سیما و شخصیت محمد (ص)

سیما و شخصیت محمد (ص)

حسن یوسفی اشکوری 

اشاره: به هر تقدیر و به هر دلیل جدال سختی بر ضد مسلمانان و جهان اسلام در جریان است و در این میان دو رکن دین اسلام بیش از هر چیز مورد حمله و تخریب و دشمنی قرار گرفته اند: شخصیت نبی اسلام به عنوان بنیادگذار این دین بزرگ جهانی و قرآن به عنوان محور ایمان و دین شناسی مؤمنان به این و نیز محور وحدت جوامع اسلامی از آغاز تا کنون. گرچه در این جدال برخی افکار و رفتار ناپسند و نادرست مسلمانان سهم مهمی در برانگیختن دشمنی‌ها و سوء استفاده‌ها دارد اما روشن است که این کینه ورزی‌ها و خشونت‌های گاه بیمارگونه ریشه در عوامل پیچیده غالبا پنهان سیاسی و اجتماعی دارد ه احتمالا بر اهل نظر و تأمل پنهان نیست.

اکنون سیما و شخصیت پیامبر اسلام را تقدیم می کنم. این مقاله فصلی از سیره محمد است در کتاب «تاریخ اسلام و ایران‌قرن اول [تحقیقی در حال نگارش]) که در بخش پایانی زندگی نامة مفصل نبی اسلام این جمع بندی به نگارش در آمده است.

چنان که ملاحظه می شود منابع مقاله ترکیبی است از منابع کهن و جدید و از محققان سنتی مسلمان و غربی مدرن. باید افزود که در زندگی پیامبر برخی ابهامات وجود دارد که در قسمت اصلی (یعنی زندگینامه) به آنها اشاره شده است. این نوشته عمدتا توصیفی‌تحلیلیاست و کمتر به موارد اختلافی اشاره شده است.

 

***

 

سیما و شخصیت محمد (ص)-قسمت نخست

 

 

محمد به عنوان یک پیامبر و بنیادگذار آخرین دین نهادینه شدة تاریخی و آخرین جامعة نوین مذهبی، اهمیت ویژه‌ای در تاریخ عمومی انسان و به ویژه تاریخ اسلام دارد. شخصیت، افکار، تعالیم، منش و به طور کلی گفتار و سلوک فردی و اجتماعی او، پس از تعالیم مستقیم وحی، بیشترین تأثیر را در تکون و تأسیس جامعة اسلامی داشته است. این مجموعه، که بعدها به عنوان «سیرة پیامبر» (سیره النبی) نامیده شد، عبارت است از نوع تفکر، نقش و عملکرد و سلوک حضرت رسول در طول دوران نبوت و رسالت که گاه به آن «روش» نیز گفته می شود.[۱]

 

اهمیت سیره پیامبر برای مسلمانان

اهمیت سیرة پیامبر برای مسلمانان از دو جهت بود: یکی این که قرآن بارها محمد را به عنوان الگوی عملی و نمونه‌های اخلاقی و مثال اعلای دینداری برای مؤمنان معرفی کرده و او را «اسوة حسنه» (احزاب، ۲۱) و دارای خلق عظیم (قلم، ۲۴) دانسته و از مسلمانان خواسته است که از او پیروی کنند (آل عمران، ص ۳۱). و دیگر، تأثیرگذاری عملی و مستقیم و روزمرّة پیامبر بر افکار و کردار و رفتار انبوه مؤمنان در مکه و مدینه. در واقع مسلمانان نخستین «دینداری نظری» و «دینداری عملی» را مستقیما از شخص رسول الله می آموختند و آنها را در زندگی روزانة خود کم و بیش به کار می بستند. در نهج البلاغه بارها (از جمله خطبه ۱۰) به ضرورت پیروی از سیرة پیامبر تأکید شده است. از این رو پس از پیامبر مهم‌ترین چیزی که پس از قرآن مورد توجه و اهتمام مسلمانان قرار گرفت، نقل سیره و سپس حفظ و تدوین و نگارش سیرة نبوی بود. در این فصل، به استناد منابع موجود، به اجمال سیمای ظاهری و بشری محمد و نیز سیما و شخصیت اخلاقی و انسانی و اجتماعی پیامبر را به تفکیک ترسیم و تصویر می کنیم:

 

الف) سیمای ظاهری و شمایل محمد

از امام علی نقل است که «رسول دراز قد نبود و بلندتر از میانه بود. سپید سخت روشن، سری تمام خلقت، پیشانی گشوده، ابروانی گشاده، مژه‌های چشم دراز، پنجه‌های ستبر، چون رفتی چنان بودی که کسی در زمینی شیب می رود». در روایتی دیگر: «مویی نه سرخ و نه سیاه. میان دو ابرو رگی که وقت خشم محتلی [برجسته] شود. بینی بلند که نوری از آن تابان بودی. محاسنی انبوه، دو خد هموار و پرپشت، چشم سیاه، موی تنک، گردن چون گردن آهو سپید، میان دو گوش پهن، پشتی فراخ و با گوشت، خلقتی معتدل، سینه‌ای پهن، شکم و سینه هموار، پستانها را گوشت بسیار نه، بر ساعد و ارش موی تمام، کف دست فراخ، چون نگریستی به جمله سر و گردن نگریستی، پیوسته چشم فرو خوابانده، نظرش به زمین بیشتر بودی که آسمان، اصحاب در پی‌اش بودندی چون رفتی و هر که را دیدی سبق وی در سلام کردن».[۲]در اصول کافی آمده است که امام باقر پیغمبر را چنین توصیف کرد: «پیغمبر خدا رنگش متمایل به سرخی بود، چشمانش سیاه و درشت، ابروانش به هم پیوسته، کف دست و پایش پرگوشت و غیر کوتاه بود و از سفیدی گویا در قالب نقره بود، سر استخوانهای شانه‌اش درشت بود، رشتة مویی از گودی گلویش تا سر نافش کشیده شده و مانند خط میان صفحه‌ای از نقرة درخشان بود و از گردنش تا شانه مانند گلاب پاش نقره‌ای بود، بینی کشیده‌ای داشت که هنگام نوشیدن آب نزدیک بود آب را پس بزند، و چون راه می رفت به جمله متمایل می رفت، مثل این که سرازیر می رود».[۳]و در منابع دیگر[۴]، همین اوصاف و برخی ویژگیهای دیگر آمده است. روشن است که این اوصاف در برخی موارد با هم سازگارند و حتی در مواردی تکرار می شوند اما در عین حال تفاوتها و تعارضها نیز قابل توجه اند.[۵]

 

ب) سیمای اخلاقی و انسانی محمد

مهم‌ترین و معتبرین منبع شناخت «خلق عظیم» پیامبر اسلام، قرآن است. اوصاف و نامهایی که از پیامبر در قرآن ذکر شده است، خطوط اصلی سیما و شخصیت او را روشن می کند: ُامّی (مردمی یا بی‌سواد)[۶]، مُزمّل (در خود خود فرو پیچیده)، مُدثّر (نیز در خود فرورفته)، عبد خدا، نذیر (بیم دهنده)، بشیر (بشارت دهنده)[۷]، مبین (روشنگر)، احمد، محمد (هر دو از ریشه حمد و ستوده شده)[۸]، رحمته للعالمین[۹]، مصطفی (برگزیده)، رؤف، رحیم، صدق (درستی)، نبی (خبر دهنده از غیب یا پیام خداوند[۱۰]، رسول (پیام آورد وحی)[۱۱]، کریم، نور، نعمت، شاهد (گواه – نمونه)، شهید[۱۲]، داعی (دعوت کننده به حق)، سراج منیر (چراغ روشن راه)[۱۳]، طه (بیدارگر)، مُذکّر (پند دهنده) و خاتم النبیین.[۱۴]

مجموعة این اوصاف و توضیحاتی که در برخی آیات قرآن آمده است، پیامبر اسلام را پیشوایی امین، مهربان، راستگو، راستکردار، بخشنده، بزرگوار، زاهد، دلسوز، دعوت کننده به خیر و نیکی، بیدارگر، هدایتگر، متواضع و فروتن، معتدل و میانه رو در تصمیم گیریها و در عین حال مقتدر و قاطع در صورت لزوم، مدیر، مدبّر، دارای اراده‌ای نیرومند، خویشتن دار وصبور، استوار و سیاستمداری با هوش و توانا معرفی می کند.[۱۵] این خلق و خو، همان گونه که همسرش عایشه گفته است[۱۶]، همان «اخلاق قرآن» بود. به ویژه اهمیت این صفات و خصایص زمانی آشکار می شود که بدانیم پیامبر فقط یک رهبر دینی و معلم اخلاق نبود که فقط مردمان را موعظه کند، بلکه او در طول ده سال در مدینه به صورت زمامدار و سیاستمداری بزرگ و پر مشغله ظاهر شد که بیشترین اوقاتش صرف مسایل فکری، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی جاری می شد.[۱۷] به استناد مطالبی که ارباب سیر در خلق و خو و منش و سیرة نبوی (شمایل النبی) آورده اند، برخی از خطوط اساسی شخصیت فردی و اجتماعی پیامبر اسلام را به تصویر می کشیم:

 

۱-زهد و پارسایی محمد

بی گمان محمد یکی از نوادر زمامدارانی است که پیامبرانه و با زهد و پارسایی زیست و هرگز (حتی در مقام قدرت و حکومت) به تکلف و رفاه طلبی آلوده نشد. حتی وی در مدینه و در اوج اقتدار، زاهدانه تر زیست. خود کار می کرد و به گفتة بیهقی در هرحال برای کار آمادگی داشت. شتران و گوسفندان و بزهایی داشت که از آنها برای تغذیه و گذران زندگی استفاده می کرد و خود شخصا آنها را نگهداری می کرد. از دیگران بیگاری نمی گرفت. در لباس و جامه به حداقل قناعت می کرد. تشک او چرمی انباشته از لیف خرما بود. در غذا به حداقل بسنده می کرد و حتی روایات مختلف حکایت از آن دارد که پیامبر بارها و گاه چند روز پیاپی گرسنه می ماند. به شهادت امام علی در نهج البلاغه (خطبه ۱۶۰) وی برای خود سنگی بر سنگ ننهاد و با شکم گرسنه دعوت حق را اجابت کرد. اهل بخشش بسیار بود و غالبا درآمدهایش را انفاق می کرد. پیش از مرگ دستور داد دو یا هفت دیناری که در خانه داشت، انفاق کنند. استدلال او این بود که چگونه خدایم را دیدار کنم که چند دینار پس انداز دارم. تمامی میراث مادی وی عبارت بود از چند پیراهن که بین زنانش تقسیم شد. البته برخی روایات حاکی است که اولا او میراثی باقی نگذاشت. در نهج البلاغه (خطبه ۱۰۶) نیز علی پیامبر را «راهنمای شناخت ذم دنیا و عیبهای آن» شمرده است. وی در همان جا و در توضیح این زهد فوق العاده می گوید «تهیگاه او از همه مردم لاغرتر بود و شکم او از همه خالی تر». این در حالی بود که او می توانست از بیت المال و هدایایی که برای او فرستاده می شد و حتی از درآمد شخصی اش، زندگی بهتری داشته باشد و از این رو خود یک بار به عایشه گفت: «به خدا سوگند اگر بخواهم، خداوند کوههای نقره و طلا در اختیارم می گذارد». همین زهد و پارسایی نبی اسلام بود که بعدها در میان بسیاری از اصحاب و پیروان سرمشق بود و کسانی چون امام علی، که در تمامی جهات برجسته‌ترین شاگرد مکتب نبوی بود، بارها مؤمنان را به پیروی از پیامبر و به ویژه در تأسی از او در زهد از دنیا و پارسایی دعوت کردند (در این مورد بنگرید به سخنان مختلف و متنوع علی در نهج البلاغه).[۱۸]

 

۲-بهداشت و آراستگی محمد

در عین زهد و مصرف اندک، بهداشت و پاکیزگی و آراستگی سر و روی و جامه بسیار مورد توجه پیامبر بود. در واقع از منظر وی زهد و ساده زیستی نه به معنای ژولیدگی و بی‌نظمی لباس و سر و روی بود و نه به معنای تظاهر به نداشتن یا فقر و ناداری و خود را به شکل مصنوعی همرنگ توده‌های فقیر نشان دادن، بلکه به معنای استغنای از وابستگی‌های غیر ضرور از زندگی و لذتها و برخورداری‌ها و در واقع به معنای نوعی زیست و سلوک معنوی و اخلاقی برای تعالی روح و رستگاری برین شمرده می شد؛ چنان که فلسفه دعوت دینی او اقتضا می کرد. سخن مشهور منسوب به او «الفخر فخری»، معنایی جز این ندارد.

مسواک را هرگز فراموش نمی کرد و حتی لحظه‌ای پیش از مرگ نیز آن را از یاد نبرد. به روایتی، وی، پس از خواب و پیش از خواب وضو و مسواک می کرد. این که بوی خوش را در کنار زن و نماز مطرح می کند و می گوید از دنیای شما این سه چیز را برگزیده ام، حکایت از توجه پیامبر به آراستگی ظاهر می کند. او همواره از عطر استفاده می کرد و بوی خوش داشت و به آن شناخته می شد. شانه و آئینه و روغن (برای موی سر) و مسواک و سرمه پیوسته (حتی در سفر) به همراه داشت. در واقع، زهد و پارسایی و قناعت و پاگیزگی و آراستگی و بهداشت – جمال و بهداشت باطن و ظاهر – به صورت منطقی و شگفت انگیزی به هم آمیخته بود. وی حتی کمتر حاضر بود با کسانی که به نظامت توجه نداشتند، روبرو شود.[۱۹]

 

۳-رفتار محمد در خانه

طبق نقل مشهور محمد هنگام وفات، ۹ زن در خانه داشت. در کنار مسجد، خانة پیامبر بود، ۹ حجره ساده و چوبین و گلین و مسقف به شاخ و برگ نخل که هریک مربوط به یکی از زنان وی بود. ظاهرا این اتاقکها تا زمان عبدالملک مروان و به روایتی تا زمان عمربن عبدالعزیز (پایان قرن اول) برپا بود.[۲۰] پیامبر در خانه رفتاری نیکو داشت و با زنان و کنیزان خود به مهر و محبت و گذشت رفتار می کرد. از حسین بن علی روایت شده است که فرمود از پدرم علی در بارة خلوت و حالات رسول خدا در منزل سئوال کردم، فرمود: پیامبر وقت خود را در خانه به سه بخش تقسیم می کرد، یک بخش برای عبادت، بخش دیگر برای خانواده و بخش دیگر اختصاص داشت به کارهای خصوصی اش. به روایت عایشه، وی جامه‌اش را خود می شست و وصله می کرد و کفشش را خود پینه می دوخت، گوسفندهایش را خود می دوشید و کارهای شخصی‌اش را خود انجام می داد. البته با استفاده از وقت اختصاص یافته به امور شخصی، اصحاب نیز به دیدارش می آمدند و با وی به گفتگوی می نشستند. عایشه می گوید، پیامبر در منزل همواره لبخند بر لب داشت و در کار خانه به خانواده کمک می کرد. هرگز از طعام خرده نمی گرفت، اگر اشتها داشت و غذایی را دوست می داشت، می خورد و گرنه آن را کنار می گذاشت. اصولا پیامبر زنانش را بسیار دوست می داشت و با نهایت محبت و عشق با آنان رفتار می کرد و دیده نشده که با آنان به خشونت رفتار کرده باشد. ماجرای افک عایشه (ماجرای پر سر و صدایی که در جریان جنگ بنی المصطلق رخ داد و موجب متهم شدن وی گردید و در جای خود به تفصیل گزارش شد) نمونة بارزی از این نظر است. زمانی که عایشه مورد اتهام قرار گرفت و فضای شهر از این خبر پر شد و به نظر می رسید که پیامبر نیز تحت تأثیر قرار گرفته و حداقل به همسر جوان و زیبا و محبوبش مشکوک شده، اما واکنش وی صرفا سکوت و خودداری از سخن گفتن با همسر بود و کمترین خشونتی، حتی لفظی، نیز علیه عایشه به کار نبرد. این در حالی بود که مردان عرب در این مورد تعصب تمام به خرج می دادند و چنین نسبتی‌ای بسا به سادگی می توانست به قتل زن متهم منتهی شود؛ رخداد تلخی که امروز تحت عنوان «قتلهای ناموسی» شهره است و هنوز هم حتی در بلاد غرب نیز گاه رخ می دهد. این که وی فرمود از دنیا زن و بوی خوش را دوست می دارد، حکایت از عشق و علاقة او به همسرانش دارد.[۲۱] در این میان گرچه به برخی از زنانش، به دلایلی، دلبستگی بیشتری داشت، اما بین زنان به عدالت رفتار می کرد و کوشش او این بود حق کسی در امور مختلف ضایع نگردد.[۲۲] با این که عایشه پس از خدیجه محبوب‌ترین زن در نظر او بود، اما به روایت ابن سعد، گاه برای آمدن به خانه عایشه از زنان دیگر اجازه می گرفت. زنان و اعضای خانوادة رسول نیز، تقریبا مانند خود او، زاهدانه زندگی می کردند و گاه این امر موجب مشکلاتی می شد و از این رو خداوند یک بار در همین زمینه با نزول آیة ۲۷ احزاب، زنان پیامبر را از زینت و رفاه مادی و دنیا پرستی برحذر داشت.[۲۳] اگر نگرش مردمان عرب در آن روزگاران نسبت به زن و چگونگی برخورد مردان با همسرانشان در نظر آورده شود، اهمیت رفتار محمد در خانه و با زنان و فرزندان، آشکارتر می شود و بدین ترتیب تحولی که اسلام در ارتباط با ارزش و حقوق زن در آن مقطع تاریخی ایجاد کرد، روشن می گردد. اصولا رفتار و سلوک شخصی محمد در خانه و در ارتباط با زنان، خود عامل مهمی در بهبود وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان در شبه جزیرة عربستان و تا حدودی در فقه اسلامی شد.

از آنجا که چند همسری محمد از گذشته تا کنون همواره مورد پرسش بوده و غالبا از منظر نقد بر آن نگریسته شده و حداقل آن را با شخصیت اخلاقی و عدالت طلبانه و برابری خواهانه او ناسازگار شمرده اند، در اینجا در حد مختصر در چرایی آن تأمل می کنیم.

از دير باز يكي از پرسش‌هاي مهم در سيره نبوي، مسأله ازدواجهاي مكرر پيامبر اسلام در مدينه است. به ويژه زماني اين پرسش جدي‌تر مي‌شود كه مي‌بينيم پيامبر جواني و ميان سالي را با يك همسر، آن هم زني بيوه و دو همسر ديده، گذرانده ولي در ثلث آخر عمرش پياپي ازدواج كرده و پيوسته بر اعضاي زنانش افزوده است.اگر سال هفتم هجرت را سال پايان ازدواجهاي پيامبر بدانيم، پس از خديجه در طول سيزده سال وي حداقل ده همسر (سوده، عايشه، زينب، حفصه، ام‌سلمه، زينب دختر خُزيمه، جُويريه، صفيّه، ام‌حبیبه و ميمونه) و دو كنيز (ماريه و ریحانه) اختيار كرده است. يعني تقريباً هر سال يك همسر جديد. البته اگر زنان مطلقه و يا به دلايلي درگذشته و قبل از آمدنشان به خانه پيامبر را به شمار آوريم، هر سال به دو همسر نيز مي‌رسد. اين پرسش مطرح است که دليل با دلايل اين همسرگزيني‌ها و چند همسري‌چه بوده است؟

در تحليل اين پديده، از گذشته تا كنون، دو ديدگاه متناقض و كلي وجود دارد، گروهي از تحليلگران و تاريخ نگاران اين تعدد ازدواجها را كاملاً و يا عمدتاً برآمده از كامجويي جنسي و زن دوستي مفرط پيامبر دانسته‌اند (كه البته اينان غالباً از اغراض و تعصب خالي نيستند)، و در مقابل شماري از مورخان و به ويژه مؤمنان نظريه نخست را مردود دانسته و دلايل اين چند همسري را به مقتضاي شرايط و صرفاً بنا به مصلحت انديشی ‌هاي سياسي و اجتماعي و حتي به سود زنان تفسير و تحليل كرده و مي‌كنند. گروه اول فارغ از نگاه درون ديني و يا باورهاي ايماني (و البته گاه با اهداف معين)، با استناد به برخي از گزارش‌هاي تاريخي و به ويژه روايات موجود در تاريخ‌ها و سيره‌ها و حتي آيات قرآن (مانند ماجراي زينب دختر جحش و همسر زيد) و يا جواني و زيبايي بیشتر زنان پيامبر، حداقل دليل اصلي اين همسر گزيني‌ها را علاقه وافر به زن و كامجويي دانسته‌اند.

گروه دوم نيز با استناد به برخي از آيات قرآن و گزارش‌هاي تاريخي و نيز با تكيه به برخي از استدلالهاي كلامي و ايماني (مانند عصمت و خير‌خواهي براي ديگران)، مدعيات منتقدان را مردود و نادرست اعلام كرده و گفته‌اند كه پيامبر اين زنان را فقط و فقط به مقتضاي مصلحت و حكمت از جمله پيوند با قبايل بزرگ و با نفوذ و كاستن از درگیري و جنگ با آنان در نهايت اقداماتي به سود اسلام و مسلمانان اختيار كرده است.

اما واقعيت اين است كه امروز پس از چهارده قرن و گسست بزرگ اطلاعاتي از حوادث و تحولات عصر نبوت در قرن نخست و دوم هجری و حداقل بي‌اطلاعي از جزئيات رخدادها و شرايط مكه و مدينه در اواسط سده هفتم ميلادي، نمي‌توانيم داوري درست و همه جانبه‌‌اي از حادثه‌اي مانند ازدواجهاي يك شخصيت ديني-سياسي چون پيامبر اسلام در مدینه عربستان داشته باشيم، به ويژه بايد توجه كرد كه بخشي از آن ماجراها به زندگي شخصي و لاجرم انگيزه‌ها و نيت‌ها و حالات فردي باز‌مي‌گردد و روشن است كه امروز از پس قرون تشخيص درست آن تقريباً ناممكن است. اما به استناد مستندات تاريخي و قرآني مي‌توان گفت كه عنصر مصلحت انديشی به نفع برخي زنان و يا به سود نهضت اسلام و مسلمانان هم در برخي همسر گزيني‌هاي پيامبر قابل تشخيص است اما تمام اين ازدواجها را در چنين بستري تحليل كردن دشوار به نظر مي‌رسد.

خيلي سريع نگاهي دوباره به چگونگي همسرگزيني‌هاي پيامبر بيفكنيم تا تحليل آسان‌تر باشد. از ازدواج نخست يعني پيوند با خديجه عبور مي‌كنيم كه وضعيت استثنايي و تا حدودي طبيعي دارد و طبعا محل مناقشه هم نيست. ازدواج با سوده نيز خيلي بحث ندارد. او زني بيوه و احتمالا ميان سال بود، هر چند كه در هر حال حداقل نيمي از عمر پيامبر را داشته، و از زيبايي و طراوت جواني نيز بهره‌اي نداشت. احتمالاً پيامبر او را صرفاً به خاطر نگهداري از فرزندانش و رسيدگي به امور خانوادگي‌اش انتخاب كرده بود. به او علاقه‌اي هم نداشت. حتي، چنانكه گفته شد، پيامبر تصميم گرفت او را طلاق دهد كه او در ازاي گذشت از نوبتش به سود عايشه مانع اين كار شد. شايد بتوان گفت ازدواج با سوده، آن هم در زماني كه عايشه نوجوان را به عنوان نامزد عقدي‌اش دركنار خود مي‌ديد، صرفاً به اقتضاي حفظ و مصلحت خانواده‌اش بود و نگهداري او نيز به انگيزه انساني و حرمت اخلاقي ممكن شد. اما ازدواج با عايشه با چه مصلحتي صورت گرفت؟ با فرض صحت سن ازدواج عایشه می توان گفت اين كه پيامبر بالاتر از پنجاه سال دختر شش يا هفت ساله را به عقد خود درآورد[۲۴]، مي‌تواند با عادي و عرف بودن آن در آن زمان توجيه شود (به ويژه كه در آن زمان كسي بدان اعتراض نمي‌كند)، اما آيا با وجود داشتن همسر (سوده) وگرم بودن فضاي خانواده، توجیهي و مصلحتي در ازدواج با عايشه وجود داشت؟ گفته شده است كه انگيزه پيامبر پيوند با ابوبكر، دوست قديم و يا شفيق وی، و خاندان محبوب بنی تیم بود. ممكن است چنين هم بوده باشد اما اولاً اثبات آن آسان نيست و از این رو نمی توان بر آن انگشت تأکید نهاد و ثانياً اين انگيزه به صورت فرضي براي اكثر ازدواجهاي آدميان ديگر هم مي‌تواند مطرح باشد و ثالثاًً اين انگيزه با انگيزه‌هاي ديگر مانعه‌الجمع نيست. درعين حال سوده و عايشه را به دليل نخستين ازدواجهاي پس از خديجه، مي‌توان تا حدودي طبيعي و عادي دانست، اما در مورد حفصه دختر عمر چه مي‌توان گفت؟ با توجه به چگونگي اين ازدواج، به احتمال قوي پيامبر به انگيزه دلجويي از زني جوان و بيوه كه همسرش را كه يكي از سرداران مجاهد اسلام بود از دست داده بود و پريشان حال بود و نيز به قصد استمالت از عمر كه پاسخ منفي دو دوستش ابوبكر و عثمان را در مورد پيشنهاد ازدواج حفصه با آنان شنيده بود، خود از حفصه خواستگاري كرد. اما باز بايد گفت كه اين انگيزه درست و انساني به معناي نفي ضروري انگيزه‌هاي ديگر نيست. درباره زينب دختر خزيمه چيز زيادي نمي‌دانيم و لذا نمي‌توان داوري كرد. ماجراي انتخاب ريحانه يكي از اسيران بني‌قريظه نيز چنين است. ظاهراً هيچ دليل موجهي از نظر اجتماعي در اين مورد به چشم نمي‌خورد.

ماجراي ازدواج با زينب دختر جحش نيز به دليل انتساب آن به خداوند چندان جاي چون و چرا ندارد. به عبارت دیگر در این مورد به تصریح قرآن وضعیت خاص و غیبی مطرح شده که از منظر یک مورخ امکان تحقیق در آن نیست هرچند که از منظر ایمانی مقبول می نماید و حداقل در تعلیل آن ناچار مؤمنانه سکوت رواست. در مورد جُويريه نيز مي‌توان به انگيزه كمك مادي پيامبر به آن دختر اسير استناد كرد اما اين دليل نيز چندان موجه نمي‌نمايد و حداقل با انگيزه‌هاي شخصي ديگر معارض نيست. اما در مورد انتخاب صفيه دختر حُيّي‌بن اخطب گيورگيو گفته است[۲۵]که محمد براي بهبود مناسبات مسلمانان و ساكنان يهودي خيبر، صفيه را به زني گرفت. مي‌تواند چنين هم باشد، اما نمي‌توان به سادگي آن را اثبات كرد و حداقل دلايل ديگر را كاملاً منتفي شمرد. در مورد ام‌حبیبه، با توجه به شرايط آن زن بي‌پناه با فرزند خردسالش در غربت حبشه، انگيزه انساني كاملاً آشكار است.[۲۶]در مورد ماريه بايد گفت كه گرچه او يك كنيز اهدايي بود و ملك محمد شمرده مي‌‌شد اما، چنان كه خواهرش شيرين را به کسی بخشيد، مي‌توانست او را هم ببخشد. در این مورد هیچ مصلحت و تدبیری قابل تصور و تصدیق نیست. در مورد ميمونه مي‌توان گفت كه مسأله مصلحت انديشی در آن دخالت داشت. گيورگيو[۲۷]مي‌گويد: «ازدواج محمد با ميمونه يك اقدام سياسي برجسته به شمار مي‌آمد. براي اين كه ميمونه هشت خواهر داشت كه همه زوجه رجال برجسته مكه بودند و محمد بعد از ازدواج با هفت تن خويشاوند مي‌‌گرديد. ابن‌هشام و ابن‌جيب مي‌گويند هركه با ميمونه ازدواج مي‌كرد خويشاوند تمام سكنه مكه مي‌شد. ضمناً ميمونه عمه خالد‌بن وليد هم بود».[۲۸]

جمع‌بندي و تحليل ما در اين قسمت اين است كه ازدواجهاي مكرر پيامبر قطعاً داراي انگيزه‌‌هاي اجتماعي و سياسي هم بود، اما به احتمال بسیار زیاد انگيزه‌‌هاي شخصي نيز غايب نبوده است. دو نكته در اين زمينه قابل توجه و تأمل است. يكي اين كه تمام ازدواجها را نمي‌توان به مصلحت انديشی هاي اجتماعي و سياسي منسوب كرد، ديگر آن كه اثبات شئ نفي ماعدا نمي‌كند، منطقاً مي‌تواند دلايل شخصي و اجتماعي هردو وجود داشته باشد. البته در اين ميان عشق به معناي دقيق كلمه و حداقل به معنايي كه عارفان گفته‌اند و به آن «عشق افلاطوني» گويند، در پيامبر نسبت به زنانش ديده نمي‌شود، اما از مجموعة حوادث چنين استنباط مي‌شود كه پيامبر علاقه وافري به جنس مونث داشته و شايد از توان جنسي بالايي هم برخوردار بوده است.[۲۹]در آن سخن مشهور كه من از دنياي شما سه چيز را برگزيده‌ام: زن، نماز، و عطر را[۳۰]، به صراحت به اين علاقه اشاره شده و در برخی گزارشهای تاریخی نیز نمونه هایی از توجه و دلبستگی وی به نشاط و زیبایی زنان دیده می شود. نزول آيه ۵۲ سوره احزاب مؤيد اين نظر است: «لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيبًا »[۳۱] اين آيه پس از نه همسر بوده است. گرچه گفته شده است اين فرمان با فرمان ديگر در آيه ۵۰ كه مي‌گويد «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي . . .» نسخ شده است.[۳۲]در روايتي از امام صادق گفته شده است كه اين آيه اشارتي است به محرمات مورد اشاره در آيه ۳۳ سوره نساء. به هرحال حتي اگر آيه نسخ هم نشده باشد، باز اجازه كنيز داشتن بر پيامبر مجاز بوده است.

اين ملاحظات البته اكنون مورد استناد ما نيست، بلكه تكيه بر اين جمله است كه مسأله شيفتگي پيامبر نسبت به زنان، در آيه تصريح شده است. به ويژه جز خدیجه و عایشه تمام زنان پيامبر بين ۱۶و۳۰ سال داشته‌اند و تقريباً همه را به زيبايي و طراوت توصيف كرده‌اند. با توجه به اين‌كه به استناد آیات فراوان قرآن عصمت مطلق پيامبران مقبول نیست، اين خصوصيت در پيامبر، حتي اگر مطلوب به نظر نرسد، خلاف عصمت به معنايي درست و معقول آن[۳۳]، نيست.[۳۴] زيرا كه در اين مورد خلاف بخش شرعي صورت نگرفته است. اما اين كه تعدد زوجات پيامبر ويا جواز آن تحت شرايطي در قرآن، به عنوان يك اصل ديني و جاودانه مؤيد جواز چند همسري باشد، هرگز چنين نيست.

 

به هرحال فكر مي‌كنم با تكيه بر دو فرضیه، در این مورد مشكل غير قابل حل و حتي ابهامي وجود نخواهد داشت. يكي بشر بودن پيامبر که به تصریح قرآن خود آن همه بر آن تأکید داشت، و ديگر، زماني- مكاني ديدن احكام ديني و فهم و تحليل سيره نبوي در بستر شرايط و واقعيات زمانه.[۳۵]

 

 

ادامه دارد ....

 

--------------------------------

 

 

[۱] . در مورد توضیح لغوی و مفهومی سیره بنگرید به: لسان العرب، مفردات راغب، المنجد و سیره نبوی اثر مرتضی مطهری.

[۲] . خرگوشی، شرف النبی، ص ۵۷

[۳] کلینی، اصول کافی، جلد ۲، ص ۳۳۰

[۴] . از جمله طبقات ابن سعد، جلد۲ (۱)، ص ۱۲۱ و دلائل النبوه بیهقی، جلد ۱، ص ۱۲۵

[۵] . خانم آرمسترانگ (محمد پیامبری برای زمان ما، ترجمه فرهاد مهدوی، ص ۳۴) نیز در توصیف شمایل محمد می نویسد: «او از چهره‌ای زیبا، بدنی به هم پیچیده و نیرومند و قد و قامتی متوسط برخوردار بود. موهایی پرپشت و مجعد، ریشی خوش فرم، قیافه‌ای به شدت درخشان و لبخندی عمیقا گیرا داشت که در همه منابع به آن اشاره شده است. او در هرکاری که انجام می داد، قاطع و مصمم بود. آنگاه که آهنگ انجام کاری داشت، هرگز پشت سرش را نگاه نمی کرد حتی اگر ردایش به بوته‌ای گیر می کرد. وقتی می خواست با کسی صحبت کند، عادت داشت تمام بدنش را به سمت او بچرخاند و او را تمام رخ، مخاطب قرار دهد. به هنگام دست دادن با کسی، هرگز دستش را عقب نمی کشید.»

از آنجا که این گزارش‌ها حدود دو قرن بعد در منابع مکتوب آمده است، از نظر صحت و سقم و افزایش و کاهش، باید با احتیاط تلقی شوند (مانند دیگر گزارش ها). به ویژه گزارش منسوب به امام باقر، در صورت صحت و کمال خبر، از کسی است که اساسا نیایش را ندیده و حدود نیم قرن پس از پیامبر زاده شده است. البته او قطعا این اوصاف را از زبان پدرانش شنیده است. نیز این نکته کاملا قابل توجه و تأمل است که اوصاف شمایل پیامبر اسلام تا حدود زیادی «مؤمنانه» توصیف شده و ستایش از جملات و تعبیرات کاملا آشکار است.

 

[۷] . در قرآن در چهار آيه ( بقره/ ۲۱۳، نسا، ۱۶۵، انعام/۴۸ و كهف ۴۶) از پيامبران به عنوان مبشرين ياد مي‌كند و از پيامبر اسلام درچهار مورد (بقره ۱۱۹، سباء/۲۸ فاطر/ ۲۴ و فصلت/۴ ) با عنوان مبشّر و نذير و در پنج مورد (اسراء ۱۰۵، احزاب/۴۵، فتح ۸ ، فرقان/ ۵۶ و صف ۶) با عنوان مبشراً و نذيراً (جز در مورد آخر كه نذير نيامده) سخن رفته است. در آيه ۴۹ سوره حج به پيامبر گفته شده است: «قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ » درباره نوح هم آمده است. ظاهراً در آياتي چون آيه ۱۹ مائده آمده است «... فَقَدْ جَاءكُم بَشِيرٌ وَنَذِيرٌ ... » قرآن نيز به اين صفت متصف شده است.

و اما معناي بشير و نذير همان معناي متبادر در ذهن است كه عبارت است از « بشارت دهنده » و « بيم دهنده » درباره مفهوم نذير و انذار گفته‌اند: «انذره باالامر انذارا، اعلمه و حذّره و خوّفه» ظاهراً ترديد نيست كه متعلق

بشارت و انذار، بشارت به ايمان و رستگاري و يا بهشت و فرجامي خوش است و انذار و تنذير بيم دادن از گمراهي و سقوط و جهنم. چنان كه در آيه ۴۵ سوره انبیاء گفته شده است: «... أُنذِرُكُم بِالْوَحْيِ ... ».

[۸] . محمد چهار بار در قرآن آمده است: آل عمران/۱۴۴، احزاب/ ۴۰، محمد/۲ و فتح/۲۹

[۹] . در سوره انبیاء آیه ۱۰۷ خطاب به پیامبر آمده است : «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ ». گر چه این توصیف بیشتر در حوزه فلسفه بعثت قابل طرح است اما به دلیل مضمون و اهمیت آن در طول تاریخ پیامبر ملقب به « رحمه للعالمین » شده است و به همین دلیل در شمار عناوین توصیفی حضرت رسول آورده شد.

 

[۱۰] . در آیه ۱۵۷ سوره اعراف اصطلاح « نبی امّی » آمده است : «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ ... » و در آیه ۱۵۸ همین سوره و نیز در آیه ۲ سوره جمعه آمده است : «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا ... »

منظور از «امی » و«امیّین » چیست؟ جوادعلی (جلد ۸، ص ۱۰۵) می گوید برخی خاورشناسان گفته اند که امی معرب از واژه «کُوی» مفرد و جمع «کوییم» است. اما معنای مشهور آن است : کسی که خواندن و نوشتن نمی داند. ظاهراً آیاتی چون آیه ۲۸ بقره و ۱۵۷ اعراف مؤید این نظر است. ۷۸ بقره : «وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَ يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ ... » ۱۵۷اعراف نیز«... الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ ... » .نیز گفته اند «امی» به معنای غفلت و جهالت و یا شخص « قلیل المعرفه » است. برخی گفته اند، امی منسوب است به امتی که خواندن و نوشتن نمی دانند چنانکه می گویند : عامی. رأی دیگر این است که امی منسوب است به «‌ام القری» (مکه). نظر دیگر این است که امی منسوب است به «ام» یعنی مادر. به گفته قاموس قرآن طباطبایی چنین نظری دارد. در این معنا «امی» کسی است که مادرش او را برای تربیت از خود جدا نکرده است. علی طهماسبی هم همین نظر را دارد اما با این توجیه که پیامبراسلام امی است و نسب به هاجر می برد که از طریق او فرزندش اسماعیل اعراب سامی در عربستان و حجاز پدید آمدند. ایزوتسو می­گوید، قرآن به طور کلی نوع بشر را به دوگروه «اهل کتاب» و «امیون» تقسیم می کند. گروه اول یهودیان و مسیحیان بودند و گروه دوم اعراب بدوی بت پرست. «... وَقُل لِّلَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ وَالأُمِّيِّينَ ... ». (آل عمران / ۲۰) گروه اول را پیشرفته می دانستند و گروه دوم را عقب مانده. ظاهراً یهودیان غیر خود را امی می دانستند چنانکه آیه ۵۷ سوره آل عمران مؤید این نظر است : «... لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ ...». در این صورت منظور آن است که حضرت رسول از اعراب بی‌فرهنگ و عقب مانده برخاست و کتاب آورد و منشاء ترقی و پیشرفت اعراب شد.

جوادعلی (جلد ۸، ص ۶۲ – ۹۳) می نویسد از برخی آیات قران (از جمله اقراء و ۴۸ عنکبوت) و برخی احادیث و راوایات تاریخی چنین بر می آید که پیامبر اسلام خواندن و نوشتن می دانست. بخاری آورده است که قرارداد حدیبیه را پیامبر با دست خود نوشت. نیز در سیره ابن هشام روایتی در این باب آمده است. نیز این روایت که پیامبر زمانی که بیماری‌اش قوت گرفت فرمود: کاغذ و دوات بیاورید تا چیزی بنویسم تا پس از این گمراه نشوید. نیز ابوبکر روایت کرده است که پیامبر در بیماری‌اش کاغذی و دواتی خواست و بر آن نام خلیفه پس از خودش را نوشت. این روایات به روشنی حکایت از قدرت و امکان نوشتن پیامبر دارد.

به هرحال می توان چنین تصور کرد که محمد خواندن و نوشتن می دانست اما خود معمولا چیزی نمی نوشت و این البته به دلیل خاص بود. آیه ۴۸ سوره عنکبوت مؤید روشنی بر آن است: «وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ ». دلیل این عدم کتابت و ندانستن خط صریحاً این دانسته شده است که مخالفان در حقانیت وحی تردید نکنند.

[۱۱] . از عناوین مشهور قرآنی محمد، « رسول » و عنوان « رسالت» است. رسول و رسالت در لغت به معنای برانگیختن و مأموریت یافتن و ابلاغ پیام در سطح آشکار و عموم است. در قرآن پیامبر اسلام و شماری از پیامبران « رسول » خوانده شده است. در قرآن با اشتقاقاتی چون ارسال، ارسلنا، ارسلناک، نرسل، ارسلناه، لنرسلن، ارسله، ارسلتم، ارسلت، ... مسأله رسالت آمده است. فقط واژه رسول ۱۱۶ بار در قرآن دیده می شود اما گاه نیز رسول به معنای لغوی آن آمده و لذا به فرشتگان نیز رسول گفته شده است: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ » (الحاقه / ۴۰)

از قرآن به روشنی استنباط می شود که بین نبی و رسول فرق است. از جمله آیات ۵۱ مریم : « وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا و َكَانَ رَسُولًا نَّبِيًّا » و نیز آیه ۵۲ سوره حج : «و َمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى ...» اما در تفاوت آن دو گفته اند که نبی صرفاً پیام آور است اما رسول هم پیام آور است و هم مأمور تبلیغ پیام و رسالت در سطح عموم و در واقع پیامبر دارای نوعی رسالت اجتماعی است و لذا اول نبوت است و بعد رسالت. در واقع همان «يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ / قُمْ فَأَنذِرْ » (مدثر/ ۲) یا «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» (شعراء/ ۲۱۴) مرحله رسالت است که پس از نبوت قرار گرفته و لذا عام تر است. قاموس قرآن به استناد روایتی معتقد است که نبی آن است که در خواب ملک را می بیند و صدا را می شنود و رسول ملک را آشکارا می بیند و با او سخن می گوید.

[۱۲] . از عناوين توصيفي پيامبر يكي «شاهد» است و ديگري «شهيد». در سه آيه از قرآن حضرت رسول با عنوان شاهد ياد شده است: ( احزاب / ۴۵، فتح ۸ و مزمل/۱۵ ). و اما در دو جا به پيامبر شهيد گفته شده است: ( بقره/۱۴۳ و حج / ۷۸). «... لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ و َيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ... ».

شهيد و شاهد كه هر دو داراي يك معنا و مفهومند، به طوركلي به معناي گواه (=گواه بر حق) ، آگاه بر امور، نمونه (= الگو)، حاضر و ناظر بر جريان هستند. اين عنوان در باره خداوند « ... قُلِ اللّهِ شَهِيدٌ بِيْنِي وَبَيْنَكُمْ ... » (انعام / ۱۹) و « ... وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ» (سباء/۴۷) و نيز به امت اسلام « وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ ... » ( بقره/۱۴۳) و به پيامبر اسلام اطلاق شده است. معناي لغوي و مفهومي آن در همه جا يكي است اما درباره پيامبر تمام معاني ياد شده صادق است. مجمع اللبيان مي‌گويد: «مؤيدا الذين اليكم»

[۱۳] . در ادامه آیه ۴۵ سوره احزاب پیامبر «سراج منیر» خوانده شده است. با توجه به اینکه قرآن نور دانسته شده (مائده / ۱۵) و به طور کلی هدایت الهی به وسيله نور مطرح شده « ... يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء ...» (نور/ ۳۵) ، ناميدن پيام‌آور و حامل پيام نور يعني قرآن به سراج منير يعني چراغ تابان و يا خورشيد درخشان كاملاً طبيعي و قابل فهم و درك است. مفهوم سخن اين است كه پيامبر با چراغ نورپاشي وحي و قرآن، راه تاريك زندگي آدمي را روشن مي‌كند. ضمناً گفته شده است‌كه سراج همان «چراغ» فارسي است كه معرب شده است. در اين صورت احتمالاً چراغ، « چراگ » بوده و « گ » به « غ » تبديل شده و سپس به « ج » بدل شده است. ولي روشن نيست كه چرا « چ » به جاي « ج » به « س » مبدل شده است.

[۱۴] . فهرست فوق بر گرفته است از خرگوشی (ص ۱۰۵). البته بیهقی (دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۱۲-۱۱۳) نام هایی چون حاشر ((یعنی این که در رستاخیز حشر مردم با اوست)، ماحی (یعنی خداوند وسیله او گناهان کسانی را که به او ایمان آورده اند محو می کند) و یس را نیز ذکر کرده است.

از عناوین و القاب پیامبر اسلام «خاتم النبیین» است. در سوره احزاب آیه ۴۰ آمده است : «مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ ...» گر چه گفته شده است که در برخی قرائت ها «خاتِم» آمده است اما در قرآنها عموماً «خاتَم» آمده است. اگر خاتِم بود تردیدی بر دلالت آن بر مقام خاتمیت پیامبر نبود اما چون خاتَم آمده برخی گفته اند که خاتَم به معنای انگشتر است و لذا تفسیر کرده اند که پیامبر اسلام زینت و شکوه پیامبران است اما از آن خاتمیت و ختم نبوت مستفاد نمی شود. در پاسخ گفته شده که در گذشته انگشتر مهر هم بوده و مهر را در پایان نامه ها می نهاده اند و این به معنای ختم نبوت است و پیامبر اسلام هم پایان دهنده سلسله انبیاء و ادیان است.

قابل توجه این که مانی نیز خود را همان «فارقلیط» یعنی همان کسی که عیسی به آمدنش بشارت داده می دانست و می گفت او «خاتم پیامبران» است. حتی او در کتاب «شاپورگان»ش خود را «مُهر پیامبان» می شمارد. دکره، فرانسوا، مانی و سنت مانوی، ص ۷۱

درباره فصل ختم نبوت در جای دیگر اشارتی خواهد شد.

در مورد این عناوین و اوصاف جز قرآن، بنگرید به «دلائل النبوه» ص ۱۱۲ و «شرف النبی» ص ۱۰۵

[۱۵] . در مورد شخصیت و سیمای انسانی و اخلاقی ممتاز و متمایز محمد در منابع شرق شناسان سخنان فراوان و قابل توجهی دیده می شود که من به دلایلی چندان مشتاق نیستم از آنها بیش از حد نیاز استفاده کنم. علاقه مندان می توانند به منابع مختلف در زبانهای اصلی و یا ترجمه به فارسی و عربی مراجعه کنند. یکی از منابع تقریبا متأخر اروپایی کتاب «تاریخ اسلام و عرب» اثر مشهور گوستاولوبون فرانسوی است. وی در جای جای کتاب خود به مناسبتی به این مشخصات ممتاز اشاره کرده و برخی اقوال شرق شناسان غربی را نقل کرده است. از جمله در بخش ویژه کتاب «ص ۱۱۸-۱۲۷). به عنوان نمونه به سخنی از نویسنده‌ای به نام «بارتلمی سن هیلر»، که از وی به عنوان «از مورخین مشهور معاصر» یاد می کند، در باره منش و شخصیت اخلاقی و فردی محمد می آورد: «پیغمبر اسلام از حیث عقل و فهم، خدا پرستی، رحم و انصاف بر تمام معاصرین خود تفوق و برتری داشته است. حکومتی که او برای خود حاصل نمود مبنی بود بر مزایا و فضائل نفسانی خویش و مذهبی را که اشاعت داد آن مذهب برای اقوامی که آن را قبول نمودند یک نعمت بزرگی گردید . . .این مذهب . . . حقایق تازه‌ای بود که او آنها را به تمام عالم ظاهر و آشکار ساخت».

[۱۶] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۸۹

[۱۷] . البته باید گفت که در منابع تاریخ و سیره، مواردی در گفتار یا رفتار پیامبر وجود دارد که با مجموعه افکار و سنت و سیره نبوی و به ویژه با اصول خدشه ناپذیر اندیشه دینی و سنت اخلاقی و رفتاری وی آشکارا مغایر و در تعارض است. در چنین مواردی چه می توان گفت؟ در اینجا جای تحقیق و داوری در این موارد نیست اما اجمالا می توان گفت که بر اساس قواعد منطقی نقد و تحلیل منابع و اسناد و معیارهای بازخوانی‌های منابع تاریخی، موارد معارض با مسلمات و محکمات تاریخی و یا عقاید و اصول دینی، یا از اساس و بنیاد جعل و برساخته‌های بعدی است که به انگیزه‌های کم و بیش شناخته شده گفته شده و یا در گزارش‌های تاریخی آن باز هم به دلایل اجتماعی خاص و آشنا، با تحریف لفظی و معنوی گزارش شده اند. به هرحال چنین مواردی جای بحث و ماقشه دارند که در جای خود بدانها اشاره شده است. عیار ما (مای مسلمان و نیز پژوهشگران تاریخ اسلام و سیره نویسان قدیم و جدید) متن قرآن است چرا که این متن کهن‌ترین و معتبرترین و اجماعی‌ترین سند دینی و تاریخی مسلمانان و تاریخ فکر و فرهنگ اسلامی است. به دلایل مختلف، قطعا گزارش‌های معارض قرآن، مردود و غیر قابل تأیید هستند.

[۱۸] . نیز بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۴۷ و ۱۶۴

نیز: ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۹۵

[۱۹] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۱۱۲ – ۱۱۳

نیز: بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۵۵

[۲۰] . در مورد این حجره‌ها در برخی منابع شرحی با ذکر جزئیات آمده است. ظاهرا در این زمان خانه و یا اتاقهای همسران پیامبر دیوار وجود نداشت و حجره‌ها با پرده‌ای از موی سیاه از هم جدا می شدند. از جمله بنگرید به: ترکاشوند، حجاب شرعی در عصر پیامبر، ص ۲۵۱-۲۵۵ و منابع ایشان از جمله ابن سعد، جلد اول، و دیگر منابع. و به گزارش دیگر منظور از واژه حجره و در آیه حجرات نه به معنای اتاق و خانه بلکه عبارت از پرده هایی (حصیری، ساخته شده از الیاف درخت خرما)ست که پیامبر روبروی در هر یک از اتاقهای همسرانش نصب می کرد تا منزل را از مسجد و محیط بیرون مجزا کند. منظور از حجرات خانه‌های همسران رسول خدا یک اصطلاح جدید است. ترکاشوند، ص ۳۰۸- ۳۰۹.

[۲۱] . در این زمینه مقاله «زن در چشم و دل محمد» از علی شریعتی در کتاب «اسلام شناسی» او (مجموع آثار شماره ۳۰)، حرفهایی برای گفتن دارد.

[۲۲] . تا آنجا که از منابع قابل استنباط است، پیامبر در سه مورد مهم در زندگی متعارف آن روز، عدالت و برابری را رعایت می کرد:

۱ – برابری در مهریه که ۴۰۰ درهم بود. ظاهرا در سه مورد یا مهریه نبوده و یا به دلایلی متفاوت بوده است.

۲ – تقسیم مساوی اوقات شبانه – روز بین همسران. این در حالی بود که طبق آیه ۱ سوره احزاب (به هردلیل) پیامبر مجاز بود در صورت لزوم نوبت را رعایت نکند.

۳ – تأمین معیشت و نفقه زندگی مساوی و مورد نیاز همسران. مورد دوم و سوم در مورد کنیزان نیز رعایت می شد.

گرچه قرآن توصیه به عدالت می کند و تصریح می کند که در صورت رعایت عدالت بین همسران تجدید فراش کنید (نساء/۳)، اما در عین حال می دانیم که در عمل رعایت عدالت یعنی مساوات کامل و ایدئال ممکن نیست و طبعا پیامبر هم از این امر مستثنی نبوده است. قابل تأمل این که قران در همین زمینه تعدد زوجات تصریح می کند که محال است به عدالت رفتار کنید (نساء/۱۲۹). آیا نمی توان گفت که آیه دوم جواز مشروط اول را نسخ کرده است؟

[۲۳] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۹۱، ۱۱۲ و ۱۸۱ و جلد ۲ (۲)، ص ۲۸ – ۳۰

نیز: شرف النبی، ص۴۳۳

نیز: بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۴۶، ۱۵۶ و ۱۶۱

[۲۴] . در عین حال باید دانست که در آن روزگار در میان اعراب حجاز گویا عقد و ازدواج دختر کم سن و سال چندان غیر عادی نبوده است. چنانکه شهرت دارد حضرت فاطمه در هنگام ازدواج با علی در سال دوم هجرت نه ساله بوده است گر چه بیش از این نیز گفته شده است و جالب اینکه ابتدا عمر و ابوبکر کهن سال به خواستگاری فاطمه می روند و پیامبر با این استدلال که او خردسال است قبول نمی کند.

[۲۵] . محمد پيغمبري كه از نو بايد شناخت، صفحه ۳۴۲

[۲۶] . گیورگیو (ص ۳۳۳) می نویسد: «پیغمبر می دانست که هرگاه با‌ام حبیبه ازدواج کند داماد ابوسفیان خواهد شد و این وصلت از خصومت بزرگترین دشمنش در مکه که ابوسفیان باشد خواهد کاست . . .ام حبیبه در حبشه بود و محمد فکر می کرد که هرگاه آن زن بیوه به عربستان بر گردد پدرش ابوسفیان و افراد خانواده‌اش (بنی امیه) نخواهند گذاشت وی به پیغمبر اسلام وصلت نماید. این بود که شخصی را انتخاب کرد و او را وکیل نمود که به حبشه برود و ا ز‌ام حبیبه خواستگاری نماید و او را با خود به مدینه بیاورد».

 

[۲۷] . همان كتاب، صفحه ۲۴۷

[۲۸] . باید افزود که این آشفتگی و ابهام و تردید در مورد انگیزه‌های نهفته در همسران مطلقه پیامبر و یا زنانی که از آنان خواستگاری شد و سرانجام به خانه محمد نیامدند (حتی در ماههای آخر عمر) بسیار بیشتر و جدی تر است.

[۲۹] . ابن سعد (طبقات، جلد ۲، قسمت اول، ص ۹۶) بدان تصریح کرده است.

[۳۰] . در طبقات ابن‌سعد (جلد دوم، قسمت اول، صفحه ۱۱۲) زن و بوي خوش آمده است.

[۳۱] . پس از آن ديگر هيچ زني بر تو حلال نيست، و نشايد كه همسراني را جانشين آنان سازي، و گرچه زيبايي آنان تو را خوش آيد، مگر آنچه ملك يمين تو باشد، خداوند نگاهبان و ناظر همه چيز است.

[۳۲] . قابل توجه است که شماری از فقیهان و مفسران به نسخ در آیات اعتقاد ندارند. مانند آیت الله سید ابوالقاسم خویی و آیت الله غروی اصفهانی.

[۳۳] . در قرآن به صورت روشن و مکرر به پیامبران نسبت عصیان و ذنب و مانند آن داده شده است (به دلیل انبوهی آیات از نقل آنها خودداری می شود). با اين همه روشن نيست ‌كه حداقل در چهار چوب نگرش قرآني و تكيه بر نص و‌حياني، مفهوم و عقيده ‌كنوني عصمت براي پيامبران از كجا درآمده است. از قرون نخست اسلامي اين عقيده پيدا شده است‌ كه پيامبران‌ گناه كبيره و صغيره نمي‌كنند، فكرگناه هم نمي‌كنند، اشتباه نمي‌كنند و فكر اشتباه هم نمي‌كنند و اين انديشه را ضروري دين مي‌شمارند و طبعاً منكر آن را كافر و مرتد مي‌دانند. صدوق در اعتقادات (صفحه ۹۹) مي‌گويد: «هركس در ‌هر حال عصمت را از انبياء و امامان انكار كند آنان را به جهل متهم كرده و هركس اينان را جاهل بشمارد كافر است. بعد مي‌افزايد پيامبران و امامان معصوم‌اند و در عالي‌ترين مقام كمال و تمام قرار دارند و به تمام امور از آغاز تا پايان آگاهي دارند و در هيچ حالتي متصف به كاستي و گناه و جهل نخواهند بود».

چنين تلقي از نبوت و عصمت، به ويژه عصمت امامان شيعي، قطعاً در ادوار پس از صدر اسلام پيدا شده است و مفسران قرآن نيز پس از پذيرفتن و بديهي شمردن چنين نگاهي به پيامبران و باور به عصمت مطلق آنان از گناه و خطا، به سراغ قرآن رفته و كوشيده‌اند از يك سو از برخي آيات قرآن براي تأييد نظريه عصمت مطلق پيامبران اتخاذ سند كنند و از سوي ديگر تلاش كردند آيات متعدد قرآن را، كه آشكارا نسبت عصيان و ذنب و ضلالت و ظلم و خطا به پيامبران مي‌دهد و از این رو آنان مورد خطاب و عتاب خداوند قرار مي‌گيرند، به شكلي و با تكيه بر يك سلسله مفروضات قبلي و برآمده از مشهورات زمانه و رايج درميان عوام و خواص توجيه و تفسير كنند.

اكنون در مقام بحث مستقل در باب عصمت نيستم و لذا نمي‌توانم آيات مربوط را به تفصيل شرح دهم و طبعاً مجال آن نيست‌كه به نقد و بررسي آراي مفسران بپردازم، اما به اجمال مي‌گويم ممكن است كه برخي ظواهر دلالات الفاظ تفسير پذير و حتي‌تأويل پذير باشند و يا بعضي از آنها احتمالاً با برخي از آيات و نصوص ديگر معاني متفاوتي پيدا كنند، اما مجموعه آيات در ارتباط با پيامبران و موضوع عصمت مطلق از آن استنباط نمی شود بلکه برعکس، آیات پیاپی این مدعا را نقض می کنند. به‌گمان من اگر به موضوع عصمت در منابع كلامي و تفسيري بنگريم، به روشني مي‌بينيم که اين عقيده در خارج از متن قرآن شكل‌‌گرفته و آنگاه به قرآن تحميل شده است. مهم‌ترین و شاید تنها دلیل مدعیان عصمت، همان است که متکلمان گفته اند و آن در این جمله کوتاه مرتضی مطهری انعکاس یافته است که: «کسی که خدا او را برای هدایت مردم فرستاده در حالی که مردم به هدایت الهی نیاز داشته باشند، نمی تواند انسانی جایزالخطا یا جایزالمعصیه باشد». با تکیه بر چنین استدلالی است که ایشان قاطعانه اعلام می کند «در صورت عصمت پیغمبر هیپچ کس شبهه نمی کند و امر واضحی است» (مطهری، امامت و رهبری، تهران، انتشارات صدرا، چاپ دوم، ۱۳۶۴، ص ۹۶).

اگر به تاريخ ظهور و پيدايش چنين باوري توجه كنيم، جاي ترديد باقي نمي‌ماند كه در عصر تعصب مذهبي و غلظت ديني و جزميت فكري، اين تفكر و امثال آن پديد آمده و حداقل تثبيت شده است. متن قرآن و صراحت‌هاي مكرر آن با چنين تصوري از پيامبران و عصمت مطلق آنان، ناسازگار است. به هر حال اگر چنان پيش  فرض‌هايي از حوزه تفكر‌كلامي و عقيدتي مسلمانان حذف شوند، ديگر نيازي به چنان تفسير‌هاي پر تكلفي از آيات قرآن در بخش سيره نبوي نخواهيم بود. قرآن بدون هيچ‌گونه پرده‌‌پوشي علم و عصمت پيامبران را مطلق نمي‌داند و آنان را خطا‌پذير مي شمارد و نمونه‌هاي آن را نيز نشان مي‌دهد. شايد واژه‌« اعتصام» در‌قرآن سبب شده است‌ كه عصمت پيامبران در حوزه علم و عمل مطرح شده باشد. « اعتصام » به معناي ياري و پناه خواستن است. در آيه ۱۰۱ آل عمران آمده است: «. . .و َمَن يَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ » يعني هر كس به خداوند پناه برد، به راه راست رهنمون شده است. در آيه بعد دعوت مي‌كند كه: «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ . . .». در سوره يوسف آيه ۳۲ نيز همسر فرمانرواي مصر‌كلمه « فاستعصم » را در باره يوسف به كار مي‌برد كه به معناي پناه جستن و يا خويشتن داري است. به هر تقدير واژه عصمت در قرآن به معناي پناه جستن و ياري خواستن و يا خويشتن داري باشد، يك چيز قطعي است و آن اين است كه به معناي خطانا‌پذيري مطلق پيامبران نيست. اين كه مدعيان عصمت اصرار دارند از طريق عصمت مطلق پيامبران حقانیت و‌حياني سخنان آنان و نيز ضرورت اطاعت مؤمنان از آن سخنان را ثابت كنند، وجه معقولي ندارد، چرا كه چنين ملازمه‌اي وجود ندارد يعني مي‌توان پيامبران را خطا‌پذير دانست اما در برابر اوامر و نواهي وحياني آنان تسليم بود و اطاعت كرد. از قضا چنين ديدگاهي به انسان شناسي قرآن كه حول محور‌هاي چون اختيار، اراده، خلاقيت و انتخاب استوار است، و روح و جوهر دعوت انبياء كه براي آزادي و رهايي آدميان از هر نوع سرسپردگي و اطاعت محض از غير خدا بوده است، سازگارتر است. اتفاقاً اعتقاد به عصمت مطلق پيامبران را از دسترس مردم خطا‌كار دوري مي‌كند و چنين شخصي نمي‌تواند الگو و اسوه براي آدميان باشند. در عين حال نظريه متقدم اسلامي مبني بر ‌عصمت در دريافت وحي، عصمت در انتقال وحي و عصمت در عمل به وحي قطعي و قابل دفاع است و مي‌توان براي آن مستندات نقلي و استدلالهاي عقلي ارائه داد. يعني پيامبران پيام الهي را به درستي دريافت مي‌كردند و آن را بدون دخل و تصرف عمدي و سهوي به مخالفان انتقال مي‌دادند و خود در عمل به اوامر‌و نواهي شرعي (حلال و حرام شرعي) مقيد و عامل بودند. آيات ۱ تا ۴ سوره نجم نيز مؤيد اين مدعا است نه مؤيد و مثبت مدعاي گزاف خطا‌ناپذيري مطلق: «وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى / مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى / وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى / إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى» اين نطق تهي از هوا در حوزه انتقال وحي است نه در حوزه عمل به طور مطلق. به ويژه بايد دقت كرد مسأله اشتباه و گناه و آن هم گناه شرعي كاملا با هم متفاوتند و حكم واحد ندارند.

پيامبران قطعاً مرتكب گناه شرعي نمي‌شدند اما اگر ‌گناه را در حوزه وجودي و فراتر از دايره محدود شرع در نظر بگيريم، آنگاه قاعده «حسنات الا‌برار سيئات المقربين» مطرح مي‌شود و امور نسبي مي‌شود و در مقام مقايسه معناي ويژه‌اي پيدا مي‌كند. وقتي مولوي مي‌گويد ما بايد از نماز خواندنمان توبه کنیم، در اين ارتباط است كه معنا پيدا مي‌كند. مفاهيمي چون توبه و عفو و استغفار پيامبران در اين حوزه قابل فهم و تفسير خواهد بود. خطا يعني اشتباه امري بشري است و مگر پيامبران بشر نبوده‌اند؟ وقتي خطا‌پذيري را در ارتباط با دريافت و انتقال وحي منتفي بدانيم و بدين ترتيب حجیت و وثاقت وحي مكتوب و ملفوظ را قبول كنيم، ديگر اشتبا‌هات احتمالي و يا واقعي آورندگان و حاملان وحي چه خللي به ديانت و مدعيات پيامبران وارد مي‌كند كه از پذيرفتن آن بيم داريم؟ اتفاقاً طباطبايي نيز در «الميزان» بين خطا در‌حوزه وحي و تبليغ و حوزه امور‌خارجي ديگر (مانند اشتباه در حواس و ادراكات و علوم اعتباري و . . .) فرق مي‌گذارد (طباطبایی، المیزان، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۲، جلد ۲، .

سخن آخر اين كه پیامبر اهل جادو و سحر و امورخارق‌العاده نيست بلکه « كاملاً انسان » است نه «انسان‌كامل»، آن گونه كه عارفان گفته‌اند، چرا كه انسان كامل فقط در ذهن و آرمان مي‌تواند وجود داشته باشد و در عالم واقع ثبوتاً و اثباتاً محال است. شريعتي گامی مهم به جلو بر داشت و برای اسطوره زدایی از پیامبر گفت «انسان ما‌فوق نه مافوق انسان» اما بايد گفت كه انسان مافوق بودن هم ممكن نيست مگر آن كه در عالم نسبیت و در مقام مقايسه باشد كه در آن صورت انسان كامل و يا انسان مافوق خالي از مضمون و محتوا مي‌شود. به هر حال پيامبر خطا‌ناپذير و انسان كامل و مافوق انسان، قادر نيست پيامبر و مربي و هادي انبوه آدميان زميني باشد.

[۳۴] . در این مورد مقاله « زن در چشم و دل محمد » در کتاب « اسلام شناسی » (مشهد) اثر دکتر علی شریعتی، مفید تواند بود.

[۳۵] . گوستاولوبون (ص ۱۲۰-۱۲۱) می نویسد: «اگر از پیغمبر بتوان انتقادی کرد فقط همان محبت مفرطی است که به زن داشته ولی این را هم نباید از نظر دور داشت که این محبت فقط در قسمت اخیر زندگانی در او پیدا شده بود و الا در اوایل عمر تا سن پنجاه سالگی به همان زوجه اولی قناعت نمود. . . .این شماره [منتقدان] در نظر اهالی اروپا شاید زیاد باشد، ولی در نظر مشرقی‌ها ابدا افراطی در آن به عمل نیانده است. اگر پیغمبر اسلام به عاقل‌ترین سلاطین دنیا یعنی سلیمان، که در کتب عهد عتیق شرح او مسطور است، تأسی کرده بود، خیلی بیش از این بایستی زن گرفته باشد».

 

 

سیما و شخصیت محمد (ص) -  قسمت دوم

 

 

۴-رفتار پیامبر با مردم

نبی اسلام در طول دوران زندگی اش، همواره با مردم و بندگان خدا حسن معاشرت داشت و به ویژه پس از بعثت و به طور خاص پس از رسیدن به امارت و قدرت با مردمان به نیکویی و عدالت و مساوات رفتار می کرد. او تا آخرین لحظة عمر یک پیامبر باقی ماند و، به رغم ده سال فرمانروایی بلامنازع، هرگز حال و هوا و رفتار «سلطان» را، با شکل و شمایل و آداب و خلق و خویی که در تاریخ از شاهان می شناسیم، پیدا نکرد.[۱]در منابع تاریخی و سیره، مطالبی آمده است که به شکل معناداری تفاوت «پیامبری» و «سلطنت» را آشکار می کند. از ابن عباس– و دیگران نیز– روایت شده است که محمد مخیرّ گردید میان آن که پادشاه و پیغمبر باشد یا بندة عادی و پیغمبر، او با جبرئیل مشورت کرد و جبرئیل اشاره به تواضع و فروتنی نمود و پیامبر استدعا نمود بنده و پیامبر باشد. یک بار پیامبر در منطقة بالای شهر مکه در حالی که تکیه داده بود و غذا می خورد، جیرئیل گفت‌ای محمد چون پادشاهان غذا می خوری، پیامبر نشست، و پس از آن هرگز غذایی را در حال تکیه دادن نخورد.[۲]از این رو وی تلاش می کرد در گفتار و رفتار خود اخلاق مردمی و مساوات طلبانه را جانشین اخلاق اشرافی و طبقاتی و فخر فروشانه رایج در آن روزگار جامعه عربی حجاز کند. مثلا (احتمالا) برای شکستن تابوهای جامعه طبقاتی و تبیعض گرایانه رایج اعراب، سوار خر بدون پالان می شد و گاه کسی را هم پشت سرش سوار می کرد. از این رو از تفاخر و به ویژه شخصیت پرستی و از جمله تجلیل و احترام بیش از حد از اجداد و در واقع مرده پرستی پرهیز داشت و در آخرین روزهای زندگی‌اش به مؤمنان سفارش اکید داشت که به پیروی از یهود و نصارا قبور پیامبرشان را زیارتگاه و عبادتگاه نکنند.[۳]جامة پشمین می پوشید و گوسفند می دوشید. هرچند پیامبر، به دلایل اجتماعی و ضرورت‌های گریز ناپذیر، برده داری را یک باره لغو نکرد، اما با گفتار و کردار خود و تدابیری قانونی و فرهنگی روشن، راه الغای نهایی برداری را هموار کرد (هرچند به هر دلیل پس از پیامبر چنین روندی طی نشد). اولا خود بردگان متعددی خرید و آزاد کرد (یکی از آنان– زیدبن حارثه – که فرزند خوانده محمد شد). ثانیا با بردگان رفتاری مساوت طلبانه داشت، دعوت آنان را می پذیرفت، به آنان احترام می گذاشت، به طور خاص تلاش وافر داشت نیازها و خواسته‌هایشان را برآورد. در احادیث نبوی سفارش‌های مکرر پیامبر در مورد بردگان آمده است.

 

اصولا پیامبر نسبت به مردمان و به ویژه تهیدستان و بردگان و به طور کلی افراد فرودست جامعه، محبت و توجه خاص داشت و به آنان احترام می گذاشت. همراه بندگان و بیوه زنان به راه می افتاد تا نیازهایشان را برآورده کند. اشراف قریش، که از این رفتار محمد خرسند نبودند، پیامبر را از این کار برحذر می داشتند و همواره به او توصیه می کردند افراد فرودست و محروم (به اصطلاح رایج: بی‌اصل و نسب) را از پیرامون خود براند. گفته شده است که آیة ۲ سورة کهف در این ارتباط نازل شده است. البته در این میان اهل فضل و تقوا را گرامی تر می داشت و مرتبة آنان را در دین و دانش درنظر می گرفت.[۴]

 

به کودکان سلام می کرد و با آنان بازی می کرد. در مجالس جایگاه معینی نداشت و از این کار منع می کرد، چون به گروهی می رسید همان جا ایستاده بود می نشست و دیگران را هم به این کار توصیه می کرد. در مجالس رعایت حال همه را می کرد و حق همگان را ملحوظ می داشت، هرگز طوری رفتار نمی کرد که کسی او را بر دیگران مقدم است. هرگز دیده نشد پیامبر با کسی که نشسته است، زانوی او جلوتر از زانوی همنشین باشد. وی بارها می فرمود برای من بر نخیزید. در برخورد با دیگران، به علامت یگانگی و صمیمیت یا با تمام بدن روبرو می شد و یا با تمام بدن پشت می کرد. او را دربانی نبود که درها را ببندد و پرده داری نداشت که مانع ورود افراد شود. برای او دیگ و دیگدانی زده نمی شد، نه در شام و نه در چاشت، بر زمین می نشست و غذا می خورد و لباس خشن می پوشید. از این رو هرکس مساوات و برابری را بیشتر رعایت می کرد، پیش او گرامی تر بود. اخلاق و گشاده رویی او چندان بود که همة اصحاب و یاران، او را پدر خویش می دانستند. همة اصحاب در برابر حق از نظر رسول یکسان بودند. هرکس برای بیان حاجتی پیش او می آمد، تا هنگامی که نمی رفت، حوصله و شکیبایی می فرمود. تلاش می کرد حوائج و خواسته‌های مشروع را برآورد و اگر نمی توانست، با گفتاری کوتاه و پسندیده پوزش می خواست. هرگز از کسی ستایش نمی خواست. می کوشید کار نیک را کار نیک جبران کند. چون با مردی دیدار می کرد با او دست می داد و مصافحه می کرد و تا زمانی که ان دستش را بیرون نمی کشید او نیز دستش را نگه می داشت، تا زمانی که طرف صورتش را بر نمی گردانید او نیز صورتش را بر نمی گردانید. افراد غریب و بیگانه را به خوبی تحمل می کرد و سخن ایشان را می شنید و به خواسته‌های آنان گوش فرا می داد. گاهی اصحاب آن اشخاص را متوجه طول گفتارشان می کردند. پیامبر به اصحاب می فرمود هرگاه نیازمندی را می بینید نیاز او را برآورید. مکرر می فرمود نیازهای افرادی که نمی توانند به من بگویند، شما بگویید، همانا هرکس حاجت حاجتمندی را به صاحب قدرتی بیان کند و در ابلاغ آن بکوشد خداوند روز قیامت او را پایدار و ثابت قدم می نماید. مسایل و گرفتاریهای مردم از مردم می پرسید. از عایشه روایت شده است که گفت پیامبر هرگاه مطلب ناپسندی از کسی می شنید نمی گفت او چرا چنین می گوید بلکه می گفت مردم را چه می شود چرا چنین می کنند. رسول خدا از همة مردم نیک خلق تر بود، نه دشنام می داد و نه یاوه گو بود و نه در کوچه و بازار اهل هیاهو. بدی را با بدی پاداش نمی داد و در کارهای مربوط به خود انتقام جویی نمی کرد. هرگز دشنام نمی داد، ناسزا نمی گفت و لعن و نفرین نمی کرد، به هنگام بازخواست حداکثر به شوخی می گفت فلانی را چه می شود چرا کوتاهی می کند. از ثابت بن انس روایت است که گفت ده سال افتخار خدمتگزاری رسول خدا را داشتم، هرگر اف نگفت و هیچ بازخواست نکرد که چرا چنین و یا چنان کردی. از حسن بن علی روایت است که رسول خدا معمولا بزرگ قوم را گرامی می داشت و در حد امکان خود او را بر آن قوم رئیس قرار می داد. در آخرین وصایایش نیز، در کنار توجه به حرمت نهادن نماز، عفو و گذشت و نیکی با زیردستان و رسیدگی به امور معیشتی کنیزکان و نرمخویی با آنان را سفارش کرد.

 

اخلاق و رفتار دیگر او را چنین توصیف کرده اند: همواره احترام مهمان را رعایت می کرد. به شهادت امام علی، محمد شجاع‌ترین کس بود. سحرگاه پس از آن که نماز صبح را می خواند از روی جانماز، تا طلوع آفتاب بر نمی خاست. بسیار سکوت می کرد و کمتر می خندید. در کوچه و بازار بلند صحبت نمی کرد. حسن بن علی از پدرش علی بن ابی طالب نقل می کند که پیامبر همیشه خنده رو، خوش خلق و ملایم بود و نه ترشرو و سخت گیر، هیچ گاه فریاد نمی زد و دشنام نمی داد، عیب کسی را آشکار نمی کرد و بیهوده از کسی ستایش نمی کرد. از آنچه که میل نداشت یاد نمی کرد. هرگز تأسف و اندوهی برای امور عادی اظهار نمی کرد. از سه چیز پرهیز می کرد: کبر، پرحرفی و کارهای بی‌معنی و عبث. به طور کلی در کارها میانه رو بود. طنزگو و شوخ طبع بود. از طریق حسن بن علی از پدرش روایت شده است که رسول خدا پیوسته اندوهگین بود، و همواره در اندیشه، راحتی نداشت. سخن به وقت گفتی. سکوتش دراز بودی. سخن چنان گفتی که جامع بودی. خوش خوی بودی و جفا کننده نبودی. نعمت بزرگ دانستی. اگرچه اندک بودی و دنیا او را در خشم نیاوردی، چون حق با کسی بودی داد او بستدی، اما برای حق خود خشم نگرفتی و داد نستدی. چون خشم گرفتی روی برگرداندی. و چون شاد شدی چشم برهم نهادی. خندة او تبسم بودی. امام حسین نیز اوصاف نبی اکرم را چنین برشمرده شده است: دو چیز را رها کرده بود: ستیزه گری، پرگویی، و سخن گفتن در کارهایی که به او مربوط نبود. هیچ گاه کسی را سرزنش و ملامت نمی کرد. هرگز پی کشف معایب دیگران نبود و فقط در مواردی که امید ثوابی بود تذکر می داد. هدیه را می پذیرفت ولی صدقه را قبول نمی کرد. آرام، شمرده و با فاصله سخن می گفت و دلنشین حرف می زد و خوش صدا بود.[۵]

 

۵-رفتار پیامبر در فرمانروایی و تدبیر امور جامعه

نخست باید به یاد داشت که در مقطع تاریخی سدة هفتم میلادی در عربستان هنوز «حکومت» و « دولت» به معنای کم و بیش کنونی آن یعنی نهاد دولت با نهادهای سیاسی و مدنی و تقسیم وظایف به گونه‌ای که در مثلا در ایران و روم آن روزگار وجود وجود نداشت چرا که در شبه جزیره هنوز «ملت» و حتی قوم واحد ایجاد نشده بود و قبایل پراکنده در نواحی مختلف زندگی می کردند و هرکدام تقریبا راه و رسم ویژه خود را در تمام امور داشت. جز در جنوب عربستان (یمن)، فقط در حجاز تا حدودی فرمانروایی نسبتا متمرکز ایجاد شده بود که البته در تمام امور قبایل قریش زماندار امور را در اختیار داشت. محمد نیز در مدینه کم و بیش همان سنت را ادامه داد. در واقع او نیز یک «فرمانروا» (=حاکم) بود اما با اختیارات و مقبولیت و مشروعیت سیاسی بیشتر و در آن زمان نیز هنوز دولت پدید نیامده بود. از این رو سیاست و چگونگی فرمانرایی محمد را باید در چهارچوب همان زمان و همان شرایط و مقتضیات در نظر گرفت و مورد تحقیق و تحلیل و احتمالا داوری قرار داد.با توجه به این نکات تعبیر «حکومت پیامبر» از باب تسامح است نه بیان دقیق واقعیت. در آن زمان هنوز ملوکیت (=سلطنت) در حجاز و حتی نواحی پیشرفته تر (مانند حیره) وجود نداشت و اصولا اعراب هنوز سلطنت به معنای رایج در ایران را نمی شناخت، اصطلاح رایج «امارت» بود و به فرمانروا «امیر» می گفتند. این که در سقیفه انصار برای تقسیم قدرت سیاسی می گویند «امیری از شما و امیری از ما» نشان می دهد که در آن هنوز اصطلاح ملک و مانند آن رایج نشده بود.[۶]

 

شیوة ملکداری پیامبر، از مجموعة رفتارهای سیاسی و اجتماعی و و اجرایی وی در طول ده سال فرمانروایی وی در مدینه به دست می آید. از مهم‌ترین امور این است که، به رغم استبدادی و فردی بودن فرمانروایی قبیله‌ای آن روزگار اعراب (و حتی در امپراتوریهای ایران و بیزانس)، پیامبر عمدتا با سفارش‌های مکرر خداوند، که او را از هر نوع استبداد و خودکامگی و حتی از هر نوع خشونت بر حذر می داشت و در مقابل سفارش به مشورت و همدلی و همراهی با مردم می کرد (از جمله آیات ۱۵۹ آل عمران و ۳۸ شوری)، در حد امکان امور مردم را با همراهی و غالبا با مشورت و رایزنی انجام می داد. می توان گفت او پایه‌های حاکمیت یا حکومت خود را بر آزادی و شوری نهاده بود و، جز در مواردی که مستقیما به امور شرعی و وحیانی ارتباط پیدا می کرد، غالبا با مردم شور و مشورت می نشست و تلاش می کرد در حد امکان و با توجه به فرهنگ مردم و مقتضیات گریز ناپذیر جامعه قبایلی عربی آن روزگار، مردمان را در مور مربوط به تدبیر امور مدنی خودشان دخالت دهد. موارد شور فراوان است و در قرآن، کتب تاریخ و سیره‌ها از آنها یاد شده است (گرچه طبق تحقیق مشورت با اصحاب عمدتا در امور جنگ و غزوات بوده است نه در تمام امور). البته باید توجه داشت که مسأله شورا در عربستان بی‌سابقه نبوده، از سدة پنجم میلادی به وسیلة قصی بن کلاب (نیای قریش) محلی به نام «دارالندوه» (مجلس شورا) در مکه تأسیس شده بود و سران قبایل قریش در آن گرد می آمدند و رئیس خود را انتخاب می کردند و رئیس قریش نیز در مدت زعامت خود با مشورت اعضای دارالندوه (اعضای برگزیده قبایل قریش) امور جاری را سامان می داد. چنان که در شرح زندگی محمد در مکه به مناسبت از این نوع تصمیمات و رفتارهای سران قریش و نقش دارالندوه (از جمله در موضع تبعید در شعب ابی طالب و نیز چگونگی برخورد با هجرت محمد و یارانش به یثرب) یاد کردیم. می توان گفت که پیامبر نیز در سطح متفاوتی البته با صبغه کاملا دینی و الهی سنت دارالندوه را ادامه داد و به رسمیت شناخت و بدان مشروعیت اسلامی بخشید.

 

آخرین وصایای پیامبر، که به نوعی در حوزه سنت سیاسی و اجتماعی وی قابل طرح است، نهی مسلمانان از قرار دادن گور وی به عنوان مسجد و عبادتگاه بوده است و او فرمود مسلمانان حق ندارند قبور پیامبران و صالحان را به مسجد قرار دهند. در واقع پیامبر، در طول دوران نبوت و زعامت سیاسی خود، بارها مردم را از خرافه گرایی و بت پرستی و انتساب امور طبیعی به غیب و آسمان و به طور کلی شخص پرستی و پیغمبر پرستی برحذر داشته و شدیدا بازداشته بود. یک نمونه مشهور آن رخداد آفتاب گرفتگی به هنگام مرگ ابراهیم، فرزند خردسال محمد، بود که مردم آن را با مرگ ابراهیم و غمناکی پدرش مرتبط دانستند و پیامبر بی‌درنگ، آن فکر و پندار شرک آلود را غلط و مردود اعلام کرد.[۷]

 

با توجه به مجموعة اخلاق و کردار فردی، اخلاقی، انسانی، اجتماعی و رفتار سیاسی، این سخن رسول که «بُعِثتُ لِاُتممَّ مکارمَ الاخلاق»[۸]، معنای روشنی می یابد.

 

 

 

 

------------------------------------------------------

 

[۱] . قابل ذکر است که اصولا اعراب نظام سلطانی و پادشاهی (آن گونه که در ایران بود) را نمی شناختند. شاید شبه سلطنتی در جنوب عربستان یعنی نواحی یمن وجود داشت. در جای خود به این موضوع اشارت خواهد رفت.

[۲] . گفتنی است که در استناد به این گونه روایات، منظور اعتبار تاریخی و عینی گزارش‌ها نیست، بلکه معناداری و جهت گریهای محتوایی و حقایق مضمونی آنها مورد توجه است. روشن است که از منظر کاملا تاریخی و از نگاه یک مورخ، چنین روایاتی (ولو از نگاه مؤمنانه صادق و معتبر) مورد اعتنا و استناد نیست.

[۳] . «لعنه الله علی الیهود و النصاری اتخذوا قبور انبیائهم مساجد یحذرّهم مثل ما صنعوا». «انّ من کان قبلکم کانوا یتخذون قبور انبیائهم و صالحیهم مساجد فلا تتخذوا القبور مساجد فانّی انهاکم عن ذالک» ابن سعد، جلد ۲، قسمت دوم، ص ۳۴-۳۶

[۴] . در قرآن نیز هر نوع تفاخر به اصل و نسب و مال و دارایی و این گونه امور مذموم و مغایر ایمان و اخلاص دینی دانسته شده و امتیاز مؤمنان و جامعه ایمانی را برآمده از سه چیز معرفی شده است: تقوا و پارسایی (حجرات/۱۳)، علم و آگاهی (زمر/۹) و جهاد در راه خدا در قیاس با عافیت طلبان (نساء/۹). در عین حال این بدان معنا نیست که در عمل و در عینیت جامعه نخستین اسلامی در تمام امور (از جمله در مقایسه حقوق زنان و مردان) برابری کامل بین تمام افراد و یا گروههای دینی و اجتماعی برقرار بوده است، اما باید توجه داشت که این تفاوتها در عرصه حقوق و منزلت‌های اجتماعی است و برآمده از ضرورت‌های اجتماعی و تاریخی در آن مقطع تاریخی نظام قبایلی اعراب حجاز نه امور ذاتی و انسانی و لذا نمی توان از آنها احکام جزمی جاودانه نتیجه گرفت. در جای خود بدان با تفصیل بیشتر پرداخته خواهد شد.

[۵] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۹۰، ۹۱، ۹۷ و ۱۹۵ ؛ جلد ۲ (۲)، ۴۴، ۹۹، ۱۰۱

نیز: بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ۱۴۶ و پس از آن،۱۴۸، ۱۵۵، ۱۵۸، ۱۶۰

نیز: شرف النبی، ص ۵۸ – ۵۹، ۱۰۰ و ۲۰۶

[۶] . جوادعلی، جلد ۵، ص ۱۹۹

[۷] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۲)، ص ۳۴ – ۳۶

نیز: حرعاملی، وسائل الشیعه،بیروت، جلد ۵، ص ۱۶۱

قابل ذکر است که در قرآن آیات زیادی هست که از سیاست محمد به عنوان یک فرمانروا و چونگی مواجهه و رفتار او با مخالفان و تعامل با مردم و اصحاب (نخبگان) پرده می دارد. به استناد همان آیات و گزارش ها، می توان یقین کرد که برخی رفتارهای منتسب به محمد در مورد مخالفان و یا دگراندیشان (مانند بنی قریظه یا ترورها) نمی تواند درست باشد.

[۸] . ابن سعد، طبقات، جلد ۱ (۱)، ص ۱۲۸ 

نقدی بر کارنامه فکری جلال آل احمد2

. دين و روحانيان

 

آل‌احمد از روحانيان و نظاميان با عنوان «روشنفكر سنتى» نام مى‏برد. او اين دو صنف را از آنجا كه هر دو در حوزه تعبد (فرمانبرى) عمل مى‏كنند، در تحليل آخر، حافظان وضع موجود مى‏داند. [74] به نظر او، اختلاف ميان روحانى و نظامى، يكى اين است كه نظامى از حكومت مزد مى‏ستاند و صاحب امر است، اما روحانى از طريق مردم زندگى مى‏كند و صاحب كلام. اختلاف ديگر، كاهش تدريجى ضريب تأثير روحانيت از يكسو و افزايش نفوذ و نظارت نظاميان در جامعه از سوى ديگر است. [75] آل‌احمد، مشكل اساسى كار روحانيت تشيع را در دفاع اين صنف از سنت مى‏داند. در حالى كه روحانيت «امر حكومت و دخالت در سياست را دور از صلاحيت ذاتى خود نمى‏داند.»[76] ضعف تعبد به اندازه‏اى آن را «دچار بينش بسته‏اى كرده است كه در مقابل دنياى معاصر با مجموعه مشكلات پيچيده و روابط گسترده‏اش، احساس درماندگى مى‏كند.»[77]

 

آل‌احمد در غرب‏زدگى، روحانيت را در برابر يورش ماشين‏زدگى و غرب‏زدگى در حال عقب‏نشينى مى‏بيند، در حالى كه:

«در قبال اين همه فشار، نه تنها كارى به عنوان عكس‏العمل نكرد، بلكه همچنان در بند مقدمات و مقارنات نماز ماند، يا در بند نجاسات يا مطهرات يا سرگردان ميان شك دو و سه.»[78]

 

ديدگاه آل‌احمد در مورد نسبت دو نهاد دين و قدرت سياسى، قابل ملاحظه است. به نظر او، در دوران ساسانيان و صفويان، نهاد قدرت سياسى و نهاد دين، يا سلطنت و روحانيت، «در يك خرقه رفتند و هر كدام از يك آستين دست درآوردند.»[79] اما در روزگار آل‌احمد كه سلطنت و روحانيت، آن خرقه واحد را دريده‏اند و «آن دو رقيب هر كدام تشكيلات و سلام و سنن و مقررات جداگانه‏اى دارند.» به نظر او، «كارمان از آن دو دوره نيز خراب‏تر شده است.»[80]زيرا كار حكومت به غرب‏زدگى و تقليد از بيگانگان انجاميده كه پايان آن جز انحطاط و درماندگى نيست. اما مذهب (نهاد دين):

«با تمام تأسيسات و آدابش، تا مى‏تواند به خرافات تكيه مى‏كند و به عهود ماضى و رسوم پوسيده كهن پناه مى‏برد. و به دربانى گورستانها قناعت مى‏كند.»[81]

 

آل‌احمد با همه انتقادهايى كه از روحانيت تشيع مى‏كند، آن را به اعتبار دفاع از سنت، سدى در مقابل «غرب‏زدگى روشنفكران» و حكومت‌هاى غرب‏گرا و قدرتى مقاوم در برابر هجوم استعمار مى‏داند كه در كار غارت سنتى و فرهنگى است. البته، آل‌احمددرباره درك و برداشت خود از مفهوم و ماهيت سنت توضيحى نمى‏دهد و در باب ضرورت نقادى و پالايش سنت، كنار نهادن عناصر كهنه، سترون و ميرنده و بهره‏گيرى از عناصر زاينده، پويا و پاياى سنت و سرانجام ضرورت ارائه قرائت‌هايى نو و امروزين از سنت، سخنى به ميان نمى‏آورد.

آل‌احمد با اين مقدمات به آموزه اصلى خود در خلاصى ايران از وضعيت عقب‏ماندگى و پيشرفت مملكت مى‏رسد و آن چيزى جز همراهى و همبستگى ميان روحانيان و روشنفكران نيست. در نگاه او كه آموزه خود را بر پايه تجربه تاريخ معاصر ايران مى‏گذارد، در تاريخ صدساله اخير ايران:

«هر جا روحانيت و روشنفكران زمان با هم و دوش به دوش هم يا در پى هم مى‏روند، در مبارزه اجتماعى بُردى هست و پيشرفتى و قدمى به سوى تكامل و تحول و هر جا كه اين دو از در معارضه با هم درآمده‏اند و پشت به هم كرده‏اند يا به تنهايى در مبارزه شركت كرده‏اند، از نظر اجتماعى باخت هست و پسرفت و قدمى به سوى قهقرا.»[82]

 

    از آنجا كه آل‌احمد در پديده مذهب و به تبع آن در صنف روحانيت، نيرويى متراكم و برانگيزنده براى جنبش و «مبارزه اجتماعى» مى‏بيند، به نظر او، همگامى و همبستگى روشنفكر و روحانى ـ به شهادت تاريخ معاصر ايران ـ سبب‏ساز برد و پيشرفت در مبارزه بوده است و جدايى و معارضه اين دو، موجب پسرفت و ناكامى. آشكار است كه آموزه آل‌احمد در وحدت روشنفكران و روحانيت، ناظر به «مبارزه اجتماعى» و امكان موفقيت در آن است. او در سايه اين همسويى و همدوشى ميان روحانى و روشنفكر، درباره انديشه ساماندهى اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى و تأمل مشترك نظرى به مثابه شالوده‏هاى پيدايش ساختارهاى مدنى و گشودن راه مردم ايران به سوى آزادى، عدالت و دموكراسى، سخنى نمى‏گويد.

   گفتنى است كه رويكرد آل‌احمد به دين، با درك تأثير عميق مذهب در ميان مردم ايران، در واقع دست يازيدن به امكان يا وسيله و ابزارى است براى مبارزه و ايستادگى. او به سال 1346 در برابر پرسشى كه در دانشگاه تبريز از علت گم شدن ماهيت اسلام و آميختگى آن با خرافات مطرح مى‏شود، چنين پاسخ مى‏دهد:

«اين توجه به دين، به خصوص به مسأله اسلام در اين شرايط معين از زمان و مكان [پس از اشاره سريع به 15 خرداد] براى اين است كه در مقابل چنين هجومى كه ما گرفتارش هستيم، يك چيزى بايد پيدا كرد كه به وسيله‏اش ايستادگى نشان داد و من گمان مى‏كنم در اين باره هم فكر كنيم بد نباشد. اين يكى از آخرين مسائلى است كه من خودم بهش انديشيده‏ام. دنبال همين انديشيدن هم بود كه پا شدم رفتم حج مثلاً. سؤال اين است كه در مقابل هجوم مكانيسم غرب چه كنيم؟ به يك چيزى مستمسك... به يك چيزى بچسبيم، شايد بتوانيم خودمان را حفظ كنيم.»[83]

 

آل‌احمد با سرخوردن از ايدئولوژى ماركسيستى به مثابه مكتب مبارزه با غرب استعمارگر و سرمايه‏دارى و نظام حكومتى وابسته به آن، چه در چارچوب حزب توده (وابسته به اتحاد جماهير شوروى) و چه در قالب «نيروى سوم» (با گرايش سوسياليستى)، به اين جمع‏بندى دست يافت كه مى‏توان با روى آوردن به اسلام و تشيع و با تكيه به سنت و روحانيت، ايدئولوژى جديدى براى مبارزه با استبداد داخلى و استعمار خارجى فراهم آورد. بنابراين، او كه درد ايران داشت، از رهگذر يافتن «وسيله‏اى» براى ايستادگى در برابر هجوم «مكانيسم غرب» به دين روى آورده بود.

   در هنگامه ناكامى و سرخوردگى از كارآيى ايدئولوژى ماركسيسم، لنينيسم و سوسياليسم در جامعه ايرانى، اسلام و تشيع براى آل‌احمد، ابزارى ايدئولوژيك در جهت مبارزه عليه خودكامگى و استعمار بود، بدون اينكه در فراسوى اين مبارزه ايدئولوژيك، چشم اندازى روشن از نقش دين در ساماندهى ساختارهاى حكومت مدنى ترسيم شود. در هر حال، مى‏توان گفت كه رويكرد ايدئولوژيك آل‌احمد به اسلام، پس از آن آزمونها و شكستها، براى او كه دغدغه استقلال و پيشرفت ميهن خود را داشت، نوعى جهش به قلمرو واقعيتها و رهايى از انگاره‏ها و ساختارهاى غيربومى و استقلال‏ستيز بود.

 

4. دموكراسى خواهى

 

پيش از آنكه آل‌احمد كاركرد دموكراسى را در غرب‏زدگى صورت‏بندى كند، از «دموكراسى نمايى» در ايران دهه 1340 نمونه‏هايى ذكر مى‏كند. در نگاه او، در ايران از آزادى عقيده، گفتار و استفاده از رسانه‏هاى گروهى و «انتشار آراى مخالف با سلطه حكومت وقت» خبرى نيست و احزاب يا «فرمايشى»اند يا فرقه‏هايى هستند كه به «خفيه بازى» و «شهيد نمايى» قناعت كرده‏اند و يا جايگاهى براى اعمال سياست بيگانگان به شمار مى‏آيند. او بر اين نظر است كه تقليد از دموكراسى غربى به صورتى تظاهرآميز ـ كه از نشانه‏هاى غرب‏زدگى است ـ نه مجاز است و نه به صلاح ايرانيان.

   آل احمد، راه‌هاى تحقق دموكراسى يعنى ظهور رأى و اراده مردم را در ايران، اين‏گونه برمى‏شمارد:

«الف. از قدرت‌هاى بزرگ محلى ـ و مالكان اراضى ـ و بقاياى خان خانى سلب اختيار شده باشد ـ كه مزاحم اعمال راى آزاد مردم‏اند.

ب. وسايل انتشاراتى و تبليغاتى نه در انحصار حكومت‌هاى وقت، بلكه نيز در اختيار مخالفان حكومت‌هاى وقت گذاشته شده باشد.

ج. احزاب به صورت واقعى و نه در لباس دسته‏بنديهاى حقير سياسى، قدرت عمل پيدا كرده باشد و قلمرو وسيع يافته باشد.

د. از دخالت قواى تأمينى و «سازمان امنيت» در كارهاى كشورى به شدت جلوگيرى شده باشد.»84]

 

آل‌احمد در موارد چهارگانه بالا، به ترتيب بر ضرورت «برابرى»، «آزادى مخالف»، «آزادى تشكيل احزاب»، و «عدم دخالت نيروهاى انتظامى و اطلاعاتى در امور مدنى» تأکید مى‏ورزد و سپس در ادامه، تحقق دموكراسى در ايران را در گرو نفوذ و تأثير مفهوم دموكراسى در عمق جامعه از رهگذر تعليم و تربيت مداوم، و آشنايى مردم با روش حزبى ـ به معنى صحيح و دقيق كلمه ـ مى‏داند.

هر چندآل‌احمد درباره دموكراسى ـ همانند ديگر مفاهيم ـ وارد قلمرو بحث‌هاى نظرى نمى‏شود، اما آنچه درباره دموكراسى به اشاره در غرب‏زدگى آورده، در خور توجه و اهميت است. اين موضوع نشان مى‏دهد كه آل‌احمد در انديشيدن به ايران و راه‌هاى برون‏رفت آن از عقب‌افتادگى، خودكامگى و استيلاى بيگانه، ازنياز ايران به دموكراسى و برخوردارى جامعه ايرانى از ساختارهاى دموكراتيك ـ هرچند به نحو اجمال و گذرا ـ غافل نبوده است. بر همين اساس، آل‌احمد، دليرانه انديشه «دموكراتيزه كردن رهبرى مملكت» را مطرح مى‏كند. از ياد نبريم كه آل احمد اين انديشه را در روزگارى به ميدان آورده بود كه استبداد و حكومت خودكامه فردى ـ حكومتى كه خود را «ظل اللَّه» مى‏دانست ـ بر ايران استيلا داشت. يعنى سرزمينى كه در آن، به قول آل احمد: «اگر دست به عصا و پا به راه رفتى كه رفتى وگرنه قلمت را خرد مى‏كنند. قلم پايت را]هم] البته.»[85]  از ديدگاه او:

«وظيفه فرهنگ به خصوص مدد دادن است به شكستن ديوار هر مانعى كه مركز فرماندهى و رهبرى مملكت را در حصار گرفته است و آن را انحصارى كرده است. غرضم «دمكراتيزه» كردن رهبرى مملكت است. يعنى آن‏را از انحصار اين و آن كس يا خانواده در آوردن. بيش از اين نمى‏توان صراحت داشت. وظيفه فرهنگ، ريختن و شكستن هر ديوارى است كه پيش پاى ترقى و تكامل افراشته. و مدد دادن است به آن طرف معادله‏هاى ذهنى و واقعى و انسانى كه از آينده است. نه به آن طرفى كه در حال زوال است و در خور روزگار ما نيست. فرهنگ و سياست ما بايد از قدرت‌هاى جوان و تند و محرك به عنوان اهرمى استفاده كنند كه تأسيسات كهن را با همه سنگين بارى‏شان به طرفةالعينى از جا بركند و از آنها همچون مصالحى براى ساختن دنيايى ديگر استفاده كند.»[86]

 

از مفهوم دموكراتيزه كردن رهبرى ايران مى‏توان دريافت كه آل‌احمد انديشه اصلاح در حكومت فردى ايران و سپردن زمام امور كشور به ساختارى دموكراتيك را در سرداشته است. اينكه حكومت از انحصار «فرد» يا «خانواده» خارج شود، به معنى ضرورت جايگزين شدن دموكراسى و به مفهوم آن است كه مردم در ايران حكومت كنند. دموكراتيزه كردن رهبرى ايران، يعنى واقعيت بخشيدن به حاكميت ملى. آل‌احمد با تكيه به نقش بنيادين فرهنگ در دگرگون ساختن وضع كشور، در سيماى حكومت فردى شاه ايران، خطوط زوال و واپس‏گرايى را مى‏بيند و در ژرفاى «معادله‏هاى ذهنى و واقعى و انسانى كه از آينده است»، در انديشه دموكراسى براى مردم ايران است.

هرچند آل‌احمد با مطرح كردن ضرورت دموكراتيزه كردن رهبرى ايران، قاعدتاً مى‏بايست روش اصلاحات تدريجى را بپذيرد، زيرا دموكراتيزه كردن نظام رهبرى يك كشور، از رهگذر اصلاحات آرام و گام به گام فراهم مى‏آيد، اما عبارت‌هاى پايانىِ فقره‏اى كه از او نقل كرديم، تلويحاً نمايانگر توصيه آل‌احمد به جنبش و انقلاب در برابر حكومت خودكامه فردى است، زيرا وى از «ريختن و شكستن» و از جاكندن تأسيسات كهن به طرفةالعينى سخن مى‏گويد. اكنون پرسش اين است كه چگونه آل‌احمد از يكسو، سازوكارى اصلاح‏گرانه را با سخن راندن از دموكراتيزه كردن رهبرى ايران مطرح مى‏كند، اما از سوى ديگر، بلافاصله، فرهنگ و سياست كشور را به ريختن و شكستن و از جا كندن فرامى‌خواند؟ اين گونه ناسازگاريها، از عدم انسجام فكرى و منطقى و از آشفتگى ذهنى آل‌احمد پرده برمى‏گيرد.

آل‌احمد در غرب‏زدگى از بالا رفتن شمار دانش‏آموختگان ايرانى ياد مى‏كند كه:

«روز به روز به خيل ناراضي‌ها خواهد افزود. كسانى كه به قصد كارمندى و رهبرى ادارى، درس خوانده‏اند و خوانده‏اند تا پشت ديوار رهبرى رسيده‏اند، اما راهى به رهبرى مملكت ندارند.»[87]

 

او اين فرايند را با رهبرى فردى، خودكامه، متمركز، تماميت‌خواه و ضددموكراتيك ايران در تضاد مى‏بيند. در نتيجه اين تضاد، از يكسو برگستره و دامنه «محيط روشنفكرى» ايران افزوده مى‏شود و از سوى ديگر، نظام فردى و خودكامه، با استفاده از ساز و كارها و ابزارهاى پليسى، اطلاعاتى و امنيتى، سخت‏گيريها و فشارهاى افزون‏ترى بر خيل دانشگاه رفتگان و دانش‏آموختگان اعمال مى‏كند.

رهيافت آل‌احمد به مسائل ايران، از انقلاب مشروطه و قانون اساسى آن گرفته تا موضوع روشنفكرى و روشنفكران ايرانى و از دين و روحانيت تا دموكراسى، با درجاتى متفاوت، از ضعف پشتوانه مستند تاريخى، ناسازگارى درونى و سياست‏زدگى رنج مى‏برد. در عين حال مى‏توان اذعان كرد كه آل احمد در پرداختن به ابعادى از مسائل ايران، همواره در انديشه استقلال و پيشرفت و به در آمدن كشور از سلطه حكومت خودكامه فردى و وابسته به بيگانه بوده است. اما از ديگر سو، او با ارائه برداشتها و نتيجه‏گيري‌هاى نادرست از تحولات تاريخى و دگرگونى ساختار اجتماعى در ايران، متأسفانه كمك چندانى به تحقق استقلال و پيشرفت كشورش نكرده است. رويكرد او به انقلاب مشروطه و موضوع روشنفكرى و روشنفكران در ايران، از مصداقهاى بارز اين واقعيت است.

 

داستان‌هاى سياسى؛ بازتاب وضعيت جامعه ايران

 

گذشته از پژوهش‌هاى اجتماعى، فرهنگى و سياسى آل‌احمد ـ كه ذكر آن رفت ـ او به عنوان نويسنده‏اى اجتماعى و داستان نويس، جنبه‏هايى از دگرگونی‌ها ى اجتماعى و سياسى ايران معاصر را در شمارى از داستان‌هاى كوتاه و بلند خود بازتاب داده است. اين داستان‌ها آشكارا نشان مى‏دهد كه آل‌احمد به گونه‏اى پيوسته و فعال، اوضاع سياسى و اجتماعى ايران را در روزگار خود از نزديك دنبال مى‏كرده و نمونه هايى از آن را در قالب داستان، در برابر ديدگان خوانندگان آثارش قرار مى‏داده است.

داستان‌هاى سياسى آل‌احمد را در مجموعه داستان‌هايى كه او از سال 1324 به اين سو منتشر كرده، مى‏توان يافت. اين داستان‌ها افزون بر اينكه پاره‏اى تحولات اجتماعى و سياسى ايران را از دوره رضا شاه در برمى‏گيرد، نمايانگر سير تحول روحى و فكرى آل‌احمد نيز هست. در واپسين بخش اين نوشتار، با مراجعه به شمارى از داستان‌هاى سياسى ـ اجتماعى آل‌احمد، خواهيم كوشيد بازتاب رخدادهاى سياسى ايران از سال‌هاى 1300 به اين سو و نوع رويكرد او را به اوضاع اجتماعى و سياسى ايران، در قالب داستان، واكاوى و ارزيابى كنيم.

 

1. نگاهى به داستان‌هاى سياسى

 

 

1-1.‌ ديد و بازديد

 

در مجموعه داستان ديد و بازديد كه نخستين اثر آل احمد است و به سال 1324 انتشار يافته، نويسنده در داستان «شمع قدى» فضاى سنگين و رعب‏آور دوران حكومت پهلوى را ترسيم كرده است. بابا صالح، مؤذن پير يك مسجد، از شمع‌هايى كه مردم روى منبر روشن كرده‏اند، مراقبت مى‏كند كه پاسبانى از راه مى‏رسد و با كشيدن باتوم خود، شمع‌ها را مى‏پراكند و زير پا له مى‏كند. مردم از ترس واكنش نشان نمى‏دهند، اما بابا صالح اين بى‏احترامى را آن هم در شب قتل فراموش نمى‏كند. در يكى از شب‌ها كه مردم در حال عزادارى و نوحه‏خوانى هستند، پاسبان‌ها به مسجد حمله مى‏كنند. درست در حالى كه آزادى تظاهرات مذهبى همه جا اعلام شده بوده و روضه‏خوانها «در آخر منبر خود، شاه اسلام پناه و رئيس الوزراى دين‏دارِ خود را دعا كرده بودند.»[88] اما هراس از نظاميان و «خاطره بيست ساله تلخى كه از رفتار پاسبان‌ها، در ماه‌هاى عزيزدر خاطر همه بود، براى مردم، بيش از يك اعلان عمومى واقعيت داشت.» [89] بابا صالح، پس از حمله پاسبان‌ها به مسجد، صداى گفت و گوى دو پاسبان را مى‏شنود كه از ترسيدن مردم بى‏چاره سخن مى‏گويند و از اينكه وقتى پاسبان‌ها مى‏خواهند به خانه خودشان هم بروند، مردم از آنها مى‏ترسند. بابا صالح كه گمان مى‏كرده پاسبانى كه آن شب با باتوم خود شمع‌هاى نذرى را در هم شكسته، لابد به سزاى عمل خود رسيده، وقتى مى‏بيند يكى از دو پاسبان كه با هم گفت‏وگوى مى‏كردند، همان آژانى بود كه «بى‏مقدمه باتون خود را كشيده بود و براى كمر شمع‌ها حواله رفته بود.»، [90] ناگهان زانوهايش سست مى‏شود، روى زمين مى‏نشيند و از حال مى‏رود.

در ديد و بازديد، آل احمد فضاى هراس‏انگيز جنگ دوم جهانى را كه بر آسمان تهران سنگينى مى‏كرده، در داستان «تجهيز ملت» نشان مى‏دهد. نقطه‏اى نزديك يك حمام زنانه با هواپيما بمباران مى‏شود. وضعيت شهر آشفته است. مردم در وحشت و اضطراب به سر مى‏برند. در شهر، مغازه‏ها بسته است. زنها با شنيدن صداهاى انفجار، با وحشت و هراس از حمام زنانه فرار مى‏كنند. اما پيرزنى بى خبر از ناامنى، حنا به سر بسته و در حمام دراز كشيده است. «بگوم» سراسيمه خود را به او مى‏رساند و مى‏پرسد: «مگه نمى‏شنوى؟ بمب ميندازن. ميگند الان دنيا مثل طيفون نوح، كن فيكون ميشه. مگه خواب بودى؟ زنا همه، لخت لخت، از حموم در رفتند.» [91] اما پيرزن در جواب او مى‏گويد: «اى ننه... اين سر و صداها رو ميگى؟ اينا كه چيزى نيست. قاطرا دارن سر تون حموم پِهِن خالى مى‏كنند. اين گرپ گرپ سُمّ اوناست.»[92]

 

 

2-1. از رنجى كه مى‏بريم

 

مجموعه داستان از رنجى كه مى‏بريم در حال و هواى «ادبيات سوسياليستى» يا «ادبيات كارگرى» به رشته تحرير درآمده و در سال 1326 انتشار يافته است. تقريباً تمامى داستان‌هاى اين مجموعه، زندگى سياه، مشقت‏بار و دردناك كارگران زحمتكش معدن را به تصوير مى‏كشد. كارگرانى كه يا سر به شورش برداشته‏اند، يا فرارى‏اند، يا به بند افتاده‏اند و يا به جوخه‏هاى آتش سپرده شده‏اند. به داستان‌هاى اين مجموعه نظرى مى‏افكنيم:

«دره خزان زده» داستان كارگران معدن است كه شمار آنان به 2500 نفر مى‏رسد. نيروهاى نظامى مستقر در اطراف كارخانه، در تاريكى شب تيراندازى مى‏كنند و آن را به گردن كارگران مى‏اندازند. كارگران متهم مى‏شوند كه مسلح‏اند. به دنبال اين واقعه، رئيس كارخانه بازداشت مى‏شود و نظاميان به اقامتگاه كارگران يورش مى‏برند. سه كارگر در اين ماجرا اعدام مى‏شوند و نه كارگر ديگر به زندان مى‏افتند.

در داستان «زيرابى‏ها»، اسد يكى از هشتاد و سه نفرى است كه از زيراب به كرمان تبعيد شده‏اند. نظاميان با حمله به معدن، آن را اشغال مى‏كنند. اسد در ساختن زندان كرمان، وردست يك بنا كارگرى مى‏كند. او و استادكارش از اين وضعيت جهنمى رنج مى‏كشند، اما راه خلاصى نمى‏يابند.

«محيط تنگ»، شرح ماجراى كارگرى است به اسم «رحمان». او جزء بيست و هفت نفرى است كه در نوشهر دستگير شده‏اند. رحمان از تنگى سلول زندان در مشقت و عذاب است و طبق دستور زندانبان بايد در كنار هم سلولى‏هايش تا صبح سر پا بايستد وگرنه به حبس ابد محكوم خواهد شد. او به علت بى‏خوابى و خستگى شديد، طاقت نمى‏آورد و تصميم مى‏گيرد در گوشه سلول جايى براى خود باز كند و بخوابد. استوار زندان كه از موضوع با خبر مى‏شود، به او يورش مى‏آورد. رحمان با استوار درگير مى‏شود و او را ناكار مى‏كند. زندانبانان رحمان را به قصد كشت كتك مى‏زنند. رحمان در واپسين دقايق زندگى، از ادامه مقاومت و ايستادگى همنوعان رنج كشيده خود سخن مى‏گويد.

«اعتراف»، داستان يك زندانى سياسى به اسم «ايوزخانى» است كه در شاهى به بند افتاده است. ژاندارم‌هاى مسلح، او را در ميان برف و سرما، دستبند به دست به بيابان مى‏برند و زجر مى‏دهند. سرانجام، ايوزخانى با وجود توان و زورمندى، در برابر چشمان ژاندارمها در بيابان مى‏ميرد. ژاندارم‌ها عزا مى‏گيرند كه چطور جسد او را حمل كنند و به شهر برگردانند.

داستان «آبروى از دست رفته» با غارت «كلوب»، شكستن شيشه‏ها و پايين كشيدن تابلوى آن آغاز مى‏شود. ميرزا حسن كتاب فروش آدمى است عاقل و دورانديش. اما هرازانى سقط فروش، رفيق پنجاه ساله او، معتقد به ايستادگى در برابر حكومت است. شهر در ناامنى، بلاتكليفى و وحشت به سر مى‏برد. هرازانى، برخلاف همكارانش، تصميم مى‏گيرد مغازه خود را به زور نبندد. او صبح زود مى‏رود مغازه‏اش را باز مى‏كند. دكان‏داران ديگر، به دنبال او، دكان‌هاى خود را باز مى‏كنند. در شهر حكومت نظامى است و حكومت، هيچ نافرمانى را برنمى‏تابد. پاسبانى از فرماندارى نظامى به مغازه او روانه مى‏شود. هرازانى به زندان مى‏افتد و مأموران دكان او را مهر و موم مى‏كنند.

«روزهاى خوش»، داستان عكاسى است كه در كنار دريا ـ در بابلسر ـ با لب و دهان سوخته و دندانهاى سياه شده و در حال افتادن، براى مشتريان خود عكس مى‏گيرد. او از بندر پهلوى آمده و پاسبانى لب دريا او را مى‏پايد. عكاس ضمن درد دل كردن با نويسنده داستان، از كشته شدن پسرش، از اينكه در عكاسخانه او همواره آژانى مراقب او بوده و در مورد مشتريان او گزارش مى‏داده، پرده برمى‏دارد. سرانجام آنچنان عرصه به عكاس و زنش تنگ مى‏شود كه تصميم مى‏گيرند با خوردن «سوبلمه» خودكشى كنند و از درد و رنج زندگى خلاص شوند. اما اين نقشه ناكام مى‏ماند و او اينك در بابلسر نيز ـ در كنار دريا ـ با مراقبت يك پاسبانِ مأمور، هم چنان «زيرنظر» است.

 

3-1.‌ سه تار

 

آل احمد مجموعه داستان سه تار را در سال 1327 منتشر كرد. داستان‌هاى سه تار با فاصله گرفتن محسوس از «ادبيات سوسياليستى» ابعادى از زندگى مردم را از نگاه نويسنده مى‏كاود و نشان مى‏دهد. «آرزوى قدرت»، داستان مردى است به اسم زيره‏چى، داراى زن و سه فرزند كه در تجارت‏خانه‏اى در بازار تهران كار مى‏كند. او از مشاهده نظاميان تفنگ به دوش كه ناصر خسرو و باب همايون را در تسخير خود گرفته‏اند، دچار اضطراب خاصى مى‏شود. زيره‏چى در مسير رفت و آمد خود به تجارت‏خانه، مدام نظاميان را مى‏پايد و آرزو مى‏كند روزى يك قبضه تفنگ داشته باشد. او آن قدر تفنگ به دوشان را دنبال مى‏كند و به تفنگها و سرنيزه‏هايشان با كنجكاوى و حسرت چشم مى‏دوزد كه سرانجام روزى از پس همين كنجكاوي‌ها و دنبال كرد‌ن‌ها دستگير مى‏شود و به زندان مى‏افتد. در شهر حكومت نظامى است. وقتى زيره‏چى پس از چهار روز از زندان آزادمى‏شود و به خانه برمى‏گردد، يك راست به صندوق‌خانه مى‏رود و به دنبال سرنيزه‏اى مى‏گردد كه مدت‌ها قبل در بساط خرد و ريز عمويش پيدا كرده، از آن خوشش آمده و آن را در صندوق‌خانه خود پنهان كرده است. اما او سرنيزه را نمى‏يابد، زيرا در مدتى كه در زندان به سر مى‏برده، مأموران خانه او را تفتيش كرده‏اند.

 

4-1. زن زيادى

 

داستان طنزآميز «خداداد خان» از مجموعه زن زيادى كه به سال 1331 انتشار يافته، در واقع ترسيم چهره يكى از رهبران حزب توده ايران است. او به عضويت كميته مركزى حزب درآمده و از سران حزب به شمار مى‏رود، مدير روزنامه «ارگان» حزب و سردبير مجله ماهانه «تئوريك» آن است و چند روزنامه ضد «ديكتاتورى» را نيز بى اسم و رسم اداره مى‏كند. او مدت پنج سال سابقه زندان دارد. در سال 1320 از زندان رهايى يافته و با آدم‌هايى كه نامشان به «اوف» و «ايسكى» ختم مى‏شود، آشنايى به هم زده است. خداداد خان آدمى است دو رو كه به مجالس «نيمه سياسى و نيمه دوستانه» و «محافل فرهنگى و خانه فرهنگى» رفت و آمد دارد و معتقد است «با سلاح بورژوازى بايد به جنگ بورژواها رفت».[93]او فرصت‏طلبى حزبى است كه به آينده خود بى‏اعتنا نيست، اما سخت سرگرم انجام مسئولیت‌هاى جور واجور سياسى و حزبى خويش است.

 

5-1. مدير مدرسه

 

مدير مدرسه داستان بلندى است كه در سال 1337 منتشر شد و يكى از مهم‏ترين و جدى‏ترين كارهاى ادبى آل‌احمد است، هم از نظر نثر و هم ساختار داستانى ـ روايى و هم پيام و محتوا. مدير مدرسه در واقع روايت معلمى است كه پس از ده سال تدريس، به مديرى يك دبستان منصوب مى‏شود. نقش آفرین اصلى داستان، مدير مدرسه است كه خود راوى داستان نيز هست. راوى كه كسى جز خود آل‌احمد نيست، در آغاز تصويرى از مدرسه، ناظم، معلم‌ها، فراش و دانش‏آموزان ارائه مى‏كند. روى ديوار گچى كلاس، به عجله و ناشيانه، علامت داس و چكش كشيده‏اند. ناظم به مدير مى‏آموزد كه به جاى نُه خروار زغال، براى سوخت بخاري‌هاى مدرسه، هجده خروار تحويل بگيرد و بعد با اداره فرهنگ كنار بيايد، وگرنه كار مدرسه لنگ مى‏ماند. مدير مدرسه خود را ملامت مى‏كند كه چرا براى كمك به لباس و كفش و كلاه دانش‏آموزان به انجمن محلى قدم نهاده كه در خانه يك حاجى پولدار تشكيل شده است. مدير مجبور است افتضاح يكى از معلمها را رفع و رجوع كند كه عكس‌هاى مستهجن چند زن را به يكى از دانش‏آموزان سپرده تا آنها را در خانه روى تخته سه لا بچسباند و دور عكس‌ها را ببرد و آنها را به معلم برگرداند. معلم كلاس چهارم زير يك ماشين سوارى مى‏رود و مدير را به دوندگى و دردسر مى‏كشاند. يك دست و پاى معلم مى‏شكند و مغز او كمى خون‏ريزى مى‏كند. گويا ضارب آمريكايى بوده است، زيرا از طرف او به عيادت معلم آمده‏اند و به پدر او وعده داده‏اند كه «وقتى خوب شد در اصل چهار استخدامش كنند.»[94] در اين ميان، معلم كلاس سوم كه يك ماه و اندى مخفى بوده، دستگير مى‏شود. مدير، هنگامى كه به همراه معلم حساب مدرسه در زندان به ملاقات او مى‏رود، از معلم حساب مى‏شنود كه رئيس فرهنگ بركنار شده، زيرا «پا تو كفش يكى از نماينده‏ها كرده»، به اين صورت كه دو تن از كارچاق‌كن‌هاى انتخاباتى اين نماينده از صندوق فرهنگ حقوق مى‏گرفته‏اند و رئيس فرهنگ، شب عيدى حقوقشان را بريده است. مدير مدرسه از ملاقات معلم كلاس سوم كه برمى‏گردد در اين انديشه است كه به ميل و رغبت خود، زندانى مدرسه‏اى است كه يك مدرسه‏ساز، «يعنى آن خرپول فرهنگ دوست» براى او ساخته است.

مدير مدرسه كه تاكنون دو بار تصميم به استعفا گرفته ولى از اعلام آن منصرف شده، به دنبال يك رسوايى جنسى ميان دو تن از دانش‏آموزان مدرسه، اعتراض شديد پدر دانش‏آموزى كه مورد تجاوز قرار گرفته و كتك زدن دانش‏آموز تجاوزگر، سرانجام استعفانامه‏اش را خطاب به همكلاسى پخمه‏اش كه تازه رئيس فرهنگ شده بوده، به صندوق پست مى‏اندازد.

 

6-1. نون و القلم

 

داستان بلند نون و القلم كه در سال 1340 انتشار يافته است، با «پيش درآمد» در آغاز و «پس دستك» در انتها و در ميان اين دو، در هفت «مجلس»، به شيوه قصه‏پردازى شرقى نگاشته شده تا با اين تمهيد، از تيغ مميزى و تفتيش مأموران حكومت پهلوى در امان بماند. نون و القلم در ظاهر، نمادهايى از آغاز پادشاهى صفوى را تصوير مى‏كند تا در فراسوى آن، قصه پرغصه ناكاميها و شكستهاى جريان‌هاى سياسى بومى و مردمى را در ايران معاصر روايت كند.

ميرزا عبدالزكى و ميرزا اسدالله دو آميرزا بنويس‏اند كه در شهر با عريضه‌نويسى كار مردم را راه مى‏اندازند. ميرزا عبدالزكى در عين زيركى و دنيا ديدگى، اهل مماشات و تقرب به قدرت سياسى است و با خانلرخان، شاعر و اديب دربارى، روابطى نزديك و دوستانه دارد. در برابر، ميرزا اسدالله اهل ساخت و پاخت با حكومت نيست و دوستى و همدردى با توده مردم را به جاى نزديكى با حكومتيان برگزيده است.

هنگامى كه قبله عالم به علتى نامعلوم با اردوى خود از شهر خارج مى‏شود، چند ماهى تمشيت امور جامعه به دست «قلندران» مى‏افتد و در هنگامه هرج و مرج و آشوب، بحث و گفت و گو بين ميرزا عبدالزكى و ميرزا اسدالله درباره ماهيت قدرت سياسى و وظيفه افراد در برابر حكومت درمى‏گيرد. ميرزا عبدالزكى به تغييراتى كه در شرف وقوع است با خوش‏بينى نگاه مى‏كند، اما ميرزا اسدالله به اوضاع چشم اميد ندارد. عده‏اى مى‏روند و عده‏اى مى‏آيند و به قدرت مى‏رسند، اما وضع همان خواهد بود كه هست. او «در اصل با هر حكومتى» مخالف است، «چون لازمه هر حكومتى، شدت عمل است و بعد قساوت و بعد مصادره و جلاد و حبس و تبعيد.» [95] سرانجام با اصرار زيادِ ميرزا عبدالزكى، ميرزا اسدالله «با علم به اينكه‏ ‏هيچ دردى از دردهاى روزگار را دوا نمى‏كنيم»[96] «به جاى نوشتن شكايت مردم، [اكنون] صبح و غروب كارش رسيدگى به شكايت مردم» است.[97]

 

با انتشار خبر بازگشت اردوى قبله عالم به شهر، جماعت قلندران دچار آشفتگى و از هم پاشيدگى مى‏شوند. راهى براى مقاومت وجود ندارد. بنابراين، عده‏اى به فرار مى‏انديشند، اما به نظر ميرزا اسدالله،

«مؤثرترين نوع مقاومت در مقابل ظلم، شهادت است [...] تا وقتى حكومت با ظلم است و از دست ما كارى برنمى‏آيد، حق را فقط در خاطره شهدا مى‏شود زنده نگه داشت.» [98]

اسم ميرزا اسدالله در صورت تبعيدى‏ها نوشته مى‏شود، «ميزان الشريعه» به قبله عالم كه «به صداى ضجه مردم از خواب بيدار شده»، تبريك مى‏گويد، در حالى كه قلندران همه فرار كرده‏اند و هزاران نفر دستگير، شمع آجين و يا جلوى مركب قبله عالم قربانى شده‏اند.

 

1-7.پنج داستان

 

در مجموعه پنج داستان كه در سال 1350 منتشر شده، دو داستان «جشن فرخنده» و «شوهر آمريكايى» با درونمايه سياسى ـ تاريخى به رشته تحرير درآمده است. راوى داستان «جشن فرخنده»، كودكى است به نام عباس كه به مدرسه مى‏رود و شاهد رخدادهايى است كه در خانه و محله و مدرسه مى‏گذرد. متن داستان، فضاى استبداد زده و خفقان‏آور دوران حكومت رضا شاه را به خواننده منتقل مى‏كند. مردان بايد كلاه لبه‏دار به سر بگذارند و زنان بايد چادر از سر بردارند و دانش‏آموزان مدارس بايد يا شلوار كوتاه به پا كنند يا به مكتب‏خانه بروند و روحانيان بايد جواز عمامه بگيرند. پدر عباس روحانى است. موقعى كه او از مسجد به خانه برمى‏گردد، مأمور پست در مى‏زند و نامه‏اى به عباس مى‏دهد كه به پدرش تحويل دهد. نامه، دعوتى است از آقا و همسرش، «به مناسبت جشن فرخنده 17 دى و آزادى بانوان، مجلس جشنى در منزل بنده...» [99] كه سخت بر آقا گران مى‏آيد و او را به خشم مى‏آورد. دنباله داستان، روايت تمهيدات آقا و چند تن از مريدان، اعم از دولتى و غيردولتى است تا چگونه مشكل رفتن آقا به مجلس جشن را حل و فصل كنند. قرار بر اين مى‏شود كه صاحب منصبى كه از مريدان آقا است، دختر مكشفه خود را دو ساعتى به صيغه آقا درآورد تا بتواند با او به مهمانى برود، اما به گونه‏اى نامعلوم، اين طرح به اجرا در نمى‏آيد.

راوى «شوهر آمريكايى» يك زن جوان ايرانى است كه در تهران با معلم زبان انگليسى‏اش ـ يعنى جوانى آمريكايى ـ رابطه دوستانه برقرار مى‏كند و اين رابطه به ازدواج مى‏انجامد. هنگامى كه اين دو به آمريكا برمى‏گردند، شوهر آمريكايى كه خودش را حقوقدان معرفى كرده بوده، كارگر پارك «آرلينگتون» در واشنگتن از آب درمى‏آيد. كار او در يك گروه، دفن اجساد در صندوق‏هاى مخصوص است. در اين پارك، ده دوازده گروه ديگر نيز همين كار را مى‏كنند. در واقع كار آنها، دفن اجساد سربازانى است كه از جنگ ويتنام مى‏آورند. شوهر آمريكايى جزء افرادى است كه از جنگ كره بازگشته‏اند. اين موضوع را «گرل فرند» سابق او براى زن ايرانى فاش مى‏كند. او سه نامزد داشته؛ اولى در جنگ كره كشته شده، دومى در جنگ ويتنام و سومى شوهر خانم ايرانى است. او به زن ايرانى مى‏گويد سربازانى كه از جنگ برمى‏گردند «يا اين جور كارهاى عجيب و غريب را پيش مى‏گيرند، يا خل و ديوانه و دزد و قاتل مى‏شوند.» [100] زن ايرانى كه از حقايق زندگى شوهرش آگاه مى‏شود، از او طلاق مى‏گيرد و با تنها فرزند دخترش به ايران باز مى‏گردد. زن ايرانى در ميان شرح سرگذشت خود در يك مهمانى خانوادگى، از صحبت‌هاى يك زن آمريكايى در تهران پرده برمى‏دارد كه همسر يك پسر جوان ايرانى شده است و حالا «شوهرش را تلگرافى احضار كرده‏اند كه بيا شده‏اى نماينده مجلس»[101] زن آمريكايى گفته است:

«ما آمديم تمدن براى شما آورديم و كاركردن با چراغ گاز را ما يادتان داديم و ماشين رختشويى را... و از اين حرفها.»[102]

زن ايرانى مى‏گويد:

«از دست‌هاش معلوم بود كه هنوز تو خود تگزاس رخت را توى تشت چنگ مى‏زده و آن وقت اين افاده‏ها! دختر يك گاوچران بود. نه از آنهايى كه تو ملكشان نفت پيدا مى‏شود و ديگر خدا را بنده نيستند. نه، از آنهايى كه گاو ديگران را مى‏چرانند.» [103]

هنگامى كه زن ايرانى ماجراى زندگى خود را براى اين زن آمريكايى شرح مى‏دهد و به او مى‏گويد كه شوهرش چكاره بود و چرا از او طلاق گرفته، او در جواب مى‏گويد:

«اينكه عيب نشد. هيچ كارى عار نيست... لابد خانواده‏اش دست به سرت كرده‏اند كه ارثش به بچه‏ات نرسد. يا لابد بد اخلاق بوده‏اى و از اين حرفها.»[104]

و زن ايرانى با اشاره به شوهر اين زن آمريكايى كه نماينده مجلس شده، به اين نتيجه‏گيرى مى‏رسد كه:

«آخر اگر اين خاك بر سرها نروند اين لگوريها را نگيرند كه دخترى مثل من نمى‏رود خودش را به آب و آتش بزند.»[105]

 

زن ايرانى در پايان روايت سرگذشت خود، ناگهان يكه مى‏خورد و به فكر فرو مى‏رود و از خود مى‏پرسد: «اما... اى دل غافل!... نكند آن دختره زير پام را روفته باشه؟ «گرل فرندش» را مى‏گويم. هان؟...»[106]

 

 

2. تحليل داستان‌هاى سياسى

 

با مرور داستان‌هاى سياسى آل‌احمد، مى‏توان ويژگي‌هاى اجتماعى، فرهنگى و سياسى مشترك يا مشابهى را به قرار زير در طرح‌ها و تصويرها و ماجراهاى داستان‌ها دريافت:

1. فضاى بسته، استبداد زده، ناامن و وحشت‏انگيز دوران حكومت پهلوى اول و دوم، فشار حكومت بر مردم در امور سياسى، اجتماعى و دينى، در تنگنا قرار گرفتن آزادي‌هاى فردى و اجتماعى و نبود تساهل مذهبى، زندانى كردن، تبعيد، شكنجه‏هاى جسمى و روحى و اعدام افراد و گروه‌هاى ناراضى و معترض، فساد ادارى و مالى مديران حكومتى، زورگويى، فرصت‏طلبى و اعمال نفوذ غيرقانونى آنان.

2. زندگى سخت و مشقت‏بار قشرهاى پايين جامعه، وجود تنگناهاى معيشتى و فشارهاى اقتصادى در ميان مردم، دريغ و حسرت توده‏ها از آرزوهاى بر باد رفته، فرصت‌هاى از دست شده و شكست‌هاى مكرر سياسى و اجتماعى. وجود انحرافات اخلاقى و ناكامي‌هاى جنسى در ميان قشرهايى از مردم. بروز رفتارهاى افراطى يا انفعالى در ميان طبقه متوسط و پايين جامعه، همراه با غم و اندوه و حرمان و احساس درماندگى، روى آوردن به خرافات و پناه بردن به آداب ظاهرى مذهبى، بى‏خبرى، نادانى و سطح پايين فرهنگ و آگاهى توده‏هاى مردم.

3. مقاومت قشرهايى از مردم در ميان كارگران، روحانيان و كاسب‌هاى جزء در برابر نظام حاكم به شكل‏هاى مختلف، از ابراز خشم در خانه و مغازه گرفته تا اعتراض فردى و جمعى در محيط كارخانه و معدن و بازارچه و خيابان، تحمل پيامدهاى اعتراض و مبارزه، شامل محروميت اجتماعى، آوارگى، تحمل زندان، تبعيد، شكنجه و مواجهه با اعدام.

4. عدم تجانس و همنوايى ميان مظاهر تجدد همانند حزب، روزنامه و ساختارهاى حكومتى از يكسو و بافت سنتى و بومى جامعه از سوى ديگر، همچون دو عالم جداگانه و بيگانه از يكديگر، غرب‏زدگى شمارى از قشرهاى شهرى (بورژوازى) جامعه، به صورت خوش‏باورى و وادادگى در برابر غرب و غربيان، در برابر، نگاه توأم با تحقير و تبعيض‏آميز افرادى از غربيان نسبت به اهالى ايران.

در پرتو داستان‌هاى سياسى ـ اجتماعى آل‌احمد، مى‏توان وضعيت آشفته، بحرانى، استبدادزده، عقب‏مانده و غرب‏زده ايران را مشاهده كرد. جامعه‏اى كه در هر حال از مقاومت، مبارزه و ايثار تهى نشده است.

 

نتیجه گیری

 

اكنون در بخش پايانى اين نوشتار، به ترتيب موضوعات مطرح شده و بر پايه پرسش‌هاى سه‏گانه‏اى كه در مقدمه مطرح گرديد، به نتيجه‏گيرى مى‏پردازيم:

1. روش آل‌احمد در مطالعات و پژوهش‌هاى تاريخى، اجتماعى، فرهنگى و سياسى، بر توصيف‌هاى ظاهرى و صورى استوار است و در ارتباط با موضوعاتى مانند شناخت انديشه، فرهنگ و تمدن ايرانى و غربى، فاقد پشتوانه‏هاى نظرى و فلسفى است. هرچند آل احمد در مواردى با درك ضرورت، به مرز رهيافت‌هاى نظرى نزديك شده بود، اما به ناگزير، بحث‌هاى مفهومى، منطقى و فلسفى را تا سطح نگرشى صورى فرومى‏كاست. به نظر مى‏رسد ناتوانى آل‌احمد در دستيابى به معرفت‏شناسى و روش‏شناسىِ متناسب با موضوعاتى كه مطرح كرده، تلاش او را در ارائه نظريه‏ها و آموزه‏هاى بسامان و روشمند با شكست مواجه ساخته بود، چرا كه اعوجاج و ويرانى «پاى بستِ» موضوعات تاريخى، فرهنگى، اجتماعى و سياسى، چندان نقشى بر ايوان راهبردها و آموزه‏هاى او باقى نگذاشته بود.

2. پرسش آل‌احمد از اين موضوع كه چرا و چگونه كشورهايى با دستيابى به دانش و صنعت، پيشرفت كردند و كشورهاى غيرصنعتى، مانند ايران، از كاروان دانش، صنعت و فناورى جهان عقب ماندند، مهم و بنيادين است، اما او به دليل برداشتهاى سطحى و سياست زده نمى‏توانست پاسخ‌هاى دقيق علمى براى اين‏گونه پرسشها فراهم آورد. او در مواردى به جاى بهره‏گيرى از فراورده‏هاى جامعه‏شناسى، روابط بين‏الملل، سازمان‌هاى بين‏المللى و تكيه به اطلاعات معتبر و متنوع از جهان غرب، با روی آوردن به معلوماتى ناقص و نادرست، به استقراء پناه مى‏برد و به نتايجى كاذب و گمراه كننده مى‏رسيد. مانند تصويرى كه از احزاب سياسى در اروپا و يا جايگاه نهادهاى بين‏المللى مانند سازمان ملل متحد ارائه كرده است.

از آنجا كه غرب‏شناسى آل‌احمد بر شالوده‏هاى فلسفى، تاريخى و نقادانه پى‏ريزى نشده بود، در مورد تعيين جايگاه و چگونگى نسبت ايران و ايرانيان با غرب، با ناكامى روبرو گرديد. آل‌احمد بر آن بود كه بايد راز شكستن طلسم صنعتى شدن و دستيابى به فناورى را گشود و آن را در راه پيشرفت ايران به كار گرفت، اما او بدون تأمل نظرى در پيش زمينه‏هاى صنعتى شدن، مانند پرسش از ماهيت سنت و تجدد، هويت ملى ايرانيان، جايگاه دين و سياست در جامعه و مانند اينها، در پى گشودن اين راز سر به مهر بود. او به گونه‏اى شگفت‏آور، ايران معاصر را از ادبيات، تاريخ، حقوق و اقتصاد آن سوى مرزها، بى‏نياز دانسته بود.

3. رويكرد آل‌احمد به مسائل ايران، به ويژه دگرگونی‌هاى اجتماعى، فرهنگى، سياسى و اقتصادى كشور، در نسبت با غرب و چگونگى اثرگذارى آن بر جامعه ايرانى، تبيين مى‏شود. نگرش غيرعلمى و شتاب‌آلود آل‌احمد به تاريخ ايران به ويژه تحولات صدساله اخير كه نمونه آن را در انقلاب مشروطه و قانون اساسى آن مشاهده كرديم، او را از فهم، تحليل و نقد بنيادين دگرگونی‌هاى مهم ايران باز مى‏دارد. اين نگرش در واپسين نوشته آل‌احمد، يعنى در خدمت و خيانت روشنفكران، با آتش افكندن در خرمن روشنفكرى و روشنفكران ايرانى و سوزاندن‏تر و خشك، متأسفانه شكلى افراطى، ويرانگر و خانمان برانداز به خود مى‏گيرد. آل احمد، چنان كه دانستيم، برپايه برداشتى نادرست از مفهوم روشنفكرى، بى‏جهت روشنفكران آزادانديش، داراى اختيار و مسئوليت و روشنفكر نمايان جانبدار نظام سياسى خودكامه و همچنين صاحبان برخى حرفه‏ها و صنف‌ها را در صفى يگانه قرار داده بود. مى‏توان تأکید كرد كه متأسفانه چشم‏انداز كلى‏اى كه آل‌احمد از روشنفكران ايرانى ترسيم كرده بود، به ناروا، چيزى جز وابستگى، خيانت، بى‏دينى، رفاه‏طلبى، غرب‏زدگى، مردم گريزى، بى‏ريشگى و روان پريشى ارائه نمى‏كرد.

تصوير آشفته و ناصواب آل‌احمد از روشنفكرى و روشنفكران ايرانى در سده اخير، كه به گونه‏اى موهن و جسارت‏آميز، پيروى از بهايى‏گرى و كسروى‏گرى و فراماسونرى را نيز در برمى‏گرفت، دستمايه‏اى براى برخى از صاحبان قدرت سياسى و پاره‏اى از چهره‏هاى روحانى و غيرروحانى فراهم آورد تا در ضربه زدن به روشنفكران ايرانى به مثابه كليتى يكپارچه، از چيزى فروگذار نكنند. در واقع ايدئولوژى خردستيزى، تاريك انديشى و روشنفكرزدايى كه از دهه 1350 به اين سو با اراده‏اى معطوف به قدرت در صحنه فرهنگى، اجتماعى و سياسى ايران به ميدان آمد، برخى از مفردات و ابزارهاى فكرى خود را از مرده‌ريگ آل‌احمد وام گرفت. از اين رو، ستيز روزافزون عليه مفهوم روشنفكرى و روشنفكران ايرانى، سكه رايج بازار مناقشات اجتماعى و رقابت‌هاى خانمان‌برانداز سياسى شد و روشنفكرى به عنوان مفهومى ارزشمند، بنيادين و جدى، به پديده‌اى بى‏ارزش و در مواردى به عنوان يك ناسزا و يا به بهانه‏اى براى تمسخر و استهزا تبديل گرديد.

هرچند آل‌احمد با ديدى انتقادى از انفعال و محافظه‏كارى روحانيت در برابر هجوم غرب سخن گفته بود، اما راه برون‏رفت ايران از عقب ماندگى و دستيابى ايرانيان به استقلال و پيشرفت را در گرو همسويى و همگامى دو قشر روشنفكر و روحانى مى‏دانست.

ديدگاه‌هاى آل‌احمد درباره ضرورت آموزش، گسترش و نهادينه شدن دموكراسى در ايران، چه در انديشه و چه در ساختارهاى سياسى و مدنى، به رغم پاره‏اى ناسازگاري‌ها و تناقض‌ها، بر روى هم، بنيادين، پيشرو و با اهميت است. او همراه با تكيه فراوان به «بومى‏گرايى» و فرهنگ ملى و انتقاد از غرب استعمارگر و بيمارى غرب‏زدگى، دريافته بود كه راه دشوار آزادى، استقلال و پيشرفت ايران، در گستره دموكراسى هموار خواهد شد. از اين رو آل‌احمد، هرچند به نحو اجمال و فارغ از طرح موضوع از منظرى فلسفى و تاريخى، به ضرورت گسترش دموكراسى در مرزهاى جامعه ايرانى از رهگذر تعليم و تربيت، برپايى احزاب سياسى و «دموكراتيزه» كردن رهبرى ايران، تأکید ورزيد.

4. آل احمد در داستان‌هاى سياسى خود، وضعيت اجتماعى، سياسى، فرهنگى و دينى قشرهايى از مردم ايران را از سال‌هاى به قدرت رسيدن رضاشاه پهلوى به اين سو، بازتاب مى‏دهد. او با ترسيم فضاى استبدادزده، خفقان‏آور و وحشت‏انگيز دوران حكومت پهلوى اول و دوم، در داستان‌هاى خود، افرادى از قشرهاى كارگر، روحانى، معلم، كاسب، روشنفكر، نظامى و صاحب منصب حكومت را برمى‏گزيند تا رنج‌ها، فشارها و تنگناهاى وارد آمده بر مردم را با استفاده از كلمات به تصور كشد. چنين مردمى در داستان‌هاى آل‌احمد، به رغم فضاى رعب‏انگيز پليسى حاكم، يكسره منفعل و بى‏اثر نشده‏اند. آنان در برابر استبداد مطلقه فردى، ايستادگى و مقاومت مى‏كنند و هزينه‏هاى مبارزه، يعنى زندان، تبعيد، شكنجه، آوارگى و حتى اعدام را پذيرا مى‏شوند. هر چند در واكنش اين افراد، بنيادهاى نظرى و راهبردى معين كه به سوى هدفهاى تعريف شده رهنمون مى‏شود، مشاهده نمى‏شود.

در هر حال، داستان‌هاى سياسى آل‌احمد به مثابه «ادبيات غيررسمى، زيرزمينى و مبارزه»، تجسم جامعه بحرانى، ناامن، استبداد زده و عقب افتاده ايران است. جامعه‏اى كه ميان سنت و تجدد وامانده و چشم به راه آزادى، عدالت، استقلال و دموكراسى دارد.

 

فهرست منابع

 

آدميت، فريدون، آشفتگى در فكر تاريخى، [بى‏جا]، [بى‏نا]، 1360.

آشورى، داريوش، نقدى بر غرب‏زدگى جلال آل‌احمد، تهران: «بى‏نا»، «بى‏تا».

آل‌احمد، جلال، ديد و بازديد، تهران: اميركبير، 1349.

آل‌احمد، جلال، از رنجى كه مى‏بريم، تهران: فردوس، 1372.

آل‌احمد، جلال، سه تار، تهران: فردوس، 1372.

آل‌احمد، جلال، زن زيادى، تهران: فردوس، 1381.

آل‌احمد، جلال، مدير مدرسه، تهران: اميركبير، 1350.

آل‌احمد، جلال، نون و القلم، تهران: اميركبير، 1357.

آل‌احمد، جلال، پنج داستان، تهران: فردوس، 1371.

آل‌احمد، جلال، سفر امريكا، تهران: كتاب سيامك و نشر آتيه، 1380.

آل‌احمد، جلال، غرب‏زدگى، تهران: فردوس، 1373.

آل‌احمد، جلال، در خدمت و خيانت روشنفكران، تهران: رواق، [بى‏تا[.

آل‌احمد، جلال، در خدمت و خيانت روشنفكران، دو جلد، تهران: خوارزمى، 1357.

آل‌احمد، جلال، كارنامه سه ساله، تهران: رواق، 1357.

آل‌احمد، جلال، يك چاه و دو چاله و مثلاً شرح احوالات، تهران: رواق، [بى‏تا[.

آل‌احمد، جلال، مكالمات، پژوهش و ويرايش مصطفى زمانى نيا، تهران: فردوس، 1374.

آل‌احمد، شمس، جلال از چشم برادر، تهران: بديهه، 1376.

بروجردى، مهرزاد، روشنفكران ايرانى و غرب، جمشيد شيرازى، تهران: فرزان روز، 1378.

خامه‏اى، انور، «آغاز آشنايى ما حوزه آموزشى حزب توده بود»، كيهان فرهنگى، سال هجدهم، شماره 180، مهر ماه 1380.

دانشور، سيمين، غروب جلال، قم: نشر خرم، 1371.

دهباشى، على (گردآورنده)، نامه‏هاى جلال آل‌احمد، ج 1، تهران: بزرگمهر، 1367.

روزنامه اطلاعات، تهران: مؤسسه اطلاعات، 1382، شماره 22980.

زيباكلام، صادق، ما چگونه ما شديم؟ (ريشه‏يابى علل عقب‏ماندگى در ايران)، تهران: روزنه، 1378.

سروش، عبدالكريم، رازدانى و روشنفكرى و ديندارى، تهران: موسسه فرهنگى صراط، 1379.

طباطبايى، سيد جواد، ابن‏خلدون و علوم اجتماعى، تهران: طرح نو، 1374.

فرديد، سيد احمد، ديدار فرهى و فتوحات آخرالزمان، به كوشش محمد مددپور، تهران: نشر نظر، 1381.

 

[1]. جلال آل‏احمد، يك چاه و دو چاله و مثلاً شرح احوالات، تهران: رواق: [بى تا]، ص 49.

[2]. همان، ص 50.

[3]. نگاه كنيد به نامه جلال آل‏احمد به مظفر بقايى به تاريخ 22 مهرماه 1331 در: على دهباشى (به كوشش)، نامه‏هاى جلال‏آل احمد، ج 1، تهران: بزرگمهر، 1367، صص 49-43.

[4]. جلال آل احمد، يك چاه و دو چاله و مثلاً شرح احوالات، پيشين، ص 51.

[5]. جلال آل‏احمد، كارنامه سه ساله، تهران: رواق، 1357، ص 117.

[6]. همان، ص 52.

[7]. سيمين دانشور، نويسنده و استاد دانشگاه و همسر آل احمد، رويداد مرگ او را در گزارشى با ذكر پاره‏اى جزئيات، نوشته است. نگاه كنيد به: سیمین دانشور، غروب جلال، قم: نشر خرم، 1371.

[8]. همان، صص 52-51.

[9]. Louis ferdinand celine

[10]. جلال آل‏احمد، مكالمات، پژوهش و ويرايش مصطفى زمانى‏نيا، تهران: فردوس، 1374، صص 86 و 92.

[11]. آل احمد تعبير «غرب‏زدگى» را از سيد احمد فرديد گرفته بود. او در اين باره مى‏نويسد «همين جا بياورم كه من اين تعبير «غرب‏زدگى» را از افادات شفاهى سرور ديگرم حضرت احمد فرديد گرفته‏ام كه يكى از شركت‏كنندگان در آن «شوراى هدف فرهنگ» بود و اگر در آن مجالس داد و ستدى هم شد، يكى ميان من و او بود - كه خود به همين عنوان حرف و سخن‌هاى ديگرى دارد و بسيار هم شنيدنى - و من اميدوار بودم كه جسارت اين قلم، او را سر حرف بياورد.» جلال آل احمد، غرب‏زدگى، تهران: فردوس 1373، ص 16 و نيز در اين باره نگاه كنيد به: شمس آل احمد، جلال از چشم برادر، تهران: بديهه، 1376، صص 211-210 و انورخامه ای، «آغاز آشنايى ما حوزه آموزشى حزب توده بود»، كيهان فرهنگى، سال هجدهم، شماره 180، مهر ماه 1380، صص 21-16.

[12]. جلال آل احمد، غرب‏زدگى، پيشين، ص 28.

[13]. على دهباشى، نامه هاي جلال آل‌آحمد، ج 1، تهران: بزرگمهر، 1376،«نامه به اصغر شيرازى»، صص 88-78.

[14]. همان، صص 79-78.

[15]. آل احمد - به رغم آنچه در غربزدگى آورده بود، - در پژوهش بعدى خود در خدمت وخيانت روشنفكران به فقر ادبيات روشنفكرى در ايران اذعان كرد و با آوردن فهرستى از آثار نويسندگان ايرانى و ترجمه‏هاى انگشت شمار خارجى، درباره متون فلسفى نوشت: «البته تك و توك ترجمه‏هايى از متون  فلسفى هم داريم از منوچهر بزرگمهر و دكتر كاويانى و دكتر محمد باقر هوشيار و دكتر محمود هومن و دكتر محمود صناعى و احمد آرام و دكتر آريان پور و ديگران.[...] به هر صورت هنوز هيچ چيز از هگل ترجمه نشده است يا از اسپينوزا يا از برگسون يا از دكارت يا از همه پيشوايان فلسفه علمى كه متنهايشان زمينه اصلى كار روشنفكرى در قرون معاصر(؟) است.» جلال آل احمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، تهران: رواق، [بى‏تا]، صص 276-272.

[16]. همان، ص 275.

[17]. همان، صص 171-169.

[18]. سيد جواد طباطبايى، ابن خلدون و علوم اجتماعى، تهران: طرح نو، 1374، ص 11.

[19]. داريوش آشورى، نقدى بر غربزدگى جلال آل احمد، تهران: [بى‏نا]، [بى‏تا]، ص 6.

[20]. شوراى هدف فرهنگ ايران در وزارت آموزش و پرورش و با انديشه و همت محمد درخشش پديد آمد. وى كه رهبرى جامعه معلمان ايران را به عهده داشت، در دولت على امينى به عنوان وزير آموزش و پرورش برگزيده شد. شوراى ياد شده كه ده عضو داشت، (از جمله احمد فرديد) پس از بحث و بررسى گزارش آل احمد، به علت انتقاد آشكار از حكومت پهلوى، به اين نتيجه‏گيرى رسيد كه قادر به انتشار آن نيست. متن غرب‏زدگى از سوى آل احمد انتشار يافت. مهرزاد بروجردى، روشنفكران ايرانى و غرب، جمشيد شيرازى، تهران: فرزان روز، 1378، ص 110.

[21]. جلال آل احمد، غربزدگى، پيشين  ص 34.

[22]. همان، ص 35.

[23]. همان، ص 81.

[24]. سيد جواد طباطبايى، پيشين، ص 348.

[25]. جلال آل احمد، غرب‏زدگى، پيشين، ص 203.

[26]. همان.

[27]. Dualsim.

[28]. همان، صص 27 و 205.

[29]. همان، صص 19 - 18.

[30]. همان، ص 119.

[31]. همان، ص 121.

[32]. همان، صص 125 - 123.

[33]. جلال آل احمد، كارنامه سه ساله، پيشين، ص 118.

[34]. همان، ص 119.

[35]. همان، ص 118.

[36]. جلال آل احمد، غرب‏زدگى،پيشين، ص 122.

[37]. درباره اين موضوع نگاه كنيد به: صادق زيباكلام، ما چگونه، ما شديم؟ (ريشه‏يابى علل عقب‏ماندگى در ايران)، تهران: روزنه، 1378.

[38]. جلال آل احمد، كارنامه سه ساله، پيشين، صص 201-200.

[39]. همان، صص 59-58.

[40]. مهرزاد بروجردى، روشنفكران ايرانى و غرب، پيشين، ص 114.

[41]. جلال آل احمد، كارنامه سه ساله، پيشين، صص 168-167.

[42]. على دهباشى، پيشين، ص 82.

[43]. جلال آل‏احمد، غرب‏زدگى، پيشين، ص 81.

[44]. همان.

[45]. همان، ص 83.

[46]. فريدون آدميت، آشفتگى در فكر تاريخى، [بى‏جا]، [بى‏تا]، 1360، صص 4-3.

[47]. جلال آل احمد، غرب‏زدگى، پيشين، ص 77.

[48]. همان، ص 78.

[49]. همان.

[50]. فريدون آدميت، پيشين، ص2. (به نقل از م. بهروز، «جدايى كدام دين از سياست»، روزنامه كيهان، 10 آذر 1359.) براى آشنايى با نوع نگاه و دريافت سيداحمد فرديد درباره انقلاب مشروطه، نمونه ياد شده كفايت مى‏كند. خواننده جستجوگر و كنجكاو، براى ديدن نمونه‏هايى ديگر از اين دست، مى‏تواند به گفتارهاى فرديد در ديدار فرهى و فتوحات آخرالزمان نگاهى بيندازد. تقريباً در تمامى بيست و يك گفتار گرد آمده در اين اثر، فرديد از مشروطه و مشروطه‏خواهان به ناسزا و طعن و زخم زبان ياد كرده است. او مشروطه را «دنباله استعمار و استثمار» مى‏دانست(ص75) كه در دوران آن هنر حقيقى ممسوخ شده است (همان، ص 297). او در انديشه مشروطه‏خواهى و در ميان مشروطه‏طلبان، ردپاى فراماسونرى و صهيونيسم و غرب‏زدگى را دنبال مى‏كرد و براى نمونه، سيدجمال اسدآبادى را «غرب زده مضاعف مركب» و «شخصيتى مجهول» مى‏دانست كه در فرانسه معشوقه داشته و «در قطارى با شخصى سفر مى‏كرده، نماز نمى‏خواند.» (همان، ص 344). در اين گفتارها، وارد آوردن اتهام طاغوت‌زدگى و غرب‏زدگى افزون بر رهبران فكرى مشروطه، دامن بسيارى از حكيمان، دانشمندان، انديشه‏وران و فرهيختگان، از تاريخ گذشته ايران و غرب را فرامى‏گيرد، از بوعلى «زندقه زده» و ملاصدرا گرفته - كه غرب‏زدگى او ملايم است (همان، ص 35) و فلسفه زندقه زده او، بى‏تقوايى اوست و فراموشى قرآن - تا ملكم خان و آيت‏الله نايينى و سيدجلال الدين آشتيانى و عبدالله زنوزى و مدرس زنوزى كه به زعم فرديد، همه مغلوب عقل ممسوخ غرب‏اند. فرديد، بر اينها نيمايوشيج و داريوش آشورى و هانرى كربن و مهدى بازرگان را افزوده است كه همگى‏دچار فلك‏زدگى يهودى و ماسونى بوده‏اند. نمونه ديگر، فيلسوفان حلقه فرانكفورت‏اند كه هرچند داراى جهت‏گيريهاى چپ و راديكال بوده‏اند، در نگاه فرديد، دست نشاندگان امپرياليسم‏اند. در اين ميان، وضع انديشه‏وران و فيلسوفان اصلاحگرا كه به تغييرات آرام و گام به گام اعتقاد دارند، از ديگران روشن‏تر است. اينان در تلقى فرديد، همگى فراماسون و يهودى و صهيونيست‏اند....(سید احمد فردید، دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان، به کوشش محمد مددپور، تهران: نشر نظر، 1381).

[51]. داريوش همايون (1307)، روزنامه‏نگار، مدير روزنامه آيندگان (1354-1356)، قائم مقام حزب رستاخيز (1355-1356)، وزير اطلاعات و جهانگردى (1356-1357) در دولت شاهپور بختيار، سخنگوى دولت (1356).

[52]. جلال آل‏احمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، پيشين، ص 202.

[53]. همان، ص 203.

[54]. فریدون آدميت، پيشين، ص 5.

[55]. جلال آل‏احمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، پيشين، ص 34.

[56]. عبدالكريم سروش، راز دانى و روشنفكرى و ديندارى، تهران: مؤسسه فرهنگى صراط، 1379، ص 276.

[57]. جلال آل‏احمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، پيشين، صص50-49.

[58]. همان، ص 50.

[59]. همان، صص 32 - 31.

[60]. همان، ص 32.

[61]. همان، ص 89.

[62]. همان، صص 195-193.

[63]. همان، صص 289-281 و 317-294.

[64]. همان، صص 329-324.

[65]. همان، صص 427 - 409.

[66]. همان، صص 409 - 407.

[67]. Intellectual.

[68]. Intellectualism.

[69]. Modernity.

[70]. جلال آل‏احمد، غربزدگى، پيشين، ص 105.

[71]. جلال آل احمد، سفر آمريكا، پيشين، صص 304-303.

[72]. همان، ص 305.

[73]. براساس يافته‏هاى تازه پژوهشى «گروه مطالعات ايرانى» در مؤسسه فناورى ماساچوست آمريكا(M.I.T)، از چهار آمريكايى ايرانى‏تبار، بيش از يك نفر داراى مدرك تحصيلى فوق‏ليسانس و دكترى است كه بالاترين رقم در ميان 67 قوم ديگر ساكن آمريكا است. 8/90 درصد از ايرانى‏تباران در آمريكا داراى مدرك ديپلم و يا بالاتر هستند كه در ميان 67 قوم ديگر در رديف دوم قرار مى‏گيرند. 2/56 درصد از ايرانى‏تباران داراى مدرك ليسانس و يا بالاتر هستند كه آنها را در ميان اقوام ديگر تبعه آمريكا در رديف دوم قرار مى‏دهد. 2/26 درصد نيز داراى مدرك تحصيلى فوق ليسانس، دكترى و يا بالاتر هستند كه در ميان 67 قوم ديگر در بالاترين سطح قرار گرفته‏اند. همچنين بيش از 500 نفر از كارآمدترين استادان و پژوهشگران ارشد معتبرترين دانشگاه‌هاى ايالات متحده، ايرانى و ايرانى‏تبار هستند. بررسى اين گروه در ميان 500 شركت از بزرگ‏ترين و ثروتمندترين شركت‌هاى آمريكايى نشان مى‏دهد كه 50 تن از بلند پايه‏ترين مديران شركتهاى بزرگ آمريكايى، با بيش از 200 ميليون دلار سرمايه، ايرانى‏تبارند. بر پايه برآورد اين گروه، جمعيت آمريكاييهاى ايرانى‏تبار بيش از 691 هزار نفر است. روزنامه اطلاعات، شماره 22980، دوشنبه، 6 بهمن 1382.

[74]. جلال آل‏احمد، جلال در خدمت و خيانت روشنفكران، پيشين، ص 235.

[75]. همان، ص 240.

[76]. همان، ص 256.

[77]. همان.

[78]. جلال آل‏احمد، غرب‏زدگى، پيشين، صص 82-81.

[79]. همان، ص 107.

[80]. همان.

[81]. همان.

[82]. جلال آل‏احمد، در خدمت و خيانت روشنفكران، تهران: انتشارات خوارزمى، ج 2، 1357، ص 52.

[83]. جلال آل احمد، كارنامه سه ساله، پيشين، صص 164-163.

[84]. جلال آل‏احمد، غرب‏زدگى، پيشين، صص 173-172.

[85]. على دهباشى (به كوشش)، پيشين، «نامه به عبدالجواد فلاطورى»، ص 98.

[86]. همان، صص 216 - 215.

[87]. همان، صص 215 - 214.

[88]. جلال آل احمد، ديد و بازديد، تهران: اميركبير 1349، ص 106.

[89]. همان، صص 107-106.

[90]. همان، ص 109.

[91]. همان.

[92]. همان، ص 124.

[93]. جلال آل احمد، زن زيادى، تهران: فردوس، 1372، ص 115.

[94]. جلال آل احمد، مدير مدرسه، تهران: اميركبير، 1350، ص 80.

[95]. جلال آل احمد، نون و القلم، تهران: اميركبير، 1357، ص 135.

[96]. همان، ص 142.

[97]. همان، ص 145.

[98]. همان، ص 193.

[99]. جلال آل احمد، پنج داستان، تهران: فردوس، 1371، ص 28.

[100]. همان، ص 75.

[101]. همان، ص 68.

[102]. همان، ص 69.

[103]. همان.

[104]. همان، صص 70-69.

[105]. همان، ص 70.

[106]. همان، ص 82.

 

نقدی بر کارنامه فکری جلال آل احمد1

 

نقدی بر کارنامه فکری جلال آل احمد

سید علی محمودی

مقدمه

 

جلال آل احمد (1348- 1302ش/ 1969- 1923م) از نويسندگان و روشنفكران جريان چپ سياسى در ايران معاصر است. او هنگامى به ايفاى نقش نويسندگى و روشنفكرى پرداخت كه جامعه ايران، منطقه خاورميانه و عرصه بين‏المللى، با چالش‌ها و دگرگونى‏هاى گوناگون و شگرفى روبه‏رو شده بود. اگر چه آل احمد از قلمى توانا، جسور و نقاد برخوردار بود، همانند شمارى از روشنفكران همزمان خويش در اين سرزمين، از دانش و پشتوانه نظرى و فلسفى، بهره چندانى نداشت. از اين رو، او در برابر پرسش از چيستى و چرايى ايستايى ايران و در مواجهه با مفهوم‌هايى همانند سنت و تجدد، با در نظر گرفتن فضاى سياست‌زده در ايران آن روزگار، به ارائه پاسخ‌هايى سطحى و مقطعى به پرسش‏هاى اساسى، بسنده كرد. البته طرح چنين ديدگاهى به معنى ناديده گرفتن دل‌مشغولى آل احمد نسبت به مسائل ايران و نفى كوشش‏هاى او به عنوان نويسنده، به ويژه در زمينه داستان‏نويسى، تك‏نگارى و سفرنامه‏نويسى با رويكرد اجتماعى و سياسی نيست.

در نوشتار حاضر، هدف اصلى اين است كه با تكيه به پژوهش‌ها و نوشته‏هاى آل‌احمد در باب مسائل ايران و غرب، در حد امكان، پاسخ پرسش‌هاى زير را بكاويم:

1. آيا روش آل‌احمد در پژوهش راجع به ايران و غرب و در نسبت ميان سنت و تجدد، با توجه به موضوع‌هايى كه برگزيده، داراى تناسب و هماهنگى است؟

2. آيا نگرش آل‌احمد نسبت به فرهنگ، تمدن و سياست نوين مغرب زمين، بر پايه فهم بنيان‌هاى نظرى و فلسفى غربى صورت گرفته و به رهيافتى واقع‏گرايانه، عينى و همه جانبه انجاميده است؟

3. آيا ديدگاه آل‌احمد نسبت به مسائل ايران در ابعاد تاريخى، اجتماعى، فرهنگى، سياسى و اقتصادى، بر پايه‏اى علمى و روشمند قرار داشته و فهمى واقع‏بينانه، منطقى و راهگشا به منظور حركت به سوى آزادى، استقلال و دموكراسى براى ايران امروز فراهم آورده است؟

در اين نوشتار، نخست زندگي‌نامه آل‌احمدرا از نظر مى‏گذرانيم، سپس به ديدگاه‌هاى او درباره فرهنگ، تمدن و سياست غربيان و مفهوم غرب‏زدگى مى‏پردازيم، آنگاه آرا و برداشت‌هاى او را درباره مسائل ايران، با تمركز بر انقلاب مشروطه، موضوع روشنفكرى و روشنفكران ايرانى، روحانيت تشيع و ضرورت دموكراسى براى جامعه ايرانى، مرور خواهيم كرد و پس از ارزيابى تحولات اجتماعى و سياسى ايران در داستان‌هاى سياسى آل‌احمد، در پايان به نتيجه‏گيرى خواهيم پرداخت.

نويسنده اين نوشتار كوشيده است با مطالعه در نوشته‏هاى آل‌احمد، جنبه‏هاى درست و نادرست ديدگاه‌هاى او را در باب مسائل ايران و غرب و نسبت ميان سنت و تجدد، از نگاه خود مورد تحليل، نقادى و ارزيابى قرار دهد، صرف نظر از گرايش‌هاى افراطى و سياست‌زده كه در تأييد يا تخطئه كارنامه و شخص آل‌احمد در سرزمين ما طى چهار دهه گذشته در گفتارها و نوشتارهاى گوناگون ظهور يافته است. بى‏ترديد، سنجش و نقادى روشمندِ راه طى شده در جريان پر كشاكش روشنفكرى ايران، افزون بر واكاوى و دريافت معرفت و آگاهى نسبت به گذشته، در پيمودن خردمندانه اين راه دشوار و ناهموار، مددكار رهنوردان خواهد بود.

 

شرح حال

 

 

1. زندگي

 

جلالآل‌احمد در سال 1302 ش (1342ق/1923م) در خانواده‏اى مذهبى و روحانى در تهران به دنيا آمد. پدرش كه آرزو داشت آل‌احمد به كسوت روحانى درآيد، در بيست سالگى او را به شهر مقدس نجف فرستاد، اما او پس از چندماه به ايران بازگشت. آل‌احمد در سال 1325 از دانشسراى عالى تهران فارغ‏التحصيل شد و يك سال بعد به عنوان معلم آغاز به تدريس كرد. او كه در دانشگاه تهران در دوره دكتراى ادبيات فارسى به تحصيل پرداخته بود، پيش از اينكه از رساله دكترى خود با نام «قصه هزار و يك شب» دفاع كند، در سال 1330 ترك تحصيل كرد.

آل‌احمد در سال 1323 با گسست از باورهاى مذهبى و خانوادگى، به عضويت حزب توده با ايدئولوژى ماركسيستى درآمد و به عنوان فردى كوشا به عضويت كميته حزبى تهران و نمايندگى كنگره پذيرفته شد. [1] در آذرماه 1326 او به همراه شمارى از همفكران خود به رهبرى خليل ملكى (1348 ـ 1280) از حزب توده خارج شدند، زيرا رهبران حزب را به ويژه به دنبال شكست «فرقه دموكرات» در آذربايجان، به گونه‏اى آشكار «دنباله‏روى سياست استالينى» مى‏دانستند.[2] آل‌احمد در سال 1329 با فراهم آوردن زمينه آشنايى خليل ملكى با مظفر بقايى كرمانى (1291 ـ 1366) كه در سال 1330 به تأسيس حزب زحمتكشان ملت ايران انجاميد، بار ديگر وارد فعالیت‌هاى حزبى شد. با اينكه آل‌احمد و شمارى از كوشندگان سياسى در دوران مبارزه براى ملى كردن صنعت نفت به رهبرى محمد مصدق نخست‏وزير، تلاش‌هاى زيادى به عمل آوردند، اما در سال 1331 با بريدن از بقايى به علت پاره‏اى اختلافات سياسى[3]، حزب زحمتكشان را ترك كردند. پس از آن، «نيروى سوم» را به رهبرى خليل ملكى بنياد نهادند كه حزبى مستقل بود و رويكردى جهان سومى داشت. عضويت آل‌احمد در اين حزب به علت پاره‏اى اختلاف نظرها، در سال 1332 پايان يافت. [4] از اين دوره به بعد، آل‌احمد با گسستن تمامى پيوندهاى حزبى، به فعالیت‌هاى ادبى و فرهنگى روى آورد و تا پايان عمر، به عنوان يك كوشنده سياسى مستقل، در صحنه فعالیت‌ها و مبارزات اجتماعى و سياسى ايران باقى ماند.

 

2. شرايط سياسي اجتماعي

 

جلالآل‌احمد در دورانى پا به عرصه فعالیت‌هاى ادبى، فرهنگى، اجتماعى و سياسى نهاد كه ايران شاهد دگرگونی‌ها و چالش‌هاى شتابان داخلى و بين‏المللى بود. در سال‌هاى دهه 1320 كه با سقوط رضا شاه و باز شدن فضاى سياسى و اجتماعى ايران همراه شده بود، محيط روشنفكرى ايران به طور عمده در اختيار جريان «چپ سياسى» قرار گرفت كه نقش حزب توده در آن بسيار بارز بود. در سال‌هاى آغازين دهه 1330، شكست نهضت ملى ايران به رهبرى محمد مصدق كه به كودتاى 28 مرداد ماه 1332 انجاميد، نوعى يأس و سرخوردگى در ميان روشنفكران ايرانى پديد آورد. پس از كودتا، دايره آزادي‌هاى اجتماعى و سياسى به تدريج محدود شد و مميزى و نظارت اطلاعاتى و پليسى بر حوزه‏هاى انديشه، بيان و قلم اعمال گرديد.

از سوى ديگر، گفتمان روشنفكرى ايران، به طور عمده در جهت چپ‏گرايى و سياست‏زدگى تداوم يافت، در حالى كه روشنفكران ما از فقر منابع و عدم برخوردارى از روش‏شناسى متناسب با زمينه‏هاى مطالعاتى و پژوهشى رنج مى‏بردند. روشنفكران اين دوره از تاريخ ايران، به دليل غلبه جريان چپ، بيشتر به ادبيات سوسياليستى گرايش داشتند كه زادگاه آن، اتحاد جماهير شوروى و پس از آن فرانسه و در مواردى، برخى از كشورهاى اروپاى شرقى بود. روشنفكران ياد شده غالباً فاقد پشتوانه‏هاى لازم نظرى و فلسفى بودند و مطالعات شمارى از آنان بيشتر به انديشه‏هاى اقتصادى و اجتماعى مكتب ماركسيسم خلاصه مى‏شد. آگاهى اين روشنفكران از مسائل اجتماعى و سياسى ايران، جهان سوم و غرب، به آثارى اندك شمار محدود مى‏شد كه از ميان آنها مى‏توان به نوشته‏هاى تيبورمنده، خوزه دو كاسترو، فرانتس فانون و امه سه زر اشاره كرد. [5] در ميان نويسندگان غربى، روشنفكران ايرانى بيشتر به آثار ادبى و اجتماعى آلبركامو، ژان پل سارتر، آندره ژيد، اوژن يونسكو و اوسؤالد اشپنگلر نظر داشتند.

آل‌احمد در چنين فضايى به عنوان نويسنده و روشنفكر، به نقش‏آفرينى و كنشگرى پرداخت. او نيز مانند هم‌نسلان روشنفكر خود، زير تأثير جريان چپ سياسى قرار داشت، از دانش و پشتوانه نظرى و فلسفى بهره چندانى نداشت، در محيطى سياست زده كه با زد و خوردهاى شبه حزبى و گروهى همراه بود، تنفس مى‏كرد و از فقر منابع فكرى و پژوهشى رنج مى‏برد. البته آل‌احمد برخلاف بسيارى از نويسندگان و دانشگاهيان زمان خود، صاحب قلمى جسور، صريح اللهجه، دلير و مبارز بود كه در كشاكش با حكومت خودكامه پهلوى، مرز انتقاد از شاه را در نورديد؛ اما شجاعت و صراحت او ـ هرچند صفاتى بودند احترام‏برانگيز ـ براى مطالعات او در باب ايران و غرب، فقط شرط لازم به شمار مى‏آمد. بنابراين، در مطالعه و ارزيابى كارنامه آل احمد، بيش از هر چيز مى‏بايد در شالوده‏هاى نظرى، ساختار منطقى و چگونگى آموزه‏هاى او نظر كرد.

آل‌احمد در سال‌هاى دهه 1320 و 1330 با انديشه‏هاى ميرزا رضا قلى شريعت سنگلجى (1269 ـ 1322) و سيداحمد كسروى (1269 ـ 1324) و با نويسندگان و روشنفكرانى همچون صادق هدايت (1281 ـ 1330) نیما یوشیج ( 1274- 1338)و خلیل ملكى آشنا شد كه هر يك بر او تأثير گذاشتند. او از آثار ÷هدايت در داستان نويسى بهره گرفت، از شعرهاى نيما در پديد آوردن ادبيات اجتماعى و سياسى سود جست و از انديشه‏ها و ديدگاه‌هاى ملكى در مبارزات سياسى ـ تشكيلاتى، دانش و تجربه آموخت.

در واپسين سال‌هاى دهه 1330، آل‌احمد به تضاد ميان سنت و غرب‏گرايى در ايران به تأمل مى‏پردازد. او درباره اين رويداد زندگى خود كه به تعبير خود وى به انتشار غرب‏زدگى در سال 1341 به عنوان «نقطه عطف» كارنامه نويسندگى‏اش انجاميد، در يك چاه و دو چاله و مثلاً شرح احوالات خود چنين مى‏نويسد:

«...آن جوانك مذهبى از خانواده گريخته و از بلبشوى ناشى از جنگ و آن سياست بازي‌ها سر سالم به در برده، متوجه تضاد اصلى بنيادهاى سنتى اجتماعى ايراني‌ها شد، با آنچه به اسم تحول و ترقى و در واقع به صورت دنباله روى سياسى و اقتصادى از فرنگ و آمريكا دارد مملكت را به سمت مستعمره بودن مى‏برد و بدلش مى‏كند به مصرف‏كننده تنهاى كمپانى‏ها و چه بى‏اراده هم. و هم اينها بود كه شد محرك غرب‏زدگى ـ سال 1341 ـ كه پيش از آن در سه مقاله ديگر، تمرينش را كرده بودم.»[6]

 

جلال آل احمد در سال 1348 در روستاى «اسالم» واقع در شمال ايران، درگذشت.[7]

 

 

3. آثار

 

كارنامه نويسندگى آل‌احمد، شامل داستان‌ها، تك‌نگاري‌ها، سفرنامه‏ها، مقاله‏ها و ترجمه‏ها، طيف متنوعى از موضوعات و مسائل تاريخى، اجتماعى، فرهنگى، بومى و سياسى را دربرمى‏گيرد كه از يكديگر بهره برده و بر هم تأثير نهاده‏اند. آل‌احمد در دوران حكومت محمدرضا شاه پهلوى، (1298 ـ 1359) براى گريز از مميزى، پاره‏اى از ديدگاه‌هاى اجتماعى و سياسى خود را در قالب قصه و داستان ارائه كرد. او در سرگذشت كندوها از «شكست جبهه ملى و برد كمپانى‏ها در قضيه نفت» و در نون و القلم از «شكست نهضت‌هاى چپ معاصر» و در نفرين زمين از موضوع «آب و كشت و زمين» و اغتشاش برآمده از وابستگى اقتصادى به شركتهاى خارجى و «قضيه فروش املاك به اسم اصلاحات ارضى» سخن گفته است. تك نگاريهاى آل‌احمد در دهه 1330 با هدف «ارزيابى مجددى از محيط بومى و هم به معيارهاى خودى» كه با نام‌هاى اورازان، تات‏نشينهاى بلوك زهرا و جزيره خارك؛ در يتيم خليج انتشار يافت، از تعلق خاطر او به شناخت وضعيت بومى ايران زمين حكايت مى‏كند و بر ضرورت «بومى‏گرايى» و گسترش ادبيات آن تأکید مى‏ورزد.[8]

 

نثر و سبك نويسندگى آل‌احمد با ويژگى ايجاز، جملات كوتاه و مقطع، همراه با حذف برخى كلمات، در واقع برآيند مطالعات او در ادبيات كهن ايرانى و آشنايى با سبك نويسنده  فرانسوى لوئيس فرديناند سلين[9] بود. [10] نثر متفاوت و شاخص آل‌احمد كه ويژگي‌هاى شخصيتى، روانى و فكرى او را مانند صراحت، شتابزدگى، پرخاشگرى، نكته سنجى و طنز خاص او را بازتاب مى‏دهد، برخى از نويسندگان معاصر ايران را زير تأثير مستقيم و غيرمستقيم خود قرار داد.

 

 

انديشه سياسي

 

 

روش‏شناسى

 

روش آل‌احمد در غرب‏زدگى[11] و در خدمت و خيانت روشنفكران ـ دو كار پژوهشى اصلى وى ـ از برخى ابعاد صورى و عينى پديده‏ها و رخدادهاى اجتماعى و سياسى جنبه توصيفى دارد. هرچند او در كار پژوهش، خود را با مفاهيم و مقولات گوناگون درگير كرده بود، اما به علت عدم برخوردارى لازم از دانش و بينش نظرى و فلسفى، لاجرم اين‏گونه مفاهيم را تا سطح توصيفهاى ظاهرى و يادآورى مصاديق فرو مى‏كاست. آل‌احمد با ورود به قلمرو موضوعاتى چون غرب، ماشينيسم، سنت، تجدد، دموكراسى، مشروطيت و روشنفكرى، خود را با شالوده‏ها و مفاهيم نظرى مواجه ساخته بود، بدون اينكه قادر باشد دانش نظرى را پشتوانه مطالعات و تحقيقات خود درباره ايران و غرب و چالش‌هاى فكرى شرق و غرب بر مدار سنت و تجدد قرار دهد. البته نمى‏توان آل‌احمد را به اين دليل سرزنش كرد، اما هنگامى كه نويسنده‏اى در موضوعات و مقولاتى وارد مى‏شود كه شرط اصلى داخل شدن در آن، بهره‏مندى لازم از دانش نظرى و فلسفى است، مى‏بايد از اين‏گونه توانايى و احاطه برخوردار باشد. اگر آل‌احمد، از مدير مدرسه به عنوان نخستين كار جدى در حوزه ادبيات داستانى، همان راه داستان نويسى را در زمينه‏هاى اجتماعى و سياسى تا به آخر دنبال كرده بود، مى‏توانستيم از او به عنوان نويسنده‏اى اجتماعى نام ببريم؛ اما آل‌احمد وارد گذرگاهى شد كه عبور آگاهانه از آن، فوق طاقت وى بود و نيازمند مقدماتى بود كه مى‏بايست سال‌ها براى فرا گرفتن آن وقت صرف كند، مقدماتى كه نمى‏توانست با شتاب‏زدگى، مطلق‏انديشى و تندخويى فراهم آيد.

آل‌احمد با درك ضرورت رويكرد فلسفى به تمدن غرب، در غرب‏زدگى به مرزهاى نگرش نظرى نزديك مى‏شود، اما به دليل نداشتن پشتوانه فلسفى، به ناگزير در برابر آن توقف مى‏كند. او مى‏نويسد:

«حرف در اين است كه ما تا وقتى ماهيت و اساس و فلسفه تمدن غرب را درنيافته‏ايم، و تنها به صورت و به ظاهر، اداى غرب را درمى‏آوريم ـ با مصرف كردن ماشينهايش ـ درست همچون آن خريم كه در پوست شير رفت و ديديم كه چه به روزگارش آمد.»[12]

 

پيش از اين، آل‌احمد به تجربه دريافته بود كه به طور كلى مبارزه بدون نقشه و پشتوانه، پيامدى جز شكست و ناكامى نخواهد داشت. او در سال 1339 در نامه‏اى به يكى از علاقمندان خود مى‏نويسد:

«و اصلاً بدبختى همه ما در اين است كه پس از سال [هزار و سيصد وبيست]  تا كنون هر دو سه سال يكبار حركتى كرديم، و هر بار چون حركتى مذبوحانه و نه از سر تصميم و بى‏پشتكار و بى‏نقشه، و هر بار چنان كشتارى داديم كه حالا ديگر همه صفوف خالى است... و اكنون اين است وضع ما و آن وقت من همه‏اش در تعجب از اينم كه چرا اين نسل مؤخر كه تو قرار شد نماينده‏اش باشى، هنوز اميد خود را در نسل پيش بسته؟ و چرا نمى‏خواهد بفهمد كه ديگر از ما كارى ساخته نيست؟ [...] حديث ما حديث شكست خوردگان است و هزارى هم كه ادا در بياوريم و از صفر شروع كنيم، چيزى جز همانچه نمونه‏اش را ديدى در چنته نداريم.»[13]

 

نگاه غيردقيق و شتابزده آل‌احمد به ديدگاه‌هاى سيدفخرالدين شادمان( 1286-1346) كه به نوشته آل‌احمد نسبت به او «فضل سبق دارد»، سبب شده است كه از آنچه شادمان در باب ايران و غرب دريافته و در تسخير تمدن فرنگى (1326) بازتاب داده بود، بيشتر با اصطلاح «فكلى مآبى» او سرگرم شود و در برابر آن، تعبير «قرتى‌بازى» را به كار گيرد. آل احمد در غرب‌زدگى درباره شادمان و انديشه او مى‏نويسد:

«]شادمان] سال‌ها پيش از اين اوراق در جستجوى علاج «فكلى مآبى» بر آمده و آموزش جدى زبان مادرى را پيشنهاد كرده و ترجمه آثار فلسفى و علمى و ادبى غرب را. و گر چه خوب متوجه درد شده است، اما نسخه مجربى ندارد؛ چرا كه از آن سال تا كنون هزاران كتاب فرنگى ترجمه شده است و ما هر كدام كلى معلومات فرنگى خوانده‏ايم، ولى روز به روز بيشتر به «فكلى مآبى» مى‏گراييم؛ چرا كه اين فكلى مآبى يا به تعبير من قرتى‌بازى خود يكى از عوارض ساده درد بزرگ‏ترى است كه غرب زدگى باشد.»[14]

 

جالب است كه آل‌احمد با اين داورى كه شادمان در مورد وضع ما در برابر غرب «نسخه مجربى ندارد» از كنار رهيافتى اساسى مى‏گذرد و آن «ترجمه آثار فلسفى و علمى و ادبى غرب» است. در واقع اين ديدگاه شادمان كه در دهه 1320 مطرح شده، بسيار بنيادى و نمايانگر ارزيابى دقيق و ژرف او از بى‏خبرى ما نسبت به ماهيت و بنيان‌هاى انديشه غربيان در چارچوب متون انسانى، فلسفى، علمى و ادبى غرب است. شادمان نيز دست‌كم به اندازه آل‌احمد با خبر بود كه «هزاران كتاب فرنگى» به فارسى در ايران ترجمه شده و به چاپ رسيده بود؛ اما مى‏توان گفت كه مراد شادمان از ترجمه آثار فلسفى، علمى و ادبى، متون كليدى و بنيادين فيلسوفان و دانشمندانى همانند دكارت، بيكن، هابز، لاك، روسو، هيوم، مونتسكيو، كانت، هگل، نيچه، گوته و ميل بوده است. عدم تميز ميان متون اصلى و بنيادين انديشه وران غربى كه تمدن غرب بر شالوده آنها نهاده شده از «هزاران كتاب فرنگى ترجمه شده»، آل‌احمد را به قضاوتى نادرست وامى‏دارد. او در نيافته بود كه مطالعه داستان‌هاى سارتر، كامو، ژيد، يونسكو و ترجمه آنها به فارسى (با كمك ديگران)، اگر چه گامى در شناخت پاره‏اى از انديشه‏هاى چند نويسنده غربى است، نه براى شناخت ماهيت غرب جنبه بنيادى دارد، نه براى خواننده، «كلى معلومات فرنگى» فراهم مى‏آورد. كاش آل‌احمد اين معلومات فرنگى را با مراجعه به متون اصلى انديشه‌وران غرب براى خود فراهم آورده بود[15] يا دست‌كم به جاى اينكه با قضاوتى نادرست متن ماندگار سير حكمت در اروپاى محمد على فروغى (1321-1254) را «تاريخ شكسته بسته‏اى از فلسفه غرب»[16] بنامد، همين متن را به عنوان يك دانشجوى طالب انديشه و آگاهى، فروتنانه از استادى درس مى‏گرفت. منابع آل‌احمد در مورد فلسفه غرب به شهادت آثارش بيشتر يا مجله‏هاى فرانسوى است يا گفتگوهاى وى با دوستانش به ويژه سيد احمد فرديد (1373-1291). جالب است كه آل‌احمد آن‌گاه كه به ضرورت مى‏بايست درباره «زادگاه‌هاى روشنفكرى» براى نمونه از اشعريان و اعتزاليان به اشاره ياد كند، مراجعه به آثار مكتوب در دسترس را از ياد مى‏برد و ترجيح مى‏داد در اين‏باره به اقوال شفاهى «حضرت احمد فرديد» استناد كند.[17]

 

مطالعه و تأمل در انديشه و تمدن غرب ـ همانند هر تمدن ديگرى ـ بدون دريافت نظرى و تاريخى در ژرفاى آن فراهم نمى‏آيد و بسنده كردن به توصيفهاى ظاهرى به جاى راه بردن به مبانى و شالوده‏هاى آن، راه به سر منزل مقصود نمى‏گشايد. فارغ از پيشينه فرهنگ و انديشه غربى، از دوران كهن در يونان و رم تا سده‏هاى ميانه و به دنبال آن عصر جديد (نوزايش، اصلاح‌گرايى دينى و روشنگرى) و دوران معاصر، نمى‏توان به ماهيت غرب پى برد و سخن گفتن از تمدن غرب و پديده غرب‏زدگى بدون آگاهى از مبانى فلسفى و فكرى غربيان، سرگرم شدن به ظواهر و غفلت از سرچشمه‏ها و بينانهاى اصلى است. بى‏ترديد روايتگرى، تك نگارى و توصيف ـ كه آل‌احمد در آن تجربه و مهارت داشت ـ يك كار است و پژوهش در موضوعاتى كه داراى ماهيت فلسفى و تاريخى است كارى ديگر؛ خواه درباره فرهنگ و تمدن غربى باشد، خواه ايرانى و ديگر فرهنگها و تمدنها.در اين زمينه ارزيابى سيد جواد طباطبايى قابل تأمل است، آنجا كه درباره آل‌احمد مى‏نويسد:

«از آنجايى كه او از سويى درباره ماهيت سنت به دليل تصورى سطحى و سياست زده كه از عملكرد احتمالى آن دارد، در توهم است و از سوى ديگر توجهى به بنياد انديشه غربى ندارد، فراورده‏هايى ايدئولوژيكى از آن را كه از حد نازل انتقاد روزنامه‏اى و نيز از ظاهر تمدن جديد غربى فراتر نمى‏رود به عنوان انديشه‏اى ناب و اساسى درباره ماهيت تمدن غربى مطرح كرده است، غافل از اينكه سخنان او در غرب‏زدگى در اين‏باره در بهترين حالت، بازتاب كم‏رنگى از نوشته بى‏اهميتى همچون عبور از خط ارنست يونگر است.»[18]

 

اثبات اين دعوى كه آل‌احمد ديدگاه‌هاى خويش را درباره غرب «به عنوان انديشه‏اى ناب و اساسى درباره ماهيت تمدن غربى مطرح كرده است» به طباطبايى وا مى‏گذاريم، اما بر اين نكته پاى مى‏فشاريم كه سخن گفتن از جايگاه و موضع ما در برابر غرب و دستاوردهاى فكرى و تمدنى آن، بدون فهم و ارزيابى ماهيت فكرى و فلسفى آن كارى بيهوده است؛ چرا كه بدون شناخت ماهوى از بن‏مايه‏هاى فرهنگ و تمدن غربى، نمى‏توان در برابر آن به درستى به تعيين جايگاه و اتخاذ موضع پرداخت. خفض جناح آل‌احمد در برابر خوانندگان آثارش و اينكه با شكسته‌نفسى نوشته‏هايش را «پرت و پلا» و «اباطيل» و از اين قبيل مى‏خواند، به هيچ وجه از سنگينى بار مسئوليت او به عنوان پژوهشگرى كه بدون طى منازل و گذراندن مقدمات لازم وارد قلمرو مباحث بغرنج و پيچيده نظرى و فلسفى شده است، نمى‏كاهد. در هر حال آل‌احمد اهل مشاهده پديده‏ها و واقعيت‌ها و توصيف گويا و ملموس آنها است و به شهادت آثارش، اين كار را با صداقت انجام داده است، اما او آنجا كه بايستى به ضرورت از سطوح عينى در گذرد و راه به مفاهيم و ژرفاى پديده‏ها بگشايد، آشكارا در مى‏ماند و در نتيجه به استنتاج‌هاى آميخته به ظن و گمان و رهيافت‌هاى ناصواب كشيده مى‏شود. داورى داريوش آشورى در اين زمينه، دقيق و منصفانه است. او مى‏نويسد:

«به طور كلى برداشت آل‌احمد در غرب‏زدگى آنجا كه با واقعيت ملموس سر و كار دارد، درست و دقيق و شجاعانه است (صرف‏نظر از راه‏حل‌هايى كه ارائه مى‏كند) و آنجا كه به كليت امور تاريخى و اجتماعى مى‏پردازد، خيال‏پردازانه و پرتناقض و احساساتى است و بهره اندكى از بينش عينى و علمى دارد و غير قابل استناد است.»[19]

 

مى‏توان گفت كه روش آل‌احمد در پژوهش‌هاى اجتماعى، تاريخى، فرهنگى و سياسى، با درونمايه مطالبى كه او مطرح كرد، همخوانى، سازگارى و تناسب لازم را نداشت. از اين رو طرح‌ها و ديدگاه‌هاى او درباره تمدن جديد غربى، سنت، تجدد و روشنفكرى، در تنگناى مشاهده و توصيف ظواهر و عوارض باقى ماند و نتوانست با تكيه به پشتوانه‏اى نظرى، فلسفى و روشمند، به رويكردها و رهنمودهاى كارساز براى ايران و مردمان آن منتهى شود.

پژوهش‌هاى آل‌احمد به ويژه در غرب‏زدگى و در خدمت و خيانت روشنفكران، به علت فقدان و يا ضعف آشكار در روش‏شناسى، انسجام منطقى و ساختار منظم، گذشته از منطق درونى از نظر صورت نيز دستخوش آشفتگى و به هم ريختگى است. به گونه‏اى كه او تحقيق، توصيف، خاطره‌نويسى و تك‌نگارى را بدون التزام به يك نظم و روال منطقى، جا به جا بازگو مى‏كند و از متن به پراكنده‌گويى كشيده مى‏شود. از اين رو، پژوهش‌هاى آل‌احمد به لحاظ روش به واقع پاى در گِل است و نمى‏تواند به دانش و بينش عينى، منسجم و روشنگر منجر شود. همين مشكل، پژوهش در نوشته‏هاى آل‌احمد و حتى دسته‏بندى موضوع‌هايى را كه در آثار خود مطرح كرده، با مشكل و تنگنا روبرو مى‏كند.

 

شناخت غرب: مطلق‏گرايى و فقر پشتوانه نظرى و فلسفى

 

ديدگاه‌هاى آل‌احمد درباره تمدن جديد غرب، تكنيك، ماشينيسم و مسأله غرب‏زدگى به طور عمده در كتاب غرب‏زدگى بازتاب يافته است كه نخستين طرح آن در سال 1340 به صورت گزارشى به «شوراى هدف فرهنگ ايران» ارائه شده بود.[20] آل‌احمد در اين متن درباره مفهوم، زمينه‏هاى تاريخى و تضادهاى ناشى از غرب‏زدگى، ماشين‏زدگى و راه‌هاى برون رفت از مشكل غرب‏زدگى سخن گفته است.

 

1. زمينه تاريخى و تضادهاى غرب‏زدگى

 

تعبيرى كه آل‌احمد (به جاى تعريف) از غرب‏زدگى ارائه مى‏دهد، چنين است:

«مجموعه عوارضى كه در زندگى و فرهنگ و تمدن و روش انديشه مردمان نقطه‏اى از عالم حادث شده است، بى هيچ سنتى به عنوان تكيه‏گاهى و بى‏هيچ تداومى در تاريخ و بى‏هيچ مدرّج تحول يابنده‏اى، بلكه فقط به عنوان سوغات ماشين، و روشن است اگر پس از اين تعبير گفته شود كه ما يكى از اين مردمانيم.»[21]

 

آل‌احمد در اين «تعبير» از غرب‏زدگى دچار مبهم گويى شده است؛ زيرا نخست درباره «مجموعه عوارض» پديده آمده، توضيحى ارائه نمى‏كند؛ دوم با به كار بردن قيد هيچ به طور مطلق به انكار سنت و تداوم تاريخى مردمانى مى‏پردازد كه گرفتار غرب‏زدگى شده‏اند؛ سوم منظور خود را از ماشين روشن نمى‏كند. اينكه آيا مراد از ماشين، اتومبيل است يا صنعت و يا فرهنگ و تمدن صنعتى و ماشينى، معلوم نيست. آل‌احمد سپس از «مردم ايران» به عنوان يكى از مصداق‌هاى غرب‏زدگى ياد مى‏كند. اكنون مى‏توان پرسيد كه آيا مردم ايران كه به نظر آل‌احمد غرب‏زده بودند، از هر گونه سنتى به عنوان تكيه گاه و از هر گونه تداوم تاريخى، تهى و بى‏نصيب شده بودند و هيچ معيار تحول پذيرى در اختيار نداشتند؟ آل‌احمد در غرب‏زدگى در مورد اين دعاوى مطلق‌گرايانه و غيرواقعى خود توضيحى نمى‏دهد. در نگاه آل‌احمد، غرب‏زدگى ويژگى دورانى از تاريخ ايرانيان است كه هنوز به ماشين دست نيافته و چيزى از «رمز سازمان آن و ساختمان آن» نمى‏دانند، «به مقدمات ماشين، يعنى به علوم جديد و تكنولوژى» آشنا نشده‏اند و سرانجام «به جبر بازار و اقتصاد و رفت و آمد نفت، ناچار از خريدن و مصرف كردن» ماشين هستند. بر اين اساس، در نگاه آل‌احمد غرب‏زدگى صفت جامعه‏اى ماقبل صنعتى است كه افراد آن از دانش جديد و فناورى چيزى نمى‏دانند و اقتصادشان وابسته به نفت است. جامعه‏اى اين چنين، وارد كننده و مصرف كننده توليدات كشورهاى صنعتى غرب است. آل‌احمد سپس از چگونگى پيدايش دوران غرب‏زدگى پرسش مى‏كند و مى‏افزايد:

«چه شد كه در انصراف كامل ما از تحول و تكامل ماشين ـ ديگران ساختند و پرداختند و آمدند و رسيدند و ما وقتى بيدار شديم كه هر دكل نفت، ميخى بود در اين حوالى فرو رفته؟ چه شد كه غرب‏زده شديم؟»[22]

 

پرسش آل‌احمد در مورد چرايى و چگونگى پيشرفت كشورهاى صنعتى و عقب افتادگى كشورهايى مانند ايران، بنيادين و با اهميت است؛ صرف نظر از پاسخ‌هايى كه مى‏توان به اين پرسش داد. تصويرى كه آل‌احمد در ادامه از غرب به دست مى‏دهد از برداشتى مطلق انگارانه و البته غير واقعى حكايت مى‏كند كه اگر به داوری‌هاى ناصواب منتهى مى‏شود، جاى شگفتى ندارد. آل‌احمد بر اين نظر است كه:

«آن همه مردان نيك در صدر اول مشروطه غافل بودند از اينكه خداى تكنيك در خود اروپا نيز سال‌ها است كه از فراز عرش بورس‏ها و بانك‏ها، كوس لمن الملكى مى‏زند و ديگر تحمل هيچ خدايى را ندارد و به ريش همه سنتها و ايدئولوژي‌ها مى‏خندد. بله اين چنين بود كه مشروطه به عنوان پيش‏قراول ماشين، روحانيت را كوبيد....»

[23]

 

 

به پندار آل‌احمد «خداى تكينك» در اروپاى قرن بيستم به جاى خداوند قادر متعال نشسته و عرش الهى به «بورس و بانك» بدل شده و اين خداى تكنيك از فراز عرش پول و سرمايه، «كوس لمن الملكى» مى‏زند و تاب تحمل هيچ خدايى را ندارد و... آشكار است كه آل‌احمد اين تفسير خيالى را از غرب در نهايت انفعال، پذيرا شده. تفسيرى كه به نظر مى‏رسد از طريق همان گفت‏وگوهاى دوستانه به وى منتقل شده باشد و البته نمى‏تواند از كند و كاوهاى پژوهشى، خالى و بى‏بهره نباشد. نياز به پرده‏پوشى نيست كه ذهن‌هاى مطلق‌انديش و واقعيت‌گريز، از مشاهده تنوع و تكثر دينى، سنتى، فرهنگى، قومى، نژادى و زبانى در جوامع بشرى ناتوان‏اند و براى نمونه، به جاى درك واقعيت‌هاى مغرب زمين، ناگزير به خيال‏پردازى و اسطوره‌سازى پناه مى‏برند. تكرار حرف‌هاى سيد احمد فرديد كه وى زمينه‏هاى اوليه آنها را از هايدگر اخذ كرده كه ناظر به طرح پرسش از ماهيت تكنيك در آلمانِ سال‌هاى دهه سى قرن بيستم است،[24] واقعاً چه كمكى به آل‌احمد در فهم انديشه و تمدن غربى و نسبت ما با غرب كرده است؟ مقدمه‌چينى نادرست از جايگاه و ساختار تكنيك در اروپا، به اين نتيجه‏گيرى كاذب مى‏انجامد كه چون از يك سو در غرب خدايى تازه به نام تكنيك، خداى يگانه و توانا را از صحنه خارج كرده و به جاى وى نشسته و در همه جا ودر برابر همه كس و همه چيز، فعال مايشاء گشته و از سوى ديگر، چون مشروطه سوغات چنين تمدنى است، پس به عنوان «پيش‌قراول ماشين» در ايران به جنگ دين و روحانيت برخاسته است.

آل‌احمد هنگام بر شمردن تضادهاى ناشى از «غرب‏زدگى» و «ماشين‏زدگى»، تا حدودى به قلمرو مشكلات توسعه صنعتى ايران نزديك شده است. او پس از انتشار غرب‏زدگى، در داستان بلند نفرين زمين، برخى از دشواريهاى فرايند توسعه صنعتى ايران را در بخش كشاورزى و در ارتباط با «اصلاحات ارضى» دوران پهلوى دوم، بازتاب مى‏دهد و به ويژه بحران مديريت توسعه روستايى را در اين داستان برجسته مى‏كند. آنچه آل‌احمد در غرب‏زدگى درباره تضادهاى پديد آمده از غرب‏زدگى برشمرده، شامل توصيف‌هاى گوناگونى به منظور ترسيم چهره اين تضادها به جاى طرح روشمند آنها به زبان علمى و از منظرى جامعه‏شناسانه است. در هر حال، آل‌احمد از تضاد ميان مصرف در شهر و توليد مواد مصرفى در روستا، ناامنى در شهر و روستا، ورود ماشين به روستا و از هم پاشيدن اقتصاد شبانى و روستايى، دگرگون شدن طرز تفكر و باورهاى مردم، دادن آزادى به زنان در چارچوب خودنمايى در اجتماع و سرانجام مذهبى بودن اكثريت مردم و ناسازى راه و روش حكومت در برابر آنان سخن گفته است.

بايد دانست كه اگر آل‌احمد مى‏توانست منطق و زبان جامعه‏شناسى توسعه را در اين‏گونه پژوهش‌ها به كار گيرد، احتمالاً مطالب خود را به اين شكل صورت‏بندى مى‏كرد كه در ايران آن روزگار، به عنوان كشورى در حال توسعه، از يك سو ميان ابعاد گوناگون توسعه شامل توسعه سياسى، فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و فنى هماهنگى و توازن لازم وجود نداشته است. از سوى ديگر، توسعه به مثابه فرايندى مداوم و تدريجى با درك شرايط ملى و بومى ايران، از برنامه‏ريزى، ساختار و مديريت مناسب و كارآمد برخوردار نبوده است.

 

2. ماهيت غرب و نهادهاى بين‏المللى

 

از آنجا كه آل‌احمد درصدد تبيين پديده غرب‏زدگى در ايران بود، به ناگزير بايد در شناخت غرب نيز اهتمام مى‏ورزيد و به حوزه غرب‏شناسى نيز وارد مى‏شد. آنچه آل‌احمد در باب شناخت انديشه، ساختارهاى اجتماعى و سياسى و هدفهاى غربيان به قلم آورده، در بيشتر موارد فاقد هر گونه مأخذى است و صرفاً به صورت جمله‌هايى توصيفى ارائه شده است. براى نمونه، آشكار نيست كه آل‌احمد بر پايه كدام منابع و اطلاعات، درباره جايگاه احزاب در غرب اين‏گونه به داورى نشسته است:

«احزاب در يك اجتماع دموكرات غربى، منبرهايى هستند براى ارضاى عواطف ماليخوليايى آدمهاى نامتعادل و بيمارگونه ـ از نظر روحى ـ كه به‌صف كشيده شدن روزانه پاى ماشين و سر ساعت برخاستن و سركار به موقع رسيدن و ترامواى را از دست ندادن، فرصت هر نوع تظاهر اراده فردى را از آنان گرفته است.»[25]

 

از نوشته آل‌احمد بر مى‏آيد كه حزب در جامعه‏هاى دموكراتيك غربى جايى است شبيه تيمارستان كه بيماران روانى ـ يعنى افراد ماليخوليايى و نامتعادل ـ را در آنجا نگهدارى مى‏كنند. آل‌احمد در اثبات درستى تصوير خود از احزاب جامعه‏هاى دموكراتيك غربى، به وجود احزاب فاشيست و مانند آنها اشاره مى‏كند كه براى ارضاى بيماري‌هاى آدم‌هاى ماليخوليايى و نامتعادل، رنگ سرخ براى پرچم‌هاى خود انتخاب مى‏كنند و علامت‌ها و نشانه‏هايى از عقاب و شير و ببر «كه همه در حقيقت «توتم»هاى توحش قرن بيستمى‏اند»، به كار مى‏گيرند.[26]آل‌احمد در نيافته بود كه با وجود عوارض ناشى از سرمايه‌دارى كلان و فرايند صنعتى شدن جامعه‏هاى غربى، بر پايى احزاب و سازمان‌هاى غيردولتى ـ كه به مثابه نهادهايى واسط ميان مردم و قدرت سياسى حاكم ايفاى نقش مى‏كنند، بارزترين دليل تبلور فرديت افراد در غرب است. به ويژه كه تنوع و تعدد احزاب و ساير ساختارهاى مردمى از نهادينه شدن اراده‏هاى فردى در جامعه‏هاى غربى حكايت مى‏كند.

همچنين نگاه شتاب آلود، سياست زده و غيردقيق آل‌احمد به نهادهاى بين‏المللى، او را به برداشتى نادرست از اين نهادها سوق داده بود. دوگرايى[27] (ثنويت) آل‌احمد سبب شده بود كه جهان را دوگانه ببيند:

«يكى در جهت ساختن و پرداختن و صادر كردن ماشين، و ديگرى در جهت مصرف كردن و فرسوده كردن و وارد كردن آن.»

او صحنه اين جدال را سراسر دنيا مى‏دانست و جنگ افزارهاى اين معركه را افزون بر «تانك و توپ و بمب‏افكن و موشك انداز»، «يونسكو»، «اف، آ، او»، «سازمان ملل»، «اكافه» و ديگر مؤسسات مثلاً بين‏المللى كه ظاهراً همگانى و دنيايى است، اما در واقع امر، گول زنكهاى غربى است كه در لباس تازه به استعمار آن دنياى دوم برود،[28] مى‏شناخت و معرفى مى‏كرد.صرف‏نظر از اينكه آل‌احمد با ساختار و تشكيلات سازمان ملل متحد آشنا نبوده (زيرا نهادهاى تابعه آن همانند يونسكو را در عرض سازمان ملل آورده)، قرار دادن سازمان ملل متحد در كنار توپ و تانك و موشك انداز ـ به مثابه سلاح‌هاى جنگى استعمار، گذشته از ناآگاهى و برداشت ناصواب او از «ملل متحد»، نمونه‏اى از بى‏حرمتى غيرقابل گذشت نسبت به سازمانى است كه تمامى ملل جهان از پنج قاره و از نژادها، زبان‌ها، فرهنگ‌ها، دين‌ها و سنت‌هاى گوناگون، به رغم كاستي‌ها و تنگناهاى آن، به عنوان خانه اميد سياره زمين، همواره با فروتنى، خردمندى و انصاف، حرمت آن را نگاه داشته‏اند. در واقع نهادهاى بين‏المللى را «گول زنكهاى غربى» و ابزار استعمار غربيان خواندن، نوشته آل‌احمد را تا حد مطالب نازل «ژورناليستى» كه مايه‏اى از آگاهى، واقع‏گرايى و تأملات خردورزانه ندارد، فرو مى‏كاهد. در اين نوشتار، مجالى براى گشودن كارنامه ملل متحد در نيم قرن گذشته نيست. مطالعه در گزارش‌ها و مجموعه سندهاى اركان مختلف اين سازمان و نقش متنوع، سازنده و جهان شمول آن در جنبه‏هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى، حقوقى، فرهنگى و اطلاع‏رسانى، چگونگى كاركرد، دستاوردها، تنگناها و ضعفهاى آن را نمايان مى‏سازد.

 

3. راه‌هاى برون رفت از غرب‏زدگى

 

 «چه بايدمان كرد؟» اين پرسشى است كه آل‌احمد با هدف برون رفت از وضعيت غرب‏زدگى در ايران مطرح كرده است. او مى‏پرسد كه آيا فقط مصرف‌كننده باقى بمانيم يا درها را به روى ماشين و فناورى ببنديم، يا راه سومى در پيش گيريم؟ او با ردّ دو راه نخست و دوم، در باره راه سوم مى‏نويسد:

«اما راه سوم ـ كه چاره‏اى ازآن نيست ـ جان اين ديو ماشين را در شيشه كردن است. آن را به اختيار خويش درآوردن است. همچون چارپايى از آن باركشيدن است. طبيعى است كه ماشين براى ما سكوى پرشى است تا بر روى آن بايستيم و به قدرت فنرى آن هر چه دورتر بپريم. بايد ماشين را ساخت و داشت، اما دربندش نبايست ماند. گرفتارش نبايد شد. چون ماشين وسيله است و هدف نيست. هدف فقر را از بين بردن است و رفاه مادى و معنوى را در دسترس همه خلق گذاشتن.»[29]

 

آل‌احمد بر اين باور است كه براى به خدمت گرفتن ماشين (برخوردارى از امكانات توليد صنعتى و فناورى)، نخست بايد از «اقتصاد مستقل» آغاز كنيم و به دنبال آن «آموزشى و كلاسى و روشى» و سپس ايجاد تأسيسات توليد فلزات و تربيت كارگران متخصص و تأسيس كارخانه براى تبديل فلزات به توليدات صنعتى، و سرانجام ارائه آنها به مردم از طريق «بازارى از شهرها و دهات».

[30]

 

آشكار است كه چاره‏جويى آل‌احمد براى به اختيار درآوردن صنعت و فناورى و به تعبير او «جان اين ديو ماشين را در شيشه كردن»، از حد توصيه‏هاى كلى و روبنايى فراتر نمى‏رود. او بدون تأمل جدى در ضرورت فراهم ساختن مقدمات و پيش‏زمينه‏هاى فرايند صنعتى شدن ما ايرانيان، بلادرنگ از اقتصاد مستقل، آموزش و روش و ايجاد ساختارهاى صنعتى و بازار فرش توليدات فنى سخن مى‏گويد. در حالى كه پيش از رسيدن به اين مقولات، بايستى ما ديدگاه خويش را درباره سنت و تجدد، چگونگى رويكرد نسبت به اين دو و موضوع نقادى آنها و ملاک‌هاى دست يازيدن به اين سنجشگرى و همچنين تلقى خويش را در مورد مفهوم‌هايى مانند «استقلال»، «روش» و جايگاه بخش‌هاى دولتى و خصوصى در فرايند توسعه صنعتى روشن سازيم. گشودن راز طلسم صنعتى شدن، بدون مطالعه و تأمل در مقدمات نظرى آن مانند معرفت‏شناسى، كثرت‏گرايى، عقلانيت، دموكراسى، آزادى، استقلال، عدالت، قانون‏گرايى و نهادهاى مدنى، راه به سر منزل مقصود نخواهد برد. البته آل‌احمد پيچيدگى و دشوارى موضوع را درك كرده بود؛[31] اما بر پايه آثارى كه از او بر جاى مانده، به ويژه غرب‏زدگى، قادر به طرح اساسى مسأله ما و غرب و يافتن راه‌هاى برون رفت ايران از وضعيت انفعال و راه گشودن به گذرگاه توسعه همه جانبه، متوازن و پايدار از منظرى فلسفى و علمى نبود. طبيعى است كه علت‏يابى آل‌احمد در اين زمينه، از قبيل رعب از ماشين، بلاى نفت، بدون پيشينه بودن صنعت در ايران، واردات ماشين و مهندس و كارگر، و اين مشكل كه ما خريدار توليدات صنعتى غرب هستيم،[32] گذشته از اينكه برخى معلول‏اند و نه علت، كمكى به «در شيشه كردن جان ديو ماشين» و گشودن طلسم آن نكرد. چرا كه با وانهادن شالوده‏هاى نظرى و فكرىِ فرايند توسعه همه جانبه ايران، خود را با ظواهر و عوارض آن سرگرم كرده بود.

آل‌احمد در خطابه‏اى كه در سال 1344 در يك همايش بين‏المللى در دانشگاه هاروارد (آمريكا) ايراد كرد، رابطه ميان كشورهاى توليد‌كننده و مصرف‌كننده صنعت و فناورى را «در حدود رابطه ارباب و بنده» خوانده و آن را برابر با استعمار نو دانسته بود. او عوارض اين رابطه خاص را «غرب‏زدگى» ناميد. پيامدهاى چنين رابطه‏اى از ديدگاه آل‌احمد، جنگ‌ها و كشمكشهايى بود كه در ويتنام، الجزاير و كنگو روى داد، بدون اينكه كسى در فكر جستن علت‌هاى اساسى آن باشد. آل‌احمد در ادامه مى‏افزايد كه طرح غرب‏زدگى به معنى مخالفت با غرب و مقاومت در برابر فناورى نيست. چرا كه اگر صنعت و فناورى سرنوشت اختيارى بشر نباشد، دست كم سرنوشت جبرى اوست. [33] به نظر آل احمد، وابستگى اقتصادى و صنعتى كشورهاى مصرف كننده فناورى به كشورهاى توليد كننده آن، مقدمه وابستگى سياسى و اجتماعى اين كشورها است، «در حالى كه مصرف كننده ماشين هم مى‏خواهد روزى علم حساب بياموزد و از يك دستگاه الكترونيك سر در بياورد. و اين يعنى همان دايره بسته»[34] و غرب‏زدگى، دايره‏اى بسته است كه بايد از يك جايى آن را باز كرد.[35]

 

در نگاه آل‌احمد، دسترسى به دانش و مهارت و صنعت و فناورى، بدون استقلال سياسى ناممكن است؛ زيرا حكومت‌هاى خودكامه و وابسته به غرب سرمايه‏دارى، به دليل پيروى از منويات «ارباب»، به مردم اجازه وارد شدن به فرايند توليد و عرضه فناورى نمى‏دهند. آل‌احمد چنين فرايندى را غيرعادلانه مى‏داند كه فقر و محروميت ناشى از آن، با كمك‌هاى بشردوستانه بين‏المللى زدوده نخواهد شد. به نظر او:

«اين گودال ميان شرق و غرب را با خيرات و مبرات نمى‏توان پر كرد. شرقى بايد بتواند با همه فقرش شخصيت خود را درين بازار آشفته راضى شده ببيند. بايد عدالت بين‏المللى را لمس كند. بايد بتواند به ميل خودش حكومت داشته باشد و در اين داد و ستد، طرف صاحب اختيار باشد. فقط به اين صورت است كه مشكلات بين‏المللى حل خواهد شد. به صورت فعلى، همه ما ـ چه شرقى، چه غربى ـ فقط كمك كنندگانيم به گردش امر كارخانه‏هاى اسلحه سازى، يعنى هدر دادن نيروى فكر و عمل انسانى ـ در راه تباهى و جنگ و فساد.»[36]

 

درست است كه منطق سرمايه‏دارى لجام گسيخته به كشورهاى پيرامونى مجال نوسازى صنعتى و توليد فنى بر شالوده استقلال و انتخاب را نمى‏دهد و برعكس، سود و صرفه خويش را در تداوم رابطه توليد كننده و مصرف كننده ميان كشورهاى صنعتى و كشورهاى عقب نگاه داشته شده يا در حال رشد مى‏داند؛ اما همه مشكل را به اين گونه رابطه فروكاستن، فقط يك روى سكه را ديدن است. پيامدهاى منفى و غيرعادلانه رفتار استعمارگران را در كانون مسأله غرب‏زدگى برجسته كردن و مشكلات خانه و اهالى آن را بدون ريشه‏يابى علمى به حساب «عامل خارجى» يا «دشمن بيرونى» نوشتن، در واقع فرار از واقعيت و پناه بردن به خيالات است. [37] وانگهى، توصيف رابطه ميان كشورهاى صنعتى توليد كننده و كشورهاى مصرف كننده به «رابطه ارباب و بنده»، بازتاب انديشه‏اى مطلق‏گرا و واقعيت‏گريز است، زيرا در قرن بيستم، شمارى از كشورهاى اروپايى (مانند فنلاند) و آسيايى (مانند ژاپن، چين، مالزى، كره‏جنوبى، سنگاپور و تايوان) با خودباورى، دانش، آگاهى و تلاش، خويشتن را از «دايره بسته» مصرف كنندگى به در آوردند و شرايط برآمده از رابطه خدايگان و بنده را در گستره دانش و فناورى، دگرگون كردند. البته اين‏گونه كشورها پيش از تأسيس كارخانه‏هاى توليد صنعت و فناورى، با واكاوى و نقد سنت و ميراث فكرى و فرهنگى خويش از يكسو، و سنجش انديشه‏هاى نوين غربى از سوى ديگر، به فهمى واقع‏بينانه همراه با راهبردى مشترك در تعيين نسبت خود با جهان امروز پرداختند و سپس به استقلال نسبى در صنعت و تجارت دست يافتند.

 

4. چگونگى اخذ دانش و فناورى غربى

 

آل‌احمد در مورد چگونگى اخذ دانش و فناورى غربى، اين گونه براى ايرانيان ارائه طريق مى‏كند:

«از غرب يك مقدار چيزها ما لازم داريم بگيريم. اما نه همه چيز را. از غرب يا در غرب ما در جست و جوى تكنولوژى هستيم. اين را وارد مى‏كنيم. علمش را هم ازش مى‏آموزيم. گرچه غربى نيست و دنيايى است، اما ديگر علوم انسانى را نه. علوم انسانى، يعنى از ادبيات بگير تا تاريخ و اقتصاد و حقوق. اينها را من خودم دارم و بلدم. روش علمى را مى‏شود از كسى كه بلد است، آموخت، اما موضوع علوم انسانى را من خودم دارم....»[38]

 

به كسى كه مدعى است كشورش به ويژه در دهه 1340 در علوم انسانى، يعنى ادبيات و تاريخ و اقتصاد و حقوق و مانند اينها خودكفا است چه مى‏توان گفت؟ آيا فردى كه از يك سو علوم انسانى را مى‏شناسد و از سوى ديگر از وضع جهان و روابط تنگاتنگ بين‏المللى و دگرگونی‌هاى شگفت‏آور در خلق نظريه‏ها و فرضيه‏ها آگاهى دارد، مى‏تواند مدعى شود كه كشورش نيازى به شناخت ادبيات و تاريخ و سياست و اقتصاد و حقوق ملت‌هاى ديگر ندارد؛ صرف نظر از اينكه كشورش در كدام قاره جهان قرار گرفته باشد؟ جالب است كه آل‌احمد در واپسين فصل غرب‏زدگى كه عنوان آن برگرفته از قرآن كريم است «اقتربت الساعه»، در مقام پيش‏گويى آينده، طاعون آلبركامو و كرگدن اوژن يونسكو را در برابر خود مى‏گشايد و به تماشاى فيلم «مهر هفتم» اينگمار برگمن مى‏نشيند. البته نمى‏توان و نبايد آل‌احمد را به دليل مطالعه داستان‌هاى فرانسوى و تماشاىفيلمهاى غربى ملامت كرد، اما مى‏توان پرسيد كه آيا گزينش منابع خارجى وى براى شناخت فرهنگ و تمدن نوين غربى، آگاهانه و از سر مطالعه و تأمل بوده است و آيا در فهم و ارزيابى همه جانبه و واقع‏گرايانه غرب، اطلاعات و آگاهي‌هاى لازم را در اختيار وى نهاده است؟ تعلق خاطر آل‌احمد به سارتر و كامو و مانند آنان، هر دستاوردى كه به همراه داشته، كمك شايانى به وى در فهم و شناخت ماهيت غرب و شالوده‏هاى فرهنگ و تمدن غربى نكرده است. آل احمد مى‏بايست بيش و پيش از خواندن چند رمان از سارتر و كامو و ژيد و يونسكو، از استادن فلسفه، انديشه‏هاى فيلسوفانى مانند دكارت، لاك، روسو، كانت، هگل، نيچه و ميل را فرا مى‏گرفت تا به مبادى و مبانى انديشه‏هاى نوين غربى، ماهيت و صورت تجدد و كاركردهاى نقد فلسفى آگاهى مى‏يافت. كارنامه آل‌احمد نشان مى‏دهد كه حتى رويكرد او به سارتر، نه سارتر فيلسوفِ اگزيستانسي ایده‌آليست، بلكه سارتر اديب و داستان پرداز و البته چپ‏گرا و معترض بوده است. در نگاه او:

«سارتر نوعى فشارسنج سياسى و ادبى است. او با هر سلطه‏اى مى‏جنگد. به محض اينكه فشار را از يك طرف احساس كرده جلوش مى‏ايستد. امروز با امريكا و جنگ ويتنام، ديروز با كمونيسم استالينى، فردا با آنارشيسم، پريروز با سرمايه‏دارى و همين جور. او هميشه با هر «ايسمى» كه فشار سلطه‏اش بيشتر است، در جدال است.»[39]

 

تصويرى كه آل‌احمد از سارتر ترسيم مى‏كند، در حد نويسنده‏اى پرخاشگر و ماجراجوست كه به عنوان «فشارسنج سياسى و ادبى» عمر خود را در كشاكش با قدرت‌ها و فرقه‏هاى سياسى و مرامى، سپرى كرده است؛ زيرا آل‌احمد نخواسته يا نتوانسته بود با سارتر فيلسوف و انديشه‏ور ارتباط برقرار كند. هنگامى كه يك منتقد ادبى ايرانى در سال 1343 از فرانسه بازگشته بود، آل‌احمد از او درباره سارتر مى‏پرسد. او پاسخ مى‏دهد: «سارتر ديگر مرده، اكنون صحبت از ميشل فوكوست.» آل احمد با شنيدن اين سخن پرخاش كنان پاسخ مى‏دهد: براى ما تازه به دنيا آمده است.[40]

 

همين‏طور، اهميت برتراند راسل براى آل‌احمد، نه به عنوان رياضى‏دان و فيلسوف نامور حوزه فلسفه تحليلى، بلكه از آن روست كه «دادگاه راسل» برگرفته از نام اوست كه با حضور سارتر، امريكا را صرف نظر از ضمانت اجرايى دادگاه، محاكمه و محكوم كرده است. [41] بنابراين، سارتر معترض، كاموى معترض، ژيد معترض و راسل معترض، براى آل‌احمد داراى اهميت درجه اول بوده است، فارغ از اينكه بن‌مايه اعتراض‌ها و جدال‌هاى آنان تا چه اندازه با مسائل و مشكلات اساسى جامعه ايران در دهه 1340 ارتباط و مناسبت داشته است.

 البته نبايد از ياد برد كه در دوران حكومت پهلوى كه استبداد سلطنتى و خودكامگى فردى بر ايران چيرگى يافته بود، مسئوليت فكرى، اجتماعى و سياسى اهل قلم، زير تأثير نيرومند و فراگير ادبيات چپ‏گرايى، به طور عمده به ستيز و كشاكش با ساختار استبدادى حاكم بر كشور محدود شده بود. مى‏توان دريافت اين‏گونه نويسندگان ـ به درستى ـ نگران «بى‏دردى»، بى‏تفاوتى و مسئوليت‏گريزى درس خوانده‏ها و اهالى ادب و هنر اين سرزمين بودند. از اين رو آل احمد در سال 1339 در يكى از نامه‏هاى خود خطاب به آشنايى در «هايدلبرگ» مى‏نويسد:

«مى‏دانى الان همه هم و غم اين معلم سابق مصروف به چيست؟ به اينكه مبادا بدل به سنگ بشود، مبادا اين دل قسى شود. مبادا اين چشم نبيند، مبادا اين تن نلرزد، مبادا اين لقمه به راحت از گلو فرو برود...»[42]

 

در هر حال، صرف‏نظر از تعبيرهاى مبهم و مطلق‏گرايانه آل‌احمد از «غرب‏زدگى» و تصوير آشفته، پراكنده و ناصوابى كه در مواردى از غرب و سازمان‌هاى بين‏المللى ارائه مى‏كند،چنان که گذشت، پرسش او در باب چرايى و چگونگى پيشرفت كشورهاى صنعتى و عقب‏افتادگى كشورهاى غيرصنعتى، بنيادين و بااهميت است. البته آل‌احمد براى طرح مسأله غرب‏زدگى و «ماشين‌زدگى» و تبيين نسبت ما ايرانيان با فرهنگ و تمدن نوين غربى، نيازمند درك واقع‏بينانه، همه جانبه و روشمند شالوده‏ها و پيش‏زمينه‏هاى فكرى و نظرى غرب، به ويژه از دوران نوزايى و روشنگرى تا نيمه دوم قرن بيستم بوده است. از آنجا كه غرب‏شناسى آل‌احمد، بهره‏اى از نگرش فلسفى ـ تاريخى و علمى و بى‏طرفى دانشورانه نداشت و در عوض چنان كه گذشت، از سياست‏زدگى و چپ‏گرايى رنج مى‏برد، نتوانست در ذهن و زبان آل‌احمد، جايگاهى مناسب براى تبيين وضع ما در برابر غرب فراهم آورد.

تأملات آل‌احمد درباره كليت دنباله‏روى مقلدانه كشورهاى غيرصنعتى مانند ايران از كشورهاى صنعتى غرب كه پيامدها و عوارض فاجعه بارى براى هويت ملى، استقلال، فرهنگ و پيشرفت كشورهاى پيرامونى به همراه داشت، واجد اهميت است، به ويژه آنكه آل‌احمد در طرح مسأله، جرئت و جسارت ورزيد؛ اما سخن اصلى ما اين است كه مساله‌اى با اين مايه از اهميت، بدون شناخت دقيق و همه جانبه از ريشه‏ها و مبانى و ساختارهاى فرهنگ و تمدن نوين غربى، نمى‏توانست به فهم، تحليل و نقد علمى و رهنمودهاي بنيادين و كارساز براى برون رفت از وضعيت دنباله‏روى مقلدانه و گشودن راه استقلال، آزادى و پيشرفت كشورهاى پيرامونى مانند ايران بينجامد.

 

ايران؛ از «بلواى مشروطه» و روشنفكرستيزى تا دموكراسى‏خواهى

 

آل‌احمد به شهادت داستان‌ها و مقالات و رفتار سياسى‏اش، همواره با مسائل ايران درگير بوده و همراه با دلمشغولى مداوم نسبت به فرهنگ، سياست، اقتصاد و جامعه ايران، «درد ايران» و دغدغه وضعيت حال و آينده ايرانيان را داشته است. او در ريشه‏يابى مسأله غرب‏زدگى و چگونگى نقش‏آفرينى روشنفكران ايرانى، به سراغ تاريخ ايران رفته است تا با ترسيم پيشينه تحولات اجتماعى و سياسى، ديدگاه‌هاى خودش را درباره ايران و ايرانيان تبيين كند. بديهى است كه پژوهشگر مسائل اجتماعى، فرهنگى، سياسى و اقتصادى، براى صورت‏بندى آرا و نظرهاى خود به زمينه تاريخى نيازمند است. چرا كه بدون در اختيار داشتن زمينه تاريخى، ديدگاه‌هاى او با گسست از واقعيت، در فضايى انتزاعى شناور خواهد شد.

آل‌احمد در ترسيم زمينه تاريخى براى طرح مسأله غرب‏زدگى و خدمت و خيانت روشنفكران ايرانى، شواهدى از تاريخ ايران، از دوران باستان تا روزگار خويش، آورده است كه از خلأ درك مستند، عينى و واقع‏بينانه تاريخى او حكايت مى‏كند. ما در اين بخش از نوشتار حاضر، ديدگاه‌هاى آل‌احمد را درباره انقلاب مشروطه، روشنفكران ايرانى، دين و روحانيان و دموكراسى، تبيين، تحليل و ارزيابى خواهيم كرد.

 

1. جنبش مشروطه‏خواهى و پيامدهاى آن

 

آل‌احمد در غرب‏زدگى اشاراتى گذرا به انقلاب مشروطه دارد و از آن با عنوان‌هاى «بلواى مشروطيت» و «جنجال مشروطيت» نام مى‏برد. از ديدگاه او، در صدر مشروطه، رهبران جنبش اعم از مخالف و موافق، اسلام را سدى در برابر نفوذ «ماشين و غرب» مى‏دانستند و از اين رو، برخى به دفاع از آن برخاستند (مشروطه‏خواهان) و برخى با آن ضديت كردند (مشروعه خواهان) .[43] او مى‏افزايد:

«به همين علت بود كه «مشروطه» و «مشروعه» دو مفهوم متضاد بى‏دينى و ديندارى از آب درآمد.»[44]

 

آل‌احمد با گره زدن «بلواى مشروطيت» با مسأله نفت و «هجوم مقدمات ماشين»، انقلاب مشروطه را مظهر غرب‏زدگى در ايران مى‏داند. به زعم او:

«امتياز نفت درست در سال اول قرن بيستم ميلادى (1901) داده شد. از طرف شاه قاجار به «ويليام نوكس دارسى» انگليسى كه بعد حقوق خود را به كمپانى معروف فروخت و ما درست از 1906 به بعد است كه جنجال مشروطيت را داريم.»[45]

 

آل احمد با اين داورى ـ كه هيچ‏گونه سند و مدركى در اثبات آن ارائه نمى‏كند، از يكسو كوشش‌هاى آزادى‏خواهان و مشروطه‏طلبان را پيش از امتياز نفت كه حدود نيم قرن به طول انجاميد، ناديده مى‏گيرد.[46] از سوى ديگر، با شگفتى فراوان انقلاب مشروطه را به حساب يك شركت نفتى انگليسی ثبت مى‏كند. او در غرب‏زدگى روحانيت را ملامت مى‏كند كه چرا به عنوان «آخرين برج و باروى مقاومت در قبال فرنگى» در برابر «هجوم مقدمات ماشين» ايستادگى نكرد[47] و نتيجه مى‏گيرد:

«اينكه پيشواى روحانى طرفدار «مشروعه» در نهضت مشروطيت بالاى دار رفت، خود نشانه‏اى از اين عقب‏نشينى بود و من با دكتر تندركيا موافقم كه نوشت شيخ شهيد نورى نه به عنوان مخالف «مشروطه» كه خود در اوايل امر مدافعش بود، بلكه به عنوام مدافع «مشروعه» بايد بالاى دار برود و من مى‏افزايم و به عنوان مدافع كليت تشيع اسلامى.»[48]

 

سكوت آل‌احمد در مورد هدف‌هاى بنيادين انقلاب مشروطه مانند عدالت‏گرايى، استقلال‏طلبى، آزادى‏خواهى، حكومت قانون و به ويژه مشروط كردن حكومت مطلقه فردى به قيد حاكميت مردم از رهگذر تدوين و تصويب قانون اساسى، تأسيس مجلس شوراى ملى و تفكيك قوا، موضوعى پرسش برانگيز است. آيا آل‌احمد از هدفهاى انقلاب مشروطه و از كوشش‌ها و جان‌فشاني‌هاى مردم ايران در راه تحقق مشروطيت و از اصالت اين جنبش و دستاوردهاى آن، بى‏خبر بوده است؟ آل‌احمد با مطلق كردن نقش شيخ فضل‏الله نورى و «مشروعه» او، وانمود مى‏كند كه گويا در دوران مشروطيت فقط دو دسته در برابر يكديگر صف‏آرايى كرده بودند: يكى مشروعه‏خواهان (يعنى دينداران) و ديگرى مشروطه‏طلبان (يعنى بى‏دينان). او اشاره نمى‏كند كه در آن روزگار، مراجع دينى بزرگى چون آخوند خراسانى و ميرزاى نايينى از مدافعان و كوشندگان آگاه و فعال انديشه مشروطه‏خواهى بوده‏اند. آل‌احمد هنگام بحث درباره مشروطيت، از رساله ميرزاى نائينى درباره حكومت مشروطه، يعنى تنبيه‏الامه و تنزيه المله، در غرب‏زدگى هيچ يادى نمى‏كند، چه رسد به اينكه در مطاوى اين متن نوبنياد، گرانسنگ و ماندگار، به تأمل و تدبر بپردازد. از نظر آل‌احمد، شيخ نورى «به عنوان مدافع كليت تشيع اسلامى» بالاى دار رفت. بر اين مبنا، آيا مى‏توان مراجع بزرگ دينى مانند آخوند خراسانى و ميرزاى نايينى را كه برخلاف شيخ نورى جانبدار مشروطه بودند، در برابر «كليت تشيع اسلامى» قرار داد؟! آل‌احمد، سپس بدون هيچ‏گونه مقدمه و بدون ارائه شواهد و مدارك تاريخى به عنوان پشتوانه دعاوى خود، به ناگهان چنين داورى مى‏كند:

«و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمى مى‏دانم كه به علامت استيلاى غرب‏زدگى پس از دويست سال كشمكش بر بام سراى اين مملكت افراشته شد.»[49]

 

 مى‏توان به روشنى دريافت كه آل‌احمد از معارضه سنت‏گرايانه شيخ فضل‏اللَّه نورى كه به مرگ وى انجاميد، پرچمى مى‏سازد تا از طريق آن «استيلاى غرب‏زدگى» را در ايران اعلام كند. آشكار است كه فروكاستن انقلاب مشروطه ـ با آن همه دگرگونی‌ها  و چالش‌ها و با در نظر گرفتن هدفها و دستاوردهاى بزرگ ـ به يك رويداد خاص كه متأسفانه تأثيرات ويرانگرى بر ملت ايران و جنبش مشروطه‏خواهى برجاى نهاد، پيامدى جز مثله كردن يك واقعه بزرگ و نتيجه‏گيرى غيرواقعى و گمراه‌كننده دربرنداشته است.

به نظر مى‏رسد، گناه اين همه وارونگى در گزارش تاريخ را يكسره به پاى آل‌احمدنوشتن، دور از مروت و انصاف باشد. با توجه به اثرگذارى روحى و فكرى سيداحمد فرديد بر آل‌احمد، هرگاه داورى وى را در باب انقلاب مشروطه بدانيم، به خوبى در خواهيم يافت كه آبشخور آل‌احمد درباره «بلواى مشروطيت» چه چيزهايى بوده است. فرديد گفته بود:

«مشروطيت بالكل و بالتمام غرب‏زده مضاعف است. يعنى فراماسون‌زده و يهودى‌زده، به طورى كه صدر تاريخ ما، مشروطيت، ذيل تاريخ غرب است و همين تاريخ زهوار در رفته و ممسوخ غربى، به توسط منورالفكران و مقلدان بيسواد به نام ترقى‏خواهى و تجددطلبى به ايران مى‏آيد و پخش مى‏شود. لذا برخلاف گفته بعضى، مشروطيت دفع فاسد به افسد است، نه افسد به فاسد؛ زيرا ماسونيت‏زدگى و از آنجا يهوديت‏زدگى به طور كلى از لوازم ذاتى مشروطه و انقلاب مشروطه بود كه در حكومت قلدرى پهلوى تكامل حاصل كرد.»[50]

 

در باب تهمت و ادعاى فراماسون‏زدگى و يهودى‏زدگى و دفع فاسد به افسد بودن مشروطيت كه بر ذهن و زبان فرديد جارى گشته، چه بايد گفت؟ فقط مى‏توان گفت كه صدر آثار قلمى آل‌احمد درباره غرب، روشنفكرى ايرانى، مشروطيت و قانون اساسى آن، با تأسف فراوان، ذيل افكار احمد فرديد قرار گرفته است.

هنگامى كه انقلاب مشروطه در نگرش آل‌احمد در حد «بلوا» و «جنجال» تحقير مى‏شود، آشكار است كه داورى او درباره دستاورد بنيادين اين جنبش يعنى قانون اساسى مشروطه چه خواهد بود. آل‌احمد درکتاب در خدمت و خيانت روشنفكران با مدد گرفتن از مقاله داريوش همايون،[51] ابتدا از زبان او مى‏نويسد كه قانون اساسى 1285 ق.،

«يك سند محتاطانه و محافظه‏كار است كه نوع بسيار محدودى از دموكراسى را در نظر دارد.» و «شامل هيچ تغيير اجتماعى نيست، چه رسد به انقلاب اجتماعى و حكومت برگزيدگان و طبقه متوسط آن زمان را جنبه قانونى و نهاد مى‏بخشد».52]

 

آل‌احمد در تكميل اين مطالب، قانون اساسى مشروطه را براى اقدامات سياسى و اجتماعى روشنفكران ايران، دست و پاگير مى‏نامد و بر اين نظر است كه متن قانون اساسى «حتى وقتى ترجمه مى‏شد، كهنه بود.»[53]

 

به اين ترتيب قانون اساسى مشروطه كه حكومت را از آن نمايندگان برگزيده ملت مى‏دانست و نه پادشاه، طرح اجرايى «دموكراسى نمايندگى» در برابر حكومت خودكامه فردى بود و داراى ساز و كار تفكيك قوا، از ديدگاه آل‌احمد يك متن كهنه ترجمه شده بيش نبوده است. متن قانون اساسى مشروطه «ترجمه» نبود، بلكه برايند كار فكرى و حقوقى شمارى از دانشمندان و حقوقدانان برجسته ايرانى بود كه پس از مطالعه و بررسى مهم‏ترين قانون‌هاى اساسى جهان، متن قانون اساسى مشروطه را تدوين كردند. آنان در كميسيون «ترجمه و تدوين قوانين»، ـ با همكارى پانزده مترجم ـ و كميسيون «عقلا و دانشمندان»، با تلاش و دقتى ستايش‏انگيز، دستاورد بزرگ انقلاب مشروطه را به ملت ايران عرضه كردند.[54]معلوم نيست آل‌احمد از صفت «كهنه بودن» قانون اساسى، چه مفهومى در ذهن داشته است. در ايران، حكومت مطلقه و خودكامه فردى شاه، جاى خود رابه حكومت مشروطه داده بود ـ كه در آن شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت ـ و مجلس نمايندگان مردم، حقوق فردى و اجتماعى، دموكراسى نمايندگى، تفكيك قوا، آزادي‌هاى مدنى و اصل عدم مغايرت قوانين با موازين شرع به رسميت شناخته شده بود. آيا كداميك از اين موارد، كهنه و كهنه‏پذير بوده است؟

 

2. روشنفكران ايرانى

 

موضوع روشنفكرى و روشنفكران ايرانى، واپسين پژوهش آل‌احمد بود كه آن را در سال‌هاى 1343 تا 1347 نگاشت. او كسى را كه دربند تن و شكم و در بند تعصب (خواه مذهبى، خواه سياسى) است، روشنفكر نمى‏داند:

«پس يك متشرع كه در بند تعبد است، نمى‏تواند روشنفكر باشد و نيز يك نظامى كه در بند تعبد نوع ديگرى است كه اطاعت كوركورانه باشد.»

آل‌احمد در ادامه توضيح مى‏دهد كه مراد او از تعبد، «رد اطاعت از قانون نيست يا رد اطاعت از دستورهاى اخلاقى و مذهبى. بحث در لزوم يا عدم لزوم تعبد است در حوزه روشنفكرى كه اختيار و مسئوليت و آزادى را براى آدمى عنوان مى‏كند».[55] به اين ترتيب، آل‌احمد از آن رو تعبد را با روشنفكرى ناسازگار مى‏داند كه از ديدگاه او، نافى «اختيار و مسئوليت و آزادى» است. او در ادامه از رابطه بنده و مولا در اسلام به مثابه دليل بى‏رمقىِ «سرمايه و سنت روشنفكرى در حوزه اسلام» پرسش مى‏كند، اما در نوشته او آشكار نيست كه تعبد فرد يا افراد در آداب مذهبى، آيا نافى اختيار و مسئوليت و آزادى تواند بود؟ و اگر هست، چگونه و چرا؟

به نظر مى‏رسد برداشت نادرست آل‌احمد از مفهوم «تعبد» كه آن را برابر با «اطاعت كوركورانه» گرفته بود، او را به خطاى وجود تناقض ميان تعبد و روشنفكرى سوق داده است، در حالى كه تعبد، فى‏نفسه، برابر با فرمانبردارى كور نيست و انسان مى‏تواند با اختيار و آزادى، تعبد را برگزيند. از ديدگاه عبدالكريم سروش مشكل آل‌احمد در اينكه روحانى و نظامى را روشنفكر نمى‏داند، در اين است كه او:

«روشنفكرى را با آزاد فكرى مساوى مى‏گيرد و تعبد را نيز با تقليد و تبعيت بى‏دليل يكى مى‏شمارد. چون روحانى التزام به مبانى شريعت دارد و چون نظامى تعهد سپرده است كه در برابر فرمانده خود تمرد نكند، لذا هيچ كدام آزاد من جميع‏الجهات نيستند و مقلد و تابع من جميع‏الجهات‏اند. پس آزاد فكر و لذا روشنفكر نمى‏توانند باشند. [...] اولاً، تعبد صحيح هميشه ناشى از تحقيق است. لذا متعبدِ محقق هم داريم و ثانياً، روشنفكرى مساوى آزاد فكرى نيست و هيچ روشنفكرى آزادانديش مطلق نبوده است. آزاد فكرى خلق نشده است و خلق شدنى هم نيست. لذا هيچ اشكالى ندارد كه كسى نسبت به يك دسته از اصول و مبانى نظراً و عملاً التزام بورزد و در همان حال وصف ديگرى، يعنى وصف روشنفكرى هم داشته باشد...»[56]

 

به اين ترتيب مى‏توان ميان تعبد دينى از يكسو ـ اگر از سر اختيار و آزادى باشد ـ و روشنفكرى از سوى ديگر ـ اگر با مفهوم آزادانديشى خلط نشود ـ سازگارى و هماوايى يافت. از ديدگاه آل‌احمد، مردم عادى كوچه و بازار، روشنفكر را فرنگى‌مآب، بى‏دين يا متظاهر به بى‏دينى و درس‌خوانده مى‏دانند. اما از نظر او مشخصات «غيرعوامانه» روشنفكرى در ايران، يكى «بيگانه بودن نسبت به محيط بومى و سنتى» است و ديگرى «جهان‏بينى علمى داشتن.»[57]آل‌احمد، از نخستين فصل در خدمت و خيانت روشنفكران، بدون ارائه تعريفى روشن، جامع و مانع از روشنفكرى و روشنفكر، با نگرشى مطلق‏گرا و يكسويه، در مورد روشنفكران به قضاوت مى‏نشيند و كم و بيش اين شيوه را تا پايان مقاله خود دنبال مى‏كند. براى نمونه، در فصل «روشنفكر چيست؟ كيست؟» مى‏نويسد:

«روشنفكر در ايران كسى است كه در نظر و عمل به اسم برداشت علمى اغلب برداشت استعمارى دارد. يعنى از علم و دموكراسى و آزادانديشى در محيطى حرف مى‏زند كه علم جديد در آن هنوز پا نگرفته ـ و مردم بومى (= دموس) اش را نمى‏شناسد تا ايشان را لايق دموكراسى بداند، و آزادانديشى را هم نه در قبال حكومت‌ها، بلكه فقط در قبال بنيادهاى سنتى (مذهب، زبان، تاريخ، اخلاق، آداب) اعمال مى‏كند. چون به كار انداختن آزادانديشى در قبال حكومت و بنيادهاى استعمارى و نيمه استعمارى‏اش دشوار است.»[58]

 

آل‌احمدپس از ذكر مقدماتى درباره روشنفكرى و روشنفكر، به تعريف گونه‏اى درباره روشنفكر مى‏رسد و مى‏نويسد:

«آدمى وقتى از بند قضا و قدر رست و مهار زندگى خود را به دست گرفت و در سرگذشت خود و همنوعان خود مؤثر شد، پا به دايره روشنفكرى گذاشته.»[59]

 

او براى روشنفكر سه شرط مى‏گذارد:

«فرصت، به معنى وقت فارغ، اجازه، به معنى امكان و جواز و توانايى فكرى و جرئت به معنى دل داشتن و آمادگى از درون فشارنده و نترسيدن.»[60]

 

آل‌احمد در ادامه پژوهش خود، روشنفكران ايران را به دو دسته بخش مى‏كند: اكثريت، كه در خدمت نظام حاكم‏اند، و اقليت كه در جست‏وجوى راه‏حلى براى خروج از بن‏بست استعمارى‏اند. او سپس بلافاصله «تقسيم‏بندى عددى و كمى خود را به تقسيم‏بندى مفهومى» تبديل مى‏كند و مى‏نويسد:

«من از اين دو دسته به حداقل و حداكثر روشنفكرى تعبير مى‏كنم. دسته كثير اول را كه هر يك شاغل يكى از مشاغل روشنفكرى هستند، اما به نفع گردش چرخ اين حكومت‌ها، مشمول حداقل روشنفكرى مى‏دانم. و دسته دوم را مشمول حداكثر آن. اين دسته اخير كه نه تنها زيستن تنها راضى‏شان نمى‏كند، بلكه دور از خدمتكارى طبقه حاكم يا به قصد توجيه آن، كمر به خدمت طبقات محروم بسته‏اند و همين دسته اندك شماره را روشنفكر خودى مى‏نامم. الباقى روشنفكران، اگر نه عاملان مستقيم استعمار باشند، خادمان غيرمستقيم دستگاهى‏اند كه به نفع استعمار مى‏گردد.»[61]

 

بنابراين، در تعريف آل‌احمد از روشنفكرى و روشنفكر، هم عاملان استعمار جاى مى‏گيرند و هم استعمارستيزان، هم خادمان نظام استبدادى وابسته به استعمار و هم آنان كه «كمر به خدمت محرومان بسته‏اند». با اين تفاوت كه دسته اول از دسته دوم كمتر روشنفكراند و برعكس.

اين آشفتگى فكرى در مورد مفهوم‌هاى روشنفكرى و روشنفكران، در بقيه مطالب آل‌احمد استمرار مى‏يابد. براى نمونه، آنجا كه او به «دسته‏بندى صاحبان مشاغل روشنفكرى در ايران» مى‏پردازد، در كنار نويسندگان، هنرمندان، شاعران و استادان دانشگاه، منتقدان ادبى و قضات و وكلاى دادگسترى و دبيران و طبيبان و مهندسان و متخصصان فنون و آموزگاران و منشيان ادارى و دست آخر، «گويندگان و نويسندگان و اجراكنندگان برنامه‏هاى راديو ـ تلويزيون و اكثريت ناشران و روزنامه‏نويسان و خبرنگاران مطبوعات» را سخاوتمندانه جاى مى‏دهد، بدون اينكه دست كم به مضمون همان تعريف خود از روشنفكرى وفادار بماند كه بر پايه آن، روشنفكر كسى است كه داراى اختيار، مسئوليت و آزادى باشد و برخوردار از فرصت، توانايى فكرى و جرأت. حيرت‏انگيز است كه چگونه بر شالوده اين‏گونه ملاک‌ها، خادمان استعمار و خودكامگى در كنار استعمارستيزان و مخالفان استبداد، در صف روشنفكرى جاى مى‏گيرند؟ از سوى ديگر، به صرف طبيب و مهندس و كارمند ادارى و گوينده راديو ـ تلويزيون و خبرنگار مطبوعات و ناشر و روزنامه‏نگار بودن، چگونه مى‏توان پذيرفت كه بر اساس همان ملاک‌هاى تعريف آل‌احمد از روشنفكرى، اين افراد روشنفكر نيز شناخته شوند؟

آل‌احمد به دنبال دسته‏بندى صاحبان مشاغل روشنفكرى، در فهرستى ديگر ـ و اين بار بر پايه پيشينه تاريخى ـ روشنفكران را به چهار بخش تقسيم مى‏كند: دسته اول، شهيدان (مانند سهروردى، صور اسرافيل و كسروى) ؛ دسته دوم اعجازكنندگان در كلام (مانند ناصر خسرو، خيام و جامى)؛ دسته سوم بر دست قدرت‏نشينندگان (مانند نظام الملك، اميركبير و مصدق) ؛ دسته چهارم زينت مجلس امر شدگان (مانند سعدى، قاآنى و پزشكان و مورخان و منجمان و نديمان دربارى). او سپس زادگاه‌هاى روشنفكرى را اشرافيت، روحانيت، مالكان بزرگ و شهرنشينى تازه پا مى‏داند. [62] ادامه متن در خدمت و خيانت روشنفكران، انباشته از موضوع‌ها و فهرست‌هاى گوناگون است. از وضع روشنفكرى در كشورهاى همجوار، يعنى تركيه و افغانستان و پاكستان و كويت و قطر و بحرين و عمان گرفته تا «دموكراسى‏هاى توده‏اى» و آن گاه روشنفكر و مشكل بى‏سوادى و مشكل زبان تركي.[63] آل‌احمد سپس به بازيهاى روشنفكران مى‏رسد و از زرتشتى‌بازى، فردوسى‌بازى و كسروى بازى سخن مى‏گويد.[64]

 

آل‌احمد بر اين نظر بود كه روشنفكر «به دليل بريدگى از مردم و ايجاد نوعى فضاى حياتى مصنوعى كه بتواند در آن نفس بكشد»، به پاتوق‌هايى پناه مى‏برد. اين پاتوق‌ها عبارت‏اند از: بهايى‏گرى، كسروى‏گرى، فراماسونرى، احزاب، مجامع ادبى و هنرى، كلوپ‌ها و مطبوعات و سرانجام او از «ناندانيها»ى روشنفكران ياد مى‏كند؛ از جمله سازمان برنامه، شركت نفت، مقاطعه‏كارى، دستگاه‌هاى انتشاراتى، مؤسسات فرهنگى ملى و مؤسسات خصوصى بهداشتى.[65]

 

    آل‌احمد، در واپسين صفحات در خدمت و خيانت روشنفكران، با ذكر مشخصات واحد روشنفكران ايرانى، چه آنان كه معرف حداقل روشنفكرى‏اند (روشنفكران خادم استبداد و استعمار) و چه آنان كه معرف حداكثر روشنفكرى‏اند (روشنفكران مخالف استبداد و استعمار)، بار ديگر هر دو دسته را در يك صف يگانه قرار مى‏دهد و صفات مشترك آنان را اين‏گونه برمى‏شمارد: وارث بدآموزيهاى صدر مشروطه (آموزش‌هاى روشنفكران قرن‌هاى هجدهم و نوزدهم)، بريدگى از مردم، كوشيدن در راه دموكراسى در محيطى كه در آن از دموكراسى خبرى نيست، بى‏ريشگى و طفيلى بودن و رفاه‏زدگى، ماليخوليايى، هروئينى، مدرنيست، ديوانه و سترون، ناراضى و رام‏كننده يا از اثر اندازنده حكومت، تزريق كننده ترس و بى‏عرضگى و تنبلى و رفاه‏دوستى به حكومت، با خبر از علوم انسانى و از اين رو بيزار از خودكامگى، تنوع آبشخور فكرى (آخور فرانسه، آنگلوساكسون، آمريكا و غیره).[66]

 

     آشكار است كه آل‌احمد بدون در نظر گرفتن اين موضوع كه «روشنفكر»[67] و «روشنفكرى»[68] مفاهيمى مربوط به دوران تجدد[69] (مدرنيته)‌اند و نمى‏توان آنها را به روزگاران كهن تحميل كرد، گروه‌ها، چهره‏ها، فرقه‏ها، نحله‏ها، صنفها، حرفه‏ها و تخصص‌هاى گوناگون از پزشك و مورخ گرفته تا منجم و نديم دربارى، و از المقنع نخشبى و قرمطيان اسماعيلى گرفته تا منصور حلاج و پسيخانيان نقطوى و شيعى‏ها و بابى‏ها، و از نظام‏الملك و خيام و جامى گرفته تا سعدى و حافظ و قاآنى را در صف واحد «روشنفكران» قطار كرده است. افزون بر اينها، فهرست آل‌احمد از بازي‌ها و پاتوق‌هاى روشنفكرى به زعم او، اهانت‏آميزترين بخش نوشته او در باب روشنفكرى در ايران است.

آل احمد با آميختن خادم و خائن در صف واحد روشنفكرى و داخل كردن هر موجودى در سبد روشنفكران ايرانى، با از ياد بردن ملاک‌هاى تعريف خود از روشنفكرى، در واقع چهره‏اى كاذب، سياه، وحشت‏انگيز و نفرت‏آور از روشنفكران ايرانى ساخته است. همه روشنفكران و روشنفكرنمايان ايرانى را در يك صف واحد گنجاندن و آن‌گاه به چهره تمامى آنان خاك پاشيدن و آنان را از خرد و كلان و زشت و زيبا به لهيب آتش نفرت و خشونت سوختن و چماق تكفير و تفسيق بر سرشان كوفتن و آنان را مانند بهائم به آخور استعمار فرانسه و انگليس و آمريكا بستن و بى‏ريشه و طفيلى و رفاه‏زده و ماليخوليايى و بى‏عرضه و ديوانه و سترونشان خواندن، آيا بر روى هم، نشان دهنده خردگريزى، ويرانگرى و جفاپيشگى نيست؟ البته اين گونه داوری‌ها، در نوشته‏هاى آل‌احمد، دامن دانشگاه‌ها و دبيرستان‌ها را نيز فرا مى‏گيرد. از اين روست كه: «هدف نهايى فرهنگ... غرب زده پروردن» است، و:

«هر كودك دبستانى... به محض اينكه پايش به كلاس ششم ابتدايى رسيد، از مسجد مى‏برد ـ و به محض اينكه سينما رفت، مذهب را به طاق‏نسيان مى‏نهد و به همين علت است كه نود درصد دبيرستان ديده‏هاى ما لامذهب‏اند. لامذهب كه نه هرهرى مذهب‏اند.»[70]

 

آل احمد در واپسين سفرنامه خود يعنى سفر امريكا كه در سال 1344 بر پايه سفر او به ايالات متحده به رشته تحرير درآمده و براى نخستين‏بار در سال 1380 انتشار يافته است، با نگاه منفى و تعنت‏آميز به جوانان ميهنش در آمريكا مى‏نگرد كه چيزى جز تداوم نگاه خاص گذشته او به خيل درس خوانده‏ها، دانشگاه رفته‏ها و روشنفكران ايرانى نيست:

«اقامت در واشينگتن و نيويورك، به راستى كه خسته‏ام كرده. مدام با بچه‏ها بودن و مدام جواب دادن به سؤالها و مدام با كودكيها طرف بودن [...] و كره‏خرها از همه بابت هم سؤال داشتند. آدمهاى تنها مانده، بى‏سرپرست، حرف حساب نشنيده، و سخت محتاج دو كلام حرف حساب. حتم دارم كه مقدار زيادى از حرفهايم، بى دست كم كلماتم، زبان به زبان، ميانشان خواهد گشت.»[71]

 

آل احمد در جمع‏بندى ارزيابى خود از وضعيت دانشجويان ايرانى مقيم آمريكا، با نگاهى تحقيرآميز، آنان را مشتى موجودات به درد نخور، فرصت‏طلب، خنگ و خر در گِل مانده معرفى مى‏كند:

«و جمعاً اين جوانهاى ايرانى در امريكا، سخت از دست رفته‏اند و به درد نمى‏خورند. يا سخت دنبال رفاه زندگىِ آمريكايى افتاده، سعى مى‏كنند با انقلابى بازى، راه برگشت خودشان را ببندند،... خنگ و خر مانده‏اند و به هر چيز قسمتمان در اين جا باز شود. از كتاب و سينما گرفته، تا زن‏بازى و عرق‏خورى؛ و از مزقان گرفته تا مدرسه و به هر صورت، سخت خواركِ غرب‏زدگى‏اند و خوراك امريكايى‌بازى و اين حرفها.»[72]

 

نگاه منفى توأم با بدبينى و سياه‏بينى، به طور غيرمنطقى و متهورانه، و از نمونه‏هاى جزئى، حكم كلى صادر كردن، به سادگى انسان را از واقع‏گرايى دور مى‏سازد و او را به ورطه داوری‌هاى نادرست و جفاكارانه سوق مى‏دهد. آيا دانش‏آموختگى، فرهيختگى، تخصص و كارآمدى ده‌ها هزار ايرانى دانشمند مقيم آمريكا، گزاره‏اى دروغين است يا تصوير آل احمد از حال و روز نوع دانشجويان ايرانى ساكن آن ديار؟ برعكس، دانش‏آموختگان و دانشوارن ايرانى در غرب و از جمله آمريكا، نوعاً در بالاترين مراتب علمى و تخصصى و در مناصب رفيع علمى و فنى قرار دارند، يعنى نوع همان دانشجويانى كه آل احمد در سال 1344 آنان را با يك چوب رانده است.73]

 

اين‏گونه داوری‌هاى كاذب، غيرمنصفانه و عامه‏پسند، به ويژه پس از مرگ آل‌احمد تا روزگار ما، دستمايه سوء استفاده‏هاى ظاهرگرايان، قدرت‏پرستان، تاريك‏انديشان و دانش و دانشگاه‏ستيزان در يورش به علم، آگاهى و نوانديشى قرار گرفته است.

 

 

کنکاشی پیرامون مهمترین قواعد فقهی کاربردی

کنکاشی پیرامون مهمترین قواعد فقهی کاربردی

قواعد قرآنی برای زندگی بهتر و آسان تر

قواعد فقهی احکامی کلی هستند که مجموعه ای از مسائل شرعی همگون و همانند، از ابواب مختلف در آنها مندرج است. در حقیقت قاعده فقهی، فرمول های بسیار کلی است که منشاء استنباط قوانین محدودتری بوده و اختصاص به یک مورد خاص ندارد، بلکه مبانی قوانین مختلف و متعدد قرار می گیرند.

خاستگاه قواعد فقهی را باید قرآن و روایات دانست. از این رو در کتبی که به این موضوع اختصاص یافته بر این نکته تأکید می شود که قواعد فقهی، نه به معنی اختراع و وضع قواعدی از سوی فقها بلکه به معنی کشف و گردآوری آنها از لابه لای متون دینی اعم از قرآن و احادیث معصومین(ع) در قالب کلی خود است. از جمله قواعد مشهور می توان به قاعده سوق المسلمین، قاعده لاضرر، قاعده ضمان ید، قاعده اتلاف، قاعده احسان، قاعده اقرار، قاعده اسقاط حق، قاعده تقیه و مانند آن اشاره کرد.

این قواعد کمک می کند تا زندگی در جامعه ایمانی، آسان تر و روابط اجتماعی سامان بهتری یابد و داوری نسبت به مسایل زندگی و انتخاب راه درست برای بیش تر مردم امکان پذیر شود.

دانستن این قواعد بر توده های مردم مسلمان این امکان را فراهم می آورد تا بتوانند نسبت به حقوق و تکالیف خود آگاهی یافته و راهکارهای مناسبی را در هنگام بروز مشکلات ارایه دهند. نویسنده بر این اساس، گزارشی از چند قاعده مهم قرآنی در این مطلب ارائه داده که با هم آن را از نظر می گذرانیم.

شاید در فقه شیعی کتابی جامع بمانند کتاب «القواعد و الفوائد» شهید اول تألیف نشده باشد. این کتاب که در نوع خود نخستین کتاب در حوزه قواعد فقهی شیعی به شمار می رود، نوشتار مختصری در ضوابط کلی اصولی و فرعی است که احکام شرعی از آنها استنباط می شود و علمای شیعی پیش از ایشان همانند آن را ارائه نکرده اند.

قواعد فقهی به سبب آن که قواعد کلی و منشاء استنباط قوانین محدودترند، از یک لحاظ با اصول فقهی در ارتباط هستند که به سبب همان وجه کلیت آن ها می باشد ولی از سوی دیگر، با فقه، ارتباط تنگاتنگی دارند به سبب آن که قوانین کلی در تمامی فقه نیستند. از این رو برخی از عالمان، آن را به عنوان علم میان رشته ای دانسته اند که با دو علم فقه و اصول فقه ارتباط استواری دارد. بر این اساس مباحث آن در حوزه های علوم اسلامی نیز به صورت جداگانه بررسی و مطالعه و تدریس می شود و کتب ویژه ای به نام قواعد فقهی تألیف شده است.

تفاوت های قواعد فقهی و قواعد اصولی

تفاوت قواعد فقهی با قواعد اصولی را می توان از چند جهت دانست. یکی به جهت تفاوت در دامنه شمول هر یک از آنهاست. به این معنا که مسائل اصولی نسبت به ابواب فقه، همه کتب فقه را در بر می گیرد؛ مثل حجیت ظهور و یا حجیت خبر واحد در احکام یا حجیت قطع و یا اصل برائت عقلی، اختصاص به یک یا چند باب بخصوص ندارند، بلکه در تمام ابواب فقه ساری و جاری هستند.

از سوی دیگر، مسائل فقه، خاص و موردی هستند و یک مسئله فقهی، مشتمل بر یک حکم جزئی است و دارای افراد متعدد نیست و مسائل متعدد در ذیل آن مندرج نیست؛ مانند طهارت آب چاه، نجاست خون و حرمت خمر و امثال آنها؛ ولی قواعد فقهی از لحاظ دائره شمول، عموما مشتمل بر حکم کلی عام در جهت اثباتی مانند قاعده ضمان ید و یا نفی مانند قاعده لاضرر است.

البته قواعد فقهی از نظر دایره شمول نیز یکسان نیستند و از این نظر مختلفند زیرا مسائلی که یک قاعده فقهی، آنها را در برمی گیرد، ممکن است در ابواب مختلف معاملات و عبادات جاری باشد. به عنوان نمونه برخی از قواعد فقهی، افراد فراوان و شمول گسترده ای دارند و برخی دیگر، افرادشان کمتر است. قاعده اصالت صحت در فعل غیر، شامل تمامی معاملات و قاعده فراغ، شامل اکثر عبادات می شود. چنان که برخی از قواعد فقهی نیز مخصوص یک باب هستند؛ همانند قاعده تجاوز که در خصوص باب صلوه و نماز است.

جهت دیگر تفاوت قواعد فقهی با اصول فقهی، وقوع و عدم وقوع آنها در طریق استنباط احکام است. مسائل علم اصول، واسطه ای برای استنباط و کشف احکام اند و در طریق استنباط احکام واقع می شوند و مشتمل بر حکم شرعی فرعی تکلیفی یا وضعی نیستند. درحالی که قواعد فقهی دارای چنین خصوصیتی نیستند و واسطه برای استنباط احکام نبوده و در طریق استنباط واقع نمی شوند؛ چراکه قواعد فقهی به یک اعتبار، خود احکام فقهی هستند. به تعبیر دیگر مسأله اصولی، کبرای قیاسی قرار می گیرد که از آن یک حکم کلی فرعی الهی استنتاج می شود. برهان مزبور به این شکل است: هر مقدمه واجب، واجب است، وضو یا تیمم، مقدمه واجب است، پس وضو یا تیمم واجب است. در برهان فوق، وجوب مقدمه واجب، کبرای قیاس قرار گرفته و از آن، حکم وجوب وضو یا تیمم، استنتاج شده است. بنابراین مسئله اصولی، مستقیماً مربوط به افعال مکلفین نمی شود و واسطه در کشف تکالیف مکلفین است؛ درحالی که یک قاعده فقهی و نیز یک مسئله فقهی، مستقیماً به فعل مکلف مربوط می شود. منتها اگر محمول مسئله با یک قیاس از عوارض فعل مکلف باشد، مسئله، مسئله فقهی خواهد بود و اگر با دو قیاس باشد، از قواعد فقهی به شمار می رود.

تفاوت مسئله فقهی و قاعده فقهی

مسئله فقهی: مانند اینکه گفته شود الان وقت نماز داخل شده است و هر زمان وقت داخل شود، طهارت و نماز، واجب می شود و نتیجه گرفته می شود که الان طهارت و نماز واجب است.

قاعده فقهی: مانند اینکه گفته شود بیع از چیزهایی است که صحیح آن ضمان آور است و هر چیزی صحیح آن ضمان آور است و برای نتیجه گیری مسئله فقهی شخصی از این قاعده، به قیاس دیگری به صورت زیر نیاز خواهد بود: این معامله فاسد، بیع است و بیع فاسد ضمان آور است. پس این معامله فاسد، موجب ضمان است.

پس در تفاوت قاعده فقهی با مسأله فقهی نیز باید گفت: هرگاه در احکام واقعی و ظاهری، موضوع حکم، امری خاص و معین باشد، مانند وجوب نماز و روزه و یا صحت رهن و بیع، آن حکم را مسأله فقهی گویند؛ ولی چنان چه موضوع حکم، عام و کلی و منطبق بر موارد متعدد باشد، به طوری که حکم همه آن موارد، در قضیه یک جا بیان شود مانند «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام»، آن را قاعده فقهی گویند.

پس درباره تفاوت قاعده فقهی با اصول فقه باید گفت:

۱- اجرای قاعده فقهی، میان مجتهد و مقلد، مشترک است ولی تطبیق قاعده اصولی، ویژه مجتهد است.

۲- قاعده فقهی، استقلالی است، درحالیکه قاعده اصولی، آلی بوده و ابزاری است برای استنباط احکام شرعی.

۳- قاعده فقهی، مستقیماً به عمل مکلف تعلق می گیرد، برخلاف قاعده اصولی که تعلق آن به فعل مکلف، با واسطه است.

۴- قاعده فقهی، تطبیقی ولی قاعده اصولی، استنباطی است.

۵- غایت و هدف قاعده اصولی، بیان شیوه های اجتهاد و استنباط است اما هدف قاعده فقهی بیان حکم حوادث جزئی است.

در واقع، قواعد فقهی، همان احکام شرعی هستند ولی قاعده اصولی حکم شرعی محسوب نمی شود بلکه در طریق استنباط احکام شرعی، مورد استفاده قرار می گیرد. بدیهی است که برای به دست آوردن مسائل جزئی شرعی، هم به قواعد فقهی نیاز است و هم به قواعد اصولی و از این نظر، این دو دسته از قواعد، شباهت بیشتری به یکدیگر دارند.

قواعد فقهی به سبب آن که کلی هستند به ذهن سپردن آنها برای همگان آسان است و مکلفان می توانند با حفظ این قواعد، زندگی بهتری را برای خود رقم بزنند و در مسایل روزانه خود مشکلات خویش را حل و فصل کنند و کم تر به حقوقدانان نیاز پیدا کنند و یا دامنه اختلافات خویش را گسترش دهند.

مهمترین قواعد فقهی موردنیاز روزمره

قاعده اتلاف

یکی از قواعد قرآنی، قاعده اتلاف است. یعنی هر فرد، اگر مال دیگری یا منافع آن را تلف کند، مکلف به پرداخت مثل یا قیمت آن است. در این میان تفاوتی میان این اتلاف با علم یابی علم بودن ندارد. بنابراین چه عالم و چه جاهل باشد، مکلف به پرداخت خسارت مثلی یا بهایی آن است. (القواعد الفقهیه، مکارم شیرازی، ج۲، ص۱۹۴)

قاعده اتلاف مورد اتفاق علمای شیعی بلکه از مسلمات فقهی میان تمام فرقه ها و مذاهب اسلامی است و حتی عده ای آن را از ضروریات دین اسلام دانسته اند. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج۲، ص۲۵ و نیز الموسوعه الفقهیه المیسره، ج۱، ص۲۰۹)

خداوند در آیه ۱۹۴ سوره بقره می فرماید: فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم؛ پس هر کس بر شما تعدی کرد، همان گونه که بر شما تعدی کرده، بر او تعدی کنید.

آیه مزبور به هر فردی که مورد تجاوز و تعدی قرار گیرد، این حق را می دهد تا به همان مقدار مقابله کند. این حکم هر چند که در سیاق تعدی در جنگ است ولی نسبت به امور مالی و سایر حقوق نیز تعمیم دارد و شکی نیست که اتلاف مال دیگری بدون اذن و رضایت، تعدی به وی است، بنابراین آیه شامل آن نیز می شود. (السرائر، ابن ادریس الحلی، ج۲، ص۴۸۰)

هم چنین خداوند در آیه۱۲۶ سوره نحل می فرماید: و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به؛ و اگر عقوبت کردید، همان گونه که مورد عقوبت قرار گرفته اید] متجاوز را[ به عقوبت رسانید.

معاقبه به معنای جزا دادن به جهت ارتکاب گناه است و شامل اموال و جان ها می شود. در این هنگام مفاد تجویز عقوبت مماثل و همانند ضمانت است. اگرچه در تعمیم عقوبت نسبت به اموال، زمینه تأمل و اشکال وجود دارد. (القواعد الفقهیه، مکارم شیرازی، ج۲، ص۱۹۴)

آیه دیگری که بر قاعده اتلاف دلالت می کند، آیه ۴۰سوره شوری است. خداوند می فرماید: و جزاء سیئه سیئه مثلها؛ و جزای بدی، مانند آن، بدی است.

عموم آیه مزبور، اتلاف اموال و منافع را شامل می شود و روشن است مقصود از کیفر دادن، اتلاف اموال و منافع دیگری نیست، بلکه به معنای تقاص از اموال دیگری است که مثل یا به اندازه قیمت مال تلف شده باشد. (القواعد الفقهیه، مکارم شیرازی، ج۲، ص۴۹۱)

البته قاعده تقاص از همین آیه استخراج و استنباط شده است. براساس این قاعده، شخص می تواند از مال دیگری به همان اندازه که اتلاف کرده بردارد.

قاعده احسان

قاعده احسان از دیگر قواعد فقهی قرآنی است. معنای آن سلب مسئولیت از مکلف نسبت به کاری است که به قصد احسان به دیگری انجام دهد و در واقع نیز احسان باشد. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج ۴، ص ۴۱)

برای نمونه اگر ولی یا قیم صغیر به قصد خدمت به وی تصرفی را در اموالش انجام دهد، مانند این که کالای تجاری وی را به جهت انتفاع و سود بیش تر با کشتی حمل نماید و کالای تجاری در دریا غرق و از میان برود و یا در خشکی به سرقت رود، ولی یا قیم صغیر، نسبت به کالایی که از میان رفته، ضمانتی ندارد، زیرا قصد وی احسان بوده و کوشیده تا شرایط حمل و نقل کالا را نیز به گونه متعارف با حفظ امانت انجام دهد.

هم چنین اگر فردی، جانوری را به جهت حفظ از سرما و یا درنده به درون اصطبل خود وارد نماید و از روی اتفاق آن حیوان به سبب ریزش سقف تلف شود، شخص ضامن نیست، چرا که وی قصد احسان داشته و رخدادی موجب تلف شدن جانور شده که احتمال آن بسیار ضعیف بوده است. (همان، ص ۱۱)

به هر حال اگر در اتلاف مال دیگری، مسئله ضمان مطرح شده چنان که در قاعده اتلاف گفته شد، ولی اگر این اتلاف به سبب احسانی صورت گرفته باشد، شخص نیکوکار ضامن تلف نیست.

نفی ضمان در این موارد براساس قاعده احسان را می توان از آیاتی چون آیه ۱۹ سوره توبه به دست آورد. خداوند در این آیه می فرماید: لیس علی الضعفاء ولا علی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما علی المحسنین من سبیل والله غفور رحیم؛ بر ناتوانان و بر بیماران و بر کسانی که چیزی نمی یابند ]تا در راه جهاد[ خرج کنند- در صورتی که برای خدا و پیامبرش خیرخواهی نمایند- هیچ گناهی نیست، ]و نیز[ بر نیکوکاران ایرادی نیست، و خدا آمرزنده مهربان است.

احسان به معنای نیکی به دیگری با سخن یا عمل است و این گاهی اوقات با رساندن سود و نفع مالی یا اعتباری و گاه دیگر با دفع ضرر و زیان مالی یا اعتباری از دیگری انجام می گیرد.

المحسنین به سبب آن که با الف و لام آمده، دلالت بر عموم دارد و کلمه سبیل در آیه به معنای مشقت و حرج است و مقصود آن است که هر حکم حرجی نسبت به محسنان و نیکوکاران نفی شده است.(المیزان، ج۹، ص ۲۶۳)

از سوی دیگر سبیل که نکره است و در سیاق نفی قرار گرفته، بر عمومیت و فراگیری آن دلالت می نماید و جمله «ما علی المحسنین من سبیل» به دلیل تعلیق حکم بر وصف احسان، تعلیل را می رساند. بنابراین رفع حرج به این است که این افراد محسن و نیکوکارند و از احسان کننده هرگونه مشقت برداشته شده است. (العناوین الفقهیه، ج۲، ص ۷۴۳)

به هر حال در آیه به صورت کبرای کلی هرگونه جعل حکم حرجی و آثار مترتب بر آن مانند عقاب، نفی شده است که ضمانت نسبت به اموال، یکی از مصادیق آن است. (المیزان، ج ۹، ص ۲۶۳)

اگر چه آیه شریفه درباره افرادی است که به دلیل ناتوانی جسمی و مالی نمی توانستند در غزوه تبوک شرکت کنند اما، از آن می توانیم قاعده ای عام استفاده کنیم؛ زیرا اولا جمله ما علی المحسنین درصدد بیان تعلیل و قانونی کلی است و ثانیا مورد آیه در عدم تعمیم تأثیر ندارد. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج ۴، ص ۰۱)

قاعده عدم ضمان امین

مقصود از این قاعده آن است که اگر شخصی مال دیگری را به امانت در اختیار داشته باشد و آن مال بدون هیچ افراط و تفریطی از سوی امین، تلف شود، امین نسبت به آن مال ضامن نخواهد بود و حکم قاعده اتلاف نسبت به او جاری نمی شود. (القواعد الفقهیه، مکارم شیرازی، ج ۲، ص ۹۴۲)

در حقیقت این قاعده کلیت قاعده اتلاف را تخصیص می زند و دایره آن را محدود به غیر مورد امین می کند، چنان که قاعده احسان نیز این گونه بود و دایره قاعده اتلاف را نسبت به محسنان و نیکوکاران محدود کرده بود.

امین به کسی گفته می شود که مال دیگری به اذن مالک و یا اذن الهی نزد اوست و آن مال بدون خیانت و یا افراط و تفریطی تلف شود، چنین شخصی ضامن نخواهد بود.

از نظر اسلام فرق نمی کند که این امانت در عقد اجاره باشد یا عاریه، مضاربه و رهن و مانند آن. بنابراین مستاجر و رهن کننده و مانند آن در صورتی که افراط و تعدی و تفریط نکرده باشند، نسبت به تلف مال ضامن نخواهند بود.

دلیل بر این قاعده آیه ۱۹ سوره توبه است که خداوند در آن می فرماید: ما علی المحسنین من سبیل. فقیهان گفته اند کلمه سبیل نکره در سیاق نفی است و افاده عموم می کند، یعنی بر اهل احسان هیچ گونه تسلطی وجود ندارد و از آن جایی که ضمانت، نوعی سلطه بر فرد است بنابراین چنین سلطه ای یعنی ضمانتی بر اهل احسان نخواهد بود. در نتیجه به عموم آیه، هرگونه ضمان نفی می شود.

در حقیقت هر کسی نسبت به اتلاف مال دیگری به هر دلیلی ضامن است مگر آن که اهل احسان باشد و شخص امین، اهل احسان است، بنابراین بر امین به عنوان احسان کننده ضمانتی در صورت تلف مالی بی هیچ افراط و تفریطی نیست، چرا که اگر امین و محسن ضامن باشند، ضمانت مشقتی بر ایشان خواهد بود، این در حالی است که خداوند هرگونه مشقتی را از اهل احسان برداشته است.

قاعده لزوم

از دیگر قواعد فقهی، قاعده لزوم است که در معاملات مورد استناد قرار می گیرد.

مقصود از لزوم این است که برای طرفین معامله بدون رضایت دیگری فسخ معامله و عقد جایز نیست. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج ۵، ص ۵۹۱)

در قاعده اصل لزوم به سه آیه استدلال شده است. آیه ۱ سوره مائده که می فرماید: اوفوا بالعقود. این آیه دلالت بر وجوب تکلیفی وفای به عقد دلالت دارد. مراد از عقد نیز همه عهدها و پیمان هاست. بنابراین اگر عقدی بر تملیک مال به دیگری دلالت می کند، مقتضای آیه وجوب عمل به این مقتضاست. بنابراین پس از عقد، تصرف در آن مال بدون رضایت طرف دیگر جایز نیست، چون مال در ملکیت دیگری درآمده است و فسخ یک طرفه جایز نیست و تصرف در مال حرام خواهد بود. یعنی از حکم تکلیفی وجوب وفا به عقد در می یابیم که فسخ یک طرفه عقد بدون رضایت دیگری جایز نیست.

هم چنین از آیه ۹۲ سوره نساء که می فرماید: یا ایها الذین آمنوا لاتاکلوا اموالکم بینکم بالباطل الا ان تکون تجاره عن تراض منکم، می توان دریافت که هرگونه تصرف به شکل باطل از نظر خداوند حرام است و تصرف مال دیگری بدون اجازه مالک از نظر عرفی باطل است. در نتیجه اگر بعد از تملیک با فسخ یک طرفه بخواهد در مال تصرف کند، مشمول لاتاکلوا خواهد بود و همین نیز معنای لزوم است.

به هر حال ملاک حلیت تصرف در مال دیگری تنها رضایت طرفین است و حتی اگر یکی معامله را فسح کند و دیگری رضایت ندهد تصرف در مال حلال نخواهد بود. در نتیجه حکم تکلیفی به عدم جواز تصرف از سوی عاقد تملیک کننده، با لزوم عقد ملازمه دارد.

بر این قاعده آیه ۵۷۲ سوره بقره نیز دلالت دارد که می فرماید: احل الله البیع و حرم الربا، چرا که مقصود از حلیت بیع به حکم اطلاق، حلال بودن تصرفاتی است که مترتب بر بیع و خرید و فروش باشد. (مکاسب، شیخ انصاری، چاپ سنگی، ص ۵۱۲ و نیز کشاف زمخشری، ج۲، ص ۳۳۴)

قاعده اقرار

از دیگر قواعد فقهی که در قرآن بیان شده، قاعده اقرار است. اقرار در لغت به معنای اعتراف (تربیت العین، ج۳، ص ۷۵۴۱) و اثبات چیزی (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب، ص ۲۲۶) است.

مقصود این است که اقرار عقلا در صورتی که به ضرر آنان باشد، کاشف از وجود و ثبوت چیز مورد اقرار است. (القواعد الفقهیه، بجنوردی، ج۳، ص ۳۵) البته اقرار نسبت به دیگران هیچ تاثیری ندارد ولی نسبت به خود اقرارکننده پذیرفته می شود.

نخستین دلیل بر این قاعده آیه ۵۳۱ سوره نساء است که می فرماید: کونوا قوامین بالقسط شهداءلله ولو علی انفسکم؛ به عدالت فرمانروا باشید و برای خدا، شهادت دهید، هر چند به زیان خود باشد.

مرحوم طبرسی در مجمع البیان می نویسد: شهادت انسان به ضرر خود، اقرار به نفع طرف مقابل و به ضرر خود است (مجمع البیان، ج ۳ و ۴، ص ۰۹۱)

در آیه شریفه، گواهی با دو ویژگی قصد قربت و عدم ملاحظه نفع شخصی و قومی، از مصادیق قیام به عدالت به شمار آمده که بیانگر نافذ بودن آن اقرار دارد.

قاعده «اقرار العقلاء علی انفسهم جایز» مفهومی است که از این آیه گرفته شده است. از این رو محقق اردبیلی می نویسد که آیه در اقرار ظهور دارد. (زبده البیان، ص ۲۹۵)

دلیل دوم بر این قاعده آیه ۲۸۲ سوره بقره است که می فرماید: و لا یأب کاتب ان یکتب کما علمه الله فلیکتب و لیملل الذی علیه الحق؛ و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسد و کاتب نباید که در نوشتن، از آنچه خدا به او آموخته سرپیچی کند و مدیون باید که بر کاتب املاء کند.

در این آیه واگذاری املای سند دین به مدیون به ظاهر از نفوذ اقرار وی علیه خودش حکایت دارد، زیرا شخص املاکننده به زبان خود به آن چه بر عهده اوست، اقرار می کند. از این رو علامه طبرسی می نویسد: مدیون می بایست به زبان خود اقرار کند تا آن چه بر ذمه و عهده اوست معلوم و نوشته شود. (مجمع البیان، ج۱ و ۲، ص ۲۸۶)

البته به آیات دیگری چون ۱۱ سوره ملک، ۲۰۱ سوره توبه، ۱۸ سوره آل عمران نیز استدلال شده است که البته به گفته محقق اردبیلی دلالت روشنی بر قاعده اقرار ندارد.

قواعد کاربردی دیگر

قواعد حمل بر صحت به معنای حمل فعل مسلمان بر جهت خوب و صحیح آن و یا حمل فعل دیگران بر تمامیت اجزا و شرایط آن برپایه آیه ۳۸ سوره بقره و ۲۱ سوره حجرات و آیه ۱ سوره مائده و نیز قاعده الزعیم غارم به معنای متعهد شدن به پرداخت مالی است که در ذمه شخصی برای دیگری ثابت شده است و کفالت به معنای تعهد و التزام در مقابل صاحب حق برای احضار فردی که بر وی حق پیدا کرده براساس آیه ۲۷ سوره یوسف و ۶۶ همان سوره و نیز قاعده قرعه این تعیین سهام با شرایط خاص بر پایه آیه ۴۴ سوره آل عمران و قاعده لاضرر یعنی عدم وجود حکم ضرری در قوانین اسلام برپایه آیاتی چون ۳۳۲ سوره بقره و ۶ سوره طلاق، از دیگر قواعد فقهی قرآن است که در زندگی بسیار کاربرد دارد و آگاهی و اطلاع از آنها می تواند در بهبود زندگی اجتماعی و جریان عدالت بسیار تاثیرگذار باشد.

البته قواعد دیگری چون قاعده رهن مقبوض (سوره بقره، آیه ۳۸۲)، قاعده نفی سبیل (نساء، آیه ۱۴۱)، قاعده نفی گرایش به ظالم و همکاری با آنان (هود، آیه ۳۱۱)، قاعده نفی عسر و حرج (سوره حج، آیه ۸۷)، قاعده علیت (رعد، آیه ۲)، قاعده عدم تزکیه (مائده، آیه ۳)، قاعده حجیت بینه (بقره، آیه ۲۸۲ و مائده، آیه ۶۰۱)، قاعده ابطال اعمال عبادی (محمد، آیه ۳۳)، قاعده اسقاط حق (شوری، آیات ۰۴ تا ۳۴)، قاعده اشتراک (انعام، آیه ۹۱ و احزاب، آیه ۱۲)، قاعده اعانت بر اثم و گناه (مائده، آیه ۲)، قاعده الجب (انفال، آیه ۸۳ و سوره زمر آیات ۳۵ و ۴۵ و مائده آیه ۸۳) و چند قاعده دیگر فقهی در قرآن آمده است که نیازمند حوصله و وقت دیگری برای بیان و تبیین آن است. همه این قوانین را می توان یاد گرفت و در زندگی روزمره به کار برد.

سیما و شخصیت محمد (ص)

سیما و شخصیت محمد (ص)

حسن یوسفی اشکوری

 

اشاره: به هر تقدیر و به هر دلیل جدال سختی بر ضد مسلمانان و جهان اسلام در جریان است و در این میان دو رکن دین اسلام بیش از هر چیز مورد حمله و تخریب و دشمنی قرار گرفته اند: شخصیت نبی اسلام به عنوان بنیادگذار این دین بزرگ جهانی و قرآن به عنوان محور ایمان و دین شناسی مؤمنان به این و نیز محور وحدت جوامع اسلامی از آغاز تا کنون. گرچه در این جدال برخی افکار و رفتار ناپسند و نادرست مسلمانان سهم مهمی در برانگیختن دشمنی‌ها و سوء استفاده‌ها دارد اما روشن است که این کینه ورزی‌ها و خشونت‌های گاه بیمارگونه ریشه در عوامل پیچیده غالبا پنهان سیاسی و اجتماعی دارد ه احتمالا بر اهل نظر و تأمل پنهان نیست.

اکنون سیما و شخصیت پیامبر اسلام را تقدیم می کنم. این مقاله فصلی از سیره محمد است در کتاب «تاریخ اسلام و ایران‌قرن اول [تحقیقی در حال نگارش]) که در بخش پایانی زندگی نامة مفصل نبی اسلام این جمع بندی به نگارش در آمده است.

چنان که ملاحظه می شود منابع مقاله ترکیبی است از منابع کهن و جدید و از محققان سنتی مسلمان و غربی مدرن. باید افزود که در زندگی پیامبر برخی ابهامات وجود دارد که در قسمت اصلی (یعنی زندگینامه) به آنها اشاره شده است. این نوشته عمدتا توصیفی‌تحلیلیاست و کمتر به موارد اختلافی اشاره شده است.

 

***

 

سیما و شخصیت محمد (ص)-قسمت نخست

 

 

محمد به عنوان یک پیامبر و بنیادگذار آخرین دین نهادینه شدة تاریخی و آخرین جامعة نوین مذهبی، اهمیت ویژه‌ای در تاریخ عمومی انسان و به ویژه تاریخ اسلام دارد. شخصیت، افکار، تعالیم، منش و به طور کلی گفتار و سلوک فردی و اجتماعی او، پس از تعالیم مستقیم وحی، بیشترین تأثیر را در تکون و تأسیس جامعة اسلامی داشته است. این مجموعه، که بعدها به عنوان «سیرة پیامبر» (سیره النبی) نامیده شد، عبارت است از نوع تفکر، نقش و عملکرد و سلوک حضرت رسول در طول دوران نبوت و رسالت که گاه به آن «روش» نیز گفته می شود.[۱]

 

اهمیت سیره پیامبر برای مسلمانان

اهمیت سیرة پیامبر برای مسلمانان از دو جهت بود: یکی این که قرآن بارها محمد را به عنوان الگوی عملی و نمونه‌های اخلاقی و مثال اعلای دینداری برای مؤمنان معرفی کرده و او را «اسوة حسنه» (احزاب، ۲۱) و دارای خلق عظیم (قلم، ۲۴) دانسته و از مسلمانان خواسته است که از او پیروی کنند (آل عمران، ص ۳۱). و دیگر، تأثیرگذاری عملی و مستقیم و روزمرّة پیامبر بر افکار و کردار و رفتار انبوه مؤمنان در مکه و مدینه. در واقع مسلمانان نخستین «دینداری نظری» و «دینداری عملی» را مستقیما از شخص رسول الله می آموختند و آنها را در زندگی روزانة خود کم و بیش به کار می بستند. در نهج البلاغه بارها (از جمله خطبه ۱۰) به ضرورت پیروی از سیرة پیامبر تأکید شده است. از این رو پس از پیامبر مهم‌ترین چیزی که پس از قرآن مورد توجه و اهتمام مسلمانان قرار گرفت، نقل سیره و سپس حفظ و تدوین و نگارش سیرة نبوی بود. در این فصل، به استناد منابع موجود، به اجمال سیمای ظاهری و بشری محمد و نیز سیما و شخصیت اخلاقی و انسانی و اجتماعی پیامبر را به تفکیک ترسیم و تصویر می کنیم:

 

الف) سیمای ظاهری و شمایل محمد

از امام علی نقل است که «رسول دراز قد نبود و بلندتر از میانه بود. سپید سخت روشن، سری تمام خلقت، پیشانی گشوده، ابروانی گشاده، مژه‌های چشم دراز، پنجه‌های ستبر، چون رفتی چنان بودی که کسی در زمینی شیب می رود». در روایتی دیگر: «مویی نه سرخ و نه سیاه. میان دو ابرو رگی که وقت خشم محتلی [برجسته] شود. بینی بلند که نوری از آن تابان بودی. محاسنی انبوه، دو خد هموار و پرپشت، چشم سیاه، موی تنک، گردن چون گردن آهو سپید، میان دو گوش پهن، پشتی فراخ و با گوشت، خلقتی معتدل، سینه‌ای پهن، شکم و سینه هموار، پستانها را گوشت بسیار نه، بر ساعد و ارش موی تمام، کف دست فراخ، چون نگریستی به جمله سر و گردن نگریستی، پیوسته چشم فرو خوابانده، نظرش به زمین بیشتر بودی که آسمان، اصحاب در پی‌اش بودندی چون رفتی و هر که را دیدی سبق وی در سلام کردن».[۲]در اصول کافی آمده است که امام باقر پیغمبر را چنین توصیف کرد: «پیغمبر خدا رنگش متمایل به سرخی بود، چشمانش سیاه و درشت، ابروانش به هم پیوسته، کف دست و پایش پرگوشت و غیر کوتاه بود و از سفیدی گویا در قالب نقره بود، سر استخوانهای شانه‌اش درشت بود، رشتة مویی از گودی گلویش تا سر نافش کشیده شده و مانند خط میان صفحه‌ای از نقرة درخشان بود و از گردنش تا شانه مانند گلاب پاش نقره‌ای بود، بینی کشیده‌ای داشت که هنگام نوشیدن آب نزدیک بود آب را پس بزند، و چون راه می رفت به جمله متمایل می رفت، مثل این که سرازیر می رود».[۳]و در منابع دیگر[۴]، همین اوصاف و برخی ویژگیهای دیگر آمده است. روشن است که این اوصاف در برخی موارد با هم سازگارند و حتی در مواردی تکرار می شوند اما در عین حال تفاوتها و تعارضها نیز قابل توجه اند.[۵]

 

ب) سیمای اخلاقی و انسانی محمد

مهم‌ترین و معتبرین منبع شناخت «خلق عظیم» پیامبر اسلام، قرآن است. اوصاف و نامهایی که از پیامبر در قرآن ذکر شده است، خطوط اصلی سیما و شخصیت او را روشن می کند: ُامّی (مردمی یا بی‌سواد)[۶]، مُزمّل (در خود خود فرو پیچیده)، مُدثّر (نیز در خود فرورفته)، عبد خدا، نذیر (بیم دهنده)، بشیر (بشارت دهنده)[۷]، مبین (روشنگر)، احمد، محمد (هر دو از ریشه حمد و ستوده شده)[۸]، رحمته للعالمین[۹]، مصطفی (برگزیده)، رؤف، رحیم، صدق (درستی)، نبی (خبر دهنده از غیب یا پیام خداوند[۱۰]، رسول (پیام آورد وحی)[۱۱]، کریم، نور، نعمت، شاهد (گواه – نمونه)، شهید[۱۲]، داعی (دعوت کننده به حق)، سراج منیر (چراغ روشن راه)[۱۳]، طه (بیدارگر)، مُذکّر (پند دهنده) و خاتم النبیین.[۱۴]

مجموعة این اوصاف و توضیحاتی که در برخی آیات قرآن آمده است، پیامبر اسلام را پیشوایی امین، مهربان، راستگو، راستکردار، بخشنده، بزرگوار، زاهد، دلسوز، دعوت کننده به خیر و نیکی، بیدارگر، هدایتگر، متواضع و فروتن، معتدل و میانه رو در تصمیم گیریها و در عین حال مقتدر و قاطع در صورت لزوم، مدیر، مدبّر، دارای اراده‌ای نیرومند، خویشتن دار وصبور، استوار و سیاستمداری با هوش و توانا معرفی می کند.[۱۵] این خلق و خو، همان گونه که همسرش عایشه گفته است[۱۶]، همان «اخلاق قرآن» بود. به ویژه اهمیت این صفات و خصایص زمانی آشکار می شود که بدانیم پیامبر فقط یک رهبر دینی و معلم اخلاق نبود که فقط مردمان را موعظه کند، بلکه او در طول ده سال در مدینه به صورت زمامدار و سیاستمداری بزرگ و پر مشغله ظاهر شد که بیشترین اوقاتش صرف مسایل فکری، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی جاری می شد.[۱۷] به استناد مطالبی که ارباب سیر در خلق و خو و منش و سیرة نبوی (شمایل النبی) آورده اند، برخی از خطوط اساسی شخصیت فردی و اجتماعی پیامبر اسلام را به تصویر می کشیم:

 

۱-زهد و پارسایی محمد

بی گمان محمد یکی از نوادر زمامدارانی است که پیامبرانه و با زهد و پارسایی زیست و هرگز (حتی در مقام قدرت و حکومت) به تکلف و رفاه طلبی آلوده نشد. حتی وی در مدینه و در اوج اقتدار، زاهدانه تر زیست. خود کار می کرد و به گفتة بیهقی در هرحال برای کار آمادگی داشت. شتران و گوسفندان و بزهایی داشت که از آنها برای تغذیه و گذران زندگی استفاده می کرد و خود شخصا آنها را نگهداری می کرد. از دیگران بیگاری نمی گرفت. در لباس و جامه به حداقل قناعت می کرد. تشک او چرمی انباشته از لیف خرما بود. در غذا به حداقل بسنده می کرد و حتی روایات مختلف حکایت از آن دارد که پیامبر بارها و گاه چند روز پیاپی گرسنه می ماند. به شهادت امام علی در نهج البلاغه (خطبه ۱۶۰) وی برای خود سنگی بر سنگ ننهاد و با شکم گرسنه دعوت حق را اجابت کرد. اهل بخشش بسیار بود و غالبا درآمدهایش را انفاق می کرد. پیش از مرگ دستور داد دو یا هفت دیناری که در خانه داشت، انفاق کنند. استدلال او این بود که چگونه خدایم را دیدار کنم که چند دینار پس انداز دارم. تمامی میراث مادی وی عبارت بود از چند پیراهن که بین زنانش تقسیم شد. البته برخی روایات حاکی است که اولا او میراثی باقی نگذاشت. در نهج البلاغه (خطبه ۱۰۶) نیز علی پیامبر را «راهنمای شناخت ذم دنیا و عیبهای آن» شمرده است. وی در همان جا و در توضیح این زهد فوق العاده می گوید «تهیگاه او از همه مردم لاغرتر بود و شکم او از همه خالی تر». این در حالی بود که او می توانست از بیت المال و هدایایی که برای او فرستاده می شد و حتی از درآمد شخصی اش، زندگی بهتری داشته باشد و از این رو خود یک بار به عایشه گفت: «به خدا سوگند اگر بخواهم، خداوند کوههای نقره و طلا در اختیارم می گذارد». همین زهد و پارسایی نبی اسلام بود که بعدها در میان بسیاری از اصحاب و پیروان سرمشق بود و کسانی چون امام علی، که در تمامی جهات برجسته‌ترین شاگرد مکتب نبوی بود، بارها مؤمنان را به پیروی از پیامبر و به ویژه در تأسی از او در زهد از دنیا و پارسایی دعوت کردند (در این مورد بنگرید به سخنان مختلف و متنوع علی در نهج البلاغه).[۱۸]

 

۲-بهداشت و آراستگی محمد

در عین زهد و مصرف اندک، بهداشت و پاکیزگی و آراستگی سر و روی و جامه بسیار مورد توجه پیامبر بود. در واقع از منظر وی زهد و ساده زیستی نه به معنای ژولیدگی و بی‌نظمی لباس و سر و روی بود و نه به معنای تظاهر به نداشتن یا فقر و ناداری و خود را به شکل مصنوعی همرنگ توده‌های فقیر نشان دادن، بلکه به معنای استغنای از وابستگی‌های غیر ضرور از زندگی و لذتها و برخورداری‌ها و در واقع به معنای نوعی زیست و سلوک معنوی و اخلاقی برای تعالی روح و رستگاری برین شمرده می شد؛ چنان که فلسفه دعوت دینی او اقتضا می کرد. سخن مشهور منسوب به او «الفخر فخری»، معنایی جز این ندارد.

مسواک را هرگز فراموش نمی کرد و حتی لحظه‌ای پیش از مرگ نیز آن را از یاد نبرد. به روایتی، وی، پس از خواب و پیش از خواب وضو و مسواک می کرد. این که بوی خوش را در کنار زن و نماز مطرح می کند و می گوید از دنیای شما این سه چیز را برگزیده ام، حکایت از توجه پیامبر به آراستگی ظاهر می کند. او همواره از عطر استفاده می کرد و بوی خوش داشت و به آن شناخته می شد. شانه و آئینه و روغن (برای موی سر) و مسواک و سرمه پیوسته (حتی در سفر) به همراه داشت. در واقع، زهد و پارسایی و قناعت و پاگیزگی و آراستگی و بهداشت – جمال و بهداشت باطن و ظاهر – به صورت منطقی و شگفت انگیزی به هم آمیخته بود. وی حتی کمتر حاضر بود با کسانی که به نظامت توجه نداشتند، روبرو شود.[۱۹]

 

۳-رفتار محمد در خانه

طبق نقل مشهور محمد هنگام وفات، ۹ زن در خانه داشت. در کنار مسجد، خانة پیامبر بود، ۹ حجره ساده و چوبین و گلین و مسقف به شاخ و برگ نخل که هریک مربوط به یکی از زنان وی بود. ظاهرا این اتاقکها تا زمان عبدالملک مروان و به روایتی تا زمان عمربن عبدالعزیز (پایان قرن اول) برپا بود.[۲۰] پیامبر در خانه رفتاری نیکو داشت و با زنان و کنیزان خود به مهر و محبت و گذشت رفتار می کرد. از حسین بن علی روایت شده است که فرمود از پدرم علی در بارة خلوت و حالات رسول خدا در منزل سئوال کردم، فرمود: پیامبر وقت خود را در خانه به سه بخش تقسیم می کرد، یک بخش برای عبادت، بخش دیگر برای خانواده و بخش دیگر اختصاص داشت به کارهای خصوصی اش. به روایت عایشه، وی جامه‌اش را خود می شست و وصله می کرد و کفشش را خود پینه می دوخت، گوسفندهایش را خود می دوشید و کارهای شخصی‌اش را خود انجام می داد. البته با استفاده از وقت اختصاص یافته به امور شخصی، اصحاب نیز به دیدارش می آمدند و با وی به گفتگوی می نشستند. عایشه می گوید، پیامبر در منزل همواره لبخند بر لب داشت و در کار خانه به خانواده کمک می کرد. هرگز از طعام خرده نمی گرفت، اگر اشتها داشت و غذایی را دوست می داشت، می خورد و گرنه آن را کنار می گذاشت. اصولا پیامبر زنانش را بسیار دوست می داشت و با نهایت محبت و عشق با آنان رفتار می کرد و دیده نشده که با آنان به خشونت رفتار کرده باشد. ماجرای افک عایشه (ماجرای پر سر و صدایی که در جریان جنگ بنی المصطلق رخ داد و موجب متهم شدن وی گردید و در جای خود به تفصیل گزارش شد) نمونة بارزی از این نظر است. زمانی که عایشه مورد اتهام قرار گرفت و فضای شهر از این خبر پر شد و به نظر می رسید که پیامبر نیز تحت تأثیر قرار گرفته و حداقل به همسر جوان و زیبا و محبوبش مشکوک شده، اما واکنش وی صرفا سکوت و خودداری از سخن گفتن با همسر بود و کمترین خشونتی، حتی لفظی، نیز علیه عایشه به کار نبرد. این در حالی بود که مردان عرب در این مورد تعصب تمام به خرج می دادند و چنین نسبتی‌ای بسا به سادگی می توانست به قتل زن متهم منتهی شود؛ رخداد تلخی که امروز تحت عنوان «قتلهای ناموسی» شهره است و هنوز هم حتی در بلاد غرب نیز گاه رخ می دهد. این که وی فرمود از دنیا زن و بوی خوش را دوست می دارد، حکایت از عشق و علاقة او به همسرانش دارد.[۲۱] در این میان گرچه به برخی از زنانش، به دلایلی، دلبستگی بیشتری داشت، اما بین زنان به عدالت رفتار می کرد و کوشش او این بود حق کسی در امور مختلف ضایع نگردد.[۲۲] با این که عایشه پس از خدیجه محبوب‌ترین زن در نظر او بود، اما به روایت ابن سعد، گاه برای آمدن به خانه عایشه از زنان دیگر اجازه می گرفت. زنان و اعضای خانوادة رسول نیز، تقریبا مانند خود او، زاهدانه زندگی می کردند و گاه این امر موجب مشکلاتی می شد و از این رو خداوند یک بار در همین زمینه با نزول آیة ۲۷ احزاب، زنان پیامبر را از زینت و رفاه مادی و دنیا پرستی برحذر داشت.[۲۳] اگر نگرش مردمان عرب در آن روزگاران نسبت به زن و چگونگی برخورد مردان با همسرانشان در نظر آورده شود، اهمیت رفتار محمد در خانه و با زنان و فرزندان، آشکارتر می شود و بدین ترتیب تحولی که اسلام در ارتباط با ارزش و حقوق زن در آن مقطع تاریخی ایجاد کرد، روشن می گردد. اصولا رفتار و سلوک شخصی محمد در خانه و در ارتباط با زنان، خود عامل مهمی در بهبود وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان در شبه جزیرة عربستان و تا حدودی در فقه اسلامی شد.

از آنجا که چند همسری محمد از گذشته تا کنون همواره مورد پرسش بوده و غالبا از منظر نقد بر آن نگریسته شده و حداقل آن را با شخصیت اخلاقی و عدالت طلبانه و برابری خواهانه او ناسازگار شمرده اند، در اینجا در حد مختصر در چرایی آن تأمل می کنیم.

از دير باز يكي از پرسش‌هاي مهم در سيره نبوي، مسأله ازدواجهاي مكرر پيامبر اسلام در مدينه است. به ويژه زماني اين پرسش جدي‌تر مي‌شود كه مي‌بينيم پيامبر جواني و ميان سالي را با يك همسر، آن هم زني بيوه و دو همسر ديده، گذرانده ولي در ثلث آخر عمرش پياپي ازدواج كرده و پيوسته بر اعضاي زنانش افزوده است.اگر سال هفتم هجرت را سال پايان ازدواجهاي پيامبر بدانيم، پس از خديجه در طول سيزده سال وي حداقل ده همسر (سوده، عايشه، زينب، حفصه، ام‌سلمه، زينب دختر خُزيمه، جُويريه، صفيّه، ام‌حبیبه و ميمونه) و دو كنيز (ماريه و ریحانه) اختيار كرده است. يعني تقريباً هر سال يك همسر جديد. البته اگر زنان مطلقه و يا به دلايلي درگذشته و قبل از آمدنشان به خانه پيامبر را به شمار آوريم، هر سال به دو همسر نيز مي‌رسد. اين پرسش مطرح است که دليل با دلايل اين همسرگزيني‌ها و چند همسري‌چه بوده است؟

در تحليل اين پديده، از گذشته تا كنون، دو ديدگاه متناقض و كلي وجود دارد، گروهي از تحليلگران و تاريخ نگاران اين تعدد ازدواجها را كاملاً و يا عمدتاً برآمده از كامجويي جنسي و زن دوستي مفرط پيامبر دانسته‌اند (كه البته اينان غالباً از اغراض و تعصب خالي نيستند)، و در مقابل شماري از مورخان و به ويژه مؤمنان نظريه نخست را مردود دانسته و دلايل اين چند همسري را به مقتضاي شرايط و صرفاً بنا به مصلحت انديشی ‌هاي سياسي و اجتماعي و حتي به سود زنان تفسير و تحليل كرده و مي‌كنند. گروه اول فارغ از نگاه درون ديني و يا باورهاي ايماني (و البته گاه با اهداف معين)، با استناد به برخي از گزارش‌هاي تاريخي و به ويژه روايات موجود در تاريخ‌ها و سيره‌ها و حتي آيات قرآن (مانند ماجراي زينب دختر جحش و همسر زيد) و يا جواني و زيبايي بیشتر زنان پيامبر، حداقل دليل اصلي اين همسر گزيني‌ها را علاقه وافر به زن و كامجويي دانسته‌اند.

گروه دوم نيز با استناد به برخي از آيات قرآن و گزارش‌هاي تاريخي و نيز با تكيه به برخي از استدلالهاي كلامي و ايماني (مانند عصمت و خير‌خواهي براي ديگران)، مدعيات منتقدان را مردود و نادرست اعلام كرده و گفته‌اند كه پيامبر اين زنان را فقط و فقط به مقتضاي مصلحت و حكمت از جمله پيوند با قبايل بزرگ و با نفوذ و كاستن از درگیري و جنگ با آنان در نهايت اقداماتي به سود اسلام و مسلمانان اختيار كرده است.

اما واقعيت اين است كه امروز پس از چهارده قرن و گسست بزرگ اطلاعاتي از حوادث و تحولات عصر نبوت در قرن نخست و دوم هجری و حداقل بي‌اطلاعي از جزئيات رخدادها و شرايط مكه و مدينه در اواسط سده هفتم ميلادي، نمي‌توانيم داوري درست و همه جانبه‌‌اي از حادثه‌اي مانند ازدواجهاي يك شخصيت ديني-سياسي چون پيامبر اسلام در مدینه عربستان داشته باشيم، به ويژه بايد توجه كرد كه بخشي از آن ماجراها به زندگي شخصي و لاجرم انگيزه‌ها و نيت‌ها و حالات فردي باز‌مي‌گردد و روشن است كه امروز از پس قرون تشخيص درست آن تقريباً ناممكن است. اما به استناد مستندات تاريخي و قرآني مي‌توان گفت كه عنصر مصلحت انديشی به نفع برخي زنان و يا به سود نهضت اسلام و مسلمانان هم در برخي همسر گزيني‌هاي پيامبر قابل تشخيص است اما تمام اين ازدواجها را در چنين بستري تحليل كردن دشوار به نظر مي‌رسد.

خيلي سريع نگاهي دوباره به چگونگي همسرگزيني‌هاي پيامبر بيفكنيم تا تحليل آسان‌تر باشد. از ازدواج نخست يعني پيوند با خديجه عبور مي‌كنيم كه وضعيت استثنايي و تا حدودي طبيعي دارد و طبعا محل مناقشه هم نيست. ازدواج با سوده نيز خيلي بحث ندارد. او زني بيوه و احتمالا ميان سال بود، هر چند كه در هر حال حداقل نيمي از عمر پيامبر را داشته، و از زيبايي و طراوت جواني نيز بهره‌اي نداشت. احتمالاً پيامبر او را صرفاً به خاطر نگهداري از فرزندانش و رسيدگي به امور خانوادگي‌اش انتخاب كرده بود. به او علاقه‌اي هم نداشت. حتي، چنانكه گفته شد، پيامبر تصميم گرفت او را طلاق دهد كه او در ازاي گذشت از نوبتش به سود عايشه مانع اين كار شد. شايد بتوان گفت ازدواج با سوده، آن هم در زماني كه عايشه نوجوان را به عنوان نامزد عقدي‌اش دركنار خود مي‌ديد، صرفاً به اقتضاي حفظ و مصلحت خانواده‌اش بود و نگهداري او نيز به انگيزه انساني و حرمت اخلاقي ممكن شد. اما ازدواج با عايشه با چه مصلحتي صورت گرفت؟ با فرض صحت سن ازدواج عایشه می توان گفت اين كه پيامبر بالاتر از پنجاه سال دختر شش يا هفت ساله را به عقد خود درآورد[۲۴]، مي‌تواند با عادي و عرف بودن آن در آن زمان توجيه شود (به ويژه كه در آن زمان كسي بدان اعتراض نمي‌كند)، اما آيا با وجود داشتن همسر (سوده) وگرم بودن فضاي خانواده، توجیهي و مصلحتي در ازدواج با عايشه وجود داشت؟ گفته شده است كه انگيزه پيامبر پيوند با ابوبكر، دوست قديم و يا شفيق وی، و خاندان محبوب بنی تیم بود. ممكن است چنين هم بوده باشد اما اولاً اثبات آن آسان نيست و از این رو نمی توان بر آن انگشت تأکید نهاد و ثانياً اين انگيزه به صورت فرضي براي اكثر ازدواجهاي آدميان ديگر هم مي‌تواند مطرح باشد و ثالثاًً اين انگيزه با انگيزه‌هاي ديگر مانعه‌الجمع نيست. درعين حال سوده و عايشه را به دليل نخستين ازدواجهاي پس از خديجه، مي‌توان تا حدودي طبيعي و عادي دانست، اما در مورد حفصه دختر عمر چه مي‌توان گفت؟ با توجه به چگونگي اين ازدواج، به احتمال قوي پيامبر به انگيزه دلجويي از زني جوان و بيوه كه همسرش را كه يكي از سرداران مجاهد اسلام بود از دست داده بود و پريشان حال بود و نيز به قصد استمالت از عمر كه پاسخ منفي دو دوستش ابوبكر و عثمان را در مورد پيشنهاد ازدواج حفصه با آنان شنيده بود، خود از حفصه خواستگاري كرد. اما باز بايد گفت كه اين انگيزه درست و انساني به معناي نفي ضروري انگيزه‌هاي ديگر نيست. درباره زينب دختر خزيمه چيز زيادي نمي‌دانيم و لذا نمي‌توان داوري كرد. ماجراي انتخاب ريحانه يكي از اسيران بني‌قريظه نيز چنين است. ظاهراً هيچ دليل موجهي از نظر اجتماعي در اين مورد به چشم نمي‌خورد.

ماجراي ازدواج با زينب دختر جحش نيز به دليل انتساب آن به خداوند چندان جاي چون و چرا ندارد. به عبارت دیگر در این مورد به تصریح قرآن وضعیت خاص و غیبی مطرح شده که از منظر یک مورخ امکان تحقیق در آن نیست هرچند که از منظر ایمانی مقبول می نماید و حداقل در تعلیل آن ناچار مؤمنانه سکوت رواست. در مورد جُويريه نيز مي‌توان به انگيزه كمك مادي پيامبر به آن دختر اسير استناد كرد اما اين دليل نيز چندان موجه نمي‌نمايد و حداقل با انگيزه‌هاي شخصي ديگر معارض نيست. اما در مورد انتخاب صفيه دختر حُيّي‌بن اخطب گيورگيو گفته است[۲۵]که محمد براي بهبود مناسبات مسلمانان و ساكنان يهودي خيبر، صفيه را به زني گرفت. مي‌تواند چنين هم باشد، اما نمي‌توان به سادگي آن را اثبات كرد و حداقل دلايل ديگر را كاملاً منتفي شمرد. در مورد ام‌حبیبه، با توجه به شرايط آن زن بي‌پناه با فرزند خردسالش در غربت حبشه، انگيزه انساني كاملاً آشكار است.[۲۶]در مورد ماريه بايد گفت كه گرچه او يك كنيز اهدايي بود و ملك محمد شمرده مي‌‌شد اما، چنان كه خواهرش شيرين را به کسی بخشيد، مي‌توانست او را هم ببخشد. در این مورد هیچ مصلحت و تدبیری قابل تصور و تصدیق نیست. در مورد ميمونه مي‌توان گفت كه مسأله مصلحت انديشی در آن دخالت داشت. گيورگيو[۲۷]مي‌گويد: «ازدواج محمد با ميمونه يك اقدام سياسي برجسته به شمار مي‌آمد. براي اين كه ميمونه هشت خواهر داشت كه همه زوجه رجال برجسته مكه بودند و محمد بعد از ازدواج با هفت تن خويشاوند مي‌‌گرديد. ابن‌هشام و ابن‌جيب مي‌گويند هركه با ميمونه ازدواج مي‌كرد خويشاوند تمام سكنه مكه مي‌شد. ضمناً ميمونه عمه خالد‌بن وليد هم بود».[۲۸]

جمع‌بندي و تحليل ما در اين قسمت اين است كه ازدواجهاي مكرر پيامبر قطعاً داراي انگيزه‌‌هاي اجتماعي و سياسي هم بود، اما به احتمال بسیار زیاد انگيزه‌‌هاي شخصي نيز غايب نبوده است. دو نكته در اين زمينه قابل توجه و تأمل است. يكي اين كه تمام ازدواجها را نمي‌توان به مصلحت انديشی هاي اجتماعي و سياسي منسوب كرد، ديگر آن كه اثبات شئ نفي ماعدا نمي‌كند، منطقاً مي‌تواند دلايل شخصي و اجتماعي هردو وجود داشته باشد. البته در اين ميان عشق به معناي دقيق كلمه و حداقل به معنايي كه عارفان گفته‌اند و به آن «عشق افلاطوني» گويند، در پيامبر نسبت به زنانش ديده نمي‌شود، اما از مجموعة حوادث چنين استنباط مي‌شود كه پيامبر علاقه وافري به جنس مونث داشته و شايد از توان جنسي بالايي هم برخوردار بوده است.[۲۹]در آن سخن مشهور كه من از دنياي شما سه چيز را برگزيده‌ام: زن، نماز، و عطر را[۳۰]، به صراحت به اين علاقه اشاره شده و در برخی گزارشهای تاریخی نیز نمونه هایی از توجه و دلبستگی وی به نشاط و زیبایی زنان دیده می شود. نزول آيه ۵۲ سوره احزاب مؤيد اين نظر است: «لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَّقِيبًا »[۳۱] اين آيه پس از نه همسر بوده است. گرچه گفته شده است اين فرمان با فرمان ديگر در آيه ۵۰ كه مي‌گويد «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي . . .» نسخ شده است.[۳۲]در روايتي از امام صادق گفته شده است كه اين آيه اشارتي است به محرمات مورد اشاره در آيه ۳۳ سوره نساء. به هرحال حتي اگر آيه نسخ هم نشده باشد، باز اجازه كنيز داشتن بر پيامبر مجاز بوده است.

اين ملاحظات البته اكنون مورد استناد ما نيست، بلكه تكيه بر اين جمله است كه مسأله شيفتگي پيامبر نسبت به زنان، در آيه تصريح شده است. به ويژه جز خدیجه و عایشه تمام زنان پيامبر بين ۱۶و۳۰ سال داشته‌اند و تقريباً همه را به زيبايي و طراوت توصيف كرده‌اند. با توجه به اين‌كه به استناد آیات فراوان قرآن عصمت مطلق پيامبران مقبول نیست، اين خصوصيت در پيامبر، حتي اگر مطلوب به نظر نرسد، خلاف عصمت به معنايي درست و معقول آن[۳۳]، نيست.[۳۴] زيرا كه در اين مورد خلاف بخش شرعي صورت نگرفته است. اما اين كه تعدد زوجات پيامبر ويا جواز آن تحت شرايطي در قرآن، به عنوان يك اصل ديني و جاودانه مؤيد جواز چند همسري باشد، هرگز چنين نيست.

 

به هرحال فكر مي‌كنم با تكيه بر دو فرضیه، در این مورد مشكل غير قابل حل و حتي ابهامي وجود نخواهد داشت. يكي بشر بودن پيامبر که به تصریح قرآن خود آن همه بر آن تأکید داشت، و ديگر، زماني- مكاني ديدن احكام ديني و فهم و تحليل سيره نبوي در بستر شرايط و واقعيات زمانه.[۳۵]

 

 

ادامه دارد ....

 

--------------------------------

 

 

[۱] . در مورد توضیح لغوی و مفهومی سیره بنگرید به: لسان العرب، مفردات راغب، المنجد و سیره نبوی اثر مرتضی مطهری.

[۲] . خرگوشی، شرف النبی، ص ۵۷

[۳] کلینی، اصول کافی، جلد ۲، ص ۳۳۰

[۴] . از جمله طبقات ابن سعد، جلد۲ (۱)، ص ۱۲۱ و دلائل النبوه بیهقی، جلد ۱، ص ۱۲۵

[۵] . خانم آرمسترانگ (محمد پیامبری برای زمان ما، ترجمه فرهاد مهدوی، ص ۳۴) نیز در توصیف شمایل محمد می نویسد: «او از چهره‌ای زیبا، بدنی به هم پیچیده و نیرومند و قد و قامتی متوسط برخوردار بود. موهایی پرپشت و مجعد، ریشی خوش فرم، قیافه‌ای به شدت درخشان و لبخندی عمیقا گیرا داشت که در همه منابع به آن اشاره شده است. او در هرکاری که انجام می داد، قاطع و مصمم بود. آنگاه که آهنگ انجام کاری داشت، هرگز پشت سرش را نگاه نمی کرد حتی اگر ردایش به بوته‌ای گیر می کرد. وقتی می خواست با کسی صحبت کند، عادت داشت تمام بدنش را به سمت او بچرخاند و او را تمام رخ، مخاطب قرار دهد. به هنگام دست دادن با کسی، هرگز دستش را عقب نمی کشید.»

از آنجا که این گزارش‌ها حدود دو قرن بعد در منابع مکتوب آمده است، از نظر صحت و سقم و افزایش و کاهش، باید با احتیاط تلقی شوند (مانند دیگر گزارش ها). به ویژه گزارش منسوب به امام باقر، در صورت صحت و کمال خبر، از کسی است که اساسا نیایش را ندیده و حدود نیم قرن پس از پیامبر زاده شده است. البته او قطعا این اوصاف را از زبان پدرانش شنیده است. نیز این نکته کاملا قابل توجه و تأمل است که اوصاف شمایل پیامبر اسلام تا حدود زیادی «مؤمنانه» توصیف شده و ستایش از جملات و تعبیرات کاملا آشکار است.

 

[۷] . در قرآن در چهار آيه ( بقره/ ۲۱۳، نسا، ۱۶۵، انعام/۴۸ و كهف ۴۶) از پيامبران به عنوان مبشرين ياد مي‌كند و از پيامبر اسلام درچهار مورد (بقره ۱۱۹، سباء/۲۸ فاطر/ ۲۴ و فصلت/۴ ) با عنوان مبشّر و نذير و در پنج مورد (اسراء ۱۰۵، احزاب/۴۵، فتح ۸ ، فرقان/ ۵۶ و صف ۶) با عنوان مبشراً و نذيراً (جز در مورد آخر كه نذير نيامده) سخن رفته است. در آيه ۴۹ سوره حج به پيامبر گفته شده است: «قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ » درباره نوح هم آمده است. ظاهراً در آياتي چون آيه ۱۹ مائده آمده است «... فَقَدْ جَاءكُم بَشِيرٌ وَنَذِيرٌ ... » قرآن نيز به اين صفت متصف شده است.

و اما معناي بشير و نذير همان معناي متبادر در ذهن است كه عبارت است از « بشارت دهنده » و « بيم دهنده » درباره مفهوم نذير و انذار گفته‌اند: «انذره باالامر انذارا، اعلمه و حذّره و خوّفه» ظاهراً ترديد نيست كه متعلق

بشارت و انذار، بشارت به ايمان و رستگاري و يا بهشت و فرجامي خوش است و انذار و تنذير بيم دادن از گمراهي و سقوط و جهنم. چنان كه در آيه ۴۵ سوره انبیاء گفته شده است: «... أُنذِرُكُم بِالْوَحْيِ ... ».

[۸] . محمد چهار بار در قرآن آمده است: آل عمران/۱۴۴، احزاب/ ۴۰، محمد/۲ و فتح/۲۹

[۹] . در سوره انبیاء آیه ۱۰۷ خطاب به پیامبر آمده است : «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ ». گر چه این توصیف بیشتر در حوزه فلسفه بعثت قابل طرح است اما به دلیل مضمون و اهمیت آن در طول تاریخ پیامبر ملقب به « رحمه للعالمین » شده است و به همین دلیل در شمار عناوین توصیفی حضرت رسول آورده شد.

 

[۱۰] . در آیه ۱۵۷ سوره اعراف اصطلاح « نبی امّی » آمده است : «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ ... » و در آیه ۱۵۸ همین سوره و نیز در آیه ۲ سوره جمعه آمده است : «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا ... »

منظور از «امی » و«امیّین » چیست؟ جوادعلی (جلد ۸، ص ۱۰۵) می گوید برخی خاورشناسان گفته اند که امی معرب از واژه «کُوی» مفرد و جمع «کوییم» است. اما معنای مشهور آن است : کسی که خواندن و نوشتن نمی داند. ظاهراً آیاتی چون آیه ۲۸ بقره و ۱۵۷ اعراف مؤید این نظر است. ۷۸ بقره : «وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَ يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ ... » ۱۵۷اعراف نیز«... الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ ... » .نیز گفته اند «امی» به معنای غفلت و جهالت و یا شخص « قلیل المعرفه » است. برخی گفته اند، امی منسوب است به امتی که خواندن و نوشتن نمی دانند چنانکه می گویند : عامی. رأی دیگر این است که امی منسوب است به «‌ام القری» (مکه). نظر دیگر این است که امی منسوب است به «ام» یعنی مادر. به گفته قاموس قرآن طباطبایی چنین نظری دارد. در این معنا «امی» کسی است که مادرش او را برای تربیت از خود جدا نکرده است. علی طهماسبی هم همین نظر را دارد اما با این توجیه که پیامبراسلام امی است و نسب به هاجر می برد که از طریق او فرزندش اسماعیل اعراب سامی در عربستان و حجاز پدید آمدند. ایزوتسو می­گوید، قرآن به طور کلی نوع بشر را به دوگروه «اهل کتاب» و «امیون» تقسیم می کند. گروه اول یهودیان و مسیحیان بودند و گروه دوم اعراب بدوی بت پرست. «... وَقُل لِّلَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ وَالأُمِّيِّينَ ... ». (آل عمران / ۲۰) گروه اول را پیشرفته می دانستند و گروه دوم را عقب مانده. ظاهراً یهودیان غیر خود را امی می دانستند چنانکه آیه ۵۷ سوره آل عمران مؤید این نظر است : «... لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ ...». در این صورت منظور آن است که حضرت رسول از اعراب بی‌فرهنگ و عقب مانده برخاست و کتاب آورد و منشاء ترقی و پیشرفت اعراب شد.

جوادعلی (جلد ۸، ص ۶۲ – ۹۳) می نویسد از برخی آیات قران (از جمله اقراء و ۴۸ عنکبوت) و برخی احادیث و راوایات تاریخی چنین بر می آید که پیامبر اسلام خواندن و نوشتن می دانست. بخاری آورده است که قرارداد حدیبیه را پیامبر با دست خود نوشت. نیز در سیره ابن هشام روایتی در این باب آمده است. نیز این روایت که پیامبر زمانی که بیماری‌اش قوت گرفت فرمود: کاغذ و دوات بیاورید تا چیزی بنویسم تا پس از این گمراه نشوید. نیز ابوبکر روایت کرده است که پیامبر در بیماری‌اش کاغذی و دواتی خواست و بر آن نام خلیفه پس از خودش را نوشت. این روایات به روشنی حکایت از قدرت و امکان نوشتن پیامبر دارد.

به هرحال می توان چنین تصور کرد که محمد خواندن و نوشتن می دانست اما خود معمولا چیزی نمی نوشت و این البته به دلیل خاص بود. آیه ۴۸ سوره عنکبوت مؤید روشنی بر آن است: «وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ ». دلیل این عدم کتابت و ندانستن خط صریحاً این دانسته شده است که مخالفان در حقانیت وحی تردید نکنند.

[۱۱] . از عناوین مشهور قرآنی محمد، « رسول » و عنوان « رسالت» است. رسول و رسالت در لغت به معنای برانگیختن و مأموریت یافتن و ابلاغ پیام در سطح آشکار و عموم است. در قرآن پیامبر اسلام و شماری از پیامبران « رسول » خوانده شده است. در قرآن با اشتقاقاتی چون ارسال، ارسلنا، ارسلناک، نرسل، ارسلناه، لنرسلن، ارسله، ارسلتم، ارسلت، ... مسأله رسالت آمده است. فقط واژه رسول ۱۱۶ بار در قرآن دیده می شود اما گاه نیز رسول به معنای لغوی آن آمده و لذا به فرشتگان نیز رسول گفته شده است: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ » (الحاقه / ۴۰)

از قرآن به روشنی استنباط می شود که بین نبی و رسول فرق است. از جمله آیات ۵۱ مریم : « وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا و َكَانَ رَسُولًا نَّبِيًّا » و نیز آیه ۵۲ سوره حج : «و َمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى ...» اما در تفاوت آن دو گفته اند که نبی صرفاً پیام آور است اما رسول هم پیام آور است و هم مأمور تبلیغ پیام و رسالت در سطح عموم و در واقع پیامبر دارای نوعی رسالت اجتماعی است و لذا اول نبوت است و بعد رسالت. در واقع همان «يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ / قُمْ فَأَنذِرْ » (مدثر/ ۲) یا «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» (شعراء/ ۲۱۴) مرحله رسالت است که پس از نبوت قرار گرفته و لذا عام تر است. قاموس قرآن به استناد روایتی معتقد است که نبی آن است که در خواب ملک را می بیند و صدا را می شنود و رسول ملک را آشکارا می بیند و با او سخن می گوید.

[۱۲] . از عناوين توصيفي پيامبر يكي «شاهد» است و ديگري «شهيد». در سه آيه از قرآن حضرت رسول با عنوان شاهد ياد شده است: ( احزاب / ۴۵، فتح ۸ و مزمل/۱۵ ). و اما در دو جا به پيامبر شهيد گفته شده است: ( بقره/۱۴۳ و حج / ۷۸). «... لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ و َيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ... ».

شهيد و شاهد كه هر دو داراي يك معنا و مفهومند، به طوركلي به معناي گواه (=گواه بر حق) ، آگاه بر امور، نمونه (= الگو)، حاضر و ناظر بر جريان هستند. اين عنوان در باره خداوند « ... قُلِ اللّهِ شَهِيدٌ بِيْنِي وَبَيْنَكُمْ ... » (انعام / ۱۹) و « ... وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ» (سباء/۴۷) و نيز به امت اسلام « وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ ... » ( بقره/۱۴۳) و به پيامبر اسلام اطلاق شده است. معناي لغوي و مفهومي آن در همه جا يكي است اما درباره پيامبر تمام معاني ياد شده صادق است. مجمع اللبيان مي‌گويد: «مؤيدا الذين اليكم»

[۱۳] . در ادامه آیه ۴۵ سوره احزاب پیامبر «سراج منیر» خوانده شده است. با توجه به اینکه قرآن نور دانسته شده (مائده / ۱۵) و به طور کلی هدایت الهی به وسيله نور مطرح شده « ... يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء ...» (نور/ ۳۵) ، ناميدن پيام‌آور و حامل پيام نور يعني قرآن به سراج منير يعني چراغ تابان و يا خورشيد درخشان كاملاً طبيعي و قابل فهم و درك است. مفهوم سخن اين است كه پيامبر با چراغ نورپاشي وحي و قرآن، راه تاريك زندگي آدمي را روشن مي‌كند. ضمناً گفته شده است‌كه سراج همان «چراغ» فارسي است كه معرب شده است. در اين صورت احتمالاً چراغ، « چراگ » بوده و « گ » به « غ » تبديل شده و سپس به « ج » بدل شده است. ولي روشن نيست كه چرا « چ » به جاي « ج » به « س » مبدل شده است.

[۱۴] . فهرست فوق بر گرفته است از خرگوشی (ص ۱۰۵). البته بیهقی (دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۱۲-۱۱۳) نام هایی چون حاشر ((یعنی این که در رستاخیز حشر مردم با اوست)، ماحی (یعنی خداوند وسیله او گناهان کسانی را که به او ایمان آورده اند محو می کند) و یس را نیز ذکر کرده است.

از عناوین و القاب پیامبر اسلام «خاتم النبیین» است. در سوره احزاب آیه ۴۰ آمده است : «مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ ...» گر چه گفته شده است که در برخی قرائت ها «خاتِم» آمده است اما در قرآنها عموماً «خاتَم» آمده است. اگر خاتِم بود تردیدی بر دلالت آن بر مقام خاتمیت پیامبر نبود اما چون خاتَم آمده برخی گفته اند که خاتَم به معنای انگشتر است و لذا تفسیر کرده اند که پیامبر اسلام زینت و شکوه پیامبران است اما از آن خاتمیت و ختم نبوت مستفاد نمی شود. در پاسخ گفته شده که در گذشته انگشتر مهر هم بوده و مهر را در پایان نامه ها می نهاده اند و این به معنای ختم نبوت است و پیامبر اسلام هم پایان دهنده سلسله انبیاء و ادیان است.

قابل توجه این که مانی نیز خود را همان «فارقلیط» یعنی همان کسی که عیسی به آمدنش بشارت داده می دانست و می گفت او «خاتم پیامبران» است. حتی او در کتاب «شاپورگان»ش خود را «مُهر پیامبان» می شمارد. دکره، فرانسوا، مانی و سنت مانوی، ص ۷۱

درباره فصل ختم نبوت در جای دیگر اشارتی خواهد شد.

در مورد این عناوین و اوصاف جز قرآن، بنگرید به «دلائل النبوه» ص ۱۱۲ و «شرف النبی» ص ۱۰۵

[۱۵] . در مورد شخصیت و سیمای انسانی و اخلاقی ممتاز و متمایز محمد در منابع شرق شناسان سخنان فراوان و قابل توجهی دیده می شود که من به دلایلی چندان مشتاق نیستم از آنها بیش از حد نیاز استفاده کنم. علاقه مندان می توانند به منابع مختلف در زبانهای اصلی و یا ترجمه به فارسی و عربی مراجعه کنند. یکی از منابع تقریبا متأخر اروپایی کتاب «تاریخ اسلام و عرب» اثر مشهور گوستاولوبون فرانسوی است. وی در جای جای کتاب خود به مناسبتی به این مشخصات ممتاز اشاره کرده و برخی اقوال شرق شناسان غربی را نقل کرده است. از جمله در بخش ویژه کتاب «ص ۱۱۸-۱۲۷). به عنوان نمونه به سخنی از نویسنده‌ای به نام «بارتلمی سن هیلر»، که از وی به عنوان «از مورخین مشهور معاصر» یاد می کند، در باره منش و شخصیت اخلاقی و فردی محمد می آورد: «پیغمبر اسلام از حیث عقل و فهم، خدا پرستی، رحم و انصاف بر تمام معاصرین خود تفوق و برتری داشته است. حکومتی که او برای خود حاصل نمود مبنی بود بر مزایا و فضائل نفسانی خویش و مذهبی را که اشاعت داد آن مذهب برای اقوامی که آن را قبول نمودند یک نعمت بزرگی گردید . . .این مذهب . . . حقایق تازه‌ای بود که او آنها را به تمام عالم ظاهر و آشکار ساخت».

[۱۶] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۸۹

[۱۷] . البته باید گفت که در منابع تاریخ و سیره، مواردی در گفتار یا رفتار پیامبر وجود دارد که با مجموعه افکار و سنت و سیره نبوی و به ویژه با اصول خدشه ناپذیر اندیشه دینی و سنت اخلاقی و رفتاری وی آشکارا مغایر و در تعارض است. در چنین مواردی چه می توان گفت؟ در اینجا جای تحقیق و داوری در این موارد نیست اما اجمالا می توان گفت که بر اساس قواعد منطقی نقد و تحلیل منابع و اسناد و معیارهای بازخوانی‌های منابع تاریخی، موارد معارض با مسلمات و محکمات تاریخی و یا عقاید و اصول دینی، یا از اساس و بنیاد جعل و برساخته‌های بعدی است که به انگیزه‌های کم و بیش شناخته شده گفته شده و یا در گزارش‌های تاریخی آن باز هم به دلایل اجتماعی خاص و آشنا، با تحریف لفظی و معنوی گزارش شده اند. به هرحال چنین مواردی جای بحث و ماقشه دارند که در جای خود بدانها اشاره شده است. عیار ما (مای مسلمان و نیز پژوهشگران تاریخ اسلام و سیره نویسان قدیم و جدید) متن قرآن است چرا که این متن کهن‌ترین و معتبرترین و اجماعی‌ترین سند دینی و تاریخی مسلمانان و تاریخ فکر و فرهنگ اسلامی است. به دلایل مختلف، قطعا گزارش‌های معارض قرآن، مردود و غیر قابل تأیید هستند.

[۱۸] . نیز بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۴۷ و ۱۶۴

نیز: ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۹۵

[۱۹] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۱۱۲ – ۱۱۳

نیز: بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۵۵

[۲۰] . در مورد این حجره‌ها در برخی منابع شرحی با ذکر جزئیات آمده است. ظاهرا در این زمان خانه و یا اتاقهای همسران پیامبر دیوار وجود نداشت و حجره‌ها با پرده‌ای از موی سیاه از هم جدا می شدند. از جمله بنگرید به: ترکاشوند، حجاب شرعی در عصر پیامبر، ص ۲۵۱-۲۵۵ و منابع ایشان از جمله ابن سعد، جلد اول، و دیگر منابع. و به گزارش دیگر منظور از واژه حجره و در آیه حجرات نه به معنای اتاق و خانه بلکه عبارت از پرده هایی (حصیری، ساخته شده از الیاف درخت خرما)ست که پیامبر روبروی در هر یک از اتاقهای همسرانش نصب می کرد تا منزل را از مسجد و محیط بیرون مجزا کند. منظور از حجرات خانه‌های همسران رسول خدا یک اصطلاح جدید است. ترکاشوند، ص ۳۰۸- ۳۰۹.

[۲۱] . در این زمینه مقاله «زن در چشم و دل محمد» از علی شریعتی در کتاب «اسلام شناسی» او (مجموع آثار شماره ۳۰)، حرفهایی برای گفتن دارد.

[۲۲] . تا آنجا که از منابع قابل استنباط است، پیامبر در سه مورد مهم در زندگی متعارف آن روز، عدالت و برابری را رعایت می کرد:

۱ – برابری در مهریه که ۴۰۰ درهم بود. ظاهرا در سه مورد یا مهریه نبوده و یا به دلایلی متفاوت بوده است.

۲ – تقسیم مساوی اوقات شبانه – روز بین همسران. این در حالی بود که طبق آیه ۱ سوره احزاب (به هردلیل) پیامبر مجاز بود در صورت لزوم نوبت را رعایت نکند.

۳ – تأمین معیشت و نفقه زندگی مساوی و مورد نیاز همسران. مورد دوم و سوم در مورد کنیزان نیز رعایت می شد.

گرچه قرآن توصیه به عدالت می کند و تصریح می کند که در صورت رعایت عدالت بین همسران تجدید فراش کنید (نساء/۳)، اما در عین حال می دانیم که در عمل رعایت عدالت یعنی مساوات کامل و ایدئال ممکن نیست و طبعا پیامبر هم از این امر مستثنی نبوده است. قابل تأمل این که قران در همین زمینه تعدد زوجات تصریح می کند که محال است به عدالت رفتار کنید (نساء/۱۲۹). آیا نمی توان گفت که آیه دوم جواز مشروط اول را نسخ کرده است؟

[۲۳] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۹۱، ۱۱۲ و ۱۸۱ و جلد ۲ (۲)، ص ۲۸ – ۳۰

نیز: شرف النبی، ص۴۳۳

نیز: بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ص ۱۴۶، ۱۵۶ و ۱۶۱

[۲۴] . در عین حال باید دانست که در آن روزگار در میان اعراب حجاز گویا عقد و ازدواج دختر کم سن و سال چندان غیر عادی نبوده است. چنانکه شهرت دارد حضرت فاطمه در هنگام ازدواج با علی در سال دوم هجرت نه ساله بوده است گر چه بیش از این نیز گفته شده است و جالب اینکه ابتدا عمر و ابوبکر کهن سال به خواستگاری فاطمه می روند و پیامبر با این استدلال که او خردسال است قبول نمی کند.

[۲۵] . محمد پيغمبري كه از نو بايد شناخت، صفحه ۳۴۲

[۲۶] . گیورگیو (ص ۳۳۳) می نویسد: «پیغمبر می دانست که هرگاه با‌ام حبیبه ازدواج کند داماد ابوسفیان خواهد شد و این وصلت از خصومت بزرگترین دشمنش در مکه که ابوسفیان باشد خواهد کاست . . .ام حبیبه در حبشه بود و محمد فکر می کرد که هرگاه آن زن بیوه به عربستان بر گردد پدرش ابوسفیان و افراد خانواده‌اش (بنی امیه) نخواهند گذاشت وی به پیغمبر اسلام وصلت نماید. این بود که شخصی را انتخاب کرد و او را وکیل نمود که به حبشه برود و ا ز‌ام حبیبه خواستگاری نماید و او را با خود به مدینه بیاورد».

 

[۲۷] . همان كتاب، صفحه ۲۴۷

[۲۸] . باید افزود که این آشفتگی و ابهام و تردید در مورد انگیزه‌های نهفته در همسران مطلقه پیامبر و یا زنانی که از آنان خواستگاری شد و سرانجام به خانه محمد نیامدند (حتی در ماههای آخر عمر) بسیار بیشتر و جدی تر است.

[۲۹] . ابن سعد (طبقات، جلد ۲، قسمت اول، ص ۹۶) بدان تصریح کرده است.

[۳۰] . در طبقات ابن‌سعد (جلد دوم، قسمت اول، صفحه ۱۱۲) زن و بوي خوش آمده است.

[۳۱] . پس از آن ديگر هيچ زني بر تو حلال نيست، و نشايد كه همسراني را جانشين آنان سازي، و گرچه زيبايي آنان تو را خوش آيد، مگر آنچه ملك يمين تو باشد، خداوند نگاهبان و ناظر همه چيز است.

[۳۲] . قابل توجه است که شماری از فقیهان و مفسران به نسخ در آیات اعتقاد ندارند. مانند آیت الله سید ابوالقاسم خویی و آیت الله غروی اصفهانی.

[۳۳] . در قرآن به صورت روشن و مکرر به پیامبران نسبت عصیان و ذنب و مانند آن داده شده است (به دلیل انبوهی آیات از نقل آنها خودداری می شود). با اين همه روشن نيست ‌كه حداقل در چهار چوب نگرش قرآني و تكيه بر نص و‌حياني، مفهوم و عقيده ‌كنوني عصمت براي پيامبران از كجا درآمده است. از قرون نخست اسلامي اين عقيده پيدا شده است‌ كه پيامبران‌ گناه كبيره و صغيره نمي‌كنند، فكرگناه هم نمي‌كنند، اشتباه نمي‌كنند و فكر اشتباه هم نمي‌كنند و اين انديشه را ضروري دين مي‌شمارند و طبعاً منكر آن را كافر و مرتد مي‌دانند. صدوق در اعتقادات (صفحه ۹۹) مي‌گويد: «هركس در ‌هر حال عصمت را از انبياء و امامان انكار كند آنان را به جهل متهم كرده و هركس اينان را جاهل بشمارد كافر است. بعد مي‌افزايد پيامبران و امامان معصوم‌اند و در عالي‌ترين مقام كمال و تمام قرار دارند و به تمام امور از آغاز تا پايان آگاهي دارند و در هيچ حالتي متصف به كاستي و گناه و جهل نخواهند بود».

چنين تلقي از نبوت و عصمت، به ويژه عصمت امامان شيعي، قطعاً در ادوار پس از صدر اسلام پيدا شده است و مفسران قرآن نيز پس از پذيرفتن و بديهي شمردن چنين نگاهي به پيامبران و باور به عصمت مطلق آنان از گناه و خطا، به سراغ قرآن رفته و كوشيده‌اند از يك سو از برخي آيات قرآن براي تأييد نظريه عصمت مطلق پيامبران اتخاذ سند كنند و از سوي ديگر تلاش كردند آيات متعدد قرآن را، كه آشكارا نسبت عصيان و ذنب و ضلالت و ظلم و خطا به پيامبران مي‌دهد و از این رو آنان مورد خطاب و عتاب خداوند قرار مي‌گيرند، به شكلي و با تكيه بر يك سلسله مفروضات قبلي و برآمده از مشهورات زمانه و رايج درميان عوام و خواص توجيه و تفسير كنند.

اكنون در مقام بحث مستقل در باب عصمت نيستم و لذا نمي‌توانم آيات مربوط را به تفصيل شرح دهم و طبعاً مجال آن نيست‌كه به نقد و بررسي آراي مفسران بپردازم، اما به اجمال مي‌گويم ممكن است كه برخي ظواهر دلالات الفاظ تفسير پذير و حتي‌تأويل پذير باشند و يا بعضي از آنها احتمالاً با برخي از آيات و نصوص ديگر معاني متفاوتي پيدا كنند، اما مجموعه آيات در ارتباط با پيامبران و موضوع عصمت مطلق از آن استنباط نمی شود بلکه برعکس، آیات پیاپی این مدعا را نقض می کنند. به‌گمان من اگر به موضوع عصمت در منابع كلامي و تفسيري بنگريم، به روشني مي‌بينيم که اين عقيده در خارج از متن قرآن شكل‌‌گرفته و آنگاه به قرآن تحميل شده است. مهم‌ترین و شاید تنها دلیل مدعیان عصمت، همان است که متکلمان گفته اند و آن در این جمله کوتاه مرتضی مطهری انعکاس یافته است که: «کسی که خدا او را برای هدایت مردم فرستاده در حالی که مردم به هدایت الهی نیاز داشته باشند، نمی تواند انسانی جایزالخطا یا جایزالمعصیه باشد». با تکیه بر چنین استدلالی است که ایشان قاطعانه اعلام می کند «در صورت عصمت پیغمبر هیپچ کس شبهه نمی کند و امر واضحی است» (مطهری، امامت و رهبری، تهران، انتشارات صدرا، چاپ دوم، ۱۳۶۴، ص ۹۶).

اگر به تاريخ ظهور و پيدايش چنين باوري توجه كنيم، جاي ترديد باقي نمي‌ماند كه در عصر تعصب مذهبي و غلظت ديني و جزميت فكري، اين تفكر و امثال آن پديد آمده و حداقل تثبيت شده است. متن قرآن و صراحت‌هاي مكرر آن با چنين تصوري از پيامبران و عصمت مطلق آنان، ناسازگار است. به هر حال اگر چنان پيش  فرض‌هايي از حوزه تفكر‌كلامي و عقيدتي مسلمانان حذف شوند، ديگر نيازي به چنان تفسير‌هاي پر تكلفي از آيات قرآن در بخش سيره نبوي نخواهيم بود. قرآن بدون هيچ‌گونه پرده‌‌پوشي علم و عصمت پيامبران را مطلق نمي‌داند و آنان را خطا‌پذير مي شمارد و نمونه‌هاي آن را نيز نشان مي‌دهد. شايد واژه‌« اعتصام» در‌قرآن سبب شده است‌ كه عصمت پيامبران در حوزه علم و عمل مطرح شده باشد. « اعتصام » به معناي ياري و پناه خواستن است. در آيه ۱۰۱ آل عمران آمده است: «. . .و َمَن يَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ » يعني هر كس به خداوند پناه برد، به راه راست رهنمون شده است. در آيه بعد دعوت مي‌كند كه: «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ . . .». در سوره يوسف آيه ۳۲ نيز همسر فرمانرواي مصر‌كلمه « فاستعصم » را در باره يوسف به كار مي‌برد كه به معناي پناه جستن و يا خويشتن داري است. به هر تقدير واژه عصمت در قرآن به معناي پناه جستن و ياري خواستن و يا خويشتن داري باشد، يك چيز قطعي است و آن اين است كه به معناي خطانا‌پذيري مطلق پيامبران نيست. اين كه مدعيان عصمت اصرار دارند از طريق عصمت مطلق پيامبران حقانیت و‌حياني سخنان آنان و نيز ضرورت اطاعت مؤمنان از آن سخنان را ثابت كنند، وجه معقولي ندارد، چرا كه چنين ملازمه‌اي وجود ندارد يعني مي‌توان پيامبران را خطا‌پذير دانست اما در برابر اوامر و نواهي وحياني آنان تسليم بود و اطاعت كرد. از قضا چنين ديدگاهي به انسان شناسي قرآن كه حول محور‌هاي چون اختيار، اراده، خلاقيت و انتخاب استوار است، و روح و جوهر دعوت انبياء كه براي آزادي و رهايي آدميان از هر نوع سرسپردگي و اطاعت محض از غير خدا بوده است، سازگارتر است. اتفاقاً اعتقاد به عصمت مطلق پيامبران را از دسترس مردم خطا‌كار دوري مي‌كند و چنين شخصي نمي‌تواند الگو و اسوه براي آدميان باشند. در عين حال نظريه متقدم اسلامي مبني بر ‌عصمت در دريافت وحي، عصمت در انتقال وحي و عصمت در عمل به وحي قطعي و قابل دفاع است و مي‌توان براي آن مستندات نقلي و استدلالهاي عقلي ارائه داد. يعني پيامبران پيام الهي را به درستي دريافت مي‌كردند و آن را بدون دخل و تصرف عمدي و سهوي به مخالفان انتقال مي‌دادند و خود در عمل به اوامر‌و نواهي شرعي (حلال و حرام شرعي) مقيد و عامل بودند. آيات ۱ تا ۴ سوره نجم نيز مؤيد اين مدعا است نه مؤيد و مثبت مدعاي گزاف خطا‌ناپذيري مطلق: «وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى / مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى / وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى / إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى» اين نطق تهي از هوا در حوزه انتقال وحي است نه در حوزه عمل به طور مطلق. به ويژه بايد دقت كرد مسأله اشتباه و گناه و آن هم گناه شرعي كاملا با هم متفاوتند و حكم واحد ندارند.

پيامبران قطعاً مرتكب گناه شرعي نمي‌شدند اما اگر ‌گناه را در حوزه وجودي و فراتر از دايره محدود شرع در نظر بگيريم، آنگاه قاعده «حسنات الا‌برار سيئات المقربين» مطرح مي‌شود و امور نسبي مي‌شود و در مقام مقايسه معناي ويژه‌اي پيدا مي‌كند. وقتي مولوي مي‌گويد ما بايد از نماز خواندنمان توبه کنیم، در اين ارتباط است كه معنا پيدا مي‌كند. مفاهيمي چون توبه و عفو و استغفار پيامبران در اين حوزه قابل فهم و تفسير خواهد بود. خطا يعني اشتباه امري بشري است و مگر پيامبران بشر نبوده‌اند؟ وقتي خطا‌پذيري را در ارتباط با دريافت و انتقال وحي منتفي بدانيم و بدين ترتيب حجیت و وثاقت وحي مكتوب و ملفوظ را قبول كنيم، ديگر اشتبا‌هات احتمالي و يا واقعي آورندگان و حاملان وحي چه خللي به ديانت و مدعيات پيامبران وارد مي‌كند كه از پذيرفتن آن بيم داريم؟ اتفاقاً طباطبايي نيز در «الميزان» بين خطا در‌حوزه وحي و تبليغ و حوزه امور‌خارجي ديگر (مانند اشتباه در حواس و ادراكات و علوم اعتباري و . . .) فرق مي‌گذارد (طباطبایی، المیزان، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۲، جلد ۲، .

سخن آخر اين كه پیامبر اهل جادو و سحر و امورخارق‌العاده نيست بلکه « كاملاً انسان » است نه «انسان‌كامل»، آن گونه كه عارفان گفته‌اند، چرا كه انسان كامل فقط در ذهن و آرمان مي‌تواند وجود داشته باشد و در عالم واقع ثبوتاً و اثباتاً محال است. شريعتي گامی مهم به جلو بر داشت و برای اسطوره زدایی از پیامبر گفت «انسان ما‌فوق نه مافوق انسان» اما بايد گفت كه انسان مافوق بودن هم ممكن نيست مگر آن كه در عالم نسبیت و در مقام مقايسه باشد كه در آن صورت انسان كامل و يا انسان مافوق خالي از مضمون و محتوا مي‌شود. به هر حال پيامبر خطا‌ناپذير و انسان كامل و مافوق انسان، قادر نيست پيامبر و مربي و هادي انبوه آدميان زميني باشد.

[۳۴] . در این مورد مقاله « زن در چشم و دل محمد » در کتاب « اسلام شناسی » (مشهد) اثر دکتر علی شریعتی، مفید تواند بود.

[۳۵] . گوستاولوبون (ص ۱۲۰-۱۲۱) می نویسد: «اگر از پیغمبر بتوان انتقادی کرد فقط همان محبت مفرطی است که به زن داشته ولی این را هم نباید از نظر دور داشت که این محبت فقط در قسمت اخیر زندگانی در او پیدا شده بود و الا در اوایل عمر تا سن پنجاه سالگی به همان زوجه اولی قناعت نمود. . . .این شماره [منتقدان] در نظر اهالی اروپا شاید زیاد باشد، ولی در نظر مشرقی‌ها ابدا افراطی در آن به عمل نیانده است. اگر پیغمبر اسلام به عاقل‌ترین سلاطین دنیا یعنی سلیمان، که در کتب عهد عتیق شرح او مسطور است، تأسی کرده بود، خیلی بیش از این بایستی زن گرفته باشد».

 

 

سیما و شخصیت محمد (ص) -  قسمت دوم

 

 

۴-رفتار پیامبر با مردم

نبی اسلام در طول دوران زندگی اش، همواره با مردم و بندگان خدا حسن معاشرت داشت و به ویژه پس از بعثت و به طور خاص پس از رسیدن به امارت و قدرت با مردمان به نیکویی و عدالت و مساوات رفتار می کرد. او تا آخرین لحظة عمر یک پیامبر باقی ماند و، به رغم ده سال فرمانروایی بلامنازع، هرگز حال و هوا و رفتار «سلطان» را، با شکل و شمایل و آداب و خلق و خویی که در تاریخ از شاهان می شناسیم، پیدا نکرد.[۱]در منابع تاریخی و سیره، مطالبی آمده است که به شکل معناداری تفاوت «پیامبری» و «سلطنت» را آشکار می کند. از ابن عباس– و دیگران نیز– روایت شده است که محمد مخیرّ گردید میان آن که پادشاه و پیغمبر باشد یا بندة عادی و پیغمبر، او با جبرئیل مشورت کرد و جبرئیل اشاره به تواضع و فروتنی نمود و پیامبر استدعا نمود بنده و پیامبر باشد. یک بار پیامبر در منطقة بالای شهر مکه در حالی که تکیه داده بود و غذا می خورد، جیرئیل گفت‌ای محمد چون پادشاهان غذا می خوری، پیامبر نشست، و پس از آن هرگز غذایی را در حال تکیه دادن نخورد.[۲]از این رو وی تلاش می کرد در گفتار و رفتار خود اخلاق مردمی و مساوات طلبانه را جانشین اخلاق اشرافی و طبقاتی و فخر فروشانه رایج در آن روزگار جامعه عربی حجاز کند. مثلا (احتمالا) برای شکستن تابوهای جامعه طبقاتی و تبیعض گرایانه رایج اعراب، سوار خر بدون پالان می شد و گاه کسی را هم پشت سرش سوار می کرد. از این رو از تفاخر و به ویژه شخصیت پرستی و از جمله تجلیل و احترام بیش از حد از اجداد و در واقع مرده پرستی پرهیز داشت و در آخرین روزهای زندگی‌اش به مؤمنان سفارش اکید داشت که به پیروی از یهود و نصارا قبور پیامبرشان را زیارتگاه و عبادتگاه نکنند.[۳]جامة پشمین می پوشید و گوسفند می دوشید. هرچند پیامبر، به دلایل اجتماعی و ضرورت‌های گریز ناپذیر، برده داری را یک باره لغو نکرد، اما با گفتار و کردار خود و تدابیری قانونی و فرهنگی روشن، راه الغای نهایی برداری را هموار کرد (هرچند به هر دلیل پس از پیامبر چنین روندی طی نشد). اولا خود بردگان متعددی خرید و آزاد کرد (یکی از آنان– زیدبن حارثه – که فرزند خوانده محمد شد). ثانیا با بردگان رفتاری مساوت طلبانه داشت، دعوت آنان را می پذیرفت، به آنان احترام می گذاشت، به طور خاص تلاش وافر داشت نیازها و خواسته‌هایشان را برآورد. در احادیث نبوی سفارش‌های مکرر پیامبر در مورد بردگان آمده است.

 

اصولا پیامبر نسبت به مردمان و به ویژه تهیدستان و بردگان و به طور کلی افراد فرودست جامعه، محبت و توجه خاص داشت و به آنان احترام می گذاشت. همراه بندگان و بیوه زنان به راه می افتاد تا نیازهایشان را برآورده کند. اشراف قریش، که از این رفتار محمد خرسند نبودند، پیامبر را از این کار برحذر می داشتند و همواره به او توصیه می کردند افراد فرودست و محروم (به اصطلاح رایج: بی‌اصل و نسب) را از پیرامون خود براند. گفته شده است که آیة ۲ سورة کهف در این ارتباط نازل شده است. البته در این میان اهل فضل و تقوا را گرامی تر می داشت و مرتبة آنان را در دین و دانش درنظر می گرفت.[۴]

 

به کودکان سلام می کرد و با آنان بازی می کرد. در مجالس جایگاه معینی نداشت و از این کار منع می کرد، چون به گروهی می رسید همان جا ایستاده بود می نشست و دیگران را هم به این کار توصیه می کرد. در مجالس رعایت حال همه را می کرد و حق همگان را ملحوظ می داشت، هرگز طوری رفتار نمی کرد که کسی او را بر دیگران مقدم است. هرگز دیده نشد پیامبر با کسی که نشسته است، زانوی او جلوتر از زانوی همنشین باشد. وی بارها می فرمود برای من بر نخیزید. در برخورد با دیگران، به علامت یگانگی و صمیمیت یا با تمام بدن روبرو می شد و یا با تمام بدن پشت می کرد. او را دربانی نبود که درها را ببندد و پرده داری نداشت که مانع ورود افراد شود. برای او دیگ و دیگدانی زده نمی شد، نه در شام و نه در چاشت، بر زمین می نشست و غذا می خورد و لباس خشن می پوشید. از این رو هرکس مساوات و برابری را بیشتر رعایت می کرد، پیش او گرامی تر بود. اخلاق و گشاده رویی او چندان بود که همة اصحاب و یاران، او را پدر خویش می دانستند. همة اصحاب در برابر حق از نظر رسول یکسان بودند. هرکس برای بیان حاجتی پیش او می آمد، تا هنگامی که نمی رفت، حوصله و شکیبایی می فرمود. تلاش می کرد حوائج و خواسته‌های مشروع را برآورد و اگر نمی توانست، با گفتاری کوتاه و پسندیده پوزش می خواست. هرگز از کسی ستایش نمی خواست. می کوشید کار نیک را کار نیک جبران کند. چون با مردی دیدار می کرد با او دست می داد و مصافحه می کرد و تا زمانی که ان دستش را بیرون نمی کشید او نیز دستش را نگه می داشت، تا زمانی که طرف صورتش را بر نمی گردانید او نیز صورتش را بر نمی گردانید. افراد غریب و بیگانه را به خوبی تحمل می کرد و سخن ایشان را می شنید و به خواسته‌های آنان گوش فرا می داد. گاهی اصحاب آن اشخاص را متوجه طول گفتارشان می کردند. پیامبر به اصحاب می فرمود هرگاه نیازمندی را می بینید نیاز او را برآورید. مکرر می فرمود نیازهای افرادی که نمی توانند به من بگویند، شما بگویید، همانا هرکس حاجت حاجتمندی را به صاحب قدرتی بیان کند و در ابلاغ آن بکوشد خداوند روز قیامت او را پایدار و ثابت قدم می نماید. مسایل و گرفتاریهای مردم از مردم می پرسید. از عایشه روایت شده است که گفت پیامبر هرگاه مطلب ناپسندی از کسی می شنید نمی گفت او چرا چنین می گوید بلکه می گفت مردم را چه می شود چرا چنین می کنند. رسول خدا از همة مردم نیک خلق تر بود، نه دشنام می داد و نه یاوه گو بود و نه در کوچه و بازار اهل هیاهو. بدی را با بدی پاداش نمی داد و در کارهای مربوط به خود انتقام جویی نمی کرد. هرگز دشنام نمی داد، ناسزا نمی گفت و لعن و نفرین نمی کرد، به هنگام بازخواست حداکثر به شوخی می گفت فلانی را چه می شود چرا کوتاهی می کند. از ثابت بن انس روایت است که گفت ده سال افتخار خدمتگزاری رسول خدا را داشتم، هرگر اف نگفت و هیچ بازخواست نکرد که چرا چنین و یا چنان کردی. از حسن بن علی روایت است که رسول خدا معمولا بزرگ قوم را گرامی می داشت و در حد امکان خود او را بر آن قوم رئیس قرار می داد. در آخرین وصایایش نیز، در کنار توجه به حرمت نهادن نماز، عفو و گذشت و نیکی با زیردستان و رسیدگی به امور معیشتی کنیزکان و نرمخویی با آنان را سفارش کرد.

 

اخلاق و رفتار دیگر او را چنین توصیف کرده اند: همواره احترام مهمان را رعایت می کرد. به شهادت امام علی، محمد شجاع‌ترین کس بود. سحرگاه پس از آن که نماز صبح را می خواند از روی جانماز، تا طلوع آفتاب بر نمی خاست. بسیار سکوت می کرد و کمتر می خندید. در کوچه و بازار بلند صحبت نمی کرد. حسن بن علی از پدرش علی بن ابی طالب نقل می کند که پیامبر همیشه خنده رو، خوش خلق و ملایم بود و نه ترشرو و سخت گیر، هیچ گاه فریاد نمی زد و دشنام نمی داد، عیب کسی را آشکار نمی کرد و بیهوده از کسی ستایش نمی کرد. از آنچه که میل نداشت یاد نمی کرد. هرگز تأسف و اندوهی برای امور عادی اظهار نمی کرد. از سه چیز پرهیز می کرد: کبر، پرحرفی و کارهای بی‌معنی و عبث. به طور کلی در کارها میانه رو بود. طنزگو و شوخ طبع بود. از طریق حسن بن علی از پدرش روایت شده است که رسول خدا پیوسته اندوهگین بود، و همواره در اندیشه، راحتی نداشت. سخن به وقت گفتی. سکوتش دراز بودی. سخن چنان گفتی که جامع بودی. خوش خوی بودی و جفا کننده نبودی. نعمت بزرگ دانستی. اگرچه اندک بودی و دنیا او را در خشم نیاوردی، چون حق با کسی بودی داد او بستدی، اما برای حق خود خشم نگرفتی و داد نستدی. چون خشم گرفتی روی برگرداندی. و چون شاد شدی چشم برهم نهادی. خندة او تبسم بودی. امام حسین نیز اوصاف نبی اکرم را چنین برشمرده شده است: دو چیز را رها کرده بود: ستیزه گری، پرگویی، و سخن گفتن در کارهایی که به او مربوط نبود. هیچ گاه کسی را سرزنش و ملامت نمی کرد. هرگز پی کشف معایب دیگران نبود و فقط در مواردی که امید ثوابی بود تذکر می داد. هدیه را می پذیرفت ولی صدقه را قبول نمی کرد. آرام، شمرده و با فاصله سخن می گفت و دلنشین حرف می زد و خوش صدا بود.[۵]

 

۵-رفتار پیامبر در فرمانروایی و تدبیر امور جامعه

نخست باید به یاد داشت که در مقطع تاریخی سدة هفتم میلادی در عربستان هنوز «حکومت» و « دولت» به معنای کم و بیش کنونی آن یعنی نهاد دولت با نهادهای سیاسی و مدنی و تقسیم وظایف به گونه‌ای که در مثلا در ایران و روم آن روزگار وجود وجود نداشت چرا که در شبه جزیره هنوز «ملت» و حتی قوم واحد ایجاد نشده بود و قبایل پراکنده در نواحی مختلف زندگی می کردند و هرکدام تقریبا راه و رسم ویژه خود را در تمام امور داشت. جز در جنوب عربستان (یمن)، فقط در حجاز تا حدودی فرمانروایی نسبتا متمرکز ایجاد شده بود که البته در تمام امور قبایل قریش زماندار امور را در اختیار داشت. محمد نیز در مدینه کم و بیش همان سنت را ادامه داد. در واقع او نیز یک «فرمانروا» (=حاکم) بود اما با اختیارات و مقبولیت و مشروعیت سیاسی بیشتر و در آن زمان نیز هنوز دولت پدید نیامده بود. از این رو سیاست و چگونگی فرمانرایی محمد را باید در چهارچوب همان زمان و همان شرایط و مقتضیات در نظر گرفت و مورد تحقیق و تحلیل و احتمالا داوری قرار داد.با توجه به این نکات تعبیر «حکومت پیامبر» از باب تسامح است نه بیان دقیق واقعیت. در آن زمان هنوز ملوکیت (=سلطنت) در حجاز و حتی نواحی پیشرفته تر (مانند حیره) وجود نداشت و اصولا اعراب هنوز سلطنت به معنای رایج در ایران را نمی شناخت، اصطلاح رایج «امارت» بود و به فرمانروا «امیر» می گفتند. این که در سقیفه انصار برای تقسیم قدرت سیاسی می گویند «امیری از شما و امیری از ما» نشان می دهد که در آن هنوز اصطلاح ملک و مانند آن رایج نشده بود.[۶]

 

شیوة ملکداری پیامبر، از مجموعة رفتارهای سیاسی و اجتماعی و و اجرایی وی در طول ده سال فرمانروایی وی در مدینه به دست می آید. از مهم‌ترین امور این است که، به رغم استبدادی و فردی بودن فرمانروایی قبیله‌ای آن روزگار اعراب (و حتی در امپراتوریهای ایران و بیزانس)، پیامبر عمدتا با سفارش‌های مکرر خداوند، که او را از هر نوع استبداد و خودکامگی و حتی از هر نوع خشونت بر حذر می داشت و در مقابل سفارش به مشورت و همدلی و همراهی با مردم می کرد (از جمله آیات ۱۵۹ آل عمران و ۳۸ شوری)، در حد امکان امور مردم را با همراهی و غالبا با مشورت و رایزنی انجام می داد. می توان گفت او پایه‌های حاکمیت یا حکومت خود را بر آزادی و شوری نهاده بود و، جز در مواردی که مستقیما به امور شرعی و وحیانی ارتباط پیدا می کرد، غالبا با مردم شور و مشورت می نشست و تلاش می کرد در حد امکان و با توجه به فرهنگ مردم و مقتضیات گریز ناپذیر جامعه قبایلی عربی آن روزگار، مردمان را در مور مربوط به تدبیر امور مدنی خودشان دخالت دهد. موارد شور فراوان است و در قرآن، کتب تاریخ و سیره‌ها از آنها یاد شده است (گرچه طبق تحقیق مشورت با اصحاب عمدتا در امور جنگ و غزوات بوده است نه در تمام امور). البته باید توجه داشت که مسأله شورا در عربستان بی‌سابقه نبوده، از سدة پنجم میلادی به وسیلة قصی بن کلاب (نیای قریش) محلی به نام «دارالندوه» (مجلس شورا) در مکه تأسیس شده بود و سران قبایل قریش در آن گرد می آمدند و رئیس خود را انتخاب می کردند و رئیس قریش نیز در مدت زعامت خود با مشورت اعضای دارالندوه (اعضای برگزیده قبایل قریش) امور جاری را سامان می داد. چنان که در شرح زندگی محمد در مکه به مناسبت از این نوع تصمیمات و رفتارهای سران قریش و نقش دارالندوه (از جمله در موضع تبعید در شعب ابی طالب و نیز چگونگی برخورد با هجرت محمد و یارانش به یثرب) یاد کردیم. می توان گفت که پیامبر نیز در سطح متفاوتی البته با صبغه کاملا دینی و الهی سنت دارالندوه را ادامه داد و به رسمیت شناخت و بدان مشروعیت اسلامی بخشید.

 

آخرین وصایای پیامبر، که به نوعی در حوزه سنت سیاسی و اجتماعی وی قابل طرح است، نهی مسلمانان از قرار دادن گور وی به عنوان مسجد و عبادتگاه بوده است و او فرمود مسلمانان حق ندارند قبور پیامبران و صالحان را به مسجد قرار دهند. در واقع پیامبر، در طول دوران نبوت و زعامت سیاسی خود، بارها مردم را از خرافه گرایی و بت پرستی و انتساب امور طبیعی به غیب و آسمان و به طور کلی شخص پرستی و پیغمبر پرستی برحذر داشته و شدیدا بازداشته بود. یک نمونه مشهور آن رخداد آفتاب گرفتگی به هنگام مرگ ابراهیم، فرزند خردسال محمد، بود که مردم آن را با مرگ ابراهیم و غمناکی پدرش مرتبط دانستند و پیامبر بی‌درنگ، آن فکر و پندار شرک آلود را غلط و مردود اعلام کرد.[۷]

 

با توجه به مجموعة اخلاق و کردار فردی، اخلاقی، انسانی، اجتماعی و رفتار سیاسی، این سخن رسول که «بُعِثتُ لِاُتممَّ مکارمَ الاخلاق»[۸]، معنای روشنی می یابد.

 

 

 

 

------------------------------------------------------

 

[۱] . قابل ذکر است که اصولا اعراب نظام سلطانی و پادشاهی (آن گونه که در ایران بود) را نمی شناختند. شاید شبه سلطنتی در جنوب عربستان یعنی نواحی یمن وجود داشت. در جای خود به این موضوع اشارت خواهد رفت.

[۲] . گفتنی است که در استناد به این گونه روایات، منظور اعتبار تاریخی و عینی گزارش‌ها نیست، بلکه معناداری و جهت گریهای محتوایی و حقایق مضمونی آنها مورد توجه است. روشن است که از منظر کاملا تاریخی و از نگاه یک مورخ، چنین روایاتی (ولو از نگاه مؤمنانه صادق و معتبر) مورد اعتنا و استناد نیست.

[۳] . «لعنه الله علی الیهود و النصاری اتخذوا قبور انبیائهم مساجد یحذرّهم مثل ما صنعوا». «انّ من کان قبلکم کانوا یتخذون قبور انبیائهم و صالحیهم مساجد فلا تتخذوا القبور مساجد فانّی انهاکم عن ذالک» ابن سعد، جلد ۲، قسمت دوم، ص ۳۴-۳۶

[۴] . در قرآن نیز هر نوع تفاخر به اصل و نسب و مال و دارایی و این گونه امور مذموم و مغایر ایمان و اخلاص دینی دانسته شده و امتیاز مؤمنان و جامعه ایمانی را برآمده از سه چیز معرفی شده است: تقوا و پارسایی (حجرات/۱۳)، علم و آگاهی (زمر/۹) و جهاد در راه خدا در قیاس با عافیت طلبان (نساء/۹). در عین حال این بدان معنا نیست که در عمل و در عینیت جامعه نخستین اسلامی در تمام امور (از جمله در مقایسه حقوق زنان و مردان) برابری کامل بین تمام افراد و یا گروههای دینی و اجتماعی برقرار بوده است، اما باید توجه داشت که این تفاوتها در عرصه حقوق و منزلت‌های اجتماعی است و برآمده از ضرورت‌های اجتماعی و تاریخی در آن مقطع تاریخی نظام قبایلی اعراب حجاز نه امور ذاتی و انسانی و لذا نمی توان از آنها احکام جزمی جاودانه نتیجه گرفت. در جای خود بدان با تفصیل بیشتر پرداخته خواهد شد.

[۵] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۱)، ص ۹۰، ۹۱، ۹۷ و ۱۹۵ ؛ جلد ۲ (۲)، ۴۴، ۹۹، ۱۰۱

نیز: بیهقی، دلائل النبوه، جلد ۱، ۱۴۶ و پس از آن،۱۴۸، ۱۵۵، ۱۵۸، ۱۶۰

نیز: شرف النبی، ص ۵۸ – ۵۹، ۱۰۰ و ۲۰۶

[۶] . جوادعلی، جلد ۵، ص ۱۹۹

[۷] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (۲)، ص ۳۴ – ۳۶

نیز: حرعاملی، وسائل الشیعه،بیروت، جلد ۵، ص ۱۶۱

قابل ذکر است که در قرآن آیات زیادی هست که از سیاست محمد به عنوان یک فرمانروا و چونگی مواجهه و رفتار او با مخالفان و تعامل با مردم و اصحاب (نخبگان) پرده می دارد. به استناد همان آیات و گزارش ها، می توان یقین کرد که برخی رفتارهای منتسب به محمد در مورد مخالفان و یا دگراندیشان (مانند بنی قریظه یا ترورها) نمی تواند درست باشد.

[۸] . ابن سعد، طبقات، جلد ۱ (۱)، ص ۱۲۸ 

معراج در قرآن

 

معراج در قرآن

صالح نظری

 صالح نظری - ماجرای معراج از جمله ماجراهائی است که در هاله‌ای از افسانه سازی‌ها گرفتار آمده و داستان‌های معراج را مشابه داستان‌های هزار و یک شب کرده است. این‌که واقعیت معراج از دیدگاه قرآن چیست یک بحث است، و این‌که عرفا معراج را چگونه تفسیر می‌کنند بحث دیگری است. اما این هر دو با قصه سازی‌های صورت گرفته در حول و حوش مسئله معراج بسیار متفاوت هستند.

 

 

 

هدف از نگارش این مقاله بررسی قرآنی حقیقت معراج است، بدون پرداختن به دیدگاه عارفان از آن، یا نقد افسانه‌های ساخته شده در پیرامون این موضوع.

 

 

 

قرآن در دو سوره به مسئله معراج پرداخته است (اسرا و نجم)

 

 

 

I. سوره اسرا آیه یک با صراحت از سیر شبانه نبی اکرم از مسجد‌ الحرام به مسجد الاقصی یاد می‌کند:

 

 

 

سُبْحَانَ الَّذِى أَسْرَى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلىَ الْمَسْجِدِ الْأَقْصَا الَّذِى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنرُِيَهُ مِنْ ءَايَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ

 

 

 

منزّه است آن [خدايى‏] كه بنده‏اش را شبانگاهى از مسجد الحرام به سوى مسجد الأقصى- كه پيرامون آن را بركت داده‏ايم- سير داد، تا از نشانه‏هاى خود به او بنمايانيم، كه او همان شنواى بيناست.

 

 

 

سبحان تنزيه است، اسراء سير در شب است، مسجد اقصى بيت‌المقدس است و بارَكْنا حَوْلَهُ مبارك كرديم پيرامون آن را ، ليريه من آياته" تا از آيات خود به او نشان دهد .

 

 

 

آن‌چه از آیه فوق استنباط می شود به شرح زیر است:

 

 

 

۱) سیر رسول گرامی توسط خداوند در شب هنگام - در عالم مادی یا در عالم رویا - از مکه (مسجد الحرام) به بیت المقدس (مسجد الأقصى ) برای دیدن آیات و نشانه های خداوند است.

 

 

 

۲) برای مشخص شدن این‌که این سیر در عالم مادی بوده یا در عالم رویا، نیاز به مستندات دیگری داریم.

 

 

 

اهل سنت، معراج را رویای صادقه می‌دانند چنان‌چه در تفسیر الدرالمنثور آمده ابن‌اسحاق و ابن‌جرير از معاوية بن ابى‌سفيان روايت كرده‏اند كه هر وقت در باره مساله معراج رسول خدا (ص) از معاويه پرسش مى‏شد در جواب مى‏گفت:« رؤياى صادقه از پيش خدا بود». ( الدرالمنثور، ج ۴، ص ۱۵۷) و نيز در همان كتاب است كه ابن‌اسحاق و ابن‌جرير از عايشه روايت كرده‏اند كه گفت: من بدن رسول خدا (ص) را از بسترم غايب نديدم و در آن شب خداوند روح او را به معراج برد. (لدرالمنثور، ج ۴، ص ۱۵۷) و نيز در همان كتاب است كه ترمذى (وى روايت را حسن دانسته) و طبرانى و ابن‌مردويه از ابن‌مسعود روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: من ابراهيم را در شب معراج ديدم به من گفت: اى محمد از من بر امتت سلام برسان و به ايشان بگو كه زمين بهشت، زمين پاكيزه و قابل كشت و زرع و آب آن گواراست، و همه آن دشت هموار است و نهال‌هايى كه مى‏توانيد بفرستيد كلمه سبحان‌اللَّه و الحمد‌للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر و كلمه لاحول و لا قوة الا باللَّه است.( الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵) و نيز در همان كتاب است كه طبرانى از عايشه روايت كرده كه گفت رسول خدا فرمود: وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم و به درختى از درختان بهشت رسيدم كه زيباتر و سفيدبرگ‏تر و خوش‏ميوه‏تر از آن نديده بودم. يك دانه از ميوه‏هاى آن را چيده و خوردم و همين ميوه نطفه‏اى شد در صلب من، وقتى به زمين آمدم و با خديجه همبستر شدم، به فاطمه حامله شد و اينك هر وقت مشتاق بوى بهشت مى‏شوم فاطمه را مى‏بويم. (الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۳) و در الدرالمنثور است كه طبرانى در كتاب اوسط از ابن‌عمر روايت كرده كه وقتى رسول خدا (ص) را به معراج بردند، خداوند به او وحى كرد كه بايد اذان بگويد چون نازل شد (به جبرئيل رسيد) جبرئيل اذان را به او ياد داد. « الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴» و نيز در همان كتاب آمده است كه ابن‌مردويه از على (ع) روايت كرده كه اذان را در شب معراج تعليم رسول خدا كردند، و واجب شد كه نماز را بعد از آن بخوانند.(الدر المنثور، ج ۴، ص ۱۵۴)

 

 

 

در تفسیر شیعی مجمع البيان این سیر جسمانی به شرح ذیل تفسیر شده است:

 

 

 

 خلاصه آنچه را كه از روايات استفاده مى‏شود چنين آورده است كه رسول خدا (ص) فرمود: جبرئيل در موقعى كه من در مكه بودم نزد من آمد و گفت اى محمد! برخيز و من برخاسته با او به طرف درب به راه افتادم و ديدم كه ميكائيل و اسرافيل نيز با او آمده‏اند. جبرئيل براق را- كه حيوانى بزرگ‌تر از الاغ و كوچكتر از قاطر بود و صورتى چون گونه انسان و دمى چون دم گاو و يالى چون يال اسب و پاهايى چون پاهاى شتر داشت- حاضر كرد بر پشت آن جلى بهشتى بود و دو بال از قسمت ران‌هايش بر آمده بود، گامش به اندازه‏اى بود كه چشمش كار مى‏كرد. جبرئيل خطاب به من گفت سوار شو. من سوار شدم و به‌راه افتادم تا به بيت المقدس رسيدم.

 

 

 

آن گاه داستان را نقل كرده تا رسيده به اينجا كه وقتى به بيت‌المقدس رسيدم، فرشتگانى از آسمان فرود آمده از ناحيه رب العزة به من بشارت دادند و احترام كردند و من در آنجا به نماز ايستادم.

 

 

 

و در بعضى از روايات اين باب آمده است كه ابراهيم هم در ميان خيل انبياء مرا بشارت داد، آن‌گاه از وصف موسى و عيسى گفت و فرمود: سپس جبرئيل دست مرا گرفته بالاى صخره برد و در آنجا نشانيد كه ناگهان نردبان و معراجى ديدم كه هرگز به زيبايى و جمال آن نديده بودم.

 

 

 

پس به آسمان بالا صعود داده شدم و عجائب و ملكوتش را ديدم، ملائكه آنجا به من سلام كردند آن گاه جبرئيل مرا به آسمان دوم برد در آنجا عيسى ‌بن ‌مريم و يحيى بن زكريا را ملاقات كردم سپس، به آسمان سوم عروجم داد در آنجا يوسف را ديدم، مرا به آسمان چهارم بالا برد در آنجا ادريس را ديدم به آسمان پنجم برد در آنجا هارون را ديدم به آسمان ششم بالا برد در آنجا خلق كثيرى ديدم كه موج مى‏زدند سپس به آسمان هفتم عروج داد در آنجا خلقى و فرشتگانى ديدم و در حديث ابو هريره آمده است كه در آسمان ششم موسى را و در آسمان هفتم ابراهيم را ديدم.

 

 

 

آن گاه فرمود: از آسمان هفتم هم گذشته به اعلى‌عليين رفتيم و اعلى‌عليين را وصف نموده و در آخر فرمود: پروردگارم با من سخن گفت و من با پروردگارم سخن گفتم بهشت و دوزخ را ديدم و عرش سدرة‌المنتهى را نظاره كردم و سپس به مكه بازگشتم.

 

 

 

همين كه صبح شد داستان را براى مردم شرح دادم ابو جهل و مشركين مرا تكذيب كردند. مطعم بن عدى گفت: تو چنين مى‏پندارى كه در يك شب دو ماه راه را پيموده‏اى من شهادت مى‏دهم بر اينكه تو از دروغگويانى.

 

 

 

راويان حديث اضافه كرده‏اند كه قريش گفتند بگو ببينم در اين سفر چه چيزها ديدى. رسول خدا (ص) فرمود: به كاروان فلان قبيله برخوردم و ديدم كه شترى گم كرده دنبالش مى‏گشتند و در كاروان‌شان ظرف بزرگى از آب بود، از آب نوشيدم و روى ظرف را پوشاندم، شما مى‏توانيد از ايشان بپرسيد كه آيا آب را در قدح ديدند يا نه. قريش گفتند: اين يك نشانه. سپس فرمود به كاروان فلان قبيله برخوردم و ديدم كه شتر فلانى فرار كرده و دستش شكسته بود شما از ايشان بپرسيد، گفتند: اين دو نشانه. آن گاه پرسيدند از كاروان ما چه خبر دارى؟ فرمود كاروان شما را در تنعيم ديدم، آن گاه از جزئيات بارها و وضع كاروان براى آنان مطالبى گفت و فرمود: پيشاپيش كاروان شترى خاكسترى رنگ در حركت بود كه دو فزاره بر دوش داشت در موقع طلوع خورشيد پيدايشان مى‏شود گفتند اين هم نشانه‏اى ديگر. (مجمع البيان، ج ۶، ص ۳۹۵)

 

 

 

اقوال مختلف تفاسیر شیعه و سنی در باره زمان و مكان معراج

 

 

 

زمان معراج: در اين‌كه معراج در چه سالى اتفاق افتاده اختلاف است. بعضى گفته‏اند سال دوم بعثت بوده و اين قول را به ابن عباس نسبت داده‏اند. بعضى ديگر از آن جمله صاحب خرائج از على (ع) نقل كرده كه وى فرمود: در سال سوم بعثت اتفاق افتاده، بعضى آن را در سال پنجم و يا ششم دانسته‏اند. بعضى ده سال و سه ماه بعد از بعثت و بعضى دوازده سال بعد از بعثت و بعضى يك سال و پنج ماه قبل از هجرت و بعضى يك سال و سه ماه قبل از هجرت و بعضى شش ماه قبل از آن دانسته‏اند. (روح المعانى، ج ۱۵، ص ۶)

 

 

 

مکان معراج: در محل وقوع اين حادثه نيز اختلاف ديگرى كرده‏اند. بعضى « روح المعانى، ج ۱۵، پاورقى ص ۶» گفته‏اند از شعب ابى طالب به معراج رفتند، بعضى «مجمع البيان، ج ۶، ص ۳۹۶ » ديگر محل آن را خانه ام‌هانى دانسته كه پاره‏اى از روايات هم بر آن دلالت دارد. آن گاه آيه شريفه مورد بحث را كه ابتداى آن را مسجد‌ الحرام دانسته چنين تاويل مى‏كنند كه مقصود از آن تمامى حرم است كه آن را مجازا مسجد الحرام ناميده. بعضى ديگر گفته‏اند از مسجد الحرام بوده چون آيه بر آن دلالت دارد و دليل ديگرى كه بتواند آيه را تاويل كند در دست نيست.

 

 

 

کیفیت معراج: اهل سنت ماجرای معراج را رویای صادقه نبی گرامی می‌دانند، اما شیعیان به جسمانی بودن معراج با اختلاف فاحش در کیفیت آن عقیده دارند. بعضى « منهج الصادقين، ج ۵، ص ۲۴۰» گفته‏اند: هم روحانى و هم جسمانى بوده و رسول خدا (ص) با بدن خاكى خود از مسجد الحرام به بيت‌المقدس و از آنجا نيز با جسد و روحش به آسمان‌ها عروج نموده است.

 

 

 

بعضى دیگر « روح المعانى، ج ۱۵، ص ۷ » گفته‏اند که وی  با روح و جسدش تا بيت المقدس و از آنجا با روح شريفش به آسمان‌ها عروج نموده است و اين قول گروهى از مفسران است.  بعضى گفته‏اند با روحش بوده و اين خود از رؤياهاى صادقى است كه خداوند به پيغمبرش نشان داده است.

 

 

 

علامه طباطبائی در تفسیرالمیزان درباره کیفیت معراج می‌نویسد: در باره چگونگى جزئيات آن، ظاهر آيه و روايات محفوف به قرائنى است كه آيه را داراى ظهور نسبت به آن جزئيات مى‏كند. ظهورى كه به هيچ وجه قابل دفع نيست، و با در نظر داشتن آن قرائن از آيه و روايات چنين استفاده مى‏شود كه آن جناب با روح و جسدش از مسجد الحرام تا مسجد اقصى رفته است.  و اما عروجش به آسمان‌ها، از ظاهر آيات سوره نجم و صريح روايات بسيار زيادى كه بر مى‏آيد كه اين عروج واقع شده و به هيچ وجه نمى‏توان آن را انكار نمود، چيزى كه هست ممكن است بگوئيم كه اين عروج با روح مقدسش بوده است.

 

 

 

و ليكن نه آن طور كه قائلين به معراج روحانى معتقدند كه به صورت رؤياى صادقه بوده است، چه اگر صرف رؤيا مى‏بود ديگر جا نداشت آيات قرآنى اينقدر در باره آن اهميت داده و سخن بگويد و در مقام اثبات كرامت در باره آن جناب برآيد.

 

 

 

و همچنين ديگر جا نداشت قريش وقتى كه آن جناب قصه را بر ايشان نقل كرد آن طور به شدت انكار نمايند و نيز مشاهداتى كه آن جناب در بين راه ديده و نقل فرموده با رؤيا بودن معراج نمى‏سازد، و معناى معقولى برايش تصور نمى‏شود.

 

 

 

بلكه مقصود از روحانى بودن آن اين است كه روح مقدس آن جناب به ماوراى اين عالم مادى يعنى آن‌جايى كه ملائكه مكرمين منزل دارند و اعمال بندگان بدانجا منتهى و اقدار از آنجا صادر مى‏شود، عروج نموده و آن آيات كبراى پروردگارش را مشاهده و حقايق اشياء و نتايج اعمال برايش مجسم شده، ارواح انبياى عظام را ملاقات و با آنان گفتگو كرده است، ملائكه كرام را ديده و با آنان صحبت نموده است و آياتى الهى ديده كه جز با عبارات "عرش"" حجب"" سرادقات" تعبير از آنها ممكن نبوده است.

 

 

 

اين است معناى معراج روحانى. ولى آقايان چون قائل به اصالت وجود مادى بوده و در عالم به غير از خدا هيچ موجود مجردى را قائل نيستند و از سوى ديگر كه كتاب و سنت در وصف امور غير محسوسه اوصافى را برمى‏شمارد كه محسوس و مادى است مانند ملائكه كرام و عرش و كرسى و لوح و قلم و حجب و سرادقات ناگزير شده اين امور را حمل كنند بر اجسام ماديه‏اى كه محسوس آدمى واقع نمى‏شوند و احكام ماده را ندارند. و نيز تمثيلاتى كه در روايات در خصوص مقامات صالحين و معارج قرب آنان و بواطن صور معاصى از نتايج اعمال و امثال آن وارد شده بر نوعى از تشبيه و استعاره حمل نموده، در نتيجه خود را به ورطه سفسطه بيندازند؛ حس را خطاكار دانسته قائل به روابطى جزافى و نامنظم در ميان اعمال و نتايج آن شوند و محذورهاى ديگرى از اين قبيل را ملتزم گردند.

 

 

 

و نيز به همين جهت بوده كه وقتى يك عده از انسان‏ها معراج جسمانى رسول خدا را انكار كرده‏اند ناگزير شده‏اند كه بگويند معراج آن حضرت در خواب بوده چون رؤيا به نظر ايشان يك خاصيت مادى است براى روح مادى، و آن گاه ناچار شده‏اند آيات و رواياتى را كه با اين گفتارشان سازگارى نداشته تاويل كنند گو اينكه از آيات و روايات يكى هم با گفتار ايشان جور نمى‏آيد.

 

 

 

نقد نظر علامه

 

 

 

۱) علامه معراج را معجزه تلقی نکرده است بلکه آن را کرامتی از جانب پروردگار نسبت به رسولش می داند.

 

 

 

۲) با رویای صادقه دانستن معراج مخالف است و رویای صادقه را کرامت نمی داند! هدف وی منحصر کردن این سیر ملکوتی در شخص نبی مکرم است زیرا می‌داند رویای صادقه را بسیاری انسان‌ها دیده اند و خواهند دید.

 

 

 

۳) آیه فوق صرفأ سیر نبی گرامی را از مکه به بیت المقدس بیان می‌کند اما علامه با پیوند این آیه با آیات سوره نجم (توضیحات سوره نجم در ادامه خواهد آمد) سیر ملکوتی نبی گرامی را نیز ذکر می‌کند.

 

 

 

۴) این‌که پیامبر در نقل آنچه در بین راه مکه و بیت المقدس دیده را دلیل رویا نبودن این سیر تلقی نموده، در حالی‌که در رویای صادقه نیز بیان چنین جزئیاتی ممکن است.

 

 

 

۵) علامه عروج از بیت المقدس تا ملکوت را روحانی می‌داند نه جسمانی و این در صورتی است که نبی گرامی جزئیاتی از عالم ملکوت نقل می‌کند ولی اینجا در جسمانی بودن این سیر تردید می‌کند . چرا؟

 

 

 

۶) علامه می‌داند که با پیشرفت علوم و اینکه حتی اگر پیامبر با سرعت نور هم سیر کند (فرض محال) نمی تواند از ملکوت آسمان ها (که فقط قطر آن ۵/۱۳میلیون سال نوری است) دیدن کند ، لذا منکر جسمانی بودن معراج در این سیر ملکوتی می شود.

 

 

 

۷) علامه توضیح نمی‌دهد که «ما وراى اين عالم مادى يعنى آن‌جايى كه ملائكه مكرمين منزل دارند» یعنی کجا؟ خارج از نظام مادی؟ منزل ملائک یعنی چه؟ آیا عرش الهی خارج از محدوده نظام مجموعه کهکشان‌هاست؟ و هزاران سئوالی که قطعأ بی‌پاسخ است.

 

 

 

۸) این‌که علامه می‌گوید معراج روحانی بوده یعنی چه؟ آیا روح درون جسم است و از جسم خارج شده و سیر نموده؟ برای چه مدتی جسم رسول بدون روح مانده تا این سیر انجام شود؟ آیا روح تابع زمان و مکان است؟ و باز هزاران سئوال که باز هم بی پاسخ است.

 

 

 

۹) اما رویا دانستن حادثه معراج به نظر معقول‌تر می‌آید. بر خلاف نظر علامه که می‌گوید: «رؤيا ، يك خاصيت مادى است براى روح مادى» این چنین نیست، بلکه رویا یک فعالیت روحی است نه مادی. روان‌شناسان تحقیقات قابل توجهی در مورد نحوه خواب دیدن (رویای) انسان‌ها انجام داده‌اند. خواه آن خواب منطبق واقع باشد (رویای صادقه) یا نباشد (رویای کاذبه) هر چند آن‌چه بدست آورده اند در ابتدای راه است.

 

 

 

با توجه به افسانه‌های زیادی که در روایات معراج آمده است مفسر بزرگ شیعی شیخ طبرسی در مجمع البيان چنین نظری دارد:

 

 

 

موضعى كه آن جناب بدان‌جا سير داده شد مورد اختلاف است كه كجا بوده است. نظر ما اين است كه بيت المقدس بوده چون قرآن كريم اين مطلب را به آن صراحت بيان نموده كه هيچ مسلمانى نمى‏تواند آن را انكار نمايد. این که بعضى‏ها گفته‏اند اين جريان در خواب واقع شده، كلامى است ظاهر البطلان، زيرا اگر خواب مى‏بود ديگر معجزه و برهان نبود. و حال آنكه در روايات دارد كه پيغمبر ما به آسمان عروج كرد و اين مضمون را بسيارى از صحابه از قبيل ابن عباس و ابن مسعود و جابر بن عبد اللَّه و حذيفه و عايشه و ام هانى و ديگران روايت كرده‏اند. چيزى كه هست در نقل جزئيات آن كم و زياد دارند. و اگر همه آن جزئيات را به دقت مورد نظر قرار دهيم خواهيم ديد كه از يكى از چهار وجه خالى نيستند.

 

 

 

۱- يا خصوصياتى هستند كه هم اخبار متضمن آنها، متواتر است و به هيچ وجه نمى‏توان انكارش نمود و هم اين‌كه علم ما مى‏تواند به صحت آنها حكم كند. از جمله اصل معراج است و اينكه اجمالا آن جناب را به معراج برده‏اند.

 

 

 

۲-  يا جزئيات و خصوصياتى هستند كه هر چند اخبار در دلالت بر آنها به حد تواتر نمى‏رسد و ليكن از آن‌جايى كه امورى غيرمعقول و مخالف با اصول نيستند و خلاصه عقل حكم به امكان آنها مى‏كند، ما نيز آنها را انكار ننموده و تجويزش مى‏كنيم و مى‏گوئيم ممكن است چنين وقايعى اتفاق افتاده باشد و با فرض تواتر حكم قطعى مى‏كنيم كه اينگونه امور در بيدارى اتفاق افتاده است. از جمله اين كه آن جناب  آسمان‌ها را گشته و انبياء و عرش و سدرة‌المنتهى و بهشت و دوزخ را ديده است.

 

 

 

۳- و يا امورى است كه ظاهرش با اصول مسلمه ما مخالفت دارند و ليكن وضع رواياتى كه بر آنها دلالت مى‏كند طورى است كه مى‏توان ظاهرش را تاويل نمود و محمل معقولى برايش درست كرد. در اين صورت از ظاهر آن روايات صرفنظر نموده بر آن معانى معقول حمل مى‏كنيم، حملى كه هم با حق بسازد و هم با دليل و روايت. از قبيل ديدن اهل بهشت و تنعم آنان و اهل دوزخ و كيفيت عذاب ايشان است كه مى‏توان بر اين معنا حمل كرد كه رسول خدا (ص) اسماء و صفات ايشان را ديده و به اصطلاح ليست (خصوصیات) بهشتيان و دوزخيان را قرائت فرموده است.

 

 

 

۴- و يا امورى است كه نه ظاهرش معقول و صحيح است و نه ممكن است بر محمل صحيحى حمل‌شان نمود، و حمل نمودن آنها به اصطلاح بدون سريش صورت نمى‏گيرد. اين‌گونه جزئيات و خصوصيات راجع به معراج را قبول ننموده ادله آنها را رد مى‏كنيم. مثل سخن گفتن علنى با خدا و ديدن خدا و با او بر تخت نشستن و امثال آن كه ظاهرش جسمانيت و شباهت خدا به خلق را مى‏رساند، و خدا از آنها منزه است. و از همين دسته است آن روايتى كه شكم رسول خدا (ص) را شكافته و دل او را شستند. چون دل آن جناب از هر بدى و عيبى طاهر و مطهر بوده و چنان دلى كه مركز آن همه معارف و عقائد حقه است، چگونه احتياج به شستشو دارد .

 

 

 

در نقد بند ۲ نظر شیخ طبرسی باید گفت اگر اخباری متواتر نیست، چرا باید پذیرفت؛ به صرف اینکه روایتی نقل شده و عقل امکان آن بدهد دلیل پذیرفتن آن معقول نیست هر چند آن را نفی نکنیم خصوصأ اگر آن خبر متواتر نباشد .

 

 

 

.II آیات سوره نجم نیز به مسله معراج پرداخته است

 

 

 

وَ النَّجْمِ إِذَا هَوَى‏(۱) مَا ضَلَّ صَاحِبُكمُ‏ْ وَ مَا غَوَى‏(۲) وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الهَْوَى(۳) إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحَى‏(۴) عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى‏(۵) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى‏(۶) وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلىَ‏(۷) ثمُ‏َّ دَنَا فَتَدَلىَ‏(۸) فَكاَنَ قَابَ قَوْسَينْ‏ِ أَوْ أَدْنىَ‏(۹) فَأَوْحَى إِلىَ‏ عَبْدِهِ مَا أَوْحَى‏(۱۰) مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى(۱۱) أَ فَتُمَارُونَهُ عَلىَ‏ مَا يَرَى‏(۱۲) وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَى‏(۱۳) عِندَ سِدْرَةِ المُْنتَهَى‏(۱۴) عِندَهَا جَنَّةُ المَْأْوَى(۱۵) إِذْ يَغْشىَ السِّدْرَةَ مَا يَغْشىَ‏(۱۶) مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَى‏(۱۷) لَقَدْ رَأَى‏ مِنْ ءَايَاتِ رَبِّهِ الْكُبرَْى(۱۸)

 

 

 

‏سوگند به اختر چون فرود مى‏آيد (۱)(كه‏) يار(هم نشین) شما نه گمراه شده و نه در نادانى مانده (۲) و از سر هوس سخن نمى‌‏گويد. (۳) اين سخن به جز وحيى كه وحى مى‏شود نيست. (۴) آن را [فرشته‏] شديد القوى به او فرا آموخت (۵)(سروش) نيرومندى كه [مسلّط] درايستاد. (۶) در حالى كه او در افق اعلى بود (۷) سپس نزديك آمد و نزديك‌تر شد، (۸) تا [فاصله‏اش‏] به قدرِ [طول‏] دو [انتهاى‏] كمان يا نزديك‌تر شد (۹) آن گاه به بنده‏اش آنچه را بايد وحى كند، وحى فرمود. (۱۰) آنچه را دل ديد انكار[ش‏] نكرد. (۱۱) آيا در آنچه ديده است با او جدال مى‏كنيد؟ (۱۲) و قطعاً بار ديگرى هم او را ديده است، (۱۳) نزديك سدرة‌المنتهى (۱۴) در همان جا كه جنّة المأوى است. (۱۵) آن‌گاه كه درخت سدر را آنچه پوشيده بود، پوشيده بود. (۱۶) ديده [اش‏] منحرف نگشت و [از حدّ] درنگذشت. (۱۷) به راستى كه [برخى‏] از آيات بزرگِ پروردگار خود را بديد. (۱۸)

 

 

 

آن‌چه از آیه فوق استنباط می‌شود:

 

 

 

۱- از آیات ۱ تا ۱۲ درباره وحی و نحوه دریافت وحی و مواجهه پیامبر گرامی با جبرئیل امین (شدید القوی) بیان شده است و در آیات ۱۳به بعد مکان دیگری را که این مواجه صورت گرفته توصیف شده است.

 

 

 

۲- مکان دیگر این ملاقات با جبرئیل امین ، جنّة المأوى نزدیک سدرة‌المنتهى و در سایه آن بوده و نشانه‌های پروردگار را مشاهده کرده است که اشاره‌ای است به سیر ملکوتی نبی در ماجرای معراج .

 

 

 

۳- این‌که بر اساس آیات فوق بتوان روشن کرد این ملاقات در رویای صادقه بوده یا در عالم روحانی و یا در عالم مادی صورت گرفته ممکن نیست .

 

 

 

علامه طباطبائی در تفسیر المیزان (به طور خلاصه) می نویسد: مراد از" هوى نجم"، سقوط و افتادن اجرام آسمانی در كرانه افق براى غروب است." وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏" منظور از كلمه" هوى" هواى نفس و رأى و خواسته آن است، و جمله" ما ينطق" هر چند مطلق است.. (حتى در آن سخنان روزمره‏اى كه در داخل خانه‏اش دارد)، و ليكن ... منظور اين است كه آن جناب در آن‌چه كه شما مشركين را به سوى آن مى‏خواند، و آنچه كه از قرآن برايتان تلاوت مى‏كند، سخنانش ناشى از هواى نفس نيست، و به رأى خود چيزى نمى‏گويد، بلكه هر چه در اين باب مى‏گويد وحيى است كه خداى تعالى به او مى‏كند.

 

 

 

" عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‏" يعنى خداى تعالى قرآن و يا وحى را به آن جناب تعليم كرده. و مراد از كلمه" شديد القوى"جبرئيل است، چون خداى سبحان او را در كلام مجيدش به اين صفت ياد كرده و فرموده:" إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ"

 

 

 

 " ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى‏" "همان جبرئيل كه در راه خدا شدت به خرج مى‏دهد، يا آن جبرئيلى كه عقلى پخته دارد، يا آن جبرئيلى كه به نوعى از رسول خدا (ص) مرور و عبور مى‏كند، با اين‌كه خودش در هواست"." فاستوى" یعنی جبرئيل به همين صورت اصلي‌اش كه به آن صورت خلق شده در آمده. هم‌چنان كه در روايت هم آمده كه جبرئيل براى رسول خدا (ص) به صورت‌هاى مختلفى ظاهر مى‏شد، و تنها دو نوبت به صورت اصلی‌اش خود را به آن جناب نشان داد. ممكن هم هست معنايش اين باشد كه جبرئيل با قوت خود مسلط شد بر آنچه مامور انجام‌‌اش شده بود.

 

 

 

"وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏" ظاهرا مراد از آن افق اعلاى آسمان است. "ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى" كلمه" دنو" كه مصدر فعل" دنى" است به معناى نزديكى است، و كلمه" تدلى" كه مصدر فعل" تدلى" است، به معناى بسته شدن و آويزان گشتن به چيزى است، ولى به طور كنايه در شدت نزديكى استعمال مى‏شود. و معناى آيه اين است كه: جبرئيل سپس نزديك رسول خدا (ص) شد و به دامن وى دست آويخت.

 

 

 

"فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏" معناى جمله اين است كه دورى او بقدر دو قوس و يا بقدر دو ذراع و يا كمتر از آن بود.

 

 

 

"فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏" معناى جمله چنين مى‏شود كه: جبرئيل وحى برد نزد بنده خدا كه همان رسول خدا (ص) باشد، آنچه را كه وحى برد.

 

 

 

"ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى" رؤيت فؤاد رسول خدا (ص) در آنچه كه ديد رؤيتى صادق بود.

 

 

 

"أَ فَتُمارُونَهُ عَلى‏ ما يَرى‏" اين استفهام توبيخى است و خطابش به مشركين است. و ضمير در آن به رسول خدا (ص) بر مى‏گردد و معناى آيه اين است كه آيا براى اين در جدال خود اصرار مى‏ورزيد كه آن جناب به خلاف آنچه ادعاى ديدنش را مى‏كند و از ديدنش به شما خبر مى‏دهد معتقد شود؟

 

 

 

"وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى ، عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى ‏" مراد از رؤيت هم رؤيت آن جناب است جبرئيل را به صورت اصلی‌اش. و معناى جمله اين است كه جبرئيل يك بار ديگر به صورت اصلی‌اش در برابر رسول خدا (ص) در آمد( تا به معراجش ببرد) و اين جريان كنار سدرة‌المنتهى واقع شد. اينكه اين درخت سدره چه درختى است؟ در كلام خداى تعالى چيزى كه تفسيرش كرده باشد نيافتيم.

 

 

 

"عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى‏"- يعنى بهشتى كه مؤمنين براى هميشه در آن منزل مى‏كنند، چون بهشت ديگرى هست موقت، و آن بهشت برزخ است كه مدتش تا روز قيامت تمام مى‏شود، و" جنت ماوى" بعد از قيامت است. هم چنان كه فرموده:"فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى‏ نُزُلًا بِما كانُوا يَعْمَلُونَ" « مؤمنين جنت ماوى دارند و به پاداش كارهاى نيكى كه مى‏كرده‏اند در آنجا نازل مى‏شوند. بعضى ار مفسران «مجمع البيان، ج ۹، ص ۱۷۵» آن را به جنت برزخى تفسير كرده‏اند.

 

 

 

" إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى‏" معناى آيه اين است كه: آن زمان كه احاطه مى‏يابد به سدره، آنچه احاطه مى‏يابد. در اينجا هم خداى تعالى مطلب را مبهم گذاشته نفرموده چه چيز به سدره احاطه مى‏يابد، چون گفتیم بناى خداى تعالى بر ابهام است.

 

 

 

"ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏" معناى آيه اين است كه: چشم رسول خدا (ص) آنچه را كه ديد بر غير صفت حقيقيش نديد، و چيزى را هم كه حقيقت ندارد نديد، بلكه هر چه ديد درست ديد، و مراد از اين ديدن رؤيت قلبى است نه رؤيت با ديده سر.

 

 

 

"لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‏" معناى آيه اين است كه: سوگند مى‏خورم كه او بعضى از آيات پروردگارش را ديد و با ديدن آنها مشاهده پروردگارش برايش تمام شد. چون مشاهده خدا به قلب با مشاهده آيات او دست مى‏دهد، زيرا آيت بدان جهت كه آيت است به جز صاحب آيت را حكايت نمى‏كند، و از خودش هيچ حكايتى ندارد، و گرنه از جهت خودش اگر حكايت كند ديگر آيت نمى‏شود.

 

 

 

و اما ديدن ذات متعاليه حق بدون حجاب، يعنى بدون وساطت آيت، امرى است محال. هم چنان كه خودش فرمود: «وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً».  به هيچ وجه به او احاطه علمى نمى‏يابند. سوره طه، آيه ۱۱۰.

 

 

 

نقد نظر علامه

 

 

 

به نظر می رسد برداشت و تفسیر علامه از آیات درست است جز این‌که اصرار دارد این معراج رویای صادقه نیست.

 

 

 

ادامه نظر علامه طباطبائی در المیزان درباره معراج:

 

 

 

بعضى گفته‏اند  در خواب صورت گرفته و بعضى گفته‏اند در بيدارى بوده. آن‌هايى هم كه گفته‏اند در بيدارى بوده، اختلاف كرده‏اند كه آيا با روح و بدن ماديش هر دو به معراج رفته و يا تنها با روحش. و از ابن شهرآشوب (صاحب مناقب) نقل كرديم كه گفته است: اعتقاد شيعه اين است كه معراج از مسجد الحرام تا مسجد اقصى با روح و جسم هر دو بوده، و آيه اسراء هم بر همين مقدار دلالت دارد.  اما از مسجد اقصى تا آسمانها، بعضى از علماى اسلام گفته‏اند آن نيز با جسم و روح هر دو بوده و بسيارى از علماى شيعه نيز با ايشان موافقت كرده‏اند.  بعضى ديگر گفته‏اند كه از مسجد اقصى تا آسمان تنها روحانى بوده، و بعضى از علماى متاخر نيز متمايل به اين قول شده‏اند. و به نظر ما عيبى در اين قول نيست- البته اگر قرائنى كه همراه با آيات و روايات هست آن را تاييد كند- چيزى كه هست در اين صورت لازم است جنت الماوى در آيه" عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى‏" را حمل بر جنت برزخ كنيم و بگوييم منظور از اين‌كه فرمود: جنت الماوى نزد سدره بود، اين است كه بهشت برزخى با سدرة‌المنتهى نوعى ارتباط و بستگى دارد. هم‌چنان كه در روايات آمده كه قبر انسان‌ها يا باغى از باغ‌هاى بهشت و يا حفره‏اى از حفره‏هاى دوزخ‏ است (كه از آن مى‏فهميم منظور وجود نوعى ارتباط يا با بهشت و يا با دوزخ است) و يا بالأخره آيات معراج را طورى توجيه كنيم كه با روحانى بودن معراج به آسمان منافات پيدا نكند. و اما اينكه معراج در خواب بوده باشد، در تفسير سوره اسراء گفتيم: سخنى است كه اصلا نبايد به آن توجه شود.

 

 

 

نقد نظر علامه

 

 

 

ایکاش علامه - اگر نه با صراحت بلکه تلویحأ - امکان رویای صادقه بودن معراج را می‌پذیرفت و رویای صادقه را به صورت تحقیرآمیز "خواب" معنا نمی کرد که نشان از بی ارزش تلقی کردن خواب های راست باشد .

 

 

 

III. آیه۶۰ سوره اسراء نیز به مسله معراج پرداخته است

 

 

 

وَ إِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَ مَا جَعَلْنَا الرُّءْيَا الَّتىِ أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فىِ الْقُرْءَانِ وَ نخَُوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْيَانًا كَبِيرًا

 

 

 

و [ياد كن‏] هنگامى را كه به تو گفتيم: «به راستى پروردگارت بر مردم احاطه دارد.» و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم، و [نيز] آن درخت لعنت شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم و ما آنان را بيم مى‏دهيم، ولى جز بر طغيان بيشتر آنها نمى‏افزايد.

 

 

 

آن‌چه از آیه فوق برداشت می‌شود:

 

 

 

۱) در این آیه خداوند نمایاندن شجره ملعونه (درخت نفرین شده) بر پیامبر اکرم را از رویاهای آن بزرگوار دانسته است.

 

 

 

۲) در آیه دیگر قرآن این درخت نفرین شده "درخت زقوم" نامیده است و تنها آیه ای است که از درخت نفرین شده یاد کرده است که در جهنم می‌روید:" أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ" يا درخت زقوم جهنم كه آن درخت را ما بلاى جان ستم‌كاران عالم گردانيديم.( سوره صافات، آيه ۶۲)

 

 

 

۳) از آنجا که پیامبر گرامی در سیر ملکوتی خود بهشت و جهنم را دیده است و درخت زقوم نیز در جهنم است و وی درخت زقوم را در عالم رویا دیده است، می توان این نتیجه را گرفت که آنچه پیامبر گرامی در معراج مشاهده نموده - از جمله بهشت و جهنم - در یک سیر ملکوتی در عالم رویا بوده است.

 

 

 

مفسران اهل سنت این معنا را پذیرفته و نيز به نقلى كه از ابن عباس شده، استناد كرده و گفته‏اند كه مراد از رؤيايى كه خداى تعالى به پيغمبرش نشان داد معراج رسول است و مراد از شجره ملعونه در قرآن شجره زقوم است. اين مفسران همچنين گفته‏اند كه رسول خدا (ص) وقتى از معراج برگشت، صبح آن شب به مشركين خبر داد كه ديشب به معراج رفتم. مشركين تكذيب كرده و مسخره‏اش نمودند و همچنين وقتى مشركين آياتى را كه در آن اسم‏ زقوم برده شده بود شنيدند مسخره كردند. خداوند اين آيه را فرستاد كه آن خوابى كه ما به تو نموديم همان معراج و شجره هم همان زقوم است، و ما آن دو را جز مايه امتحان مردم قرار نداديم.

 

 

 

اما مفسران شیعه دو نقل قول دارند یکی اشاره رویا به مسئله معراج و دیگری اشاره به خواب رسول اکرم است که خواب دید بوزینگان از منبرش بالا می‌روند که مراد از آن تسلط بنی‌امیه (شجره ملعونه) بر منبر رسول گرامی می‌باشد و مفسران متاخر شیعه مانند علامه طباطبائی ارتباط رویا با معراج را رد می‌کنند و فقط قول دوم را می‌پذیرند.

 

 

 

نتیجه‌گیری:

 

 

 

۱. به‌کار بردن معجزه برای معراج نادرست است، زیرا پیامبر گرامی بنا به آیه ۵۹ سوره اسرا ، فاقد اعجاز است.

 

 

 

۲. پذیرفتن سیر مادی و جسمانی پیامبر اکرم در مسئله معراج ، نه با آیات مربوطه سازگار است و نه عقلانی است

 

 

 

۳. داستان‌های نقل شده از معراج در بسیاری موارد غیر عقلانی است

 

 

 

۴. معراج با رویای صادقه نبی گرامی سازگار است که چنین رویتی جز با داشتن روح بلند و کمالات معنوی ممکن نیست.

 

 

 

۵. آن‌چه عرفا از معراج برداشت می‌کنند، با آنچه داستان‌سرایان از معراج نقل می‌کنند، تفاوت ماهوی دارد.

 

 

 

۶. یکی از بزرگ‌ترین الطاف خداوند بر بنده شایسته‌اش ، همین سیر ملکوتی است که جز با دوری از پلیدی و عشق به خداوند یکتا ، نصیب انسان نخواهد شد وهر انسانی به میزان درجات کمال‌جویانه خود و شایستگی‌های معنوی که کسب می‌کند ، بهره‌ای از آن سیر ملکوتی را تجربه می‌کند.

 

 

 

۷. بدیهی است نبی گرامی از این سیر ملکوتی ، بالاترین تجربه را کسب نموده تا بتواند معلم عارفانی باشد که از این خوان نعمت معنوی برای خود اندوخته ای بسازند و بشریت را در این سیر معنوی شریک خود سازند.

 

 

 

۸. تمام عرفای بزرگ مسلمان در این سیر خود را مدیون انتقال تجربه آن وجود مبارک می‌دانند از ابن عربی تا عطار از مولانا تا حافظ ، از حلاج تا خرقانی ، همه آنچه دارند را از عارف عارفان ، یگانه خلقت ، عصاره بشریت ، محمد مصطفی و خاتم انبیاء دارند.

 

 

 

۹. معراج نبی اکرم در لحظه‌ای اتفاق افتاد، عارفان ارزش آن لحظه را، آن دم را و آن آن را خوب می‌فهمند، دیده دل تا گشوده نگردد آنچه باید را نمی‌توان دید.

 

 

 

۱۰. تکنولوژی ممکن است بر اثر پیشرفت، سیر جسمانی را بهتر از آنچه در امروز اتفاق می‌افتد میسر کند، اما انسانیت انسان نه در سیر مادی و جسمانی که در سیر روحی و معنوی اتفاق می افتد و این راز معراج است.

 

 

 

 

ایناگرام وتیپهای شخصیتی  


ایناگرام وتیپهای شخصیتی   ایناگرام شخصیت انسانها را به نه دسته تقسیم می کند که هر دسته خصوصیاتی مربوط به خود دارد و در کل هیچ دسته ای به دسته دیگر برتری ندارد و هر تیپ  شخصیتی به سه سطح سالم ،متوسط و ناسالم تقسیم می شود توضیح کامل این تیپهای شخصیتی مفصل است که میتوان در کتاب روانشناسی تیپهای شخصیتی نه گانه خانم دکتر پروین دقیقیان آنها را دید خلاصه خصوصیات هر تیپ به شرح زیر است ۱-اصلاح طلب و کمال گرا (Reformer-Perfectionist) این تیپ شخصیتی انسانهائی هستند که باکمال گرائی شناخته می شوند اهل مو شکافیند ،معتقدند رسالت بهبود دنیا را دارند ،با نظم و دقیق هستند،منطقیند،اعتقاد دارند زمانی خوبند که همه چیز را درست انجام دهند،گرایش زیادی به انتقاد و اصلاح دارند و پر کار و سرسخت و سخت گیر و مشکل پسندند باور پنهانی:بیشتر مواقع حق با منست و چنانچه دیگران به من گوش کنند دنیا بهتر خواهد شد ۲-کمک گرا(Helper) مهربانند و تمایل دارند دیگران دوستشان بدارند ،نگرانند که مورد علاقه واقع نشوند،با کمک دیگران می خواهند به هویت خود ارزش بدهند و ترس از بیهوده بودن دارند باور پنهانی:من دوست داشتنی هستم اگر چه دیگران به آن اندازه که من دوستشان دارم دوستم ندارند و قدرم را نمی دانند ۳-موفق و موفقیت طلب(Performer) به دنبال موفقیت هستند ،اعتماد به نفس بالائی دارند،هدف گرا و کاردانند،توان بالائی در روابط اجتماعی دارند،می توانند دروغگو باشند ،بی احساس باشند زیادی پر کار و کم حوصله باشند و از این می ترسند که اگر موفق نباشند بیهوده و بی ارزشند باور پنهانی:من فرد بسیار لایقی هستم و دیگران به من حسادت می کنند ۴-فرد گرا ،هنر دوست و خیال پرداز(Artist) در مجموع خود را با همه متفاوت می دانند و از طرفی به عیوب شخصی خود بیش از دیگران آگاهند،ترسشان از اینست که ارزش فردی نداشته باشند،تنهائی را دوست ندارند و علاقمند به ارتباط با افرادی هستند که در کشان می کنند  در طول زندگی برای خود چند هویت می سازند باور پنهانی:من با دیگران خیلی متفاوتم و احساس می کنم در هیچ گروهی جای نمی گیرم ۵-فکور(Observer) انسانهائی کنجکاو که فراگیری علم و دانش را با ارزش می دانند،به پژوهش علاقمندند و به دنبال استاد شدن در زمینه ای خاص هستند ،مشکل اصلی آنها نداشتن روابط شخصی سالم و عدم آگاهی از مسائل ضروری برای زندگیست و از اینکه ناتوان و بی مصرف و نالایق باشند می ترسند باور پنهانی:من خیلی با هوشم و آنچه می فهمم دیگران نمی فهمند و در نتیجه قدر مرا نمی دانند ۶-وفا خو و وفا جو(Loyalist) معمولا راهنمای درونی درستی ندارند و با ذهن و فکر بیگانه اند به همین دلیل به فرد یا عقیده یا فرقه ای خاص متوسل می شوند و بسیار به آن وفادارند ،وفادارند چون می ترسند حامی خود را از دست بدهند و در دفاع از عقیده اهل مبارزه اند باور پنهانی:من همیشه وظیفه خود را انجام می دهم و می توان روی من حساب کرد ولی دیگران قابل اعتماد نیستند ۷-خوشخو و خوشگذران(Generalist) به راههای متعددی می روند به دنبال هیجان و شور و شوق هستند،از این می ترسند که دچار محرومیت شوند و رنج بکشند،دائم به دنبال تجربه های جدید و لذت بخشند و از این شاخه به آن شاخه می پرند باور پنهان:من معمولا خوشحالم اما خوشحالتر خواهم بود چنانکه همه چیزهائی که می خواهم بدست آورم ۸-رهبر و مدیر(Boss) معمولا واکنشهای تند و پر قدرت نشان می دهند،نمی گذارند  محیط زندگی روی آنها کنترل داشته باشدو انگیزه های غریزیشان قبل از حس شدن اجرا می شود،قدرت اجرائی و نیروی زندگی بالائی دارند و بسیار با اراده اند،می ترسند حقوقشان مورد تجاوز قرار گیرد و یا توسط دیگران کنترل شود باور پنهانی:من فردی مبارز هستم و برای حفظ امنیت نباید اجازه بدهم دیگران از من سوء استفاده کنند ۹-صلح جو(Peacemaker) به دنبال ثبات درونی اند،صلح می خواهند و برای ایجاد صلح خود را به وقایع اطراف محدود می کنند و به دنبال تضادها نیستند،از نظر آنها از دست دادن وضع موجود جدائی و نیستی است باور پنهانی:من از شرایط موجود راضیم اگر چه دیگران اصرار دارند خود را تغییر دهم حال نکته بسیار جالبی که در این تیپ شناسی و جود دارند اینست که بیان می کند هر تیپ شخصیتی می تواند تکامل پیدا کند یا نزول کند و به تیپ شخصیتی دیگری تبدیل شود که در زیر می آورم تکامل در اثر تکامل شخصیتی ۱  -->  ۷           ۲  -->  ۴       ۳  -->  ۶ ۴  -->  ۱           ۵  -->  ۸       ۶  -->  ۹ ۷  -->  ۵          ۸  -->  ۲        ۹  --> ۳ تبدیل می شود نزول یا تلاشی در اثر نزول یا از هم پاشیدگی شخصیتی ۱  -->  ۴           ۲  -->  ۸       ۳  -->  ۹ ۴  -->  ۲           ۵  -->  ۷       ۶  -->  ۳ ۷  -->  ۱          ۸  -->  ۵        ۹  --> ۶ تبدیل می شود به طور مثال تیپ یک که کمال گرا و اصلاح طلب است در صعود شخصیتی به تیپ هفت که خوش گذران است تبدیل شده و در نزول شخصیتی به تیپ چهار که فرد گرا و هنر مند است تبدیل می شود   تیپ های شخصیتی ( نظریه شخصیتی گورجیوف)   شخصیت افراد مختلف طبق نظریه ی روانشناسی گورجیوف به ۹ دسته یا تیپ تقسیم میشود که از ان ها به عنوان تیپ های شخصیتی یاد میشود . هیچ تیپ شخصیتی بهتر یا بدتر از تیپ های دیگر نیست در واقع تیپ ها مثل ۹ اتاقی است که ما وقتی بدنیا می اییم بخاطر شرایط بیولوژیکی ،فیزیولوژیکی ، ژنتیکی ، بیوشیمیایی و محیطی که در ان بدنیا می اییم در یکی از ان ها قرار میگیریم البته این اتاق موقت است تا وقتی که به سن بیست سالگی برسیم و در سن بیست سالگی ما ساکن دائم یکی از این اتاق ها هستیم.طبق گفته ی گورجیوف تیپ شخصیتی هیچکس عوض نمیشود بلکه در خود این اتاق دو ضلع وجود دارد دو ضلع سالم و ناسالم و البته بین این دو، ضلع میانه ای هم وجود دارد .هدف ما این است که در ان اتاق از ضلع ناسالم به سمت میانه و سپس به ضلع سالم برسیم. هر فردی دارای یک تیپ شخصیتی است و هیچکس نمی تواند ادعا کند بعضی از خصوصیاتش مربوط به یک تیپ و بعضی از خصوصیاتش مربوط به تیپ دیگریست .گورجیوف اعتقاد دارد هر کدام از ما انسان ها یک تیپ شخصیتی دارد یا طبق مثال قبلی هر کدام از ما فقط در یک اتاق قرار میگیریم اما به اتاق های اینور و اونور اتاق خودمان هم شباهت داریم یعنی دو همسایه داریم . پرنده ای را در نظر بگیرید که تیپ ما بدن این پرنده است و یک بال این سمت و بال دیگر در ان سمت است مثلا بال ها ی تیپ شخصیتی ۱ تیپ شخصیتی ۹ و تیپ شخصیتی ۲هستند که این بال می تواند در ما قوی تر یا ضعیف تر شود مثلا تیپ ۱ می تواند تیپ ۹ قوی تری داشته باشد نسبت به تیپ شخصیتی ۲ .     این ۹ تیپ شخصیتی به سه مثلث مغز ، دل ، اراده تقسیم میشوند یعنی عنصری در این تیپ هامشترک است . برای سه تیپ عنصر مغز ، برای سه تیپ عنصر دل و برای سه تیپ عنصر اراده مهم است که هر کدام از این تیپ ها یا به طور افراطی ان عنصر تعیین کننده را دارند یا به طور تفریطی و یا بی تفاوت هستند . مثلث مغز تشکیل شده از تیپ های ۵ (فکور) ، ۶ (وفاخو) ، ۷ (خوشباشی) .تیپ ۷ اگر چه در مثلث مغز قرار دارد اما مغز رها می باشد یعنی اصلا نمیخواهد فکر چیزی را بکندو تیپ ۵ یه طور افراطی فکور است و تیپ ۶ به این عنصر بی تفاوت است . مثلث دل تشکیل شده از تیپ های ۲ ( مهرطلب) ، ۴ (رمانتیک) ، ۳ ( موفقیت جو )در مثلث دل تیپ ۲ به طور افراطی به دنبال بدست اوردن دل دیگران دیگران است .تیپ ۴ به طورتفریطی کاری به دل دیگران ندارد و درگیر دنیای خودش است و تیپ ۳ به دل کاری ندارد یعنی نه متوجه دل دیگران است و نه بی توجه به دل ان ها . مثلث اراده تشکیل شده از تیپ های ۹ ( صلح جو ) ، ۸ (رئیس و رهبر ) ، ۱ ( کمال گرا )تیپ ۹ اراده ای را که با ان بتواند با زندگی چالش کند را ندارد یعنی بی تفاوت است . تیپ ۱ به طور تفریطی بی توجه به اراده ی دیگران میخواهد دنیا را انطور که باید باشد با کمالگرایی به سمت کمال ببرد وتیپ ۸ به طور افراطی اراده میکند که دیگران را کنترل کند و یا تغییر دهد .   اکنون به بررسی تیپ های شخصیتی می پردازیم و هر تیپ را در سالم ترین شکل و ناسالم ترین شکل معرفی میکنیم . تیپ شخصیتی ۱ ( کمال گرا ) انگیزه افرادی که دارای تیپ شخصیتی ۱ هستند این است که درست زندگی کنند و همیشه در زندگی در حال کامل کردن خودشان و روش های خودشان هستند و سعی میکنند دائم دنیای اطرافشان را بهبود ببخشند . کسانی که وقتی به منزل شما می ایند و اولین کاری که انجام میدهنداین است که دلا شوند اشغال از روی زمین بردارند یا لیوان روی میز را به اشپزخانه ببرند تیپ شخصیتی شان تیپ ۱ یعنی کمال گرا است تیپ شخصیتی ۱ سالم: خیلی اخلاقی هستند و کار خلاف انجام نمی دهند . این افراد پای به روی اصول اخلاقی شغلشان نمیگذارند . میتوانید همیشه روی حرف ان ها حساب کنید . کارائی دارند و اکثر اوقات کارشان راتمام میکنند . خردمند هستند . ایده الیست هستند همیشه تصویری از دنیا دارند که خود را موظف میدانند که به سمت ان بروند . عادل هستند و روی حق دیگران پا نمیگذارند . صادق هستند. منظم هستند و انضباط درونی دارند ( مثلا لازم نیست حتما پلیسی باشد تا مقررات را رعایت کنند)   تیپ شخصیتی ۱ ناسالم دائم در حال قضاوت دیگران هستند . حالت انعطاف پذیری ندارند . رفتار جدید و فکر های جدید را به مغزشان راه نمیدهند . معمولا گرفتار وسواس فکری و رفتاری هستند . دائم از همه ایراد میگیرند .دائم میخواهند کنترل کنند و یک حالت حسادت دائمی دارند و بدون اجازه گرفتن به حریم دیگران تجاوز میکنند .   تیپ شخصیتی ۲ (مهرطلب) بزرگترین نیاز افراد این است که ارزششان شناخته شود . به طور سنتی تیپ ۲ را در جامعه به زن ها نسبت می دهند تیپ شخصیتی ۲ سالم مهربان هستند . به دیگران اهمیت میدهند . خود را با دیگران سازگار میکنند . دارای چشم درونی هستند که مسائل را از بالا نگاه میکنند . سخاوتمند هستند . نسبت به هر چیزی کنجکاو هستند و انتن خودشان را تیز میکنند تا ببینند مردم در چه حالی هستند . تیپ شخصیتی ۲ ناسالم شهید زنده است دائم هلاک است و خودش قربانی . حرف دلش را انطور که باید نمیزند دائم من من میکند و انتظار دارد دیگران بدانند حرف دلش چیست چون برای خودش ارزش قائل نیست تا نظرخود را با کسی درمیان بگذارد . همیشه کاری میکند که دیگران احساس کنند بدهکار او هستند.حسود است . اگر کار خیری انجام دهد باید همه بدانند . بی دلیل و بیشتر از همه در اختیار همه قرار میگیرد .   تیپ شخصیتی ۳ ( موفقیت جو ) نیاز این افرد این است که دائم کارائی داشته باشند و از شکست بیزار هستند و تیپ شخصیتی ۳ سالم خوش بین هستند . اعتماد به نفس دارند . دائم مفید و کارا هستند . دائم در حال یادگیری چیزهای جدید هستند . برای مسائل راه حل جدید پیدا میکنند . اهل خیالبافی نیستند .   تیپ شخصیتی ۳ ناسالم فریبکار هستند . خودشیفته هستند . متظاهرند . پوچ و توخالی اند . بی محور و بی باور هستند .همه چیزشان مصنوعی است . بدجنس هستند . کینه توز و بسیار رقابتی هستند .   تیپ شخصیتی ۴ ( رمانتیک) انگیزه این افراد در زندگی این است که دیگران احساسات ان ها را بفهمند و در جستجوی درون خودشان و معنای بودنشان هستند . میزان گرایش به مواد مخدر در این افراد بالاست. تیپ شخصیتی ۴ سالم گرم و خیلی انسان دوست هستند . نیکوکار هستند . یک بینش درونی یا چشم سومی دارند .خودشان را زیبا بیان میکنند مثل شاعران طراز اول . خلاق هستند . از دیگران حمایت میکنند و بسیار پاک سرشت هستند . تیپ شخصیتی ۴ ناسالم دپرس هستند . از دنیا طلبکارند . خیلی مواظب خود هستند . مظنون هستند به اینکه دیگران میخواهند در او رخنه کنند . دائم احساس گناه میکنند . زیادی اخلاقی هستند . در عالم خودشان هستند .کله شق اند . یک روز با شما خیلی گرم و مهربان یک روز نمیتوانید به ان ها نزدیک شوید .   تیپ شخصیتی ۵ ( فکور ) دایره المعارف متحرک هستند . به دنیا امده اند که از سر از هر کاری دربیاورند . تیپ شخصیتی ۵ سالم ذهن تحلیل گرایانه دارند . دائم اطلاعات جمع اوری میکنند . حساس هستند . خردمند و حکیم هستند . خیلی واقع گرا هستند . ادراکش از دنیای محیطش خوب است . با خودش خوش است و از دنیا راضی است . تیپ شخصیتی ۵ ناسالم نخوت روشنفکرانه دارند . خسیس هستند . خونگرم نیستند . دیگران را نقد میکنند . هیچکس رامهم نمیدانند . منفی باف هستند . از هر چیزی ایراد میگیرند .   تیپ شخصیتی ۶ ( وفا خو و وفا جو ) در تمام عمرشان به این فکر میکنند که چه کسی وفادار ماند . این افراد با شک و تردید به همه چیز نگاه میکنند مگر اینکه خلاف ان ثابت شود . تیپ شخصیتی ۶ سالم وفادار و دوست داشتنی هستند . به دیگران اهمیت میدهند . خونگرم و مهربان هستند .انساندوست هستند و خوش سخن هستند . واقع بین هستند .به دیگران کمک میکنند.مسئولیت خود را به نحو احسن انجام می دهند . تیپ شخصیتی ۶ ناسالم دائم میخواهند مچ کسی را بگیرند . دائم مراقب و کنترل کننده هستند . غیر قابل پیش بینی هستند قضاوتی هستند یعنی دیگران را مورد قضاوت قرار میدهند . سوظن دارند . دائم در حالت تدافعی اند . خشک سر و خشک مغز اند. دائم خود تخریبی دارند و دیرجوش و دیر اشنایند . تیپ شخصیتی ۷ ( خوشباشی) هدف این افراد در زندگی فقط خوشگذراندن و لذت بردن است شبیه به اپیکوریان تیپ شخصیتی ۷ سالم خوش گذران اند. خیلی فالبداهه هستند . ذهن این افراد میتواند چیزهای مختلف را تصویرسازی کند . خیلی سوداور هستند . اعتماد به نفس بالا دارند . خیلی زود دیگران را میبخشند . تند و تیزاند . به همه چیز علاقه دارند . دل از همه میبرند . شیرین رفتار و شیرین بیان اند .کنجکاو هستند . تیپ شخصیتی ۷ ناسالم خودشیفته اند . بی فکر کار میکنند . به چیزی تمرکز ندارند . فکر و ذهنشان میپرد . عصیان گرهستند . انضباط ندارند. میخواهد همه چیز را به تملک خودش دربیاورند . حالت شیدایی دارند.خود تخریبی دارند و بخاطر همین قمار و اعتیاد بین افرادی با این تیپ شخصیتی بالاست .بی قرار هستند .   تیپ شخصیتی ۸ ( رهبر ، رئیس و کنترل کننده ) بزرگترین هدف این افراد این است که به خودشان متکی باشند تیپ شخصیتی ۸ سالم صراحت لهجه دارند . وفادار هستند . پرانرژی اند . متواضع هستند . وقتی مسئولیتی به ان ها داده شود به بهترین شکل ان را انجام می دهند وقتی زیر دستانی داشته باشند حامی ان هاخواهند بود . اعتماد به نفس بالایی دارند . تیپ شخصیتی ۸ ناسالم دیگران را کنترل میکنند . دنیا باید مطابق میل ان ها بچرخد . عصیان گر هستند . حساس نیستندو تحقیر شدن ، شکستن غرور و تحقیر شدن دیگران برایشان مهم نیست . سلطه جو هستند . کمی سو ظن دارند . پرخاشجو هستند و دیگران را راحت استثمار میکنند .   تیپ شخصیتی ۹ ( صلح جو ) صلح جو و ماله کش هستند یعنی میخواهند روی هر چیزی ماله بکشند . برای اینکه تشنجی پیش نیاید با همه موافق هستند و همیشه سعی دارند روی هر مشکلی ماله بکشند بنابراین با مشکلات روبرو نمیشوند . تلاش این تیپ این است که ارامش به هر قیمتی حفظ شود . تیپ شخصیتی ۹ سالم افرادی بسیار مطبوع و مطلوب و خوش بین هستند . با خودشان در صلح و اشتی به سرمیبرند . سخاوتمند هستند . صبور هستند و گوش شنوا دارند . دیپلماتیک هستند و ذهن بسیار بازی دارند و با دیگران هم حسی دارند . تیپ شخصیتی ۹ ناسالم بیشتر اوقات مات و مبهوت هستند . نمیخواهند درگیر چیزی شوند چون قدرت و مهارت حل کردن ندارند . همیشه فراموشی دارند . حالت بی تفاوتی دارند . وسواس دارند به اینکه همه با هم اشتی باشند . یک حالت بی حسی دارند . اب زیر کاه هستند . قضاوتی هستند.و کسی نمیداند او چه میخواهد و با چه چیزی خوشحال میشود .تیپ های شخصیتی نه وجهی مکتب انیاگرام   تا کنون تقسیم بندی های متفاوتـــی در مورد شخصیت مطرح شده است ، یکی از مکاتبی که در مــــــورد شخصیِت به بحث پرداخته مکتب انیاگرام است . نکته ای که در مورد این مکتب حائز اهمیت است کاربردی بودن آن است چرا که پس ازآشنایی با این مکتب می توان شخصیت خود را بهتــــر شناخت ، به علـــــــل رفـــتارهای خود در موقعیت هـای  مختلف پی برد ، همچنین  شناخت بهتری نسبت به اطرافیان خــــود به دست آورد و چه بسا رنجی را که آدمی ممکن است در روابط با دیگران داشته  باشد پایان دهد و به موفقیت و آرامشی که سالها در انتظارش بوده برسد. این مکتب تلفیقی از مکاتب شرقی برخاسته از صوفی ها در شرق ایران ، آسیای میانه ، یافته های امــروز و نــــــــیز یافته ها ی صد سال اخیر روان شناسی است. شخص خاصی را نمی توان به عنوان بینان گذار آن معرفی کرد، با این حال می توان گفت » گورجیف » که خود صوفی بوده این مکتب را به صورت منظم و هماهنگ گرد آوری کرده است و فــــــــردی به » نام نارن جو» مکتب انیاگرام را با علــم روان شناسی تلفیق کرده و به وسیله یافته های جدید قرن بیستم ساختار علمی تری به این مکتب داده ، از این رو زمینه برای تحقیقات نیز فراهم شده است . معنی لغوی کلمه انیاگرام » نه وجهی » است . دراین مکتب انسانها به نه گروه متفاوت تقسیم می شوند.  ویژگی های هر گروه به طور مجزا تشریح می گردد و ابعاد مختلف فکـــری ، احساســـی و اجتماعـــی هر گروه روشن می شود. نه تیپ به یک دایره تشبیه شده ، از آنجایی که دایره رأس و قاعده ندارد فاصله ی هر تیپ تا مرکز دایــــره برابر است ، بدین معنا که هیچ تیپی و هیچ موقعیتی از نظر مکانی به تیپ های دیگر برتری ندارد. از آنجایی که انسان به دلایلی چون برقراری ارتباطی راحت تر و پیش بینی رفتار دیگران میل  به طبقه بندی موضوعات دارد این طبقه بندی به گونه ای انجام شده که بتوانیم به خوبی رفتارهای خود و دیگــــران را حـس کرده ، مشاهــــــده کنیم و در زندگی خود به سوی رشد گام برداریم . تأ کید این مکتب بر این است که هریک از ما زاویه ی دید منحصر به فردی به دنیا داریم ، با این وجــــــــــــود انسانــــهایی که دریک تیپ شخصیتی جای دارند دیدشان به هم شبیه تر است , بسی جای شگفتــــــی است چرا كه با توجه به آنچه گفته شد انتظار  آن می رود شبا هت های بسیار فاحشی را بین انسانها ببینیم اما در ظاهـــر چنین به نــــظر نمی رسد بدین علت كه حتی انسانهایی كه در یك تیپ شخصیتــــــی جای دارند از نظر میزان رشد یافتگــــــــــی در یك حد نیستند ؛ واما پرداختن به علل دیگر نیازمنــــد آن است كه با تیپ های شخصیتی آشنا شده باشیم . برای اینكه نقش واقعی مردم را در زندگی خود دریابیم كافی است از قالب های فكـــری و حســـی خود خارج شده و خود را در جایگاه تفكری آنها قرار دهیم . نكته دیگری كه این مكتب برآن تأ كید می كند » مشاهده درون » است ؛ تا بدین وسیله بتوانیم به ویژگیهای خود پی ببریم .   خلاصه تیپ‌های شخصیتی مكتب انیاگرام:   1- كمال طلب از نظر اخلاق بسیار قوی هستند، از خود و دیگران انتقاد می‌كنند. فكر می‌كنند كه فقط یك راه صحیح وجود دارد. از اشتباه كردن می‌ترسند. از واژه‌های «باید» و «حتما» خیلی استفاده می‌كنند. همواره نگران آن هستند آیا به اندازه كافی خوب هستند. شیوه تفكر افراد «همه یا هیچ» است. افرادی بسیار جدی و خشك هستند. نظافت و تمیزی نقش بسیار مهمی در زندگی اغلب آنها دارد. افرادی وقت‌شناس و خوش‌قولند. 2- دهنده: وقت خود را صرف نیازهای دیگران می‌كنند، در جستجوی اینست كه دوست داشته شود و اینكار را با ضروری نشان دادن خود برای دیگران انجام می‌دهد. حمایت‌گرانی ناب هستند. از طردشدن واهمه دارند. افرادی تنوع‌طلب هستند. جذب افراد قدرتمند می‌شوند و مایلند یار نزدیك یك فرد صاحب قدرت باشند. 3- بازیگر: آنچه برایشان بیش از همه اهمیت دارد، موفقیت‌هایشان است. همواره به فكر برنده شدن در موقعیت‌های رقابتی هستند. در رنگ عوض كردن استاد هستند. افرادی پر كار كه خود را با كارهایی كه انجام می‌دهند می‌شناسند. به دنبال پول، پرستیژ و رفاه هستند. سعی می‌كنند وارد مقولات احساسی و عاطفی نشوند. 4- رمانتیك محزون: خواهان اموری هستند كه در دسترس نیست. ایده‌آل‌ها هرگز در اینجا و حالا نیست. معمولا غمگین هستند و خلق متغیر دارند. اشتغال ذهنی آنها با گمشده‌ها، عاشق غایب و امور از دست رفته است. آنچه در دسترس است، بی‌ارزش است و آنچه بدست‌آوردنش سخت است را می‌خواهند. خواستار توجه هستند و عدم توجه آنها را غمگین می‌كند. ارتباطات و جمع‌های یكنواخت برایشان كسل‌كننده است امور تاریك و ممنوع، همیشه برایشان جذابیت دارد. حس زیبایی شناختی قوی دارند. 5- مشاهده‌گر: از دیگران از نظر هیجانی- عاطفه فاصله می‌گیرد. خواستار تنهایی هستند و با دیگران درگیر نمی‌شوند. افرادی كنجكاو و نیازمند دانستن بیشتر هستند. می‌خواهند همه چیز را ببینند و از آن سردرآورند. احساسات خود را به راحتی بروز نمی‌دهند. از تظاهر كردن به شدت تنفر دارند، آنها از تحمیل متنفرند. 6- حامی مظلوم : به مراجع قدرت بی‌اعتقادند و به آنها سوءظن دارند. افرادی ترسو و شكاک، هستند كه بجای عمل كردن، بیشتر فكر می‌كنند. مرتب فكر می‌كنند كه در ذهن دیگران چه می‌گذرد. افرادی وظیفه شناس هستند. از نشان دادن خشم خود به شكل مستقیم می‌ترسند. یك نوع تیپ 6 ضدترس است كه سراغ فعالیت‌های مخاطره‌آمیز می‌روند. 7- خوشگذران: جوانان ابدی، افرادی پرماجرا با نگرش شكم‌پرستانه به زندگی. اهل تعهد و التزام نیستند، خواهان اختیارات زیادی می‌باشند. از نظر هیجانی همواره شاد و خلق بالاست. آنها به دیگران كمك می‌كنند كه بخش‌های زیبای زندگی را ببینند. دارای روحیه طنز هستند. از گفتگوهای عمیق اجتماعی و فرهنگی و علمی اجتناب می‌كنند. افرادی تنوع طلب هستند و شعارشان اینست كه هر چه بیشتر بهتر. 8- رئیس افرادی قوی و با قدرت، اهل مبارزه و نزاع، كه به راحتی خشم خود را نشان می‌دهند. آنها می‌اندیشند كه قدرتمندان صاحب همه چیز و لایق احترامند و ضعفا ناتوان هستند. خواهان اعمال قدرت خود هستند. آنها هیچ وقت عذرخواهی نمی‌كنند عقاید دیگران را همواره زیر سوال می‌برند. تحمل دردشان زیاد است. نیروی زندگی عظیمی دارند. استاد آْشكار كردن نقاط ضعف دیگرانند. 9- میانجی دچار دوگانگی هستند، همه نقطه نظرها را می‌توانند در نظر بگیرند. نیازهای دیگران را بهتر از نیازهای خود می‌شناسند. مصلحان، مشاوران و میانجی‌های بسیار خوبی هستند. انگیزه‌های قوی ندارند، اغلب تصمیم نهایی را نمی‌گیرند. آنها هیچ چیز را دور نمی‌ریزند/ همكارانی خوب و شنوندگانی پرطاقت هستند. خواهان صلح و صفا می‌باشند. با دیگران همراهی می‌كنند و با همه موافقند، و به امور جزئی و حاشیه‌ای بیش از امور مهم می‌پردازند.     تیپ شناسی شخصیتی تیپ های روان شناختی یونگ یونگ براساس تعامل های دو نگرش وچهار کارکرد، هشت تیپ روان شناختی را معرفی کرد. برون گرای متفکر منطقی،واقع بین ، متعصب برون گرای عاطفی، حساس، معاشرتی، بیشتر ویژه زنان است تا مردان برون گرای حسی معاشرتی، لذت جو، سازش پذیر برون گرای شهودی خلاق،از توانایی برانگیختن دیگران وغنیمت شمردن فرصت ها برخوردار است درون گرای متفکر به عقاید بیشتر از افراد علاقه مند است درون گرای عاطفی تودار،خویشتندار ولی با این حال از توانایی هیجان عمیق برخوردار است درون گرای حسی درظاهربی اعتنا وخشک، خود را درفعالیت های هنرشناختی ابراز می کند درون گرای متفکر با ناهشیار بیشتر از واقعیت روزمره ارتباط دارد   تیپ برون گرای متفکر دقیقا مطابق با مقررات جامعه عمل می کند. این افراد گرایش دارند احساسات وهیجانات را سرکوب کنند. ممکن است به صورت آدم های خشک وسرد برداشت شوند. آنها دانشمندان خوبی می شوند زیرا تمرکز آنها برآگاه شدن از دنیای بیرونی واستفاده از قواعد منطقی برای توصیف کردن آن است. تیپ برون گرای احساسی گرایش دارد شیوه متفکر بودن را سرکوب کند وبسیار هیجانی باشد. آنها به طرز غیر معمولی نسبت به عقاید وانتظارات دیگران حساس اند. آنها از لحاظ عاطفی حساس بوده وبه راحتی رابطه دوستی برقرار می کنند، وآدم های معاشرتی وسرزنده ای هستند. یونگ معتقد بود که این تیپ در بین زنان بیشتر ازمردان یافت می شود. تیپ برون گرای حسی بر لذت وخشنودی وبر جستجو کردن تجربیات تازه تمرکز می کند. این افراد عمیقا به سمت دنیای عملی گرایش دارند وبا انواع مختلف افراد وشرایط متغیر سازش پذیر هستند. تیپ برون گرای شهودی به خاطر توانایی زیادی که در بهره جستن از فرصت ها دارد، موفقیت را درکار وکاسبی وسیاست می یابد. این افراد مجذوب اندیشه های تازه هستند وبه خلاق بودن گرایش دارند. آنها به تغییر پذیر بودن نیز گرایش دارند طوری که ازیک فکر یا کار مخاطره آمیز به سراغ دیگری می روند وبیشتر به جای تامل بر پایه شم تصمیم گیری می کنند. با این حال، تصمیمات آنها احتمالا درست ازآب در می آید. تیپ درون گرای متفکر با دیگران خوب کنار نمی آید ودر انتقال دادن عقاید مشکل دارند. این افراد به جای احساسات بر فکر تاکید دارند واز قضاوت عملی ضعیفی برخوردار هستند. آنها که عمیقا خلوت گزین هستند، ترجیح می دهند به موارد انتزاعی ونظریه ها بپردازند و روی شناختن خودشان به جای دیگران تمرکز کنند. دیگران آنها را به صورت آدم های یکدنده، عزلت گزین، متکبر، و بی ملاحظه برداشت می کنند. تیپ درون گرای احساسی تفکر منطقی را سرکوب می کند. این افراد هیجان عمیقی دارند ولی از ابراز علنی آن خودداری می کنند. آنها مرموز ودست نیافتنی به نظر می رسند وبه ساکت بودن، متواضع بودن، وبچه گانه بودن گرایش دارند. آنها به احساسات وافکار دیگران اهمیت زیادی نمی دهند ومنزوی، سرد، واز خود مطمئن به نظر می رسند. تیپ درون گرای حسی منفعل، آرام وجدا از دنیای روزمره به نظر می رسد. این افراد اغلب فعالیت های انسان را به دیده نیکخواهی ومسرت می نگرند. آنها از لحاظ هنر شناختی حساس هستند وخود را در قالب هنر یا موسیقی ابراز می کنند وبه ابراز کردن شهود خود گرایش دارند. تیپ درون گرای شهودی به قدری عمیق بر شهود تمرکز دارد که افراد دارای این تیپ تماس کمی با واقعیت دارند. این افراد ژرف اندیش وخیالپرداز، کناره گیر وبی اعتنا به مسایل عملی بوده ودیگران آنها را خوب درک نمی کنند. آنها که عجیب و غریب ونامتعارف به نظر می رسند، در کنار آمدن با زندگی روزمره وبرنامه ریزی برای آینده مشکل دارند.

قرائت رادیکال و اعتدالی از نظریه وحی گفتاری

قرائت رادیکال و اعتدالی از نظریه وحی گفتاری

محسن آرمین

بنا به گزارش های متفاوتی  که از مقاله ابوزید منتشر شده می شود گفت با  دو برداشت رادیکال‌ و معتدل از آن روبرو هستیم

 

 

مقدمه: جناب خلجی طی دو نوشتار به تشریح آخرین نظریه مرحوم دکتر حامد نصر ابوزید در مقاله رهیافتی نو به قرآن: از "متن" به "گفتار" پرداخته‌اند. به موجب آن چه ایشان در این دو نوشتار مرقوم داشته‌آند:

 

 

 

«قرآن کریم چه در زمان پیامبر جمع و تدوین شده باشد چه در زمان عثمان، مجموعه گفتارهای وحیانی است که تبدیل به نوشتار شده و شکل مصحف پیدا کرده است».. «وحی به صورت شفاهی به پیامبر ابلاغ شده و پیامبر نیز به صورت شفاهی آن را به مخاطبان روزگار خود رسانده است». «مصحف‌ شدن اتفاقی انقلابی است. تبدیل گفتار به نوشتار گذار از یک ساختار معنا یه ساختار معنای دیگری است». تبدیل گفتار قرآنی به نوشتار کاری مقدس نبود؛ یعنی بخشی از وحی یا رسالت نبوی به شمار نمی‌امد. نه در قرآن دستوری برای آن هست نه در عالم بالا انجام گرفته؛ بلکه به دست همان آدمیان خطاکار در روی همین زمین و به تدریج در بستر تاریخی و سیاسی و اجتماعی خاصی صورت پذیرفته است.«قرآن گفتاری یکبار پدید آمده و برای همیشه از میان رفته و بیرون از دسترس است» «با قرآن گفتاری سیاق آن نیز برای همیشه نابود شده، سیاقی که بدون آن معنا امکان‌پذیر نیست. فهم کامل سیاق وحی شفاهی برای ما ممکن نیست چون دسترسی به آن گذشته هرگز برای ما امکان ندارد. ما نمی‌دانیم پیامبر هنگام خواندن هریک از کلمات وحی چه حالت و هیآتی داشته، چگونه آن ها را ادا کرده، شب بوده یا روز، تابستان بوده یا زمستان، خلوت بوده یا جلوت، ... اما در نوشتار، ما سیاق را نه با نگریستن به واقعیت زندگی پیامبر و صجابه که با ارجاع به نوشتارهای دیگر در می‌یابیم یعنی دال‌های متن به مدلولهایی در متن‌های دیگر ارجاع می‌دهند. ما قرآن نوشتاری را جز با روابط بینامتنی آن با متون دیگر-از لغت و حدیث و سیره گرفته تا اسباب نزول نمی‌توانیم درک کنیم درحالی که مخاطبان گفتار قرآنی نه با ارجاع به متن‌های دیگر بلکه در سیاق زنده‌ و ملموس زندگی واقعی و بستر ادای کلمات، مراد پیامبر را در می‌یافتند»«اساساٌ قرآن کتاب نبوده» بلکه مجموعه‌ای از گفتارهای پراکنده ای است که طی سالهای مختلف و در شرایط و موقعیت‌ها و سیاق‌های تاریخی خاص نازل شده است . «تفسیر قرآن به قرآن و همچنین تفسیر موضوعی بی معناست». «بدین سان وحی به مثابه‌ی جزئی از تاریخ مقدس و تاریخ رستگاری جای خود را به مصحف در مقام بخشی از تاریخ زمینی داده است. وحی یک بار برای یک نفر رخ داده و تکرارناپذیر است؛ ولی مصحف ساخته‌ای بشری است که می‌تواند در میلیون‌ها نسخه تکثیر شود. پیوند ما با وحی برای همیشه از میان رفته است. بنابراین، ادعاهای متکلمان و اربابان ایدئولوژی اسلامی درباره‌ی قرآن در چشم خرد ارجی ندارد». «مصحف عثمان بی‌دردسر و خون‌ریزی به مصحف یگانه و رسمی اسلام بدل نشد. مصحف‌های دیگر یا نسخه‌های کامل یا ناقص دیگر قرآن سوزانده شد و قاریانی که مصحف عثمان را قبول نداشتند سربریده یا به انزوا رانده شدند. معتزلیان که به خلق قرآن باور داشند به تیغ سرکوب گرفتار آمدند. بحث درباره‌ی خودِ قرآن (نه تفسیر کلمات آن) جزو امور ممنوع و اصول راست‌کیشی شد و به تدریج یکی از مهم‌ترین نااندیشیده‌ها در گستره‌ی اندیشه‌ی اسلامی گردید.

 

 

آقای خلجی برپایه این تبیین از نظریه مرحوم ابوزید نتیجه گرفته‌اند:

 

 

«می‌توان فرض کرد وحی و «کلام الهی» از تناقض بری بوده است. آن تناقضی که ممکن است در مصحف بیابیم از آن روست که نه به وحی دسترسی داریم نه به روزگار و سیاق نزول آن». «مصحف برساخته‌ای بشری» وبه علت عاری بودن از سیاق، خصوصیات و شرایطی که وحی در آن نازل شده است، فاقد دال‌هایی است که بتواند از مقصود وحی رمز گشایی کند . حل تناقض‌های مصحف «باید با ارجاع به ويژگی‌های زبانی و تاریخی آیه‌ها صورت پذیرد - که البته چنین کاری نیز ممکن نیست، زیرا ما «به روزگار و سیاق نزول آن» دسترسی نداریم- نه با قوانین فقهی». «مصحف بشری نمی‌تواند پایه‌ای برای قانون‌گزاری باشد. قانون الهی امری ناممکن است» و «مصحف در مقام برساخته‌ای بشری». «توانایی بخشیدن مشروعیت الهی و تقدس به هیچ قانونی را ندارد. استناد و استشهاد به مصحف برای قانون‌گذاری یعنی معنا بخشیدن به آیه‌ها جدا از سیاق آن‌ها و در نتیجه ایدئولوژيک کردن تفسیر قرآن».

 

 

متأسفانه مقاله مرحوم ابوزید در دسترس ما نیست. پاره‌ای تعابیر در گزارش آقای خلجی از مقاله مرحوم ابوزید این گمان را تقویت می‌کند که احتمالاً در این شرح با برداشتی رادیکال‌ از نظریه آن مرحوم روبرو هستیم به ویژه آن که برخی از گزارش‌هایی که دیگران از نظریه ابوزید به دست داده‌اند تفاوت‌های آشکاری با گزارش آقای خلجی دارد. در یکی از این گزارش‌ها می‌خوانیم‌::: :

 

 

«پدیدار قرآنی پدیداری شفاهی و تشکیل یافته از گفتارهایی در سیاق‌هایی مختلف و برای مخاطبینی مختلف می‌باشد. این تفاوت مخاطب فقط تفاوت مخاطب مکی و مدنی نیست؛ بلکه درون هریک از مکه و مدینه نیز مخاطبین متعدد وجود دارد و واکنش این مخاطبین در متن انعکاس یافته است».«این نگاه ابوزید را در برابر این پرسش قرار می‌دهد که آیا لازم نیست بار دیگر به قرآن پیش از جمع‌آوری درقالب یک کتاب بازگردیم. وی با تاکید براینکه منظور کنار نهادن کتاب قرآن نیست بلکه وی از این بازگشت در چارچوب پژوهش‌ها سخن می‌گوید؛ از لزوم تعامل همزمان با دو ساختار قرآن سخن می‌گوید: ساختار تاریخی- برحسب نزول تاریخی- و ساختار کتاب(مصحف) که هیچ‌یک را نمی‌توان بر دیگری ترجیح داد.»«این پویایی قرآن اگر به آن تنها به عنوان متن نگریسته شود از دیدرس خارج می‌ماند. نگاه به قرآن تنها به عنوان مجموعه‌ای از اوامر به انجام یا عدم‌انجام پاره‌ای افعال آن را تنها در حد حلال و حرام مختصر می‌سازد»«ابوزید می‌گوید تعامل با قرآن به مثابه گفتار می‌تواند بسیاری از جنبه‌های مغفول در پژوهش‌های قرآنی منحصر به متن را بازیابی و بخش پویایی از آن را به دایره پژوهش وارد می‌سازد و همزمان می‌تواند قرآن را از بسیاری از معانی بار شده بر آن طی نزاع‌های سیاسی و اجتماعی طول تاریخ تفسیر، برهاند»«با این همه ابوزید از چالش‌های حل نشده بسیار فراروی این نیز سخن می‌گوید: پرداخت به جزئیات گفتارها و توجه به متکلم، مخاطب، مخاطب ضمنی، شیوه بیانی و مود هر گفتار، و جست‌وجوی ناگفته‌های آن و... را چگونه همزمان باید درسیاق کلی قرآنی جای داد؟ مشکل میان «تاریخی» و «کلی»، «جزءنگری» و «کلی‌نگری» را چگونه باید حل کرد؟ برای شناخت نگاه قرآن به جهان باید هر دو این بعد را به یکدیگر مرتبط ساخت ولی چگونگی ربط میان این دو و دستیافته‌های آنها همچنان پرسش اساسی ذهن ابوزید است. پرسش و چالشی که ابوزید می‌خواهد از خلال رویارویی عملی با آن در قالب پروژه تفسیرنگاری برای قرآن پاسخ و راه‌حل آن را بیابد. وی در مرحله ترسیم خطوط اصلی و عریض این پروژه است»(فرطوسی، محمد رضا، گذار از متن به گفتار در وب سایت. http://nasr-hamed-abuzayd.blogfa.com/post-15.aspx)

 

 

چنان که ملاحظه می‌شود مطابق شرحی که آقای فرطوسی از نظریه ابوزید به دست می‌دهد، از نظر آن مرحوم قرآن قابل دست یافتن و فهمیدن است اما برای این منظور باید آن را نه صرفاٌ به مثابه متن و روابط درون متنی بلکه به مثابه گفتار نیز مورد مطالعه و پژوهش قرار داد و این هر دو بعد را باید مرتبط و مکمل یکدیگر دید. هیچ یک از دو «ساختار تاریخی- برحسب نزول تاریخی- و ساختار کتاب(مصحف) را نمی‌توان بر دیگری ترجیح داد. این برداشت و نتیجه گیری کجا و ادعای نابودی و خارج شدن قرآن و سیاق وحی از دسترس بشر برای همیشه کجا؟ به دیگر سخن نظریه سخن مرحوم ابوزید را به دو گونه می‌توان فهمید:

 

۱- قرآن در عین این که ماهیت گفتاری داشته و مرکب از گروه‌ آیاتی بوده که طی مدت دو دهه در شرایط مختلف نازل شده از کلیت واحدی برخوردار است. از این رو برای فهم قرآن علاوه بر دال‌های بینامتنی و درون متنی نیازمند آگاهی از شرایط تاریخی اجتماعی و سیاسی دوره‌های نزول هستیم. با تبدیل گفتار وحی به نوشتار و قرار گرفتن آن در قالب مصحف،‌ اکنون ما کتابی در دست داریم که شرایط تاریخی و اجتماعی نزول گروه‌های آیات و مخاطبان آن ها در آن منعکس نیست و دربسیاری موارد نمی‌توان گروه‌های آیات قرآن را مستقل ازظرف تاریخی و اجتماعی و سیاسی نزول آن‌ها و صرفاٌ با استنادبه دلالت‌های درون متنی و بینا متنی به درستی فهم کرد.

 

۲- وحی اساساٌ کتاب واحدی نبوده است بلکه مرکب از گروه‌های آیاتی بوده که به صورت پراکنده و بی ارتباط با یکدیگر در شرایط و موقعیت‌های کاملاٌ متفاوت نازل شده است. با تبدیل شدن این مجموعه گفتارهای پراکنده به متن و از دست رفتن تمامی شواهد و قراین، از حرکات دست و حالات چهره و لحن پیامبر گرفته تا زمان نزول گروه‌های آیات (شب یا روز؛ تابستان یا زمستان) و نیز شرایط تاریخی، سیاسی و اجتماعی دوره نزول دیگر امکان دسترسی به قرآن گفتاری ممکن نیست. آن چه مکتوب شده است نه قرآن بلکه مصحفی برساخته بشری است و ...

بدیهی است این دو فهم زمین تا آسمان با یکدیگر فاصله دارند.بر مبنای فهم اول مصحف کنونی به مثابه قرآن و وحی مکتوب قابل فهم و تدبر است مشروط بر آن که علاوه بر بکار گیری روش فهم متن، در پرتو تلاش گسترده برای آگاهی از شرایط و ویژگی‌های تاریخ نزول و همراه با سیره پیامبر و تاریخ دعوت نبوی و نیز دلالت‌های بینامتنی فهم شود. این روش دوگانه متنی و تاریخی اگر چه مشکل است اما شدنی است و ما به عنوان بشر با به کار گیری این روش آن گونه که عالمان تفسیر گفته‌اند به وسع و طاقت خود می‌توانیم در درک مراد شارع توفیق یابیم. اما بر مبنای فهم دوم آن چه اکنون در اختیار ماست «اساساٌ قرآن نیست» بلکه برساخته‌ای بشری است که به غلط قرآن تصور شده است. قرآن یک حادثه بود و به محض دریافت توسط پیامبر و حداکثر با تبدیل شدن به متن/مصحف از بین رفت و نابود شد و چون دیگر «ممکن نیست یافتن کسی که چشم در چشم پیامبر دوخته، هم‌زبان و هم‌عصر و هم‌قبیله‌ی او» باشد و «به همه‌ی فضای مادی و تاریخی که بیان شفاهی را احاطه کرده آگاهی» داشته باشد باید عطای دسترسی و فهم آن را به لقایش بخشید و کلیه روش‌های فهم متن ازجمله روش تفسیر قرآن به قرآن ناممکن و ناکارآمدند.

 

این نقد شامل سه بخش خواهد بود بخش نخست ارزیابی برخی گزاره‌های تاریخی در نوشتار آقای خلجی و بخش دوم نقد تلقی رادیکال از نظریه گفتاری بودن قرآن و نتایج و لوازم آن و بخش سوم تبیین برداشت معتدل از نظریه وحی گفتاری و سابقه آن.

 

 

***

 

 

 

 

بخش نخست

 

الف- آیا تبدیل وحی گفتاری به متن اتفاقی انقلابی بود؟

 

فرموده‌اند: «تبدیل گفتار قرآنی به گفتار نوشتاری کاری مقدس نبود؛ یعنی بخشی از وحی یا رسالت نبوی به شمار نیامد. نه در قرآن دستوری برای آن هست نه در عالم بالا انجام گرفته؛ بلکه به دست همان آدمیان خطاکار در روی همین زمین و به تدریج در بستر تاریخی و سیاسی و اجتماعی خاصی صورت پذیرفته است» و با تبدیل قرآن به مصحف اتفاقی انقلابی رخ داد، زیرا گفتار به نوشتار تبدیل شد و نظام و شبکه دلالی خود را به مثابه گفتار که با شبکه ونظام دلالی نوشتار ماهیتاٌ متفاوت است به کلی از دست داد و این خود یک تغییر یا به تعبیر ایشان انقلاب بود، زیرا دست بشر به کلی از وحی کوتاه شد و قرآن حاصل وحی الهی«برای همیشه نابود» و به مصحف برساخته بشر خطاکار تبدیل شد که به هیچ رو صلاحیت و مشروعیت قانون‌گزاری ندارد. ایشان گامی فراتر می‌نهند و معتقدند اساساٌ تجربه وحی یکبار اتفاق افتاده و از بین رفته و فقط آن‌ها که مخاطبان شفاهی قرآن بوده‌اند می‌توانسته‌اند به قراین حالیه و مقالیه و شرایطی که وحی در آن نازل شده بود به معنای آن واقف شوند؛ اما پس از پیامبر - و یا درمیان معاصران پیامبر که در لحظه نزول وحی حضور نداشته‌اند- «دیگر ممکن نیست یافتن کسی که چشم در چشم پیامبر دوخته، هم‌زبان و هم‌عصر و هم‌قبیله‌ی اوست و از همه‌ی فضای مادی و تاریخی که بیان شفاهی را احاطه کرده آگاهی دارد. » مطالعه این عبارات بلافاصله سؤالی را به ذهن متبارد می‌سازد و آن این که هدف از نزول وحی و ارسال دین جدید چه بوده است؟ آیا خداوند و پیامبرش متوجه نکته‌ای که آقای خلجی بدان متذکر شده‌اند، نبودند و نمی دانستند که آن وحی گفتاری بلافاصله پس از نزول از دسترس همگان خارج شده و صلاحیت خود را یکسره از دست می‌دهد و آن چه برجای می ماند نوشته‌ای خواهد بود برساخته انسان‌های خطاکار که نه به کار هدایت انسان‌های زمان پیامبر می‌آید و نه به کار انسان‌های آینده؟ و اگر چنین است اساساٌ چه نیازی به ارسال پیامبر و انزال هدایت؟ این پرسش البته برای کسی که به وحی باور ندارد مطرح نیست، اما علی القاعده باید برای آقای خلجی که بر فرض«وحی الهی» بودن قرآن سخن گفته‌اند، پرسشی معنا دار و چالش‌برانگیزباشد.

 

اما آیا به واقع پیامبر دستوری برای مکتوب کردن وحی‌منزل نداشت و مأمور به آن نبود؟ حداقل این است که گزارشات تاریخی خلاف این ادعا را تأیید می‌کنند. به موجب گزارشات مذکور که از مسلمات تاریخ نزول وحی است، برخی از اصحاب پیامبر نظیر ابو بكر، عمر، عثمان، على، ابان بن سعيد، خالد بن ولید، ابى بن كعب، زيد بن ثابت، ثابت بن قيس کاتبان وحی بودند و هرگاه وحی نازل می‌شد به دستور پیامبر آن را مکتوب می‌کردند. چنان که می‌دانیم نزول برخی از سور بزرگ سالیانی چند ادامه داشت، به طوری که گاه نزول چند سوره به موازات یکدیگر طی سالیانی ادامه می‌یافت؛ در نتیجه به هنگام نزول گروه معینی از آیات، کاتبان وحی خود نمی‌توانستند تشخیص دهند این گروه از آیات آیا سوره‌ای جدید است یا بخشی از سوره‌های ناتمام موجود و در این صورت متعلق به کدامیک از آن‌ها هستند. به موجب بسیاری از همین گزارشات پیامبر مستند به راهنمایی فرشته وحی مکان گروه آیات جدید را در سوره مورد نظر مشخص می‌کرد(طبرى،۱۴۰۷، 1: 34؛ زرکشی،۱۴۱۰، ۱: ۳۲۵). اکنون با توجه به این گزارشات تاریخی حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که تدوین قرآن گفتاری جزو رسالت پیامبر نبوده است، در این نکته نمی‌توان تردید کرد که پیامبر نمی‌توانسته است با فرمان دادن به کتابت وحی، خود اولین کسی باشد که به «نابودی قرآن برای همیشه» اقدام کرده باشد، اما چنین نیست قرار گرفتن گروه‌های آیات که نزول‌های متفرق داشتند در کنار یکدیگر به دستور پیامبر و در سیاق سوره‌های مشخص، همان واقعیتی است که به وحی گفتاری ویژگی نوشتاری داد و وحی را به واقعیتی گفتاری/نوشتاری تبدیل کرد و پیامبر همین واقعیت گفتاری/نوشتاری را وحی الهی معرفی کرد که باید به همگان ابلاغ می‌شد تا مبنای عمل ایشان قرار گیرد. در این باره پس از این سخن خواهیم گفت.

 

ب- آیا تبدیل قرآن گفتاری به مصحف با خونریزی و بریده شدن سرها همراه بود؟

فرموده‌اند:«مصحف عثمان بی‌دردسر و خون‌ریزی به مصحف یگانه و رسمی اسلام بدل نشد. مصحف‌های دیگر یا نسخه‌های کامل یا ناقص دیگر قرآن سوزانده شد و قاریانی که مصحف عثمان را قبول نداشتند سربریده یا به انزوا رانده شدند. معتزلیان که به خلق قرآن باور داشند به تیغ سرکوب گرفتار آمدند»

تردید دارم حتی یک سند تاریخی نامعتبر نیز بتوان ارائه داد که نشان دهد قاری یا قاریانی که «مصحف عثمانی را قبول نداشتند سربریده و یا به انزوا رانده شدند». شاید از همین رو ناگزیر شده‌اند ماجرای تدوین مصحف عثمانی در دهه سی هجری را به منازعات کلامی و سیاسی در باره خلق قرآن در نیمه قرن سوم هجری و سرکوب معتزلیان به جرم اعتقاد به خلق قرآن پیوند بزنند درحالی که این دو ماجرا هیچ ربط تاریخی، منطقی و ماهوی با یکدیگر ندارند.

 

در ادامه فرموده‌اند:«بحث درباره‌ی خودِ قرآن (نه تفسیر کلمات آن) جزو امور ممنوع و اصول راست‌کیشی شد و به تدریج یکی از مهم‌ترین نااندیشیده‌ها در گستره‌ی اندیشه‌ی اسلامی گردید» اما مشخص نکرده‌اند این ممنوعیت مربوط به چه زمانی است، حدود سال‌های دهه سی هجری و همزمان با تبدیل شدن قران به مصحف توسط انسان‌های خطاکار یا نیمه قرن سوم هجری و در ماجرای خلق قرآن؟ هرکدام باشد فرقی نمی‌کند زیرا هیچ مستند تاریخی برای اثبات این ادعا وجود ندارد. نه در ماجرای تدوین مصحف در زمان عثمان بحث در باره خود قرآن«ممنوع و جزو اصول راست‌ کیشی شد» و نه یک و نیم قرن بعد معتزلیان به جرم سخن گفتن از اصل قرآن سربریده شدند.

 

ماجرای قدیم یا حادث بودن و یا خلق قرآن یک اختلاف صرفاٌ کلامی- سیاسی بود که ربطی به بشری بودن مصحف و یا جواز و منع تفسیر قرآن نداشت. معتزله صفت «متکلم» را از صفات فعل خداوند می‌دانستند و در نتیجه معتقد بودند قرآن به عنوان یکی از کلام‌های الهی حادث است و حنابله برعکس قرآن را قدیم می‌انگاشتند. این دو فرقه در این که قرآن(وحیی که در مصحف ثبت شده است) کلام خداوند است هیچ اختلافی با یکدیگر نداشتند. اختلاف تنها در این بود که یکی آنرا حادث می‌دانست و یکی قدیم. آن اختلاف به علت تعصبات فرقه‌ای از یک سو و دخالت قدرت و سیاست در اختلافات مذهبی از سوی دیگر دستمایه‌ای شد برای تعقیب و منع و شکنجه رقبای فرقه‌ای. جالب این که ابتدا این معتزله عقل‌گرای معتقد به خلق قرآن و طرفدار مجاز و تأویل بودند که با حمایت مأمون خلیفه عباسی به نابودی معتقدان به قدم قرآن کمر بستند و چنان صحنه‌های زشتی آفریدند که در تاریخ به نام دوران محنت از آن یاد می‌شود(ابن کثیر،‌۱۴۰۷، ۱۰: ۳۳۲) و پس از مأمون زمانی که متوکل خلیفه متحجر و قشری گرای عباسی روی کار آمد نوبت حنابله بود که از معتزلیان انتقام بگیرند و معتقدان به خلق قرآن را تحت عذاب و آزار قرار دهند. بنابراین اگر این سخن راست باشد که «بحث در باره خود قرآن جزو امور ممنوع ... شد» عاملان این ممنوعیت ابتدا معتزله معتقد به خلق قرآن بودند نه حنابله راست‌کیش. بگذریم از این که نه در آن زمان و نه پس از آن هرگز بحث در باره «خود قرآن» ممنوع نگشت. معتزلیان معتقد به خلق قرآن تا چند قرن بعد به حیات خود ادامه دادند و همچنان از خلق قران و تأویل و وجود مجاز در قرآن دفاع کردند و برهمین اساس آثار تفسیری ارزشمندی نیز آفریدند. در فاصله تدوین و انتشار مصحف درزمان عثمان تا پیدایش معزلیان در قرن دوم نیز هرگز «بحث در باره قرآن جزو امور ممنوع »به شمار نیامد و هیچ گزارش تاریخی مستند وغیر مستندی مبنی بر منع مسلمانان در بحث و اندیشه در باره وحی و نزول قرآن وجود ندارد. بهترین دلیل بر این سخن وجود ده‌ها روایت در باره کیفیت نزول و تعداد و ترتیب آن و نحوه دریافت وحی توسط پیامبر و نقش فرشته وحی در فرایند وحی و ... از صحابه پیامبر و تابعان و عالمان مسلمان است که در دوره تدوین - که از پیش از پیدایش بحث حدوث و قدم قرآن آغاز شد،-‌ در مجامع حدیثی و منابع دیگر ثبت گشت.

 

صابئين از نظر قرآن


همه چيز درباره صابئين ( مندائيان )     تهیه کننده : محمود کریمی شرودانی  صابئين از نظر قرآن منبع : راسخون  واژه شناسي   مندا به معناي علم، شناخت،ادراك و يا عرفان ، واژه اي از زبان آرامي شرقي است. ( زبان آرامی یکی از کهنترین زبانهای سامی است که تعدادی از زبانهای زنده دنیا نظیر عربی و عبری از آن مشتق شده اند . این زبان ابتدا در بابل و آشور رواج داشته و بعدها در عهد هخامنشی زبان اداری و مکاتباتی دربار بود و بدین روی تعدادی از کتیبه های باقی مانده از هخامنشیان با خط میخی و به زبان آرامی نگاشته شده است . این زبان در تورات نیز کاربرد داشته و تعدادی از آیات سفر ارمیاء به این زبان نگارش یافته است . به طور کلی می توان این زبان را زبان بین المللی عهد کهن نامید چیزی مانند زبان عربی در دوره اسلامی و انگلیسی در زمان حاضر.) مندايي (جمع آن : مندائيان) به معناي پيران عرفان، پيروان علم الهي يا پيروان شناخت هستي است. به همين مناسبت معبد آنان به نام مندي نام دارد. ستاره پرستها در متون اسلامي به نام صابئين شناخته شده اند. ولي صابئين امروزي هيچگاه خود را (در متون شان) صابئين معرفي نكرده اند. آنها در تمامي متون، اعم از كتابهاي اصلي و يا فرعي (موسوم به طومار يا ديوان) ، خود را مندايي ناصورايي معرفي كرده اند. ناصورايي به معناي محافظ دين ، مومن ، متقي و اهل عبادت و واژه اي از زبان آرامي شرقي است. مورخين و علما مسلمانان در متون اسلامي، صابئين را با مغتسله يكي دانسته اند. به اين علت كه اساسي ترين و رايج ترين آيين صابئين مندائي،غسل تعميد در آب است. عيسي مسيح توسط يحيي غسل تعميد يافت. بدين وسيله در دو دين صابئين مندائي و مسيحيت، غسل تعميد به منزله پاكي تن و روان و نمادي از اعتقاد و ايمان به رستگاري و پرهيز از كژروي است. ( یحیی معمدان فرزند زکریای نبی و هم عصر عیسی (ع) بوده و از انبیای بنی اسرائیل محسوب می شود وی در کنار رود اردن توبه کاران را غسل تعمید می داد ( منابع مسیحی ) اما اینکه در متون اشاره مي كنند که وی واضع غسل تعمید است صحیح نیست . اصولا پیش از یحیی و در دوره های قبل آب به عنوان مظهر پاکی مورد توجه بوده و شستشو با آن در برخی مذاهب نوعی فریضه مذهبی شمرده می شده است.) واژه صابئه از ص – ب – ع در هنگام تعريب ع ساقط شده ، به شكل صَبأ خوانده مي شود و معناي در آب فرو رفتن و ريزش آب و ميل نمودن به چيزي از آن مستفاد مي گردد. واژه صوا و صبا به معني غسل گرفتن است، كه مصدر مصوتا و مصبتا به حساب مي آيد . مصبتا به معني غسل است. مصبتا در ادبيات محاوره اي به شكل مصوتا تلفظ ميشود. اعراب وجه اسم فاعلي آن را صابي يا صابئين خوانده اند. معناي در آب فرو رفتن (غسل) در اين كلمه مستتر است. صابئين از نظر قرآن   ما هنوز درك دقيقي از اطلاق واژه صابئين بر مندائيان در متون اسلامي و در صدر آن قرآن مجيد نداريم. عليرغم تفاسير بسيار بر سه سوره قرآن، بقره و مائده و حج، هنوز به معناي مطلق كلمه نمي توانيم ادعا داشته باشم كه صابئين قرآن، مندائيان پيرو حضرت يحيي هستند. تنها در هاله اي از شك و يقين و درچارچوب اشارات نزديك به واقعيت و مبتني بر استنادات تاريخي و از همه مهمتر با بررسي متون مندايي مي توانيم نوعي ارتباط قوي بين مندائيان و صابئين مشاهده نماييم. قرآن كريم در سه جا از صابئين نام آورده است: 1- ان الذين امنوا و الذين ها دوا و انصاري و الصابئين من آمن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحاًفلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون. «سوره بقره ،آيه 62» همانا آنان كه به اسلام ايمان آوردند و آنانكه از اهل يهود و مسيحي و صابئي بوده و از روي حقيقت به خدا و روز قيامت ايمان آورند و نيكوكاري پيشه كنند براي آنها پاداشي نيك نزد پروردگارشان هست و هيچ گاه اندوهگين نخواهند بود. 2- ان الذين آمنو و الذين ها دوا و الصابئون و انصاري من آمن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحاً فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون. «سوره مائده، آيه 69» همانا كساني كه به اسلامي گرويده اند و يهود و مسيحيان و صابئين كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و نيكوكار شوند هرگز ترسي بر آنان نبوده و نه اندوهگين خواهند شد. 3- ان الذين آمنو و الذين هادوا و الصابئين و النصاري و المجوس و الذين اشركو ان الله يفصل بينهم يوم القيامه ان الله علي كل شي شهيد. «سوه حج، آيه 17» البته كساني كه به خدا ايمان آورده اند و اهل يهود و صابئين و مجوس و آنان كه به خدا شرك آوردند خداوند ميان آنها در روز قيامت جدايي افكند، همانا خداوند بر احوال همه موجودات عالم گواه (و بصير) است. فرضیه هایي در باب صابئین ما در ادامه به بررسي نظريات قرآن در مورد صابئين مي پردازيم: 1- صابئین همان پیروان یحیی تعمید دهنده اند که امروزه با نام مانداییان شناخته می شوند. 2- صابئین گروهی با مذاهبی التقاطی مرکب از عقاید مختلف نظیر فلاسفه یونان، مذاهب ایرانی و مذاهب مصری و بین النهرینی می باشند. 3- صابئین ارتباط بسیار نزدیکی با حنفای ساکن عربستان پیش از اسلام دارند. 4- صابئین گروهی با اعتقادات توحیدی و بدون شریعت خاص بوده اند که با ظهور اسلام، جذب جامعه اسلامی گردیده اند. كه البته نظريه آخر مناسب تر به نظر مي آيد. مقصود از صابئین در این فرضیه صرفا گروه مورد اشاره در قرآن (آیات 62 بقره، 69 مائده و 17 حج) می باشد.مقصود از داشتن اعتقادات توحیدی، اعتقاد به منشایی واحد برای خلق و حفظ عالم، در مقابل اعتقادات شرک آمیز اعراب جاهلی است.مقصود از شریعت، احکام عملی و اجرایی خاص یک مذهب یا مکتب فکری است و مقصود از جامعه اسلامی، اجتماع مسلمانان پس از رسمیت یافتن و نشر اسلام در شبه جزیره عربستان می باشد. در ترجمه آيات قرآني برخي از مترجمين، صابئين را به ستاره پرستها ترجمه كرده اند (در عهد پیامبر اسلام واژه صابئین در مکه به کسانی اطلاق می شد که پیرو دین مرسوم نبوده و ازدین خارج شده حساب می شده اند . این را می توان از صحبت ابوذر در مسجدالحرام با زنی که در برابر لات و عزی گریه می کرد و حاجت می خواست در یافت ( فروغ ابدیت – جعفر سبحانی – ج1) بدین لحاظ در در عهد نزول قرآن این احتمال وجود دارد که شاید گروه صابئین به موحدین حنفی پیرو دین ابراهیم (ع) نیز اطلاق می گردیده است که توسط مردم مشرک مکه مطرود و مورد نفرت بوده اند ) اطلاق مفهوم ستاره پرست به صابئين به تفاسير مفسرين اوليه قرآن و حكماء و علماء اسلامي قرون چهارم تا ششم هجري مربوط مي گردد. استنادات ايشان به حادثه گذر مأمون از شمال بين النهرين به مقصد شام است كه در اواخر عمر مأمون با عده اي كه موهاي سر را بلند و بر پشت گره زده و بر تن قبائي داشتند ملاقات، و درباره دين و آئينشان سوال مي نمايد. آنها خود را نه يهود و نه مسيحي، بلكه از مردم حران معرفي مي كنند. مأمون آنها را به فرقه اصحاب الراس منتسب و بدانها اخطار مي كند: «يا به دين اسلام روي آوريد يا به يكي از اديان اهل كتاب درآئيد.» آنها بعد از رفتن مأمون به سوي شام ، موهاي خود را تراشيده و پوشاك خود را تغيير و برخي از آنها به مسيحيت گرويدند. ابن النديم اين واقعه را از ابويوسف ايشع قطيعي نصراني نقل مي كند. ادامه حكايت بالا كه اكثر متون اسلامي از آن ياد كرده اند چنين است: «شيخي از فقها شهر حران بدانها مي گويد: اگر مأمون از سفر بازگشت به او بگوئيد ما از صابئه هستيم و صابئه نامي است كه خداوند در قرآن ذكر نموده است». «شما اين نام را به خود ببنديد كه نجات خواهيد يافت.» مأمون (خليفه هفتم عباسي) در نزديكي طراسوس وفات مي يابد و خطرات حكومتي از حرانيان خود را به فرق مختلفي منتسب مي نمايند. عده اي به كيش مسيحي، و برخي به دين اسلام وارد مي شوند. بعد از انتشار خبر وفات مأمون برخي از آن عده كه مسيحيت گرويده بودند به آئين قبلي بر ميگردند و آن عده كه به اسلام وارد شده بودند نتوانستند به سادگي از اسلام خارج شوند. بنابراين اين حكومت: دو جمعيت اسلام آورده و به نصراني گرويده در بين حرانيان (معروف به صابئه) تا ساليان متمادي حضور داشتند. هيچ يك از حكما و مورخين اسلامي اشاره اي به كلمه مندائي و مندائيان نكرده اند. اين نشان دهنده عدم آشنايي حكما اسلامي از محتوي متون مندايي و حتي نمايشگر عدم گفتگوي آنها با شيوخ و روحانيون اين دين است . برخي از حكما اسلامي، صابئين را به هندوان و شمنيه (شمن پرستان چيني) و مصريان نسبت داده اند. بيشترين و مهمترين ادله آنها تشابه گاهشماري و تعظيم كواكب و صابئين با ملل فوق است. هيچ يك از حكما اسلامي به روشني رابطه بين صابئين و هرمس را توضيح نداده اند. ولي بي استثنا مصر و هندوچين خاستگاه اوليه آنها فرض شده است. تنها محقق اسلامي كه در قرون اوليه به صابئين حراني نزديك شد و معابد آنها را مشاهده كرد، مسعودي صاحب كتاب با ارزش مروج الذهب بود. او در ديدارش از معابد صابئين مندايي فرصت گفتگو و احتياج ديني با علما صابئين حراني را نيافت. گزارش او تكميل كننده نظريات ديگر محققين اسلامي است. توصيف كوتاه او ما را بدين باور مي رساند كه حرانيان و صابئيان از يك فلسفه ديني و شعاير ديني واحد پيروي نموده و گويا تفاوت چنداني بين آنها ديده نمي شد. يكي از دلايل ستاره پرست خوانده شدن صابئين در متون اسلامي، روايتي از امام رضا عليه السلام است. روايت فوق از علي بن ابراهيم نقل شده است كه مضمون آن اين است: «صابئين قومي جداگانه اند، نه مجوسند و نه يهود و نه نصاري، و نه مسلمان، آنها ستارگان و كواكب را مي پرستند.» اين روايات از جمله روايتهاي شاد و كمياب بوده و استناد بدان محل تأمل دارد . شايد منظور، صابئين غير مندايي شهر حران باشند كه در اين زمان به پرستش كواكب معروف بوده اند. در بررسي تاريخ و زبانشناسانه واژه صابئه و صابئين ، به اين نكته واقف مي شويم كه اولين منبع رسمي تاريخي كه واژه صابئين را به كار گرفت قرآن كريم بود. قبل از آن در هيچ منبعي واژه صابئين به كار گرفته نشده بود. بعيد مي نمايد كه قرآن بدون مصداق خارجي، واژه صابئين را سه بار تكرار نمايد. بطور حتم همان گونه كه عرب قبل از اسلام واژه يهود را به قوم بني اسرائيل و واژه نصاري را به پيروان عيسي ناصري و واژه مجوس را به ايرانيان پيرو زرتشت اطلاق مي كرد، مي بايست براي واژه صابئين نيز يك مصداق معلوم و معين وجود مي داشت. پيدا كردن مشخصه هاي قوم صابئين از واژه صابئين مثل سه واژه يهود، نصاوي و مجوس امكان پذير است. يهود ازيهودا فرزند يعقوب (موسوم به اسرائيل : بنده خدا) مأخوذ است و احتمال اينكه از يهود (خداوند خداي بني اسرائيل) باشد ضعيف است. نصاري ازمحل تولد عيسي مأخوذ است. شهر ناصره در الجليل مكان زايمان مريم باكره بود و بدين لحاظ لقب يا كنيه ناصري بر عيسي نوعي يادآوري جايگاه تولدش و چگونگي تولدش است. وجه تسميه دوم آن جنبه نظري دارد. نصاري برگرفته ازناصورايي به معناي محافظ دين است. واژه مجوس از مگوش آرامي و يوناني به معني مغ است. اعراب آن را مجوس تلفظ مي كردند. در اوستا به صورت مغو و در فارسي به صورت مغ است. مغ ها قبيله اي روحاني بودند كه مسئوليت حفظ آداب ديني را به عهده داشتند و گويا ديااكو، اولين پادشاه ماد، از اين گروه بوده است. سه واژه فوق نمادي طبقه اجتماعي روحانيون (فرزندان يهودا، روحانيون عيسوي، مغ‌ها) مي باشند. حال به واژه صابئين مي رسيم. دو معنا از آن مستفاد شده است: يكي ريزش آب و ديگري ميل نمودن از راه اصلي به راه ديگر. صب، با فتحه و تشديد با به معني ريختن و ريخته شدن آب است. همچنين معناي مرد عاشق در آن مستتر است. صب با ضمه ص به معني آنچه ريخته شود از طعام مي دهد. علي اكبر دهخدا بعد از تاييد عبري بودن اين واژه، صابئين را از ريشه ص – ب – ع و به معناي فرو رفتن در آب مي داند. با فرض اين تعبير، معناي مغتسله (تعميد كنندگان) بهترين ترجمه آن است. اينكه عرف قبل از اسلام معناي عقيدتي (تمايل از راه اصلي به راه ديگر) را براي صابئين انتخاب كرده باشد با احوال عرب جاهليت كه همه معاني را از طريق حسي و مشاهده اي نام گذاري مي كرد متضاد است. اينكه قرآن ، ابتدا به ساكن اين نام را براي آنها تعبيه كرده باشد نيز بعيد است. سياق نامهاي مندرج در آيات قرآن مبتني بر فرهنگ عامه شبه جزيره بوده تا بتواند در آنها نفوذ كرده و همگان از ظاهر آيات به باطن آيات رهنمون شوند. مسافرتهاي تجاري محمد بن عبدالله (ص) پيامبر عظيم الشأن اسلام به شام در قبل از بعثت، احتمال آشنايي پيامبر اسلام با اين گروه را افزون مي كند. و يا حداقل كاروانهاي تجاري اهالي مكه به شام شايد نام و آيين گروه را به اهالي مكه منتقل كرده بودند. اگر معناي اول واژه صابئين (از صب) را مغتسله (در آب فرو روندگان) تلقي نمائيم هيچ مشكلي بر ارتباط دهي بين صابئين قرآن و مغتسله كه مندائيان كنوني باقي مانده آنها هستند به وجود نمي آيد. ولي اگر معناي دوم واژه صابئين را معادل تمايل از راه اصلي به راه ديگر قلمداد نمائيم، آن موقع چند حالت مفروض است: حالت اول اينكه: صابئين همان گروه معتقدين به متوسط هاي روحاني هستند كه به تدريج فرقه هاي ستاره و كوكب پرستي و بت پرستي از آن منشعب گرديد و در سراسر مصر و هند و چنين و يونان و كلدانيان رايج گشت. مطابق اين تحليل آنها بيش از آنكه موحد باشند و به مقام توحيد ارج نهند، به واسطه هاي بين خدا و انسان احترام قائلند. اگر اين حالت را قبول نمائيم تمامي مندرجات متون اسلامي قرون چهارم تا ششم هجري مبتني بر صابئي بودن تمام تمدنهاي جهاني را پذيرفته ايم. طي اين تحليل، راه انبيا توسط برخي حكما و علما فلسفي منحرف گشته، و صابئه واژه اي عام براي تفسيري نوين از هستي است كه اعتقادي به متوسط هاي جسماني (انبيا) ندارد. مسلماً هرمس را بايد سر سلسله اين گروه بناميم (به شرطي كه روايت شهرستاني در خصوص پيامبر بودن هرمس را ناديده بيانگاريم). حالت دوم اينكه: صابئين گروهي ازمندائيان خوانده شده اند كه به تدريج از راه اصلي (راه انبيا) در اعتقاد به متوسط هاي جماني و شريعت نبوي منحرف و به آئين هاي خود ساخته و يا ملتقط با آيين هاي شرك آميز روي آورده اند. دو حالت فوق مورد انطباق با گفته قرآن نيستند، زيرا آيات قرآن اصرار دارند بر اينكه آنان اهل كتاب بوده و در رديف يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان قرار گرفته اند. مسلماً نظر شارع مقدس در اين آيات بر گروههاي موحد و مومن به خدا قرار دارد. در غير اين صورت مي توانست آنها را اهل شرك خطاب كند. بنابراين، قرآن مجيد صراحتاً يهود و نصاري و مجوس و صابئين را در يك رديف و از اهل كتاب و موحد و اهل ايمان معرفي مي كند، و در هيچ جاي ديگر صابئين را به كفر و انحراف معرفي نكرده است. از تحليل بالا مي توان نتيجه گرفت كه صابئين قرآن داراي خصيصه تعميد در آب هستند . موضوع بعدي ارتباط ما بين يحيي و صابئين است. مطابق آيات قرآن زكريا در اواخر عمر و درسنين كهولت صاحب فرزندي مي شود كه خداوند او را يحيي مي نامد. خداوند به او در سنين كودكي كتاب (حكمت علمي و نظري ) مي دهد. يا يحيي هذا الكتاب بقوه و آيتناه الحكم صبيا «سوره مريم، آيه 12» اي يحيي اين كتاب را محكم بگير و در طفوليت او را حكمت و فرزانگي داديم. درآيات قرآن ، هيچ رابطه مشخصي بين يحيي و صابئين ديده نميشود. تنها برحسب آياتي كه درباره شخصيت محبت آميز و حكيم گونه يحيي آمده، مي توانيم اخلاقيات صابئين مندائي با اخلاق يحيي (ذكر شده در قرآن) را در يك مدار قرار دهيم. در هيچ جاي ديگر قرآن مجيد اشاره اي به نام كتاب يحيي و يا پيروان يحيي نمي شود. ديگر آيات قرآن اشعار دارند بر اينكه خداوند يحيي را بسيار دوست داشته و تا آن زمان هيچ پيامبري بدين شكل مبعوث نشده و بدين نام خوانده نشده است. از فهوي آيات 12-1 سوره مريم استنباط ميشود كه مرام حضرت يحيي مبتني بر محبت و نيكوكاري و زهد و تقوي بوده و خداوند پيشاپيش مرگش و زندگي دوباره اش را (مثل عيسي مسيح) اعلام مي كند . همچنين در اينجا مي توانيم به بررسي ارتباط آنان با ديگر اديان پرداخت: صابئین و ماندایی ها   از قرن هفدهم میلادی به بعد که نخستین هیات های تبلیغی پرتغالی، متون خطی ماندایی را به اروپا منتقل کردند، بحث و بررسی پیرامون این گروه که عمدتا در باتلاق های میان دجله و فرات و در اطراف رود کارون می زیستند، اوج گرفت. (2) تحقیقات اولیه مستشرقین حاکی از وجود شباهت هایی میان این فرقه تعمیدگر، با گروهی که در میان مسلمانان به صابئین یا صبی ها اشتهار داشتند، بود. مستشرقین بر اساس برخی قراین لغوی، کلمه «صابئی » را مشتق از ریشه آرامی و به معنی تعمید و شستشو کردن دانستند (3) و با توجه به اشاره ای که در کتاب «الفهرست » ابن ندیم به گروهی به نام مغتسله شده و وی آنان را در ردیف صابئین معرفی کرده، (4) این فرقه تعمیدگر راهمان صابئین مذکور در قرآن پنداشتند. (5) امروزه با توجه به برخی قراین، این نظریه از قوت سابق برخوردار نیست و پذیرش آن با اشکالاتی مواجه است: (6) نخست آن که; با توجه به ظاهر آیات قرآن و این که توضیح خاصی در معرفی این گروه نیامده، چنین به نظر می رسد که در زمان نزول قرآن، مدلول صابئین برای مسلمین صدر اسلام کاملا شناخته شده بوده و نیازی به توضیح بیش تر نداشته است و شاید علت این که در احادیث منقول از پیامبر اسلام (ص) در مورد اهل کتاب پرسشی از طرف مسلمین در مورد این گروه یافت نمی شود، (7) این باشد که معاصران پیامبر (ص) به خوبی از مصداق این کلمه آگاهی داشته اند و این امر مستلزم حضور کاملا شناخته شده ماندائیان در شبه جزیره عربستان است و حال آن که در هیچ یک از منابع تاریخی و تفسیری اولیه مسلمانان نشانی از گروهی با آئینی خاص که بتوانند مصداق این گروه قرار گیرند یافت نمی شود. (8) از سوی دیگر، حضور این گروه، خصوصا با توجه به لزوم انجام مراسم عبادی ایشان در کنار آب های جاری، در سرزمین خشک عربستان بسیار غیر قابل تصور می نماید و شاید از همین روست که گروهی از محققین جدید نیز برآن شده اند تا صابئین را به گروه های دیگر گنوسی نظیر الکزائیت ها، ابیونیت ها یا آرکونتیک ها مربوط نمایند. (9) دوم این که: حتی اگر بپذیریم که کلمه صابئی، آن گونه که مستشرقین جدید گفته اند، دارای ریشه آرامی و به معنی تعمید باشد، این مطلب مسلم است که در زمان نزول قرآن در عربستان، این کلمه معنی دیگری داشته; یعنی همان گونه که اکثر علمای لغت عرب و مفسرین قرآن ذکر کرده اند، کلمه صابئی و جمع آن صابئین بر کسانی اطلاق می شده که دین مرسوم و مالوف جامعه را رها کرده و به آیینی جدید روی آورده بودند; (من انتقل من الدین الی الدین الآخر (10) ) . اطلاق لفظ صابئی بر پیامبر اسلام (ص) و مسلمانان صدر اسلام توسط مشرکین، که به کرات در منابع آمده، دلیل دیگری بر اطلاق کلمه صابئی در معنای غیر از تعمید و یا شستشو می باشد. (11) سوم این که: سخن برخی از مستشرقین که خواسته اند میان صبغة الله مذکور در آیه 138 سوره بقره با آئین های تعمیدی و ریشه های آن در اسلام ارتباط برقرار کنند (12) نیز معقول به نظر نمی آید، زیرا به اعتقاد اغلب مفسرین، مقصود از صبغة الله در آیه مذکور صرفا رنگ خدایی و فطرت الهی داشتن است. (13) و به هیچ وجه بر اصل تعمید در اسلام دلالت نمی کند، اگر چه این آیه در پاسخ غسل تعمید مسیحیان نازل شده باشد. چهارم این که: تاکید فرق گنوسی عموما و ماندایی ها خصوصا بر پنهان نگاه داشتن آداب و رسوم و رموز فرقه ای خود، آشنایی گسترده و شایع عرب جاهلی و نیز مسلمانان صدر اسلام با ایشان را مشکل می سازد، خاصه آن که در بعضی از منابع، کلمه صابئی توسط اهل بادیه که از اختلاط با فرهنگ های بیگانه و نیز شهرنشینان به دور بوده اند استعمال شده است; نظیر داستان منقول از ابن سعد در مورد پیرزنی بادیه نشین که از پیامبر (ص) با لفظ صابئی یاد می نماید. (14) ابوالفرج اصفهانی نیز در «الاغانی » ، داستانی به این مضمون نقل می کند که، چون لبید از پیش پیامبر (ص) به نزد مردم خود باز گشت و از تعالیم وی درباب بهشت و جهنم و...برای آن ها سخن گفت، شاعری به نام صرافه این کیش را دین الصابئین خواند. (15) پنجم این که: اشاره ای که در بعضی منابع اسلامی نظیر «الفهرست » ابن ندیم و یا مروج الذهب مسعودی به گروه های تعمیدگری به نام صابئه البطائح شده (16) و مورد استناد برخی مستشرقین برای یکی دانستن آنان با مانداییان قرار گرفته، به هیچ وجه دلیلی بر استعمال این کلمه در همین معنا در دوران پیامبر (ص) و زمان نزول قرآن نمی باشد. اختلافی که این منابع خود در تعیین مصداق صابئان دارند، شاهدی بر عدم وضوح مطلب برای آنان می باشد.درباب مصداق واقعی این گروه، هم مسعودی و هم ابن ندیم با تردید و ابهام کامل سخن گفته اند. (17) ششم این که: در هیچ یک از منابع مذکور اشاره ای به یحیی تعمید دهنده، معروف ترین پیامبر مانداییان نشده است.با توجه به آشنایی کامل مسلمانان با یحیی (ع) از طریق قرآن، چنان چه گروه مورد اشاره مسعودی و ابن ندیم همان مانداییان مورد نظر مستشرقین باشند، این عدم توجه بسیار غریب به نظر می رسد. در واقع، آن چه از بررسی این قبیل منابع به نظر می رسد آن است که اطلاق صابئین به این گروه ها در دوره بعد از نزول قرآن و پس از آشنایی مسلمانان با آنان صورت گرفته است. اگر داستان خولسون (18) در باب تسمیه مانداییان - که او آن ها را با فرقه گنوسی دیگر الکزاییت ها مرتبط می داند - بپذیریم، شاید علت نام گذاری آن ها به صابئین توسط مسلمانان مشخص گردد.خولسون که آرایش درباب مانداییان پایه و اساس مطالعات بعدی مستشرقین قرار گرفته، داستانی از هیپولیتوس (19) نقل می کند که طبق آن، الکزای (20) مؤسس فرقه الکزاییت ها کتابی آسمانی را به شخصی به نام سوبای (21) داد.وی از این داستان چنین نتیجه می گیرد که این گروه به نام این فرد، صبی خوانده شدند و این کلمه به وسیله اعراب، «مغتسله » ترجمه شد. (22) اگر این داستان صحیح باشد می توان چنین نتیجه گرفت که اشتباه نامیدن این گروه به صابئین، از تشابه ظاهری دو کلمه صابئی و سوبای (که بعدها به صبی تغییر یافت) نشات گرفته است. همان گونه که گفته شد.امروزه فرضیه یکی دانستن مانداییان و صابئین از قوت سابق برخوردار نیست.پذیرش دیگر فرق گنوسی مذکور توسط محققین جدید نیز با اشکالاتی نظیر آن چه در ارتباط با مانداییان گفته شد، مواجه است. (23) به نظر می رسد که اصرار مستشرقین در مربوط ساختن صابئین قرآن با یکی از فرق گنوسی، یهودی و مسیحی، بدون وجود هیچ قرینه تاریخی مبنی بر حضور آنان در عربستان زمان پیامبر (ص)، بی ارتباط با علاقه و پیش فرض ایشان در یافتن ریشه های یهودی - مسیحی در قرآن و تعالیم پیامبر (ص) نباشد. (24) صابئین و حرانیان   از قرن دوم به بعد جغرافی دانان و مسلمانان از گروهی به نام حرانیان نام می برند که خود را صابئین قرآن می دانستند. (25) در واقع، آن چه در اکثر منابع اسلامی در مورد صابئین می یابیم، مربوط به این دسته، یعنی صابئین حران می باشد.منابع اسلامی طریقه آن ها را ترکیبی از مذاهب یونانی، بابلی و مصری عهد هلنیستی می دانند که تعظیم هیاکل آسمانی و نجوم و سعی در تزکیه و تهذیب نفس ویژگی هایی خاص بدان می بخشد. (26) ظاهرا در نام گذاری این گروه به «صابئین » یک اشتباه و یا فرصت طلبی تاریخی صورت گرفته است.اگر چه ابن ندیم در «الفهرست » داستانی در همین ارتباط در زمان خلیفه مامون روایت می کند، (27) اما حقیقت آن است که اختلاف فقها و محدثین در باب پذیرش این گروه در سلک اهل کتاب به مدت ها قبل از واقعه مذکور باز می گردد; (28) هر چند با توجه به علاقه مامون - که خود مشرب معتزلی داشت - به علوم و حکمت یونانیان، این احتمال وجود دارد که وی به عمد با این گروه که واسطه ورود علوم یونانی به عالم اسلام بودند به تسامح رفتار کرده باشد. در هر حال، آن چه در منابع درباره عقاید و آداب و رسوم ایشان آمده حکایت از نگرشی ثنوی به عالم، پرستش خدایان متعدد و نیز تعظیم هیاکل آسمانی دارد. (29) مسعودی که در زمان خویش یکی از معابد مهم ایشان را مشاهده نموده، گزارش جالبی در مورد بعضی رسوم ایشان از جمله اتهام آنان به قربانی کردن انسان برای خدایان، ارائه می کند. (30) شهرستانی در «ملل و نحل » و ابن ندیم در «الفهرست » ، به تفصیل در مورد اقتباس آرای ارسطو و سایر فلاسفه یونان توسط ایشان سخن گفته اند. (31) تاثیر حکمت هرمسی در عقاید این دسته، بیش از سایر عقاید، آشکار است.آنان هرمس را پیامبر و مؤسس طریقت خویش معرفی می کردند و او را با ادریس نبی و اخنوخ تورات یکی می دانستند. (32) برخی مورخین مسلمان نام گذاری ایشان به صابئین را برگرفته از نام یکی از فرزندان ادریس موسوم به «صابئی » دانسته اند، (33) اگر چه در تورات که ظاهرا سند اقتباس داستان های مربوط به ادریس است هیچ اشاره ای به این فرد وجود ندارد.از این رو بعید نیست که این داستان نیز صرفا برای مربوط ساختن این گروه با یک پیامبر الهی ساخته شده باشد.دکتر زرین کوب معتقد است که انطباق هرمس با اریس و اخنوخ، بعدها در دوران اسلامی صورت گرفته است. (34) در هر حال، این گروه که خود را صابئین مذکور در قرآن معرفی کردند توانستند در پناه حمایت دولت های اسلامی تا مدت ها به آسایش و آرامش در میان مسلمانان زندگی کنند و سهم بسیار بزرگی در تمدن اسلامی داشته باشند، گر چه گه گاه مورد تکفیر فقها و یا تعقیب خلفا نیز قرار می گرفتند.آدام متز درخشش کار ایشان را در اواخر قرن دوم و در زمان خلیفه امین می داند و روایتی از طبقات سبکی نقل می کند که طبق مضمون آن، صابئین در حران دین خویش آشکار کرده، گاوهای آراسته بیرون آوردند (35) و این اظهار موجودیت های علنی به تدریج خشم مسلمانان را برانگیخته است. ابوسعید اصطخری در سال 320ه ، یعنی حدود صد سال بعد از این دوران اوج، حکم به قتل آن ها داد که البته عملی نشد. (36) در اواسط قرن سوم با ورود ثابت بن قره حرانی به بغداد، فرقه تازه ای از صابئین در بغداد به وجود آمد که از میان آنان علما و دانشمندان برجسته ای چون سنان بن ثابت - فرزند ثابت بن قره - ابواسحق بن هلال صابی، هلال بن محسن صابی، بتانی، و...ظهور نمودند. (37) ظاهرا، صابئین حران از نوع جمعیت های سری و نظیر فیثاغورسیان بوده اند و به احتمال قوی در ایجاد جمعیت های سری مسلمانان نظیر اخوان الصفا و نیز در شکل گیری آرا و عقاید متصوفه مسلمانان نقش قابل ملاحظه ای داشته اند. (38) فعالیت این گروه، از قرن چهارم به بعد سیر افولی گرفت، به نحوی که ابن حزم می گوید در زمان وی تعداد آنان در همه دنیا چهل تن نمی رسد. (39) آن چه دانستن آن در مورد این گروه مفید می باشد - صرف نظر از سهم آنان در تمدن اسلامی - دو نکته اساسی است: نخست، ارتباط این گروه با حضرت ابراهیم (ع) است که مورخین مسلمان، شاید به دلیل تعظیم اجرام سماوی توسط این گروه و نیز انتسابشان به حران، (40) که ابراهیم (ع) نیز مدتی در آن اقامت داشت، معتقدند که ابراهیم (ع) مامور دعوت این گروه به توحید شد و از همان زمان، صابئین به دو گروه حنیف، که پیروان آن حضرت بودند و مشرک، که مخالفان ایشان بودند تقسیم گردیدند. (41) جغرافی دانان مسلمان نظیر ابن حوقل و ابوالفدا به هنگام ذکر معابد صابئین حران، از محلی به نام تل ابراهیم که نمازگاه این گروه است یاد می کنند، (42) که بیان گر ارتباط این عده با ابراهیم (ع) بوده و در جای خود قابل بحث و بررسی می باشد. نکته دوم، ارتباط این گروه با مغتسله یا صابئة البطائح است که خود موضوع تحقیقی جداگانه می باشد.وجود عوامل اعتقادی مشترک نظیر اعتقاد به دو سرزمین نور و ظلمت، رستاخیز...و نیز داشتن نقاط مشترکی در سابقه تاریخی مانند هجرت هایی که برای هر دو گروه ذکر شده و یا مرکزیت شهر حران، نمایان گر ارتباطی نزدیک میان صابئین حران و صابئة البطائح است که بحث پیرامون آن از حوصله این مقاله خارج است. صرف نظر از سهم بزرگ صابئین حران در تمدن اسلامی و به رغم این که حکومت های اسلامی مدت زمانی طولانی آنان را به عنوان اهل کتاب به رسمیت می شناختند، وجود عناصر پلی تئیستی متعدد و مشکوک بودن ادعاهای ایشان در مورد پیامبر و کتاب آسمانی خود، از همان ابتدا تردید محققین مسلمان را برانگیخته بود و تقریبا در همه منابعی که از ایشان نامی برده شده، در ردیف بت پرستان و مشرکان محسوب گردیده اند.انتساب آنان به بودا و اطلاق کلمه صابئی بر بت پرستان هندو که محققین مسلمان به اشتباه آن را بودایی می دانستند (43) و نیز اطلاق این کلمه بر چند گانه پرستان و پرستندگان ارباب انواع یونانی و رومی، (44) احتمالا از مشابهت آرا و عقاید این گروه (صابئین حران) با آنان نشات گرفته است و در همه منابع به اهل کتاب و صابئی بودن (مذکور در قرآن) آنان با دیده تردید و انکار نگریسته شده است. صابئین و حنفا   همان گونه که ذکر شد، منابع اسلامی به نوعی ارتباط میان صابئین و حنفا، یعنی پیروان آیین حضرت ابراهیم، اشاره دارند.ابن ندیم در «الفهرست » ، از کتاب الحنفا و صابئین ابراهیمیه یاد می کند و معتقد است صابئین ابراهیمیه، مؤمنان به ابراهیم (ع) بوده اند. (45) مسعودی در «التنبیه و الاشراف » کلمه حنیف را مرادف صابئی دانسته (46) و ابن حزم، صابئان را به دو گروه حنیف و مشرک تقسیم می نماید. (47) ابن خلکان در «وفیات » ، صابئی - که صابئین به او منسوب می باشند - را نخستین کسی می داند که بر دین حنیفیت اولی بوده است. (48) بجز منابع اسلامی، تحقیقات جدید نیز بیان گر وجود نوعی مشابهت و ارتباط میان حنیفان و صابئان می باشد.مارگلیوث در مقاله حرانیان خود می گوید مسیحیان غالبا از حرانیان (صابئین حرانی) با عنوان مشرک (49) یاد می کنند که با حنیف از یک ریشه است. (50) دکتر جوادعلی نیز معتقد را بر صابئین اطلاق می کرده اند. (51) توجه به معنای لغوی دو کلمه صابئی و حنیف در نزد علمای لغت عرب نیز نوعی مشابهت مضمونی میان این دو را ثابت می نماید; «حنف » در لغت عرب به معنای «مال » (گرایید) و حنیف به معنای «مائل » آمده است. (52) هم چنین لفظ «حنف » در نصوص عربی به معنای «صبا» یعنی «مال و تاثر بشی ء» آمده (53) و کلمه صبا نیز در لغت عرب به معنای خروج از دینی به دین دیگر (54) و نیز به همان معنای «مال » (55) می باشد.دکتر جوادعلی می گوید: به نظر من لفظ «حنیف » در اصل به معنی صابئی، یعنی خارج از دین قوم، است و نظر من به وسیله آن چه علمای لغت در معنای این کلمه گفته اند، یعنی میل به چیزی و ترک آن » ، تایید می شود.هم چنین، ورود این لغت به همین معنی در نصوص عربی جنوبی و به معنی ملحد، منافق و کافر در لغت بنی ارم و اطلاق نمودن آن توسط مسعودی و ابن عبری بر صابئه مؤید این نظر می باشد.مسعودی در این باره چنین می گوید: این از الفاظ سریانی معرب است و بر منشقین از عبادت قوم اطلاق می شود، همان گونه که بر پیامبر و یارانش صابی و الصباه اطلاق می شد و بعدا برای «هر که از عبادت قومش خارج شود» علم گردیده است. (56) توجه به این قرائن، همراه با در نظر داشتن این مساله که پیامبر اسلام (ص) مکررا خود را منسوب به آئین حنیف و حضرت ابراهیم معرفی می نمودند و جملاتی از قبیل «بعثت بالحنیفیة السمحه السهلة » ، (57) «احب الادیان الی الله تعالی الحنیفیة السمحه » (58) و نظایر آن بر زبان جاری می فرمودند.این تصور را به وجود می آورد که شاید اعراب مشرک جاهلی تشابهی میان تمایل آن حضرت به حنیفیت و توحید و خروج از آیین معمول، با آن چه تحت عنوان صبوة مطرح بوده می دیدند و به همین دلیل ایشان را صابئی می خواندند. مشرکین هنگامی که کسی اسلام می آورد می گفتند: «قد صبا» .جمیل بن معمر جمحی، هنگامی که عمر اسلام آورد، فریاد برآورد: «الا ان عمر بن الخطاب قد صبا» (59) و یا قریش به حمزه می گفتند: «ما نراک یا حمزة الاقد صبات » (60) و موارد متعدد دیگر. این قرائن، گروهی از محققین قدیم و جدید را بر آن داشته تا به سمت یکی دانستن معنای حنیف و صابئی در میان اعراب جاهلی سوق داده شوند و این فرضیه را طرح نمایند که صابئین همان حنفای پیرو ابراهیم (ع) می باشند.این فرضیه به رغم نقاط قوت ذکر شده، با مشکلات و نقاط ضعفی نیز مواجه است که پذیرش آن را با مشکل مواجه می سازد: نخست آن که: نه پیامبر و نه هیچ یک از مسلمانان هیچ گاه خود را صابئی نخواندند و به عکس، در بسیاری موارد از پذیرش این انتساب پرهیز داشتند.در داستان اسلام آوردن عمر که ذکر آن آمد، عمر ادعای جمیل بن معمر را به شدت رد کرده، می گوید: «کذبت و لکن اسلمت » ; یعنی صابئی شدن خود را نمی پذیرد.حال آن که مسلمانان به اظهار حنفیت رغبت کامل داشته و همان گونه که در قرآن کریم حنیف در مواردی همان اسلام دانسته شده، مسلمانان نیز به انتساب خود به حنفیت افتخار می کرده اند، که نمونه هایی از آن را در کلمات پیامبر (ص) مشاهده نمودیم.حضرت حمزه (ع) به هنگام اسلام آوردن، در پاسخ مشرکین اشعاری به زبان می آورد که مؤید این معناست: حمدت الله حین هدی فوادی الی الاسلام و الدین الحنیف لدین جاء من رب عزیز خیبر بالعباد بهم لطیف (61) از عکس العمل مسلمان در مقابل این دو کلمه چنان برمی آید که در آن دوران، کلمه صابئی مفهم نوعی سب و توهین بوده (62) و حکایت از عدم پذیرش این عقاید در میان عموم دارد، در حالی که حنفا به سبب انتسابشان به حضرت ابراهیم (ع) به رغم عدم پذیرش عقایدشان توسط مردم، از احترام قابل توجهی برخوردار بوده اند. در هر حال، آن چه از مقایسه این دو نوع برخورد استفاده می شود آن است که در آن زمان، صابئین و حنفا مرادف نبوده و مدلول واحد نداشته اند و حتی اگر نظر محققینی چون ابن حزم در مورد ریشه مشترک تاریخی صابئین و حنفا را بپذیریم، (63) در زمان پیامبر اکرم (ص) صابئین به پیروان ابراهیم (ع) اطلاق نمی شده است. دوم این که: در قرآن کریم آیین حنیف مورد تایید قرار گرفته و در بعضی موارد با اسلام یکی دانسته شده، اما صابئین به شکلی جداگانه طرح شده و در هیچ یک از موارد مرادف آیین حنیف به کار نرفته و هیچ یک از مفسرین قرآن نیز اشاره ای به ارتباط این دو آیین با یکدیگر نکرده اند. سوم این که: در برخی آثار ملل و نحل، مانند ملل و نحل شهرستانی، «صبوه » به وضوح در برابر حنیفیت طرح شده است. (64) شهرستانی شرح مفصلی در اختلاف عقیده این دو گروه دارد، هر چند که به نظر می رسد مراد وی از صابئین، صابئین حران بوده است. (65) با توجه به آن چه گذشت برخی از محققین به این نتیجه رسیده اند که در دوران جاهلیت کلمه صابئی و جمع آن صابئین بر همه خارجین از دین مرسوم اطلاق می شده و چه بسا عرب به تمام فرق گنوسی سری، صابئی اطلاق می کرده است. (66) نگارنده این مقال با توجه به آن چه در تفاسیر قرآن از قول مفسرین و محدثین طبقه اول نقل شده و نیز با توجه به مطالبی که تا کنون ذکر گردید، احتمال دیگری را نیز بی وجه نمی داند و آن این که: با توجه به ظهور آیات قرآن و مشخص بودن مصداق صابئین مورد نظر قرآن برای مسلمانان صدر اسلام، این احتمال وجود دارد که ایشان گروهی همانند حنفا اما مستقل بوده اند که در آن هنگام شریعت خاصی نداشته و وجه مشخصه آن ها، اعتقاد توحیدی آنان بوده و به همین دلیل نیز مشرکین به پیامبر و مسلمانان، صابئین می گفته اند.طبری در تفسیر خود، از قول علی بن زید نقل می کند که صابئین گروهی هستند که لااله الا الله می گویند و «لیس لهم عمل و لاکتاب و لانبی » . (67) شیخ طوسی نیز در تفسیر خود از قول قتاده و بلخی چنین می گوید: «الصابئون قوم معرفون، لهم مذهب ینفر دون به، من عباده النجوم، و هم مقرون بالصانع و بالمعاد و ببعض الانبیاء» . (68) ابن کثیر، مورخ و مفسر مشهور قرآن نیز پس از نقل اختلاف آرای مفسرین و محدثین پیش از خود در مورد این گروه می گوید: «ایشان گروهی بودند نه بر دین یهود و نصاری و مجوس و نه مشرک، بلکه بر فطرت خود باقی بودند و دین مقرری که از آن تبعیت کنند نداشتند و به همین علت، مشرکین به مسلمانان صابئی می گفتند; یعنی آن ها از سایر ادیان اهل زمین خارج شده اند و به همین دلیل بعضی از علما گفته اند صابئین کسانی هستند که دعوت پیامبری به ایشان نرسیده است » . (69) با توجه به مطالب مذکور، چنین به نظر می آید که این گروه در قالب هیچ یک از ادیان مشهور آن روزگار نمی گنجیده و صرفا با الهامات و اطلاعات شخصی خود به توحید و معاد اعتقاد داشته اند و اگر از شریعتی تبعیت می کرده اند، در آن هنگام اثری از شریعت اصلیشان وجود نداشته است.ایرادی که بر این نظریه وارد است این است که این تعریف با تعریف اهل کتاب مورد نظر قرآن هماهنگی ندارد; اما پاسخ آن این است که: با توجه به ظاهر آیات، خصوصا آیه 17 سوره حج که از مشرکین در کنار ادیان و آیین های دیگر مانند یهود، مجوس و صابئین نام برده شده است و نیز تاکید آیات بر لزوم ایمان به خداوند و روز جزا برای رستگاری این گروه ها، چنین تصور می شود که مقصود برشمردن همه گروه های صاحب اعتقاد اعم از مؤمنین (مسلمانان)، اهل کتاب و مشرکین بوده است. به هر حال، آن چه در مجموع به نظر می رسد آن است که این گروه با ظهور اسلام و پیدایش جامعه اسلامی به تدریج جذب جامعه اسلامی شده و نامی از آن ها نماند. ابن حزم اندلسی نیز بر آن است که این گروه که آرا و عقایدشان مشابهتی با اعتقادات مسلمین داشته است به تدریج جذب جامعه اسلامی گردیدند، هر چند که وی آنان را از بقایای حضرت ابراهیم (ع) می داند. (70) بحث در مورد این گروه دامنه ای وسیع و گسترده دارد و باب تحقیق و بررسی پیرامون نکات تاریک مربوط به آن هم چنان باز خواهد بود. نتيجه   نتيجه بررسي واژه صابئين در قرآن و همچنين ارتباط يحيي و صابئين عبارت است از: 1- بيشترين و نزديكترين مصداق براي واژه صابئين در قرآن كساني هستند كه تعميد در آب از اساسي ترين اركان دينشان به حساب مي آيد. 2- معناي ميل از راه راست به راه ديگر نمي تواند معناي حقيقي فرقه صابئين در قرآن باشد. زيرا در اين صورت قرآن آنها را در زمره مشركان قرار مي داد. 3- صابئين در قرآن در رديف يهود و نصاري و مجوس و اهل كتاب به حساب مي آيند. 4- هيچ رابطه مشخص بين يحيي و صابئين در قرآن ديده نمي شود. بجز نوع اخلاق محبت آميز و شفقت گونه يحيي كه قرار بود در كمال صلح و دوستي و بدون خشونت پيام خداوند را ابلاغ نمايد . (آيات 12-1 سوره مريم) از اين نقطه نظر اخلاق يحيي با اخلاق صابئين مندائي در يك مدار قرار ميگيرد. پي نوشت ها : 1.بقره، 62; مائده، 69; حج، 17; با این توضیح که در سوره حج، مشرکین نیز در کنار آنان ذکر شده است. 2. Ency. of religon.MirceaEliadc. Vol.8. Macmillan. New York.1987,p.151 4. Ency. of Islam.Vol.8. Leiden. E.J. Brill. 1995. 4.ابن ندیم، الفهرست، ترجمه محمدرضا تجدد، (تهران، ابن سینا، 1343) ص 606. 5. Ency. of Islam. Vol.8,p.675. 6.برای نمونه ر.ک: مقاله صابئین در دائرة المعارف اسلامEncy. of Islam. Vol.8 7.منابعی نظیر طبری، ابن هشام، تاریخ یعقوبی، مروج الذهب مسعودی و...و نیز کتب حدیث مانند صحیح بخاری، مسلم، بحار و... 8.به عنوان نمونه، سیره ابن هشام، تاریخ طبری، کتاب الاصنام کلبی و...هیچ یک چنین اطلاعاتی ندارند. 9. Ency. of Islam. Vol.8,p.675.(Elchasaites),(Ebanites),(Archontics) 10. ابن منظور، لسان العرب (بیروت، داراحیاء لتراث العربی، بیروت 1408) ذیل واژه صبا، ص 267; ابی جعفر محمدبن حسن طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن (بیروت، داراحیاء لتراث العربی) ج 1، ص 282; حسین بن علی خزاعی نیشابوری، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، به کوشش محمدجعفر یاحقی و محمدمهدی ناصح (آستان قدس، 1371) ج 1، ذیل آیه 62 بقره; مجدالدین بن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث و الاثر، تحقیق طاهر احمدزاوی و محمودمحمد طناحی (بیروت مکتبه العلمیه، بی تا) ج 2، ص 3 و محمدجریر طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن، (بی جا، بی نا، 1408) ج 1، ص 319. 11.برای نمونه ر.ک: بخاری، صحیح بخاری، (بی جا، بی نا، بی تا)، ج 2، ص 227; ابن اثیر، همان، ; ابن هشام، السیره النبویه، تحقیق جمعی از محققین (بیروت داراحیاء التراث العربی، 1415) ج 1، ص 381، 386، 387. 12. Ency. of Islam. Vol.8,p.675. 13.محمدبن عمر فخر رازی التفسیر الکبیر (بی جا، بی نا، بی تا) ج 3 و 4، ص 96 و 97 و حسین بن علی خزاعی نیشابوری، همان، ص 344. 14.عمربن سعد، طبقات الکبری (بیروت، دار بیروت بی تا) ج 1، ص 186. 15.ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، شرح استاد عبدعلی مهنا (بیروت، دارالکتب العلمیه، بی تا) ج 17، ص 65. 16.ابن ندیم، الفهرست، ترجمه و تحقیق محمدرضا تجدد (تهران، امیرکبیر، 1366) و علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق یوسف اسعد دانمر (قم، دارالهجره، 1404) ج 2، ص 246. 17.همان. قابل توجه است که خود مستشرقین نیز به تناقض اطلاعات و عدم تطبیق کامل صابئه البطائح با ماندائیان اشاره دارند.Ency. of religion,v.9,p.390 18. Chwolsohn. 19. Hipoolytus. 20. Elchasai. 21. Sobai. 22. Ency. of Islam. Vol.8,p.675. 23. Ency. of Islam. Vol.8,p.672. 24.برای اطلاع بیش تر می توان به مقاله صابئین مندرج در دائرة المعارف اسلام مراجعه کرد که مؤلف در آن سعی در یافتن ارتباطی میان ورقه بن نوفل و زیدبن حارثه و...با پیامبر (ص) دارد، Ency. of Islam. Vol.8,p.676. 25.برای نمونه ر.ک: ابوالقاسم بن احمد جیهانی، اشکال العالم; ترجمه علی بن عبدالسلام کاتب (چاپ اول: آستان قدس، 1362) ص 77 و 157. 26.برای نمونه ر.ک: علی بن حسین مسعودی، همان، ص 246 و 110; ابن ندیم، همان، ص 565- 579; عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحل، تصحیح احمد فهمی (بیروت، درالکتب العلمیه، 1410) ج 3، ص 660 و مطهربن طاهر مقدسی، آفرینش و تاریخ، ترجمه دکتر شفیعی کدکنی (چاپ اول: بی جا، آگه) ج 1، تا 3، ص 416 و منابع دیگر. 27.ابن ندیم، همان، ص 568. 28.بعنوان نمونه ر.ک: روایت منقول از سبکی در همین مقاله و ابویوسف، کتاب الخراج (بیروت، دارالمعرفه، 1302ه) ص 128 و 123 و.... 29.برای نمونه، علاوه بر منابع مندرج در پاورقی ص 8 ر.ک: ابوالمعالی محمدبن حسین علوی، بیان الادیان، تصحیح هاشم رضی (تهران، مؤسسه مطبوعاتی فراهانی، 1342) ص 21 و علامه فرفوریوس (ابن العبری) تاریخ مختصر الدول، تصحیح آنتون صالحانی (بیروت دارالرائد، 1403ه) ص 266. 30.علی بن حسین مسعودی، همان، ج 1، ص 217 و 236 و ابن القفطی، تاریخ الحکما، به کوشش بهین دارایی، (تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1371ش) ص 54. 31.عبدالکریم شهرستانی، ملل و نحل، تصحیح و ترجمه محمدرضا جلالی نائینی (تهران، اقبال، 1350ش) ص 8- 567. 32.برای نمونه ر.ک: علی بن حسین مسعودی، همان، ج 2، ص 152; مطهربن طاهر مقدسی، آفرینش و تاریخ، ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی (چاپ اول; بی جا، آگه، 1374) ج 2- 3، ص 419 و عبدالکریم شهرستانی، همان، ص 209، 210. 33.برای نمونه ر.ک: عزالدین بن الاثیر، الکامل فی التاریخ، تحقیق مکتب التراث، (بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، 1414ه) ج 1، ص 66 و ابوریحان بیرونی، آثار الباقیه، عن القرون الخالیه، ترجمه اکبر داناسرشت، (تهران، امیرکبیر، 1363ش) ص 297. 34.عبدالحسین زرین کوب، دنباله جستجو در تصوف ایران (تهران، امیرکبیر 1369) . 35.آدام متز، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو (تهران، امیرکبیر، 1362ش) ج 1، ص 53، به نقل از سبکی، طبقات، ج 2 ، ص 163. 36.همان. 37.احوال و آثار این افراد رامی توان در کتبی نظیر تاریخ الحکما ابن القفطی، وفیات الاعیان ابن خلکان و کتب مشابه یافت. 38.عبدالحسین زرین کوب، همان، ص 272. 39.آدام متز، همان، ص 52، به نقل از ابن حزم الاندلسی، الفصل، چاپ مصر، ج 1، ص 115. 40.وجه تسمیه حران به این نام را به دلیل انتساب به هاران برادر ابراهیم (ع) ذکر کرده اند; ابوریحان بیرونی، همان، ص 293. 41.آلوسی، بلوغ الارب فی معرفة احوال العرب (چاپ دوم: بیروت، دارالکتب العربیه، بی تا) ج 2، ص 228 و 222 و مارگلیوث در مقاله حرانیان، دائرة المعارف دین، ص 519. 42.ابوالفداء، تقویم البلدان، ترجمه عبدالمحمد آیتی (تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش) ص 309، به نقل از ابواسحق ابراهیم اصطخری (ابن حوقل، مسالک و ممالک، به اهتمام ایرج افشار، (چاپ سوم; تهران، انتشارات علمی فرهنگی 1368ش) ص 78. 43.برای نمونه ر.ک: ابوریحان بیرونی، همان، ص 296; علی بن حسین مسعودی، همان، ص 226; علی بن ابی الکریم الشیبانی، الکامل فی التاریخ، تحقیق مکتب التراث (بیروت، مؤسسة التاریخ العرب، ی 1414ه) ج 1، ص 60، محمدبن یوسف کاتب خوارزمی، مفاتیح الطوم، ترجمه حسین خدیوحم (تهران، انتشارات علمی فرهنگی، 1362ش) ص 38. 44.برای نمونه ر.ک: علی بن حسین مسعودی، همان، ص 110; علی بن ابی الکریم اشیبانی، همان، ص 212 و 216 و علی بن حسین مسعودی، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده (تهران، انتشارات علمی فرهنگی، 1365ش) ص 113. 45. Hance. 46.ابن ندیم، همان، ص 37. 47.علی بن حسین مسعودی، همان. 48.مقاله حرانیان، دائرة المعارف دین، ج 6، ص 519، به نقل از الفصل فی اهواء الملل و النعل نحل. 49.ابن خلکان، وفیات الاعیان، تحقیق دکتر احسان عباس (بیروت، دارصادر، بی تا) ج 1، ص 54. 50. Ency. of religion, Vol.G.9,p.519. 51.جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام (بغداد، جامعة بغداد، بی تا ج 6، ص 453، به نقل از.Barhederaeus.chronic P.175 ency, 11.259 52.ابن منظور، لسان العرب، (بیروت دارالحیاء التراث العربی، 1408ه) ج 3، ص 3- 362. 53.جواد علی، همان. 54.آلوسی، همان، ص 222 و 228. 55.عبدالکریم شهرستانی، همان، ص 210، تاج العروس (ج 1، ص 87) میل از حق به باطن معنی کرده است. 56.جواد علی، همان، ص 454. 57.ابن منظور، همان، ص 363. 58.علی بن حسن طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن (تهران کتابفروشی اسلامیه، 1359ش) ج 1، ص 215. 59.ابن هشام، السیرة النبویه، تحقیق گروهی از محققین (بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1415ه) ج 1، ص 386، و موارد مشابه در جریان اسلام آوردن ابوذر، جنگ حنین و.... 60.اسماعیل بن کثیر، السیرة النبویة، تحقیق مصطفی عبدالوداد، (بیروت، دارالفکر، 1411ه) ج 1، ص 446. 61.ابن هشام، همان، ص 329. 62.شاید به همین دلیل برخی لغویون، صباء را میل از حق به باطل معنا کرده اند. محمدمرتضی الزبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، (مصر مطبعة الخیریه، 1306ه) ج 1، ص 87.ابن حزم، همان. 63.ابن حزم، همان. 64.عبدالکریم شهرستانی، همان، ص 210 و 80- 179. 65.همان، ص 210- 235. 66.محمود رامیار، صبی ها و صابئین، نشریه دانشکده علوم معقول و منقول، مشهد، اسفند 49، ص 164 و محمدجواد مشکور، خلاصه ادیان در تاریخ دین های بزرگ (تهران، انتشارات شرق، 1372ه) ص 221. 67.محمدبن جریر طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن (تفسیر طبری)، بیروت دارالفکر، 1408ه) ج 1، ص 319 و نیز از قول مجاهد گوید: «لیسوا بیهود و الانصاری و لادین لهم » ; همان. 68.محمدبن حسن طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، (داراحیاء التراث العربی، بی تا) ج 1، ص 283. 69.اسماعیل ابن کثیر، تفسیر، ابن کثیر، تحقیق محمدعلی صابونی (بیروت مؤسسة التاریخ العربی، داراحیاء التراث العربی، بی تا) ج 1، ص 72، شهرستانی نیز در ملل و نحل آنان را در زمره کسانی که حدود و احکام و کتاب ندارند ذکر می کند; عبدالکریم شهرستانی الملل و النحل، تصحیح احمدفهمی محمد (بیروت دارالکتب العلمیه، 1410ه) ج 3، ص 32. 70.ابن حزم، همان. منابع تحقیق : andisheqom.com موسسه گفتگوی ادیان Aftab.ir پايگاه حوزه irna.com Al-borhan.blogfa.com iranmanda.com ماهنامه تاریخ اسلام شریعت سهله و سمحه با تأکید بر نظریه استاد مطهری بخش اول منابع مقاله: فصلنامه فقه (کاوشی نو در فقه اسلامی)، شماره 39، عابدینی، احمد ؛  

نقدی بر «نقد نظریه گفتاری قرآن»  

نقدی بر «نقد نظریه گفتاری قرآن»

مهدی خلجی

 

اشاره: پس از انتشار مقاله ی «نقد نظریه گفتاری بودن قرآن»  به قلم آقای حسن یوسفی اشکوری آقای مهدی خلجی  با ارسال نامه ای به نویسنده، توضیحاتی را پیرامون آن ارائه کرده و به برخی از انتقادات آن پاسخ داده اند.شایان ذکر است که مقاله ی یاد شده، حاوی انتقادات و توضیحاتی پیرامون نوشته ای با عنوان « قرآن به مثابه‌ گفتار؛ انقلاب در قرآن‌شناسی»  از آقای مهدی خلجی بود .متن  جوابیه ی آقای خلجی از نظر شما می گذرد.

 

جناب آقای اشکوری عزیز

با سلام و احترام

 

مقاله‌ی «نقد نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن» را خواندم. از شما سپاس‌گزارم که نظر خود را درباره‌ی آرای ابوزید به اطلاع دیگران از جمله من رساندید. امیدوارم در فرصتی به زودی بتوانم به همه‌ی نکاتی که در آن مقاله نوشته‌اید بپردازم. اما در این مجال تنها اشارتی کوتاه به اهمیت نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن می‌برم.

 

دعوی نزول قرآن به شکل شفاهی همان‌طور که نوشتید تازه نیست. هیچ مفسر یا متکلمی اسلامی ادعا نکرده که قرآن به صورت مکتوب از سوی خداوند نازل شده است. بنابراین مسأله‌ی اصلی صرفاً اعتراف به گفتاری بودن قرآن نیست.

آن‌چه البته جدید است نظریه‌ی گفتاری بودن وحی است که در نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم به میان آمد. پیشتر بحث درباره‌ی گفتاری بودن متون مقدس در سیاق یهودیت و مسیحیت به نقد تاریخی آن متن‌ها انجامیده بود.

 

محمد ارکون سی سال پیش نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن را طرح کرد (کتاب مهم «خوانش قرآن» (Lecture du Coran) نخست در سال 1982 چاپ شد). دیگرانی نیز از پی او بر اهمیت آن تأکید کرده‌اند. در گزارش کتاب ابوزید آوردم که او در اواخر عمرش به این نظریه روی آورده و دریافته بود بدون این چشم‌انداز، پژوهش درباره‌ی قرآن چندان علمی نخواهد بود. بنابراین، از نظر شناخت مسیر فکری ابوزید آن کتاب پراهمیت است وگرنه اگر کسی در پی بحث گسترده‌تر در این باره باشد باید به آثار دیگران به ويژه محمد ارکون بنگرد. سیر قرآنی ابوزید در نقطه‌ای پایان گرفت که ارکون سی سال پیش‌تر از آن‌جا آغاز کرده بود.

 

گرچه، مفسران همه به شفاهی بودن «کلام الله» اذعان کرده‌اند؛ اما پیدایش نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن بدون تکوین انسان‌شناسی، نشانه‌شناسی، معناشناسی، زبان‌شناسی، جامعه‌شناسی ارتباطات، نقد ادبی، هرمنوتیک و دانش‌هایی از این دست در عصر جدید ممکن نبود. مفسران قدیم (و حتا سنتی امروز) بدون آگاهی از این نظریه‌ها نمی‌توانستند پیامدهای مهیب گفتاری بودن قرآن را بشناسند.

 

کسانی که نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن را پیش می‌کشند از گام نهادن در میدان مجادلات کلامی پیشینیان درباره «ماهیت وحی» یا «تحریف قرآن» می‌پرهیزند. در این نظریه فرض آن است که قرآن وحی الاهی است؛ وحی به هر معنا. اساساً قرآن‌شناسان جدید بحث در ماهیت وجودشناختی وحی را کمابیش بیهوده می‌دانند؛ چون امری فراتر از دسترس انسان‌هاست و برای آدمی تجربه‌ناپذیر. کانون پژوهش قرآن‌شناسان متن قرآن است نه تجربه‌ی وحیانی نبوی. این تجربه برای متلکمان و متألهان جذاب است. بحث تحریف نیز استوار بر این فرض است که نسخه‌ای اصلی و اصیل از قرآن وجود دارد ولی نسخه‌های موجود تحریف‌شده‌اند. در نظریه‌ی گفتاری بودن وحی بر تمایز معناشناختی و زبان‌شناختی هر گونه نسخه‌ی نوشتاری قرآن با وحی تأکید می‌شود.

 

من با خواندن مقاله‌ی شما دریافتم گویا سوء تفاهمی درباره‌ی نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن وجود دارد. ظاهراً شما میان گفتار و نوشتار فرق چندانی نمی‌گذارید و هر دو را شکلی متفاوت برای بیان اندیشه‌ای واحد می‌دانید. از این رو پرسیده‌اید «چرا سرشت گفتاری قرآن با متنیت قرآن معارض است؟» یا «چرا چنین کتابی متن نیست؟» یا نوشته‌اید که متن بودن قرآن با گفتاری بودن آن ناسازگار نیست یا باور به گفتاری بودن قرآن چه گرهی می‌گشاید؛ دست آخر که باید قرآن را تفسیر کرد؟

نظریه‌ی گفتاری بودن وحی دو بخش دارد: مسأله‌ی تبدیل گفتار به نوشتار و مسأله‌ی متن نوشتاری در بستر فرهنگ گفتاربنیاد. توجه به پیامدهای معرفتی و معنایی این دو واقعیت، دانش تفسیر قرآن را زیر و زبر می‌کند و روش‌شناسی سنتی را سراپا به پرسش می‌‌گیرد.

 

شرح مختصر این دو مسأله:

چه قرآن در زمان پیامبر جمع و تدوین شده باشد (همان‌طور که شما اشاره کردید) چه باور کنیم مصحف در زمان عثمان تکوین یافته، تردیدی نیست که گفتار وحیانی «تبدیل» به نوشتار قرآنی شده است. قرآن در مقام وحی الهی سرشتی گفتاری داشت. وحی به صورت شفاهی به پیامبر ابلاغ شده و پیامبر نیز به صورت شفاهی آن را به مخاطبان روزگار خود (انسان‌هایی مشخص از قبائلی معلوم در جزیرة العرب) رسانده است. ابزار ارتباطی گفتار بوده نه نوشتار. این‌که شماری از صحابه در روزگار پیامبر یا پس از درگذشت او همه یا بخشی از قرآن را نوشته باشند، تفاوتی در این واقعیت پدیدنمی‌آورد. «اقرأ» - نخستین کلمه‌‌ی وحی شده بر پیامبر - به معنای خواندن از روی کتاب نبوده؛ زیرا کتابی در آن هنگام به نام قرآن وجود نداشته است. «اقرأ» به معنای بیان و ادای شفاهی است. در روایت‌ها حفظ و تغنی (به آواز خواندن) و تلاوت قرآن است که نیکو شمرده و توصیه شده است.

 

کسانی که بر سرشت گفتاری قرآن پای می‌فشارند و آن را برجسته می‌کنند با نظریه‌های جدید در دانش‌هایی که نام بردم به ويژه انسان‌شناسی و زبان‌شناسی و علوم ارتباطات - آشنا هستند. در این نظریه‌ها نه تنها میان گفتار و نوشتار که میان جامعه‌ی گفتاری و جامعه‌ی نوشتاری فرق گذاشته می‌شود. جامعه‌ی گفتاری مانند جامعه‌ی پیامبر اسلام آن نیست که نوشتار ندارد. بل‌که مراد از جامعه‌ی گفتاری جامعه‌ی گفتاربنیاد است؛ همان‌طور که در جامعه‌ی نوشتاربنیاد نیز گفتار فراوان است. در جامعه‌ی گفتاری، اصالت با گفتار است؛ قاریان و حافظان قرآن بودند که مقامی ممتاز در جامعه به دست می‌آوردند. گفتار چون با عضو زبان صورت می‌گرفت، آن را «طبیعی» می‌دانستند و برتر از نوشتار می‌انگاشتند. نوشتار نیازمند بهره‌گیری از وسیله‌ای «غیرطبیعی» مثل پوست و کاغذ و جوهر بود و در معرض زوال. سنت تعلیمی در فرهنگ گفتاربنیاد شفاهی است؛ شاگرد حضوری کسی بودن بسیار پراهمیت است، به دلیل آن‌که علم فقط در کتاب نیست و دانش واقعی باید سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شود. حضور و گفتار برتر از غیاب و نوشتار به نظر می‌آمدند.

 

گفتار و نوشتار به مثابه‌ی دو ابزار ارتباطی از دو شیوه‌ی اندیشیدن برمی‌خیزند. پارادایم عقلانیت در جامعه‌ی نوشتاربنیاد با منظومه‌ی عقلانیت در جامعه‌ی گفتاربنیاد تفاوت ماهوی دارد. به همین سان، سرشت آگاهی تاریخی نیز در این دو جامعه متفاوت است. به عبارت دیگر ساختارهای بیانی و ارتباطی، بخشی از ساختارهای عقلانی و اجتماعی و تاریخی هستند. دال‌ها و مدلول‌ها در سیاق نوشتار با دال‌ها و مدلول‌ها در سیاق گفتار فرق می‌کنند (به دو کتاب کلاسیک والتر جی. آنگ (Walter J. Ong) با عنوان «گفتاربنیادی و نوشتاربنیادی» (Orality and Literacy) و «اهلی کردن ذهن وحشی» (The Domestication of the Savage Mind) نوشته‌ی جک گودی (Jack Goody) بنگرید). در جامعه‌ی امروز که غلبه با رسانه‌های دیجیتال است متخصصان علوم اجتماعی و ارتباطات از عقل دیجیتال یا عقل تصویری در برابر عقل گفتاری و عقل نوشتاری سخن می‌گویند (نمونه آثار مک‌لوهان است).

 

مصحف‌ شدن اتفاقی انقلابی است. تبدیل گفتار به نوشتار گذار از یک ساختار معنا یه ساختار معنای دیگری است. شبکه‌ی دلالت‌های معنایی در سیاق قرآن گفتاری با شبکه‌ی دلالت‌های معنایی در بستر متنی بسته و مدون (مصحف) تفاوت بنیادی دارد. با این همه، «تبدیل» گفتار قرآنی به گفتار نوشتاری کاری مقدس نبود؛ یعنی بخشی از وحی یا رسالت نبوی به شمار نیامد. نه در قرآن دستوری برای آن هست نه در عالم بالا انجام گرفته؛ بل‌که به دست همان آدمیان خطاکار در روی همین زمین و به تدریج در بستر تاریخی و سیاسی و اجتماعی خاصی صورت پذیرفته است. مکتوب شدن قرآن یک اتفاق ممکن (contingent) است؛ یعنی ممکن بود روند رویدادها به گونه‌ای باشد که قرآن مکتوب نشود و مصحف پدیدنیاید و مانند بسیاری از کتاب‌های مقدس قدیم به صورت شفاهی باقی بماند. اگر دعوا بر سر جانشینی پیامبر فرجامی دیگر می‌یافت چه بسا فرایند مصحف‌سازی نیز به راهی دیگر می‌رفت. تصور کنید وحی اسلامی سرنوشت اناجیل را پیدا می‌کرد. اناجیل از آرامی به یونانی ترجمه شدند و اناجیل آرامی با مرگ این زبان از میان رفتند. اگر جریان فتوحات به شکلی دیگر پیش می‌رفت چه بسا ترجمه‌های قرآن جای آن را می‌گرفتند. مصحف «اتفاقی» بود که رخ داد. بر خلاف وحی که مقدس و الهی است، مصحف نامقدس و انسانی است. این بر خلاف دیدگاهِ کلامی است که مادیتِ مصحف را نیز مقدس می‌داند و احکامی فقهی درباره‌ی آن دارد. مادیت مصحف، یعنی کاغذ و جلد و جوهر چاپ، مقدس نیستند.

 

افزون بر این، می‌دانیم که مصحف عثمان بی‌دردسر و خون‌ریزی به مصحف یگانه و رسمی اسلام بدل نشد. مصحف‌های دیگر یا نسخه‌های کامل یا ناقص دیگر قرآن سوزانده شد و قاریانی که مصحف عثمان را قبول نداشتند سربریده یا به انزوا رانده شدند. معتزلیان که به خلق قرآن باور داشند به تیغ سرکوب گرفتار آمدند. بحث درباره‌ی خودِ قرآن (نه تفسیر کلمات آن) جزو امور ممنوع و اصول راست‌کیشی شد و به تدریج یکی از مهم‌ترین نااندیشیده‌ها در گستره‌ی اندیشه‌ی اسلامی گردید. کسانی مانند ارکون یا ابوزید خواستار گشودن پرونده‌ی قرآن‌اند؛ بحث درباره‌ی چگونگی شکل‌گیری مصحف و این‌که آیا مصحف عثمان حرف به حرف یا در سرشت با وحی برابر است یا نه؟ آیا دانش تاریخی و زبانی و اجتماعی بر این برابری گواهی می‌کند یا این صرفاً اعتقادی کلامی است؟

 

قرآن گفتاری یک بار پدیدآمده و برای همیشه از میان رفته و بیرون از دسترس است. اما قرآن نوشتاری از پس سال‌ها و سده‌ها برجامانده است. با قرآن گفتاری، سیاق آن نیز برای همیشه نابوده شده؛ سیاقی که بدون آن معنا امکان‌پذیر نیست. فهم کامل سیاق وحی شفاهی برای ما ممکن نیست؛ چون دسترسی به آن گذشته هرگز برای ما امکان ندارد. ما نمی‌دانیم پیامبر هنگام خواندن هر یک از کلمات وحی چه حالت و هیأتی (gesticulation) داشته، چگونه آن‌ها را ادا کرده، شب بوده یا روز، تابستان بوده یا زمستان، خلوت بوده یا جلوت، چه کسانی در مجلس او بوده‌اند، پیش و پس رویدادها چه گذشته و هزار امر دیگر که «سیاق» بیان گفتاری را می‌سازند.

 

اما در نوشتار، ما سیاق را نه با نگریستن به واقعیت زندگی پیامبر و صحابه که با ارجاع به نوشتارهای دیگر دریابیم؛ یعنی دال‌های متن به مدلول‌هایی در متن‌های دیگر ارجاع می‌دهند. ما قرآن نوشتاری را جز با روابط بینامتنی آن با متون دیگر - از لغت و حدیث و سیره گرفته تا اسباب نزول - نمی‌توانیم درک کنیم؛ درحالی که مخاطبان گفتار قرآنی نه با ارجاع به متن‌های دیگر بل‌که در سیاق زنده‌ی و ملموس زندگی واقعی و بستر ادای کلمات، مراد پیامبر را درمی‌یافتند (برای آگاهی از رابطه‌ی حالت صورت و بدن با زبان، معنا و اندیشه بنگرید به کتاب «حالت و اندیشه» (Gesture & Thought) نوشته ی دیوید مک‌نیل (David McNeil).

 

بدین سان وحی به مثابه‌ی جزئی از تاریخ مقدس و تاریخ رستگاری جای خود را به مصحف در مقام بخشی از تاریخ زمینی داده است. وحی یک بار برای یک نفر رخ داده و تکرارناپذیر است؛ ولی مصحف ساخته‌ای بشری است که می‌توانند در میلیون‌ها نسخه تکثیر شود. پیوند ما با وحی برای همیشه از میان رفته است. بنابراین، ادعاهای متلکمان و اربابان ایدئولوژی اسلامی درباره‌ی قرآن در چشم خرد ارجی ندارد.

 

جدا از آن‌که «کلام الهی» در اصل گفتاری بوده، مصحف متنی است که درون فرهنگی گفتاربنیاد شکل گرفته است. متن‌هایی این چنین را به شیوه‌ای یک‌سره متمایز از متن‌های پدیدآمده در فرهنگ نوشتار بنیاد می‌خوانند، درمی‌یابند و تأویل می‌کنند. ما امروزه محکوم هستیم در سیاق فرهنگی نوشتاربنیاد و حتا تصویربنیاد متنی را که در فرهنگی گفتاربنیاد پدیدآمده بخوانیم و تأویل کنیم.

 

فراموش نکنیم که بر خلاف گفتار، نوشتار یک صنعت است، نوعی فن‌آوری است. جامعه‌ی نوشتاربنیاد جامعه‌ی صنعت‌بنیاد است. مداخله‌ی صنعت در تکوین متن، معنا را سراپا دگرگون می‌کند. جامعه‌ی نوشتاربنیاد، تاریخ‌نبیاد است، اما جامعه‌ی گفتاربنیاد در منظومه‌ی اساطیری می‌زید. زبان در فرهنگ گفتاری شعربنیاد است، حتا اگر شکل روایت داشته باشد ولی در جامعه‌ی نوشتاری، زبان نثربنیاد است حتا اگر سرشتی غنایی بیابد.

 

در پژوهش درباره‌ی عهد عتیق و عهد جدید با رویکرد نقد ادبی به ويژگی‌های زبانی و سبک‌شناختی متن‌هایی که در نظام گفتاربنیاد پدیدآمده‌اند توجه شده است. برای نمونه در متن‌هایی که درون فرهنگی گفتاربنیاد پدیدمی‌آیند گاه جمله‌ها با حرف عطف آغاز می‌شود (واو، ثمّ یا فاء). نحودانان سنتی آن را علامت تأکید لفظی قلمداد می‌کنند. اما در دانش‌های زبان‌شناسی و سبک‌شناسی جدید نشانه‌هایی از گفتاری بودن سرشت زبان به شمار می‌رود.

 

از اصول نگارش کتاب در بستر فرهنگ نوشتاری حفظ انسجام منطقی و سازگاری درونی است. مفهوم کتاب و مبنای نگارش آن در فرهنگ گفتاری یک‌سره دیگر است. افزون بر آن که اساساً قرآن کتاب نبوده است. اگر بپذیریم که وحی کتابی نبوده که یک‌باره نازل شود، فرض تناقض در وحی ناپذیرفتنی می‌نماید. می‌توان فرض کرد وحی و «کلام الاهی» از تناقض بری بوده است. آن تناقضی که ممکن است در مصحف بیابیم از آن روست که نه به وحی دسترسی داریم نه به روزگار و سیاق نزول آن. حل این تناقض‌ها باید با ارجاع به ويژگی‌های زبانی و تاریخی آیه‌ها صورت پذیرد نه با قوانین فقهی. هم‌چنین، مصحف بشری نمی‌تواند پایه‌ای برای قانون‌گذاری باشد. قانون الاهی امری ناممکن است، چون تنها با دسترسی به وحی است که می‌توان از قانونی الاهی و مقدس سخن گفت. مصحف در مقام برساخته‌ای بشری که می‌توانست صدها سیما و سیرت دیگر پیدا کند توانایی بخشیدن مشروعیت الاهی و تقدس به هیچ قانونی را ندارد. استناد و استشهاد به مصحف برای قانون‌گذاری یعنی معنا بخشیدن به آیه‌ها جدا از سیاق آن‌ها و در نتیجه ایدئولوژيک کردن تفسیر قرآن. برای رهایی از این دام باید مصحف را فاقد قدسیت دانست. فقه فراورده‌ی خطای روش‌شناختی و معرفتی در تاریخ اسلام بوده که باید پایان مشروعیت قدسی و معرفتی آن را پذیرفت.

 

سرانجام برای روشن‌تر شدن تحول معناشناختی در پدیده‌ی قرآن در پی گذار از گفتار به نوشتار، پیشنهاد می‌کنم به آرای نظریه‌پردازان نقد ادبی و هرمنوتیک‌دان‌هایی که هوادار نظریه‌ی «دریافت» (reception) هستند بنگرید (به ويژه آرای هانس-روبرت یاس.(Hans-Robert Jauss) در نظریه‌ی «دریافت» تأکید بر نقش خواننده یا هم‌کنشی میان خواننده و متن در تکوین معناست. در این نظریه حتا شکل ظاهری متن یا کتاب یا هر اثر هنری و شکل و هیأتی که خواننده با آن برخورد می‌کند در نوع فهم آن متن یا اثر نقش دارد. یعنی آن حالتی که خواننده در برابر اثری قرار می‌گیرد بسیار مهم است. پس کسی که مصحفی به خط عثمان طاها با کاغذ گلاسه در برابرش دارد فهمی از بُن متفاوت با مخاطب وحی شفاهی قرآن دارد. دیگر ممکن نیست یافتن کسی که چشم در چشم پیامبر دوخته، هم‌زبان و هم‌عصر و هم‌قبیله‌ی اوست و از همه‌ی فضای مادی و تاریخی که بیان شفاهی را احاطه کرده آگاهی دارد.

 

نمی‌خواهم وقت شما را بیشتر بگیرم. فقط خواستم اشاره کنم که این مسأله بدان صورت که شما نقد کردید در ذهن کسانی مانند ابوزید و ارکون نیست. شرح بیشتر را در سه‌گانه‌ی «قرآن‌شناسی محمد ارکون» - که در دست تألیف و ترجمه دارم خواهم آورد.

 

آرزوی دیدار شما را دارم و امیدوارم به زودی این بخت دست دهد.

با تجدید تحیت و مودت.

مهدی

 

نقد نظریه گفتاری بودن قرآن  

نقد نظریه گفتاری بودن قرآن

حسن یوسفی اشکوری

 

نظریه جدید ابوزید نه چندان تازه است و نه چندان زیر و زبر کننده و نه چندان گره گشا؛ گرچه توجه به آن مفید است و لازم. 

 

اشاره: اخیرا مقاله‌ای با عنوان «قرآن به مثابه گفتار؛ انقلاب در قرآن شناسی» به قلم جناب آقای مهدی خلجی  منتشر شده که در آن گزارشی از یک مقاله از آخرین نوشته‌ها و نظریات متفکر نواندیش معاصر مصری زنده یاد نصر حامد ابوزید ارائه شده است. کتاب «التجدید و التحریم و التأویل؛ بین المعرفة العلمیة و الخوف من التکفیر» از ابوزید اندکی پس از مرگ نویسنده در سال ۲۰۱۰ در بیروت (به وسیله «دارالمرکز الثقافی») انتشار یافته است. معرفی این کتاب و مقاله‌ای از آن به فارسی زبانان کار بایسته‌ای بود که باید از آقای خلجی تشکر کرد.

 

ابوزید از نواندیشان نامدار مسلمان معاصر است که دارای آثار متعدد و کم و بیش مهم در کلام اسلامی به ویژه در حوزه قرآن پژوهشی است و افکار و آرای نوآورانه او در سه دهه اخیر هم موجب آوازه او در جهان اسلام و حتی جهان غرب شده و هم دردسرهای زیادی برای وی در زادگاهش مصر آفریده و حتی موجبات تکفیر و ارتداد او را فراهم آورده است. در ایران مقالات قابل توجهی درباره ابوزید و افکار و آرای وی نوشته شده و از این رو او در ایران چهره آشنایی است. تا آنجا که من اطلاع دارم دو کتاب از او به فارسی ترجمه شده است: «مفهوم النص» و «نقدالخطاب الدینی» که کتاب نخست به همت مرتضی کریمی نیا با عنوان «معنای متن» و اثر دوم به وسیله من با عنوان «نقد گفتمان دینی» در ایران منتشر شده اند. کتاب را در سال ۷۹ در زندان اوین ترجمه کردم (که البته بعدا به وسیله دوستم محمد جواهر کلام ویرایش و مقابله شده) و هنگامی که ابوزید دانست کتاب او را کسی در ایران ترجمه می کند که مانند او به وسیله متولیان رسمی دین تکفیر شده مقدمه‌ای تازه بر کتاب نوشت و همراه نامه‌ای برای من فرستاد که هر دو در دیباچه «نقد گفتمان دینی» چاپ و منتشر شده اند. در سال ۲۰۰۸ نیز در لایدن هلند دیدار چند ساعته‌ای با او داشتم و در آن دیدار نیز اشارتی به همین آخرین نظریه‌اش در باب قرآن داشت.

 

در هرحال با نظریات این متفکر نکته سنج فقید کم و بیش آشنایم اما اکنون بدون پرداختن به آرای او برآنم که در باب نظریه جدید ایشان اندکی تأمل کنم. پیش از هر چیز بگویم من هنوز کتاب و مقاله ابوزید را ندیده‌ام و از این رو نقد و تأملات من مستند به معرفی جناب خلجی از نوشته ابوزید است نه بیشتر.

 

مدعای اصلی

بنا به گزارش نویسنده مقاله ابوزید بر این گمان رفته است که: «قرآنی که بر پیامبر نازل شد «متن» نبود و این چنین که امروزه در دست ماست، یکباره، نازل نشد. قرآن به صورت کتابی مدون با ترتیب خاص سوره‌ها و آیه‌ها، حاصل گردآوری و تدوین در عهد صحابه است. نخسیتن نسخه‌ «مصحف» که فاقد نقطه‌گذاری و اعراب بود در عصر خلیفه‌ سوم، عثمان بن عفان شکل گرفت و نسخه‌ نهایی، پس از نقطه‌گذاری و اعراب‌گذاری، در روزگاری دیرتر پدیدآمد. مصحف پدید آمدهیعنی اوراقی میان دو جلد با نظم و ترتیب و تدوین خاص که مسلمانان باور دارند افزود و کاستی در آن روا نیست- پدیدآیی مصحف، این واقعیت را از یاد همگان برد که قرآن وحی‌شده مصحف نبود؛ بلکه در فرایندی تاریخی به مصحف «تبدیل شد». قرآن وحیانی نه یک گفتار، بلکه گفتارهایی بود که طی بیست سال و اندی پیامبر با مخاطبان خود به میان آورد؛ گفتارهایی هر یک در سیاق و بستر تاریخی متفاوت و برای مخاطبانی گوناگون. تاکنون قرآن را «متن» یا «مصحف» انگاشته‌اند و کوشیده‌اند آن را تفسیر و تأویل کنند. اما این پیش‌انگاشت خطاست و در نتیجه ساختمان تفسیرهایی که بر آن بناشده کژ و سست است.

نصر حامد ابوزید می‌نویسد من نیز عمری با چنین فرضی به قرآن پرداختم و در کتاب‌های خوداز جمله‌ «مفهوم متن» که به فارسی نیز برگردانده شدهروش‌شناسی تأویل متن را کاویده و پژوهیده‌ام. اما اکنون دریافته‌ام که به بیراهه رفته‌ام و باید از نو قرآن را به شکلی دیگر دید».

 

دشواری‌های «متن»انگاریِ قرآن

نویسنده آنگاه ذیل عنوان «دشواری‌های «متن»انگاری قرآن به معضلات ناگشودنی نظریه سنتی مسلمانان و عالمان دینی در باب متن انگاری قرآن اشاره کرده و گفتارهای ابوزید را در مقام تحکیم نظریه خود روایت کرده که گزیده آن چنین است:

 

 ۱- ««متن»انگاری قرآن، سلب زندگی و پویایی آن است و بدل کردنش به هویتی جامد، تغییرناپذیر و در نتیجه محصور در دیواره‌های ستبر تأویل‌هایی ثابت».

۲- «همچنین، «متن»انگاری قرآن، آن را بازیچه‌ اغراض سیاسی قرار می‌دهد و هر فرقه‌ای آن را به معنایی برابر میل و سود خود تعبیر می‌کند».

۳- «انگاشت «قرآن» به مثابه‌ «متن» این باور را مجال داد که «قرآن» می‌تواند مبنایی برای قانون‌گذاری و مشروعیت به احکامی همیشگی فارغ از زمان و مکان باشد. یعنی «متن»انگاری قرآن با بی‌اعتنایی به«تاریخمندی» آن قرین است».

۴- «ایدئولوژیک کردن قرآن با فرض «متن» بودن آن صورت می‌گیرد و تنها راه ایدئولوژی‌زدایی از آن، شناخت سرشت گفتاری آن است».

راه حل کدام است؟

چهار معضل یاد شده گزیده‌ای است از متن مقاله از گفتار ابوزید که با حذف توضیحات آنها را عینا از متن نوشته نقل کردم. اما این گره‌ها چگونه گشوده می شوند؟ پاسخ وی در یک گزاره این است که باید برای قرآن «سرشت گفتاری» قایل شد نه «سرشت متنی». چرا که:

«دریافت سرشت گفتاری قرآن بدان معناست که قرآن مانند هر گفتاری دربردارنده‌ دیالوگ (گفت‌وگو)، جدال، نفی و پذیرش و گزینش و مانند آن است. قرآن سخنی شفاهی است نه متنی نوشتاری. آن را باید با ابزارهای تحلیل گفتار و سخن دریافت نه روش‌شناسی متن.

اگر قرآن را گفتار بدانیم دیگر تناقضی در آن نمی‌یابیم. فرض تناقض از آن روست که قرآن را مصحف می‌انگاریم؛ گویا کسی نشسته و کتابی نوشته است از آغاز تا پایان. اما اگر بدانیم که قرآن مجموعه گفتارهایی است که طی بیست و اندی سال در شرایط گوناگون بر زبان پیامبر جاری شده تناقضی دیگر در کار نخواهد بود؛ آنچه تناقض به چشم می‌آید از موقعیت‌های گوناگون بیان گفتارها برمی‌خیزد و نقص نمی‌تواند بود.

نصرحامد ابوزید می‌نویسد قرآن آوایی واحد نیست بلکه آواهایی چندگانه از آن به گوش می‌رسد».

این کل مدعاست که البته نظریه پرداز آن برای مدلل کردن مدعای خود به شرح و بسط و مستندات و نمونه هایی تمسک جسته که پس از این به برخی از آنها اشاره خواهد شد.

 

تأملی در مستندات نظریه گفتاری قرآن

حال باید دید که نظریه سرشت گفتاری قرآن به روایت ابوزید گره گشای چالش‌های دیرین قرآن شناسی و دانشهایی چون تفسیر و تأویل و فقه و کلام خواهد بود؟ آیا مدعیات ایشان به قدر کافی معقول و موجه است و مستندات عقلی و نقلی ایشان برای مدلل کردن مدعای اصلی کفایت می کنند و قانع کننده خواهند بود؟ آیا طبق دعوی جناب خلجی این نظریه بدیع واقعا زیر و زبر کننده است؟

چنین می نماید که نظریه ابوزید اولا چندان تازه نیست و حداقل کسی منکر گفتاری بودن آن نیست و ثانیا سرشت گفتاری با متن بودن مصحف معارض و مانعه الجمع نیست و ثالثا برای حل برخی چالش‌های سنتی و دیرین در قرآن شناسی و علوم قرآنی راه‌های دیگری نیز هست که تا کنون شماری از متفکران و به ویژه نواندیشان مسلمان معاصر از جمله خود ابوزید پیموده اند. در واقع در این نقدنوشته اشکالی بر سرشت گفتاری قرآن نیست بلکه ایراد و اشکال اساسی نفی متنیت قرآن است و به نظر می رسد که استدلا لهای ایشان در مورد نفی متنیت قرآن قانع کننده نیست و در واقع نمی توان سرشت گفتاری و سرشت متنی قرآن را قسیم هم دانست. از این پس می کوشم مدعیات خود را به کوتاهی گزارش و تبیین کنم.

 

الف- متن چیست و گفتار کدام است؟

گرچه متن مانند دیگر لغات و مفاهیم دارای معانی و مصادیق کثیری است اما «متن» مورد نظر در این مبحث اندیشه‌ای است که به صورت نوشتار و کتابت در آمده و افکار و ایده هایی در جایی (اوراق کاغذ و هر چیز مناسب دیگری) ثبت و ضبط شده باشد. این متن به لحاظ کمی حد و معین ندارد و از نظر محتوایی نیز بی‌حد و مرز است و شامل تمام موضوعات می شود. اما «گفتار» اصطلاحا عبارت است از طرح افکار و ایده‌ها در قالب الفاظ و انتقال معانی در شکل شفاهی و سخن گفتن مستقیم با مخاطبان. اگر این تعاریف و تمایزگذاری بین دو نوع طرح اندیشه و ایده درست باشد و مقبول، روشن است که تفاوت فقط در این است که اولی اندیشه را با نوشتن و کتابت در اوراقی ثبت و مقید می کند و دومی بدون بدون نگارش و کتابت صرفا با کلام شفاهی معانی و مفاهیم را به مخاطبان القا می کند و انتقال می دهد. اما گفتار می تواند پس از ایراد (به وسیله گوینده و یا دیگری) به صورت نوشتار نیز در آید و در قالب متن مکتوب تجسّد پیدا کند. چنان که هم اکنون روزانه میلیونها گفتار تبدیل به نوشتار می شود. در عین حال مسئله نظم و یا همزمانی و یا دیالوگی بودن و نبودن در گفتار و نوشتار نه شرط گفتار است و نه از شروط نوشتار و متن. باید افزود گاه اصطلاح گفتار برای نوشتار نیز به کار می رود. چنان که عنوان کتاب دکارت «گفتار در روش درست به کار بردن عقل» است و عنوان کتاب میشل فوکو «نظم گفتار».

 

ب- قرآن چگونه کتابی است؟

حال بر رسیم که قرآن موجود چگونه کتابی است؟ گفتار است و یا نوشتار؟ و یا هردو؟

روشن است که قرآن کتابی است که از آغاز بعثت نبی اسلام تا پایان آن (حدود بیست و سه سال) به تدریج نازل شده و از همان آغاز و یا پس از هجرت در مدینه با تصمیم و نظارت مستقیم پیامبر و به وسیله کاتبان مورد اعتماد وی به تدریج کتابت شده و در نهایت پس از او در زمان ابوبکر بین دو جلد (=مابین الدفتین) قرار گرفته و در زمان عثمان ویرایش شده و با تغییرات شکلی به صورت «مصحف امام» در آمده و چندی بعد (در اواسط قرن نخست هجری) از نظر اعجام و آوانگاری اصلاح شده است. این همه داستان نزول و کتابت و تدوین و ویرایش قرآن است که در منابع اسلامی آمده و عموم پژوهشگران در این گزارش توافق دارند. هر چند که در هرحال قرآن از جهاتی کتاب ویژه‌ای است. کتابی که ظاهرا «مؤلف» ندارد (البته اگر معنای لغوی «تألیف» را لحاظ کنیم بی‌تردید پیامبر مؤلف آن است). می دانم که در چکونگی تدوین و جمع قرآن اختلاف نظر کم نیست و از جمله موضوع تحریف قرآن (به زیاده و کم و یا لفظی و معنوی) از دیرباز مطرح بوده و از این رو پاسخ به «وثاقت» قرآن کار آسانی نیست، اما این نوع مسائل و مبهمات، نفیا و اثباتا، ربطی به موضوع مورد ادعا یعنی سرشت گفتاری و یا نوشتاری قرآن ندارد و لذا فعلا روی دعوی اصلی تاریخ جمع قرآن در زمان صحابه مترکز هستیم و بر اساس آن مدعای مدعی را بررسی می کنیم.

در هرحال طبق گزارش تاریخ و بر اساس مدعیات جناب ابوزید قرآن اول شفاهی و گفتاری بوده و بعدها کتابت شده و در نهایت جمع و تدوین شده است. پرسش اساسی این است که چه تعارضی بین گفتاری بودن اولیه و کتابت و متن شدن بعدی قرآن وجود دارد؟ چنان که ایشان به درستی بر آن انگشت تأکید می گذارد، قرآن گفتاری است که با حفظ ساختار گفتاری و حفظ فضای تاریخی و به اصطلاح «شأن نزول»های پاره‌های پراکنده قرآن (آیات)، به صورت کتاب واحد و متن واحد در آمده است. چرا چنین کتابی متن نیست؟ در طول تاریخ احتمالا میلیونها کتاب حاوی گفتارهای مختلف و گاه کاملا پراکنده و پریشان و بی‌ارتباط موضوعی در یک متن گردآمده و اکنون در اختیارند و می توان بدانها رجوع کرد.

گرچه برخی از دعاوی مطرح شده (مانند گردآوری قرآن در عصر صحابه و این که قرآن مصحف نبود) محل تأمل و تردید است[۱]، اما با تسامح می توان تأیید کرد ولی پرسش این است که چرا سرشت گفتاری قرآن با متنیت قرآن معارض است؟ هرچند کژی‌ها و سستی هایی در قواعد و متدولوژی تفسیرهای رایج و سنتی از قرآن وجود دارد اما این سستی و اشکالات برآمده از برخی اشکالات متدولوژیک و کاستی‌های دیگر است و ربطی به گفتاری بودن متن قرآن و یا نزول تدریجی آن در زمانهای مختلف و مکانهای گوناگون و دیالوگی بودن ساختار بیانی بخش هایی از قرآن ندارد. اصولا کسی موارد مورد اشاره را انکار نکرده تا ایشان در مقام اثبات و مدلل کردن آن بر آید.

 

ج- مدعاهای بی دلیل

 

با توجه به ملاحظات یاد شده اشکلات ابوزید را مرور کنیم و بسنجیم تا روشن شود از استحکام لازم بر خوردارند یا نه. به نظر می رسد که تمام گزاره هایی را که ایشان در مقام نفی متنیت قرآن آورده بی‌وجه است از این رو مدعاهای ایشان را مدعاهای بی‌دلیل می یابم.

ذیل عنوان «دشواری‌های متن انگاری قرآن» به چهار مورد از این موانع اشاره شد.

 

مورد اول این بود که: ««متن»انگاری قرآن، سلب زندگی و پویایی آن است و بدل کردنش به هویتی جامد، تغییرناپذیر و در نتیجه محصور در دیواره‌های ستبر تأویل‌هایی ثابت». روشن است که اولا، گرچه چنین گزاره‌ای درست است اما نباید مبالغه کرد چرا که در طول تاریخ با وجود متن انگاری قرآن تفاسیر پویا و زنده و خلاق و نو نیز از مصحف شریف کم نبوده است. ثانیا، سلب زندگی و پویایی قرآن، به عوامل مختلف بستگی دارد و احتمالا یکی از آنها بی‌توجهی و احیانا انکار سرشت گفتاری قرآن بوده است. در هرحال ربط مستقیم و تعیین کننده‌ای بین متن انگاری قرآن و گفتاری بودن قرآن ندارد.

 

مورد دوم: «همچنین، «متن»انگاری قرآن، آن را بازیچه‌ اغراض سیاسی قرار می‌دهد و هر فرقه‌ای آن را به معنایی برابر میل و سود خود تعبیر می‌کند». به جد نمی فهمم چرا متن انگاری قرآن این کتاب را بازیچه اغراض سیاسی قرار می دهد اما گفتاری دانستن آن نه؟ در هرحال مؤمنان چاره‌ای جز تفسیر و تأویل آیات قرآن ندارند، این کار چه قرآن چه متن باشد و چه گفتار، ناگزیر صورت می گیرد. زمانی که پای تفسیر و فهم به میان بیاید ناگزیر به مقتضای انسانی بودن کار پای اغراض سیاسی و فرقه گرای‌های ویرانگر و ضد معرفت نیز به میان کشیده می شود. قطعا امروز نواندیشان و مصلحان مخالف فرقه گرایی باید برای رفع و حداقل کاهش این سوء استفاده‌ها و آسیبها بکوشند اما دعوی سرشت گفتاری قرآن در برابر متن انگاری مصحف گرهی نمی گشاید. گرچه تأکید بر آن بر پویایی و خلاقیت‌های تازه تفاسیر دینی و قرآنی کمک می کند.

 

مورد سوم: «انگاشت «قرآن» به مثابه‌ «متن» این باور را مجال داد که «قرآن» می‌تواند مبنایی برای قانون‌گذاری و مشروعیت به احکامی همیشگی فارغ از زمان و مکان باشد. یعنی «متن»انگاری قرآن با بی‌اعتنایی به «تاریخمندی» آن قرین است». در این مورد نیز توضیحات پیشین صادق است. اصولا تمام نواندیشان مسلمان معاصر، از جمله زنده یاد ابوزید، متن قرآن را نه مبنای قانون گذاری می دانند (هر چند شریعت اسلامی در کشورهای مسلمان و در پارلمان‌های ملی می تواند یکی از منابع تقنین باشد) و نه اصولا قوانین اجتماعی شریعت را فراتاریخی و جزمی و انعطاف ناپذیر و بی‌ارتباط با زمان و مکان می شمارند. بنابراین با فرض متنیت قرآن نیز می توان قرآن را مبنای قانون گذاری ندانست. اما گزاره پسین سخن ایشان مبنی بر ارتباط جزم اندیشی در قوانین شریعت با تاریخمندی وحی و نبوت کاملا درست و معقول و مقبول است، اما هیچ ربط علّی با نفی متنیت قرآن و باور به سرشت گفتاری کتاب ندارد. فکر نمی کنم در میان نواندیشان مسلمان معاصر کسی باشد که قرآن را یک متن فراتاریخی و گسسته با زمان و مکان و فرهنگ و زبان عرب سده هفتم میلادی در حجاز بداند.[۲] سنتی‌ها نیز به تلویح و گاه به تصریخ تاریخمندی قرآن را قبول دارند. مگر این همه تأکید بر مفهوم و قاعده «اساب النزول» معنایی جز این دارد؟ به هر تقدیر این سخن ابوزید درست است که «قرآن رشته‌ای گفتارها بود که در سیاقی تاریخی پدیدآمد؛ سرشتی زنده داشت، گوینده‌ و مخاطبانی مشخص داشت و در بستر رویدادهایی خاص گفته می‌شد و به نیازهایی واقعی و انسانی پاسخ می‌داد». اما این بدان معنا نیست که متن انگاری قرآن مانع این نوع مواجهه با آن باشد؛ امروز نیز (البته با جمع شرایط و قواعد دقیق تفسیری و با لحاظ کردن تاریخمند بودن آیات الهی) می توان به طور نسبی متن صامت را به سخن آورد و از آموزه‌های و پیام هایی آن برای تعالی اخلاقی و انسانی و حتی اجتماعی امروز توشه‌ای اندوخت.

 

چهارمین مورد: «ایدئولوژیک کردن قرآن با فرض «متن» بودن آن صورت می‌گیرد و تنها راه ایدئولوژی‌زدایی از آن، شناخت سرشت گفتاری آن است». این مورد نیز مدعایی بی‌دلیل و ناموجه است. بگذریم که ابوزید نیز احتمالا تحت تأثیر فضایی ذهنی رایج، ایدئولوژی را به معنای منفی آن به کار برده، اما ایئولوژیک کردن قرآن و دین و شریعت، ربطی به سرشت گفتاری و یا متن انگاری قران ندارد؛ در هرحال وقتی پای تفسیر به میان بیاید، به مقتضای زمان و زمانه، لاجرم تفسیر ایدئولوژیک نیز نوعی از تفاسیر خواهد بود.

 

ابوزید در بخش توجیه جنبه‌های مثبت نظریه مختار خود نیز به گزاره‌های ایجابی اشاره کرده که فرازی از آنها را نقل کردم . اینک برخی اجزای آن را به تفکیک در ادامه این فصل می آورم:

 

مورد اول: «دریافت سرشت گفتاری قرآن بدان معناست که قرآن مانند هر گفتاری دربردارنده‌ دیالوگ (گفت‌وگو)، جدال، نفی و پذیرش و گزینش و مانند آن است. قرآن سخنی شفاهی است نه متنی نوشتاری. آن را باید با ابزارهای تحلیل گفتار و سخن دریافت نه روش‌شناسی متن». با توضیحات چه بسا مکرر پیشین گفتن ندارد که، ضمن درست بودن اصل مدعا در بخش نخست، نتیجه گیری در بخش دوم گفتار ایشان، نادرست و ناموجه است. قرآن هم شفاهی است و هم کتبی یعنی شفاهی بوده و بعد مکتوب شده و البته تمام سرشت و اقتضائات گفتاری خود را نیز حفظ کرده است اما این به معنای نفی متن بودن قرآن نیست. مانند هزاران و چه بسا میلیون‌ها گفتارهایی که مکتوب شده و اکنون در اختیار همگان است. وقتی گفتار شفاهی به صورت متن مدون و مستند شده، دیگر متن است و تابع تمام قوانین و قواعد تفسیر و تأویل و هر چیز دیگر. حتی اگر صرف گفتار را هم در نظر بگیریم و بخواهیم سخنان شفاهی سخنوری را تفسیر کنیم، چه می کنیم؟ مگر سخنان شفاهی تفسیر نمی شوند؟ اگر گفتار شفاهی نیز تفسیرپذیرند و در عمل نیز چنین است، بین سخن شفاهی و متن نوشتاری فرق فارقی وجود ندارد. شاید ابوزید در کتاب خود توضیح بیشتری در این باب داده و یا من تفاوت را در نمی یابم. برای تدقیق بیشتر فرض کنیم که من سخنان یک سخنران را مستقیم و یا از یک فایل صوتی و یا تصویری گوش می کنم و می بینم، چه می کنم و چگونه آن را تفسیر می کنم؟ تقریبا تمام قواعد تحلیل نوشتار را در مورد گفتارهای شفاهی هم به کار می برم. البته با لحاظ کردن برخی اقتضائات سخن شفاهی (مانند صدا و حرکات دست و چشم و . . .). اگر همین گفتار عینا و بی‌کم و کاست به کتابت در آمده باشد باز همین است. دیوان‌های شاعران نمونه خوبی برای این کار است. مثلا دیوان حافظ در طول نیم قرن سروده شده و بعدها به وسیله دیگران جمع و تدوین شده ولی با این همه حافظ شناسان و شارحان و مفسران ادبی همواره از منظرهای مختلف و با استفاده قواعد کم و بیش شناخته شده تفسیر و تأویل متون برای رازگشایی معنایی از ابیات و یا غزل‌ها تلاش می کنند. در شگفتم که ابوزید ادعا می کند به دلیل متن دانستن قرآن عالمان مسلمان به قواعدی چون عام خاص و مطلق و مقید و مجمل و مبین و ناسخ و منوسوخ و . . .متوسل شده اند و حال این که چنین نیست، جعل این قواعد برای اصل تفسیر و فهم روشمند است تا در حد امکان کلام درست تر درک و فهم شود و این ربطی به گفتاری و غیر گفتاری بودن قران ندارد. به ویژه اگر مجموعه گفتارهای شفاهی گوینده‌ای در طول بیست و سه سال تحت نظارت مستقیم خود او مکتوب شده باشد، کاملا یک متن است و باید با قواعد خاص و روشمندی معین و استوار تفسیر و فهم شود. ابوزید در پی نفی قواعد مطرح در منابع تفسیری و فقهی برای فهم روشمند قرآن، خود به عنوان نمونه برخی از آیات الاحکام قرآن را تفسیر می کند و مدعی است که بدون قواعدی چون ناسخ و منسوخ می توان فهم درست تری از این آیات داشت. در اینجا بررسی اجتهادات حضرت ایشان موضوعیت ندارد (گرچه غالبا مقبول می نماید) اما قابل ذکر است که اولا، ایشان به مصادیق ناسخ و منسوخ ایراد گرفته و این به معنای نفی اصل قاعده نیست (هر چند شماری از مفسران و فقیهان نیز اصولا به وجود ناسخ و منسوخ در قرآن باور ندارند) و ثانیا ایشان خود نیز از روشی برای برای اجتهاد معقول تری سود جسته و همین روش با متن انگاری قرآن نیز ممکن است. یعنی این گونه نیست که باور به آن قواعد با متن انگاری ملازمه دارد و در گفتاری دانستن قرآن کاربردی نداشته باشند. قابل تأمل این که خود ایشان نیز، حداقل یک مورد، از اصل قاعده و استثنا (=اصل و فرع) استفاده کرده است. در نهایت می توان تمام قواعد تفسیری و اصولی را رد کرد اما نمی توان برای فهم و تفسیر روشمند و کم و بیش اطمینان بخش قرآن موجود (با سرشت نوشتاری و یا گفتاری) از قواعد و معیارهایی روشن بی‌نیاز بود.

 

مورد دوم: «اگر قرآن را گفتار بدانیم دیگر تناقضی در آن نمی‌یابیم. فرض تناقض از آن روست که قرآن را مصحف می‌انگاریم؛ گویا کسی نشسته و کتابی نوشته است از آغاز تا پایان. اما اگر بدانیم که قرآن مجموعه گفتارهایی است که طی بیست و اندی سال در شرایط گوناگون بر زبان پیامبر جاری شده تناقضی دیگر در کار نخواهد بود؛ آنچه تناقض به چشم می‌آید از موقعیت‌های گوناگون بیان گفتارها برمی‌خیزد و نقص نمی‌تواند بود.

 

نصرحامد ابوزید می‌نویسد «قرآن آوایی واحد نیست بلکه آواهایی چندگانه از آن به گوش می‌رسد».

وجود تناقض و اختلاف و چند صدایی بودن هم می تواند در گفتار شفاهی باشد و هم در متن نوشتاری. هر چند در گفتارهای شفاهی ایراد شده در طول زمانی دراز و جمع آمده بعدی در یک مجموعه و در یک کتاب احتمال وجود اشتباه و تناقض بیشتر است. اما اصل مشکل در هر دو محتمل است. جای این پرسش هست که آیا ابوزید در قرآن موجود تناقضی نمی بینند و یا می بینند اما با باور به سرشت گفتاری خود و بر وفق نظریه مختارش پاسخی برای ان دارند؟ «تناقضی در کار نخواهد بود» یعنی چه؟ مثلا اگر کسی در یک نوشته سخنی نوشته باشد که با سخن دیگر او در همان نوشته متناقض باشد نامش تناقض است اما اگر شفاهی سخنی بگوید که با سخن دیگر وی متناقض باشد، تناقض خوانده نمی شود؟ در هر حال اگر مراد تناقض منطقی باشد که «هشت وحدت» در آن شرط است، فرقی بین تناقض در گفتار و نوشتار نیست.

چندآوایی بودن نیز در هر دو محتمل است و تا حدودی طبیعی. به ویژه در گفتارها و نوشتارهایی که با زبان ادبی و هنری و به ویژه اساطیری پدید آمده باشند، کژتابی فراوان است و تفسیرها وتأیل‌ها بسیار فراخ خواهد بود. بخش هایی از قرآن (بیشتر قصص و سوره‌های مکی) با همین زبان سخن گفته و اینها شفاهی باشد و یا کتبی و متن باشد و یا گفتار، فرقی نمی کند. فرض کنیم همین الان سوره‌های زلزال و تکویر و نجم را از زبان پیامبر می شنویم. کتابت و نوشتار آنها از منظر تفسیری چه تفاوتی ایجاد می کند؟ موضوعاتی چون گوینده و شنونده و موضوع خطاب و ضمائر در هر دو نوع سخن مطرح است و گریزناپذیر و در هرحال اگر تفاوت اندکی ایجاد کند چندان تعیین کننده نیست.

 

واپسین کلام

در هرحال امروز مجموعه‌ای داریم به نام قرآن، امروز با آن چه باید کرد؟ چگونه می توان از آن استفاده کرد؟ راهی جز تفسیر نداریم و تفسیر نیز قواعد خود را دارد و البته اگر به سرشت گفتاری قرآن عنایت بیشتر داشته باشیم و تاریخمندی مجموعه را جدی بگیریم، در فهم و تفسیر خلاقانه تر عمل خواهیم کرد و از شماری از معضلات خودساخته و غیر تاریخی موجود در میان مسلمانان و به طور خاص عالمان و مفسران سنتی قرآن رها خواهیم شد. چنان که زنده یاد ابوزید خود در آثار گرانسنگش و از جمله در همین مقاله فهم‌های تازه و خلاقانه و گره گشایی ارائه داده است که بی‌گمان برای مسلمانان امروز و آینده مفید خواهد بود. اما نظریه جدید ابوزید نه چندان تازه است و نه چندان زیر و زبر کننده و نه چندان گره گشا؛ گرچه توجه به آن مفید است و لازم.

 

پانوشت ها

 

[۱] . اسناد و دلایل تا حدودی قانع کننده‌ای در دست است که قرآن در زمان پیامبر کتابت و حتی جمع و تنظیم شده و در زمان ابوبکر اوراق پراکنده گردآوری شده و در یک مجموعه قرار داده شده و در زمان عثمان صرفا ویرایش نهایی شده و نسخه پیراسته تری فراهم آمده و بعدها البته اعراب و نقطه گذاری شده است. نیز دلایل نقلی و عقلی قانع کننده‌ای در اختیار است که نشان می دهد در قرآن ابوبکر و عثمان (و یا مصاحف پر شمار اصحاب از جمله علی بن ابی طالب) تحریفی (حداقل به زیاده) صورت نگرفته است. نیز باید گفت گزارش‌های داریم که عنوان «مصحف» برای قرآن در زمان پیامبر وجود داشته است. این یادداشت کوتاه صرفا برای این است که نشان دهم گزارش ابوزید از تاریخ قرآن کامل و تمام نیست و حتی می توان گفت نواقصی هم دارد. در واقع ابوزید به روایت مشهور (البته بیشتر در نزد اهل سنت و به تبع آنها شرق شناسان غربی) اعتماد کرده است.

[۲] . در همین زمینه مقاله‌ای از من تحت عنوان «تاریخمندی وحی و نبوت» در برخی رسانه‌ها از جمله سایت جرس و سایت شخصی‌ام منتشر شده است.

 

ناتوانی دستهای سیمانی؛ تأملی در احوال و اشعار فروغ فرخزاد

ناتوانی دستهای سیمانی؛ تأملی در احوال و اشعار فروغ فرخزاد

سروش دباغ

 در 15 سال گذشته، در کنار مطالعات و تأملات فلسفی، توفیق انس با شعر معاصر ایران را نیز داشته ام؛ هرچند بیشتر با سپهری مأنوس بوده ام، در کنار آن مطالعه اشعار فروغ فرخزاد را نیز از دست نگذاشته‌ام؛ به ویژه دلمشغولی به دو دفتر تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد هیچ‌گاه مرا رها نکرده است.

 

یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های اگزیستانسیل فروغ، توجه او به مسئله «مرگ» بود، پدیده ای که در زندگی هر فرد فقط یکبار رخ میدهد. تمرکز بر این مفهوم، در فهم شعر او از اهمیت خاصی برخوردار است، این که او در نگریستن به مقوله مرگ و در مصاف با آن چه احوال وجودی خاصی را تجربه کرده است. تولد فروغ در 1313، مقارن تولد برخی مشاهیر ایران در عرصه اندیشه و فرهنگ معاصر است، مانند احمد شاملو (1304)، سهراب سپهری (1307)، علی شریعتی (1312)، سید حسین نصر (1312)، داریوش شایگان (1313). ذکر این مثالها از آن جهت است که مرگ فروغ 45 سال پیش روی داده، اما نامش همچنان زنده است و به اشعارش پرداخته میشود؛ چنانکه خودش گفته است: «تنها صداست که می ماند». از ویژگیهای شخصیتهای بزرگ که عموما با تنشها و تلاطمهای روحی بسیار در زندگی خویش مواجه بودهاند[2]، این است که نام آنها بدون ذرهای تکلف و تصرف ــ بهرغم میل و علاقه عدهای ــ در اذهان ماندگار میشود. خلاقیت شاعرانه فروغ برغم عمر کوتاهش، در تولدی دیگر به اوج میرسد ــ چنانکه نام آن نیز بر آغازی دیگر دلالت می‌کند و به قول اخوان ثالث انتشار این دفتر، تولدی دیگر در شعر معاصر فارسی بود. ورود به استودیوی فیلم گلستان، تاثیر به‌سزایی بر او به جا گذاشت، چه در گذر از دوران نخست شاعری که با سرایش دفتر عصیان به پایان می‌رسد و چه در تجربه‌کردن فضاهای جدید در شعر و یافتن خویش و به تصویر کشیدن دغدغه‌های وجودی اصیلی که حول مفاهیم فنا، زوال و تنهایی سامان می‌یابد.[3] با اینهمه، فروغ است که آفرینندگی و خلاقیت را در شعر خود می‌ریزد و نام خویش را با سرایش این دو دفتر، در شعر فارسی جاودانه می‌کند؛ همانطور که نام سپهری با سرودن صدای پای آب، مسافر و حجم سبز در شعر معاصر ایران ماندگار شد. با گذشت 45 سال از مرگ فروغ، و حتی اگر 45 سال دیگر هم بگذرد، بهنظر میرسد هنوز بتوان درباره شعر و دغدغههای اگزیستانسیل او سخن گفت؛ هرچند به قول مارکوزه، تاریخ شرکت بیمه نیست و روشن نیست در آینده امور چگونه رقم خواهد خورد.

 

فروغ مجموعه‌ شعرهای خود را با اولین دفتر شعرش به نام اسیر در 1331 آغاز کرد، با دیوار و عصیان در فاصله 36 ـ 1335 ادامه داد و سرانجام با تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد به پایان برد، تا 1345 که مرگش فرا رسید، چنان که خود پیشتر از آن سخن گفته بود: «مرگ من روزی فرا خواهد رسید/ در بهاری روشن از امواج نور/ در زمستان غبارآلود و دور/ یا خزانی خالی از فریاد و شور». [4]

 

در پرداختن به امر متعالی و مواجهه با خداوند، میان مجموعه‌های اسیر و عصیان تفاوت بسیاری به چشم می‌خورد؛ همان‌طور که با جلوتر آمدن دفترها، عاشقانه‌های او نیز دگرگون می‌شوند. فریاد از غم هجران و شکایت از معشوق بی‌وفا در این شعرهای آغازین هم از فراز و نشیب زندگی او پرده بر می گیرد و هم عدم اطمینان و اضطراب خاطر او را به تصویر می کشد.

 

دو شعر «در برابر خدا» و «ای ستاره ها» از دفتر اسیر را در نظر آوریم: در اولی «بانگ پر از نیاز» درمانده‌ای از «تنگنای محبس تاریکی» و «منجلاب تیره این دنیا» به گوش می‌رسد که هنوز خدایش را «قادر بی‌همتا» خطاب می‌کند و با التماس از او می‌خواهد که «حجاب سیاهی را» از «گرد پیکر» او بشکافد، شاید که «اسرار آن خطای نخستین را» با دیدن «مایه گناه و تباهی » او بازگشاید. خدایی که قادر است «صفای نخستین» را بر کسی ببخشاید که از «جسم خویش خسته و بیزار» است و تمنای «جسم دیگر» دارد و امید آن دارد که «شوق گناه و نفس‌پرستی» از او رخت بربندد. او از خدای توانایی که «بنیان نهاده عالم هستی را» تقاضا می‌کند که به عصیان «بنده ناچیزی» علیه او رضایت ندهد. در برابر این شعر، که فروغ در آن به نجوا با خداوند می‌‌پردازد و با او از سر نیاز سخن می‌گوید، «عصیان بندگی» از دفتر عصیان قابل تامل است که متضمن طرح پرسش‌های فلسفی و الهیاتی عافیت‌سوز و گلهمندی از خداوند است. فروغ در شعر عاشقانه «ای ستارهها» که با شکایت از جفای یار همراه است، ستاره‌ها را جایگزین خداوند می‌کند و با آن‌ها سخن می‌گوید که بر فراز آسمان، «بر جهان نظاره‌گر» نشسته‌اند. او «در دل سکوت شب»، از زبان عاشق غمگینی سخن می‌گوید که «نامههای عاشقانه پاره» می‌کند و از مرگ «نشاط و نغمه و ترانه» در «نگاه» خود می‌پرسد. به گمانش می‌رسد که شاید «نهان» شدن ستارگان «به قلب آسمان» نیز نتیجه آگاهی آن‌ها از «دورویی و جفای ساکنان خاک» است. او با «پشت پا» زدن به «هرچه هست و نیست» بر خود لعنت می‌فرستد و با خود عهد می کند که زین پس در حق «عاشقان باوفا» هم «به جز جفا» نکند. اما در حرمان یار جفاکار، هنوز هم «مهر» او از دلش نمی‌رود و در غیبت معشوق و تمنای عشقی پایدار، از «ستاره‌ها» می‌پرسد: «پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟». چنانکه از فضای این شعر برمیآید، جفاکردن در حق «عاشقان باوفا» رواست. گله و شکوه عاشقانه سوزناک در دیگر اشعار دفتر اسیر هم دیده میشود؛ نمونههای بیشتری از این دفتر میتوان مثال زد که در این مقال نمیگنجد.[5]

 

از دفتر اسیر بگذریم و به دفتر دیوار بپردازیم. انتشار شعر «گناه» در این دفتر، برای فروغ مشکلات عدیده‌ای به بار آورد و حساسیت‌های فراوانی را برانگیخت؛ چنان که مجبور شد با ترک خانه پدری، برای چند صباحی نزد دوستش طوسی حائری زندگی کند. تأمل در مفهوم گناه و نقد زهدفروشی و ریا و به جان خریدن ملامت دیگران و در بند نام نیک خویش نبودن در دفتر دیوار به تصویر کشیده شده؛[6] همچنین انس با دیوان حافظ و وام کردن برخی مفاهیم حافظی نظیر زهد ریایی، خرقه پوش و جامه تقوی در برخی از اشعار این دفتر، قابل تأمل است:

«در دل چگونه یاد تو می‌میرد/ یاد تو یاد عشق نخستین است/ یاد تو آن خزان دل انگیزیست/ کاو را هزار جلوه رنگین است/ بگذار زاهدان سیه دامن/ رسوای کوی و انجمنم خوانند/ نام مرا به ننگ بیالایند/ اینان که آفریده شیطانند/ اما من آن شکوفه اندوهم/ کز شاخه‌های یاد تو می‌رویم/ شبها ترا به‌گوشه تنهایی/ در یاد آشنای تو می‌جویم»[7]

 

فروغ می داند که «ره به ساحل لطف» خدا نبرده، چرا که «چون زاهدان سیه‌کار خرقه‌پوش»، «پنهان ز دیدگان خدا» می نخورده است. در عین حال، او که « جامه تقوی» دریده، از اینکه « شیخ شبی در میان جمع» در بهشت را بر او بسته غمی ندارد و از شنیدن « طعنه زاهد» باکی به خود راه نمی دهد و ترجیح می دهد که پیشانی او « ز داغ گناهی سیه شود» تا اینکه « ز داغ مهر نماز از سر ریا» ، جبین پینه بسته ای داشته باشد.[8]

 

از دیوار هم بگذریم و به دفتر عصیان بپرداریم. شعر «عصیان بندگی» نخستین شعر این دفتر است. چنان که آمد، فروغ در این شعر، برخلاف شعر «در برابر خدا»، از سر عصیانگری و شورش به منزلۀ یک زن متجدد ایرانی در برابر خداوند به مجادله برمیخیزد و از مقولاتی فلسفی مثل جبر و اختیار و مسأله شرور در این عالم سخن میگوید. این سنخ اشعار را در دفتر اسیر نمیبینیم. دفتر عصیان، همانطور که از نام آن برمیآید، عصیانگری شاعر را به روشنی به تصویر میکشد. چنان که می‌دانیم، آشنایی با زیستجهان هر شاعر، به فهم بهتر شعر او کمک میکند. مثلاً در پرداختن به شاعر کلاسیکی مانند مولانا، درنظرداشتن تجربۀ زیسته و کوچ اجباری او از بلخ به قونیه بر اثر حملۀ مغول، و این امر که بهطور کلی اشعار او در چه شرایطی سروده شده، به دریافت بهتر شعر او کمک میکند. برخی گفتهاند غربتی که در ابیات آغازین مثنوی دیده میشود، غربت فیزیکی و مکانی است؛ او از دیار مألوف و کاشانۀ خویش بیرون رانده شده و خاطرات کودکی را پشت سر نهاده است. فروغ هم از این قاعده مستثنی نیست؛ وی فرزند چهارم خانواده بود و با پدر نظامی خود در پیچیده بود. در نامه‌ای به پدرش می نویسد که شما مرا درست نشناختی، کاش مرا به اندازه دیگر فرزندانت دوست داشته باشی، من چه کنم که واجد قریحه شاعری‌ام و شعر گفتن، گریبان مرا رها نمی‌کند و به حال خود نمی‌گذارد؟ این سخنان از عصیانگری و نوعی ابراز شخصیت در برابر پدری پرده بر می‌گیرد که نظام سخت و آهنینی را بر خانه حکمفرما کرده بود. فروغ در خاطراتش میگوید با اینکه ما امکانات مالی کافی داشتیم، در خانه پتوهای زبر و خشن به ما داده میشد تا از نظم و دیسیپلینی معین تبعیت کنیم.[9] البته، مراد این نیست که علت اصلی و یا تنها علت سرایش اشعار فروغ، تربیت دوران طفولیت اوست؛ اما قطعا این عصیانگری در پیشینۀ تربیتی او ریشه دارد. وی شاعر اصیلی است و تجربههای خویشتن را بر آفتاب افکنده و نکاتی را بر زبان آورده که کمتر کسی حتی جرات میکند در خلوت به آن فکر کند، یا حتی اگر این امور در ذهنش خلجان کند، کمتر شهامتِ درمیان گذاردن آن را با دیگران دارد. شاید در میان معاصران در کویریات علی شریعتی بتوان نظیر این سنخ سخنان را یافت؛ مثلا جایی شریعتی میگوید دوبار میخواستم در کوهسنگی خودکشی کنم. با این که او روشنفکر دینی و فردی مذهبی است، اما در کویریات کاملا از کسوت یک مصلح اجتماعی بیرون آمده و دغدغههای اگزیستانسیل خود را که ناظر به سرشت سوگناک هستی است، پیش چشم دیگران قرار میدهد.

 

فروغ در شعر « عصیان بندگی» از « پرسشی مرموز» و « دردی بی آرام و هستی سوز» سخن به میان می آورد و « راز سرگردانی روح عاصی» خود را سراغ می‌گیرد و بانگ برمی‌آورد: « روزگاری پیکری بر پیکری پیچید» و « من به دنیا آمدم، بی آنکه خود خواهم» . و از خدا می‌پرسد: « کی رهایم کردهای، تا با دوچشم باز» برای خویش قالبی را برگزینم و «بر هر که خواهم نام مادر» نهم. در ادامه می‌گوید: «عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم/ چیستم من؟ از کجا آغاز مییابم؟/ ... از کدامین آسمان راز میتابم؟». پس از این، فروغ دوباره به سروقت خدا می رود و در نجوایی کنایه‌آمیز با او می‌گوید: تو که خود «این شیطان ملعون» را آفریدی و «عاصیاش کردی و او را سوی ما راندی» و از «شعله»ای «دیوی» ساختی و «در راه بنشاندی» که «تا دنیا» به جاست «با سرانگشتان شومش آتش افروزد» و ادامه می دهد:«سالها ما آدمک‌ها بندگان تو/ با هزاران نغمۀ ساز تو رقصیدیم/ عاقبت هم زآتش خشم تو میسوزیم/ معنی عدل! ترا هم خوب فهمیدیم».

 

همین فقراتِ شعر «عصیان بندگی» به روشنی دغدغهها و مسائلی را که در ذهن فروغ خلجان می‌کرده به تصویر می‌کشد. پرسش از مسئله اختیار در این شعر پررنگ است؛ این که آیا اساسا ما اختیاری در به دنیا آمدنمان داشتهایم یا نه؟ چقدر در این که شدهایم دخالت داشته و صاحب اختیار بوده‌ایم؟ آیا قصۀ زندگی ما، از قبل بهطور کامل نوشته شده و همه چیز آن مشخص و معین است؛ یا موجوداتی هستیم واجد اراده که نقش خود را بر صحیفه هستی میزنیم؟ در این میان، دخالت و شأن و نقشآفرینی شیطان در عالم، و ثواب وعقاب اخروی هم مطرح و به پرسش گرفته میشود.[10] از دیرباز عارفان از شیطان سخن گفتهاند؛ اما نه به سبک و سیاق فروغ. برخی از عرفا بر این باورند که نباید شیطان را سرزنش کرد؛ زیرا او هم از مخلوقات خداوند است و نقشی را که به او محول شده ایفا میکند. قصۀ «معاویه و شیطان» در دفتر دوم مثنوی و دیالوگهای عمیق و رندانه آن، از این حیث سخت تأملبرانگیز است. داستان به اختصار از این قرار است که روزی شیطان میآید تا معاویه را برای گزاردن نماز صبح بیدار کند؛ معاویه بهعنوان خلیفۀ مسلمانان تعجب میکند که چرا شیطان باید او را برای نماز بیدار کند!؟ در نهایت شیطان به او میگوید هر کسی را در این عالم بهر کاری ساختهاند و به او هم گفتهاند که آدمیان را اغوا کند، چنانکه معاویه نیز خلیفه مسلمین است و به کار خویش مشغول؛ قوام دنیا هم به قوام بازیگران و کنشگرانی است که هر یک نقش خود را بازی میکنند و چند صباحی در این دنیا میزیند و سپس صحنه را ترک میگویند و نباید ایشان را ملامت کرد. البته مولانا در انتهای داستان نتیجه میگیرد که شیطان معاویه را بیدار میکند تا حسرت قضاشدن نماز را از او بگیرد؛ در عینحال آن پرسشهای عافیتسوز به هنرمندی در قالب گفت‌وگوهای داستان گنجانده شده است.[11] در سنت عرفان اسلامی، احمد غزالی ،عین القضات همدانی، سنایی و برخی دیگر از عرفا هم به تبیین شأن و منزلت شیطان در نظام خلقت پرداختهاند. سخنان فروغ البته از لون دیگری است و بیشتر در مقام گلهکردن از خداوند است و به چالش کشیدن فلسفۀ خلقت شیطان و درانداختن پرسشهای سهمگینی که گریبان او را رها نمیکند.

 

این دوران در کارنامه فروغ، دوران گذار از تلاطمهای وجودی عظیم با محوریت پرسش‌های الهیاتی و دینی به فضایی زمینی‌تر است که در آن پرسش از مرگ و زندگی و نسبت میان آن‌ها برای فروغ پررنگ و برجسته می‌شود. احساس گناهی که در دفاتر نخست گریبان او را رها نمی‌کند[12]، جای خود را به پرسش از مانایی و زوال و بقای انسان بر روی این کره خاکی می‌دهد و بسامد مفاهیمی نظیر «خدا» و «گناه» در اشعار این دوره به حداقل می رسد. در تولدی دیگر چند نکتۀ قابل تأمل به چشم میخورد: یکی سنخ اشعار عاشقانه است که در قیاس با اشعار دفترهای اسیر و دیوار، بیشتر بوی شیرینی و ابتهاج میدهد؛ این دوران مقارن با آغاز آشنایی فروغ با ابراهیم گلستان است و ورود او به استودیوی فیلم گلستان و دنیای فیلمسازی و مونتاژ فیلم مستند آتش و ساختن فیلم مستند و ماندگار خانه سیاه است و اهدای جایزه به این فیلم‌ها در جشنوارههای خارجی. دوم این که فروغ که نگاهی شاعرانه به هستی دارد، در دوران دوم شاعری، بر خلاف دوران نخست شعر خود، به موضوعاتِ انسانی مشترک میان زن و مرد می‌پردازد و از تصویر کردن دغدغه‌های زنی که تابوهای خانوادگی و اجتماعی را شکسته، عبور می‌کند و درمی‌گذرد. سوم این که او تصریح میکند روی خاک ایستاده و بوی زوال و فنا و سردی را با تمام وجود استشمام می‌کند؛ هر چند بهنظر میرسد دغدغهها و تمناهای معنوی از وجود فروغ رخت برنبسته، اما از تلاطمها و زیر و زِبَر شدنهای عمیق الاهیاتیِ پیشین هم خبری نیست.[13] شعر «هدیه»، از اشعار عاشقانه درخشان این دفتر است :

«من از نهایت شب حرف میزنم/ من از نهایت تاریکی/ و از نهایت شب حرف میزنم/ اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار/ و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم».

 

تصویر نگریستن به « ازدحام کوچه خوشبخت» از دریچه‌ای در نهایت تاریکی، بدیع و دل‌انگیز است. در عین حال، «هدیه»، یادآور شعر «ورق روشن وقت» سپهری است که تقابل میان «شب» و «برخورد انگشتان با اوج» را به تصویر کشیده است:«پشت شیشه تا بخواهی شب/ در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج/ در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد»[14]

 

از نکات قابل تأمل در دفتر تولدی دیگر، تاکید بر زمینی و اینجایی و اکنونیبودن و غوطهخوردن در جهان پیرامون است؛ زوال و ناپایداری و تنهایی و سردی جهان پیرامون از مقومات تجربه‌های شخصی فروغ در این دوران است.[15] او در این دوره، به نحو اغلبی از فرم پیشین اشعار خود فاصله می‌گیرد و به ‌جای سرودن دو بیتی‌ پیوسته، فرم دیگری از شاعری را تجربه می‌کند؛ شعری که به نثر نزدیک است و موسیقی و وزن آن از قالب‌های متعارف و شناخته شده تبعیت نمی‌کند.[16]

 

فروغ در حسرت «روزهای سالمِ سرشار» و «آسمان پر از پولک» و «شاخساران پر از گیلاسی» است که از میان رخت بربسته‌اند؛ روزهایی پر از «جذبه و حیرت» و «خواب و بیداری»؛ روزهایی که «هر سایه رازی داشت» و اکنون «در ازدحام پرهیاهوی خیابان‌های بی بازگشت» گم شده‌اند.[17] او «اکنون زنی تنهاست» که «عشق غمناکش با بیم زوال» آمیخته و چون در دوست خود می‌نگرد، «مثل اینست که از پنجره‌ای» تک‌درختش را، «سرشار از برگ/ در تب زرد خزان» می‌بیند، گویی به تصویری «روی جریان‌های مغشوش آب روان» می‌نگرد. و با پرسشی از دوست، تمنای فراموشی دارد: «تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا/ می‌گشاید در/ برهوت آگاهی؟/ بگذار/ که فراموش کنم».[18]

 

فروغ در شعر «روی خاک»، دیگر در آرزوی آن نیست که «یک ستاره در سراب آسمان» شود یا همچون « روح برگزیدگان،هم‌نشین خامش فرشتگان» گردد و به سمت ساحت قدسی گشوده باشد. او آشکارا میگوید که « جز طنین یک ترانه» نیست و بیش از آن را جست وجو نمی‌کند و با این گفته جاودانگی را انکار میکند. در شعر « پرنده مردنی است» در دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، همین سخن به گونهای دیگر تصویر میشود: «پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است». رفتهرفته تأکید بر مقوله یاد و خاطره در نگاه فروغ پررنگتر میشود، این که از آنچه اتفاق افتاده، جز خاطرهای بر جای نمیماند.

 

فضای شعر «آیه‌های زمینی» در این دفتر، تلخ و سرد و تکان‌دهنده است. فروغ از فرا رسیدن روزگاری پرده بر می‌گیرد که «خورشید سرد» شده و «برکت از زمین‌ها» رفته و «در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا» آمده و « خون بوی بنگ و افیون» می‌دهد و «زن‌های باردار نوزادهای بی سر» می‌زایند و « فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده‌ای» دارد و «کبوتر غمگین» ایمان از قلب‌ها گریخته است. بخش پایانی این شعر، از اخگرها و بارقههای امیدی حکایت میکند که در ذهن و ضمیر فروغ همچنان میدرخشد: شاید بتوان از «سوی این شب منفور»، «نقبی به سوی نور» زد و«به پاکی آواز آبها» ایمان آورد. شاید بتوان روزگاری بهتر از این ایام تلخ و فسرده را تجربه کرد. تعابیر انتهایی شعر «تولدی دیگر» نیز متضمن همین معناست:

«دستهایم را در باغچه میکارم/ سبز خواهم شد، میدانم میدانم میدانم/ و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم/ تخم خواهند گذاشت/ ... هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد/ من/ پری کوچک غمگینی را / میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد/ و دلش را در یک نیلبک چوبین/ مینوازد آرام، آرام/ پری کوچک غمگینی/ که شب از یک بوسه میمیرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد».

 

سخن از تولدی دیگر در میان است؛ تولدی که متضمن پوست انداختن و کاشتن دستها در باغچه و تخم گذاشتن پرستوها و سبزشدن و سفرکردن حجمی در خط زمان و صیدکردن مروارید در دریا و سحرگاهان به دنیا آمدن و امیدوار بودن است. شعر «کسی که مثل هیچکس نیست»، در دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد نیز، کم و بیش فضای امیدوارانه و آرزومندانهای دارد و در آن از منجی آخر الزمانی سخن به میان می آید که « اسمش آنچنانکه مادر/ در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند/ یا قاضی القضات است» و « می تواند/ تمام حرفهای سخت کتاب سوم را/ با چشم های بسته بخواند». اگر بخواهیم فروغ را با برخی از شخصیتهای داستانی معاصر مقایسه کنیم، میتوانیم او را در قصه «قدیس مانوئل نیکوکار شهید»، نوشته اونامونو بیابیم. در این قصه، شخصیتی به نام قدیس مانوئل، مسیحیان را غسل تعمید میدهد، بدون این که به خدا و آموزههای مسیحیت ایمان داشته باشد؛ اما در دل، حسرت زیستن در ساحت قدسی را میخورد. همچنین میتوان او را با شخصیت ژان در رمان ژان باروا مقایسه کرد؛ ژان کسی است که زمانی مسیحی بوده و بعدها، در سنین جوانی، باورهای دینی پیشین را ترک میگوید؛ اما در اواخر عمر، مقوله زیستن در ساحت قدسی گریبان او را میگیرد و دغدغه‌های معنوی دوباره در ضمیر او زنده میشود. وقتی به دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد میرسیم، این دغدغه های معنوی کمرنگ میشود و یأس و تلخی و بیهودگی در ذهن و ضمیر فروغ برجسته میشود. فروغ در گفت‌وگویی با فرجالله صبا که به مناسبت ساختن فیلم خانه سیاه است صورت گرفته، از برخی احوال خویش که بعدا آن را هنگام سرایش دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد به تصویر میکشد، پرده برمیگیرد:

«این فیلمی است از زندگی جذامیها و در عینحال از خود زندگی، نمونهای از زندگی عمومی. این تصویری است از هر اجتماع دربسته و محصور. تصویری است از عاطل بودن، منزوی بودن، بیهوده بودن. حتی آدمهای سالم نیز ممکن است در اجتماع به ظاهر سالم بیرون از جذامخانه، همین خصوصیات روحی را داشته باشند. جوانی که توی خیابان بیهدف راه میرود، با آن جذامی که توی فیلم، کنار دیوار مدام راه میرود، فرقی ندارد.»[19]

 

همچنین او در بخشی از مصاحبه‌ای می‌گوید:

«شعر برای من مثل رفیقی است که وقتی به او می رسم می‌توانم راحت با او درد دل کنم. یک جفتی است که کاملم می‌کند، راضیم می‌کند، بی آن که آزارم بدهد... شعر برای من مثل پنجره‌ای است که هر وقت به طرفش می‌روم خودبه‌خود باز می‌شود. من آنجا می‌نشینم، نگاه می‌کنم، آواز می‌خوانم، داد می‌زنم، گریه می‌کنم، با عکس درخت‌ها قاطی می‌شوم... آدم وقتی شعر می‌گوید، می‌تواند بگوید: من هم هستم، یا من هم بودم»[20]

 

با توجه به رابطه صمیمی فروغ با شعر؛ شعری که به‌سان جفتی است که کاملش می کند و پای درد دلش می‌نشیند، و احوالش را به زلالی در آن به تصویر می‌کشد؛ میتوان دریافت که او در چه فضایی به دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد پای نهاده و شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را سروده است :

«و این منم/ زنی تنها/ در آستانۀ فصلی سرد/ در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین/ و یأس ساده و غمناک آسمان/ و ناتوانی این دستهای سیمانی».

 

فروغ در این شعر از ناتوانی دستهای سیمانی سخن میگوید؛ ناتوانی و عجزی که در جهان راززدایی شده کنونی بر او مستولی شده و وضعیت اگزیستانسیل جدیدی را برای او رقم زده و زوال و یأس را در او نهادینه کرده است. در شعر «پرنده مردنیست»، در همین دفتر، فروغ از مرگی یاد میکند که فقط در خاطره ها جاریست؛ یادی که از دیگری بر جای میماند و دیگر هیچ. او از چراغهای تاریک رابطه سخن میگوید و فضایی سرد و فسرده و تلخی را ترسیم میکند که در آن کسی او را به خورشید معرفی نخواهد کرد و به میهمانی گنجشکها نخواهد برد:

«دلم گرفته است/ دلم گرفته است / به ایوان میروم و انگشتانم را /بر پوست کشیده ی شب میکشم/ چراغهای رابطه تاریکند/ چراغهای رابطه تاریکند/ کسی مرا به آفتاب /معرفی نخواهد کرد/ کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد/ پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنیست».

 

با مرور تطور احوال و اشعار فروغ در دفترهای گوناگون شعرش، اکنون خوب است به مواجهۀ او با پدیدۀ مرگ بپردازیم؛ مواجهه ای که در دوران شاعرانگی فروغ، تجلیهای گوناگونی داشته است. در شعر «بعدها» در دفتر عصیان، فروغ تصویری شاعرانه از مرگ بهدست داده و کالبد بیجان خود را به تصویر کشیده؛ مرگی که « در زمستانی غبارآلود و دور» و «با خزانی خالی از فریاد و شور»، در « روز پوچی هم چو روزان دگر»، یکی از این «تلخ و شیرین روزها» فرا خواهد رسید. مرگی که با دیدگانی «همچو دالان‌های تار» و گونه‌هایی «همچو مرمرهای سرد» و قلبی که در «زیر خاک» می‌پوسد درمی‌رسد و خاک، این «پیکر سرد» را در خود خواهد فشرد. فروغ در انتهای این شعر، زوال و گمنامی گور خود را به تصویر کشیده، از باد و بارانی سخن میگوید که روزی سنگ قبر وی را خواهند شست و اثری از او در قبرستان برجای نخواهند گذاشت؛ گویی با محو شدن سنگ قبر، دیگر اثری از او برجای نخواهد ماند:

«بعدها نام مرا باران و باد/ نرم میشویند از رخسار سنگ/ گور من گمنام میماند به راه/ فارغ از افسانههای نام و ننگ».

 

قصه مرگ گریبان فروغ را رها نمیکند؛ او در دفتر تولدی دیگر در اشعار «در آبهای سبز تابستان» و «دیدار در شب» نیز به این مقوله میاندیشد؛ در اینجا از تنهایی، فنا، بیهودگی، سردی، زوال و هرزگیای سخن میرود که با در رسیدن مرگ محقق میشود. او که «تنهاتر از یک برگ» است، «در آبهای سبز تابستان»، «تا سرزمین مرگ» و «ساحل غم‌های پاییزی» آرام می‌راند و در «سایه‌ای خود را رها» می‌کند و «شب‌ها که تنها» است، با «رعشه‌های روح» خود سر می‌کند و چنین می‌انگارد که «بر زمینی هرزه» روییده و باریده و «هیچ را در راه‌ها» دیده است.[21] شب صفتی و وحشت از فنای خویشتن در ضمیر فروغ موج می‌زند، گویی مرگ را قبل از رخدادش تجربه کرده است :

« من هیچگاه پس از مرگم/ جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم/ ...افسوس/ من مرده ام/ و شب هنوز هم/ گوئی ادامه همان شب بیهوده ست/...سرد است/ و بادها خطوط مرا قطع می کنند/ آیا در این دیار کسی هست که هنوز/ از آشنا شدن/ با چهره فنا شده خویش/ وحشت نداشته باشد؟».[22]

 

به نظر می‌رسد فروغ از«هیچی» سخن می‌گوید که با نیستی و زوال و از بین رفتن و سقط شدن پهلو میزند. چنانکه میدانیم، سپهری و فروغ با یکدیگر دوست بودند و در یک دوره میزیستند و شعر می‌سرودند. سپهری هم از «هیچ» و «هیچستان» سخن گفته؛ اما مفهوم «هیچ» در شعر او متضمن معنای کاملا متفاوتی است. «هیچستان» برای سهراب، رفتن به پسِ پشتِ دار کثرت است و به پرواز در آمدن به سمت بیسو و پا در وادی بیکران نهادن و حیرت محض را نصیب بردن:

«پشت هیچستانم/ پشت هیچستان جاییاست/... آدم اینجا تنها است/ و در این تنهایی، سایۀ نارونی تا ابدیت جاریست».[23]

«و من مسافرم، ای بادهای همواره!/ مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید/ مرا به کودکی شور آبها برسانید/ .../ و اتفاق وجود مرا کنار درخت/ بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک/ ...مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید/ حضور «هیچ» ملایم را/ به من نشان بدهید».[24]

 

تأملات فروغ درباره مفهوم مرگ را میتوان در شعر «پرنده مردنی ست» در دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد هم دید که پیشتر از آن سخن رفت. بخشهایی از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» در همین دفتر، ناظر به مواجهۀ نیست انگارانه با مرگ است:

«در کوچه باد میآید/ این ابتدای ویرانیست/ آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد/.../ ما مثل مرده های هزاران‌هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه/ خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد/ من سردم است/ من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد».

 

«باد» برای فرخزاد هراسناک است و تداعی کننده مرگ و ویرانی و سرمای استخوانسوز؛ بادی که در شب «با برگ درختان میعادی دارد» و با وزیدن آن، فروغ صدای «وزش ظلمت» را می‌شنود و به نومیدی خود یقین می‌آورد و «دلهره ویرانی» در وجود او لانه می‌کند؛[25] حال آنکه وزش باد نزد سپهری، امری دلانگیز است و یادآور سبکباری و سبکبالی و امر بیکران. «مخاطب تنهای بادهای جهان» شدن برایش سپهری امر مبارکیست؛ باد برای او تداعیکننده «سمت خیال دوست» است، برای فروغ اما، یادآور آغاز فصل سرد است.[26]

 

به نظر می آید آن کورسوی امیدی که در تولدی دیگر برجسته است، رفته رفته در ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از میان رخت برمیبندد و شاعر تنها به یادی بسنده میکند که در خاطره ها میماند؛ همین و نه بیشتر. در مقایسه با فروغ، مرگ برای سهراب، پایان کبوتر نیست:

«و نترسیم از مرگ/ مرگ پایان کبوتر نیست/... مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد/ مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید/ ...مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است/مرگ گاهی ریحان می چیند/... گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد/ و همه میدانیم/ ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است/ در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا میشنویم».[27]

 

سپهری از رستاخیزی که در آموزه های دینی وعده داده شده، چندان سخنی به میان نمیآورد؛ اما به نحوی به ادامه زندگی باور دارد. در مقالۀ «حجم زندگی در مرگ» که ناظر به تلقی سپهری از مقولۀ «مرگ» است، این نکته تبیین شده[28]؛ چنان که از عنوان مقاله برمیآید سپهری از پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ سخن میگوید. در نگاه سپهری ،مرگ، پدیده غریب و موحشی نیست: «زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق»[29]. برای سهراب، مرگ بخشی از زندگی است و قصه صرفاً به یادی که در خاطرهها میماند، خلاصه نمیشود. «هیچستان» نزد سپهری، مرتبهای از مراتب هستی است، او به تفاریق در هشت کتاب از آن سخن به میان آورده است.

 

به نظر میرسد تمناهای معنوی فروغ در آثارش، روز به روز کمتر میشود. اگر فروغِ تولدی دیگر، قدیس مانوئلی است که میخواهد دست خود را در باغچه بکارد تا سبز شود، در ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد دستهایش چنان سیمانی میشود که از سبز شدن و رستن ناتوان است.

پس از مرگ فروغ، سپهری شعر «دوست» را در سوگ فروغ سرود:

«به شکل خلوت خود بود/ ...و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود/ و او به سبک درخت/ میان عافیت نور منتشر میشد/ .../ و بارها دیدیم/ که با چقدر سبد/ برای چیدن یک خوشه بشارت رفت/ ولی نشد/ که روبه روی وضوح کبوتران بنشیند/ و رفت تا لب هیچ/ و پشت حوصلۀ نورها دراز کشید/ و هیچ فکر نکرد/ که ما میان پریشانی تلفظ درها/ برای خوردن یک سیب/ چقدر تنها ماندیم».[30]

 

سپهری در این شعر، از مرگی یاد میکند که تا لب «هیچ» می‌رود و با نور همعنان است و «پشت حوصله نورها» دراز می‌کشد. ضمناً به نکته دیگری هم اشاره میکند: «ولی نشد که روبه روی وضوح کبوتران بنشیند». نشد که فروغ طمأنینه و سِلم و آرامش را فرا چنگ آورد؛ با اینکه تمناهای معنوی در او موج میزد، از تجربههای کبوترانه در این جهان راززداییشده، نصیب چندانی نبرد.

 

در این مجال، کوشیدم با استشهاد به دفاتر گوناگون شعر فروغ، تطور دراحوال باطنی او را تبیین کنم. میتوان چنین نتیجه گرفت که فروغ، تلاطمهای وجودی و زیر و زبرشدنهای بسیاری را تجربه کرده؛ در اسیر و دیوار دلمشغول مقوله گناه است و بدان می‌اندیشد و ملامت دیگران را به جان می‌خرد و از این امر هراسی به خود راه نمی‌دهد. در عصیان، خدا را به چالش میکشد و پارهای مجادلات کلامی را طرح میکند. وقتی به تولدی دیگر میرسیم، فروغ پوست میاندازد و مسئله‌ها و دغدغه‌های او زمینی‌تر می‌شود و به مسائل و دغدغه‌های اصیل انسانی با محوریت بر روی قصه مرگ و زندگی می‌اندیشد؛ و چنین می‌انگارد که بر روی خاک ایستاده و همنشین فرشتگان شدن را آرزو نمی‌کند و فنا و زوال و تنهایی در زندگی این جهانی را به عیان تجربه می‌کند و از آن پرده برمی‌گیرد. به دفتر انتهایی که میرسیم، دغدغههای معنوی فروغ کمرنگتر میشود و دستهایی که او روزی امید داشت در خاک بکارد تا سبز شوند، بدل به دستهای ناتوان سیمانی میشود؛ گویی تنها به یاد و خاطرهای از آنچه سپری شده بسنده میکند و زوال و نیستی را میبیند. مواجهه فروغ با پدیدۀ مرگ هم از تطور احوال او مستثنی نیست. وی در جایی از منظر کسی که از بیرون به جسم خود نگاه میکند، در اندیشه مرگ است و تنهایی یک کالبد بیجان را به تصویر میکشد؛ در جای دیگری از جاودانه نبودن و دلخوش بودن به طنینی از جاودانگی سخن میگوید و نهایتا از مرگی یاد میکند که در خاطره ها میماند؛ تنها خاطره ای که از پرواز بر جای میماند.

 

 

پرسش و پاسخ

س: فریدون (برادر فروغ) چه تاثیری بر او داشت؟ آیا فرم شعر فروغ شبیه سپهری است؟

ج ـ فروغ فرزند چهارم خانواده و پوران بزرگترین خواهرش بود؛ میتوان حدس زد که همه اعضاء خانواده تحت تاثیر فروغ بودهاند. به گمانم تاثیر فروغ بر فریدون قابل ملاحظه است. نامه‌هایی که میان آنها رد و بدل شده، همچینین مطالبی که فریدون فرخزاد پس از مرگ خواهرش فروغ در نوشته‌ها و مصاحبه‌های خود آورده، از این حیث رهگشاست. فروغ زندگی متلاطمی داشت، از احوال غریب وجودی و ازدواجی ناموفق تا رابطه پرتنش با پدرش که در نامه‌ها و گفتگوها و خاطرات فروغ یافتنی است؛ همچنین می توان احوال فروغ را در نوشته‌های پوران و فریدون فرخزاد رصد کرد.[31] به‌علاوه، پارهای دغدغه های اجتماعی هم در او موج میزد. برخی گفتهاند که اشاره او، به دو دستی که از بین رفت - در شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» - به یک مبارز سیاسیست که فروغ میشناخته و در آن ایام کشته شده است. شعر « عروسک کوکی» در دفتر تولدی دیگر نیز طنین اجتماعی و سیاسی دارد.

جالب است در میان شعرای نامدار معاصر، یعنی نیما، اخوان، شاملو، فروغ و سپهری؛ سپهری و فروغ، به لحاظ فرم شعری به یکدیگر نزدیکترند؛ اشعار هر دو مشحون از تصویر است. مثلاً بخشی از شعر «تولدی دیگر» که در آن از زندگی صحبت میرود، یادآور بخش‌هایی از کتاب صدای پای آب سپهری است:

«زندگی شاید/ یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد/ زندگی شاید/ ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد/ زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد/ ...یا عبور گیج رهگذری باشد/ که کلاه از سر برمی دارد/ و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید «صبح بخیر».

به نظر میآید این تعابیر از لحاظ شکل، تداعیکننده بخشهایی از صدای پای آب سپهری است. همچنین شعر «وهم سبز» در دفتر تولدی دیگر که نام آن یادآور نام کتاب حجم سبز سپهری است. علاوه بر این، در شعر « پرنده فقط یک پرنده بود» فروغ می گوید: « پرنده روی هوا/ و بر فراز چراغ های خطر/ در ارتفاع بی خبری می پرید/ و لحظه های آبی را/ دیوانه وار تجربه میکرد». اشاره به « لحظه های آبی»، تداعی کننده دلبستگی سپهری به رنگ آبی است؛ چنانکه در صدای پای آب می گوید:« و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است»؛ همچنین در مسافر می گوید: « و فکر کن که چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد»[32]

 

 

ـ س: چطور است که یک زن ایرانی با توجه به شرایط زمان خود، تا این اندازه در اشعار عاشقانه بی پروا بوده است؟

ج ـ راجع به علل این موضوع، میتوان به لحاظ جامعه شناختی، روانشناختی، فرهنگی و دینی بحث کرد. همانطور که میدانید تا همین امروز هم فروغ در میان جامعۀ دینی ما پذیرفته نشده و کسانی نحوه زیست و ایده‌های او را به رسمیت نمیشناسند. در دهۀ 40 که این شعرها سروده شده، جامعه بسی سنتیتر از امروز بوده؛ به همین علت عدۀ زیادی اشعار او را برنتافتند؛ در عین حال اهمیت و شأن فرهنگی و اجتماعی افراد، قضاوتیست که به مرور شکل میگیرد و هویت جمعی و جاری دارد و بستگی به پسند و ناپسند شخصی عمرو و زید ندارد :

هین بگو که ناطقه جو میکند

تا به قـرنی بعـد ما آبـی رسـد

کسی که جو میکند و آبی در آن روان کند؛ آب، راه خود را به رغم تلخیها و سختیها پیدا میکند. ممکن است کسی در دوران خود با ملاکهای متعارف چندان کامیاب نباشد، اما پس از مرگش، اهمیتش دیده و شناخته شود. در دوران معاصر مرحوم بازرگان در صدر انقلاب که از اسلام دموکراتیک سخن میگفت؛ قابل ذکر است. عموم فعالان سیاسی آن دوران، چه مذهبی و چه غیرمذهبی، سخنان او را برنتافتند و به درشتی و تندی با او مواجه شدند؛ اما پس از وفاتش، قدر کارش دانسته شد. در عالم فلسفه هم میتوان فیلسوفانی را سراغ گرفت که در زمان حیات خود قدر ندیدند و بر صدر ننشستند. مثال مشهورش فرگه است که در اوایل قرن بیستم میزیست و ایده های مهمی مطرح کرد؛ اما او وقتی بلند آوازه شد که از دنیا رفته بود. کتاب تولدی دیگر فروغ در زمان حیات او به چاپ سه‌هزار نسخه رسید و این نشان از آن دارد که به رغم فشارهای موجود، کسانی پذیرای اشعار او شدند. راز ماندگاری کسانی چون فروغ در رنجی است که برای خلق آثار خود میبرند. تصور می‌کنم، عموم انسانهای بزرگ به سبب دست وپنجه نرمکردن با کشمکشهای وجودی، به خلق آثار ماندگار نائل میآیند. بهعنوان مثال کتاب کویر شریعتی هم، چنین نقش و شانی دارد که در دهه چهل، یعنی سال 48 نوشته شده است. چه دیندار باشید، چه نباشید، چه شریعتی را دوست بدارید و چه نه؛ کویر اثری ماندگار است. من با قرائت شریعتی از اسلام همدلی چندانی ندارم، اما بارها به کسانی که هیچ هنری در او نمیبینند، گفته ام که انتشار همین یک اثر برای ماندگاری شریعتی کافی است. وقتی این کتاب منتشر شد؛ عده ای آنرا جدی نگرفتند، اما اهمیتش بعدها مشخص شد. فروغ نیز، به رغم مخالفتها، همان موقع هم قدر دید و بر صدر نشست:

پری رو تاب مستوری ندارد

در ار بندی ز روزن سر برآرد

کار اصیل، خواه ناخواه، راه خود را باز میکند. البته در مورد فروغ، مؤلفه دیگری هم که باعث جذابیت بیشتر او میشود، زن بودن و نگاه زنانه و شاعرانه اوست که وی را از بقیه ممتاز میکند. اگر سیمین بهبهانی و پروین اعتصامی را از شاعران معاصر استثنا کنیم، عموم شاعران بزرگ ما مرد بودهاند و فروغ از این حیث به نوعی خط ‌‌شکن محسوب میشود؛ آن هم خط‌ شکنیای توام با جسارت و طرح نکات تأملبرانگیز و خلاف آمد عادت. در این که آیا کسی امروزه میتواند راه وی را ادامه دهد یا نه، باید تامل بیشتری کرد. اگر شما امروزه به دینیشدن حکومت نگاه میکنید، در عینحال باید خاطرتان باشد که در همین جامعه، با حکومتی سکولار در دوران پیش از انقلاب، احمد کسروی کشته میشود و از کسی بانگی برنمیخیزد؛ تروری که حکومت وقت پشت سر آن نبود؛ در آن ایام فضایی علیه کسروی به وجود آمده بود که قتل او را کم و بیش توجیه می‌کرد. چنین اموری آن موقع اتفاق میافتاد؛ اما از سویی دیگر، امروزه برخی تحولات رخ داده که آن موقع قابل تصور نبود، نظیر نقش اجتماعی پررنگ زنان در دانشگاه و صنعت و محافل ادبی و فرهنگی در دوران کنونی.

مایلم اینجا نکته ای درباره دغدغه های اگزیستانسیل فروغ بگویم. چنان که درمییابم، در دوران معاصر میتوان چند نوع ایمانورزی را از یکدیگر تفکیک کرد و بازشناخت: ایمانورزی شورمندانه، ایمانورزی از سر طمانینه و ایمانورزی آرزومندانه. در سنت ما، عارفی مثل مولانا و در سنت مغرب زمین فیلسوفی چون کییرکگور، نمادهایی از ایمانورزی شورمندانه اند؛ همان که سپهری میگفت: «و آن وقت من مثل ایمانی از تابش «استوا» گرم/ تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید»[33]. این ایمانورزی گرم است و در آن، سالک طریق، شورمندانه به سروقت امر بیکران میرود. نوع دوم، ایمانورزی از سر طمانینه است که در آن، شخص مؤمن، نظیر امواج آرامی که در بستر دریا جاریاند، از آرامش و سلم و صفا و طمأنینۀ درونی برخوردار است. تلقی ویتگنشتاین، فیلسوف معاصر اتریشی، از مقوله ایمان، که در کتاب فرهنگ و ارزش با پیشکشیدن مفهوم «حکمت سرد»[34] به دست داده شده، چنین مؤلفه‌هایی دارد. نوع سوم، ایمانورزی آرزومندانه است که شخص دغدغۀ زیستن در عالم قدسی را دارد و حسرت ایمانی در او موج میزند؛ هرچند شخص مؤمن ،در معنای متعارف باورمند نیست. به نظرم فروغ، خصوصاً در تولدی دیگر یکی از نمونه‌های این نوع ایمانورزی است.[35] شاملو میگفت: «آه ای یقین گمشده ای ماهی گریز/ در برکههای آینه لغزیده تو به تو/ من آبگیر صافی ام اینک به سرّ عشق/ از برکه های آئینه راهی به من بجو» . در این تلقی، ایمان، گمشده ای است که شخص از پی احراز آن به  هر سویی روان میشود؛ اما آنرا به راحتی فراچنگ نمیآورد؛ از اینرو حسرتِ زیستن در ساحت قدسی گریبان او را رها نمیکند. در مقالهای با عنوان «میباش چنین زیر و زِبَر» که متضمن تأملی است در کویریات علی شریعتی، تلاش کردهام تا نشان دهم شریعتی هم، به گواهی آثاری چون هبوط در کویر و گفتوگوهای تنهایی، میان پُر و خالی دیدن عالم در نوسان بوده است.[36]

 

س- فروغ را میتوان از لحاظ شیفتگی مردان به وی با رابعه عدویه، عارفه به نام مقایسه کرد. از این منظر زنانی که عصیان میکنند جذابیتی دوچندان مییابند، هر چند به نظر میرسد فروغ به هیچوجه دغدغه های معنوی ندارد.

ج- البته فروغ احتیاجی ندارد که کسی ردای قدسی و یا شرعی بودن بر قامتش بدوزد؛ اما میتوان نشان داد که در برخی از اشعار او دغدغه های معنوی وجود دارد. با عنایت ویژه‌ای، تعبیر دغدغه را به کار میبرم. در سخنانم، برای تقریب به ذهن، فروغ را با قدیس مانوئل قیاس کردم. مانوئل به آموزههای مسیحی باور چندانی نداشت، اما مسیحیان را غسل تعمید میداد. به نظر میآید همانطور که در شعر «در آستانه» شاملو، دغدغههای معنوی به چشم میخورد، پارهای از این دغدغه های ایمانی در اشعار فروغ؛ خصوصا در دفتر تولدی دیگر هم به چشم میخورد. در مورد مقایسه با رابعه باید تامل بیشتری کرد، برخی از اشعار فروغ با شطحیات برخی از عرفا قرابتی دارد؛ اما چنان که تاکید کردم زمانی که به دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد میرسیم، این دغدغهها کم و بیش فروکش و رنگ و بوی دیگری پیدا میکند.

 

 

س- زندگی کوتاه او مجال نداد که با حالت تعادل و سخن نهایی فروغ مواجه شویم و سلسله گفته های وی در بارۀ اتفاقاتی است که در لحظه برایش رخ داده، از جمله علاقه او به ابراهیم گلستان.

ج- البته ما سخن نهایی هیچکس را در دست نداریم. اما باید گفت که فروغ دوران پختگی عمر را نگذراند، و ناگزیر تنها با توجه به آثار برجای مانده از او میتوان سخن گفت و داوری کرد. آخرین دفتر شعر او از پختگی بیشتری برخوردار است. به مثابه «شرطی خلاف واقع»[37]، می توان گفت اگر فروغ عمر بیشتری مییافت و زندگی بلندتری داشت، به پختگی بیشتری در صورت و محتوای شعر خود میرسید.

 

 

س- به نظر من فروغ میان نیهیلیسم مثبت و منفی در نوسان بوده و علت جذابیت آثارش هم به عصیانگری او بر میگردد. می شود او را از این حیث با سپهری مقایسه کنید؟

ج- نمیدانم دقیقا چه معنایی را از نیهیلیسم مثبت و منفی مراد میکنید. در مورد نیهلیسم و پوچی[38] در ادبیات اگزیستانسیالیستی زیاد سخن گفته شده است. اگزیستانسیالیستی نظیر سارتر، در عین اینکه تعیّن و تقرّری برای ارزشهای اخلاقی در جهان پیرامون قائل نیست و عالم را عاری از ساحت قدسی انگاشته و تجربه کرده، اما از «محکوم بودن انسان به آزادی» سخن میگوید و در عین انکار وجود ساحت قدسی، زندگی مملو از مسئولیت اخلاقی را توصیه میکند. با نگاه به دفاتر نخست فروغ؛ نمیتوان گفت که او عالم را عاری از ساحت قدسی و به کلی خالی از معنا تجربه کرده است. شاید گفتۀ شما به دفتر آخر او نزدیکتر باشد. جهان سپهری آرامتر و روشنتر است، فروغ در مصاحبه ای راجع به او میگوید که وی از شرق اندوه به این طرف، به زبان شاعرانه خود رسیده است؛ به نظرم تشخیص درستی است. اگر مرگ رنگ را ببینید فضایی کاملا تلخ و فسرده دارد و ردپای نیما و توللی در کتاب موج میزند. در زندگی خوابها و آوار آفتاب، او تحت تاثیر تقابل میان گفتمان شرق و غرب است و ایده های بودیستی مثل «رنج» در اشعار او دیده میشود. اما با رسیدن به شرق اندوه و صدای پای آب، به نظر میرسد که او به نگاه ویژه خود به جهان رسیده و بر همین نهج و سیاق تا انتها پیش میرود. میتوان چنین نتیجه گرفت که فضای ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، برخلاف دفاتر پیشین، تلخ و فسرده است و چراغهای رابطه در آن تاریکاند و بویی از تمناهای معنوی در آن چندان به مشام نمیرسد؛ شاید فضای این دفتر، در کل اشعار فروغ، با آنچه شما از نیهیلیسم مراد میکنید، نسبت بیشتری داشته باشد.

*متن بازبینی و بازنویسی شده سخنرانی در نشست های دانشگاه واترلو کانادا

 

ارجاعات

 

----------------------------------------------------------

[1] . در نهایی شدن این مقاله از پیشنهادات و ملاحظات دوستانم عرفان ثابتی، سحرناز سماعی نژاد، ناهید توسلی و مهرانه رضایی فر بهره برده ام. از ایشان سپاسگزارم.

[2] . چنانکه پوران فرخزاد آورده، فروغ سه بار خودکشی نافرجام داشته؛ علاوه بر این، برخی از اوقات احوال غریبی داشته، بی تاب می شده، چیزی نمی خورده، در را به روی خود می بسته و روزها از منزل خارج نمی شده و در احوال شخصی خویش غوطه می خورده و شعر می سروده است. برای آشنایی بیشتر با زندگی فروغ، نگاه کنید به : مهستی شاهرخی،" فروغ در باغ خاطره ها"، کسی که مثل هیچکس نیست، گردآوری پوران فرخزاد، تهران، کاروان، 1381، صص 38-13.

[3] . اهمیت مقولاتی چون « فنا» و « تنهایی» در دوره دوم شاعری فروغ در این کتاب به نیکی بسط داده شده است : محمود نیکبخت، ازگمشدگی تا رهایی، اصفهان، مشعل، 1372.

[4] . دفتر عصیان، شعر « بعدها». تمام اشعار فروغ در این مقاله از کتاب فروغ فرخزاد، مجموعه اشعار فروغ، آلمان، 1368، انتشارات نوید برگرفته شده است.

[5] . نمونه های دیگر این سنخ اشعار در دفتر اسیر، عبارتند از: «وداع»، «گریز و درد» ، «گمگشته» و «خسته».

[6] . دراین باب در جلسات دوازده و سیزده " کارگاه شعر سهراب سپهری و فروغ فرخزاد" به تفصیل سخن گفته ام. برای شنیدن آنها، به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.begin.soroushdabagh.com/lecture_f.htm

[7] . دفتر دیوار، «شکوفه اندوه».

[8] . همان، «پاسخ».

[9] . سیروس طاهباز، "خاطرات سفر به ایتالیا"، زندگی و هنر فروغ فرخزاد زنی تنها، تهران، زریاب، 1376، صص 131-75.

[10] . فروغ در هنگام سرایش این دفتر عنایتی به قصه آفرینش در متون ادیان ابراهیمی، خصوصا عهد عتیق و عهد جدید داشته و پرداختن به مفهوم شیطان و منزلت او در کارگاه هستی در شعرهای سه گانه عصیان در دفتر عصیان متأثر از این تأملات و مطالعات و دغدغه‌های وجودی او بوده است. برای بسط بیشتر این مقوله در اشعار فروغ، نگاه کنید به مقاله خواندنی: حورا یاوری، " فروغ فرخزاد"، کسی که مثل هیچ کس نیست، گردآوری پوران فرخزاد،، تهران، کاروان، 1381، صص 303-277.

[11]. برای بسط نکات نغز عرفانی این داستان، نگاه کنید به: عبدالکریم سروش، قمار عاشقانه، «داستان معاویه و ابلیس»، تهران، صراط، 1384، صص 78-142.

[12] . شعر « دیو شب» در دفتر اسیر، به خوبی درگیری فروغ با مقوله گناه را تصویر می کند

[13] . فعالیت‌های سینمایی فروغ فرخزاد و آشنایی او با ابراهیم گلستان و فعالیت در استودیو فیلم گلستان، در اثر ذیل توضیح شده است: پرویز جاهد، نوشتن با دوربین: رو در رو با ابراهیم گلستان، تهران، اختران، 1384، صص44-15 و 161-149

[14] . سهراب سپهری، حجم سبز، شعر « ورق روشن وقت» .

[15] . در عین حال، برخی از اشعار دفتر تولدی دیگر فضای روشنی دارند، اما در مجموع، بسامد اشعار تلخ و سیاه در این دفتر بیشتر است. « فتح باغ»، «پرنده فقط یک پرنده بود» و « به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد» از اشعار امیدوارانه این دفترند.

[16] . شعرهای «آن روزها»، «گذران»، « بر او ببخشایید»، « وهم سبز»، «روی خاک» و «آیههای زمینی»، زوال‌اندیشی و زمینی بودن جهان فروغ را به نیکی تصویر می‌کنند.

[17] . دفتر تولدی دیگر، شعر « آن روزها».

[18] . همان، شعر « گذران»

[19] . نقل از: ضیاء موحد، "فروغ فرخزاد در رفتار با تصویر"، شعر و شناخت، تهران، مروارید، صفحه 135.

[20] . سیروس طاهباز، زندگی و هنر فروغ فرخزاد زنی تنها، تهران، زریاب، 1376، صفحه 36.

[21] . دفتر تولدی دیگر، شعر « در آبهای سبز تابستان».

[22] . همان، شعر « دیدار در شب».

[23] . سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر حجم سبز، شعر « واحه ای در لحظه».

[24] . همان، دفتر مسافر.

[25] . دفتر تولدی دیگر، شعر « باد ما را خواهد برد». شعر « در غروبی ابدی» در همین دفتر نیز تصویر دلهره آوری از باد بدست می دهد.

[26] . برای آشنایی بیشتر با مفهوم «باد» و دلالتهای عرفانی آن در هشت‌کتاب سپهری، نگاه کنید به: سروش دباغ، «مخاطب تنهای بادهای جهان»، شهروند، تهران، تابستان 90، اکنون در: در سپهر سپهری، در دست انتشار؛ همو، «سمت خیال دوست»، سایت جرس، شهریور 1391.

[27] . سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر صدای پای آب.

[28] . سروش دباغ، " حجم زندگی در مرگ"، فصلنامه بخارا، زمستان 1390، اکنون در در سپهر سپهری، در دست انتشار.

[29] . سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر صدای پای آب.

[30] . همان، دفتر حجم سبز، شعر «دوست».

[31] . نگاه کنید به : جاودانه زیستن، در اوج ماندن، به کوشش بهروز جلالی، تهران، مروارید، 1372، فصل‌های اول و سوم.

[32] . اهمیت و دلالتهای عرفانی رنگ آبی و نسبت آن با مفاهیمی چون «آب» و «باران» را در مقاله « فلسفه لاجوردی سپهری» به بحث گذاشته ام. نگاه کنید به :

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/211.pdf

[33] سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر حجم سبز، شعر « به باغ هم سفران»

[34] . cold wisdom

[35] . برای آشنایی بیشتر با تلقی‌های گوناگون مفهوم« ایمان» به روایت نگارنده، نگاه کنید به : سروش دباغ، " پاکی آواز آبها: تأملی در اصناف ایمان ورزی"، آسمان، مهرماه 1391 .

[36] نگاه کنید به:

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/169.pdf

[37] . counter-factual

[38] . absurdity

مبانی تغییر احکام!

مبانی تغییر احکام!

از یک سو مسلمانان بر این باورند که احکام قرآن جادوانه، ثابت و لایتغیرند، و ازسوی دیگر باور دارند که تحول و تکامل نیز وجود دارد . تاکنون تلاش های بسیاری شده تا نقش زمان و مکان در احکام و به عبارت بهتر جایگاه زمان در متن دین روشن شود. آقای مصطفی حسینی طباطبایی در این مقاله مختصر تلاش کرده اند تا پاسخی برای روح یابی و یا دینامیزم احکام در بستر زمان ارایه دهند؛ باشد تا تلاش ها در این راستا فزاینده شود.

ما در دورانی زندگی می کنیم که با روزگاران گذشته تفاوت بسیار و نیز اشتراک فراوان دارد. برای آن که به این تفاوت ها توجه کنیم و همچنین وجه اشتراک حیات اجتماعی خود را با ادوار پیشین بسنجیم لازم است به تفاوت عنصر زبان و همانندی آن طی زمان بنگریم و ملاحظه کنیم که چه اختلاف و همسانی در واژگان و تعبیرات لفظی با گذشتگان داریم، زیرا انسان آنچه را که در طبیعت می یابد یا خود می سازد ناگزیر نامگذاری می کند و آنها را به زبان می آورد، از این رو زبان ملاک مطمینی برای شناخت و سنجش تفاوت ها و مشابهت های تاریخی به شمار می آید.

 

برخی گمان کرده اند که انسان جدید به کلی دگرگون شده و به لحاظ اندیشه و زندگی هیچ وجه اشتراکی با مردمِ مثلاً چهارده قرن پیش ندارد و از این رو باید قوانین زندگی او، با آداب و سنت های اسلافش کاملاً متفاوت باشد! اما این بینش، افراطی است، زیرا اگر چنان بود که آنان می پندارند، در آن صورت ما زبان گذشتگان را (مانند خطوط میخی) نمی فهمیدیم و از آرا و افکار پدران و همکیشان خود ابداً آگاه نمی شدیم و اخلاق و عادات خوب و بد آنها را تحسین و تقبیح نمی کردیم و به طور کلی قضاوت تاریخی نسبت به گذشته نداشتیم.

 

پژوهش در عنصر زبان به انسان معاصر می فهماند که در درک محیط بیرونی، احوال درونی و روابط اجتماعی، اشتراکات فراوانی با مردم گذشته دارد. درضمن واژه های نو و اصطلاحات و تعبیرات تازه و نامگذاری های جدید که در فرهنگ قدیم پیشینه ای ندارند، تمایز اجتماعی آدمی را از گذشتگان نشان می دهند.

 

چیزی که اوضاع دنیای کنونی را با احوال مردم دیرینه بسیار متفاوت می نماید، تکامل ابزار زندگی است که خود حکایت از شناخت عمیق تر انسان معاصر از طبیعت و نیروهای آن می کند. آری، صورت زندگی بشر بیشتر به علت تغییر ابزارها، دگرگون شده، ولی جوهرزندگانی، یعنی روابط اصلی حیات اجتماعی انسان کمتر از رنگ ظاهری آن دستخوش تحول می شود، از این رو ما از خواندن مقاله ها و اشعار پیشینیان همچنان لذت می بریم (یعنی با آنها اشتراک احساسات داریم) و از قرایت کتاب های مقدسه و اندرزهای حکما بهره می گیریم و قراردادهای اجتماعی همسانی در تشکیل خانواده و در معاملات عرفی و رسوم ملی و جز اینها با گذشتگان داریم. با توجه به آنچه گفته شد برخی از نوپردازان مسلمان که پیشنهاد می کنند جز احکام عبادیِ محض، همه قوانین اجتماعی اسلام را باید دگرگون ساخت! راه افراط و تندروی را می پیمایند و در برابر ایشان، کسانی که توهم می کنند هیچ تغییری در احکام دینی روا نیست، به تفریط گراییده اند.

 

از دیدگاه اسلامی، تغییر احکام خدا ـ بدون دلیل شرعی ـ به نوعی به ادعای خدایی کردن بازمی گردد! یعنی مدعیان این کار در حقیقت ادعای شرکت با خدا در مقام تشریع را دارند! درحالی که خداوند هیچ کس را در حکم خود شریک نساخته است. چنان که در نص قرآن می خوانیم: ولا یُشرک فی حکمه احداً (کهف:26)، خدا در حکم خود هیچ کس را شریک نمی کند ، حتی پیامبر بزرگوار اسلام(ص) نیز حق نداشته احکام الهی را از نزد خود تغییر دهد به دلیل آن که قرآن می فرماید: قل ما یکون لی ان ابدله من تلقاء نفسی (یونس:15)، بگو من حق ندارم که قرآن را از پیش خود تبدیل کنم. اگر اعتبار احکام اسلام (از عقود و ایقاعات و سیاسات و جز اینها) موقت و مدت دار بود، لازم می آمد خود شارع به آن تصریح فرماید، ولی چنین چیزی در مدارک شرع به هیچ وجه دیده نمی شود. ازسوی دیگر، عدم تغییر حکم با دگرگونی اوضاع اجتماعی نمی سازد و مشکلات فراوانی در جامعه به بار می آورد و رویدادهای تازه از نظر شرعی بی پاسخ می مانند و از دیانت بوی کهنگی به مشام می رسد! پس راه سومی را باید جست که مفتوح بودن باب اجتهاد و یافتن مبانی تغییر احکام در متن شریعت، آن راه را به ما نشان می دهند.

 

در جهان تسنن (برعکس تشیع) باب اجتهاد را مسدود دانسته اند، ولی این حکم چنان که مقریزی در کتاب خُطط آورده، در قرن هفتم هجری رواج یافته است و پیش از آن، فقه اهل سنت به چهار فقیه (مالک، ابوحنیفه، شافعی و احمدبن حنبل) محدود نبود. مورخ مشهور ابن فوطی تصریح کرده که رسمیت مذاهب چهارگانه سنی در سال 631 هجری قمری در بغداد رخ داد و پیش از قرن هفتم آرا و مذاهب دیگری مانند مذهب طبری و داود اصفهانی و ابن حزم و دیگران در میان سنی ها رواج داشت و افراد متعددی ادعای اجتهاد مطلق داشتند و باب اجتهاد را مفتوح می شمردند. در عصر جدید نیز علمایی از اهل سنت مانند شیخ محمد عبده، سیدمحمد رشیدرضا، شیخ محمود شلتوت، طاهربن عاشور (مفتی تونس)، عبدالوهاب خلاف، محمد ابوزهره و برخی دیگر راه تقلید را نسپرده و اهل اجتهاد در دین بودند، چنان که علمای بزرگ شیعه (چه زیدی و چه امامی) از قدیم به بازبودن باب اجتهاد عقیده داشتند.

 

مبانی تغییر احکام نیز در کتاب های قواعد فقه آمده و در کتاب و سنت زمینه ای مطمین و روشن دارد، مثلاً فقها گفته اند: حکم و موضوعش با یکدیگر پیوند دارند به گونه ای که تغییر و موضوع، موجب رفع حکم و تغییر آن می شود. چنان که شراب اگر برسد که تبدیل شود، رفع حرمت از آشامیدنش خواهد شد. تمدن جدید، پاره ای از موضوعات قدیمی را متحول ساخته که باید مصادق آنها را شناخت و از جمود در حکم بیرون رفت. فتوای بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران درباره عدم حرمت بازی شطرنج در عصر ما بر همین مبنا استوار بود. به نظر ایشان شطرنج در گذشته از انواع میسر یا قمار به شمار می آمد، ولی امروز در عداد انواع ورزش ها در آمده و فدراسیون ورزشی دارد، یعنی از صورت قمار بیرون رفته است، بنابر رأی پاره ای از فقها موضوع مُثله و تشریح طبی نیز از همین مقوله به شمار می آید.

 

مبنای دیگر، مربوط به علل احکام است، یعنی هر حکمی تابع علت خود بوده و به منزله معلول آن به شمار می آید و با رفع علت، معلول نیز مرتفع خواهد شد. البته در کشف علل احکام باید دقت کافی به خرج داد و از سطحی نگری فراتر رفت و از آثار شرع در این باره کمک گرفت، مثلاً حرمت تمثال سازی و تصویرگری ـ که در زمان ما فن یادشده نقش فعال و فراگیری در جهان دارد ـ دشواری های بسیاری برای جامعه اسلامی پدید می آورد، اما در رجوع به قرآن کریم ملاحظه می شود که از یک سو با تمثال ها برخورد منفی شده و ازسوی دیگر برخورد مثبت صورت گرفته است! ابراهیم خلیل (ع) چون می بیند که گروهی به اعتکاف و پرستش مجسمه ها مشغول شده اند، به رسم اعتراض به آنها می گوید: ما هذه التماثیل التی انتم لها عاکفون (انبیا: 152)، این تمثال ها چیست که شما پرستشگر آنها هستید؟! ولی سلیمان پیامبر(ع) که از نسل ابراهیم و پیرو راه او بود، دستور می داد تا هنرمندانی برای وی تمثال ها بسازند!

 

در قرآن مجید آمده: یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل (سبأ:13)، برای او هر چه می خواست از محراب ها و تمثال ها می ساختند. دقت در دو آیه شریفه و مقایسه آن دو با یکدیگر به روشنی نشان می دهد که چون مجسمه ها مورد پرستش واقع می شدند، این عمل تقبیح می شد، ولی هنگامی که در کنار محراب عبادت خدا قرار می گرفتند (و مثلاً کسی را در حال نماز به نمایش می گذاشتند) ساختن آنها ممنوع نبود، بنابراین تمثال سازی قبح ذاتی ندارد و با نیت افراد سازنده و شکل کاربردی تمثال مربوط می شود و حتی گاهی کاری پسندیده و مفید به شمار می آید چنان که مسیح(ع) آن را مقدمه ای برای معجزه شگفت آور خود قرار داده بود و می گفت: انی اُخلُق لکم من الطین کهییه الطیر فانفخ فیه فیکون طیراً باذن الله (آل عمران:49)، من از گل برای شما همچون شکل پرنده می سازم، سپس در آن می دمم، آن گاه به فرمان خدا پرنده حقیقی می شود. پس چون علت حرمت تمثال سازی (که پرستش مجسمه هاست) رفع شود، معلول که حکم تحریم باشد نیز مرتفع خواهد شد و ما مجبور نیستیم از صنعت تصویرگری در دنیای جدید عقب نشینی کنیم.

 

از مبانی دیگر برای تغییر حکم، یکی اضرار به غیر است که مالکیت را محدود و گاهی سلب می کند، چنان که در شأن صدور قاعده مشهور لاضرر آمده و می تواند مصادیق متعدد داشته باشد و فقها در رساله ها درباره آن نوشته اند و دیگر قاعده لاحرج است که مستندات صریح قرآنی مانند: ما جعل علیکم فی الدین من حَرَج (حج: 78) دارد و احکام طاقت فرسا و دشوار را تغییر می دهد و در مباحثی مانند طهارت یا نجاست اهل کتاب، ادله طهارت را تقویت می کند، زیرا حکم به نجاست در دنیای کنونی، مایه عسر و حرج می شود و بویژه در مغرب زمین قابل اجرا نیست.

 

قاعده دیگر درء است که بنابر آثار موثق، رسول اکرم(ص) فرمودند: اِدرؤوا الحدود بالشبهات، یعنی حدهای کیفری را با پیش آمدن شبهه ها از متهم دفع کنید. این قاعده در قضای اسلامی موارد استعمال وسیع و مصادیق فراوان دارد و با اندک احتمال خلاف و شبهه، اصل برایت را پیش می آورد و کیفر را از متهم دفع می کند و چهره ای ملایم و غیرخشن به احکام قضایی اسلام می بخشد.

 

قاعده دیگر الزام نام دارد که نشان می دهد با پیروان مذاهب غیراسلامی بنا بر احکام مذهبی خودشان باید رفتار کرد، چنان که در قرآن کریم آمده است: ولیحکم اهل الانجیل بما انزل الله فیه (مایده: 47)، اهل انجیل باید بنابر آنچه خدا در آن نازل کرده حکم کنند و امثال این قواعد فقهی که بحث تفصیلی از هرکدام فرصتی دیگر را می طلبد و همگی در تخفیف و تغییر احکام نقشی چشمگیر دارند.

 

 

مصطفی حسینی طباطبایی محقق و قرآن پژوه

ماهنامه چشم انداز ایران www meisami com

 

کیهان‌شناسی به سبک کمبریج: ویتگنشتاین، تولمین و هاوکینگ

کیهان‌شناسی به سبک کمبریج: ویتگنشتاین، تولمین و هاوکینگ

 

نقدی بر کتاب The Grand Design، به بهانه گذشت دو سال از انتشار آن

کارلین رومانو (Carlin Romano)

برگردان:

احسان سنایی

 

کارلین رومانو "ما سه‌پنجه‌روزی بیش زنده‌ نیستیم و در این مدتِ کوتاه هم به سیاحتِ تنها قسمتی ناچیز از کل جهان هستی آمده‌ایم. ولی خب انسانْ موجود کنجکاوی‌ست. حیرت می‌کنیم و پیوسته در پی پاسخی قانع‌کننده‌ایم.

زندگی در پهنه این دنیا، فراز و نشیب‌هایی دارد، اما مردم همیشه با نیم‌نگاهی به آسمانِ بی‌کران بالای سرشان، پرسش‌های زیاد [و غالباً مشابهی] می‌پرسیده‌اند: اینکه چطور می‌شود جهانِ میزبان‌مان را شناخت؟ قوانینش چیست؟ «حقیقت» اصلاً چیست؟ این‌همه چیز از کجا آمده؟ آیا باید آفریننده‌ای در کار بوده باشد؟ اکثرمان وقت چندانی را برای تفکر در این پرسش‌ها تلف نمی‌کنیم، اما تقریباً همگی‌ ما در برهه‌ای از عمرمان کنجکاو دانستن‌شان هستیم."

 

استفان هاوکینگ (Stephan Hawking)، فیزیکدان و کیهان‌شناس سرشناس بریتانیایی، کتاب «طرح بزرگ» خودش را که به اتفاق لئوناردو ملودینو (Leonardo Mlodinow)، فیزیکدان آمریکایی نوشته، با این جملات آغاز کرده و به زعم خود، پرسش‌‌های مطرح در آن‌ها را در فصل پایانی‌ کتابش پاسخ گفته است. «طرح بزرگ»، ظرف تنها چند روز به صدر فهرست پرفروش‌ترین کتب وب‌سایت آمازون راه پیدا کرد و طی کمتر از یک سال، دو برگردان فارسی از آن منتشر شد. اما دعاوی هاوکینگ و نویسنده همکارش، علی‌رغم نثر عامه‌پسند و در عین حال علمی‌شان، نتوانسته رضایتی را که وی از انتشار کتا‌ب‌های قبلی‌خود از قبیل «تاریخچه مختصر زمان» و «جهان در پوست گردو» به دست آورده بود، در محافل آکادمیک هم برانگیزد. فیزیکدانان نام‌آشنایی چون راجر پنروز (Roger Penrose) و جرالد شرودر (Gerald Schroeder)، رویکرد علم‌گرایانه این کتاب را نپسندیده‌اند. در مصاحبه‌ای که چندی پیش با جورج الیس (George Ellis)، دبیرکل سابق جامعه جهانی نسبیت عام و گرانش، و همکار پیشین هاوکینگ داشتم، او کتاب «طرح بزرگ» را علی‌رغم حمله‌ای که به فلسفه داشته، "مشق فلسفه" خواند و ادامه داد که، "مطمئنم در هیچ‌کجای این کتاب، از فیزیک تجربی صحبتی نشده است".

 

هاوکینگ و ملودینو در امتداد پاراگراف نقل شده در ابتدای این مطلب، می‌نویسند: "... رسم‌اش این بوده که چنین سؤالاتی را به دست فلاسفه بسپاریم؛ اما فلسفه دیگر مُرد. مدت‌هاست که مرده است و دیگر پایش به گُرد پیشرفت‌های اخیر علمی، به‌ویژه در علم فیزیک هم نمی‌رسد. حال، این دانشمندان‌اند که مشعل‌دار مسیر جستجوی‌مان در راه حقیقت شده‌اند. هدف از تحریر این کتاب، ارائه پاسخ‌هایی‌ست که از دل همین کشفیات و پیشرفت‌های اخیر علمی برآمده‌اند."

 

الیس، که در سال ۱۹۷۳، به اتفاق هاوکینگ کتاب مرجع «ساختار بزرگ‌مقیاس فضا-زمان» را به رشته تحریر آورده، امروزه از منتقدین جدی دیدگاه‌های مطلقاً علم‌گرای اوست. او در پاسخ به سؤالم راجع به زیربنای نظریِ کتاب اخیر هاوکینگ، که تحت عنوان «نظریه اِم» شناخته می‌شود، گفت: "اولاً که این نظریه هیچگونه پیش‌بینی ِ خاصی (از هر نوعی که فرض بگیرید) در خصوص پیدایش هستی نمی‌کند. همه آن چیزی که در این نظریه مطرح می‌شود، بحث از احتمالات است. ثانیاً اگر پیش‌بینی خاصی هم در این‌باره بکند، ناخواسته خودش فرض را بر این گرفته که نظریه M، پیش از وجود جهانْ خودش وجود داشته است. در این صورت دیگر مطمئناً با «هیچ» مواجه نخواهیم بود! و تازه این سؤال مطرح می‌شود که خودِ نظریه M تا پیش از پیدایش جهان کجا بوده و از کجا آمده؟ به هر حال نظریه M، یک نظریه فیزیکی ِ تأییدشده نیست. فقط یک گمانه‌زنی پُراشکال راجع به چارچوب فرضیِ یک نظریه نهایی در علم فیزیک است و به هیچ عنوان نباید آن را با فیزیک رسمی اشتباه گرفت. در حال حاضر این نظریه فقط یک فرض است فرضی هم که هیچگونه برتری خاصی نسبت به مفروضات فلسفی ندارد."

 

در این‌صورت هاوکینگ و ملودینو، اعتماد وافرشان به نتایج فلسفی مترتب بر این نظریه را از دیگر ادعای برجسته این کتاب، به وام گرفته‌اند؛ اینکه "فلسفه، مرده است".

 

شیلا جونز (Shiella Jones) در مقدمه کتاب The Quantum Ten (که به تشریح فرازهایی از زندگی حرفه‌ای ده تن از بنیانگذاران فیزیک کوانتوم پرداخته)، می‌نویسد:

 

"... اگر الئایی‌ها [فلاسفه پیش از سقراط، که غالباً ساکن شهر الئا در ایتالیای فعلی بودند] می‌گفتند که حقیقتْ همان منطق است، فیزیکدانانِ جدید می‌گویند حقیقت همان منطق ریاضی‌ست. در واقع هر ایده‌ای را که به تأیید منطق ریاضی نرسیده باشد، نمی‌شود معتبر پنداشت. اینکه بیاییم از خیر آزمون تجربی، به‌عنوان شاخصی برای اعتبارسنجی نظریات‌مان بگذریم، فقط در صورتِ ایمان بی‌چون و چرا به قابلیت‌های ریاضی امری پذیرفتنی جلوه می‌کند. اما خطر پیروی از چنین مسیری می‌تواند این باشد که فیزیک نظریِ امروز - یعنی علمی که به توضیح ژرف‌ترین حقایق هستی‌مان می‌پردازد بار دیگر در شرُف محدود ماندنِ به تنها یک دیدگاه است [و سایر دیدگاه‌ها را پس می‌زند]؛ اتفاقی که ‌در اعصار کهنْ آنقدرها خوشایند نبود، چراکه علم ِ ارسطویی، به‌مدت دو هزار سال فقط درجا زد. فیزیکدانانِ نظری امروز، فقط دو دهه است که در جا می‌زنند و شاید هنوز زود باشد که خودمان را نگران موضوع بکنیم. اما بعضی از فیزیکدانان نظری و ریاضیدانان هم هستند که زنگ خطر را برای سمت و سویی که فیزیک جدید در پی گرفته، به صدا درآورده‌اند".

 

الیس، که خودْ استاد بازنشسته دپارتمان ریاضیات دانشگاه کیپ‌تاون، و نیز استاد سابق فیزیک کیهانی انیستیتو انریکو فرمی ِ شیکاگو و دانشگاه‌های هامبورگ، تگزاس، بوستون، آلبرتا، لندن، کمبریج و تریست ایتالیا هم بوده، در اشاره به علل این "ایمان بی‌چون و چرا به قابلیت‌های ریاضی"، می‌گوید: "[این فیزیکدانان] می‌خواهند از شر عدم قطعیت خلاص شوند. این یکی از قدیمی‌ترین آرزوهای ذهن بشر است، که البته دست‌نیافتنی هم هست. درست است، ریاضی قابلیت‌های بسیاری دارد، اما در استفاده از آن هم محدودیت‌هایی پیش روی ماست. این فیزیکدانان از آنجاکه وجود چنین محدودیت‌هایی را منکر می‌شوند، مرتجع‌اند. یادشان رفته که مدل‌های ریاضی، صرفاً آرمان‌پردازی و در واقع تعمیم ِ قسمتی از جهانِ خارجی به کل جهان هستند و لذا فقط بخشی از جهان را توضیح می‌دهند".

 

از این‌رو گرچه می‌توان اقدام نویسندگان «طرح بزرگ» را در القای سؤالات بنیادین علمی و فلسفی به ذهن مخاطب عام‌شان ستود، اما پاسخ قاطعانه‌ این دو فیزیکدان در رد رهیافت‌های فلسفی به حل این سؤالات از یک سو، و وجود آفرینشگری متشخص از سوی دیگر را بایستی به پشتوانه ایمان دیگری به قابلیت‌های نامحدود علم دانست. کارلین رومانو، استاد فلسفه کالج اورسینوس پنسیلوانیا، در سخنرانی ویژه‌ای که چندی پس از انتشار کتاب «طرح بزرگ» در دانشگاه کمبریج ایراد کرد، با قیاس رویکرد پوزیتویستی ِ هاوکینگ با دیدگاه دو تن از سایر اندیشمندان سنت فلسفی کمبریج، ایمان به «خدا»ی سلبی این دو فیلسوف برجسته را راهی برای نفی مرجعیت هرگونه برسازه منطقی در قالب ایده‌های شخصی افراد، در تلاش برای تبیین عدم قطعیت علمی و فلسفی ِ برآمده از دستاوردهای این دو حوزه در طول قرن بیستم عنوان نمود. کارلین همچون ویتگنشتاین اعتقاد دارد که "فلسفه، بت‌ها را می‌شکند و اهمیت آن نیز از بابت اهمیت همین بت‌هاست".

 

ترجمه متن این سخنرانی، که بعدها در نشریه The Chronicle of Higher Education منتشر شد را با گذشت دو سال از انتشار کتاب «طرح بزرگ»، در ادامه می‌خوانید.

 

کیهان‌شناسی به سبک کمبریج

 

هاوکینگ گفت، "هیچ خدایی در کار نباشد! "، و نور پیدا شد!

 

این سرخط خبری بود که در طول همین ماه از گوشه‌کنار دنیای رسانه خودنمایی می‌کرد. البته نمی‌دانیم آیا یک دنیا می‌تواند گوشه‌کنار هم داشته باشد، یا نه. راستش را بخواهید، اصلاً ما راجع به دنیایی که محل قیاس و استنتاج فراوان نباشد، آنقدرها چیز زیادی نمی‌دانیم. افسوس که به‌سختی می‌شود این موضوع را از زبان استاد بازنشسته ریاضیات دانشگاه کمبریج و بلندگوهای رسانه‌ای‌اش متوجه شد.

 

منشأ این اخبار، انتشار آخرین کتاب استفان هاوکینگ، موسوم به «طرح بزرگ» (انتشارات Bantam) بود که با کمک فیزیکدانی به نام لئوناردو ملودینو به رشته تحریر درآمده است. کمتر کتاب علمی قطوری پیدا می‌شود که به این اندازه توجه نشریات و سردبیران‌شان را برانگیزد. Britain’s Mirror با تیتر درشتی نوشته: "خدای من! استفان هاوکینگ می‌گوید، خدا جهان را نیافرید!" روزنامه National Post کانادا هم با آهنگ طنزآمیزی نوشته "در آغاز، خدا نباید هیچ کاری می‌کرد".

 

هاوکینگ، نویسنده نام‌آشنای کتاب «تاریخچه مختصر زمان» (انتشارات Bantam، ۱۹۹۸)، در اولین صفحه از کتاب جدیدش ادعا کرده "فلسفه مرده است"، چراکه "پایش به گرَد" علم هم، که به‌تنهایی قادر به تبیین کل جهان هستی‌ است، نمی‌رسد. نویسندگانِ کتاب آورده‌اند، "لازم نیست به خدا متوسل بشویم تا دستورالعملش را درآورَد و جهان را به راه بیاندازد". هاوکینگ در مصاحبه‌های خود، از کنار مسائل سخت، عبور ساده‌ای داشته است. او به خبرنگار Good Morning America، گفته بود، "علم، نیازی به وجود خدا نمی‌بیند". اشیاء، خودبه‌خود از عدم پیدا شده‌اند.

 

اگر بحث علم و دین را طی سالیان گذشته دنبال کرده باشید، این دعاوی هم برایتان آنقدرها تازه نیست. دانشمندان زیادی با هاوکینگ موافق‌اند و بعضی‌ها هم مخالف‌ اویند. اما تقریباً همگی‌شان پذیرفته‌اند که، به‌ قول هاوکینگ (در مصاحبه با شبکه ABC)، "هیچکس نمی‌تواند اثبات کند که خدا وجود ندارد". بنیاد تمپلتون، که هدفش را ترغیب خداباوران و خداناباوران به بحث دوستانه بر سر این مسائل عنوان کرده، جزوات متنوعی را با عناوینی نظیر "آیا علم، اعتقاد به خدا را رد می‌کند؟ " انتشار داده، که بعضی از دانشمندان برجسته به آن جواب مثبت داده‌اند و برخی هم جواب‌شان منفی بوده. پس این‌همه جنجال بر سر چیست؟

 

بیشترش به این خاطر است که رسانه‌ها هاوکینگ را تا مقام "باهوش‌ترین انسان جهان" (به نقل از شبکه ABC)، و "محبوب‌ترین دانشمند از زمان اینشتین" (به نقل از New York Times)، و یک نابغه صِرف و... ارتقا بخشیده‌اند. یک نابغه هم که بالطبع همیشه راست می‌گوید. خصوصاً اگر نُه میلیون جلد از کتاب‌هایش هم فروش رفته باشد.

 

از دیگر علل استقبال عمومی از گفته‌های اخیر هاوکینگ، این بوده که او کتاب «تاریخچه مختصر زمان» را با بیان این رأی شخصی‌اش به پایان برده که اگر ما بتوانیم به یک نظریه واحد و یکپارچه در علم فیزیک دست پیدا بکنیم، آن‌وقت "ذهن خدا را خوانده‌ایم". اگرچه پیروان خداناباور هاوکینگ، این گفته را بازی نویسنده با عبارت مشابهی از قول اینشتین عنوان کرده‌‌اند، اما خداباوران زیادی هم ترجیح دادند این جمله را مؤید ذهن باز نویسنده در مواجهه با یک آفرینشگر احتمالی بدانند و لذا کتاب جدید هاوکینگ، از دید آن‌ها به یک چرخش صد و هشتاد درجه‌ای می‌مانَد.

 

اما دیگر وجه جالب توجه این بوق و کرنای رسانه‌ای هم این است که سنت فلسفی کمبریج که شهرتش از مدت‌ها پیش تحت‌الشعاع موفقیت‌ فیزیکدانان نوبلیست این دانشگاه بوده سال‌هاست نشان داده که بیانات غرّای هاوکینگ راجع به خدا، در خوشبینانه‌ترین حالت، گزار‌های سهل‌انگارانه‌ای بیش نیستند. در واقع مؤثرترین فلاسفه دوران‌ساز کمبریج یعنی لودویگ ویتگنشتاین (۱۸۸۹-۱۹۵۱)، و پیرو سرسخت او، فیزیکدان و فیلسوف علم دانش‌آموخته کمبریج، استفان تولمین (۱۹۲۲-۲۰۰۹) - بوده‌اند که ما را علیه این دیدگاه خام‌دستانه، که «علم نشان می‌دهد خدایی وجود ندارد و هیچ ارتباطی هم به کیهان‌شناسی پیدا نمی‌کند"، واکسینه کرده‌اند.

 

البته قبل از آنکه اعتراض‌مان به فتوای اخیر هاوکینگ حاشیه‌ساز نشود، بد نیست همین‌جا نسخه‌ای مختصر از آموزه‌هایی که ویتگنشتاین و تولمین در رابطه با دین و علم و کیهان‌شناسی بیان کرده‌اند را هم مطرح کنم. پیامی که آن‌ها برای هاوکینگ داشته‌اند، این بوده که دانشمندان همیشه مشتاق حذف خدایی هستند که فراتر از تعریفی که تخصص‌شان از آن ارائه کرده، ظاهر می‌شود.

 

ویتگنشتاین در آن برهه‌ای که طی جنگ جهانی اول برای ارتش اتریش می‌جنگید و پیوسته فرازهایی از انجیل را می‌خوانْد، مطمئناً به مذهب گرایش داشته. او غالباً نیایش می‌کرد. حتی قبل از شروع جنگ هم سخت از کتاب «انواع تجربه دینی» ویلیام جیمز تأثیر پذیرفته بود. بعدها در خلال تنها کلاس عمومی طول دوران تدریس‌اش، وجه روان‌شناختی "احساس امن حضور در آغوش خدا" را واکاوی کرد.

 

ویتگنشتاین، از اواسط قرن بیستم به بعد، مرتباً از خدا یاد می‌کرد. در یادداشت‌های سال ۱۹۱۶، نوشته که "اعتقاد به خدا یعنی که زندگی واجد معناست". در «رساله منطقی-فلسفی» (به سال ۱۹۲۲)، ادعا می‌کند که "خدا خودش را در جهان آشکار نمی‌کند". خدای ویتگنشتاین، فراتر از سطح ادراک آدمی‌ست. در «فرهنگ و ارزش» (انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۱۹۸۰)، ویتگنشتاین عنوان می‌کند که "تلاش برای اقامه گونه‌ای توجیه فلسفی برای باورهای مسیحی"، اشتباه است.

 

مذهب ویتگنشتاین، تا حد زیادی اخلاقی، و به نحو غیرمستقیمی متافیزیکی‌ست؛ و تقریباً هرگز به نهاد و مرجعیتی هم وابسته نبوده. وقتی‌که دوستش موریس دروری (Maurice Drury) به جانب جبهه اعزام می‌شد، ویتگنشتاین به او گفت: "هر وقت گرفتار جنگ تن‌به‌تن شدی، باید کنار بکشی و بگذاری کشته شوی". در کتاب «فرهنگ و ارزش»، تضاد آرای ویتگنشتاین و دیدگاه تجربی‌نگر هاوکینگ در رابطه با خدا برجسته‌تر می‌شود.

 

او می‌نویسد: "مسیحیت، یک آموزه نیست... مسیحیت، مبتنی بر حقیقت تاریخی نیست؛ بلکه قرائتی از تاریخ را در اختیارمان می‌گذارد و می‌گوید: حالا باورش کن! اما نه باوری به اقتضای یک قرائت تاریخی؛ بلکه باور از میان [موانع] تُرد و زمخت". ویتگنشتاین، شور درونی‌اش را چنین عیان کرده که: "اگر قرار باشد حقیقتاً در امان باشم، آن‌وقت نیازمند یقین‌ام... و این یقین، ایمان است. و ایمان یعنی ایمان به هرآنچه که قلبم؛ روح‌ام، با تمام اشتیاق‌اش احتیاج دارد... نه این ذهن انتزاعی‌ام".

 

ویتگنشتاین، بعد از جنگ جهانی دوم، به ظاهر این دیدگاه‌ها را هضم کرده بود. او در سال 1948، مقوله "ایمان دینی" را از "خرافه" تمیز می‌دهد و می‌نویسد اولی نوعی "اعتماد" است، حال‌آنکه دومی یک "علم اشتباه" است. ویتگنشتاین، در سال ۱۹۵۰، از موضع زیرکانه‌ای در رابطه با کم و کیف شواهد حاکی از وجود خدا می‌نویسد: "مدرکی که نشان از وجود خدا بدهد، باید حقیقتاً یکی را به وجود خدا متقاعد سازد. اما فکر می‌کنم خداباورانی که چنین مدارکی را ارائه کرده‌اند... هرگز از طریق همین مدارک نبوده که به ایمان رسیده‌اند".

 

ویتگنشتاین، علی‌رغم احترام هنگفتی که برای حقایق ناگفتنی ِ‌ دین، که صرفاً حاصل تجربه‌اند، قائل می‌شود؛ ارزش چندانی را برای توصیفات علمی از واقعیت فیزیکی، که به سختی هم حاصل آمده‌اند، برنمی‌شمرد و به‌جایش از موضع متکبرانه دانشمندان انتقاد می‌ورزد. در «فرهنگ و ارزش»، او می‌نویسد: "دانشمندان چه رفتار عجیبی دارند: «[می‌گویند] فلان چیز را هنوز نمی‌دانیم؛ اما دانستنی است و فقط اندکی زمان می‌برد تا به دانستن‌اش برسیم! ". در ادامه، گویی که هاوکینگ را از زیر گور سرزنش کرده، می‌نویسد: "علم [یعنی]: پرمایگی و تهی‌دستی. یک شیوه خاص [پژوهش]، بقیه را پس می‌راند. انگار که تمام‌شان در مقایسه با هم مزخرف‌اند".

 

به‌گفته ری مانک (Ray Monk)، زندگی‌نامه‌نویس ارشد این فیلسوف، ویتگنشتاین در آثار متأخرش در پی حفظ "یکپارچگی فرم غیرعلمی ِ ادراک است". او فکرش را هم نمی‌کرد افکارش، الهام‌بخش یک "دانشمند غربی معمولی" باشد. اما استفان تولمین (Stephen Toulmin) معمولی نبود. او علم خودش را روی دیدگاه‌های معلم‌اش پی ریخت و آن را فرم خلاقانه‌‌ای از آگاهی برشمرد که به موازات هنجارهای دگرگون‌شونده‌ تاریخ، از عصری به عصر دیگر انتقال می‌یابد.

 

تولمین، در پیش‌درآمد «بازگشت به خرد» (Return to Reason – انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۱)، عنوان می‌کند که چگونه در ابتدا "رویکردی ویتگنشتاینی" را به علم اتخاذ می‌کرد. سال‌ها پیش او نوشته بود که دانشمندان علوم طبیعی، مشترکاً "روش علمی" را مورد اعتماد خود قرار داده‌اند. او در ادامه تصریح می‌کند این عبارتْ امروزه "با طنینی سقراط‌وار و با کنایه ادا می‌شود". تولمین خاطرنشان می‌کند که خودش هم حس شیدایی دانشمندان معاصر را برای درک دقیق نحوه کارکرد کیهان، به تجربه درآورده: "در دهه ۱۹۳۰ که نوجوان بودم، روی تخت‌ام می‌نشستم و کتاب‌هایی مثل «جهان خستگی‌ناپذیر» (Restless Universe) را می‌خواندم". اما چندین دهه بعد، او خواهان فروتنی هرچه‌بیشتر دانشمندان در پی مرگ رهیافت‌های "پوزیتویستی" به علم می‌شود. در «ادراک آدمی» (Human Understanding – انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۷۲) وی مدعی شده که ما بایستی بیشتر راجع به فهمیدن صحبت کنیم، تا دانستن. تولمین، در مصاحبه‌ای به سال ۱۹۲۲، جان‌مایه کوشش‌هایش را تعیین "مرزهای نظریه[پردازی]" عنوان کرد.

 

به‌همین نحو، او در کتاب «دوراندیشی و ادراک» (Foresight and Understanding – انتشارات دانشگاه ایندیانا، ۱۹۶۱)، به واکاوی هرآن‌چیزی پرداخته که یک نظریه علمی را "موفق" از آب درمی‌آورَد. این تصور، احتمال وحدانیت روش‌های علمی را به کناری می‌نهد و می‌نویسد: "هیچ دستورالعمل جهان‌شمولی برای تمام علوم و تمام دانشمندان وجود ندارد؛ همانگونه که برای پخت تمام کیک‌ها و آشپزها هم [هیچ دستورالعمل جهان‌شمولی] نیست... اکثریت علم را... نمی‌توان طبق قواعد مجموعه‌ها پی ریخت".

 

در عوض او صحبت یک دیدگاه داروینی را پیش می‌کشد: اینکه، مفاهیم و نظریات علمی، با "سازواری بهترشان" نسبت به رقبا پیروز می‌شوند. تلاش برای کشف یک "روش علمی"ِ چندمنظوره "بی‌ثمر" است: رشد ایده‌های علمی، همیشه مستلزم "کنکاش‌های مختلف" است. همچون ویتگنشتاین که به امور مرتبط، اما فاقد شرط مشترک فی‌مابین، لفظ "بازی" را اطلاق می‌کرد؛ تولمین نیز نشان داد که چه اسم "پیش‌بینی"، یا "آزمایش"، یا هر شرط ضروری دیگری را برای علم برشمریم، هیچکدام‌شان دربرگیرنده هرآنچه که "علم" می‌خوانیم، نخواهد بود.

 

بر مبنای کم و بیش همین دلایل بود که تولمین، در کتاب «وینِ ویتگنشتاین» (انتشارات سیمون و شوستر، ۱۹۷۳)، شکاکیت ویتگنشتاین را در قبال علم، به‌عنوان قرائتی منحصربفرد و عینی (ابژکتیو) از جهان ارائه کرد. او مدعی شد که تحقق این شکاکیت، مستلزم نظارت‌مان بر جاه‌طلبی‌های پوزیتویستی علم است. او می‌نویسد: "فلسفه ویتگنشتاین، حل مشکل طبیعت و مرزهای توصیف‌گری‌ را نشانه رفته است. جهان‌بینی او گویای باور به این مسئله است که دایره چیزهایی که صرفاً نشان‌دادنی‌اند را باید علیه کسانی که سعی در بیان‌ کردن‌شان دارند، مصون نگه داشت". از این‌رو تولمین نیز همچون ویتگنشتاین، از علم، بت نتراشید. علم، فقط توصیفات عملاً مفید را ارائه می‌کند. او با رد "تعمیم مفاهیم علمی به متون غیرعلمی"، دیدگاه پخته‌اش از کیهان‌شناسی یعنی رهیافت اصلی هاوکینگ را هم گسترش بخشید.

 

تولمین، در کتاب‌های «بازگشت به کیهان‌شناسی» (Return to Cosmology – انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۸۳) و «شهر کیهانی» (Cosmopolis – انتشار فری، ۱۹۹۰)، علم کیهان‌شناسی را به‌واسطه بسط "قوای گمانه‌زنی‌"مان می‌ستاید، اما به دنبالش هشدار می‌دهد که شاید "حقیقت «جهانْ به مثابه یک کل»، امری غیرقابل فهم باشد" و "در هیچگونه نمودار، یا معادله یا زبان بشری به بیان درنیاید". او مدعی شده که حقایق درون جهان را، با ارائه یک تعریف صِرف از "جهان" نمی‌توان به حقایق مرتبط با جهان نسبت داد، انگار که در این‌صورت جهان، واجد مرزی‌ست که در آن‌سویش ایستاده‌ایم. او اشتیاق خودش را به کیهان‌شناسی، چیزی گسترده‌تر و ظریف‌تر از یک برساخته صرفاً علمی می‌دانست. در پیش‌درآمد «بازگشت به کیهان‌شناسی» می‌نویسد: "این مقالات، نه مسائل کیهان‌شناختی را با مسائل علمی می‌آمیزد، و نه درصدد تفکیک آن‌هایند".

 

تولین دانشمندان را برآن داشت تا پای مکتب سایر روشنفکران هم بنشینند. به‌گفته او، کیهان‌شناسی در عصر باستان معنایی فراتر از کارکرد مکانیکی جهان هستی داشته و این مفهوم یونانی را هم درون خودش جا داده بوده که سرتاسر جهان هستی، "سیستمی واحد و یکپارچه که با اصول جهان‌شمولی وحدت یافته را شکل می‌دهد".

 

از دیدگاه تولمین، این "تصویر سنتی از جهان"، آمیزه سرخوشانه‌ای از "یک تصویر اخترشناختی، یک تصویر غائی و یک تصویر الهیاتی" را پدید آورده. او بر این نظر بود که طلوع علم دکارتی مدرن، اساس سنت کیهان‌شناسی بزرگ‌مقیاس و علاقه به "هم‌بستگی کیهانی" را ویران کرده و در نهایت "هیچکس در قلمرو علوم، دیگر احساس اندیشیدن به «کل» را درون خودش نمی‌بیند".

 

اما تولمین، حکایتش را با روایت یک بازگشت به پایان برده است. پیشرفت‌های فلسفه علم قرن بیستم از تفسیر تاریخی تامس کوون (Thomas Kuhn) از تحول پارادیم‌ها گرفته تا عدم قطعیت‌های برخاسته از تئوری کوانتوم نوید بازگشت به سنت کیهان‌شناسی پیشین را می‌دهند. به‌گفته تولمین، دانشمندانِ برجسته به‌طرز فزاینده‌ای متوجه شده‌اند که "آرمان لاپلاسی ِ «دانشمند، به مثابه یک تماشاگر چشم‌پاک و بی‌طرف»، از بابت علل نهفته در تئوری بنیادین فیزیک [یعنی نظریه کوانتوم]، اصولاً غیرقابل تحقق است".

 

هاوکینگ، با تمرکز بر فرضیاتی از قبیل «تئوری جهان‌شمول» ریسمان و نظریه M، ظاهراً این پیشرفت‌های اخیر فلسفه علمی را نادیده گرفته. جالب اینجاست، همان‌گونه که برخی از منتقدینش هم عنوان کرده‌اند، ظاهراً او خودش بوده که پابه‌پای فلسفهْ پیش نیامده است. هاوکینگ اصرار دارد هر مفهومی که "با فیزیک مدرن همخوانی ندارد"، حتماً اشتباه است. اما اشتباهات و کژفهمی‌های مکرر تاریخ علم حکایت از این دارند که هر یقین خارق‌العاده‌ای هم بی‌اساس است. تولمین، در دفاع از کیهان‌شناسی‌ای که منحصراً علمی نیست، هشدار داده که، "رشته‌بندی تخصص‌محور علوم طبیعی دیگر نمی‌ترساندمان تا کیهان‌شناسی دینی را از بابت «غیرعلمی بودن»‌اش فراموش کنیم".

 

کیهان‌شناسانی نظیر هاوکینگ اما هنوز می‌خواهند اینچنین کنند. اغلب‌شان ترجیح می‌‌دهند خودشان را منحصر و محدود به یک جهان متکثر ِ فرسوده کنند، تا اینکه کیهان‌شناسی غیرعلمی را جدی بگیرند و یا صادقانه عنوان کنند که برخی مسائل (اگر نه همان مسئله اصلی)، خارج از دایره تخصص‌شان واقع می‌شود. تولمین، به نوبه خود هشدارمان داده که به هر دانشمند "وظیفه‌نشناسی" که "قصد کرده راجع به چیزهایی که بیانات او درباره‌شان از اعتبار خودش خواهد کاست"، هشدار بدهیم. از دید تولمین، "صراحت انسانی باید این اجازه را به ما بدهد که بپذیریم آنچه به ایمان ربط پیدا می‌کند، از لحاظ عقلانی اثبات‌ناپذیر و لذا غیرمسلّم است".

 

پادزهری که ویتگنشتاین و تولمین در سنت کمبریج علیه کوته‌نظری هاوکینگ در رابطه با خدا و فلسفه مطرح کرده‌اند، ترکیبی از ذکاوت تحلیلی، رجحان نگرش علمی به تاریخ و گاه‌گاهی هم هنرمندیِ محض آن‌هاست. ویتگنشتاین، طبق معمول، این دیدگاه را هم در قالب تصویر منسجمی ریخته است. او در «فرهنگ و ارزش» می‌نویسد: "یک اندیشمند درست‌کار دینی، مثل یک بندباز است. معمولاً اینطور فکر می‌کند که دارد روی هوا راه می‌رود. تکیه‌گاه او از هرچه تصورش می‌رود نازک‌تر است؛ و با این وجود، واقعاً می‌تواند روی آن قدم بردارد".

 

توضیحات تصاویر:

۲- استفان هاوکینگ

۳- لودویگ ویتگنشتاین

۴- استفان تولمین

منبع: Chronicle of Higher Education

 

 

ژاک لاکان

ژاک لاکان ویلیام دیل و تیموتی بیل − برگردان:حمید پرنیان ژاک لاکان (۱۹۰۱ - ۱۹۸۱) در پاریس و در خانواده‌ای با کیش کاتولیکِ رمی به دنیا آمد. مدرک پزشکی‌اش را از سوربن گرفت و بعد به‌عنوان روان‌کاو تعلیم دید. با روان‌کاوی غالب در اروپا رابطه‌ای شکرآب داشت و در ۱۹۵۳ از انجمن روان‌کاوی پاریس استعفا داد. در همین سال بود که سخنرانی مشهورش را در انجمن بین‌المللی روان‌کاوی رُم ایراد کرد: «کارکرد و حوزه‌ی گفتار و زبان» (لاکان به این سخنرانی با نام «گفتمان رُم» اشاره می‌کند). نیز در همین سال بود که لاکان سمینارهای هفتگی‌اش را آغاز کرد. این سمینارها تا زمان مرگ‌اش به سال ۱۹۸۱ هم‌چنان ادامه یافت. سمینارهای لاکان در واقع اصلی‌ترین راه برای اشاعه‌ی آثارش بود. بیش‌تر مقالاتِ منتشرشده‌اش در اصل در این سمینارها ارائه شده‌اند. روشنفکران بسیاری مانند ژولیا کریستوا و لوس ایریگاری در این سمینارها شرکت می‌کردند. لاکان در سال ۱۹۶۳ «مدرسه‌ی فرویدی پاریس» را بنیاد کرد. آثار لاکان عمدتا روی شکل‌گیری سوژه و نقش ناخودآگاه متمرکز می‌شوند و در پرتو ساختارگرایی (به‌ویژه زبان‌شناسی ساختارگرای سوسور و مردم‌شناسی ساختارگرای لوی-استروس) تفسیری دوباره و رادیکال از فروید و روان‌کاوی به دست دهند. لاکان مفاهیم «خویشتن» یا «خودِ خودآگاه» را آن‌جور که در میان هم‌عصران‌اش (مانند هاینتس هارتمن) شایع بود، خودپیرو و مقتدر و از نظر زیست‌شناختی تعین‌یافته نمی‌دید. بنابر نظریه لاکان خویشتن یا خودِ خودآگاه درون نظمِ نمادینِ پیشاموجود شکل گرفته و در داخل نظامی از معانی قرار داده شده که خود هیچ سهمی در آفریدن آن نظام ندارد. «خویشتن» که نه خودپیروست و نه مقتدر، زمانی تبدیل به سوژه یا اِگو (ego) یا «من» می‌شود که در نظم نمادینِ از-پیش-موجود قرار گیرد. افزون بر آن، ناخودآگاه حوزه‌ی تعین‌یافته‌ی زیست‌شناختی‌ای نیست که رانه‌های لیبیدویی را در خود داشته باشد، بل بعد از شکل‌گیری اگو، خود تازه شکل می‌گیرد. ناخودآگاه همانا تاثیراتِ جانبیِ قرارگرفتنِ اگو در نظم نمادین است. ناخودآگاه مازاد می‌شود؛ وقتی خویشتن دارد در نظم نمادین شکل می‌گیرد، بخشی از آن نمی‌تواند با سوژه جور شود [و بنابراین مازادِ خویشتن می‌شود]. پس ناخودآگاه این حقیقت را افشا می‌سازد که ما - سوژه‌ها - بیش‌تر از آن مقداری هستیم که خویشتنِ اجتماعی‌مان به ما اجازه می‌دهد. ناخودآگاه «خیلی-زیاد-بودن» ما را افشا می‌سازد، این حقیقت را افشا می‌سازد که ما خویشتن‌های تقسیم‌شده [و پاره‌پاره] هستیم. اِگو که نه خودپیرو است و نه عاملی مقتدر، صرفاً یک وهم است؛ خویشتنی است که نمادین برساخته‌شده، و وقتی ناخودآگاه فوران می‌کند و به درونِ زندگی خودآگاه وارد می‌شود، مازادها و قطعه‌ها و شکاف‌هایش افشا می‌شوند. لاکان این برداشت از شکل‌گیری اِگو و ناخودآگاه را در تقابل با زبان‌شناسی ساختارگرای سوسور طرح می‌کند. از دید لاکان، تولدِ سوژگانی همانا دروازه‌ی ورود فرد به زبان است؛ لاکان زبان را نظامِ [حضور] هم‌زمانِ نشانه‌ها و رمزگان‌های اجتماعی‌ای می‌داند که معنا یا همان نظم نمادین را تولید می‌کنند. همین نظم نمادین است که موقعیت تو را تعیین می‌کند، تو را شکل می‌دهد، تو را «سوژه می‌سازد»، و بنابراین تو را قادر می‌سازد تا یک سوژه‌ی کنش‌گر شوی. پیش از لاکان، بیش‌ترِ روان‌کاوان باور داشتند که اِگو منزلِ ناخودآگاه است و رشدِ اِگو یک رشدِ زیست‌شناختی است. لاکان اما می‌گوید رشدِ اِگو رشدِ زبان‌شناختی و نمادی است. ورود به زبان، ورود به سوژگانی است. همان‌گونه که لاکان در سخنرانی «کارکرد و حوزه‌ی زبان» اعلام کرد، «انسان سخن می‌گوید چون نماد او را انسان ساخته» (ص ۶۵). لاکان در همان سخنرانی می‌گوید: «نمادها در واقع پیش از آن‌که انسان وارد دنیا شود، زندگی او را در شبکه‌ای چنان کامل قرار می‌دهد که به انسان‌های دیگر وصل می‌شود، دیگرانی که قرار است او را «با گوشت و خون» به وجود آورند، شبکه‌ای چنان کامل که انسان‌های دیگر همراه با عنایات آسمانی (و اگر نه همراه با اقبال جن و پری)، تقدیر و سرنوشتِ فرد را به این دنیا می‌آورند؛ [شبکه‌ای] چنان کامل که انسان‌های دیگر به فرد واژه‌هایی می‌دهند که مومن یا مرتدش می‌سازند، قانون اعمالی که فرد از آن‌ها پیروی خواهد کرد تا به جایی برسد که هنوز نرسیده و فراتر از مرگِ اوست، شبکه‌ای چنان کامل که فرد از طریقِ انسان‌های دیگر معنای هدف‌اش را در روز رستاخیز بازمی‌یابد، روزی که کلمه (Word) [خدا]، بودنِ او را یا می‌بخشد یا محکوم می‌کند...» (ص ۶۸). سوژه از وضعیتِ نافردیت و پیشازبانیِ بودن نه به واقعیتِ بی‌واسطه، که به دنیایی از نمادها وارد می‌شود که از نظر فرهنگی برساخته شده است، دنیایی که همان نظم نمادین است، دنیایی که به‌قول اسلاو ژیژک «بدنِ زنده را هم‌چون یک انگل به استعمار می‌کشد» (مطلق شکننده، ص ۹۱). گرچه وجودِ انسانِ خودآگاه از طریق زبان و از نظر فرهنگی برساخته می‌شود، سوژه اما نمی‌تواند آن را آن‌طور که هست بشناسد، بل آن را خودِ واقعیت تجربه (یا حتی تخیل) می‌کند. لاکان از اصطلاح «امر واقعی» استفاده می‌کند تا به چیزی که واقعا «آن‌جا»ست اشاره کند، «آن‌جا»یی که جدا از نظم نمادین و بیرون از نظم‌دهیِ این نظمِ نمادین به چیزهاست. سوژه‌ی انسانی، که برساخته‌ی نظمِ نمادین است، شدیدا با امر واقعی بیگانه است، به‌گونه‌ای که امر واقعی دست‌نیافتنی است. از دید لاکان، مرحله‌ی مهم در رشد (اِگو) آن است که سوژه وارد مرحله امر خیالی (Imaginary) می‌شود؛ این مرحله ارتباط تنگاتنگی با مرحله‌ی آینه‌ای دارد (برای آشنایی با این دو مرحله بنگرید به «مرحله‌ی آینه‌ای به‌عنوان شکل‌دهنده‌ی کارکرد "من" همان‌گونه که در تجربه‌های روانکاوی معلوم شده»، نخستین‌بار منتشرشده در سال ۱۹۴۹). امر خیالی مقدم بر ورودِ کودک به نظم نمادین است و هم‌چنان تا پایان عمر [با فرد] هست و همراه با نظم نمادین کار می‌کند. امر خیالی همانا نظمی است که کودک به کمک آن از خود به‌عنوان «من» (سوژه، سوژه‌ای در میان سوژه‌های دیگر) آگاه می‌شود. امر خیالی، ماتریس [و زادگاه] عمومیِ خود و دیگری است. لاکان مرحله‌ی آینه‌ای را ابزار مهمی می‌داند که کودک به‌وسیله‌ی آن امر خیالی را راه‌اندازی می‌کند. مرحله‌ی آینه‌ای در سنین شش تا هجده ماهگی روی می‌دهد؛ یعنی وقتی که کودک نخستین‌بار خودش را (مانند دیگر خودها) به‌عنوان خودِ جامع و کامل در آینه می‌بیند. در این هنگام، کودک نه می‌تواند سخن بگوید و نه راه برود، خودش را یک «من» می‌شناسد. اما این شناخت در واقع یک بدشناخت (یا شناختِ اشتباه) است؛ زیرا شناختِ خود به‌عنوان دیگری است، ابژه‌انگاری (objectification) خود (کودک) در تصویری است که چشم‌انداز و موقعیت‌اش بیرون از خود (کودک) است. از این نگر، مرحله‌ی آینه‌ای که راه‌اندازِ امر خیالی است، شاید «یکی از بحران‌های بیگانه‌شدن باشد که سوژه‌ی لاکانی حولِ آن سازمان می‌یابد؛ چون فرد خودش را از طریق تصویری بیرونی می‌شناسد و [این شناخت] از طریق خودبیگانه‌سازی تعیین می‌شود» (سیورمن، ص ۱۵۸). طبق روایت لاکان از رشدِ کودک، ورودِ کودک به‌عنوان سوژه به زبان، هم‌زمان است با جداییِ وی از مادر. پس مادر نخستین تجربه‌ی فقدانِ (غیاب) کودک است که شرایطِ میل را می‌سازد. لحظه‌ای که کودک وارد نظم نمادین می‌شود و اتحادش با مادر را از دست می‌دهد، پدر وارد روابط مادر/کودک می‌شود. همین‌که کودک تبدیل به سوژه‌ای درون نظم نمادین می‌شود، پدر با آن نظم همسان می‌شود؛ نظمی که سوژگانی را برمی‌سازد و بر سوژگانی حاکم است. به این دلیل است که لاکان گاهی نظم نمادین را به «نام پدر» (le Nom-du-Père) می‌خواند که در زبان فرانسوی با «نه‌ی پدر» (le Non-du-Père) هم‌آوا است. این نظمی است که دلالت بر اقتدار و ممنوعیتِ خداوار دارد. پس کودک در هر دو معنی سوژه (subjected) می‌شود: تسلیمِ قانونِ نظم نمادین می‌شود (قانونی که با قانون پدرشاهی یا نه‌ی پدر یکی است) و به‌عنوان سوژه‌ای کنش‌گر در جهان برساخته می‌شود. این‌جاست که فالوس وارد میدان می‌شود و سخن می‌گوید. به گفته‌ی لاکان و نیز فروید، یکی از نخستین تجربه‌های دوران کودکی در تفاوت جنسی آن است که مادر کیر ندارد. اما مهم‌تر از دید لاکان، فحوای نمادین کیر است که لاکان با استفاده از اصطلاح «فالوس» (phallus) پیوسته بر آن تاکید می‌کند. آن‌چه در این نظم نمادین مهم است، نه بخشی از بدن، که دلالت‌های آن است. اول: فالوس دلالت بر تفاوت جنسی دارد. دوم: مادام‌که پدر (که با نظم نمادین یکی است) کیر دارد و مادر (که با وضعیت پیشازبانیِ خوشی – ژوییسانس − قبل از ورود به نظم نمادین یکی است) کیر ندارد. فالوس در نظم نمادین دلالت بر فقدان/غیاب دارد. از دید لاکان، فالوس در نظم نمادین هم دلالت بر فقدان زن دارد و هم فقدان مرد، هم بر وابستگی و آسیب‌پذیریِ ذهنی زن دلالت دارد و هم بر وابستگی و آسیب‌پذیری ذهنی مرد. پدر ممکن است به‌واسطه‌ی کودک با امر نمادین یکی شود، اما خود پدر هم زمانی کودک بوده و تسلیم همین قانون شده و همیشه در رابطه‌ی با آن قانون، ناکافی و ناکامل بوده و هرگز کاملا آن را به تصرف درنیاورده. هیچ‌کسی فالوس را به تصرف درنمی‌آورد. همه «اخته» هستند. انجیل‌شناس فمینیست، دبورا کراس این مفهوم را چنین می‌گوید: «اخته‌بودن همانا کارفرمایی است که از اصل فرصت‌های برابر پیروی می‌کند» لاکان و دین برخی دین‌پژوهان و جنسیت‌پژوهان، دیدگاه لاکان را از این نظر مفید می‌بینند که تاکید دارد که در نظم نمادین و مردمحور و زیرساخت‌های پدرسالارانه‌ی تفاوت جنسی، هیچ‌چیزی ذاتی نیست. از دید لاکان، در تفاوت جنسی هیچ‌چیزی ذاتی یا «طبیعی» نیست. زن، مرد، زنانگی، مردانگی، همگی ساختارهای نمادینی هستند که نظام سرکوبگرِ معنا (که به لباسِ امر واقعی درآمده) آن‌ها را مستبدانه شکل داده است. همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، ناخودآگاه در همان لحظه‌ای شکل می‌گیرد که سوژه/اِگو شکل می‌گیرد. ناخودآگاه همانا پی‌آمدِ سرکوبی است که در طولِ تسلیم‌شدن (و انقیاد) روی داده. با شکل‌گیری اِگو، هرچه با نظم نمادین جور نیست (و مازاد است) سرکوب می‌شود. ناخودآگاه «فصل سانسورشده»ی تاریخ زندگیِ روان است. ناخودآگاه یک دیگریتِ درون است (یا به گفته‌ی فروید، «غریبه»ای است که در خانه‌ی خویشتن (selfhood) می‌ماند و مستور است). ناخودآگاه خودش را در و از طریق زبان آشکار می‌سازد؛ اغلب به شکل انقطاع (اشتباه‌گفتن‌ها، لغزش‌های زبانی، فراموش‌کردن نام‌ها) آشکار می‌شود. و وقتی آشکار می‌شود، سوراخ‌هایی در سوژه و جهان‌اش ایجاد می‌کند، تا ماهیتِ وَهمیِ “خود” را افشا کند. به سخن دیگر، تعرض و نفوذ ناخودآگاه به هستیِ خودآگاه این حقیقت را افشا می‌سازد که سوژه یک ساختارِ نامتقن است و اصلا ثابت یا ماندگار نیست و کلیت ندارد. به گفته‌ی لاکان «ناخودآگاه بخشی از گفتمانِ واقعی است که در اختیارِ سوژه نیست تا بتواند پیوستگیِ گفتمانِ خودآگاه‌اش را ایجاد کند» («کارکرد و حوزه‌ی گفتار و زبان در روان‌کاوی» ص ۴۹). تعرض [ناخودآگاه به خودآگاه] است که می‌تواند این امکان را برای خودآگاهیِ فرد فراهم کند که امر واقع همه‌جا هست اما از دسترسِ فرد خارج است. دین را با توجه به لاکان چه می‌توان دانست؟ از یک سو، همان‌گونه که از لاکان نقل کردیم و به «قانون پدر» اشاره کردیم، دین همانا تنظیم‌گر و ضمانت‌گر پدرسالارانه‌ی نظم نمادینی است که بر هستی خاستگاهی و پیشازبانی حاکم است و امر واقعی را دور نگه می‌دارد. گویا دورکیم، که دین را «وَهم ضروری» می‌داند، در همین مسیر حرکت می‌کند. از سوی دیگر اما ممکن است مطرح شود که آن‌چه تجربه‌ی دینی (یا تجربه‌ی امر مقدس یا امر عرفانی یا کاملا دیگری) نامیده می‌شود، در واقع تعرضِ امر واقعی با عاملیت ناخودآگاه باشد. این‌گونه پرداختن به پدیده‌ی تجربه‌ی دینی، یعنی از چشم‌انداز روان‌کاوی لاکانی به پدیده‌ی تجربه‌ی دینی نگاه‌کردن، آن (تجربه‌ی دینی) را مواجهه با دیگریتی می‌داند که همان‌قدر که درونی است بیرونی هم هست. پس چنین دیگریِ درونی غریبه‌ (unheimlich) را نباید مواجهه با امر متعالی دانست؛ بل باید آن را پی‌آمدِ سرکوب دانست. اما با این حال، تجربه‌ی دینی نشانه‌ای از امر واقعی است که اساسا فراتر از هستی عقلانی ماست. برای مطالعه‌ی بیش‌تر از لاکان *“The Function and Field of Speech and Language in Psychoanalysis.” In Ecrits: A Selection, translated by Alan Sheridan. London: Tavistock, 1977. *“The Mirror Stage as Formative of the Function of the I as Revealed in Psychoanalytic Experience.” In Ecrits: A Selection, translated by Alan Sheridan. London: Tavistock, 1977. “The Signification of the Phallus.” In Ecrits: A Selection, translated by Alan Sheridan. London: Tavistock, 1977. “The Agency of the Letter in the Unconscious or Reason since Freud.” In Ecrits: A Selection, translated by Alan Sheridan. London: Tavistock, 1977. Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis. Translated by Alan Sheridan. New York: Norton, 1978. درباره‌ی لاکان Bible and Culture Collective. The Postmodern Bible. New Haven: Yale University Press, 1997. DiCenso, James J. The Other Freud: Religion, Culture, and Psychoanalysis. London and New York: Routledge, 1999. *Evans, Dylan. Introductory Dictionary of Lacanian Psychoanalysis. New York and London: Routledge, 1996. Halpern, Richard. “Creation: Lacan in Kansas.” Journal for Cultural and Religious Theory 2 (2000): . Raschke, Carl A. “God and Lacanian Psychoanalysis: Toward a Reconsideration of the Discipline of Religious Studies.” In Religion, Society, and Psychoanalysis: Readings in Contemporary Theory, edited by Donald Capps and Janet Liebman Jacobs. Boulder, Colo.: Westview Press, 1997. Roustang, François. Dire Mastery: Discipleship from Freud to Lacan. Translated by Ned Lukacher. Baltimore: Johns Hopkins University Press, 1999. Silverman, Kaja. The Subject of Semiotics. Oxford: Oxford University Press, 1983. Winquist, Charles. “Lacan and Theology.” In Post-Secular Philosophy: Between Philosophy and Theology, edited by Phillip Blond. London and New York: Routledge, 1998. Wyschogrod, Edith, David Crownfield, and Cark A.Raschke, Eds. Lacan and Theological Discourse Albany: State University of New York Press, 1989. Zizek, Slavoj. The Fragile Absolute Or, Why Is the Christian Legacy Worth Fighting for? London: Verso, 2000. ◄توضیح مترجم: آنچه خواندید فصلی از کتاب "نظریه برای پژوهش‌های دینی" بود. مشخصات متن اصلی کتاب چنین است: William E. Deal & Timothy K. Beal: Theory for religious studies, New York 2004

حنفا، حنفيت و رابطه آن با اسلام

حنفا، حنفيت و رابطه آن با اسلام

(بررسي تاريخي حنفا وآيين حنيف در دوران جاهليت قبل ازاسلام)

 

سيدمحمدعلي احساني*

 

چكيده

 

پيش از ظهور اسلام و بعثت پيامبر اكرم(ص)، كه در جزيرةالعرب آيين شرك و بت پرستي حاكم بود، جنبش خود انگيخته‌اي ظهور كرد كه بعدها نام «آيين حنيف» شهرت يافت و گروندگان به آن را «احناف» ناميدند. احناف انسان‌هاي پاك و بصيري بودند كه با بصيرت و هدايت دروني خويش از بت پرستي دوري كرده و به خداجويي و خدا پرستي نايل آمدند. در اينكه مبنا و خاستگاه مشي اعمال ديني و رفتاري حنفا، دستورات بقاياي شريعت ابراهيم بوده يا صرفاً فطرت نيالوده وخدادادي خود آنها و يا هردو عامل وجود داشته است، احتمالات مختلفي وجود دارد. قطع نظر از مبنا و منشأ آيين حنيف، حنفا كاركرد‌هاي مهمي در دوران جاهلي داشتند. آنها نه تنها از بت‌پرستي، ظلم، و خرافات اجتناب نموده، بلكه ديگران را نيز ازآن نهي مي‌كردند. باري نقطه اوج احناف، اجداد پيامبر(ص) است كه طبق شواهد تاريخي هرگز به بت‌پرستي و شرك گرايش نداشته‌اند يا دست كم بنا بر باور برخي مذاهب و محققان، از بت‌پرستي و شرك دست برداشتند.

 

كليدواژه: حنفاء، آيين حنيف، صابئي، شرك، توحيد، اجداد پيامبر، شريعت ابراهيم فطرت و اسلام.

 

 

 

مقدمه

 

درمورد عقايد آيين حنيف و حنفاء اطلاعات زياد و موثقي در دست نيست، چون در مكتوبات جاهليت يا يوناني و... چيزي كه ما را در اين مورد ياري كند وجود ندارد. بنابراين، آشنايي ما از اين دوران متوقف برتأليفات اسلامي وخصوصاً آيات و اخبار قرآني است. آنچه مسلم است آيين حنيف در فراهم ساختن زمينه تحول اعتقادي عرب پيش از اسلام، تضعيف مباني ديني جاهلي، گرايش به ترك و طرد بت‌پرستي، و توجه به توحيد و يگانه‌پرستي تأثير آشكاري داشته است.1

 

مفهوم شناسي حنيف

 

1) لغت شناسي حنيف

 

حَنَف بمعناي ميل است. «الحَنَفُ هو ميل عن الضلال الي الاستقامه؛ حنف، يعني خروج و عبور از گمراهي به سوي درستي و صراط مستقيم است». «الحنف ميل عن الاستقامه الي الضلال؛ حنف، عبور از راه درست و مستقيم به سوي گمراهي است». «الحنيف بمعني مايل».2 هم چنين لفظ «حنف» در نصوص عربى به معناى «صبأ» (ميل عن شيء و تركه) آمده است3 كه معناى خروج از دينى به دين ديگر را افاده مي‌كند.4

 

دهخدا در تعريف حنيف مي‌گويد: حنيف، يعني «مايل از هر دين باطل به سوي دين اسلام...»؛ « دين راست بدون اعوجاج» و «برگشته از ملت‌هاي باطل». وي حنفاء را به «مسلمان راست دين، پاك دين و مستقيم» تعريف كرده است.5

 

2)كابردهاي حنيف

 

1. كسي كه به سوي حق گرايش و تمايل دارد.

 

2. حنيف كسي است كه حج بيت‌الله الحرام انجام مي‌دهد يا ختنه مي‌كند. دهخدا دراين مورد مي‌نويسد: هرگاه در قرآن حنيف با مسلم به كار رفته به معناي حاجي است، مانند: «و لكن كان حنيفا مسلماً»، و هرگاه به تنهايي به كار رفته است، به معناي مسلم است، مانند: « حنيفاً لله».6

 

3. حنيف كسي است كه تسليم امر خداوند باشد.7

آئين حنيف

شايد کمي دورتر قبل از زماني که گستره خورشيد پر نور دين اسلام تمام اديان و مذاهب و نحله‌هاي ديني گذشته را تحت شعاع انوار هميشه تابان خويش قرار دهد، جنبشي نوين متشکل از خردمندان عرب به وجود آمد که دل و جان خويش را از خصلت زشت و قبيح بت‌‌پرستي آراستند و در عين حال به آئين‌هاي توحيدي آن زمان اعم از يهوديه و مسيحيت نيز نگرويدند.

قطعاً منابع محدود و بسيار اندک پيرامون حنفاء و آئين حنيف، شناخت کامل آن را براي طالبان علم و دوستداران تاريخ قبل از اسلام در حجاز را کمي دشوار مي‌نمايد لکن براي همين شناخت اجمالي مي‌توان از سه منظر به معرفي اين آئين پرداخت:

ديدگاه تاريخي از نگاه مستشرقين

نظرات لغة شناسان پيرامون واژه حنيف

التفات به آيات قرآن

مورخين قائل هستند که همه عربهاي دوران جاهلي قبل از ظهور عمروبن لُحي همان کسي که بت‌پرستي را در حجاز به عنوان يک آئين مستقل ترويج نمود، همگي اين اعراب تابع دين حضرت ابراهيم بوده‌اند.

پيروان اين آئين خود را موحد مي‌دانستند چرا که خداي واحدي را عبادت مي‌نمودند اما بعد از ترويج بت‌پرستي توسط عمروبن لحي اين آئين رو به افول نهاد، تا زماني که خورشيد درخشان اسلام با همه تازگي و زيبائي‌هاي خود بر اين منطقه طلوع کرد و اعراب را به راه درست حق‌پرستي هدايت نمود.

در طول اين دوره تعداد کساني که بر اين آئين باقي مانده باشند و احکام دين توحيدي را رعايت کرده باشند بسيار اندک بودند ـ در واقع آئين حنيف عبارت بود از : اعتقاد به وجود خداي واحد. طواف حج و عمره وقوف در عرفات و مراسم قرباني - ختنه

از کساني که به آئين حنيف رفتار مي‌نمودند مگر تعداد کمي تا زمان بعثت پيامبر باقي نماندند و از طرفي منابع و اطلاعات پيرامون چگونگي رفتار آنان و مواجه با اسلام و تمام جزئيات زندگي آنان بسيار اندک است- تا آنجا که در هيچ کدام از منابع لاتين و يونان چيزي از اعتقاد آنان وجود ندارد.

مطالعه زندگي تمام کساني که مورخان از آنان به عنوان حنفاء نام برده‌اند نشان مي‌دهد که آنان افراد پراکنده و ناپيوسته و غير مرتبط با يکديگر بودند به همين دليل حظاست اگر تصور کنيم که آنان يک جريان اعتقادي متشکل داشتنه‌اند و در عصر جاهلي به عنوان يک نحله ديني کامل بوده باشند.

حنفاء حتي شکل زندگي واحدي نيز نداشتند و گروه يا فرقه متشکلي را نيز به وجود نياوردند چرا که اگر حنفاء آئين جديدي را به وجود مي‌آوردند قطعا اعراب بت‌پرست با اين گروه حنفاء که از لحاظ محتوائي با اسلام مشترکات زيادي داشته، عکس العمل نشان مي‌دادند اما هيچ عکس‌العمل خاصي پيرامون آنان از طرف مشرکين صورت نگرفت.

از اهم اعتقاداتشان اين است که آنان قائل بودند بت‌پرستي دين معقول و شايسته‌اي نيست و از طرفي دين و مذهب کاملي نيز به دست نياورده به همان آئين حضرت ابراهيم عمل مي‌نمودند و نام حنفاء بر خود گذاشتند در حالي که آنان از ديانت حضرت ابراهيم نيز تصور روشني جز اعتقادات مبهم به خداوند و عمل به پاره‌اي از سنت‌هاي حضرت ابراهيم نداشته‌اند.

نتيجه آن که ظهور حنفاء مي‌تواند به معناي تکامل تدريجي از بت‌پرستي به خداپرستي باشد و نه اين که اين آئين زمينه‌ساز ظهور اسلام بوده است.

آنچه روشن است آن که تاريخ از بت‌پرستاني گفته که آنان به هر دليل از بت‌پرستي کناره گرفتند ولي به يهوديه و مسيحيت نيز نگرويدند شده که تا ظهور اسلام آئين مبهمي داشتند يا آن که در سرگرداني و تحير به سر مي‌بردند که بعضا نيز به آئين اسلام روي آوردند از جمله اين افراد مي‌توان به ابوذر غفاري اشاره نمود.

خلاصه بزرگ نمودن حنفاء و آئين‌هاي آنان نگرش افراطي به جرياني است که در جامعه آن روز اهميت چندان نداشته و ظاهراً مورخان و مفسران بعدها تحت تأثيرات آيات قرآن به حنفاء پرداختند.

این بحث ادامه دارد.....

منابع

1.دائرة المعارف تشييع

2.اديان عرب قبل از اسلام: دکتر جوادعلي

3.اديان عربستان قبل از اسلام: دکتر عبدالعزيز سالم

4.تاريخ صدر اسلام: دکتر زرگري‌نژاد

5.تفسير الميزان: علامه طباطبائي

 

حجاب در ترازوی اخلاق


حجاب در ترازوی اخلاق سروش دباغ اشاره. در این مقاله، در ابتدا انواع روابط میان دین و اخلاق تبیین شده، دلایلی به سود « نظریه حداقلی فرمان الهی» اقامه می شود. سپس چارچوبی نظری برای صورتبندی و رفع تعارض میان برخی احکام فقهی واحکام اخلاقی ارائه می شود. در ادامه مسئله حجاب و پوشش گردن و موی سر به بحث گذاشته شده؛ با استشهاد به آراء برخی از فقها و قرآن پژوهانی که بر این باورند که نپوشاندن موی سر و گردن حرمت شرعی ندارد؛ مسئله حجاب از منظر اخلاقی به بحث گذاشته شده، با وام کردن نظریه « اخلاق وظایف در نظر اول» دیوید راس، استدلال می شود که نپوشاندن موی سر و گردن در روزگار کنونی قبح اخلاقی ندارد و مصداقی از کنش غیر عفیفانه نیست. در انتها تأکید می شود که بسنده کردن به حجاب عرفی، مطابق با« نظریه حداقلی فرمان الهی »، متضمن نادیده انگاشتن مراد شارع و خداوند نیست. پس، چه دینداران معیشت اندیش که تنها در بند احکام فقهی درباره حجابند، و چه دینداران معرفت اندیش که به دلایل اخلاقیِ عقلانی هم بها می دهند و در اندیشه برقراری توازن میان فقه و اخلاق و توزین احکام فقهی در ترازوی اخلاقند، می توانند تصدیق کنند که نپوشاندن موی سر و گردن علی الاصول قبح اخلاقی ندارد.   کسانیکه مایلند با چارچوب نظری و فلسفی بحث آشنا شوند، خوبست مقاله را از ابتدا بخوانند؛ در غیر اینصورت بهتر است مقاله را از بند سوم ( حجاب اجباری و حجاب اختیاری) در مطالعه گیرند.   ۱.انواع روابط میان دین و اخلاق در قلمرو فلسفه اخلاق، می توان به نحو استقرائی، روابط چندگانه‌ای را میان دین و اخلاق از یکدیگر باز شناخت و تفکیک کرد: دلالت شناختی، وجود شناختی، معرفت شناختی و روان شناختی . می توان از ابتناء یا عدم ابتناء دلالت شناسانه اخلاق بر دین سخن به میان آورد؛ به تعبیر دیگر می توان پرسید آیا معانیِ واژگان اخلاقی تنها به مدد متون دینی به دست می آیند یا از پیش خود ومستقل از متون دینی معنایی دارند. تصور می کنم معانی واژگان اخلاقی مستقل از دین احراز می شوند. در واقع، اینگونه نیست که برای اینکه بفهمیم عدالت، احسان ، بدی، خوبی چه معنایی دارند؛ لازم باشد در وهله نخست به متون دینی مراجعه کرد. به لحاظ دلالت شناسانه، واژگان اخلاقی از پیش خود واجد معنا هستند و مطابق با «نظریه معنای کاربردی»[۲] ، ضیق و سعه معنایی آنها در یک جامعه زبانی و در نتیجه کاربست واژگان در سیاق‌های گوناگون بوسیله کاربران زبان پدیدار می شود. تأمل در آموزه‌های اخلاقیِ قرآن هم مؤید این امر است. وقتی خداوند در قرآن می گوید« ﺍﻥ ﷲ ﻳﺄﻣﺮ ﺑﺎﻟﻌﺪﻝ و ﺍﻻﺣﺴﺎﻥ ﻭ ﺍﻳﺘﺎﺀ ﺫﻱ ﺍﻟﻘﺮﺑﻲ ﻭ ﻳﻨﻬﻲ ﻋﻦ ﺍﻟﻔﺤﺸﺎﺀ ﻭ ﺍﻟﻤﻨﮑﺮ ﻭﺍﻟﺒﻐﻲ ﻳﻌﻈﮑﻢ ﻟﻌﻠﮑﻢ ﺗﺬﮐﺮﻭﻥ»[۳] و « ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین»[۴]، ﻧﺎﻇﺮ ﺑﻪ ﺩﺭﮎ و تلقی ﻣﺨﺎﻃﺒﺎﻥ ﻭﺣﻲ ﺍﺯ معانی عرفی و پیشا دینیِ مفاهیمی ﭼﻮﻥ «ﻋﺪﻝ» ،«ﺍﺣﺴﺎﻥ» ،« ﻓﺤﺸﺎﺀ» ،«ﻣﻨﮑﺮ» و « تقوی» ﺳﺨﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﻭ ﺗﺨﺎﻃﺐ ﻭ ﻣﻔﺎﻫﻤﻪ، ﻧﺎﻇﺮ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﺭ ﻭ ﺗﻠﻘﻲ ﻭ ﻣﺼﺎﺩﻳﻖﹺ ﻋﺮﻓﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﺳﺎﺳﺎ ﻣﺨﺎﻃﺒﺎﻥ ﮐﻼﻡ ﻭﺣﻲ ، ﺩﺭﮐﻲ ﺍﺯ معانی مفاهیم ﻋﺪﻝ و احسانِ ﻓﺮﺍﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﭘﻴﺎﻣﻲ ﺑﺎﺷﻨﺪ که آنها را به عدل و احسان فراتاریخی دعوت می کند. همچنین از پیامبر گرامی اسلام نقل شده است:« انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»[۵] و از امام حسین نقل شده است که در روز عاشورا خطاب به لشکریان عمر ابن سعد گفتند:«ان لم تکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم»[۶]؛ مفروض هر دو سخن این است که فی الجمله می توان درک و تلقی پیشا دینی‌ای از اخلاق داشت و از تناسب و تلائم آن با اخلاق دینی سراغ گرفت. علاوه بر این، می توان از ابتناء و یا عدم ابتناء وجود شناختی ارزش‌های اخلاقی بر دین سراغ گرفت. عموم کسانیکه به «نظریه حداکثری فرمان الهی »[۷] معتقدند، بر این باورند که نمیتوان راجع به تعیّن اوصاف اخلاقی و اصول اخلاقی در عالم خارج بدون تمسک جستن به متون مقدس از قبیل تورات، انجیل و قرآن سخن گفت؛ چنانکه بر این باورند که نمی توان درباره معانی واژگان اخلاقی، مستقل از متون دینی سخن گفت. مطابق با رأی ایشان، هم تعین اوصاف اخلاقی نظیر خوبی، بدی ، باید و نباید در جهان پیرامون متوقف بر تعلق اراده خداوند بدانهاست؛ هم برای احراز معانی مفاهیم اخلاقی باید به متن دین رجوع کرد.[۸] در عین حال، مطابق با رأی ایشان، احراز معرفت اخلاقی موجه هم تنها متوقف بر رجوع به متون دینی است و استفاده از منابع معرفتی مستقل از دین، نظیر عقل عرفی معرفت بخش نیست. این بدان معنا است که قائلان به ابتنای هستی‌شناختی اخلاق بر دین، لاجرم ابتنای معرفت‌شناختی را نیز می‌پذیرند، گرچه عکس آن ضرورتا صادق نیست. یعنی ممکن است فرد ابتنای معرفت‌شناختی اخلاق بر دین را بپذیرد، اما ابتنای هستی‌شناختی را نپذیرد. در مقابل، عموم قائلان به « نظریه حداقلی فرمان الهی»[۹] بر این باورند که احراز معانی واژگان اخلاقی متوقف بر رجوع به دین نیست؛ همچنانکه تعین اوصاف اخلاقی در جهان خارج نیز متوقف بر تعلق اراده خداوند بدانها نیست؛ بلکه به نحو مستقل از دین وجود دارند ؛ اما احراز معرفت اخلاقی موجه متوقف بر رجوع به دین است و مستقلا فراچنگ نمی آید. در عین حال، برخی از قائلان به «نظریه حداقلی فرمان الهی » تأکید می کنند که عقل ما می تواند معرفت اخلاقی موجه را کشف کند. مطابق با این تلقی، عقل انسان در وادی اخلاق همان چیزی را کشف می کند و بر آن صحه می نهد و آنرا موجه می انگارد که مراد خداوند است. در واقع، در این تلقی ،عقل از متن مقدس تبعیت نمی کند؛ بلکه به نحو مستقل، روایی و ناروایی اخلاقی را کشف می کند؛ کشفی که متناسب و متلائم با اراده و فرمان خداوند است.[۱۰] برخی از معتزله چنین درکی از رابطه میان دین و اخلاق و توسعا عقل و وحی داشتند. بنا بر تلقی ایشان، اخلاق، ابتناء معرفت شناسانه بر دین ندارد و باید راجع به حجیت معرفت شناختی دعاوی اخلاقی به نحو مستقل از دین سخن گفت. در سنت شیعی، در دوران معاصر نیز فیلسوفانی چون مرحوم طباطبایی و مرحوم مطهری از استقلال اخلاق از دین سخن می گفتند. بدین معنا که مطابق با رأی ایشان می توان به نحو مستقل از متون دینی درباره اوصاف اخلاقی و حسن و قبح ذاتی افعال سخن گفت و بحث و فحص فلسفی کرد؛ با این تفاوت که طباطبایی در مقاله ششم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم، ادراکات اخلاقی را در زمره «ادراکات اعتباری» به حساب می آورد، ادراکاتی که کاشفیتی از جهان پیرامون ندارند و بیش از هر چیز از اعتبارعقلا پرده بر می گیرند؛ حال آنکه مطهری از حسن و قبح ذاتی افعال سخن می گفت و آنرا بر صدر می نشاند.[۱۱] در سنت فلسفه اخلاق مغرب زمین هم فیلسوفی چون کانت معتقد است که می توان درباره فرامین عقل عملی که از سوژه استعلایی و صورتبندی‌های چند گانه «امر مطلق»[۱۲] استخراج می شود، بحث و فحص عقلی کرد. در واقع، او از عدم ابتناء معرفت شناسانه اخلاق بر دین سخن گفته و از این مدعا دفاع کرده است.   درباره رابطه روان شناختی میان دین و اخلاق چه می توان گفت؟ تصور می کنم به خصوص در جوامع دینی می توان از ابتناء روانشناختی اخلاق بر دین سخن به میان آورد. در بسیاری از موارد برای نهادینه شدن انجام و یا ترک یک فعل اخلاقی در یک جامعه دینی، می توان بر ابتناء روانشناختی اخلاق بر دیانت تأکید کرد. به تعبیر دیگر در اینجا اخلاق، مستظهر به پشتیبانی دین است. هر چند به مدد قوه عاقله، می توان رواییِ کثیری از اصول اخلاقی را به دست آورد؛ اما تأکید بر آنها به مدد اخلاق دینی، منبه کثیری از متدیّنان است و به ایشان انگیزه انجام و یا ترک فلان و بهمان کار را می دهد. مثلا، گزاره «دروغ گویی بد است» را در نظر بگیرید. درستی این گزاره را می توان با استدلال‌های عقلانی بدست آورد. در قلمرو اخلاق هنجاری، «فایده گرایی»[۱۳] میگوید دروغگویی بد است، چون متضمّن بیشینه شدن ضرر و کمینه شدن فایده برای بیشترین افراد جامعه است. همچنین، «وظیفه گرایی»[۱۴] میگوید دروغ گویی متضمّن نفی یکی از فرامین عقل عملی است؛ در واقع، متضمّن نقضِ صورتبندی اول «امر مطلق» است که عبارت است از «اصل جهان شمولی پذیری».[۱۵] از سوی دیگر، هنگامیکه یک دیندار به متن دین مراجعه می کند، می بیند که مطابق با آموزه‌های دینی، «دروغگو دشمن خداست». انگیزه اصلی عموم دینداران برای راست گفتن و اجتناب از دروغ گویی، فارغ از بحث‌های عقلانی صرف در این باب، دشمن خدا قلمداد شدنِ دروغگوست. پس اخلاق می تواند از منظر روانشناختی بر دین مبتنی باشد؛ خصوصا در جوامعی که دینی هستند و دین در آن جوامع نفوذ زیادی دارد، می توان از ابتناء روانشناختی اخلاق بر دیانت سخن گفت و آن را تأیید کرد.   تا کنون اصناف چهارگانه روابط میان اخلاق و دین را به نحو مختصر مرور کردیم.[۱۶] چنانکه آوردم، ابتناء دلالت شناختی اخلاق بر دین ناموجه است؛ چرا که دست کم باید معنای برخی از واژگان اخلاقی را، پیش از رجوع به متون دینی دانست و با مد نظر قرار دادن آنها به سراغ متن دینی رفت و به فهم گزاره‌های اخلاقی دین همت گمارد. علاوه بر این، به باور من « نظریه حداکثری فرمان الهی» که بر ابتناء وجود شناسانه اخلاق بر دین مبتنی است، ناموجه است؛ چرا که همانطور که برخی متذکر شده اند؛ از لوازم تن دادن به این نظریه، تبعیت از فرامین اخلاقی‌ای است که با عقل متعارف ناسازگاراند وغیر اخلاقی قلمداد می شوند.[۱۷]مثلا اگر خدا فرمان داده باشد که باید کودک بی‌گناه را شکنجه کرد، شهودهای اخلاقی ما می گوید انجام این فعل خطاست. در واقع، این تلقی خدا را مبسوط الید قلمدادمی کند، به نحویکه اراده و خواست او بر همه چیز سبقت می گیرد؛ حتی بر بدیهیات عقلی و شهودهای اخلاقیِ عرفی. مطابق با این تلقی، فرامین اخلاقی خداوند من عندی و «گزافی»[۱۸] است و نمی توان آنرا با هیچ معیار و محکی سنجید. برخی از فیلسوفان اخلاق معاصر نظیر رابرت آدامز، تلقی معتدلی از نظریه فرمان الهی به دست داده اند. مطابق با این تلقی، ما از فرامین اخلاقی خدایی تبعیت می کنیم که می دانیم « مهربان» است؛ اگر چنین باشد، می دانیم که چنین خدایی به شکنجه کردن کودکان بی‌گناه امر نمی کند.[۱۹] به نظرم چنین تلقی‌ای از نظریه فرمان الهی مشکل قرائت پیشین را ندارد؛ اما اولا دست کم مخاطبان کلام خداوند، از منظر دلالت شناختی، باید معنای واژه « مهربان» را پیش از رجوع به متن دین بدانند؛ ثانیا، مطابق با این تلقی، در نهایت درک و تلقی عرفی ما از حدود و ثغور مفهوم مهربانی و دیگر مفاهیم اخلاقی و گزاره‌های اخلاقی بنیادین، فرامین خداوند را مقید می کند. لازمه این سخن این است که « نظریه حداکثری فرمان الهی » به نسخه‌ای از « نظریه حداقلی فرمان الهی» تحویل می شود که مطابق با آن، عقل ما در «کشف» روایی و ناروایی اخلاقی مدخلیت تام دارد و از خوبی و بدی اخلاقی‌ای پرده بر می گیرد که در تناسب و تلائم با خواست خداست؛ نه اینکه طفیلی و تبعی و عرضی باشد و در این میان نقشی ایفا نکند. شخصا با این تلقی از « نظریه حداقلی فرمان الهی» همدلی دارم و آنرا موجه می انگارم و در صورتبندی مسائل پیش رو از آن استفاده می کنم. عنایت داشته باشیم که این بحث وقتی مطرح میشود که روابط میان دین واخلاق را ذیل آموزه‌های ادیان ابراهیمی صورتبندی کنیم، چون قصه اراده خداوند در اینجا محوریت پیدا میکند. در ادیان شرقی ما با خدای «انسانوار»[۲۰] سرو کار نداریم و قاعدتاً سخنی از اراده او نیز به میان نمی آید. وقتی ابتناء و عدم ابتناء اخلاق بر دین معنای محصلی پیدا می کند که پای خواست و اراده خداوند در میان باشد. آن سخن مشهور ایوان در رمان برادران کارامازوف داستایوفسکی که «اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است» ناظر به همین مقام است.   ۲.تعارض میان احکام فقهی و اخلاقی میتوان تصور کرد که برخی از مواقع، احکام اخلاقی عرفی با احکام دینی متعارض باشند یا دست کم همسو نباشند؛ در حالیکه در کثیری از موارد میان آنها همپوشانی قابل تاملی وجود دارد. به تعبیر اهل منطق، رابطه میان احکام اخلاقی و احکام دینی «عموم و خصوص من وجه» است. لازمه این سخن این است که هم فصل مشترکی میان احکام دینی و احکام اخلاقی وجود دارد، هم می توان فصل مفترقی را میان آنها سراغ گرفت؛ یعنی برخی از احکام اخلاقی در دایره دیانت قرار نمی گیرند و به نظر می رسد با آموزه‌های دینی تعارض دارند. مراد از دین در این سیاق، احکام فقهی دین است که ممکن است با آموزه‌های اخلاقی متعارض باشند. وقتی سخن از آموزه‌های دینی به میان می آید، باید به خاطر داشت که دین مشتمل بر آموزه‌ها و معتقدات وجودشناختی و کیهان شناختی هم هست ؛ آموزه هایی که ارزشی وهنجاری[۲۱] نیستند که با احکام اخلاقی به نحو مستقیم در بپیچند؛ بلکه سخنان ناظر به امور واقع اند. برای مثال وقتی در دین از انسان، سماوات و جهان پس از مرگ و ... سخن به میان می آید؛ این دعاوی، وجودشناختی، جهان شناختی و انسان شناختی هستند. در این مواقع، تعارض مستقیمی میان اخلاق و دین پیش نمی آید. اما، دیگر آموزه‌های دینی که هنجاری اند و در ذیل آموزه‌های اخلاقی و فقهی بروز و ظهور پیدا می کنند، علی الاصول می توانند با احکام اخلاقیِ عرفی ناسازگار و متعارض باشند. دستورات اخلاقی موجود در دین، به نحو معتنابهی با احکام اخلاق سکولار همپوشانی دارند؛ امّا احکام فقهی، برخی از مواقع با احکام اخلاقیِ عرفی و سکولار تعارض دارند. مثلا ده فرمان که در کتاب مقدس آمده را در نظر آوریم، نظیر اینکه «تو نباید کسی را بکشی» ، «تو نباید دروغ بگویی» و « تو نباید زنا کنی». این موارد با احکام اخلاق سکولار،همپوشانی قابل توجهی دارد؛ امّا برخی احکام فقهی نظیر « ارتداد» و « سنگسار» با دستاورد‌های اخلاق سکولار ناسازگارند. پس آموزه‌های هنجاری دینی، علی الاصول می تواند با احکام اخلاق سکولار در بپیچد و با آن متعارض باشد. در هنگام بروز تعارض، شخصی که می خواهد همچنان منظومه معرفتی منسجمی داشته باشد، باید با وارسی احکام اخلاقی و نسبت سنجی میان احکام فقهی با احکام اخلاقی، توازن و تعادلی را میان این دو سراغ بگیرد. به لحاظ روش شناختی به آنچه راولز از آن تحت عنوان «موازنه متأملانه»[۲۲]یاد می کند، معتقدم (مثل موازنه‌ای که در واکنش‌های شیمیایی در دو سوی واکنش برقرار می شود)؛ راولز این قصه را درباره شهودهای گوناگون ما در شاخه‌های مختلف معرفت بیان می کند.[۲۳] با پیش چشم قرار دادن این آموزه روش شناختی، می توان نظام معرفتی خویش را سامان بخشید. مسأله این است که ما شهود‌های مختلفی در رشته‌های فلسفه، عرفان، دین، روانشناسی،جامعه شناسی، تاریخ، فیزیک... داریم و این شهودها رویهم مجموعه معتقدات ما را می سازند. هنگامی که شهودهای اخلاقی ما با شهودهای ما در عرفان، روانشناسی و یا با آموزه‌های فقهی در تعارض باشند، برای رفع تعارض باید به این موازنه همت بگماریم. برای اینکه این تعارض را بهتر بفهمیم، باید به سراغ مبادی و مبانی انسان شناختی، هستی‏شناختی و معرفت شناختی آن شهودها برویم و ببینیم این تعارض‌ها از کجا نشأت می گیرند. می توان مسأله را از منظر معرفت شناختی نیز صورتبندی کرد. در معرفت ‏شناسی معاصر با نحله‌های مختلفی مواجهیم؛ یکی از این مکاتب در میان نظریه‌های «توجیه»[۲۴]، «انسجام گرایی- مبناگرایی معتدل»[۲۵] است که در قیاس با دیگر مکاتب موجه تر و رهگشاتر به نظر می رسد.[۲۶] یکی از قهرمانان این نحله رابرت آئودی ، معرفت‏شناس و فیلسوف اخلاق و دین معاصر است.[۲۷] مطابق با این مکتب معرفت شناختی، شهودهای مختلف ما در قلمرو‌های دین، جامعه‏شناسی، اخلاق، روان‏شناسی، زیست شناسی و ...«حجیت معرفت‏شناختی اولیه»[۲۸]‌ای دارند. وقتی این شهودها در کنار یکدیگر قرار می گیرند، بر اثر تأثیر و تأثر بر روی یکدیگر، میزان حجیت معرفت شناختی آنها کم و زیاد می‏شود. می توان با این روش، شهودهای گوناگون را وارسی کرد و میزان حجیت معرفت شناختی آنها را سنجید و تلائم و تناسبی را میان آنها سراغ گرفت؛ این امر البته مختص اخلاق و دین نیست و دیگر شهودهای ما را نیز در بر می گیرد. بنابراین برای حل تعارض میان احکام فقهی و احکام اخلاقی باید با تقریر محل نزاع و واکاوی مبانی و مبادی وجودشناختی، معرفت شناختی و انسان شناختیِ این ناسازگاری، علی‏الاصول به رفع تعارض همت گماشت. بر اثر تأثیر و تأثر این شهودهای مختلف و متعارض بر روی یکدیگر، برخی از مواقع، باید در احکام فقهی دخل و تصرف کرد؛ در عین حال برخی از مواقع باید شهودهای اخلاقی عرفی حک و اصلاح شوند. این موازنه ی متأملانه، دوسویه است و در آن، روند و آیند میان دو سوی موازنه، ضروری است. مقتضای این سخن این است که باید احکام فقهی را در ترازوی اخلاق توزین کرد و احکامی را موجه انگاشت که مقید به قیود اخلاقی باشند و مصداق نقض عدالت و کرامت انسانی در روزگار کنونی نباشند. مطابق با روایتی از « نظریه حداقلی فرمان الهی» که نگارنده با آن همدل است و پیشتر تبیین شد، احکام هنجاریِ موجهی که در این روند و آیند و بر اثر این موازنه متأملانه کشف می شود و به دست می آید، مطابق با اراده و فرمان خداوند است.   ۳. حجاب اجباری و حجاب اختیاری حجاب زنان از جمله مباحث مهم جوامع اسلامی است که فقها، مورخان، محققان و متفکران از دیرباز بدان پرداخته و از زوایای گوناگون آنرا به بحث گذاشته اند. عموم فقها به وجوبِ پوشاندن موی سر و گردن فتوا داده و نپوشاندن آنرا حرام دانسته اند. مرحوم مطهری در زمره فقهایی بود که با توجه به آیات سور نور و احزاب ، به ویژه آیه ی ۳۱ سوره نور، تأکید می کرد که دلیلی در دست نداریم صورت ( وجه) و مچ دست زنان به پایین ( کفین) هم باید پوشانده شود و رأی مفسرانی نظیر زمخشری و فخر رازی در باب وجوب پوشاندن صورت را ناموجه می انگاشت و معتقد بود « مو» باید پوشانده شود، نه « رو».[۲۹] برخی از فقها قول ایشان را نپذیرفتند، هر چند امروزه این سخن کم و بیش عادی می نماید و کثیری از زنان محجبه صورت و کف دست‌های خود را نمی پوشانند. از سوی دیگر، امیر ترکاشوند با تتبعات فقهی و تاریخی درازآهنگ خود، بر خلاف رأی مشهور، به عدم وجوبِ پوشاندن گردن و موی سر رسیده است. مطابق با رأی وی، حجاب شرعی در عصر پیامبر حدود و ثغور دیگری داشته و با آنچه امروزه در میان ما جاری است، فاصله زیادی داشته است :  " رأی مشهور در مورد حجاب زنان عبارت از ستر همه اندام مگر وجه و کفین است...کهن‌ترین مبنای این رأی، دو روایت از پیامبر است: الف- زن عورت است اگر پایش را از خانه بیرون بگذارد شیطان به استقبالش می آید ب- وقتی زن بالغ می شود شایسته نیست به غیر از وجه و کفین، از او دیده شود اما با بررسی هایی که در شرح هر یک انجام دادم معلوم شد هیچ یک از این رو روایت، اساسا از پیامبر صادر نشده! و نیز محتوایشان مخالف سیره حضرت و سایر رهنمود‌های وی است. علاوه بر این، با این که بخشی از روایت اول دائما مورد استناد متون فقهی است، اما با پیگیری متن کامل آن، مشخص شده اصلا ربطی به میزان پوشش ندارد...همچنین رأی مشهور با واقعیات عصر پیامبر سازگاری ندارد و نمی تواند حجاب شرعی در آن عصر را ترسیم کند... امروزه وقتی با واژه مقنعه و روسری در متون دینی بر می خوریم آنرا سراندازی می دانیم که دست کم ساتر تمام مو و گردن است؛ اما معلوم نیست این واژه در عصر پیامبر، کارکرد فوق را داشته و گردن و تمام مو را در بر می گرفته است. مطابق شواهدی که در اختیارمان هست مقنعه را می توان معادل عمامه مردان، که دور پیشانی و سر پیچیده می شود، دانست. بر این اساس زنان مؤمن پس از نزول آیه جلباب یا خمار، اقدام به استفاده از عمامه کردند که مقتعه، قناع یا حتی خمار نیز نامیده می شد. عمامه تاج اعتبار مردان آزاد بود... بنابر این، مقنعه و روسری در آن عصر را می توان عبارت از عمامه و دستار و پیچه دانست( که طبیعتا اولا برای زینت و تجمل و تمایز است و ثانیا گردن و بیشتر مو را نمی پوشاند) و نه روسری‌های کنونی که تمام مو و گردن را در بر می گیرد. همچنین اگر به اصل معنای روسری( چیزی که بر روی سر قرار می گیرد) توجه کنیم به همین معنای جدیدی که از مقنعه ارائه کردم، می رسیم."[۳۰]   مرحوم احمد قابل، شاگرد مرحوم آیت الله منتظری بود و از ایشان اجازه نامه اجتهاد داشت و در مسائل فقهی از منظر یک مجتهد سخن می گفت. مطابق با رأی ایشان آنچه از کل آیات قرآن و روایات درباره مسئله حجاب مستفاد می شود؛ دلالت بر وجوب ندارد و نمی توان استنباط کرد که وظیفه شرعی یک زن متشرعه پوشاندن موی سر و گردن است:   " عدم وجوب پوشاندن سر و گردن زنان برده ی مسلمان( که مقتضای دلایل نقلی معتبر و گرایشی اجماعی است) نشانگر این امر بسیار مهم است که : « در مرأی و منظر بودن سر و گردن هر زن مسلمانی، حرام نیست». به عبارت دیگر؛ « نه زن بودن و نه مسلمان بودن زن» دلیل وجوب پوشش سر و گردن نیست. چرا که « زنان برده ی مسلمان» هم « زن» و هم « مسلمان» بودند و پوشش سر و گردن ( و حتی برخی اجزای دیگر بدن، بنا بهاظهارات صریح برخی فقهاء) بر آنان واجب نبود. حتی برخی معتقد به کراهت یا حرمت پوشش سر برای زنان برده ی مسلمان بوده اند)... قضیه ی پوشش سر و گردن به گونه‌ای « خط قرمز» تبدیل شده و حریمی برایش فراهم کرده اند که گویی وظیفه‌ای جز تکرار مکررات و تأیید برداشت‌های رایج، برای محققان و فقیهان عصر حاضر وجود ندارد...چه تفاوتی در تحریک کنندگی بین زنان مسلمان برده و غیر برده وجود دارد که پوشاندن سر و گردن بر آنان لازم نیست و بر آزادگان لازم است؟ ( با توجه به اینکه برخی بردگان زمان ائمه ی هدی (ع) اهل ایران و اروپا بودند و از نظر تنوع رنگ مو و زیبایی، از بسیاری زنان عرب در مکه و مدینه و یمن زیباتر و جذابتر بودند)... با توجه به اینکه اساس زیبایی در محدوده ی سر و گردن به زیبایی « چشم، ابرو، دهان، لب، دندان و چانه و ترکیب آنها» بر می گردد، و اسلام پوشاندن آنها را واجب نکرده است، چه خصوصیت جذابی در مو و گردن زن بوده که لزوم پوشش آن، اینگونه مورد تأکید مسلمانان قرار گرفته است."[۳۱]   محسن کدیور، فقیه و اسلام شناس معاصر، دیگر شاگرد مرحوم آیت الله منتظری نیز بر این باور است که آنچه از واژگان « جلباب» و « خمار» از آیات سوره‌های احزاب و نور احراز می شود، دلالت بر وجوب روسری و سر اندازندارد:   "از دو واژه‌ی جِلباب و خِمار در آیات پوشش بانوان در قرآن کریم (احزاب ۵۹ و نور ۳۱) بیش از مطلق پوشاک استفاده نمی شود، و به تنهائی ظهوری در وجوب سرانداز و روسری ندارند. مفاد این دو آیه جمع و جور کردن جامه و پوشانیدن سینه و گریبان است.... مهمترین ادله در مسئله‌ی ستر و نظر اجماع و سیره‌ي متشرعه و گاه عمل اصحاب یا اهتمام شارع به اعراض و نوامیس یعنی کلا ادله لبی بوده است. درک خاص فقیهان مذکر از مسئله‌ی زن به نوعی تساهل و تسامح نسبت به مردان و نوعی سخت گیری و تضییق در ناحیه‌ی زنان انجامیده است. مشکل اصلی در مسئله ی حجاب شرعی کتاب و سنت نیست، مشکل اصلی فهم خاص و درک ویژه‌ی غالب فقها از زن، انسان و جامعه بوده و هست. پیش فرضهای اثبات نشده‌ای که فهم از ادله را دگرگون کرده و هیچ ریشه و پشتوانه‌ی شرعی ندارند."[۳۲]   عبدالعلی بازرگان، قرآن پژوه معاصر نیز بر این باور است که حجاب در قرآن لزوما به معنای پوشاندن موی سر و استفاده از روسری و مقنعه نیست؛ بلکه متضمن پوشش عرفی و پوشاندن اندام‌های در معرض تحریک دیگران بوسیله پارچه بوده است. آنچه برای قرآن محوریت دارد، حفظ حریم در مناسبات و روابط میان زن و مرد و پوشاندن زینتهاست که لزوما شامل موی سر و گردن نمی شود.[۳۳]   با مد نظر قرار دادن آراء برخی از فقها و اسلام شناسان معاصر درباره مسئله حجاب، اکنون می کوشم از منظر اخلاقی ( و نه فقهی ) به مسئله حجاب و پوشاندن موی سر و گردن بپردازم و حدود و ثغور آنرا بکاوم و حکم اخلاقی و هنجاری آنرا، چنانکه در می یابم، تبیین کنم و نسبت آنرا با احکام فقهی حجاب بسنجم. لازم به ذکر است که در اینجا مراد من، حجاب اختیاری است نه حجاب اجباری؛ چرا که غیر اخلاقی بودن حجاب اجباری روشن است و احتیاج چندانی به استدلال و تبیین ندارد. عموم علمای اخلاق گفته اند که اختیار و اراده از مقومات فعل اخلاقی است؛ لازمه ی این سخن این است که فعل مجبورانه و غیر مختارانه ارزش اخلاقی ندارد؛ بلکه از آنجائیکه متضمن نادیده انگاشتن حق انتخاب و کرامت انسانی است؛ فعلی غیر اخلاقی است. اگر اراده و اختیار از مقومات ایمان ورزی اصیل باشد و مؤمن کسی است که شورمندانه و از سر رضایت و رغبت، « تجربه ایمانی» را از سر می گذراند؛ لازمه ی این سخن این است که ایمان مجبورانه تعبیری پارادوکسیکال است و در ترازوی اخلاق وزنی ندارد. از اینرو حکومت هایی که در پی برقراری ایمان اجباری در جامعه هستند، مرتکب خطای اخلاقی می شوند و در مقام عمل هم کامیاب نمی شوند. حاکمان باید صرفا در اندیشه ی سیاست گذاری در جهت برآوردن نیازهای اولیه مردمان از قبیل امنیت، شغل، بهداشت، پوشاک... باشند و نیازهای ثانویه انسانها از قبیل هنر، عشق، دین.... را به مردم و جامعه مدنی و حوزه عمومی بسپارند و در این حوزه‌ها دخل و تصرف و اعمال قدرت نکنند. از اینرو، برقراری حجاب اجباری در جامعه غیر اخلاقی است و لذا فرونهادنی.[۳۴] برخی از متفکران مسلمان نظیر عبدالله النعیم بر این باورند که در یک جامعه دینی که عموم شهروندان دیندارند، برای حفظ منزلت احکام دینی و رواج اخلاق دینی و برقراری مناسبات انسانیِ سالمِ عاری ازریا و تزویر، باید نهاد دین از نهاد حکومت جدا باشد و اجرای احکام دینی، مستظهر به پشتیبانیِ قدرت سیاسی نباشد. آراء ایشان قرابت زیادی با ایده‌های برخی از روشنفکران دینی معاصر نظیر عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری دارد.[۳۵]   از حجاب اجباری درگذریم و به حجاب غیر اجباری بپردازیم.[۳۶] درباره حجاب اختیاری از منظر اخلاقی و روایی و ناروایی آن چه می توان گفت ؟ برای احراز پاسخ این سؤال باید از «اخلاق هنجاری»[۳۷] بهره گرفت. در میان مکاتب گوناگون در قلمرو اخلاق هنجاری، می توان مکاتب مشهور و طنین انداز «فایده گرایی»، «وظیفه گرایی» ، «اخلاقِ وظایفِ در نظر اول»[۳۸] و «فضیلت گرایی»[۳۹] و روایت‌های گوناگون آنها را از یکدیگر سراغ گرفت و بازشناخت. شخصا در قلمرو اخلاق هنجاری با « اخلاق وظایف در نظر اول» همدلی بیشتری دارم؛ از اینرو می کوشم مسئله حجاب را ذیل این مکتب اخلاقی صورتبندی کنم. مطابق با آموزه‌های «اخلاق وظایف در نظر اولِ» دیوید راس، فیلسوف انگلیسی قرن بیستم، انسانها در وادی اخلاق واجد «وظایف در نظر اول»[۴۰] چندی هستند نظیر «وفاداری»[۴۱]، «سپاسگزاری»[۴۲]، «آسیب نرساندن به دیگران»[۴۳]، «بهبود خود»[۴۴] .... در مقام عمل، عموما دو یا چند وظیفه اخلاقی در نظر اول با یکدیگر متعارض می شوند. برای احراز «وظیفه واقعی»[۴۵] که مؤدی به عمل است و قوام بخش کنش اخلاقی موجه، فاعل اخلاقی باید با استفاده از «شهود‌های اخلاقی» [۴۶] و «ادراکات اخلاقی»[۴۷] خویش، وظیفه اخلاقی خویش را به دست آورد و مطابق با آن عمل کند. مثلا، سیاق اخلاقی‌ای را در نظر بگیرید که شما از هفت روز پیش قول داده اید که امشب به مهمانی بروید، مهمانی‌ای که چندین نفر برای دیدن شما می آیند. همان روزی که قرار است شما به مهمانی بروید مادر شما بر اثر سانحه تصادف، در بیمارستان بستری می شود؛ در عین حال خواهر شما هم به سفر رفته و در شهر نیست که به نزد مادر شما برود. حال شما چه می کنید؟ اگر به سوی مادر بشتابید، مجبورید مهمانی را رها کنید و خلف وعده کنید؛ اگر به مهمانی بروید، ناگزیر مادر تنها می ماند که برای شما به لحاظ اخلاقی خوشایند نیست. به تعبیر راس، در اینجا شما با دو وظیفه در نظر اول متعارضِ « وفاداری» و « سپاسگزاری» مواجهید. قولی که شما از قبل داده اید، اقتضا می کند که امشب به مهمانی بروید و نرفتن به مهمانی مصداقی از پیمان شکنی است. از سوی دیگر، به واسطه زحمات عدیده‌ای که مادر شما در سالیان گذشته برای شما کشیده، باید نزد او بمانید و به مهمانی نروید. مطابق با رأی راس، میان وظایف اخلاقی در نظر اول، «نظم و ترتیب الفباییِ»[۴۸] از پیش مشخصی وجود ندارد.[۴۹] لازمه این سخن این است که بسته به مشخصات و دقائقِ سیاق اخلاقی مورد نظر، وزن وظایف اخلاقیِ در نظر اول تغییر می کند و یک وظیفه در نظر اول، تحت الشعاع وظیفه در نظر اول دیگری قرار می گیرد و وظیفه واقعی بدست می آید. مثلا، در این سیاق، اگر کس دیگری نمی تواند به مادر شما بپیوندد و در بیمارستان بر سر بالین او حاضر شود، وظیفه در نظر اولِ « سپاسگزاری» وزن بیشتری می یابد و بدل به وظیفه واقعی شما می شود؛ لازمه این سخن این است که شما باید رفتن به مهمانی را لغو کنید و به نزد مادر خود بروید. کاملا متصور است در سیاقی که کسی ازخویشان نزدیک، بتواند به جای شما بر بالین مادرِ بستری در بیمارستان حاضر شود، وزن وظیفه اخلاقی « وفای به عهد» بیشتر شود و شرکت در مهمانی وزن بیشتری بیابد. در واقع، پیمان شکنی در سیاق نخست، اخلاقی است و موجه؛ در حالیکه نپیوستن به مادر و رفتن به مهمانی در سیاق دوم اخلاقی است. از مقومات نظریه اخلاقی راس، تأکید بر «وابسته به سیاق بودن»[۵۰] تصمیم‌های اخلاقی کنشگران در سیاق‌های گوناگون است. علاوه بر این، راس «وظایف در نظر اول بنیادین»[۵۱] را از «وظایف در نظر اول مشتق»[۵۲] تفکیک می کند. وظایف اخلاقی « راست گویی»[۵۳] و « شهروندی»[۵۴]، هر چند در فهرست وظایف اولیه راس نیامده اند، اما در عداد وظایف در نظر اول مشتق هستند.[۵۵] راست گویی، وظیفه ی در نظر اولِ «مشتقی» است که از دو وظیفه ی در نظر اول بنیادینِ «وفای به عهد» و «آسیب نرساندن به دیگران» تشکیل شده است. لازمه این سخن این است که اگر مانعی در میان نباشد، این وظایفِ در نظر اول مشتق، بدل به وظایف واقعی شوند و در مقام عمل بکار گرفته شوند و فاعل اخلاقی باید مطابق با آنها رفتار کند.[۵۶]    ۴. حجاب در پرتو دستگاه اخلاقی راس حال ببینیم مطابق با دستگاه اخلاقی راس درباره حجاب و پوشاندن موی سر و گردن چه می توان گفت؟ چنانکه در می بایم، نپوشاندن موی سر و گردن متضمن نقض هیچ یک از اصول اخلاقی بنیادینِ فهرست« وظایف در نظر اول» و همچنین «وظایف در نظر اول مشتقِ» متشکل از دو یا چند وظیفه در نظر اول نیست. به تعبیر دیگر، عدم پوشش موی سر و گردن و بسنده کردن به حجاب عرفی، متضمن نقض وفاداری، آسیب نرساندن به دیگران، بهبود خود، عدالت، سپاسگزاری، مهربانی و جبران نیست؛ چرا که نه متضمنِ نقض کرامت انسانی و وفادری و مهربانی و عدالت است، نه آزار و اذیت دیگران را در پی دارد. در مقابل، انجام کنش هایی مثل شکنجه کردن انسان بیگناه، دروغگویی، تهمت زدن، غیبت کردن، آدم کشتن، پیمان شکنی... متضمن نقض یک یا بیش از یک وظیفه در نظر اول اخلاقیِ بنیادین اند و از اینرو در نظام اخلاقی راس، ناموجه اند و فرونهادنی. بنابر این، کسی که گردن و موی سر خود را نمی پوشاند، مرتکب فعل غیر اخلاقی نشده است. اگر بخواهیم استدلال اخلاقی کسانیکه پوشاندن گردن و موی سر را ضروری می انگارند، صورتبندی کنیم؛ به نظر می رسد «خصوصیت اخلاقا مربوط»ی[۵۷] که بنابر رأی این افراد، قوام بخشِ ضرورتِ پوشش گردن و موی سر است، عبارت است از «عفت». مطابق با رأی ایشان، نپوشاندن موی سر و گردن متضمن نفی عفت است و اخلاقا مذموم و فرونهادنی. در مقام نقد این استدلال می توان گفت درست است که عفت از خصوصیات اخلاقا مربوط است و کنش اختیاریِ غیر عفیفانه، غیر اخلاقی است؛ چنانکه مطابق با دستگاه اخلاقی راس، می توان وظیفه اخلاقی «عفت» را در عداد وظایف در نظر اول مشتقی قلمداد کرد که از ترکیب سه وظیفه در نظر اولِ بنیادینِ «وفاداری»، « بهبود خود» و «آسیب نرساندن به دیگران» به دست آمده ؛ اما حدود و ثغور و مصادیق امر عفیفانه و غیر عفیفانه علی الاصول می تواند از دورانی به دورانی تغییر کند، کما اینکه تغییر کرده است. در ایرانِ دوره قاجار، رفتار عفیفانه ، در نظر کثیری احتمالا اقتضا می کرد که زن، مرد نامحرمی را نبیند و مرد نامحرمی، او را نبیند؛ اما در دوران انقلاب کثیری از زنان مسلمان پا به پای مردان در تظاهرات خیابانی شرکت می کردند و خواستار برکناری شاه بودند و این رفتار ایشان غیرعفیفانه قلمداد نمی شد. در روزگار کنونی نیز، کثیری از دختران و زنان مسلمان، در ایران پس از انقلاب اسلامی، به دانشگاه می روند و یا در ادارات ، وزارتخانه ها، کارخانه‌ها و شرکت‌ها حاضر می شوند و با همکاران خود صبح تا بعداز ظهر کار می کنند و این امر از سوی خانواده‌های ایشان و جامعه، منافی عفت قلمداد نمی شود. پس مؤلفه‌ها و مصادیق «عفت» تخته بند زمان ومکان است و با احراز آنها، می توان حدود و ثغور امر عفیفانه را در هر زمانی مشخص کرد. در روزگار کنونی، سخن گفتن و کار کردن با فرد نامحرم، علی الاصول مصداق امرغیر عفیفانه قلمداد نمی شود؛ لازمه این سخن این است که کنشی غیر اخلاقی نیست. بر همین سیاق و با مد نظر قرار دادن شهود‌های اخلاقیِ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎیﻋﺎﻗﻞِ ﻣﻨﺼف ﮐﻪ در صدوراحکام اخلاقی، به قدر طاقت بشری عاری از اغراض و احساسات و عواطف بشری اند و ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎﻥ ﺍﺧﻼﻕ ﺍﺯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ «ﻧﺎﻇﺮﺁﺭﻣﺎﻧﻲ»[۵۸] ﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ، می توان استدلال کرد که رعایت حجاب عرفی بوسیله مردان و زنان بالغ که علاوه بر پوشش عرفی، شامل بهره گیری از گفتار و رفتار مناسب و متین و انسانی در تنظیم رابطه با جنس مخالف است، اخلاقا ضروری است و عدول از آن، مطابق با دستگاه اخلاقی راس، متضمنِ نقض « وفاداری» ، « آسیب نرساندن به دیگران» و « بهبود خود» است و فعلی است غیر عفیفانه، غیر اخلاقی و ناموجه. پس رعایت کردن این حجاب عرفی، هم وظیفه اخلاقی زن بالغ است، هم وظیفه اخلاقی مرد بالغ؛ اما نپوشاندن گردن و موی سر بوسیله زنان بالغ، متضمن نقضِ وظیفه اخلاقی « عفت» نیست و غیر اخلاقی نمی باشد. در عین حال، اگر نپوشاندن گردن و موی سر در یک سیاق اخلاقی با ملاحظه اخلاقی دیگری تعارض پیدا می کند که بنابر شهود‌های اخلاقیِ عرفی وزن بیشتری دارد؛ مثلا موجب افزایش درد و رنج دیگران شود؛ پوشاندن گردن و موی سر، در آن سیاق اخلاقی، وظیفه واقعی فرد قلمداد می گردد و نپوشاندن گردن و موی سر در آنجا، فعلی غیر اخلاقی است. سیاقی را در نظر بگیرید که در آن کارفرما، به شما که کارمند او هستید، گفته است اگر بدون روسری در محل کار حاضر شوید، شغلتان را از دست خواهید داد. در عین حال، معیشت مادر و فرزند شما هم بستگی تام به درآمد شما دارد؛ تغییر شغل هم، کار سختی است و شما فعلا نمی توانید شغلتان را عوض کنید. در این موقعیت، با ملاحظه جمیع جوانب و برای جلوگیری از آسیب دیدن فرزند و مادر؛ پوشاندن موی سر اخلاقا وظیفه است و تخطی از آن ناروا و غیر موجه می نماید، مگر اینکه شما بتوانید به نحوی مانع از آسیب دیدن فرزند و مادرتان شوید.   بنا بر آنچه آمد، مطابق با آموزه‌های دستگاه اخلاقی راس، می توان چنین نتیجه گرفت که نپوشاندن گردن و موی سر علی الاصول رفتاری غیر اخلاقی نیست؛ مگر اینکه نپوشاندن گردن و موی سر در یک سیاق اخلاقی، تحت الشعاع وظیفه در نظر اولی قرار گیرد که وزن بیشتری دارد؛ در چنین شرایطی فرد باید گردن و موی سر را بپوشاند و تخطی از آن نارواست. در عین حال، لازمه این سخن این نیست که اگر کسی گردن و موی سر خود را بپوشاند مرتکب عمل غیر اخلاقی شده است؛ بلکه تأکید می کند که نپوشاندن گردن و موی سر، علی الاصول غیر اخلاقی نیست. علاوه بر این، متصور است که کسی گردن و موی سر خود را بپوشاند، اما در تنظیم رابطه خود با جنس مخالف، رفتاری غیر عفیفانه داشته باشد. پس ممکن است کسی گردن و موی سر خود را بپوشاند، ولی رفتار او غیر عفیفانه و غیر اخلاقی باشد؛ لازمه این سخن این است که رابطه ی ضروری میان عفت و پوشاندن گردن و موی سر وجود ندارد. به تعبیر دیگر، کسی می تواند گردن و موی سر خود را بپوشاند و عفیفانه رفتار کند؛ همچنین می تواند گردن و موی سر خود را بپوشاند و غیر عفیفانه رفتار کند؛ در عین حال متصور است کسی گردن و موی سر خود را نپوشاند وعفیفانه رفتار کند، همچنین متصور است کسی گردن و موی سر خود را نپوشاند و غیر عفیفانه رفتار کند.   عنایت داشته باشیم که بنابررأی برخی از محققان و اسلام شناسان ، تتبع تاریخی درباره شرایط نزول آیاتِ مربوط به حجاب در آئین اسلام، نشان می دهد که این احکام ، تخته بند زمان و مکان بوده و صبغه فقهی و هویتی دارد ونه اخلاقی.[۵۹] درواقع، همانطور که یک یونانی و استرالیایی و لبنانی و ایرانی ، دلمشغول هویت خویش است و پرچم و مفاخر فرهنگی و علمی کشور خود را دوست دارد و به آن مباهی و مبتهج است؛ برای یک زن مسلمان نیز، حکم حجاب، بیشتر صبغه هویتی و فقهی دارد. به تعبیر دیگر، در متون اسلامی، در باب حجاب و پوشاندن گردن و موی سر، از منظر فقهی و هویتی سخن رفته نه از منظر اخلاقی. لازمه این سخن این است که مسئله حجاب در مأثورات دینی، « ربط اخلاقی»[۶۰] نداشته و از حیث اخلاقی محل نظر شارع نبوده؛ پس می توان و «باید» به نحو مستقل و از منظر اخلاقی بدان پرداخت و حدود و ثغور آنرا کاوید و درباره روایی اخلاقی آن بحث کرد.    ۵.نتیجه گیری چنانکه پیشتر آمد، مجتهدی نظیر احمد قابل بر این باور است که نپوشاندن گردن و موی سر، حرمت شرعی ندارد و کسیکه چنین پوششی ندارد، از منظر فقهی مرتکب فعل خطایی نشده است. مطابق با روایتی از « نظریه حداقلی فرمان الهی» که نگارنده آنرا موجه می انگارد، توزین احکام فقهی در ترازوی اخلاق و مدد گرفتن از عقل و شهودهای اخلاقیِ عقلانی و عرفی، شرطِ ضروریِ موجه انگاشتن احکام فقهی و کشف مراد خداوند در روزگار کنونی است. با مد نظر قرار دادن تحقیقات تاریخی و فقهی امیر ترکاشوند و فتوای احمد قابل از سویی و احراز حدود و ثغور عمل عفیفانه و اخلاقی در روزگار کنونی با توجه به شهود‌های اخلاقیِ عقلانیِ ناظر آرمانی از سویی دیگر و همچنین عنایت در پررنگ بودن صبغه هویتی و فقهیِ حکم حجاب ؛ می توان چنین نتیجه گرفت که نپوشاندن موی سر و گردن در روزگار کنونی، قبح اخلاقی ندارد و مصداقی از کنش غیر عفیفانه نیست و بسنده کردن به حجاب عرفی و حفظ حریم در تنظیم مناسبات و روابط با جنس مخالف ،علی الاصول اخلاقی است و در عین حال متضمن نادیده انگاشتن مراد شارع و خداوند نیست.   پانوشت ها   ------------------------------------------ [1] در نهایی شدن این مقاله از پیشنهادات و ملاحظات دوستان و همکارانم آقایان عرفان بادکوبه، حسین دباغ، حسین کاجی، حسین کمالی، یاسر میردامادی ، آرش نراقی، حسن یوسفی اشکوری و خانمها ناهید توسلی و سحرناز سماعی نژاد و برخی دیگر از عزیزان استفاده کردم. از ایشان صمیمانه سپاسگزارم. [2] usage theory of meaning برای آشنایی بیشتر با این نظریه معنا شناختی، نگاه کنید به : سروش دباغ، « بازیها و معناها: سه تقریر از شباهت خانوادگی در فلسفه ویتگنشتاین»، سکوت و معنا، تهران، صراط، 1387، ویراست دوم، صفحات 62-47. [3] سوره نحل، آیه 90 [4] سوره بقره، آیه 2 [5]من برای تکمیل و تتمیم مکارم اخلاقی مبعوث شده ام [6] اگر دین ندارید و از آخرت نمی هراسید، در دنیای خود آزاده باشید [7] Strong Divine Command Theory [8]ابتناء دلالت شناختی اخلاق بر دین در مقاله ذیل به بحث گذاشته و نقد شده است: جواد دانش و رضا اکبری، " وابستگی معناشناسانه اخلاق به دین"، فصلنامه علمی- پژوهشی پژوهش های اخلاقی، دانشگاه قم، زمستان 90، صفحات 60-43. [9] Weak Divine Command Theory [10] « نظریه حداکثری فرمان الاهی » و « نظریه حداقلی فرمان الهی» در دو منبع ذیل به خوبی تبیین شده است: “Divine Command Theory”, Internet Encyclopedia: A Peer-Reviewed Academic Resource Philip Quinn (2006) “Divine Command Theory” in J. Dreier (ed.) Contemporary Debates in Moral Theory (Oxford: Blackwell Publishing), pp. 53-73. [11] جهت آشنایی بیشتر با آراء فلسفی مرحوم طباطبایی و مرحوم مطهری درباره اخلاق،به عنوان نمونه، نگاه کنید به: عبدالکریم سروش، " بحث تطبیقی درباره ادراکات اعتباری" و " مطهری و مسئله است و باید" ، تفرج صنع، صراط، تهران، 1385، صفحات 365-343 و 425-396. سروش دباغ و حسین دباغ، " اعتبار و حقیقت در اخلاق: افتراق و اشتراک اخلاق طباطبایی و ویتگنشتاین متقدم"، فصلنامه علمی –پژوهشی نامه حکمت، دانشگاه امام صادق، زمستان 1387، اینک در: سروش دباغ، زبان و تصویر جهان، نی، تهران، 1389، صفحات 130-111. [12] Categorical Imperatives [13] Utilitarianism [14] Deontologism [15] universalizability principle [16] برای بحث از روابط گوناگون میان دین و اخلاق، به عنوان نمونه، نگاه کنید به : T. Tannsjo (2002) Understanding Ethics: An Introduction to Moral Theory (Edinburgh: Edinburgh University Press), Chapter 1. ابوالقاسم فنایی ، دین در ترازوی اخلاق، صراط، تهران، 1384. سروش دباغ، درسگفتارهایی در فلسفه اخلاق ، صراط، تهران، 1388، فصل 7؛ همو، " دین در آئینه اخلاق"، مصاحبه با نشریه دانشگاه امام صادق، پاییز 1391. [17] برای نقدهایی که به « نظریه حداکثری فرمان الهی » وارد شده، به عنوان نمونه، نگاه کنید به : مایکل پترسون و دیگران، عقل و اعتقاد دینی: درآمدی بر فلسفه دین، ترجمه احمد نراقی، ابراهیم سلطانی، طرح نو، تهران، 1387، صفحات 461-427. [18] arbitrary [19] برای آشنایی بیشتر با رأی آدامز، نگاه کنید به: Robert Adams (1987) “A Modified Command Theory of Ethical Wrongness”, The Virtue of Faith and Other Essays in Philosophical Theology, (New York: Oxford University Press). [20] personal [21] normative [22] reflective equilibrium [23] برای آشنایی بیشتر با مفهوم " موازنه متأملانه" در فلسفه راولز، به عنوان نمونه، نگاه کنید به: -Hooker, B. (1996) “Ross-Style Pluralism versus Rule-Consequentialism”, Mind, 105, pp. 531-552. -Scanlon, Tim, (2002), ‘Rawls on Justification’, in The Cambridge Companion to Rawls, S. Freeman (ed.), Cambridge: Cambridge University Press, pp. 139–167.   [24] justification [25] moderate foundationalism-coherentism [26] شرح این نکته معرفت شناختی و قیاس این نظریه توجیه با دیگر نظریات توجیه از منظر نگارنده، مجال دیگری می طلبد. [27] برای آشنایی با موضع آئودی،نگاه کنید به: . R. Audi (2003) Epistemology: A Contemporary Introduction to the Theory of Knowledge ( London& New York; Routledge), Part Three, Chapter 9. [28] prima facie justification [29] نگاه کنید به :مرتضی مطهری، مسئله حجاب، صدرا، تهران، 1387، صفحات 185-157 [30] امیر ترکاشوند، حجاب شرعی در عصر پیامبر، نسخه الکترونیک پی دی اف، صفحه 684، 721 و 722. [31] احمد قابل، سایت شریعت عقلانی، مقالات " در مورد پوشش حجاب 1و2" http://ghabel.blogspot.ca/ همچنین نگاه کنید به مصاحبه احمد قابل با سایت جرس تحت عنوان: حجاب و اسلام سیاسی از منظر شریعت عقلانی: http://www.rahesabz.net/story/54225/ عبدالکریم سروش، فیلسوف و اسلام شناس معاصر، در نوشته ای در سوگ مرحوم قابل آورده است: "نوشته های مرحوم قابل را من به دقت دنبال می کردم و آرا او را در باب ازدواج شریعت و عقلانیت می خواندم و به خاطر می سپاردم. بحث حجاب او را که فقهیانه و دلیرانه بود پسندیدم". نگاه کنید به: http://www.rahesabz.net/story/60753/ [32]سایت محسن کدیور http://kadivar.com/?p=9639 [33] نگاه کنید به مصاحبه ایشان تحت عنوان " نکاتی پیرامون حجاب": http://www.bazargan.com/abdolali/video/PN227/index.html   [34] سید محمد علی ایازی، از محققان حوزه علمیه قم بر این باور است که حجاب امری اجتماعی نیست و حکومت نباید در آن دخالت کند و آنرا اجباری کند. نگاه کنید به مصاحبه ایشان تحت عنوان " حجاب امری اجتماعی نیست که مجازات داشته باشد": http://www.rahesabz.net/story/57742/ همچنین حسن یوسفی اشکوری، از نواندیشان دینی معاصر، بر این باور است که حجاب اجباری، غیر اخلاقی و غیر دینی است و باید به نحو مدنی در راستای لغو آن اقدام کرد. ایشان همچنین به لحاظ فقهی، قائل به ضرورت پوشیده بودن موی سر و گردن نیست و توصیه های دین در این باب را در زمره توصیه های اخلاقی ( به تعبیر فقهی استحبابی) قلمداد می کند. نگاه کنید به: http://www.rahesabz.net/story/56397/ [35] برای بسط بیشتر این مطلب نگاه کنید به: Abdullahi An-Na’im ( 2008) Islam and the Secular State: Negotiating the Future of Shari’a (US: Harvard University Press). محمد مجتهد شبستری، نقدی بر قرائت رسمی از دین ، طرح نو، تهران، 1380 عبدالکریم سروش، " تحلیل مفهوم حکومت دینی" ، مدارا و مدیریت مؤمنان، صراط، تهران،1376 [36] اخیرا سر کلاس " اسلام و مدرنیته" در دانشگاه تورنتو، یکی از دانشجویان ترکیه ای از یکی از دوستان خود نقل می کرد که برای حفظ حجاب خود، مجبور به ترک کشور ترکیه شده و در کانادا سکنی گزیده، چرا که مطابق با قوانین ترکیه، زنان نمی توانند در مکانهای دولتی، از جمله دانشگاه ها با حجاب ظاهر شوند. علاوه بر این، از دیگر دوست ایرانی خود نقل می کرد که به آئین اسلام باور دارد، اما به حجاب و پوشش موی سر عقیده ای ندارد؛ از اینرو کشور ایران را، که مطابق با قوانین آن حجاب اجباری است؛ ترک کرده و به کشور کانادا مهاجرت کرده است تا بتواند مطابق با نحوه زیست مطلوب خویش زندگی کند. طنز روزگار است که دو زن مسلمان، کشوری غربی و غیر مسلمان را برای زندگی کردن اختیار کرده اند. هم «حجاب اجباری» غیر اخلاقی و ناموجه است، هم «بی حجابی اجباری» و باید هر دو را فرو نهاد، چرا که متضمن سلبِ اختیار و تصمیم گیری از انسان بالغ و مختار است.   [37] normative ethics [38] The Ethics of Prima Facie Duties [39] virtue ethics [40] prima facie duties [41] fidelity [42] gratitude [43] non-maleficence [44] self-improvement [45] actual duty [46] moral intuitions [47] moral perceptions [48] lexical order [49] تقریر من از آراء دیوید راس در این مقاله، بیشتر متأثر از قرائت جاناتان دنسی و رابرت آئودی از « اخلاق وظایف در نظر اول» است. در عین حال، در ادبیات بحث، کسی چون فیلیپ استراتون- لیک، راس را به نحو دیگری قرائت کرده است. برای آشنایی بیشتر با قرائت آئودی و استراتون- لیک از راس، نگاه کنید به: -Robert Audi( 1993) “ Ethical Reflectionism”, The Monist, 76, pp. 295-315. - Stratton-Lake, P., (2002), "Introduction" in Ross, D. The Right and The Good (Oxford: Oxford University Press). [50] context-dependency [51] basic prima facie duties [52] derived prima facie duties [53] truth-telling [54] citizenship [55] برای بسط این مطلب، نگاه کنید به: David Ross (1930) The Right and The Good (Oxford: Clarendon Press), chapter 2. [56] برای آشنایی بیشتر با مقومات نظریه اخلاقی راس، نگاه کنید به : -Dancy, J. (1991) “An Ethics of Prima Facie Duties”, in Singer, P.( ed.) A Companion to Ethics (Oxford: Blackwell), pp. 219-229. - Dancy, J. (1991) “ Intuitionism”, in Singer, P.( ed.) A Companion to Ethics (Oxford: Blackwell), pp.420-411 -McNaughton, D. ( 2002) ‘ An Unconnected Heap of Duties?” in Stratton-Lake, P. ( ed.) Ethical Intuitionism: Re-evaluations ( Oxford: Clarendon Press), pp. 76-91. -David Ross( 1939) Foundations of Ethics ( Oxford: Clarendon Press). سروش دباغ، عام و خاص در اخلاق، هرمس، تهران، 1388، فصل دوم. [57] morally relevant feature [58] ideal observer [59] نگاه کنید به : فاطمه مرنیسی، زنان پرده نشین و نخبگان جوشن پوش، ترجمه ملیحه مغازه ای، نی، تهران، 1380. علاوه براین، عبدالکریم سروش در مصاحبه ای توضیح داده که احکام حجاب از اساس برای حفظ عفت جامعه نبوده است. نگاه کنید به: عبدالکریم سروش،" زنان نیمی از ارتش شیطانند؟!"، نشریه زنان، 1378؛ اکنون در آئین شهریاری و دینداری، صراط، تهران، 1379. همچنین، ایشان در چندین سخنرانی بر صبغه و سویه هویتی و فقهی مقوله حجاب انگشت تأکید نهاده است. برای شنیدن این سخنرانی ها در سایت ایشان، نگاه کنید به: www.drsoroush.com  [60] moral relevance  

اصول ریکی

اصول ریکی

اصول ریکی دکتر اوسویی در مدتی که به درمان فقیران و گدایان کیوتو مشغول بود، مشاهده کرد بسیاری گدایان که تحت درمان او بودند ، پس از درمان جسمی و روحیه ای ، دوباره بیمار می شدند و به گدایی بازگشت می کردند، یعنی جسم ووح آنان دوباره به شکل گذشته برمی گشت. او با بررسی این پدیده به اصول مهمی واقف شد. نخست اینکه او دریافت که فقط بیمارانی درمان می شوند که خود نیز به راستی بخواهند درمان شوند و اینکه باید در درمان خود سهیم شوند ونگرش خود را نسبت به خود ، جامعه وشیوه زیستن تغییر دهند . در غیر این صورت ، درمان کالبد شخص درمانی قطعی نخواهد بود . دیدگاه های افراد نسبت به بیماریشان از هم متفاوت است این دیدگاه که می تواند در ذهن خود آگاه یا ناخود آگاه شان باشد، اثر مستقیم و مهمی بر روی موفقیت در درمانشان دارد. آنان که با وجود بازیابی تندرستی ، از بازگشت بیماری ناخود آگاه یا خود آگاه بیمناک هستند ، دوباره بیمار می شوند. درمان آنان که بعلت باور های مذهبی شان باور دارند که بیماری آنها خواست خدا و بخاطر گناهانشان یا ( به باور برخی از صاحبنظران) بدلیل ((کارما )) های زندگی های گذشته آنها است ، وخداوند آنها را تنبیه می کند ، بسیار دشوار و دراز مدت است. برخی بیماران هم با بیماری خود خو می گیرند و آنرا وسیله ای برای جلب توجه و دلسوزی و تثبیت جایگاه خود در خانواده یا جامعه می دانند . اینها ناخود آگاه در برابر درمان پایداری می کنند. برخی بیماران هم از ترس روبرو شدن با شکست از اقدام به درمان پایداری می کنند. برخی بیماران هم از ترس روبرو شدن با شکست، از اقدام به درمان خود داری می کنند . بسیار از افراد با زخم کهنه ای در ژرفای وجودشان زندگی می کنند و گاه و نا خود آگاه چنان به آن خو گرفته اند که یا آنرا نمی بینند سپیا نمی خواهند آنرا ترمیم سازند . سرچشمه بسیاری از بیماری های این گونه افراد همین آزردگی ژرف و آسیب روانی است . بنابراین ، تا با بخشش، خود را از آن رها نسازند، درمان آنان قطعی نخواهد بود. در هر حال درمانگر باید بیش از همه چیز تلاش برای فرو ریختن این دیوار های ذهنی کند . دوم اینکه بیمار باید نسبت به دریافت کمک درمانگر سپاسگزار باشد. درمان رایگان بیشتر اوقات آن اثر ارزشی لازم را در روحیه نمی گذارد و ، بنبراین ، بینار به حفظ نعمت تندرستیخود نمی پردازد. بیمار باید وادار شود قدر شناسی خود را نشان دهد و ساده ترین روش نشان دادن قدر شناسی، پرداخت وجهی برای درمان است. با این پرداخت ، چرخه داد و ستد و تبادل انرژی میان بیمار و درمانگر به تعادل می رسد. همه جهان هستی بر پایه تعادل است وچیزی که در تعادل نباشد پایدار نمی ماند. سوم ، نه بیمار و نه کاربر ریکی نباید در انتظار نتیجه سریع یا پدیده ویژه ای در آشکار شدن نتیجه درمان باشند. کاربر ریکی تنها وسیله ای برای انتقال انرژی ریکی است و خود تاثیری در نتیجه کار ندارد. اگر گاهی ریکی نتیجه دلخواهی را ندهد دلیل های متعددی می تواند داشته باشد . گاهی بیمار به بیماری خود چسبیده است و خودآگاهانه یا نا خودآگاهانه مایل به بازیابی تندرستی خود نیست. ممکن است بیماری برای شخص برای شخص بیمار سود یا مزیتی در جنبه ای از زندگی فراهم می سازد. بیماری به او در میان خانواده یا دوستان اهمیت می دهد و او را طرف توجه و عزیز می کند. بنابراین، بیماری برایش چند ان ناپسند نیـست . گاهـی بیمار با این روش درمان مخالف اسـت یا آن را نمی پذیرد ، حتی مسخره می کند. با نا پذیرا بودن ، بیمار یک دیوار مقاومت در ذهنش می سازد که این دیوار مانع کارایی ریکی درمانی می شود. حتی برخی بیماران هستند که فقط برای اثبات ناکارایی ریکی مراجعه می کنند. بنابراین، از آغاز کار با دریافت و کارایی انرژی ریکی در درونشان مبارزه می کنند. وسر انجام اینکه بیمار هنوز درس لازم را از جنبه های منفی بیماری خود نیاموخته است. مورد آخر را دکتر اوسویی در گدایان شهر کیوتو که تحتدمانش بودند تجربه کرد. گدایان از آن جا که به جنبه منفی گدایی توجه نداشتند. پس از درمان دوباره به گدایی ادامه بدهند تا خود به ناپسند بودن آن واقف شوند و وی نباید در این باره آنان را داوری کند، چون داوری بر خوب و بد بودن بر عهده ما نیست. همین نتیجه گیری را در مورد همه بیماری ها می توان بکار برد، زیرا برخی مردم در ذهن نا خودآگاه خود خواستار داشتن بیماری هستند و آنرا برای پنهان کردن نا ملایماتی دیگر در زندگی خود لازم می شمردند. یا اینکه رفتار و شیوه زندگی شخصی سرچشمه بیماری و یا دشواری های دیگر اوست. بنابراین این وضعیت ناخوشایند آنقدر باید ادامه یابد تا او درس لازم در مورد رفتا و شیوه زندگی خود بیاموزد و تغییر مناسبی را به وجود بیاورد. چهارم این که دکتر اوسویی دریافت که بسیار از بیماران را باید برای تغییر نگرش بر خو دشان ، پیرامونیا،زندگی و هم چنین تغییر پندار، رفتار و شیوه زندگی یاری کرد. بسیار ی از بیماران نیاز به رشد روانی و مسولیت پذیری در زندگی دارند و باید یاری داده شوند تا با پذیرش مسولیت بر دشواری خود چیره شوند. هدف ریکی فقط درمان بیماری های جسمی نیست، بلکه برای آرمش ذهن ، تعادل روانی ، دستیابی به شاد، پرورش استعداده ای درونی وپیشرفت به سوی کمال ممعنوی کاربرد دارد . دکتر وسویی پنج اصل را برای تغیر نگرش و روش زندگی تدوین کرد و به شاگردانش سفارش کرد که آنها رارعایت کنند .این پنج اصل بر گرفته از آموزشهای میجی، امپراتور ژاچن ،است که برای بهبود کیفیت زندگی مردم ژاپن به آنان ارایه شده است . این آموزشها بر پایه 3 قانون طبیعت استوار هستند : نخست ، قانون ناپایداری است کههمه چیز را در جهان هستی تغییر پذیر می داند .دوم ، قانون پایداری و پافشاری بر هر پدیده را پایداری در برابر فقدان آن پدیده ،و انزجار از هر پدیده و خوداری از تجربه کردن آن را موجب تداوم آن پدیده می داند. سوم ،قانون فراوانی است که در جهان هستی را فراوان از هر نعمتی میداند .اگر با ور فرد امکان ناپذیر بودن پدیدهای باشد ، آن فرد امکان ناپذیر بودن آن پدیده را تجربه میکند .اگر باور فرد ، به جای فراوانی نعمت در جها ن وجود کمبود ها باشد ، کاستی ها و کمبود ها راتجربه میکند اگر باور فرد دریافت یا انتقال انرژی منفی باشد ،دریافت انرژی منفی و انتقال آن را تجربه می نماید .اگر باور فرد این باشد که آنچه در زندگی تجربه می کند ربطی به باور او ندارد و دلیل هایی بیرون از اختیار او دارد ، همان را تجربه می کند. مهمترین نکته این است که برای تغییر وضعیت هر فرد بشر، نخست باید نگرش او تغییر کند . با تغییر دیدگاه فرد، ادراک او تغییر می کند، در پی آن، واقعیت جدیدی در برابرش قرار می گیرد و با باور کردن آن واقعییت ، همان واقعیت جدید را تجربه می کند. زیرا انسان هر آنچه را باور داشته باشد تجربه می کند و فقط باور شماست که سرانجام به حقیقت می پیوندد. فرایند آفرینندگی : دو اصل بنیادی حاکم بر فرآیند آفرینندگی است : نخست اصل فعال سازی و دوم اصل رها سازی و اجازه وقوع است . رها سازی یعنی پس از اینکه خواست یا نگرش را فعال ساختید، باید کنار روید به بگذارید روند پیشرفت رویداد خود بخود ، بدون ایجاد مانعی از سوی شما، عمل کند. این اصولی است که در سراسر جهان هستی و بر همه جوانب زندگی برقرار است و همه چیز ، از کم اهمیت ترین رویدادها ، چه خوشایند و نا خوشایند، چه مهم و چه بی اهمیت ، از کوچکترین رویداد تا رویداد آفرینش ، را تنظیم می کند. برای اینکه این رویداد ها سازنده ، ثمر بخش ، شادی آفرین و لذت بخش باشند، این دو اصل باید در هماهنگی یکدیگر با هم باشند، یکدیگر را تکمیل کنند ، همساز باشند و یکپارچه در راستای یک هدف عمل کنند. باید آموخت که چگونه ، بدون بی اعتنایی یا بی تفاوتی یا نا امیدی، اجازه دهیم این فرآیند بدون مانع انجام گیرد. باید آموخت چگونه این دو اصل را در تعادل نگه داشت و یک اصل بیش از یک اصل دیگر تاکید نکرد. فعال سازی یعنی آگاهانه خواست را ایجاد و به سوی آن حرکت کردن، سبب تحرک آن شدن ، تعریف کردن نیرو های آفرینندگی، یا نیروی مردانه ، را با زدودن همه موانع جلوی روی آنها به فعالیت خواندن. کوشش و تلاش ، اجزای مهم به حرکت در آوردن نیروی آفرینندگی است. رفتا " رهاسازی" یعنی ذهن خود را باز گذاشتن و منتظر شدن. این نیز خود گونه ای تحرک است، چون همه چیز های زنده تحرک دارند. تحرک اصل فعال سازی، حرکت به سوی یک وضعیت متفاوت ، یک حرکت ارادی و برنامه ریخته شده است، در حال که ره سازی ، یک تحرک درونی ، یک تپش یا یک تحرک غیر ارادی و ناخود آگاه است. پشتوانه رفتار رها سازی ، بردباری و انتظار آگاهانه ناشی از اعتماد است که اجازه می دهد فرآیند آفرینندگی پخته شود و به ثمر برسد. رها سازی، تسلیم در برابر نیروهایی است که به حرکت درآورده شده است. این رفتار را در آفرینش نیروی زنانه می خوانند، یعنی اجازه می دهد که تلاش شما در آرامش، و با معنا و هماهنگی انجام گیرد. نیرو های زنانه و مردانه در تلاشها و کارهای خلاق همه زنان و مردان وجود دارند.در همه کارهایی که در جهان هستیانجام می شود، حتی در کوچکترین عملکرد های عادی زندگی ، این دو اصل زندگی وجود دارند. وقتی تخمی را در زمین می کارید ، فوری تبدیل به یک گیاه نمی شود، بلکه باید به آن زمان بدهید تا رشد کند و از خاک سر به بیون آورد. اصل های پنجگانگی ریکی: دکتر اوسویی پنج اصلی را که امپراتور ژاپن ، میجی، به مردم آموزش داده بودکه هر روز انجام دهند، به عنوان اصول ریکی تعیین کرد و از شاگردانش می خواست که این پنج اصل را بعنوان " روش سری فراخوان نعمت و داروی روحانی بسیاری بیماری ها" فرا بگیرنند، در دل خود نگه دارند و روزی دوباره ، بامداد و شامداد ، آنها را تکرار کنند: 1- خشمگین نشو! 2- تسلیم نگرانی نشو! 3- سپاسگزار نعمتها باش! 4- پشتکار داشته باش! 5- با همه موجودات مهربان باش! برگردان دیگری که از همین اصول از زبان ژاپنی شده ، آنها را " راز فرا خوان خوشبختی و داروی معجزه گر همه بیماری ها" می خواند و اصول ریکی را اینگونه عرضه می کند: "فقط برای امور خشمگین نباش، نگران نشو و آکنده از سپاس باش. خود را وقف کار خود کنو با مردم مهبان باش." هر روز و هر شب دست های خالی خود را به حالت نیایش در آور و این جمله را با دهان خود ادا کن. بانو تاکاتا ، که نماینده خ غربی ریکی، خط اوسویی – هایاشی- تاکاتا، بشمار می اید، پنج اصل ریکی را به شرح زیر در آورد: 1- فقط برای امروز ، خشم را رها خواهم کرد. 2- فقط برای امروز ، نگرانی را رها خواهم کرد. 3- فقط برای امروز ، من برای نعتهای زیاد خود را سپاسگزار خواهم بود. 4- فقط برای امروز ، کار خود را به راستی انجام خواهم داد. 5- فقط برای امروز ، من با همسایه ام و هر موجود زنده مهربان خواهم بود. خط ژاپنی ریکی، یعنی خط اوسویی- اوچی-گونوکی، آرمانهای ریکی را بصورت سه اصل در آوردند: 1- فقط برای امروز ، خشمگین نشو نگران نشو! 2- از ته دل کار بکن! 3- با مردم مهربان باش (و با خودت)! نویسندگان، پنج اصل ریکی را به شرح زیر تعریف و تشریح می کنند: اصل یکم- سپاسگزار بودن سپاسگزار بودن باعث می شود برکت ها و نعمت های در دسترس خود را بشناسیم و یا احساس کنیم. از اینرو ، سپاسگزاری در انسان احساس امنیت ، امید، شادی و شور زندگی ایجاد می کند. تمرکز ذهنی رو آن چه نداریم ، ما را دچار یک دور باطل می کندکه چشمان ما را بر آنچه داریم می بندد و همیشه احساس بد بختی و مظلومیت می کنیم. تدئم این احساس موجب باور به بدبختی و مظلومیت می شود، و این باور ، خود باعث ایجاد و ثبیت چنین وضعیت نامطلوبی می شود. نعمت های خداوند بی نهایت گسترده و پایان ناپذیر هستند و این ما هستیم که یا آنها را نمی بینیم و یا اینکه نا خودگاه خود را شایسته آنها نمی پنداریم . با سپاسگزار بودن از آنچه هستیم و داریم ، چشمان ما طیف گسترده تری از نعمت هایی را که در دسترس ما هستند خواهد دید. و نیز ما راه شایسته شدن برای نعمت های بیشتر را خواهیم یافت. گفته می شود که این احساس در پیوند با چاکراهای ریشه و چشم سوم است( شرح چاکرا را در پیوست یک بخوانید.) اصل دوم نگران بودن نگرانی از آینده ، نتیجه تجربه تلخ گذشته خود یا دیگران و پیوند دادن به آینده است. وقتی توجه نا بر آنچه در زمان کنونی جریان دارد نیست. ذهن ما را گذشته و آینده پر می کند؛ گذشته ای که بر باد رفته و باز نخواهد گشتو تنها خاطره ای در ذهن ماست؛ و آینده ای که هنوز نیمده ، تنها خیالی در ذهن ماست و براستی رازی بیش نیست. آنچه را که ما همیشه اینگونه، یعنی با توجه کردن به گذشته و آینده، از دست می دهیم، زمان کنونی است که تنها واقعیت عینی و هدیه گران بهای خداوند برای زیستن است. نگرانی از آینده، زندگی کنونی مارا تبدیل به گذشته می کند بدون اینکه حال را تجربه کرده باشیم. نگرانی نیز همانند خشم ، اندیشه و احساسی بیهوده است که زندگی جاری مارا نابود می کند. اگر به تمامیت کیهانی که وجود و زندگی مارا در بر می گیرد واقف باشیم ، اگر احساس جدایی از گوهر هستی خود ، از روح والا سرچشمه وجود خود نکنیم و اگر به نیروهایی که در زندگی ما هستند ایان داشته باشیم، هرگز نگران آینده نمی شویم. مسولیت ما به آینده فقط تا حد دانش خرد ماست که باید با کاربرد آن در زمان کنون برای پیشگیری لز خطرلت آینده پیش بینی و برنامه ریزی کنیم. از آن پس دیگر باید تسلیم روزگار باشیم.هر روز نهایت تلاش خود را به کار ببرید که نیک زندگی کنید و همه چیز دیگر را به خداوند بسپارید و خود را از ترس رها سازید. سپاسگزار بودن ، شناخت سرشت و ذات اصلی وجودمان ، اعتماد به نفس و توکل و تسلیم تنها را آرام و شاد زیستن است. در این کتاب، نگرانی به عنوان یک بیناری عنوان شده و روشدرمان آن شرح داده شده است. گفته می شود که این احساس در پیوند با چاکرای ریشه ، تاجی و شبکه خورشیدی است. اصل سوم- خشمگین نبودن خشم هنگامی بروز می کند که شخص چیزی را خلاف میل خود می بیند. از اینکه شخص دیگری مطابق میل ما عمل نمی کند خشمگین می شویم، زیرا غریزه خود پسندی ما آزرده می شود. دلیل خشم ترس از ناتوانی در تحمیل اراده خود بر دیگران است. هنگامیکه دیگران در برابر تلاش شما برای کنترل آنها پایداری می کنند، شما با بروز خشم اقرار به ناتوانی می کنید. بخشی از شخصیت ما که آنرا دوست نداریم و آنرا همیشه سرکوب کرده ایم تحریک شوه و وارد ذهن هوشیار یا خود آگاه ما می شود.بنابراین، از خشمگین شدن خود خشمگین نشوید، خشم خود را بپذیرید و به ریشه آن بپردازید و تئجه خود را به علت راستین خشم خود معطوف کنید. خود را سرزنش نکنید، خود را داوری نکنید، بلکه از آنچه باعث خشم شما شده بیاموزید و سپاسگزار باشید که خشم شما و توجه به ریشه آن ، شما را دانا تر کرده است. از دیدگاه زیست شناسی ، وقتی خشم بروز می کند، ماهیچه ها و رگها منقبض، چشم تار ، لب ها و دیواره بینی لرزان، صورت پر چین، تپش دم و قلب تندتر می شوند، فشار خون بالا می رود و برخی غده ها برای خنثی کردن و فرو نشاندن خشم تراوش هایی می کنند که این تراوش ها وارد خون یا یاخته های بدن می شود و ممکن است به عضو های دیگر آسیب برسانند یا دستکم کارایی آنها را کاهش دهند . مثلا مغز آندروفین، غده های فرا کلیه ای آدرنالین ، کبد گلوکز و لوز المعده انسولین تراوش می کنند. بنابراین ، بکوشید بر خشم خود زود چیره شوید، اما آنرا فرو نبرید و بدرون نریزید. برای برون ریختن خشم، می توان فریاد کشید، پیاده روی کرد، مشت به بالش کوبید، چیزی مانند (گوی یا حلقه ی لاستیکی) را در مشت فشرد، از یک تا ده همراه دم و بازدم شمارش کرد یا دوش آب سرد گرفت. ولی هرگز برای برون ریختن خشم خود ، دیگری را هدف قرار ندهید. هنگام خشم، برای تند کردن گردش خون و در نتیجه جلوگیری از ورود و رسوب آندروفین تراوش شده از مغز در سلول ها ، در جا چند بار بالا و پایین بجهید و سپس چند نفس ژرف بکشید و به دم و بازدم های خود توجه کنید تا به تدریج آرام شوند. نوشتن احساس ها و دلیل خشم نیز در بیرون ریختن آن کمک می کند. گفته می شود که خشم با چاکرای ریشه، شبکه خورشیدی و کبد پیوند دارد. اصل چهارم-رو راست بودن و سخت کار کردن معنای سخت کار کردن در اینجا اینست که باید روی خود سخت کار کنیم و به توانایی ها و استعداد های خود پی ببریم، مقاومت های خود را بشکنیم ، قدرت های خود را پیدا کنیم و هویتهای ساختگی زیانبخش و محدود کننده خود را بشناسیم و آنها را بزداییم.این کار گونه ای خود شناسی است که اگر آنرا خوب و درست انجام دهیم، دسترسی به "سرشت راستین خود" را امکان پذیر می سازیم. این کار معنوی استو معنویت هنگامی معنا پیدا می کند که در زندگی روزمره ما وارد شود و آنرا غنی سازد. چانچه به هر زمینه و جنبه ای از زندگی که در آن احساس توانمندی، کارآی یا رهایی نمی کنید بدقت بنگرید، با گونه ای نبرد تمامیت و صداقت با خود روبرو می شوید. برای مثال ، قولی را شکسته اید، آرمان ها و هدف هایی در تضاد با هم یا متضاد با اصول و ارزشهای خود برگزیده اید، یا اشتباه هایی مرتکب شده اید که به جای پذیرش مسولیت خود در مورد آنها دیگران را سرزنش می کنید. با خود صداقت داشته باشید. روراست بودن با خود باعث می شود که همه چیز را به روشنی ببینید، همیشه با حقیقت روبرو باشید و مسولیت رویداد های ناشی از اشتباه های خود را بپذیرید و آنها را جبران و از تکرار آنها خود داری کنید. دستیابی به حقیقت، شما را به رشد تعالی می رساند. دورویی و دروغ بزرگترین عامل نا آرامی و آشفتگی روانی است. راستی و یکرنگی با دیگران برای شما آرامش می آورد. نگرانی از فاش شدن دروغ، آرامش را از بین می برد. انسان همیشه گرفتار وسوسه های بی صداقتی است؛ ولی بد تر از دروغ گویی، فریبکاری ، پنهان کاری و دورویی با دیگران ، بی صداقتی با خود است. حتی اگر با دیگران ناراست بوده اید، باخود روراست باشید، خود را فریب ندهید، مسولیت خطای خود را بپذیرید و خود را فریب ندهید. روراستی و شرافت کلام ما نه تنها ما را امین دیگران و قابل اعتماد تر می سازد، بلکه موجب توانمندی ، رهایی و امنیت خاطر خودمان نیز می شود. با صداقت در کار خود ، پذیرش و ترمیم اشتباه ها، و با پرورش حس مهربانی نسبت به خود و دسیگران، خدبخود راستی پیش ما خواهد شد. این شیوه زندگی، دردرجه اول، برای آرامش ، رهایی و افزایش کارایی خود شماست؛ بنابراین، به آن تنها به صورت یک ارزش اخلاقی ننگرید، زیرا، در آن صورت، یا به طور ناخود آگاه به توجیه دورویی ها و ناراستی ها و یا به سرزنش خود خواهید پرداخت. در حالی که اصول ریکی تنها برای کمک بشما و برای زندگی رها و توانمند ارائه شده است. اصل پنجم- همدلی، مهرورزی و گرامیداشت همه بنیادی ترین و والال ترین عشق، عشق به خود است. بهمین دلیل، در سامانه ریکی همواره خود درمانی و کار پیوسته روی خود در همه سطوح جسمی ، ذهنی معنوی، روانی و روحی سفارش شده است. کسی که خود را دوست ندارد، توان دوست داشتن دیگران را ندارد. دوستی و گرامی داشتن دیگران نشانه عشق به خودمان است. خود خواهی ، خود شیفتگی و خود محوری با مهرورزی به خود تفاوت دارد. عشق به خود ناشی از تمامیت و یگانگی درونی همه اجزای وجود خود را سرزنش نکنیم. خود خواهی، خودشیفتگی و خود محوری افراد نشانه احساس کمبود در ژرفای وجود خود آنها است. خودپرستی و خود شیفتگی از کوشش برای پوشاندن کمبود ها و عقده های درونی از راه اعمال زور و سلطه جویی بر دیگران پدیدار می شود. ترس از فاش شدن کمبود های خود و ترس از عدم شناخت دیگران، دیگر مذهب ها ، دیگر فرهنگها و غیره موجب احساس نا امنی می شود. ترس باعث انحراف در ذهن انسان می شود و این انگاره که امنیت از سلطه بر دیگران یا نابود ساختن آنها یا جدا شدن و فاصله گرفتن از آنها به وجود می آید. ترس ریشه همه فساد و گناهان است. حضرت علی می فرمایند:" بزرگترین گناه ترس است." دروغ ، که در فرهنگی کهن ایران زشتترین صفت بشری بشمار می آمده، خود ناشی از ترس می باشد. ما اگر با خود صداقت داشته باشیم، ترس از ما می گریزد، و وقتی ترس نباشد دروغ هم نخواهد بود. صداقت با خود از عشق به خود سرچشمه می گیرد. دروغ برای پنهان کردن واقعییت است، اگر ترس از واقعیت نباشد، دروغ جایی پیدا نمی کند. احساس جدایی از جهان هستی و گوهر وجود و روح بزرگمان ، باعث می شود که نتوانیم خود و دیگران را دوست داشته باشیم. هنگامی که خود را دوست نداریم و گرامی نمی داریم، احساس خوشبختی نمی کنیم. باید بیاموزیم که رنج دیگران را ببینیم و بشناسیم، حتی اگر این رنج از دید ما بی اهمیت یا مسخره باشد. مهر ایزدی را باید در دل پروراند. تفاوت میان عشق زمینی و مهر ایزدی این است که عشق زمینی با تمنا همراه و در واقع ، یک داد و ستد است. مهر ایزدی مانند تابش خورشید، همه اش داد است، به همه می تابد بی اینکه ستدی در کار باشد. بیشتر نا آرامی های ما از توقعات ماست. در مهر ایزدی انتظار وجود ندارد، تنها درک و شفقت و همدلی است. چنین احساس و پنداری ما را به سوی یگانگی با همه موجودات جهان هدایت می کند و احساس جدایی، ترس، خشم، کینه و حسد را می زداید. اگر گوهر وجود خود را بشناسیم، خود را جدا از دیگران و در برابر آنها نخواهیم یافت، بلکه خود را در پیوند با دیگر موجودات جهان هستی و کل سامانه هستی خواهیم دید. اخلاقیات که از درن بر می آید و بنیادش روراستی و تمامیت درونی شخص،مهرورزی ، شفقت، همدلی و درک احساس های دیگران است، نه اخلاقیاتی که بنیادش ترس یا وجدان و شرطی شدن تحت تاثیر مذهب یا چارچوب تعیین شده اجتماعی باشد. معنای اصطلاح" خود رابشناس تا خدا را بشناسی" همین است. رعایت این پنج اصل ، همراه با درمان خود و دیگران بوسیله ریکی، خودبخود سبب خود شناسی و خداشناسی می شود. در ظاهر، این اصول اندز گونه هستند، ولی در نهان آنها واقعیتی نهفته که با اصول تندسرتی ما در پیوند است.نادیده انگاشتن این اصول باعث انسدادهایی در جریان سالم انرژی می شود که در مباحث در مانی این کتاب به آنها اشاره شده است. باید توجه کنید که در ریکی درمانی این کتاب به آنها اشاره شده است . باید توجه کنید که در ریکی درمانی از احساسات و پندار منفی بعنوان بیماری نام برده شده و برای درمان آنها دستور کار داده شده است .باور اجرای اصول پنج گانه بالا ، احتمال بروز این گونه نارسایی های ذهنی ، روانی و احساسی را، که امروزه حتی دانش نوین پزشکی از آنها به عنوان سرچشمه بیماری ها یاد می کند. برای مثال، اگر شش ها بیمار شوند، چاکرای دل یا گذرگاه های انرژی میان چاکرای دل وشش ها دچار دشواری هستند. چاکرای دل بسامد مناسبت برای کارکرد شش ها را فراهم ، ریکی به پاکسازی گذر گاه های انرژی و رفع دشئاری چاکرا ها و ایجاد تعادل می کند. وقتی در کوششمان برای دوست داشتن و دوست داشته شدن شکست می خوریم و از دید احساس زخمی می شویم، انرژی انباشته حاصل به سوی چاکرای دل می رود که کانون احساسات عشقی است. حال اگر این انرژی انباشته و غیر فعال آزاد نگردد ، تن ما آسیب می بیند و آسیب بشکل یک بیماری بروز می کند. درمان با ریکی به آزاد شدن انرژی انباشته شده ناشی از این زخم روانی کمک می کند تا فرآیند بهبود بیماری آغاز شود ریکی درمانی مانند روش های دیگر روش های درمانی کل نگر ، به بیمار بصورت مجموعه ای جدا ناپذیر از جسم، ذهن، احساسات ، عاطفه، روان و روح می نگرد و تندرستی کامل را در تندرستی همه این اجزای وجودی ما می داند. بنابر این، اصلاح پندار، رفتار و شیوه زندگی بخش جدا ناپذیر درمان و پیشگیری از بیماری ها است. نیایش های ریکی بر پایه پنج اصل ریکی که در بالا شرح داده شد، نیایش های زیر توسط نویسندگان این کتاب برای کاربران ریکی تدوین شده است. هر روز در بامداد و شامداد در جایی آرام بنشینید، دستهای خود را در حالت نیایش قرار دهید و جمله های تاکیدی زیر را که بر گرفته از اصل های پنج گانه ریکی هستند، آرام با احساس مفهوم آنها ادا کنید: من خود را همینگونه که هستم دوست دارم من دیگران را همانگونه که هستن دوست دارم من خود را می بخشم من دیگران را می بخشم من به خود اعتماد دارم من به دیگران اعتماد دارم من خود را گرامی می دارم من دیگران را کرامی می دارم من خود را تایید و ستایش می کنم من دیگران را تایید و ستایش می کنم من از خودم سپاسگذارم من از دیگران سپاسگذارم سپس جمله ها ی زیر را همان گونه به آرامی تکرار کنید: نیایش بامدادی: فقط برای امروز از همه نعمتها و برکات خداوند سپاسگزار خواهم بود فقط برای امروز نگران نخواهم بود فقط برای امروز خشمگین نخواهم بود فقط برای امروز با خود و دیگران راست و یکرنگ خواهم بود و کارم را صادقانه انجام خواهم داد. فقط برای امروز با خود و همه موجود های زنده مهربان خواهم بود نیایش شامگاهی: هم اکنون و در همین جا برای چیز هایی که خداوند به من داده سپاسگزاری می کنم هم اکنون و در همین جا نگرانی را رها می کنم هم اکنون و در همین جا خشم را رها می کنم هم اکنون و در همین جا باخود و دیگران روراست هستم هم اکنون و در همین جا با خود و همه موجود های زنده مهربان هستم آنچه در این نیایش تاکید شده "فقط برای امروز" ، "هم اکنون" و "همینجا" است. این واژه بر تمرکز ذهن ما بر آنچه بر همین لحظه و در همین جا جریان دارد تا کید می کنند. ما در لحظه "اکنون" هستیم و در " همینجا" که هستیم فقط باید به جریان زندگی در زمان کنونی توجه داشته باشیم نه به گذشته یا آینده، چون هیچکدام از آن زمانها وجود ندارند و نمی توانند به لحظه "اکنون" ما که در آن نیاز به کمک داریم به ما یاری رساند. اگر توجه ما به گذشته یا آینده باشد، نمی توانیم همه کوشش خود را صرف حل دشواری های "اکنون" یا " امروز" خود کنیم. آموختن از تجربه های گذشته و برنامه ریزی برای آینده هم در همین لحظه "اکنون" انجام می شود. وقتی ذهن ما از "اینجا" به جای دیگر و کس دیگری می رود، از ان پس ، دیگر نمی توانیم اراده و اختیار خود را بکار بریم، زیرا آن "جایی دیگر" و آن "کسی دیگر" را نمی توانیم کنترل کنیم ، و این ناتوانی سبب نا آرامی می شود. نیایش بامداد برای آغاز روز و با نیتی برای این گونه "بودن" در طول همان روز است.نیایش بامدادی برای پایان روز و این گونه "شدن" در همان لحظه و ، در نتیجه، برای به خواب رفتن آسوده آرامش با احساس شادی و خرسندی است. منبع:زیست انرژی،دانش و کاربرد ریکی/مهناز خادمپور& کوروش زعیم تصویر از کامران عمید. جهت آموزش ریکی با شماره 09191004570 تماس حاصل بفرمایید. دکتر میکائو اوسویی‌ نویسنده : مهرنوش غفاری - دکتر میکائو اوسویی‌ یا همانطوری که توسط‌ شاگردانش‌ در ژاپن‌ نامیده‌ می‌شود، استاد اوسویی‌ در 15 اوت‌ 1865 در روستای‌ یاگو در بخش‌ یاماگاتا در استان‌ گیفوی‌ ژاپن‌ متولد شد. نام‌ جدش‌ تسونتان‌ چیبا، نام‌ پدر او اوزیمون‌ و نام‌ خانوادگی‌ مادرش‌ کاوایی‌ بود بنظر می‌رسد که‌ او در چهارده سالگی‌ وارد یک‌ مدرسه‌ بودایی‌ تندائی‌ نزدیک‌ کوه‌ کوراما کوه‌ زین‌ اسب‌ شد. او همچنین‌ کیکو یا روش‌ ژاپنی‌ کی‌ گانگ‌ را که‌ یک‌ نظام‌ تندرستی‌ و شفابخشی‌ بر اساس‌ گسترش‌ و استفاده‌ از انرژی‌ حیات‌ می‌باشد آموخت‌ . آموخته های اوسوئی استاد اوسویی‌ علاقه‌ وافری‌ به‌ آموختن‌ و کار بر روی‌ آموخته‌های‌ خویش‌ داشت‌. او برای‌ تحصیلات‌ بیشتر به‌ اروپا و چین‌ سفر کرد . آموخته‌های‌ او شامل‌ پزشکی‌، روانشناسی‌ و علوم‌ مذهبی‌ و همچنین‌ پیشگویی‌ بود. به‌ نظر می‌رسد که‌ او از خانواده‌ای‌ ثروتمند بوده است،‌ زیرا در ژاپن‌ فقط‌ خانواده‌های‌ ثروتمند امکان‌ فرستادن‌ فرزندان خودرا به‌ مدرسه‌ داشتند. نهایتاً او به‌ مقام‌ منشی‌ شین پای ‌گوتو رئیس‌ بخش‌ سلامتی‌ و رفاه‌ که‌ بعدها شهردار توکیو شد، رسید. روابطی‌ که‌ او در خلال‌ کارش‌ پیدا کرد به‌ او کمک‌ نمود تا آدم‌ موفقی‌ در تجارت گردد. استاد اوسویی‌ همچنین‌ عضو گروه‌ ری‌ جیوتوکا بود. کار اصلی این‌ گروه‌ متافیزیکی‌ بالا بردن‌ تواناییهای‌ روحی‌ بود. چگونه دکتر اوسویی ریکی را به دست آورد؟ در سال‌ 1914 زندگی‌ اوسویی‌ از نظر شخصی‌ و کاری‌ دچار افت‌ شد . بنابراین‌ تصمیم‌ گرفت‌ به‌ کوه‌ کوراما، جایی‌ که‌ دوره‌ آموزشی‌ 21 روزه‌ای‌ به‌ نام‌ ایسیوگو که از سوی‌ معبد بودایی تندائی‌ سازمان‌ داده شده‌ بود، سفر کند. در زمان‌ آموزش‌ ایسیوگو بود که‌ انرژی‌ قوی‌ ریکی‌ وارد چاکرای‌ تاجی‌ او شد. این‌ انرژی‌ توان‌ شفابخشی‌ وی‌ را به‌ میزان‌ چشمگیری‌ افزایش‌ داد و او دریافت‌ که‌ به‌ موهبتی‌ بزرگ‌، یعنی‌ توانایی‌ شفا بخشیدن‌ به‌ دیگران‌، بدون‌ کاهش‌ انرژی‌ شخصی خود‌، دست‌ یافته‌ است‌. مراحل آموزش ریکی استاد اوسویی‌ از توانایی‌ جدید خویش‌ برای‌ کمک‌ به‌ دیگران‌ استفاده‌ نمود و هفت‌ سال‌ بعد را برای‌ مردم‌ فقیر در کیوتو کار کرد. در سال‌ 1922 او به‌ توکیو رفت‌ و انجمن‌ ریکی‌ را بنا نهاد و آن‌ را اوسویی‌ ریکی‌ ریوهو گاکائی‌ نامگذاری‌ نمود که‌ به‌ معنای‌ انجمن‌ شفابخشی‌ باریکی‌ اوسوئی‌ می‌باشد . او همچنین‌ در هاراجوکو، آویاما در توکیو کلینیک‌ دیگری‌ برای‌ درمان‌ و تدریس‌ باز نمود. پائین‌ترین‌ مرحله‌ آموزش‌ او شودن‌ نامیده‌ می‌شد (مرحله‌ اول‌) که‌ به‌ چهار سطح‌ تقسیم‌ می‌گردید: روکوتو، گوتو، یان‌ توسان‌ تو (توجه‌ کنید زمانیکه‌ خانم‌ تاکاتا این‌ سطح‌ را تدریس‌ می‌نمود، هر چهار مرحله‌ را در یکی‌ ادغام‌ کرده‌ بود. به همین جهت‌ چهار همسویی برای‌ مرحله‌ اول‌ انجام‌ می‌داد). مرحله‌ بعدی‌ اوکودن‌ نامیده‌ می‌شد (آموزش‌ درونی‌) و دو سطح‌ داشت‌: اوکودن‌ زنکی‌ (بخش‌ اول‌)، و اوکودن‌ ـ کوکی‌ (بخش‌ دوم‌). مرحله‌ بعدی‌ شین‌ پیدن‌ نامیده‌ می‌ش د آموزش‌ حرفه‌ای‌) که ما آنرا سطح‌ استادی‌ می‌نامیم‌. این‌ سطح‌ شامل‌ شی‌ هان‌ کاکو (دستیار مدرس‌) و شی‌ هان‌ (مدرس‌ ارجمند) می‌باشد. به هرحال علیرغم‌ شایعات، اوسویی‌ فقط‌ چهار سمبل‌ داشت‌، همان‌ چهار سمبلی‌ که‌ از آن در غرب‌ استفاده‌ می‌شود‌، و این‌ مسئله‌ توسط‌ فومیو اوگاوا و دیگر اعضای‌ انجمن‌ اوسوئی‌ ریکی‌ ریوهو گاکائی‌ تایید شده‌ است‌. چگونگی پیدایش همسویی ریکی منابع‌ مختلف‌ نشان میدهد که استاد اوسویی‌ در ابتدا فرآیند همسویی‌ مشخصی نداشته، و شاگردانش‌ توانایی‌ انجام‌ ریکی‌ را فقط‌ با گذراندن‌ زمانی‌ با استاد و با نیت‌ دریافت‌ این‌ توانائی‌ بدست‌ می‌آوردند و نیت‌ استاد نیزاین‌ بود که‌ شاگردانش‌ ریکی‌ را دریافت‌ ‌دارند. بعد از گسترش‌ ریکی‌، این‌ شیوه‌ آموزش‌ شخصی‌ غیر عملی‌ می‌نمود، بنابراین‌ روند همسویی‌ ایجاد شد. نکته‌ جالب‌ توجه‌ این‌ است‌ که‌ آرجاوا پیتر نویسنده‌ کتاب‌ آتش‌ ریکی‌ همسویی‌ ریکی‌ را از یکی‌ از اساتید وابسته‌ به‌ انجمن‌ اوسویی‌ ریکی‌ ریوهو گاکائی‌ دریافت‌ کرده‌ که‌ با آنچه‌ ما امروز در غرب‌ با آن‌ آشنا هستیم‌ کاملاً متفاوت‌ می‌باشد . استاد فقط‌ آوایی‌ شاعرانه‌ را در حالیکه‌ آرجاوا روبروی‌ او نشسته‌ بود ادا می‌کرده‌ و پس‌ از مدتی‌ آرجاوا نیروی‌ عظیم‌ انرژی‌ را در خود احساس‌ ‌کرده است. درخواست برای ریکی افزایش یافت در 1923 زلزله‌ عظیم‌ کانتو، توکیو را ویران‌ ساخت‌. بیش‌ از140هزارنفر کشته‌ شدند و بیش‌ از نیمی‌ از بناها ویران‌ شدند یا آتش‌ گرفتند . تقاضا برای‌ ریکی‌ بحدی بود که‌ کلینیک‌ او دیگر گنجایش‌ نداشت‌. بنابراین‌ در 1925 کلینیک‌ بزرگتری‌ در ناکانو، توکیو بنا کرد.بااین کار، شهرت‌ او به‌ عنوان‌ یک‌ درمانگر در ژاپن‌ گسترش‌ یافت‌. او شروع‌ به‌ سفر کرد، تا بتواند تعداد بیشتری‌ از مردم‌ را آموزش‌ دهد‌ و درمان‌ کند. در خلال‌ سفرهای‌ خود، به‌ دو هزار نفر آموزش‌ داد‌ و 16 استاد تربیت‌ کرد. دولت‌ژاپن‌نشان‌ "کان‌ سن‌ تو"رابه‌احترام‌خدماتش‌ جهت‌ کمک‌ به‌ دیگران‌ به‌ او اعطاء نمود. زمانی‌ که‌ در فوکویاما مشغول‌تدریس بوددچارحمله‌ قلبی‌ شد و در 9 مارس‌ 1926 درگذشت‌. مقبره‌ او در معبد سایی‌ هوجی‌ در سوگی‌ نامی‌ توکیو واقع‌است‌، گرچه‌ برخی‌ معتقدند که خاکستر او در جایی دیگر می‌باشد. ریکی بعد از اوسویی بعد از فوت‌ استاد اوسویی‌، آقای‌ جی‌ اوشیدا به‌ عنوان‌ رئیس‌ انجمن‌ ریکی‌ به‌ جای‌ اوسویی‌ نشست‌. او مسئول‌ ساخت‌ بنای‌ سنگ‌ یادبود اوسویی‌ و نگهداری‌ از مقبرة‌ استاد شد. پس از آقای‌ اوشیدا، آقایان‌ لیچی‌ تاکتومی‌، یوشی‌ هارو واتانابه‌، تویوایچی‌ وانامی‌ و خانم‌ کیمیکو کویاما، جانشین‌ استاد اوسویی‌ شدند ودر سال‌ 1998 آقای‌ کوندو به‌ ریاست‌ انجمن‌ نشست‌. علیرغم‌ آنچه‌ در غرب‌ گفته‌ شده‌ است‌، در موسسه ای که‌ استاد اوسویی‌ بنیان نهاد صاحب‌ دودمان‌ یا استاد اعظم‌ وجود ندارد واسامی ذکر شده دربالا مربوط به جانشینان رؤسای انجمن می باشد. مربیانی که توسط استاد اوسویی تربیت شده اند شانزده‌ مربی‌ که‌ توسط‌ استاد اوسویی‌ به‌ استادی‌ رسیدند، توشیهیرو اگوچی‌، جوسابورو گویدا، لیچی‌ تاکتومی‌، تویوایچی‌ وانامی‌، یاشی‌ هارو واتانابه‌، کیزو اوگاوا، جی‌ اوشیدا و چوجیرو هایاشی‌ می‌باشند. علیرغم‌ یکی‌ از روایات‌ داستان‌ ریکی‌، آقای‌ چوجیرو هایاشی‌ جانشین‌ استاد اوسویی‌ نبوده‌ و همانگونه‌ که‌ قبلاً اشاره‌ شد جانشین‌ او آقای‌ جی‌ اوشیدا بوده‌ است‌. به‌ هر صورت‌ آقای‌ هایاشی‌ استادی محترم‌ و دارای‌ مدرسه‌ و کلینیک‌ ریکی‌ در توکیو بود . او آمار درمانهای‌ خود را نگهداشته‌ و جزوه‌ای‌ نیز برای‌ کلاسش‌ چاپ‌ نموده‌ بود . ( نسخه‌ ترجمه‌ شده‌ این‌ جزوه‌ در آرشیو مرکز بین المللی آموزش ریکی “ICRT" موجود می‌باشد. او ریکی‌ را تمرین‌ و تدریس‌ می‌کرد و بسیاری‌ از شاگردانش ریکی‌ را در مقابل‌ کار در کلینیک‌ او دریافت‌ داشته‌اند. خانم‌ تاکاتا از مهمترین استادان ریکی که آن را به غرب معرفی نمود، در سال‌ 1935 به‌ این‌ کلینیک‌ هدایت‌ شد. هاوایو تاکاتا خانم تاکاتا در 24 دسامبر سال‌ 1900 در جزیرة‌ کاوائی‌ در هاوایی‌ متولد شد. والدین‌ او از مهاجرین‌ ژاپنی‌ بودند و پدرش‌ در مزارع‌ نیشکر کار می‌کرد. او با دفتردار مزرعه‌ای‌ که‌ در آن‌ کار می‌کرد، ازدواج‌ نمود. نامش‌ ساچی‌ تاکاتا بود و آنها دو فرزند دختر داشتند. در اکتبر 1930 ساچی‌ تاکاتا در سن‌ 34 سالگی‌ درگذشت‌ و خانم‌ تاکاتا برای‌ تأمین‌ خانواده‌اش‌ مجبور بود به‌ سختی‌ کار کند و مدت‌ بسیار کمی‌ را استراحت‌ نماید. بعد از پنج سال او دچار دردهای‌ شدیدی‌ در ناحیه‌ شکم‌، مشکل‌ ریه‌ و اختلال روانی گردید. چندی‌ بعد یکی‌ از خواهرانش‌ درگذشت‌ و بعهده‌ خانم‌ هاوایو بود که‌ به‌ ژاپن‌ سفر کرده‌ و این‌ خبر را به‌ پدر و مادرش‌ که‌ در آنجا ساکن‌ بودند، بدهد. آشنایی خانم تاکاتا با ریکی خانم‌ تاکاتا بعد از اینکه‌ خبر فوت‌ خواهرش‌ را به‌ والدین‌ خود داد روانه‌ بیمارستان‌ شد و در آنجا تشخیص‌ دادند که‌ او یک‌ غده‌، سنگ‌ کیسه‌ صفرا، آپاندیس‌ و آسم‌ دارد و باید برای‌ جراحی‌ آماده‌ شود، ولی‌ او انتخاب‌ کرد که‌ به‌ جای‌ آن‌ به‌ کلینیک‌ دکتر هایاشی‌ مراجعه‌ کند. خانم‌ تاکاتا از تشخیص‌ کارورزان‌ ریکی‌ در کلینیک‌ که‌ بسیار نزدیک‌ به‌ اظهار نظر پزشکان‌ بیمارستان‌ بود تحت‌ تأثیر قرار گرفت‌. او شروع‌ به‌ گرفتن‌ درمان‌ کرد. دو درمانگر هر روز بر روی‌ او کار می‌کردند. خانم‌ تاکاتا بطور چشمگیری‌ بهتر شد و در مدت‌ چهار ماه‌ کاملاً شفا یافت‌. او می‌خواست‌ ریکی‌ را یاد بگیرد و در بهار سال‌ 1936 مرحله‌ اول‌ ریکی‌ را از دکتر هایاشی‌ آموخت‌. سپس‌ یک‌ سال‌ با او کار کرد و بعد مرحله‌ دوم‌ آن‌ را گذراند. خانم‌ تاکاتا در سال‌ 1937 به‌ هاوایی‌ بازگشت‌ و چندی‌ بعد دکتر هایاشی‌ و دخترش‌ برای‌ کمک‌ به‌ برپائی‌ ریکی‌ در آنجا به‌ او ملحق‌ شدند. در فوریه‌ 1938 دکتر هایاشی‌ خانم‌ تاکاتا را برای‌ مرحله‌ استادی‌ همسو کرد. دکتر هایاشی‌ در 21 فوریه ‌1938در هاوایی‌ این‌ را تایید و اعلام ‌کرد که ‌خانم تاکاتا یکی‌ازسیزده‌استادی‌است‌ که‌توسط‌اوآموزش‌ دیده‌اند. ریکی تاکاتا از سال‌ 1970 خانم‌ تاکاتا آموزش‌ مرحله‌ استادی به دیگران‌ را آغاز کرد. اما او یک‌ شهریه‌ 10000 دلاری‌ برای‌ این‌ دوره‌ در نظر گرفت‌. این‌ شهریه‌ در سیستم‌ اوسویی‌ نبود و خانم‌ تاکاتا این‌ شهریه‌ را قرار داد چون‌ این‌ را راهی‌ برای‌ ادای‌ احترام‌ به‌ ریکی‌ می‌دانست‌. او می‌گفت‌ کسی‌ بدون‌ شهریه‌ آموزش‌ و یا درمان‌ را نمی‌گیرد و همیشه‌ باید پولی‌ یا چیزی‌ به‌ عنوان‌ برگشت‌ انرژی‌ دریافت‌ کرد و همچنین‌ باید از یک‌ استاد ریکی‌آموخت‌ و تا پایان‌ زندگی‌ باید با همان‌ استاد ماند. بعلاوه او هیچگاه‌ به‌ شاگردانش‌ اجازه‌ نمی‌داد که‌ نواری‌ تهیه‌ کنند و یا از مطالب‌ و سمبلهای کلاس‌ یادداشت‌ یا نسخه بردارند و تمامی‌ اینها باید به‌ حافظه‌ سپرده‌ می شد. آنچه‌ما در خلال‌ تحقیقات‌ خود در ژاپن‌ و از تحقیقات‌ دیگران‌ دریافتیم‌ این‌ است‌ که‌ اینها جزء آئین های ریکی‌ دکتر اوسویی‌ نبوده و احتمالاً زمانی‌ که‌ ریکی‌ به‌ غرب‌ آورده‌ شد‌ تغییراتی‌ در آن‌ پدید آمده‌ است‌. شاگردان تاکاتا قبل‌ از درگذشت‌ خانم‌ تاکاتا در 11 دسامبر 1980 او ریکی‌ را تا مرحله‌ استادی‌ به‌ بیست‌ و دو نفر آموزش‌ داده‌ بود، و آنها نیز آموزش‌ به‌ دیگران‌ را آغاز کردند. تمامی‌ این‌ بیست‌ و دو نفر قسم‌ خورده‌اند تا ریکی‌ را دقیقاً مانند او آموزش‌ دهند.این امر‌ سبب‌ شد‌ که‌ آنها نتوانند هیچ‌ تغییری‌ در ریکی‌ حتی‌ در بخش‌هایی‌ که‌ به‌ ظاهر با طبیعت‌ آن‌ هماهنگی‌ ندارند و یادگیری‌ ریکی‌ را مشکل‌تر می‌کنند، ایجاد نمایند. ریکی‌ بعد از خانم‌ تاکاتا بعد از درگذشت‌ خانم‌ تاکاتا، در اواسط‌ سال‌ 1980، ایریس‌ ایشی‌ کورا یکی‌ از استادان‌ تعلیم‌ گرفته‌توسط‌ خانم‌ تاکاتا شهریه‌ قابل‌ قبولتری برای‌ دوره‌ استادی‌ در نظر گرفت‌. استادانی‌ که‌ توسط‌ او و با این‌ شهریه‌ ارزانتر آموزش‌ دیدند خود نیز شروع‌ به‌ آموزش‌ دیگران‌ کردند. خارج‌ از این‌ گروه‌ افراد دیگری‌ نیز شروع‌ به‌ ایجاد تغییراتی‌ در ریکی‌ نمودند، بدین‌ ترتیب‌ که‌ اجازه‌ دادند آگاهی‌ ریکی‌ آنها را در شیوه‌ درمان‌ و آموزش‌ هدایت‌ کند.ازاین روقوانین دست و پاگیر از بین رفتند. کلاس‌های‌ ریکی‌ بیشتری‌ تشکیل‌ شد و روند آموزش به تعداد‌ بیشتر و به شیوه ای سریعتر رواج‌ گرفت‌. کتابهایی‌ تهیه‌ شد، اجازه‌ضبط نوار داده‌ شد و شهریه‌ها معقولتر گردید و تعداد بیشتری‌ آموختن‌ ریکی‌ را حتی‌ با بیش‌ از یک‌ معلم‌ آغاز نمودند. باارزانتر شدن‌ شهریه‌ کلاس‌ها، ریکی‌ سریعاً توسعه‌ یافت‌ و به‌ سراسرجهان رسید. در حال‌ حاضر حداقل‌ دویست‌ هزار استاد ریکی‌ و بیش‌ از یک‌ میلیون‌ شفاگر در سراسرجهان وجود دارند و این‌ تعداد رو به‌ افزایش‌ است‌. ویلیام‌ لی رند و مرکز بین المللی آموزش ریکی ویلیام لی رند در هاوائی‌، کالیفرنیا و میشیگان‌ زندگی‌ کرده‌ و سابقه‌ وسیعی‌ در علم‌ متافیزیک‌، از جمله‌ بیست‌ سال‌ تجربه‌ در درمان‌ با هیپنوتیزم‌ دارد. او در بازگرداندن‌ افراد به‌ زندگی‌ گذشته‌ و رشد معنوی‌ آنها تخصص‌ داشته‌ و مورد تأیید مؤسسه‌ تحقیقاتی‌ رابینز در برنامه‌ ریزی‌ عصبی‌/کلامی‌ می‌باشد. ویلیام‌ لی رند مدت‌ زندگیش‌ هفت سال با کاهونا کار کرده‌ است‌. او مؤسس‌ مرکز بین‌المللی‌ آموزش‌ ریکی‌ " ICRT " در ساوت‌ فیلد میشیگان‌ و ناشر خبرنامه‌ ریکی‌ و نویسنده‌ کتاب‌ ریکی‌ برای‌ قرن‌ جدید بوده‌ و بیش‌ از چهل‌ مقاله‌ و هفت‌ نوار در مورد ریکی‌ ضبط‌ و تهیه‌ نموده‌ است‌ . ویلیام‌ مرحله‌ اول‌ ریکی‌ را در سال‌ 1981 و مرحله‌ دوم‌ آن‌ را در سال‌ 1982 ازبتال‌ فی‌، که‌ یکی‌ از اساتید اصلی‌ خانم‌ تاکاتا بود، در جزیره‌ هاوائی‌ دریافت‌ کرد. او همسوئی‌ استادی‌ و پیشرفته‌ ریکی‌ را از استادانی‌ چون‌ داین‌ مک‌ کامبر و مارلن‌ شیلک‌ در سال‌ 1989، چری‌ پراسون‌ در 1990 و لیه‌ اسمیت‌ در 1992 دریافت‌ نمود. ویلیام‌ همچنین‌ ریکی‌ مرحله‌ اول‌ و دوم‌ را با فیلیس‌ فروموتو نوه خانم تاکاتا دوره‌ کرد. ویلیام‌ به‌ طور تمام‌ وقت‌ ریکی‌ را در کلاسهایی‌ در سراسر دنیا تدریس‌ می‌نماید ریکی از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد ریکی (به چینی باستان: 靈氣، ساده شده: 灵气) تمرین باطنی است که در سال ۱۹۲۲ توسط میکائو اوسویی ابداع شد. او بعد از سه هفته روزه داری و مدیتیشین در کوهستان کوراما ادعا کرد که توانایی شفا بدون تخلیه انرژی را کسب کرده است. در بخشی از این روش (تنوهیرا یا شفای دست) ادعا می‌شود که در آن انرژی شفابخش از طریق دست‌های کسی که انرزیش با انرژی حیاتی کیهانی همسو شده‌است به بدن شخص گیرنده انرژی منتقل می‌شود. در واقع شفا دهنده تنها به عنوان یک کانال و یک واسطه برای انتقال انرژی کی (Ki) عمل می‌کند.[۱] هیچ یافته علمی مبنی بر وجود انرژی کی (ki) یا روشهای تاثیر بر آن یافت نشده و در یک کارآزمایی بالینی تصادفی شده در سال ۲۰۰۸ هیچ اثر درمانی یا توصیه‌ای مبنی بر استفاده از ریکی در هیچ از بیماری‌ها و اختلالات یافت نشد.[۲][۳] انجام درمان ریکی به کاربرندگان ریکی آن را انتقال انرژی کیهانی و متمرکز کردن آن می‌دانند. انرژی کیهانی به صورت طبیعی از طریق چاکراها به بدن منتقل می‌شود و انرژی لازم برای فعالیت‌های بدن را تامین می‌کند. با بهره از ریکی جریان انرژی بدن به حالت طبیعی باز می‌گرداند و بیماری‌ها را درمان می‌کند. در ریکی علت بیماریها به هم خوردن این جریانهای انرژی دانسته می‌شود. کسی که کانال ریکی می‌شود به صورت مداوم در این جریان قرار می‌گیرد و سطح انرژی حیاتی بدنش افزایش میابد. ریکی کمک می‌کند توان شهودی و حسی فرد افزایش یابد و به رشد معنوی برسد. ریکی در تمام ابعاد وجودی انسان تاثیر می‌گذارد. هر انسان زنده‌ای می‌تواند ریکی را بیاموزد و یادگیری ریکی ارتباطی به طرز فکر، اعتقادات، دین، جنسیت، ملیت، فرهنگ و... ندارد. ریکی بسیار ساده‌است و اساس آن بر سادگی استوار است. یه هیچ تکنیک خاصی نیاز ندارد و برای همه قابل استفاده‌است. یادگیری ریکی بسیار ساده‌است و در مدت زمان بسیار اندکی فرد می‌تواند این انرژی را انتقال دهد. ریکی حالتی است که هر فرد و انسانی می‌تواند به راحتی آن را تجربه کند. احتیاج به ریاضت‌های سخت ندارد. نیاز به یادآوری است که انتقال انرژی تنها از طریق دست صورت نمی‌گیرد. انتقال انرژی به فاصله‌های بسیار دور و برای افرادی که تا به حال ندیدیمشان امکان پذیر و عملی است.ریکی به عنوان یکی از شاخه‌های طب جایگزین شمرده می‌شود. پیرامون واژه ریکی از دو کلمه ژاپنی Rei به معنای «کیهان»، «جهان»، «کائنات» و Ki به معنای روح و انرژی (نیروی) حیاتی (معادل «چی» در طب سوزنی چینی، «پراناً در یوگا و»ناً یا «رمق» در طب سنتی ایرانی) که به طور بینهایت و برای همه در سراسر کره زمین در دسترس است. این دو حرف ژاپنی در کنار هم مفهوم یکی شدن روح و انرژی ما با روح و انرژی جهانی را می‌رسانند. مکتب‌های ریکی امروزه مکتبهای متعددی از ریکی وجود دارند که معروفترینشان ریکی سنتی ژاپنی و ریکی غربی است که در ایران و سایر کشورها ریکی غربی راه یافته است. در روش غربی باید فرد در دوره هایی شرکت کند تا سطحش در آموزش و توانایی درمانی بالا برود. از الزامات این ارتقا درجه پرداخت هزینه خاصی است. هزینه مشابهی ممکن است در درمان بیمار طلب شود و لذا مساله پرداخت پول اختلاف نظرهایی را به وجود آورده است.[۴] مراحل ریکی غربی ریکی در چهار سطح آموزش داده می‌شود. در سطح یک ریکی فرد قدرت انتقال انرژی از طریق دست به صورت مستقیم را پیدا می‌کند. فاصله زمانی بین سطح یک و دو ۲۱ روز می‌باشد. در سطح دو فرد با استفاده از سمبل‌ها می‌تواند به فواصل دور (زمانی و مکانی) انرژی ارسال کند. در سطح سه، فرد با استفاده از سمبل‌های جدید می‌تواند جراحی هاله انجام دهد، مراقبه‌های ریکی را می‌آموزد و کار با سیستم کریستال را فرامیگیرد. در هر سطح میزان قدرت انتقال انرژی افزایش پیدا می‌کند. در سطح چهارم (مستری) فرد توانایی کانال کردن دیگران را پیدا می‌کند. (بازکردن چاکرا) همسویی ریکی همسویی ریکی شامل تغییرات بسیار بزرگ در سیستم انرژی بدن می‌باشد که به واسطه استاد به شاگرد می‌رسد. در جریان همسویی استاد تنها به عنوان یک واسطه عمل می‌کند. در هر همسویی یک سپر حفاظتی برای فرد ایجاد می‌شود که در مراحل بالا تر تقویت می‌شود. احساسی که فرد هنگام همسویی دارد کاملا منحصر به فرد است و برای هر فرد متفاوت است. کل جریان همسویی بیش از بیست تا سی دقیقه طول نمی‌کشد و فرد بلافاصله بعد از تمام شدن همسویی می‌تواند انرژی را منتقل کند.پس از فرآیند همسویی در ریکی، شاگرد یک مرحله ۲۱ روزه را می‌گذراند. در این فرآیند بر اثر افزایش سرعت ارتعاش بدن‌های فیزیکی و اتری، انرژی‌های منفی متراکم، کهنه و به ناچار «به سطح» می‌آیند و رها می‌شوند. سمبل‌های ریکی این سمبل‌ها مثل کلیدهایی عمل می‌کنند که کارهای متفاوتی را انجام می‌دهند. با وارد کردن آدرسی خاص در سیستم می‌توانید نتیجه‌ای خاص را دریافت کنید به همین صورت با رسم یک سمبل می‌توانید اثری خاص را دریافت کنید. سمبل‌ها در مرحله دو و سه آموزش داده می‌شوند. بعضی از اساتید سمبل قطع انرژی را در مرحله یک آموزش می‌دهند. کاربر درمانی ریکی کاربران ریکی توصیه می‌کنند که از برای هر مشکل سلامتی به عنوان درمان مقدماتی استفاده نمی‌شود و ترجیحا درمان متمم و مکمل برای اقدامات پزشکی رایج و معالجات قبلی که انجام شده‌است باشد. ریکی برای درمان شکستگی استخوان، دردهای حاد یا هر وضعیتی که کمکهای فوری را طلب می‌کند به عنوان تنها درمان پیشنهاد نمی‌شود بلکه بهتر است به موازات مراجعه به پزشک انجام گیرد. یک درمانگر ریکی متعهد و راستین، به هیچ عنوان بیمار خود را از جستجوی پزشک برای درمان دلسرد نمی‌کند. در بسیاری از بیماری‌ها لحظه‌ها تعیین کننده هستند و جلو گیری از مراجعه به پزشک می‌تواند عواقب جبران نا پذیری داشته باشد. ریکی فقط به عنوان مکمل طب استفاده می‌شود نه به عنوان درمان اصلی.