تأملی در شروط و چرایی صلح امام حسن 

حسن یوسفی اشکوری

پیشکش به امام رفق و مدارا و الگوی صلح و آشتی حسن بن علی (ع)

در هرحال و به هر تقدیر جدال دیرین و چند ساله علی بن ابی طالب و معاویه بن ابی سفیان اندکی پس از درگذشت وی به وسیلة فرزند و جانشینش حسن به متارکة جنگ و برقراری صلح به سود معاویه منتهی شد و بدین ترتیب خلافت به معاویه منتقل شد و قدرت سیاسی برای همیشه از اهل بیت رسول و خاندان علی بیرون رفت. مدت خلافت حسن حدود هفت ماه بوده و به گفتة ابن کثیر این سال (چهلم هجرت) را «سال جماعت» نامیدند چرا که پس از مدتی کشمکش روی یک نفر به عنوان خلیفه توافق و اجماع صورت گرفت.[۱]

اما این که چرا چنین صلحی برقرار شد و در نهایت حسن بن علی، به رغم این که او خود را به لحاظ خاندانی و نیز صلاحیت دینی و علمی و اخلاقی برای زعامت سیاسی مسلمانان اصلح می دانست و نیز از اجماع نسبی بیعت مردم در تداوم سلسله خلفای راشدین برخوردار بود، خیلی زود و تقریبا آسان پیکار را رها کرد و به سود رقیب دیرین و استوار کناره گرفت، ابهاماتی وجود دارد و در این باب تفسیرها و تحلیل‌های مختلفی از سوی پژوهشگران و تاریخ نگاران به ویژه شیعی صورت گرفته و همچنان می گیرد.

ابهام از آنجا بر می خیزد که اولا، بر وفق دیدگاه خاص شیعی حسن بن علی از طریق نص و نصب جانشین و خلف مشروع پدرش علی برای خلافت و امامت امت بود و این مقام و منصبی است الهی و بنابراین ذاتی و غیر قابل انتقال؛ وثانیا، پس از علی او از مشروعیت مردمی بیعت نیز بهره داشت و از این رو نمی بایست خلافت مشروع خود را به رقیب فاقد مشروعیت سیاسی وا می نهاد؛ و ثالثا، چنین می نماید که در آن مقطع، حسن بن علی هنوز از قدرت بسیج مردمی برخوردار بود و بالفعل نیز توان نظامی عراق برای مقابله با معاویه قابل توجه بود و اگر مقاومتی پایدار صورت می گرفت، پیروزی دور از دسترس نبود و حداقل پیروزی رقیب نیز چندان آسان و بدون هزینه ممکن نمی شد. در هرحال عقب نشینی زودهنگام و تن دادن به صلح امام حسن، چندان غیر منتظره می نماید که ابهاماتی ایجاد کرده و یافتن پاسخی روشن و معقول برای این اقدام کاری آسان نمی نماید.

هرچند با دیدگاه کلامی شیعی کنونی پاسخ روشن این نوع اقدامات امامان دوازده گانه (از جمله صلح حسن و جنگ حسین) چنین است که آن بزرگواران دارای علم الهی و مقام عصمت بودند و از این رو طبق علم و تشخیص خود عمل کرده و با مفروض گرفتن مقام عصمت و علم لدنی طبعا همواره درست‌ترین و خدایی‌ترین تصمیمات اتخاذ شده است و حتی مارا نسزد که در این گونه موضوعات پرسش کنیم، اما روشن است که از منظر یک تاریخ نگار، اعم از شیعی و غیر شیعی، چنین پاسخی هرگز نمی تواند معقول و مقبول باشد؛ تاریخ نگار در پی پرسش از چرایی عینی و علّی رخدادهاست و پاسخ آنها را نیز از داده‌های تاریخی و مستندات قابل قبول و علمی می طلبد نه از مفروضات کلامی و عیقدتی (اعم از اثبات شده و اثبات ناشده).

اگر بتوان پرسش از چرایی صلح خواهی حسن را در همان سه محور یاد شده خلاصه کرد، به نظر می رسد مورد اول و دوم، چندان ابهام نداشته باشند. زیرا به طور واضح و روشن حسن نیز در چهارچوب دیدگاه قرآنی و اسلامی مبنی بر حق مردمی در مشروعیت بخشی به قدرت سیاسی و تأسیس دولت و حکومت و نیز سیرة رفتاری عموم صحابه در دوران خلفای چهارگانه پیشین حول دو عنصر «شوری» و «بیعت»، که آشکارا مورد تأیید پدرش علی نیز بود و خود او از همان طریق به خلافت رسید، عمل کرد و از محدودة اندیشه‌های سیاسی جا افتاده دینی و عرفی در آن دوران خارج نشد.[۲]به ویژه که مردمان مکه و مدینه به عنوان دو کانون مهم و مؤثر و مشروعیت بخش با عراقیان همراهی کرده و با حسن بیعت کردند.[۳]در واقع زمانی که حسن، به هر دلیل، احساس کرد که نمی تواند از حق مشروع خود بهره ببرد و زعامت سیاسی را به شکل مطلوب و مفید برای امت حفظ کند، صلاح خود و مردم را در این دید که از خلافت کناره گیرد و در آن زمان به طور گریرناپذیری به سود رقیب تن به صلح با شروط مشخص بدهد. این اقدام گرچه در آن فضا و شرایط برای حسن بسیار دشوار بود و آسیب‌های زیادی در پی داشت اما او، مانند پدرش، جز حق و سود و مصلحت مردم، نظری و سیاستی نمی شناخت. همان گونه که علی در طول بیست و پنج سال برکناری از قدرت و در تعامل با خلفای زمانش و نیز در صفین و ماجرای حکمیت چنین کرد و او حتی یک لحظه به منافع و مصالح شخصی خود نیندیشید. در هرحال از منظر تاریخ نگاری محض و تحلیل تاریخی متعارف، پرسش از چرایی واگذاری حق خلافت و امامت ذاتی و الهی به دیگران و به ویژه به نااهلی چون معاویه به وسیلة حسن بن علی، هیچ پاسخ معقولی ندارد اما در چهارچوب داده‌های تاریخی معتبر و غالب در منابع، اقدام صلح طلبانة حسن نه تنها هیچ مغایرتی با سنت و سیرة نبوی و علوی ندارد، بلکه کاملا با آنها منطبق و سازگار است.

اما تمام مناقشه در مورد سوم است. آیا در آن مقطع واقعا برای حسن پیکار با معاویه ممکن بود؟ هرچند چنین می نماید که امکانات بالفعل و بالقوة حسن برای مقاومت در برابر معاویه چندان ناچیز نبود و حداقل می توانست تا مدتی پایداری کند، اما نگاهی به وضعیت عراق در آن زمان و برآیند نیروها و توازن قوا در آن شرایط، چنان بود که امکان پیروزی بر معاویه را تقریبا غیر ممکن می نماید.

می دانیم که در دو سال آخر زندگی علی (سال سی و نهم و چهلم هجری) و به طور خاص پس از انتقال رسمی خلافت از علی به معاویه در شام و به ویژه رخداد خوارج، علی و عراقیان روز به روز ناتوان تر و در برابر معاویه و شامیان به همان میزان قدرتمندتر می شدند. در این دو سال معاویه مرتب نواحی تحت قلمرو علی را در حجاز و عراق مورد تهاجم نظامی قرار می داد و پیوسته این نواحی را با قتل و غارت و ویرانی بی‌ثبات می ساخت و در نهایت در سال چهلم برخی نواحی را هم از قلمرو علی خارج کرد. مردمان عراق نیز، به دلایلی مختلف، چنان آشفته و دچار اختلاف و چند دستگی بودند که در عمل نتوانستند و یا نخواستند به فراخوان‌های پیاپی و دعوت‌های مصرانه و گاه عاجزانة علی برای مقابله با معاویة متجاوز و غاصب پاسخ مثبت دهند و پیروزی خود را تضمین و تأمین کنند. علی در اوج ناامیدی و آزردگی از جهان رخت بربست. حال پس از علی وارث و جانشین وی، چگونه می توانست به حمایت و یاری جدی چنان مردمانی امیدوار باشد و به پیروزی در برابر معاویه بیندیشد؟ به ویژه باید توجه داشت که در این اواخر شماری از اشراف و بزرگان قبایل کوفه عراق به معاویه پیوسته بودند و با او مکاتبه داشتند و پس از درگذشت علی نیز به تلاش جدی تر دست زده و با ارسال نامه‌ها و پیام‌ها اخبار داخلی عراق و وضعیت حسن را برای او گزارش می داند و از او مصرانه می خواستند تا به عراق بیاید و از مردمان بیعت بگیرد. از این رو همین اشراف بودند که هنگام ورود معاویه به کوفه به پیشواز او رفته و پرشور از او استقبال کردند.[۴]

در عین حال از شواهد چنین استنباط می شود که پس از مرگ علی تحرکی مثبت و تا حدودی امیدوار کننده در عراقیان پدید آمده بود و محصول آن تشکیل سپاه چهل هزاری حسن برای مقابله با معاویه و شامیان بود. ظاهرا شوق و شور تازه‌ای در مردم عراق برای پیکار با معاویه ایجاد شده بود. مخالفت جدی اکثر مردم عراق با صلح خواهی حسن و کناره گیری زودهنگام او، از این تحرک و عزم عراقیان نشان دارد. احتمالا در آن زمان دریافته بودند که با تثبیت فرمانروایی معاویه و انتقال خلافت به شام، عراق برای همیشه زیر دست شامیان قرار خواهد گرفت. احتمالا چنین شور و شوقی موجب شده بود که حسن در آغاز بسیج نیرو برای مقابله با معاویه، ضمن اظهار ناامیدی از وفاداری و عزم مردم در پیکار با معاویه، آنان را به به مقابله فرمانروای شام تشویق و ترغیب می کند.[۵]اما نباید فراموش کرد که این تحرک عمدتا به دلیل پیوستن شمار قابل توجهی از خوارج به سپاه بود و اینان صرفا به این دلیل به حسن پیوسته بودند که با فرماندهی او به جنگ با معاویه برخیزند. آنان در آن مقطع یک پارچه شور و هیجان بودند که جز به پیکار با معاویه و شامیان فکر نمی کردند. می توان گفت حسن در عراق برای بازماندگان خوارج، تنها یک ابزار برای تحقق اهدافشان بود. اما می دانیم که حسن نیز مانند پدرش نه در اهداف اصلی و نه در تفکر و خلق و خو با خوارج نسبتی نداشت و در نهایت نمی توانست امام آنان باشد. بخش اصلی معترضان به حسن نیز همین خوارج بودند. بلوای علیه او و توهین و تهمت و حملة فیزیکی به امام حسن نیز عمدتا برآمده از اندیشه و تحریک خوارج بود. به همین دلیل این شورشیان یک سویه نگر، حسن را نیز مانند علی تکفیر کرده و اعلام کردند او به دلیل تن دادن به صلح از دین خارج شده است. حتی گفته شده (که به احتمال قریب به یقین درست است) حمله به حسن و مجروح کردنش به دست یکی از خوارج بود.[۶]

به نظر می رسد که با توجه به مجموعة شرایط آن روز عراق و موقعیت سیاسی و اجتماعی و نظامی حسن بن علی، پیکار با معاویه برای جانشین علی چندان معقول و ممکن نمی نماید و در صورت تداوم شکست نهایی آن قطعی به نظر می رسید. از این رو حسن اندیشید که صلح اول به از جنگ پر هزینه و در نهایت بی‌حاصل است. او احتمالا به این نتیجه رسیده بود که در شرایط به مراتب بدتر مجبور به صلح تحمیلی خواهد شد و در آن شرایط مجبور خواهد شد که با هزینه مادی و معنوی بیشتر و امتیازات کمتر به صلح و آن هم با تحمیل از سوی دشمن تن دهد.

با این همه به گمان من مهم‌ترین عامل تسلیم زودهنگام حسن و تقاضای صلح از سوی او، همان روحیة بسیار آرام و میانه رو و مداراگر حسن بن علی بود که همواره در او بارز و پایدار می نمود. اگر به زندگی و رفتارها و گفتارهای حسن از آغاز تا پایان توجه کنیم، به روشنی می بینیم که او همواره نرمخو بوده و هرگز اهل ستیزه و درشت گویی و مبارزه جو نبوده است. به گفتة طه حسین، در دوران مدینه و در زمان عثمان، که جدالها بسیار بود، حسن تلاشی جز امر به معروف و ایجاد صلح و آشتی نداشت. وی بدون این که عثمان کمک خواسته باشد، البته به فرمان پدرش علی، به یاری عثمان شتافت و پس از آن نیز همواره در اندوه عثمان بود جز این که به عنوان خون خواهی خلیفه مقتول به شمشیر متوسل نشد و به همین دلیل طه حسین او را «عثمانی به معنای دقیق کلمه» می داند. پس از مرگ عثمان نیز، چنان که عموم منابع نوشته اند، با پذیرفتن خلافت پدرش مخالف بود. او حتی به پدر پیشنهاد کرد از مدینه خارج شود و در واقع از امور کناره گیری کند. این محقق می گوید اگر حسن می توانست، مانند برخی دیگر از اصحاب نبی، به کلی اعلام بی‌طرفی می کرد و اعتزال را در پیش می گرفت اما او فقط به خاطر پدر و رعایت حق او بود که در کنار پدر ماند و با او همراهی کرد. طبق گفتة همین نویسنده، حسن با مهاجرت علی به کوفه و تعقیب زبیر و طلحه و عایشه نیز سخت مخالف بود. او پیشنهاد کرد که علی در جوار نبی اسلام بماند و خود را در دیار غربت در معرض مرگ قرار ندهد اما علی هیچ یک از پیشنهادهای پسر را قبول نکرد و حسن به سختی گریست.[۷]در جنگهای دوران علی حسن غالبا حضور داشت و گاه در سمت فرماندهی گروهی از نظامیان نیز بوده اما چندان فعال و جنجگو نبوده است.[۸]اگر پسر را با پدر مقایسه کنیم، تفاوت روحیه و خلق و خو چنان بارز و آشکار است که جای انکار ندارد. حسن هرگز از آن قاطعیت و صلابت و جنگجویی علی بهره نداشت و از این رو همواره در حاشیه می زیست و جریده می رفت. حتی اگر حسن را با برادر کهترش حسین نیز مقایسه کنیم، باز همین تفاوت را مشاهده می کنیم. گفته شد که، به رغم قرار صلح با معاویه و حتی اصرار حسن بر این امر و بیعت علنی او با رقیب، حسین صریحا با تصمیم برادر مخالفت کرد و خود نیز هرگز با معاویه بیعت نکرد و حسن نیز به معاویه هشدار داد که حسین را به قبول بیعت مجبور نسازند چرا که او هرگز بیعت نخواهد کرد ولو کشته شود.[۹]چنان که دیدیم حسین همین تفکر و روحیه را نیز ده سال بعد در مواجهه با جانشین معاویه نشان داد و تا پای مرگ فجیع خود و انبوه یاران و اعضای خانواده‌اش از بیعت تن زد. از این رو می توان گفت دو دلیل برای تقاضای صلح زودهنگام حسن کشف کرد و بدانها استناد کرد. یکی، تحلیل او از شرایط و درک درست موقعیت خود و رقیب قدرتمند، و دیگر، روحیه و خلق صلح طلب و مداراجوی شخصی حسن در قیاس با پدر و برادر و به ویژه در قیاس با تفکر و روحیه و روش ستیزه گرانه بی‌مهار گروه خوارج که به تازگی به او روی خوش نشان داده و انتظار داشتند که با فرماندهی او با معاویه و گروه اموی مقابله و معارضه کنند. می توان گمانه زنی کرد و گفت اگر حسن چنان روحیه‌ای نداشت و می خواست راه پدر را ادامه دهد و حتی به توصیه پدر عمل کند که هنگام مرگ به فرزند گفت چنان کنیزان در خانه ننشیند و به پیکار ادامه دهد، مدتی با معاویه پیکار می کرد اما به احتمال بسیار خیلی زود شکست می خورد و مجبور می شد با هزینه‌های بیشتر و سود کمتر به توافق صلحی تن دهد که رقیب دیکته کرده بود. صلح داوطلبانه حسن این حسن را داشت که در هرحال او بود که شرایط خود را دیکته کرد و به امضای معاوبه رساند؛ گرچه او تقریبا تمامی آنها را نادیده گرفت و در عمل به آنها وفادار نماند. سخن آخر این که تمام شواهد و قراین حکایت از آن دارد که حسن از همان آغاز یعنی در لحظة بیعت مردم تصمیم خود را مبنی بر صلح و واگذاری خلافت به رقیب را گرفته بود و از این رو در اولین مرحلة رویارویی با معاویه سرّ ضمیر خود را عیان کرد و در صلح پیشقدم شد. اگر این خبر درست باشد که حسن نه تنها تمایلی به خلافت و جانشینی پدر نداشت که حتی پس از احراز خلافت تا دو ماه هیچ اقدامی نکرد و این قیس بن سعد و عبیدالله بن عباس و عبدالله بن عباس بودند که او را به یادآوری سنت و سیاست علی به مقابله با معاویه تشویق و ترغیب کردند[۱۰]، نشانة آشکاری است که او در هرحال به برقراری صلح ختم اختلاف دیرینه و عمیق با رقیب مصمم بود.

اما در مورد شروط صلح ابهام و ملاحظه قابل ذکری وجود ندارد جز این که پیشنهاد اولیه حسن مبنی بر تخصیص بیت المال کوفه و یا بخشی از آن و نیز تخصیص خراج و مالیات شهر ایرانی دارابگرد و به گفته‌ای فسا در فارس نیز و نیز طبق خبر دیگری مالیات دو آبادی از آبادی‌های بصره[۱۱]به وی، معقول و درست به نظر نمی رسد.[۱۲] به این دلیل ساده و روشن که اصولا اموال بیت­المال طبق قواعد و ضوابط دینی و دولتی آن روزگار از اموال عموم مردم بوده و می بایستی طبق مقررات و ضوابطی بین مردم توزیع و تقسیم شود. این سنت از زمان عمر تا حدودی قانونمند و منضبط شد و به ویژه در زمان خلافت علی با دقت و وسواس زیاد و به طور برابر در زمان معین بین مردم توزیع می شده است. علی کمترین اهمال و به ویژه سوء استفاده از بیت­المال را به وسیلة هر کسی از جمله خلیفه و خانواده و نزدیکانش بر نمی تابید. حسن که هم به قواعد دینی و سنت حکومتی و خلافت اسلامی وفادار است و هم تربیت یافتة مکتب سختگیرانة پدرش علی در باب بیت المال و رعایت حقوق مردم آشناست، چگونه ممکن است چنین توقع نامعقول و خلاف سنت و شرع را از کسی چون معاویه داشته باشد؟ واقعیت این است که نه معاویه حق چنین تصمیم و عملی را داشته و نه شخص حسن در مقام خلیفه. از این رو نباید تردید کرد که این اقوال برساخته و جعل است که روشن نیست به چه انگیزه و یا انگیزه هایی ساخته شده و در منابع راه یافته است. و شگفت این که طبق روایتی در ابن عساکر معاویه تمام موجودی بیت المال کوفه را، که هفت میلیون [درهم؟] بود، به حسن بخشید و فقط از تخصیص مالیات دارابگرد خودداری کرد.[۱۳]از سوی دیگر، حسن را به مال دوستی و ثروت اندوزی متهم کرد چراکه، چنان که تمام منابع (از جمله ابن عساکر) آورده اند، او در ایثار و بخشش شهره بود و چنین کسی علی الاصول نمی تواند چنان اهل طمع و آز باشد که بر خلاف ضوابط به اموال عمومی دست دراز کند. از اینها گذشته، اصولا حسن چندان تهیدست نبود که از معاویه چنان تقاضایی بکند. او نیز مانند پدرش از طریق فعالیت‌های کشاورزی و باغداری و احتمالا تجارت معیشت خود و خانواده‌اش را تأمین می کرد. این که گفته اند حسن در طول زندگی‌اش بیست و پنج بار حج کرد در حالی که شماری از بزرگان با او بودند و نیز نقل است که در طول زندگی‌اش (که قاعدتا مربوط به دوران ده ساله آخر عمرش در مدینه است) سه بار تمام ثروتش را با نیازمندان تقسیم کرد[۱۴]، به روشنی به معنای آن است که او نه تنها فقیر و نیازمند نبوده بلکه از دارایی قابل توجهی نیز برخوردار بوده است و چنین مقامی نمی تواند چنان تقاضایی و آن هم تقاضای نامشروع از شخصی چون معاویه داشته باشد.

منبع و پانوشت ها

------------------------------

[۱] . ابن کثیر، البدایه والنهایه، جلد ۶، ص ۲۴۶.

[۲] . این که این بیعت از طریق وصیت و معرفی علی بوده و یا بدون هیچ گونه توصیه‌ای مردم به تشخیص خود چنین کردند دقیقا دانسته نیست. بر حسب آنچه که در برخی منابع آمده در واپسین لحظات حیات علی مردم از او می پرسند پس از تو چه کنیم، مثلا با فرزندت حسن بیعت کنیم، به صراحت می گوید: نه می گویم آری و نه می گویم نه، شما بهتر می دانید. کسی پرسید:‌ای امیر مؤمنان کسی را تعیین نمی کنید؟ فرمود: نه، همان طور که پیغمبر خدا آنها را به خودشان واگذاشت، من نیز به خودشان وا می گذارم (طبری، جلد ۴، ۱۱۲؛ مسعودی، مروج الذهب، ترجمه پاینده، جلد ۱، ۷۷۳-۷۷۴). اما برخی منابع دیگر گزارش می کنند که علی فرزندش حسن را به جانشینی خود برگزید. از جمله ابن اعثم کوفی شیعی در کتاب مشهور خود «الفتوح» (جلد ۴، ص ۲۸۵) آورده است که زمانی که حسن به خلافت نشست در نامه‌ای به معاویه نوشت «فانّ امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب لماّ نزل به الموت ولاّنی هذالامر من بعده» و در «البدایه والنهایه» ابن کثیر (جلد ۶، ۲۴۵) سنی نیز نقل شده که «و اوصی علی ابنه حسن بن علی و امره ان یرکب من الجنود و قال له: لایجر کما تجرالجاریه».

هرچند در شرایط کنونی و به استناد منابع فعلی داوری در این باب آسان نیست اما می توان گفت که جانشینی مستقیم حسن از سوی پدر برای امر حکومت و خلافت، چندان موجه نمی نماید. دلیل اصلی همان سیره گفتاری و رفتاری علی حول محور اندیشه سیاسی اوست. پیش از این در فصل پنجم به تفصیل و با استناد به اقوال و رفتار مختلف و متنوع علی گفته شد که او نه مشروعیت الهی قدرت سیاسی و امارت اعتقاد داشت و نه جانشینی و ولایتعهدی اعم از پسر به جای پدر و یا هرکس دیگر به جای خلیفة پیشین. او معتقد بود که امارت امری است زمینی و بشری و حق مردم که با خواست و رضایت مردم و از طریق مکانیسم شورای بزرگان مهاجر و انصار و بیعت مردم محقق می شود. در این صورت، نه خلافت با منشاء الهی جایی دارد و نه جانشینی معقول و موجه خواهد بود. به ویژه که در اسلام سلطنت نیست و عموم مسلمانان معتقدند از انحرافات نخستین آن بود که نظام مردمی خلافت پس از قدرت یافتن امویان تدبیل شد به نظام موروثی سلطنت. اگر چنین باشد، که هست، دیگر معقول و موجه نمی نماید که شخصیتی چون امیرالمؤمنین علی برای خود جانشین برای امارت تعیین کند. اصولا در این حال باید علی را بنیادگذار سلطنت و حکومت موروثی در اسلام دانست نه معاویه و خلفای پس از او را و حال آن که امروز عموم مسلمانان (اعم از شیعه و سنی) و حتی محققان غیر مسلمان معاویه را عامل تبدیل نظام خلافت به سلطنت می دانند. باید افزود که در این باب دو نکته تأمل است. یکی این که روایات در این موضوع متعارض است و برای تعارض باید از قاعدة تعادل و تراجیح استفاده کرد و مبنا و معیار سنجش نیز همان سیرة گفتاری و رفتاری علی است و آن نیز رد روایات تعیین جانشینی است، و دیگر این که، روایتی که در ابن اعثم آمده نقل از حسن بن علی است و نه مستقیما از علی و از این رو، احتمال دارد که بعدها به دلایل سیاسی و فرقه‌ای جعل شده و حداقل به متن گزارش‌های درست راه یافته باشد. افزون بر اینها، گفته شده که پس از مرگ علی حسن خود را در معرض بیعت قرار نداد و تمایلی نیز برای این کار نداشت، این قیس بن سعد بود که مردم را به بیعت با حسن تشویق کرد (طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۷۸). اگر چنین باشد، دلیل آشکاری است بر این مدعا که اصولا از جانب علی وصیت و انتصابی برای فرزندش حسن در کار نبوده است.

[۳] . طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۶۱.

 [۴] . طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۸۱-۱۸۲.

[۵] . ابن عساکر، ترجمه الامام الحسن، ص ۱۸۰.

[۶] . طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۷۸.

[۷] . علی و بنوه، ص ۱۷۶.

[۸] . البته در برخی منابع (از جمله علی و بنوه، ص ۱۷۷) آمده که علی دو فرزندش حسن و حسین را در معرض خطر و آسیب جدی قرار نمی داد تا نسل پیامبر منقطع نشود ولی در برابر فرزند دیگرش محمد حنفیه را به پیشگامی در جنگ تشویق می کرد. در نهج البلاغه نیز سخنانی از علی در مورد تشویق محمد به دلیری و استواری در جنگ آمده است.

با این همه از علی بن ابی طالب بسیار بعید است که چنین تبعیضی را بین فرزندان عادلانه بداند. در هرحال (حداقل با داوری امروزین ما) چنین خبری نمی تواند از سوی علی مقبول باشد. فرزند فاطمه و ذریه رسول بودن نمی تواند معیار چنین تبعیض آشکاری باشد.

[۹] . ابن اعثم، فتوح، جلد ۴، ص ۲۸۳-۲۹۶.

روشن است که این نقل مضمونا با آنچه ابن اعثم آورده متفاوت است و حداقل از مخالفت جدی حسین با رأی و نظر برادر نشان ندارد.

البته ابن عساکر (ترجمه الامام الحسن، ص ۱۷۸) روایتی نقل کرده که با گزارش ابن اعثم متفاوت است و طبق آن حسین به برادرش گفت: تو بزرگترین فرزند علی و جانشین او هستی و او ما را به اطاعت از تو فرمان داده پس آنچه را می دانی عمل کن.

گفتن ندارد که روایت مخالفت حسین با رأی برادرش با مبانی کلامی شیعه در باب عصمت و علم الهی قابل جمع نیست. روشن است اگر این دو برادر هر دو معصوم بوده و از علم الهی بهره داشتند، نمی بایست علم آن دو در آن واحد و در مورد مسئله‌ای خاص و معین دو گونه می شد و در تعارض با هم قرار می گرفت. به ویژه گزارش ابن اعثم شیعی تعارض بنیادین ایجاد می کند.

[۱۰] . طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۷۸.

[۱۱] . طه حسین، علی و بنوه، ص ۱۷۹.

[۱۲] . طه حسین (علی و بنوه، ص ۱۸۲) در گزارش خود می گوید معاویه پس از دریافت خبر آمادگی حسن برای صلح، وعده داد که بیت المال عراق را به او خواهد بخشید. این البته باورپذیر می نماید. زیرا که او اساسا از ابزار پول و بذل و بخشش‌های فراوان ولو از بیت المال تطمیع مخالفان به وفور استفاده می کرد.

در منابع مطالب مختلفی در باره مواد صلح نامه و به ویژه درخواست‌های حسن از معاویه آمده اما به نظر می رسد جامع‌ترین آنها در فتوح ابن اعثم (جلد ۴، ۲۸۳-۲۹۶) گزارش است که به ترتیب ذکر شده چنین است:

۱-به این شرط مقام امیرالمؤمنین به معاویه واگذار می شود که او به کتاب خدا و سنت نبی و سیره خلفای صالح عمل کند.

۲-معاویه برای خود جانشین تعیین نکند و خلافت را به شورای مسلمانان واگذار نماید.

۳-مردمان در تمام بلاد اسلام در امان باشند.

۴-اصحاب و شیعیان علی و زنان و کودکان و اموالشان در امان باشند.

۵-معاویه هرگز پنهان و آشکار متعرض حسن بن علی و برادرش حسین و هیچ یک از اهل بیت نبی نشود.

[۱۳] . ابن عساکر، ترجمه الامام الحسن، ص ۱۷۷. هرچند این گزارش با روایت منقول دیگر در همانجا (ص ۱۷۸) از جمله در تعارض است که می گوید معاویه به هیچ یک از تعهداتش عمل نکرد. نیز آورده اند پس از پایان ماجرای برقراری صلح و بیعت حسن معاویه سخنان تندی ایراد کرد و آشکارا اعلام کرد که تمام مواد و مفاد تعهدات صلح از همین الان زیر پای من است اما با این همه، چنان که گفته شد، چنین تقاضایی اصولا نمی تواند درست بوده باشد.

اما در برخی روایات سخنانی در باب توجیه و دلیل چنین درخواستی از سوی حسن بن علی آمده که هرگز نمی تواند توجیه معقولی باشد. در ابن عساکر (ترجمه الامام الحسن، ص ۱۷۶) آمده است که حسن در همان تقاضای خود گفته که مقروض است و می خواهد از تخصیص اموالی از بیت المال دینش را ادا کند و نیز گفته است که عیالوار است و باید بتواند خانواده پر جمعیت پدرش و خودش را داره کند. روشن است که او (مانند هر کس دیگر) نمی توانست از اموال عمومی برای مصارف شخصی‌اش استفاده کند و حتی بیش از حد سهم برابرش با دیگران برداشت کند. البته در ابن عساکر (همان ص ۱۷۷) آمده که معاویه یک میلیون درهم مستمری سالانه برای حسن بن علی معین کرد که می تواند درست باشد و حداقل ایرادی بر آن وارد نیست.

[۱۴] . ابن عساکر، ص ۱۴۴.