بحثی پیرامون گرایش شناختی عوام با تأکید بر باور آنها به خداباوری یا خداناباوری

تاثیر استدلالات ساده در باورهای عوام

علی کاشانی

بحثی پیرامون گرایش شناختی عوام با تأکید بر باور آنها به خداباوری یا خداناباوری

در باب مباحث اصلی و اساسی هر دینی مانند خدا، زندگی پس از مرگ و انبیا و ... بحث های تخصصی،کلامی و فلسفی ریز و درشت زیادی شده است و در لایه های تخصصی هر ساله شاهد چاپ مقالات علمی و تخصصی فراوانی در رد یا اثبات خدا بوده ایم اما کمابیش عوام از این سیر محروم بوده اند و شاید استدلال های له و علیه خداباوری یا خدناباوری که اکنون جریان دارد صدها سال پیش هم به همین منوال جریان داشت. تناقض علم خدا و اختیار انسان یا وجود علیت در عالم مسئله ای نیست که جدیدا کشف شده باشد ! بلکه صدها یا شاید هزاران سال قبل توسط انسانها مورد توجه و تفکر قرار گرفته بود .

و ما در این مختصر می خواهیم با گذراندن این استدلالات عرفی از نظر خود شما را به چند نکته توجه دهیم :

اولا عرف پا به پای تخصص جلو نمی رود یا شاید اساسا کاری به بحث های متخصصان ندارد و تنها بحث هایی از متخصصان به سطح جامعه خواهد رفت که یا بسیار ساده سازی شوند یا نتیجه عملی مشخصی داشته باشند که معمولا در باب استدلالات له و علیه خدا چنین استدلالاتی وجود ندارد؛ حتی جالبتر اینکه اگر فرض کنیم روزی همه اهل فلسفه بگویند خدا نیست مطمئنا غالب خداباوران دست از باور خود دست بر نمی دارند چون باورهای آنها معمولا نه بر دوش متخصصان بلکه بر دوش استدلالات ریز و درشتیست که با تجربه خود عجین است .

ثانیا اما در این بین سوالی وجود دارد و آن اینکه اگر در دو طرف بحثی استدلالات عرفی قوی ای وجود دارد پس چه عواملی باعث کشانده شدن انسان ها به سمت خداباوری یا خداناباوری می شود ؟ در این بحث به گویی باید وارد بحث روانشناسی باور شویم. اینکه منافع، عشق و نفرت ها، تجربه های سخت یا زیبای زندگی، محیطی که در آن بزرگ شده اند و همسری که با او زندگی کرده اند و هزاران عامل دیگر بسیار مؤثرتر از قدرت شناختی استدلالات کار می کنند.

ثالثا اگر به دنبال تأثیر گذاری بر عرف هستیم مهمترین مسأله شناختن همین عرف و استدلالات و مکانیزم شناختی آنهاست و گرنه بحث در گوشه آکادمی ها با این استاد و با آن فیلسوف کار به جایی نمی برد و برای شناختن عرف و مکانیزم هایش راه های گوناگونی وجود دارد که شاید معتبرترین آنها آمار باشد اما در این مختصر بیشتر با استناد به تجربه های مختلف خود این استدلالات را جمع آوری نمودم.

رابعا باید به این نکته توجه داشت که بحث در این جا کاملا توصیفی است و هیچ ارزش گذاری شناختی له یا علیه استدلالات توسط نویسنده وجود ندارد و ما در این جا تنها عوامل استدلالی گرایش عوام را مدنظر قرار داده است و در عین اهمیت به دلایل روانی گرایش یا عدم گرایش به دین به آنها نپرداخته است.

بعد از بیان این قسمت به بخش دیگر این متن یعنی استدلالات ساده خداباوران و خداناباوران می پردازیم و پاسخ های کوتاه هر کدام به یکدیگر را بیان می داریم تا شاهد نمونه ای جالب و مهم از گرایش ها و تضادهای استدلالی عرف در مواجه با مسائل مهم زندگی بوده باشیم.

ما این استدلالات را در دو بخش: استدلالات ساده ای که باورهای عوام دین داران را نشانه می رود و استدلالات ساده که باورهای عوام بی دینان را نشانه می رود بیان می داریم:

استدلالات ساده ای که باورهای عوام دین داران را نشانه می رود:

 1. مسئله شر

یکی از استدلالات اثر گذار بر عوام دین داران و سوالاتی که شاید بسیاری اوقات در نهان دین داران برایشان اذیت کننده باشد گرچه به زبان هم نیاید مسئله شر عمیق و عنیقی است که در دنیا جاری است و تعارضش با وجود خدای خیرخواه.

همانطور که خود می دانید شاید بتوان گفت یکی از مهمترین ویژگی های خدا که شاید اگر نبود بسیار از طرفداران وجود خدا کاسته می شد صفت خیرخواهی است یعنی اگر خدا موجودی شرخواه بود طبیعتا انسانها حتی تمایل به اثبات چنین موجودی نداشتند.

و وقتی درد و رنج در میان انسان ها بسیار اتفاق می افتد و در بسیاری از اوقات این شرور فریاد گزاف بودن سر می دهند بسیار بر یک فرد عوام مشکل است جمع این دو امر یعنی : خیرخواهی خدا و وجود رنج گسترده و گزاف

برای مثال این استدلال را از زبان یک عوام که در زلزله کرمانشاه آسیب دیده می خوانیم :

چه طور خدایی که میگن این قدر خوبه می تونه این بلا رو سر ما بدبختا بیاره ! ما به زور شب و صبح می کردیم ولی بچه دو ساله ام که هیچ گناهی نداشت جلوم پر پر شد و مرد و خدا آه هم نگفت! این چه خداییه که برای ما درست کردن که بدبختی ما رو راحت می بینه که هیچ ! مارو بی دلیل اینقد بدبخت و بدبختتر می کنه!

پاسخ معمول عوام متدینان:

معمولا عوام متدینان در قبال این شرور گزاف این استدلال را می کنند: خدا حکیم است و حتما این شرور و سختی ها که به ما می رسد مصلحتی دارد.

2. مخالفت آموزه های دینی با شهود اخلاقی عوام.

یکی دیگر از استدلالات اثر گذار بر عوام دین داران وجود بی اخلاقی های صریح در متون شرعی می باشد برای مثال احکامی مانند سنگسار و اعدام مرتد و جواز ازدواج با صغیر و بسیاری از احکام دیگر که معارض با شهود اخلاقی انسانهای عوام است یکی از دلایل شایع برای مسئله و بحران شدن بنیان آموزه های دینی است. برای مثال این استدلال را از زبان یک عامی که مادرش را به دلیل سنگسار کشته اند و برادرش بر زیر چوبه دار به دلیل ارتداد کشته شده می شنویم:

چه طور خدایی که این قدر میگن خوبه و مهربونه برای یه خطای مادرم این طوری با زجر و حقارت ذره ذره جونشو گرفت؟ این چه عدالت و انصافیه؟ برادر من بعد از این همه تلاش و تحقیق فقط گفت من نمی تونم یقین کنم خدا هست!حالا واقعا مستحق مجازات اعدامه؟

پاسخ معمول عوام متدینان:

معمولا متدینان در قبال این اشکالات سعی می کنند به نحوی این اقدامات را توجیهی اخلاقی کنند یا دیدگاه های روشنفکرانه در صدد این است که برداشت فقها از دین را تصحیح کند. بالاخره هر دو این گروه به نحوی در صدد حل این تعارضند.

 3. وجود انسان های اخلاقی و بزرگ علمی و غیر علمی در صف ملحدان و بی دینان یا ادیان دیگر.

اساسا ادیان بزرگ دارای یک انحصارگرایی در تقریر و دفاع از خود هستند و معمولا وقتی این انحصارگرایی بشکند دین هم کم کمک مورد سوال و ایراد قرار می گیرد.

و یکی از اقتضائات دنیای مدرن دهکده جهانی شدن عالم و دسترسی انسان ها با عقاید مختلف به یکدیگر است و همین امر باعث شده است که دینداران که حق و خوبی را در بسیاری از اوقات منحصر در خود می بینند و حتی در بسیاری اوقات ایمانشان با دیدن انسانها اخلاقی-دینی تقویت می شد با دیدن انسان های اخلاقی و بسیار خوب بودایی مسیحی و حتی بی خدا محل سوال و اشکال قرار گیرد! یعنی تعارضی بدین شکل که «چگونه انسان های فلسفی و علمی یا انسانهای اخلاقی و خوب می توانند منکر دین شوند؟ اگر دلایل دین قوی است چگونه انسانها عالم و فلسفی بسیاری مخالف دینند و اگر تنها دین ما انسانها را خوب می کند چرا انسانهای زیاد خوبی در جوامع دیگر هستند؟» به باورهای دینی هجمه برند.

برای مثال استدلال کسی که در کشور کره زندگی می کند و مقداری مطالعات اولیه اثار تجربی و فلسفی داشته را می بینیم:

اگر خدا بود چه طور بزرگای فلسفی مثل راسل و بزرگای فیزیک مثل هاوکینگ میگن وجود نداره؟ اینا که از رو شکمشون حرف نمی زنن! آدمای خوبیم به نظر میان! پس حتما یه چیزی هس که ما چون سوادشو نداریم نمی فهمیم! و بعدشم من که این همه سال تو کره زندگی کردم اگر بگم صدها برابر اینا با اینکه هیچ دینی ندارن ولی اخلاقی تر و با انصاف ترن دروغ نگفتم! مگه دین نیومده که این چیزا رو درس کنه؟ اینا که صدبرابر بهتر دارنش!

پاسخ معمول عوام متدینان:

معمولا پاسخ متیدینان این است که انسان های علمی و فلسفی یا مغرضند یا اگر مغرض نیستند درست تحقیق نکرده اند و گرنه به این جواب نمی رسیدند و انسان های خوب موجود در ادیان و افکار دیگر نیز به دلیل جهل اینگونه شده اند اما اگر حقیقتا خوب باشند مستضعف اند و امکان دارد به بهشت روند.

 4. تعارض اختیار انسان با علم خدا

یکی از سوال های ابتدایی که با اندکی تامل در سطح عوام پدید می آید این است که چه طور می شود خدا که می داند آینده ما چی می شویم یا خوب یا بد می شویم براین اساس دیگر چه طور می شود اختیار انسان را تبیین کرد؟

برای مثال این استدلال را از زبان یک عامی می شنویم:

مگه خدا نمی دونه من آخرش بهشتی ام یا جهنمی؟ مگه خدا نمی دونه من چه کاره می شم؟ پس اصلا چرا منو آورد؟ اصلا دیگه اختیار چه معنایی داره؟ مگه میشه هم خدا بدونه چی کار می کنم هم اختیار داشته باشم؟

پاسخ معمول عوام متدینان:

معمولا پاسخ عوام به این سوال این است که خدا می داند که ما مختارانه کارهایمان را انجام می دهیم پس تناقضی وجود ندارد.

 5. خود خدا را که آفرید؟

معمولا یکی از استدلالات و اشکالات خداناباوران که در عوام تاثیر به سزایی دارد این است که بر فرض همه هستی و اشیا علت دارند و کسی آنها را آفریده است. بر فرض که این نظم عظیم در همه هستی نمی تواند بدون خدا باشد. سوال این است که خدا را که آفرید؟ خدا که ده ها برابر منظم تر و پیچیده تر از این هستی که تنها هست بلکه توانسته این هستی با این عظمت را بیافریند.

برای مثال نوشته زیر که به وفور در فضای مجازی از زبان هاوکینگ منشر شده است را می خوانیم:

غرضم بیشتر زبان ساده این استدلال است و می دانم شاید این انتساب به هاوکینگ صحیح نباشد:

"استیون هاوکینگ": پرسش اول: چه کسی جهان را به وجود آورده است‌؟! پاسخ‌: خدا - پرسش دوم : چه کسی خدا را به وجود آورده است؟! پاسخ : خدا نیازی به بوجود آورنده (خالق) ندارد. نتیجه‌: پس ما قبول کردیم چیزی می‌تواند وجود داشته باشد که نیاز به خالق ندارد. حال به پرسش اول برمی‌گردیم.

پاسخ معمول عوام متدینان:

معمولا در قبال این اشکال عوام متدینان به این حدیث رو می آورند که در ذات خدا نباید فکر کرد و نمی دانیم چگونه خدا به وجود آمده است.

استدلالات ساده ای که باورهای عوام بی دینان را نشانه می رود:

 1. شیوع علیت در هستی

یکی از شایع ترین قوانین هستی که در همه جای آن ساری و جاری است قانون علیتی است که می گوید هر چیزی علتی دارد. و برای مثال می گویند چه قدر احمقانه است سر بریده را در خانه ای ببینیم و بگوییم خودش بریده شده یا بنایی ببینیم و بگوییم خودش یه هویی درست شده است همین قدر احمقانه است که بگوییم این عالم خالقی ندارد.

این استدلال را از زبان یک عامی دین دار می شنویم:

آخه یکم به ذهنت فشار بیار! آخه چه طور میشه عالم با این عظمت با این همه پیچیدگی که هر روز دانشمندا دارن یه بخشیشو کشف می کنند و کسی نیافریده باشه؟

پاسخ:

همانقدر که باور به عالم بدون خدا احمقانه است باور به خدای بدون خالق نیز احمقانه است پس من بین دو احمقانه، احمقانه را بر احمقانه تر ترجیح داده ام. برخی دیگر هم اصل علیت را انکار می کنند یا کلیتش را مورد حمله قرار می دهند.

 2. وجود معجزات یا امور خرق عادت

یکی از استدلالات عوام دین داران بر صدق ادعاهای خود این است که مثلا امام رضا بیماران را شفا می دهد یا در فرانسه پدر پاریس بیماران را شفا می دهد و ما آن را با چشم خود دیده ایم! یا نقل قول های فراوانی که از گذشتگان و آبا و اجداد از استمرار وجود امور خارق العاده جاری و ساری است در زبان مومنان.

این استدلال را از زبان یک عامی دین دار می شنویم:

دوست من خودش گفت با دو چشمش دیده که اجنه باهاش حرف می زنند.

مادربزرگ خودم جلوی پنجره فولاد پاش فلج بوده ولی پاش خوب شده.

طرف جلوی چشمام از آینده زندگیم گف و واقعنم درست در آومد. 

و ...

پاسخ:

معمولا عوام خداناباوران چهار طریق را در رد این اشکالات می پیمایند یا می گویند این موارد از جهل ماست و در آینده از نظر تجربی دلیلش کشف می شود یا اساسا کشف شده است و دلایلش این است یا در صحت نقل چنین داستان هایی ایراد می گیرند و یا آنها را به بیماری هایی مانند اسکیزوفرنی پیوند می زنند.

 3. بامعنایی زندگی

یکی دیگر از استدلال دین داران و خداباوران عوام در دفاع از نظام اندیشگی خود این است که دین به سادگی هر چه تمامتر و بدون هیچ پیچیدگی ای زندگی را معنا دار و هدف دار می کند. برای تبیین زندگی و غایت آن نیاز به هیچ گفتار پیچیده فلسفی نیست بلکه مشخص است که پس از مرگ چه می شود و چه کسانی خوشبخت و چه کسانی خوشبخت نمی شوند.

برای مثال استدلال یک عوام را در دفاع از این استدلال می بینیم:

آخه اگه خدایی نباشه واقعا چرا زندگی کنیم؟ واقعا زندگی کنیم که چی بشه؟ این همه بدوییم و سگ دو بزنیم آخرش مرگ؟ آخرش که چی؟

پاسخ:

بی دینان در جواب این اشکالات می گویند معناداری زندگی به هیچ وجه وامدار زندگی پس از مرگ و خدا نیست و می توان بدون این ها زندگی معناداری داشت. لذت می تواند هدف و معناده ارزشمند زندگی انسانی باشد.

 4. پشتوانه اخلاق

جمله معروف داستایوفسکی که اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است شاه بیت این استدلال عوام برای دفاع از دینداری است اگر خدایی نباشد دیگر چرا اخلاقی زندگی کنیم؟ و اساسا چرا هنجارهایی برای زندگی خود بپذیریم؟ چرا دروغ نگوییم و چرا برای تعهد به قول هایمان سختی بکشیم؟

برای مثال این استدلال را از زبان عوام می شنویم:

اگه خدا و دین نباشه من حتی همه آدمم بکشم هیچ باکم نیست! اگر کسی نخواد عذابم کنه پس برای چی یه میلیارد پول که بهم امانت دادن و برگردونم؟ می توانم عشق و حال کنم باهاش. مگه احمقم. آخرشم که پوچ میشم میره!

پاسخ:

معمولا خداناباوران به این اشاره می کنند که اخلاق و الزامش کاملا شهودی و روشن است و حتی اگر این گونه ننگریم کاملا به نفع و استمرار حیات و لذت ما انسانها که همانا هدف ما از زندگی است کمک رسان است .

جایگاه واقعی ذهن؛ علم یا فلسفه؟

جایگاه واقعی ذهن؛ علم یا فلسفه؟

گفتگو با دکتر تقی کیمیایی اسدی - منیره پنج تنی - بخش اول

اشاره: در برهه‌ای از تاریخ مرز میان علم و فلسفه مشخص نبود و فلسفه علاوه بر متافیزک، به فیزیک هم می‌پرداخت؛ اما به‌تدریج علم در برابر فلسفه قد عَلم کرد و برخی از مسائل فلسفه را از آن خود کرد. اکنون نیز این رابطه بین دوستی و دشمنی نوسان دارد. اما واقعیت این است که هیچ ‌یک از این دو به تنهایی قادر نیستند امکان شناخت و فهم دقیق را برای انسانی که خود سازنده فلسفه و جزئی از جهان است، فراهم کنند. موضوع این گفتگو با اینکه نقد و بررسی آرای آنتونیو داماسیو (پروفسور کرسی علم اعصاب و رئیس انستیتوی مغز و خلاقیت در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی) است، اما به نوعی دغدغه پرداختن به دعوای قدیمی علم و فلسفه را نیز دارد.

داماسیو اصرار دارد که ذهن متعلق به حوزه طبابت است و می‌خواهد آن را به نوعی از فلاسفه پس بگیرد؛ اما این چیزی نیست که فیلسوفان حاضر باشند تمام و کمال در اختیار علم بگذارند. آرای این فیلسوف پرتغالی را از خلال سه کتاب «خطای دکارت»، «در جستجوی اسپینوزا» و «درک رخداد» در گفتگو با مترجم این آثار بررسی‌کردیم. دکتر کیمیایی اسدی متخصص مغز و اعصاب در واشنگتن است و سالها علاوه بر طبابت، به تألیف و ترجمه نیز مشغول است. این گفتگو پیشتر در ماهنامه «اطلاعات حکمت و معرفت» به چاپ رسیده است.

 

داماسیو موضوع اصلی کتاب «خطای دکارت» را ارتباط بین «هیجان» و «استدلال» می‌داند. برای اینکه به سراغ هدف اصلی داماسیو از نگارش این کتاب برویم، ابتدا بگویید که او چه معنایی از هیجان و استدلال مراد می‌کند؟

 

برای فهم واژه‌های هیجان و استدلال در حیطه علم اعصاب مدرن باید به فیزیولوژی اعصاب مراجعه کرد. به محض اینکه محرکی از درون بدن یا از محیط زندگی وارد دستگاه عصبی مرکزی می‌شود، باید در اولین گام توسط نظام پاداشی یا ارزیابی‌کننده یا گزینشی مغز بررسی شود که آیا محرک برای بقای صاحب مغز مثبت، منفی یا خنثی است، تا به آن جلب شد، از آن احتراز کرد یا به آن وقعی نگذاشت. مغز برای انجام این فرآیند ۵ر۰ثانیه فرصت دارد تا علاوه بر اینکه محرک را در شبکه‌های دیگر، و از جنبه‌های دیگر به ‌طور موازی و همزمان پردازش می‌کند، به این کار حیاتی و مهم هم بپردازد.

نظام پاداشی مشترک با بقیه حیوانات مغزدار در ساقه مغز، از پایین‌ترین بخش آن یعنی بصل‌النخاع شروع می‌شود تا بخشی از ساختارهای عمق نیمکره‌ها، یعنی دایانسفال ادامه می‌یابد. این بخش در همه حیوانات مغزدار وجود دارد و مسئول حفظ هومئوستاز آنها و بقایشان است. این بخش از مغز را «مغز هیجانی» می‌نامند.

تحول و تکامل داروینی، در انسان‌ها و تا حد بسیار مختصرتری در نخست‌پایگان، با توسعه و گسترش و پیچیده‌کردن سطح تحتانی و داخلی قشر جلوپیشانی لایه والاتری به نظام پاداشی افزوده تا تصمیمات انسان‌ها را برای زندگی اجتماعی‌شان مناسب سازد. این بخش از مغز است که در کتاب «خطای دکارت» مورد بررسی قرار گرفته است. قرنهاست که محصولات کار این بخش از مغز را به‌ علت تفاوت اساسی با بقیه حیوانات، به نهادهای ورای فیزیکی، به‌‌خصوص روح متعالی مخصوص انسان منسوب کرده‌اند.هدف داماسیو این است که محصولات اخیر را در ساختار فیزیکی این بخش از مغز مکان‌گذاری کند. البته او تنها کسی نیست که این کار را کرده است؛ اما از آنجا که مانند بقیه متخصصان مغز و روان با بیمارانی سر و کار داشته که اختلالات رفتاری و عقلانی ناشی از این بخش داشته‌اند، نوشته‌هایش برای عموم ملموس‌تر و قابل فهم‌تر از آن چیزهایی است که برای مثال از تصویربرداری‌های مغز با ام.آر.آی یا اسکن‌ها و نوارهای مغزی پیچیده به‌ دست آمده‌اند.

نظام پاداشی ـ در هر دو سطحش ـ نه تنها مسئول ارزیابی محرکات واردة اولیه به دستگاه عصبی است، بلکه مسئول ارزیابی نتایج بلافصل و درازمدت بعد از انجام رفتارها و به اجرا گذاشتن افکار نیز هست. از آنجا که عقلانیت نتایج کوتاه‌مدت و درازمدت کردار انسانهاست، در حقیقت می‌توان گفت که قشر جلوپیشانی ساختاری است که با توان استدلالی و استفاده از محتویات حافظه محل بالاترین سطح پردازش‌های عصبی، یعنی عقلانیت است. ضایعات همین بخش ـ چه اکتسابی و چه سرشتی ـ موجب اختلالات عمیق رفتاری و شخصیتی می‌شوند که متأسفانه گرفتاری بسیار عمیق اجتماعات هستند.

فرآیندهای نظام پاداشی مغز باید به‌سرعت به انجام برسند؛ چون مسئول تعیین این امر است که آیا محرک مهم است و باید به آگاهی برسد و به آن توجه شود، یا خنثی است و لازم نیست به آن توجهی شود. نتایج کار این بخش تغییراتی در دستگاه سمپاتیک، پاراسمپاتیک، چهره و اندام موجود مغزدار ایجاد می‌کند که همان «هیجان»  emotion هستند. موجودی که دچار هیجان شده در ابتدا، یا تا آخر از همه یا بعضی از آثار هیجانات بر بدنش بی‌اطلاع می‌ماند (مانند میخکوب شدن، برافروختگی چهره، رنگ‌پریدگی، بالا و پایین رفتن فشار خون، چهره ترسناک، خشم‌آلود و غیره). به این تظاهرات، «هیجانات» می‌گویند.

نظام پاداشی بعد از ارزیابی محرک و قبل از فرآیند به آگاهی رساندن، در تناسب با نتیجه ارزیابی، مواد شیمیائی خاصی به نواحی وسیعی از مغز می‌فرستد و بر کیفیت جریان ذهنی تأثیر می‌گذارد و احساسات آگاه گوناگونی را ایجاد می‌کند که به جریان آگاهی، رنگ خاص خودشان را می‌دهند: خوشحالی، ترس، تمایلات جنسی و غیره. بخشی از نظام پاداشی، مانند آمیگدال و ساختارهای اطراف آن مسئول ایجاد توجه به محرکی می‌شوند که از نظر نظام پاداشی مهم جلوه داده شده و باید به آن ارجحیت داده شود، که همان فرآیند توجه است. نظام پاداشی ساقه مغز، محصول فرآیندهای خودش را در نهایت به لوب جلوپیشانی می‌فرستد. در این لوب است که نتیجه این فرآیندها مورد استفاده قرار می‌گیرند و براساس ساختارهای زمینه‌ای مغز (شخصیت، حافظه یعنی آموزش و پرورش و تجربیات گذشته، شرایط اجتماعی، انواع ذکاوت‌ها) و طی فرآیندی که استدلال خوانده می‌شود، دستورالعمل خاصی مطابق با نتایج همه فرآیندها ایجاد می‌کند.

 

با این توضیحات تعریف استدلال به اختصار چه خواهد بود؟

 

در حقیقت منظور از واژه «استدلال»، همان منطق و عقلانیت است که در انسان‌ها کاملاً به ساختار قشر جلوپیشانی آنها وابسته است، و از تمامی محصولاتی استفاده می‌کند که مغز در مقابل هر محرکی دارد و می‌تواند در اختیار این بخش از مغز بگذارد. بخش جانبی این مغز، دستگاه مجریه و بخشهای گوناگونش قوه قضائیه مغز هستند. این لوب بخشهای گوناگونی دارد که در فرایندهای شناختی، اجتماعی، خلق و خوئی، قضاوتی، هنری و در نهایت اجرائی دخیل هستند.

 

تعریف هیجان چیست؟

 

به‌ طور خلاصه «هیجان» آن چیزی است که ناظران از چهره و قامت حیوانی برداشت می‌کنند که مغزش در حال ارزیابی یک محرک است. موجود دارای هیجان ممکن است از این وضع باخبر شود یا نشود. صحبت در این است که اگر نظام پاداشی ساقه مغز دچار ضایعه مهمی باشد، موجود این چنینی قادر به ادامه زندگی نیست. در حالی که اگر لوب جلوپیشانی به هر علتی دچار اختلال شده باشد، شخص ممکن است در ادامه زندگی در سطح زیرین دچار اشکال عمده‌ای نباشد، اما عقلانیت (استدلال) او دچار اختلال می‌شود و نتایج رفتارش برای ادامه موفقیت‌آمیز زندگی اجتماعی مناسب نیستند.

 

هیجان یکی از آن موضوعات بین‌رشته‌ای‌است که علاوه بر فیلسوفان، مورد توجه روان‌شناسان و متخصصان اعصاب نیز هست. تا پیش از انتشار کتاب «خطای دکارت»، تصور غالب از معنای هیجان چه بود؟

 

تا قبل از روشن شدن طرز کار مغز در حیوانات و انسان زنده و فعال که در دهه‌های اخیر میسر شده، متفکران تفاوتی بین «هیجان» و «احساسات» قائل نبودند و هنوز هم در بسیاری از نوشته‌ها ـ چه در فارسی و چه در انگلیسی ـ هیجان و احساس را معمولاً به همان معنا به کار می‌برند. در حالی که از نظر فیزیولوژی و آگاهی با هم بسیار متفاوتند. شخص می‌تواند ظاهراً دچار هیجان باشد، ولی احساس مناسب آن را نداشته باشد (مانند هنرپیشه‌ها)، یا بعد از هیجان اولیه، تظاهرات آن را مهار کند و احساسش را آشکار نسازد (مثلاً گفته می‌شود خشمش را فرو برده است).

 

اساس کتاب داماسیو درباره رابطه هیجان و استدلال است. او با توجه به مطالعاتی که بر بیماران مغزی دچار اختلال انجام داده، بر این نظر است که نبودن هیجان به مراتب بدتر از بودن آن بر استدلال تأثیر می‌گذارد. پرسش این است که هیجان چگونه به نفع استدلال عمل می‌کند؟

 

لازمه کار لوب جلوپیشانی دریافت نتیجه فرآیندهای تقریباً بقیه مغز، به‌خصوص نظام پاداشی است. حال اگر به علت اختلالات مغزی به هر علتی، اختلالی در نظام ارزیابی کننده محرکات (نظام پاداشی) وجود داشته باشد، لوب جلوپیشانی اطلاعات مناسبی در دست نخواهد داشت تا از توان منطقی و عقلانی (استدلالی) خودش استفاده کند (مانند مغز معتادان)؛ اما بیشتر کار داماسیو در مورد اختلالات لوب جلوپیشانی است که دستگاه استدلالی یعنی عالیترین سطح مغز آسیب دیده است. در نتیجه رفتارهای تولیدشده در مقابل محرکات محیطی، متناسب با معیارهای مقبول قبل از ضایعه برای بیمار و اجتماع او نخواهد بود.

 

داماسیو با طرح مفصلش درباره استدلال و هیجان می‌خواهد به دوگانه‌انگاری دکارت حمله کند. او چگونه از رابطه بین هیجان و استدلال بهره می‌گیرد تا خطای دکارت را در جدایی ذهن و بدن آشکار کند؟

 

کار داماسیو و دیگر دانشمندان علم اعصاب مدرن این است که ثابت کنند تمامی رفتارها و افکار انسان‌ها محصول مدارها و شبکه‌های خاصی در مغز آنهاست که در بعضی از نقاط مغز تجمع بیشتری دارند. در نتیجه جایی برای برداشت‌های دوگانگی در ذات انسان‌ها نیست. والاترین محصول مغز (یعنی استدلال و عقلانیتش) هم محصول بخشی از مغز است که همراه و همگام با بخشهای بسیار باستانی‌اش (از نظر تحول داروینی) فعالیت می‌کند. در نتیجه هیچ الزامی برای وارد کردن نیرویی متافیزیکی (روح متعالی انسانی) در شرح رفتارهای انسانی نیست و همه آنها نتیجه کار مغزی هستند که از موادی فیزیکی درست شده که بقیه جهان از آن ساخته شده‌اند.

 

داماسیو در فصل علاقه «مفرط برای استدلال» نوشته است: «این همان خطای دکارت است: جدایی شگرفی بین بدن و ذهن، از یک طرف عنصری قابل رؤیت، دارای ابعاد، با کاری مکانیکی، بی‌نهایت تقسیم‌پذیر، ساخته‌شده از ماده‌ای فیزیکی که جسم را می‌سازد؛ از طرف دیگر عنصری غیر قابل رؤیت، بی‌ابعاد، غیر قابل جابجایی، غیر قابل تقسیمی ساخته‌شده از عنصری ذهنی. پیشنهادی که استدلال، قضاوت اخلاقی و رنج ناشی از دردهای جسمی یا تشویش‌های هیجانی ممکن است جدا از بدن وجود داشته باشند. مخصوصا جدایی پالایش شده‌ترین اعمال ذهنی از ساختمان‌ها و اعمال موجود بیولوژیکی…» او از این رنج می‌برد که هنوز دوگانه‌انگاری دکارتی طرفداران پر و پا قرصی دارد که بدون نیاز به هیچ ادله‌ای دوگانه‌انگاری دکارتی را می‌پذیرند. از نظر او تبعات پذیرش این امر چیست؟

 

بله، این اشکال عمده‌ای در تفکر مدرن است که هنوز هم کسانی که اطلاع دقیقی از کار مغز ندارند، به باور خودشان به دوگانگی وجود انسان ادامه می‌دهند. کسانی که هنوز حتی به جدایی روان و مغز باور دارند تا چه برسد به تفکر و عقلانیت و… اما نکته‌ای که باید پذیرفت و همه اطلاعات علم اعصاب آن را ثابت می‌کند، یگانگی فیزیکی وجود انسان است. به‌ طوری که هیچ الزامی ندارد که برای شرح هر ویژگی عالی انسان‌ها دست به دامان نهادی متافیزیکی بزنیم. حتی اگر در بعضی موارد هنوز نمی‌توانیم توجیه دقیقی از زیربنای فیزیکی پدیده‌هایی مانند آگاهی ارائه دهیم، باید قبول کنیم که آنها هم محصول فیزیک مغز هستند و بکوشیم که با تحقیقات مناسب به جواب برسیم.

 

یکی دیگر از تبعات فرض دوگانگی جداسازی روان‌پزشکی و روان‌شناسی از علم اعصاب است که به این بیماران برچسب‌های غلطی زده می‌شود که در مورد بیماران مغز ارگانیک زده نمی‌شود. تشبث به هر توجیه متافیزیکی و غیر فیزیکی در هر رشته‌ای مانع ادامه تحقیقات برای یافتن زیربنای آن پدیده است. کوشش داماسیو در مورد استدلال و هیجان این است که زیربنای فیزیکی آنها را مشخص کند.

جالب اینجاست که نگرانی او فقط برای تبعات دوانگاری دکارت در فلسفه نیست، بلکه حتی بیشتر نگران این تبعات در حوزه‌هایی مثل علوم شناختی، تحقیقات بیولوژی و پزشکی است. او استعاره ذهن به‌ عنوان نرم‌افراز در علوم‌شناختی و ذهن بدون جسم در طب غربی را از نتایج دوگانه‌انگاری دکارتی می‌داند. لطفا بگویید جداسازی ذهن از بدن در این حوزه‌ها چه نتایجی را به همراه آورده که او را نگران کرده است؟

 

تا کنون تمامی سازمان‌های قضائی، پاداشی و مجازاتی، اجتماعی در مورد انسان‌ها بدون اطلاع کافی از زیست‌شناسی او برپا شده‌اند. این امر در مورد وجود اراده آزاد، جدائی روان و مغز، رفتارهای ضد اجتماعی و هزاران جنبه دیگر انسان‌ها صادق است. چطور می‌توان برای اداره و به نظم کشیدن و ارزیابی منظومه‌ای مانند اجتماع انسان‌ها فکر کرد، بدون اینکه از زیربنای رفتار و تفکر سازندگان تک‌تک آن اجتماع اطلاع موثقی داشت و صرفاً بر برداشت‌های شخصی تکیه کنیم تا عینی.

 

جایگاه واقعی ذهن در گفتگو با دکتر تقی کیمیایی اسدی - بخش دوم و پایانی

 

اشاره: در بخش نخست این گفتگو بیشتر بر جنبه‌های فیزیولوژیك مغز و تأثیرش در رفتار صحبت شد. در بخش دوم ضمن بررسی دیدگاه پروفسور آنتونیو داماسیو، نظرگاه فلسفی نیز مورد توجه قرار می‌گیرد.

 

برخلاف نگاه آنانی که ممکن است تصور کنند دانشمندان می‌کوشند با منحل‌کردن مسائل فلسفی، عرصه را برای فلسفه تنگ کنند، و برخلاف نگاه دیگری که ممکن است بگویند حوزه علم حوزه شناخت است و حوزه فلسفه حوزه فهم و این دو را راهی به هم نیست؛ داماسیو می‌گوید: «بیولوژی  اعصاب هم می‌تواند موجب فهم اوضاع انسان‌ها و شفقت در حالشان شود و در این راه هم می‌تواند کمکی در فهم کشمکش‌های اجتماعی و تسکین آنها شود، مشوق و اغواکننده است.» این امر چگونه رخ می‌دهد؟

 

نکته‌ای که از پیشرفت‌های اخیر علم اعصاب روشن شده، این است که باید بازنگری کلی درباره برداشت‌های گذشته از انسان‌ها به‌ عمل آید. قبل از هر چیزی روان‌شناسان، روان‌پزشکان و تمامی کسانی که در علوم شناختی و فلسفه ذهن و مانند آن کار فعالیت دارند، باید خودشان را با تشریح، فیزیولوژی، شیمی و فیزیک مغز آشنا کنند تا بتوانند با تکیه بر ستون استواری درباره انسان‌ها صحبت کنند. در همین زمینه مسئله نبود اراده آزاد از ساختار مغز برخاسته که اذهان فیلسوفان بسیار زیادی را به‌ خود مشغول كرده و دستگاه‌های قضایی حتی در پیشرفته‌ترین اجتماعات را زیر سؤال برده‌اند...

چندی گفتگوی میچیو کاکو و داماسیو را تماشا می‌کردم. کاکو به عنوان یک فیزیکدان تمام عیار جلوی داماسیو ظاهر شد و حاضر نبود حتی تفاوت ظاهری و تسامحی بین مغز و ذهن را بپذیرد. اما داماسیو بر منحصر‌به‌فرد بودن ذهن تک‌تک انسان‌ها اصرار داشت و حتی سعی می‌کرد بر تفاوت «ظاهری» بین مغز و ذهن تأکید کند. اینجاست که به نظر می‌رسید داماسیو بیشتر در مقام فیلسوف ظاهر شده و از ابزار گفتگوی فلسفی بهره می‌گیرد.

هر صحنه آگاهی (ذهن) که حداکثر 3 ثانیه طول می‌کشد، محصول نهائی عملکردهای میدان‌های کوانتومی تعداد زیادی ستون قشری است. مغز 300هزار ستون قشری دارد که هر کدام یک طرح از محرکات را فرآیند کرده و محصول نهائی را در خارجی‌ترین لایه ستون وارد جریان آگاهی می‌کند. هر کدام از این ستون‌ها از دهها هزار نورون ساخته شده که میدان کوانتومی هر کدامشان در طرح نهائی میدان کوانتومی دخالت می‌کنند. هر نورون یک میکروکامپیوتر است که از میلیون‌ها مولکول پروتئینی و آلی دیگر درست شده که هر کدام در ویژگی میدان کوانتومی آن نورون دخالت می‌کنند. علاوه بر این، اثر شیمیائی موادی که از ساختارهای نظام پاداشی آزاد شده و در قشر مغز آزاد می‌شوند و احساسات را شکل می‌دهند طرح این میدان‌های کوانتومی را شکل خاص خودشان می‌کنند؛ لذا وقتی به زیربنای آگاهی پی خواهیم برد که علم مکانیک کوانتومی که هنوز هم در توجیه رفتار میدان کوانتومی یک فوتون درمانده، بتواند عملکرد درهم ادغام‌شده این همه میدان کوانتومی را توجیه کند. این امر محتاج علم جدیدی است که هنوز وارد آن نشده‌ایم (گفته شده که صد تا دویست سال دیگر با تکنولوژی در دست طول خواهد کشید) و احتمالاً تا زیربناترین ساختار جهان (استرینگ یا سوپراسترینگ) به‌ طور دقیقی مشخص نشده، ما نه با پدیده ذهن آشنا خواهیم ماند، نه با جوهر آن. داماسیو می‌گوید ما می‌توانیم امواج الکتریکی را ثبت کنیم و شاید طرحهای خامی از آن را با کامپیوترها بزرگ‌نمایی کنیم؛ اما کامپیوتر هرگز نخواهد توانست تمامی کیفیت‌های یک صحنه ذهنی، مثلاً احساسی را که شما از هدیه یک دسته گل سرخ به دست می‌آورید، نشان دهد. ذهن تا اطلاع بعدی خصوصی خواهد ماند.

یکی از اصلی‌ترین مخالفت‌های اسپینوزا با دکارت بر سر همین مسئله دوگانگی بود. اسپینوزا نمی‌توانست بپذیرد که روح به ‌عنوان عنصری غیرمادی با عنصری مادی ادغام شود و سپس آن را هدایت کند؛ این همان استدلالی بود که به نوعی برای رد خلقت بر اساس روایت کتاب مقدس استفاده می‌کرد.

اسپینوزا را به‌حق اولین نورولوژیست و طبیعت‌گرا نامیده‌اند. تئوری تکامل و علم ژنتیک صحه‌های عمیقی بر برداشت اسپینوزا گذاشتند. گویا دکارت در جواب یکی از شاهزادگان هلندی که از او در طرز برقراری رابطه ذهن متافیزیکی و مغز فیزیکی پرسیده بود، درماند و دست به ابداع نظریه غده صنوبری (پاینئال) به عنوان محل ارتباط زد. به نظر می‌رسد اسپینوزا با آشنایی به داستان‌های «عهد عتیق» و توجیه نامعقول دکارت از دوگانگی، به بینشی رسیده باشد که بعد از چند قرن پیشرفت‌های علمی صحت آنها را برملا کرده‌اند. کار مفیدی که فیلسوفان انجام داده و احتمالاً باید در آینده انجام دهند، عرضه چنین نکاتی است تا علم را مجبور کنند در پی یافتن واقعیت آنها برود.

 

داماسیو از فلسفه اسپینوزا استخراج می‌کند که او پس از مخالفت‌هایی که با فیلسوفان پیش از خود می‌کند، در نهایت می‌خواهد راهکارهایی برای بهترین زیستن ارائه کند و آشکار است که چنین راهکاری از طرح اصلی او درباره جوهر یگانه طبیعت ناشی می‌شود. این راه حل چیست و اسپینوزا چرا برای آن «هیجانات» را مطالعه می‌کند؟

 

در مقدمه ترجمه فارسی کتاب «در جستجوی اسپینوزا» به این مسئله پرداخته‌ام و خوانندگان شما را به آن ارجاع می‌دهم؛ اما به‌ نظر من بزرگترین راه حل اسپینوزا برای سعادت اجتماعی، آزادی تفکر و آزادی عرضه تفکر است. کتاب اخلاقیات اسپینوزا علاوه بر رد دوگانگی وجود، حاوی دستورالعمل‌هائی برای شادی و سعادت حین تقلای بزرگی است که انسان‌ها برای بقایشان انجام می‌دهند. او بیشتر به رستگاری در همین زندگی اصرار داشت و احتیاجی به قربانی کردن جسم برای اعتلای روح یا ذهن نمی‌دید و به‌درستی باور داشت که سلامت هر دو به‌ هم وابسته است.

برخلاف فیلسوفان باستان، او باور داشت که سعادت در سرکوب هیجانات (احساسات) نیست، بلکه در تبدیل آنها به ایده‌هایی‌است که بتواند انسانی آزاده بسازد. او جهل و خرافات رامانع بزرگ دستیابی به سعادت می‌دانست و می‌گفت تنها راه نجات بشریت، خارج‌کردن این دو از ذهن است.

 

اسپینوزا در مسائل مربوط به اخلاق، برای رهایی از هوسها راهی ارائه می‌کند که باز هم به «هیجانات» مربوط است. این راه چگونه با هیجانات مرتبط است؟

 

همانطور که پیشتر ذکر شد، هیجانات و احساسات ناشی از آنها، و نظام پاداشی زیربنایی تعیین‌کننده کیفیت رفتارهای انسانی، از جمله اخلاقیات است... مبارزه با هوسها مسئله پیچیده‌ای است که به نظر یک شخص فردگرای آشنا به ساختار مغز، فرمولی کلی برای آن و برای همه نمی‌توان ارائه داد. مکتب‌های اخلاقی، از جمله توصیه‌های فلسفی هم نتوانسته‌اند دستوراتی براساس طبیعت ذات انسان که غالباً با آن آشنایی ندارند، ارائه دهند. اسپینوزا هم در این مورد استثنا نیست.

 

مقصود داماسیو از آگاهی جوهری   core consciousness و آگاهی گسترده چیست؟ به‌ویژه که شما core را به جوهر برگردانده‌اید!

 

به‌ طور کلی می‌توان گفت که core هر دستگاهی، زیربناترین و مجمل‌‌ترین ساختار فیزیکی آن است که پدیده‌های بعدی از آن برمی‌خیزند. در موقع ترجمه این واژه در مورد «آگاهی»، به نظرم بهترین واژه فارسی، «جوهر» آمد؛ اما هسته، چنبره، قلب، مغز و... را نیز در جاهای دیگر به کار گرفته‌ام. منظور از «آگاهی جوهری»، زیربناترین محتویات به آگاهی رسیده بدون در نظرگرفتن تاریخچه زندگی شخص است. در صورتی که این سطح آگاهی با محتوای حافظه یا تاریخچه زندگی شخص رنگ بگیرد، می‌توان به آن «آگاهی گسترده» گفت.

 

در حال حاضر به چه کاری مشغول هستید؟

 

در کتاب خلقت و تکامل فصلی در باره اراده نوشته‌ام که طی آن در مورد وهمی‌بودن اراده آزاد بحث کرده‌ام. بعضی از آن ایراد گرفتند، لذا کتابی نیمه‌فلسفی ـ نیمه‌علمی با عنوان وهم اراده آزاد و مسئولیت اخلاقی ترجمه کرده‌ام که در انتظار انتشار است. در حال حاضر مشغول ترجمه کتابی هستم که یک فیزیکدان کیهانی نوشته و طی آن شرح بسیار جالبی داده شده تا کمک به اثبات یگانگی وجود حیات با طبیعتی کند که عمیقاً باور دارم جزء ناچیزی از آن هستیم. البته این علاوه بر کار طبابت روزمره‌ای است که با آن سر و کار حرفه‌ای دارم.

* اطلاعات حكمت و معرفت . دی 95. (با تلخیص)

 

آیا انسان «روح» دارد یا با مرگ تمام می‌شود؟

 

آیا انسان «روح» دارد یا با مرگ تمام می‌شود؟

 

آیا مرگ پایان آدمی است؟ آیا آدمی‌زاد چیزی بیشتر از جسم خود است؟ آیا آن طور که گفته شده، روح وجود دارد و پس از مرگِ کالبد مادی آدمی، همچنان باقی می‌ماند و به حیات خود ادامه می‌دهد؟

پاسخ دکتر تقی کیمیایی اسدی، پزشک متخصص مغز و اعصاب و طب تشخیص الکترونیکی به این پرسشِ مهم منفی است. او می‌گوید علم به ما نشان داده که نه روح و نه هیچ چیز غیرمادی در انسان وجود ندارد. دکتر نهضت فرنودی، روان‌شناس بالینی اما می‌گوید انسان سراسر ماده نیست و بخشی از وجود او ماهیت غیرمادی دارد.

 

اگر اجازه بدهید بحث این هفته را با آقای دکتر کیمیایی اسدی آغاز می‌کنیم و با این پرسش که آیا انسان چیزی فراتر از جسم خود است؟ بخصوص آنچه که در تربیت مذهبی بر آن تأکید شده که روح هست و فراتر از جسم انسان وجود و معنا دارد؛ شما به عنوان پزشک متخصص مغز و اعصاب چنین چیزی را تأیید می‌کنید؟

 

تقی کیمیایی اسدی:‌ من به هیچ عنوان معتقد به هیچ نهاد، ماهیت یا نیروی فرافیزیکی در بدن انسان و خارج از بدن انسان نیستم، من‌جمله روحی که عوام به آن باور دارند و در دین خیلی جا افتاده. حتی به سایر انواع متافیزیکی و دوگانگی وجود به هیچ عنوان باور ندارم.

مغز انسان سه نوع احساس ایجاد می‌کند. اولی «اینتروسپشن» یا وضع داخلی است که تمام اطلاعات داخلی بدن یا وضع همواستاتیک آن را به مغز اطلاع می‌دهد. حس دوم «اکستروسپشن» است یا حس بیرونی که از طریق همین حواس پنج‌گانه - که البته خیلی بیشتر از پنج تا هستند- به مغز اطلاع می‌دهد و باعث می‌شود که انسان بتواند وجود خودش را در محیط درک کند و به دنبال احتیاجات حس گروه اول برود. به حس سوم انسان «فرونوسپشن» یا حس ذهنی می‌گویند. [این حسی حسی است که] اگر شما در وضعی قرار بگیرید که حس‌های داخلی و خارجی را حذف کنیم باز هم ذهن‌تان یک مقداری خود به خود فکر می‌کند یعنی مغز خودش یک محصولی ایجاد می‌کند و همین باعث شد که دکارت آن جمله معروف را بگوید که: "I think therfore I am"  من فکر می‌کنم پس من هستم.

اولین بار در واقع بوعلی این را گفت و اینها دو نفری به اشتباه افتادند که چیزی فرای کار مغز هست در حالی که این گروه سوم هم محصول مغز هست که همان ذهن دکارتی یا Cartesian Dualism است. در حالی که آن ذهن هم کاملاً محصول مغز آدمیزاد است و جای [همه چیز] هم کاملا مشخص است. بستگی دارد که فکرتان چه باشد.

اگر نقاش هستید و می‌خواهید یک تصویر را بکشید لوب پشت‌سری‌تان فعال می‌شود، اگر موسیقی‌دان هستید و می‌خواهید یک موسیقی بنویسید و ذهن‌تان مشغول آن است لوب گیج‌گاهی طرف چپ‌تان، اگر یک فیلسوف هستید و می‌خواهید یک مسئله فلسفی را حل و فصل کنید و ذهن‌‌تان مشغول آن است لوب فرونتال یا پرفرونتال طرف راست‌تان هست. همه اینها کاملاً واضح شده و با عکس‌برداری‌های مغز با فاکشنال ام آر آی یا الکتروفیزیولوژی نشان داده‌اند که کجاهای مغز این فنوسپشن یا ذهن دکارتی را ایجاد می‌کند.

 

بسیار خوب. خانم دکتر فرنودی! آقای دکتر کیمیایی اسدی این طور که توضیح دادند در حقیقت چیزی جز مغز وجود ندارد. من در نهایت این طور متوجه شدم یعنی همه انسان خلاصه می‌شود به مغز و آنچه که به عنوان روح یاد شده و حتی در تربیت مذهبی یا حتی در بعضی باورهای غیرمذهبی گفته می‌شود که پس از مرگ انسان هم ادامه پیدا می‌کند؛ با این توضیحات آقای دکتر اساسا معنا ندارد. شما چه پاسخی به ایشان دارید؟

 

نهضت فرنودی: زاویه ورود من به این مباحث یک زاویه دیگر است. من از نوروفیزیولوژی به این مسئله نگاه نمی‌کنم بلکه ذهنی که من از آن صحبت می‌کنم باید هم با مفهوم سنتی روح تمیز داده شود و هم اینکه اصلا در ادیان آن را جست‌وجو نکنیم. من الان از ذهنیتی حرف می زنم به عنوان "Non Matter" یعنی یک عنصر غیرمادی.

چون آقای دکتر کیمیایی اسدی تأکید کردند که من اعتقاد ندارم چیزی ورای جهان مادی وجود دارد؛ من در اینجا با ایشان مخالفت می‌کنم و می‌گویم که جهان یک سیستم باز است و در سیستم باز بخصوص جهانی که سیستم بازش غیرمترقبه و غیرقابل‌پیش بینی هم می‌تواند عمل کند، آنچه که ما می‌دانیم هنوز با آنچه که می‌تواند باشد فرق می‌کند. به همین دلیل هم جهان مدام در حال رازگشایی است.

بنابراین نه علم می‌تواند ثابت کند که این وجود ندارد و نه می‌تواند ثابت کند که وجود دارد. به دلیل اینکه «هر زمان نو می‌شود دنیا و ما/ بی‌خبر از نو شدن اندر بقا». انسان با یک لوح ژنتیکی خاص به دنیا می‌آید. این لوح ژنتیکی در فضا و در محیط قرار می‌گیرد و با آن محیط به تجربه‌اندوزی می‌پردازد. این محیط و این تجربیات سیستم ارتباطات مغزی یا Neuro Wiringها یا سیم‌کشی‌های مغزی را تعیین می‌کند.

ولی به هر حال آنچه که بیم این لوح ژنتیکی و این تجربیات و محیط رخ می‌دهد یک عنصر سومی را به نام ذهن یا mind به وجود می‌آورد که این ذهن به شیوه‌ای که ما هنوز نمی‌دانیم چگونه به تغییرات کیفی بدل می‌شود. به طوری که الآن در مطالعاتِ تأثیر ذهن بر ماده می‌بینیم که دیگر ذهن به عنوان یک عنصر مستقل عمل می‌کند. ذهنی که با مفاهیمی که دانش مادی‌گرایی در اختیار ما گذاشته نه قابل رویت است و نه قابل اندازه‌گیری و نه دارای بُعد و حجم و وسعت و اندازه است.

 

خب خانم دکتر من اینجا باید از شما یک سوال بپرسم. آیا این واژه ذهن که به کار می‌برید درحقیقت واژه جایگزینی است که با توجه به خصوصیاتی که برای آن برشمردید به جای واژه روح استفاده می‌کنید و همان ویژگی‌های فرارونده و والای انسانی را که گفته شده در روح وجود دارد در این آن می‌بینید؟ یعنی به این معنا دارید از این کلمه استفاده می‌کنید؟

 

فرنودی: ببینید من تنها گریز و پرهیزم از اینکه واژه روح را به کار ببرم این است که جای آن را در دل دین قرار ندهم.

 

اگر این را کنار بگذاریم و ملاحظه شما را هم در نظر داشته باشیم آیا این ذهن را دارای همان ویژگی‌های غیرمادی می‌دانید که درباره روح گفته شده؟

 

فرنودی: بله. بله. ذهن ویژگی‌های غیرمادی دارد به‌طوری که ما می‌توانیم با تغییر ذهنیت یک انسان حتی بر عوارض مادی مغز او تأثیر بگذاریم.

 

آقای دکتر کیمیایی اسدی! خانم دکتر فرنودی هم اشاراتی می‌کنند که در واقع این سوال را به وجود می‌آورد که یعنی از نظر شما هیچ عنصر غیرمادی و غیرقابل پیش‌بینی در وجود انسان نیست؟ آن وقت یک‌سری چیزها را چطور می‌شود تحلیل کرد؟ مثلاً رویاهایی که آدم‌ها می‌بینند یا مثلاً تجربیات آدم‌هایی که به مرگ رفته‌اند و برگشته‌اند؟ اینها را چطور می‌شود توضیح داد؟

 

کیمیایی اسدی: بله اجازه بدهید یکی یکی جواب‌شان را بدهم. اولا اینکه خانم دکتر فرمودند که تجربیات، ذهن را ایجاد می‌کند. درست است. آدم متولد می‌شود با یک ژنتیکی که مغزش را شکل می‌دهد ولی از همان لحظه اول لقاح این جنین تحت تأثیر عوامل محیطی داخل رحم قرار می‌گیرد و بعد از آنکه متولد شد هم تا لحظه مرگ مغزی‌اش مرتب تحت تأثیر عوامل محیطی قرار می‌گیرد و این عوامل ساختمان فیزیکی مغز را عوض می‌کنند. یعنی سیناپس‌ها را. سیناپس‌های شیمیایی و سیناپس‌های الکتریکی مغز را عوض می‌کنند.

در این بین از مغز فیزیکی هیچ عامل فرافیزیکی یا متافیزیکی یا ماوراء‌الطبیعه ایجاد نمی‌شود و همین مغز پرورش‌یافته یا پلاستیکی است که در اثر این تجربیات می‌تواند خیلی چیزها را ایجاد کند. من‌جمله دین را ایجاد کند. تمام افکار دینی آدم از لوب گیج‌گاهی طرف راستش برمی‌خیزد. اینها را مطالعه کرده‌اند با امواج الکترومغناطیسی و حتی تصویری شبیه به خدا در ذهن آدم ایجاد کرده‌اند یا حتی احساس در بهشت یا جهنم بودن یا صداهای فیزیکی را.

پس این تجربیاتی که ما ایجاد می‌کنیم این ذهن متافیزیکی را ایجاد نمی‌کند بلکه خود مغز است که تغییر و پرورش پیدا می‌کند و هیچ چیز غیرفیزیکی در آن وجود ندارد. مغز در واقع ۹۸ درصد انرژی‌اش را صرف کارهایی می‌کند که با آگاهی وارد نمی‌شوند فقط ۲درصدش را صرف به‌ آگاهی رساندن می‌کند و در این ناخودآگاه مغزی خیلی چیزها ایجاد می‌شود و گاه‌گاهی مغز اینها را به اطلاع آدم می‌رساند که آدم نمی‌تواند از منشا‌ آن باخبر شود و ناگهان فکر می‌کند شهودی به او دست داده یا یک چیز ماوراءالطبیعه به او دست داده. یکی هم رویا و خواب است. رویا و خواب مسئله بسیار بسیار ساده فیزیکی است. یک هسته در ساقه مغز هست به نام هسته gigantocellular که امواجی ایجاد می‌کند که در موقع خواب رِم (آخرین مرحله چرخه خواب) یا rapid eye movement می‌آید و به هسته زانویی تالاموس وصل می‌شود و از آنجا به لوب پشت‌سری می‌آید و اینها لوب اُکسیپتال پشت‌سری را تحریک و خواب را ایجاد می‌کنند.

اگر کسی معتقد باشد که هرگونه نهاد متافیزیکی در وجود آدم یا در خارج از وجود آدم وجود دارد باید خیلی سو‌ال‌ها را جواب بدهد. اولاً که تعریف‌شان کند. خیلی مبهم نمی‌شود گفت. باید تعریفش کنید. جنس‌اش را بگویید. طرز ساختش را بگویید. کجا ساخته می‌شود. چطوری وارد بدن می‌شود. کجای بدن قرار می‌گیرد؟ چطوری با فیزیک بدن تماس برقرار می‌کند؟

همان چیزی که دکارت در آن فروماند و نتوانست جواب بدهد که این ذهن متافیزیکی چطوری با فیزیک مغز [مرتبط می‌شود] و بعد مجبور شد به غده پاینیال بچسبد و همین حرف در مورد همه نهادهای متافیزیکی هم صادق است. حتی در مقابل نهادهای کائناتی که اگر فکر کنیم که وجود دارند - که وجود ندارند - چطوری می‌توانند در ماده فیزیکی وجود ما یا طبیعت دخالت کنند؟ به این جهت هیچ چیز غیرفیزیکی وجود ندارد.

در واقع هم اگر خوب فکر کنیم در سطح کائناتی هیچ معنی وجود ندارد. هیچ هدفی نیست و به‌طور اتفاقی این کره زمین وضعی پیدا کرده که حیات در آن به وجود آمده. جزو بسیار ناچیزی از این طبیعت بزرگ است و ما هم جزو ناچیزی از این سیستم حیاتی هستیم و بیخود فکر می‌کنیم که یک تافته جدابافته‌ای هستیم و بایستی یک عوامل متافیزیکی در وجودمان داشته باشیم.

 

من البته پرسش‌های دیگری هم صحبت‌های شما برایم ایجاد کرد. از جمله تجربه مرگ که بعضی‌ها با آن روبه‌رو بودند و بازگشتند و چیزهایی را تعریف کرده‌اند

 

کیمیایی اسدی: اجازه بدهید آن را هم برای‌تان شرح بدهم. اگر به آناتومی یا فیزیولوژی گردش خون مغز توجه کنید؛ لوب اکسیپیتال در انتهای گردش خون قرار گرفته و وقتی که قلب می‌ایستد اولین چیزی که دچار کمبود خون می‌شود لوب اکسیپیتال است. به همین جهت وقتی که دچار کم‌خونی می‌شود تحریک می‌شود و یک احساس نور ایجاد می‌کند. ولی در این حال هنوز هیپوکام که مسئول خاطرات هست سالم باقی می‌ماند. اگر ایسکمی (نرسیدن خون) ادامه پیدا کند و هیپوکام از کار بیفتد دیگر این خاطره از بین می‌رود. ولی اگر قبل از اینکه هیپوکام از کار بیفتد قلب مریض را به کار بیاندازند و گردش خونش را راه بیاندازند و بیدارش کنند فکر می‌کند که وارد یک تونل روشن شد و همه هم این احساس را می‌کنند و فکر می‌کنند که جسم‌شان دارد رو به هوا می‌رود. به خاطر اینکه لوب آهیانه‌ای که مرکز احساس جسم بدن هست هم دچار ایسکمی ناکامل شده و احساس می‌کند که این جسم درآمده و توی هوا رفته و این احساس قبل از مرگ است. هیچ چیز غیرفیزیکی هم نیست. بارها نشانش داده‌‌اند و نشان داده‌اند که احساس کاذبی است. اینها همه محصولات مغزی است که در حال بحران قرار گرفته.

 

خانم دکتر فرنودی، توضیحات آقای دکتر کیمیایی اسدی را شنیدید، همه این توضیحات را شنوندگان ما می‌شنوند اما ممکن است این سؤال را داشته باشند که از طرف دیگر انسان کارهایی می‌کند و به نوعی زندگی می‌کند در این جهان و جهانی را می‌سازد که اگر هم آن طور که آقای دکتر گفتند تافته جدابافته نباشد، که یکسره مادی به نظر نمی‌رسد، یعنی چیزهایی فراتر از ماده در زیست انسان در این جهان شاید بشود دید. آن وقت تکلیف اینها چه می‌شود؟

 

فرنودی: من مثل آقای دکتر کیمیایی اسدی به تکامل اعتقاد دارم و این را هم می‌دانیم که هوشمندترین شامپانزه‌ها که زیر ما هستند، فقط ۱۰ درصد از مغزشان پریفرانتال کورتکس است و این ناگهان در انسان به ۳۰ تا ۳۱ درصد گسترش یافته است. از ابتدایی که انسان دو پا به وجود آمده بزرگترین تمایزش با انواع زیر و مادون خودش، حجم و درصد پریفرانتال کورتکس بوده است. حالا کسانی که ویژگی‌های پریفرانتال کورتکس را بررسی کرده‌اند ۹ ویژگی را برای آن قائلند که یکی از این ۹ ویژگی معنویت و اخلاق است.

من می‌خواستم ببینم که آقای دکتر کیمیایی اسدی، آیا به اینکه انسان در نردبان تکامل، مغزش دارای قوه‌ای شده که معنویت و اخلاق جزو نیازهایش است [معتقدند؟] و اگر آری شما به من بگویید این موضوع با اصل مادی‌گرایی تنازغ بقا [چه نسبتی دارد؟]، چون در اصل مادی‌گرایی تنازع بقا، شما برای بقای خود باید هر عنصر تخریبی را از بین ببرید. حالا ایشان [در مورد] مفاهیمی مثل شهادت [چه می‌گویند؟]، فرض کنید خلبان ژاپنی به معنای وطن‌پرستی یا داشتن یک آرمان فرافردی، بر عکس قانون تنازع بقا که گریز از درد است و حفظ بقا، چظور بلند می‌شود و مغز او چطور این فرمان را صادر می‌کند که به سمت از بین بردن خودش برود برای اهدافی مثل وطن‌پرستی.

یا مفاهیمی مانند عشق، شجاعت و ایثار، و مفاهیم انتزاعی که بشریت به آن بالیده، جزو فعالیت‌های مکانیکی و مادی کدام قسمت از مغز است؟

 

کیمیایی اسدی:‌ اسپریچوآلیتی (روحانیت و معنویت) محصول لوب گیجگاهی طرف راست است، از جمله خداشناسی، و اعتقاد پس از مرگ که اینها همه محصول سیستم لیمبیکی طرف راست است و ناشی از ترس بشر از مرگ و دنیای پس از مرگ است که چه اتفاقی برایش می‌افتد. وقتی هم که مدیتیشن‌ها را مطالعه کردند، [مشخص شد] وقتی کسی مدیتیشن می‌کند، امواج صرع مانندی در لوب پیشگاهی طرف راستش ایجاد می‌شود که این امواج باعث می‌شود حالت خلسه مدیتیشن به او دست دهد. حالا فرق نمی‌کند که این مدیتیشن رقص سماع مولوی باشد یا مدیتیشن بودایی یا ذن یا هر چیز دیگر.

دوم اینکه انسان در طی تکاملش به موجودی اجتماعی تبدیل شده و برای اینکه برای بقا موفقیت پیدا کند مجبور شده فداکاری بکند. این حس فداکاری و شجاعتی که فرمودید، که ظاهراً بر خلاف ایده خودخواهی مطلق در تحول داروینی است، [به این دلیل است که] موفقیت بشری که اجتماعی شده، وابسته به فداکاری او شده، یعنی بدون فداکاری انسان نمی‌تواند موفق باشد و بقای جمعی‌اش امکان ندارد، و حتی بقای فردی‌اش به سطحی رسیده که اصلاً بدون فداکاری در مقابل خانواده با اجتماعش هرگز نمی‌تواند موفق شود، و اجتماعاتی هم موفق نمی‌شوند که به این نتیجه نرسیده باشند که باید برای اجتماع فداکاری کرد. این زیربنای همین موضوع شهادت است که متأسفانه به شدت از آن سوءاستفاده می‌شود.

راجع به عشق که البته مسئله بسیار پیچیده‌ای که در آزمایشگاه بخواهند مطالعه کنند، ولی مربوط به ریوارد سیستم یا سیستم پاداشی مغز است، مطالعات زیادی شده و مردم را در فانکشنال ام‌آر‌آی گذاشته‌اند و به آنها عکس معشوق‌شان را نشان داده‌اند، و این هسته اکومبنس که بزرگترین مرکز لذت‌بخش مغز آدمی است، و لوب پریفرانتالش فعال شود. به این جهت هم بزرگترین لذت را می‌دهد که بهترین یا بزرگترین یا مهم‌ترین مراکز لذت‌بخش مغز را به فعالیت در می‌آورد.

همه چیزهایی که به فکرمان رسیده یا ساخته‌ایم؛ فرهنگ‌مان، ادبیات‌مان، شعرمان، موسیقی‌مان، عقلانیت‌مان، دستگاه‌های سیاسی‌مان، همه محصول همین مغز است، مغزی که تکامل پیدا کرده است. چرا شامپانزه‌ها نتوانستند این کار را بکنند؟ چرا گوریل‌ها نتوانستند این کار را بکنند؟ شما شهر پاریس را مقایسه کنید با محل زندگی شامپانزه‌ها در آفریقا؛ تفاوت اینها فقط به خاطر تفاوت رشد مغز آدم است، و مخصوصاً همان طور که خانم دکتر فرمودند، لوب پریفرانتال آن است.

اگر اینها به این نحوی که تکامل پیدا کردند، تکامل پیدا نمی‌کردند، ما اصلاً موجودات دیگری بودیم.

 

خانم دکتر فرنودی، ممکن است که الان گروهی از شنودنگان ما با خود فکر کنند که بحث ترسناکی است اینکه هیچ چیزی جز مغز وجود نداشته باشد. شما به عنوان روان‌شناس تاب آوردن جهانی که انسان معتقد باشد در آن چیزی جز مغز وجود ندارد را چطور می‌بینید؟ آن هم برای انسان‌هایی که با اضطراب زندگی روزمره مواجه هستند.

 

فرنودی: ممنونم از این سؤال خوب شما. من فکر می‌کردم با وجود اینکه با توجیهات علمی دکتر در زمینه آناتومی مغز موافق هستم، ولی احساسم این است که آن ویژگی خاصی را که به زندگی انسان معنا می‌بخشد، اصلاً الان بسیاری از عصب‌شناسان و دانشمندان اعصاب، می‌گویند که مغز یک کمپانی عظیم معناسازی است، و اینکه چه معنایی در ذهن ما شکل بگیرد، آن معنا بیوشیمی رفتار ما را تولید می‌کند. یعنی هم‌حسی من با شما که من حال شما را آن گونه که خودت تجربه می‌کنی دریابم، دوم اینکه با انجام پاره‌ای از کارها احساس شعف کنم مثل اینکه وقتی گرسنه‌ام ناهار خودم را به یک بی‌خانمان بدهم؛ و بعد از همه اینها نقشی که این فعالیت‌های مغزی در تنظیم عواطف بازی می‌کند.

این اتفاقات از دید من بدیع و تازه، و غیرقابل پیش‌بینی و رو به تکامل و فراسورونده، که طبیعت مغز انسان است، به قول آن شعر مولانا که می‌گوید، حمله دیگر بمیرم از بشر/ تا برآرم از ملائک بال و پر/ بار دیگر از ملک پران شوم/ وآنچه اندر فهم ناید آن شوم؛ یعنی مولانا به زیباترین شکل اینکه مغز ما یک سیستم باز است و بسته نیست و لذا هیچ وقت هیچ حکمی در موردش قطعی نیست و تازه به تازه باید با تکامل جلو رفت را مطرح می‌کند. مادی‌گرایی اما یک سیستم بسته است.

 

آقای دکتر، حالا من در بخش پایانی برنامه می‌پرسم که در نهایت اگر آن طور که شما می‌فرمایید و آن طور که گفتید مطالعات علمی دیدگاه شما را پشتیبانی می‌کند، اگر روح وجود ندارد، از انسان پس از مرگ چه می‌ماند؟

 

کیمیایی اسدی:‌ در واقع هیچ چیزی از وجود انسان باقی نمی‌ماند، چون مغز چهار دقیقه پس از آنکه خون به آن نرسد، برای ابد از بین می‌رود و هیچ چیز دیگری از آن باقی نمی‌ماند، و غیرقابل بازگشت هم هست، یعنی هیچ طریقی حتی یک سلول انسان را پس از مرگ نمی‌شود به حال اول بازگرداند، تا چه رسد به مغز. و وقتی که این جسم از بین رفت، ما هم مثل بقیه موجودات طبیعی از بین می‌رویم. به قول خیام از خاک بر آمدیم و بر باد می‌شویم.

هیچ چیزی باقی نمی‌ماند. فقط باید سعی کنیم از همین عمری که دارد [استفاده کنیم] و با همین مغزمان بهشت را همین جا بسازیم و از ساختن جهنم برای خودمان و دیگران خودداری کنیم.اپیکور راجع به مردن جمله جالبی گفته، گفته است که بعد از مردن همان احساسی را داریم که قبل از تولد داشتیم. دقیقاً هم همین طور است و هیچ الزامی هم به دنیای پس از مرگ نیست. واقعاً هیچ الزامی برای آن نیست چون اگر فکر کنیم که می‌خواهند در آن دنیا مجازات‌مان کنند، یا پاداش بدهند، چه فرقی در نظم این دنیا می‌کند؟ به این جهت نه تنها الزامی نیست، امکان آن هم وجود ندارد که پس از مرگ چیزی برای فرد وجود داشته باشد.

 

خانم دکتر فرنودی، پاسخ شما به همین سؤال چه خواهد بود؟

 

فرنودی: ببینید، از انسان آنچه که در طول حیاتش بین تولد و مرگ از خود باقی گذاشته و گردش آن در جهان است که ادامه دارد. یعنی مولانا آنچه که از ذهنیت او هشتصد و خرده‌ای سال پیش بیرون آمد، وقتی که گفت نردبان این جهان ما و منی است/ عاقبت زین نردبان افتادنی است/ ابله آن کو رفت و بالاتر نشست/ استخوانش سخت‌تر خواهد شکست، وقتی این ذهنیت را در آن زمان گفت، بعد از هشتصد سال این بخش از مولانا هنوز زنده است، و این موضوع است که ما را از پوچی حیات بیرون می‌آورد و مرگ معلمی می‌شود برای چگونه زندگی کردن ما. با فنای مغز این بخش از بین نمی‌رود.

 

سپاسگزارم از هر دو مهمان برنامه نهضت فرنودی و تقی کیمیایی اسدی.

 

 

ماتریدیان، جایی میان عقل گرایی معتزله و شرع گرایی اشاعره

ماتریدیان، جایی میان عقل گرایی معتزله و شرع گرایی اشاعره

وحید حلاج

🔹در میان مذاهب کلامی اهل سنت، دو مذهب اشاعره و معتزله دارای شهرت بیشتری هستند. معمولا اشعریان را مخالف افراطی عقل و معتزلیان را طرفدار  افراطی عقل می گویند. در حالی که اشعریان گرایش معتدل شده کسانی اند که در قرن اول و دوم هجری به اهل حدیث شهره بوده اند و مخالف سرسخت معتزلیان به حساب می آمدند.

در میانه قرن سوم هجری، دو نفر در دو نقطه مختلف از جهان اسلام یکی در بین النهرین در غرب عالم اسلام و دیگری در ماوراءالنهر در شرق جهان اسلام پا به عرصه وجود گذاشتند و تا قرن ها دو مکتب بزرگ کلامی اهل سنت را رهبری کردند. یکی از آن ها ابوالحسن اشعری بود که در سال 260 در بصره به دنیا آمد و موسس مکتب اشعری شد و دیگری ابومنصور ماتریدی بود که در سال 250 در ماترید از توابع سمرقند به دنیا آمد و بعدها مکتب ماتریدی را پایه گذاری کرد.

 

🔹ماتریدیان که پیروان ابومنصوراند، در فقه معمولا از ابوحنیفه پیروی می کنند و در کلام، جایی میان اشعریان و معتزلیان قرار می گیرند که نه عقلگرایی معتزله را قبول دارند و نه نقل گرایی اشاعره را می پسندندبلکه همچون شیعیان جایی میان این دو ایستاده اند و به همین خاطر، بسیاری از اعتقاداتشان با شیعیان مشترک و یا نزدیک به هم است.

مهمترین کتاب ابومنصور ماتریدی، کتاب "التوحید" بود که در آن به شرح عقاید اسلامی از دیدگاه خویش پرداخت این کتاب بسیار پیچیده و فنی است؛ از همین رو یکی از پیروان ماتریدی به نام ابوالیسر بزدوی کتابی به نام "اصول الدین" نگاشت و در آن، مطالب کتاب "التوحید" را ساده تر و قابل فهم تر بیان نمود.

🔹ماتریدیان بر خلاف اشاعره که شناخت خداوند را واجب عقلی نمی دانند و آن را فقط واجب شرعی به حساب می آورند قائل به وجوب عقلی شناخت خداونداند. اشاعره در بسیاری از مواضع خود ظاهرگرا هستند مثلا در آیاتی که برای خداوند جسم قائل می شود مانند آیه "یدالله فوق ایدیهم"، خداوند را دارای دست می دانند اما ماتریدیان داشتن جسم برای خداوند را محال می دانند و این گونه آیات را اصطلاحا تاویل می کنند و در این مورد با شیعیان و معتزله هم رای اند. با این حال ماتریدیان رویت خداوند در روز قیامت را ممکن می دانند و از این لحاظ با شیعیان و معتزله متفاوتند.

 

همانطور که گفته شد ماتریدیان به واسطه جای گرفتن در میانه معتزلیان و اشعریان، با شیعیان قرابت دارند و در بسیاری از اصول اعتقادی با آنها هم رای اند. در این جا سعی می کنم برخی از مهمترین اصول مشترک و برخی از مهمترین تفاوت های این دو مکتب را بیاورم:

 

🔸مشترکات ماتریدیان و شیعیان

1️⃣ شیعیان بر خلاف اشعریان که به جبر قائل اند و بر خلاف معتزلیان که به اختیار قائل اند به نظریه "امر بین الامرین" اعتقاد دارند و حدود اعمال آدمی را جایی میان جبر و اختیار در نظر می گیرند. ماتریدیان در این مورد عقاید مشابهی با شیعیان دارند.

2️⃣  بسیاری از اشعریان عصمت پیامبر را تنها در دریافت و ابلاغ وحی لازم می دانند و در باقی شئون زندگی برای پیامبر، عصمت قائل نیستند اما هم ماتریدیان و هم شیعیان برای پیامبر عصمت حداکثری قائل اند و ایشان را در تمام شئون زندگی بری از خطا و اشتباه می دانند.

3️⃣ در زمینه معاد هر دو فرقه شیعه امامیه و ماتریدیه قائل به معاد جسمانی و روحانی توامان هستند و عقیده دارند در روز قیامت همان بدنی که در قبر گذاشته شده محشور می شود و روح مجددا به آن بدن باز می گردد.

4️⃣ هر دو فرقه بر خلاف برخی از اهل سنت همچون بخش هایی از سلفیون که منکر شفاعت اند، شفاعت را می پذیرند و برای پیامبر و اولیای الهی مقام شفاعت قائل اند هم در این دنیا و هم در روز قیامت قائل اند.

 

🔸اختلافات ماتریدیان و شیعیان

1️⃣شاید مهم­ترین اختلاف میان این دو فرقه، مسئله امامت باشد که شیعه امامیه قائل به نصب امام از طرف خداوند است ولی ماتریدیه امامت را تنها امری حکومتی و سیاسی می دانند و ملاک را اجماع امت به حساب می آورند. ماتریدیان اگرچه محب اهل بیت­ اند اما اهل بیت را به عنوان امام منصوب از طرف خداوند نمی پذیرند.

2️⃣ همانطور که گفته شد ماتریدیان رویت خداوند در روز قیامت را می پذیرند در حالی که شیعیان رویت خداوند را چه در این دنیا و چه در سرای آخرت محال می دانند و آن را نمی پذیرند.

🔹چنانچه پیشتر آمد اکثر قریب به اتفاق حنفیان که بیشتر در آسیای میانه و شرق جهان اسلام زندگی می کنند در اصول اعتقادی پیرو ابومنصور ماتریدی اند که نه به اندازه اشعریان به نقل بها می دهند و عقل را محجور می دانند و نه به اندازه معتزله به عقل بها می دهند و نقل را مهجور می خواهند بلکه همچون امامیه جایی میان این دو قرار گرفته اند.

آشتی با سگ

آشتی با سگ

امیر ترکاشوند

سگ همواره در زندگی بشر حضور داشته و این حضور به خواستِ انسان بوده و نه به زورِ سگ؛ و اگر هم از سوی این حیوان باوفا اقدامی برای ورود به زندگی انسان صورت گرفته تنها در حدّ درخواستِ عواطف‌آمیز بوده و بس!.

یکی از کارهای عادی بچّه‌ها، با سگ بودن و بازی کردن با این حیوان است؛

حتّی گویند امام حسن نیز در کودکی با سگ بازی می‌کرد: «... ففتحت البیت فلم أجد فیه شیئا غیر جَرْوِ کلب کان یلعب به الحسن ...-مسند احمد-»

و امام حسین نیز در همان سنین، سگ داشت و با این حیوان مأنوس بود: «... َ مَا عَلِمْتُ فِی الْبَیْتِ شَیْئاً فَضَرَبْتُ بِیَدِی فَإِذَا جِرْوُ کَلْبٍ کَانَ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ یَلْعَبُ بِهِ الْأَمْسَ فَلَمَّا کَانَ اللَّیْلُ دَخَلَ تَحْتَ السَّرِیر ...-محاسن برقی-».

پدر و مادر حسنین (امام علی و فاطمه) و نیز جدّشان (پیامبر گرامی) آن دو را از بودن با سگ پرهیز ندادند و فقط حضور آن در داخل اتاق موجب عدم اتصال وحی و عدم حضور جبرئیل دانسته شده که این مسئله امروز بدلیل ختم نبوت و بسته شدنِ پنجرۀ وحی موضوعیت ندارد.

امام رضا پس از وفات پدرش (و گویا برای این‌که به حکومت نشان دهد درصدد فعالیت سیاسی برعلیه‌شان نیست) شخصاً به بازار رفت و چند حیوان خانگی: «سگ ، بَرّه و خروس» خرید و خود را با آنان مشغول کرد: «لما توفى أبوالحسن موسى‌بن‌جعفر دخل أبوالحسن علي‌بن‌موسى الرضا السوق فاشترى كلبا وكبشا وديكا فلما كتب صاحب الخبر إلى هارون بذلك قال قد أمِنّا جانبَه -عیون اخبار الرضا-»

کاربردهای سگ در قرآن، به خوبی گواهِ حضور طبیعی و غیر منهیِّ آن در زندگی بشر است! و درست به خاطرِ همین شدّتِ حضور بود که احکامی بهداشتی و محدود کننده برای رعایت ملاحظاتی در همزیستی با آنها در فقه صادر گردید وگرنه چرا در باره شیر و درّندگان، احکامی نشر نیافت و توصیه نشد!

آن رهنمودهای بجا و واقعی، به مرور از جایگاهش خارج شد و سر از ناکجاآبادی درآورد که امروزه در اذهانِ مذهبی‌ها چنان جرثومۀ سراپا نجس و لازم‌الاجتنابی از این حیوان زبان‌بسته ساخته شده که نگو!. رسوبات آن احکام، چنان است که نویسنده هنوز در عمرش دست به سگ نزده!، حال آن‌که علاوه بر آنچه از امام حسن و امام حسین و امام رضا در بالا خواندیم همچنین:

 

امام صادق در پاسخ به این پرسش که اگر موش یا سگ، درون ظرفِ روغن بیفتد و بیرون آید چه حکمی دارد، گفت: خوردنِ آن روغن بلامانع است: «سألت أباعبدالله عن الفأرة والکلب یقع فی السمن والزیت ثم یخرج منه حیاً؟ فقال: لا بأس یأکله -کافی کلینی-»

و همو در جای دیگر، وضوگرفتن با آبی که سگ و گربه به آن دهان زده و از آن نوشیده‌اند را روا می‌داند: «سألته عن الوضوء مما ولغ الكلب فيه والسنور أو شرب منه جمل أو دابة أو غير ذلك أيتوضأ منه أو يغتسل ؟ قال : نعم الا ان تجد غيره فتنزه عنه -تهذيب شيخ‌طوسی-»

پس! نیاز به این‌همه حساسیت نسبت به سگ و پرهیز از دست‌زدن به او نیست!

گمانم این است که تمام یا اکثر امامان دست‌شان را به سگ زده‌اند و احیاناً این حیوانِ باوفا را مورد نوازش قرار داده باشند.

و اساساً؛

مگر ممکن است به سگِ دست‌آموز!! و مکلّب دست نزد حال آن‌که وجود این سگ در فقه به رسمیت شناخته شده!

و مگر می‌توان گلّه را به سگ سپرد و چوپان مراقب باشد که نکند زبانم‌لال دستش به آن نخورَد

مگر می‌توان نیم‌خوردۀ سگ شکاری را روا دانست و این‌همه از او احساس چِندِش و پرهیز داشت

مگر می‌توان داستان جاودان سگ خانگیِ اصحاب کهف را خواند و همچنان زمین‌وزمان را با نجس پنداشتنِ بدن سگ پیوند زد؟

روایت است که رسول‌خدا گفت: «اگر کسی در راهی برود و به شدّت تشنه شود آنگاه چاه آبی بیابد، به داخل چاه رود و آب بنوشد؛ سپس بیرون آید و ناگهان ببیند سگی به علّت تشنگی زبانش بیرون آمده و خاک‌ها را می‌خورد؛ آن فرد پیشِ خود بگوید: این سگ به حدّی تشنه است که من تشنه بودم؛ آن‌گاه دوباره داخل چاه رود و مَشکش را از آب پر کند و با دهانش آن را بگیرد و از چاه بالا آید و به سگ بنوشاند، در این صورت گناهانش بخشیده می‌شود: ... فملا خفه ثم أمسكه بفيه ثم رقى فسقى الكلب فشكر الله له فغفر له –صحیح بخاری-»

رفت‌وآمد سگ‌ها به مسجد در زمان پیامبر

سگ‌ها نه‌تنها جزو خانه بوده و مجاز به حضور در آن بودند بلکه در زمان پیامبر گرامی، با آرامش خاطر به درون مسجد می‌رفتند، بر زمينش می‌نشستند و هرگاه می‌خواستند از آن بيرون می‌آمدند و این رفت‌وآمد بارها تکرار می‌شد.

بنا به توضیح برخی شارحان، سگ‌های یادشده چنان تعلیم‌یافته و آداب‌دان شده بودند که هنگام ادرار، از محوطۀ مسجد بیرون رفته و پس از انجامِ کار بازمی‌گشتند و دوباره به تردد در مهم‌ترین مسجد مسلمانان می‌پرداختند. در این حریم امن! حتی اگر ادراری و ترشحی بروز می‌کرد واکنش تندی به همراه نداشت چه، بودند حتی مردانِ کم‌توجهی که درون مسجد ادرار می‌کردند ولی پیامبر گرامی در همان حین، مانع تندی مردم می‌شد.

🔸 احکام پرهیز از سگ را می‌توان در این بندها فهرست و مورد بازخوانی و بررسی قرار داد:

 

۱ - حکمِ دست‌زدن به آن (آیا نباید دست‌مان به سگ بخورد؟)

۲ - حکمِ رطوبت، عرق و انتقال خیسی (آیا باید از سگِ خیس و مرطوب و باران‌خورده و عرق‌کرده پرهیز کرد؟ آیا باید مانع اصابت دست خیس خود به بدن سگ شد؟). عمدۀ بحث پیرامون نجاست یا عدم نجاستِ سگ به همین بند برمی‌گردد. مالکی‌ها و حنفی‌ها قائل به نجاست بدنِ سگ نیستند.

۳ - حکمِ نیم‌خورده، بُزاق دهان و انتقال لعاب دهانش به آب مصرفی.

۴ - حکمِ ادرار و غائطِ آن (ادرار و غائط گاو و گوسفند و شتر و... از نظر فقها نجس نیست). گفتنی است این احکامِ غیرقابل‌هضم، ناظر به محدودیت‌ها و واقعیاتِ گریزناپذیر آن دوران و سطح ضعیف بهداشت در آن مقطع است.

۵ - کشتنِ آن (حرف اصلی بسیاری از روایات، کشتن و بلکه نابودی گونۀ سگ است. چنین نگاه‌های شدیداً منفی، ما را نسبت به تمام روایاتِ طرد سگ دچار تردید جدی می‌کند).

۶ - حکمِ گوشت (برخی قائل به حلال بودن گوشت سگ‌اند).

۷ - رابطۀ نزول فرشتۀ وحی به بودن یا نبودنِ سگ در آن محل (وجود تمثال و ظرف حاوی ادرار نیز موجب عدم نزول جبرئیل شمرده شده).

۸ - گونه‌شناسی (آیا سگ‌های داخلِ واحد و اتاق که امروزه رواج دارد اساساً در مقطع صدور روایت وجود داشته یا نه؟ آیا واژۀ سگ مشترک لفظی برای این دو است؟)

 

گفتنی است آنچه در یادداشت نخست آوردم (با بارها تکرار عبارتِ "دست‌زدن" در آغاز و پایان یادداشت) محدود به بند یک و متمرکز بر آن بود! تا با اتکا به جواز آن (که مورد قبول عموم فقهاست) راهِ آشتی با سگ باز شود و از آن نگاه سرتاسر تنفرآمیزِ موجود در برخی اذهان فاصله گیریم. گفتنی است اگر هم در خلال بحث به دو روایت منسوب به امام‌صادق (ظرف روغن و آبِ دهن‌زده) که مربوط به بند دوم و سوم است اشاره شد، با هدفِ جا انداختن موضوعِ پیشِ‌پاافتاده‌ترِ بند یک بود وگرنه حتی با فرض صدور آن دو روایت، باید توجه داشت که آن دست پاسخ‌ها از سوی ائمه، وابسته به محدودیت‌های بهداشتی مالیِ آن روزگار بوده و طبیعتاً اکنون کسی حاضر نیست با روغنی که پای سگ داخلش رفته یا موش به درونش افتاده غذا درست کند و یا از ظرف دهن‌زدۀ سگ وضو بگیرد.

 

🔸 حدثنی حمزةبن‌عبدالله عن أبيه قال کانت الكلاب تقبل وتدبر فی المسجد في زمان رسول‌الله فلم يكونوا يرشون شيئا من ذلک (صحیح بخاری، ج ۱، ص ۵۱).

 

قال عبدالله‌بن‌عمر كنت أبيت في المسجد في عهد رسول‌الله وكنت فتا شابا عزبا وكانت الكلاب تبول وتقبل وتدبر في المسجد ولم الريح يرشون (فلم یکونوا یرشون: سنن أبی‌داود) شيئا من ذلك قال أبو بكر يعني تبول خارج المسجد وتقبل وتدبر في المسجد بعدما بالت (صحیح ابن‌خزیمة، ج ۱، ص ۱۵۱).

 

عن أنس ان النبي رأى اعرابيا يبول في المسجد فقال دعوه حتى إذا فرغ دعا بماء فصبه عليه (صحیح بخاری، ج ۱، ص ۶۱).

 

آیا انسان «روح» دارد یا با مرگ تمام می‌شود؟

 

آیا انسان «روح» دارد یا با مرگ تمام می‌شود؟

 

آیا مرگ پایان آدمی است؟ آیا آدمی‌زاد چیزی بیشتر از جسم خود است؟ آیا آن طور که گفته شده، روح وجود دارد و پس از مرگِ کالبد مادی آدمی، همچنان باقی می‌ماند و به حیات خود ادامه می‌دهد؟

پاسخ دکتر تقی کیمیایی اسدی، پزشک متخصص مغز و اعصاب و طب تشخیص الکترونیکی به این پرسشِ مهم منفی است. او می‌گوید علم به ما نشان داده که نه روح و نه هیچ چیز غیرمادی در انسان وجود ندارد. دکتر نهضت فرنودی، روان‌شناس بالینی اما می‌گوید انسان سراسر ماده نیست و بخشی از وجود او ماهیت غیرمادی دارد.

 

 

اگر اجازه بدهید بحث این هفته را با آقای دکتر کیمیایی اسدی آغاز می‌کنیم و با این پرسش که آیا انسان چیزی فراتر از جسم خود است؟ بخصوص آنچه که در تربیت مذهبی بر آن تأکید شده که روح هست و فراتر از جسم انسان وجود و معنا دارد؛ شما به عنوان پزشک متخصص مغز و اعصاب چنین چیزی را تأیید می‌کنید؟

 

تقی کیمیایی اسدی:‌ من به هیچ عنوان معتقد به هیچ نهاد، ماهیت یا نیروی فرافیزیکی در بدن انسان و خارج از بدن انسان نیستم، من‌جمله روحی که عوام به آن باور دارند و در دین خیلی جا افتاده. حتی به سایر انواع متافیزیکی و دوگانگی وجود به هیچ عنوان باور ندارم.

مغز انسان سه نوع احساس ایجاد می‌کند. اولی «اینتروسپشن» یا وضع داخلی است که تمام اطلاعات داخلی بدن یا وضع همواستاتیک آن را به مغز اطلاع می‌دهد. حس دوم «اکستروسپشن» است یا حس بیرونی که از طریق همین حواس پنج‌گانه - که البته خیلی بیشتر از پنج تا هستند- به مغز اطلاع می‌دهد و باعث می‌شود که انسان بتواند وجود خودش را در محیط درک کند و به دنبال احتیاجات حس گروه اول برود. به حس سوم انسان «فرونوسپشن» یا حس ذهنی می‌گویند. [این حسی حسی است که] اگر شما در وضعی قرار بگیرید که حس‌های داخلی و خارجی را حذف کنیم باز هم ذهن‌تان یک مقداری خود به خود فکر می‌کند یعنی مغز خودش یک محصولی ایجاد می‌کند و همین باعث شد که دکارت آن جمله معروف را بگوید که: "I think therfore I am"  من فکر می‌کنم پس من هستم.

اولین بار در واقع بوعلی این را گفت و اینها دو نفری به اشتباه افتادند که چیزی فرای کار مغز هست در حالی که این گروه سوم هم محصول مغز هست که همان ذهن دکارتی یا Cartesian Dualism است. در حالی که آن ذهن هم کاملاً محصول مغز آدمیزاد است و جای [همه چیز] هم کاملا مشخص است. بستگی دارد که فکرتان چه باشد.

اگر نقاش هستید و می‌خواهید یک تصویر را بکشید لوب پشت‌سری‌تان فعال می‌شود، اگر موسیقی‌دان هستید و می‌خواهید یک موسیقی بنویسید و ذهن‌تان مشغول آن است لوب گیج‌گاهی طرف چپ‌تان، اگر یک فیلسوف هستید و می‌خواهید یک مسئله فلسفی را حل و فصل کنید و ذهن‌‌تان مشغول آن است لوب فرونتال یا پرفرونتال طرف راست‌تان هست. همه اینها کاملاً واضح شده و با عکس‌برداری‌های مغز با فاکشنال ام آر آی یا الکتروفیزیولوژی نشان داده‌اند که کجاهای مغز این فنوسپشن یا ذهن دکارتی را ایجاد می‌کند.

 

بسیار خوب. خانم دکتر فرنودی! آقای دکتر کیمیایی اسدی این طور که توضیح دادند در حقیقت چیزی جز مغز وجود ندارد. من در نهایت این طور متوجه شدم یعنی همه انسان خلاصه می‌شود به مغز و آنچه که به عنوان روح یاد شده و حتی در تربیت مذهبی یا حتی در بعضی باورهای غیرمذهبی گفته می‌شود که پس از مرگ انسان هم ادامه پیدا می‌کند؛ با این توضیحات آقای دکتر اساسا معنا ندارد. شما چه پاسخی به ایشان دارید؟

 

نهضت فرنودی: زاویه ورود من به این مباحث یک زاویه دیگر است. من از نوروفیزیولوژی به این مسئله نگاه نمی‌کنم بلکه ذهنی که من از آن صحبت می‌کنم باید هم با مفهوم سنتی روح تمیز داده شود و هم اینکه اصلا در ادیان آن را جست‌وجو نکنیم. من الان از ذهنیتی حرف می زنم به عنوان "Non Matter" یعنی یک عنصر غیرمادی.

چون آقای دکتر کیمیایی اسدی تأکید کردند که من اعتقاد ندارم چیزی ورای جهان مادی وجود دارد؛ من در اینجا با ایشان مخالفت می‌کنم و می‌گویم که جهان یک سیستم باز است و در سیستم باز بخصوص جهانی که سیستم بازش غیرمترقبه و غیرقابل‌پیش بینی هم می‌تواند عمل کند، آنچه که ما می‌دانیم هنوز با آنچه که می‌تواند باشد فرق می‌کند. به همین دلیل هم جهان مدام در حال رازگشایی است.

بنابراین نه علم می‌تواند ثابت کند که این وجود ندارد و نه می‌تواند ثابت کند که وجود دارد. به دلیل اینکه «هر زمان نو می‌شود دنیا و ما/ بی‌خبر از نو شدن اندر بقا». انسان با یک لوح ژنتیکی خاص به دنیا می‌آید. این لوح ژنتیکی در فضا و در محیط قرار می‌گیرد و با آن محیط به تجربه‌اندوزی می‌پردازد. این محیط و این تجربیات سیستم ارتباطات مغزی یا Neuro Wiringها یا سیم‌کشی‌های مغزی را تعیین می‌کند.

ولی به هر حال آنچه که بیم این لوح ژنتیکی و این تجربیات و محیط رخ می‌دهد یک عنصر سومی را به نام ذهن یا mind به وجود می‌آورد که این ذهن به شیوه‌ای که ما هنوز نمی‌دانیم چگونه به تغییرات کیفی بدل می‌شود. به طوری که الآن در مطالعاتِ تأثیر ذهن بر ماده می‌بینیم که دیگر ذهن به عنوان یک عنصر مستقل عمل می‌کند. ذهنی که با مفاهیمی که دانش مادی‌گرایی در اختیار ما گذاشته نه قابل رویت است و نه قابل اندازه‌گیری و نه دارای بُعد و حجم و وسعت و اندازه است.

 

خب خانم دکتر من اینجا باید از شما یک سوال بپرسم. آیا این واژه ذهن که به کار می‌برید درحقیقت واژه جایگزینی است که با توجه به خصوصیاتی که برای آن برشمردید به جای واژه روح استفاده می‌کنید و همان ویژگی‌های فرارونده و والای انسانی را که گفته شده در روح وجود دارد در این آن می‌بینید؟ یعنی به این معنا دارید از این کلمه استفاده می‌کنید؟

 

فرنودی: ببینید من تنها گریز و پرهیزم از اینکه واژه روح را به کار ببرم این است که جای آن را در دل دین قرار ندهم.

 

اگر این را کنار بگذاریم و ملاحظه شما را هم در نظر داشته باشیم آیا این ذهن را دارای همان ویژگی‌های غیرمادی می‌دانید که درباره روح گفته شده؟

 

فرنودی: بله. بله. ذهن ویژگی‌های غیرمادی دارد به‌طوری که ما می‌توانیم با تغییر ذهنیت یک انسان حتی بر عوارض مادی مغز او تأثیر بگذاریم.

 

آقای دکتر کیمیایی اسدی! خانم دکتر فرنودی هم اشاراتی می‌کنند که در واقع این سوال را به وجود می‌آورد که یعنی از نظر شما هیچ عنصر غیرمادی و غیرقابل پیش‌بینی در وجود انسان نیست؟ آن وقت یک‌سری چیزها را چطور می‌شود تحلیل کرد؟ مثلاً رویاهایی که آدم‌ها می‌بینند یا مثلاً تجربیات آدم‌هایی که به مرگ رفته‌اند و برگشته‌اند؟ اینها را چطور می‌شود توضیح داد؟

 

کیمیایی اسدی: بله اجازه بدهید یکی یکی جواب‌شان را بدهم. اولا اینکه خانم دکتر فرمودند که تجربیات، ذهن را ایجاد می‌کند. درست است. آدم متولد می‌شود با یک ژنتیکی که مغزش را شکل می‌دهد ولی از همان لحظه اول لقاح این جنین تحت تأثیر عوامل محیطی داخل رحم قرار می‌گیرد و بعد از آنکه متولد شد هم تا لحظه مرگ مغزی‌اش مرتب تحت تأثیر عوامل محیطی قرار می‌گیرد و این عوامل ساختمان فیزیکی مغز را عوض می‌کنند. یعنی سیناپس‌ها را. سیناپس‌های شیمیایی و سیناپس‌های الکتریکی مغز را عوض می‌کنند.

در این بین از مغز فیزیکی هیچ عامل فرافیزیکی یا متافیزیکی یا ماوراء‌الطبیعه ایجاد نمی‌شود و همین مغز پرورش‌یافته یا پلاستیکی است که در اثر این تجربیات می‌تواند خیلی چیزها را ایجاد کند. من‌جمله دین را ایجاد کند. تمام افکار دینی آدم از لوب گیج‌گاهی طرف راستش برمی‌خیزد. اینها را مطالعه کرده‌اند با امواج الکترومغناطیسی و حتی تصویری شبیه به خدا در ذهن آدم ایجاد کرده‌اند یا حتی احساس در بهشت یا جهنم بودن یا صداهای فیزیکی را.

پس این تجربیاتی که ما ایجاد می‌کنیم این ذهن متافیزیکی را ایجاد نمی‌کند بلکه خود مغز است که تغییر و پرورش پیدا می‌کند و هیچ چیز غیرفیزیکی در آن وجود ندارد. مغز در واقع ۹۸ درصد انرژی‌اش را صرف کارهایی می‌کند که با آگاهی وارد نمی‌شوند فقط ۲درصدش را صرف به‌ آگاهی رساندن می‌کند و در این ناخودآگاه مغزی خیلی چیزها ایجاد می‌شود و گاه‌گاهی مغز اینها را به اطلاع آدم می‌رساند که آدم نمی‌تواند از منشا‌ آن باخبر شود و ناگهان فکر می‌کند شهودی به او دست داده یا یک چیز ماوراءالطبیعه به او دست داده. یکی هم رویا و خواب است. رویا و خواب مسئله بسیار بسیار ساده فیزیکی است. یک هسته در ساقه مغز هست به نام هسته gigantocellular که امواجی ایجاد می‌کند که در موقع خواب رِم (آخرین مرحله چرخه خواب) یا rapid eye movement می‌آید و به هسته زانویی تالاموس وصل می‌شود و از آنجا به لوب پشت‌سری می‌آید و اینها لوب اُکسیپتال پشت‌سری را تحریک و خواب را ایجاد می‌کنند.

اگر کسی معتقد باشد که هرگونه نهاد متافیزیکی در وجود آدم یا در خارج از وجود آدم وجود دارد باید خیلی سو‌ال‌ها را جواب بدهد. اولاً که تعریف‌شان کند. خیلی مبهم نمی‌شود گفت. باید تعریفش کنید. جنس‌اش را بگویید. طرز ساختش را بگویید. کجا ساخته می‌شود. چطوری وارد بدن می‌شود. کجای بدن قرار می‌گیرد؟ چطوری با فیزیک بدن تماس برقرار می‌کند؟

همان چیزی که دکارت در آن فروماند و نتوانست جواب بدهد که این ذهن متافیزیکی چطوری با فیزیک مغز [مرتبط می‌شود] و بعد مجبور شد به غده پاینیال بچسبد و همین حرف در مورد همه نهادهای متافیزیکی هم صادق است. حتی در مقابل نهادهای کائناتی که اگر فکر کنیم که وجود دارند - که وجود ندارند - چطوری می‌توانند در ماده فیزیکی وجود ما یا طبیعت دخالت کنند؟ به این جهت هیچ چیز غیرفیزیکی وجود ندارد.

در واقع هم اگر خوب فکر کنیم در سطح کائناتی هیچ معنی وجود ندارد. هیچ هدفی نیست و به‌طور اتفاقی این کره زمین وضعی پیدا کرده که حیات در آن به وجود آمده. جزو بسیار ناچیزی از این طبیعت بزرگ است و ما هم جزو ناچیزی از این سیستم حیاتی هستیم و بیخود فکر می‌کنیم که یک تافته جدابافته‌ای هستیم و بایستی یک عوامل متافیزیکی در وجودمان داشته باشیم.

 

من البته پرسش‌های دیگری هم صحبت‌های شما برایم ایجاد کرد. از جمله تجربه مرگ که بعضی‌ها با آن روبه‌رو بودند و بازگشتند و چیزهایی را تعریف کرده‌اند

 

کیمیایی اسدی: اجازه بدهید آن را هم برای‌تان شرح بدهم. اگر به آناتومی یا فیزیولوژی گردش خون مغز توجه کنید؛ لوب اکسیپیتال در انتهای گردش خون قرار گرفته و وقتی که قلب می‌ایستد اولین چیزی که دچار کمبود خون می‌شود لوب اکسیپیتال است. به همین جهت وقتی که دچار کم‌خونی می‌شود تحریک می‌شود و یک احساس نور ایجاد می‌کند. ولی در این حال هنوز هیپوکام که مسئول خاطرات هست سالم باقی می‌ماند. اگر ایسکمی (نرسیدن خون) ادامه پیدا کند و هیپوکام از کار بیفتد دیگر این خاطره از بین می‌رود. ولی اگر قبل از اینکه هیپوکام از کار بیفتد قلب مریض را به کار بیاندازند و گردش خونش را راه بیاندازند و بیدارش کنند فکر می‌کند که وارد یک تونل روشن شد و همه هم این احساس را می‌کنند و فکر می‌کنند که جسم‌شان دارد رو به هوا می‌رود. به خاطر اینکه لوب آهیانه‌ای که مرکز احساس جسم بدن هست هم دچار ایسکمی ناکامل شده و احساس می‌کند که این جسم درآمده و توی هوا رفته و این احساس قبل از مرگ است. هیچ چیز غیرفیزیکی هم نیست. بارها نشانش داده‌‌اند و نشان داده‌اند که احساس کاذبی است. اینها همه محصولات مغزی است که در حال بحران قرار گرفته.

 

خانم دکتر فرنودی، توضیحات آقای دکتر کیمیایی اسدی را شنیدید، همه این توضیحات را شنوندگان ما می‌شنوند اما ممکن است این سؤال را داشته باشند که از طرف دیگر انسان کارهایی می‌کند و به نوعی زندگی می‌کند در این جهان و جهانی را می‌سازد که اگر هم آن طور که آقای دکتر گفتند تافته جدابافته نباشد، که یکسره مادی به نظر نمی‌رسد، یعنی چیزهایی فراتر از ماده در زیست انسان در این جهان شاید بشود دید. آن وقت تکلیف اینها چه می‌شود؟

 

فرنودی: من مثل آقای دکتر کیمیایی اسدی به تکامل اعتقاد دارم و این را هم می‌دانیم که هوشمندترین شامپانزه‌ها که زیر ما هستند، فقط ۱۰ درصد از مغزشان پریفرانتال کورتکس است و این ناگهان در انسان به ۳۰ تا ۳۱ درصد گسترش یافته است. از ابتدایی که انسان دو پا به وجود آمده بزرگترین تمایزش با انواع زیر و مادون خودش، حجم و درصد پریفرانتال کورتکس بوده است. حالا کسانی که ویژگی‌های پریفرانتال کورتکس را بررسی کرده‌اند ۹ ویژگی را برای آن قائلند که یکی از این ۹ ویژگی معنویت و اخلاق است.

من می‌خواستم ببینم که آقای دکتر کیمیایی اسدی، آیا به اینکه انسان در نردبان تکامل، مغزش دارای قوه‌ای شده که معنویت و اخلاق جزو نیازهایش است [معتقدند؟] و اگر آری شما به من بگویید این موضوع با اصل مادی‌گرایی تنازغ بقا [چه نسبتی دارد؟]، چون در اصل مادی‌گرایی تنازع بقا، شما برای بقای خود باید هر عنصر تخریبی را از بین ببرید. حالا ایشان [در مورد] مفاهیمی مثل شهادت [چه می‌گویند؟]، فرض کنید خلبان ژاپنی به معنای وطن‌پرستی یا داشتن یک آرمان فرافردی، بر عکس قانون تنازع بقا که گریز از درد است و حفظ بقا، چظور بلند می‌شود و مغز او چطور این فرمان را صادر می‌کند که به سمت از بین بردن خودش برود برای اهدافی مثل وطن‌پرستی.

یا مفاهیمی مانند عشق، شجاعت و ایثار، و مفاهیم انتزاعی که بشریت به آن بالیده، جزو فعالیت‌های مکانیکی و مادی کدام قسمت از مغز است؟

 

کیمیایی اسدی:‌ اسپریچوآلیتی (روحانیت و معنویت) محصول لوب گیجگاهی طرف راست است، از جمله خداشناسی، و اعتقاد پس از مرگ که اینها همه محصول سیستم لیمبیکی طرف راست است و ناشی از ترس بشر از مرگ و دنیای پس از مرگ است که چه اتفاقی برایش می‌افتد. وقتی هم که مدیتیشن‌ها را مطالعه کردند، [مشخص شد] وقتی کسی مدیتیشن می‌کند، امواج صرع مانندی در لوب پیشگاهی طرف راستش ایجاد می‌شود که این امواج باعث می‌شود حالت خلسه مدیتیشن به او دست دهد. حالا فرق نمی‌کند که این مدیتیشن رقص سماع مولوی باشد یا مدیتیشن بودایی یا ذن یا هر چیز دیگر.

دوم اینکه انسان در طی تکاملش به موجودی اجتماعی تبدیل شده و برای اینکه برای بقا موفقیت پیدا کند مجبور شده فداکاری بکند. این حس فداکاری و شجاعتی که فرمودید، که ظاهراً بر خلاف ایده خودخواهی مطلق در تحول داروینی است، [به این دلیل است که] موفقیت بشری که اجتماعی شده، وابسته به فداکاری او شده، یعنی بدون فداکاری انسان نمی‌تواند موفق باشد و بقای جمعی‌اش امکان ندارد، و حتی بقای فردی‌اش به سطحی رسیده که اصلاً بدون فداکاری در مقابل خانواده با اجتماعش هرگز نمی‌تواند موفق شود، و اجتماعاتی هم موفق نمی‌شوند که به این نتیجه نرسیده باشند که باید برای اجتماع فداکاری کرد. این زیربنای همین موضوع شهادت است که متأسفانه به شدت از آن سوءاستفاده می‌شود.

راجع به عشق که البته مسئله بسیار پیچیده‌ای که در آزمایشگاه بخواهند مطالعه کنند، ولی مربوط به ریوارد سیستم یا سیستم پاداشی مغز است، مطالعات زیادی شده و مردم را در فانکشنال ام‌آر‌آی گذاشته‌اند و به آنها عکس معشوق‌شان را نشان داده‌اند، و این هسته اکومبنس که بزرگترین مرکز لذت‌بخش مغز آدمی است، و لوب پریفرانتالش فعال شود. به این جهت هم بزرگترین لذت را می‌دهد که بهترین یا بزرگترین یا مهم‌ترین مراکز لذت‌بخش مغز را به فعالیت در می‌آورد.

همه چیزهایی که به فکرمان رسیده یا ساخته‌ایم؛ فرهنگ‌مان، ادبیات‌مان، شعرمان، موسیقی‌مان، عقلانیت‌مان، دستگاه‌های سیاسی‌مان، همه محصول همین مغز است، مغزی که تکامل پیدا کرده است. چرا شامپانزه‌ها نتوانستند این کار را بکنند؟ چرا گوریل‌ها نتوانستند این کار را بکنند؟ شما شهر پاریس را مقایسه کنید با محل زندگی شامپانزه‌ها در آفریقا؛ تفاوت اینها فقط به خاطر تفاوت رشد مغز آدم است، و مخصوصاً همان طور که خانم دکتر فرمودند، لوب پریفرانتال آن است.

اگر اینها به این نحوی که تکامل پیدا کردند، تکامل پیدا نمی‌کردند، ما اصلاً موجودات دیگری بودیم.

 

خانم دکتر فرنودی، ممکن است که الان گروهی از شنودنگان ما با خود فکر کنند که بحث ترسناکی است اینکه هیچ چیزی جز مغز وجود نداشته باشد. شما به عنوان روان‌شناس تاب آوردن جهانی که انسان معتقد باشد در آن چیزی جز مغز وجود ندارد را چطور می‌بینید؟ آن هم برای انسان‌هایی که با اضطراب زندگی روزمره مواجه هستند.

 

فرنودی: ممنونم از این سؤال خوب شما. من فکر می‌کردم با وجود اینکه با توجیهات علمی دکتر در زمینه آناتومی مغز موافق هستم، ولی احساسم این است که آن ویژگی خاصی را که به زندگی انسان معنا می‌بخشد، اصلاً الان بسیاری از عصب‌شناسان و دانشمندان اعصاب، می‌گویند که مغز یک کمپانی عظیم معناسازی است، و اینکه چه معنایی در ذهن ما شکل بگیرد، آن معنا بیوشیمی رفتار ما را تولید می‌کند. یعنی هم‌حسی من با شما که من حال شما را آن گونه که خودت تجربه می‌کنی دریابم، دوم اینکه با انجام پاره‌ای از کارها احساس شعف کنم مثل اینکه وقتی گرسنه‌ام ناهار خودم را به یک بی‌خانمان بدهم؛ و بعد از همه اینها نقشی که این فعالیت‌های مغزی در تنظیم عواطف بازی می‌کند.

این اتفاقات از دید من بدیع و تازه، و غیرقابل پیش‌بینی و رو به تکامل و فراسورونده، که طبیعت مغز انسان است، به قول آن شعر مولانا که می‌گوید، حمله دیگر بمیرم از بشر/ تا برآرم از ملائک بال و پر/ بار دیگر از ملک پران شوم/ وآنچه اندر فهم ناید آن شوم؛ یعنی مولانا به زیباترین شکل اینکه مغز ما یک سیستم باز است و بسته نیست و لذا هیچ وقت هیچ حکمی در موردش قطعی نیست و تازه به تازه باید با تکامل جلو رفت را مطرح می‌کند. مادی‌گرایی اما یک سیستم بسته است.

 

آقای دکتر، حالا من در بخش پایانی برنامه می‌پرسم که در نهایت اگر آن طور که شما می‌فرمایید و آن طور که گفتید مطالعات علمی دیدگاه شما را پشتیبانی می‌کند، اگر روح وجود ندارد، از انسان پس از مرگ چه می‌ماند؟

 

کیمیایی اسدی:‌ در واقع هیچ چیزی از وجود انسان باقی نمی‌ماند، چون مغز چهار دقیقه پس از آنکه خون به آن نرسد، برای ابد از بین می‌رود و هیچ چیز دیگری از آن باقی نمی‌ماند، و غیرقابل بازگشت هم هست، یعنی هیچ طریقی حتی یک سلول انسان را پس از مرگ نمی‌شود به حال اول بازگرداند، تا چه رسد به مغز. و وقتی که این جسم از بین رفت، ما هم مثل بقیه موجودات طبیعی از بین می‌رویم. به قول خیام از خاک بر آمدیم و بر باد می‌شویم.

هیچ چیزی باقی نمی‌ماند. فقط باید سعی کنیم از همین عمری که دارد [استفاده کنیم] و با همین مغزمان بهشت را همین جا بسازیم و از ساختن جهنم برای خودمان و دیگران خودداری کنیم.اپیکور راجع به مردن جمله جالبی گفته، گفته است که بعد از مردن همان احساسی را داریم که قبل از تولد داشتیم. دقیقاً هم همین طور است و هیچ الزامی هم به دنیای پس از مرگ نیست. واقعاً هیچ الزامی برای آن نیست چون اگر فکر کنیم که می‌خواهند در آن دنیا مجازات‌مان کنند، یا پاداش بدهند، چه فرقی در نظم این دنیا می‌کند؟ به این جهت نه تنها الزامی نیست، امکان آن هم وجود ندارد که پس از مرگ چیزی برای فرد وجود داشته باشد.

 

خانم دکتر فرنودی، پاسخ شما به همین سؤال چه خواهد بود؟

 

فرنودی: ببینید، از انسان آنچه که در طول حیاتش بین تولد و مرگ از خود باقی گذاشته و گردش آن در جهان است که ادامه دارد. یعنی مولانا آنچه که از ذهنیت او هشتصد و خرده‌ای سال پیش بیرون آمد، وقتی که گفت نردبان این جهان ما و منی است/ عاقبت زین نردبان افتادنی است/ ابله آن کو رفت و بالاتر نشست/ استخوانش سخت‌تر خواهد شکست، وقتی این ذهنیت را در آن زمان گفت، بعد از هشتصد سال این بخش از مولانا هنوز زنده است، و این موضوع است که ما را از پوچی حیات بیرون می‌آورد و مرگ معلمی می‌شود برای چگونه زندگی کردن ما. با فنای مغز این بخش از بین نمی‌رود.

 

سپاسگزارم از هر دو مهمان برنامه نهضت فرنودی و تقی کیمیایی اسدی.

 

 

خداباوری یا خداناباوری؛ کدام یک عقلانی است؟

 

خداباوری یا خداناباوری؛ کدام یک عقلانی است؟

 

میزبان دو پژوهشگر فلسفه هستیم که یکی از ادله عقلانی خداباوران دفاع می‌کند و دیگری استدلال‌های دفاع از خداناباوری را ارائه می‌کند.

 

زُهیر باقری نوع‌پرست، پژوهشگر فلسفه و سردبیر مجله فلسفی ۴۲ است. او با تأکید بر ضرورت خردمندانه زیستن از خداناباوری دفاع می‌کند، یاسر میردامادی پژوهشگر دین و فلسفه اما از محدودیت‌های عقل می‌گوید و معتقد است می‌توان از ادله خداباوران دفاع عقلانی کرد.

 

آقای میردامادی آیا از نظر عقلی می‌توانید توضیح بدهید که از چه زاویه‌ای می‌شود از خداباوری دفاع کرد و چرا؟

 

یاسر میردامادی: قبل از پاسخ به پرسش مهم شما مایلم دو نکته کلیدی را بیان کنم. اول این که من اینجا از «معقولیت» خداباوری دفاع می‌کنم نه از به اصطلاح «اثبات» خداباوری. تفاوت اثبات و معقولیت به طور خیلی خلاصه این است که در اثبات، قطعیت و شک‌ناپذیری وجود دارد، اما در معقولیت از قطعیت و شک‌ناپذیری خبری نیست. این به این معناست که به معنای فنی کلمه ما «برهان» برای وجود خدا نداریم، اما چه بسا دلایلی، یعنی استدلال‌های غیرقطعی برای وجود خدا، داشته باشیم.

اما نکته دوم این که وقتی از معقولیت خداباوری سخن می‌گویم باز حتی منظورم این نیست که تمام ادله غیرقطعی‌ای که مشهور است و به سود معقولیت خداباوری اقامه شده از همه آنها من دفاع می‌کنم. اما برخی از دلایل مشهوری که به سود معقولیت خداباوری اقامه شده، به نظرم یا نسخه‌های قابل‌دفاعی دارد یا می‌تواند داشته باشد. آنها به نظرم این دلایل هستند (پنج دلیل): یک «دلیل کیهان‌شناختی» است، دوم «دلیل تجربه دینی» است، سوم «دلیل آگاهی» است، چهارم «دلیل اخلاقی» است و پنجم «دلیل انباشتی» است که اگر فرصت باشد بعدا می‌توانیم در مورد اینها صحبت کنیم.

 

بسیار خوب. آقای نوع‌پرست، آقای میردامادی از چند دسته از استدلال‌های عقلانی صحبت کردند؛ در دفاع از خداباوری. آیا می‌شود آن وقت به لحاظ عقلی استدلال‌هایی آورد در دفاع از خداناباوری؟

 

زهیر باقری نوع‌پرست: ببینید ما باید ببینیم که خداباوران چه شواهدی را برای وجود خدایی که ادعا می‌کنند ارائه می‌کنند و چه تعریفی از آن خدا دارند؛ بعد ما باید در طرف خداناباور بررسی کنیم که آیا این تعریف آنها منسجم است، قابل دفاع است، شواهدی برای آن وجود دارد یا با بهترین نظریه‌های علمی ما هم‌خوانی دارد یا ندارد؟

تعریف متداولی که در بحث‌های فلسفی از خدا مطرح می‌شود معمولاً حداقل این سه ویژگی را برای خدا قائل می‌شوند که به همه چیز داناست، توانا به هر کاری است و خوبی مطلق است. یکی از کارهایی که خداناباوران می‌کنند و استدلال‌های عقلانی که می‌آورند این است که به این تعریف از خدا ایرادهای عقلانی می‌گیرند و سعی می‌کنند که نشان دهند که باور به چنین خدایی شواهد کافی را ندارد.

یکی از معروف‌ترین استدلال‌های خداناباورها استدلال «شر» است. منظور از شر، همه آنها، بدی‌ها و رنج‌ها و دردهایی است که انسان‌ها در زندگی‌شان تجربه می‌کنند که شامل شرهای طبیعی می‌شود، مثل زلزله، سونامی، انواع بیماری‌ها و غیره و شرهای اخلاقی که شامل یک سری کارهایی می‌شود که انسان‌ها در قبال همدیگر انجام می‌دهند که می‌تواند موارد کوچکی مثل دروغ گفتن و خیانت کردن باشد یا موارد خیلی کلان باشد مثل نسل‌کشی. خب اگر که خدا همه چیز را می‌داند، به همه کار هم تواناست و خوبی مطلق است، طبق تعریف اگر بخواهد شری رخ بدهد او به این قضیه داناست و از آن‌جایی که تواناست می‌تواند از آن پیشگیری کند و از آن‌جایی که خوبی مطلق است طبعاً نباید اجازه دهد که این شر رخ بدهد و باید از آن پیشگیری کند؛ ولی خب می‌بینیم انواع و اقسام شرها در جهان ما هست. اینجا به نظر می‌آید که تناقضی در تعریف خدا به وجود می‌آید. ما یا باید به این نتیجه برسیم که اصلا این خدا به طور کلی وجود ندارد یا اگر وجود دارد یکی از آن سه ویژگی را ندارد.

 

میردامادی: می‌شود به‌راحتی نشان داد که تناقضی میان خدایی با این صفات و وجود شر در عالم نیست. چرا؟ به این دلیل ساده که خدا ممکن است دلایلی برای آفریدن شر داشته باشد ولو اینکه ما‌ آن دلایل را ندانیم؛ همین که بتوانیم امکان منطقی‌اش را نشان بدهیم عقلاً کافی است که بگوییم تناقضی میان وجود شر و خدایی با این -به‌طور ویژه- سه صفت در میان نیست. می‌بینیم که حتی پدر و مادر هم مجبور می‌شوند، در مواردی، کاری را بکنند برای فرزندان‌شان که از دید فرزندان شر باشد (یا حتی واقعاً شر باشد نه فقط از دید آنها) اما وارد کردن این شر از منظر پدر و مادر یک دلیلی دارد، اما ممکن است بتوانند دلایلی را نشان بدهند که، حتی از منظر انسانی ما، دلیل داریم که یک آدم مهربان نباید این کار را انجام دهد. مثالی که یکی از فیلسوفان خداناباور می‌زند این است که در یک جنگل که آتش می‌گیرد و یک غزال زیبای بی‌گناه در میان آتش این جنگل، زنده-زنده می‌سوزد و از بین می‌رود، این خدای مهربان چه دلیلی دارد که این غزال به این زیبایی را به سوختن بدهد؟

اینجا برخی فیلسوفان اشاره کرده‌اند به این که پاره‌ای شرور، به‌ویژه شرور انسانی مثل قتل و جنگ و مانند اینها گریزناپذیر است. به‌طور ویژه در مورد شرور اخلاقی می‌شود گفت که خداوند به آدمیان اختیار داده و اختیار لازمه‌اش این است که آدم‌ها بتوانند کارهای ناشایست انجام دهند. اختیارداری آدم‌‌ها با وجود همه شروری که می‌تواند بیافریند، ممکن است از دید کیهانی و از نظر خداوند که دارد کل تاریخ را نظر می‌کند، خیرش بر شراَش، به تعبیری، بچربد. نمی‌شود اختیار به کسی داد و توانایی شرآفرینی را به او نداد. بر این اساس، خداوند می‌تواند همچنان قادر مطلق، خیرخواه محض و عالم مطلق باقی بماند.

 

آقای میردامادی من اینجا می‌‌خواهم از شما بپرسم که آیا آن بخش از استدلال‌تان که «ممکن است که دلایلی در کار باشد که ما به آن دسترسی نداریم» نمی‌تواند نزدیک شود به آن حکمت ساده‌انگارانه‌ای که بین مردم هم رایج است که مصلحت خداوند است و ما نمی‌دانیم و دسترسی نداریم؟ می‌خواهم بگویم که نمی‌تواند اتفاقاً خیلی استدلالی باشد که عقل را درگیر کند. این طور فکر نمی‌کنید؟ به یک دلایلی که همیشه ما به آن دسترسی نداریم در حالی که داریم از استدلال عقلی صحبت می‌کنیم و نیاز داریم که بتوانیم آن را با عقل بشری درک کنیم.

 

میردامادی: اتفاقاً یکی از شگفتی‌های عقل این است که حد و حدود خودش را هم می‌شناسد. ما با توسل به عقل به محدودیت‌های عقل هم پی‌ می‌بریم اما با توسل به خود عقل. یعنی متدینان نمی‌توانند به ما بگویند که عقل محدود است، فقط فیلسوفان -یعنی که کسانی که وارد کارزار عقلانیت شده‌اند- می‌توانند محدودیت‌های عقل را بگویند و بر این اساس خداباورانِ فلسفه‌پیشه هم می‌توانند به محدودیت‌های عقل اشاره کنند، بدون این که از کارزار عقلانیت خارج شوند و بدون این که حرمت عقلانیت را فرونهاده باشند.

ببینید برای این که خیلی عجیب و غریب به نظر نیاید، شما وقتی که با یک مدرّس یا یک پدر مهربان هم به عنوان فرزند طرف هستید، ممکن است تمام جزئیات کارهایی را که او می‌کند درنیابید، یا وقتی سر کلاس هستید از تمام این سخت‌گیری و اشکالاتی که معلم از شما می‌گیرد سر در نیاورید و بعضی از آنها حتی به نظرتان بی‌دلیل بیاید اما به طور طبیعی ما اعتماد می‌کنیم. این اعتماد مطلق نیست اما به هر حال در میان است. شبیه همین را خداباوران نسبت به خداوند دارند.

 

آقای نوع‌پرست حالا شاید بخواهید بخصوص پاسخی به استدلال‌هایی که آقای میردامادی در پاسخ به استدلال شر آوردند یا همین بحث «باشد اندر پرده بازی‌های پنهان» که ما ممکن است از آن خبر نداشته باشیم، بدهید و بعد من از شما پرسش دیگری خواهم داشت.

 

باقری نوع‌پرست: ببینید اول اینکه اصلاً منطقاً هیچ ایرادی نداشت که شر به وجود نمی‌آمد. یعنی تناقض منطقی رخ نمی‌دهد. در نتیجه اگر کسی می‌گوید که دلیلی برای وجود شر وجود دارد باید آن دلیل را به طور مشخص بگوید. آقای میردامادی به اراده آزاد اشاره کردند که یک استدلال قوی است در برابر مسئله شر اخلاقی. ولی یک مسئله دیگر که وجود دارد این است که شاید بشود که در پاسخ گفت که اگر خدایی وجود داشته باشد آن خدا می‌توانست انسان‌ها را به‌شکلی بیافریند که آنها شر اخلاقی را مرتکب نشوند. مثلاً اگر بخواهیم از همان مثال‌هایی که استفاده کردند ما هم استفاده کنیم، فرض کنید پدر و مادری می‌توانند بچه‌شان را به‌شکلی تربیت کنند که مثلاً دروغ نگوید. یک ورژن دیگر از این استدلال می‌تواند این باشد که حالا لزومی هم ندارد که ما برای استفاده از اراده آزادمان هولوکاست مرتکب بشویم، همین که مثلاً بشود دروغی گفت یا کار زشت کوچکی انجام دهیم برای آن حد کافی است.

 

و آقای نوع‌پرست از آن‌جایی که بحث با آقای میردامادی به سمت «سِر غیبی» که ما ممکن است از آن مطلع نباشیم هم رفت؛ من می‌خواهم از استاد پیشین دانشگاه کمبریج، سایمون بلک‌برن نقل قول بیاورم که می‌گوید که من عنوان «بی‌ایمان» را به عنوان «خداناباور» ترجیح می‌دهم. یعنی می‌خواهم وارد بحث ایمان هم بشویم و شما برای شنوندگان ما توضیح بدهید که اساساً فرق اینها چیست؟

 

باقری نوع‌پرست: ما یک کلمه داریم به نام «باور». من الان باور دارم که دارم صحبت می‌کنم. این باور من صحیح است چون واقعیتی وجود دارد که من الان دارم صحبت می‌کنم ولی مثلاً من برای اینکه الان دارم صحبت می‌کنم از واژه «ایمان» استفاده نمی‌کنم. ایمان اشاره دارد به یک باوری که خیلی با حرارت بسیار زیادی، مثلاً یک شخص به آن تعهد دارد. ممکن است که یک شخص بگوید خب شواهد کافی نیست، من یک تصمیم ایمانی می‌گیرم.

ولی یک مواجهه دیگری هم می‌شود داشت و آن هم این که ما بگوییم که اصلاً سؤال «خدا وجود دارد یا وجود ندارد» یک سؤال بی‌معنی است و اصلاً یک نوع رویکرد درمانی به مسئله خواهد داشت. به ما می‌گوید که خب این یک سؤال بی‌معنی است، ذهن تو را به خودش مشغول کرده و جوابی هم ندارد. پس در نتیجه بهتر است که این سؤال را فراموش کنی و کنار بگذاری. بی‌ایمانی می‌تواند یک معنی‌اش این باشد.

به نظر من کسی نمی‌تواند بی‌ایمان به این معنی باشد که بداند خدا وجود دارد یا بر این باور باشد و در عین حال باور نداشته باشد.

 

آقای میردامادی حالا صحبت ادیان هم شد. شما خودتان هم در آغاز برنامه از تجربه دینی صحبت کردید. عده‌ای هم با رد کردن ادیان از خداناباوری دفاع می‌کنند و گروه مقابل با استناد به وجود ادیان و کتب مقدس آسمانی می‌توانند به این نتیجه برسند که از خداباوری دفاع کنند. شما اگر بخواهید در مورد استدلال‌های عقلانی دفاع از خداباوری صحبت کنید آیا پای دین و کتب مقدس هم وسط خواهد آمد؟

 

میردامادی: پیش از پاسخ به پرسش مهم شما مایلم یکی دو نکته را که آقا زهیر عزیز اشاره کردند، خیلی گذرا پاسخ بدهم. آقای زهیر گفتند که خدا می‌توانست انسان‌ها را طوری بیافریند که شر را مرتکب نشوند. این را دو جور می‌شود برداشت کرد. اگر منظور این است که خدا می‌توانست انسان‌ها را طوری بیافریند -که به ‌لحاظ ساختاری این کار را بکند- یعنی اراده و اختیار را بدهد اما این اراده و اختیار را طوری بدهد که جز کار خوب نکند به نظر می‌رسد که اینجا ما با یک تناقض‌نما مواجهیم. چون اختیار یعنی فرد بتواند کار بد بکند اما اگر اختیاری باشد که نتوان با آن کار بدی کرد به نظر می‌آید که اختیار نیست. این نکته اول.

اما این که اشاره کردند کار بد خیلی عجیب و غریب نکنند، مثل هولوکاست یا مثل جنگ‌ها. ببینید پاسخی که می‌شود داد این است که اگر خداوند بخواهد خیر نامحدودی را به انسان برساند انگاری باید به او درواقع اراده و اختیار تصورناپذیر و وسیعی برای شر [هم] بدهد.

اما برسیم به بحث سایمون بلک‌برن و بی‌ایمانی؛ ببینید منظور بلک‌برن این است که منِ بلک‌برن اصلاً خدا مسئله‌ام نیست که بعد بخواهم آن را رد کنم تا خداناباور بشوم. ببینید این مثل این می‌ماند که کسی بگوید که شما منکر غول سه‌سر هستید؟ فرد در پاسخ بگوید من اصلاً منکر غول سه‌سر هم نیستم، بلکه اصلاً این غول سه‌سر مسئله من نیست. البته توجه کنید که چنین فردی تلویحاً دارد غول سه‌سر را منکر می‌شود اما هم‌هنگام چیز مهم‌تری هم دارد به آن می‌افزاید و آن این که اصلاً این مسئله مهمی نیست و نه این که فقط منکر باشیم.

حالا من می‌توانم به بحث بلک‌برن این را اضافه کنم که این دیدگاهی که بلک‌برن می‌گوید اخیراً یک اصطلاحی در انگلیسی پیدا کرده و به آن می‌گویند Apatheismکه البته باید از داریوش آشوری بخواهیم که یک معادل برای این واژه در فارسی پیشنهاد کند اما پیشنهاد بنده فعلاً «خدابی‌اعتنایی» است. توجه داشته باشیم خدابی‌اعتنایی در بن و بنیاد همچنان در تضاد با خداناباوری نیست. خدابی‌اعتنایی درواقع خداناباوری را فرض می‌گیرد ولی البته از آن فراتر می‌رود و مسئله خدا را اساساً بی‌اهمیت می‌داند.

 

اما برسم حالا به پرسش شما در مورد اینکه: آیا از رد ادیان می‌شود رد خداباوری را نتیجه گرفت؟ ما دو نوع خداباوری داریم؛ خداباوری مستقل از دین که به آن می‌گویند Deism که داریوش آشوری «دادارباوری» را برای آن پیشنهاد کرده و یک نوع خداباوری دینی یا وحیانی داریم که به آن می‌گویند Theism. اگر کسی ادیان را رد کند، بله خداباوری وحیانی را رد کرده. از آن طرف اگر کسی خداباوری را رد کند لزوماً همه ادیان را رد نکرده، چون همه ادیان صرفاً بر خداباوری بنا نشده‌اند و بلکه بعضی از ادیان مثل آیین بودا اساساً بر خداباوری بنا نشده‌اند.

 

آقای نوع‌پرست حالا فرصت کوتاهی حتماً هست اگر بخواهید پاسخی به آقای میردامادی بدهید اما یک جایی نکته‌ای را مطرح کردند درباره خدابی‌اعتنایی که می‌تواند بحث مستقل و جذابی باشد، من می‌خواهم از شما بپرسم که خدابی‌اعتنایی به قطعیت خداناباوری نیست. اگر روزی مشخص شود که خداباوری باور درست بوده در آن صورت مدافعان خداناباوری چه پاسخی می‌توانند بدهند؟ چون که اگر به نتیجه‌گرایی و سودانگاری بخواهیم فکر کنیم خداباوران چیزی را از دست نمی‌دهند.

 

باقری نوع‌پرست: من اول به صورت مختصر اشاره‌ای بکنم راجع به توضیحی که آقای میردامادی فرمودند. ببینید شما مثلاً الان در جایی که زندگی می‌کنید ایگلو -خانه‌هایی که در قطب می‌سازند- وجود ندارد. این که آن خانه را چطور می‌سازند یا مثلاً در زمستان خیلی خیلی سردشان آن را چطور گرم نگاه می‌دارند برای‌تان مسئله نیست. ما به واسطه زندگی و اهداف و علایقی که داریم و آنچه که در زندگی‌مان مطرح و برای‌مان دغدغه می‌شود، سؤال‌هایی برای‌مان اهمیت پیدا می‌کنند و سؤال‌هایی بی‌اهمیت می‌شوند.

در مورد آنچه که گفتید اگر کسی به خدا باور داشته باشد چیزی را نمی‌بازد و اگر به خدا باور نداشته باشد و خدایی وجود داشته باشد همه چیز را می‌بازد. اول این که خب بعضی از خداناباوران می‌گویند که نه این طور نیست برای این که شما اگر به خدا باور داشته باشید خیلی چیزها را می‌بازید. اگر خدایی وجود نداشته باشد و شما به خدا اعتقاد داشته باشید؛ یک زندگی بیشتر نیست و شما مجبورید با قواعدی زندگی کنید که خیلی از دلایلش را نمی‌فهمید. بعضی‌هاشان ممکن است اصلاً غیرعقلانی و ضدعقلانی باشد و اصلاً شاید سبک زندگی مورد علاقه تو نیست.

در نتیجه خیلی هم روشن نیست که کسی که به خدا باور دارد اگر خدا وجود نداشته باشد هیچ اتفاقی برای این یک زندگی‌اش نیفتاده باشد و کاملاً مطلوب و خوب بوده باشد اما این خدایی که گفته می‌شود -ببینید اینجا یک پیش‌فرض وجود دارد- پیش‌فرض این است که خدایی است که ترجیح می‌دهد انسان ترسو باشد و از روی ترس خدایی را بپرستد تا انسانی که عقلش را به کار می‌گیرد و به این نتیجه می‌رسد که خدا وجود ندارد.

فکر می‌کنم این خدا اگر وجود داشته باشد و مبنایش بر خرد و خردمندی باشد، انسانی را که به صورت عقلانی مواضعی را بررسی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که با شواهد موجود خدایی وجود ندارد باید ترجیح بدهد به انسانی که صرفاً از روی ترس که مشخص نیست چه ارزشی می‌تواند داشته باشد کاری را انجام می‌دهد.

اما خب بله اگر که ما بعداً متوجه شویم که خدایی وجود داشته باید چه کنیم؟ خب این به نظرم سؤال خیلی خوبی است. ببینید ما وظیفه داریم از عقلانی بودن باورهامان اطمینان حاصل کنیم. هر کس که بررسی شواهد موجود را کامل انجام دهد و موضع متناسب با آن را اتخاذ کند این شخص به لحاظ معرفت‌شناختی قابل سرزنش نیست یعنی کسی نمی‌تواند بیاید به او بگوید تو چرا این باور را داشتی. حتی اگر بعدها با شواهد جدید و بیشتر مشخص شود که موضع او آن زمان اشتباه بوده. چون ما راه دیگری برای اطمینان حاصل کردن از بقیه باورهامان نداریم. اگر نخواهیم به این اصل پایبند باشیم باید راه را برای خرافه و ترس و بقیه خصوصیات نامطلوبی که می شود برشمرد باز کنیم.

 

آقای میردامادی یکی از مهم‌ترین یا شاید بگویم عمومی‌ترین استدلال‌هایی که معمولاً در مورد خداباوری آورده می‌شود قانون علت و معلول است. اغلب مردم و کسانی که خداباور هستند یا از خداباوری دفاع می‌کنند می‌گویند هیچ چیز همین طوری بی‌علت و فاعل و در نهایت علت‌العلل به وجود نمی‌آید. شما آیا در مورد این استدلال ممکن است بخواهید توضیح بدهید؟

 

میردامادی: اگر خاطرتان باشد من در ابتدای سخن‌ام گفتم که برخی از دلایل خداباورانه به نظرم قابل دفاع نمی‌آیند و یکی از دلایلی که به نظرم قابل دفاع نمی‌آیند، دلیل شرطی یا عمل‌گرایانه است. دلیل شرطی پاسکال اما به کار نقد خدابی‌اعتنایی می‌آید. یعنی به خدابی‌اعتنایان تصویری را نشان می‌دهد و می‌گوید آقا یا خانم! کسانی هستند که در مورد یک موجودی صحبت می‌کنند که اگر آن موجود باشد ممکن است خیلی در سرنوشت شما اثر بگذارد. در نتیجه به نظر می‌آید که معقول است که به استدلال‌های آنها گوش بدهیم. به تعبیر دیگر، رأی پاسکال «خدااعتناگری» را نشان می‌دهد.

 

اما در مورد دلیل کیهان‌شناختی که اشاره کردید، این دلیل کهنی است. یک ورژن معاصرش «دلیل کیهان‌شناختی کلامی» است و فیلسوفی به نام ویلیام لِین کریگ بیش از بقیه از آن دفاع کرده و به نظر من قانع‌کننده می‌آید. مقدمه اول این است که هر آنچه که حادث است (یعنی نبوده و بعد پدید آمده) علتی دارد. مقدمه دوم می‌گوید که جهان نبوده است و بعد پدید آمده است، پس حادث است. بر این اساس می‌گوید پس جهان علتی دارد. مقدمه چهارم می‌گوید که آنچه که علت این جهان است، ضرورتاً بیرون از این جهان است و نمی‌تواند جزوی از این جهان باشد. مقدمه پنجم می‌گوید بر این اساس علت جهان ضرورتاً و اساساً جزوی از این جهان نیست. چیزی که اساساً جزوی از این جهان نباشد امر طبیعی نیست، شخص‌وار است و نتیجه نهایی‌ای که گرفته می‌شود این است که جهان واجد علتی است که اساساً فیزیکال نیست و شخص‌وار است. من اکنون قانع شده‌ام که این استدلال می‌تواند از معقولیت خداباوری، به نحو غیرقطعی، دفاع کند.

 

آقای نوع‌پرست خب زیاد صحبت شده از این که خداباوری به چه درد می‌خورد اما در مورد این که خداناباوری به چه درد می‌خورد و به چه کار ما می‌آید کمتر صحبت شده. شاید بد نباشد که خیلی کوتاه به این پرسش پاسخ بدهید که خداناباوری به چه کار انسان امروز می‌آید و این که اساساً بحث بین این دو گروه و آوردن استدلال‌های عقلانی در دفاع از خداباوری یا خداناباوری به نظرتان می‌تواند یک بحث فیصله‌پذیر باشد در نهایت؟

 

باقری نوع‌پرست: بعضی از خداناباورها یک سری پاسخ‌هایی داده‌اند در این رابطه که چرا مثلاً ما باید خداناباوری را بسط بدهیم یا چرا خداناباوری مطلوب است. مثلاً یک عده‌شان گفته‌اند که اگر مفهوم خدا را کنار بگذاریم انسان‌ها متوجه می‌شوند که خودشان به‌تنهایی تعیین‌کننده سرنوشت‌تان هستند و ظلم نخواهند پذیرفت. بعضی‌ها گفته‌اند که اگر مفهوم خدا را کنار بگذاریم ممکن است سلامت روان افزایش پیدا کند.

یک استدلال آنارشیستی هست که می‌گوید آزادی واقعی در گرو کنار گذاشتن مفهوم خداست چرا که مادامی که این مفهوم وجود داشته باشد ما طبق تعریف برده و بنده‌ایم و نمی‌توانیم آزاد باشیم. ما انسان‌ها توانایی خردورزی داریم و وظیفه اخلاقی ماست که مطمئن شویم باورهامان عقلانی هستند چون عقلانی زیستن به خودی خودش خوب مطلق است و هیچ ربطی هم به این که چه نتیجه‌ای برای ما خواهد داشت و چه منفعتی نصیب ما خواهد شد ندارد.

خردمندانه زیستن و باورهای خردمندانه داشتن به نظر من بزرگ‌ترین دستاوردی است که انسان می‌تواند برای خودش به ارمغان بیاورد. اما این بحث آیا فیصله‌پذیر هست یا نه؟ فکر نمی‌کنم فیصله‌پذیر باشد در عین حال یک بحث‌ بسیار قدیمی است. یعنی از یونان باستان متونی که باقی مانده متن‌های بسیار زیادی در رابطه با این که آیا خدا وجود دارد یا نه وجود داشته ولی این به این معنی نیست که این یکی از آن پرسش‌های فلسفی کهن است پس شاید سؤال بی‌معنی است یا شاید باید سؤال را بگذاریم کنار.

من فکر می‌کنم که اگر سیر بحث‌ها را نگاه کنیم کاملا مشخص است که پیشرفت‌های بسیار چشمگیری داشته‌ایم. در این گفت‌وگو باید همچنان باز بماند و طرفین باید همچنان با هم صحبت کنند چون این پرسش، شاید بشود گفت اگر مهم‌ترین نباشد قطعا یکی از مهم‌ترین پرسش‌هاست. وجود یا عدم وجود خدا و اگر وجود داشته باشد ویژگی‌های او و هر کدام از اینها می‌توانند به‌شکل بسیار رادیکالی زندگی ما را تحت تأثیر قرار دهند.

 

تغییر مفهوم بی حجاب و باحجاب

تغییر مفهوم باحجاب بی‌حجاب در یکصدسالِ اخیر

 

امیر ترکاشوند،

به چه زنی باحجاب گفته می‌شود و کدام را بی‌حجاب گویند؟ تعریف متدیّنان ایران‌زمین در این باره چیست؟ میزان پوشش یا ناپوشیدگی که به ترتیب موجبِ محجّبه یا بی‌حجاب شمردن زنان در نزد مؤمنان است چه قدر و اندازه‌ای است و چه جاهایی از اندام و پیکر را شامل می‌شود؟

 

شاید برای‌تان شگفت باشد که بگویم استاندارد باحجاب بی‌حجاب در نزد متشرعان در این یک سده، تغییر معناداری به شرح زیر داشته است:

 

یک- چادر+پوشیه:

در آغاز این قرن (و همچنین پیش از آن) زن را تنها در صورتی باحجاب می‌شمردند که خود را با «چادرِ سرتاسری + روبند/پوشیه» می‌پوشانید و هیچ جایی ولو اندک از جسمش نمایان نمی‌شد؛ و اگر بی‌پوشیه (حتی با چادر) تردّد می‌کرد و یعنی صورت/چهره‌اش نمایان بود وی را بی‌حجاب می‌شمردند. جملۀ «رو تو بگیر = رویَت را بپوشان» که تا چندین سال پیش نیز گاهی رواج داشت یادگار همان روزگار است.

کانونی‌ترین خواستِ آن روزِ فعالانِ این حوزه، تلاش برای حذف پوشیه و در نتیجه باز بودنِ چهرۀ زنان بود. ببینید این شعرِ آن دوران از ایرج‌میرزا را:

پیمبر آن‌چه فرمود‌ست آن کُن

نه زینت فاش و نه صورت نهان کن

چند دهه پیش از آن، بانوی شاعر زرین‌تاج قزوینی (که در باب مهدویت عقاید خاصی داشت) نیز گویا در همین حد، اقدام به سنت‌شکنیِ معهود در عصر قجری کرد و در واقعۀ بدشت روبند/پوشیه را کنار زد و چهره نمایان کرد؛

در رهِ عشقت ای صنم شیفتۀ بلا منم

چند مغایرت کنی با غمت آشنا منم ...

 

دو- چادر:

تلاش فعالان و سیاستمداران به کرسی نشست و حجاب عصر قجری شکست! و اکثریت قاطع زنان (حتی پس از لغو قانون کشف حجاب رضاشاه از سوی فرزندش) پوشیه و روبند را به اختیارِ خود کنار گذاردند و تعریفِ استاندارد متدینان نیز از میزان حجاب تغییر کرد. در دوران محمدرضا شاه و نیز تا اوایل جمهوری اسلامی، به کسی باحجاب می‌گفتند که چادر به سر می‌کرد و به کم‌تر از آن (چه با روسری چه بی‌روسری) بی‌حجاب می‌گفتند.

 

سه- روسریِ پوشا:

سپس پوشش زنانی که مانتوی بلند + روسریِ پوشانندۀ تمام مو می‌پوشیدند، آرام آرام مقبول افتاد و متشرعان، اینان را نیز جزو باحجاب‌ها قلمداد کردند و فقط به زنانی بی‌حجاب اطلاق می‌شد که روسری را به خوبی نمی‌بستند و بخش‌هایی از موی‌شان ،کم یا زیاد، نمایان می‌شد و مانتوشان نیز رضایت مؤمنان را فراهم نمی‌کرد.

جالب این‌که امروزه زنان چادری و زنان مانتوروسری، با تنظیم مقاله و یا ایراد سخنرانی، بر علیه اقدام فعالان دورهٔ نخست موضع‌گیری می‌کنند حال آن‌که میزان حجاب همین ناقدان کنونی، در آن دوران، مصداق بی‌حجابی و بی‌حیایی بود!

 

چهار- سرانداز:

اگر در کشورمان رعایت پوشش الزامی نمی‌بود و  این روال ادامه می‌یافت در آن صورت، باحجاب در نزد مذهبی‌ها زنانی بودند که دستِ‌کم با سراندازی به عنوان نماد!، تردّد می‌کردند و فقط زنان بی‌سرانداز را بی‌حجاب می‌دانستند.

 

پس مراحل تغییر مفهوم باحجاب بی‌حجاب در این قرن از آغاز تاکنون و بر اساس انتظارات متدینان چنین است:

۱) باحجاب: چادر+پوشیه

بی‌حجاب: چادر منهای پوشیه (و پایین‌تر از آن).

۲) باحجاب: چادر

بی‌حجاب: مانتوروسریِ کامل (و پایین‌تر از آن).

۳) باحجاب: مانتوروسریِ کامل

بی‌حجاب: روسری‌به‌سرکنانِ موپیدا (و پایین‌تر از آن).

۴) ادامۀ سریال- با حجاب: روسری به عنوان نماد و نه لزوماً پوشانندهٔ مو

بی‌حجاب: بی‌سرانداز

۵) تعریف باحجاب بی‌حجاب، ورای روسری نمادین (این مرحله در روند تغییر نگاه مذهبی‌ها بسیار زمان‌بر روی می‌دهد).

 

گفتنی است هیچ‌یک از کاهش‌های تدریجی فوق، حتی کاهش پنجم، مطابق آن‌چه در کتاب حجاب شرعی در عصر پیامبر آوردم، در آن عصر گناه شرعی به شمار نمی‌آمده است.

 

تاریخ و چگونگی جمع قرآن کریم

 

تاریخ و چگونگی جمع قرآن کریم

صلحه سعید

نظریات راجع به جمع­آوري قرآن

     در رابطه با جمع قرآن كريم كه چه كسي آن را جمع كرده و در چه عصري جمع آوري شده ، هر يك از محدثان و مفسران اقوال مختلفي را مطرح كرده‌اند. برخی از آنها عبارت‌اند از:

1. بر اساس برخی روایات،‌ زید بن ثابت و گروهی دیگر در عصر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌وآله‌وسلم) قرآن را جمع‌آوری کردند.[1]

2. بنا به برخی روایات، جمع قرآن در زمان پيامبر (ص) به وسیلة چهار نفر ـ كه همه از انصار بودند ـ انجام شد که عبارت ‌بودند از:، أبی، معاذ بن جبل، ابو زيد و زيد بن ثابت. [2]

3. بر اساس برخی دیگر از روایات،‌ جمع قرآن به‌وسیلة امام على علیه السلام بوده است؛ چنانکه خود فرمودند: «وقتي پيغمبر اكرم – صلی الله عليه و آله – وفات يافت عهد كردم كه ردايم را بر نگيرم مگر براى نماز جمعه تا اينكه  قرآن را جمع كنم ، و آن را جمع كرد.» [3]       

4. بر اساس برخی دیگر از روایات، زيد بن ثابت پس از وفات پیامبر و به دستور خلیفة وقت ـ ابوبکر ـ به جمع‌آوری قرآن کرد و این کار پس از آن صورت گرفت که بسیاری از قاریان قرآن در روز یمامه کشته شدند.  اين صحف نزد ابوبكر ماند تا اينكه او از دنيا رفت . سپس تا عمر زنده بود نزد او مانده است و بعد نزد حفصه دختر عمر باقي ماند.[4]

5 . برخی بر این باورند که که اولين كسي كه قرآن را در مصحفى جمع كرد سالم مولى ابي حذيفه بود. وی قسم خورد كه ردا نپوشد تا اينكه آن را جمع نمايد ، پس آن را جمع كرد آنگاه باهم مشورت كردند كه آن را چه بنامند؟ بعضي گفتند : سِفر بناميد . گفت : آن اسمى است كه يهود آن را بر كتاب خود نهاده اند ، پس اين اسم ناخوشايند آمد ، آنگاه گفت : همانندش را در حبشه ديدم مصحف ناميده مي شد ، پس نظرشان بر اين جمع شد كه آن را مصحف بنامند.[5]    

6. برخی جمع قرآن را به عثمان نسبت می‌دهند.[6] چنانکه بخاري از موسى از ابراهيم از ابن شهاب از انس بن مالك روايت كرده است كه حذيفة بن اليمان نزد عثمان آمد ، او كه از اختلاف در قراءت قرآن بيمناك شده بود ، به عثمان گفت : " امت را درياب پيش از آنكه اختلاف كنند مانند اختلاف يهود و نصارى ". آنگاه عثمان به نزد حفصه فرستاد كه صحيفه ها را به نزد ما بفرست تا از روي آنها نسخه برداريم و دوباره به تو برگردانيم ، پس زيد بن ثابت و عبد الله بن زبير و سعيد بن العاص و عبد الرحمن بن الحارث بن هشام را امر كرد آن را در مصحفها نوشتند ، عثمان به آن سه تن از قريش گفت: «اگر شما با زيد بن ثابت درباره چيزي از قرآن اختلاف كرديد آن را به زبان قريش بنويسيد زيرا كه قرآن به زبان آنها نازل شده است.». پس همين كار را كردند تا اينكه صحيفه هارا در مصاحف نوشتند سپس عثمان آن صحيفه ها را به حفصه بازگردانيد و به هر شهري يك نسخه از آن استنساخ شده را فرستاده و دستور داد كه به جز آن هر صحيفه و مصحف را بسوزانيد.[7]

    جمع‌بندی

 از آنچه گذشت روشن می‌شود که اکثر اهل سنت بر این باورند كه قرآن بعد از وفات پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوري شده است و اما در زمان كدام خليفه و توسط چه كسي جمع آوري شده است اختلاف دارند . در این راستا برخی نیز معتقدند که قرآن كريم سه مرتبه ـ در دوران رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)، ابوبکر و عثمان ـ جمع آوري شد.[8]

راجع به زمان جمع‌آوری قرآن کریم، ميان دانشمندان و محققان شيعه دو ديدگاه وجود دارد: بعضي عقيده دارند که این کار پس از رحلت رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوري و تأليف شده است. در  این باره آیت الله معرفت مي گويد : «جمع و تأليف قرآن به شكل كنوني ، در يك زمان صورت نگرفته، بلكه به مرور زمان و به دست افراد و گروه هاى مختلف انجام شده است».[9] وی در ادامه می‌نویسد: «در مجموع شايد بتوان گفت كه عمل جمع قرآن به دست صحابه، پس از رحلت پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) از امور مسلم تاريخ است.»[10]

    ديدگاه دوم اين است كه قرآن كريم همچنان كه هست، در زمان حيات پيامبر اكرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) شكل گرفته است. آية الله خوئي در این باره می‌نویسد: «نسبت دادن جمع آوري قرآن به خلفا و دوران بعد از رحلت پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) امري است موهوم و پنداري است غلط و بي اساس كه با قرآن و سنت و عقل مخالف می‌باشد. قرآن در دوران خود پيامبر و به دستور و نظارت وي انجام گرفته است.»[11]

     دلائل جمع آوري قرآن

     چنانکه گذشت دو دیدگاه کلی راجع به زمان جمع‌آوری قرآن وجود دارد. ادلة‌ این دو نظریه عبارت‌اند از:

 دلائل قائلان به جمع قرآن بعد از رحلت پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)

     مخالفان جمع قرآن در زمان حيات پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به شواهد و ادله امسك كرده اند:

     1 – پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) تا اواخر عمر شريف خود در انتظار وحي بود و فرصتي پيش نيامد كه نويسنگان را به جمع كردن آيات و سوره هاي قرآن در يك مصحف امر كند. بنابراين طبيعي است كه پس از يأس از نزول قرآن ، كه به پايان يافتن حيات پيامبر وابسته بود ، سوره هاي قرآن قابل نظم و ترتيب خواهد بود.[12]

     2 – پيامبر اكرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) فردی امي بوده است علاوه بر آن ابزار كتابت در نزد آنها نبود.[13]

     3– زيد بن ثابت نقل كرده كه پيامبر در حالى از دنيا رفت كه قرآن در مصحف واحدى جمع آوري نشده بود.[14]

     4 – جمع آوري قرآن به دست علي – عليه السلام- بهترين دليل بر عدم جمع آوري قرآن در زمان پيامبر  (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) است.[15]

چنانکه نقل شده که پیامبر خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به امام علی علیه السلام فرمود: «اي على ! قرآن در كنار بستر من در ميان صحيفه ها و حرير و كاغذها قرار گرفته است ؛ پس قرآن را جمع كنيد و آن را ضايع نكنيد ؛ همان طور كه يهوديان تورات را ضايع كردند.» [16]

  5. پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) در انتظار نسخ احتمالي بعضي از احكام يا نسخ تلاوت قسمتي از قرآن بوده است؛ چنانکه گفته شده که رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)– صل الله عليه و آله – به اين جهت قرآن را در مصحف جمع نكرد كه در انتظار نسخ اختمالي بعضي از احكام يا نسخ تلاوت قسمتي از آن بود و هنگامي كه نزول آن با وفات آن حضرت پايان يافت خداوند به خلفاي راشدين الهام فرمود كه قرآن را جمع كنند تا وعده راستين خود را در مورد ضماند حفظ آن در اين امت تحقق بخشيد.[17]   

دلائل قائلان به جمع قرآن در زمان پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)

     كساني كه قائل به جمع قرآن در زمان حيات پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به اين دلائل تمسك كرده اند :

     1 – عقل و اعتبار عقلائي چنین حکم می‌کند که پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) قرآن را كه معجزه سند اسلام است جمع كرده و نوشته باشند و در شأن پيغمبر اسلام نيست كه آن را اهمال نمايند و اثري از قرآن در خانه او نباشد تا زيد بيايد با طريقه اي كه قبلا گفته شد از سينه مسلمانان جمع آوري كند . آيا پيغمبري كه گفته مي شود به قدري در ضبط قرآن حريص بوده كه در موقع نزول قرآن آن را مي خوانده تا مبادا يك كلمه اي فراموش گردد تا از طرف خداوند توسط آيه شريفه " لا تحرك به لسانك لتعجل به إن علينا جمعه و قرآنه " از اين كار نهی مي شود و خداوند تضمين مي كند قرآن را در سينه پيغمبر محفوظ نگهدارد و پيامبري كه مي داند اين قرآن در محافل ديني و مجالس اسلامي تا روز قيامت محور خواهد بود با اين حال آن را ننويسد و به سينه هاي مسلمانان احاله كند تا زيدي پيدا شود و با گواهي دو نفر آن را در محلي ثبت كند ؟ هرگز![18]

    2 – تعداد زيادي از قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه از زمان نزول قرآن سوره ها از هم ديگر متمايز و هر يك از آنها جداگانه در ميان مردم و حتى در ميان مشركان و اهل كتاب منتشر شده بود زيرا رسول خدا طبق دستور قرآن كفار و مشركين را به مبارزه و معارضه خويش دعوت كرد و در اين مبارزه ، از آوردن سخناني همانند قرآن و سپس آوردن ده سوره و در نهايت آوردن يك سوره مانند سوره هاي قرآن را به آنها پيشنهاد نمود و معناي اين مبارزه و پيشنهاد اين است كه سوره هاي قرآن حتى در دسرس كفار و مشركين نيز قرار گرفته بود.[19]

     3 –  رواياتي كه دلالت دارند بر اينكه قرآن شريف در عصر پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع شد عبارتند از :

     دسته اول : حديث ثقلين كه مشهور و معروف در ميان مسلمانان است و در اين حديث به آنچه از پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) باقي مانده كتاب اطلاق شده است چنانچه مي فرمايد : " إني تارك فيكم الثقلين : كتاب الله و عترتي اهل بيتي ... " ؛ من در ميان شما دو چيز باقي گذاشته ام، كتاب خدا و عترتم  ( اهل بيتم ) ... و از اينكه مي بينيم بر قرآن شريف كتاب اطلاق شده مي فهميم كه مكتوب و نوشته شده بود. بديهي است به آياتي كه در سينه هاي مسلمانان است، كتاب گفته نمي شود چنانچه اشعاري به اشعار شاعري كه در سينه هاي دوستان او است ديوان گفته نمي شود مگر اينكه به ريشته تحرير بياورد و همچنين معمولا كتاب مجموعه اي را گويند كه داراي وجود واحد مشخص بوده ، صورت مدوني داشته باشد نوشته هاي پراكنده و قطعه قطعه كتاب ناميده نمي شود تا چه رسد به آنچه اصلا نوشته نشده و جاي آن در دلها و سينه ها باشد.[20]

     دسته دوم: اخباري كه دلالت مي كنند بر اينكه براي پيغمبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) نويسندگاني بوده كه وقتي وحي قرآني نازل مي شد آن را مي نوشتند و در موقعي كه نبودند، پيغمبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)، آنها را احضار مي‌فرمود تا بنويسند و اين مطلب، مشهور و معروف در بين مسلمانان است و اين روايات به‌خوبي دلالت مي كنند بر اينكه آن حضرت در كتاب همانطور كه از يك نفر رهبر معصوم انتظار مي رفت كوشا بوده اند نه اينكه خود اهمال نموده و احاله كرده اند تا پس از مدتي زيدي بيايد و از سينه مسلمانان ، قرآن را جمع آوري كند.[21]   

     دسته سوم : اخباري وجود دارد كه به صراحت دلالت دارند بر اينكه قرآن كريم در زمان پيغمبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوري شده است از جمله آنها روايتي است كه بخاري از قتاده نقل مي كند: از انس بن مالك پرسيدم قرآن را چه كسي جمع كرده است جواب داد : چهار نفر كه همگي از انصارند و قرآن را در عصر پيغمبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع كرده اند : ابي بن كعب ، معاذين جبل ، زيد بن ثابت و ابو زيد و ما آن را به ارث برده ايم. [22]

     بنابراين صحيح نيست گفته شود كه زيد ، قرآن را با دو شاهد و يا يك شاهد از سينه ها جمع آوري نموده است خصوصان با وجود اخباري كه ذكر گرديد و لازم است بر كسي كه اين اخبار را معتبر مي داند مضمون آنها ملتزم شده و عمل كند و اما احتمال اينكه مراد از جمع در اين روايات جمع در سينه و حافظه ها باشد ، خلاف ظاهر اين روايات است خصوصا روايت زيد كلمه تأليف در آن ذكر شد نه جمع.

بررسي روايات جمع قرآن بعد از رحلت رسول خدا(صلی‌الله‌وآله‌وسلم)

     به طور کلی می‌توان گفت در رواياتی که دالّ بر جمع قرآن پس از رحلت حضرت رسول اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) است، ضعفها و همچنين تناقض و تضادهايى ، چه در متن و چه در سند به چشم مي خورد. و آن اين است كه:

     1 - مسلمانان در دو مسئله اتفاق نظر دارند؛ يكي اينكه مي گويند: قرآن بودن هيچ سخني ثابت نمي شود مگر از راه تواتر و نقلهاي پي درپي و يقين آور ، دوم : زيادتي به قرآن راه نيافته است ولي روايات تدوين كه مورد بحث ما است با اين دو مسئله تضاد و منافاد دارد.

     تمام مسلمانان براي اثبات قرآن بودن كلامي ، راهي بجز تواتر و نقلهاي فراوان و يقين آورنمي دانند ، ولي روايات تدوين قرآن دلالت مي كند بر اينكه در موقع جمع آوري قرآن تنها مدرك و مرجعي كه براي اثبات قرآن‌بودن یک سخن، در اختيار بود و بوسيله آن آيات قرآن از غير آيات قرآن تشخيص داده مي شد، عبارت بود از: شهادت دو نفر مسلمان و گاهي يك نفر كه شهادت وي مطابق با شهادت دو نفر باشد. لازمه اين سخن اين است كه قرآن با خبر واحد نوشته شده است نه از طريق تواتر.( خوئي، سيد ابو القاسم ، بيان در علوم و مسائل كلي قرآن .ج 1، ص 403.)

     2 – از نظر متن، اين روايات هم سؤال برانگيز است و آن اين است كه اگر قرآن كريم بعد از رحلت پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوري شده است، پس جمع آوري قرآن در چه زماني و توسط چه كسي صورت گرفته است؟ زيرا كه طبق برخی روايات پیش‌گفته، قرآن در زمان ابوبكر صورت گرفته است و توسط چه كسي جمع آوري شد اختلاف دارند. در برخی از آنها، اولين كسي كه قرآن را جمع آوري كرده امام علي – عليه السلام – بوده است. در برخی دیگر از روايات، ابوبكر كار جمع آوري قرآن را به زيد بن ثابت واگذار كرده در حالي كه در روايت ديگر آمده است كه خود ابو بكر مشغول جمع آوري قرآن بود. همانگونه كه ابن شهاب از سالم چنین روايت كرده است: «ابو بكر قرآن را در كاغذ پاره اي جمع آوري كرد و از زيد بن ثابت درخواست كرد كه به اين نوشته نظري بيندازد ، زيد امتناع كرد تا ابو بكر در اين باره از عمر استمداد نمود و در اثر اصرار و پافساري زياد آن دو ، زيد نظرات و تصحيح آن نوشته ها را به عهده گرفت . و اين كتاب نزد ابو بكر بود تا اينكه او از دنيا رفت، سپس نزد عمر بود و بعد نزد حفصه همسر پيامبر – صل الله عليه و آله.» [24]

    بر اساس روايتی دیگر، عمر بن خطاب به ابوبكر پيشنهاد جمع آوري قرآن كرده در حالي كه در روايتی دیگر، ابو بكر به عمر و زيد دستور داد در كنار مسجد بشينند و هر كس با دو شاهد درباره قرآن آورد آن را بنويسند.

     و در روايتی دیگر، جمع‌كننده قرآن مردي بنام سالم مولى حذيفه بود نه زيد بن ثابت هر چند سيوطي اين حديث را ضعيف دانسته زيرا سند آن منقطع بوده است و سالم مولى حذيفه را جزء جمع كننده قرآن كه به دستور ابو بكر است حمل كرد.     

     و در روايت دیگری، عمر دستور جمع آوري قرآن را داد نه ابو بكر . پس طبق اين روايت عمر اولين كسي است كه قرآن را جمع كرده است نه ابو بكر.[25]   و در حدیثی دیگر، قرآن كريم در زمان عثمان بن عفان ، توسط زيد بن ثابت صورت گرفته است .            

     3- آنچه كه دلالت دارد بر اينكه قرآن در زمان ابو بكر جمع آوري شد مقصود اين است كه ابو بكر دستور داد تا قرآني برايش نوشته شود كه از روي نسخه اي كه در عصر پيامبر اکرم(صلی‌الله‌وآله‌وسلم) نوشته شده باشد و در يك جا جمع گردد؛ چنانکه ابو شامه در اين مقام گفته : غرض ابو بكر اين بود كه قرآني براي او از روي نسخه عصر – پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) - نوشته شود.[26]

 اگر بر فرض ، قبول كنيم كه قرآن را ابو بكر در دوران خلافتش جمع آوري كرده است و كيفيت آن به شكلي كه در اين روايات آمده است مسلما دروغ است زيرا جمع آوري قرآن بر پايه قطع و يقين استوار بوده ، يعني آيات قرآن در اثر تواتر و نقلهاى فراوان و يقيد آور در ميان مسلمانان معروف وشناخته شده بود و همان آيات قطعي و شناخته شده كه در دلها و سينه ها بود و مسلمانان با آنها انس و آشنائي داشتند ، در قرآن آورده شده و در يك جا جمع آوري شد .[27]

     4–جمع آوري عمر به معناى اينكه او اول كسي است كه قرآن را در مصحف ( كتاب واحد ) جمع كرد بسيار از دليل دور و بدون مدرك است ، وبي جمع به معناي اينكه او سبب شد و از ابو بكر خواست قرآني از روي قرآن و يا قرآن‌هائي كه با امر پيامبر خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع آوري شد و نوشته بودند بنويسند.[28] همانگونه سيوطي گفت كه منظور از قول ابن داود اين است كه عمر اولين كسي است كه به جمع قرآن اشاره مي كند.

     5 - بله، جاي شك و ترديدي نيست كه عثمان در دوران خويش قرآن را جمع آوري كرده است ولي نه به اين معنى كه سوره ها و آيات قرآن را در يك مصحف تدوين كند و از پراكندگي به صورت مجموع واحد در بياورد بلكه به اين معنى كه او تمام مسلمانان را در قرائت يك قاري مخصوص ، جمع و متحد نمود و تمام قرائت‌هاى ديگر را كه با آن قرائت مورد نظر موافق نبود ، سوزاند و به تمام بلاد و شهرها نوشت كه چنين قرآنها را بسوزانند و به اين وسيله مسلمانان را از هر گونه اختلاف قرائت نهي و منع نمود كه آن را در اصطلاح " توحيد المصاحف " مي نامند. (خویی، سيد ابو القاسم، بيان در علوم و مسائل كلي قرآن .ج 1، ص 40)   

     عده اي از بزرگان اهل سنت نيز بدين معنى تصريح نموده اند ، چنانكه حارث محاسبي مي گويد: «در ميان مردم مشهور است كه جمع كننده قرآن عثمان است ولي چنين نيست ، بلكه عثمان از اختلافي كه در ميان اهل شام و اهل عراق در قرائت حروف و كلمات قرآن به وجود آمده، به ترس و وخشت افتاد و مردم را وادار كرد كه قرآن را با يك قرائت و با همان روشي كه خود او و عده اي از مهاجران و انصار اختيار كرده بودند ، بخوانند.»[30]

چنانکه گفته شده است: «منظور عثمان در جمع قرآن همان منظور ابو بكر نبود كه آن را در ميان دو لوح جمع نمايد، بلكه مقصودش جمع كردن مسلمين بر قرائت‌هاى ثابت و معروف زمان پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) و لغو قرائت‌هاى ديگر بود.»[31]

     آري، اين اقدام و عمل عثمان بود و مورد انتقاد مسلمانان نیز واقع نشد. زيرا همان اختلاف در قرائت سبب اختلاف بيشتري در ميان مسلمانان و موجب پاشيده شدن صفوف آنان و درهم ريختن پايه هاي اتحاد و يگانگي پيروان قرآن مي شد. آنچه در اين موضوع مورد انتقاد و ايراد از عثمان مي شد، مسئله سوزاندن قرآنها است كه بوسيله خود صورت گرفته و به مردم شهرها نيز اين دستور را صادر كرده است. [32]

     6 - اما جمع علي - عليه السلام – آنچه از روايات به دست آمده ، اين است كه آن حضرت قرآن خود را از روي نسخه پيامبر نوشته شد و تأويل و تنزيل قرآن را نيز بر آن افزود زيرا علي – عليه السلام – به قرآن از همه آگاه تر است .

     سيد مرتضى ، يكي از قدماء و بزرگان دانسمندان شيعى است معتقد بود كه قرآن ، همزمان با حيات رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به ترتيبي كه هم اكنون در اختيار ما است جمع آوري و مرتب گرديد با اين دليل قرآن را در زمان آن حضرت تدريس مي كردند و به مردم تعليم مي دادند ، عده اي از اصحاب پيغمبر – صل الله عليه و آله –قرآن را حفظ مي كردند ، و گروهي امثال عبد الله بن مسعود و ابي بن كعب قرآن را از اول تا آخر آن نزد پيامبر اكرم – صل الله عليه و آله – چند بار قرائت و ختم نمودند.[33] 

     يكي از دانشمندان ديگر بنام بلخى در كتاب خود " جامع علم القرآن " در اين مورد مي گويد: بسي شگفت انگيز و بهت آور است ، مسلمين چگونه اين رأي و عقيده را مي پذيرند كه رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) در زمان حيات خود قرآن را به‌حال خود واگذارده و موضوع قرائت و تلاوت آن را استحكام نبخشيده و به جمع و تأليف و ترتيب آيات و سور آن اهتمام نكرده باشند؟ قرآني كه حجتي براي مسلمانان و سرمايه اساسي دعوت پيغمبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) و بيان فرائض و احكام ديني او بود.[34]

با توجه به آنچه گذشت،‌ می‌توان این نظریه را که قرآن کریم در عصر حضور خود پیامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع‌آوری شده است،‌ را دارای شواهد و قرائن بیشتری دانست،‌ ضمن آنکه نظریة‌ رقیب مبتلا به اشکالات و ابهاماتی است که به آنها اشاره شد.

چگونگي نگارش آيات قرآن

     قبل از اينكه به مباحث چگونگي نگارش آيات قرآن بپردازيم سزاوار است كه ابتدا درباره كاتبان رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به ويژه كاتبان وحى و سپس چرا پيامبر اكرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به كاتبان نياز دارد بپردازيم . زيرا يكي از دلائل مخالفان جمع آوري قرآن در زمان پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) اين بود كه ایشان امى بوده است . شايد با اين مباحث اشكال آنها جواب داده شود.

كاتبان وحى

     تاريخ، ضرورت نگارش قرآن كريم در زمان حيات پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)‌ را كاملا روشن كرد؛ زيرا اعتماد بر حفظ قرآن در حافظه ها نمي توانست اطمينان خاطر در مورد صيانت قرآن را فراهم سازد. از اين رو گرچه در عصر نزول، آنان كه سواد خواندن و نوشتن داشتند بسيار اندك بودند ـ به گونه اي كه بعضي شمار باسوادان مكه را كه به خط آن روز آشنائي داشتند هفده تن ذكر كردند (بلاذري ، فتوح البلدان ، جرء 3 ، ص 471.) ـ اما پيامبر اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به جهت اهتمام خاص به قرآن براى نوشتن وحى، آنان را كه مي دانستند برگزيد تا با دقت به ثبت و ضبط آيات اقدام نمايند و هرگاه آياتى از قرآن نازل مي گشت نويسندگان وحى را فراخوانده آنان را به نوشتن وحى فرمان مي داد اين گروه كاتبان وحى ناميده مي شود .

    در کتاب تاریخ یعقوبی نام کاتبان رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم)‌ که وحی و نامه ها و پیمان نامه ها را می نوشتند عبارتند از: على بن ابى طالب – عليه السلام - عثمان بن عفان، عمرو بن العاص، معاوية بن ابى سفيان، شرحبيل بن حسنه، عبدالله بن سعد بن ابى سرح، مغيره بن شعبه، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت، حنظلة بن الربيع، ابى بن كعب، جهيم بن الصلت و حصين النميرى.[36]

بر اساس آنچه در کتاب التنبیه و الاشراف آمده است، هر کدام از این کاتبان وظیفه‌ای مخصوص داشتند؛ چنانکه خالد ابن سعيد بن العاص، مغيرة بن شعبه و حصين بن نمير پيش دست رسول خدا بوده و حاجت‌هاى متفرقه اى كه پيش مى آمد را مى نوشتند. همچنين. عبدالله بن ارقم و علاء بن عقبه سندهاى مردم و عقود و معاملات  آنها را مى نوشتند. زبير بن العوام و جهيم بن الصلت  صورت ماليات و صدقات را ضبط مى كردند. زيد بن ثابت  انصارى نامه به حكام و پادشاهان مى نوشت و ضمنا سمت  مترجمى رسول خدا را داشت . او زبانهاى فارسى و رومى و قبطى و حبشى را ترجمه مى كرد و همه اينها را در مدينه از اهل اين زبانها آموخته بود. ابان بن سعيد و علاء بن الحضرمى نيز گاهى برايش مى نوشتند . معاويه فقط چند ماهى قبل از وفات  رسول خدا برايش نويسندگى كرد.[37]

     و اما تعداد و اسامي آنهائي را كه كتابت وحى وقرآن را به عهده داشته اند ، مؤلفان علوم قرآن در منابعي كه به دستم آمده اختلاف كرده اند. ولي آية الله معرفت مي گويد: «عمده ترين كاتبان وحى علي بن ابي طالب – عليه السلام - ، اُبي بن كعب و زيد بن ثابت بودند و ديگر كاتبان وحى ، در مرتبه دوم قرار داشتند .[38]

     اولين كسي كه عهده دار كتابت مخصوصا كتابت وحى شد ، علي بن ابي طالب – عليه السلام – بود که تا آخرين روز حيات پيامبر به اين كار ادامه داد. پيامبر هم اصرار فراوان داشت تا علي ، آنچه را نازل مي شود ، نوشته و ثبت نمايد تا چيزي از قرآن و وحى آسمان از علي دور نماند.[39]

    در این باره از سلیم بن قیس نقل شده است که امام علی علیه السلام فرمود: «به خدا قسم آيه اي نازل نشد مگر آنكه پيامبر – صل الله عليه و آله – آن را بر من مي خواند و تفسير و تـأويل آن را به من مي آموخت ". ابن كواء عرض كرد: " آن چه نازل مي گرديد و شما حضور نداشتي چكونه است ؟ علي – عليه السلام فرمود : "هنگامي كه به حضور پيامبر مي رسيدم ، فرمود : يا علي در غياب تو آيه هائي نازل مي شد، آنگاه آنها را بر من مي خواند و تأويل آنها را به من تأليم مي فرمود.»[40]

     اولين كسي كه در مدينه عهده دار كتابت وحى گرديد ، اُبي بن كعب انصاري بود . او قبلا در زمان جاهليت نوشتن را مي دانست. 

 زيد بن ثابت در همسايگي پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) خانه داشت . او نوشتن مي دانست. در ابتداى امر هرگاه پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) نياز به نوشتن داشت و ابي بن كعب حاضر نبود ، به دنبال زيد مي فرستاد تا براي او كتابت كند.( معرفت ، محمد هادي ، علوم قرآن)

چگونگي كتابت آيات قرآن

     بنابر آنچه محققان علوم قرآني گفته‌اند كاتبان و نويسندگان وحي آيات هر سوره را كه با بسم الله الرحمن الرحيم آغاز مي شود به ترتيب نزول آن، به دستور شخص پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) مي نوشتند. آنان موظف به رعايت ترتيب نزول آيات بودند. در حقيقت تنظيم آياتي كه نازل مي گشت زير نظر و با اشراف كامل پيامبر صورت گرفته و اجتهاد و نظر شخصي هيچ يك از نويسندگان نمي بايست در اين امر دخالت داشته باشد. همين چينش و نظم آيات نازل شده در كنار يكديگر بود كه سوره اي قرآن را تشكيل مي داد و تحدي و مبارزه طلبي قرآن نيز به همين سوره ها صورت مي گرفت. پيامبر و نويسندگاني كه كتابت قرآن را به عهده داشتند و آيات را پي در پي و به ترتيب نزول مي نوشتند، هرگاه بسمله ديگري نازل مي شد در مي يافتند كه سوره قبل پايان يافت و سوره ديگري آغاز مي گشته است.[43]

     ابن عباس می‌گوید: «پيامبر (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) با نزول «بسم الله الرحمن الرحيم» مي دانست كه سوره قبلي پايان يافته و سوره ديگري آغاز گشته است.»[44]

     و از ابن حصار نقل شده كه گفته است: ترتيب سوره ها و وضع هر آيه در موضع خود به وحى بوده، و اين رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) بوده كه فرمود آيه فلان را در فلان موضع جاي دهيد.[45]

     نکتة‌ مهم دیگری که توجه به آن ضروری است، آن است که بر اساس مدارك تاريخي گاهي آيه يا آياتي نازل مي شد ولي پيامبر اکرم (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) به نويسندگان وحي دستور داد كه آن آيه و يا آيات را در لا بلاي سوره اي كه قبلا نازل شده و پايان يافته بود قرار دهند. اينگونه تنظيم آيات كه خارج از روال طبيعي نزول آيات بوده است نيازمند به تصريح و تعيين شخص رسول خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) بود.

     ابن عباس مي گويد: «زماني بر پيامبر خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) مي گذشت و سوره اي بر او نازل مي گشت . وقتي آياتي بر آو نازل مي شد بعضي از نويسندگان را احضار كرده، مي فرمود: اين آيات را در سوره اي كه فلان خصوصيات را دارد بگذاريد.»[46]

     در نقل ديگر از ابن عباس آمده است كه آخرين آيه اي كه نازل مي شد آيه «واتقوا يوما ترجعون فيه الى الله» بود جبرئل به پيامبر اعلام نمود كه آن را آيه 281 از سوره بقره قرار دهد. [47]

     عثمان بن ابي عاص مي گويد: در محضر پيامبر خدا (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) نشسته بوديم كه جبرئیل بر او نازل شد. پيامبر فرمود كه جبرئل مرا امر فرمود كه آيه «إن الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربى ...» را در اين موضع از سوره نحل قرار دهم، ميان آيات استشهاد و آيات عهد سوره نحل قرا داده شد.[48]

نتيجه و جمع بندي:

     نتایج به‌دست‌آمده از این تحقیق عبارت‌اند از:

1.                 از جملة مسائل مهم و بحث‌برانگیز در میان مسائل مربوط به علوم قرآنی، مسئلة جمع‌آوری قرآن و تاریخ آن است.

2.                 روایات و دیدگاه‌های مختلفی در این باره وجود دارد که بر اساس برخی از آنها، قرآن در عصر حضور پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع‌آوری و تدوین شده است و بر اساس برخی دیگر از آنها، این کار پس از رحلت ایشان صورت گرفته است.

3.                 به نظر می‌رسد این نظریه که قرآن در عصر حضور پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) جمع‌آوری و تدوین شده است، از شواهد و قرائن بیشتری برخوردار است.

4.                 این سخن که قرآن در عصر عثمان جمع‌آوری شده است، صحیح نیست، بلکه باید گفت عثمان مردم را بر قرائت واحدی ملزم ساخته و سایر قرآن‌ها با دیگر قرائت‌ها را سوزاند.

5.                 پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) کاتبانی مخصوص داشته که سرشناس‌ترین آنها امام علی بن ابیطالب علیه السلام بود.

6.                 نگارش قرآن کریم به دستور خاص پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله‌وآله‌وسلم) و بر اساس ترتیب نزول بوده است، مگر در جایی که ایشان خود دستور می‌دادند، آیه‌ای خاص بین دیگر آیات در سوره‌ای دیگر قرار گیرد.

  

فهرست منابع

1.                  قرآن كريم.

2.                 الهي مظلومي، رجعلي، علوم قرآن ( پژوهشي پيرامون آخرين كتاب آسماني )، نشر آفاق،1360.

3.                 بخاری، محمد بن اسماعیل، الصحیح، دار الفکر، بیروت، 1401ق.

4.                 خوئي، سيد ابو القاسم، بيان در علوم و مسائل كلي قرآن، مترجم : محمد صادق نجمي و هاشم زاده هريسي،  انتشارات دانشگاه آزاد اسلامي – واحد خوى ، چاپ پنجم ، 1375.

5.                 حاکم نیسابوری، محمد بن محمد، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق یوسف المرعشلی، دار المعرفة، بیروت، 1406ق.

6.                 حجتي، سيد محمد باقر،‌ تاريخ قرآن، ناشر : دفتر نشر فرهنگ اسلامي،تهران، چاپ هفتم، 1373.

7.                 الزركشي، بدر الدين محمد بن عبد الله، البرهان في علوم القرآن،

8.                 السيوطي، عبد الرحمن بن ابی‌بکر، الاتقان في علوم القرآن، مترجم: سيد مهدي حائري قزويني، منشورات الرضى، بيروت، 1373.

9.                 طباطبائي، سيد محمدحسین،  تفسير الميزان،  مترجم : محمد باقر موسوي همداني

10.             المتقی الهندی، علی بن حسام الدین، کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1409ق.

11.             المصاحف، ابن ابي داود

12.             علوم القرآن ، محمد هادي معرفت

13.             تسهيل العلوم التنزيل ، الغرناطي الكلبي

14.             تفسير القمي ، علي ابن ابراهيم القمي

15.             تاريخ و علوم القرآن ، سيد ابو الفضل مير محمدي زرندي

16.             كنز العمال، علي بن حسام الدين الهندي

17.             تاريخ يعقوبي ، احمد بن يعقوب بن جعفر بن وهب يعقوبي

18.             التنبيه و الاشراف ، ابو الحسن علي بن الحسين بن علي المسعودي

19.             كتاب سليم بن قيس الهلالي ، سليم بن قيس الهلالي

20.             مجمع البيان ، ابو الفضل بن الحسن الطبرسي

 


[1] حاكم نیشابوری، المستدرك على صحيحين، جزء 7، ص 26، ح 2854

[2] البخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري ، جزء 13 ، ص 120.

[3] ابن ابي داود، المصاحف، ج 1، ص 34، السيوطي، عبد الرحمن بن ابی‌بکر، الاتقان في علوم القرآن ج 1، ص171 و 172.

[4] البخاري، محمد بن اسماعيل ، صحيح بخاري ، جزء 16 ص 467  و السيوطي ، عبد الرحمن بن ابی‌بکر، الاتقان في علوم القرآن ، ج 1، ص 164، ح 767.

[5] همان ، ج 1، ص 382 ، ح 754

[6]. الزركشي ، بدر الدين محمد بن عبد الله، البرهان، ج1، ص 143.

[7] البخاري، محمد بن اسماعيل ، صحيح بخاري ، جزء 16 ص 468.

[8] حاكم نیشابوری، المستدرك على صحيحين ، جزء 7 ، ص 27.

[9]. معرفت، محمدهادي، علوم القرآن، ص 107.

[10] . همان، ص 108.

[11]. خوئي ، سيد ابو القاسم ، بيان در علوم و مسائل كل قرآن ، مترجم : مجمد صادق نجمي و هاشم زاده هريسي ، ج 1 ، ص 407.

[12]. معرفت ، محمد هادي ، علوم القرآن ، ص 108.

[13]. الزرقاني ، محمد عبد العظيم، مناهل العرفان ، ج 1 ص 246

[14]. السيوطي ، عبد الرحمن بن ابی‌بکر، الاتقان في علوم القرآن، ج 1، ص 202.

[15]. الغرناطي الكلبي، محمد بن احمد بن محمد، تسهيل العلوم التنزيل ، ج 1 ص 4 . معرفت ، محمد هادي، علوم القرآن، ص 108.

[16]. القمي ، علي بن ابراهيم ، تفسير القمي، ص 11 و مجلسی،‌ محمدباقر، بحار الانوار، ج 89 ، ص 49.

[17]. السيوطي ، عبد الرحمان بن ابی‌بکر، الاتقان في علوم القرآن ، ج 1، ص 202.

[18]. مير محمدي ، سيد ابو الفضل ، تاريخ و علوم قرآن ، ص 123.

[19]. الخوئي، سيدابو القاسم ، بيان در علوم و مسائل كلي قرآن .ج 1، ص 397.

.[20] مير محمدي ، سيد ابو الفضل ، تاريخ و علوم قرآن ، ص 124.

.[21] همان

[22]. البخاري ، محمد بن اسماعيل ، صحيح بخاري، باب القرآن من اصحاب النبي، ح 5003.

.[23] خوئي، سيد ابو القاسم ، بيان در علوم و مسائل كلي قرآن .ج 1، ص 403.

[24]. المتقی الهندي، علي بن حسام الدين، كنز العمال ، ج 2 ، ص 677، ابن ابی‌داود، المصاحف، ج 1 ، ص 32 ، ح 24 و خوئي، سيد ابو القاسم، البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 159.

.[25] همان .

.[26] همان، ح 759.

[27]. همان ، ص 406.

.[28] مير محمدي زرندي ، سيد ابو الفضل ، تاريخ و علوم قرآن ، ص 128 

[29]. خویی، سيد ابو القاسم، بيان در علوم و مسائل كلي قرآن .ج 1، ص 409.

[30]. سيوطي، عبد الرحمن بن ابی‌بکر، الاتقان في علوم القرآن ، ج 1 ، ص 166 ، ح 775.

[31]. همان، ح 774.

[32]. خویی، سيد ابو القاسم ، بيان در علوم و مسائل كلي قرآن .ج 1، ص 409.

[33]. حجتي، سيد محمد باقر، تاريخ قرآن كريم ، ص 224 به نقل از سفينة البحار ، ج 1 ، ص 526 ، 527.

[34]. همان ، ص 222 به نقل از جامع علم القرآن.

[35]. بلاذري ، فتوح البلدان ، جرء 3 ، ص 471.

[36]. یعقوبی احمد بن ابی‌یعقوب، تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 136.

[37]. مسعودی، علی بن الحسین بن علی، التنبیه و الاشراف ص 105.

[38]. معرفت، محمد هادي، علوم قرآن، ص 34  و محمدي، محمدحسين، تاريخ قرآن، ص 154.

.[39] معرفت ، محمد هادي ، علوم قرآن ، ص 33 و محمدي، محمدحسين، تاريخ قرآن، ص 154.

[40]. كتاب سليم بن قيس الهلالي ، ص 331؛  معرفت، محمد هادي، همان و مير محمدي زرندي ، ابو الفضل، تاريخ و علوم قرآن ص 28.      

[41]. معرفت ، محمد هادي ، علوم قرآن ، ص 34.

[42]. همان.

[43]. معرفت ، محمد هادي، علوم القرآن ص 108.

[44] .همان، ص212.

[45]. طباطبایي ، سيدمحمدحسين، الميزان  مترجم : سيد محمد باقر موسوي همداني ، ج 12 ص 190 نقل از الاتقان، ج1، ص 72.

[46] الزركشي، بدر الدين محمد بن عبد الله ، البرهان في علوم القرآن ، ج 1 ، ص 241.

[47] طبرسي، فضل بن الحسن، مجمع البيان ، ج 2 ، ص 189.

[48] علامه طباطبایي، سيدمحمدحسين، الميزان، مترجم: سيد محمد باقر موسوي همداني ، ج 12 ص 190 و سیوطی، عبدالرحمن بن ابی‌بکر، الاتقان، ج 1، ص 50.

 

مصاحبه احمد زید ابادی با مجله صدا

احمد زیدآبادی در مقدمه مصاحبه فضای مایوس کننده‌ای را ترسیم می‌کند؛ او در عین حال‌که با انجام مصاحبه موافق است اما از کارآمدی رسانه‌ها ناامید است و می‌گوید: «شاید یک روزنامه فاشیستی در این شرایط موفق تر  باشد. دوره فکر و اندیشه نیست و نمی‌شود حرف حساب زد.» همین کافی بود تا برای ما روشن شود، مصاحبه سختی در انتظارمان است؛گفتگویی که شاید حرف‌های غیرقابل انتظاری از زیدآبادی به عنوان فعال سیاسی، مدنی و اصلاح‌طلب را در خود جای دهد. به حق همین‌طور هم بود واو در این مصاحبه به گونه‌ای فضا و آینده اصلاح‌طلبی در ایران را ترسیم کرد که چندان جاری شدن آن عبارات از سوی این فعال سیاسی و مدنی قابل انتظار نبود.

 

شما چه تحلیلی از فضا عمومی ایجاد شده علیه اصلاح‌طلبی دارید؟*

**دلیل روشن این است که اصلاح‌طلبی متناسب با انتظارات نیروهای وابسته و دلبسته خود نتوانسته نتیجه بگیرد و انتظارات بدنه اجتماعی خود را برآورده نکرده است؛ معمولا دوره‌هایی از اصلاحات عبور می‌شود که انتظارات جامعه از توان عینی و واقعی اصلاح‌طلبان فاصله می‌گیرد.

 

*اما به نظر نمی‌رسد خرد جمعی بدنه رای اصلاحات از ظرفیت‌های واقعاً موجود در اصلاحات غافل باشد. برای بخش اعظمی از رای دهندگان به اصلاح‌طلبان روشن است که آنها قدرت چندانی در ساختار رسمی سیاست‌ورزی ایران ندارند و هرچه هست، بدنه اجتماعی است که به اصلاح‌طلبان کمک می‌کند تا توان چانه زنی آنها در بالای هرم قدرت افزایش پیدا کند.

**چنانچه اصلاح‌طلبان ابزار واقعی برای چانه‌زنی در بالا را در اختیار نداشته باشند، ورود آنان به قدرت اشکال دارد. به علاوه اگر این جریان توان چانه‌زنی از بالا را ندارد آنگاه باید این نکته را متذکر شد که دادن وعده‌های بزرگ نادرست است. آنها باید با مردم، در خصوص ظرفیت‌ها و توانایی‌هایشان صادقانه سخن بگویند.آنها باید برای مردم شفاف کنند که ورودشان به عرصه قدرت تا چه میزان می‌تواند تاثیرگذار باشد و در نهایت به اندازه توانایی خودش نیروهای عمومی را بسیج کنند. اما اکنون شرایط به گونه‌ دیگری‌ است؛ کسانی که به دنبال چیزهای دیگری هستند در پوشش اصلاح‌طلبی خودشان را به‌عنوان نماینده مردم معرفی می‌کنند و خود را به مراتب بالای هرم قدرت می‌رسانند! در این میان نبایستی مردم را مقصر جلوه داد و این‌طور وانمود کرد که این مردم هستند که باید ظرفیت‌های واقعی اصلاح‌طلبان را درک کنند. طبیعی است این اشکال بیشتر به اصلاح‌طلبان وارد است چرا که آن‌ها هستند که وعده‌های بزرگ می‌دهند و بر اساس همین وعد و وعیدها رای مردم را کسب می‌کنند ولی وقتی وارد قدرت می‌شوند چیزی تغییر نمی‌کند و شبکه حامیان را مایوس و دلسرد می‌کند.

*عکس العمل بدنه مایوس و دلسرد شده چه خواهد بود؟

**به طور معمول، نیروهای اصلاح‌طلب زمانی مورد اقبال عمومی قرار می‌گیرند که بخشی از نظام سیاسی مورد قبول بخشی از افراد جامعه نیست و در عین حال راه چاره دیگری برای تغییر وضعیت موجود پیش روی آنها قرار ندارد. در همین حال، اصلاح‌طلبان برای جذب رای این قشر شعارها و وعده‌هایی را در راستای مطالبات آنها مطرح می‌کنند. این استراتژی در کوتاه مدت برای رای‌آوری سودمند است اما با گذشت مدت زمانی نه چندان دراز، دوره جدایی و فراق فرا می‌رسد و طرفین دچار احساس بیگانگی نسبت به یکدیگر می‌شوند. به طوری‌که این احساس حتی می‌تواند تا سر حد نفرت بالا برود.

*اگر به زعم شما این حس نفرت و جدایی از گروه‌های ‌اصلاح‌طلب فراگیر شود، فضای کشور به سمت بسته‌ شدن پیش خواهد رفت یا در مقابل، جریان‌های دمکراتیک‌تر و مردم‌سالارتر از اصلاح‌طلبان فعلی به قدرت و عرصه عمومی سیاست راه خواهند یافت؟

**در چنین شرایطی جامعه الزاما نه به سمت دمکراتیک‌تر شدن خواهد رفت و نه جبراً بسته‌تر خواهد شد. در شرایط فعلی بیش از این توان بسته‌تر شدن وجود ندارد چرا که اگر این توان وجود داشت اساسا امکان ظهور و بروز همین حرکات اصلاح طلبانه اخیر هم داده نمی‌شد. از طرفی دمکراتیزاسیون هم قواعد و شرایطی دارد که با کنار گذاشته شدن اصلاح‌طلبان لزوما به آن سمت حرکت نخواهیم کرد. یکی از قواعد دمکراتیزاسیون پایبندی به نوعی انضباط اجتماعی و تحمل شرایط دشوار اما ناگزیر و همین‌طور پذیرش عملی تکثر اجتماعی و سیاسی از سوی نیروهای اجتماعی است. برای نیل به دمکراتیزاسیون، نیروهای اجتماعی باید توان گفتگو و اقناع داشته باشد و به همین ترتیب به رقابت سالم در عرصه های مختلف تن در دهند و ظرفیت تحمل شکست را در خود ایجاد کند. مادامی که جامعه این خصایص را در خود ایجاد نکرده باشد، دمکراتیزاسیون محقق نخواهد شد و این ارتباطی به وجود یا عدم وجود اصلاح‌طلبان ندارد.

 

**برخلاف استدلال شما که به نوعی معتقد هستید جامعه هنوز مشخص نیست که در شرایط عبور از اصلاحات به سمت دمکراتیزاسیون یا استبداد میل خواهد کرد، در اعتراضات اخیر شاهد بودیم که در برخی شهرها شعارهایی با مضمون بازگشت رضاشاه، به عنوان سمبل استبداد در دوران معاصر داده می‌شد؛ آیااین فضا نشان نمی‌دهد با عبور از اصلاحات جریان استبداد تقویت خواهد شد؟

**بحث بر سر این است که آیا اصلاح‌طلبان می‌خواهند و می‌توانند شرایط را تغییر بدهند یا خیر! اگر نمی‌توانند حالا آینده و سرنوشت جامعه هرچه می‌خواهد بشود. در چنین وضعیتی ما در موقعیتی نخواهیم بود که به جامعه هشدار بدهیم که انتهای این راه به استبداد منجر خواهد شد! اگر فرصت چنین گفت و شنود با جامعه از سوی اصلاح‌طلبان فراهم شود، قابل انتظار خواهد بود که از سوی مایوس و دلسردشدگان، جواب بشنویم،«شما اصلاح‌طلبان که نتوانستید کاری از پیش ببرد و موقعیت را تغییر دهید نیازی نیست راجع به این مسائل اظهار نظر کنید.» البته درباره شعارهایی که به نفع رضاشاه می‌دادند –که در تناقض با دیگر شعارهایشان بود- برخی از معترضان هم متوجه این تناقض شده بودند. هرچند این تعارض در واقعیت اجتماعی ایرانی نیز وجود دارد، یعنی جامعه از یک سو به دلیل تحلیل رفتن اقتدار دولت و ناکارآمدی آن، ناخودآگاه به حاکمیت قدرتی متمرکز و توانا علاقه نشان می‌دهد، قدرتی که  توانایی حل مشکلات را داشته باشد و از طرف دیگر نافی وضع موجود باشد. این یک الگوی تاریخی تکرار شونده است که دیگر می‌توان از آن به عنوان واقعیت اجتماعی امروز ایران یاد کرد.

اما نکته‌ای که می‌خواهم در اینجا از آن سخن بگویم این است که اتفاقا این قبیل تناقضات که از آن یاد شد، قابل فهم است. نگرانی شما مبنی بر ظهور استبداد رضاشاهی تا حدی درست است. اتفاقا شاید زمینۀ عینی و اجتماعی بیشتر از هر جریان دیگری برای ظهور دیکتاتوری از نوع رضاشاه فراهم باشد. منظورم این است مردم تنها از فشار و تنگناها خسته نشده‌اند؛ آنها از اینکه کسی قدرت به سرانجام رساندن کاری را ندارد و نمی‌تواند تصمیمی جدی بگیرد و آن را اجرا کند به ستوه آمده‌ اند و در ناخودآگاهشان دنبال نوعی منجی می‌گردند که کاری به زندگی روزمره و امور شخصی و نحوۀ زندگی آنها نداشته باشد و در عین حال بتواند مشکلات‌شان را با قاطعیت حل کند تا این درهم ریختگی و تعارض عملکرد نهادهای مختلف تمام شود. چنینن موقعیتهایی معمولاً به ظهور افراد مقتدر و دیکاتور منجر شود.

**اجازه بدهید بین دو مفهوم تمایز قایل شویم؛ مفهوم نخست، اصلاح طلبی به عنوان یک مشی و مفهوم دوم، اصلاح طلبی به عنوان یک جریان سیاسی که به طور رسمی در انتخابات شکست می‌خورد یا به پیروزی دست پیدا می‌کند. با در نظر گرفتن تمایزات این دو مفهوم می‌توان گفت، نماینده مجلس اصلاح‌طلب و ناکارآمد می‌تواند منجر به مایوس شدن رای‌دهندگان شود و این امری دور از انتظار هم نخواهد بود اما چطور می‌توان توضیح داد که بخشی از جامعه، از مشی اصلاح طلبی دلسرد شوند و مشی اصلاحات شکست خورده تلقی شود.مردم می‌توانند به گزینه‌های اصلاح‌طلبان رای ندهند تا این جریان ناچار شود در انتخابات‌های بعدی گزینه‌های قوی‌تری را معرفی کند؛ اما قهر کردن از مشی اصلاح‌طلبی به عنوان یک استراتژی بلند مدت تغییر وضع موجود چگونه قابل فهم است؟

**مشی اصلاح طلبی هم مستلزم این است که متناسب با آن نیروی اصلاح‌طلبی وجود داشته باشد تا بخواهد از سطوح پایین جامعه حرکت کند. امروزه تمام جریان اصلاحات در قدرت سهیم شده است و البته در آنجا کامیاب نشده و نتوانسته روند اصلاح و تغییر اوضاع را پیش ببرد. حال سوال این است که آیا اصلاح‌طلبی جایگزینی دارد که بر اساس قواعد حرکت مدنی، مسالمت‌آمیز وبدون آنکه آلوده به مفاسد مرسوم سیاسی و اقتصادی شود، رای مردم را جذب کند؟ در فقدان این پارامترها، جریانی که از اصلاحات سرخورده می‌شود به سمت و سوی دیگری می‌رود؛ خشم و اعتراض زمانی که فوران کند و خروشان شود، در داخل کشور امکان راهبری ندارد.از طرفی امکان تشکیلات هم ندارد.در چنین شرایطی منطقاً این امکان وجود دارد که این نیروها صاحبی از بیرون پیدا کنند و هر جریانی برای مصادره آن وارد میدان شود. این‌ها را به چشم واقعیت اجتماعی ببینید نا با نگاه ارزش داورانه.ضمن آنکه توده مردم وقتی حسابگری می‌کنند، نتیجۀ محاسبه با محاسبه نخبگان یکی در نمی‌آید که شما بر مبنای مدل ذهنی خودتان حکم کنید که نباید از مشی اصلاح‌طلبان دلسرد شوند.

 

*به نظر نمی رسد حافظه بلند مدت تاریخی مردم اینقدر ضعیف باشد که تجربه سال 84 را فراموش کرده باشند. جامعه به خوبی خاطره شکست اصلاحات در انتخابات 84 و عواقب پیروزی احمدی‌نژاد رابه یاد دارد؛ برای دمکراتیزاسیون در ایران حتی پیروزی آقای هاشمی با جهان بینی سیاسی سال 84 می توانست عقب‌گرد کمتری باشد تا ظهور دولت احمدی‌نژاد.

 

**این‌ها تصورات اصلاح طلبان است. در سال 84 اصلاح‌طلبان شکست خوردند؛ در حالی که تحریم فراگیری اتفاق افتاد. هر موجودی، نیرویی دارد؛ انرژی اصلاحات در سال 1384 به آخر رسیده بود و دیگر توان و نیرویی نداشت که بخواهد به پیش برود؛ اگر در همان سال آقای هاشمی یا معین پیروز شده بودند، نتیجه آن لزوما بهتر از آمدن احمدی‌نژاد نبود. چرا که آنها هم با توجه به شرایط پس از انتخابات مجلس هفتم با توجه به میزان قدرت ریاست جمهوری امکانی نداشتند و از نظر من چه بسا اوضاع بدتر از شرایط حال می شد. در آن زمان، معایبی که در سیستم وجود داشت دولت اصلاحات در رفع آنها ناتوان مانده بود. مردم سرخورده شده بودند. بخشی از آنها به احمدی‌نژاد رای دادند و گروه دیگر گوشه‌نشین شدند. روال پیروزی احمدی‌نژاد در سال 1384 منطق اجتماعی خود را داشت که متأسفانه به درستی تحلیل نشد. به نظر من همانطور که آمدن روحانی نتوانست معجزه‌ای کند، پیروزی هاشمی هم منطقاً نمی‌توانست کاری از پیش ببرد. بعضی‌ از مردم این را به طور غریزی دریافت کرده بودند و خیلی به حرف تحلیلگران گوش ندادند.

*شاید بشود موضوع را از منظری دیگری نگاه کرد. چقدر فضای ایجاد شده علیه اصلاح‌طلبان را ناشی از روحیه نخبه‌کشی ایرانیان می‌دانید و اینکه جامعه به سراغ در هم شکستن هیمنه اصلاح‌طلبان رفته است. بالاخره اصلاح‌طلبان توانستند لیستی از افراد گمنام را وارد مجلس کنند و این می‌تواند ناشی نوعی نخبگی باشد که جامعه ناگهان تصمیم به شوریدن علیه تصمیم خود گرفته است. بالاخره پیروزی تمام وکمال لیست اصلاحات همه را متعجب کرد و حتی برای بسیاری از فعالان ستادی هم قابل پیش‌بینی نبود.

**من راجع به فرهنگ عمومی کشور آنطور که اصلاح طلبان در هنگام پیروزی و یا اصطلاحاً در دوران بهار انتخابات خوش‌بین می شوند، امیدوار نمی شوم. ضمن آنکه وقتی هم مردم از جریان اصلاحات رویگردان می‌شوند به اندازۀ آنان بدبین نمی شوم. چرا که برای اصلاح طلبان همه چیر به برد و باخت در اننتخابات خلاصه می شود و برای من این اصلاً اهمیت ندارد. در واقع من سعی می‌کنم منطق این رفتارها و اقبال و ادبار مردم به اصلاحات را فهم کنم. طبق این منطق اگر واقعا گروه و جریانی به عرصه قدرت وارد شود و در عمل گره گشا باشد، بعید به نظر می‌رسد، مردم به صرف آنکه اعضا این جریان نخبه و برجسته شده‌اند ،بخواهند برای آنها ساز مخالف کوک کنند. واقعیت این است که بخشی از مشکلات به عملکرد اصلاح‌طلبان بر می‌گردد؛ اصلاح‌طلبان نمی‌توانند مردم را قانع کنند که حضورشان در مجلس منجر به اتفاقات تازه و متفاوتی شده است. شاید برخی به طرح این پاسخ بسنده کنند که حضورشان، در عمل، مانع از ورود چهره‌های تندروی اصولگرا که سابق بر این در مجلس حضور داشتند، شده است. اما آنها نمی‌توانند به این سوال پاسخ بدهند که اصولگرایان تندرو وقتی از مجلس بیرون رفتند سرگرم چه کاری شده‌اند؟ بر کسی پوشیده نیست که آنها این روزها خانه‌نشین نیستند، بلکه در نهادهایی فعال هستند که به احدی پاسخگو نیستند و حتی کمتر از دوران نمایندگی مجلس زیر نگاه و نظارت مردم هستند. در عمل فعالیت آنها کمتر از گذشته رصد می‌شود و فرصت بهتری برای کارشکنی پیدا می‌کنند! مردم این شواهد را می‌بینند ومتوجه می‌شوند که علیرغم تلاش‌هایی که برای کنار گذاشته شدن اصولگرایان تندرو از عرصه تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی انجام گرفت، آنها مشاغل و موقعیت‌های موثرتری را بدست آورده‌اند. چنین وضعیتی احساس سرخوردگی را تقویت می‌کند.حال اصلاحات آمده و سی نفر آدمی که الزاما همگی نخبه هم نیستند را راهی مجلس کرده‌است؛ حتی اگر بنا به تحلیل بر مبنای ایده نخبه کشی هم باشد، اتفاقا جریان اصلاحات بیشتر نخبگان را رها کرده است. در دوران اخیر اصلاحات به این نتیجه رسیده که حمایت از نخبگان دردسر آفرین خواهد بود و در عوض بهتر است از افراد سفید استفاده شود تا از تنگاهای ورود به عرصه سیاست به سلامت عبور کنند. افراد سفید آیا جز آنانند که نه چنان رفته و آمده اند که گربه شاخ شان نزند! یعنی در واقع کارنامه ای ندارند. به نظر شما چرا باید مردم برای ورود چنین فردی بسیج شوند؟

*شما تا حدی زیادی مقوله سرخوردگی از اصلاحات را ناشی از ساختارهای اداری و سیاسی ایران می‌دانید. به نظر شما چرا، ساختار‌های سیاسی در ایران قبل و بعد از انقلاب اجازه نمی‌دهد مشی اصلاح‌طلبی قوام بگیرد.

 

**ماجرای قبل از انقلاب با بعد از انقلاب متفاوت است. مشکل تعارضی است که در نظام سیاسی وجود دارد و امکان پاسخگویی مراکز اصلی قدرت و در عین حال اقتدار نیروهای انتخابی را نمی‌دهد. این تعارض از بدو انقلاب وجود داشت. این  تعارض به نحوی مسئولیت پذیری را از قدرت جدا کرده است؛ بنابراین اصلاح‌طلبان نباید وارد چنین معرکه ای می‌شدند بلکه باید سعی می‌کردند همراه و مکمل نیروهای مدنی در سطح جامعه باشند تا در واقع نقش نماینده مطالبات مردم و پیگیری آنها را از طریق حرکت‌های مسالمت‌جویانه اجتماعی عهده‌دار شوند. اما آنها  چشم‌شان به قدرت است؛ گویی تاب دوری از قدرت را ندارند و هرچه گفته ‌شود قدرت خطرناک است و پس از دستیابی به قدرت باید پاسخگوی مطالبات مردم باشید، برآشفته می شوند.

فراموش نکنیم اصل حرکت اصلاح‌طلبی در دوره هاشمی رفسنجانی در سطح جامعه مدنی شکل گرفت و بدنه اجتماعی قدرتمندی شکل گرفت. انفجار این قدرت در قالب سیاسی درسال 1376 بزرگترین اشتباه بود. در پی این اشتباه اصلاحات وجود خودش را در عرصه سیاست و قدرت تعریف کرد و این سبب شد این نیروی قدرتمند، عقیم شود و در نهایت اواسط دهه 80 شکست بخورد. به نظر من، در سال1376 نیروی بالنده و قوی به وجود آمده، نبایستی وارد قدرت می‌شد؛ در عوض در آن سال باید اجازه داده می‌شد تا ناطق نوری رئیس جمهور شود. ناطق نوری به ناچار مجبور به آشتی با جهان بیرون و حتی تلطیف فضای داخلی بود. این وضعیت می‌توانست به قدتمند شدن نیروهای اصلاح خواه در سطح اجتماعی کمک کند. در واقع، مادامی که اصلاحات به سطحی از اقتدار و نفوذ نمی‌رسید تا بتواند برنامه‌های خود را پیاده کند نباید وارد قدرت می‌شد. البته این اشتباه پیش از آن هم در تاریخ اصلاحات در ایران کرار شده بود و هر بار اصلاحات از همین مسیر شکست خورده است.

*منظورتان کدام واقعه تاریخی است؟

**منظورم تجربۀ حکومت دکتر مصدق است. مصدق هم به قصد اصلاح نخست وزیری را پذیرفت آن هم تازه زمانی که نخست‌وزیری قدرت بالایی داشت و بسیاری امور در ید قدرت او بود.. به نظرم وقتی که دکتر مصدق در عملی کردن برنامۀ ملی کردن صنعت نفت به معنای دلخواه خود به بن بست رسید؛ می‌توانست از قدرت کنار برود و مانع از کودتا شود. اما او ظاهراً به پیروزی اخلاقی در مقابل خصم خود چشم داشت و حلقۀ یاران نزدیک او تا هنگام کودتا کار را ادامه دادند تا طرف پیروز اخلاقی مناقشه شوند. اما این پیروزی اخلاقی موجب شد، تا یکی از تلخ ترین دوران تاریخ معاصر ایران رقم بخورد و احساس سرخوردگی عمیقی در نیروهای اجتماعی خواهان اصلاح ایجاد شود. به نظرم برای اجتناب از این وضع، دکتر مصدق بعد از 31 تیر می‌توانست به نحوی زمینه را برای جایگزینی الهیار صالح -یا گزینه مشابه او-  فراهم کند، چرا که این روشن بود خودش نمی‌تواند با خارجی‌ها بر سر نفت به توافق دست یابد و مانع از کودتا شود.

*شما دائم از این صحبت‌ می‌کنید که اصلاح طلبان به‌جای حضور در ساختار رسمی قدرت باید فعالیت مدنی می‌کردند. مثال نقض این مدعا خود شما هستید، شمایی که عمده سال‌های فعالیت خودتان را صرف فعالیت مدنی کردید اما با موانع و محرومیت و حبس‌های جدی و سنگین روبرو شدید. همین الان شاهد برخورد با نهادهای مدنی و محیط زیستی هستیم. چطور اصرار دارید این تجربه ناکام تکرار شود و اصلاحات از قدرت به طور کامل خداحافظی کند و تمام توان خود را صرف تقویت نهادهای مدنی کند.

 

**زیست واقعی ما در جامعه است؛ وقتی خودمان را گسترش و توسعه می دهیم یعنی در جامعه مدنی می توانیم بدون گزند و خطر بزرگی زندگی می‌کنیم. ما در دوره هاشمی رفسنجانی هم در قدرت نبودیم و امنیت فعالیت خیلی بالایی هم نداشتیم؛ اما همان زمان من در «ایران فردا» می‌نوشتم واین نشریه خودش نهادی برای آگاهی بخشی به جمع قابل توجهی شده بود. شما وقتی نا به هنگام وارد قدرت دولتی شوید همه چیز به هم می‌خورد، از این رو، مسیر از سال 1376 اشتباه بود. گرچه این حرف برای خیلی‌ها سخت است و آن را نمی‌پذیرند اما من در همان سال هم مصّر بودم که ورود خاتمی می‌تواند اوضاع را در دراز مدت پرمخاطره کند و توصیه می‌کردم اجازه دهیم برای یک دوره هم آقای ناطق بیاید. البته منظور من این نبود که به او رای بدهیم بلکه حرف من این بود که  با عدم مشارکت زمینه را برای پیروزی ناطق در انتخابات ریاست جمهوری فراهم کنیم. من همچنان معتقدم اگر آقای ناطق رئیس‌جمهور سال 1376 تا 1380 بود، چاره‌ای نداشت جز اینکه روابط با اروپا را پس از عزیمت سفرای کشورهای اتحادیه از ایران در پی رأی دادگاه میکونوس به بهای برخی اصلاحات داخلی عادی کند و سیستم هم چون یکپارچه بود؛ از این تصمیم ناطق حمایت می‌کرد. بنابراین بد موقع بر سر قدرت نشستن مشکلاتی ایجاد می‌کند که تا ابد گرفتار آن خواهیم بود. باید توجه داشته باشیم اینکه نیروهای اجتماعی در مواقع حساس در کدام نقطه بنشینند بسیار مهم است. اصلاح‌طلبان در سال 1384 شکست خوردند و از قدرت کنار رفتند.در همین دوران چهار ساله که آنها در قدرت نقشی نداشتند، پتانسیلی در سطح جامعه شکل گرفت که در سال 1388 خود را نشان داد. متأسفانه نگاه معطوف به قدرت اصلاح طلبان و تمرکزشان بر لزوم تجدید نظر در نتیجۀ انتخابات باز هم سبب تحلیل رفتن این نیرو شد.

به نظر من، در انتخابات 1396 هم اصلاح‌طلبان نباید با این شیوه وارد انتخابات می‌شدند چرا که همان موقع هم معتقد بودم، پیروزی حسن روحانی تازه آغاز فشار‌های اجتماعی است و همه مطالبات اجتماعی بر سر اصلاح‌طلبان آوار خواهد شد.

*شما استراتژی اصلاح‌طلبان را در سال 76 اشتباه می‌دانید؛ اما واقعیت این است اگر رخداد آن سال نبود و فضای سیاسی باز نمی‌شد، ارتباط نسل سوم انقلاب با نخبگان و روشنفکران قطع می‌شد.

**اتفاقا در آن زمان همه ما فعال بودیم و حاشیۀ امن مختصری هم داشتیم و شاید نتایج کارمان هم بهتر بود. ارتباط نسل سوم با روشنفکران در عرصۀ سیاسی هم خواه ناخواه اتفاق می‌افتاد اما با کمی تاخیر ولی در عوض با نتایج بهتری.  روشنفکران فرصت حضور در جامعه را داشتند. روشنفکران زمانی به عنوان خطر تعریف شدند که دوم خرداد اتفاق افتاد.

*یعنی شما فکر می‌کنید آقای ناطق نوری  به جریان روشنفکری اقبال نشان می‌داد؟

**من معتقدم اتفاقاتی به آقای ناطق‌نوری تحمیل می‌شد. نیرویی که قدرت را در دست می‌گیرد تمام و کمال نمی‌تواند طبق علاقه و گرایش خودش عمل کند بلکه بسیاری از تصمیماتش را به اجبار می‌گیرد. جریان اصولگرا و حامی ناطق هم ناچار بود تا ملاحظه جامعه مدنی را بکند؛ چرا که در آن برهه نیازمند ارتباط با اروپا بود. شواهد بسیاری از فضای آن زمان نشان می‌دهد ناطق نوری به دنبال کوچک‌سازی دولت بود. ناطق به دنبال سازش با دنیا بود؛ البته این‌ها بدین معنا نیست که این‌ها اراده ناطق‌نوری بود بلکه آنها چاره دیگری نداشتند.  ناگفته نماند در نظر من آقای خاتمی به لحاظ شخصی قابل قیاس با ناطق نوری نیست. من حرمتی برای آقای خاتمی قائل هستم که آن را برای کمتر کسی قائل می‌شوم اما معتقدم این مهم است که یک سیاستمدار در چه زمانی و در کدام منصب سیاسی قرار می‌گیرد.

*جناب زیدآبادی چقدر موافقید که ناطق نوری سال 1376 بسیار شبیه حسن روحانی 1392 است. منظورم این است که جریان اصلاحات ایده شما را هم به محک آزمون گذاشته است اما بر طبق ارزیابی خودتان، این استراتژی، یعنی «مهیا کردن فضا برای پیروزی معتدلان جناح راست» نمره قابل قبولی نگرفته است؛ روحانی و ناطق هر دو خاستگاه مشترکی در جریان راست سنتی داشتند و حتی مشترکات زیادی هم از نظر سیاسی و اجرایی دارند؛ اما این ایده هم مقبول و کارآمد نبوده است.

**قطعا حسن روحانی 1392،  ناطق نوری1376 نبود. چرا که اولاً نوع صحبت‌ها و بدنه حمایتی این دو مشابه هم نبود. ثانیاً‌ اینکه سال 1392 اتفاقا پیروزی حسن روحانی نتیجه فشارهایی بود که به دولت احمدی نژاد وارد شد. روحانی هم تا امضای برجام عملکرد بدی نداشت اما بعد از برجام مشکلات به وجود آمد که البته ریشه این مشکلات بخشی به عملکرد اشتباه خود روحانی باز می‌گشت؛ روحانی به دنبال آن بود که تمامیت پرونده هسته‌ای را خود بدست بگیرد تا همه مواهب سیاسی ناشی از حل آن را عاید خود کند؛ در حالی که باید رقیب سیاسی اش را درگیر جدی در این ماجرا می کرد. به هر حال بحث اصلی من حسن روحانی 1396 است که خود را بیشتر به عنوان نیروی اپوزسیون نشان ‌داد و در ایام انتخابات به طرح شعارهایی پرداخت که تحقق پذیر نبودند..

من معتقدم اگر جریان اصلاحات می‌خواهد موثر باشد؛ جای محل زیست خود را در سطح جامعه تعریف کند. و این لزوما به معنای نهادسازی‌های آنچنانی هم که خارج از توان آنهاست؛ نیست!

*چنانچه ایده «عبور از اصلاحات» به امری اجتناب‌ناپذیر تبدیل شود،نسخه بدیل چیست؟

**در شرایط فعلی اصلاح‌طلبان، محکوم به روندی فرسایشی هستند که منجر به ظهور نیروی دیگری با سازوکارهای خاص خود خواهد شد. اصلاح‌طلبان بهتر است قدرت را تحویل دهند و به سمت جامعه بیایند. شاید حتی ایدۀ احمدی نژاد برای انتخابات زود هنگام برای خلاصی از این موقعیت بغرنج بد نباشد! اگر این کار را نکنند -که نخواهند کرد- سرنوشت محتوم شان این خواهد شد که یا با بخش تند قدرت درگیری پیدا کنند و حذف شوند یا همین روال فرسایشی فعلی را ادامه دهند و با نیروی به خشم آمده اجتماعی روبرو شوند که نتایج تأثرانگیزی برایشان خواهد داشت. به بیانی دیگر باید تحول عظیمی در استراتژی اصلاحات ایجاد شود. البته برای من روشن است که بازگشت به جامعه با روحیه افرادی که هم اکنون بر سر کار هستند سازگار نیست.

*مختصات جریان سومی که احتمال آن را می‌دهید ظهور پیدا کند، چیست؟

**من نمی‌خواهم دست به پیش‌گویی بزنم؛ چرا که هر چیزی در شرایط امروز ایران امکان‌پذیر است و همین امر مرا خیلی نگران می‌کند؛ به طوری که شب و روز به درگاه خداوند دست به دعایم و کار دیگری هم ازم بر نمی آید. شاید بیان این حرف زودهنگام باشد و خیلی‌ها را عصبانی کند؛ ولی با توجه به حجم مشکلات اقتصادی و اجتماعی و رفتاری که ما ایرانیان با یکدیگر داریم زمینه برای ظهور دمکراسی کمرنگ تر از دو دهه پیش شده است. جریان سوم، احتمالاً با شعار دمکراسی و حقوق بشر وارد می شود اما پس از ورود باحتمالی به صحنۀ واقعی قدرت، رویارویی با هرج و مرج ناشی از بی انضباطی سیاسی نحبگان و مدعیان بی شمار پست ریاست جمهوری و فقدان فرهنگ پذیرش شکست در انتخابات از سوی تمام جریان های سیاسی نهایتا به سمت دفاع از قدرت متمرکزی پیش خواهد رفت بود که در حوزه‌های فرهنگی و اجتماعی فضا را به حال خود رها می‌کند ولی در حوزۀ سیاسی درجۀ بالایی از اقتدارگرایی را بروز خواهد داد تا بر اوضاع مسلط شود و به زور برخی مشکلات را حل کند. از قضا شرایط امروز ایران از جهاتی بسیار شبیه دوران پس از انقلاب مشروطه است که ظهور فردی با قدرت بی چون و چرا را طلب می‌کرد. متأسفانه این نتیجۀ کشمکش بی حاصلی است که بیش از دو دهه است در درون نهادهای حاکم بین دو جناح اصلی قدرت شکل گرفته و عملاً سبب انباشت حجم حیرت انگیزی از ابر چالش های اقتصادی و اجتماعی و غیره شده است.