بررسی پیش‌فرض‌های آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی و آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی در ترسیم منظومه سیاس

 

زیربنای سیاست؛ عقل یا عرف؟

 

بررسی پیش‌فرض‌های آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی و آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی در ترسیم منظومه سیاسی

 

آیت‌الله دکتر حائری یزدی به استقلال عقل از آموزه‌های دینی حکم می‌داد. آیت‌الله العظمی جوادی آملی اما این دو را در عِداد هم می‌نشاند. مباحثه‌ دکتر حائری یزدی و آیت‌الله جوادی آملی اگه چه در خصوص سیاست و حکومت‌داری بود، اما اختلاف رأی این دو، ریشه‌هایی فراتر داشت. ریشه‌ها در آرائی بود که این دو اندیشمند درباره رابطه‌ عقل و دین برگزیده بودند و بر اساس آن به نتایج متفاوتی نائل می‌آمدند.

 

"حکمت و حکومت" یکی از مهم‌ترین آثار مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی است. وی با تسلطی که بر فلسفه‌ اسلامی و فلسفه غرب داشت، دست به نگارش کتابی زد که مبانی حکومت را در آن ترسیم می‌کرد. حائری در این کتاب، رویکردی را برگزیده بود که نَسَب به فیلسوفان غربی می‌بُرد. ایده‌های جان لاک و توماس هابز در تار و پود آرای وی تنیده بود. آیت‌الله جوادی آملی اما پس از انتشار این کتاب، انتقاداتی را بر آن وارد کرد. آیت‌الله جوادی در تعریضی بر این کتاب، ایراد عمده‌ آن را چنین تصویر کرده بود: "آنها می‌پندارند که عقل در برابر دین است در حالی که عقل و نقل دو چشم دین‌اند."[1]

آیت‌الله جوادی آملی در نقد این کتاب همچنین گفته بود: اگر حجیت شرعی عقل ناب پذیرفته شد، فتوای آن مانند فتوای دلیل نقلی همان حکم دین است، و چون حکم دین است، وفاق و خلاف عملی آن پاداش و کیفر اخروی دارد.

 

مهدی حائری یزدی اما از این رأی ابراز تعجب کرده و گفته بود که این یک ادعای خلق‌الساعه بیش نیست و در هیچ جایی این ادعا گفته نشده است.[2]

 

آیت‌الله مهدی حائری یزدی؛ تمسک به سیاست عرفی

 

حائری یزدی در آرای خود کوشیده بود تار و پود عقل را مورد مداقّه قرار داده و آن را مورد توجه تام قرار دهد. وی کتاب‌های "کاوش‌های عقل عملی"، و "کاوش‌های عقل نظری" را نوشته و در آن، به منزلت عقل اشاره کرده بود. حائری به فلسفه‌ عملی توجه می‌داد و عنوان می‌کرد که فلسفه عملی که به هستی‌های مقدور –برخاسته از اراده و شعور انسان- می‌پردازد، نوعی عقل‌ورزی است که می‌باید تدبیر امور انسان بر عهده‌ این عقل نهاده شود و از هر امر دیگری مصون ماند.[3]

 

وی تمام بار مسؤولیت در تدبیر امر بشری را بر عهده‌ همین عقل انسانی نهاده بود و این‌گونه در خصوص انواع عقل سخن می‌گفت: "عقل نظری هنگامی که به وسیله علوم تصوری و علوم تصدیقی خود به درک و اندیشیدن معقولاتی که از گونه مقدورات و اعمال و احوال اختیاری می‌باشند بپردازد، جهان اخلاق و نظام عدل و مدینه فاضله را در لوح ذهن ما ترسیم و طرح‌ریزی و مهندسی عقلانی کرده است و پس از اینکه این ترسیم از صحنه مدینه عقلانی یا یوتوپیایی افلاطونی با قلم‌زنی‌های عقل نظری به وسیله صورت‌های تصوری و تصدیقی در صحنه ذهن نقاشی و ترسیم یافت، آنگاه نیروی درک نظری با همیاری درک‌های زرین خود همچون درک خیال و وهم تا درک‌های واپسین  تجربی و حسی در جستجوی جزئیات و مصادیق طبیعی و حقیقی آن مقولات و مقدورات بر می‌آید و بدین طریق اندراج اصغر در اوسط و تشکیل قضایای صغری و کبری در فرم‌ها و اشکال منطقی و بالاخره استنتاج نتیجه از مقدمتین که همه از ظرافت‌کاری‌ها و میناگری‌های درک نظری است، انجام می‌پذیرد. همین که این صحنه‌ زیبای درک نظری با آن همه نقش و نگارهای کلی و جزئی و اشکال بدیع منطقی خود پایان پذیرفت و این ترسیم با جذابیت شوق‌آفرین خود را بر اراده که نیروی اجرای نفس است قرار گرفت، نیروهای زیر فرمان این قوه مانند شائقه و محرکه و بالاخره اراده و تصمیم به عمل، به فعالیت و تکاپو خواهند افتاد و آنچه را که در لوح عقل و اندیشه یافته‌اند، در حد توان خود به صورت عمل و اجرا در جهان واقعیت عینی بیرون می‌آورند."[4]

 

این‌گونه تصویرسازی از قوه‌ عقل کافی بود تا مرحوم حائری، تمامی جهد خود را بر این قرار دهد که امور بشری می‌باید به محک عقل مورد بررسی قرار گیرد و حکم صواب یا خطا بیابند. وی در امر سیاست نیز، همین رَویّه را برگزید و سیاستی را در نظر داشت که متر و معیار تام عقلانی بیابد و از آن فراتر نرود.

 

حائری تلاش می‌کرد تا با استفاده از اصل مالکیت، حق تعیین سرنوشت افراد را به طور کامل در دست خودشان قرار دهد. بر طبق این ایده، حاکمیت هیچ ربط و نسبتی با امر ولایت و رهبری دینی ندارد و مردم بر اساس یک قرار داد، وکیلی برای خود در امر کشورداری تعیین کرده و از امر او تبعیت می‌کنند. بر اساس این نظریه، حکومت یک نوع مأموریت و وکالت از سوی شهروندان است و چون ماهیت وکالت یک قرارداد و عقد است که هیچ‌گونه الزامی را برای موکل یا موکلین به وجود نمی‌آورد، لذا هر گاه که موکلین بخواهند می‌توانند وکیل خود را از وکالت عزل کرده و شخص دیگری را به جای او انتخاب و نصب کنند.

 

رویکرد حائری یزدی به عقل و فربه کردن آن در مقابل گزاره‌های دینی، سبب شده بود تا وی در خصوص حاکمیت نیز بر عقل انسانی توجه کند و امر سیاسی را نیز از دایره‌ی شریعت بیرون کشد. حائری با این نحوه حرمت بخشیدن بر عقل انسانی است که تدبیر امور حکومت را نیز بر عهده‌ی همین عقل انسانی می‌داند. وی پای شرع را در این امور کوتاه می‌کند و معتقد است که این امور بشری می‌باید به واسطه‌ی همین عقل انسانی نیز به سرانجام برسد.

 

حائری یزدی در بیان اندیشه‌ی سیاسی خود، در قامت اندیشمندی عرفی‌گرا پای به میدان گذاشته بود. وی در این رأی خود، بر آموزه‌های وحیانی هیچگونه عطف نظری نداشت. تأکید وی بر دستاوردهای عرفی بشری بود. به نظر می‌رسد که شالوده نظریه‌ی وی در سیاست از جایی طرح ریزی می‌شد که حائری، عقل بشر را مستقل از وحی می‌بیند و تمامی امور عرفی را به آن حواله می‌دهد.

 

آیت‌الله جوادی آملی؛ دین در حصار عقل

 

آیت‌الله جوادی آملی هرگاه که از عقل سخن به میان می‌آورند، آن را در چارچوب شرع تفسیر و تبیین می‌کنند. به باور ایشان فهم صحیحی از رابطه‌ عقل و دین ترسیم نشده و این سبب شده تا این دو در جدال با هم تفسیر شوند. در جایی که مهدی حائری یزدی، تمسک به عقل و علم را در تدبیر امور بشری و امر حکومتی قابل توجه و اعتنا می‌دانست و تمسک به وحی را برنمی‌تابید، آیت‌الله جوادی آملی شروطی را برای عقل و علمِ حقیقی در نظر می‌آورند که به واسطه‌ آن، شریعت نیز مُهر صحّه بر این دو می‌گذارد.

 

آیت‌الله جوادی آملی بر این باورند که وقتی از عقل در منظومه فکر دینی سخن گفته می‌شود، به این معناست که تمسک به عقل نیز می‌تواند همان استناد به دین قلمداد شود. به تعبیر ایشان، همان‌طور که حجّت شرعی بودن دلیل نقلی این اجازه را می‌دهد تا محتوای آن را به شارع به طور علم یا علمی (ظن معتبر و اطمینان‌آور) استناد دهیم، به همین‌سان حجت بودن عقل به این معناست که انتساب مدلول آن به شرع صحیح است. پس یافته‌های علمی اطمینان‌آور مثل دلیلی نقلی معتبر، حجیت اصولی داشته و انتساب محتوای آن به شارع صحت دارد و لذا می‌تواند در مواردی دلیل نقلی را تخصیص و تقیید بزند.[5]

 

ایشان در خصوص منابع فهم دینی هم بر این باورند که تنها کتاب و سنت از منابع حجت‌اند و عقل در عِداد این دو نیست. بلکه عقل، خود چراغی است که به واسطه‌ آن می‌توان کتاب و سنت را درک کرد. به تعبیر آیت‌الله جوادی آملی: "عقل قانونگذار نیست، قانون‌شناس است. ما باید بین سراج و صراط فرق بگذاریم. این که شما می‌بینید می‌گویند عقلاً و شرعاً این طور است، این نه حرف علمی است و نه می‌شود این جور حرف زد؛ باید بگوییم عقلاً و نقلاً؛ نه عقلاً و شرعاً. شرع مقابل ندارد، صراط مقابل ندارد، صراط را که با سراج مقابل قرار نمی‌دهند. عقل می‌شود چراغ. پس بنابراین "منبع" و چشمه استدلال ما می‌شود کتاب و سنت، عقل هم کشف می‌کند. کتاب و سنت هم درست است که کاشف‌اند، چراغ‌اند، اما چراغ از اراده خدا و حکم خدا هستند، آن منبع اصلی و اصیل حکم خدا و اراده خداست"[6].

 

آنگونه که مشخص است، آیت‌الله جوادی آملی برآنند که عقل را نمی‌باید رو در روی شرع و دین قرار داد. عقل خود چراغ راهی است که می‌تواند امور دینی را کشف کند. خطای مُهلکی است اگر عقل و دین را در مواجهه و در مقابل هم قرار دهیم و حکم به برتری یکی بر دیگری کنیم.

 

بر همین اساس است که آیت‌الله جوادی بحث از علم را نیز پیش می‌کشند و نحوه‌ مواجهه با آن را نیز ترسیم می‌کنند. در منظومه فکری ایشان، علم آن زمان می‌تواند مزیّن به علم گردد که همراه با قطعیت و طمأنینه باشد. به این معنا که فرضیاتِ صرفِ دانشمندان نمی‌تواند عنوان علم را بر خود بنهد.

 

آیت‌الله جوادی آملی علمی را که به مرتبه‌ طمانینه و یقین رسیده است نیز برابر با حجّت شرعی قلمداد می‌کنند. به باور ایشان این مرتبه از علم، می‌تواند با نقل شرعی برابری کند و هیچ خللی در آن وارد نیست. به تعبیر ایشان: تنها این علم یقین‌آور می‌تواند حجت شرعی و منبع دین باشد، نه هر فرضیه‌ای که عالِمی آن را ساخته و پرداخته است. فرضیه اساساً علم نیست زیرا نه مبرهن است و نه مایه‌ فراهم آمدن اطمینان و اعتقاد عقلایی.[7]

 

به باور آیت‌الله جوادی علمی که مفید قطع و یقین است، معارض با دین نمی‌شود، گرچه ممکن است با ظواهر نقل معارض شود. با این تحلیل، علم مشکلی با دین ندارد و ناسازگاری احتمالی آن با منبع دیگر دین یعنی "نقل" همانند تعارض نقل با نقل، از مسیر خود علاج می‌شود.[8]

 

آیت‌الله جوادی آملی با این تحلیل اساساً علم غیر الهی را نمی‌پذیرند. ایشان بر این باورند که چون حقیقتاً عالًم، صنع خداوند است، پس علم لاجرم الهی و دینی است و هرگز علم الحادی نداریم. علم اگر علم باشد نه فرضیه‌ محض و وهم و ظن، کشف و قرائت طبیعت و جهان است و به علت این که صدر و ساقه‌ جهان، فعل خداوند است، عالِم پرده از فعل خدا بر می‌دارد و چون عالَم تفسیر و تبیین فعل خداست، الهی و دینی است.[9]

 

با این منظومه فکری است که آیت‌الله جوادی آملی به بحث از سیاست نیز نظر می‌کنند. ایشان با این پشتوانه است که در پاسخ به آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی می‌گویند: "چون عقل ناب از منابع غنی و قوی شرع است، به استناد قضایای بیّن و مبیّن حسن و قبح عناوین کلی را استنباط می‌کند و همین روش به نوبه خود اجتهاد مشروع بوده و فتوای چنین عقلی حجت شرعی و کلی است. حکم عقل ناب که حجیت آن در اصول فقه ثابت شده، مشروع می‌باشد، چون یا اصلاً در آن مورد حکم عقل بر خلاف حکم نقل نیست و یا اگر هست از باب تزاحم اهم و مهم، فتوای عقل همانا تقدم اهمّ بر مهم است و همین تأیید عقلی مورد تأیید نقلی نیز خواهد بود. پس نمی‌توان گفت که احکام حکومتی به هیچ کدام از منابع شریعت استناد ندارد. بلکه باید گفت لازمه حجیت شرعی عقل ناب آن است که موارد مذکور مؤید عدم تفکیک سیاست از دیانت می‌باشد، نه برعکس. زیرا منبع نهایی احکام حکومتی، عقل ناب می‌باشد که حجیت آن معقول و مقبول اصول فقه است نه حکومت وقت".[10]

 

باری! آیت‌الله جوادی آملی با هم‌عنان قرار دادن عقل و شرع، و علم و دین، در آرای سیاسی خود نیز بر منظومه‌ای توجه می‌دهند که هم می‌تواند عقلی و علمی باشد و هم مُهر شریعت بر آن نهاده شود.

 

پی‌نوشت‌ها

 

[1]سیری در مبانی ولایت فقیه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، ش1؛

 

[2]رک: مباحثی پیرامون تبیین ولایت فقیه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، ش3

 

[3]رک: مهدی حائری یزدی، حکمت و حکومت، صص12-55-54

 

[4]همان، ص37

 

[5]نقل از احمد واعظی، علم دینی از دیدگاه آیت‌الله جوادی آملی، روش شناسی علوم انسانی، دوره 14، ش54، بهار 1387، صص9-23

 

[6]دومین جلسه درس خارج فقه؛ نکاح

 

[7]رک: آیت‌الله جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ص146

 

[8]همان، ص111

 

[9]همان، ص130

 

[10]مباحثی پیرامون تبیین ولایت فقیه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، ش3

 

ولایت یا سیاست؟

بررسی الهیاتی مناظره آیت‌الله دکتر حائری یزدی با آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی

 

نقد اساسی مرحوم آیت‌الله مهدی حائری یزدی به معنای ولایت باز می‌گردد. معنایی که آیت‌الله جوادی آملی در تبیین مباحث خود در باب ولایت فقیه از آن بسیار بهره می‌برد از نگاه آیت‌الله حائری مورد قبول نیست.

 

گفتگوی مکتوب دو استاد برجسته فلسفه یعنی حضرات آیات دکتر مهدی حائری یزدی و استاد جوادی آملی یکی از آثار خواندنی درباره ماهیت و چارچوب حکومت اسلامی است. بهانه شکل گرفتن این گفتگو انتشار چهار درس تفسیر آیت‌الله جوادی آملی و انتشار آن در شماره اول نشریه حکومت اسلامی بوده است. در شماره دوم و سوم این نشریه نیز نقدهای دکتر حائری به چاپ رسیده است.

 

آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی و چارچوب عقلی حکومت اسلامی

 

آیت‌الله جوادی آملی بحث اصلی در حکومت را بر اساس مفهوم ولایت تفسیر می‌کند. بر اساس آیات قرآن کریم اوج مقام انسانیت زمانی به عینیت می‌رسد که انسان به عبودیت الهی برسد؛ مقامی که رسیدن به آن ممکن نیست مگر با پذیرش ولایت الهی. در حقیقت انسان باید به این باور برسد که جز خدایی که خالق او و آشنا به تمام ابعاد هستی اوست، کسی لیاقت ولایت بر او را ندارد. دقت در این مسأله مبیّن این موضوع است که انسان اساسا یک ولیّ بیشتر ندارد که او هم خداست و هیچ‌کس دیگری جز او بر انسان ولایت ندارد. توجه به این نکته اساسی به ما نشان می‌دهد که حتی ولایت اولیاء الهی همچون پیامبر و امامان، نه در عرض ولایت خداوند بلکه در طول آن است؛ در حقیقت یک ولیّ اصیل بیشتر وجود ندارد که آن هم خداست و ولایت غیر خدا، ولایت بالعرض است و نه حتی ولایت بالعرض و معنای حقیقی ولایت اولیای الهی نیز با تکیه بر همین نکته مشخص می‌گردد.

 

باید در نظر داشت که آیت‎‌الله جوادی آملی با تأکید بر مفهوم ولایت، چارچوب ولایت فقیه را پایه‌ریزی می‌کند. مفهومی که یک سر آن ولایت الهی قرار دارد و سر دیگر آن فقیه عادل. این مسأله در مفاهیم دیگر نیز به نوعی در قرآن ذکر شده است. مثلا در آیه 8 سوره منافقون می‌فرماید: «لله العزه و لرسوله و للمومنين» ولی در آیه 10 سوره فاطر می‌فرماید: « العزّة لله جمیعا». درباره مفاهیم دیگری همچون قدرت، قوّت، رزق نیز وضعیت اسناد به همین گونه  است که این امور در برخی از آیات به غیر خدا نسبت داده می‌شوند ولی در نهایت همه این امور جمع‌بندی شده و منحصرا از آن خداوند قلمداد می‌شوند.

 

همین شکل مفهومی را درباره آیات مرتبط با ولایت شاهدیم که از یک سو در آیه 55 سوره مائده ولایت برای پیامبر(ص) و همچنین با تکیه بر روایات برای ائمه معصومین ثابت شده است و به همین صورت در آیه 6 سوره احزاب پیامبر اکرم(ص) از مؤمنین نسبت به جان و مال افراد بالاتر قلمداد شده ست. بر همین اساس در آیه 36 همین سوره حق اختیار و انتخاب در صورت آمدن امر خدا و پیامبر(ص) از دیگران سلب شده است. اما با تمام این احوال در سوره "حم" ولایت منحصرا برای ذات اقدس الهی قلمداد شده است. همان گونه که در آیه نهم سوره شوری که می‌فرماید: «أم اتخذوا من دونه أولیاء فالله هو الولی» ولایت تنها به خداوند منحصر دانسته شده است. توجه در همین آیه نیز به خوبی نشان می‌دهد که ولایت حقیقی تنها از آن خدا است و تمام اولیای الهی که در آیات دیگر مورد اشاره قرار گرفت، ولایت بالعرض دارند.

 

بنابراین ولایت اولیای الهی به طور کامل در راستای همان ولایت الهی معنا می‌شود و از همین رو احکام این‌گونه از ولیّ حتی بر خودش نیز نافذ است. بدین معنا که اگر نبی مکرّم اسلام حکمی را بیان نموده باشند، آن حکم برای خود آن حضرت نیز لازم‌الاجرا است. توجه به این مسأله پاسخ به این شبهه را که ولایت فقیه بر مردم را از جنس ولایت ولی بر مجنون و سفیه دانسته‌ است مشخص می‌کند. از این جهت، ولایت اولیای الهی با ولایت ولی بر صغیر یا مجنون متفاوت است. چرا که احکام ولیّ از نوع دوم، بر خودش بار نمی‌شود و او با توجه به مصالح تصمیم گرفته و امر و نهی می‌کند. اما ولایت اولیاء الهی که به ولایت الله بازگشت دارد، حقیقتی جز ولایت دین ندارد. در حقیقت بدین وسیله دین وظیفه رهبری و هدایت جامعه را بر عهده می‌گیرد. بر این اساس حتی در احکام ولایی و حکومتی نیز تبعیت از پیامبر واجب است و تبعیت از این حکم واجب بر خود پیامبر نیز لازم است. بنابراین در صورت صدور حکم پیامبر به قطع رابطه با یک قوم، این حکم حتی بر خود ایشان نیز لازم و نقض آن حرام تلقی می‌شود. با چنین تلقّی از ولایت اولیاء رهبر اساسا هیچ‌گونه امتیاز شخصی بر دیگران ندارد و پذیرش ولایت اولیاء عین توحید خواهد شد.

 

نکته دیگری که باید در این راستا در نظر داشت آن است که از نگاه آیت‌الله جوادی آملی ولایت تشریعی و فقهی در برخی مسائل فقهی همچون ولایت ولی میّت بر انجام امور میّت یا ولایت ولیّ مقتول بر خون مقتول، با ولایت فقیه کاملا متفاوت است و به گفته آیت‌الله جوادی آملی ولایت فقیه «فوق این مسائل است و از نوع ولایت‌های کتاب حجر، طهارت، قصاص و دیات نیست. چرا که امّت اسلامی نه مرده است نه دیوانه و نه مفلس تا ولی طلب کند.» بلکه اساس ولایت فقیه از نوع ولایت الهی است که در آیات مذکور بدان اشاره شده است.  در آیاتی همچون آیه 6 احزاب، 55 مائده و 59 نساء ولایت دقیقا به همین معنا است و بر این اساس والی جامعه بر تمام افراد جامعه حق سرپرستی دارد و همان‌طور که اشاره شد احکام او حتی بر خودش نافذ است.

 

آیت‌الله جوادی آملی علاوه بر آیات قرآن کریم، روایاتی را از نهج‌البلاغه و دیگر منابع شیعی نیز نقل می‌کند که در آنها به مسأله ولایت ائمه اشاره شده است. بر این اساس معنای ولایت در این روایات نیز همین معنای مذکور است.

 

کلامی بودن مسأله ولایت فقیه

 

آیت‌الله جوادی آملی در مباحث خود بر این نکته تأکید دارد که بر خلاف باور اهل سنت، مسأله خلافت و امامت نه یک مسأله صرفا فرعی و فقهی؛ بلکه از مسائل علم کلام به شمار می‌رود. بر این اساس همان ادلّه‌ای که وجود پیامبر را لازم می‌کند، وجود امام معصوم را نیز لازم می‌نماید و در دوره نبودن امام معصوم، جانشین امام یعنی ولی فقیه عادل عهده‌دار وظایف امام است. در هر سه درجه پیامبر، امام و ولی فقیه عادل، اصل ولایت در راستای فرامین الهی است. در چنین نوع ولایتی، شخص ولی در حقیقت نمادی از شخصیت حقوقی والی الهی است. از همین رو این نوع ولایت با انواع دیگر ولایت مانند ولایت ولی صغیر و محجور متفاوت است.

 

ایشان توضیح می‌دهد که موضوع احکام فرعی فقهی فعل مکلّفین است و موضوع احکام کلامی فعل الله تعالی است. از این منظر ما با دو مسأله اساسی درباره ولایت فقیه روبه‌رو هستیم. از یک سو احکام فقهی مترتّب بر پذیرش یا رد ولایت فقیه و از سوی دیگر با نگاهی کلامی باید به این مسأله پرداخت که آیا خداوند برای دوره غیبت امام معصوم حکمی مشخص نموده است یا نه؟(1)

 

نقدهای مرحوم آیت‌الله دکتر حائری یزدی

 

آیت‌الله حائری یزدی پس از انتشار متن سخنان آیت‌الله جوادی آملی انتقاداتی را وارد کرد. از جمله ایشان متذکر شد که در پذیرش خط سیر ولایت الهی تا ولی فقیه باید در نظر داشت که این نوع ولایت به تعبیر ایشان «مجاز از مجاز از مجاز» خواهد بود. طبعا چنین نوع ولایتی به هیچ وجه قابل مقایسه با ولایت در مرتبه اول یا دوم نیست. نکته دیگر این‌که برخلاف نظر آیت‌الله جوادی که احکام ولی الهی را بر خودش نیز بار می‌کند، مرحوم حائری معتقد است یک نفر نمی‌تواند در آن واحد هم والی باشد و هم مولّی علیه و  بنابراین مترتّب بودن احکام پیامبر و ائمه بر خودشان معنا ندارد.

 

از این منظر همچنین آیه 36 سوره احزاب که در آن خداوند می‌فرماید: «ما كان لمؤمن و لامؤمنة اذا قضي الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة» ناظر به قاضی بالتحکیم است و ارتباطی با بحث حکومت ندارد. مرحوم آیت‌الله حائری اساس یکی بودن سیاست و دیانت را زیر سؤال برده و می‌نویسد:

«بسياري از اوقات اتفاق مي‌افتد كه حكومت نياز شديدي به جعل موضع قانوني را پيدا مي‌كند كه منابع آن به هيچ وجه در كتاب و سنت نيست. در اينجا حكومت وقت حاكم است نه دين. و اگر اين موارد را به عنوان موجبة جزئيه قبول كرديم، قطعاً شنيده‌ايد كه موجبة جزئيه نقيض سالبة كليه است، يعني اين سلب كلي كه "هرگز دين از سياست جدا نيست" باطل خواهد بود»(2).

 

از نگاه دکتر حائری یزدی  توجه به لوازم عقلی حکومت و دیانت ما را به این نتیجه می‌رساند که اساس احکام این دو نمی‌تواند یکی باشد چرا که حکومت باید به نیازهای زمان خودش پاسخ بدهد و طبعا احکامی صادر می‌کند که در بعد زمانی محدود پاسخگو باشد. طبعا این احکام بر خلاف احکام ثابت دینی هستند که تغییرناپذیرند. حتی اما اگر بر این باور باشیم که  آن‌طور که آیت‌الله جوادی آملی می‌گوید «عقل ناب» منبع استنباط احکام حکومتی است، و به دلیل «کل‌ما حکم به العقل حکم به الشرع» این دستور را دینی قلمداد کنیم باید توجه کنیم که عقل تنها منبع درک احکام اولیه دین است که ثابت‌اند و نه احکام ثانویه حکومتی که متغیرند. دکتر حائری در گام بعدی هم‌رتبه بودن احکام اولیه و احکام حکومتی را زیر سؤال می‌برد. وی بر این باور است که در هیچ منبعی چنین گفته نشده است که احکام حکومتی مستلزم ثواب و عقاب است.

 

آیت‌الله حائری یزدی بخش دیگری از بحث خود را به بررسی ماهیت «عقل ناب» اختصاص می‌دهد. از نگاه ایشان توجه به حقیقت عقل ناب نیز نشان‌گر آن است که منبع مذکور نمی‌تواند منبعی برای فهم احکام حکومتی باشد چرا که این عقل دارای سه خصیصه «ازلی الثبوت و ابدی البقا» بودن، «کلیت و شمول بر کثیرین» داشته و فارغ از اتحاد با جزئیات و متغیرات زمان و مکان روزمره طبیعت است. و سومین خصیصه عقل ناب این است که «از هر گونه تحول و دگرگونی اعم از فساد و حرکات جوهری و عرضی مصونیت دارد». از نگاه دکتر حائری توجه به این سه خصوصیت عقل ناب به خوبی نشان می‌دهد که این منبع نمی‌تواند مبیّن احکام جزئی و متغیّر حکومتی باشد. همان‌گونه که احکام عقل ناب بدیهی است و با تشخیص آن از سوی مجمع تشخیص مصلحت همخوانی ندارد و اساس چنین فهم مصلحتی که هم‌رتبه منابع فقه عامّه یعنی قیاس و استحسان است، در بین امامیه مشروعیت ندارد؛ مگر آنکه ما قائل به انسداد باب علم و علمی شویم و از باب مطلق ظنّ چنین حکمی را بپذیریم. دکتر حائری چنین احکامی را مصداقی از آیات 44 تا 46 سوره الحاقّة می‌داند که در آن خداوند هشدار می‌دهد که اگر پیامبر(ص) برخی از سخنان (ساختگی) را به ما نسبت داده بود، قطعا او را با قدرت می‌گرفتیم و سپس رگ قلبش را قطع می‌نمودیم.

 

معنای حقیقی ولایت

 

نقد اساسی دیگر مرحوم آیت‌الله مهدی حائری یزدی به معنای ولایت باز می‌گردد. معنایی که آیت‌الله جوادی آملی در تبیین مباحث خود در باب ولایت فقیه از آن بسیار بهره می‌برد از نگاه آیت‌الله حائری مورد قبول نیست. به نظر ایشان ولایت تنها در مورد امام معصوم که از لحاظ علمی از همه بالاتر است به همان معنایی به کار رفته است که در مورد پیامبر اکرم(ص) به کار رفته است. «در لسان فلاسفه نیز ولایت الهی به معنای احاطه و قیمومیت او بر جهان هستی است و در مورد پیامبر اکرم نیز به معنای احاطه حضوری ایشان بر نظام احسن تشریعی است و مفهوما تناسبی با فن سیاست ندارد؛ چرا که فن سیاست در ردیف علم حصولی است و از مقوله کیف نفسانی است».(3)

با این تفاصیل به هیچ وجه نمی‌توان معنای ولایت را در مورد ولی فقیه به‌کار برد چرا که از نگاه دکتر حائری اساسا «از نقطه نظر مفاد و مفهوم لغت‌يابي، هيچ‌گاه ولايت به معناي سياست‌مداري نيامده است». اگر چه اسلام نیز برای خود جامعه اتوپیای افلاطونی را به تصویر می‌کشد ولی عینیت یافتن این تصویر در خارج مستلزم آن است که جامعه انسانی به مرحله‌ای از بلوغ و رشد برسد که عالمانه و عاشقانه عدل الهی را از سوی پیامبر یا امام معصوم بپذیرد و پیامبر و امام را به عنوان انتخاب احسن برای این کار برگزیند. این مسأله در دوره‌ای کوتاه در صدر اسلام اتفاق افتاد.

 

جمع‌بندی

 

آیت‌الله جوادی آملی با توسعه در معنای ولایت الهی به مباحث سیاسی و حکومتی و شمول آن نسبت به فقیه، ولایت فقیه را شعبه‌ای از ولایت الهی دانسته و جایگاه احکام ثانوی ولی فقیه را در رتبه احکام امامان و معصومان می‌بیند. از این منظر ایشان ولایت فقیه را بحثی صرفا فقهی و از جنس ولایت بر محجور، صغیر و مجنون ندانسته بلکه این بحث را بحثی کلامی می‌داند و بر این اساس به همان دلیل که وجود امام معصوم برای هدایت بشر لازم است، وجود نایب امام معصوم نیز که فقیه عادل است برای هدایت بشر ضرورت دارد.

 

آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی اما از یک سو معنای ولایت را ضیق دانسته و شامل سیاست و حکومت نمی‌داند. از سوی دیگر بر شمول مفهوم آن صرفا نسبت به پیامبر و امام معصوم تأکید می‌نماید. از سوی دیگر ایشان بحث ولایت فقیه را نه بحثی کلامی که بحثی فقهی می‌داند که باید آن را در حدود فقهی خود دید. از سوی دیگر ایشان حکم حاکم را از احکام متناسب با نیاز زمان و مکان دانسته‌ است که به هیچ وجه قابل مقایسه با احکام ثابت دین نیست.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

1- سيرى در مبانى ولايت فقيه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، شماره 1، صص 50-80

 

2- نقدى بر مقاله «سيرى در مبانى ولايت فقيه»، دكتر مهدى حائرى يزدى، فصلنامه حکومت اسلامی، شماره  2، ص 225

 

3-گفت و گوهاي خردمندانه درباره حكومت اسلامي، دكتر مهدي حائري يزدي، فصلنامه حکومت اسلامی شماره3 ، ص 191

 

گزارش‌هایی از یک مناظره

 

بازتاب‌های عربی و غربی مناظره آیت‌الله مرحوم دکتر حائری یزدی و آیت‌الله العظمی جوادی آملی در باب حکومت فقیهان

یکی از مهم‌ترین آثار درباره بحث ولایت فقیه، گفتگوی علمی میان مرحوم آیت‌الله مهدی حائری یزدی و آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی است. شاید بتوان یکی از علمی‌ترین و اساسی‌ترین مباحث علمی حول بحث ولایت فقیه را همین مناظره و مباحثه دانست که در سال 1375 رخ داده است. گفتگویی در فضای علمی و به سبک و سیاق مباحثه عالمان گذشته، که در آن دو دیدگاه کاملا متفاوت در بحث ولایت فقیه عرضه شده است.

هر چند نظریات هر یک از این دو فقیه-فیلسوف به صورت مجزا در مجلات، کتب و پایگاه‌های علمی جهان مورد توجه قرار گرفته است، اما بررسی‌های اسرانیوز نشان می‌دهد که اهمیت این مناظره به محافل علمی جهان به درستی شناسانده نشده و آثار معدودی می‌توان یافت که به این گفتگوی کم‌نظیر علمی پرداخته باشند.

 

به گزارش گروه رصد علمی اسرانیوز، کتاب "حکومت دینی و اندیشه سیاسی شیعه دوازده امامی: از امام علی(ع) تا پس از [امام] خمینی"[1] که از آثار منتشر شده از سوی انتشارات راتلج امریکا در سال 2014 است به این مناظره اشاراتی دارد. این کتاب، مطالعه‌ای دقیق و نظری درباره امامت و رهبری در اسلام شیعه دوازده امامی ارائه می‌دهد. نویسنده کتاب، در فصل چهارم به بررسی مدل‌های دولت شیعی در زمان غیبت کبری  shii state models during the major occultation پرداخته و بحث حقوق بشر را مطرح پیش می‌کشد. در ادامه نیز مدخلی با عنوان "مهدی حائری یزدی" ایجاد کرده و به زندگی و نظریات این فیلسوف معاصر پرداخته است.

 

نویسنده با اشاره به گفتگوی مشهور آقایان حائری یزدی و جوادی آملی در مجله حکومت اسلامی، در ابتدا به اختلاف دیدگاه این دو عالم در مواجهه با بحث ولایت فقیه اشاره کرده و می‌گوید: "مرحوم حائری یزدی از منظر اخلاق عملی (عقل عملی) این موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهد. در حالی که آیت‌الله جوادی آملی از منظر فقهی و کلامی (از باب قاعده لطف) موضوع را تحلیل می‌کند". سپس به اشکال آیت‌الله جوادی آملی به مرحوم حائری یزدی اشاره می‌کند که ولایت فقیه از جنس وکالت فقیه از ناحیه مردم نیست تا ایراد گرفته شود که انسان‌ها مسلط بر اموال و ممالک خود بوده و شامل آیه "الناس مسلطون علی اموالهم" هستند و لذا خود باید وکیل و سرپرست خود را انتخاب کنند. بلکه آن را در راستای ولایت حضرت امیرالمومنین(ع) می‌دانند که در واقعه غدیر بیان شده است. حال اگر ولایت امیرالمومنین(ع) را از سنخ وکالت از جانب مردم بدانیم که هیچ، ولی اگر آن را وکالت ندانیم، دیگر نمی‌توان اشکالی به ولایت فقیه گرفت.

 

در این مقام، نظر مرحوم حائری یزدی در تفکیک میان مقام و جایگاهِ روحانیِ پیامبر(ص) و امامان(ع) در جایگاه رهبری‌شان از جایگاه آنان به عنوان قانونگذار و حاکم مطرح و اشاره می‌شود که مرحوم حائری قائل به این است که رابطه میان خدا و فرد و آن جایگاه والا برای مقام اول یعنی مقام روحانی آنان است و مقام دوم نیاز به این جایگاه خاص ندارد. ایشان از این نکته به این نتیجه می‌رسد که "همه انسان‏ها داراى حكمت نظرى و عملى‏‌اند. آن دو اختصاص به ولى ندارد. چون عقل عملى در همه انسان‏ها وجود بالفعل دارد. ترجيح يك عقل عملى بر ديگران ترجيح بلامرجح است".

 

دومین اثری که به این مناظره پرداخته، کتاب "ایران معاصر، اقتصاد، جامعه، سیاست"[2] است که به بررسی وقایع عصر حاضر ایران می‌پردازد و انتشارات آکسفورد در سال 2009 آن را منتشر کرده است. نویسنده در قسمت سوم کتاب ضمن بررسی مسائل سیاسی ایران معاصر، از آیت‌الله جوادی آملی به عنوان پرچمدار نظریه ولایت فقیه در مقابل حامیان حکومت لیبرال نام می‌‌برد. وی از آقای جوادی آملی به عنوان کسی که توانست نظریه ولایت فقیه را تا حد اعلای آن گسترش دهد، یاد کرده است. نویسنده در ادامه به بررسی بخشی از استدلال‌های آیت‌الله جوادی در مقابل مرحوم دکتر حائری یزدی می‌پردازد و می‌گوید که آیت‌الله جوادی آملی وکالت حاکم از سوی مردم را که در نظریه مرحوم حائری یزدی بوده است رد می کند و در مقابل آن استدلال‌هایی ارائه می‌دهد.

 

همچنین "مرکز مطالعات سیاسی موسسه صدرین" نیز به موضوع ولایت فقیه پرداخته و مباحث آیت‌الله جوادی آملی درباره حکومت و ولایت فقیه را به همراه جوابیه دوم مرحوم استاد مهدی حائری یزدی و بازتاب تقابل علمی و مناظره میان این دو استاد بزرگ معاصر را به زبان عربی در پایگاه اینترنتی خود منتشر کرده است.

 

[1]Religious Authority and Political Thought in Twelver Shi‘ism: From Ali to Post-Khomeini

 

[2]CONTEMPORARY IRAN, Economy, Society, Politics

زیربنای سیاست؛ عقل یا عرف؟    بررسی پیش‌فرض‌های آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی و آیت‌الله‌العظمی جواد

 

زیربنای سیاست؛ عقل یا عرف؟

 

بررسی پیش‌فرض‌های آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی و آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی در ترسیم منظومه سیاسی

 

آیت‌الله دکتر حائری یزدی به استقلال عقل از آموزه‌های دینی حکم می‌داد. آیت‌الله العظمی جوادی آملی اما این دو را در عِداد هم می‌نشاند. مباحثه‌ دکتر حائری یزدی و آیت‌الله جوادی آملی اگه چه در خصوص سیاست و حکومت‌داری بود، اما اختلاف رأی این دو، ریشه‌هایی فراتر داشت. ریشه‌ها در آرائی بود که این دو اندیشمند درباره رابطه‌ عقل و دین برگزیده بودند و بر اساس آن به نتایج متفاوتی نائل می‌آمدند.

 

"حکمت و حکومت" یکی از مهم‌ترین آثار مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی است. وی با تسلطی که بر فلسفه‌ اسلامی و فلسفه غرب داشت، دست به نگارش کتابی زد که مبانی حکومت را در آن ترسیم می‌کرد. حائری در این کتاب، رویکردی را برگزیده بود که نَسَب به فیلسوفان غربی می‌بُرد. ایده‌های جان لاک و توماس هابز در تار و پود آرای وی تنیده بود. آیت‌الله جوادی آملی اما پس از انتشار این کتاب، انتقاداتی را بر آن وارد کرد. آیت‌الله جوادی در تعریضی بر این کتاب، ایراد عمده‌ آن را چنین تصویر کرده بود: "آنها می‌پندارند که عقل در برابر دین است در حالی که عقل و نقل دو چشم دین‌اند."[1]

آیت‌الله جوادی آملی در نقد این کتاب همچنین گفته بود: اگر حجیت شرعی عقل ناب پذیرفته شد، فتوای آن مانند فتوای دلیل نقلی همان حکم دین است، و چون حکم دین است، وفاق و خلاف عملی آن پاداش و کیفر اخروی دارد.

 

مهدی حائری یزدی اما از این رأی ابراز تعجب کرده و گفته بود که این یک ادعای خلق‌الساعه بیش نیست و در هیچ جایی این ادعا گفته نشده است.[2]

 

آیت‌الله مهدی حائری یزدی؛ تمسک به سیاست عرفی

 

حائری یزدی در آرای خود کوشیده بود تار و پود عقل را مورد مداقّه قرار داده و آن را مورد توجه تام قرار دهد. وی کتاب‌های "کاوش‌های عقل عملی"، و "کاوش‌های عقل نظری" را نوشته و در آن، به منزلت عقل اشاره کرده بود. حائری به فلسفه‌ عملی توجه می‌داد و عنوان می‌کرد که فلسفه عملی که به هستی‌های مقدور –برخاسته از اراده و شعور انسان- می‌پردازد، نوعی عقل‌ورزی است که می‌باید تدبیر امور انسان بر عهده‌ این عقل نهاده شود و از هر امر دیگری مصون ماند.[3]

 

وی تمام بار مسؤولیت در تدبیر امر بشری را بر عهده‌ همین عقل انسانی نهاده بود و این‌گونه در خصوص انواع عقل سخن می‌گفت: "عقل نظری هنگامی که به وسیله علوم تصوری و علوم تصدیقی خود به درک و اندیشیدن معقولاتی که از گونه مقدورات و اعمال و احوال اختیاری می‌باشند بپردازد، جهان اخلاق و نظام عدل و مدینه فاضله را در لوح ذهن ما ترسیم و طرح‌ریزی و مهندسی عقلانی کرده است و پس از اینکه این ترسیم از صحنه مدینه عقلانی یا یوتوپیایی افلاطونی با قلم‌زنی‌های عقل نظری به وسیله صورت‌های تصوری و تصدیقی در صحنه ذهن نقاشی و ترسیم یافت، آنگاه نیروی درک نظری با همیاری درک‌های زرین خود همچون درک خیال و وهم تا درک‌های واپسین  تجربی و حسی در جستجوی جزئیات و مصادیق طبیعی و حقیقی آن مقولات و مقدورات بر می‌آید و بدین طریق اندراج اصغر در اوسط و تشکیل قضایای صغری و کبری در فرم‌ها و اشکال منطقی و بالاخره استنتاج نتیجه از مقدمتین که همه از ظرافت‌کاری‌ها و میناگری‌های درک نظری است، انجام می‌پذیرد. همین که این صحنه‌ زیبای درک نظری با آن همه نقش و نگارهای کلی و جزئی و اشکال بدیع منطقی خود پایان پذیرفت و این ترسیم با جذابیت شوق‌آفرین خود را بر اراده که نیروی اجرای نفس است قرار گرفت، نیروهای زیر فرمان این قوه مانند شائقه و محرکه و بالاخره اراده و تصمیم به عمل، به فعالیت و تکاپو خواهند افتاد و آنچه را که در لوح عقل و اندیشه یافته‌اند، در حد توان خود به صورت عمل و اجرا در جهان واقعیت عینی بیرون می‌آورند."[4]

 

این‌گونه تصویرسازی از قوه‌ عقل کافی بود تا مرحوم حائری، تمامی جهد خود را بر این قرار دهد که امور بشری می‌باید به محک عقل مورد بررسی قرار گیرد و حکم صواب یا خطا بیابند. وی در امر سیاست نیز، همین رَویّه را برگزید و سیاستی را در نظر داشت که متر و معیار تام عقلانی بیابد و از آن فراتر نرود.

 

حائری تلاش می‌کرد تا با استفاده از اصل مالکیت، حق تعیین سرنوشت افراد را به طور کامل در دست خودشان قرار دهد. بر طبق این ایده، حاکمیت هیچ ربط و نسبتی با امر ولایت و رهبری دینی ندارد و مردم بر اساس یک قرار داد، وکیلی برای خود در امر کشورداری تعیین کرده و از امر او تبعیت می‌کنند. بر اساس این نظریه، حکومت یک نوع مأموریت و وکالت از سوی شهروندان است و چون ماهیت وکالت یک قرارداد و عقد است که هیچ‌گونه الزامی را برای موکل یا موکلین به وجود نمی‌آورد، لذا هر گاه که موکلین بخواهند می‌توانند وکیل خود را از وکالت عزل کرده و شخص دیگری را به جای او انتخاب و نصب کنند.

 

رویکرد حائری یزدی به عقل و فربه کردن آن در مقابل گزاره‌های دینی، سبب شده بود تا وی در خصوص حاکمیت نیز بر عقل انسانی توجه کند و امر سیاسی را نیز از دایره‌ی شریعت بیرون کشد. حائری با این نحوه حرمت بخشیدن بر عقل انسانی است که تدبیر امور حکومت را نیز بر عهده‌ی همین عقل انسانی می‌داند. وی پای شرع را در این امور کوتاه می‌کند و معتقد است که این امور بشری می‌باید به واسطه‌ی همین عقل انسانی نیز به سرانجام برسد.

 

حائری یزدی در بیان اندیشه‌ی سیاسی خود، در قامت اندیشمندی عرفی‌گرا پای به میدان گذاشته بود. وی در این رأی خود، بر آموزه‌های وحیانی هیچگونه عطف نظری نداشت. تأکید وی بر دستاوردهای عرفی بشری بود. به نظر می‌رسد که شالوده نظریه‌ی وی در سیاست از جایی طرح ریزی می‌شد که حائری، عقل بشر را مستقل از وحی می‌بیند و تمامی امور عرفی را به آن حواله می‌دهد.

 

آیت‌الله جوادی آملی؛ دین در حصار عقل

 

آیت‌الله جوادی آملی هرگاه که از عقل سخن به میان می‌آورند، آن را در چارچوب شرع تفسیر و تبیین می‌کنند. به باور ایشان فهم صحیحی از رابطه‌ عقل و دین ترسیم نشده و این سبب شده تا این دو در جدال با هم تفسیر شوند. در جایی که مهدی حائری یزدی، تمسک به عقل و علم را در تدبیر امور بشری و امر حکومتی قابل توجه و اعتنا می‌دانست و تمسک به وحی را برنمی‌تابید، آیت‌الله جوادی آملی شروطی را برای عقل و علمِ حقیقی در نظر می‌آورند که به واسطه‌ آن، شریعت نیز مُهر صحّه بر این دو می‌گذارد.

 

آیت‌الله جوادی آملی بر این باورند که وقتی از عقل در منظومه فکر دینی سخن گفته می‌شود، به این معناست که تمسک به عقل نیز می‌تواند همان استناد به دین قلمداد شود. به تعبیر ایشان، همان‌طور که حجّت شرعی بودن دلیل نقلی این اجازه را می‌دهد تا محتوای آن را به شارع به طور علم یا علمی (ظن معتبر و اطمینان‌آور) استناد دهیم، به همین‌سان حجت بودن عقل به این معناست که انتساب مدلول آن به شرع صحیح است. پس یافته‌های علمی اطمینان‌آور مثل دلیلی نقلی معتبر، حجیت اصولی داشته و انتساب محتوای آن به شارع صحت دارد و لذا می‌تواند در مواردی دلیل نقلی را تخصیص و تقیید بزند.[5]

 

ایشان در خصوص منابع فهم دینی هم بر این باورند که تنها کتاب و سنت از منابع حجت‌اند و عقل در عِداد این دو نیست. بلکه عقل، خود چراغی است که به واسطه‌ آن می‌توان کتاب و سنت را درک کرد. به تعبیر آیت‌الله جوادی آملی: "عقل قانونگذار نیست، قانون‌شناس است. ما باید بین سراج و صراط فرق بگذاریم. این که شما می‌بینید می‌گویند عقلاً و شرعاً این طور است، این نه حرف علمی است و نه می‌شود این جور حرف زد؛ باید بگوییم عقلاً و نقلاً؛ نه عقلاً و شرعاً. شرع مقابل ندارد، صراط مقابل ندارد، صراط را که با سراج مقابل قرار نمی‌دهند. عقل می‌شود چراغ. پس بنابراین "منبع" و چشمه استدلال ما می‌شود کتاب و سنت، عقل هم کشف می‌کند. کتاب و سنت هم درست است که کاشف‌اند، چراغ‌اند، اما چراغ از اراده خدا و حکم خدا هستند، آن منبع اصلی و اصیل حکم خدا و اراده خداست"[6].

 

آنگونه که مشخص است، آیت‌الله جوادی آملی برآنند که عقل را نمی‌باید رو در روی شرع و دین قرار داد. عقل خود چراغ راهی است که می‌تواند امور دینی را کشف کند. خطای مُهلکی است اگر عقل و دین را در مواجهه و در مقابل هم قرار دهیم و حکم به برتری یکی بر دیگری کنیم.

 

بر همین اساس است که آیت‌الله جوادی بحث از علم را نیز پیش می‌کشند و نحوه‌ مواجهه با آن را نیز ترسیم می‌کنند. در منظومه فکری ایشان، علم آن زمان می‌تواند مزیّن به علم گردد که همراه با قطعیت و طمأنینه باشد. به این معنا که فرضیاتِ صرفِ دانشمندان نمی‌تواند عنوان علم را بر خود بنهد.

 

آیت‌الله جوادی آملی علمی را که به مرتبه‌ طمانینه و یقین رسیده است نیز برابر با حجّت شرعی قلمداد می‌کنند. به باور ایشان این مرتبه از علم، می‌تواند با نقل شرعی برابری کند و هیچ خللی در آن وارد نیست. به تعبیر ایشان: تنها این علم یقین‌آور می‌تواند حجت شرعی و منبع دین باشد، نه هر فرضیه‌ای که عالِمی آن را ساخته و پرداخته است. فرضیه اساساً علم نیست زیرا نه مبرهن است و نه مایه‌ فراهم آمدن اطمینان و اعتقاد عقلایی.[7]

 

به باور آیت‌الله جوادی علمی که مفید قطع و یقین است، معارض با دین نمی‌شود، گرچه ممکن است با ظواهر نقل معارض شود. با این تحلیل، علم مشکلی با دین ندارد و ناسازگاری احتمالی آن با منبع دیگر دین یعنی "نقل" همانند تعارض نقل با نقل، از مسیر خود علاج می‌شود.[8]

 

آیت‌الله جوادی آملی با این تحلیل اساساً علم غیر الهی را نمی‌پذیرند. ایشان بر این باورند که چون حقیقتاً عالًم، صنع خداوند است، پس علم لاجرم الهی و دینی است و هرگز علم الحادی نداریم. علم اگر علم باشد نه فرضیه‌ محض و وهم و ظن، کشف و قرائت طبیعت و جهان است و به علت این که صدر و ساقه‌ جهان، فعل خداوند است، عالِم پرده از فعل خدا بر می‌دارد و چون عالَم تفسیر و تبیین فعل خداست، الهی و دینی است.[9]

 

با این منظومه فکری است که آیت‌الله جوادی آملی به بحث از سیاست نیز نظر می‌کنند. ایشان با این پشتوانه است که در پاسخ به آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی می‌گویند: "چون عقل ناب از منابع غنی و قوی شرع است، به استناد قضایای بیّن و مبیّن حسن و قبح عناوین کلی را استنباط می‌کند و همین روش به نوبه خود اجتهاد مشروع بوده و فتوای چنین عقلی حجت شرعی و کلی است. حکم عقل ناب که حجیت آن در اصول فقه ثابت شده، مشروع می‌باشد، چون یا اصلاً در آن مورد حکم عقل بر خلاف حکم نقل نیست و یا اگر هست از باب تزاحم اهم و مهم، فتوای عقل همانا تقدم اهمّ بر مهم است و همین تأیید عقلی مورد تأیید نقلی نیز خواهد بود. پس نمی‌توان گفت که احکام حکومتی به هیچ کدام از منابع شریعت استناد ندارد. بلکه باید گفت لازمه حجیت شرعی عقل ناب آن است که موارد مذکور مؤید عدم تفکیک سیاست از دیانت می‌باشد، نه برعکس. زیرا منبع نهایی احکام حکومتی، عقل ناب می‌باشد که حجیت آن معقول و مقبول اصول فقه است نه حکومت وقت".[10]

 

باری! آیت‌الله جوادی آملی با هم‌عنان قرار دادن عقل و شرع، و علم و دین، در آرای سیاسی خود نیز بر منظومه‌ای توجه می‌دهند که هم می‌تواند عقلی و علمی باشد و هم مُهر شریعت بر آن نهاده شود.

 

پی‌نوشت‌ها

 

[1]سیری در مبانی ولایت فقیه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، ش1؛

 

[2]رک: مباحثی پیرامون تبیین ولایت فقیه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، ش3

 

[3]رک: مهدی حائری یزدی، حکمت و حکومت، صص12-55-54

 

[4]همان، ص37

 

[5]نقل از احمد واعظی، علم دینی از دیدگاه آیت‌الله جوادی آملی، روش شناسی علوم انسانی، دوره 14، ش54، بهار 1387، صص9-23

 

[6]دومین جلسه درس خارج فقه؛ نکاح

 

[7]رک: آیت‌الله جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ص146

 

[8]همان، ص111

 

[9]همان، ص130

 

[10]مباحثی پیرامون تبیین ولایت فقیه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، ش3

 

ولایت یا سیاست؟

بررسی الهیاتی مناظره آیت‌الله دکتر حائری یزدی با آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی

 

نقد اساسی مرحوم آیت‌الله مهدی حائری یزدی به معنای ولایت باز می‌گردد. معنایی که آیت‌الله جوادی آملی در تبیین مباحث خود در باب ولایت فقیه از آن بسیار بهره می‌برد از نگاه آیت‌الله حائری مورد قبول نیست.

 

گفتگوی مکتوب دو استاد برجسته فلسفه یعنی حضرات آیات دکتر مهدی حائری یزدی و استاد جوادی آملی یکی از آثار خواندنی درباره ماهیت و چارچوب حکومت اسلامی است. بهانه شکل گرفتن این گفتگو انتشار چهار درس تفسیر آیت‌الله جوادی آملی و انتشار آن در شماره اول نشریه حکومت اسلامی بوده است. در شماره دوم و سوم این نشریه نیز نقدهای دکتر حائری به چاپ رسیده است.

 

آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی و چارچوب عقلی حکومت اسلامی

 

آیت‌الله جوادی آملی بحث اصلی در حکومت را بر اساس مفهوم ولایت تفسیر می‌کند. بر اساس آیات قرآن کریم اوج مقام انسانیت زمانی به عینیت می‌رسد که انسان به عبودیت الهی برسد؛ مقامی که رسیدن به آن ممکن نیست مگر با پذیرش ولایت الهی. در حقیقت انسان باید به این باور برسد که جز خدایی که خالق او و آشنا به تمام ابعاد هستی اوست، کسی لیاقت ولایت بر او را ندارد. دقت در این مسأله مبیّن این موضوع است که انسان اساسا یک ولیّ بیشتر ندارد که او هم خداست و هیچ‌کس دیگری جز او بر انسان ولایت ندارد. توجه به این نکته اساسی به ما نشان می‌دهد که حتی ولایت اولیاء الهی همچون پیامبر و امامان، نه در عرض ولایت خداوند بلکه در طول آن است؛ در حقیقت یک ولیّ اصیل بیشتر وجود ندارد که آن هم خداست و ولایت غیر خدا، ولایت بالعرض است و نه حتی ولایت بالعرض و معنای حقیقی ولایت اولیای الهی نیز با تکیه بر همین نکته مشخص می‌گردد.

 

باید در نظر داشت که آیت‎‌الله جوادی آملی با تأکید بر مفهوم ولایت، چارچوب ولایت فقیه را پایه‌ریزی می‌کند. مفهومی که یک سر آن ولایت الهی قرار دارد و سر دیگر آن فقیه عادل. این مسأله در مفاهیم دیگر نیز به نوعی در قرآن ذکر شده است. مثلا در آیه 8 سوره منافقون می‌فرماید: «لله العزه و لرسوله و للمومنين» ولی در آیه 10 سوره فاطر می‌فرماید: « العزّة لله جمیعا». درباره مفاهیم دیگری همچون قدرت، قوّت، رزق نیز وضعیت اسناد به همین گونه  است که این امور در برخی از آیات به غیر خدا نسبت داده می‌شوند ولی در نهایت همه این امور جمع‌بندی شده و منحصرا از آن خداوند قلمداد می‌شوند.

 

همین شکل مفهومی را درباره آیات مرتبط با ولایت شاهدیم که از یک سو در آیه 55 سوره مائده ولایت برای پیامبر(ص) و همچنین با تکیه بر روایات برای ائمه معصومین ثابت شده است و به همین صورت در آیه 6 سوره احزاب پیامبر اکرم(ص) از مؤمنین نسبت به جان و مال افراد بالاتر قلمداد شده ست. بر همین اساس در آیه 36 همین سوره حق اختیار و انتخاب در صورت آمدن امر خدا و پیامبر(ص) از دیگران سلب شده است. اما با تمام این احوال در سوره "حم" ولایت منحصرا برای ذات اقدس الهی قلمداد شده است. همان گونه که در آیه نهم سوره شوری که می‌فرماید: «أم اتخذوا من دونه أولیاء فالله هو الولی» ولایت تنها به خداوند منحصر دانسته شده است. توجه در همین آیه نیز به خوبی نشان می‌دهد که ولایت حقیقی تنها از آن خدا است و تمام اولیای الهی که در آیات دیگر مورد اشاره قرار گرفت، ولایت بالعرض دارند.

 

بنابراین ولایت اولیای الهی به طور کامل در راستای همان ولایت الهی معنا می‌شود و از همین رو احکام این‌گونه از ولیّ حتی بر خودش نیز نافذ است. بدین معنا که اگر نبی مکرّم اسلام حکمی را بیان نموده باشند، آن حکم برای خود آن حضرت نیز لازم‌الاجرا است. توجه به این مسأله پاسخ به این شبهه را که ولایت فقیه بر مردم را از جنس ولایت ولی بر مجنون و سفیه دانسته‌ است مشخص می‌کند. از این جهت، ولایت اولیای الهی با ولایت ولی بر صغیر یا مجنون متفاوت است. چرا که احکام ولیّ از نوع دوم، بر خودش بار نمی‌شود و او با توجه به مصالح تصمیم گرفته و امر و نهی می‌کند. اما ولایت اولیاء الهی که به ولایت الله بازگشت دارد، حقیقتی جز ولایت دین ندارد. در حقیقت بدین وسیله دین وظیفه رهبری و هدایت جامعه را بر عهده می‌گیرد. بر این اساس حتی در احکام ولایی و حکومتی نیز تبعیت از پیامبر واجب است و تبعیت از این حکم واجب بر خود پیامبر نیز لازم است. بنابراین در صورت صدور حکم پیامبر به قطع رابطه با یک قوم، این حکم حتی بر خود ایشان نیز لازم و نقض آن حرام تلقی می‌شود. با چنین تلقّی از ولایت اولیاء رهبر اساسا هیچ‌گونه امتیاز شخصی بر دیگران ندارد و پذیرش ولایت اولیاء عین توحید خواهد شد.

 

نکته دیگری که باید در این راستا در نظر داشت آن است که از نگاه آیت‌الله جوادی آملی ولایت تشریعی و فقهی در برخی مسائل فقهی همچون ولایت ولی میّت بر انجام امور میّت یا ولایت ولیّ مقتول بر خون مقتول، با ولایت فقیه کاملا متفاوت است و به گفته آیت‌الله جوادی آملی ولایت فقیه «فوق این مسائل است و از نوع ولایت‌های کتاب حجر، طهارت، قصاص و دیات نیست. چرا که امّت اسلامی نه مرده است نه دیوانه و نه مفلس تا ولی طلب کند.» بلکه اساس ولایت فقیه از نوع ولایت الهی است که در آیات مذکور بدان اشاره شده است.  در آیاتی همچون آیه 6 احزاب، 55 مائده و 59 نساء ولایت دقیقا به همین معنا است و بر این اساس والی جامعه بر تمام افراد جامعه حق سرپرستی دارد و همان‌طور که اشاره شد احکام او حتی بر خودش نافذ است.

 

آیت‌الله جوادی آملی علاوه بر آیات قرآن کریم، روایاتی را از نهج‌البلاغه و دیگر منابع شیعی نیز نقل می‌کند که در آنها به مسأله ولایت ائمه اشاره شده است. بر این اساس معنای ولایت در این روایات نیز همین معنای مذکور است.

 

کلامی بودن مسأله ولایت فقیه

 

آیت‌الله جوادی آملی در مباحث خود بر این نکته تأکید دارد که بر خلاف باور اهل سنت، مسأله خلافت و امامت نه یک مسأله صرفا فرعی و فقهی؛ بلکه از مسائل علم کلام به شمار می‌رود. بر این اساس همان ادلّه‌ای که وجود پیامبر را لازم می‌کند، وجود امام معصوم را نیز لازم می‌نماید و در دوره نبودن امام معصوم، جانشین امام یعنی ولی فقیه عادل عهده‌دار وظایف امام است. در هر سه درجه پیامبر، امام و ولی فقیه عادل، اصل ولایت در راستای فرامین الهی است. در چنین نوع ولایتی، شخص ولی در حقیقت نمادی از شخصیت حقوقی والی الهی است. از همین رو این نوع ولایت با انواع دیگر ولایت مانند ولایت ولی صغیر و محجور متفاوت است.

 

ایشان توضیح می‌دهد که موضوع احکام فرعی فقهی فعل مکلّفین است و موضوع احکام کلامی فعل الله تعالی است. از این منظر ما با دو مسأله اساسی درباره ولایت فقیه روبه‌رو هستیم. از یک سو احکام فقهی مترتّب بر پذیرش یا رد ولایت فقیه و از سوی دیگر با نگاهی کلامی باید به این مسأله پرداخت که آیا خداوند برای دوره غیبت امام معصوم حکمی مشخص نموده است یا نه؟(1)

 

نقدهای مرحوم آیت‌الله دکتر حائری یزدی

 

آیت‌الله حائری یزدی پس از انتشار متن سخنان آیت‌الله جوادی آملی انتقاداتی را وارد کرد. از جمله ایشان متذکر شد که در پذیرش خط سیر ولایت الهی تا ولی فقیه باید در نظر داشت که این نوع ولایت به تعبیر ایشان «مجاز از مجاز از مجاز» خواهد بود. طبعا چنین نوع ولایتی به هیچ وجه قابل مقایسه با ولایت در مرتبه اول یا دوم نیست. نکته دیگر این‌که برخلاف نظر آیت‌الله جوادی که احکام ولی الهی را بر خودش نیز بار می‌کند، مرحوم حائری معتقد است یک نفر نمی‌تواند در آن واحد هم والی باشد و هم مولّی علیه و  بنابراین مترتّب بودن احکام پیامبر و ائمه بر خودشان معنا ندارد.

 

از این منظر همچنین آیه 36 سوره احزاب که در آن خداوند می‌فرماید: «ما كان لمؤمن و لامؤمنة اذا قضي الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة» ناظر به قاضی بالتحکیم است و ارتباطی با بحث حکومت ندارد. مرحوم آیت‌الله حائری اساس یکی بودن سیاست و دیانت را زیر سؤال برده و می‌نویسد:

«بسياري از اوقات اتفاق مي‌افتد كه حكومت نياز شديدي به جعل موضع قانوني را پيدا مي‌كند كه منابع آن به هيچ وجه در كتاب و سنت نيست. در اينجا حكومت وقت حاكم است نه دين. و اگر اين موارد را به عنوان موجبة جزئيه قبول كرديم، قطعاً شنيده‌ايد كه موجبة جزئيه نقيض سالبة كليه است، يعني اين سلب كلي كه "هرگز دين از سياست جدا نيست" باطل خواهد بود»(2).

 

از نگاه دکتر حائری یزدی  توجه به لوازم عقلی حکومت و دیانت ما را به این نتیجه می‌رساند که اساس احکام این دو نمی‌تواند یکی باشد چرا که حکومت باید به نیازهای زمان خودش پاسخ بدهد و طبعا احکامی صادر می‌کند که در بعد زمانی محدود پاسخگو باشد. طبعا این احکام بر خلاف احکام ثابت دینی هستند که تغییرناپذیرند. حتی اما اگر بر این باور باشیم که  آن‌طور که آیت‌الله جوادی آملی می‌گوید «عقل ناب» منبع استنباط احکام حکومتی است، و به دلیل «کل‌ما حکم به العقل حکم به الشرع» این دستور را دینی قلمداد کنیم باید توجه کنیم که عقل تنها منبع درک احکام اولیه دین است که ثابت‌اند و نه احکام ثانویه حکومتی که متغیرند. دکتر حائری در گام بعدی هم‌رتبه بودن احکام اولیه و احکام حکومتی را زیر سؤال می‌برد. وی بر این باور است که در هیچ منبعی چنین گفته نشده است که احکام حکومتی مستلزم ثواب و عقاب است.

 

آیت‌الله حائری یزدی بخش دیگری از بحث خود را به بررسی ماهیت «عقل ناب» اختصاص می‌دهد. از نگاه ایشان توجه به حقیقت عقل ناب نیز نشان‌گر آن است که منبع مذکور نمی‌تواند منبعی برای فهم احکام حکومتی باشد چرا که این عقل دارای سه خصیصه «ازلی الثبوت و ابدی البقا» بودن، «کلیت و شمول بر کثیرین» داشته و فارغ از اتحاد با جزئیات و متغیرات زمان و مکان روزمره طبیعت است. و سومین خصیصه عقل ناب این است که «از هر گونه تحول و دگرگونی اعم از فساد و حرکات جوهری و عرضی مصونیت دارد». از نگاه دکتر حائری توجه به این سه خصوصیت عقل ناب به خوبی نشان می‌دهد که این منبع نمی‌تواند مبیّن احکام جزئی و متغیّر حکومتی باشد. همان‌گونه که احکام عقل ناب بدیهی است و با تشخیص آن از سوی مجمع تشخیص مصلحت همخوانی ندارد و اساس چنین فهم مصلحتی که هم‌رتبه منابع فقه عامّه یعنی قیاس و استحسان است، در بین امامیه مشروعیت ندارد؛ مگر آنکه ما قائل به انسداد باب علم و علمی شویم و از باب مطلق ظنّ چنین حکمی را بپذیریم. دکتر حائری چنین احکامی را مصداقی از آیات 44 تا 46 سوره الحاقّة می‌داند که در آن خداوند هشدار می‌دهد که اگر پیامبر(ص) برخی از سخنان (ساختگی) را به ما نسبت داده بود، قطعا او را با قدرت می‌گرفتیم و سپس رگ قلبش را قطع می‌نمودیم.

 

معنای حقیقی ولایت

 

نقد اساسی دیگر مرحوم آیت‌الله مهدی حائری یزدی به معنای ولایت باز می‌گردد. معنایی که آیت‌الله جوادی آملی در تبیین مباحث خود در باب ولایت فقیه از آن بسیار بهره می‌برد از نگاه آیت‌الله حائری مورد قبول نیست. به نظر ایشان ولایت تنها در مورد امام معصوم که از لحاظ علمی از همه بالاتر است به همان معنایی به کار رفته است که در مورد پیامبر اکرم(ص) به کار رفته است. «در لسان فلاسفه نیز ولایت الهی به معنای احاطه و قیمومیت او بر جهان هستی است و در مورد پیامبر اکرم نیز به معنای احاطه حضوری ایشان بر نظام احسن تشریعی است و مفهوما تناسبی با فن سیاست ندارد؛ چرا که فن سیاست در ردیف علم حصولی است و از مقوله کیف نفسانی است».(3)

با این تفاصیل به هیچ وجه نمی‌توان معنای ولایت را در مورد ولی فقیه به‌کار برد چرا که از نگاه دکتر حائری اساسا «از نقطه نظر مفاد و مفهوم لغت‌يابي، هيچ‌گاه ولايت به معناي سياست‌مداري نيامده است». اگر چه اسلام نیز برای خود جامعه اتوپیای افلاطونی را به تصویر می‌کشد ولی عینیت یافتن این تصویر در خارج مستلزم آن است که جامعه انسانی به مرحله‌ای از بلوغ و رشد برسد که عالمانه و عاشقانه عدل الهی را از سوی پیامبر یا امام معصوم بپذیرد و پیامبر و امام را به عنوان انتخاب احسن برای این کار برگزیند. این مسأله در دوره‌ای کوتاه در صدر اسلام اتفاق افتاد.

 

جمع‌بندی

 

آیت‌الله جوادی آملی با توسعه در معنای ولایت الهی به مباحث سیاسی و حکومتی و شمول آن نسبت به فقیه، ولایت فقیه را شعبه‌ای از ولایت الهی دانسته و جایگاه احکام ثانوی ولی فقیه را در رتبه احکام امامان و معصومان می‌بیند. از این منظر ایشان ولایت فقیه را بحثی صرفا فقهی و از جنس ولایت بر محجور، صغیر و مجنون ندانسته بلکه این بحث را بحثی کلامی می‌داند و بر این اساس به همان دلیل که وجود امام معصوم برای هدایت بشر لازم است، وجود نایب امام معصوم نیز که فقیه عادل است برای هدایت بشر ضرورت دارد.

 

آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی اما از یک سو معنای ولایت را ضیق دانسته و شامل سیاست و حکومت نمی‌داند. از سوی دیگر بر شمول مفهوم آن صرفا نسبت به پیامبر و امام معصوم تأکید می‌نماید. از سوی دیگر ایشان بحث ولایت فقیه را نه بحثی کلامی که بحثی فقهی می‌داند که باید آن را در حدود فقهی خود دید. از سوی دیگر ایشان حکم حاکم را از احکام متناسب با نیاز زمان و مکان دانسته‌ است که به هیچ وجه قابل مقایسه با احکام ثابت دین نیست.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

1- سيرى در مبانى ولايت فقيه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، شماره 1، صص 50-80

 

2- نقدى بر مقاله «سيرى در مبانى ولايت فقيه»، دكتر مهدى حائرى يزدى، فصلنامه حکومت اسلامی، شماره  2، ص 225

 

3-گفت و گوهاي خردمندانه درباره حكومت اسلامي، دكتر مهدي حائري يزدي، فصلنامه حکومت اسلامی شماره3 ، ص 191

 

گزارش‌هایی از یک مناظره

 

بازتاب‌های عربی و غربی مناظره آیت‌الله مرحوم دکتر حائری یزدی و آیت‌الله العظمی جوادی آملی در باب حکومت فقیهان

یکی از مهم‌ترین آثار درباره بحث ولایت فقیه، گفتگوی علمی میان مرحوم آیت‌الله مهدی حائری یزدی و آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی است. شاید بتوان یکی از علمی‌ترین و اساسی‌ترین مباحث علمی حول بحث ولایت فقیه را همین مناظره و مباحثه دانست که در سال 1375 رخ داده است. گفتگویی در فضای علمی و به سبک و سیاق مباحثه عالمان گذشته، که در آن دو دیدگاه کاملا متفاوت در بحث ولایت فقیه عرضه شده است.

هر چند نظریات هر یک از این دو فقیه-فیلسوف به صورت مجزا در مجلات، کتب و پایگاه‌های علمی جهان مورد توجه قرار گرفته است، اما بررسی‌های اسرانیوز نشان می‌دهد که اهمیت این مناظره به محافل علمی جهان به درستی شناسانده نشده و آثار معدودی می‌توان یافت که به این گفتگوی کم‌نظیر علمی پرداخته باشند.

 

به گزارش گروه رصد علمی اسرانیوز، کتاب "حکومت دینی و اندیشه سیاسی شیعه دوازده امامی: از امام علی(ع) تا پس از [امام] خمینی"[1] که از آثار منتشر شده از سوی انتشارات راتلج امریکا در سال 2014 است به این مناظره اشاراتی دارد. این کتاب، مطالعه‌ای دقیق و نظری درباره امامت و رهبری در اسلام شیعه دوازده امامی ارائه می‌دهد. نویسنده کتاب، در فصل چهارم به بررسی مدل‌های دولت شیعی در زمان غیبت کبری  shii state models during the major occultation پرداخته و بحث حقوق بشر را مطرح پیش می‌کشد. در ادامه نیز مدخلی با عنوان "مهدی حائری یزدی" ایجاد کرده و به زندگی و نظریات این فیلسوف معاصر پرداخته است.

 

نویسنده با اشاره به گفتگوی مشهور آقایان حائری یزدی و جوادی آملی در مجله حکومت اسلامی، در ابتدا به اختلاف دیدگاه این دو عالم در مواجهه با بحث ولایت فقیه اشاره کرده و می‌گوید: "مرحوم حائری یزدی از منظر اخلاق عملی (عقل عملی) این موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهد. در حالی که آیت‌الله جوادی آملی از منظر فقهی و کلامی (از باب قاعده لطف) موضوع را تحلیل می‌کند". سپس به اشکال آیت‌الله جوادی آملی به مرحوم حائری یزدی اشاره می‌کند که ولایت فقیه از جنس وکالت فقیه از ناحیه مردم نیست تا ایراد گرفته شود که انسان‌ها مسلط بر اموال و ممالک خود بوده و شامل آیه "الناس مسلطون علی اموالهم" هستند و لذا خود باید وکیل و سرپرست خود را انتخاب کنند. بلکه آن را در راستای ولایت حضرت امیرالمومنین(ع) می‌دانند که در واقعه غدیر بیان شده است. حال اگر ولایت امیرالمومنین(ع) را از سنخ وکالت از جانب مردم بدانیم که هیچ، ولی اگر آن را وکالت ندانیم، دیگر نمی‌توان اشکالی به ولایت فقیه گرفت.

 

در این مقام، نظر مرحوم حائری یزدی در تفکیک میان مقام و جایگاهِ روحانیِ پیامبر(ص) و امامان(ع) در جایگاه رهبری‌شان از جایگاه آنان به عنوان قانونگذار و حاکم مطرح و اشاره می‌شود که مرحوم حائری قائل به این است که رابطه میان خدا و فرد و آن جایگاه والا برای مقام اول یعنی مقام روحانی آنان است و مقام دوم نیاز به این جایگاه خاص ندارد. ایشان از این نکته به این نتیجه می‌رسد که "همه انسان‏ها داراى حكمت نظرى و عملى‏‌اند. آن دو اختصاص به ولى ندارد. چون عقل عملى در همه انسان‏ها وجود بالفعل دارد. ترجيح يك عقل عملى بر ديگران ترجيح بلامرجح است".

 

دومین اثری که به این مناظره پرداخته، کتاب "ایران معاصر، اقتصاد، جامعه، سیاست"[2] است که به بررسی وقایع عصر حاضر ایران می‌پردازد و انتشارات آکسفورد در سال 2009 آن را منتشر کرده است. نویسنده در قسمت سوم کتاب ضمن بررسی مسائل سیاسی ایران معاصر، از آیت‌الله جوادی آملی به عنوان پرچمدار نظریه ولایت فقیه در مقابل حامیان حکومت لیبرال نام می‌‌برد. وی از آقای جوادی آملی به عنوان کسی که توانست نظریه ولایت فقیه را تا حد اعلای آن گسترش دهد، یاد کرده است. نویسنده در ادامه به بررسی بخشی از استدلال‌های آیت‌الله جوادی در مقابل مرحوم دکتر حائری یزدی می‌پردازد و می‌گوید که آیت‌الله جوادی آملی وکالت حاکم از سوی مردم را که در نظریه مرحوم حائری یزدی بوده است رد می کند و در مقابل آن استدلال‌هایی ارائه می‌دهد.

 

همچنین "مرکز مطالعات سیاسی موسسه صدرین" نیز به موضوع ولایت فقیه پرداخته و مباحث آیت‌الله جوادی آملی درباره حکومت و ولایت فقیه را به همراه جوابیه دوم مرحوم استاد مهدی حائری یزدی و بازتاب تقابل علمی و مناظره میان این دو استاد بزرگ معاصر را به زبان عربی در پایگاه اینترنتی خود منتشر کرده است.

 

[1]Religious Authority and Political Thought in Twelver Shi‘ism: From Ali to Post-Khomeini

 

[2]CONTEMPORARY IRAN, Economy, Society, Politics

زیربنای سیاست؛ عقل یا عرف؟    بررسی پیش‌فرض‌های آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی و آیت‌الله‌العظمی جواد

 

زیربنای سیاست؛ عقل یا عرف؟

 

بررسی پیش‌فرض‌های آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی و آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی در ترسیم منظومه سیاسی

 

آیت‌الله دکتر حائری یزدی به استقلال عقل از آموزه‌های دینی حکم می‌داد. آیت‌الله العظمی جوادی آملی اما این دو را در عِداد هم می‌نشاند. مباحثه‌ دکتر حائری یزدی و آیت‌الله جوادی آملی اگه چه در خصوص سیاست و حکومت‌داری بود، اما اختلاف رأی این دو، ریشه‌هایی فراتر داشت. ریشه‌ها در آرائی بود که این دو اندیشمند درباره رابطه‌ عقل و دین برگزیده بودند و بر اساس آن به نتایج متفاوتی نائل می‌آمدند.

 

"حکمت و حکومت" یکی از مهم‌ترین آثار مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی است. وی با تسلطی که بر فلسفه‌ اسلامی و فلسفه غرب داشت، دست به نگارش کتابی زد که مبانی حکومت را در آن ترسیم می‌کرد. حائری در این کتاب، رویکردی را برگزیده بود که نَسَب به فیلسوفان غربی می‌بُرد. ایده‌های جان لاک و توماس هابز در تار و پود آرای وی تنیده بود. آیت‌الله جوادی آملی اما پس از انتشار این کتاب، انتقاداتی را بر آن وارد کرد. آیت‌الله جوادی در تعریضی بر این کتاب، ایراد عمده‌ آن را چنین تصویر کرده بود: "آنها می‌پندارند که عقل در برابر دین است در حالی که عقل و نقل دو چشم دین‌اند."[1]

آیت‌الله جوادی آملی در نقد این کتاب همچنین گفته بود: اگر حجیت شرعی عقل ناب پذیرفته شد، فتوای آن مانند فتوای دلیل نقلی همان حکم دین است، و چون حکم دین است، وفاق و خلاف عملی آن پاداش و کیفر اخروی دارد.

 

مهدی حائری یزدی اما از این رأی ابراز تعجب کرده و گفته بود که این یک ادعای خلق‌الساعه بیش نیست و در هیچ جایی این ادعا گفته نشده است.[2]

 

آیت‌الله مهدی حائری یزدی؛ تمسک به سیاست عرفی

 

حائری یزدی در آرای خود کوشیده بود تار و پود عقل را مورد مداقّه قرار داده و آن را مورد توجه تام قرار دهد. وی کتاب‌های "کاوش‌های عقل عملی"، و "کاوش‌های عقل نظری" را نوشته و در آن، به منزلت عقل اشاره کرده بود. حائری به فلسفه‌ عملی توجه می‌داد و عنوان می‌کرد که فلسفه عملی که به هستی‌های مقدور –برخاسته از اراده و شعور انسان- می‌پردازد، نوعی عقل‌ورزی است که می‌باید تدبیر امور انسان بر عهده‌ این عقل نهاده شود و از هر امر دیگری مصون ماند.[3]

 

وی تمام بار مسؤولیت در تدبیر امر بشری را بر عهده‌ همین عقل انسانی نهاده بود و این‌گونه در خصوص انواع عقل سخن می‌گفت: "عقل نظری هنگامی که به وسیله علوم تصوری و علوم تصدیقی خود به درک و اندیشیدن معقولاتی که از گونه مقدورات و اعمال و احوال اختیاری می‌باشند بپردازد، جهان اخلاق و نظام عدل و مدینه فاضله را در لوح ذهن ما ترسیم و طرح‌ریزی و مهندسی عقلانی کرده است و پس از اینکه این ترسیم از صحنه مدینه عقلانی یا یوتوپیایی افلاطونی با قلم‌زنی‌های عقل نظری به وسیله صورت‌های تصوری و تصدیقی در صحنه ذهن نقاشی و ترسیم یافت، آنگاه نیروی درک نظری با همیاری درک‌های زرین خود همچون درک خیال و وهم تا درک‌های واپسین  تجربی و حسی در جستجوی جزئیات و مصادیق طبیعی و حقیقی آن مقولات و مقدورات بر می‌آید و بدین طریق اندراج اصغر در اوسط و تشکیل قضایای صغری و کبری در فرم‌ها و اشکال منطقی و بالاخره استنتاج نتیجه از مقدمتین که همه از ظرافت‌کاری‌ها و میناگری‌های درک نظری است، انجام می‌پذیرد. همین که این صحنه‌ زیبای درک نظری با آن همه نقش و نگارهای کلی و جزئی و اشکال بدیع منطقی خود پایان پذیرفت و این ترسیم با جذابیت شوق‌آفرین خود را بر اراده که نیروی اجرای نفس است قرار گرفت، نیروهای زیر فرمان این قوه مانند شائقه و محرکه و بالاخره اراده و تصمیم به عمل، به فعالیت و تکاپو خواهند افتاد و آنچه را که در لوح عقل و اندیشه یافته‌اند، در حد توان خود به صورت عمل و اجرا در جهان واقعیت عینی بیرون می‌آورند."[4]

 

این‌گونه تصویرسازی از قوه‌ عقل کافی بود تا مرحوم حائری، تمامی جهد خود را بر این قرار دهد که امور بشری می‌باید به محک عقل مورد بررسی قرار گیرد و حکم صواب یا خطا بیابند. وی در امر سیاست نیز، همین رَویّه را برگزید و سیاستی را در نظر داشت که متر و معیار تام عقلانی بیابد و از آن فراتر نرود.

 

حائری تلاش می‌کرد تا با استفاده از اصل مالکیت، حق تعیین سرنوشت افراد را به طور کامل در دست خودشان قرار دهد. بر طبق این ایده، حاکمیت هیچ ربط و نسبتی با امر ولایت و رهبری دینی ندارد و مردم بر اساس یک قرار داد، وکیلی برای خود در امر کشورداری تعیین کرده و از امر او تبعیت می‌کنند. بر اساس این نظریه، حکومت یک نوع مأموریت و وکالت از سوی شهروندان است و چون ماهیت وکالت یک قرارداد و عقد است که هیچ‌گونه الزامی را برای موکل یا موکلین به وجود نمی‌آورد، لذا هر گاه که موکلین بخواهند می‌توانند وکیل خود را از وکالت عزل کرده و شخص دیگری را به جای او انتخاب و نصب کنند.

 

رویکرد حائری یزدی به عقل و فربه کردن آن در مقابل گزاره‌های دینی، سبب شده بود تا وی در خصوص حاکمیت نیز بر عقل انسانی توجه کند و امر سیاسی را نیز از دایره‌ی شریعت بیرون کشد. حائری با این نحوه حرمت بخشیدن بر عقل انسانی است که تدبیر امور حکومت را نیز بر عهده‌ی همین عقل انسانی می‌داند. وی پای شرع را در این امور کوتاه می‌کند و معتقد است که این امور بشری می‌باید به واسطه‌ی همین عقل انسانی نیز به سرانجام برسد.

 

حائری یزدی در بیان اندیشه‌ی سیاسی خود، در قامت اندیشمندی عرفی‌گرا پای به میدان گذاشته بود. وی در این رأی خود، بر آموزه‌های وحیانی هیچگونه عطف نظری نداشت. تأکید وی بر دستاوردهای عرفی بشری بود. به نظر می‌رسد که شالوده نظریه‌ی وی در سیاست از جایی طرح ریزی می‌شد که حائری، عقل بشر را مستقل از وحی می‌بیند و تمامی امور عرفی را به آن حواله می‌دهد.

 

آیت‌الله جوادی آملی؛ دین در حصار عقل

 

آیت‌الله جوادی آملی هرگاه که از عقل سخن به میان می‌آورند، آن را در چارچوب شرع تفسیر و تبیین می‌کنند. به باور ایشان فهم صحیحی از رابطه‌ عقل و دین ترسیم نشده و این سبب شده تا این دو در جدال با هم تفسیر شوند. در جایی که مهدی حائری یزدی، تمسک به عقل و علم را در تدبیر امور بشری و امر حکومتی قابل توجه و اعتنا می‌دانست و تمسک به وحی را برنمی‌تابید، آیت‌الله جوادی آملی شروطی را برای عقل و علمِ حقیقی در نظر می‌آورند که به واسطه‌ آن، شریعت نیز مُهر صحّه بر این دو می‌گذارد.

 

آیت‌الله جوادی آملی بر این باورند که وقتی از عقل در منظومه فکر دینی سخن گفته می‌شود، به این معناست که تمسک به عقل نیز می‌تواند همان استناد به دین قلمداد شود. به تعبیر ایشان، همان‌طور که حجّت شرعی بودن دلیل نقلی این اجازه را می‌دهد تا محتوای آن را به شارع به طور علم یا علمی (ظن معتبر و اطمینان‌آور) استناد دهیم، به همین‌سان حجت بودن عقل به این معناست که انتساب مدلول آن به شرع صحیح است. پس یافته‌های علمی اطمینان‌آور مثل دلیلی نقلی معتبر، حجیت اصولی داشته و انتساب محتوای آن به شارع صحت دارد و لذا می‌تواند در مواردی دلیل نقلی را تخصیص و تقیید بزند.[5]

 

ایشان در خصوص منابع فهم دینی هم بر این باورند که تنها کتاب و سنت از منابع حجت‌اند و عقل در عِداد این دو نیست. بلکه عقل، خود چراغی است که به واسطه‌ آن می‌توان کتاب و سنت را درک کرد. به تعبیر آیت‌الله جوادی آملی: "عقل قانونگذار نیست، قانون‌شناس است. ما باید بین سراج و صراط فرق بگذاریم. این که شما می‌بینید می‌گویند عقلاً و شرعاً این طور است، این نه حرف علمی است و نه می‌شود این جور حرف زد؛ باید بگوییم عقلاً و نقلاً؛ نه عقلاً و شرعاً. شرع مقابل ندارد، صراط مقابل ندارد، صراط را که با سراج مقابل قرار نمی‌دهند. عقل می‌شود چراغ. پس بنابراین "منبع" و چشمه استدلال ما می‌شود کتاب و سنت، عقل هم کشف می‌کند. کتاب و سنت هم درست است که کاشف‌اند، چراغ‌اند، اما چراغ از اراده خدا و حکم خدا هستند، آن منبع اصلی و اصیل حکم خدا و اراده خداست"[6].

 

آنگونه که مشخص است، آیت‌الله جوادی آملی برآنند که عقل را نمی‌باید رو در روی شرع و دین قرار داد. عقل خود چراغ راهی است که می‌تواند امور دینی را کشف کند. خطای مُهلکی است اگر عقل و دین را در مواجهه و در مقابل هم قرار دهیم و حکم به برتری یکی بر دیگری کنیم.

 

بر همین اساس است که آیت‌الله جوادی بحث از علم را نیز پیش می‌کشند و نحوه‌ مواجهه با آن را نیز ترسیم می‌کنند. در منظومه فکری ایشان، علم آن زمان می‌تواند مزیّن به علم گردد که همراه با قطعیت و طمأنینه باشد. به این معنا که فرضیاتِ صرفِ دانشمندان نمی‌تواند عنوان علم را بر خود بنهد.

 

آیت‌الله جوادی آملی علمی را که به مرتبه‌ طمانینه و یقین رسیده است نیز برابر با حجّت شرعی قلمداد می‌کنند. به باور ایشان این مرتبه از علم، می‌تواند با نقل شرعی برابری کند و هیچ خللی در آن وارد نیست. به تعبیر ایشان: تنها این علم یقین‌آور می‌تواند حجت شرعی و منبع دین باشد، نه هر فرضیه‌ای که عالِمی آن را ساخته و پرداخته است. فرضیه اساساً علم نیست زیرا نه مبرهن است و نه مایه‌ فراهم آمدن اطمینان و اعتقاد عقلایی.[7]

 

به باور آیت‌الله جوادی علمی که مفید قطع و یقین است، معارض با دین نمی‌شود، گرچه ممکن است با ظواهر نقل معارض شود. با این تحلیل، علم مشکلی با دین ندارد و ناسازگاری احتمالی آن با منبع دیگر دین یعنی "نقل" همانند تعارض نقل با نقل، از مسیر خود علاج می‌شود.[8]

 

آیت‌الله جوادی آملی با این تحلیل اساساً علم غیر الهی را نمی‌پذیرند. ایشان بر این باورند که چون حقیقتاً عالًم، صنع خداوند است، پس علم لاجرم الهی و دینی است و هرگز علم الحادی نداریم. علم اگر علم باشد نه فرضیه‌ محض و وهم و ظن، کشف و قرائت طبیعت و جهان است و به علت این که صدر و ساقه‌ جهان، فعل خداوند است، عالِم پرده از فعل خدا بر می‌دارد و چون عالَم تفسیر و تبیین فعل خداست، الهی و دینی است.[9]

 

با این منظومه فکری است که آیت‌الله جوادی آملی به بحث از سیاست نیز نظر می‌کنند. ایشان با این پشتوانه است که در پاسخ به آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی می‌گویند: "چون عقل ناب از منابع غنی و قوی شرع است، به استناد قضایای بیّن و مبیّن حسن و قبح عناوین کلی را استنباط می‌کند و همین روش به نوبه خود اجتهاد مشروع بوده و فتوای چنین عقلی حجت شرعی و کلی است. حکم عقل ناب که حجیت آن در اصول فقه ثابت شده، مشروع می‌باشد، چون یا اصلاً در آن مورد حکم عقل بر خلاف حکم نقل نیست و یا اگر هست از باب تزاحم اهم و مهم، فتوای عقل همانا تقدم اهمّ بر مهم است و همین تأیید عقلی مورد تأیید نقلی نیز خواهد بود. پس نمی‌توان گفت که احکام حکومتی به هیچ کدام از منابع شریعت استناد ندارد. بلکه باید گفت لازمه حجیت شرعی عقل ناب آن است که موارد مذکور مؤید عدم تفکیک سیاست از دیانت می‌باشد، نه برعکس. زیرا منبع نهایی احکام حکومتی، عقل ناب می‌باشد که حجیت آن معقول و مقبول اصول فقه است نه حکومت وقت".[10]

 

باری! آیت‌الله جوادی آملی با هم‌عنان قرار دادن عقل و شرع، و علم و دین، در آرای سیاسی خود نیز بر منظومه‌ای توجه می‌دهند که هم می‌تواند عقلی و علمی باشد و هم مُهر شریعت بر آن نهاده شود.

 

پی‌نوشت‌ها

 

[1]سیری در مبانی ولایت فقیه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، ش1؛

 

[2]رک: مباحثی پیرامون تبیین ولایت فقیه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، ش3

 

[3]رک: مهدی حائری یزدی، حکمت و حکومت، صص12-55-54

 

[4]همان، ص37

 

[5]نقل از احمد واعظی، علم دینی از دیدگاه آیت‌الله جوادی آملی، روش شناسی علوم انسانی، دوره 14، ش54، بهار 1387، صص9-23

 

[6]دومین جلسه درس خارج فقه؛ نکاح

 

[7]رک: آیت‌الله جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ص146

 

[8]همان، ص111

 

[9]همان، ص130

 

[10]مباحثی پیرامون تبیین ولایت فقیه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، ش3

 

ولایت یا سیاست؟

بررسی الهیاتی مناظره آیت‌الله دکتر حائری یزدی با آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی

 

نقد اساسی مرحوم آیت‌الله مهدی حائری یزدی به معنای ولایت باز می‌گردد. معنایی که آیت‌الله جوادی آملی در تبیین مباحث خود در باب ولایت فقیه از آن بسیار بهره می‌برد از نگاه آیت‌الله حائری مورد قبول نیست.

 

گفتگوی مکتوب دو استاد برجسته فلسفه یعنی حضرات آیات دکتر مهدی حائری یزدی و استاد جوادی آملی یکی از آثار خواندنی درباره ماهیت و چارچوب حکومت اسلامی است. بهانه شکل گرفتن این گفتگو انتشار چهار درس تفسیر آیت‌الله جوادی آملی و انتشار آن در شماره اول نشریه حکومت اسلامی بوده است. در شماره دوم و سوم این نشریه نیز نقدهای دکتر حائری به چاپ رسیده است.

 

آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی و چارچوب عقلی حکومت اسلامی

 

آیت‌الله جوادی آملی بحث اصلی در حکومت را بر اساس مفهوم ولایت تفسیر می‌کند. بر اساس آیات قرآن کریم اوج مقام انسانیت زمانی به عینیت می‌رسد که انسان به عبودیت الهی برسد؛ مقامی که رسیدن به آن ممکن نیست مگر با پذیرش ولایت الهی. در حقیقت انسان باید به این باور برسد که جز خدایی که خالق او و آشنا به تمام ابعاد هستی اوست، کسی لیاقت ولایت بر او را ندارد. دقت در این مسأله مبیّن این موضوع است که انسان اساسا یک ولیّ بیشتر ندارد که او هم خداست و هیچ‌کس دیگری جز او بر انسان ولایت ندارد. توجه به این نکته اساسی به ما نشان می‌دهد که حتی ولایت اولیاء الهی همچون پیامبر و امامان، نه در عرض ولایت خداوند بلکه در طول آن است؛ در حقیقت یک ولیّ اصیل بیشتر وجود ندارد که آن هم خداست و ولایت غیر خدا، ولایت بالعرض است و نه حتی ولایت بالعرض و معنای حقیقی ولایت اولیای الهی نیز با تکیه بر همین نکته مشخص می‌گردد.

 

باید در نظر داشت که آیت‎‌الله جوادی آملی با تأکید بر مفهوم ولایت، چارچوب ولایت فقیه را پایه‌ریزی می‌کند. مفهومی که یک سر آن ولایت الهی قرار دارد و سر دیگر آن فقیه عادل. این مسأله در مفاهیم دیگر نیز به نوعی در قرآن ذکر شده است. مثلا در آیه 8 سوره منافقون می‌فرماید: «لله العزه و لرسوله و للمومنين» ولی در آیه 10 سوره فاطر می‌فرماید: « العزّة لله جمیعا». درباره مفاهیم دیگری همچون قدرت، قوّت، رزق نیز وضعیت اسناد به همین گونه  است که این امور در برخی از آیات به غیر خدا نسبت داده می‌شوند ولی در نهایت همه این امور جمع‌بندی شده و منحصرا از آن خداوند قلمداد می‌شوند.

 

همین شکل مفهومی را درباره آیات مرتبط با ولایت شاهدیم که از یک سو در آیه 55 سوره مائده ولایت برای پیامبر(ص) و همچنین با تکیه بر روایات برای ائمه معصومین ثابت شده است و به همین صورت در آیه 6 سوره احزاب پیامبر اکرم(ص) از مؤمنین نسبت به جان و مال افراد بالاتر قلمداد شده ست. بر همین اساس در آیه 36 همین سوره حق اختیار و انتخاب در صورت آمدن امر خدا و پیامبر(ص) از دیگران سلب شده است. اما با تمام این احوال در سوره "حم" ولایت منحصرا برای ذات اقدس الهی قلمداد شده است. همان گونه که در آیه نهم سوره شوری که می‌فرماید: «أم اتخذوا من دونه أولیاء فالله هو الولی» ولایت تنها به خداوند منحصر دانسته شده است. توجه در همین آیه نیز به خوبی نشان می‌دهد که ولایت حقیقی تنها از آن خدا است و تمام اولیای الهی که در آیات دیگر مورد اشاره قرار گرفت، ولایت بالعرض دارند.

 

بنابراین ولایت اولیای الهی به طور کامل در راستای همان ولایت الهی معنا می‌شود و از همین رو احکام این‌گونه از ولیّ حتی بر خودش نیز نافذ است. بدین معنا که اگر نبی مکرّم اسلام حکمی را بیان نموده باشند، آن حکم برای خود آن حضرت نیز لازم‌الاجرا است. توجه به این مسأله پاسخ به این شبهه را که ولایت فقیه بر مردم را از جنس ولایت ولی بر مجنون و سفیه دانسته‌ است مشخص می‌کند. از این جهت، ولایت اولیای الهی با ولایت ولی بر صغیر یا مجنون متفاوت است. چرا که احکام ولیّ از نوع دوم، بر خودش بار نمی‌شود و او با توجه به مصالح تصمیم گرفته و امر و نهی می‌کند. اما ولایت اولیاء الهی که به ولایت الله بازگشت دارد، حقیقتی جز ولایت دین ندارد. در حقیقت بدین وسیله دین وظیفه رهبری و هدایت جامعه را بر عهده می‌گیرد. بر این اساس حتی در احکام ولایی و حکومتی نیز تبعیت از پیامبر واجب است و تبعیت از این حکم واجب بر خود پیامبر نیز لازم است. بنابراین در صورت صدور حکم پیامبر به قطع رابطه با یک قوم، این حکم حتی بر خود ایشان نیز لازم و نقض آن حرام تلقی می‌شود. با چنین تلقّی از ولایت اولیاء رهبر اساسا هیچ‌گونه امتیاز شخصی بر دیگران ندارد و پذیرش ولایت اولیاء عین توحید خواهد شد.

 

نکته دیگری که باید در این راستا در نظر داشت آن است که از نگاه آیت‌الله جوادی آملی ولایت تشریعی و فقهی در برخی مسائل فقهی همچون ولایت ولی میّت بر انجام امور میّت یا ولایت ولیّ مقتول بر خون مقتول، با ولایت فقیه کاملا متفاوت است و به گفته آیت‌الله جوادی آملی ولایت فقیه «فوق این مسائل است و از نوع ولایت‌های کتاب حجر، طهارت، قصاص و دیات نیست. چرا که امّت اسلامی نه مرده است نه دیوانه و نه مفلس تا ولی طلب کند.» بلکه اساس ولایت فقیه از نوع ولایت الهی است که در آیات مذکور بدان اشاره شده است.  در آیاتی همچون آیه 6 احزاب، 55 مائده و 59 نساء ولایت دقیقا به همین معنا است و بر این اساس والی جامعه بر تمام افراد جامعه حق سرپرستی دارد و همان‌طور که اشاره شد احکام او حتی بر خودش نافذ است.

 

آیت‌الله جوادی آملی علاوه بر آیات قرآن کریم، روایاتی را از نهج‌البلاغه و دیگر منابع شیعی نیز نقل می‌کند که در آنها به مسأله ولایت ائمه اشاره شده است. بر این اساس معنای ولایت در این روایات نیز همین معنای مذکور است.

 

کلامی بودن مسأله ولایت فقیه

 

آیت‌الله جوادی آملی در مباحث خود بر این نکته تأکید دارد که بر خلاف باور اهل سنت، مسأله خلافت و امامت نه یک مسأله صرفا فرعی و فقهی؛ بلکه از مسائل علم کلام به شمار می‌رود. بر این اساس همان ادلّه‌ای که وجود پیامبر را لازم می‌کند، وجود امام معصوم را نیز لازم می‌نماید و در دوره نبودن امام معصوم، جانشین امام یعنی ولی فقیه عادل عهده‌دار وظایف امام است. در هر سه درجه پیامبر، امام و ولی فقیه عادل، اصل ولایت در راستای فرامین الهی است. در چنین نوع ولایتی، شخص ولی در حقیقت نمادی از شخصیت حقوقی والی الهی است. از همین رو این نوع ولایت با انواع دیگر ولایت مانند ولایت ولی صغیر و محجور متفاوت است.

 

ایشان توضیح می‌دهد که موضوع احکام فرعی فقهی فعل مکلّفین است و موضوع احکام کلامی فعل الله تعالی است. از این منظر ما با دو مسأله اساسی درباره ولایت فقیه روبه‌رو هستیم. از یک سو احکام فقهی مترتّب بر پذیرش یا رد ولایت فقیه و از سوی دیگر با نگاهی کلامی باید به این مسأله پرداخت که آیا خداوند برای دوره غیبت امام معصوم حکمی مشخص نموده است یا نه؟(1)

 

نقدهای مرحوم آیت‌الله دکتر حائری یزدی

 

آیت‌الله حائری یزدی پس از انتشار متن سخنان آیت‌الله جوادی آملی انتقاداتی را وارد کرد. از جمله ایشان متذکر شد که در پذیرش خط سیر ولایت الهی تا ولی فقیه باید در نظر داشت که این نوع ولایت به تعبیر ایشان «مجاز از مجاز از مجاز» خواهد بود. طبعا چنین نوع ولایتی به هیچ وجه قابل مقایسه با ولایت در مرتبه اول یا دوم نیست. نکته دیگر این‌که برخلاف نظر آیت‌الله جوادی که احکام ولی الهی را بر خودش نیز بار می‌کند، مرحوم حائری معتقد است یک نفر نمی‌تواند در آن واحد هم والی باشد و هم مولّی علیه و  بنابراین مترتّب بودن احکام پیامبر و ائمه بر خودشان معنا ندارد.

 

از این منظر همچنین آیه 36 سوره احزاب که در آن خداوند می‌فرماید: «ما كان لمؤمن و لامؤمنة اذا قضي الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة» ناظر به قاضی بالتحکیم است و ارتباطی با بحث حکومت ندارد. مرحوم آیت‌الله حائری اساس یکی بودن سیاست و دیانت را زیر سؤال برده و می‌نویسد:

«بسياري از اوقات اتفاق مي‌افتد كه حكومت نياز شديدي به جعل موضع قانوني را پيدا مي‌كند كه منابع آن به هيچ وجه در كتاب و سنت نيست. در اينجا حكومت وقت حاكم است نه دين. و اگر اين موارد را به عنوان موجبة جزئيه قبول كرديم، قطعاً شنيده‌ايد كه موجبة جزئيه نقيض سالبة كليه است، يعني اين سلب كلي كه "هرگز دين از سياست جدا نيست" باطل خواهد بود»(2).

 

از نگاه دکتر حائری یزدی  توجه به لوازم عقلی حکومت و دیانت ما را به این نتیجه می‌رساند که اساس احکام این دو نمی‌تواند یکی باشد چرا که حکومت باید به نیازهای زمان خودش پاسخ بدهد و طبعا احکامی صادر می‌کند که در بعد زمانی محدود پاسخگو باشد. طبعا این احکام بر خلاف احکام ثابت دینی هستند که تغییرناپذیرند. حتی اما اگر بر این باور باشیم که  آن‌طور که آیت‌الله جوادی آملی می‌گوید «عقل ناب» منبع استنباط احکام حکومتی است، و به دلیل «کل‌ما حکم به العقل حکم به الشرع» این دستور را دینی قلمداد کنیم باید توجه کنیم که عقل تنها منبع درک احکام اولیه دین است که ثابت‌اند و نه احکام ثانویه حکومتی که متغیرند. دکتر حائری در گام بعدی هم‌رتبه بودن احکام اولیه و احکام حکومتی را زیر سؤال می‌برد. وی بر این باور است که در هیچ منبعی چنین گفته نشده است که احکام حکومتی مستلزم ثواب و عقاب است.

 

آیت‌الله حائری یزدی بخش دیگری از بحث خود را به بررسی ماهیت «عقل ناب» اختصاص می‌دهد. از نگاه ایشان توجه به حقیقت عقل ناب نیز نشان‌گر آن است که منبع مذکور نمی‌تواند منبعی برای فهم احکام حکومتی باشد چرا که این عقل دارای سه خصیصه «ازلی الثبوت و ابدی البقا» بودن، «کلیت و شمول بر کثیرین» داشته و فارغ از اتحاد با جزئیات و متغیرات زمان و مکان روزمره طبیعت است. و سومین خصیصه عقل ناب این است که «از هر گونه تحول و دگرگونی اعم از فساد و حرکات جوهری و عرضی مصونیت دارد». از نگاه دکتر حائری توجه به این سه خصوصیت عقل ناب به خوبی نشان می‌دهد که این منبع نمی‌تواند مبیّن احکام جزئی و متغیّر حکومتی باشد. همان‌گونه که احکام عقل ناب بدیهی است و با تشخیص آن از سوی مجمع تشخیص مصلحت همخوانی ندارد و اساس چنین فهم مصلحتی که هم‌رتبه منابع فقه عامّه یعنی قیاس و استحسان است، در بین امامیه مشروعیت ندارد؛ مگر آنکه ما قائل به انسداد باب علم و علمی شویم و از باب مطلق ظنّ چنین حکمی را بپذیریم. دکتر حائری چنین احکامی را مصداقی از آیات 44 تا 46 سوره الحاقّة می‌داند که در آن خداوند هشدار می‌دهد که اگر پیامبر(ص) برخی از سخنان (ساختگی) را به ما نسبت داده بود، قطعا او را با قدرت می‌گرفتیم و سپس رگ قلبش را قطع می‌نمودیم.

 

معنای حقیقی ولایت

 

نقد اساسی دیگر مرحوم آیت‌الله مهدی حائری یزدی به معنای ولایت باز می‌گردد. معنایی که آیت‌الله جوادی آملی در تبیین مباحث خود در باب ولایت فقیه از آن بسیار بهره می‌برد از نگاه آیت‌الله حائری مورد قبول نیست. به نظر ایشان ولایت تنها در مورد امام معصوم که از لحاظ علمی از همه بالاتر است به همان معنایی به کار رفته است که در مورد پیامبر اکرم(ص) به کار رفته است. «در لسان فلاسفه نیز ولایت الهی به معنای احاطه و قیمومیت او بر جهان هستی است و در مورد پیامبر اکرم نیز به معنای احاطه حضوری ایشان بر نظام احسن تشریعی است و مفهوما تناسبی با فن سیاست ندارد؛ چرا که فن سیاست در ردیف علم حصولی است و از مقوله کیف نفسانی است».(3)

با این تفاصیل به هیچ وجه نمی‌توان معنای ولایت را در مورد ولی فقیه به‌کار برد چرا که از نگاه دکتر حائری اساسا «از نقطه نظر مفاد و مفهوم لغت‌يابي، هيچ‌گاه ولايت به معناي سياست‌مداري نيامده است». اگر چه اسلام نیز برای خود جامعه اتوپیای افلاطونی را به تصویر می‌کشد ولی عینیت یافتن این تصویر در خارج مستلزم آن است که جامعه انسانی به مرحله‌ای از بلوغ و رشد برسد که عالمانه و عاشقانه عدل الهی را از سوی پیامبر یا امام معصوم بپذیرد و پیامبر و امام را به عنوان انتخاب احسن برای این کار برگزیند. این مسأله در دوره‌ای کوتاه در صدر اسلام اتفاق افتاد.

 

جمع‌بندی

 

آیت‌الله جوادی آملی با توسعه در معنای ولایت الهی به مباحث سیاسی و حکومتی و شمول آن نسبت به فقیه، ولایت فقیه را شعبه‌ای از ولایت الهی دانسته و جایگاه احکام ثانوی ولی فقیه را در رتبه احکام امامان و معصومان می‌بیند. از این منظر ایشان ولایت فقیه را بحثی صرفا فقهی و از جنس ولایت بر محجور، صغیر و مجنون ندانسته بلکه این بحث را بحثی کلامی می‌داند و بر این اساس به همان دلیل که وجود امام معصوم برای هدایت بشر لازم است، وجود نایب امام معصوم نیز که فقیه عادل است برای هدایت بشر ضرورت دارد.

 

آیت‌الله دکتر مهدی حائری یزدی اما از یک سو معنای ولایت را ضیق دانسته و شامل سیاست و حکومت نمی‌داند. از سوی دیگر بر شمول مفهوم آن صرفا نسبت به پیامبر و امام معصوم تأکید می‌نماید. از سوی دیگر ایشان بحث ولایت فقیه را نه بحثی کلامی که بحثی فقهی می‌داند که باید آن را در حدود فقهی خود دید. از سوی دیگر ایشان حکم حاکم را از احکام متناسب با نیاز زمان و مکان دانسته‌ است که به هیچ وجه قابل مقایسه با احکام ثابت دین نیست.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

1- سيرى در مبانى ولايت فقيه، آیت‌الله جوادی آملی، فصلنامه حکومت اسلامی، شماره 1، صص 50-80

 

2- نقدى بر مقاله «سيرى در مبانى ولايت فقيه»، دكتر مهدى حائرى يزدى، فصلنامه حکومت اسلامی، شماره  2، ص 225

 

3-گفت و گوهاي خردمندانه درباره حكومت اسلامي، دكتر مهدي حائري يزدي، فصلنامه حکومت اسلامی شماره3 ، ص 191

 

گزارش‌هایی از یک مناظره

 

بازتاب‌های عربی و غربی مناظره آیت‌الله مرحوم دکتر حائری یزدی و آیت‌الله العظمی جوادی آملی در باب حکومت فقیهان

یکی از مهم‌ترین آثار درباره بحث ولایت فقیه، گفتگوی علمی میان مرحوم آیت‌الله مهدی حائری یزدی و آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی است. شاید بتوان یکی از علمی‌ترین و اساسی‌ترین مباحث علمی حول بحث ولایت فقیه را همین مناظره و مباحثه دانست که در سال 1375 رخ داده است. گفتگویی در فضای علمی و به سبک و سیاق مباحثه عالمان گذشته، که در آن دو دیدگاه کاملا متفاوت در بحث ولایت فقیه عرضه شده است.

هر چند نظریات هر یک از این دو فقیه-فیلسوف به صورت مجزا در مجلات، کتب و پایگاه‌های علمی جهان مورد توجه قرار گرفته است، اما بررسی‌های اسرانیوز نشان می‌دهد که اهمیت این مناظره به محافل علمی جهان به درستی شناسانده نشده و آثار معدودی می‌توان یافت که به این گفتگوی کم‌نظیر علمی پرداخته باشند.

 

به گزارش گروه رصد علمی اسرانیوز، کتاب "حکومت دینی و اندیشه سیاسی شیعه دوازده امامی: از امام علی(ع) تا پس از [امام] خمینی"[1] که از آثار منتشر شده از سوی انتشارات راتلج امریکا در سال 2014 است به این مناظره اشاراتی دارد. این کتاب، مطالعه‌ای دقیق و نظری درباره امامت و رهبری در اسلام شیعه دوازده امامی ارائه می‌دهد. نویسنده کتاب، در فصل چهارم به بررسی مدل‌های دولت شیعی در زمان غیبت کبری  shii state models during the major occultation پرداخته و بحث حقوق بشر را مطرح پیش می‌کشد. در ادامه نیز مدخلی با عنوان "مهدی حائری یزدی" ایجاد کرده و به زندگی و نظریات این فیلسوف معاصر پرداخته است.

 

نویسنده با اشاره به گفتگوی مشهور آقایان حائری یزدی و جوادی آملی در مجله حکومت اسلامی، در ابتدا به اختلاف دیدگاه این دو عالم در مواجهه با بحث ولایت فقیه اشاره کرده و می‌گوید: "مرحوم حائری یزدی از منظر اخلاق عملی (عقل عملی) این موضوع را مورد بررسی قرار می‌دهد. در حالی که آیت‌الله جوادی آملی از منظر فقهی و کلامی (از باب قاعده لطف) موضوع را تحلیل می‌کند". سپس به اشکال آیت‌الله جوادی آملی به مرحوم حائری یزدی اشاره می‌کند که ولایت فقیه از جنس وکالت فقیه از ناحیه مردم نیست تا ایراد گرفته شود که انسان‌ها مسلط بر اموال و ممالک خود بوده و شامل آیه "الناس مسلطون علی اموالهم" هستند و لذا خود باید وکیل و سرپرست خود را انتخاب کنند. بلکه آن را در راستای ولایت حضرت امیرالمومنین(ع) می‌دانند که در واقعه غدیر بیان شده است. حال اگر ولایت امیرالمومنین(ع) را از سنخ وکالت از جانب مردم بدانیم که هیچ، ولی اگر آن را وکالت ندانیم، دیگر نمی‌توان اشکالی به ولایت فقیه گرفت.

 

در این مقام، نظر مرحوم حائری یزدی در تفکیک میان مقام و جایگاهِ روحانیِ پیامبر(ص) و امامان(ع) در جایگاه رهبری‌شان از جایگاه آنان به عنوان قانونگذار و حاکم مطرح و اشاره می‌شود که مرحوم حائری قائل به این است که رابطه میان خدا و فرد و آن جایگاه والا برای مقام اول یعنی مقام روحانی آنان است و مقام دوم نیاز به این جایگاه خاص ندارد. ایشان از این نکته به این نتیجه می‌رسد که "همه انسان‏ها داراى حكمت نظرى و عملى‏‌اند. آن دو اختصاص به ولى ندارد. چون عقل عملى در همه انسان‏ها وجود بالفعل دارد. ترجيح يك عقل عملى بر ديگران ترجيح بلامرجح است".

 

دومین اثری که به این مناظره پرداخته، کتاب "ایران معاصر، اقتصاد، جامعه، سیاست"[2] است که به بررسی وقایع عصر حاضر ایران می‌پردازد و انتشارات آکسفورد در سال 2009 آن را منتشر کرده است. نویسنده در قسمت سوم کتاب ضمن بررسی مسائل سیاسی ایران معاصر، از آیت‌الله جوادی آملی به عنوان پرچمدار نظریه ولایت فقیه در مقابل حامیان حکومت لیبرال نام می‌‌برد. وی از آقای جوادی آملی به عنوان کسی که توانست نظریه ولایت فقیه را تا حد اعلای آن گسترش دهد، یاد کرده است. نویسنده در ادامه به بررسی بخشی از استدلال‌های آیت‌الله جوادی در مقابل مرحوم دکتر حائری یزدی می‌پردازد و می‌گوید که آیت‌الله جوادی آملی وکالت حاکم از سوی مردم را که در نظریه مرحوم حائری یزدی بوده است رد می کند و در مقابل آن استدلال‌هایی ارائه می‌دهد.

 

همچنین "مرکز مطالعات سیاسی موسسه صدرین" نیز به موضوع ولایت فقیه پرداخته و مباحث آیت‌الله جوادی آملی درباره حکومت و ولایت فقیه را به همراه جوابیه دوم مرحوم استاد مهدی حائری یزدی و بازتاب تقابل علمی و مناظره میان این دو استاد بزرگ معاصر را به زبان عربی در پایگاه اینترنتی خود منتشر کرده است.

 

[1]Religious Authority and Political Thought in Twelver Shi‘ism: From Ali to Post-Khomeini

 

[2]CONTEMPORARY IRAN, Economy, Society, Politics

نقد بهاء الدين خرمشاهي بر ترجمه آیتی از قرآن

نقد بهاء الدين خرمشاهي بر ترجمه آیتی از قرآن

يکي از فرخنده ترين و مهمترين رويدادهاي تاريخ يکهزار و سيصد ساله ي ترجمه قرآن مجيد به فارسي، ترجمه ي شيواي استاد عبدالمحمد آيتي، مترجم نامدار معاصر، از آن است که نخست بار در سال 1367 شمسي انتشار يافت. و چاپ سوم آن با بازنگري و اصلاحات بسيار در سال 1371 از سوي انتشارات سروش منتشر گرديده است و از اقبال عام و خاص برخوردار است.

شايد کمتر قرآن پژوهي به اندازه ي راقم اين سطور با اين ترجمه انس داشته باشد، و با آن کار کرده باشد. به اين شرح که وقتي اين ترجمه در مهر يا آبان ماه 1367 به لطف ناشر به دستم رسيد با شور و اشتياق بسيار به مطالعه و مقابله ي آن پرداختم. مطالعه و مقابله اي که به چندين ترجمه و تفسير قرآن هم همزمان مراجعه مي کردم و به مدت 14 ماه تمام طول کشيد. حاصل نقد و نظرم بالغ بر 141 صفحه گرديد که به جاي انتشار آن، مصلحت آن ديدم که کل يادداشتها را در اختيار مترجم فاضل و فرزانه اش، دوست دانشورم جناب آقاي عبدالمحمد آيتي قرار دهم. و قرار دادم. ايشان در بازنگري عميق و سراسري ترجمه ي خويش يادداشتهاي انتقادي بنده و دو انتقاد کوتاه ديگر را که آقاي عليرضا ذکاوتي قراگزلو در نشر دانش و آقاي عبدالوهاب طالقاني در کيهان انديشه، شماره ي ويژه ي قرآن، نوشته بودند، مطمح نظر نکته سنج خويش قرار دادند. حاصل آنکه از ميان 88 نکته و يادداشت انتقادي اينجانب، 61 نکته را پذيرفته و 27 نکته ي انتقادي را نپذيرفته بودند. در فاصله ي پس از تقديم آن يادداشتهاي انتقادي به حضور جناب آيتي، مسائل ديگري نيز پيش آمد که به نحو مستقيم يا غير مستقيم به ترجمه ي ايشان ارتباط داشت. نخست اينکه نقد و نظري حاوي دو نکته ي انتقادي مهم درباره ي ترجمه ي ايشان نوشتم که در کتاب سير بي سلوک به طبع رساندم. آن دو نکته ي انتقادي يکي درباره ي علم الهي بود که به اعتقاد بنده تعابيري چون « يعلم الله » يا « ليعلم الله » را نبايد « خدا بداند » يا « تا خدا بداند » ترجمه کرد. چنان که جناب آيتي آيه ي 142 سوره ي آل عمران را که مي فرمايد: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْکُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ، چنين ترجمه کرده بودند: « آيا مي پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز براي خدا معلوم نشده است که از ميان شما چه کساني جهاد مي کنند و چه کساني پايداري مي ورزند؟ » ( ص 69، ترجمه ي آقاي آيتي، چاپ اول ). نظر بنده اين بود که در اين موارد، عبارت قرآني را که ناظر به علم الهي است، بسته به مورد، بايد با تعابيري چون « تا خدا معلوم بدارد... » و نظاير آن به فارسي برگرداند. اين انتقاد کلاً، جز در يک دو مورد که در آنها هم مشتقات علم بکار رفته بود، مورد قبول مترجم محترم قرار گرفت و ترجمه ي عبارت پيشين را در چاپ سوم، به اين صورت اصلاح فرمودند: « آيا مي پنداريد که به بهشت خواهيد رفت و حال آنکه هنوز خدا معلوم نداشته است که از ميان شما چه کساني جهاد مي کنند و چه کساني پايداري مي ورزند ». يک دو مورد از همين مقوله هست که شايد سهواً اصلاح نشده باقي مانده است و به آنها اشاره خواهيم کرد. نکته ي دوم در نقد راقم اين سطور بر طبع اول ترجمه ي استاد آيتي، عبارت بود از اشکالي در ترجمه ي ايشان ( و بسياري از مترجمان ديگر ) که موهم ترک وحي از سوي حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) است، به اين شرح که آيه ي 12 سوره ي هود: فَلَعَلَّکَ تَارِکٌ بَعْضَ مَا يُوحَى إِلَيْکَ وَ ضَائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لاَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ کَنْزٌ أَوْ جَاءَ مَعَهُ مَلَکٌ إِنَّمَا أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلَى کُلِّ شَيْ‌ءٍ وَکِيلٌ‌، چنين ترجمه شده بود: « شايد که برخي از چيزهايي را که بر تو وحي کرده ايم واگذاشته اي و بدان دلتنگ شده باشي که مي گويند: چرا گنجي بر او افکنده نمي شود؟ و چرا فرشته اي همراه او نمي آيد؟ جز اين نيست که تو بيم دهنده اي بيش نيستي و خداست که کارساز هر چيزي است » ( ص 223 ترجمه، طبع اول ). بنده مشروحاً و مستنداً اشکال اين ترجمه را نشان داده بودم و از قول زبان شناسان و قرآن پژوهان بزرگ قديم چنين آورده بودم که در اينجا « لعل » به معناي « شايد » نيست، بلکه به معناي « مبادا » است، و نهايتاً ايشان در طبع سوم، ترجمه ي اين آيه را به اين شکل اصلاح و رفع عيب کردند: « مبادا که برخي از چيزهايي را که بر تو وحي کرده ايم واگذاري و بدان دلتنگ باشي که مي گويند: چرا گنجي بر او افکنده نمي شود؟ و چرا فرشته اي همراه آن نمي آيد؟ جز اين نيست که تو بيم دهنده اي بيش نيستي و خداست که کارساز هر چيزي است ».

اتفاق ديگري که پيش آمد و به نحو غير مستقيم با اين ترجمه ربط پيدا کرد، اين بود که راقم اين سطور با استظهار به عنايت الهي در زمستان 1370 اقدام به ترجمه ي همراه با توضيحات ( در پايان هر صفحه از ) قرآن مجيد کرد. و از اين رهگذر در کار ترجمه ي قرآن، و عيارسنجي ترجمه هاي قرآن، ژرفتر و مسؤولانه تر نگريست. در طي بيش از يک سال و نيم که از اين ترجمه مي گذرد و اکنون ( مهرماه 1372 ) به ترجمه ي جزء هفدهم رسيده ام، از ديد ديگري به اين ترجمه نگاه کرده ام و به اين نتيجه رسيده ام که برخلاف نتيجه گيري پيشينم، هنوز و سالها بلکه ساليان سال به ترجمه هاي تازه اي از قرآن کريم نياز هست. و با آنکه ترجمه ي آقاي آيتي از تمامي ترجمه هاي يک قرن اخير، شيواتر و زيباتر و حتي دقيق تر است، اما آن دقت آرماني و صددرصد را فاقدي است. عيار و درصد دقتش به برآورد من 80 تا 85 درصد، از صددرصد آرماني است. دقت ترجمه هاي ديگر، به تقريب - و براي تقريب به ذهن - از اين قرار است: از قدما دقت ترجمه ي نوبت اول کشف الأسرار ميبدي و ترجمه ي مندرج در تفسير ابوالفتوح رازي بين 90 تا 95 درصد است. دقت ترجمه ي شاه ولي الله دهلوي که مستقل و همراه با تفسير حسيني غالباً در شبه قاره ي هند به طبع رسيده و به صورت زيرنويس قرآن است و لذا تحت اللفظي است، در حدود 95 درصد است. دقت ترجمه ي معزي ( آن هم تحت اللفظي است ) 90 درصد. دقت ترجمه ي شادروان الهي قمشه اي ( نقد نگارنده ي اين سطور بر آن ) بين 50 تا 60 درصد. دقت ترجمه ي مرحوم ابوالقاسم پاينده در حدود 80 درصد است ( به شرط آنکه همه ي نکته ها و غلطهايي که علامه فرزان بر آن گرفته است، ترتيب اثر داده شده و اصلاح شود ). دقت ترجمه ي شادروان زين العابدين رهنما 85 درصد يا کمي بيشتر است. دقت ترجمه ي آقاي جلال الدين فارسي در حدود 80 درصد ( نقد راقم اين سطور بر آن ). دقت ترجمه ي آقاي محمد خواجوي 90 درصد ( نقد راقم اين سطور بر آن ). دقت ترجمه ي آقاي محمد باقر بهبودي در حدود 70 درصد است ( نقد راقم اين سطور بر آن ). دقت ترجمه ي آقاي محمدمهدي فولادوند بيش از 95 درصد ( معرفي راقم سطور از آن ). آري بنده تا به امروز ترجمه اي دقيق تر و خوشخوانتر از ترجمه ي آقاي فولادوند - که به ويرايش جمعي از فضلاي قرآن پژوه دارالقرآن آيت الله گلپايگاني و حوزه ي علميه ي قم و نيز راقم اين سطور رسيده است - سراغ ندارم. در حال حاضر اين ترجمه در دست طبع و نزديک به انتشار است. ميزان دقت ترجمه ي خودم را با آنکه حدس مي زنم، ولي عرفاً درست نيست که مطرح سازم. بسته به رأي و نظر خوانندگان و صاحب نظران و منتقدان آينده است.

باري در دنباله ي اين نقد، سي چهل نکته ي انتقادي ريز و درشت را که در طي بيش از چهار سال انس با ترجمه ي جناب آيتي به آنها برخورد کرده ام، مطرح مي سازد. اين نيز گفتني است که در ميان مترجمان قرآن، سه تن مترجم حرفه اي بوده اند: 1) ابوالقاسم پاينده که مروج الذهب و تاريخ طبري را همراه با هشت - ده کتاب ديگر ( و غالباً تاريخ ) به فارسي بسيار شيوايي درآورده است. 2) جناب آيتي ( مترجم تقويم البلدان ابوالفدا، غزلهاي ابونواس، معلقات سبع، تاريخ فلسفه در جهان اسلام، تاريخ دولت اسلامي در آندلس، و از همه عظيم تر ترجمه ي تاريخ العبر ابن خلدون در 6 مجلد که خوشبختانه تماماً به طبع رسيده است. اخيراً هم ترجمه ي زيباي استاد آيتي از صحيفه ي سجاديه منتشر شده است ). 3) راقم اين سطور ( که بيش از 12 کتاب ترجمه کرده است نظير: درد جاودانگي، علم و دين، عرفان و فلسفه، انديشه ي سياسي در اسلام معاصر، خدا در فلسفه، دين پژوهي، جلد هشتم تاريخ فلسفه ي کاپلستون و کتابهاي ديگر ). 4) فراموش نکنيم که جناب خواجوي هم چندين و چند اثر از صدرالمتألهين به فارسي ترجمه کرده اند. اما مترجمان ديگر قرآن در حد ديگران، مترجم و مترجم حرفه اي نبوده اند.

اين را نيز بگويم که نقدنويسي اينجانب بر ترجمه هاي قرآن مجيد، از رقابت و همچشمي نيست، بلکه از شدت ارادت به قرآن کريم و قرآن پژوهان است و هرگز از سر منافسه و آميخته با جدل نيست. اميدوارم اين ادعا، فقط ادعا نباشد و خوانندگان در اين نقد و نقد ترجمه هاي قرآني ديگر، آثار صدق آن را ملاحظه کنند زيرا با تلميح به آن حکايت معروف، در اين زمينه جواب دادن به غزلهاي حافظ، به اين آسانيها نيست، و بايد جواب خدا را هم داد.

عمده ترين انتقادات اينجانب بر ترجمه ي استاد آيتي همان 61 موردي بوده است که قبول و اصلاح فرموده اند مواردي که ذيلاً مطرح مي سازد، آن قدرها حائز اهميت نيست، و هرگز از ارج و اعتبار ترجمه ي مترجم موفق و سربلندي چون جناب آيتي نمي کاهد. آرزومندم که خوانندگان بين اين نقدها و نقدهاي جدلي که فقط سرشار از منافسه و مناقشه است فرق بگذارند و مترجم و مترجمان محترم نيز « نقد » را مکروه نشمارند. راقم اين سطور به نقدهاي غير مغرضانه اي که گاه بر تأليفها يا ترجمه هايش نوشته مي شود ارج مي گذارد. چنان که در ذيل حافظ نامه ( چاپ پنجم، 1372 ) بيست فقره انتقاد را که جمعاً بالغ بر 200 صفحه شده است، چاپ کرده است. به اميد آنکه اين بدعت به سنت بدل شود، و نقدنويسي، نه عبار خاطر نه بار خاطر، بلکه يار شاطر مؤلف و مترجم گردد. ان شاء الله.

1) آيه ي 217 سوره ي بقره ( ص 35 )

عبارت قرآني... وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ کُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ إِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ ... چنين ترجمه شده است: « ... اما بازداشتن مردم از راه حق و کافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوند گناهي بزرگتر است... »

اشکال اين ترجمه در اين عبارت است: « کافر شدن به او و مسجدالحرام ». مترجم محترم ضمير مندرج در « به » را که در عبارت کفرٌ به آمده است، به مسجدالحرام هم عطف کرده اند. عبارتي را که ايشان در نظر داشته اند في المثل نظير « کفرٌ بالله » و « کفرٌ بالمسجدالحرام » بوده است. کفر به الله معني دارد، ولي کفر به مسجدالحرام بسيار غريب است. اکثريت مفسران از جمله شيخ طوسي در تبيان ( در يکي از اقوالش و نيز در معنايي که از آيه بدست مي دهد ) و زمخشري در کشاف و طبرسي در مجمع البيان « المسجدالحرام » را عطف به « سبيل الله » مي گيرند يعني « صدٌّ عن... » را به مسجدالحرام هم ربط و تسرّي مي دهند. اينکه بعضي از مفسران و نحويان گفته اند وقتي عطف « مسجدالحرام » بر « سبيل الله » جايز بود که جار يعني « عن » تکرار شود - و بشود: و عن المسجدالحرام - بي وجه است. زيرا حذف جار به قرينه، در نظم و نثر عربي و نيز قرآن مجيد سابقه دارد. ضمناً اين اشکال رفع مشکل نمي کند. زيرا طبق منطق و قاعده ي قائلان به اين سخن، در صورت عطف به « به » ( در کفرٌ به ) هم بايد حرف جز « ب » تکرار مي شد و في المثل مي فرمود: « و کفرٌ به و بالمسجدالحرام ». ترجمه ي تفسير کشف الأسرار مطابق با ترجمه ي جناب آيتي است، ولي مفسران بزرگ ديگر خلاف آن، و موافق با نظر پيشنهادي اينجانب رأي داده اند. ابوالفتوح رازي پس از بحث مفصل، ترتيب طبيعي و ايده آل عبارات آيه را چنين مي داند: « پس نظم آيه چنين است که: يسئلونک عن الشهرالحرام اي قتال الشهر الحرام. قتل قتاله کبير و الصد عن سبيل الله و عن المسجد الحرام و الکفر به اي بالله و اخراج اهله اي اهل المسجدالحرام اکبر عندالله. اي هذه الاشياء باجمعها اکبر عندالله... ». بعضي از مفسران و نحويان براي رفع استبعاد عطف مسجدالحرام به صد عن سبيل الله، به آيه ي 25 سوره ي حج استشهاد کرده اند که اين دو در حالت طبيعي و بسيار صريح به هم عطف شده اند: إِنَّ الَّذِينَ کَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ... گفتني است که نظمي که شيخ طوسي به اجزاء و عبارت اين آيه مي دهد همانند نظم ابوالفتوح است که نقل کرديم. ملاحسين واعظ کاشفي هر دو معني را ياد مي کند: « ... و کفر به مسجدالحرام يا منع مردم از طواف آن ». ابن کثير در تفسيرش کفرٌبه را راجع به خداوند يا سبيل الله مي گيرد، ولي مسجدالحرام را معطوف به سبيل الله مي داند. در تفسير جلالين ( تأليف جلال الدين محلي و جلال الدين سيوطي ) کفرٌبه فقط کفر به الله، و مسجدالحرام معطوف به سبيل الله گرفته شده است و رأس تفسير ابي السعود عمادي نيز مانند جلالين است. رأي اسماعيل حقي در تفسير روح البيان هم همانند اينهاست. نظر شوکاني در فتح القدير نيز همين طور است. شادروان علامه طباطبايي مي نويسد: « مراد از سبيل الله عبادت و نسک و علي الخصوص حج است و ظاهراً ضمير « به » راجع به سبيل است... و مسجدالحرام عطف بر سبيل الله است. اي صدٌّ عن سبيل الله و عن المسجدالحرام ».

مي رسيم به ترجمه هاي معاصر که فقط موضع نياز را از آنها نقل مي کنيم. قمشه اي: « ... ولي بازداشتن خلق از راه خدا و کفر به خدا و پايمال کردن حرمت حرم خدا... ». پاينده: « ... و بازداشتن از راه خدا و انکار اوست. و مسجد حرام و بيرون کردن مردمش نزد خدا مهمتر است ». رهنما: « ... بازداشتن از راه خدا و کفر به خدا ( و بازداشتن ) از مسجدالحرام... ». آل آقا: « ... و کفر به خداست و مردم را از زيارت کعبه باز مي دارد... ».

2) آيه ي 39 سوره ي آل عمران ( ص 56 )

در ترجمه ي « حصور » که صفت يحيي (عليه السّلام) است « بيزار از زنان » آمده است. نظر به معناي قديمي کلمه ي « بيزار » يعني بري و برکنار، اين ترجمه و معادل عيبي ندارد. ولي در فارسي امروزه، بيزار معناي نفور و متنفر مي دهد و لذا بهتر است از معادلهاي ديگر استفاده شود. کشف الأسرار: « نه خواهنده ي ( = ناخواهنده ي ) زنان »، تفسير نسفي: « باز ايستنده از زنان، با توانايي و قوت »، تفسير حسيني: « بي رغبت به زنان، بازايستاده از زنان »، قمشه اي: « پارسا »، پاينده: « پارسا »، رهنما: « خوددار از شهوات »، آل آقا: « با هوي و هوس مخالف ». « پرهيزنده از زنان » نيز معادل مناسبي به نظر مي رسد.

3) آيه ي 122 سوره ي آل عمران ( ص 67 )

إِذْ هَمَّتْ طَائِفَتَانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلاَ وَ اللَّهُ وَلِيُّهُمَا ... چنين ترجمه شده است: « دو گروه از شما آهنگ آن کردند که در جنگ سستي ورزند و خدا ياورشان شد... ». قسمت اخير جمله، ايهام نامناسب دارد. چنين معني مي دهد که گويا خداوند در اينکه سستي بورزند ياورشان شده است. ترجمه ي مرحوم قمشه اي هم همين کژتابي را دارد: « و آنگاه که دو طايفه از شما بددل و ترسناک و در انديشه ي فرار از جنگ بودند و خدا يار آنها بود ». ترجمه ي مرحوم پاينده هم همين طور: « آن دم که دو گروه از شما سر ترسيدن داشتند و خدا يارشان بود ». اما ترجمه ي رهنما از اين نظر بي اشکال به نظر مي رسد: « به يادآر آن هنگامي را که دو گروه از شما بر آن شدند که بيم را بر خود راه دهند و حال آنکه خداوند ياور آن دو گروه بود ( که پايدار بمانند )... ».

4) آيه ي 3 سوره ي نساء ( ص 78 )

... فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَکَتْ أَيْمَانُکُمْ چنين ترجمه شده است: « اگر بيم آن داريد که به عدالت رفتار نکنيد تنها يک زن بگيريد. يا هر چه مالک آن شويد ». عبارت « يا هرچه مالک آن شويد » در ترجمه ي أَوْ مَا مَلَکَتْ أَيْمَانُکُمْ اگرچه درست است اما رسا نيست. يعني يا فقط يک زن بگيريد يا به کنيزتان اکتفا کنيد. يا في المثل: يا به کنيزي که مالک آن شده ايد اکتفا کنيد.

5) آيه ي 32 سوره ي مائده ( ص 114 )

... وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً... چنين ترجمه شده است: « ... و هرکس که به او حيات بخشد چون کسي است که همه ي مردم را حيات بخشيده باشد ». اين ترجمه با عقل و نقل جور درنمي آيد. مگر کسي - جز خداوند - مي تواند به کسي حيات بخشد؟ مراد از « احياها » يعني « زنده بدارد »، « عفو کند »، « از مرگ برهاند » و نظاير آن است. ترجمه ي نوبت اول کشف الأسرار همين ايراد را دارد: « و هرکه تني زنده کند... همچنان بود که همه ي مردمان را زنده کرده بود ». ولي در نوبت دوم اين ابهام و اشکال برطرف شده است: « ... و هرکه تني زنده کند يعني او را از دست کشنده اي رها کند، يا از غرقي و حرقي و هدمي برهاند، يا از ضلالتي و کفري بازآرد، همچنان بود که همه ي مردمان زنده کرده بود، يعني مزد وي چندان باشد که همه ي مردمان رهانيده باشد ». تفسير حسيني: « ... و هرکه سبب باقي حيات کسي شود، به عفو از قصاص يا منع از قتل يا رهانيد از مهالک... سپس همچنان باشد که سبب زندگي همه ي مردمان شده باشد... ». قمشه اي: « ... و هرکه نفسي را حيات بخشد ( از مرگ نجات دهد ) مثل آن است که همه ي مردم را حيات بخشيده... ». پاينده: « ... و هرکه کسي را زنده بدارد، چنانست که مردم را زنده داشته باشد ». رهنما: « ... و آنکه يک تن را زنده گذارد ( از مرگ نجات دهد ) گويي همه ي مردم را زنده کرده باشد ».

6) آيه ي 70 سوره ي مائده ( ص 120 )

لَقَدْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ رُسُلاً کُلَّمَا جَاءَهُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنْفُسُهُمْ فَرِيقاً کَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ‌ چنين ترجمه شده است: « ما از بني اسرائيل پيمان گرفتيم و پيامبراني بر ايشان فرستاديم. هرگاه که پيامبري چيزي مي گفت که با خواهش دلشان موافق نبود، گروهي را تکذيب مي کردند و گروهي را مي کشند ». اشتباه اين ترجمه در اين است که توجه نشده است که « جاء » هرگاه همراه با « ب‍ » شود متعدي مي گردد و کلما جَاءَهُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنْفُسُهُمْ يعني هر بار که پيامبري، چيزي خلاف دلخواه آنان، مي آورد [ چنين و چنان مي کردند ].

7) آيه ي 84 سوره ي مائده ( ص 123 )

... وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ‌. ترجمه ي اين بخش از اين آيه، با توجه به حرف نفي که در صدر همين آيه وارد شده، نين است: « و طمع نورزيم در اينکه پروردگار ما، ما را در شمار صالحان آورد ». بحث بر سر کلمه ي « نطمع » يعني معناي طمع است. مرحوم پاينده هم همين طور ترجمه کرده است. مرحوم رهنما و آل آقا هم « طمع داريم » ترجمه کرده اند. غافل از آنکه « طمع ورزيدن » در عرف قديم و جديد فارسي، فحواي منفي و مذموم دارد. در قرآن مجيد، طمع به معناي منفي هم آمده است ( از جمله، احزاب، 32، مدثر، 15 ) ولي در اينجا معناي آن مثبت است و مرحوم قمشه اي آن را به درستي به « اميد داشتن » ترجمه کرده است. به اين آيه دقت فرماييد: إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَايَانَا ( شعراء، 51 ). در اينجا ( صفحه ي 370 ترجمه ي استاد آيتي ) اين اشکال پيش نيامده: « ما اميد مي داريم که پروردگارمان خطاهاي ما را ببخشد ». و شادروان قمشه اي ترجمه کرده است: « و از خدا اميد آن داريم... از گناهان ما درگذرد ». حاصل آنکه طمع در قرآن کريم، دو معنا يا فحواي مثبت و منفي دارد. معناي منفي آن - که با آن در اين بحث کاري نداريم - در فارسي رايج است و بوده است. اما معناي دوم آن اميد است. چنان که در آيه ي ديگر طمع در برابر خوف قرار گرفته است و بخوبي نشان مي دهد که مراد از آن اميد است: وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً ( اعراف، 56 ). و اين عبارت قرآني اخير را خود استاد آيتي چنين ترجمه کرده اند: « و خدا را از روي بيم و اميد بخوانيد » ( ص 158 )، که درست و بي اشکال است.

8) آيه ي 13 سوره ي انعام ( ص 130 )

وَ لَهُ مَا سَکَنَ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ ... چنين ترجمه شده است: « از آن اوست هرچه در شب و روز جاي دارد ». اين ترجمه خالي از اشکال نيست. زيرا « شب و روز » ظرف زمان است، و « جاي دارد » فحواي مکاني دارد. ميبدي: « و او راست هر هستي که مي آرام گيرد در شب و روز ». ترجمه ي قرآن 556 ق: « و او راست آنچه بيارامد و جنبد اندر شب و روز ». ابوالفتوح رازي: « و مر او راست آنچه آرام دارد در شب و روز ». نسفي: « و مر وي راست هرچه آرام گيرنده است در شبها و روزها ». ملاحسين کاشفي: « و مر خداي راست آنچه آرام دارد در شب و روز ». قمشه اي: « هرچه در شب و روز آرامش يافته، همه ملک خداست ». پاينده: « هرچه در شب و روز قرار گرفته از اوست ». رهنما: « و او راست آنچه در شب آرام گيرد و روز ( بکوشد ) ». آل آقا: « و هرچه در شب و روز آرام گرفته ( و جاي گزيده ) از آن اوست ».

9 ) آيه ي 96 سوره ي انعام ( ص 141 )

در ترجمه ي فَالِقُ الْإِصْبَاحِ آمده است: « شکوفنده ي صبحگاهان ». ميبدي: « شکافنده ي روز است از شب ». ابوالفتوح رازي: « شکافنده ي صبح ». نسفي: « وي است دماننده ي سفيده دم ( سپيده دم ) ». واعظ کاشفي: « شکافنده ي عمود صبح ». قمشه اي: « شکافنده ي پرده ي صبحگاهان ». پاينده: « شکافنده ي صبحدم ». رهنما: « ( اوست ) شکافنده ي صبح ». آل آقا: « شکافنده ي صبح ». مي توان پذيرفت و فرهنگهاي لغت هم راه مي دهند که شکوفنده به معناي شکافنده باشد. گو اينکه بعضي از آنها شکوفتن را برابر با شکفتن مي گيرند که لازم است، برخلاف شکافتن که متعدي است. مانند فالق که متعدي است. قطع نظر از اين اشکال، مسلم است که شکوفنده نامأنوس تر و کم رواج تر از شکافنده ي صبح، و نيز ديرياب است. لذا علت ترجيح آن بر شکافنده معلوم نيست.

10 ) آيه ي 122 سوره ي انعام ( ص 144 )

أَ وَ مَنْ کَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ... چنين ترجمه شده است: « آيا آن کس که مرده بود و ما زنده اش ساختيم... ». به اجماع مفسران و مترجمان مراد از ميت در اينجا مرده ي بيجان واقعي نيست، بلکه « مرده دل » است.

11 ) آيه ي 2 سوره ي اعراف ( ص 152 )

وَ لاَ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ اولياء چنين ترجمه شده است: « و سواي او از خدايان ديگر متابعت مکنيد ». قطع نظر از قول تفاسير و ترجمه هاي ديگر، اين ترجمه في نفسه اشکال دارد. از اين ترجمه چنين برمي آيد که خدايان ديگر هم وجود دارند، يا قرآن قائل به آنهاست، و در اينجا، نهي مي کند که از آنها متابعت نکنيد. حال آنکه موضوعاً و در نفس الامر و در منطق قرآن مجيد، وجود خداي ديگر يا خدايان ديگر منتفي است. ميبدي: « و پس رو مبيد ( = مباشيد ) فرود از او هيچ معبودان و ياران و دوستان باطل را ». ترجمه ي قرآن 556 ق: « و مکني متابعت از دون خداي بتان را ». تفسير نسفي: « و جز او را معبود مگيريت ». تفسير حسيني: « و پيروي مکنيد بجز کتاب خدا، دوستان را. مراد اصنام اند که کفار، ايشان را دوست مي گرفتند يا شياطين الانس و الجن که خلق را در گمراهي مي افکنند ». قمشه اي: « پيرو دستورها غير از او نباشيد و جز خدا را به دوستي مگيريد ». پاينده: « و جز آن پيرو دوستان مشويد ». رهنما: « و جز او از اولياء ديگر پيروي مکنيد ». آل آقا: « و جز او، اولياي ديگري را پيروي مکنيد ». ترجمه ي راقم اين سطور: « و جز او هيچ معبودي مگيريد ».

12 ) آيه ي 33 سوره ي اعراف ( ص 155 )

عبارت قرآني مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً چنين ترجمه شده است: « که هيچ دليلي بر وجود آن نازل نشده است ». به نظر مي رسد که مترجم محترم مَا لَمْ يُنَزِّلْ را به صيغه ي مجهول خوانده اند که چنين ترجمه کرده اند. اما فاعل تنزيل، در اين آيه و عبارت خداوند است ( قس آيه ي 71 سوره ي اعراف ).

13 ) آيه ي 54 سوره ي اعراف ( ص 158 )

عبارت قرآني معروف و مکرر ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ چنين ترجمه شده است: « پس به عرش پرداخت ». شايد « استوا » با « الي » مانند ثُمَّ اسْتَوَى اِليَ السَّماء ( بقره، 29، فصلت، 11 ) چنين معنايي بدهد. چنان که خود جناب آيتي، اولي را چنين ترجمه کرده اند: « آنگاه به آسمان پرداخت » ( ص 6 ) و دومي را هم به اين صورت: « سپس به آسمان پرداخت » ( ص 478 ). حال آنکه در اينجا « استوي » با « علي » به کار رفته است. عبارت ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ کراراً در قرآن بکار رفته است. از جمله آيه ي سوم سوره ي يونس و آيه ي دوم سوره ي رعد که هر دو را به همان صورت ( يعني به عرش پرداخت ) ترجمه کرده اند. اما ترجمه ي الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى‌ ( طه، 5 ) را چنين آورده اند: « خداي رحمان بر عرش استيلا دارد »، که بي شبهه اين ترجمه ي درستي است و شبهه ي جسم انگاري خداوند را هم در بر ندارد. اما باز در ترجمه ي ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ در آيه ي 59 سوره ي فرقان آورده اند: « آنگاه به عرش پرداخت ». همچنين ترجمه ي اين عبارت در آيه ي چهارم سوره ي سجده همين طور است. همچنين ترجمه ي اين عبارت در آيه ي چهارم سوره ي حديد. و همه ي اين موارد جز همان يک مورد که اشاره کرديم نادرست است.

14) آيه ي 66 سوره ي انفال ( ص 186 )

الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْکُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيکُمْ ضَعْفاً چنين ترجمه شده است: « اکنون خدا بار از دوشتان برداشت و از ناتوانيتان آگاه شد ». درباره ي اشکال کلي ترجمه ي مشتقات مختلف « علم » - آنجا که مراد از آن علم الهي است - در آغاز اين نقد بحث کرده ايم. مرحوم پاينده به جاي « آگاه شد »، « معلوم کرد » ترجمه کرده است. ترجمه ي قرآن 556 ق علم را به جاي ماضي، مضارع ترجمه کرده است. يعني به جاي « دانست »، « مي داند » آورده است. و هر دوي اين تمهيدها براي رفع اشکال ترجمه کافي است.

15) آيه ي 8 سوره ي توبه ( ص 189 )

عبارت قرآني وَ أَکْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ‌ چنين ترجمه شده است: « و بيشترين عصيانگرانند ». حال آنکه في المثل بايد چنين ترجمه مي شد که بيشترين آنها ( يا بيشترينه ي آنها ) نافرمانند، يا عصيانگرند. گفتني است که بيشترينه يک تعبير کهن است و کراراً در تفسير ابوالفتوح ( قرن ششم ) به کار رفته است. مانند « بهينه » که آن هم در عصر جديد رايج شده، و هم در تفسير ميبدي و هم در تفسير ابوالفتوح ديده مي شود.

16) آيه ي 17 سوره ي توبه ( ص 190 )

مَا کَانَ لِلْمُشْرِکِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسَاجِدَ اللَّهِ شَاهِدِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِالْکُفْرِ چنين ترجمه شده است: « مشرکان را نرسد که در حالي که به کفر خود اقرار مي کنند، مسجدهاي خدا را عمارت کنند ». از اين ترجمه چنين برمي آيد که مشرکان علناً در حالي که دارند به کفر خود اقرار مي کنند، مي خواهند به عمارت ( تأسيس، تعمير، توليت، ترويج ) مساجد بپردازند. حال آنکه مشرکان اين قدر نامعقول اقدام نمي کنند و اگر هم از روي نفاق بخواهند به عمارت ( به هر چهار معنا ) مساجد بپردازند لااقل اين رفتار خود را کنار مي گذارند، يعني اقرار آشکار نمي کنند و در حال اقرار دست به اين کار نمي زنند. اشکال ديگري که اين ترجمه دارد اين است که موهم اين شبهه هم هست که اگر در حال اقرار به کفر خود نباشند، صلاحيت عمارت مساجد را دارند، حال آنکه في الواقع و در هيچ حال ندارند. حاق معناي آيه اين است که مشرکان را نرسد که به عمارت و آبادگري مساجد، علي الخصوص مسجدالحرام، بپردازند، چه تاکنون عملاً کفر خود را اثبات و آشکار کرده اند. بحث باريکتري هم مي توان کرد که البته از قلمرو ترجمه وارد تفسير خواهيم شد، و آن اينکه به احتمال قريب به يقين اين مشرکان يا منافقان اقرار زباني به کفر خود نکرده اند، بلکه مجموع کار و کردار و عملکردشان است که شهادت به کفر آنان مي دهد. ترجمه ها و نيز تفسيرهاي فارسي مبناي مقايسه در اين نقد، هيچ کدام حق معناي اين آيه را چنان که بايد و شايد ادا نکرده اند.

17) آيه ي 39 سوره ي توبه ( ص 194 )

عبارت قرآني إِلاَّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْکُمْ عَذَاباً أَلِيماً چنين ترجمه شده است: « اگر به جنگ بسيج نشويد خدا شما را به شکنجه اي دردناک عذاب مي کند ». يعني عذاب را به « شکنجه » ترجمه کرده اند. اين معادل در ترجمه ي جناب آيتي چندان سابقه ندارد و يک بار هم در ترجمه ي آيه ي 61 همين سوره ( ص 197 ) به کار رفته است. بايد گفت قبول داريم که در قديم و در ترجمه ي قدما، حتي تا ترجمه ي مرحوم معزي، شکنجه، معادل خوب و رسايي براي عذاب باشد، اما در عصر جديد، که شکنجه بار معنايي تازه به خود گرفته و بر عذاب و تعذيب ناروا و غير انساني و غير اخلاقي و غير قانوني زندانيان و اسراي جنگي و مخصوصاً زندانيان سياسي اعمال مي شود و با عملکرد خشن سازمانهاي جاسوسي و ضد جاسوسي تداعي مي گردد، درست نيست که عذاب را شکنجه ترجمه کنيم. بعضي از مترجمان ديگر قرآن در عصر جديد از شدت علاقه به فارسي نويسي و فارسي گرايي، در ترجمه ي خود از قرآن کريم، دانسته يا نادانسته همواره در برابر عذاب، معادل شکنجه را بکار برده اند ( مثل جناب ابوالقاسم امامي ) که به دلايل پيشگفته، و به دليل ايجاد ايهام و تداعي ناخواسته و نامطلوب، کاربرد آن روا نيست.

18) آيه ي 58 سوره ي توبه ( ص 197 )

عبارت قرآني وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُکَ فِي الصَّدَقَاتِ چنين ترجمه شده است: « بعضي از ايشان، تو را در تقسيم صدقات به بيداد متهم مي کنند ». ايراد اين ترجمه اين است که « لمز » يعني طعن زدن و عيب گرفتن، و نه « به بيداد متهم کردن ». قابل توجه است که در همين سوره، در ترجمه ي عبارت قرآني الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقَاتِ ( توبه، 79 ) خود جناب آيتي چنين آورده اند: « کساني را که بر مؤمناني که به رغبت صدقه مي دهند،... عيب مي گيرند ».

19) آيه ي 60 سوره ي توبه ( ص 197 )

اصطلاح قرآني الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ که عرفاً و در کتب فقهي مُؤَلفة القلوب هم گفته مي شود، با توجه به حرف « ل » که در « للفقراء » هست و به الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ هم برمي گردد، چنين ترجمه شده است و « و نيز براي بدست آوردن دل مخالفان » سخن در مصارف زکات است. مؤلفة القلوب، شامل بعضي از مخالفان مي شود، ولي در فقه اسلامي، معنا و مصداق آن وسيعتر است و به بعضي خوديها و غير مخالفان هم اطلاق مي گردد. پس بهتر است الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ به سادگي و به درستي به « دلجويي شدگان » يا « استمالت شدگان » ترجمه گردد.

20) آيات 81 تا 86 توبه ( ص 201 ) ( نيز توبه، 46 و 47 و جاهاي ديگر )

در اين ترجمه غالباً به جاي جهاد، جنگ به کار رفته است. حال آنکه جهاد و مجاهد، کلمات قرآني اي هستند که در عربي و فارسي جديد هم با همان معنا به کار مي رود. اگر کلمه ي جنگ در برابر قتال يا حرب - که هر دو در قرآن به کار رفته اند، و البته بايد اذعان کرد که مترادف جهادند - به کار رود مناسب تر است. ولي جهاد با آن بار فقهي و فرهنگي و ديني که يافته است بهترست در ترجمه به همان صورت بيابد. توضيح بيشتر آنکه حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) هرگز به جنگ به معناي تاريخي - سياسي و دنيوي و عرفي کلمه نپرداخته اند، و نبردهاي مقدس ايشان، چه هجومي چه دفاعي، چه غزوه چه سريه، همه فرعي از فروع هشتگانه ي عبادي و واجب اسلامي است. حاصل آنکه براي فاصله گرفتن از مستشرقاني که جهادهاي حضرت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را « جنگ » مي دانسته يا مي ناميده اند، و نيز کساني که جنگ را تنها عامل موفقيت و گسترش اسلام شمرده اند، و هنوز هم مي شمارند، بهترست در ترجمه ي قرآن مجيد در برابر کلمه ي جهاد، يا آنجا که به ضمير و اشاره از جهاد سخن مي رود همان کلمه جهاد را به کار ببريم.

21) آيه ي 36 سوره ي نحل ( ص 272 )

در ترجمه ي وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ آورده اند: « و از بت، دوري جوييد ». چنان که اغلب قرآن پژوهان و فرهنگ نويسان عربي نويس ياد کرده اند، طاغوت اعم از بت است. يعني هر بتي طاغوت است، ولي هر طاغوتي بت نيست. و طاغوت به هر معبود ناحقي که به جاي خداوند پرستيده شود اطلاق مي گردد. و خود جناب آيتي در مشهورترين جايي که « طاغوت » در قرآن مجيد به کار رفته است، يعني آيه ي اخير يا منضم به آية الکرسي ( بقره، آيه ي 256 ) آن را عيناً « طاغوت » آورده اند، و به بت ترجمه نکرده اند. حفظ يکدستي در ترجمه، لااقل در مورد اصطلاحات و تعابير، برجسته اي چون ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ، و کلمه ي مهم عذاب، و همين طاغوت و امثال اينها واجب است.

22) آيه ي 58 و 59 سوره ي نحل ( ص 274 )

وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ کَظِيمٌ؛ يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِکُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلاَ سَاءَ مَا يَحْکُمُونَ‌ چنين ترجمه شده است: « و چون به يکشان مژده ي دختر دهند،‌ سيه روي شود و خشمگين گردد؛ از شرم اين مژده، از مردم پنهان مي شود. آيا با خواري نگاهش دارد يا در خاک نهانش کند؟ آگاه باشيد که بد داوري مي کنند ». در اينجا استاد آيتي مرتکب يک اشتباه يا غلط مشهور که در سراسر تاريخ يکهزار و يکصد ساله ي ترجمه ي قرآن مجيد به زبان فارسي مطرداً تکرار شده است، شده اند و آن اين است که تبشير ( در « بُشّر » و « بُشّر به » ) را مژده دادن ترجمه کرده اند. راقم اين سطور براي نخستين بار به اين اشتباه پي برده و آن را به مدارک نسبتاً کافي به نحوي روشن و مبرهن عرضه داشته است و به اين نتيجه رسيده است که تبشير در قرآن کريم و مکاتيب رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و خلفاي راشدين از آثار صدر اول اسلامي گرفته تاکنون و حتي در عربي امروز، دو معنا دارد: الف) مژده دادن در مواردي که به واقع مژده اي در ميان باشد و ب) آگاهانيدن يا خبر دادن، در مواردي که فقط اطلاع رساندن مطرح است ( درست مانند همين آيه ي مورد بحث )، نه مژده. پيداست که چون به عرب جاهلي تاريک انديش خبر دهند که همسرت دختر زاييده است، براي او مژده اي تلقي نمي شود، بلکه مصيبتي است ( براي تفصيل بيشتر در اين باب مقاله ي « فهم قرآن با قرآن » در کتاب حاضر، نوشته ي راقم اين سطور ).

23) آيه ي 85 سوره ي نحل ( ص 277 )

آيه ي وَ إِذَا رَأَى الَّذِينَ ظَلَمُوا الْعَذَابَ فَلاَ يُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاَ هُمْ يُنْظَرُونَ‌ چنين ترجمه شده است: « و ستمگران عذاب را بنگرند، عذابي که هيچ تخفيف نيابد و هيچ مهلتشان ندهند ». اين از تعبيرهاي شايع قرآن مجيد است که چون قيامت قائم شود و حقايق اخروي از جمله حشر و نشر و بهشت و دوزخ آشکار گردد، پشيماني گناهکاران يا مشرکان سودي ندارد، و هر قدر هم آرزوي بازگشت به دنيا داشته باشند، يا قول بدهند و ادعا کنند که از آن پس، عمل صالح خواهند کرد، از آنان پذيرفته نيست. معلوم نيست چرا مترجم محترم « اذا » در اول آيه را که نقش اساسي در معني دارد حذف کرده اند و تصور فرموده اند از آن « اذا » هاي مربوط به داستان سرايي قرآن کريم است،که بعضي از مترجمان در ترجمه حذفش مي کنند. به هر حال ترجمه ي درست اين آيه به عقل قاصر بنده از اين قرار است: « و چون ستم پيشگان ( مشرک ) عذاب را بنگرند، آنگاه نه ( عذابشان ) سبک گردد، و نه مهلت داده شوند ».

24) آيه ي 101 سوره ي نحل ( ص 279 )

آيه ي وَ إِذَا بَدَّلْنَا آيَةً مَکَانَ آيَةٍ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُنَزِّلُ قَالُوا إِنَّمَا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ‌ چنين ترجمه شده است: « چون آيه اي را جانشين آيه ي ديگر کنيم، خدا بهتر مي داند که چه چيز نازل کند. گفتند که تو دروغ مي بافي، نه، بيشترينشان نادانند ». در اين ترجمه به معترضه بودن عبارت قرآني وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُنَزِّل توجه نشده است. ترجمه ي درست اين آيه به نظر راقم اين سطور چنين است: « و چون آيه اي را بجاي آيه ي ديگر آوريم - و خداوند به آنچه نازل کرده است، آگاهتر است - گويند تو فقط افترازني، چنين نيست، بلکه بيشترينه شان درنمي يابند ».

25) آيه ي 112 سوره ي نحل ( ص 281 )

عبارت قرآني مشهوري که معرکه ي آراء مفسران و علماي بلاغت است يعني فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمَا کَانُوا يَصْنَعُونَ‌ چنين ترجمه شده است: « و خدا به کيفر اعمالشان به گرسنگي و وحشت مبتلايشان ساخت ». اين ترجمه نارساست. استعاره ي « اذاقه ي لباس جوع » حتي در عربي با آنکه بسيار بديع و هنري شمرده مي شود، غريب و شگرف است و تعبير و تفسير آن دشوار است، تا چه رسد به ترجمه ي آن. ترجمه ي راقم اين سطور از اين عبارت قرآني چنين است: « و سپس خداوند به کيفر کار و کردارشان بلاي فراگير گرسنگي و ناامني را به آنان چشانيد ».

26) آيه ي 38 سوره ي اسراء ( ص 286 )

آيه ي کُلُّ ذلِکَ کَانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً چنين ترجمه شده است: « همه ي اين کارها ناپسند است و پروردگار تو آنها را ناخوش دارد ». يک جمله ي قرآني را بي جهت به دو جمله ترجمه کرده اند. احتمال دارد که مترجم محترم « سيئُهُ » و « سيئَة » ( به صيغه ي مؤنث و منوَّن ) خوانده باشند. در هر حال اين آيه، آيه اي دشوار است و مفسران درباره ي آن به تفصيل بحث کرده اند. ترجمه ي راقم اين سطور از اين آيه چنين است: « همه ي اينها نابساماني هايش نزد پروردگارت ناپسند است ».

27) آيه ي 58 سوره ي اسراء ( ص 288 )

عبارت قرآني: وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاَّ نَحْنُ مُهْلِکُوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَاباً شَدِيداً چنين ترجمه شده است: « هيچ قريه اي نباشد مگر اينکه پيش از فرا رسيدن روز قيامت هلاکش مي کنيم يا به عذابي سخت گرفتارش مي سازيم ». اشکال اين ترجمه در اين است که قريه را نبايد به قريه ترجمه کنند. در عرف قرآن کريم غالباً قريه به معناي شهر است. چنان که ام القري ( = مکه ) نيز درست برابر با متروپوليس است ( مترو = مادر = ام. پوليس = شهر = قريه / قري ). اينکه عرض شد، مورد عنايت مترجم فاضلي چون استاد آيتي هم بوده است. چنان که در پانويسي که مربوط به آيه ي 58 سوره ي بقره است ( ص 10 ) مرقوم داشته اند: « قريه در قرآن به معني شهر است ». اما معلوم نيست چرا در سراسر ترجمه ي شيواي خود در برابر « قريه »، همواره « دِه » گذاشته اند، حال آنکه طبق فرموده ي خودشان بايد مي گذاشتند شهر. داستان به همين جا خاتمه نمي يابد. در سوره ي کهف در داستان موسي و عبدصالح ( = خضر ) در آيه ي 77 آمده است: فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ، که مترجم محترم آورده اند: « پس برفتند تا به دهي رسيدند ». سپس خضر، ديواري را که مشرف به فروريختن بود تعمير کرد و موسي حيران شد. تا سپس که هنگام جدايي آن دو فرا رسيد و خضر تأويل يکايک کارهاي ظاهراً غريبش را براي موسي که تا پايان تاب نياورده و در امتحان شکست خورده بود، بيان مي دارد و به اين قريه که مي رسد، حق تعالي از قول او مي فرمايد: وَ أَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ ( کهف، 82 ) و استاد آيتي چنين ترجمه کرده اند: « اما ديوار از آن دو پسر يتيم از مردم اين شهر بود ». پس با دقت رياضي وار معلوم و مسلم مي شود که در همه جا و مخصوصاً در اينجا « قريه » را بايد « شهر » ترجمه مي فرمودند.

28) آيه ي 89 سوره ي اسراء ( ص 292 )

فَأَبَى أَکْثَرُ النَّاسِ إِلاَّ کُفُوراً چنين ترجمه شده است: « بيشتر مردم جز ناسپاسي هيچ کاري نکردند ». و شبيه همين تعبير قرآني در چند آيه بعدتر، يعني آيه ي 99 همين سوره: فِيهِ فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلاَّ کُفُوراً چنين ترجمه شده است: « اما ظالمان جز انکار نکنند ». يعني در عبارت اول به « کفور » ( يعني ناسپاسي و کفران ) اهميت داده شده است، و در آيه ي دوم به ابي ( ابا و انکار ). حال آنکه در ترجمه ي هر دو آيه بايد به هر دو عنصر توجه شود: اکثر مردم يا ظالمان، جز از روي ناسپاسي به انکار برنخاستند. و نظاير آن.

29) آيه ي 12 سوره ي کهف ( ص 295 )

آيه ي ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً چنين ترجمه شده است: « سپس بيدارشان کرديم تا بدانيم کدام يک از آن دو گروه حساب مدت آرميدنشان را داشته اند ». باز هم در اشاره به علم الهي در ترجمه ي « لنعلم »، « تا بدانيم » آورده اند که درست نيست. درست آن « تا معلوم بداريم » است.

30) آيه ي 16 سوره ي کهف ( ص 296 )

عبارت قرآني وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مَا يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ چنين ترجمه شده است: « اگر از قوم خود کناره جسته ايد و جز خداي يکتا، خداي ديگري را نمي پرستيد به غار پناه بريد ». اين ترجمه به کلي اشتباه است، زيرا توجه نشده است که عبارت و ما يعبدون الا الله هم مفعول است و عطف به « هُم » در واعتزلتموهم است. ترجمه ي درست اين عبارت قرآني چنين است: « و چون از ايشان و آنچه جز خداوند مي پرستند، کناره گرفتيد، در آغاز جاي گيريد ». قابل توجه است که شبيه به همين عبارات قرآني را در آيات 48 و 49 سوره ي مريم درست ترجمه کرده اند.

31) آيه ي 43 سوره ي کهف ( ص 299 )

آيه ي وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ مَا کَانَ مُنْتَصِراً چنين ترجمه شده است: « جز خدا گروهي که با ياريش برخيزند نبود و خود قدرت نداشت ». من دون الله درست ترجمه نشده است و ترجمه ي مذکور چنين معني مي دهد که فقط خداوند بود که ممکن بود به ياريش برخيزد. حال آنکه سخن از فردي کافر و کافر نعمت است. يعني گروهي يا اعوان و انصاري نداشت که در برابر خدا به ياريش برخيزند. به تجربه ديده ام که اغلب مترجمان همين عبارت ساده ي من دون الله را نادرست ترجمه مي کنند.

32) آيه ي 51 سوره ي کهف ( ص 300 )

مَا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لاَ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ مَا کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً چنين ترجمه شده است: « آنگاه که آسمانها و زمين و خودشان را مي آفريدم، از آنها ياري نخواستم، زيرا من گمراه کنندگان را به ياري نمي گيرد ». معناي صدر آيه اين است که هنگام خلق آسمانها و زمين و انسان، شما ( يعني ابليس و شياطين ديگر ) حضور نداشتيد، تا چه رسد به شرکت و ياري دادن به خداوند. کشف الأسرار، نوبت اول: « حاضر نکردم من ايشان را که آسمان را مي آفريدم و نه آنگه که زمين مي آفريدم و نه آنگه که ايشان را مي آفريدم و هرگز بيراه کنندگان را يارگيرنده نبودم ». تفسير نسفي: « حاضر نکردم اينها را به آفريدن آسمانها و زمينها را، تا از ايشان معونتي بود يا با ايشان مشورتي بود. و نه نيز به آفريدن تنهاشان و نه ام من گيرنده مر گمراه کنندگان را ياري دهندگان ». تفسير حسيني: « حاضر نگردانيدم شيطان و اولاد او را به وقت آفرينش آسمان و زمين تا با ايشان مشاورت کنم، يا مددکاري طلبم و نه به وقت آفرينش نفسهاي ايشان... و نيستم من فراگيرنده گمراه کنندگان را که ابليس و ذريت اويند ياران و مددکاران. يعني من در خالقيت بي نيازم از يار مددکار ». قمشه اي: « من در وقت آفرينش آسمان و زمين و يا خلقت خود اين مردم، آنها را حاضر و گواه نساختم و کمک از کسي نخواستم و هرگز گمراهان را به مددکاري نگرفتم ». پاينده: « آفرينش آسمانها و زمين را با حضور آنها نکردم و نه آفرينش خودشان را که من گمراه کنندگان را به کمک نمي گيرم ». رهنما: « من آن ها را حاضر نکردم روز آفرينش آسمانها و زمين، نه ( هنگام ) آفرينش خودشان، و من گمراه کنندگان را مددکار نمي گيرم ». آل آقا: « آنان را بر آفرينش آسمانها و زمين و بر خلقت خودشان گواه نگرفتم ( و در آن هنگام حاضر نکردم ) و من گمراه کنندگان را يار ( و ياور خويش ) نگرفته ام ».

33) آيه ي 101 سوره ي کهف ( ص 305 )

آيه ي الَّذِينَ کَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاءٍ عَنْ ذِکْرِي وَ کَانُوا لاَ يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً چنين ترجمه شده است: « آن کسان که ديدگانشان از ياد من در حجاب بوده و توان شنيدن نداشته اند ». اشکال اين ترجمه اين است که « ياد » را به « ديدگان » نسبت داده است. مفسران از جمله طبري، ابوالفتوح رازي و قاضي بيضاوي، مراد از ذکر در « ذکري » را توحيد و آيات [ مشهود ] الهي دانسته اند. چون اگر « ذکر » را « ياد » ترجمه کنيم، معني مستقيم نمي گردد. راقم اين سطور، اين عبارت قرآن چنين ترجمه کرده است: « همان کساني که ديدگانش در پرده ي [ غفلت ] از آيات من بود، و نمي توانستند [ حق را ] بشنوند ». در هر حال آيه و تعبير دشواري است.

34) آيه ي 110 سوره ي کهف ( ص 305 )

عبارت قرآني قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ چنين ترجمه شده است: « بگو: من انساني هستم همانند شما. به من وحي مي شود. هر آينه خداي شما خدايي است يکتا ». اشکال اين ترجمه اين است که « انما » به ترجمه درنيامده است و ربط بين عبارات که در اصل محفوظ است در ترجمه از دست رفته است. ترجمه ي راقم اين سطور از اين عبارت قرآني چنين است: « بگو من بشري همانند شما هستم، با اين تفاوت که به من وحي مي شود که خداي شما، خدايي يگانه است ». اين عبارت در سوره ي فصلت آيه ي عيناً تکرار شده است.

35) آيه ي 20 سوره ي طه ( ص 314 )

عبارت قرآني فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعَى‌ چنين ترجمه شده است: « بيفکندش، به ناگهان ماري شد که مي دويد ». دويدن مار تعبير غريبي است. قمشه اي: « مي شتافت » و پاينده: « راه مي رفت » آورده اند. رهنما و آل آقا هم از فعل « دويدن » استفاده کرده اند که درست نيست. هر دويدني مستلزم شتاب است، ولي هر شتابي مستلزم دويدن نيست. دويدن اقتضاي وجود « پا » دارد، لذا بهتر است از شتافتن استفاده شود. همچنين در آيه ي 66 سوره ي طه ( ص 317 ) عبارت قرآني يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى‌ چنين ترجمه شده است: « چنان در نظرش آمد که رسنها و عصاها به هر سو مي دوند »، که همين اشکال را دارد. به نظر من در هر دو مورد بهتر است از « جنب و جوش دارند » استفاده شود، يا از « مي شتابند » چون دويدن مار بسيار غريب است.

36) آيه ي 11 سوره ي مؤمنون ( ص 343 )

آيه ي الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ‌ که چنين ترجمه شده است: « که فردوس را که همواره در آن جاويدانند به ميراث مي برند » جمله ي فارسي کژتابي دارد و موهم اين معناست که ميراث بران، به تحصيل حاصل مي پردازند. يعني فردوسي را به ارث مي برند که پيش از آن به ارث بردن، در آن جاويدان بوده اند. حال آنکه مطابق نص اصلي عربي، اينها فردوس را - با هر صفتي که داشته باشند يا بدون صفت - ميراث مي برند و از آن پس در آن جاويدانند. پاينده: « که بهشت را به ارث مي برند و خودشان در آن جاودانند ». رهنما: « آن کسانند که بهشت را به ميراث برند، و ايشان در آنجا ماندگارند ».

37) آيه ي 72 سوره ي فرقان ( ص 367 )

عبارت قرآني وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً چنين ترجمه شده است: « و چون بر ناپسندي بگذرند به شتاب از آن دوري مي جويند ». ترجمه ي مَرُّوا کِرَاماً به « به شتاب از آن دوري مي جويند » در واقع ترجمه نيست، بلکه تفسير است و از نوبت دوم تفسير ميبدي گرفته شده است ( ج 7، ص 68 ) که نوشته است: « مرواکراما، اي اعراضوا عنه معرضين ». اين تفسير است و فقط قول يک مفسر است. ترجمه ي مستقيم عبارت قرآني نيست. خود ميبدي در تفسير نوبت اول همين آيه، يعني در واقع در ترجمه ي آيه چنين آورده است: « و هرگه که به ناپسند و سخن بيهوده بگذرند آزاد و نيکو برگذرند ». تفسير ابوالفتوح: « و چون به لغو بگذرند، کريم وار بگذرند ». تفسير نسفي: « و چون بگذرند به لغو کريم وار بگذرند ». تفسير کمبريج: « و چون بگذرند به کارهايي که آن بيهوده است و کار نيايد و آن معصيتهاست، مرواکراما، مي گذرند کريمان ». ترجمه ي قرآن 556 ق: « و چون بگذرد به جايگاه باطل، بگذرند بردباران ». ترجمه ي قرآن موزه ي پارس: « او چون بگذرند به فيهده يي ( = بيهوده اي ) او باطلي بگذرند بردباران ». تفسير حسيني: « و چون بگذرند به چيزي ناپسنديده بگذرند بردباران ». قمشه اي: « و هرگاه به عمل لغوي ( از مردم غافل ) بگذرند بزرگوارانه از آن درگذرند ». پاينده: « و چون بر ناپسندي بگذرند با بزرگواري بگذارند ». رهنما: « و چون به امر بيهوده يي بگذرند کريم وار درگذرند ». آل آقا: « و چون بر کار بيهوده ( يا مجلس گناهي ) بگذرند، بزرگوارانه مي گذرند ». ملاحظه مي شود که مترجمان اجماعاً به بزرگوارانه گذشتن يا کريمانه در گذشتن ترجمه کرده اند. اشکال ترجمه ي جناب آيتي اين است که تفسير است و فقط يک وجه از انواع شقوق و وجوه کريمانه گذشتن را که اعراض شتابان باشد، به ميان آورده است. از اين گذشته، ممکن است « مرور کريمانه » در يک جا و يک مورد اقتضاي اعراض سريع و به شتاب برگشتن نداشته باشد.

38) آيه ي 15 سوره ي قصص ( ص 388 )

عبارت قرآني وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا چنين ترجمه شده است: « بي خبر از مردم شهر، به شهر داخل شد ». به نظر مي رسد که « غفلت » متعلق به مردم شهر باشد، نه موسي (عليه السّلام) که در اينجا فاعل فعل « دخل » است. و مراد اين است که موسي (عليه السّلام) بدون اطلاع و آگاهي اهل شهر، وارد شهر شد. کشف الأسرار: « و در شارستان شد موسي هنگامي که اهل آن غافل بودند ( ناانديشمند ) ». تفسير ابوالفتوح: « دخل المدينة... در وقت غفلت اهلش ». ترجمه ي قرآن 556 ق: « و درشد در شهر مصر بر وقتي که خفته بودند مردمان آن شهر... ». تفسير نسفي: « و درآمد به شهر به وقت غفلت اهل وي ». ترجمه ي قرآن موزه ي پارس: « او [ =و ] درآمد موسي در شهر مصر فر وقت مشغول او [ =و ] غافلي مردمان آن شهر ». تفسير کمبريج: « او درآمد در آن شهر که آن را عين الشمس خوانند، در وقتي که غافل بودند باشندگان آن شهر ». تفسير حسيني: « ... به مصر درآمد برهنگام غفلتي که واقع بود از اهل مصر. يعني ميان شام و خفتن که در آن وقت همه کس به مهم خود مشغول بودند... ».

مترجمان معاصر، قمشه اي، پاينده، رهنما، و مترجم تفسير الميزان هم به همين ترتيب ترجمه کرده اند. يعني غفلت را متعلق به مردم شهر دانسته اند. در ميان مترجمان، اعم از قديم يا جديد، فقط مرحوم آل آقا همانند آقاي آيتي ترجمه کرده است.

39) آيه ي 38 سوره ي عنکبوت ( ص 401 )

آيه ي وَ عَاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَکُمْ مِنْ مَسَاکِنِهِمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ کَانُوا مُسْتَبْصِرِينَ‌ چنين ترجمه شده است: « و عاد و ثمود را هلاک کرديم و اين از مسکنهايشان برايتان آشکار است. شيطان کارهايشان را در نظرشان بياراست و آنان را از راه بازداشت و حال آنکه مردمي صاحب بصيرت بودند ». بحثي که داريم درباره ي ترجمه ي قسمت اخير آيه است. چگونه قوم عاد و ثمود که در قرآن مجيد بارها به گمراهي و بدعملي آنان و تکذيب و طعنشان نسبت به پيامبرشان تصريح مي شود، مردمي « صاحب بصيرت » بوده اند؟ از جمله در قرآن مجيد راجع به ثمود گفته مي شود: « وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى ( فصلت، 17: اما قوم ثمود، هدايتشان کرديم؛ و آنها کوري را از هدايت بيشتر دوست مي داشتند، ص 479 ترجمه ي حاضر ). و درباره ي عاد نيز تعبيرات مشابه در قرآن مجيد هست. به عبارت ديگر، به ثمود 26 بار و عاد 25 بار اشاره و از آنان و سير و سرنوشتشان سخن گفته شده است و همواره از آنان و گرايششان به کفر و ضلال، به تعبيرات منفي ياد شده است. لذا حتماً جاي شگفتي است که چرا فقط در اينجا « مردمي صاحب بصيرت » خوانده مي شود. مفسران قرآن دو راه حل براي معناي اين بخش از آيه، به طوري که با ساير آيات مربوط به عاد و ثمود هماهنگي داشته باشد، پيشنهاد کرده اند. گروهي گفته اند آنها قوه ي نظري و درّاکه ي خوب داشتند، ولي آن را در راه حق و هدايت به کار نبردند. گروهي ديگر گفته اند اينها در کار دنيوي خودشان نظير تراشيدن خانه و آشيانه در دل کوهساران، چابک دست و تيزبين بودند. خلاصه ي طبري: « و کانوا مستبصرين: في دينهم و ضلالتهم معجبين ». کشف الأسرار، نوبت اول: « گروهي بودند چست کار و باريک بين و زيرک دست »، نوبت دوم: « و قيل کانوا مستبصرين » يعني ثمود، و استبصارهم حذقهم في جب الصخر بالوادي بيوتا ». ابوالفتوح رازي: « با آنکه ايشان عاقلان و مميزان و مستبصرانند، خللي که افتاد ايشان را از اهمال و اغفال در نظر افتاد، نه از خلل عقل و بصيرت. مجاهد و قتاده گفتند معني آن است که ايشان مستبصر بودند در کفر و ضلالت و به آن معجب بودند ( شبيه به قولي که از طبري نقل شد ). باطل به صورت حق به خود نمودند ». قول شيخ طوسي و طبرسي و زمخشري و بيضاوي و ابن جزري و ملامحسن فيض کاشاني هم شبيه به قول ابوالفتوح است. شيخ طوسي در تبيان اين معنا را هم از قول مجاهد و قتاده نقل مي کند که « و کانوا مستبصرين في ضلالتهم لعجبهم به، فتصوروه بخلاف صورته ».

قول فخر رازي با همه ي مفسران فرق دارد و قابل توجه است: « و کانوا مستبصرين يعني بواسطة الرسل. يعني فلم يکن لهم في ذلک عذر، فان الرسل اوضحواالسبل ». ترجمه ي قرآن 556 ق هم با ديگر ترجمه ها و تفاسير فرق دارد و هوشيارانه تر است: « و ايشان پنداشتند که بر حق اند ». تفسير حسيني: « و بودند بينايان يعني متمکن بودند از نظر و فکر و ملاحظه به ديده ي بصيرت، اما بدان اشتغال نکردند، يا زيرک و باريک بين بودند به گمان خود و سخن پيغمبران را نامعقول پنداشتند ».

بنده درباره ي اين عبارت بسيار انديشيدم. حتي حدس بيراهي زدم و پيش خود گفتم شايد در ميان قراآت مختلف و مرجوح و شاذ، قراء « مستنصرين » ( با نون ) به جاي « مستبصرين » آمده باشد. يعني بيهوده کمک طلبيدند و کسي در برابر امر و عذاب الهي فريادرسشان نبود. ولي اين حدس ضعيف را هيچ يک از کتب قراآت که به اختلاف قراآت هم پرداخته اند، از جمله کتاب التيسير ابوعمروالداني، و النشر ابن جزري و حجة القراءات ابوزرعه عبدالرحمن بن زنجله و غيره تأييد نمي کنند. حاصل آنکه پيشنهاد بنده براي ترجمه ي و کانوا مستبصرين اينهاست: 1) و حال آنکه ادعاي بصيرت مي کردند، 2) و حال آنکه باريک بين مي نمودند، 3) و حال آنکه پيشتر طلب بصائر ( معجزات ) کرده بودند، 4) و حال آنکه از انبيا رهنمايي خواسته بودند.

40) آيه ي 151 سوره ي صافات ( ص 452 )

أَمْ خَلَقْنَا الْمَلاَئِکَةَ إِنَاثاً وَ هُمْ شَاهِدُونَ‌ چنين ترجمه شده است: « آيا وقتي که ما ملائکه را زن مي آفريديم آنها مي ديدند؟ »

جمله ي فارسي موهم اين معناست که گويي محرز است که خداوند، ملائکه را زن آفريده است، و اگر بحثي هست در شاهد بودن يا نبودن مدعيان است. علاوه بر منابع قديم، ترجمه هاي معاصر هم از اين نظر بي اشکال است. قمشه اي: « يا آنکه چون ما فرشتگان را خلق مي کرديم آنجا حاضر بودند؟ ( و ديدند که آنها را زن آفريديم نه مرد ) ». پاينده: « يا فرشتگان را مادگان آفريده ايم و آنها گواهان بوده اند؟ » رهنما: « يا آنکه ما فرشتگان را ماده آفريديم و آنها شاهد بودند؟ » آل آقا: « يا اينکه ما فرشتگان را زن آفريديم و آنان گواه بودند؟ » در اين ميان، ترجمه ي فارسي تفسير الميزان هم همان اشکالي را دارد که ترجمه ي آقاي آيتي: « و آيا روزي که ما ملائکه را ماده خلق مي کرديم، ايشان شاهد و ناظر بودند؟ »

مضمون همين آيه در آيه ي 19 سوره ي زخرف تکرار شده است: وَ جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ‌ که درست و دقيق ترجمه شده است: « و فرشتگان را که بندگان خدايند زن پنداشتند. آيا به هنگام خلقتشان آنجا حاضر بوده اند؟ زودا که اين شهادتشان را مي نويسند و از آنها بازخواست شود » ( ص 491 ترجمه ي حاضر ).

41) آيه ي 36 سوره ي زخرف ( ص 493 )

عبارت قرآني وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ چنين ترجمه شده است: « هر کس که از ياد خداي رحمان روي گرداند ». قرار اينجانب در اين يادداشتهاي انتقادي، چنان که تا اينجا ملاحظه شده است، بر اين نبوده است که به مسائل مربوط به نثرنويسي فارسي يا نثر ترجمه بپردازم و متعرض مسائل سليقه اي و استحساني نثر بشوم. اما محض تنوع اين مورد را يادآور مي شود که « روي گرداندن » با « ياد » تناسب ندارد. مرحوم قمشه اي هم همين ترک اولي را مرتکب شده و از « رخ برتافتن » استفاده کرده است. مرحوم پاينده براي پرهيز از اين مشکل، خود کلمه ي « اعراض » را به کار برده است. مرحوم رهنما به خوبي از اين ايراد پرهيز کرده است: « و هر کس که از ياد خداي بخشنده بازگردد... » مرحوم آل آقا هم از « روي گرداندن » استفاده کرده است.

از قدما ترجمه ي 556 ق و ميبدي از « بگردد » ( بدون روي يا رخ ) سود جسته اند که طبعاً مشکلي دربرندارد. به نظر اينجانب خوب است که يا از همين « بگردد » استفاده شود، يا بهتر از آن از « دل بگرداند » يا « دل برتابد ». مقايسه کنيد با اين مصراع از حافظ: « ور بگويم دل بگردان، رو بگرداند ز من ».

42) آيه ي 14 سوره ي حجرات ( ص 518 )

قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا ... چنين ترجمه شده است: « اعراب باديه نشين گفتند ايمان آورديم. بگو ايمان نياورده ايد، بگوييد که تسليم شده ايم... ». اين ترجمه درست است. و بعضي از مفسران و مترجمان « اسلمنا » را همانند آقاي آيتي به « تسليم شده ايم » يا « گردن نهاده ايم » ترجمه کرده اند. بحث ما در نادرستي آن نيست. در اين است که اگر کلمه « اسلمنا » به « اسلام آورده ايم » ترجمه شود بهتر است زيرا: 1) اگر به جاي « اسلمنا »، « سلمنا » آمده بود، چاره اي نبود جز اينکه « تسليم شده ايم » ترجمه شود. ولي « اسلمنا » قابليت هر دو معني را دارد. ظهور معناي « اسلمنا » در اسلام آوردن و قبول رسمي يا ظاهري شريعت مسلماني است. اين را بگويم که من بحث در اينکه اسلام و تسليم و سلم و سلام همريشه و هم معني اند ندارم. بحث بر سر اين است که استفاده از کدام لفظ بهتر و اولي است. 2 ) به همين دليل و از همين جا در کتب کلامي فريقين بحث رابطه ي « ايمان و اسلام » را مطرح کرده اند که بين آنها رابطه ي عموم و خصوص مطلق است ( هر ايماني اسلام هست، ولي هر اسلامي ايمان نيست ). مراد اين است که در اصطلاح شناسي کلامي از کلمه ي « اسلام » استفاده کرده اند، نه « تسليم ». 3) از شيوه ي « القرآن يفسر بعضه بعضاً » نيز مي توانيم مدد بگيريم. توجه به آيه ي هفدهم همين سوره، قاطع دعوي و فصل الخطاب است: يَمُنُّونَ عَلَيْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاَ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاَمَکُمْ، که پيداست مراد خداوند،‌ اسلام اصطلاحي، يعني آئين مسلماني است، نه فقط حالت تسليم و گردن نهادن. جناب آيتي هم در اينجا با اينجانب موافقند، زيرا همين آيه را چنين ترجمه کرده اند: « از اينکه اسلام آورده اند بر تو منت مي گذارند. بگو بخاطر اسلامتان بر من منت مگذاريد » ( ص 518، ترجمه ي حاضر ). وگرنه مي توانستند سبک و سياق ترجمه شان در آيه ي قبلي را حفظ کنند و بگويند: از اينکه تسليم شده اند بر تو منت مي گذارند. بگو بخاطر تسليم شدنتان بر من منت مگذاريد. و نظاير آن.

43) آيه ي 25 سوره ي حديد ( ص 542 )

عبارت قرآني و انزلنا الحديد به « آهن را... فروفرستاديم » ترجمه شده است و به بداهت عقل نادرست است. زيرا نه در تاريخ عمومي و نه تاريخ عقايد اسلامي يا ساير اديان چنين چيزي نداريم که خداوند آهن را براي انسان فروفرستاده باشد. قاطبه ي مفسران بزرگ شيعه و اهل سنت گفته اند که در چند مورد از قرآن کريم « انزال » به معني فروفرستادن نيست، بلکه به معناي پديد آوردن است. از جمله: يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَيْکُمْ لِبَاساً ... ( اعراف، 26 )، که جناب آيتي چنين ترجمه کرده اند: « اي فرزندان آدم، براي شما جامه اي فرستاديم... » که نادرست است. خداوند هرگز براي فرزندان آدم جامه اي نفرستاده است. و درستش اين است که براي شما ( با مواد و وسايل و علل و اسبابش ) لباس آفريديم يا لباس پديد آورديم. همچنين: وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِيَةَ أَزْوَاجٍ ... ( زمر، 6 )، که ترجمه کرده اند « و برايتان از چارپايان هشت جفت بيافريد ». چنان که ملاحظه مي فرماييد اين ترجمه درست است، و اگر اشکالي دارد در جاي ديگر است و آن در « ازواج » است که برخلاف ظاهر، بايد هشت فرد ترجمه مي کردند يعني چهار جفت. زيرا انعامي که خداوند آفريده است و آفرينش آنها را نعمتي براي انسان شمرده است، هشت فرد است. توضيح آنکه حق تعالي در آيه ي 143 سوره ي انعام مي فرمايد: ثَمَانِيَةَ أَزْوَاجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ ...، و مفسران بزرگ از جمله ميبدي و ابوالفتوح تصريح کرده اند که « ثمانيه ازواج = هشت تا يعني چهار جفت » ( ميبدي ) يا مراد به ازواج، افراد است؛ عرب گويد عندي زوجان من الحمام ( من دو زوج کبوتر دارم ). مفسران ديگر از جمله شيخ طوسي و زمخشري نيز بر آن هستند که ازواج در اينجا به معني افراد است. و قابل توجه است که آقاي آيتي به اين نکته وقوف داشته اند که آن عبارت قرآني را چنين ترجمه کرده اند: « هشت لنگه: از گوسفند، نر و ماده و از بز، نر و ماده ». منتها بنده مطمئن نيستم که آيا به جاي « تا » يا « فرد » در اينجا براي انعام يعني گوسفند و بز و شتر و گاو مي توان از کلمه ي « لنگه » استفاده کرد يا خير. در هر حال، برگرديم به اوايل بحث. لازم بود مترجم محترم عبارت قرآني وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِيَةَ أَزْوَاجٍ ... ( زمر، 6 ) را چنين ترجمه کنند: « و برايتان از چارپايان هشت فرد ( يا به قول خودشان: هشت لنگه ) بيافريد ». يعني از قاعده ي متين « القرآن يفسر بعضه بعضاً » استفاده مي کردند.

44) آيه ي 25 سوره ي حديد ( ص 542 )

عبارت قرآني وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ چنين ترجمه شده است: « تا خدا بداند که چه کسي به ناديده او و پيامبرانش را ياري مي کند ». چنان که پيش از اين هم در اين نقد گفته ايم، در اين سياق، يعني در اشاره به علم الهي، تعبير « تا خدا بداند » درست نيست، « و تا خدا معلوم بدارد » درست است.

45) آيه ي 1 سوره ي طلاق ( ص 559 )

عبارت قرآني فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ چنين ترجمه شده است: « به وقت عده طلاقشان دهيد ». و چون عبارت ابهام داشته است، در پاي صفحه افزوده شده است: « يعني آنگاه که از حيض پاک شده باشند ».

چنان که بديهي است و عملکرد آقاي آيتي در سراسر ترجمه هم چنين بوده است، حتي المقدور ترجمه ي هر آيه يا عبارتي نبايد ابهامي داشته باشد که به « پانويس » نيازمندش کند. ميبدي: « ايشان را در پاکي از حيض دست بازداريد ». البته ايراد ترجمه ي ميبدي در اينجا اين است که در واقع تفسير کرده است، نه ترجمه. ولي پيداست که در اينجا جمود به لفظ نمي توان کرد و بايد چيزي از سوي مترجم افزوده شود. ترجمه ي قرن 556 ق: « طلاق دهيدشان بر شمار پاکي شان ». تفسير ابوالفتوح: « عبدالله عباس گفت: معني آن است که طلاق در پاکيزگي زن دهيد ». تفسير نسفي: « طلاق دهيدشان در وقت سنتي که پيدا کرده شده است مر طلاق ايشان را ». ترجمه ي قرآن موزه ي پارس: « پاي گشاده ( = رها، مطلقه ) مي کنيد ايشان را در وقت پاکي به شمار ايشان ». تفسير کمبريج: « زنان را اندر پاکي طلاق دهيد ». تفسير منهج الصادقين: « طلاق دهيد زنان را در حالتي که روي آورده اند به عده ي خود ». ترجمه ي مرحوم قمشه اي مانند ترجمه ي آقاي آيتي است و با جمله اي در داخل پرانتز رفع ابهام کرده است. پاينده: « در وقتي که عده آغاز تواند شد طلاقشان دهيد ». و به نظر بنده اين ترجمه، ترجمه ي خوبي از اين آيه است. رهنما: « آنان را در ( دوره ي ) پاکي طلاق دهيد ». اين هم ترجمه ي خوب و بي اشکالي است. آل آقا: « به هنگام پاکي آنها که به شمار آيد طلاق بدهيد ».

در اينجا فقره ي سوم يادداشتهاي انتقادي اينجانب بر ترجمه ي شيوا و استوار استاد عبدالمحمد آيتي از قرآن مجيد، به پايان مي رسد. فقره ي اول همان 61 موردي بود که ايشان از ميان انتقادهاي اوليه ام که به صورت دستنويس به حضورشان تقديم داشته بودم، قبول و اصلاح فرموده بودند. يعني اين اصلاحات در طبع سوم ترجمه ي ايشان ( تهران، سروش، 1371 ) به عمل درآمده است. فقره ي دوم نقدي بود حاوي کليات و دو نکته ي انتقادي مهم که در کتاب سير بي سلوک به طبع رسيده بود، و آن دو نکته جزو همان 61 نکته ي مقبول بود، و خلاصه ي آن را در آغاز نقد حاضر مطرح کردم. فقره ي سوم همين 45 نکته ي انتقادي است. اميدوارم قرآن پژوهان ديگر هم همت کنند و اگر نقد و نظري دارند چه به صورت مکاتبه با ناشر، چه درج در جرايد، مطرح فرمايند تا اين ترجمه ي عالي و متعالي از همه ي سهوالقلمهاي جزئي و ايرادات احتمالي ناچيز پاک و پيراسته شود و طبع بازنگريسته و ويراسته ي بعدي، با اطمينان خاطر مرجع محققان قرار گيرد. ان شاء الله.

منبع مقاله :

خرمشاهي، بهاء الدين؛ (1389)، قرآن پژوهي (1)، تهران: شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ چهارم

 

کدام ترجمه قرآن به زبان فارسی بهتر است؟

کدام ترجمه قرآن به زبان فارسی بهتر است؟

 

زمان رضاخانی

«علی درویش»، ترجمه شناس برجسته ی عرب، در کتاب سازه های ترجمه ، از هفت “استاندارد ترجمه” یاد می کند که در زیر به آنها اشاره ای کوتاه کرده ایم:

همسانی متن ترجمه شده با متن زبان اصلی. این ویژگی به تسلط مترجم بر زبان مبدا (زبان اصلی) و توانایی او در مهارت “خواندن و درک مطلب” ارتباط مستقیم دارد.

استفاده از واژگانی که معنای آشکار و دقیق دارند.

دارای اشکال های نگارشی و دستوری نباشد و به شیوایی و روانی ترجمه آسیب نرساند.

بی کم و کاستی. یعنی چیزی از مفاهیم موجود در متن اصلی، کم و چیزی بدان اضافه نشده باشد. این ویژگی را می توان با عنوان “وفاداری به متن اصلی” یاد کرد.

پیوستگی یعنی یکپارچگی متن از نظر معادل های واژگان و آیین نگارش.

شیوایی. متنی شیواست که معنای قطعی آن در کمترین زمان ممکن به خواننده منتقل شود.

 

مقایسه شش ترجمه قرآن به فارسی

 

در این بخش، شش ترجمه ی معروف از قرآن کریم که توسط استادان “محمد مهدی فولادوند”، “مهدی الهی قمشه ای”، “ناصر مکارم شیرازی”، “حسین انصاریان”، “عبدالحمید آیتی”، و “بهاء الدین خرمشاهی” انجام شده است را مقایسه می کنیم.

محمد مهدی فولادوند (1299 – 1387) دانش آموخته ی دانشگاه سوربن پاریس در رشته ادبیات، هنر، فلسفه و زبانشناسی عربی بود. ترجمه های او از قرآن، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه شهرت فراوان دارد؛ هرچند او ترجمه ی آثار دیگری، همچون “مادام بواری”، اثر گوستاو فلوبر را نیز در کارنامه دارد. او دیوان شعری به زبان فرانسوی نوشته است. «محمد علی جمالزاده»، پدر داستان نویسی مدرن ایران، از کسانی بود که پس از خواندن ترجمه های پراکنده ی فولادوند از قرآن، او را به ترجمه کل قرآن کریم تشویق کرد. ترجمه ی فولادوند از نظر قدمت، پس از ترجمه ی الهی قمشه ای، جایگاه دوم را دارد.

مهدی الهی قمشه ای (1280 – 1352)، از فقیهان روشنفکر زمان خود بود. وی افزون بر تدریس حکمت و فلسفه در مدرسه سپهسالار، زبان عربی را در دانشکده زبان های خارجی و فلسفه را در دانشکده الهیات دانشگاه تهران درس می داد. حسین الهی قمشه ای (عارف، ادیب و سخنران معروف)، فرزند اوست. فرزندان دیگر وی نیز همگی از نخبگان ایران و کانادا محسوب می شوند. از جمله شاگردان الهی قمشه ای می توان به آیت الله جوادی آملی (مفسر قرآن) و آیت الله حسن زاده آملی اشاره کرد.

ناصر مکارم شیرازی (زاده 1305)، از فقیهان معتقد به فعالیت سیاسی است. “تفسیر نمونه” که وی با کمک 8 نفر دیگر (از جمله محسن قرائتی) به رشته تحریر در آورده است، تفسیری ساده، اما جامع از قرآن کریم شمرده می شود.

حسین انصاریان (زاده 1323)، از فقیهان معتقد به فعالیت سیاسی است. انصاریان، افزون بر قرآن، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه را نیز به فارسی برگردانده است.

عبدالحمید آیتی (1305 تا 1392) افزون بر تحصیلات مقدماتی حوزوی، مدرک کارشناسی از دانشکده الهیات و معارف دانشگاه تهران داشت. وی کارمند رسمی آموزش و پرورش بود، اما در برخی دانشگاه های کشور، زبان فارسی و ادبیات عربی نیز درس می داد. آیتی از مترجمان نامدار کشور و عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود.

بهاء الدین خرمشاهی (زاده 1324) کارشناس ادبیات فارسی، کارشناس ارشد کتابداری، حافظ پژوه و قرآن پژوه است. وی دست کم 13 اثر داستانی و غیرداستانی را به فارسی ترجمه کرده است که قرآن کریم، یکی از آنهاست. آثار تالیفی وی، بیشتر در حوزه های حافظ پژوهی و قرآن پژوهی هستند.

 

برای مقایسه ی ترجمه ی استادان یادشده، آیه هایی از سوره های انعام، حمد، واقعه، فیل و اسراء برگزیده شده اند.

الْحَمْدُ لِلَّـهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ ﴿انعام –١﴾

فولادوند:ستايش خدايى را كه آسمانها و زمين را آفريد، و تاريكيها و روشنايى را پديد آورد. با اين همه، كسانى كه كفر ورزيده‌اند [غير او را] با پروردگار خود برابر مى‌كنند.

الهی قمشه ای:ستایش خدای راست که آسمانها و زمین را آفرید و تاریکی‌ها و روشنایی را مقرّر داشت (و با آنکه نظم آسمان و زمین دلیل یکتایی اوست) باز کافران به پروردگار خود شرک می‌آورند.

مکارم شیرازی:ستایش برای خداوندی است که آسمانها و زمین را آفرید، و ظلمتها و نور را پدید آورد؛ اما کافران برای پروردگار خود، شریک و شبیه قرارمی‌دهند (با اینکه دلایل توحید و یگانگی او، در آفرینش جهان آشکار است).

انصاریان:همه ستایش ها ویژه خداست که آسمان ها و زمین را آفرید و تاریکی ها و روشنی را پدید آورد. [با این همه نشانه ها که گواهی بر یکتایی و قدرت اوست] باز کافران برای پروردگارشان [بت ها و معبودهای باطل را] شریک و همتا قرار می دهند.

آیتی:ستايش از آن خداوندى است كه آسمانها و زمين را بيافريد و تاريكيها و روشنايى را پديدار كرد، با اين همه، كافران با پروردگار خويش ديگرى را برابر مى‌دارند.

خرمشاهی: سپاس خداوندی را که آسمانها و زمین را آفرید و تاریکی و روشنایی را پدید آورد، آنگاه کافران برای پروردگارشان شریک قائل می‌شوند.

 

در ترجمه های الهی قمشه ای، مکارم شیرازی و انصاریان، نظر و تفسیر مترجم درون پرانتز به متن اصلی افزوده شده است که این کار، اصل “وفاداری به متن” را زیر سوال می برد. توضیحات مترجم، اگر ضروری باشد، باید به صورت حاشیه نویسی یا زیرنویسی انجام شود و به هیچ وجه چیزی از سوی مترجم وارد متن اصلی نشود.

 

یک اشکالِ ورود نظر به متن اصلی، به ویژه در ترجمه ی قرآن، این است که گاه ترجمه های مختلف کاملا با یکدیگر متفاوت می شوند. برای مثال در آیه ی بالا، “قرآن الهی قمشه ای” از نظم آسمان و ها زمین سخن می گوید، اما “قرآن مکارم شیرازی” در این آیه، چیزی از آسمان و زمین ندارد. همچنین “قرآن انصاریان” از پرستش بت ها و معبودهای باطل سخن به میان می آورد؛ حال آنکه قرآن های دیگر چنین مفهومی را در این آیه ندارند.

 

همچنین در فارسی می شود ایمان آورد، اما نمی شود شرک آورد؛ بلکه می شود شرکت ورزید. این اشکال بر ترجمه ی الهی قمشه ای وارد است.

از سوی دیگر، واژه ی “یعدلون” در پایان آیه، اگرچه اشاره غیرمستقیم به “شرک” دارد، اما بر اساس اصل “خرده نمایی”، مترجم باید دقیق ترین معادل را برای واژگان بیابد و نه دقیق ترین توضیح را. “یعدلون” از “معادل دانستن” و “برابر دانستن” است و در این مورد، آقایان آیتی و فولادوند که هر دو استاد زبان عربی بودند، ترجمه های درست تری را انجام داده اند.

 

دقت فولادوند در وفاداری به متن اصلی تا اندازه ای است که عبارت “غیر او” که در متن آیه نیست، اما در مفهوم آیه وجود دارد را درون کروشه آورده است.

 

مثال دو

 

صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ ﴿حمد – ٧﴾

فولادوند: راه آنان كه گرامى‌شان داشته‌اى، نه [راه‌] مغضوبان، و نه [راه‌] گمراهان.

الهی قمشه ای: راه آنان که به آنها انعام فرمودی، نه راه کسانی که بر آنها خشم فرمودی (قوم یهود) و نه گمراهان (چون اغلب نصاری).

مکارم شیرازی: راه کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساختی؛ نه کسانی که بر آنان غضب کرده‌ای؛ و نه گمراهان.

آیتی: راه كسانى كه ايشان را نعمت داده‌اى، نه خشم گرفتگانِ بر آنها و نه گمراهان.

خرمشاهی:راه کسانی که آنان را نواخته‌ای، نه آنان که از نظر انداخته‌ای، و نه گمراهان‌

انصاریان: راه کسانی [چون پیامبران، صدّیقان، شهیدان و صالحان که به خاطر لیاقتشان] به آنان نعمتِ [ایمان، عمل شایسته و اخلاق حسنه] عطا کردی، هم آنان که نه مورد خشم تواند و نه گمراه اند.

 

در مورد ترجمه الهی قمشه ای: در فارسی رایج است که کسی را انعام “فرمود”، اما رایج نیست که کسی را خشم “فرمود”!! به عبارت دیگر، “خشم فرمودن” در فارسی همنشینی ندارد. اما به دلیل اصل “پیوستگی”، برای انعمت علیهم و غیرالمغظوب علیهم نمی شود یکجا گفت انعام “فرمودی” اما جای دیگر گفت غضب “کردی“؛ در حالی که در متن اصلی، هر دو کارهایی است که “علیهم” انجام شده است. بنابراین، در این مورد، مکارم، آیتی، فولادوند و خرمشاهی بهتر عمل کرده اند.

الهی قمشه ای در این آیه نیز همچون مثال پیشین، ره به خطا برده و این بار با جسارت فراوان شرح داده است که معنای این آیه، خشم خدا علیه یهودیان و گمراه بودن مسیحیان است! حتی اگر این سخن درست بود هم مترجم حق نداشت آن را به متن اصلی بیفزاید. نقدی که درباره ی افزودن توضیح و تفسیر به ترجمه بر کار الهی قمشه ای وارد شد، عینا در مورد ترجمه انصاریان نیز صدق می کند.

 

ترجمه ی موزون و شعرگونه ی خرمشاهی در این آیه برایم جالب است؛ هرچند او این ویژگی را در جاهای دیگر حفظ نکرده و مثلا برای سوره ی “الرحمن” که یکی از ریتمیک ترین و شعرگونه ترین سوره های قرآن است، ترجمه ای بی وزن ارایه می کند.

 

مثال سه

 

فَأَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ ﴿٨﴾ وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ ﴿واقعه – ٩﴾

فولادوند:ياران دست راست، كدامند ياران دست راست؟ و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ؟

الهی قمشه ای:گروهی راستان، اصحاب یمین باشند که چقدر حالشان (در بهشت ابد) نیکوست! و گروهی ناراستان، اصحاب شومی و شقاوتند که چقدر روزگارشان (در دوزخ) سخت است.

انصاریان: سعادتمندان، چه بلند مرتبه اند سعادتمندان! و شقاوتمندان، چه دون پایه اند شقاوتمندان!

مکارم شیرازی: (نخست) سعادتمندان و خجستگان (هستند)؛ چه سعادتمندان و خجستگانی! گروه دیگر شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شومانی!

آیتی: يكى اهل سعادت. اهل سعادت چه حال دارند؟ ديگر، اهل شقاوت. اهل شقاوت چه حال دارند؟

خرمشاهی: [یکی‌] اصحاب یمین، و چه حال دارند اصحاب یمین‌. و [دیگری‌] اصحاب شمال، و چه حال دارند اصحاب شمال‌.

 

در درک مفهوم این دو آیه، احتمالا همه ی مترجمان اشتباه کرده اند و “درستی” ترجمه ی آنان در این مورد، نقض می شود. الْمَشْأَمَةِ در عربی، دو معنا دارد: 1. شمال، 2. شوم (نامبارک، بدشگون). الْمَيْمَنَةِ نیز در عربی دو معنا دارد: 1. راست (متضاد چپ، همخانواده ی یمین)، 2. خجسته (مبارک، همخانواده ی میمون). مترجمان عرب، به دلیلی که بر اینجانب پوشیده است، میمنه و مشامه را در آیه ی بالا، “راست و چپ” تفسیر و به انگلیسی ترجمه کرده اند. محمدمهدی فولادوند نیز با مترجمان عرب همسو است. شاید چون باور عامیانه بر این است که کارنامه نیکوکاران به دست راست و کارنامه گناهکاران به دست چپ شان داده می شود، مترجمان عرب “مشامه” را نیز برخلاف معنایش، چپ ترجمه کرده اند. با این حال، بر اساس آنچه علامه طباطبایی در تفسیر المیزان شرح داده است، به نظر می رسد میمنه و مشامه در آیه ی بالا به معنای خجسته و نامبارک باشد؛ زیرا اگر منظور از میمنه «راست» می بود، می بایست در مقابل آن، میسره (چپ) قرار گیرد و نه مشامه (شمال یا نامبارک). افزون بر این، قرآن در این سوره، یادآوری می کند که در روز قیامت، انسان ها به سه گروه می شوند: “اصحاب میمنه”، “اصحاب مشامه” و “السابقون السابقون” (کسانی که در دنیا در کار خیر پیشگام بودند و در آخرت نیز در رفتن به بهشت پیشگام خواهند بود {سابق = سبقت گیرنده}). به نظر می رسد با توجه به معنای بافت نیز دیدگاه علامه طباطبایی درست باشد. بیشتر مترجمان ایرانی، از دیدگاه علامه پیروی کرده اند.

 

ترجمه ی خرمشاهی نیز در نوع خود جالب توجه است: یمین و شمال!

 

“ما” در عربی یعنی “چه”. الهی قمشه ای و انصاریان “ما” را اینگونه  ترجمه کرده اند که گویا قرآن می گوید “اصحاب میمنه. به به! عجب اصحاب میمنه ای!” اگر منظور تعریف و تمجید بود، می فرمود “اصحاب میمنه، به! چه اصحابی” یا “اصحاب میمنه، به! چه میمنه ای” نه اینکه بگوید “اصحاب میمنه، به! چه اصحاب میمنه ای”!! در بهترین حالت، اگر اطمینان داریم که واژه ی “ما” به معنای “چگونه و چه حال” است، باید بپذیریم که آیه ایهام دارد و نباید ترجمه را به صورت آشکار و بی ایهام انجام داد. در این مورد، مکارم شیرازی بهتر عمل کرده است: سعادتمندان و خجستگان؛ چه سعادتمندان و خجستگانی! شقاوتمندان و شومان، چه شقاوتمندان و شومانی!

 

مثال چهار

 

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ ﴿١﴾ أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ ﴿٢﴾ وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ ﴿٣﴾ تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ ﴿٤﴾ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ ﴿فیل – ٥﴾

فولادوند: آیا ندانسته‌ای که پروردگارت با پیل‌سواران چگونه رفتار کرد؟ آیا نیرنگشان را بی‌اثر نساخت؟ و بر سر آنان پرندگانی فوج‌فوج فرستاد که بر آنان سنگریزه‌هایی از سنگ گل فرو انداختند و سرانجام آنان را مانند برگ کاه نیمه جویده ساخت‌.

الهی قمشه ای: آیا ندیدی که خدای تو با اصحاب فیل (سپاه فیل سوار ابرهه) چه کرد؟ آیا کید و تدبیر آنها را (که برای خرابی کعبه اندیشیدند) تباه نکرد؟ و بر هلاک آنها مرغانی گروه گروه فرستاد. تا آن سپاه را به سنگهای سجّیل (دوزخی) سنگباران کردند. و تنشان را چون علفی زیر دندان حیوان خرد گردانید.

مکارم: آیا ندیدی پروردگارت با فیل سواران [= لشکر ابرهه که برای نابودی کعبه آمده بودند] چه کرد؟! آیا نقشه آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد؟! و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد، که با سنگهای کوچکی آنان را هدف قرارمی‌دادند؛ سرانجام آنها را همچون کاه خورده‌شده (و متلاشی) قرار داد!

انصاریان: آیا ندانسته ای که پروردگارت با فیل سواران چه کرد؟ آیا نیرنگشان را در تباهی قرار نداد [ونقشه آنان را نقش بر آب نساخت؟!] و بر ضد آنان گروه گروه پرندگانی فرستاد؛ [که] بر آنان سنگ هایی از نوع سنگ گِل می افکندند. سرانجام همه آنان را چون کاه جویده شده قرار داد.

آیتی: آيا نديده‌اى كه پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟ آيا مكرشان را باطل نساخت؟ و بر سر آنها پرندگانى فوج‌فوج فرستاد، تا آنها را با سِجّيل سنگباران كردند. و آنان را چون كاه پس‌مانده در آخور ساخت.

خرمشاهی: آیا ندانسته‌ای که پروردگارت با پیل‌سواران چگونه رفتار کرد؟ آیا نیرنگشان را بی‌اثر نساخت؟ و بر سر آنان پرندگانی فوج‌فوج فرستاد که بر آنان سنگریزه‌هایی از سنگ گل فرو انداختند و سرانجام آنان را مانند برگ کاه نیمه جویده ساخت‌.

 

در ترجمه الهی قمشه ای و مکارم شیرازی، همچون دیگر مثال ها، توضحیات اضافه وارد متن شده است.

 

به ترجمه ی مکارم، این اشکال همنشینی  وارد است که در فارسی نمی شود کسی را بر اثر ضربات سنگ، مانند کاه خورد شده “قرار داد”؛ بلکه می شود مانند کاه خوردشده کرد یا ساخت یا نمود. این اشتباه، ناشی از ترجمه ی واژه به واژه (فجعلهم کعصف ماکول) است.

 

در ترجمه ی مکارم، “نقشه کسی را در ظلالت و تباهی قرار دادن” نیز حاصل ترجمه واژه به واژه و بی توجهی به برگردان اصطلاح ها به زبان مقصد است. این عبارت، به یقین، از شیوایی ترجمه می کاهد و خواننده را برای لحظاتی به فکر وا می دارد تا دریابد که “نقشه کسی را در ظلالت قرار دادن” همان “نقشه کسی را باطل کردن” است!

 

انصاریان نیز اشتباه بزرگ همنشینی در استفاده از “قراردادن” به جای “کردن” در ترجمه ی “فجعلهم کعصف ماکول”  را مرتکب شده است. وی در ترجمه “الم یجعل کیدهم فی تضلیل”، یکبار همان اشتباه را کرده و سپس درون پرانتز ترجمه صحیح را هم آورده است!

 

مزیت ترجمه خرمشاهی و فولادوند به ترجمه آیتی این است که این دو از واژگان پارسی بیشتری استفاده کرده اند (نیرنگ به جای مکر، پیل سواران به جای اصحاب فیل، سنگریزه هایی از گل به جای سجیل) و همزمان، با بکارگیری واژگانی چون “فروانداختن”، “بی اثر ساختن” (به جای بی اثر کردن) و “پیل” (به جای فیل)، اصالت کهن متن را نیز حفظ کرده اند. البته اصالت سبک در ترجمه ی آیتی هم حفظ شده است.

 

مثال پنج

 

وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا  إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ﴿٢٣﴾ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا ﴿اسراء – ٢٤﴾

 

فولادوند:و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد. اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى‌] «اوف» مگو و به آنان پَرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى. و از سر مهربانى، بالِ فروتنى بر آنان بگستر و بگو: «پروردگارا، آن دو را رحمت كن چنانكه مرا در خردى پروردند.»

الهی قمشه ای: خدای تو حکم فرموده که جز او را نپرستید و درباره پدر و مادر نیکویی کنید و چنانکه یکی از آنها یا هر دو در نزد تو پیر و سالخورده شوند (که موجب رنج و زحمت تو باشند) زنهار کلمه‌ای که رنجیده خاطر شوند مگو و بر آنها بانگ مزن و آنها را از خود مران و با ایشان به اکرام و احترام سخن‌گو. و همیشه پر و بال تواضع و تکریم را با کمال مهربانی نزدشان بگستران و بگو: پروردگارا، چنانکه پدر و مادر، مرا از کودکی (به مهربانی) بپروردند تو در حق آنها رحمت و مهربانی فرما.

مکارم شیرازی: و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکی کنید! هرگاه یکی از آن دو، یا هر دوی آنها، نزد تو به سن پیری رسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو! و بالهای تواضع خویش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: «پروردگارا! همان‌گونه که آنها مرا در کوچکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده!»

انصاریان: و پروردگارت فرمان قاطع داده است که جز او را نپرستید، و به پدر و مادر نیکی کنید؛ هرگاه یکی از آنان یا دو نفرشان در کنارت به پیری رسند [چنانچه تو را به ستوه آورند] به آنان اُف مگوی و بر آنان [بانگ مزن و] پرخاش مکن، و به آنان سخنی نرم و شایسته [و بزرگوارانه] بگو. و برای هر دو از روی مهر و محبت، بال فروتنی فرود آر و بگو: پروردگارا! آنان را به پاس آنکه مرا در کودکی تربیت کردند، مورد رحمت قرار ده.

آیتی: پروردگارت مقرر داشت كه جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد. هرگاه تا تو زنده هستى هر دو يا يكى از آن دو سالخورده شوند، آنان را ميازار و به درشتى خطاب مكن و با آنان به اكرام سخن بگوى. در برابرشان از روى مهربانى سر تواضع فرود آور و بگو: اى پروردگار من، همچنان كه مرا در خُردى پرورش دادند، بر آنها رحمت آور.

خرمشاهی: و پروردگارت امر کرده است که جز او را مپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید، و اگر یکی از آنها، یا هر دو آنها در نزد تو به سن پیری برسند، به آنان حتی اف مگو، و آنان را مران و با ایشان به نرمی [و احترام‌] سخن بگو. و بر آنان بال فروتنی مهرآمیز بگستر و بگو پروردگارا بر آنان رحمت‌آور، همچنانکه [بر من رحمت آوردند و] مرا در کودکی پرورش دادند.

 

نکته ی کلیدی در ترجمه ی این آیه ها، آنجاست که قرآن از مسلمانان می خواهد این دعا را برای پدر و مادر خویش بخوانند: «رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا». در این آیه، خداوند می توانست به جای «رب» از «اللهم» استفاده کنند؛ مانند «اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک…» (انفال: 32 = بار خدایا! اگر این حق است و از سوی توست…) یا می توانست به جای فعل «رَبیانی» از فعل «هَدانی» استفاده کند؛ مانند «ربنا الذی اهدا کل شئ خلقه ثم هَدی» (طه: 50 = پروردگار ما کسی است که به هر چیز، آفرینش سزاوار او را بخشیده و سپس هدایتش گرده است). اما کاربرد «رب» و «ربیانی» در کنار هم؛ آنهم پس از آنکه در آیه ی پیش، دستور به اطاعت از پدر و مادر را همراه با دستور به اطاعت از خداوند می آورد، اشاره ای ظریف به شباهت کار پروردگار با پرورش فرزندان دارد. بنابراین، باید در ترجمه، دقت کرد که این ظرافت به زبان مقصد منتقل شود.

 

فولادوند و الهی قمشه ای این ظرافت را با کاربرد «پروردگارا» و «پروردند» حفظ کرده اند. خرمشاهی نیز با افزودن یک عبارت درون پرانتز، سعی کرده است که خواننده را متوجه این نکته کند. سایر مترجمان در این مورد به اشتباه افتاده اند.

 

همچنین، درفارسی “درباره کسی” نمی شود محبت کرد، بلکه می شود “به کسی” محبت کرد. این اشکال همنشینی، به ترجمه ی الهی قمشه ای وارد است.

 

«اهانت» برداشت شخصی “مکارم شیرازی” از «اف گفتن» است و مترجم برداشت و تفسیر خود را، این بار بیرون از پرانتز، در متن می آورد. این اشکال (آوردن تفسیر به درون ترجمه در هر شکلی به جز پانویس) ایرادی است که به سراسر ترجمه های مکارم شیرازی، الهی قمشه ای و انصاریان وارد است.

 

«پیر و سالخورده» و «اکرام و احترام» در ترجمه الهی قمشه ای و «محبت و لطف» در ترجمه مکارم شیرازی و «مهر و محبت» و در ترجمه انصاریان، نمونه هایی از حشو زائد است. به یاد داشته باشیم که «لطیف و سنجیده و بزرگوارانه» در ترجمه ی مکارم شیرازی حشو نیست، بلکه افزودن است که یکی از فنون ترجمه شمرده می شود. زیرا مترجم در اینجا، از واژگان مترادف و تکراری استفاده نمی کند، بلکه وی بر این باور است که واژه کریم در «قولا کریما» با سه واژه ی «لطیف و سنجیده و بزرگوارانه» به صورت کاملتر در فارسی بیان می شود (کاری به درستی و نادرستی نظر مترجم نداریم).

 

فرجام سخن

 

کار هر شش استاد در ترجمه قرآن، ارزشمند و شایسته تقدیر است. در این میان، اثر محمد مهدی فولادوند، از نظر فن ترجمه، برتری چشمگیری بر دیگر آثار بررسی شده دارد. ترجمه های وی، بسیار روان و شیوا است، تقریبا عاری از حشو و زیاده گویی است و تفسیر به رای ندارد. جایگاه های دوم و سوم را می توان به ترجمه های خرمشاهی و آیتی داد.

بین ترجمه های الهی قمشه ای، مکارم و انصاریان، اثر مکارم شیرازی به دلیل روانتر بودن، بیشترین امتیاز مثبت را کسب می کند و از میان دو ترجمه ی دیگر، کار انصاریان شاید از این جهت برتر باشد که اشتباه های همنشینی کمتر و تفسیر به رای کمتری در آن دیده می شود.

 

امرداد 1393 – زمان رضاخانی

 

نقدی بر ترجمه قرآن فولادوند

 

سالیانی چند است از تاریخ نشر چاپِ نخستِ ترجمه استاد محمد مهدى فولادوند ازقرآن كریم مى‏گذرد، پس از دریافت نسخه‏اى از چاپ اول، با میل و رغبت فراوان به مطالعه آن پرداختم. این ترجمه را در مجموع اثرى نیكو، خوشخوان و روان یافتم، و بیشترین امتیازش را بر شمارى از ترجمه‏هاى قرآن به «مطابق بودن» آن با متن آیات شناختم. این ترجمه گویا و رسا در «معادل یابى كلمات قرآن» حتى الامكان از واژه‏هاى مأنوس زبان فارسى به گونه‏اى بهره جُسته است كه عموم اهل مطالعه اعم از دانش پژوهان عادى و فرهیختگان ادب پارسى و تازى، مى‏توانند به خوبى از آن استفاده كنند.

 

افرادى از ناقدانِ پژوهشگر در شمارى از مجلاّت به نقد و بررسى آن پرداختند و با اشاره به جنبه‏هاى قوّت و نقاط ضعف این اثر، بر شهرتِ بسزا و استقبال همگانى آن افزودند. از آن جا كه آرزوى همیشگى این بنده دستیابى به ترجمه‏اى كامل و گویا از قرآن كریم بوده و سالیانى چند با علاقه و دلبستگى فراوان به كاوش در زمینه تفسیر، ترجمه و معارف قرآنى پرداخته و بیشترین ترجمه قرآن كریم را از نظر گذرانده و در جست و جوى ترجمه‏اى آراسته به محسّنات ادبى و پیراسته از نواقص لفظى و معنوى بوده‏ام، با دقّت فراوان چاپ نخستِ این اثر را بررسى كردم و تمام نارسایى‏ها، كاستى‏ها و تركِ اَوْلى_"feهاى آن را ــ به گمان خود ــ یادداشت نمودم و در انتظار چاپ‏هاى بعدى ماندم. ولى چاپ دوم آن بدون هیچ‏گونه تصحیح و بازنگرى همچون چاپ اول، پخش و منتشر گردید.

هنگامى كه در یكى از كتاب‏فروشى‏ها مژده چاپ سوم آن را به من دادند، با شور و شوق فراوان مبادرت به خرید آن كردم و پیش از هر چیز به شناسنامه آن نگریستم، نوشته بود: «با تجدید نظر كامل!» از این خبر سخت خوشحال شدم و خداى را سپاس گفتم كه ترجمه‏اى از قرآن كریم، پیراسته از نقایص در دسترس «همگان» قرار مى‏گیرد. ولى پس از بررسى و مطالعه، با كمال تعجّب دیدم موارد اصلاح شده آن به مراتب كمتر از اصلاح ناشده‏هاى آن است! لذا پس از گذشت سه سال از چاپ اول آن، دریغم آمد كه مجموعه ملاحظات خود را بر این اثر نفیس در معرض دیدِ اهل مطالعه قرار ندهم. البته از میان دست نوشته‏هاىِ نقدِ چاپ اول، مواردى را كه در چاپ سوم اصلاح شده بود حذف كردم، و اینك مجموعه نكات اصلاحى را به مترجم گران‏قدر و ارجمند، و نیز قرآن پژوهانِ اهل نظر خالصانه تقدیم مى‏دارم، باشد كه با اِعمال آنها و اصلاح نهایى و همه جانبه و استفاده از تمامى نقدهاى ناقدانِ صالح و دلسوز، این اثر شیوا و گویا، در چاپ چهارم ــ ان شاء اللّه‏ ــ بى‏هیچ عیب و نقصانى به صورت كامل در دسترس دین پژوهان و قرآن خوانانِ آگاه قرار گیرد.

انگیزه این جانب در ارائه نقدِ ترجمه‏هاى قرآن كریم، چیزى جز زدودنِ كاستى‏ها از ساحت ترجمه این كتابِ بى‏مانند و شناساندنِ پیامِ بلند پایه وحىِ الهى نبوده و نیست. و البته تنها ترجمه‏هایى را مورد بررسى و نقد قرار داده و مى‏دهم كه ارزش نقد و بررسى را داشته باشند. یعنى مترجمِ آن، علاوه بر احراز شرایط لازم و كافى براى ترجمه، از قبیل: داشتنِ مراتبِ علمى، اخلاقى، معنوى و تسلّط كامل بر ساختار ادبى دو زبان پارسى و تازى، داراى ترجمه‏اى دستِ كم با اعتبار بیش از نود درصد باشد.

بارى، از عمقِ جان و بُنِ دندان، صمیمانه و خالصانه مى‏گویم:

وَ ما أُریدُ إِلاَّ الاْصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَما تَوْفیقى إِلاّ بِاللّه‏ِ عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَیْهِ أُنیبُ.

 

موارد اشكال یا ترك اَوْلى

 

1 ـ بقره  :  12

 

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلكِنْ لایَشْعُرُونَ

 

«بهوش باشید كه آنان فساد گرانند، لیكن نمى‏فهمند.»

 

اشكال: در این ترجمه، ضمیر «هُم» كه در آیه تكرار شده، نادیده گرفته شده است. ترجمه دقیق‏تر آیه چنین است: «هان! اینان خود تبهكارانند، ولیكن نمى‏فهمند.»

 

نیز در آیه 193 آل عمران، جار و مجرور «عَنّا» و در آیه 115 نحل جار و مجرور «علیكم» ترجمه نشده است.

 

2 ـ بقره  :  19

 

أَوْ كَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فیهِ ظُلُماتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فى اذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَالْمَوْتِ وَاللّه‏ُ مُحیطٌ بالْكافِرینَ

 

«یا چون [كسانى كه در معرض ]رگبارى از آسمان ــ كه در آن تاریكى‏ها و رعد و برقى است ــ [قرار گرفته‏اند]؛ از [نهیب] آذرخش [و] بیم مرگ، سرانگشتان خود را درگوش‏هایشان نهند، ولى خدا بر كافران احاطه دارد.»

اشكال:

 

«الصّواعق» كه جمع است به صورت مفرد (آذرخش) ترجمه شده است. در ضمن «و» را به «ولى» ترجمه كردن، در این جا و دیگر موارد وجهى ندارد، و مطالب داخل قلاّب‏ها نیز زاید است.

 

ترجمه دقیق‏تر آیه چنین است:

 

«یا چون رگبارى از آسمان كه در آن تاریكى‏ها و تندر و درخششى است؛ به بیم مرگ از آذرخش‏ها، سرانگشتانشان در گوش‏هاشان نهند و خداوند، فراگیرِ كافران است.»

 

3 ـ بقره  :  26

 

إِنَّ اللّه‏َ لا یَسْتَحْیى أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها

 

«خداى را از این كه به پشه‏اى ــ یا فروتر [یا فراتر] از آن ــ مثل زند، شرم نیاید.»

 

در سوره بقره، آیه 67 كلمه «بَقَر» اسم جنس است و شامل گاو نر یا ماده هر دو مى‏شود. ولى «ة» بقرة در این‏جا براى «وحدت» است نه «تأنیث»، چنان كه در آیه 70 از سوره بقره، بدون «ة» آمده است «إنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا»؛ یعنى «این گاو بر ما مشتبه شده است»، كه این خود قرینه‏اى است بر این كه مراد از بقره برخلاف تصوّر مترجم محترم، گاو نر است نه ماده.

اشكال:

 

«ما فَوْقَها» معادل فارسى آن، «بالاتر» و «فراتر» است نه «فروتر». بنابراین باید واژه «فروتر» و نیز قلاّب را حذف كرد. نكته‏اى كه در ترجمه باید به آن توجّه داشت این است كه باید حتّى الامكان معادلِ واژه متن را آورد و از آوردن وجوه تفسیرى پرهیز كرد و در صورت ضرورت در پانوشت به توضیح پرداخت. مثلاً در تفسیر «ما فَوْقَها»، آیا مراد، ما فوقِ پشه در خُردى و ناچیزى است كه لازمه معنى آن «فروتر» مى‏شود، یا مراد، مافوقِ پشه در بزرگى و جثّه است؟ كدام‏یك؟ در این گونه موارد مترجم باید تابع ظاهر الفاظ آیه باشد نه پیرو وجوهِ احتمالىِ تفسیرى؛ زیرا قلمرو ترجمه چیزى است و قلمرو تفسیر چیز دیگر. گاهى همان تفسیرى كه براى متن لازم است، براى ترجمه هم ضرورت پیدا مى‏كند، و هرگز نباید از ترجمه، انتظار تفسیر و توضیح را داشت.

 

4 ـ بقره  :  61

 

إِهْبِطُوا مِصْرا

 

«به شهر فرود آیید.»

اشكال:

 

با توجه به این كه «مِصْرا» به صورت نكره ذكر گردیده است، ترجمه دقیق‏تر آیه چنین است: «به شهرى فرود آیید.»

 

توضیح: مراد این است كه از سرزمین سینا به شهرى از شهرها درآیید. البته بعضى «مصر» را در این جا، همان مصر معروف دانسته‏اند ولى ساختار لفظى آیه با ترجمه ما سازگارتر است.

 

 5 ـ بقره  :  67

 

إِنَّ اللّه‏َ یَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً

 

«خدا به شما فرمان مى‏دهد كه: ماده گاوى را سر ببرید.»

اشكال:

 

كلمه «بَقَر» اسم جنس است و شامل گاو نر یا ماده هر دو مى‏شود. ولى «ة» بقرة در این‏جا براى «وحدت» است نه «تأنیث»، چنان كه در آیه 70 از سوره بقره، بدون «ة» آمده است «إنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا»؛ یعنى «این گاو بر ما مشتبه شده است»، كه این خود قرینه‏اى است بر این كه مراد از بقره برخلاف تصوّر مترجم محترم، گاو نر است نه ماده. علاوه بر این، معمول ایناست كه با گاو نر زمین را شخم بزنند و آبكشى كنند، نه با گاو ماده: اِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثیرُالْأَرْضَ وَلا تَسْقِى الْحَرْثَ (بقره / 71)ادامه دارد...

 

نویسنده: محمدعلى كوشا

 

نگاهی به ترجمه های برتر از قرآن مجید

نگاهی به ترجمه های برتر از قرآن مجید

 

با عرض ادب خدمت تمامی قرآن پژوهان و قرآن دوستان عزیز که به کتاب آسمانی قرآن مجید عشق و علاقه می ورزند معروض میدارد که:

حقیر با قلت بضاعت مضجات و دانش علمی و عملی، در بین تمامی ترجمه هایی که خود ملاحظه نموده ام آنچه که بیشتر توجه مرا به ترجمه های ذیل جلب نموده است روانی، دقت، ابهام زدایی و همچنین ذکر شأن نزول آیات و مقابله با ترجمه ها و تفسیرها برای خوانندگان آن میباشد که اهل تحقیق با توجه به مقایسه بین ترجمه ها این چند ترجمان را جزو برترین ترجمه ها می دانند البته لازم به ذکر است بسیاری از ترجمه ها را نیز همانند رهنما و آیتی و ... را صاحب نظران مورد بررسی قرار داده اند اما انتخاب ما در ترجمه های آمده در پائین بر اساس علاقه و استقبال عمومی و تایید خواص بر محسنات بیشتر آنها نسبت بر دیگر ترجمه ها می باشد. به ترتیب اولویت :

ترجمه اول:

الف: ترجمه جناب آقای کریم زمانی بنام "ترجمه روشنگر قرآن کریم"

در مورد این ترجمه گرانسنگ و ارزشمند استاد خرمشاهی در جلسه رونمایی از آن بیان نموده اند که:

"هر چقدر به «ترجمه‌ روشنگر قرآن کریم» رجوع کرده، از آن لذت برده و استفاده کرده ام. ترجمه کریم زمانی هر سوره‌ای را معرفی می‌کند و معانی عمده آن سوره را می‌گوید و دیگر این‌ که ریشه‌ ثلاثی کلمات و افعال و صفات را آورده است.

وی با بیان اینکه «ترجمه روشنگر قرآن کریم» یک کتابخانه قرآنی است، گفت: خواندن این کتاب برای کسی سخت نیست و صفحه‌آرایی کتاب نیز بسیار زیبا انجام شده است.

خرمشاهی تأکید کرد «ترجمه روشنگر قرآن کریم» یکی از پنج ترجمه برتر قرآن در صد سال اخیر است."

بعنوان مثال در سوره مبارکه بقره آیه 228 در آخر سوره میفرماید:

وللرجال علیهن درجه و الله عزیز حکیم

که در اکثر ترجمه ها که ملاحظه نمودم با این متن و فحوای کلام نوشته شده بود که یعنی:

و مردان بر آنان درجه برتری دارند (منظور زنان) و خداوند توانا و حکیم است. (ترجمه دکتر محمد مهدی فولادوند)

در حالی که در ترجمه استاد کریم زمانی آمده است:

و اما مردان بر آنان نوعی مرتبت {سرپرستی} دارند {به جهت مسوولیت زندگی} و خداوند بس مقتدر با حکمت است.

این آیه به نظر حقیر شاید این نکته را به ذهن متبادر نماید که :

رئيس القوم خادمُهُم ـ رئيس يک قوم يا جمعيتي خدمتگزار آن است. فلذا درجه برتری مردان هم بر زنان در اینجا شاید مراد همان خدمتگزار بودن خانواده باشد.

 

که البته در برترین ترجمه همانند ترجمه استاد زمانی که به نظر بنده ترجمه استاد بهاء الدین خرمشاهی میباشد نیز بدین صورت برگردان شده است:

و مردان را بر آنان به میزانی برتری است، و خداوند پیروزمند فرزانه است.

بعنوان مثال دوستی در پی قرائت اول آیه شریفه 97 سوره اسراء که میفرماید:

و من یهد الله فهو المهتد و من یظلل فلن تجد لهم اولیاء من دونه ...

در تماس با حقیر گفتند خواندن ترجمه این آیه مرا مدتی است متحیر و سرگردان نموده است و در بعضی آیات که مشابه این آیه میباشد، صحبت از هدایت و گمراهی توسط خداوند برایم قبولش مشکل است که خداوند بخواهد بندگانش را گمراه سازد و در چند آیه دیگر نیز به همین فحوای کلام برخورد کردم و در ترجمه آیه فوق آمده است:

و هر که را خدا هدایت کند او رهیافته است، و هر که را گمراه سازد، در برابر او برای آنان هرگز دوست نیابی ... الی آخر آیه

آقای کریم زمانی در ترجمه روشنگر اینگونه آیه مورد نظر را برگردان نموده اند که باعث رفع شبهه دوست حقیر گردید:

و هر که را خدا هدایت کند هموست هدایت یافته. و هر که را { بواسطه اعمال خود او و طبق جواب عمل } گمراه کند هرگز به جز خداوند برای آنان دوستان و سرپرستانی نخواهی یافت … الی آخر آیه

و در ذیل همین آیه مترجم گرانقدر آورده است:

این آیه سر رشتۀ هدایت و ظلالت را مشیت الهی داند. و البته این هدایت و ظلالت به جبر صورت نگیرد بل طبق سنّت کنش و واکنش و اثر وضعی اعمال انجام گیرد.

استاد زمانی همانطور که در موخره بر ترجمه قرآن آورده اند از تفاسیر بیشماری از جمله از تفسیر شریف بیان السعاده فی مقامات العباده حضرت آقای حاج ملا سلطان محمد بیدختی گنابادی جهت ترجمه استفاده نموده اند و در متن ترجمه با ذکر "بیان السعاده ملا سلطان " بدان اشاره مینمایند.

 

ترجمه ب :

واقعا هر دو ترجمه آقایان زمانی و خرمشاهی از خیلی لحاظ به هم نزدیک و از نظر غنای منابع و ماخذ و مستندات و استفاده از برترین تفاسیر در تمامی حوزه ها اعم از عرفانی گرفته تا ادبی و تاریخی و غیره بی نظیر و در نوع خود منحصر بفرد میباشند.

ترجمه استاد بهاء الدین خرمشاهی با مطالب دقیق و استفاده کثیر از منابع مختلف در ذیل هر کدام از آیات مبارکه که قرائت کننده مصحف شریف را به آگاهی و دانش بسیار در مورد آن آیه میرساند جزو برترین ترجمه های فارسی در عصر حاضر است و علی الخصوص بخش اضافه شده به آخر قرآن که در مورد ترجمه ها و تفاسیر و توضیحات و واژه نامه و قرآن پژوهی میباشد بسیار بسیار ارزنده و برای کسانی که بخواهند آشنایی بیشتر با قرآن پیدا نمایند بی نهایت کارآمد و مغتنم است. حقیر غیر از ترجمه گرانسنگ جناب استاد خرمشاهی بر این کتاب الهی به مابقی آثار ایشان در زمینه قرآن پژوهی و قرآن شناسی بسیار علاقه مند بوده و دیگر آثارشان نیز از این مائده الهی بی نصیب نبوده و عطر و بوی قرآنی دارد.

لازم بذکر است که استاد خرمشاهی همانطور که در موخره بر ترجمه قرآن قسمت کتابنامه آورده اند از تفاسیر بیشماری از جمله از تفسیر شریف "بیان السعاده فی مقامات العباده" حضرت آقای حاج ملا سلطان محمد بیدختی گنابادی و همچنین " تفسیر سه گوهر تابناک از دریای پر فیض کلام الهی" ترجمه و تالیف حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی (رضا علیشاه) جهت ترجمه استفاده نموده اند و در متن ترجمه بدانها اشاره مینمایند.

 

ترجمه سوم:

 

ترجمه مرحوم حضرت آیت الله دکتر محمد صادقی تهرانی است، ارزش ترجمه ایشان بیشتر بواسطه توضیحات در ذیل بسیاری از آیات است که دیدگاه فقهی ایشان را در استنباط از آیات رسانده و هم نظر باز و دقیق ایشان را به امور مطروحه امروز جامعه روشن میسازد، مترجم معظم درباره اصول ترجمه بر قرآن در ماخره کتاب آورده اند که:

 

ترجمه چهارم:

 

ترجمه استاد محمد خواجوی است که ایشان هم با استفاده از منابع بسیاری اعم از ترجمه ها و تفاسیر کهن اقدام بدین کار نموده و اگرچه ترجمه ایشان چون دقیقا خواسته اند کلمه به کلمه باشد شاید مقداری سخت باشد اما قسمت انتهایی کتاب شریف را که اختصاص داده اند به "مشارق البیان فی مسائل القرآن" همراه با شان نزول آیات بسیار ارزشمند و عزیز است که حقیر مکرر از خواندن این بخش لذت فراوان برده و حتی جدا از اینکه به قرآن ترجمه ایشان پیوسته است، چاپ مجزای آنرا به صورت کتابی تحت همین نام "مشارق البیان فی مسائل القرآن" ابتیاع نمودم.

استاد خواجوی از صدرا شناسان عصر حاضر بوده و بسیاری از آثار مهم و تفسیرهای حکیم ملا صدرای شیرازی بر قرآن کریم را تصحیح و ترجمه نموده اند.

 

 

ترجمه پنجم:

 

ترجمه دکتر محمد مهدی فولادوند از لحاظ روانی، خوشخوانی و قابل فهم بودن برای تمام خوانندگان بسیار ارزشمند و قابل توجه میباشد.

 

ترجمه ششم:

ترجمه استاد حسین ولی که از مترجمین و محققین بنام و مترجم و مصحح آثار با ارزشی همچون "بحر المعارف" مولی عبدالصمد همدانی (از مشایخ حضرت آقای نورعلیشاه اول ) هستند کاری ارزنده و گرانسنگ است البته راقم خود تاکنون موفق به زیارت و استفاده از آن نشده ام و امیدوارم که بتوانم هر چه زودتر آنرا تهیه و از فیوضات آن مستفیض گردم. انشاء الله

خاکپای فقراء الی الله

مهرداد مصوری اردیبهشت 1390

 

اسطوره اقتصاد و اخلاق جنسی

اسطوره اقتصاد و اخلاق جنسی

 دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک

 

سر جمیز جرج فریز (1941-1854) دانش آموخته ی ممتاز «ترینیتی کالج کمبریج» در رشته «متون کلاسیک» بخش بزرگی از عمر خود را صرف «مردم شناسی اقوام باستانی» نمود که حاصل آن آثار زیر است:

 

توتمیسم (1887)، شاخه_زرین (1890)، وظیفه روح(1909)، اعتقاد به فناناپذیری و پرستش مردگان (1913)، دانش عوام در عهد عتیق(1918)، آپولودووروس (1921)، پرستش طبیعت (1926)، انسان، خدا و جاودانگی (1927)، اسطوره های منشاء آتش و رشد نظریه ی مُثُل افلاطون (1930)، بافه های انبارشده (1931)، ترس از مردگان در دین ابتدایی (1933) و گزیده ی مردم شناسی (1938).

 

شاخه زرین معروف ترین اثر فریزر است که پس از انتشار اول در 1890، در سال های 1900 و 1906 مورد ویرایش قرار می گیرد. شاخه ی زرین اثری دوران ساز است که می خواهد وجه مشترک تقریبا همه ادیان ابتدایی را با هم و با ادیان جدیدتر مثل مسیحیت نشان دهد. تز کتاب این است که همه ی ادیان، در اصل، آیین های«باروری» بوده اند.

فریزر در این کتاب می گوید: «اگر آزمون حقیقت با نمایش دست ها یا سرشماری صورت می گیرد، نظام جادو خیلی بیش از کلیسای کاتولیک حق دارد به شعار مغرورانه ی «آن چه همه، همیشه، در همه جا بدان معتقدند» به عنوان مدرک موثق و مسلم صحت خود متوسل شود».

«شاخه زرین» در بهار 1383 با ترجمه ی کاظم فیروزمند توسط نشر آگه به فارسی انتشار یافته و تاکنون به چاپ ششم رسیده است.

 

غذا، خدا، آئین

کارل_مارکس، فیلسوف آلمانی قرن بیستم، می گوید: «بگو غذای تو چیست تا بگویم خدای تو کیست». آن گونه که «یوستین گرودر» فیلسوف معاصر نروژی نظریه مارکس را شرح می دهد، مارکس اعتقاد داشت که «اقتصاد، زیربنای فرهنگ است».

برای مثال، فرهنگ عمومی دو کشور ایران و ترکیه را در نظر بگیرید، دو کشور همسایه، با جمعیت برابر و مساحت نزدیک و تاریخ مشابه. همزمان در هر دو کشور حرکت از نظام اقتصادی فئودالیزم به نظام اقتصادی کاپیتالیسم شروع شد. مصطفی کمال آتاتورک و رضاشاه پهلوی در یک زمان با شیوه «تجدد آمرانه» سعی در فروپاشیدن نهادهای عصر کشاورزی (مذهب- قبیله- نظام ملوک الطوایفی) و ایجاد نهادهای عصر صنعت (سکولاریزم- ملی گرایی- دولت مرکزی) نمودند. در واقع آنها در جهت تغییر دادن تعاملات اقتصادی و فرهنگ تلاش نمودند اما به دلیل تفاوت «منابع اقتصادی» نتیجه این دو تلاش یکی نشد: ترکیه به دلیل وابستگی به درآمد گردشگری (توریسم) سکولار شد و به تدریج حکومت نظامی حاکم بر آن نیز جای خود را به نظام پارلمانی داد تا علاوه بر عضویت در «ناتو» به عضویت در «اتحادیه اروپا» نیز پذیرفته شود. اما وجود «نفت» به عنوان منبع اقتصادی ایران تمام تلاش ها در جهت زدودن نهادهای عصر فئودالیته را خنثی نمود.

 

بر مبنای نظریه مارکس، مذهب انسان در هر دوره، تجلی ذهنی تعاملات عینی اقتصادی بوده است. در عصر شکار و میوه چینی که بشر هیچ کنترلی بر منابع اقتصادی خود نداشت، در ذهن او خدایان متعدد حاکم بر طبیعت در حال رقابت و نزاع با یکدیگر بودند، یکی باران می فرستاد و دیگری طوفان و بشر گرفتار در بین این نیروهای عظیم و غیرقابل پیش بینی دست به دامن رصد کردن تغییرات زمین و آسمان می شد تا کمی شرایط را برای خود قابل پیش بینی تر سازد. نتیجه این توجه همراه با نگرانی(ترصد= Hypervigilance  این بود که بشر در ابرها و کوه ها چشم و ابروی هیولایی را ببیند و در امواج دریا یا غرش رعد صدای عربده های رب النوعی را بشنود (فرآیند روانی Paridolia و Affective illusion). در نتیجه، همه پدیده های طبیعی دارای روحی شبه انسانی شدند (Anthropomorphism) و مذهب به شکل تعامل دائمی با طبیعت، گفتگو با درخت و کوه و آب و شکار درآمد. نمونه چنین مذهبی را در «نامه رئیس سرخپوستان سیاتل به رئیس جمهور آمریکا» می توانید بخوانید (ر.ک.قدرت اسطوره: جوزف کمبل).

عصر_شکار با اکتشاف کشاورزی و دامپروری به پایان رسید و منبع اقتصادی بشر خاک حاصلخیز و باران کافی شد. رفتار اقتصادی مناسب در این عصر، انضباط و دیسیپلین بود، لذا تعامل اقتصادی به صورت نظام سلسله مراتبی درآمد.

نتیجه این سلسله مراتب اجتماعی (هیارشی)، لزوم ثبات در حاکمیت (الیگارشی) بود. تبدیل شرکای هم قبیله (کومون) به ارباب و کدخدا و مباشر و کارگر و ایجاد نظام منسجم برده داری (Racism و تفکیک حقوق مرد و زن Sexism از نتایج فرهنگی عصر کشاورزی بودند.

«جیمز جورج فریزر» مطالعه آئین های مذهبی انسان را از عصر کشاورزی آغاز می کند. عصری که انسان نگاه به زاد و ولد حیوانات و رویش گیاهان دارد و از آنجا که «تولیدمثل»، منبع اقتصادی او را شکل می دهد، فرهنگ او نیز بر گرد این محور می گردد.

 

تابو

 

زیگموند #فروید، پایه گذار روانکاوی، تابو شدن رابطه جنسی را ناشی از احساس گناه جوانان قبیله پس از به قتل رساندن رئیس- پدر می داند. رئیس- پدر (توتم) همه زنان قبیله را اعضای حرمسرای خود می دانست و جوانان قبیله که با قانون رئیس- پدر از رفتار جنسی محروم مانده بودند همدست می شوند و توتم را به قتل می رسانند. پس از این قتل، تابو شدن رفتار جنسی به دو دلیل ممکن است رخ داده باشد:

اول- برای حل و فصل احساس گناه قتل پدر (عقده اودیپال جمعی) جوانان قبیله محدودیت هایی را برای رابطه جنسی قرارداد کردند تا با رفتاری خودشکنانه (مازوخیستیک)، تاوان قتل«توتم» را بپردازند (ر.ک.توتم وتابو: زیگموند فروید).

دوم- محدود کردن مردان از رابطه جنسی فراگیر، باعث پیشگیری از ظهور توتم دیگری می شد که همه زنان قبیله را حق خود بداند و سناریوی قبلی تکرار گردد.

اما نگاه«فریزر» به ماجرا کاملا متفاوت است: آنچه باعث «آئینی شدن» (Ritualistic سکس شده است نه احساس گناه بلکه امید تنظیم کردن رفتار آمیزشی دام ها و کشت و زرع از طریق «مناسک جنسی» انسان بوده است.

«فریزر» در فصل هفتم کتاب «شاخه زرین» با عنوان «وصلت مقدس» به تفصیل گزارشات مردم شناسی خود را ارائه می کند که نشان می دهد تبدیل شدن رفتار جنسی از تلاشی برای لذت به رفتاری آئینی با قصد و نیت تنظیم تولیدمثل منابع غذایی بوده است. فرآیند ذهنی جادو مدار (Magical Thinking باعث می شده که بشر تصور کند با به نمایش گذاردن سکس قانون مند می تواند به دام ها و باغ و زرع خود بیاموزد که از رفتار غیرقابل پیش بینی حذر کنند.

فضیلت پٌر زایی در مذاهب عصر کشاورزی یکی دیگر از ثمرات فرهنگی این دوره اقتصادی بوده است. در این مذاهب، پیامبران به زیادی جمعیت امت شان افتخار می کرده اند!

 

از آئین قربانی تا تقدس بکارت

 

در عصر شکار، بشر خدایان را نیز مانند خود شکارچی می دید. بی تابی و نگرانی بشر عصر شکار با شکار کردن به پایان می رسید. او می اندیشید خدایان نیز طالب شکارند و هرگاه شکار مناسبی در دست نباشد خشمگین می شوند و طوفان و زلزله به راه می اندازند. چنین بود که در عصر شکار، قربانی کردن کودکان و جوانان برای فرو نشاندن خشم خدایان تبدیل به مراسمی آئینی شد.

با ورق خوردن تاریخ اقتصادی بشر و ورود به عصر کشاورزی، قربانی نیز جنبه ی جنسی پیدا کرد. خدایان، نیازمند شکاری برای سد جوع نبودند بلکه آنان دختر جوان و زیبایی را برای هم بستری می طلبیدند. این چنین شد که آئین قربانی دختران جوان و زیبا که لباسی سپید بر تن می کردند تا سرخی خون شان کاملا برای خدایان قابل رویت باشد جایگزین مراسم های قبلی قربانی شد.

 

تکامل مغز بشر و تغییر مراسم قربانی

 

«رابین روبرتسون» اعتقاد دارد که مغز بشر در طول تاریخ رشد کرده است. مغز بشر ابتدایی شبیه به مغز خزندگان خونسرد بود و فاقد احساسات وعواطف بود. به تدریج مغز انسان صاحب «دستگاه لیمبیک» شد و عواطف، احساسات، همدلی، محبت و تعلق جای مهمی را در زندگی بشر اشغال کرد.

 (ر.ک.The beginner's guide to Jung: Robin Robertson)

این اتفاق تکاملی مانع از این بود که انسان به راحتی با قربانی شدن فرزندان خود موافقت کند. اینجا بود که قربانی شدن حیوانات برای فرونشینی گرسنگی خدایان، جایگزین قربانی شدن انسان ها شد. اسطوره ارسال قوچ برای حضرت ابراهیم برای ذبح به جای اسماعیل شروع نمادین این عصر جدید بود. اما با خدایان طالب آمیزش جنسی چه باید می کردند؟ چنین شد که «خون بکارت» وارد آئین نمادین آمیزش جنسی شد. اولین آمیزش هر دختر سهم خدایان بود تا مدتی وظیفه برداشتن پرده بکارت دوشیزگان و تقدیم خون آن به خدایان، وظیفه کاهن- حاکم بود و دختران شب پیش از ازدواج را با لباس سپید قربانی در معبد می گذراندند و صبح هنگام با لباس خون آلود معبد را ترک می کردند.

با ایجاد دولت- شهرها ونیاز به حاکمان جنگاور برای سازماندهی سپاه، نقش کاهن از نقش حاکم جدا شد و قدرت سیاسی کاهنان فروکاهیده شد. در نتیجه شب اول را عروس در حجله داماد می گذراند اما اهمیت اهداء دستمال سپید خون آلود و پوشاندن لباس سپید قربانی به عروس جایگزین نمادین مراسمی شد که در آن دخترکان بیچاره در آستان خدایان جان می باختند.

 

باکره مقدس

 

گرچه خدایان پذیرفتند که به دستمال آغشته به خون راضی باشند گهگاهی از این پیمان سر باز می زدند و دوشیزه ای را نشان می کردند. در آئین میترائیسم این آناهیتای باکره بود که در حال شستشو در آب مورد نظر خدایان نرینه قرار گرفت و میترا-خدای آفتاب- را باردار شد و در آئین مسیحیت مریم باکره دچار همان سناریو شد و مسیح را بار گرفت و در آئین زرتشت باکره ای در آخرالزمان در حال شستشو در دریاچه ی هامون «سوشیانت»- پیامبر آخرالزمان- را باردار خواهد شد. (ر.ک.زرتشتیان، باورها و آئین ها: مری بویس)

با این همه اهمیت باکره گی عجیب نیست که در یک سوره قرآن، دوبار به باکره گی زنان بهشتی اشاره شده است! (سوره الرحمن- آیات 56 و 74).

 

 

تأثیر روحیه قومی بر تغییر ساختار نحوی

تأثیر روحیه قومی بر تغییر ساختار نحوی

مصطفی ملکیان

🔹ساختار نحوی تحت تأثیر عوامل گوناگونی است و یکی از مهمترین مسائلی که ساختار نحوی را متأثر می‌کند روحیه قومی است که بر این زبان سخن می‌گویند. روحیه قومی خیلی اثر دارد و اگر شما به آن توجه نکنید به مشکل بر میخورید کما اینکه در حال حاضر یکی از مشکلاتی که در حال حاضر فهم متون دینی و مذهبی ما وجود دارد عدم توجه به نکته ای است که عرض کردم.

 

🔻مؤیدات این تأثیر در روایات

 

🔹فکر می‌کنم جمله ما قبل آخر نهج البلاغه این باشد که «شر الاخوان من تکلّف له » بدترین رفیق کسی است که وقتی به خانه تومی آید، تو به خاطر او به درد سر می‌آفتی، خورشتت را باید دو نوع کنی، باید دو قسم غذا فراهم ببینی. باید زیر انداز نویی زیر پایش بیندازی. بدترین رفیق کسی است که تو به خاطرش به تکلیف بیافتی. اگر این را به جوانی بگویید ممکن است او بگوید واقعاً رفیقی که آدم زیر پایش پتو پهن کند در حالی زیر پای خودش پهن نمی کرده ‌این واقعاً بدتر از رفیقی است که وقتی به خانه آدم می‌آید، به همسر آدم تجاوز می‌کند؟ می‌گویم نه .او می‌گوید پس چرا علی ابن ابیطالب اینطور نگفته و گفته بدترین دوست تو کسی است که تو به خاطرش به تکلف بیافتی؟ آن وقت شما در جواب این پرسش می مانید چطوری می‌شود این paradox را حل کرد؟ «بنی الاسلام علی...  »یک جا می‌گویند بر یک چیز، یک جا می‌گویند بر دو چیز، یک جا می‌گویند بر سه چیز. .. و یک جا می‌گویند ده چیز و یا وقتی می‌گویند دو چیز، در یک حدیثی دو چیز می‌گویند و در حدیثی دیگر، دو چیز دیگر می‌گویند، این تناقض است.

 

 🔹یا جایی دیگر می‌گویند« الصلاه عمود الدین ان قبلت، قبلت ما سواها و ان ردت رد ماسواها  ؛ نماز ستون دین است اگر پذیرفته شود سایر اعمال هم پذیرفته می‌شود و اگر رد شود سایر اعمال هم رد می‌شود. » اما از طرف دیگر امام صادق(ع) می‌گویند «به نماز دیگران نگاه نکنید. به هر چیزشان نگاه کنید یکی این که وقتی سخن می‌گویند، راست می گویند یا دروغ یکی این که وقتی امانتی دست آن ها سپرده می شود، در امانت خیانت می‌کنند یا نه و این که وقتی وعده ای می‌دهند به وعده شان وفا می‌کنند یا خلف وعده می‌کند.  » خب شما که می‌گفتید الصلاه عمودالدین. ان قبُلت، قبلت ما سواها و ان ردت رد ما سواها.

 

🔹 روحیه عرب، یک روحیه خشن افراطی است. اگر این شما این جملات را مثلاً «شر الاخوان من تکلّف له» ، اگر علی ابن ابیطالب یک فارسی زبان بودند ممکن بود بگویند رفیق خوبی نیست کسی که تو را به زحمت بیندازد. چون روحیه ایرانی، روحیه ملایمی است، او می‌خواهد همین حرف را بزند. اما این حرف را همینطور می‌زند. می‌گوید «شر الاخوان من تکلّف له». نمی خواهد بگوید «شر الاخوان من تکلّف له». ، می‌خواهد بگوید رفیقی خوبی نیست کسی که تو را به زحمت بیندازد. منتهی چون روحیه خشن افراطی در عرب وجود دارد و خود علی ابن ایبطالب هم عرب است. اینطور می‌گوید.

 

🔹ما ایرانی ها می‌گوییم حسن ایستاده، عرب می‌گوید اِنَّ زید قائمٌ. عرب می‌گوید همانا زید ایستاده است. می پرسم « اِنَّ » را برای چه می‌گوییم؟ در فارسی ما هیچ وقت نمی گوییم همانا حسن ایستاده است یا مثلاً حسن ایستاده است. اما عرب می‌گوید اِنَّ زید قائم. اگر شما به این نحو شناسی توجه نکنید همچون مترجمان قرآن نهج البلاغه که به آن توجه نمی کنند آن وقت وقتی به فارسی آن را می‌خوانیم تعجب می‌کنیم .

 

🔹«الغیبه اشد من الزنا، الغیبه اشد من الزنا بالحارم فی المسجد الحرام »، غیبت بدتر از این است که انسان زنا کند، آن هم با محارم خودش در مسجد الحرام. این کار را هیچ عقلی قبول نمیکند. اما امامی که می‌خواسته این را بگوید اگر ایرانی بود می‌گفت غیبت چه بسیار بدی است. اما گفته الغیبه اشد من الزنا فی المسجد الحرام.

 

🔹مثلاً «بنی الاسلام علی... » می‌خواهد بگوید صداقت چیز خوبی است. می‌گوید بنی السلام علی الصدق. افراط در بیان دارد. یک وقت هست که می‌خواهد بگوید تواضع چیز خوبی است می‌گوید: «لیس منّا من لم یتواضع الناس». می‌خواسته بگوید تواضع امر خوبی است و تکبر امر بدی است. اسلام را یک جا بر سه رکن مبتنی کرده‌اند و در جای دیگر بر ارکانی دیگر. این افراط در سخن گفتن است چون یک روحیه این چنینی وجود دارد اگر شما بخواهید به این نکته توجه نکنید متوجه می‌شوید که در کل ترجمه هایتان، هر آینه، قطعاً، مسلماً، بدون شک، تحقیقاً و... اینطور در می‌آید و جلف می‌شود.

 

🔻مؤیداتی بر این تأثیر در زبان انگلیسی

 

🔹شما عکس این قضیه را در جملات انگلیسی می‌بینید مثلاً به نظر می‌آید که شاید بتوان گفت که گاهی و... appearance, ,apparently , .seeminglyچون روحیه انگلیسی روحیه محافظه کاری است بنابراین او طوری حرف می‌زند که اگر خلافش هم آمد بگوید من گفتم گاهی اینطور است. به نظر می‌رسد که اینطور است. آیا شما در زبان عربی همچین قیدی داریم همچین چیزی ندارید. زبان عربی را وقتی می‌خواهید به فارسی ترجمه کنید باید آن را یک درجه رقیق کنید تا با درجه ی ما همخوانی پیدا کند و وقتی می‌خواهید زبان انگلیسی را به فارسی ترجمه کنید باید آن را یک درجه غلیظ کنید تا با  درجه ی ما که نه به آن خشونتیم و نه به آن لطافت همخوانی پیدا کند. روحیه ی آنگوساکسون با روحیه ی ایرانی فرق می‌کند. روحیه ی او محافظه کار است و با همه چیز با احتیاط برخورد می‌کند تا اگر روزی مطلب خلاف گفته‌اش ثابت شد بتواند بگوید که من احتیاط را در نظر گرفته بودم، it is appear that,seemingly,apparently,probably، نحو هر زبانی تحت تأثیر عوامل زیادی، از جمله روحیه ی کاربران آن زبان است.

 

🔹می‌خواهم بگویم اگر فکر کردید که بدترین رفیق از دید علی ابن ابیطالب کسی است که باید به جای یک غذا برای او دو نوع غذا درست کنید. این یعنی شما در فهم سخن ایشان دچار سوء تفاهم شده‌اید و آن را درست نفهمیدید. ایشان در ذهن شان چیزی بوده، روحیه شان عرب، خشن، افراطی و... است و ضرب المثل معروف شان این است که من کسی هستم که به خاطر یک نه!  شمشیر می‌کشم. کسی که به خاطر یک نه! شمشیر می‌کشد خشونت خودش را نشان می‌دهد . هیچ وقت در زبان انگلیسی شما چنین ضرب‌المثلی را نمی شنوید. او می‌گوید من کسی هستم که سخنی را می‌شنوم و روی آن تأمل می‌کنم. ممکن است آن را بپذیریم و آن را نپذیریم. این در تمامی زبان‌ها وجود دارد مثلاً در زبان ایتالیایی شما طنزی می‌بینید.چون روحیه ایتالیایی روحیه ی طنز است اما شما در سخنان کسانی مثل کانت و هگل نمی توانید یک جمله ی طنز پیدا کنید. یا کولاکوفسکی‌ لهستانی که این روحیه ی فیلسوف در آثار آن‌ها هم وجود دارد چون آن‌ها مردم شوخ طبعی اند و به جهان هم شوخ طبعانه نگاه می کنند واین در ادبیات ونحو زبانشان اثر گذاشته است.

 

نمونه هایی از تطورات اندیشگی در قرآن

نمونه هایی از تطورات اندیشگی در قرآن

 

🔻در بحث معاد

 

🔹در قرآن تطورات اندیشگی وجود دارد. اگر چه کسانی معتقدند وجود ندارد. اما وجود دارد حتی در امور مهم. مثال می‌زنم: عربی نزد پیامبر آمد و استخوانی را با خودش آورده بود. به قدری این استخوان قدمت داشت که وقتی آن را فشار داد، پودر شد. عرب گفت چه کسی استخوان‌های به این پودری را زنده می‌کند؟ قرآن می‌گوید خدا زنده‌اش می‌کند. انگار فرض را بر این گرفته که خود استخوان‌هاست. اما گفته نشده که تو نفس مجردی داری که وارد عالم برزخ می‌شود و بهشت و جهنم. اما چنین چیزی نگفته و گفته همین استخوان را خدا زنده می‌کند. به تعبیر دیگر انگار قرآن معاد را جسمانی دانسته و به نفس قائل نیست. در همین قرآن داریم که می‌گوید شما نفس دارید و این نفس‌تان است که به عالم دیگر انتقال پیدا می‌کند. خوب اگر ما نفس داریم باید به آن عرب هم ‌می‌گفتید بحث استخوان نیست. نظر نهایی قرآن کدام‌ یک از این‌‌هاست؟ بسته به این است که اول کدام‌شان نازل شده و بعد کدامش نازل شده، اما نمی‌دانیم کدام یک اول نازل شده است.

 

🔻در احکام فقهی

 

🔹مورد بعد، میزان شدت و حدت وجوب و حرمت‌هاست. شما راجع به مشروبات الکلی ببینید قرآن می‌گوید لاتقرب الصلوة و انتم سکاری. ای کسانی که مستید تا مستید به نماز نزدیک نشوید. این را خطاب به چه کسی گفته؟ خطاب به مسلمانان گفته که ‌می‌توانستند مست باشند اما نمی‌توانستند نماز بخوانند. یک جا گفته يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ، گفته هم مشروبات الکلی و هم قمار منافعی دارد اما اثمهما اکثرهم من نفعهما اما گناه آن بیشتر از نفعش است. انگار اینجا شدیدتر از قبلی است. اما یک جای دیگر می‌گوید حرم علیکم بر شما فلان و فلان حرام شده و مشروبات الکلی. ما می‌گوییم روند نازل شدنش به این شکلی است که ما می‌گوییم. اما خود قرآن این را داد نمی‌زند. قرآن در سه جا این حرف را زده اما ما نمی‌دانیم ترتیبش چیست. بنابراین شدت و خفت ایجاب‌ها و تحریم‌ها مشخص نیست.

 

🔹ممکن است کسی بگوید اول خدا حرام کرد، بعد گفت منافعی هم دارد بعد گفته اشکالی ندارد بخورید اما وقتی مستید به نماز نایستید. نمونه‌اش را داشتیم. اول گفته شده که در ماه رمضان با همسران‌تان به صورت کلی مقاربت جنسی نداشته باشید. اول حرام شد که در کل ماه رمضان زنان و شوهران با هم مقاربت جنسی داشته باشند. بعد قرآن گفت من خائنه‌ی شما را می‌دانم، یعنی می‌دانم که به این حرف خیانت می‌کنید چون برایتان رعایتش سخت است. بعد گفت خَفَفَ الله عنکم. یعنی خدا به شما تخفیف داد و می‌توانید شب‌ها با هم مقاربت بکنید. فقهای ما می‌گویند قرآن از رقیق به غلیظ رفته، اما مستندی ندارند، چون قرآن به ترتیب نیست. کما اینکه اگر قرآن لفظی درش نبود نمی‌شد راجع به ماه رمضان و همبستری هم نظر داد. منتهی آنجا قرآن از یک لفظی استفاده کرد که می‌فهمیم قرآن اول غلیظ بود و بعد رقیق شده، چون قرآن می‌گوید فهمیدیم که به این حکم شب‌ها خیانت می‌کنید و الان خدا به شما تخفیف داد. اینجا می‌فهمیم تحریم حکم اول است که به طور کلی در ماه رمضان نباید همبستری باشد.

مصطفی ملکیان،تحلیل فلسفی،جلسه 12

 

زیان نکردن در مشی زندگی اصیل

زیان نکردن در مشی زندگی اصیل

 

🔹من بارها گفته ‏ام اگر شما با عقایدی که بر اساس یک زندگی اصیل عاید شده ‏اند زندگی کنید، اگر خدا وجود داشته باشد ضرر نکرده ‏اید، اگر هم معلوم شد خدا وجود ندارد باز هم ضرر نکرده‏ اید. شما حالتی دارید که ویتگنشتاین آن را چنین توصیف می‏کرد: «انسان متدین کسی است که احساس امنیت می‏ کند». اگر زندگی اصیل کنید، یک چنین امنیت خاطری پیدا می ‏کنید. چون اگر خدایی وجود داشته باشد چگونه و با چه استدلالی می ‏تواند با زندگی اصیل مخالفت کند؟

 

🔹اگر خدایی و زندگی پس از مرگی وجود داشت شما می‏ گویید: خدایا! من با کمال صداقت و جدیت به دنبال این رفتم که ببینم عقیده درست و نادرست چیست، مقلّد و متعبد و همرنگ با جماعت و محبوبیت طلب نبودم و افکار عمومی برایم ارزش نداشت؛ خودم با کمال صداقت و جدیت به دنبال واقعیت رفتم و رسیدم به اینکه «الف ب است» حال اگر این «الف ب است» مطابق با واقع نیست از من چه انتظاری می ‏توان داشت؟ کوتاهی که نکرده ‏ام!

 

🔹هیچ وقت نیست که من این بحث را پیش بکشم و جمله جالب برتراندراسل را به خاطر نیاورم، که اگر همین یک جمله را گفته بود می‏فهمیدم چقدر آدم حکیمی بوده است.

برتراندراسل در اواخر عمرش در ۹۹ سالگی، مصاحبه ‏ای با روزنامه گاردین داشت:

 

 خبرنگار از او پرسید: جناب پروفسور، شما ۹۹ سال است که می‏گویید خدا و زندگی پس از مرگ وجود ندارد و عن قریب هم از دنیا می ‏روید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه می‏ کنید؟

 

برتراندراسل در جواب گفت: خانم خبرنگار، این خدایی که شما می‏ گویید وجود دارد، و من می‏گویم وجود ندارد، بالاخره عادل است یا خیر؟

 

خانم خبرنگار گفت: البته که عادل است.

 

برتراندراسل گفت: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست.

 

خانم خبرنگار: چرا؟!

 

🔹برتراند راسل گفت: چون اگر عادل باشد به او می‏گویم:

خدایا! یا باید ادلّه فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات می‏کردند، قانع ‏کننده ‏تر می‏ساختی، یا ذهن مرا ساده ‏لوح تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف ادله آنها را بپردازم! اینکه ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا درست کرده ‏ای، وگرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مثل مردم کوچه و بازار بودم این ادله ــ ولو قانع ‏کننده نیستند ــ برای من هم قانع‏ کننده می ‏شدند.

 

🔹به نظر من این حرف بسیار درست است؛ چرا که خدا از هر کسی بیش از وسعش نمی‏تواند بخواهد: «لایکَلِفُ الله نفساً إلاّ وُسْعَهَا»، و نه فقط خدا، که هیچ عادلی هم نمی ‏تواند بخواهد.کسی که زندگی اصیل دارد، به خدا اینگونه می‏گوید: من با کمال صداقت و جدّیت در زندگی عمل کردم. سراغ ادلّه رفتم و آنها را سنجیدم. فکر کردن هم جزء تجمّلات زندگی‏ام نبود ــ چون برای اکثر ما فکر کردن جزء تجمّلات زندگی است یعنی وقتی خسته می‏شویم و هیچ کار دیگری نداریم فکر می‏کنیم ــ حال اگر حرف حسابی هست، من تابع برهان قویترم.

 

🔹بنابراین به نظرم می‏ آید که اگر این نوع زندگی عاید شود، در واقع، زیان نکرده‏ ایم؛ و عاید شدن این نوع زندگی به این است که «مطالبه دلیل» کنیم.

 

🌷🌷مصطفی ملکیان،زندگی اصیل و مطالبه دلیل

 

تاریخچۀ حکومت اسلامی

تاریخچۀ حکومت اسلامی

 

اولین حکومتی که در تاریخ به نام اسلام تشکیل شد، حکومت جانشینان پیامبر(خلفای راشدین) بود، نه زمامداری پیامبر(ص) در مدینه. پیامبر(ص) به یثرب نرفت مگر برای حل اختلافات اوس و خزرج بر سر ریاست شهر و نیز برای تأمین امنیت جانی مسلمانان مکه و سپس گسترش یكتاپرستی در بخشی دیگر از منطقۀ حجاز.

جنگ‌های خونین اوسیان و خزرجیان در یثرب به نقطه‌ای رسیده بود که یکی از آن دو باید شهر را ترک می‌کرد یا تسلیم دیگری می‌شد. اما هیچ یک دست بالا را نداشت که دیگری را وادار به ترک شهر کند یا امارت را به رقیب واگذارد. هم‌پیمانی با قبایل‌ یهود نیز جنگ را به نقطۀ پایان نرساند. اوسیان‌ با بنی‌‌قریظه هم‌‌پیمان‌ شدند و خزرجیان‌ با بنی‌‌نضیر؛ اما جنگ‌ها همچنان و بدون نتیجه‌ای جز خون‌ریزی بیشتر ادامه یافت(رک: تاریخ‌ العرب‌ القدیم‌، ص480؛ الفهرست‌، ص۶۰ تا ۱۱۸)

هنوز شعله‌های آخرین جنگ اوس و خزرج(حرب‌ بُعاث‌) فروکش نکرده بود که در سال دوازدهم بعثت، دوازده نفر از عقلای اوسی و خزرجی برای حج‌ به‌ مکه‌ رفتند. در مکه آوازۀ «محمد امین» به گوششان رسید و با او در گردنۀ کوهی میان منا و مکه(عقبه) به گفت‌وگو نشستند و سپس بیعت کردند. مفاد بیعت، بیشتر امور انسانی و اخلاقی بود تا آیینی یا حکومتی؛ به این شرح:

ـ خدای یگانه را بپرستید؛

ـ دزدی و زنا نکنید؛

ـ فرزندان خود را نکشید.

ـ به یک‌دیگر بهتان نزنید.

ـ از محمد(ص) در آنچه به خیر و صلاح است، فرمان برید.

(طبقات ابن سعد، ترجمه، ج۱، ص۲۰۵)

این گفت‌وگو در سال بعد، با حضور هفتاد زن و مرد یثربی(از هر دو قبیله) تکرار شد. گویا در همین گفت‌وگوها یا در فاصلۀ میان آن دو، عقلای یثرب به این نتیجه رسیدند که زمامداری محمد امین(ص) در یثرب، جنگ‌های داخلی آنان را پایان می‌دهد؛ به دو دلیل: اولا او نه از خزرج است و نه از اوس که نتوان بر سر زمامداری او توافق کرد، و ثانیا در آموزه‌های او جز خیر و صلاح و دعوت به اخلاق و عدالت نیست. این احتمال هم وجود دارد که پیشنهاد زمامداری را پیامبر(ص) خود به آنان داده باشد؛ زیرا پیشتر با همین روش جلو جنگی دیگر را در مکه گرفته بود. در ماجرای نصب حجرالاسود بر دیوار کعبه، به پیشنهاد او نمایندۀ تیره‌های قریش، سنگ را تا سینۀ دیوار بالا آوردند و او نصب کرد.

باری، پیامبر(ص) به مدینه آمد و هم‌پای رسالت، امارت کرد. بدین ترتیب، رسالت با امارت درآمیخت. زمامداری، سمت‌وسوی آیینی یافت و رسالتْ رنگ‌وبوی زمینی؛ اما زمامداری مدینه، در رسالت و جزئی از آن نبود؛ همراه ناگزیر رسالت بود و به دعوت مردم یثرب؛ همان مردمی که در روز ارتحال پیامبر، بی‌درنگ در سقیفه گرد آمدند تا سعد بن عباده را به ریاست شهر برگزینند؛ نه علی را و نه هیچ‌یک از خویشان یا اصحاب مکی ایشان را؛ با این استدلال که وقت آن رسیده است که امور شهرمان را خود در دست گیریم. اما مهاجران قريشی از راه رسیدند و با استدلال‌های دینی و قومی، انصار را از جداسری بازداشتند و نخستین حکومت دینی را در تاریخ اسلام بنیان گذاشتند. اما حكومت اسلامی در نزد آنان، معنایی بيش از حكومت مسلمانان نداشت.

خلافت در نزد مسلمانان نخست، جانشین و ادامۀ رسالت نبود؛ زیرا کسی در ختم نبوت تردید نداشت. در نزد آنان، خلافت جانشین امارت پیامبر بود، و اگر امارت را برای دوام مسلمانی لازم می‌دانستند، از آن رو نبود که رسالت را بدون امارت اسلامی و خلافت راشدین ناقص می‌پنداشتند(برخلاف گروهی از مسلمانان در ادوار پسین که رسالت را بدون امامت، نافرجام شمردند)، بلکه خلافت و امارت را حامی میراث نبوت می‌دیدند. به گواهی نشانه‌های بسیار، نخستین مسلمانان، خلافت را جدا از برنامۀ رسالت، و میراث زمامداری عرفی پیامبر(ع) در مدینه می‌دانستند. یکی از آن نشانه‌ها تعیین روز هجرت برای مبدأ تاریخ اسلامی است. چرا تاریخ اسلامی را با بعثت یا میلاد پیامبر(ص) آغاز نکردند؟ چون بعثت، آغاز رسالت بود و آنان خلافت را ادامۀ بعثت قلمداد نمی‌کردند، بلکه ادامۀ زمامداری پیامبر در مدینه می‌دانستند و زمامداری با هجرت آغاز شده یود، نه با بعثت. میلاد را هم مبدآ تاریخ اسلام نکردند؛ چون اولا تصور آنان از شخص پیامبر(ص) با تصوری که ما اکنون از ایشان داریم، بسیار متفاوت بود و ثانیا میلاد در فرهنگ عرب، جایگاهی نداشت؛ برخلاف بزرگداشت مردگان(حتی زرتم المقابر). 

می‌پرسند: اگر حکومت پیامبر در مدینه، رخدادی عرفی بود، نه برنامه‌ای الهی، چرا آیاتی از قرآن دربارۀ جنگ‌ها و حکومت مدینه نازل شده است؟ پاسخ این است که قرآن دربارۀ شخصی‌ترین مسائل زندگی پیامبر(ص) هم سخن گفته است؛ همچنین دربارۀ عرفی‌ترین مسائل آن روز مدینه. آیا آن عرفیات را هم باید داخل شرعیات کرد؟ در قرآن دربارۀ چگونه نشستن در مجلس، وارد شدن به خانه از راه در نه دیوار، رفتار زنان پیامبر(ص) و.... گفت‌وگو شده است. آیا آنها نیز جز اهداف نبوت بود؟

 

رضا بابایی

96/7/4

 

رویاروی «رویا» –  بخش چهار

رویاروی «رویا»   بخش چهار

سلسله گفت‌و‌گو‌هایی با عبدالکریم سروش در باره نظریه  «رویاهای رسولانه»

بررسی انتقادات عبدالبشیر فکرت

                                    ***

 

زیتون–افسانه فرامرزی: سال گذشته، در حالی که سه سال از انتشار سلسله مقالات «محمد(ص) راوی رویاهای رسولانه» در سایت «جرس» گذشته بود، گفت‌و‌گوی تلویزیونی عبدالکریم سروش با عبدالعلی بازرگان در برنامه‌ی «پرگار»، فرضیه «رویاهای رسولانه» را به تمامی به عرصه‌ی عمومی کشاند. این فرضیه که در زمان انتشار نیز با واکنش‌های محدودتری روبرو شده بود، این بار معرکه‌ی آرا شد، تا تعدادی از اندیشمندان آن را موجه دانسته و از آن دفاع کنند و در مقابل بسیاری از صاحب‌نظران به نقد و رد آن بپرداختند.

 

زیتون می کوشد در این سلسه گفت‌و‌گو‌ها با عبدالکریم سروش، ضمن «صورت‌بندی» و «طرح» بعضی از انتقادات، مجالی فراهم شود که صاحب فرضیه بتواند منظور خود را در مواردی با تفضیل و روشنی بیشتری بیان کند و به انتقادات وارده شده به فرضیه‌ی خویش بپردازد.

 

در  «بخش نخست» این گفت‌و‌گو‌ها ضمن بازخوانی نظریه‌های «قبض و بسط» و «تجربه نبوی»، خوانش «حسین واله» از فرضیه «رویاهای رسولانه»، به سنجش صاحب فرضیه گذاشته شد.

در  بخش دوم، انتقادات «محسن کدیور»  به این فرضیه را با عبدالکریم سروش در میان گذاشتیم.

بخش سوم  این گفت‌و‌گو‌ به انتقادات حسن انصاری اختصاص داشت

و اینک در بخش چهارم انتقادات عبدالبشیر فکرت موضوع گفت‌و‌گو‌ قرار می گیرند.

 

***

 

 

 

افسانه فرامرزی: آقای عبدالبشیر فکرت، استاد دانشگاه کابل، در نوشته ای با عنوان «ملاحظاتی چند بر رؤیاهای رسولانه»، که در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۹۵ منتشر شد و در سایت زیتون موجود است، به نقد رؤیاهای رسولانه همت گماشته اند که در این فرصت نقدهای ایشان را با شما به گفت وگو می گذاریم.

آقای فکرت نقدهای خود را در سه بخش «ملاحظات روش شناختی» ، «ملاحظات موضوعی» و «ملاحظات کارکردی» طرح کرده اند. ما هم به همین ترتیب نقدها را مطرح می کنیم.

در بخش «ملاحظات روش شناختی»، ایشان معتقدند این ملاحظات به کلّ اندیشه های شما باز می گردد، نه فقط رؤیاها. ایشان می گویند تئوری‌های علمی در حوزه‌های علوم انسانی بر سه اصلِ‌ ۱- توصیف، ۲- تبیین و ۳- نظریه، استوار است. اما رؤیاهای رسولانه با وجود احاطه مولف بر فلسفه علوم، پیش از توصیف و تبیین لازم مسئله، به نظریه‌پردازی دست زده است. و همینطور معتقدند مرز میان ادّعا و دلیل در رؤیاها گاهی به‌درستی به‌چشم نمی‌خورد و دلیل و ادّعا گاه بر جای‌ یکدیگر تکیه می‌زنند. البته آقای فکرت نمونه ای برای نقدشان ارائه نداده اند و گفته اند علّتش این است که نقدها به کلّ نظرات شما بر می گردد. به نظر خود شما، آیا در رؤیاها توصیف و تبیین به قدر کافی صورت نگرفته است؟

عبدالکریم سروش: از آقای فکرت هم تشکر می کنم که نقدهای خودشان را صمیمانه با ما در میان گذاشته اند.

حقیقتش من سخن ایشان را پذیرفتنی نمی یابم. این که می فرمایند در علوم انسانی سه اصل توصیف، تبیین و نظریه هست، من فکر می کنم این سومی درست نیست. یعنی ما بیش از توصیف و تبیین وتوجیه( تایید یا ابطال)، چیزدیگری نداریم. تبیین، متضمّن نظریه یا قانون هم هست. لذا، این که نظریه پردازی را به منزله یک رکن سوم جدا کنیم، پایه محکمی ندارد. در فلسفه علم وقتی ما سخن از تبیین پدیده ها به میان می آوریم، چنین می گوییم که در پرتو یک یا چندنظریه یا در پرتو یک یا چند قانون، پدیده ها را تبیین می کنیم. یعنی علّت آنها را به دست می دهیم؛ بنابر حسب مورد، یا علّت قطعی آن یا علّت محتمل آن. پس دو رکن بیشتر نداریم؛ توصیف و تبیین.وپس از آن توجیه می آید. اتفاقا من در نظریه رؤیای نبوی به دقت متوجه این دو رکن بودم. و آنها را از یکدیگر جدا کردم و بارها گفتم که چندین پدیده در قرآن و متن وحی نبوی وجود دارد که تئوری رؤیاها آنها را فرا می گیرد و به تعبیر دیگر، آنها را می پوشاند. تعبیر «فراگرفتن» را هم از یکی از اصطلاحات فلسفه علم گرفتم «covering law model » ، یعنی مدلی از تبیین که در آن، قانونی کلی پدیده های لازم التبیین را فرا گیرد.

و این که آقای فکرت می گویند در نظریه رؤیا مرز ادّعا و دلیل در هم می رود، این طور نیست. مدّعا( نظریه) چیزی است و دلیل ( توجیهjustification) چیزی دیگر. امّا گاه دلایل چنان خوب مدّعا را تبیین و تحکیم و تأیید می کنند که آدمی گمان می کند این دو یکی شده اند. برای وضوح کاملتر مسئله، عرض می کنم که مدّعای من این نظریه است که وحی چیزی است از جنس رؤیا. همین و تمام شد. این رؤیایی دیدن وحی بسیاری از اموری را که در قرآن هستند و به طریق دیگری تبیین ناپذیرند، تبیین می کند. مانند پستی و بلندی بلاغت قرآن، یا گسسته شدن رشته علیّت و یا در هم رفتن زمان و مکان یا حوادثی که متناقض نما هستند، یعنی در عالم واقعیت و عالم بیداری امکان رخ دادن آنها نیست و بسی چیزهای دیگر که من تا یازده پدیده برشمرده ام که با رؤیا دانستن وحی تبیین می شوند. لذا حکم مدّعا جداست، حکم پدیده هاوفکت ها هم جداست. این مدل، برای مثال، درختی را که هم سبز است و هم آتش می گیرد، تبیین می کند. همانطور که می دانید موسی در پدیدار وحیانی خود دید که درخت سبزی می سوزد. پیش رفت و ناگهان صدایی شنید و اینها همه در حالتی ناهشیارانه و رویا گونه صورت می گرفت. به علاوه، من درستی یا نادرستی پاره ای از زحماتی را هم که مفسّران برای تأویل قرآن کشیده اند، تبیین کرده ام. یعنی توضیح داده ام که چرا اساساً پای تأویل در میان آمده است و چرا ما به آن احتیاج داریم؟ و چرا این تأویل ها گاه ناموفق و نا روشمند بوده اند و امثال اینها. بنابراین، اشکال ایشان به گمان من کاملاً ناوارد است.

 

آقای فکرت می گویند شما در نقد خود به آقای بازرگان به درستی گفته اید که پاسخ پرسش هایی چون آیا جزاهای اخروی عادلانه‌اند؟ آیا احکام ثابتِ دینی می‌توانند در شرایط متغیّر اجتماعی کارکرد داشته باشند؟‌ دین برای چه آمده است و انتظار ما از دین در کجا رقم می‌خورد؟ و پرسش های دیگری از این دست، با رویکرد درون دینی ممکن نیست. و توضیح می دهند که باید به فلسفه دین به عنوان علم درجه دوم رجوع کرد. اما به نظر ایشان این روش گرچه معقول به نظر می‌رسد، ولی از ‌آن‌جایی که نقش روش‌های درون‌دینی را در حلّ پرسش‌های نوپدید دینی تقریباً نادیده می‌گیرد، با یک‌سویه‌گی و نوعی تقلیل‌گراییِ روش‌شناختی روبرو است. لطفاً بفرمایید آیا امکان آمیختن روش های درون دینی با روش های برون دینی وجود دارد؟ و آیا به لحاظ متدولوژیک ،بهره نگرفتن از روش های بیرون دینی در کنار روش های درون دینی به معنای تقلیل گرایی روش شناختی است؟

سروش: بله، همانطور که شما هم اشاره کردید خلط میان مباحث درجه دوم با مباحث بیرون دینی خلطی رایج است که بسیاری از اوقات داوری علمی را تیره می کند. گمان می رود هر دانش برون دینی لزوماً درجه دوم است، حال آن که چنین نیست. تقسیم علوم به درجه اوّل و درجه دوم به موضوع آن علم برمی گردد نه به برون دینی بودنش. اگرموضوع، علمی از علوم باشد، دانش ناظر به آن درجه دوم است؛ و اگر موضوع واقعیتی غیر از یک دیسیپلین علمی باشد، آن علم درجه اوّل است. پس بحث از اثبات یا نفی وجود خدا که در فلسفه دین صورت می گیرد، بحثی بیرون دینی اما درجه اوّل است ، چون خدا علمی از علوم نیست. نیز بحث در باره متن دینی، دانشی درجه اوّل است. مثلاً تفسیر، دانشی درجه اوّل است، اما بحث های تفسیرشناسانه دانشی درجه دوم است که می توان از آن به فلسفه تفسیر یاد کرد و در حوزه فلسفه علوم قرار می گیرد. واژه فلسفه در «فلسفه دین» نباید راهزنی کند. بحث های فلسفی در باره پاره ای از موضوعات دینی، فلسفه دین را تشکیل می دهد.

 

حقیقتاً اشکال ایشان برای من قابل هضم نیست. ببینید، روش به موضوع بستگی دارد. وبنا بر جنس موضوع، روش انتخاب می شود. مثلا اگر در طبیعت پژوهش میکنید روشتان تجربه و مشاهده است .اگر در ماوراء طبیعت تحقیق میکنید روشتان عقلانی است واگر در متن کار می کنید باید روشی را انتخاب کنید که به کار متن شناسی می آید مانند تاریخ ، علم لغت و بلاغت و غیره. و اگر به قبض و بسط قائلیم باید پاره ای از تئوری های بیرون دینی را هم در کار آوریم، تا بتوانیم متن را بفهمیم. پس امکان خلط این دو وجود ندارد، مگر این که کسی به کار گرفتن این روشهارا نداند. این روشها هر کدام جای خود را دارند و نقش خود را ایفا می کنند و البته محتاج تنقیح و تکمیل هم هستند. ما در مسئله قرآن شناسی و وحی شناسی، وحی را باید از بیرون دین مورد شناسایی قرار دهیم. هیچ متنی را از آنچه خودش در باره خودش می گوید، نمی توان شناخت. قرآن ممکن است بگوید من حقّ ام، اما نمی توانیم بگوییم چون قرآن خودش می گوید من حقّ ام یا کلام خداوندم، پس حقّ است و کلام خداوندست. کتاب بهایی ها هم می گوید من حقّ ام. مارکس هم می گوید حرفهای من حقّ است. نباید اشتباه کنیم و بگوییم ما در باب خود متن حکم متن را جاری می کنیم. ما در باره بطلان و حقّانیت متن از بیرون باید تصمیم بگیریم. حتی اگر متن وحیانی به ما بگوید جنس وحی چیست، ما باید به مددتئوریهای بیرون دینی آن مدعارا فهم وداوری کنیم. پس تقلیل روش شناسانه معنا ندارد. من در جاهایی از روشهای درونی استفاده نکرده ام، چون جای استفاده آنها نبوده است. من برای این که ببینم متن چه می گوید و وحی چگونه کار می کند، باید پیشفرض هایی را برای وحی داشته باشم. اگر معتقد باشم که وحی از جنس رؤیاست ،آن گاه متن را به نحوی می فهمم و اگر به آن معتقد نباشم به نحو دیگری. لذا نمی توان به متن مراجعه کرد و گفت متن خودش می گوید که چیست. برای مثال ، آقای ابوزید برای این که بفهمد وحی چیست، به قرآن مراجعه کرده است و آیه ای از قرآن را که مورد استفاده خیلی از مفسّران بوده مبنا قرار داده است: وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاء إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ (الشوری، ۵۱). “خداوند با هیچ بشری سخن نمی گوید مگر از طریق وحی، یا از پشت پرده یا از طریق فرستادن فرستاده ای.”این معنایی ست که عموم مترجمان آورده اند. خُوب، اوّلاً خود این آیه محل اشکال است. من می خواهم معنایی برای این آیه بکنم که دیگران نکرده اند. آقای ابوزید و مرحوم طباطبایی و … گفته اند وحی سه قسم دارد، یا به سه شیوه به آدمیان می رسد: خدا یا ۱-وحیاً سخن می گوید یا ۲-از پشت پرده یا ۳-با فرستادن یک فرستاده. یعنی گویی که غیر از وحی دو روش دیگر هم داریم: از پشت پرده یا فرستادن فرستاده.من می خواهم بگویم همه این بزرگان متأسفانه اشتباهی در معنای این آیه کرده اند. این آیه را گویاباید این طور معنا کرد: خداوند با هیچ انسانی سخن نمی گوید مگر وحیاً، و حالااین وحی به دو صورت است: یا از پشت پرده یا با فرستادن فرستاده. یعنی در واقع آیه را باید این طور خواند: وَ مَا کانَ لِبَشَرٍ اَنَّ یُکلِّمَهُ اللهُ اِلاّ وَحیَاً، امّا مِن وَراء حِجابٍ وَ اِمّا اَن یُرسَلُ رَسولاَ فَیوحی بِاِذنِهِ». مفسّران چنان معنا کرده اند که گویی سه قسم وحی یا سه قسم سخن گفتن خدا با بشر داریم که یکی از آنها وحی است. در حالی که همه اش وحی است. اما وحی به دوشیوه صورت می گیرد، یا از پشت پرده یا از طریق فرستادن فرستاده. حال باید بگویم وحی از پشت پرده وحیی رویایی است که در آن صورتی دیده میشود یا نمی شود و وحی با فرستاده، پیامی ست که فرستادگان به مردم میرسانند. البته آن صورت هم در خیال پیامبر است. اما این آیه باز نمی گوید وحی چیست. فقط می گوید دو جور است یا از پشت پرده یا با فرستاده. حال من می گویم وحی یعنی «رؤیا». این دیگر بیرون متن است. پس خداوند با هیچکس سخن نمی گوید مگر از طریق رؤیا. و این رؤیا یا واجد صورت است، یا بدون صورت.

 

 واجد صورت است یعنی چی؟

سروش:یعنی یا تصویری است و مثلاً صورت مَلَک دارد، یا «مِن وَراء حِجاب» است که گوینده را نمی بیند.

 

 پس شما وجود جبرییل را نفی نمی کنید؟

سروش: خیر! جبرئیل بیهوده در قرآن نیامده است، حرف من اینست که جبرئیل منعکس درخیال پیامبر است. وقتی وحی را رؤیا معنی کنیم، می فهمیم جبرئیل چیست و دیگر این سخنان نامعقول را نمی گوییم که او مانند پرنده ای از آسمان به زمین می آید و نغمه هایی را در گوش پیامبر می خواند. می ببینید این قدر برون متن و درون متن درهم تنیده و به طور دیالکتیکی در هم آمیخته اند که روش شناسی درون متنی و بیرون متنی با هم اشتباه می شوند. آقای فکرت به خاطر ظرافت مرز میان درون متن و بیرون متن گمان کرده اند من دچار تقلیل روش شناسی شده ام. خیر! من چون در مقام توضیح بیرون متن هستم از روش بیرونی استفاده می کنم، امّا اگر به منزله مفسّر یا معبّر عمل کنم، از شیوه های درون متنی هم بهره خواهم برد.

 

آقای فکرت معتقدند نظرات شما چندان هم بدیع نیست و پیشینه تاریخی دارد. ایشان رفورماسیون لوتری یا «پروتستانتیزم» را الگوی طرح فکری شما می دانند و البته اذعان دارند که استفاده از دست آوردهای غرب دلیل ناراستی یک سخن نیست، امّا اگر مدرنیته‌ غربی همراه با میوه‌های آن در جایگاه شاخص‌ترین معیار رفورم اسلامی قرار گیرد، جای تأمل بسیاری دارد. و البته معتقدند شما چنین کاری را کرده اید. شما یک سخنرانی مستقل در باره لوتر داشته اید و نقاط ضعف و قوّت نهضت او را کاویده اید و این نشان می دهد که به آن نقاط ضعف واقفید. برای مثال آن جا می گویید که لوتر پلورالیست نبود و رستگاری را تنها مختص پروتستانها می دانست، حتی کاتولیک ها را از دایره نجات بیرون می دانست، حال آن که شما به پلورالیسم دینی قائلید و حتی در داخل اسلام هم سنّی و شیعه را دو تفسیر از اسلام می دانید وبس. امّا خوب است به طور خلاصه و فهرست وار بفرمایید تفاوت دیدگاه های شما با لوتر چیست؟ و تا چه حد اندیشه های خود را تحت تاثیر رفورماسیون او می دانید؟ و سوال دیگر این که آیا شما مدرنیته غربی را شاخص ترین معیار و سنجۀ رفورم در اسلام قرار داده اید؟ ایشان در نقد شماره ۷ خود هم به گونه ای دیگر همین نکته را مطرح می کنند و معتقدند شما در مرز سنّت و مدرنیته حرکت نمی کنید بلکه مدرنیته را معیار ارزیابی سنت قرار داده اید و بنابراین روشنفکر دینی نیستید. و حتّی معتقدند به نوعی الیناسیون در برابر مدرنیته گرفتار شده اید.

سروش: کسان دیگری هم بوده اند که بنده را به خیال خود لوتر اسلام خوانده اند، امّا همانطور که شما هم یادآوری کردید سخنرانی من در باره لوتر می تواند مواضع اختلاف مرا با او نشان دهد. من نهضت لوتر را به وسعت و دقّت مورد مطالعه قرار داده ام و می دانم که نقاط قوّت و ضعف رفورماسیون لوتری چیست. دو نکته اساسی در رفورماسیون لوتری وجود دارد که باید به آن توجه کرد: یکی این که لوتر عرفان ندارد و مطلقاً مخالف دیدگاه عرفانی است که در کاتولیسیزم وجود داشته است. او آن شیوه ها را پاک انحرافی می داند. به همین دلیل هم پروتستانتیزم راهب و صوفی نپرورد. دوم و از همه مهم تر این که لوتر لیترالیست است، یعنی او تفسیر تحت اللفظی را قبول دارد. اصلا وارد کردن پیشفرض های دیگر را در تفسیر متن قبول ندارد. او نه اوتوریته کلیسا را در تفسیر متن قبول دارد و نه پیشفرض ها را. از اشکالات مهم او بر کاتولیسیزم این است که آنها مبانی فلسفی یونان را گرفتند و داخل در تفسیر کتاب مقدس کردند. بنابراین، ایشان یک جور متن پیرایی صورت داده است. کار او از این جهت، درست شبیه سلفی های اهل سنت و شبیه مکتب تفکیک خود ماست. به نوعی قائل به دین پیرایی است. می خواهد آن را از زوائدی که از بیرون بر آن بار شده بپیراید و رهایی ببخشد. و این دقیقاً نقطه مقابل روش شناسی و ایده های بنده است، چه در قبض و بسط و چه در بسط تجربه نبوی. من همیشه گفته ام اسلام یعنی تاریخ اسلام. مسیحیت یعنی تاریخ مسیحیت، و تاریخ مسیحیت یعنی همه آنچه در دل این تاریخ رخ داده است و تمام فهم هایی که از مسیحیت پدید آمده است. همچنین است در مورد اسلام. به درستی بیادم هست که با مرحوم محمد ارکون در یونسکو درمیز گردی در پاریس سخن می گفتم عین این تعبیر را به کار بردم و گفتم «اسلام چیزی نیست جز یک سلسله تفسیرهایی که از اسلام شده است»، و مسیحیت هم همینطور. لذا من به این تفاسیر که همه هم جنبه تاریخی و بشری دارند، نهایت اهمیت را می دهم. به همین دلیل هم می گویم مسیحیت چیزی جز لوتریزم و ارتودوکسی و کاتولیسیزم و ده ها فرقه درون آنهانیست. در مورد اسلام هم شیعه و سنی و خوارج ومعتزله و اشاعره و…هم عین اسلام اند. چون همه اینها تفسیرهایی است که از اسلام شده است. در درون اسلام اختلاف نظرها هست، حتی تکفیرها هم وجود دارد، ولی وقتی از بیرون نگاه می کنید همه در داخل چارچوبی اسلامی پا گرفته است و هیچکدام را نمی توان بیرون از این دایره نهاد. پس درست است که من رفورماسیون را مورد مطالعه قرار داده ام، اما کاملاً به تفاوتهای میان ما و آنها توجه دارم. تفاوت های عمده دیگر هم وجود دارد. هیچ جا شما در پروتستانتیسم و در کاتولیسیزم نمی یابید که بگویند کتاب مقدّس محصول رؤیاست. در کتاب مقدّس، چه در تورات و چه در انجیل، یک دسته رؤیاها وجود دارد. آخرین کتاب عهد جدید، کتاب رؤیاست. رؤیاهای یوحنّا که به درستی هم روشن نیست که این یوحنّا همان است که یکی از اناجیل اربعه را نوشته یا یوحنّای دیگری است، باری طبیعی است که این رؤیا حاجت به تعبیر و تفسیر دارد، همانطور که اسپینوزا هم به آن اشاره کرده است. امّا در باره خود انجیل ها، هیچکس نگفته اینها رؤیا هستند یا در حال ناهشیاری بر چهار نویسنده انجیل نازل شده اند و لذا محتاج تعبیرند. اما وحی محمّدی با وحی ای که به نویسندگان اناجیل رسیده فرق دارد. البته تاریخ یهودیت خبر می دهد که وحی های بسیاری از پیامبران بنی اسرائیل گویا از طریق رؤیا بوده است. در مزامیر داود – که مناجات های داود با خداست و یکی از زیباترین بخش های تورات است ( ما در اسلام آن را زبور داود می نامیم، همچنانکه صحیفه سجادیّه را بعضی زبور اهل بیت نامیده اند، چون آن هم متضمّن مناجات هاست) – می بینیم که داود به خدا می گوید تو با انبیای خود در رؤیا سخن گفتی. من از این تعبیرات درمی یابم که احتمالاً و ظاهراً در یهودیت ، دست کم برخی از پیامبران خُرد، وحی خود را در خواب می گرفتند.( پیامبر اعظم موسی بود و در حوزه نبوّت او بنا به گزارش تورات پیامبران بسیاری وجود داشتند که دوازده نفر از آنها هم زن بودند). لذا می خواهم بگویم آنچه من در باره رؤیا بودن وحی محمّدی گفتم چیزی کاملاً متفاوت است. رؤیایی بودن وحی در مورد پیامبر اسلام بسیار آشکار است. در هر حال، این با مرام پروتستانتیسم تفاوت بسیار دارد. پروتستانتیسم در واقع علیه تفسیر کلیسا قیام کرد و به همه مسیحیان گفت شما حق دارید کتاب مقدّس را تفسیر کنید. البته من این حق را برای مسلمانان هم قائلم ، مادامی که مجهز به روش شناسی باشند و مقدّمات لازم را داشته باشند. سخنان من در مقابل کلیسایی که در اسلام وجود ندارد، نیست، بلکه در برابر روش شناسی عامّه مفسّران است که تفسیر می کردند، و من می گویم باید تعبیر کرد، چیزی که جناب لوتر مطلقاً منکر آن است. این ها پاره ای از تفاوتهای دیگاه های من با لوتر است.

 

وجود تشابهی میان نظرات شما و لوترهم وجود دارد؟

سروش:فقط در یک امر کلی که عبارت است از اصلاح رادیکال دینی ،وگرنه خدای من با خدای لوتر ودیانت و شریعت من با دیانت او وزمانه من با زمانه اوبسیار متفاوت است و خصوصا مفهوم نجات نزد من و اوفرق بسیار دارد و هلمّ جرّا …

 

 و این که شما مدرنیته را معیار ارزیابی سنّت قرار داده اید؟

سروش: البته آقای فکرت از روی دلسوزی این مطلب را بیان کرده اند، اما من می خواهم توضیحی عرض کنم که مطلب برای همگان روشن تر شود. بله من گفته ام روشنفکر در مرز سنّت و مدرنیته حرکت می کند. اما روشنفکر پای بند حقیقت است. اگر این حقیقت در سنّت یافت شود، از سنت بر می دارد و اگر آن را در جهان مدرن یافت، از جهان مدرن برمی گیرد. حرکت کردن روشنفکر در شکاف سنّت و مدرنیته معنایش این است که مایل به برقرار کردن دیالوگ میان سنّت و مدرنیته است. او نه سنّت را رد می کند و نه مدرنیته را. اصلاًمواریث ودستاوردهای مدرنیته به خودی خود نه واجد حقانیت است و نه بطلان. سنّت هم همینطور. بنابراین وقتی می گوییم مدرنیته، یعنی حقّ وباطلهای مدرن . وقتی می گوییم سنّت، یعنی حقّ و باطل هایی که در جهان سنّت اند. من گفته ام که از قضا تئوری من خیلی سنّتی است، ( و بعدا بعون الله خواهم نوشت که آراء ملاصدرا در تفسیر تا کجا با سخنان من مشابهت دارد) ولی از طرف دیگر، من نمی توانم از حقیقت هایی که در عالم مدرن یافته ام، چشم بپوشم و به صرف این که اینها مدرن اند، آنها را کنار بگذارم. بنابراین، بله من در شکاف مدرنیته و سنّت حرکت می کنم و اینها را به دیالوگ وامی دارم. در مواردی هم به دلیل حقّ دیدن مدرنیته از سنّت درمی گذرم و در مواردی هم به دلیل حقّ دیدن سنّت از مدرنیته می گذرم. هیچکدام در چشم بنده مطلقیت ندارند. پس مقصودم از حرکت در مرز این دو ، برقراری دیالوگ میان این دو است. اما منظور از حقایق هم حقایق قطعی الثبوت نیست. منظور آن چیزهایی است که تا امروز حقیقت می شماریم. اگر حقایق دیگری رخ نمودند در صدد تکمیل و تصحیح خطاها برخواهیم آمد. خوب بود آقای فکرت نمونه می آوردند که من کجا حقّی را در سنّت رها کرده ام و باطلی را از مدرنیته به جای آن نشانده ام. من هیچ وقت چیزی را به خاطر این که مدرن است برنگرفتم تا حقی را که در سنّت وجود داشته فرو بگذارم.

 

 به نظر می رسد برخی انتظار متکلّم بودن از روشنفکر دینی دارند، در حالی که  به نظر می رسد هدف روشنفکری دینی دست یابی به حقیقت و بیان آن است.

سروش: متأسفانه، همین طورست. ما به دنبال حقیقتیم، نه این که به هر ضرب و زوری مواضع سنّتی را تحکیم واثبات کنیم.

 

آقای فکرت معتقدند «نوگرایان دینی و از آن‌جمله سروش، دچار گسست‌واره‌گیِ‌ عمیقی میان عمل و نظر شده‌اند. توجه‌‌ یکسره‌ی آنها به کلام و معرفت‌شناسی – به عنوان مبنا و پیش‌حکمِ استنباط‌های فقهی- سبب شده است تا حوزه‌های عملی دین تقریباً بی‌پاسخ گذاشته شود». ایشان می گویند فقه دست کم گرفته شده و لذا دین در جنبه عملی با نقصانی مواجه شده که کلام و فلسفه -که مشغله اصلی نواندیشان دینی است- نمی توانند آن را جبران کنند. لطفاً بفرمایید جز بحث های نظری در باب مبانی و پیشفرض های فقه به نظر شما چه مباحثی در پروژه روشنفکری شما می تواند مغفول مانده باشد که به این شکاف منجر شود؟

سروش: به عرض آقای فکرت عزیز می رسانم که کم لطفی فرموده اند. بخش عظیمی از نوشته های من در باب فقه است. شاید ایشان نخوانده باشند. حتی من مورد اعتراض پاره ای از دوستانم قرار گرفته ام که این همه پرداختن به فقه چرا؟ البته برای این که روش شناسانه و درست به فقه بپردازیم باید از منابعی که فقه از آن ها مشروب می شود شروع کنیم، یعنی از کلام اسلامی ، فلسفه دین و فهم صحیح قرآن. و به همین سبب من از نقد فقه رفته رفته بالاتر رفتم و رسیدم به نقد کلام یا الهیات.واصلا کوشیدم تا به توفیق الهی الهیات تازه یی بنا کنم همراه با پیامبر شناسی و وحی شناسی و فقه شناسیی تازه. اما در مسئله فقه می توانم بگویم صد در صد پیرو غزّالی بوده ام. یعنی اتفاقاً در این جا پای من در سنّت است و معیار خودم را یک قول حقّ سنّتی، یعنی قول غزّالی، قرار داده ام. غزالی می گفت فقه یک علم دنیوی است و فقیهان عالمان دنیا هستند و فقه متکفّل تنظیم امور معیشت دنیوی است و موجب رستگاری اخروی نمی شود. به همین سبب آن را علم دنیوی می دانست. به نظر من او به درستی می گفت عمل به تمام قواعد فقهی می تواند شخص را در این دنیا موفق کند، اما لزوماً در آخرت او را رستگار نخواهد کرد. مثال خیلی بیّن و بارز غزّالی عبارت است از کاری که ابو یوسف از شاگردان ابوحنیفه می کرد. در آخر سال مالی همه اموالش را به همسرش می بخشید تا هیچ مالی نداشته باشد و بعد همسرش آن اموال را به او هبه کند. بنابراین هر ساله هر دوی اینها از پرداختن زکات فرار می کردند. قصه را به ابوحنیفه استاد ابویوسف رساندند. ابوحنیفه هم سری با تأیید تکان داد و گفت «ذلک من فقهه»، این از کمال فقه دانی اوست. او به خوبی دانش فقه را می شناسد و به کار می برد و هیچ خلافی هم مرتکب نشده است. غزّالی بر این نکته تکمله ای می افزاید و می گوید بله، ابوحنیفه درست گفت و ابویوسف هم کار درستی کرد. این از کمال فقه دانی اوست، لکن « من فقه الدنیا لا من فقه الاخره» اما این فقه دنیاست، فقه آخرت فقهی است که به شما یاری کند که حبّ مال را از دل شما بیرون کند. با این فقه دنیوی حب مال از دل شما بیرون نمی رود. و لذا رستگاری اخروی نخواهید داشت. غزّالی مثال می زند و می گوید اسلام آوردن زیر سایه شمشیرها اسلام محسوب می شود و مسلمانها کسی را که از ترس شمشیر می گوید «اشهد ان لا اله الاالله، محمد رسول الله» باید مسلمان بدانند. اما می گوید این اسلام به درد آخرت نمی خورد، بلکه به درد این دنیا می خورد تا خون شما ریخته نشود، اموال شما گرفته نشود و مسلمانها با شما معامله مسلمانی کنند و همه احکام اسلامی بر شما جاری شود. شما حتی می توانید ولیّ مومنان و مسلمانان شوید و به مقام ولایت و صدارت برسید، اما این اسلام به درد آخرت نمی خورد. من همه این سخنان را در باب فقه گفته ام. اما چیزی هم بر آن اضافه کرده ام که قدری مدرن است، و آن این که فقه یک علم تاریخی است. فقه درخور جامعه ای بود که پیامبر در آن می زیست. فقه مناسب با عرف زمانه پیامبر بود. و ما هیچ دلیلی نداریم که اثبات کند عرف زمانه پیامبر بهترین عرف عالم بوده است و قوانینی که درخور آن جامعه باشد به همه جوامع خواهد خورد. ما هیچ دلیلی نداریم که نشان بدهد تمام جوامع، بزرگ تر شده جامعه مکّه است. اصلاً جوامع امروزی ، کیفاًو کمّاً،صوره وماده با جامعه زمان پیامبر تفاوت دارند. و لذا گفته ام که در این امرباید اجتهاد کرد. پیشفرض اجتهادهای فقیهان ما عبارت است از این که همه جوامع، بزرگ تر شده جامعه زمان پیامبر است. لذا با اندک جمع و تفریقی می توان احکام آن جوامع را بر جوامع جدید هم جریان بخشید. اما اگر ما اجتهاد را ریشه ای تر ببینیم ، یعنی همان اجتهاد در اصول که آورده ام ، و آن را از مرحوم اقبال لاهوری گرفته ام، و همچنین نکته ای را که از مرحوم شاه ولی الله دهلوی گرفته ام به آن بیفزاییم، به علاوه پاره ای از دانش های مختلف تاریخی، درخواهیم یافت که با فقه چگونه باید معامله بکنیم. بنابراین، من به اندازه کافی، بلکه فوق کفایت، به فقه پرداخته ام. و برای این که نشان بدهم که در فقه چگونه می توان اجتهاد کرد، از اجتهاد در اصول یاد کردم و در قبض و بسط هم نشان دادم که چگونه باید وارد آن شد. اینها را گفتم تا نشان دهم چگونه این مسیر را بطورکاملاً منطقی طی کرده ام، و نیز این که چگونه از سنّت بهره برداری کرده ام. من بصیرت هایی را که فقه شناسان ما مانند ولی الله دهلوی، ابوحامدغزّالی و مرحوم اقبال لاهوری و دیگران بیان کرده اند، به علاوه پاره ای از بصیرت های مدرن کنار هم نهاده ام و کوشیده ام تکلیف فقه را معیّن کنم. یعنی من الان معتقدم فقهی که فقیهان ما دارند و اجتهادهایی که آنها (شیعه یا سنّی) می کنند، بسیار ناقص ونا استوار است. چرا که اجتهاد در اصول صورت نمی گیرد. البته من فقیه نیستم و فتوا نمی دهم، اما به نتیجه ساده ای که رسیده ام اینست که یک مسلمان می تواند به طور مساوی به فقه اهل سنّت یا شیعه عمل کند. کسی که با جوهر فقه آشنایی داشته باشد می داند که همه اینها فقه اند و همه مرضیّ خدا هستند.

 

در هر حال این یک فتوای فقهی است.

سروش: نه. مسائل مربوط به اجتهاد و تقلید از فروع درون فقهی نیستندبلکه فقه شناسانه اند و اینکه آنهارا در ابتدای رساله های عملیه می آورند یک پارادوکس آشکارست.آدمی نمی تواند مقلدانه از فقیهی بپرسد که از چه کسی تقلید کنم! یعنی در امر تقلید نمیتوان تقلید کردولذا جای افتاء نیست.

 

شما جای دیگری هم در خصوص مقاصد الشریعه وارد بحث فقهی شده اید و معتقدید دو اصل باید به مقاصد خمسه اضافه شود.

سروش: بله، دو اصل هویت و عدالت. واین از اعجب عجایب است که شاطبی و جوینی و ابن عاشور که در مقاصد شریعت سخن گفته اند ذکری از عدالت نکرده اند.باری اینها فقه شناسی است نه افتاء. من به این مقدار سخن گفته ام و پای خود را از گلیم خود درازتر نکرده ام، چون فقه متخصصان خود را دارد.

در هر حال برخلاف آقای فکرت که می گویند گسستی میان نظر و عمل در نظریات من هست، و من به جای فقه به کلام پرداخته ام؛ از قضا سخن من این است که نقصان فقه ما این است که اجتهاد در اصول نکرده است و اجتهاد در اصول یعنی از جمله پرداختن به علم کلام. فقیهان ما یک درک بسیار بسیط اولیه ای از امر الهی دارند که مبتنی بر خداشناسی انسان وارانه و تشبیهی آنان ست. من برای مثال توضیح دادم که در چارچوب نظریات بنده، فرمان الهی یعنی فرمان پیامبر. هر جا پیامبر گفته اند کاری را بکنید این فرمان خداست. وقتی شما این طور موضوع را ببینید، نگاهتان به فقه خیلی عوض می شود. برای مثال دیگر نمی گویید خداوند یک رشته فرمانهای مطلق و ابدی صادر کرده است. من نمونه هایی از روایات آورده ام که مؤیّد آن است که امر و نهی پیامبر امر و نهی خداست؛ مانند امر به مسواک کردن و یا سؤال از وجوب حج در هر سال. وقتی اینها را امر و نهی پیامبر بدانید آن وقت بشری بودن ، مقطعی بودن، الهی بودن ، ومشروط به شرایط بودنشان، همگی درک خواهند شد. اصلاً یک مسئله مهم کلامی هم حل خواهد شد و آن اینکه امر و نهی از جنس اعتبارات اند و درخداوند اصلاً اعتبار راه ندارد. بهترین راه حل این است که بگوییم اینها اعتبارات ذهن پیامبرند. ازهمه مهم تر نهی صریح قرآنی ست که میفرماید: لا تسئلوا عن اشیاءان تبد لکم تسوءکم. یعنی سوالاتی ( فقهی) نکنید که جوابشان شمارا ناخوشایند افتد. واین بوضوح نشان میدهد که فقه چگونه وبا چه مکانیزمی بشری بسط می یابد.

 

آقای فکرت در بخش ملاحظات موضوعی نیز نقدهایی را طرح می کنند از جمله این که شما در رؤیاهای رسولانه از میان سه رویکرد گزاره ای، کنش گفتاری و تجربی به وحی که در تاریخ مسیحیت بوده است، تنها رویکرد تجربی به وحی را مورد توجه قرار داده اید و این تجربی انگاشتن وحی ریشه در مسیحیت پروتستان دارد. پرچمدارش شلایر ماخر است و بالاخره معتقدند علّت پدید آمدن این رویکرد در غرب دیدگاه های هیوم و کانت بوده که موجب پدید آمدن رومانتیسم شده است. به نظر ایشان وارد کردن این رویکرد به وحی در جهان اسلام که این پیشینه را نداشته معقول نیست.

سپس می گویند «تعجب آور این است که سروش در اصل تجربه وحیانی هم تشکیک روا می دارد و قوّه خیال پیامبر را در تجربه او دخالت می دهد». قوّه خیال تابع اراده آدمی است. یعنی آدمی می تواند پس از تعطیل کردن اندام های حسی اش صورت هایی را در ذهنش حاضر کند، اما وحی اختیاری نیست. پیامبر نمی تواند هر وقت اراده کند با قوّه مخیّله اش وارد رؤیا شود و تجربه نبوی شکل گیرد. ایشان آیاتی از قران را شاهد بر موهوبی بودن وحی و نبوّت می آورند. و ضمناً اضافه می کنند که قوّه خیال در بیداری هم فعالیت می کند اما رؤیا نه. پس رؤیا انگاری وحی با فرضیه قوّه خیال هم ناسازگار است.

سروش: من ابتدا همین بخش دوم را پاسخ می دهم. اوّلاً: این که قوّه خیال پیامبر در وحی دخالت دارد سخنی است که ابتدا فارابی آن را مطرح کرد. بعد ابن سینا به دنبال آن آمد و بعد ابن میمون و بعد خواجه نصیر طوسی و بعد هم اسپینوزا( با الهیاتی متفاوت) در مغرب زمین در این باب سخن گفت و بسی افراد دیگر. و لذا به فرض هم که این سخن نادرست باشد ، سخنی است که جایگاه عمیقی در سنّت دارد. و متفکّران بلندمرتبه ای به آن پای بند بوده اند. دوم این که دخالت دادن قوّه مخیّله در وحی هیچ منافاتی با الهی بودن وحی و ماورای طبیعی بودن آن ندارد. از نظر حکیمان و همچنین از نظر این بنده حقیر، قوّه مخیّله فقط صورتبخش تجارب کلّی اند، یعنی تجربه های بی صورت، صورت پذیری شانرا وامدار قوّه مخیّله هستند. مثلا من خودم استفاده ای که از این امر کردم این است که فی المثل دیدن ملائک مخصوصاً ظهور جبرئیل بر پیامبر در قوّه مخیّله ایشان صورت می گرفته است، و این که گفته می شود مَلَک وجود دارد یا نه، باید پرسید به چه معنا؟ مَلَک به صورتی که در قوّه خیال مصوّر می شود، البته دربیرون وجود ندارد. و اگر در بیرون وجود دارد به صورت نیرویی هست که صورت ویژه ای ندارد و ما هم از چگونگی آن اطلاعی نداریم.مثل قوه بی صورت جاذبه که فقط از آثارش آنرا می شناسیم. در میان حکیمان امثال فارابی قایل به خیال متّصل بودند، ولی مرحوم شیخ شهاب الدین سهروردی قائل به خیال منفصل بود، وگرنه همه آنها قوّه خیال یا عالم خیال را در این جا دخیل می دانستند و بدون آن وحی را ناممکن و نامتصوّر می دانستند. اما این نکته که ایشان می گویند قوّه خیال تابع اراده آدمی است، هم درست است و هم درست نیست. از یک جهت بله، قوّه خیال تابع اراده آدمی است. مثلاً من الان به اراده خود می توانم در قوّه خیال خود به قول قدما، تفصیل المرکّب و ترکیب المفصّل کنم. یعنی پیوسته ها را گسسته کنم و گسسته ها را پیوسته. گذشتگان مثال می زدند و می گفتند من می توانم تخم مرغی را به اندازه گنبد مسجد جامع تصور کنم. این در قوّه خیال صورت می گیرد.خُب، این به اراده من است. اما سخن ایشان درست نیست، چون قوّه خیال همیشه به اراده آدمی کار نمی کند، مخصوصاً در خواب. و من قوّه خیال را بیشتر در خواب مورد استفاده قرار دادم. در خواب قوّه خیال خارج از اراده آدمی عمل می کند و آن جاست که علّیّت رخت برمی بندد و زمان و مکان در هم می روند و اشیاء صفات پارادوکسیکال متّضاد و مانعه الجمع پیدا می کنند و بسی چیزهای دیگر. لذا به نحو مطلق نمی توان گفت قوّه خیال تابع اراده آدمی است. قوّه خیال مخصوصاً در خواب و در حال ناهشیاری تبعیت از اراده نمی کند. چون اراده در آن جا خفته است. علل دیگری هست که صور را پدید می آورد. به علاوه خواب دیدن اصلاً ارادی نیست. هیچوقت کسی اراده نمی کند که چه چیزی را در خواب ببیند و به چه صورتی. و به همین سبب هم هست که خواب احتیاج به تعبیر دارد. چون فی المثل اگر من در خواب مار ببینم، من که اراده نکرده ام مار ببینم، و من که نیامده ام به اراده خود به یک امرانتزاعی صورت مار ببخشم. لذا معنای مار بر من مجهول است و باید نزد خوابگزار بروم تا برایم تعبیر کند و یا اگر می توانم خودم تعبیر کنم. به همین سبب این اشکال ایشان اساساً منتفی است.

و امّا در باره بخش نخستین نقد ایشان، که من رویکرد تجربی به وحی را برگزیده ام، باید بگویم بله، این حرف درست است، ولی من نمی دانم ایشان دقیقاً چه معنایی را از آن مراد می کنند. مقصود من از این که رویکرد تجربی را برگزیده ام این است که وحی را یک تجربه می دانم. منظور من از تجربه در این جا تجربه به معنای علمی یا scientific نیست، observation یا تجربه استقرایی نیست. منظور من احوال ویژه ای است که در شخص پیدا می شود. این شبیه همان است که مولانا می گوید:

آزمودم مرگ من در زندگی است

چون رهم زین زندگی پایندگی است

 

آزمودم یعنی وجدان کردم و درک کردم که مادامی که من زنده ام، مرده ام. وقتی بمیرم، زنده می شوم. مولوی این را در آزمایشگاه بیرون تجربه نکرده است، بلکه با غور در وجود خود دریافته است که این زندگی معمول و متعارف واقعاً زندگی نیست. من به این معنا وحی را تجربی گرفتم، تجربه شخص عارف یا نبی. امّا این با گزاره ای بودن وحی ابدا منافات ندارد. به این معنا که مانعی ندارد که شخص پیامبر پاره ای از گزاره ها را در خواب شنیده باشند و همانطور که شنیده اند برای ما بیان کنند. والبته این را هم نفی نمی کنم که پیامبر پاره ای از صورتها را که در خواب دیده اند به زبان خود برای ما بیان کنند. همه اینها را من ممکن می دانم وبالجمله اساس سخن من این است که وحی اساساً گزاره ای نیست. یعنی فقط کلماتی نیست که در گوش پیامبر خوانده شود، بلکه عمدهً مشاهداتی است که او می کند، و به تعبیری که آوردم، سمعی – بصری است. حتی بالاتر از این، سمعی-بصری-ذوقی-لمسی –شمّی است. یعنی لازم نیست فقط حسّ بینایی پیامبر به کار رود، بلکه ممکن است حس چشایی ایشان هم به کار رود. وقتی پیامبر می گویند آن شرابی که در بهشت است، سر درد نمی آورد، تصوّر من این است که پیامبر از این شراب در رؤیای خود چشیده و دریافته است که سردرد نمی آورد. موسیقی های بهشت را با گوش خود شنیده، حوری ها را به چشم خود دیده، برخی از گل های آن بوستان را دست زده و بوییده است. همه اینها می تواند در تجربه در آید. اما اگر شما وحی را فقط گزاره ای کردید، این ها در آن نخواهد آمد. حداکثر می توانید بگویید به پیامبر خبر داده اند گل های بهشت بوهای خوش می دهند و این غیر از این است که خود او این بوی خوش رابا شامّه اش شنیده باشد. ما در خواب همه اینها را تجربه می کنیم. یعنی در خواب ما گاه شنیدن را ، گاه دیدن را وگاه بوییدن را و … تجربه می کنیم. و از این حیث، من وحی را بسیار غنی کردم. یعنی نشان داد ه ام که چند بعدی و چند جانبه است.مرحوم صدرالدین شیرازی در اسفاراربعه میگوید برخی از عارفان در تجارب عارفانه خویش رائحه بخورات کواکب رادریافته اند! این اگرچه در عصر مدرن غریب می نماید اما بر اصل تجربه شمّی انگشت تاکید می نهد.مولانا در قصه موسی و شبان میگوید که

در دل موسی سخن ها ریختند

گفتن و دیدن به هم آمیختند

 

وبه غنای تجربه وحیانی تصریح می کند. تازه اینها حواس ظاهره است. ممکن است همانطور که مولانا گفت علاوه بر حواس ظاهری ، بسی حواس دیگر هم داشته باشیم. به قول مولانا:

پنج حسّی هست جز این پنج حسّ

آن چو زرّ سرخ و این حسّها چو مسّ

صحّت این حسّ بجویید از طبیب

صحّت آن حسّ بجویید از حبیب

 

پس ممکن است ما حواس دیگر هم داشته باشیم که وقتی به کار بیفتند، بتوانند داده هایی جزیی در اختیار ما بگذارند. چون بنابر تحقیق فیلسوفان ، معلومات ما از راه ادراکات جزیی کسب می شود. مخصوصاً مرحوم علامه طباطبایی بر این نکته بسیار پافشاری کرده اند و البته تا این جا نظرشان شبیه نظر جان لاک است. با این تفاوت که ایشان می گویند ما حواسمان را به طور کامل نمی شناسیم. ممکن است حواس دیگری ،داده های دیگری برای ما پدید بیاورند و بعداً این داده ها شکل نمادین پیدا کنند و بر پیامبر ظاهر شوند. پیامبران از این حیث قوّه ها و ظرفیت های مختلف داشته اند. برخی ناقص تر و برخی جامع تر. منظور ازجامع تر این است که برخی پیامبران همه حواس باطنه و ظاهره شان برای کسب و کشف حقایق به کار می افتاد و برخی بعضی از حواسشان.

 

منظورتان این است که رؤیاهای برخی پیامبران بیشتر بصری است و رؤیاهای برخی سمعی تر و …؟ و آیا می توانید در مورد پیامبران از این نظر داوری ای داشته باشید؟

سروش: بله دقیقاً منظورم همین است. در مورد حضرت عیسی اطلاعات خیلی کمی داریم. آن طور که من می فهمم در مورد پیامبران بنی اسراییل ظاهراً وحی حالت رؤیایی داشته است، به نحو اغلبی و اکثری. چنانکه گفتم داود در مزامیر، می گوید: خداوندا تو با پیامبرانت در رؤیا سخن گفته ای. این رؤیایی بودن وحی ظاهراً نزد پیامبران بنی اسراییل عمومیت داشته است. در مورد ده فرمان هم گفته شده است موسی لوحی را با خود به بالای کوه طور برد و فرمانهای دهگانه را که به او وحی شد، بر آن نوشت .آخرین کتاب عهد جدید به نام Revelation است که مسیحیان عرب آن را به رؤیا ترجمه کرده اند، و تماماً رویای یوحنّاست. نکته های خوبی دارد و در روایات اسلامی هم قطعاتی از آن آمده است.

در هر حال می توان گفت گاه وحی یک پیامبر از نظرگاهی است و وحی پیامبر دیگر از نظرگاه دیگر. به قول مولانا جلال الدین:

از نظرگاه است ای مغز وجود

اختلاف مؤمن و گبر و یهود

 

آقای فکرت در نقد دیگری می گوید تئوری رؤیاانگاری وحی که بر سمعی – بصری بودن وحی تأکید دارد، به‌درستی روشن نمی کند که آیا وحی دارای این دو ویژ‌گی به‌صورت همزمان و همواره بوده است، ویا مواردی نیز وجود داشته که وحی به ‌صورت سمعیِ‌ محض نزول یافته است؟ ایشان معتقدند پاره هایی از وحی رؤیتی نیستند مثلاً ربّ العالمین را پیامبر چگونه دیده است؟ و معتقدند تئوری رؤیا نزول غیر روحانی وحی در پاره ای از موارد را پوشش نمی دهد. مثلاً نزول جبرئیل به صورت یک شخص بر پیامبر. ضمناً ایشان معتقد است برخی روایات تاریخی ناقض تئوری رؤیاست. برای مثال اگر وحی به پیامبر در حالت ناهشیاری نازل می شد، چطور پیامبر از روی شتر نیفتادند؟ پس فقط برخی وحی ها در حالت ناهشیاری شکل می گرفته است.

سروش: در پاسخ به سؤال قبل گفتم که وحی گاه فقط سمعی و گاه سمعی – بصری است و گاه فرا گیرنده همه حواس. و خوب می توان فهمید که کجاها بصری تر یا سمعی تر و … بوده است. تئوری رؤیا نزول جبرئیل را هم خیلی خوب توضیح می دهد: پیامبر در خیال خود جبرئیل را به صورت پرنده یی بالدار دیده و از او چیزی شنیده است. تو گویی موجودی با ۶۰۰ یا ۶۰۰۰ بال با او سخن می گفته است.

 

ایشان می گویند مگر «ربّ العالمین» دیدنی است که بگوییم پیامبر در رؤیای خود آن را دیده است.

سروش: تسبیح موجودات هم دیدنی نیست .ربّ العالمین توصیفی است که ایشان از تجربه خود کرده اند. یعنی گویی دستی نهان ونا مرئی و قویّ و عزیز را در رویا حس کرده اند و به آن نام ربّ العالمین داده اند.وقتی می گویم چیزی دیدنی است منظورم این نیست که امور نادیدنی هم دیدنی می شوند. برای مثال، عدالت که دیدنی نیست وبی صورت است. ولی در قرآن آمده است که خداوند ترازو (میزان) را نازل کرد. یعنی پیامبر عدالت را به صورت ترازو را در خواب می دیده است . «ربّ العالمین» هم جزو تجربه های ایشان است. یعنی پیامبر به رازی دست یافته، چنانکه گویی همه این عالم در قبضه یک نیرو است، و آن گاه به او «ربّ العالمین» اطلاق کرده است.

 

آقای دکتر به نظر می رسد شما دارید تفکیکی صورت می دهید. به این شکل که پیامبر در دسته ای از رؤیاهای خود آنچه را که دیده اند عیناً بیان کرده اند و در دسته ای دیگر چیزی را دیده اند و بعد آن چیز را تفسیر کرده اند.

سروش: دقیقا همینطورست.

 

در مورد جبر و اختیار و مفاهیم دیگری از این دست وضعیت چگونه است؟

سروش: ایات و بیانات قرآن در باره جبر و اختیار ظاهرا متعارض اند. جایی می گوید: وَمَا تَشَاءُونَ إلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ (التکویر: ۲۹)

تا خدا اراده نکند شمااراده نخواهید کرد. که خیلی بوی جبر می دهد. در این جا پیامبر، دریافته و قویّاًاحساس کرده است که این جهان به حال خود وانهاده نیست و چنان است که گویی همه چیز و همه کس در قبضه موجود مقتدری است. اما جایی دیگر می گوید: إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً (الانسان:۳) انسان را در مقابل دو راه نهادیم ، خواهد به راه شکر برود و خواهد به راه کفران. به نظر من همه اینها تجربه های شخصی پیامبر است. یک وقت خود را مختار و آزاد احساس می کرده است و وقت دیگر نه.

 

پس اینها دیگر رؤیا نیست؟

سروش: چرا هستند. تجربه هایی هستند در مقام ناهشیاری .من این را در باره مولانا هم گفته ام . گاه او واقعاً از خوشی در حال پرواز است و گاه مانند پرنده ای است پژمرده در قفس.مثلا

این سخن ناقص بماند و بیقرار

دل ندارم بی دلم معذور دار

می شمارم برگهای باغ را

می شمارم بانگ کبک و زاغ را

و نیز

خسرو شیرین جان نوبت زده است

لاجرم در شهر قند ارزان شده است

شهرما فردا پر از شکر شود

شکر ارزان است ارزان تر شود

 

پس این که می فرمایید شما میان معنای حقیقی الفاظ قرآن و تأویل آن جمع کرده اید، چگونه با این نوع تجربه ها که پیامبر چیزی را ندیده یا نشنیده تا عین آن را بیان کنند، سازگار است؟ مگر این که بگوییم رؤیای سمعی و بصری با لمسی و ذوقی و شمّی را باید با قدری تفاوت فهمید. در دو تای اولی الفاظ در معنای حقیقی شان است و بعدی ها نه.

سروش: ببینید، برای مثال در مورد «ربّ العالمین»، شما این را با آنچه در مورد موسی برای ما نقل شده است مقایسه کنید. موسی می گوید: وقتی به من گفته شد به سوی فرعون برو و بگو دست از ادّعای خدایی بردار،من گفتم تو که هستی و نام تو چیست؟ گفت « من آنم که هستم» ( I am who I am ). اسم برای خدا نبرد. و مثلا نگفت «خالق جهانم» یا چیز دیگری. هیچ وصفی به کار نبرد. فقط از وجود گفت. تجربه موسی خیلی جالب است.

این تجربه خاص موسی با تجربه پیامبر اسلام خیلی فرق داردو به نظر من تجربه موسی در این جا قوی تر است. کاملاً بی صورت است. ،عبارت به عبری «اهیه شراهیه …» است . وقتی عبری می خواندم این مقایسه ها برایم خیلی جالب بود . «من آنم که آنم» یعنی وجود بی ماهیت.و بقول حکیم سبزواری

الحقّ ماهیّته انّیّته

اذ مقتضی العروض معلولیّته

 

چون همین که شما روی چیزی اسم گذاشتید، محدود ومعین می شود وحتی بقول مولانا شرک پدید می آید:

چونکه جفت احولانیم ای شمن

لازم آمد مشرکانه دم زدن

 

در قرآن چند جا که قصه موسی آمده خدا به موسی میگوید « یا موسی انّی اَناالله ربَّ العالَمین» . این تجربه پیامبر اسلام است. و پیداست که «رب العالمین» با «من آنم که آنم»، که هیچ توصیفی در آن نیست ، خیلی فرق دارد. در این جا باید بگوییم مفهوم ربّ و مولا و ارباب و …گویی ذهن پیامبر را چنان پر کرده بوده است که تصویری که از خدا برداشته تصویر اربابی است که در ده بزرگی بر بندگان و بندیان( عباد) حکومت می کند. در هر حال، ما باید آن راتعبیر کنیم. این است که میگویم برخی خواب ها پیچیده ترندو همه مثل دیدن خورشید در خواب نیست.

 

آقای فکرت پرسش هایی را در باره وحی طرح کرده اند از جمله این که اگر به همه انسانها امکان وحی رسیدن هست، پس باید آنها هم احساس مأموریت کنند و به هدایت انسانها بپردازند. و این که آیا در وحی پیامبر خطا راه دارد و اگر دارد چگونه با نقش هدایتگری پیامبر قابل جمع است؟

سروش: مشکلی در این مورد پیش نمی آید. لزوماً این طور نیست که هر کس وحی ای داشت احساس مأموریت هم داشته باشد. در جاهای دیگر این را توضیح داده ام. و در مورد خطا در وحی و رابطه اش با هدایت، باید بگویم مشکلی وجود ندارد. زیرا هدایتگری پیامبر در اموری است که در آنها خطا نمی کند. در مسائلی که مربوط به هدایت نیست ممکن است خطا کند. به فرض که خود ایشان ندانند که آیا خورشید به دور زمین می گردد یا برعکس، و آیات قران هم دالّ بر حرکت خورشید باشد مادامی که اینها به استخدام تعلیم توحید و خالقیت الهی درایند، خللی در هدایت پدید نمی آورند.

 

آقای فکرت می گویند نظریّه‌ی رؤیاهای رسولانه‌ی سروش که قرآن را «جوشیده از درون محمّد» می‌انگارد و در پرتو آن سعی دارد صفاتِ‌ خبریه‌یی را که در قرآن به خدا نسبت داده شده است، منطقاً‌ توجیه ‌کند، به اهل تشبیه نزدیک‌تر است تا تنزیه‌گرایی که معتزلیان قدیم بزرگ‌ترین مبلّغ آن بودند.

سروش: نه. ایشان اشتباه می کنند. مطابق نظریه محی الدین عربی ما نه اهل تشبیه محض باید باشیم و نه اهل تنزیه محض.او دو بیتی مشهوری دارد:

وَ اِن قُلتَ بِالتَنزیهِ کُنتَ مُقَیِّداً

وَ اِن قُلتَ بِالتَشبیهِ کُنتَ مُحَدِّداً

وَ اِن قُلتَ بِالاَمرَینِ کُنتَ مُسَدِّداً

وَ کُنتَ اِماماً فی المَعارِفِ سَیِّداً (فصوص الحکم، فصّ کلمه نوحیه)

 

می گوید اگر هر طرف را برگیری به نحوی خداوند را مقیّد کرده ای. لذا خداوند برتر از تشبیه و تنزیه است. حتی تنزیه هم مانند تشبیه حدّی بر خداوند نهادن است. این سخن خود محی الدین است. مولانا هم می گوید خداوند برتر از اضداد است. هر جا شما با دوگانگی و تضاد مواجه شوید، خداوند هیچیک از دو طرف ضدّین نیست، بلکه برتر از آنها می نشیند. به همین دلیل پاره ای از عرفای ما چون قاضی سعید قمّی گفته اند خداوند از وجود و عدم هم برتر است چون این ها هم نقیضین اند.

در انجیل آمده است که در روز قیامت خداوند به بندگانش می گوید من از شما متشکرم. به شما پاداش می دهم، زیرا وقتی من مریض بودم به عیادتم آمدید. من بینوا بودم به کمک من شتافتید. آنها می گویند خدایا تو کی بینوا بودی، کی بیمار بودی و خدا می گوید وقتی شما به کمک بندگان من رفتید که بینوا بودند و احتیاج به کمک داشتند، گویی به من کمک کردید. این مطلب در روایات اسلامی هم آمده است و مولانا هم آن را ذکر می کند.این بدان معناست که آدمیان چنان به خدا نزدیک می شوند که عیادت شان عیادت خداست. مریض شدن شان در حکم مریض شدن خداست. این قرب مجازی نیست، بلکه حقیقی است. پس می بینیم که هم تشبیه داریم و هم تنزیه. هم خدا برتر از خلایق است و هم چنان در عالم می نشیند که به قول حلاج به صورت خورندگان و نوشندگان در می آید:

سبحان من اظهر ناسوته

سرّ سنا لاهوته الثّاقب

حتّی بدا فی خلقه ظاهرا

فی صوره الآکل والشّارب

 

وحی ای که من از آن سخن می گویم جوشیده از درون پیامبر است، پیامبریکه چنان از خداوند پراست که سخنان او در حکم سخنان خداوند است. و این پر شدن هم مجازی نیست، حقیقی است. یعنی او حقیقتاً تجلی گاه اوصاف الهی می شود. البته مراد این نیست که پیامبر در سراسر عمر یک حالت داشته است. ایشان دچار قبض و بسط هم می شده اند؛ گاه خالی می شده و گاه پر. امّا هنگام وحی قطعاپراز خدا بوده است چون قطعه آهنی که در کوره آتش صفت آتش کرفته است. این تشبیه نیست،بلکه ذوب شدن در کوره الوهیت است .

پس سخن ما جمع بین تشبیه و تنزیه و فراتر رفتن از این دو است (چیزی شبیه aufhebung هگل در باره رفع اضداد ورفعت بخشیدن به آنها) همان چیزی که ابن عربی هم گفته است. قصه شیرین ذوب شدن در کوره الوهیت را از مولاناهم بشنوید:

رنگ آهن محو رنگ آتش است

زاتشی می لافد و خامش وش است

شد زرنگ و طبع آتش محتشم

گویدت من آتشم من آتشم

آتشم من گر تورا شکّ است و ظنّ

آزمون کن دست خود بر من بزن

آهن چه؟ آتش چه؟ لب ببند

ریشِ تشبیهِ مشبّه را مخند

ای برون از وهم و از تخییل من

خاک بر فرق من و تمثیل من

 

بسیار متشکرم از این که در این گفت وگو شرکت کردید.

 

رویاروی «رویا» –  بخش سوم

رویاروی «رویا»   بخش سوم

سلسله گفت‌و‌گو‌هایی با عبدالکریم سروش در باره نظریه  «رویاهای رسولانه»

بررسی انتقادات حسن انصاری

                                    ***

 

زیتون–افسانه فرامرزی: سال گذشته، در حالی که سه سال از انتشار سلسله مقالات «محمد(ص) راوی رویاهای رسولانه» در سایت «جرس» گذشته بود، گفت‌و‌گوی تلویزیونی عبدالکریم سروش با عبدالعلی بازرگان در برنامه‌ی «پرگار»، فرضیه «رویاهای رسولانه» را به تمامی به عرصه‌ی عمومی کشاند. این فرضیه که در زمان انتشار نیز با واکنش‌های محدودتری روبرو شده بود، این بار معرکه‌ی آرا شد، تا تعدادی از اندیشمندان آن را موجه دانسته و از آن دفاع کنند و در مقابل بسیاری از صاحب‌نظران به نقد و رد آن بپرداختند.

 

زیتون می کوشد در این سلسه گفت‌و‌گو‌ها با عبدالکریم سروش، ضمن «صورت‌بندی» و «طرح» بعضی از انتقادات، مجالی فراهم شود که صاحب فرضیه بتواند منظور خود را در مواردی با تفضیل و روشنی بیشتری بیان کند و به انتقادات وارده شده به فرضیه‌ی خویش بپردازد.

 

در  «بخش نخست» این گفت‌و‌گو‌ها ضمن بازخوانی نظریه‌های «قبض و بسط» و «تجربه نبوی»، خوانش «حسین واله» از فرضیه «رویاهای رسولانه»، به سنجش صاحب فرضیه گذاشته شد. در  بخش دوم، انتقادات «محسن کدیور»  به این فرضیه را با عبدالکریم سروش در میان گذاشتیم.

 

اینک در بخش سوم به انتقادات حسن انصاری می پردازیم.

 

***

آقای دکتر سروش از این که در سومین گفتگوی «رویاروی رویا» شرکت می کنید ، تشکر می کنم.

 

آقای حسن انصاری در سلسله  یادداشت هایی به نقد رویاهای رسولانه پرداخته اند. اجازه دهید اهم نقدهای ایشان را در این جا مورد بحث قرار دهیم. در یادداشت اول سه نقد را مطرح کرده اند:  یکی فقدان یک بحث متافیزیکی و الهیاتی در باره ماهیت وحی در رویاهای رسولانه، دوم فقدان نگاه تاریخی در نظریه رویاها و سوم این که رویاها می تواند فقط بخشی از آیات را تبیین کند و نه همه آیات را و در پایان امکان معکوس کردن نظریه رویاها و در نتیجه قابل پذیرش شدن آن را مطرح می کنند.

 

 به هریک از این سه نقد  به تفکیک می پردازیم. البته در یادداشت های دیگر هم ایشان نقدهایی را طرح کرده اند که در این جا به مناسبت آنها را هم به این نقدها ملحق می کنم.در توضیح نقد اول ایشان می گویند نظریه رویاها  در باره ماهیت زبان قرآن است نه حقیقت وحی .عالمان گذشته در باره حقیقت وحی تفاسیر مختلفی داشته اند اما همگی منبع وحی را الهی می دانسته اند ، حال اگر آقای سروش منبع وحی را پیامبر بدانند، پس باید معنای تازه ای از وحی ارائه دهند و این کاری است که نکرده اند. در واقع ایشان معتقدند یک بحث الهیاتی یا متافیزیکی در باره وحی برای ورود به بحث از زبان قرآن ضروری است و این کاری است که گذشتگان کرده اند. لطفا بفرمایید نظر شما در این باره چیست؟ آیا این امر را برای رویاهای رسولانه ضروری می دانید؟ و آیا نظریه رویاها فاقد یک بحث متافیزیکی است؟

 

سروش: بسم الله الرحمن الرحیم . ممنونم، هم از شما و هم از آقای دکتر انصاری، که به نظر من بحث ها و نقدهای ایشان بسیار منصفانه و شکلی کاملا علمی و سودمند دارد. من هم می کوشم در حد وسعم توضیحاتی پیرامون سوالات و نقدهای ایشان بیان کنم.

 

در باب فقدان یک نظریه متافیزیکی، باید بگویم از قضا این ایرادی است که من به نظریه حامد ابو زید و شبستری  و …داشته و همچنان هم دارم و معتقدم  نظر ایشان در باب قرآن فاقد پشتوانه متافیزیکی است. اما در مورد نظریه رویاها، از سخن آقای انصاری تعجب می کنم، و به گمانم ، چنانکه از پنج یادداشت ایشان برمی آید ، تنها مقاله ششم بنده را ،که پاسخ فشرده ای به آقای عبدالعلی بازرگان بود، مطالعه کرده اند و نقدشان را بر مبنای همان نوشته اند. این نوشته فشرده آراء من در پنج مقاله گذشته بود و برای کسی که آن ها را مطالعه کرده بود، می توانست گره گشا باشد. من به خوبی واقفم که بدون یک متافیزیک نمی توان  درباره چیستی وحی و نتیجه وحی سخن گفت. به همین سبب کوشیدم در آن مقالات پنجگانه و حتی پیش از رویاهای رسولانه در «کلام محمد ص» و « بسط تجربه نبوی » این متافیزیک را پایه گذاری کنم. طرح متافیزیک وصال ، و کاویدن نسبت ما وراء طبیعت با طبیعت ، خدای بی صورت و صورت افکنی خیال پیامبر براو، پرشدن پیامبر از خدا ، یکی دانستن کلام پیامبر با کلام خدا و مطالب دیگری از این دست برای همین منظور بود. اما البته آنچه همیشه مورد توجه من بوده ارائۀ  یک متافیزیک  مینی مال بود. زیرا ما در دورانی پسا کانتی زندگی می کنیم که متافیزیک به معنای پیشین آن بسیار بی اعتبار شده است و از مواضع متافیزیک پیشینیان به سختی می توان دفاع کرد. من هم از مباحث مربوط به  عالم ملکوت ، عالم خیال متصل و منفصل و امثال آنها  آگاه بودم و می توانستم آنها را مطرح کنم. اما می دانستم اگر کسی از من بپرسد دلیلت بر وجود این عوالم چیست ، دلیل معقول و فیلسوف پسندی برای عرضه ندارم و لذا از آنها درگذشتم، بی آن که انکارشان کنم.  متافیزیک مینیمال مورد نظر من عبارت بود از این که رابطه خدا با جهان،  رابطه ای اندکاکی است ، رابطه ای است که معلول در علت منحل می شود.  ممکن واقعا پر از واجب است . همه ممکنات از خداوند پر شده اند، اما پیامبر پرتر شده است و این همان مفهوم کمال قرب است. پس پیامبری که پر از خداست، سخنش همان سخن خداوند است. تصور خدایی جدای از طبیعت ،  در ذهن من نمی گنجد. با خدایی که در تئوری پیشینیان است تبیین معقولی از وحی نمی توان ارائه داد. این سخن که خدا از راه دور و از طریق جبرییل  در گوش پیامبر سخنانی می گوید، به نظر من ساده سازی کیفیت وقوع وحی است و این فقط ذهن های عوام را قانع می کند. اگر شما بخواهید یک تبیین فلسفی از وحی ارائه دهید باید یک متافیزیک معقول داشته باشید که وحی را در خود بگنجاند، و متافیزیک مینیمال من چنین می کند. مطابق این متافیزیک ، خدایی که در جان پیامبر نشسته است و پیامبری که در جان خدا نشسته است، اندیشه های شان چنان یکی شده است که هر چه پیامبر می گوید خدا می خواسته است بگوید. شعر مولانا هم گواه این مطلب است. او به مراد خود ،شمس تبریزی، می گفت:

چه نزدیک است جان تو به جانم / که هر چیزی که اندیشی بدانم

من هم مانند مولانا می گویم قرآن کلام خداوند است

گرچه قرآن از لب پیغمبر است / هر که گوید حق نگفته کافر است

 

اما چگونگی این گفتن و چگونگی «کلام خداوند بودن» است که مسالۀ گذشتگان تا به امروز بوده است و در حل آن درمانده بودند. حال من با این متافیزیک مینیمال ، یعنی  تئوری  اندکاک ممکن در واجب و انحلال معلول در علت هم مساله وحی را توضیح داده ام و هم مساله کلام باری را. با این تئوری  مسائلی چون کلام نفسی ، کلام حادث و کلام قدیم از میان برداشته می شوند. به قول آقای کدیور صورت مساله پاک می شود.چون مساله ای در میان نمی ماند؛ هر چند جواب مساله اصلی ، یعنی شیوه تحقق وحی ، به معقول ترین وجهی داده می شود. حال پرسش این است که این کلام باری کجا ظاهر می شود؟ در رویای پیامبر. وحی در کجا ظاهر می شود ؟ در رویای پیامبر. به نظر من همه اینها یک تصویر پاکیزه ای از حادثه ای می دهد که بسیار بغرنج می نموده است. حتی جبرییل را من نفی نمی کنم، اما میگویم صورتی که پیدا می کند در رویای پیامبر است. بسیاری از روایاتی که در باره جبرییل آمده است ( من البته اعتبار آنها را نمی دانم) می توانند بر همین معنا حمل شوند. مثلا یکی از این روایات می گوید وقتی جبرییل بر پیامبر ظاهر شد ششصد بال داشت دیگری میگوید شش هزار پر داشت و….. این حکایت دارد از این که جبرییل  صورتی خیالی برای پیامبر بوده است. باری نظریه من از یک متافیزیک مشخص و مبرهن برخوردار است، بدون این که مفروضات دست و پاگیر گذشتگان را در میان بیاورد .

 

نکته ای در سخنان آقای انصاری (و نیز کدیور) غایب است که من آن را یاد اوری می کنم و آن این که هر نظریه ای در باب وحی باید بیان کند که پیامبر چه مدخلیتی در وحی داشته است. این نکته  مهم تر از ان است که مغفول بماند. در تئوری رویای نبوی ، پیامبر به تمام قامت در پروسه وحی حضور دارد، بدون این که ذره ای از نقش خداوند کاسته شود. و از آن جا که این دو در طول یکدیگرند، و ممکن مندکّ در واجب ، ومعلول شانی از شئون علت است، خداوند هم در فرایند وحی حضور تامّ دارد. همانطور که در هر پدیده ای حضور تام دارد. « انا بشر مثلکم» بیان می کند که بشریت پیامبر در وحی اش مدخلیت تام دارد. ظرفیت جمع این دو ، بشریت و الوهیت، نشان می دهد که یک نظریه در باب وحی تا چه حد موفق است. من آقایان شبستری ، کدیور و انصاری را  می خوانم ،یعنی از آنها دعوت می کنم جای پیامبر را در پروسه  تلقی وحی توضیح دهند و بگویند نقش ایشان تا کجاست. اگر بپذیریم که همه وجود پیامبر در وحی دخالت فاعلی دارد درین صورت و فقط در این صورت است که ویژگی های  فراورده وحی، یعنی قرآن  و زبانش و معنایش روشن خواهد شد. اما اگر ( چون آیت الله منتظری در رساله صفیر وحی) نقش قابلی و انفعالی محض به پیامبر بدهیم ،که در واقع بی نقشی است، قصه بغرنج و تاریک می شود و مجبوریم بسیاری از تئوری های غیر قابل دفاع پیشینیان را در میان آوریم و یک خدای  سلطان وار منفصل از مخلوق را تصویر کنیم که پیکی را بال زنان به زمین میفرستد و…. و خودمان را با دشواری های لاینحلی مواجه کنیم. این خلاصه پاسخ من به نقد نخستین آقای انصاری است.

 

 در نقد دوم آقای انصاری گفته اند نظریه رویاها را فاقد نگاه تاریخی می دانند. به این معنا که به تحول زبان عربی که شامل تحول نحو و بلاغت و ساختارهای زبان است بی توجه است. لبّ سخن ایشان این است که باید زبان عربی قرآنی را و نه زبان عربی کلاسیک را مد نظر قرار داد . زبان عربی کلاسیک که در کتابهای نحو سیبویه و کسایی و دیگران تبلور دارد زبان عربی قرآنی نیست. بنابراین اگر شما زبان قرآن را زبان حکایتگری می دانید باید به این ژانر ادبی در زمان نزول قرآن توجه داشته باشید. چه بسا با این توجه مشکلات پریشانی قرآن و عدم انسجام آیات و مشکلات بلاغی اسلوب های زبان قرآن حل شود و نوبت به نظریه رویاها نرسد. حال این سوال مطرح می شود که آیا نظریه رویاها در تکون خود محتاج  به این بحث ها هست یا نه؟ وآیا  بدون معین کردن تکلیفش با آنها نمی تواند نظریه قابل دفاعی باشد؟

 

سروش: بله ، من به قصه تحول زبان عربی وقوفکی دارم. این تقسیم بندی در باره زبان عربی امروزه یک تقسیم بندی شناخته شده  و تقریبا مقبول در مکتوبات غربیان است که زبان عربی را به سه دوره تقسیم می کنند : زبان عربی کهن old Arabic  ، زبان عربی قرآنی Quranic Arabicو زبان عربی کلاسیک  classic Arabic.  و میان زبان عربی قرآنی که توجه به آن برای قرآن پژوهان یک شرط است با زبان عربی کلاسیک که همان عربی سیبویه و دیگر نحویون شناخته شده است، تفاوت هایی وجود دارد. بله ، مفسران قرآن، عربی کلاسیک را مستند فهم قرآن قرار داده اند ، حال آن که در مواردی این عربی با عربی قرآنی تفاوتهایی دارد و البته نباید در باره این تفاوتها مبالغه کرد. فتوحات پس از پیامبر و وجود اردوگاه های نظامی که منجر به شکل گیری زبان اردوگاهی (جندی) شد ، در تحول زبان عربی نقش داشت. البته این که چه مقدار این دو زبان عربی با هم تفاوت دارند همچنان محل پژوهش است. همینطور وجود لهجه های مختلف در زمان نزول قرآن موضوع مهمی است و این که قرآن به کدام لهجه نازل شده است. تفاوت ساختارهای زبانی در عربی شمال و عربی جنوب و این که عربی قرآن در واقع کدام یک از این دو عربی است و یا به کدام یک نزدیک تر است ، مباحث مهمی هستند. حتی  موضوع مشابهت های میان قرآن و زبان آرامی که محققانی مانند لوکزنبرگ و مینگانا و دیگران بر آن تاکید کرده اند و در صدد بوده اند تا نشان دهند قرآن از کتاب های مقدس پیشین اقتباس شده اند و نیز نقدهایی که بر این نظرات شده است، همگی بسیار لازم و در فهم قرآن سرنوشت سازند.

 

همینطور است بحث مربوط به ساختارهای بلاغی قرآن، و مغفول ماندن ساختار بلاغی زبان های سامی که زبان عربی از جمله آن هاست و بلاغت رایج میان مسلمانان که بیش از آن که تحت تاثیر ساختارهای ادبی و بلاغی سامی باشد تحت تاثیر ساختارهای ادبی یونانی است. اینها بحث های میمونی است که در دوران اخیر صورت گرفته است و باید منتظر نتایج دقیق تر آنها بود.

 

تلاش هایی برای نشان دادن نظم سوره های قرآن و انسجام میان آیات در یک سوره، در دهه های اخیر صورت گرفته است و البته گاه در معرض نقدهایی هم قرار گرفته است. از جمله این تلاش ها کتاب « The Banquet. A Reading of the fifth Sura of the Qur’an » از مایکل کویپرس است. او مدعی است که بر اساس بلاغت سامی ارتباط و انسجام آیات در سوره مائده را میتواند نشان  دهد.البته او از دیدگاه های امثال فضل الرحمان در باره تفکیک آیات به آیات فراگیر و آیات غیرفراگیر نیز بهره می گیرد.  بله ، این دیدگاه وجود دارد که بلاغت عربی و ساختارهای زبان عربی کلاسیک تحت تاثیر بلاغت یونانی است نه سامی و تلاش آقای کویپرس هم در همین جهت است.  از جمله  کوشش های دیگر  کتاب «    Textual Relations in the Qur’an : Relevance, Coherence and Structure     » ( روابط متنی در قرآن)[۱] از خانم سلوی العوا است، که رساله دکتری ایشان بوده است. نویسنده می کوشد با استفاده از نظریه های مربوط  به زبان شناسی متن ،انسجام و پیوستگی آیات در دو سوره احزاب و قیامت را نشان دهد. او در این کتاب از تحقیقات نیل رابینسون  در کتاب «   discovery of the Quran »  بهره می جوید . رابینسون  پیش از العوا  به این بحث پرداخته است و کوشیده است  تناسب میان آیات سوره مائده را نشان دهد. العوا از نظریه های جدید در زبان شناسی در باره انسجام متن به ویژه نظریه  انسجام «   cohesion» مایکل هلیدی و رقیه حسن ( در زبانشناسی نقش گرا) در کار خود بهره میگیرد.

 

در هر حال ، به فرض که این گونه تلاش های نیکو در جهت نشان دادن نظم و انسجام سوره های قرآن  قرین توفیق باشند ، در نهایت یکی از فکت هایی که نظریه رویاها آنها را پوشش می داد از زیر چتر آن خارج می شود ولی همچنان  نظریه رویاها برای توضیح ارتباط آیات در سوره ها بمنزله یک نظریه رقیب محسوب باقی میماند.

 

آقای انصاری در یادداشت دوم خود مطلب فوق را با بیان دیگری و در مقام فهم متن قرآن مطرح می کنند . ایشان می گویند پیامبر به خاطر دیدن آن خوابها نبود که خود را پیامبر می دانست ، بلکه نقش خود را برای مردم پیام آور و آن پیام را الهی می دانستند، در نتیجه انتظار می رود ایشان مشاهدات خود را به زبان عرب مخاطب خود بیان کنند تا آنها آن را بفهمند. در نتیجه ما با متنی روبرو هستیم که تالیف پیامبر است، یعنی ساخته زبان و بیان پیامبر است و محکوم ساختار زبان.  این فرآورده ، منشائش هر چه باشد، متنی زبانی و قابل فهم برای عرب مخاطب پیامبر بوده است. پس فهم این متن باید از طریق شناخت زبان عربی عصر نزول انجام گیرد. و رویا دانستن آن نقشی در فهم آن ندارد.

 

سروش: نکته ای را باید در این جا بیان کنم که پاسخ من به پاره ای از نقدهای دیگر هم هست. برخی در باره فهم قرآن به گونه  ای سخن می گویند که نتیجه اش محدود کردن قرآن به فهم مخاطبان عصر نزول است. در حالی که من معتقدم همه آنچه را پیامبر می گفتند مردم زمان ایشان درک نمی کردند. روایاتی وجود دارد که نشان می دهد برای مثال عمر معنای واژه «ابّ» و یا ابن عباس معنای واژه « فاطر» را نمی دانسته اند. البته اینها به کاوش های تاریخی نیازمند است و می تواند به لهجه های مختلف و یا تحول زبان عربی باز گردد. اما بخش مهم تر آن محتوای آیات است. من بر این نکته  تاکید بسیار دارم  و در مقاله ذاتی و عرضی در ادیان هم آورده ام که تصوراتی که پیامبر استفاده می کردند برای مردم قابل درک بود، اما پیامبر تصدیقات تازه آوردند و این تصدیقات ، که قلب دعوت نوین پیمبر بود، لزوما همه فهم نبود. برخی از آنها را لازم می آمد که نسل های بعد بیایند و در آنها تعمق کنند . به این روایت که مرحوم فیض کاشانی آن را  از کتاب کافی نقل کرده توجه کنید . می گوید چون خداوند می دانست که افراد ژرف اندیشی در آینده می آیند، سوره قل هوالله و آیات نخستین سوره حدید را نازل کرد.  در سوره حدید آمده است «خدا هم پیداست و هم پنهان». معنای پنهان و آشکار را همه می دانستند، اما این که موجودی هم پنهان باشد هم آشکار ، بعید است برای ذهن عامی  وساده و نافرهیخته عرب ۱۴ قرن قبل به خوبی قابل درک بوده باشد، مگر معنایی بسیار سطحی از آن. این مفهوم یک ملاصدرا می خواست که قرن ها بعد بیاید و این نکته را تبیین کند. من در این جا با آقای انصاری همداستان هستم و نیستم . همداستان هستم چون پیامبر سخنانی می گفتند که تصورا برای مردم آشنا بود ، گرچه برخی از لغاتش مهجور بود یا متعلق به لهجه دیگری بود، اما همداستان نیستم چون چنین نیست که همۀ تصدیقات برای همه اعراب قابل درک بوده باشد. تاریخ تفسیر قرآن گواه بر این مطلب است. این که آقای انصاری می گویند به تاریخ باید مراجعه کرد ، از قضا من به تاریخ مراجعه می کنم. از همان آغاز، قصه چگونگی فهم قرآن مطرح بوده و  تئوری پردازی در باره آن پخته تر و کامل تر شده است. اگر عرب زمان نزول همه آیات را می فهمیده است ، چرا از همان آغاز فهم قرآن یک مساله بوده است.

 

ایشان معتقدند برای فهم قرآن باید به ژانر ادبی زمان نزول مراجعه کرد. و اگر شما ژانر قرآن را ژانر روایتگری و حکایتگری می دانید، باید ببینید این ژانر در زمان نزول چه ویژگی هایی داشته است؟ چه بسا همین ویژگی پریشانی را داشته است.

 

سروش:  اگر ما بخواهیم برای پریشانی آیات به ژانرهای ادبی آن دوران برویم، باید پرسید به کجا مراجعه کنیم؟ من از آقای انصاری می پرسم این ژانرها کجا هستند ؟ آیا مکتوبات یا کتیبه هایی در اختیار هست که ویژگی های این ژانرها را نشان دهد و آیا  متون یا سخنانی به دست آمده است که نظم پریشان قرآن را داشته باشند؟ آیا متون غیر الهامی ای بوده اند که چنین ساختاری داشته اند؟ عرب ها که اهل تالیف نبوده اند. خرمشاهی می گوید حافظ نظم پریشانش را از قرآن گرفته است. باید نشان داده شود که پیامبر این نظم پریشان را از چه کسی گرفته بودند؟  یا باید نشان داده شود که مردم عادی عصر نزول مانند قرآن سخن پریشان می گفتند و پیامبر هم با همان ساختار زبانی مردم عادی سخن گفته اند. در هر حال یکی از این دو باید باشد. حتی تورات و انجیل هم که دو کتاب موجود در زمان پیامبر بوده اند نظم پریشان ندارد.  اشعار جاهلیت هیچکدام نظم پریشان ندارند.   حتی نهج البلاغه  که نامه ها و خطبه های امام علی بوده است، نظم پریشان ندارد. در هر حال،  بنده از چنین متونی خبر ندارم، و اگر پیدا شود می پذیرم.

 

به نظر من نظم پریشان  عمده متعلق به امور الهامی است. اتفاقا حافظ  هم همین را می گوید:

حافظ آن  ساعت که این نظم پریشان می نوشت/ طایر فکرش به دام  اشتیاق افتاده بود

 

می گوید من این نظم را که بی نظم است ( نظم پریشان تعبیری پارادوکسیکال ست) ، وقتی می نوشتم که طایر فکرم به دام اشتیاق افتاده بود، یعنی از حال عادی بیرون بودم. و مشتاقانه  و مجذوبانه می نوشتم. درمثنوی ودیوان کبیر مولوی هم این مطلب خیلی خوب دیده می شود. من این را یکی از وجوه تشابه مثنوی با قرآن می دانم. مثنوی چون الهامی است نظم پریشان دارد. الهامی تعبیر دیگری برای رویایی است. البته رویا مراتب دارد، عمیق و غیر عمیق.

 

در هر حال این پریشانی یک پریشانی ناخواسته است و متعلق به فضای وحی است. آیا واقعا وقتی در سوره احزاب یک مرتبه آیه « انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت….»  می آید و یک مرتبه انسجام معنایی از دست می رود ، می توان جز این تصور کرد که گویی ذهن پیامبر به این سو و آن سو می رفته است. درست شبیه رویابینی که گاهی نگاهش به این طرف و گاه آن طرف می افتد. در واقع ذهن این جا کار نمی کند. تفکر این جا غایب است، بلکه ، چیز ی غالب است که ذهن را به این سو و آن سو می کشاند. یک نام می توان روی آن گذاشت و آن رویاست که پستی و بلندی بلاغت را هم نشان می دهد.

 

باری، اگر آقای انصاری نشان دهند که در زمان پیامبر ژانر ادبی حکایت و روایت مانند قرآن وجود داشته است و حتی وقتی خداوند سخن می گفته ( در کتاب های مقدس دیگر) چنین سخن می گفته است ، تازه یک فکت که پریشانی قرآن است از دست رویاها گرفته می شود. نگویید با این سخن تئوری رویاها ابطال ناپذیر میشود.مگر تئوری زبان بیداری ابطال پذیرست؟ مهم قدرت سامان بخشی این تئوری ها به پدیده های پراکنده وحل کردن معضلات حل ناشده است.

 

 

 

آقای دکتر توضیحی هم در باره رابطه میان رویا بودن وحی و ماموریت پیامبر بدهید و سپس به نقد آقای انصاری بازگردیم.

 

سروش: پیامبر این ماموریت را هم در خواب هایشان یافتند. شما کلمه رویا را بردارید، حال می پرسیم پیامبر ماموریتش را از کجا فهمید؟ از وحی. اکنون به جای «وحی» بگذارید «رویا». من تئوری رویاها را در برابر وحی مطرح نکردم . من گویم رویا همان وحی ای است که به پیامبر می رسیده است. و بنابراین پیامبر در همان رویاهای رسولانه ، که عین وحی است ، خبردار می شدند که ماموریتی دارند و ماموریتشان را به مردم ابلاغ می کردند.

 

جای دیگر هم گفته بودم که غزالی گفته است  اگر می خواهید بدانید وحی چیست به وسوسه هایی که در دل شما می افتد توجه کنید. او برای وحی، مدل وسوسه داده است ( وبنده مدل رویا، والبته وحی مدارج و اصناف دارد). او هم می خواسته است وحی را قابل فهم  و راز زدایی کند. چون در قرآن هم داریم که « انّ الشیاطین لیوحون الی اولیائهم»: شیاطین به دوستانشان  وحی می کنند. یکی از انواع وحی وسوسه است.حال من می خواهم بگویم پیامبر هم گویی وسوسه می شده است. یعنی این گمان  و این انگیزه در او قوت می گرفته است که من رسولم و این گمان بدل به یقین می شده است.  این یقین سرمایه انبیا بود. آنان یقین می کردند که ماموریتی دارند. و بر اثر این یقین بپا می خاستند و مردم را دعوت می کردند و سرانجام تمدن می آفریدند. همین یقین بود که آنانرا پر صلابت و پر شجاعت و سخت رو میکرد ودرمقابل خطرها و تهدیدها مقاومت می بخشید.و البته برای ما محصول یقین انبیا هم مطرح است ( مثل قرآن) نه فقط یقین شخصی و سوبژکتیو شان. بقول مولانا :

 

هر پیمبر سخت رو بُد در جهان/ یکسواره کوفت بر جیش شهان

از گمان و از یقین  بالا ترم / واز ملامت بر نمی گردد سرم

 

به سخن آقای انصاری برمی گردیم . در واقع ایشان می گویند چه وحی چه رویا ، بالاخره پیامبر آنها را در قالب زبان عرب می ریخته اند و به مردم می گفتند. پس بر رویا بودن وحی انگشت گذاشتن بی حاصل است.

 

سروش: البته ایشان  میگویند خدا در قالب زبانی عربی می ریخته است، من میگویم پیامبر در قالب زبان عربی می ریخته اند. اما این که می گوییم وحی رویا بوده است، مدلولهای  دیگری دارد؛ یکی این که  باید آن را تعبیر کرد . یعنی وقتی شما قرآن را می خوانید، باید چنین بیندیشید که کسی دارد خوابهایش را برای شما تعریف می کند و حال باید آنها را تعبیر کنید. دوم این که پیامبر است که این خوابها را می بیند. به تعبیر دیگر، خوابها با ذهن و ضمیر پیامبر مناسبت دارد و جوشیده از آن است.

 

آقای دکتر انصاری در یادداشت دوم خود در باره تعبیر خواب  و نقش آنتروپولوژی در آن سه احتمال را مطرح  می کنند و نظرشان را در آن مورد بیان می کنند؛ یکی این که  منظور شما این  باشد که با استفاده از آنتروپولوژی  دریابیم که مخاطب عصر نزول  از این متن چه می  فهمیده است  که در این صورت همان کاری را باید کرد که مفسران و گذشتگان هم کرده اند و البته  دانش های جدید مربوط به تحول زبان عربی را هم باید به آنها افزود. و دوم این که ممکن است منظورشما این باشد که باید از طریق آنتروپولوژی تاریخی رویاها به زبان تعبیر رویاها در زمان پیامبر دسترسی پیدا کرد، در این صورت باید گفت این کار بسیار دشوار است و اطلاعات در این باره بسیار کم. و سوم این که احتمال دارد مقصود شما این باشد که اگر ما (انسان های پس از عصر نزول) این کلمات را در خواب ببینیم، از آن ها چه خواهیم فهمید ؛ در این صورت این  خارج از بحث است ، چون موضوع، خواب مومنان عصر نزول است نه خواب مومنان امروز لطفا بفرمایید کدام یک از این سه احتمال در باره رویاها برای شما قابل قبول است؟

 

سروش: باز هم به نظرم می رسد آقای انصاری مقالات پنجگانه را نخوانده اند. من در پایان مقاله اول در توضیح آیه مربوط به افکندن شهابها به سوی دیوها گفته بودم که باید آن را مانند یک خواب تعبیر کرد. پس گزینه دوم ایشان مورد نظر من است. بله ، بنده هم به مشکل بودن آن وقوف دارم . من این را نفی نمی کنم. اما مشکل بودن آن دلیل بر بطلانش نیست. شاید روزی بر اثر کاوش های آنتروپولوژی  ما به فهم معانی اینها نزدیک شویم.

 

در هر حال اگر کارهای امثال کویپرس قرین توفیق شود و مقبول افتد، و لذا معلوم گردد که میان آیات قرآن انسجام وجود دارد، شما دست از تئوری رویا خواهید کشید؟

 

سروش: بهیچ وجه، به فرض که ما به نتیجه استواری در این باب برسیم ، تنها اتفاقی که می افتد این است که یکی از فکت هایی که تئوری رویا آنها را پوشش می دهد از دایره تئوری بیرون می رود. و این به معنای نقض نیست.  تاکنون  تئوری رویا ده پدیده را مثلا توضیح می داد وحال معلوم شد که فکتی هست که هم  تئوری رویا آنرا توضیح  می دهد و هم  تئوری دیگری، و لذا ما از دو طریق می توانیم وجود آن پدیده را تبیین کنیم. این ابدا به معنای نقض تئوری رویا نیست چنانکه قبلا هم بدان اشاره کردم.  دوم این که کارهای امثال آقای کویپرس گویا بر این پیشفرض استوار ست که سوره های بلندی که  ظاهرا پریشان اند ولی باطنا پریشان نیستند ، در زمان پیامبر و زیر نظر خود پیامبر به این شکل چیده شده اند. من نمی گویم این رای  ، گواه تاریخی ندارد، اما  بلا معارض نیست. شواهد تاریخی ای وجود دارد که مساله جمع قرآن را به گونه دیگری رقم می زند. و تا این محققان معاصر این رای را به کرسی ننشانند که آیات درون سوره ها زیر نظر پیامبر جمع شده آن تبیین های زبان شناسانه مقبول نخواهد افتاد..

 

آقای انصاری در یادداشت پنجم خود با نقل این عبارت شما ،که البته گفته اند منبع آن را پیدا نکرده ام، «اگر وحی پیامبر را حجت می‌دانید، رویای او را نیز حجت بدانید» می گویند تعبیر « حجت» در این عبارت که برای وحی و رویایی بودن آن به کار رفته خلط موضوعات و مباحث است. این تعبیر مرتبط با مباحث اصولی است. حجیت در این سیاق مرتبط با ادله احکام شرعی و اعتبارات شارع است و حال آن که مسئله وحی مسئله ای است مرتبط با مفاهیم حقیقی. لطفا بفرمایید شما تعبیر حجیت را به این معنا به کار برده اید یا به معنای دیگری؟ و با تحلیل و نقد آقای انصاری موافق هستید یا نه؟

 

سروش: آقای انصاری در این جا توضیح مفصلی داده اند که البته به نظر من در جای خود نیست. این جمله از آن آقای داریوش کریمی در برنامه پرگار بود و منظور از «حجت» در این جا هم حجت شرعی، به مفهومی که فقیهان و اصولیین به کار می برند، نبود. منظور این بود که اگر وحی پیامبر را قبول دارید، آن گاه رویای ایشان را هم مانند وحی بدانید و همان مقبولیت  و متبوعیت را برای وحی هم قائل باشید. یعنی هم از جهت این که از طرف خداست و هم از جهت این که یک مخبر صادق آن را آورده است، چیزی بیش از این نیست. و مساله حجیت ظن و قطع به ما نحن فیه ربطی ندارد.

 

آقای انصاری در یادداشت چهارم خود نقد دیگری را متوجه رویاهای رسولانه می کنند و می گویند:  نقد ادبی می تواند متکی بر تئوری فلسفی باشد و بنابراین  شما می توانید بگویید  زبان گفتاری با عناصر خیالی  باید متکی بر خواب باشد. اما آنچه بعد از خواب گفته می شود با همان ادوات ادبی تعبیر می شود. یعنی فکت ها از خواب گرفته شده اما در قالب زبان ریخته شده. مگر شما بگویید پیامبر در حالت خوابنما سخن می گفته و هنوز بیدار نشده بوده اند.

 

سروش: در پاسخ باید بگویم که پیامبر در حالت خواب سخنان را نمی گفتند، بلکه وقتی بیدار می شدند  در کمال هوشیاری آنچه را که در خواب دیده یا شنیده بودند به زبان عربی مبین و به زبان عرفی بیان می کردند. اما واژه هایی که به کار می بردند ماخوذ از رویا بود؛ یعنی وقتی در باره کوه و دریا و .. می گفتند ماه و کوه و دریا و خورشیدِ رویا بود که محتاج تعبیر بود. و به همین سبب سخن آقای انصاری  مقبول نمی نماید. می گویند چون پیامبر به زبان عربی و زبان عرفی سخن می گفتند، لذا محتاج تعبیر نیست.  پیامبر سخنانی را می گفتند که دالّ بر چیزهایی بود که در خواب  دیده بودند. همچنانکه هر بیننده ای وقتی خواب خود را بیان می کند به زبان بیداری بیان می کند اما چون منشاء آن بیانات ،خواب است ، آن را محتاج تعبیر می کند. پس این درست نیست که بگوییم چون به زبان عربی مبین بیان می شده حاجتی به تعبیر نداشته است. اما این که آنچه پیامبر می گفتند محکوم به قواعد زبان عربی و بلاغت عربی است مورد قبول بنده هم هست.

 

به طور کلی به نظر شما منشاء ومخزن استعاره ها و مجازها در زبان چیست؟ آقای انصاری در یادداشت سوم خود به سخنان شما در باره صنعت التفات اشاره کرده اند و می گویند شما ادبیات را ناتوان می دانید از اینکه صور مختلف خیال ، صنایع ادبی و بلاغت و لایه های مختلف ساختار بیانی را تجربه کند  و به همین دلیل لازم می بینید پشتوانه رویایی برای آن در نظر گیرید.  ایشان می گویند «گویا به نظر دکتر سروش خیال تنها باید متکی بر امری عینی باشد تا زبان بتواند تعبیری مستقیم از آن را به یاری عنصر ذهنیت خلاق فراهم کند». و معتقدند این یک نظریه جدید است که باید دید فیلسوفان زبان و زبان شناسان چقدر با آن همدلی می کنند. البته به نظر خود آقای انصاری برای درک و تفسیر عنصر خیال در زبان نیازی به این پشتوانه  نیست. ذهن آدمی و عنصر خیال او می تواند عناصر تشبیه و استعاره و صنایع ادبی را به کار گیرد.

 

سروش: من به طور کلی علت پیدایش عنصر مجاز و استعاره در زبان را این می دانم که زبان بیداری تنگ تر از آن بود که همه دریافت های آدمیان را در خود بگنجاند. لذا زبان بیداری را توسعه دادند. چگونه؟ با وارد کردن زبان خواب در زبان بیداری. بهترست بگویم زبان بیداری توسعه یافت با وارد شدن زبان خواب در زبان بیداری. این حادثه مهمی بود که رخ داد. این زبان خواب همان بود که بعدها نام استعاره و مجاز و امثال اینها را گرفت.  به گمان من پاره ای از بدیع ترین استعاره ها در زبان بیداری  متعلق به عرصه خیال است. اما یک خیال عمیق که با رویا فاصله ای ندارد. از استعاره های مرده یا تقلیدی در این جا سخن نمی گویم، استعاره هایی که چنان جا افتاده اند ( و بقول لیکاف چنان بدن مندند) که تقریبا جزو زبان بیداری شده اند و ما دیگر تمیز نمی دهیم که از آنِ رویایند یا نه؟ استعاره هایی که متعلق به زبان رویا هستند و بدیع اند و محصول خیال یا تخیل عمیق خلاق اند، فاصله ای با زبان رویایی ندارند و به گمان من آغازشان از همان جا بوده است. این که آقای انصاری می گویند باید دید زبان شناسان در این جا چه می گویند، باید بگویم این کار زبان شناسان نیست، بلکه کار فیلسوفان زبان است. و من اتفاقا این جا به کار دیویدسون تکیه کردم با چاشنی هایی از خود. ایشان در باره استعاره ها رای خاصی دارد. پل ریکور، فیلسوف بزرگ فرانسوی، هم تقریبا  حرف او را می زند. سخن اینان در مقابل ادبا و بلغای ما قرار می گیرد. ادبا و بلغای ما مجاز را زینت زبان و موجب فخامت آن می دانستند. به تعبیر دیگر،  کار بردش را آگاهانه می دانستند. من در نوشته های خود نقل کرده ام که علامه طباطبایی می گویند مجاز یعنی دادن حد چیزی به چیز دیگر. پرسش این جاست که آیا این دادنِ حد آگاهانه صورت می گیرد یا ناآگاهانه. آیا شما عمدا حدّ چیزی را به چیز دیگری می دهید ؟ (مثلا این که معشوق خودتان را به صورت ماه تصویر می کنید یا به زبان فلسفی تر بر ماده واحد دو صورت می پوشانید یا این که بقول سکاکی معنایی را به جای معنایی دیگر می نشانید.) یا اینکه اصلا این جا یک حرکت آگاهانه صورت نمی گیرد. گویی  شاعر یا ادیب در یک حالت ناهشیاری این دو امر را ( ماه و معشوق را)یکی می بیند، نه این که برود عمدا و مصنوعا چیزی را به جای چیز دیگری بنشاند. نمی گویم این کارها را نمی توان بنحو تصنعی انجام داد، اما آن استعاره که حقیقی و راستین است کار تخیل خلاق است که فاصله ای با رویا ندارد. به همین دلیل من سخن آقای انصاری را به نوعی قبول این معنا می دانم. منتها در باب چگونگی ورود این مقولات به زبان، ایشان گویی همچنان در دام آن تلقی و تصور پیشین اند که این گونه کارها از جنس زیورهایی هستند که ادیبان به زبان می بندند تا دلرباتر شود. من می گویم اینها تجربه هایی هستند که برصاحب بلاغت به طور  نا هشیارانه در عرصه خیال می گذرند. یعنی در آن هنگام که  نوعی حالت رویایی بر او عارض شده است.

 

مهدی اخوان ثالث در یکی از مقالات بسیار مشهور خود که در سالهای سی نوشت و بارها و بارها چاپ شد و مورد توجه و نقل قرار گرفت ، می گوید «شعر محصول حالات نادر ناهشیاری است. ازجنس  همان احوالی که بر انبیا عارض می شود. اما در عالم این احوال هیچکس خاتم الانبیاء نیست.» یعنی ما خاتم الشعراء نداریم. و این باب همچنان به روی همه باز است. به قول او شعور نبوّتی بر شاعر سایه می افکند. کسانی که تجربه شعر گفتن دارند و خود من هم بسیار اندک داشته ام، و از دنباله روان قافله شاعران هستم؛ این را به خوبی می دانم که وقتی آدمی از شعر گفتن بیرون می آید گویی از خواب بیدار می شود . انگار در دنیای دیگری سیر می کرده که در آن روابط دیگری بین اشیا برقرار بوده و اشیا را در نور دیگری می دیده. همان ها الهام بخش او می شود برای قلم روی کاغذ گذاشتن و نوشتن. بعدا که به شعر خود نگاه می کند، می گوید : آیامن اینها را گفته ام؟ من جهان را این چنین دیده ام؟ این همان حالت رویایی است، همان عالمی است که در آن صنایع بلاغی رخ می دهند. این صنایع ادبی را ادبا برشمرده اند و یکی از آنها صنعت التفات است که کویپرس وآقای انصاری هم بدان اشاره کرده اند و به نظر من یکی از رویایی  ترین صنایع است و درآن اول شخص و سوم شخص یکی میشوند چون مولانا و شمس  ونمونه های آن در قرآن بسیارست و از مویدات تئوری رویای رسولانه است.

 

در باره تورات و انجیل چه می توان گفت؟

 

سروش: می دانیم که انجیل حالت وحیانی ندارد. یعنی شاگردان حضرت عیسی ۷۰  یا۸۰ سال بعد از ایشان آن را نوشته اند و کسی نگفته  در  سایه شعور نبوت نوشته شده است. البته مومنان عامی  چنین می پندارند، اما محققان مسیحی خیر. لذا نحوه بیان آنها هشیارانه است، یعنی تقلیدی است از صنایع  بلاغی که اصالتا متعلق به عالم ناهشیاری است، یعنی به زمانی که شعور نبوت بر آن سایه افکن شده است.

 

به دیویدسون اشاره کردم. او چنان که گفتم رای اش مقابل علامه طباطبایی است. ایشان واقعا معتقد است در حالی که کسی صنعتی یا مجازی را به کار می برد ، حقیقتا وارد عالم آن مجاز می شود، یعنی حقیقت همان گونه بر او جلوه گر می شود، نه این که مصنوعا جهان را چنان می سازد. و به تعبیر دیگر گویی یک لغت چند معنا دارد و او معنای نا متعارفش را مفهمد و می شنود مثل اینکه میگوید دلم سوخت و …

 

تی اس الیوت، شاعر مشهور انگلیسی، در باره شاعری ،بیانی وحی آسا دارد. می گوید: شاعری عبارت است از     turning blood into ink« تبدیل کردن خون به مرکب». عین این تعبیر را مولوی چند قرن قبل از او داشت:

 

« خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می دهم / تا نه خون آلوده گردد جامه خون آلاییی

خون ببین در نظم شعرم ، شعر منگر بهر آنک    / دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی

 

یعنی وقتی خونم به جوش می آید  شعر ازان می تراود. و اگر در حال شعر گفتن مرا نگاه کنی ، می بینی تمام جامه من خون آلود است. از این زیباتر نمی شود بیان کرد. یک استعاره بسیار زنده و جاندار ،  بی سابقه  و یک تجربه کاملا نو و یکتاست، و به قول دیویدسون یک تجربه حقیقی است. یعنی واقعا وقتی مولوی شعر می گفته خودش را در همین حالت می دیده است، نه این که مثال زده و گفته باشد گویی چنین است. نه ، “گویی” در کار نیست. واقعا خونش غلغل می کرده و به صورت شعر از زبانش بیرون می آمده است. ممکن است بگویید مگر می شود؟ بله می شود ، نه برای من و شما ، وگرنه ما هم مولوی می شدیم. برای او این اتفاق افتاده است و حقیقتا در چنین احوالی قرار گرفته و آن را تجربه می کرده است.از پیکاسو نقل شده که پرسیده بودندش چرا نقاشی هایش چند بعدی ست گفته بود: من آدمیان را واقعا این گونه می بینم! پیامبر هم واقعا صدای تسبیح رعد و برق و ملایک و همه اشیاء را می شنیده است وبعید است که تسبیح اشیاء را برای فخامت زبان بیان کرده باشد!!.اگر نزد ما مجاز می نماید نزد او حقیقت بود. همین مولوی هم استعاره های مرده دارد. یعنی تجربه شخصی او نیست و حرفهایی است که همه شعرا زده اند. مثلا «آن سیم تنم آمد توبه شکنم آمد…. .از همه بالاتر صنعت التفات است که درآن خدا و پیامبر جای خود را به یکدیگر میدهند وآنکه دعا میکند گاه خداست گاه پیامبر و بقول مولانا

 

آن دعای بیخودان خود دیگرست / آن دعا زاو نیست گفتِ داورست

آن دعا حق میکند چون او فناست / آن دعا و استجابت از خداست

 

من در باب اسطوره ها هم همین نظر را دارم. ما می گوییم در یونان قدیم اسطوره ها بودند و خدایان روی کوه ها زندگی می کردند ، گاهی از کوه ها پایین می آمدند و با آدمیان ازدواج می کردند . گاه با هم جنگ می کردند.  آدمی می اندیشد که این اسطوره ها از کجا ساخته شده است. چگونه آفریده شده است؟ این اسطوره ها بسیار حالت رویایی دارند. درست مانند خوابی اند که کسی دیده است، خوابهایی که خیلی جذاب بوده و گویی بسیار منطبق با روانشناسی مردم بوده است. اینها معنادار بوده و در طول زمان مرتب تعبیر شده اند، نه این که کسانی بنشینند قصه بسازند و بنویسند و یا خدا بتراشند و یکی را بالای این کوه بنشانند و دیگری را بالای کوه دیگر. من همه اینها را به همدیگر گره می زنم. و لذا این هم که به پیامبران می گفتند شما دارید برای ما اسطوره می گویید ( در قرآن هست« ان هذا الا اساطیرالاولین» در اشاره به سخنان کسی  بنام نضر بن حارث که بر جای پیامبر می نشست و قصه رستم و اسفندیار می گفت و ادعا میکرد قصه هایش بهتر از قصه های محمّد است_ سیره ابن اسحاق)، به یک معنا دروغ نمی گفتند. بله، از یک جهت دروغ می گفتند، چون می خواستند پیامبران را کنار ساحران  بنشانند  یا اسطوره ها یشان را  کاذب و بی معنا و بی تاویل بشمارند. اما این که وحی از جنس رویا ، اسطوره و شعر است ، به نظر من حرف درستی است. همانطور که گفتم، وحی ، رویایی ست که محصول تخیل خلاق پیامبر است و آنچه در عالم خارج مجاز است در عالم خواب حقیقت است. این حقیقت ها را که ابتدا در عالم رویا دیده اند  وقتی به زبان بیداری بیان کرده اند مجاز شده است.  محققان قرآن وقتی قرآن را مطالعه می کردند به جنبه رویایی اش کاری نداشتند. آنها را محصول عالم بیداری می گرفتند و در باره صنایع به کار رفته قلم فرسایی می کردند و اصنافش را برمی شمردند و گاه تحلیل های جالبی هم به دست می دادند. من منکر هیچکدام از اینها نیستم ومنافاتی هم با نظریه بنده ندارد. این خلاصه پاسخ من به سوالی است که آقای انصاری بر آن انگشت تاکید نهاده اند.

 

آقای انصاری در نقد دیگرشان می گویند گاه در خواب چیزهایی دیده می شود که قابل وصف در بیداری نیست ، اما خواب بین آن را به زبان قابل فهم برای مردم بیان می کند . مثلا  ممکن است پیامبر در خواب خود عرش را ندیده باشند ، بلکه چیزی دیده باشند و در مقام بیان برایش معادل زبانی عرش را در فرهنگ قوم بکار برده باشند. خب، این جا تاریخ و نقد ادبی تاریخی به کار می آید نه خوابگزاری. اگر حتی خود عرش را هم در خواب دیده باشند، این مفهومی در فرهنگ و زبان عربی است. و  شاعران خلاقی بوده اند که این تصورات فرهنگی را با عنصر خیال در ذهن پرورانده اند. پس چه نیازی به در میان آوردن خواب است؟

 

سروش: ایشان  خودمطلب را می آورند ولی اسمش را نمی آورند. تمام سخنان ایشان را اگر بخواهیم جمع بزنیم و نامی روی آن بگذاریم همان رویاست. بلی کلمه عرش در عربی وجود دارد. اما اگر کسی عرش را در خواب ببیند ، در فرهنگ همان روز اعراب معنایی دارد که در بیداری ندارد. حرف ما این است. بله ممکن است پیامبر چیزهایی را هم دیده باشند که قابل بیان نبوده است. این سخن دیگری است. ماآنهارا نمی دانیم. اما آن چه را که قابل بیان بوده است گفته اند واز فرهنگ عرب هم  وام گرفته اند، و این همان مطلبی است که من گفتم. ما باید برگردیم بینیم اگر کسی تخت یا خورشید یا ملائکه را در خواب می دید آنها را چگونه تعبیر می کرد. اصلا بنا به مبنای دیویدسن کلمات چند معنا دارند که بعضی در سیاق خواب به کار میروند وبعضی در سیاق بیداری و هیچکدام مجاز مجاز نیستند.

 

گفته شده است شما که می گویید پیامبر قرآن را تالیف کرده است، نقش  جبرئیل را چه می دانید؟

 

سروش: تئوری رویاها بسیاری از چیزها را هم که تئوری های دیگر در باب وحی قدرت تبیینش را ندارند به سادگی تبیین می کند. این که جبرییل می آمد و وحی را به پیامبر می خواند، خب این در رویا اتفاق می افتد. اصلا دلیلی ندارد ما جبرییل رویا را به معنای یک پرنده یا چیز دیگری بدانیم که ۶۰۰۰ یا ۶۰۰ بال دارد. مشکل از آن جا پیش آمده است که پرنده  در رویا را  پرنده در بیداری پنداشته اند . اتفاقا جبرییل یکی از عناصر رویایی پیامبر است. پیامبر در رویا دیده اند موجودی که بال بسیار دارد این سخنان را به ایشان می گوید یا مناظری را به ایشان نشان میدهد یا چیزی را به ایشان میدهد که ببوید یا بچشد ومثل  ذلک. یادتان نرود وحی،  پدیده یی سمعی-بصری-شمّی-ذوقی-لمسی ست. تئوری های دیگر وحی در این باب خیلی مشکل دارند.  حتی  روایاتی در کتابهای شیعه آمده است که مضمونشان این است که کسی گفت من نزد یکی از امامان رفتم و دیدم آن جا پر ریخته شده است،  پرسیدم این پرها چیست، گفتند ملائکه نزد ما می آیند و می روند و پرهایشان این جا می ریزد و بچه های ما با این پرها بازی می کنند. خب معلوم است این سخنان بی پایه و نامعقول چگونه متولد شده است. باری  پیامبر جبرئیل را در رویا دیده و برآن نامی نهاده است. حال این نام را از کجا گرفته اند؛ ادیان پیشین ، فرهنگ زمانه یا منبعی دیگر، بحث دیگری است.

 

در نقد دیگری ایشان نظریه رویاها را در تعارض با نظرات پیشین شما می دانند ، که به احتمال زیاد منظورشان قبض و بسط تئوریک شریعت است. ایشان معتقدند  وقتی شما  می گویید ما نیاز به خوابگزارانی داریم که متن قرآن را خوابگزاری کنند و به مردم شناسان و انسان شناسان ارجاع می دهید ، عملا متن قرآن را بر فهم های تاریخی و متنوع و متجدد می بندید و آن را از مقام یک متن با گستردگی معنایی و هرمنوتیکی به یک سلسله خواب هایی محدود به زمان و مکان خود فرو می کاهید.

 

سروش: البته هر سخنی محدود به زمان و مکان خودش است.. شما می گویید آیات قرآن تاریخی بوده است، من می گویم رویا های ایشان تاریخی بوده است. هر چه در آن جا می گویید در اینجا هم میتوان گفت. اما منظور از تاریخی بودن خواب های پیامبر چیست؟ یعنی محکوم فرهنگ زمانه خود بوده است. یعنی ارتباط با نحوه زیست پیامبر وبا جهان شناسی او داشته است و همینطور ارتباطی با دیگر خوابها داشته است. و لذا باید آنها را در یک زمینه تاریخی مورد مطالعه قرار داد. لذا به هیچ وجه عنصر تاریخیت از تئوری من غایب نیست، فقط مصداقش فرق می کند. ایشان زبان بیداری را تاریخی می دانند ، من زبان خواب را. در قبض و بسط، زبان بیداری را در پهنه معارف عصر می نشاندم اکنون زبان خواب را.لذا نه با قبض و بسط تعارضی رفته است نه با فهمها و تعبیرهای نو شونده تاریخی.

 

البته من این سخن آقای انصاری را قبول دارم ( و جای دیگری هم گفته ام) که می گویند این تئوری کار را بر ما مشکل می کند . بله دنبال تعبیر رویا رفتن دشوار است. ولی سوال می کنم آیا حقیقتا در طول این ۱۴۰۰ سال تفسیر، تئوری زبان  بیداری کار را آسان کرده است ؟ مثلا موسی  وقتی کنار دریا رفت و دید خورشید در چشمه گل الود غروب می کند ،در تفسیرش در مانده اند. یا وقتی گفته می شود شترهای حامله و وحوش در قیامت محشور می شوند در فهمش درمانده اند.یا در فهم شهاب های دیو سوز درمانده اند. در حالیکه در رویای  رسولانه  فهمشان آسان میشود . به مزایای این تئوری هم باید نظر کرد نه فقط به مشکلات عملی آن.

 

پس تئوری رویا معارض با قبض و بسط نیست و فهم قرآن را تنها محدود به فهم مخاطبان عصر نزول نمی کند و مانع از فهم های متعدد نمی شود. از قضا به نظرم این نقدی است که معمولا شما به دیگران می کنید، یعنی به کسانی که می گویند قرآن مطابق با فهم مخاطب عصر نزول آمده و محدود به فهم آنان است. برای مثال به نظرم پیامد سخنان آقای دکتر نکونام( که البته این جا محل بحث ما نیست) در باب فهم مخاطبان عصر نزول این باشد. اما به باور شما قرآن تصدیقات تازه می آورد نه تصورات تازه و تصوراتش برگرفته از تصورات موجود در فرهنگ نزول است.

 

سروش: بله، توضیح دادم که تئوری رویاها تعارضی با قبض و بسط ندارد. اما  فرض کنید بنده قبلا حرفهایی زده ام و اکنون نظرم تغییر کرده است . این به خودی خود دلیلی بر رد تئوری جدید من ست؟.  در قبض و بسط می گفتیم متن، تفسیرهای مختلف برمی دارد، الان هم همین را می گوییم. آن موقع می گفتیم زبان بیداری تفسیرهای مختلف برمی دارد و حال می گوییم زبان رویا. نمی دانم دوستان چگونه به موضوع نگاه می کنند که این مشکلات به نظرشان می آید. برای من خیلی روشن است. شما هر چه در باره  زبان بیداری می گفتید در باره زبان رویا هم بگویید.

 

به نظر آقای انصاری می توان رویاهای رسولانه  را به شکل معکوس دید. بدین صورت که، اولا می توان گفت پیامبر در خواب کلام خداوند را شنیده است و حتی دیده های پیامبر هم می توانند توسط خداوند حکایت شده باشد . یعنی خدا زبان پیامبر و دیده های ایشان می شود. و آیاتی در قران هست که نشان می دهد خدا به زبان بندگانش سخن می گوید. و می افزایند که در مکتب شیخ اشراق و فارابی و ابن سینا هم خدا زبان پیامبر می شود. به نظر می رسد سخن گفتن خدا به زبان پیامبر منافاتی با نظریه رویاها نداشته باشد نظر شما در این مورد چیست؟

 

سروش: حقیقت این است که نظر آقای انصاری با تئوری رویاها منافات دارد. تئوری رویا برای این بود که بشری بودن اوصاف قرآن را تبیین کند. دست کم یکی از پیامدهای آن این بود. اما وقتی شما آن را کلام خدا می دانید، و خدا را زبان پیامبر می گیرید، در آن صورت قرآن نمی تواند اوصاف بشری داشته باشد. مگر این که باز پای پیامبر را به میان بکشید و بگویید گرچه خدا زبان پیامبر شده است اما به اندازه علم پیامبر سخن گفته است. این در واقع لقمه را از پشت گردن بردن است و  یک حرف ساده را به طریقی پیچیده و ناپذیرفتنی بیان کردن و مشکلاتی را که  در پی حل آنها بودیم، به خدا نسبت دادن و دوباره مشکل را برگرداندن یا به جای خود وا نهادن. لذابه نظر من راه حل ایشان راه حل قابل قبولی نیست و هیچ گرهی را باز نمی کند. نکته دوم این که ایشان می گوید  چطور است ما بگوییم که پیامبر در خواب کلام خدا را شنیده است. ایشان غفلت کرده اند در این که تمام بحث در این است که کلام خدا یعنی چه؟ و این که پیامبر کلام خدا را شنیده معنایش چیست؟ تئوری رویای رسولانه برای همین بود که یک بار برای همیشه معضل چگونگی سخن گفتن خداوند را از بیخ و بن بر کند. به این شکل که  سخن پیامبر سخن خداوند است و ولیّ خدا از فرط قرب به خدا امر و نهی اش و خطاباتش امر و نهی و خطابات الهی است. حال ایشان کلام خدا را، بدون توضیح این که کلام خدا چیست، می آورند و به پیامبر نسبت می دهندحق این ست که رویای پیامبر رویایی بشری-قدسی است و این رویای بشری – قدسی همه اوصاف بشریت پیامبر را دارد، از جمله محدودیت علم ایشان و زندگی کردنشان در عربستان و محدود بودنشان به نحوه زیست قبایلی  از جمله زبان عربی و بسی عرضیات دیگر که من در نوشته های دیگرم آورده ام.  همه اینها در قرآن دیده می شوند. نسبت دادن مستقیم قرآن به خداوند ، همه مشکلات را برجا خواهد نهاد. من باز همان سوال  مهم را که در پاسخ به نقدهای آقای کدیور آوردم این جا هم می آورم. نقصانی که در کلمات آقای انصاری هست این است که ایشان تعیین نکرده اند که مدخلیت وفاعلیت پیامبر در پدیده وحی چیست و تا کجاست. ایشان  با در میان آوردن پای خدا و این که خدا زبان پیامبر شده است، در حقیقت پیامبر را کنار گذاشته اند و دوباره خدا را به تمام قامت وارد صحنه کرده اند و با این کار تمام معضلات را  به صحنه برگردانده اند. تئوری ایشان در واقع به صفر رساندن نقش پیامبر و صد در صد کردن نقش خداوند است. این علاوه بر این که مشکلات کلامی زیادی را پدید می آورد ، اساسا یک نسبت و رابطه نا پذیرفتنی میان طبیعت و ماوراء طبیعت برقرار می کند. به هیچ وجه نمی توان قبول کرد که ماورای طبیعت می آید تا طبیعت را از صحنه حذف کند و نقش آن را به صفر برساند. به آن می افزایم که در تبیین پدیده وحی علاوه بر تعیین نقش فاعلیت پیامبر و محدوده آن، باید یک تئوری متافیزیکی در باره رابطه ماورای طبیعت با طبیعت وجود داشته باشد. و روشن کند که چگونه ماورای طبیعت در طبیعت ظاهر می شود؟ و این هم از کلمات آقای انصاری غایب است. و  در باره برداشت ایشان از رای فارابی و ابن سینا باید بگویم بنده مطلقا چنین درکی از سخنان آن بزرگواران ندارم و آن را بسیار  بعید می دانم. خوب بود ایشان عباراتی را از آن بزرگان نقل می کردند تا بتوانیم بحث را به پیش ببریم.

 

و اما نقد دیگر ایشان عبارت است از این که نظریه رویاهای رسولانه  می تواند بخشی از آیات قرآن را تبیین کند ، اما در مورد احکام شریعت و یا وقایع تاریخی زمان نزول که در قرآن منعکس  شده است، عاجز از تبیین است. و این در حالی است که گذشتگان این کار را بهتر کرده اند. لطفا بفرمایید چرا نظریه رویاها به صورت موجبه کلیه طرح شده است و شما چگونه از این کلیت دفاع می کنید؟ در رویاهای رسولانه و همینطور گاه در توضیح آن ، خود جنابعالی احکام شرعی را نصیب های نازله وحی می دانید، آیا همین مطلب بیانگر آن نیست که شما خود آیات احکام را از دامنه شمول این نظریه بیرون می دانید؟

 

سروش: بله زبان قرآن یک زبان است نه چند زبان. یا تماما زبان رویاست یا تماما زبان بیداری. و انقسام متن قرآنی به دو یا چند زبان مشکلات عدیده ای پدید می آورد که قابل حل نیستند. به علاوه ، ادعای نامستدلی  خواهد بود. دیگران هم که تمام زبان قرآن را زبان بیداری دانسته اند دلیلی برای نظرشان نیاورده اند. خود آقای انصاری هم گفته اند  تبیین پاره هایی از قرآن به زبان رویایی دلپسندتر است. یعنی این را قبول می کنند. آقای شبستری هم در نوشته های خودشان آورده اند که پاره هایی از قرآن به زبان رویایی نزدیک تر است. حتی ایشان ادعا می کنند که این نکته را خودشان پیشتر از من بیان کرده اند. من به این ادعاهای اولویت و تقدم و تاخر اعتنایی ندارم، اما این نکته برای من مهم است که هم آقای انصاری و هم آقای شبستری هر دو مقرّ اند بر این مطلب که زبان پاره هایی از قرآن را می توان به زبان رویا نزدیک دانست. و نیز این که رویایی دانستن آنها فهم شان را بر ما آسان تر می کند. من این اقرار را اقرار با ارزشی می دانم، هم منصفانه است و هم هوشمندانه و هم گره گشایانه. زیرا دست کم می گوید تئوری رویاها با متن قرآن بیگانه نیست و در دشوارترین جاهای قرآن  به کمک ما می آید. و دشوارترین جاهای قرآن جاهایی است که سخن از معاد و توحید می گوید که دو رکن اساسی و از ذاتیات اصیل دین اند و بیش از نیمی از آیات قرآن مربوط به آنهاست. این تئوری رویاها در آن جاها بهترین گره گشایی را می کند و می تواند از اوهام متکلفان و مفسران ما را رهایی ببخشد. از این دو بزرگوار ممنونم و این اعتراف علمی این دو بزرگوار را منصفانه می دانم.

 

در مورد دو زبانه بودن قرآن ،به طریق جدلی و پولمیکال  این را عرض  کنم که اگر رویایی و  یک زبانه بودن قرآن یک حرف بلادلیل است ، بیدارانه بودن زبان قرآن هم بلادلیل است. دو طرف مفروضی را گرفته اند و وارد فهم قرآن شده اند. یکی از ناقدان آورده بودند که پاره هایی از آیات قرآن با رویایی بودن مناسبت بیشتر دارد و پاره هایی مناسبت کمتر. بعد گفته بودند حال ماییم و اختیار یکی از این دو فرض. یا بگوییم همه قران رویایی است یا بگوییم همه به زبان بیداری است و برای هریک از این دو هم آیاتی را به شهادت بطلبیم. خب این هم نکته ای است یعنی در حقیقت با رجوع به متن قرآن ما به یک رای قطعی یک جانبه نمی رسیم. در آن جا هم دست کم ما مخیّر میان دو فرض خواهیم بود ، که هر دو فرض هم به یک اندازه معقولند و مستدلند یا به یک اندازه نامستدلند. و شواهدی به نفع هر دو، درون متنی و بیرون متنی، هست. من معتقدم ما باید تکلیف را یکسره کنیم. و در این حالت تخییر و تحیر نمی توان ماند. کما این که تاکنون تکلیف یکسره بوده و همواره زبان قرآن زبان بیداری  پنداشته شده بوده است. اکنون که خللی در آن افتاده و این عزیزان اعتراف می کنند که پاره هایی از آن به زبان رویا نزدیک تر است، بهتر است ما ورق را برگردانیم و بگوییم گویا تمام زبان قرآن زبان رویاست، و آنگاه در پی حل مشکلاتش باشیم. همانطور که وقتی می گوییم همه زبان قرآن زبان بیداری است باید در پی حل مشکلاتش باشیم. با گفتن این که زبان قرآن رویایی است، البته مشکلاتی به جا می ماند. هر دو طرف در این جا حالت مساوی دارند، اما من به دلایل مختلف، کفه را به نفع تئوری رویا سنگین تر می بینم؛ اولا چنانکه گفتم دو ذاتی از ذاتیات بزرگ قرآن، یعنی توحید و معاد، به تصریح ملاصدرا حالت منامی دارند و محتاج تعبیراند. دوم این که وقتی در تاریخ نظر می کنیم ( من همیشه به این شواهد تاریخی نظر داشته ام ، و فکر می کنم جزو شواهدی است که نادیده گرفته شده است) می بینیم همه قرآن در حالت رویایی به پیامبر نازل شده است. این حالت رویایی یا حالت شبیه به رویا چیزی است که همه مورخان ذکر کرده اند و من این را بارها گفته ام که به تصریح خود پیامبر چند آیه اول سوره علق در خواب به ایشان نازل شده است . این در سیره ابن هشام آمده است، درباره سوره کوثر هم چنین گفته اند گرچه در باره آیات دیگر چنین نگفته اند. اما همه نوشته اند که هنگام وحی حال سنگینی بر ایشان عارض می شد و ایشان از اطرافیان غافل می شدند و بعد برمی خاستند و آیاتی را برمی خواندند. این سخنی است که همه گفته اند، اما به مدلولش توجه نکرده اند. سخنی که آدمی در حالت ناهشیاری می شنود مانند سخنانی نیست که در حالت بیداری می شنود.  این ها متعلق به دو زبانند و دو گونه باید مورد تفسیر و تعبیر قرار گیرند. مفسران پیشین  پنداشته بودند چون پیامبر محصول رویای خود را  در بیداری به زبان عربی بیان می کردند، پس لاجرم به زبان بیداری بوده است، در حالی که باید توجه می کردند محصول رویا زبانش هم  رویایی است، ولو به زبان عرفی و عادی بیان شود. نظیر این است که وقتی ما خوابمان را برای کسی بیان می کنیم به زبان فارسی تعریف می کنیم ، اما چون گزارشی از خواب می دهیم لاجرم این گزارش باید تعبیر شود و به معانی تحت اللفظی عبارات نمی توان قناعت کرد. لذا با این شواهد و شواهد دیگری می توان گفت که همه زبان رویاست. حال وقتی این را گفتیم مشکلاتی از جنس مشکلاتی که شما نقل کردید پدید می آید. از جمله این که با احکام فقهی و با تاریخ زمان پیامبر چه باید کرد ؟ آقای انصاری بسیار هوشمندانه اشاره به تاریخ زمان پیامبر کردند و تاریخ پیامبران پیشین را مورد ذکر قرار ندادند، چون خود ایشان به گمان من به فراست دریافته اند که آنها هم می توانند کاملا رویایی باشند. برای مثال پیامبر می توانند معجزات پیامبران را در رویا دیده باشند و یا حتی حوادثی را دیده باشند که هیچ تاریخی ، نه تاریخ مقدس نه تاریخ سکولار، آنها را نقل نکرده اند. پس علاوه بر توحید و معاد ، داستانهای  پیامبران پیشین که حجم بزرگی از قرآن را فرا می گیرد هم می تواند در دایره زبان رویا قرار بگیرد که عزیزان مستشکل هم بر آنها انگشت نقد ننهاده اند.

 

نوبت می رسد به حوادث معاصر پیامبر، از جمله جنگ هایی که ایشان داشته اند و همچنین احکام فقهی ( حدود ۵۰۰ آیه )  . من فکر می کنم اینها هیچ مشکلی ندارند. زیرا اولا تئوری رویا همراه با بعضی تئوری های دیگری که پشتوانه آن هستند، می گویند مولف قرآن پیامبر است. لذا مولف این امر و نهی ها پیامبر است. یعنی آمر و ناهی اوست. و شارع بودن ،بالعرض و بالمجاز به خداوند نسبت داده می شود.  شارع اصلی خود شخص پیامبر است. تئوری رویاها این را به خوبی بیان می کند و از مشکلات عدیده متافیزیکی ما را رهایی می بخشد. مثلا این مشکل که خداوند چگونه می تواند اعتباریات بیافریند. اعتباریات از آنِ ذهن اعتبارپرداز آدمی است. و خداوند که خلق می کند ، خلق هیچوقت نمی تواند اعتباری باشد. اعتبار یعنی حکم چیزی را به چیز دیگر دادن و این فقط در صحنه ذهن اعتبار ساز آدمی اتفاق می افتد. و در عالم خارج هیچ چیز دیگری به جای چیز دیگر نمی نشیند. یعنی ما در عالم واقعیت نه دروغ داریم، نه مجاز، نه کنایه، نه استعاره. اینها وقتی پیش می آید که ذهن آدمی به میان آید. آدمی یعنی حضور بشریت. . خب تئوری رویا علاوه بر حل مشکل کلام باری و چگونگی سخن گفتن خدا  وچگونگی دیده شدن مناظر قیامت و صفات انسان وار الهی که بالمجاز به خداوند نسبت داده می شوند ، چگونگی صدور اوامر و نواهی خداوند را هم حل می کند. اوامر الهی علاوه بر این که کلام باری شمرده می شوند، اعتبارات باری هم شمرده می شوند. اینها مشکل مضاعف دارند و این مشکل مضاعف را فقط با بشری دانستن آنها و حضور تمام قد پیامبر در وحی می توان حل کرد. از این حیث هم تئوری رویا تئوری بسیار موفقی است.

 

حوادث زمان خود پیامبر چطور؟ حوادثی مثل جنگ های پیامبر که در قرآن آمده است؟ این ها با تئوری رویا چگونه تبیین می شوند؟

 

سروش: حوادث زمان پیامبر که در قرآن آمده است، بیان یک رشته حوادث رویایی است، یعنی بیان مورخانه نیست. درست است که مربوط به زمان ایشان است،اما شما در قرآن می بینید که در فلان جنگ دو هزار ملائکه یا پنج هزار ملائکه  در جنگ شرکت دارند. خب این ملائک در کجا دیده شده اند؟ در رویای پیامبر. خود جنگجویان که ملائکه را ندیدند. هیچ مورخی هم جنگ را با حضور ملائک ذکر نکرده است. این گونه تاریخ نگاری رویا آلود است. اگر پیامبر با چشم خود هم دیده باشند، با همان چشم رویایی دیده اند. این حوادث در رویا نقش می بندد. و گویی همانطور که پیامبر مشاهد قیامت را می دیدند، مشاهد جنگ را هم می دیدند و آن گاه آنها را بیان می کردند. برای مثال می گفتند شیطان آمده و وعده هایی به جنگجویان می دهد و مثلا به کفار می گوید « انی جار لکم»، من همسایه شما و رفیق شما هستم و به کمک شما آمده ام. یا پیامبر می بینند که ملائکه شتابان می آیند. همه اینها به نظر من رویایی است . و تاریخ نگاری متعارف نیست. و از قضا جزو مویدات نظریه بنده می تواند قرار گیرد.

 

یعنی منظور شما این است که در عین این که جنگ اتفاق افتاده و یک مورخ هم این جنگ را نقل می کند، اما نقل تاریخی آن در قرآن نقل غیر دینی و سکولار نیست. یعنی در واقع دو جنبه دارند؛ هم جنبه بیرونی که یک مورخ غیر دینی هم می تواند آن را گزارش کند و هم یک جنبه درونی.

 

سروش: بله جنبه درونی اش همان جنبه رویایی است که بر نقل افزوده می شود و مثلا پیروزی مومنان بر کافران را به دلیل حضور ملائک می داند. هیچ مورخی این چنین تاریخ نگاری نمی کند و نمی تواند بکند. چون اصلا ملائکه را نمی بیند. لذا این جور نقل واقعه نقل واقعه ای است که رویا آلود است. وبا نقل واقعه به شیوه مورخان تفاوت دارد . و لذا نقل قرآنی با نقل های دیگران کاملا فاصله دارد. این درست مانند آیات دیگر قرآن در باره پدیده های طبیعی است. حوادث طبیعی همگی به دست خداوند انجام می گیرد. به سوره واقعه نگاه کنید « أفرأیتم النار التی تورون أأنتم أنشأتم شجرتها أم نحن المنشئون نحن جعلناها تذکره». به آتش نگاه کنید، شما درخت آتش را بوجود آوردید یا ما آن را بوجود آوردیم؟ به آب نگاه کنید شما آن را از ابر نازل می کنید یا ما آن را نازل کردیم. اینها را یک طبیعت شناس بیان نکرده است. چون زبان طبیعت شناسانۀ بیداری این چنین نیست. این که خدا باران را می باراند و خدا باعث طلوع خورشید می شود و امثال آنها، زبان رویایی است. یعنی کسی باید  ببیند که چگونه خداوند در طبیعت و در خلقت خودش حضور دارد. گویی خداوند مستقیما دارد آنها را انجام می دهد. این نکته خیلی مهمی است. یعنی بیان قرآنی حتی در باب طبیعت نیز مانند حوادث تاریخی است. یعنی تجربه دینی پیامبر است. همین تجربه است که آن را با تجربه علمی متفاوت می کند، وگرنه اگر ما این دو تجربه را یکسان ببینیم، یعنی تصور کنیم پیامبر به ابر و باران همانطور نگاه می کرده است که یک عالم و طبیعت شناس، در آن صورت درک درستی از رسالت دینی پیدا نکرده ایم.

 

حال درباره احکام توضیح بفرمایید.

 

سروش: بی سبب نبود که در نوشته هایم بارها تکرار کردم که احکام نصیبه های نازله نبوت هستند،  بر خلاف تصور عامه که می پندارند مهم ترین کار پیامبر آوردن احکام شرعی و فقهی بوده است.. مهم ترین کاری که پیامبر کردند، دادن بینش تازه ای از جهان بود.. او همه چیز را از خدا پر کرد. حج به نظر من مهم ترین نماد دین است. حج در میان اعراب برقرار بود. آنها دور بت ها طواف می کردند. دو تپه صفا و مروه بود که بر سر هر کدام بتی بود. و اعراب مشرک از این بت به سوی آن بت می شتافتند و دوباره برعکس. به پای بتها قربانی می کردند. کاری که پیامبر کردند این بود که هیچ کدام از این اعمال را تغییر ندادند. بت ها را از خانه کعبه جمع کردند و به مردم گفتند به جای بتان با صورت ، دور خدای بی صورت طواف کنید . بتها را از تپه های صفا و مروه برداشت و گفت میان این  دو کوه با یاد خدا هروله کنید. گفتند قربانی را انجام دهید، اما نه به پای بتان، بلکه به پای خدا. یعنی او معنای دیگری به عملشان داد وگرنه اعمال سابقشان برجای بود. این اصل رسالت پیامبر بود نه این که یک رشته احکام و قوانین خشک بیاورد.

 

دیگر این که بیشتر این احکام و قوانین در جامعه حجاز وجود داشتند. چنانکه مورخان هم گفته اند اکثر قوانین احکامی است که پیشاپیش در جامعه عرب بوده است، مانند احکام دیات و ارث و …پیامبر آنها را ثبیت کردند .کتاب المفصل  فی تاریخ العرب قبل الاسلام یکی از کتابها در این باره است. مرحوم شاه ولی الله دهلوی هم از جمله کسانی است که در کتاب حجه الله البالغه به این مطلب اشاره دارد. پیامبر جهدی برای تغییر این احکام نکردند. به همین دلیل من در نوشته هایم آورده ام که اگر پیامبر در قوم دیگری بودند احکام همان قوم را امضا می کردند. رسالت پیامبر اینها نبود، بلکه دادن معنای تازه ای به رفتار آدمیان بود. البته ایشان احکامی را که صریحا ظالمانه بود، مثل رباخواری یا پاره ای انواع ازدواج ها، تحریم کردند. حتی خمس که اختصاص یک پنجم غنایم به پیامبر است ، از پیش جاری بود و در جنگ ها یک چهارم غنایم را به امیر لشکر می دادند . در اسلام تبدیل به یک پنجم شد. به این معنا اینها نصیبهای نازله پیامبرند و پیامبر در این جا نوآوری چندانی نکرده است.  اصلا ماهیتشان هم با وحی چندان مطابقت و مناست ندارد. ما از وحی انتظار شنیدن پیام های عالی و فاخر داریم. انتظار گشودن بعضی رازهای خلقت را داریم. و این چیزی است که یک پیامبر را پیامبر می کند. اگر یک مصلح اجتماعی بیاید و ده درصد قوانین جامعه را عوض کند  و نود درصد آنها را بر حال خود باقی بگذارد ؛ به چنین کسی پیامبر نمی گوییم. این کاری است که به طور معمول در جوامع انجام می شود و جوامع هم تدریجا هم بهبود می پذیرند. پس احکام فقهی که نه آسمانی اند  نه رازی از را ز های عالم اند و نه از تجارب دینی محسوب می شوند ،  قبلاهم وجود داشته اند و احتیاجی به نوآوری در آنها نبوده است؛ چنین چیزهایی صد در صد بشری  و صد در صد ساخته و پرداخته ذهن پیامبر و تشخیص اجتماعی او هستند.  وچون تاویل آنها در جامعه جاری بوده  دیگر احتیاجی ندارد دوباره تعبیر شان کنیم. یعنی بودن آن احکام در جامعه ما را مستغنی از تعبیر مجدد آنها می کند.

 

نکته بعدی که می خواهم اضافه کنم این است که خواب خودش درجات و مراتب دارد. خوابهای عمیق داریم که شدیدا محتاج تعبیرند و خوابهای  سطحی که با حالت بیداری خیلی نزدیک و شبیه اند . من این احکام فقهی را درزمره خوابهای سطحی می گذارم ،. به همین سبب آنها را نصیبه های نازله نبوت می دانم.  با این توضیحات کل زبان قرآن را رویایی می دانم.

 

در آن مقالات پنجگانه شما در باره ربا گفتید منشا آنها در خواب بوده  یا پیامبر در خواب دیده اند که کسی که انگشتر طلا دارد  یک گل آتش روی دستش است و … بعد گفته اند انگشترطلا نپوشید. خب اون دیگر چیزی نیست که در جامعه جاری باشد. آیا این‌جا تفکیکی  وجود داشته؟

 

سروش: بله. مواردی که نو آوری پیامبر است مثل تحریم ربا، در آن جا ایشان می گویند کسانی که ربا می خورند گویی که  اسیر جنیان و دیوان شده اند. یا کسانی که اموال  ایتام را می خورند گویی در درون شکم آتش می خورند. اینها همه صور رویایی حواث بوده اند و در اثر این صور رویایی پیامبر احکام شان را بیان کرده اند. این درست است ما در این جاها ما کاملا با رویا سرو کار داریم. و اینها نوآوری های پیامبر است. اما موارد دیگر مثل اگر زنان نافرمانی کردند آنها را بزنید. اینها دیگر صور رویایی ندارد. در اینها رازی نهفته نیست.

 

رویا روی رویا – بخش نخست

 

رویا روی رویا- بخش دوم

 

————————————————

 

[۱]. این کتاب با عنوان « روابط متنی در قرآن» توسط آقای سید اکبر جلیلی به فارسی ترجمه شده است

 

۱۴ شهریور ۱۳۹۶

 

 

 

رویاروی «رویا» – ۲

 

رویاروی «رویا» ۲

سلسله گفت‌و‌گو‌هایی با عبدالکریم سروش در باره نظریه  «رویاهای رسولانه»

بررسی انتقادات محسن کدیور

                  ***

 

زیتون–افسانه فرامرزی: سال گذشته، در حالی که سه سال از انتشار سلسله مقالات «محمد(ص) راوی رویاهای رسولانه» در سایت «جرس» گذشته بود، گفت‌و‌گوی تلویزیونی عبدالکریم سروش با عبدالعلی بازرگان در برنامه‌ی «پرگار»، فرضیه «رویاهای رسولانه» را به تمامی به عرصه‌ی عمومی کشاند. این فرضیه که در زمان انتشار نیز با واکنش‌های محدودتری روبرو شده بود، این بار معرکه‌ی آرا شد، تا تعدادی از اندیشمندان آن را موجه دانسته و از آن دفاع کنند و در مقابل بسیاری از صاحب‌نظران به نقد و رد آن بپرداختند.

 

زیتون می کوشد در این سلسه گفت‌و‌گو‌ها با عبدالکریم سروش، ضمن «صورت‌بندی» و «طرح» بعضی از انتقادات، مجالی فراهم شود که صاحب فرضیه بتواند منظور خود را در مواردی با تفضیل و روشنی بیشتری بیان کند و به انتقادات وارده شده به فرضیه‌ی خویش بپردازد.

 

در  «بخش نخست» این گفت‌و‌گو‌ها ضمن بازخوانی نظریه‌های «قبض و بسط» و «تجربه نبوی»، خوانش «حسین واله» از فرضیه «رویاهای رسولانه»، به سنجش صاحب فرضیه گذاشته شد.

 

اینک در بخش دوم، انتقادات «محسن کدیور»  به این فرضیه را با عبدالکریم سروش در میان گذاشته ایم.

***

 

ضمن تشکر از جنابعالی برای شرکت در دومین گفتگو از سلسله گفتگوها در باره « رویاهای رسولانه»، در این فرصت به نقدهای آقای دکتر محسن کدیور می پردازیم. آقای کدیور در یک سخنرانی که ظاهرا قرار بوده است شما هم در آن  حضور داشته باشید، نقدهایی را  پیش روی دو نظریه  شما، یعنی «قرآن کلام محمد(ص )» و «محمد راوی رویاهای رسولانه»  قرار داده اند، که اجازه دهید اهمّ نقدهای ایشان را مورد بحث قرار دهیم.

 

اولین نقد ایشان عبارت است از این که مطابق ادعای شما نظریه «قرآن کلام محمد(ص)»، که در بسط تجربه نبوی طرح شد، به  تبیین چند معضل کلامی و تفسیری کمک می کند. آن معضلات عبارتند از تعارض آیات با نظریه های علمی، رنگ و بوی فرهنگ عربی در قرآن، چگونگی سخن گفتن خدا با پیامبر(ص)، تعارض احکام فقهی با عدالت و کرامت انسانی و پستی و بلندی بلاغت قرآن. اما با فرض پذیرفتن این نظریه باید گفت:

۱ –  مشکل کلام الهی حل نشده بلکه صورت مساله پاک شده است.

۲ –  مشکلات پیشگفته از کلام خدا به کلام محمد (ص) منتقل شده است و بنابراین قرآن همچنان رنگ و بوی عربی و دیگر مشکلات را داراست.

 

عبدالکریم سروش: من مشروح نقدهای آقای دکتر کدیور را خوانده ام و مایلم در این جا توضیح دهم که از قضا آقای کدیور در این نقدشان اعتراف های نهان کرده اند. از جمله این که نظریه رویاها صورت مساله را پاک کرده است. بله، موضوع کلام خدا از معضل ترین مباحث علم کلام مسلمین بوده است، و چنانکه همه می دانیم علت این که آنرا علم کلام نام نهادند این بودکه اولین ، مهم ترین و فربه ترین مساله کلامی که میان مسلمانان مطرح شد همین چگونگی سخن گفتن خداوند بود. آن قدر بر سر این موضوع بحث رفت که فرقه های مختلف پدید آمد و بزرگانی مانند احمدبن حنبل به خاطر آن که قائل به مخلوق بودن کلام خدا نبودند در زندان افتادند. افراد زیادی را شلاق زدند، محدودیت های اجتماعی برای آنها پدید آوردند، کرسی تدریسشان را گرفتند و حوادث دیگری که می دانید. تا این که ورق برگشت و پس از مامون و واثق ، متوکّل بر مسند خلافت نشست و اشاعره غلبه یافتند و مساله مخلوق نبودن قرآن در دستور کار قرار گرفت و به زور حکومت بر صدر نشست و عقیده اکثریت مسلمانان تا امروز شد. اکثریت مسلمانان اکنون معتقدند قرآن کلام خداست و کلام خدا مخلوق نیست.  شیعیان هم، چنانکه می دانید، با استناد به روایات وارده از سوی پیشوایان شیعه  قرآن را نه مخلوق می دانند و نه نامخلوق واستخوان را لای زخم گذاشته اند. همه اینها نشان می دهد که این مساله همه را به درد سر و شکنجه افکنده است. طرح این که قرآن کلام محمد(ص) است نه کلام خداوند ، به نظر من یکی از رادیکال ترین و انقلابی ترین سخنانی است که در این زمینه می توان گفت و دلایل زیادی هم پشت سر اوست و به نحو بسیار واضحی می توان آن را مدلّل کرد. این نظریه مساله را حل می کند و به تبع، صورت مساله را هم پاک می کند. این نقصی در این تئوری نیست ، بلکه کمال قوت اوست که نشان می دهد بسیاری از آن بحث های فوق العاده پیچیده اصلا  ضرورت نداشته است و با عوض کردن متکلم و نشاندن پیامبر به جای خداوند ، و او را مولف و صاحب قرآن دانستن ، کثیری از آن بحث ها بی زمینه می شود و موضوعیت خودرا از دست می دهد. مواردی هست که شما صورت مساله را پاک می کنید، به این شیوه که نشان می دهید که مساله ، مساله کاذبی بوده است. مساله ای بوده که صورت بندی درست نشده و لذا حل ناشده باقی مانده است. اصلا خدا سخن نمی گوید تا بپرسیم چگونه سخن می گوید. اگر شما نشان دهید که این سوال نا به جا طرح شده است، صورت مساله را پاک کرده اید و این خود جواب مساله است. یعنی نشان داده اید مساله ای در میان نبوده و کسانی آدرس غلط داده اند و  به قول مولانا بر سر کیسه ای تهی نزاع کرده اند که در آن هیچ چیز نیست. «عقدۀ سخت است بر کیسه تهی».

 

پس منظور من از این که آقای کدیور به قوت این تئوری اعتراف نهان کرده اند این است که متوجه شده اند که چقدر ساده ، این مساله مشکل حل شده است. لذا گفته اند صورت مساله را پاک کرده اید. بلی معما چون حل گشت آسان شود. این معمای دیرین و دراز دامن و کهن وقتی این چنین حل می شود و از بن برکنده می شود، برای برخی باور کردنی نیست. من خود در اوایل امر باور نمی کردم که  مساله را می توان این گونه دید و آن را حل کرد. در کتاب بسط تجربه نبوی آوردم که اصلا کلام باری نداریم و تعبیر  کلام خدا مجازی ست. هرچه هست کلام محمد است. مگر اوصاف دیگری در باره خداوند در قرآن نداریم که مجازا به خدا نسبت داده می شوند، مثل این که خدا منتقم است یا خدا دست و سمع و بصر دارد . خب من نمی دانم چرا به کلام باری که می رسد این قصه فراموش می شود؟ علتش شاید این باشد که آیات قرآن را گفته اند که عین کلام خداست و لذا مانع از این شده است که بگوییم درست است که کلام خداست، اما نه به معنای حقیقی، بلکه به معنای مجازی.و به هر دلیل ،این تفطّن صورت نگرفته است. همین که بگوییم این کلام محمد(ص) است و مجازا به خدا نسبت داده می شود، آن مسائل از جمله این که کلام خداحادث است یا قدیم ، کلام خدا مخلوق است یا غیر مخلوق، همگی از میان برداشته می شود و راه حل معضل کلام خدا به خوبی گشوده می شود. من در واقع به این مطلب مفتخرم . مثالی از تاریخ علم می زنم ؛ وقتی داروین آمد و از بقای اصلح سخن گفت و درباره جانداران گفت آن که با تغییر محیط جانوری و جغرافیایی سازگارتر است می ماند و آن که نیست در زباله دان تاریخ می افتد، یکی از هم روزگاران داروین گفته بود قضیه این قدر ساده بود و ما آن را نمی دیدیم؟ از قضا همین چند روز پیش کتاب داروین در باره سفر با کشتی بیگل را می خواندم؛ همان کشتی ای که داروین با آن به مناطقی از آمریکای جنوبی رفت و آن جا اصناف گیاهان و جانوران را مطالعه و نمونه برداری کرد و ملاحظات خود را یادداشت کرد. و در ان میان بود که آن نظریه ساده و بسیار مهم به ذهنش رسید که الان نظریه ای شده است که رقیب ندارد. اینها را برای مثال عرض می کنم تا نشان دهم چگونه یک نظریه ساده می تواند یک مشکل بغرنج را که به صورت یک دمل در آمده نیشتر بزند و از میان بردارد. من، چه آن جا که می گویم قرآن کلام محمد(ص) است و چه آن جا که می گویم رویای محمد(ص) است، نکته اش این است که همه اینها محمدی است، همه بشری است و اسنادش به خداوند مجازی است و از این طریق مشکل کلام باری آن چنان که در علم کلام ما مطرح بوده ، از بیخ و بن برکنده می شود. و نه تنها مساله حل می شود که منحلّ می شود.

 

اما نقد دوم ایشان که می گویند «مشکلات پیشگفته از کلام خدا به کلام محمد (ص) منتقل شده است».  این هم درست نیست. این مشکلات وقتی مشکل اند که به خدا نسبت داده شوند، وقتی به یک انسان نسبت داده شوند دیگر مشکل نخواهند بود. ما از خدا توقع نداریم تحت تاثیر شرایط محیطی قرار بگیرد ، اما از پیامبر می توان این انتظار را داشت. یا درباره فراز و فرود بلاغت قرآن، ما از خدا انتظار نداریم در کلامش فراز و فرود باشد، اما از پیامبر که خودش می گفته است «انا بشر مثلکم» ، کاملا انتظار داریم و نامحتمل نمی دانیم ایشان یک روز غمگین باشند و یک روز شاد و یک وقت در اوج فصاحت باشند و یک وقت سخن عادی بگویند.  همه اینها در قرآن دیده می شود و امکان انکارش نیست. پس مشکلات به پیامبر منتقل نمی شوند، بلکه از قضا با مولف دانستن پیامبر مشکلات حل می شوند . یعنی آنچه مشکل دیده می شد دیگر مشکل دیده نمی شود.

 

آقای کدیور در ادامه همین نقد نتیجۀ این نظریه را تنزل «اسلام خدا محور» به «اسلام پیامبر محور» می دانند و تنزل وحی الهی به بُعد بشری پیامبر یعنی « انا بشر مثلکم». و همین طور معتقدند مسیحیت به خاطر «مسیح محور بودن » به جای «خدا محور بودن» از سوی قرآن مورد انتقاد قرار گرفته است، حال آن که این نظریه اسلام را مشابه  مسیحیت می کند  و محمد(ص) را به جای خدا ،محور قرار می دهد . می گویند ما همیشه مسلمانان بوده ایم نه محمدیون. و همین طور معتقدند بالا بردن پیامبر در این حد که قرآن کلام او باشد غلوّ است. بنابراین  نظریه شما به غلوّ منجر می شود.

 

سروش: اتفاقا یکی از مطالبی که من از غربی ها می پسندم همین است که اسلام را «محمدیت» Mohammedanism نامیده اند. یعنی اسلام حول محمد(ص) می چرخد. همانطور که عیسویت یا نصرانیت حول محور عیسای ناصری می گردد. اساسا درست این است که بگوییم یک اسلام داریم و سه مصداق: اسلام موسوی، اسلام عیسوی و اسلام محمدی که همان محمدیت است. این است معنای: انّ الدّین عندالله الاسلام. بله من معتقدم تنها نعمتی که خداوند به مسلمانان عطا کرده وجود گرامی پیامبر اسلام است. بقیه از این وجود می تراوند و برمی خیزند و به این معنا اسلام یعنی محمدیت. امت اسلامی یعنی محمدی که در تاریخ فربه و گسترده شده است و این امت جسم اوست و روح محمد در این امت جاری است. به نظرمن این اعتقاد هیچ اشکالی ندارد. فعلا به جهات عرفانی و تاریخی اش کاری ندارم ، بلکه  جهت کلامی آن را مد نظر دارم. اینجا هیچ غلوّی در کار نیست. سخنی که واقعی باشد غلوّ نیست. غلوّ وقتی است که شما قضیه کاذبه ای را صادقه وانمود کنید. اصلا لازمه بحث من این است که دین ،محمد محور باشد، یعنی اگر ما کلام خدا را کلام محمد دانستیم ، نتیجه اش این می شود که همه چیز دین از محمد منبعث می شود و هر چه او بگوید سخن خداست و امر و نهی او امر و نهی خداست و رویای او رویای قدسی است. و کلام او کلام خداست. این جا خدا شدن پیامبر مطرح نیست، بلکه ولایت معنایش این است. وقتی ولیّ ای قرب  به خداوند پیدا می کند، معنایش این است که صفات خدا در او جاری می شود. من در نوشته های خود به روایتی قدسی اشاره کرده ام که شیعه و اهل سنت همه آن را نقل کرده اند و مضمونش این است که بنده مومن من با نوافل چنان به من نزدیک و نزدیک تر می شود  تا این که من چشم او و دست و زبان او می شوم . این که قرب را به قرب نوافلی و قرب فرایضی تقسیم  کرده اند که یک جا خدا بنده می شود و یک جا بنده خدا می شود، غلوّی در کار نیست بلکه معنایش این است که کمال قرب حاصل می شود. به قول مولانا:

ای اولیای حقّ راازحقّ جداشمرده/ گرظنّ نیک داری براولیاچه باشد؟

 

یا

آب خواه از جو بجو یا از سبو/ کان سبو راهم مدد باشد زجو

 

این به خداشناسی و انسان شناسی ما برمی گردد. من این قرب حق را بسیار جدی می گیرم. و معتقدم بنده خداوند در اثر تقرب ،ولیّ خداوند می شود و این ولیّ شدن به این معناست که او چنان پر از خداوند می شود که نمایاننده و نماینده خداوند می شود، دست و زبان و چشم او همه دست و زبان و چشم خداوند می شوند. اگر اینها را تعارفات ندانیم ، آن گاه می توان قبول کرد که آنچه پیامبر می گوید هم متعلق به پیامبر است هم متعلق به خداوند. و شدت قرب ولیّ خدا به خداوند باعث می شود ما اینها را به  معنای واقعی به پیامبر نسبت دهیم و همه دین را ساخته و پرداخته محمد (ص) بدانیم، محمدی که در عین عبودیت پر از خدا شده و ولیّ خداوند است و قبض و بسط هایی هم به حکم بشریت دارد. این  غلوّ نیست. غلوّی که در مسیحیت هست، و قرآن هم آن را مورد نقد قرار داده است «لاتغلوا فی دینکم» این است که شما عیسی را به رتبۀ الهی رسانده اید و گفته اید عیسی در آسمان چهارم کنار دست خداوند نشسته است. شبیه این غلوّ، البته بعدها در شیعه پیدا شد. شیعه نسبت هایی به امامان دادند، آن طور که در زیارت جامعه آمده که «ایاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم ….» گفتند مردم به سوی شما ( امامان) برمی گردند، حسابشان با شماست و شما در باره آنها داوری خواهید کرد . مسحیان هم می گویند عیسی درکنار خداست و  مردم را در آخرت محاسبه می کند . من درباره پیامبر این سخنان را نمی گویم.  نمی گویم به اذن پیامبر باران می آید، به اذن ایشان مرده ها زنده می شوند و رزق از طریق ایشان به مردم می رسد. فقط می گویم  قرآن ( دین) جوشش ضمیر پیامبر است، ضمیری که بسیار به خدا نزدیک است و بنابراین اسناد قرآن هم  به خدا هم به پیامبر معقول است. و از این طریق بسیاری از مشکلات گذشته را حل می کنم، بدون این که مشکلی بیفزایم. این سخن پیشینه عرفانی دارد. عارفان ما می گفتند جبرییل را هم پیامبر نازل می کرده است و البته به تعبیر من جبرئیل را پیامبر در خیال مصوّر می کرده است. اینها خدا کردن پیامبر نیست، بلکه نشان دادن ظرفیت فراخ بنده مقرّب  خداوندست.

 

این که شما در کنار این نظریات بحث خداشناسی را هم شروع کردید و به آن پرداختید، ارتباظی مفهومی با این موضوع داشت؟

 

سروش: بله. من قصه نسبت خدا و خلق را خیلی کاویده ام. این یکی از مطالبی است که سال ها به آن علاقه مند بودم و روی آن مطالعه کردم  و پاره هایی از نتایج آن مطالعات را گفته ام و پاره هایی دیگر از آن را هم بعدا خواهم گفت . برخی از آنها به اکتشافات عارفان و فیلسوفان گذشته مانند شیخ شهاب الدین سهروردی و ملاصدرای شیرازی برمی گردد و برخی هم محصول تاملات فروتنانه خود من است. بله من مدت هاست به این نکته پی برده ام که تا ما گره این راز را نگشاییم که ماورای طبیعت با طبیعت چگونه ملاقات می کنند و چگونه در طبیعت ظاهر می شود و چگونه در آن واحد یک فعل طبیعی جنبه ماورای طبیعی هم پیدا می کند و فاصله میان خدای خلق و خلق چگونه برداشته می شود مشکلات دیگر ما حل نخواهد شد. من به این نکته خیلی اندیشیده ام و فکر می کنم این یکی از گره گاه های بزرگ متافیزیک اسلامی است. به همین جهت من متافیزیک وصال را در برابر متافیزیک فراق نهادم. در باره نسبت ممکن و واجب، همه فلاسفه گفته اند که واجب می آید و در ممکن می نشیند. گرچه ممکن صفت امکانی اش را از دست نمی دهد و همچنان ممکن الوجود است، یعنی ممکن مندکّ در واجب می شود و با این اندکاک چیزی از او  نمی ماند. چرا دوستانی که فلسفه اسلامی خوانده اند ( کاری به عرفان نداریم) به مقتضای این مسائل تامل کافی نمی کنند؟ خصوصا وقتی به فلسفه ملاصدرا می رسیم و می خوانیم که معلول شانی از شئون علت است موضوع برای ما روشن تر می شود. ملاصدرا در اسفار بابی با عنوان «فی التنصیص علی عدمیّه الممکنات »  دارد و در آن تصریح می کند که ممکنات عدمی و توخالی اند و خداوند آن ها را پر می کند. من این سخنان را از اینها برداشت کرده ام و البته به زبان ساده ای تری گفته ام و نتایج آن ها را بیرون کشیده ام وبر مصادیق تازه یی حمل کرده ام، و تعجب می کنم که هنوز بعضی گمان می کنند خدا جایی دور نشسته و پیکی می فرستد تا سخنی به عربی یا آرامی و سریانی به پیامبران بیاموزد و….

 

به نظرم هنوز برخی اندیشه های ساده و عامیانه ذهن ما را راهزنی می کند. پذیرفتن این که خدا در این عالم همه کاره است برای ما همچنان مشکل است. ممکن است کسی بگوید پس جبر و اختیار چه می شود؟ بله، آنها در جای خودش باید حل شود. تا حدودی هم حل شده است. شما هر گونه خدایی تصور کنید، مساله جبرو اختیار برجا می ماند و مشترک الورود است اما این را نمی توان از دست داد که خدا به تمام معنای کلمه در جهان حضور دارد. ملاصدرا در همان بحث های عالی خودش می گوید از این سخنان من چنین برداشت نکنید که خدا در عالم حلول کرده است، چون حلول و اتحاد مربوط به جایی است که  دو چیز درمیان باشد و یکی در دیگری حلول کند یا یکی با دیگری متحد شود . اما این جا یک چیز بیشتر نیست و ان هم خداوند است. بقول شیخ محمود شبستری

 

حلول واتحاداین جا محال است / که در وحدت دویی عین ضلال است

 

او به اصطلاح صورت مساله را پاک می کند و می گوید شما سوال را غلط مطرح می کنید. حلول و اتحاد مال جایی است که دو چیز داشته باشیم. این جا یک چیز  بیشتر نداریم و آن هم خداوند است. به گمان من، اگر این را درست بفهمیم بسیاری از این مشکلات حل پذیراست. در این مساله به خصوص تعبیر خاقانی شاعر را بسیار می پسندم که در قصیده «مدائنیه» می گوید:

 

گویی که نگون کرده است ایوان فلک وش را/ حکم فلکِ گردان یا حکم فلک گردان؟

 

حقیقت این است که حکم هردو. فلکِ گردان و فلک گردان. اولی طبیعت است و دومی ماوراء طبیعت که دست در آغوش یکدیگرند. تفصیل بیشتر این موضوع را به  جاهای دیگر می سپارم. فقط مثالی می زنم و رد می شوم. وقتی می گوییم درخت ممکن الوجود است صفتی را به درخت نسبت می دهیم که محسوس و طبیعی نیست.چنین است در هم تنیدگی محسوس و نامحسوس و طبیعت و ماورائ طبیعت. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل…

 

 

 

آقای کدیور می گویند بنابه تصریح  صاحب نظریه، ایشان از قرآن رازدایی کرده اند، آنگاه می پرسند  رازدایی از غیب  چیزی از غیب باقی می گذارد؟ و وحی راز زدایی شده وحی را از حیّز انتفاع ساقط نمی کند؟

 

سروش: ایشان این مطلب را این جا به صورت سوالی مطرح کرده اند، اما در جاهایی دیگر  بصورت خبری گفته اند فلانی چیزی از دین باقی نگذاشته است. من البته اعتراض و نقدی بر ایشان نوشتم که شایسته ایشان نیست با شنیدن کلامی که نمی پسندند شخص را از دایره دیانت خارج بدانند و «حداکثر غیرماتریالیست» بشمارندش. در هر حال ، من نمی دانم ایشان از راز چه معنایی در نظر دارند. بله، من رازگشایی کردم و گفتم اگر می خواهید بدانید وحی چیست، سرشت وحی  چیزی شبیه رویا و زبانش هم زبان رویاست. و امری مجهول را با امری معلوم تبیین کردم تا فهمش آسان تر شود. خوب، حکیمانی هم که در باره وحی سخنانی گفته اند همین کارها را کرده اند. البته نگفته اند رویا ، بلکه گفته اند خیال متصل و منفصل و عالم مثال و ملکوت اعلا و امثال آن. و گفته اند از ملکوت اعلا وحی پایین می آید و می آید و….  تابه عقل فعال وسپس به سمع و بصر نبی می رسد. آنها هم «مکانیزم» وحی را بیان می کنند . وقتی فارابی می گوید قوه خیال پیامبر خیلی قوی است و صور وحیانی در ذهن او مصور می شوند، از وحی رازگشایی می کند مگر نه؟ اگر ما هر توضیحی را راز زدایی بدانیم و بعد بگوییم از قدسیت و از دین چیزی باقی نمی ماند، پس باید لب فرو ببندیم. و مانند مالک بن انس شویم که وقتی از او دربارۀ  «الرحمن علی العرش استوی» پرسیدند، گفت « الکیفیه مجهوله و السوال بدعه» .  کیفیت نشستن روی عرش مجهول است و سوال کردن هم بدعت است!  آیا آقای کدیور چنین نظری  دارند؟ هیچ حکیمی این راه را نرفته است. دوم این که گویا ایشان قدسی بودن را ملازم با مجهول بودن گرفته اند یعنی اگر چیزی سربسته و ناگشوده باقی بماند رازآلود و قدسی خواهد بود، در لفافه ای از ابرهای ملکوتی، اما اگر این لفافه ها را کنار زنیم و عریانش کنیم، رازش را گشوده و زدوده ایم و دیگر چیزی ته آن باقی نمی ماند؟ این تصور غریبی است. به نظر من کل وجود راز الود است. در این عالم هیچ رازی  نیست که از میان برداشته شود. راز به وجود خود اشیا تعلق می گیرد نه به  علم ما نسبت به اشیا. و به تعبیر مولانا راز در حکم شتری است که اگر وارد خانه مرغ شود خانه مرغ می شکند و فرو می ریزد.

چون به خانه مرغ اشتر پانهاد/ خانه ویران گشت و سقفش اوفتاد

 

رازها به این معنا راز اند که درخور مقولات ذهنی ما نیستند، نه این که مجهولند. ممکن است من شماره تلفن شما را ندانم ولی این رازی از رازهای عالم نیست. پس اولا رازگشایی امری ممدوح و مستحسن است و ما درعلم و فلسفه همواره این کار را می کنیم. دوم این که هیچ رازی  به واقع زدودنی نیست و اگر گشوده شود معلوم میشود که از ابتدا راز نبوده است! یعنی جهد ما برای راززدایی، از رازآلود بودن عالم نمی کاهد.

 

آقای کدیور در نقد بعدی خود می گویند این نظریه خود دین و نه معرفت دینی را بشری کرده است و آیا دین بشری دین خداوند است و اساسا دین بودن دین به چیست؟ ایشان معتقدند این که بگوییم خدا محمد(ص) را خلق کرد و محمد(ص) قرآن را، کافی نیست چون همه چیز مخلوق خداست . و مثنوی یا کیمیای سعادت فرقی با قرآن پیدا نمی کنند، چون نویسنده آنها هم مخلوق خداست.

 

سروش: این اشکال وارد نیست. بله دین بشری می شود. در علوم طبیعی هم وقتی توضیح داده می شود که جنین چگونه رشد می کند حیات هم طبیعی می شود. بله حیات هم طبیعی می شود، ولی وجهۀ الهی اش زدوده نمی شود. باز هم توهّم انفصال بین خالق و مخلوق این جا راهزنی می کند. بله دین بشری می شود، اما چون آن بشر یعنی آن مولف، الهی است دین و کتابش هم الهی است. بعد ایشان در برابر این جواب مقدر می گویند به این ترتیب همه کتاب ها و سخن ها و… الهی است. خب بله، همه چیز الهی است. حرف هایی هم که بنده می زنم الهی است. مثنوی و کیمیای سعادت هم الهی است. در طبیعت هم همه چیز الهی و ماوراء طبیعی است. طبیعت، ماوراء طبیعتی ست، مقدّر شده به اقدار طبیعت. اما و هزار اما طلا با مس فرق دارد. این که همه چیز طبیعی است باعث نمی شود همه چیز یکسان باشد. این که همه چیز الهی است هم باعث نمی شود همه چیز یکسان باشد. هم طلا و هم مس را خدا خلق کرده ،هم نسبتی به خدا دارند و هم نسبتی به طبیعت، در عین حال باهم متفاوتند.اگر آقای کدیور معتقدند قرآن وحی الهی است، خود قرآن باید نشان دهد که طلای الهی ست نه مس الهی. حرف من این است که خدا آدمیانی آفریده که به منزلۀ طلا یا با قابلیت طلا هستند و  آدمیانی هم به منزلۀ مس یا با قابلیت مس. و لذا محصولاتشان متفاوت اند. صرف این که هر فعلی فعل خداست باعث نمی شود همه فعل ها مساوی باشند و ارزش و محتوای یکسان داشته باشند. لذا وقتی می گوییم قرآن تالیف پیامبر است و مثنوی هم تالیف مولاناست و هر دو تالیف خداوندند ، باعث نمی شود مثنوی همانند قرآن باشد و اگر ادعای مسلمانان صادق باشد،یکی  در حکم طلا است و دیگری در حکم نقره. بنابراین هیچ مشکلی این جا پدید نمی آید.

 

به نظریه دیگر شما بپردازبم. آقای کدیور درباره «محمد راوی رویاهای رسولانه»  نیز نقدهایی را مطرح کرده اند . پیش از آن مشکلات دوازده گانه ای را که شما در مقاله ششم مدعی حل آنها توسط رویاهای رسولانه شده اید، بر می شمارند و سپس به نقد آن ها می پردازند: ایشان معتقدند به فرض که این نظریه آن مشکلات را حل کند، اما لازمه آن پذیرفتن نظریه رویا انگاری وحی نیست. اولا در این مقالات استدلالی برای رویایی بودن وحی اقامه نشده است و بنابراین اگر نظریه بدیلی وجود داشته باشد که بتواند مشکلات مذکور را حل کند و در عین حال عالم هشیاری را حفظ کند، آن نظریه ترجیح دارد ، خصوصا این که در نظریه رویاها گفته نشده این نظریه بی بدیل است.

 

آقای کدیور معتقدند نظریه بدیل وجود دارد و آن نظریه علامه طبا طبایی در تفسیر المیزان در باره «تاویل» است. در تقریر این نظریه به این نکات اشاره کرده اند: علامه تاویل را از جنس  مدلول و مفهوم لفظ  نمی دانند بلکه حقایق عینی می دانند. همه آیات قرآن را دارای تاویل می دانند و نه فقط متشابهات را. این حقایق عینی در ام الکتاب یا لوح محفوظ یا کتاب مکنون قرار دارد و در قالب زبان عربی تنزل می یابد. به نظر ایشان تمام مشکلات مذکور که نظریه شما مدعی حل آنهاست با این نظریه حل می شود و نیازی به خوابگزاری نخواهد بود.

 

 لطفا اولا بفرمایید آیا هدف نظریه رویاها حل آن مشکلات دوازده گانه بوده است یا هدف چیز دیگری بوده و به تبع این مشکلات را هم حل می کند و آنگاه نظرتان را در باره نظریه بدیل مطرح از سوی آقای کدیور بفرمایید

 

سروش: من به درستی نمی دانم وقتی دوستان از مدلّل بودن یا نبودن سخن می گویند منظورشان چیست. من وقتی از مدلل بودن سخن می گویم منظورم این است که وقتی یک تئوری بتواند به قول یونانیان قدیم یک رشته پدیده را فرا بگیرد و از سرگردانی نجات بدهد، خود بهترین شاهد بر استواری نظریه است. آن وقت اگر شواهد نقض پیدا شد آن نظریه از استواری  می افتد. ما در این جا با یک رای فلسفی-متافیزیکی مواجه نیستیم که بخواهیم برای آن برهان بیاوریم. برهان آوردن مربوط به فلسفه است و آن هم در معقولات ثانی و انتزاعی. ما در این جا با یک امر جزئی خاص، یعنی قرآن و چگونگی تکوّن آن سر و کار داریم این جا جای دلیل است و دلیل هم یعنی شواهد و قرائن نه فقط جمع زدن ساده واستقرایی جزئیات (حتی اگر استقرایی باشد و احتمال شرطی بالایی داشته باشد قابل قبول است. وقتی پدیده های بیشتری را توضیح دهد). هر قدر این فکت ها افزون تر شوند و زیرپوشش  تئوری بروند، آن تئوری قوت بیشتری پیدا می کند و اگر مورد نقضی پیدا شود آن گاه سست می شود و فرو می ریزد و از میان برداشته می شود. مگر خود همین تئوری آقای طباطبایی یا آقای کدیور مبرهن شده اند؟ نه، آنان هم شواهدی برای تایید تئوری خود نقل می کنند. حال بعضی شواهد متنی است و برخی  بیرون متنی . و در هیچ یک از اینها اثبات برهانی در کار نیست ، بلکه شخص مخاطب را قانع می کنند یا به سمت قبول می کشانند. هیچ کس بیش از این در دست ندارد. مهم این است که بتوانید بدون تبصره زدن و بدون پیچاندن به راحتی و مستقیم پدیده ها را تبیین کنید. من معتقدم چه راهی که آقای کدیور این جا معرفی می کنند و چه راهی که آقای طباطبایی گفته اند ( که شبیه به راهی است که اسماعیلیه پیشنهاد کرده بودند. این قصه مثال و ممثول در مکتوبات اسماعیلیه ، یا باطنیه زیاد بکار میرود. آنها هم از تاویل سخن گفته اند اما به شیوه خاصی) و حتی راهی که امثال ملاصدرا بیان کرده اند، همه اینها به گونه ای است که فکت های متعدد و متنوع را در بر نمی گیرند. و لذا برای هر مورد یک علاج خاص فکر کرده اند. مثلا در باره رنگ قبایلی داشتن و عربی بودن قرآن یک نظری می دهند که ربطی به ام الکتاب ندارد و آیات مربوط به معاد را به ام الکتاب برمی گردانند ودر مورد آیات احکام جور دیگری برخورد می کنند ، چون ام الکتاب  را با احکام متغیر چه کار؟  تئوری رویاها البته برای حل آن مشکلات دوازده گانه پدید نیامده است، اما چنان است که بسیاری از آن ها را که قبلا به فکر من نرسیده بود ، اکنون می بینم که می تواند پوشش دهد .

 

وقتی بر اثر نقصان هایی که در کار گذشتگان دیدم، تئوری رویاها به نظرم رسید، دریافتم که این تئوری می تواند بسیاری ازمسائل را در بر بگیرد که فکرشان را هم نکرده بودم و شاید پس از این هم چیزهای دیگری بیابم و آنها را در میان آورم. همان طور که می بینید آقای کدیور و برخی دوستان دیگر  به جای این که مورد نقض نشان دهند، می گویند هر موردی را که تو گفته ای ما یک علاج یا تئوری مستقلی برای آن بیان می کنیم. یعنی به جای یک تئوری ساده و مقتصدانه چندین تئوری  پیش روی ما قرار می دهند. حرف من این است که این تئوری پردازی نیست. تئوری رویا یک تنه همه آنها را غیر لازم می کند و دیگر حاجت به مثلا ده تئوری نداریم و با داشتن یک تئوری از همه آنها مستغنی می شویم. این پوشش دادن ها شاهد قوت تئوری است. مخالفان باید موارد نقض بیان کنند که در کار آقای کدیور دیده نمی شود.

 

نکته دیگر این که  دوستان می خواهند در واقع بگویند پیامبر در وحی منفعل بوده است. یکی از پایه های اصلی کار من این است که پیامبر منفعل نبوده است. و بدون در نظر گرفتن این که پیامبر در این میان فعال بوده ، مشکلات تفسیری  و کلامی را نمی شود حل کرد. به نظر من یکی از پاشنه های آشیل منتقدان محترم از جمله آقای دکتر کدیور همین است که اصرار دارند پای پیامبر را بیرون بکشند و بگویند گویی وحی در خلاء تکون پیدا کرده است. و گویی اگر به جای پیامبر کسی دیگر هم بود این وحی رخ می داد. البته به این صراحت نمی گویند، و وقتی با آن سوال روبرو شوند با پیچشی در کلام می گویند خداوند به پیامبر نظر داشته  و ایشان عبد خاص او بوده است. اما باید توضیح دهند که خدا به ایشان نظر داشته و ایشان عبد خاص او بوده چه مدلول عملی وطبیعی دارد؟ بالاخره در این جا تاثیری داشته یا فقط یک شرافت و اعتبار افتخاری است که ما به پیامبر می دهیم. من بر این دست سخنان دو اشکال بزرگ دارم؛ یکی این که نقش پیامبر را در این میان روشن نمی کنند . من شخصا نقش حداکثری به ایشان داده ام و از آن دفاع می کنم و فکر می کنم با این نقش حداکثری کثیری از مشکلات ما حل می شود. من می گویم اگر شما نقش اقلی به پیامبر بدهید، این «اقل» سقف معینی ندارد  و با کمی دستکاری این «اقل» می شود «اکثر». مگر این که بگویید پیامبر هیچ نقشی نداشته و فقط یک میکروفون بوده است. و در واقع همین را هم می گویند. سوال من از امثال آقای کدیور این است که نقش پیامبر در گرفتن وحی چه بوده است؟ این نقش حداکثری که من به پیامبر می دهم با مطالبی که پیشتر گفتم سازگار است از جمله این که پیامبر همه نعمتی است که خداوند به مسلمانان داده و پدید آوردن دین و تشریع  و امر و نهی را به او واگذار کرده است و این که او چون طلایی است در میان مس ها و لذا سخنانش هم طلایی است( البته به اعتقاد جامعه مومنان) و دوم اینکه متافیزیک ستبر سنگینی را در مورد رابطه خدا و انسان مفروض می گیرند که پشتوانه فلسفی استواری ندارد.

 

اما در مورد این که آقای کدیور گفته اند نظریه  بدیلی برای رویاها آورده اند مخدوش است، بله من ادعا کرده ام که نظریه رویاها بی بدیل است و هیچ تئوری دیگری نمی تواند مثل تئوری رویای نبوی همه فکت های مربوطه را بپوشاند. تئوری بدیلی هم که ایشان ارائه داده اند مطلقا قدرت پوشش دادن به همه فکت ها را ندارد. تئوری مثال و ممثول، ام الکتاب، کتاب مکنون و لوح محفوظ متافیزیک ستبر و سنگینی دارد و تئوری رویاها از این جهت بسیار سبکبارست و این از امتیازات آن است که مفروضات کمتری برای قبول تئوری لازم دارد. من همه جا گفته ام که تئوری رویا تابع اصل ویلیام اوکامی است که می گوید مفروضات را باید هر چه کمتر کرد. simplicity  یا سادگی در تئوری یکی از شروط و مطلوبات درجه اول ماست. در کار آقای کدیور هم این شرط رعایت نشده است. نکته بسیار مهم بعدی، ایشان همه اینها را به خود قرآن متکی می کنند، رفتن به سراغ ام الکتاب و معنای تاویل در قرآن و مفاهیمی از این دست، بحث درون متنی است، در حالی که بحث ما بیرون قرآنی است. تا یک تئوری در باره متن نداشته باشیم، نمی توانیم متن را به راحتی معنا کنیم و نتیجه بگیریم و آن را موید نظریه خودمان بشماریم. این بی راهه رفتن است. من تعجب می کنم که آقای کدیور در  تحریر سخنان خودشان یکی دو جا با علامت  تعجب این مطلب را نوشته اند که فلانی می گوید من به آیات درون قرآنی استناد نمی کنم. در حالی که این تعجب ندارد، این شرط روش شناسانه کار است. بحث در باره چگونگی فهمیدن قرآن و شروط و مقتضیات آن، بحثی است بیرون از قرآن . از قرآن نمی توان استخراج کرد که زبان قرآن مجاز دارد یا نه. حتی وجود محکم و متشابه در قرآن را نمی توان به قرآن مستند کرد، گرچه قرآن هم آنرا گفته است، این از خصوصیات زبان است. هر زبانی و هر نوشته ای در سطوح مختلف محکم و متشابه دارد. و این اختصاصی به قرآن ندارد. حافظ و مولوی و ابن سینا و سهروردی هم محکمات و متشابهات دارند. اگر بخواهیم بگوییم قرآن محکم و متشابه دارد به قرآن استناد نمی کنیم بلکه به خود ویژگی های زبان استناد می کنیم.

 

بنابراین رای آقای کدیور که از مرحوم طباطبایی مقتبس است درون متنی است و این نقص بزرگ آنست. برخی از من می پرسند کجای قرآن گفته است وحی رویاست. این سوال درستی نیست، چون اگر قرآن هم بگوید باز ما باید آن را تفسیر کنیم تامقصود را بفهمیم و برای تفسیر کردنش هم به تئوری های بیرون متنی احتیاج داریم. به درون متن استناد کردن برای تایید تئوری بیرون متنی به نظر من به طور کامل بی راهه رفتن و به خطا رفتن است مانند اتوبوس و هواپیما که هیچ وقت با هم برخورد نمی کنند. چون در دو سطح حرکت می کنند. برای مثال از متن قرآن نمی توان دلیل آورد که زبان قران استعاری ست یا نه ،رویایی ست یا نه، عرفی ست یا نه، فلسفی ست یا نه و هکذا. بنابراین نظریه مطرح از سوی آقای کدیور اصلا تصادمی با نظریه رویاها ندارد. آن از راه دیگری می رود و این از راهی دیگر، و چه بسا اصلا بیراهه است و راه نیست.

 

 یعنی  منظور شما این است که بررسی وجوه تشابه میان این دو نظریه کمکی به بحث ما نمی کند؟

 

سروش: اگر تشابهی هم باشد تصادفی است. من وارد بحث وجود یا عدم تشابهات نمی شوم، بلکه می گویم اصلا جاده را اشتباه رفتن است. به قول مولانا

 

آن درختی جنبد از زخم تبر / آن درخت دیگر از باد سحر

هر دو جنبش گر به هم ماند رواست / آب تلخ و آب شیرین را صفاست

 

نکته مهم دیگری که باید بران انگشت تاکید بگذارم این است که گویی اقای کدیور وارد پارادایم جدید تفسیر و هرمنوتیک متن نشده اند  وبه جای توجه به جدال متن و واقع هنوز از نزول متن از عرش به فرش سخن می گویند. ایشان درین باب باید ذهن خودرا روشن سازند تا نظرشان استوار گردد و بحث بر مدار هرمنوتیک جدید بگردد.

 

آقای کدیور می گویند عالم غیر لفظی که معتمَد آیات قرآن است در نظریه رویاها، رویاهای پیامبر است و در نتیجه  بخشی از ذهن و ضمیر پیامبر است اما در نظریه تاویل وجود متعالی ام الکتاب است و وجودش مقدم بر وجود پیامبر. و این حسنی در نظریه تاویل  نسبت به رویاهاست.

 

سروش: این حرف هایی است که ابن عربی زده و نیم دلیل هم برایش نیاورده است و تعجب می کنم که چطور آقای کدیور اینها را برگرفته اند. در کار ایشان تعارضی هست . اولا اگر ایشان دلیل، آن هم دلیل برهانی، برای رویاها می خواهند باید این را از همه بخواهند. و ثانیا، همانطور که گفتم نظریه ابن عربی پیشفرض های ستبر و سهمگینی دارد و من درست برای فرار از آنها این تئوری را طرح کرده ام. برای مثال آیا حکم زدن زن ها و تقسیم ارث ، در امّ الکتاب بوده است؟ اینها احکام جزئی و موقتی است . شما راهی ندارید جز این که اینها را مستند به زمان و مکان پیامبر کنید. راه حل اینها عالم خیال منفصل و متصل و ام الکتاب نیست. آنچه هم که خاطر امثال ابن عربی را جلب کرده مسائل معاد و توحید  است که با رویا دانستن وحی مدلولشان آشکار تر می شود. اگر شما وحی را به خیال منفصل و اقلیم هشتم ارجاع دهید، چه  چیزی را تفسیر کرده اید ؟ شما می گویید کلماتی که پیامبر برای مردم می خواندند وحی است. بسیار خوب، می پرسیم وحی چیست؟ می گویید وحی از عالم خیال منفصل یا عقل فعال می آید. بعد می گوییم عالم خیال منفصل چیست؟ می گویید عالمی است پایین تر از عالم ملکوت ولی بالاتر از خیال متصل. خب، اینها که حل مساله نیست. قرآنی هم نیست. ما یک اصطلاح را با ده اصطلاح مغلق تر از آن توضیح می دهیم. در قرآن کلمه وحی برای زنبور عسل هم به کار می رود که از جنس اشتراک لفظ نیست، بلکه می خواهد بگوید وحی مراتب اعلی و ادنی دارد. حال وحی به زنبور هم از عالم خیال منفصل می آید؟ نه.از دل خود زنبور می آید. به همین دلیل است که می گویم اینها سر رشته را گم کردن است. قرن هاست آن سخنان تکرار شده و هیچ چیز تازه ای  به دست ما نداده است.

 

اما اینکه تعبیر بر خواب وارد می شود و خواب هم در ضمیر پیامبر صورت می بندد، آن را از ربط و نسبت با واقع تهی نمی کند، چون رویای صادق، واقع نما و از منابع معرفت شهودی است.

 

آقای کدیور با علامت تعجبی که طنزی هم در آن هست می گویند: فلانی می گوید من خودم قرآن را تفسیر نمی کنم و این کار فیلسوف نیست و کار مفسّر است. بله همینطور است، من این کار را لزوما نمی کنم، اما ممکن است روزی هم آن ردا را بپوشم. درین عجبی نیست. عجیب این است که دیگران فکر می کنند اگر وارد عالم تفسیر شده اند، تفسیر معتبری ارائه داده اند. من به آن تفسیرها اعتماد ندارم و نمی خواهم ان گونه تفسیر کنم. پس چنین نیست که یک طرف تفسیر دارد و طرف دیگر ندارد. بلکه یک طرف می پندارد که تفسیر دارد.

 

یک نگرانی این است که شما وحی را محصول ذهن و ضمیر پیامبر بدانید و ماورایی برای آن قائل نباشید. مثلا آقای کدیور در نقد بعدی شان گفته اند شما آیات قرآن را منبعث از عالم خیال پیامبر می دانید و معنایش این است که معتقدید جز ذهن و ضمیر پیامبر چیز دیگری در شکل گیری آیات نقش ندارد و مقدم بر ذهن و ضمیر پیامبر حقیقت متعالی ای وجود نداشته است.

 

سروش: این نگرانی مورد ندارد و به راحتی قابل حل است. وقتی متفکری فکر می کند و بر اثر آن چیزهایی را کشف می کند ، در این جا شما چه می گویید؟ می گویید آن حقایق متعالی وجود داشت و این شخص با فکر خود آنها را پیدا کرد. مثل  درخت بلندی که نردبان بگذاریم و میوه هایش را بچینیم یا می گویید در اثر فکر، آن حقایق متعالی را خلق کرد؟ کدام را می گویید؟ هر کدام را بگویید درست است. چون ماهیت کشف و خلق خیلی پیچیده و در هم تنیده است. به این در هم تنیدگی خوب توجه کنید. به قول یکی از فیلسوفان، مجسمه تراشی یک  قطعه سنگ را برمی دارد و از دل آن یک مجسمه زیبا بیرون می آورد. شما می توانید بگویید این مجسمه زیبا قبلا در درون این قطعه سنگ بوده است و سنگتراش با کنار زدن زوائد، آن مجسمه نهان را هویدا کرده است یا می توانید بگویید این جناب سنگتراش به دقت چنان قطعات را برداشته که یک مجسمه زیبا را از میان سنگ ناتراشیده خلق کرده است. هر دو درست است. برای مثال در مورد ابن سینا چه می گوییم؟ او با فکرش و زبانش در واقعیت برش میزده است و لذا فلسفه اش هم کشف اوست هم خلق او. عین همین را در باره پیامبر بگویید. خدای پیامبر هم کشف اوست هم تراشیده و مخلوق ذهن و رویای او و کذا همه دین پیامبر. او هم در واقعیت برش می زده و لذا در واقعیت آفرینی سهیم بوده است.

 

این عزیزان می خواهند بگویند آن حقایق در ام الکتاب بوده است. خب اهمیتی ندارد که کجا بوده است. در مورد متفکران هم لازم نیست بپرسیم این حقایقی که کشف کردی کجا بود. می گوییم متفکر با فکر خودش به آن رسیده است. در مورد پیامبر هم می گوییم رویا روزنه ای است برای کشف و خلق حقایقی مربوط به خدا و آینده و معاد و …که خودشان را به صورت نمادین به او نشان می دهند.

 

ایشان می گویند اگر تفسیر قرآن به تعبیر رویا تبدیل شود، با توجه به بین الاذهانی نبودن آن چگونه این علم جدید را می توان  ابطال کرد؟

 

سروش: ایشان این جا اشتباه بزرگی کرده اند. رویا زمانی که داخل ضمیر پیامبر است بین الاذهانی نیست، ولی وقتی ایشان رویای خود را بیان کردند ازآن پس بین الاذهانی می شود. قرآن مگر بین الاذهانی نیست.؟ وقتی بین الاذهانی  شد ابطال پذیر هم می شود.

 

آقای کدیور در باره نظم پریشان قرآن که نظریه شما مدعی تبیین آن است معتقدند برای تبیینش نظریه بدیل وجود دارد و لذا نیاز به نظریه رویاها نیست. نظریه بدیل مورد نظرایشان نظریه نظم حلقه ای است که توسط مایکل کویپرس در قرآن به کار گرفته شد. آقای دکتر حسن انصاری هم در یکی از نقدهایشان به رویاها به کویپرس اشاره کرده اند ، البته توضیحی در باره آن نداده اند. آقای کدیور هم فقط بیان کرده اند که کویپرس اثبات کرده است که سوره مائده دارای نظم است و فقط در صورتی نظریه رویاها می تواند به نظم پریشان قرآن استناد کند که این نظریه را رد کند.  یعنی در واقع ایشان دو نظریه بدیل برای رویاها طرح کرده اند؛ یکی نظریه تاویل  علامه طباطبایی و دیگری نظریه کویپرس. به نظر شما نظریه های یادشده می توانند مشکل پریشانی آیات را حل کنند و در نتیجه بدیل رویاها باشند؟

 

سروش: اولا، من تعجب می کنم این دوستان یک نظریه را بدون این که در دلایلش تاملی و مناقشه ای بکنند بر می گیرند و به آن رضایت می دهند. دوم این که همانطور که شما هم اشاره کردید، کار ایشان تفریقی ست نه جمعی. یعنی برای فکتی یک تئوری می آورند و برای فکتی دیگر یک تئوری دیگر و این تفرّق نمی تواند در مقابل نظریه یی بایستد که همه آن فکت ها را جمع می زند و کنار هم می نشاند. و این همان نقصانی است که قبلا عرض کردم. سوم این که مشکل فقط پریشانی سوره مائده نیست. من سوره نور را هم مثال زده بودم. سوره نور از ماجرای افک عایشه شروع می شود و پایین تر ناگهان وارد عالی ترین تجربه های دینی پیامبر می شود و آیه «الله نورالسماوات و الارض» را بیان می کند ، سپس ازدواج کنیزکان و غلامان را پیش می کشد و…. و جالب است که در ابتدای آن آمده « سوره انزلناهاوفرضناها ….» یعنی گویی به صورت یک بسته آمده است و نمی توان به این رای متوسل شد که دیگران آن را کنار هم چیده اند. بنابراین نمی توان مساله را حل شده و تمام شده دانست. در سوره های مکی چون سوره علق هم این پریشانی هست.چهارم .فرض کنیم اصلا پریشانی در قرآن نیست ، این به تئوری من لطمه ای نمی زند. چون مورد نقض نیست، بلکه حداکثر می گوید یکی از فکت هایی که این تئوری می خواست پوشش دهد، از زیر سایه آن خارج شده است. یک تئوری بدیل هم نیست. تئوری بدیل انست که بجای کل تئوری رویا بنشیند.

 

بعلاوه اصل نظریه خانم مارگارت داگلاس و بعد آقای کویپرس و امثال ایشان مفروضاتی دارد؛ یکی این که بلاغت عربی کلاسیک (عربی سیبویه و خلیل و…) مقتبس از بلاغت یونانی است در حالی که عربی قرآنی لزوما تابع نظم و بلاغت یونانی نیست . عده ای در این نظر تردید کرده اند و به راحتی نمی توان آن را پذیرفت. ضمنا آقای کویپرس ونیل رابینسون در مورد سوره مائده به تورات و میشنا استناد کرده و گفته اند سوره شکل و نظم توراتی دارد و بر الگوی سفر تثنیه نوشته شده است. نمی دانم دوستان قبول دارند که سوره مائده واقعا بر الگوی تورات تنظیم شده است و اگر قبول دارند، تئوریشان در باره وحی محمدی چیست. باز هم به لوح محفوظ و امّ الکتاب متوسل می شوند یا..؟ من در جایی دیگر در این باره بیشتر سخن خواهم گفت . مثلا کویپرس در صفحه ۳۵ کتاب خود بنام Banquet می آوردکه قران در ایه ۳۲ نقل قولی از میشنا می اورد یا قانونی از تورات یا قصه نرفتن به ارض مقدس را از سفر اعداد ترجمه می کند همچنین قصه هابیل و قابیل را. و نیز ماندن ۴۰ سال در صحرا و قلوب قاسیه که بر گرفته از زبور داود است و…

 

آقای کدیور در باره تعارض علم و متن مقدس گفته اند قرآن رعایت ذهنیت عرب آن زمان را کرده است.  من در این جا سوال می کنم که آیا در امّ الکتاب و لوح محفوظ و عالم خیال منفصل  هم ملاحظه ذهنیت اعراب شده است؟ آن حقایقی که در آنها هست حقایق راستین بوده یا حقایقی مناسب ذهن عرب؟ مگر این که در توضیح این امر، پای پیامبر و صورتگری خیال خلاق و تجربه های عینی و ذهنی ایشان را برای توجیه آن تعارضات به میان بکشند. و این همین کاری است که من می کنم و با نظریه امثال فارابی هم موافقت دارد.

 

ایشان از من می پرسند تعارض با کدام علم؟ آیا ایشان این حرف را در باره تورات هم می زنند؟ در تورات هم خلاف علم زمانه  مطالبی هست، آنجا هم غلط نیست و اشکالی ندارد؟ پس خلاف علم سخن گفتن کی و کجا اشکال دارد؟ بحث علم و دین که دهه هاست مطرح است چنین ساده نیست. حرف من این است که اینها مطابق علم و ذهن پیامبرند که مولف این کتاب است. نه علم خدا و نه به ملاحظه جهل اعراب. توجه به این نکته فرعی هم بد نیست که پیامبر گفتند پنج آیه نخست سوره اقراء را در خواب دیده اند. در این سوره  آمده است «خلق الانسان من علق » : خداوند آدمی را از علق آفرید. عموما علق را به خون بسته ترجمه می کنند ولی عده ای گفته اند «علق» در زبان عربی به معنای زالو هم هست. یعنی خدا آدم را از زالو آفرید. یا گفته اند «جنس من الدود»  یعنی یک نوع کرم است. من فکر می کنم پیامبر در رویا دیده اند( نه اینکه از علم جنین شناسی اطلاعی داشته باشند یا بخواهند مطابق علم اعراب آن روزگار سخن بگویند) که آدمی از زالو افریده شده است و این جالب است چون  عموم جنین ها شکل کرم و زالو دارند تا بعدا اعضا یک یک ازان جدا شوند و هر کدام هویت تازه ای بگیرند. والعلم عندالله.

 

آقای کدیور می گویند معراج ،چه جسمانی و چه روحانی، از معجزات است و نظریه رویاها معجزات را به رویا فرو کاسته است. کسی منکر امکان تحقق خیالی معراج نبوده است تا نظریه رویاها  به حل آن مباهات کند. به نظر می رسد آقای کدیور معراج را متحقق در عالم خیال می دانند. اگر چنین باشد باز هم نیازی به نظریه رویاها هست؟

 

سروش: نه منظور ایشان این نیست. ایشان می گویند وقتی معراج معجزه باشد، دیگر نمی تواند در خواب باشد. پیامبر که به افلاک رفته اند، منظور همین افلاک ظاهره و سیارات منظومه شمسی بوده است. ولی این کافی نیست. وقتی موسی از رودخانه نیل عبور کرد یا وقتی عصایش اژدها شد و معجزه های دیگری از این دست، همه اینها همگانی بود. هیچ پیامبری معجزه مخفیانه نداشته است. آیا این معجزه است که پیامبر بگوید من به آسمان رفتم اما هیچ کدام از شما ندیدید؟  درباره این مطلب هم که کسی با خیالی بودن معجزه پیامبر مخالف نبوده است، باید بگویم اکثریت مخالف بوده اند و حتی جسمانی بودن معراج را جزو ضروریات دین می دانستند. در این اواخر است که بعضی جرات پیدا کرده اند این مطلب را بگویند و حتی آقای طباطبایی هم با لحنی دو پهلو گفته اند که می تواند چنین باشد. رساله معراجیه(منسوب به) ابن سینا یک استثناست که می گوید معراج یک حرکت فکری و عقلی در پیامبر بوده است . به سخنان ملا هادی سبزواری نظر کنید که در حواشی اسفار اربعه با چه تکلّفی می کوشد تا معاد جسمانی را موجّه و ممکن سازد. اما تئوری رویا خیلی راحت ان را توضیح می دهد که حرکتی رویایی بوده است و لذا تعبیر دارد. می گفتند پیامبر در معراج دیدند زنی را که از سینه آویزان کرده بودند و بدنش را با اره می تراشیدند. می توان گفت اینها در رویا دیده شده و تعبیر هم دارد. همین آقای مکارم شیرازی در باره معراج می گویند چطور موشک می تواند به آسمان برود، پیامبر هم رفته است. و به قول خودشان محال عادی است ، محال عقلی که نیست!  باری به نظر من معراج معجزه نبوده بلکه از مکاشفات پیامبر و کاملا درونی و رویایی بوده است.

 

به عنوان آخرین سوال آقای کدیور گفته اند آیات فقهی قرآن هم که به نظر شما با عدالت و کرامت انسانی منافات دارند و نظریه رویا آن را تبیین می کند بی نیاز از این نظریه است، زیرا احکام فقهی هم تعدادشان کم است و هم حکمشان دائمی نیست و نظریات مربوط به  ثابت و متغیر و نسخ عقلی این مشکل را حل می کند. ظاهرا باز به تئوری دیگری برای حل این مشکل متوسل شده اند.

 

سروش: بله. یعنی برای هر فکت یک تئوری جدا دادن که هر تئوری خودش پیشفرض های سنگین دارد. شما فقط کافیست اینها را آفریده پیامبر و حاصل رویای او بدانید نه نازل شده از لوح محفوظ، تا ببینید مشکل چه آسان حل می شود. من نمی توانم بفهمم امّ الکتاب چگونه این احکام موقت متغیر را در خود جا داده است. اگر شما پیامبر را شارع بدانید حل مطلب آسان می شود. اصلا امر و نهی امور اعتباری اند و درساحت خداوند  راه ندارند و فقط از ذهن اعتبار افرین بشر بر می خیزند، چنانکه در جای دیگر آورده ام والله اعلم بحقائق الامور والغیب المستور.

 

فرامرزی: بسیار متشکر از شرکت شما در این گفتگو. خسته نباشد

 

—————————————————-

 

مشروح انتقادات آقای محسن کدیور  با عنوان «تاملی درباره وحی؛نقد نظریه رویا پنداری وحی » در سایت شخصی ایشان منتشر شده است.

 

گفت‌و‌گو با ‌عبدالکریم سروش درباره رویاهای رسولانه؛ بخش اول

 

گفت‌و‌گو با ‌عبدالکریم سروش درباره رویاهای رسولانه؛ بخش اول

رویاروی «رویا»

بررسی انتقادات حسین واله

زیتون–افسانه فرامرزی: سال گذشته، در حالی که سه سال از انتشار  سلسله مقالات «محمد(ص) راوی رویاهای رسولانه» در سایت «جرس» گذشته بود، گفت‌و‌گوی تلویزیونی عبدالکریم سروش با عبدالعلی بازرگان در برنامه‌ی «پرگار»، فرضیه «رویاهای رسولانه» را به تمامی به عرصه‌ی عمومی کشاند. این فرضیه که  در زمان انتشار نیز با واکنش‌های محدودتری  روبرو شده بود، این بار معرکه‌ی آرا شد، تا تعدادی از اندیشمندان آن را موجه دانسته و از آن دفاع کنند و در مقابل بسیاری از صاحب‌نظران  به نقد و رد آن بپرداختند.

 

در این سلسه گفت‌و‌گو‌ها با عبدالکریم سروش، ضمن «صورت‌بندی» و «طرح» بعضی از انتقادات، کوشیده‌ایم مجالی فراهم شود که صاحب فرضیه بتواند منظور خود را  در مواردی با تفضیل  و روشنی بیشتری بیان کند و به انتقادات وارده شده به فرضیه‌ی خویش بپردازد.

 

در بخش اول، ضمن بازخوانی برخی از نظریات پیشین عبدالکریم سروش، تلاش شده است کوشش فکری این روشنفکر دینی تباریابی شده و  به این بهانه  به انتقاداتی پرداخته شود که نظریات او را دارای اصالت کافی ندانسته و یا فرضیه‌ی «رویاهای رسولانه»  را با نظریه‌های «قبض و بسط» و «تجربه نبوی» در تضاد دانسته و نویسنده را به عبور از آن‌ها نقد می‌کنند.

 

هم‌چنین در این بخش خوانش «حسین واله» از این فرضیه به سنجش صاحب فرضیه گذاشته شده است.

 

در بخش‌های بعدی این  سلسله گفت‌وگو ها به تعدادی دیگر از نقدها و منتقدان پرداخته خواهد شد.

 

***

 

 

 

آقای دکتر از این که فرصتی را برای گفتگو درباره رویاهای رسولانه در اختیار ما قرار دادید تشکر می کنم . می خواهم پیش از ورود به رویاهای رسولانه،  پرسش هایی را که در باره آرای پیش از رویاهای رسولانه شما مطرح می شود و شاید پاسخ شان بتواند به فهم نظریه رویا کمک کند با شما در میان گذارم.

از قبض و بسط آغاز می کنیم.در این جا به طرح سه پرسش اکتفا می کنم.

برخی معتقدند در قبض و بسط رد پای گادامر ، شلایر ماخر، لاکاتوش ، کواین  ، پاپر و کانت  دیده می شود. شما در قبض و بسط از کدام یک از این متفکران بهره برده اید؟

 

عبدالکریم سروش: به نام خداوند. بنده هم  کمال تشکر را دارم و از ورود در این بحث خشنودم، چرا که این بحث ها و نقدها به پخته تر شدن این تئوری کمک خواهد کرد. ابتدا مطلبی را خدمت شما بگویم تا بعد به این بزرگان برسم. استفاده از آراء دیگران هیچ اشکالی ندارد ، مگر انتحالی  صورت گیرد یا به بیان صریح تر ، دزدی علمی صورت گرفته باشد. اگر غرض دومی باشد ، البته من مقاومت می کنم و به توضیحی که خواهم آورد تمام نظرهایی که من در دین شناسی و حوزه های مربوطه دیگر مطرح کرده ام، در بی خبری  از آرای غربیان بوده است. یعنی من نه تنها آن زمان آثار گادامر و شلایر ماخر را نخوانده بودم، بلکه تا امروز هم به درستی نخوانده ام . بعد از «قبض و بسط» و «بسط تجربه نبوی» بود که من گادامر و شلایرماخر و اسپینوزا را خواندم. جز درباره اسپینوزا که بعد از نظریه رویاها کتابش را به دقت خواندم در باره گادامر و شلایر ماخر باید بگویم به نوشته های مختصری در باره شان مراجعه کردم تا لبّ سخنانشان را بدانم اما این که مشابهت هایی میان سخنان آنان ومن درآمده، اصلا عجیب نیست. وقتی انسان با مقدماتی ویژه و در راستای ویژه ای می اندیشد و با مشکلاتی مشابه مشکلات دیگران روبرو می شود، ذهنش به کار می افتد و ای بسا راه حل هایش هم با آنها مشابهت هایی پیدا کند، اما این مشابهت ها هیچ وقت صد در صد نیست. اگر هم به مشابهت ها نظر کنیم و هم به اختلاف ها، دیده خواهد شد که اختلاف ها هم چشم گیر است. من وقتی مولانا را می خوانم ، می بینم بسیاری از سخنانش با هایدگر مشابه است ، بطوری که گاهی فکر می کنم با داشتن مولانا ، تقریبا  نیازی به هایدگر نداریم. چون سخن مهمی نیست که هایدگر گفته باشد و مولانا نگفته باشد. در عین حال  هایدگر را به انتحال از مولانا متهم نمی توان کرد. و این گونه تواردها را در تاریخ نادرا ممکن و محقق می دانم. به مقاله : «قانون بقاء انرژی» از توماس کوهن مراجعه کنید تا به شما بگوید چگونه در سراسر اروپا چند فیزیکدان، غایب و غافل از یکدیگر در اواسط قرن نوزدهم هم زمان به این قانون رسیدند.

 

از نکات قابل توجه این است که هرکس هرچه را خود خوانده و می دانسته است در آراء من دیده و گمان برده من وامدار این و آنم. آن که با گادامر آشنا بوده مرا گادامری خوانده و آن کس که  اسپینوزاخوانده، مرا هم وامدار اسپینوزا خوانده است.جالب است که کسی از کواین سخن به میان نیاورده است چون کواین شناسان کم اند،  بعید نمی دانم بعدا پای مارکس و انگلس را هم به اقتضای حال به میان بکشند! مراد فرهاد پور جایی نوشته بود که فلانی حرف های بارت و تیلیش را تکرار می کند. در جوابش نوشتم بر من مثل روز روشن است که تو نه بارت را خوانده ای نه قبض و بسط مرا والّا چنین ادعای بی پایه ای نمی کردی. رضا داوری اردکانی هم که فقط اسمی از پوپر شنیده قبض و بسط را پوپری شمرده است و هلمّ جرّا …

 

من البته مبتهج و مفتخرم که در عالم تفکر چنان به این بزرگان نزدیکم که مرا همنشین و خوشه چین خرمن آنان شمرده اند، درعین اینکه زیرکان می دانند که فاصله بسیار در میان است وحکم به ظاهر کردن در عالم معرفت ، شیوه ظاهر بینان است وبقول مولانا:

 

هر دو صورت گر بهم ماند رواست/ آب تلخ و آب شیرین را صفاست

 

بدون مبالغه و مفاخره، وقتی به خود می اندیشم می بینم که گویا تجربه روشنگری اروپا را در خود زیسته ام. یعنی گویی طومار روشنگری در وجود من باز شده و با سیرمنطقی خود به وضع کنونی رسیده است (تجربه اروپا در نسبت با دین را می گویم نه امور دیگر را). ولذا عجب نیست اگر توارد و تشابهی رخ داده باشد. از این مشابهت ها من نه تنهاتاسفی و تعجبی ندارم  بل خشنودم که با تمام وجود می فهمم چرا در اروپا سیر تفکر دینی به این جا رسیده است که رسیده است. همین حرف را کسی پس از انتشار قبض و بسط به زبان گزنده ای نوشت ( حسین غفّاری در کتاب شریعت صامت) که قبض و بسط خلاصه همه ضلالت های فکری غرب است!

 

اما در مورد متفکران دیگری که نام بردید ، بدیهی است که من چون فلسفه علم خوانده ام با پوپر و کواین آشناهستم. ولی قبل از این که کواین را خوانده باشم (کواین را بعدا خواندم) خود با تامل دریافتم که اگر در یک نقطه از دریای معرفت تموجی بیفتد این موج به همه جا سرایت خواهدکرد؛ این ها محصول تاملات من در تاریخ علوم تجربی بود که بهره بلندی از عمر خودرا مصروف ان کردم. من خود ابتدا آن ترابط را درک کردم. و آن گاه در جایی در قبض و بسط از مولوی هم کمک گرفتم که می گوید:

 

بار بازرگان چو در آب اوفتد/  دست اندر کاله کهتر زند

 

بعدا دیدم این شبیه حرفی است که کواین مطرح کرده است. و البته  پنهان نیست که ادلّه من با ادلّه کواین تفاوت دارد ولی نتیجه گیری یکی است.

 

در مورد پاپر هم ، البته من فلسفه علم خوانده ام و معیار ابطال پذیری و روش فرضی-استنتاجی و … را از او گرفته ام و هیچ جا پنهان نکرده ام. وکلّا بحث من در قبض و بسط بحثی است در باره فلسفه معرفت دینی بر قیاس فلسفه معرفت تجربی و لذا روح فلسفه علم در آنجا حاضرست و از قضا پوپر کمترین حضور را دارد. و الگوی من درین مورد خاصّ، علم تاریخ و الهام بخش من تاریخ علم بوده است واین نکته ای ست که گاه از دیدگاه ناقدان یا طاعنان مخفی می ماند .این که معرفت دینی چگونه از دین نشات می گیرد و سپس بالاستقلال در میان معرفت های دیگر می نشیند و از آنها تاثیر می پذیرد و رشد تاریخی می کند، و اینکه کاروان علم، متحرکی با حرکت واحد است، مهم ترین مساله من بوده است. در قبض و بسط ابتدا دانشی بنام معرفت دینی ابداع ومعرفی می شود( که همان فهم جمعی وجاری ما از دین است) و وارد رود خروشان علوم می شود. سپس مورد مطالعه فلسفه وتاریخ علم قرار می گیرد و اینها هیچ کدام در گادامر و شلایرماخر نیست که مساله شان چیز دیگری بوده است یعنی فهم متن.

 

در مورد لاکاتوش و کانت چطور؟

 

سروش : البته کانت فیلسوف نقادی و به یک معنا فیلسوف علم است ، گرچه با این عنوان مشهور نیست، هیوم و کانت را من مطالعه شخصی نکرده ام، بلکه در دانشگاه لندن به درس آموخته ام. پس طبیعی ست من با آثار شان آشنایی دارم و اصلا کانت فیلسوفی است که اگر آدمی مدتی در فلسفه اروپا و فلسفه آنالتیک تنفس کند از او اثر می پذیرد. ولی اینکه کسانی چون حداد عادل آورده اند که تمیز میان دین و معرفت دینی از جنس تمیز میان نومن و فنومن در فلسفه کانت است والله از غرائب است. عجیب است که ناقدان از ویتگنشتاین نام نبرده اند. او هم از جمله فیلسوفانی بود که ما به درس خواندیم. من با ایده های او آشنا بوده و هستم و بعضی از ایده هایش  را بسیار می پسندم، مثلا جاهایی که من در باره بازی بودن علم سخن می گویم تا حدودی صبغه ویتگنشتاینی دارد. اما در باره لاکاتوش، بلی، من با او آشنایی علمی عمیق و مستقیم دارم. مباحث او جزو مباحثی بود که ما در رشته فلسفه علم می آموختیم ، آثار او را که می خواندیم و  می دیدیم که تحولی در آرای پاپر، در عین وفاداری به او ، پدید آورده است. همان طور که می دانید تحولی که ایجاد کرده بود این بود که علم از تک تئوری های ابطال پذیر تشکیل نمی شود بلکه از برنامه های پژوهشی سامان می پذیرد که به سختی ابطال می شوند. من بعد از این که تئوری قبض و بسط را نوشتم، اولین بار در آثار آقای ایان باربر (مولف کتاب «علم و دین» با ترجمه بسیار خوب آقای خرمشاهی)که حقیقتا در زمینه بررسی نسبت میان دین و علم بهترین کارها را در امریکا انجام داده  و جوایزی هم برای آن دریافت کرده بود. دیدم که در مطالعه دین بهترین طرح، طرح لاکاتوش است، یعنی این که یک هسته سخت برای دین درنظر بگیریم و کمربند محافظ و نکته های دیگر. من هیچوقت آگاهانه در قبض و بسط از لاکاتوش استفاده نکردم، یعنی قبض و بسط لاکاتوشی نیست اما اکنون می توانم بگویم طرح لاکاتوش را بسیار می پسندم. و معتقدم برای مطالعه دین و مخصوصا نسبت آن با بیرون از دین یا همان معرفت بشری ،طرح لاکاتوش از همه بهتر جواب می دهد .

اینها راکه گفتم از سر تفاخر نگفتم و باید اضافه کنم که نکاتی در قبض و بسط هست که اینک از آن ها عبور کرده ام. یعنی بطلانشان بر من آشکار شده و شاید بعدا به آنها اشاره کنم.

 

آقای دکتر حال که از رد پای برخی از متفکران در آثار شما سخن به میان آمد، اجازه دهید همین سوال را در باره اسپینوزا هم مطرح کنم ، البته در رابطه با رویاهای رسولانه. آقای سروش دباغ در پاورقی مقاله شان با عنوان «اسپینوزا، وحی و متن مقدس» می گویند «رؤیایی بودنِ امر وحیانی به نزد سروش، طنین اسپینوزایی پر رنگی دارد». این مطلب می تواند نشان دهد که شما دست کم در رویاهای رسولانه چشمی به اسپینوزا داشته اید؟

 

سروش: بلی در کلمات آقای شبستری هم دیده ام که گفته اند اسپینوزا میگوید رویای دانیال را باید تعبیر کرد و لذا حرف فلانی که قائل به تعبیر قرآن است بدیع نیست. مختصرا بگویم که اسپینوزا در رساله الهی-سیاسی خود نکات دلیرانه ای را مطرح کرده است. یکی اینکه اسفار خمسه تورات وحی و انشاء موسی نیست چون قصه مرگ موسی را در بر دارد. دوم اینکه قوه خیال در پیامبران بسیار قوی بوده است و می توانسته اند به امور عقلی صورت خیالی بدهند و به قول او نیروی پیامبری در نیروی تخیل است نه در نیروی تفکر. سوم اینکه صدای خدا را در خیال می شنیده اند باستثنای مسیح که باخدا روبرو سخن می گفته است. چهارم اینکه پیامبران آنچه در باره خدا می گفتند بیشتر از خودشان خبر می داد تا از خداوند. پنجم اینکه خداوند سبک ویژه ای در نگارش نداشته است و پیامبران بر حسب قوتی که خود در ادب و فصاحت داشتند کلام خدارا در می یافتند و می نوشتند. ششم اینکه وحی رنگ فرهنگ ذهنی و عینی انبیا را بخود می گرفته و هفتم اینکه در متن مقدس خطا وجود دارد و هکذا.

 

این ها همه هست.اما هیچ جا از سمعی بصری بودن وحی که مدعای تئوری رویا هاست سخن نرفته است؛ مگر در قصه صورتگری خیال که آنهم نزد فارابی و ابن سینا و موسی بن میمون یافت می شود و در دیدن فرشته وحی خلاصه می شود ولا غیر. و تازه این را هم گویا اسپینوزا از ابن میمون گرفته است والبته مقبول متدینان هم هست. دیگر این که مساله مهم سخن گفتن خداوند و حلّ معضل آن از طریق یکی دانستن کلام پیامبر با کلام خدا از سخنان اسپینوزا بکلّی غائب است و دیگر اینکه مفهوم رویا اصلا وابدا از ذهن او عبور نکرده و بر قلمش جاری نشده است و دیگر اینکه وحی رویایی که زبانش زبان رویا ولذا محتاج خوابگزاری ست نیز نزد اسپینوزا یافت نمی شود و…

تکیه بر قوه خیال که از قوت های اسپینوزاست مقدمه نیکویی ست برای تفطّن به رویایی بودن وحی ،اما این تفطن و لوازمش نصیب او نشده است.

 

 اخیرا بزرگداشتی برای آقای صادق جلال العظم در برلین ترتیب داده شده بود که یکی از سخنرانان، آقایی به نام عبالجبار فالح، سه کتاب را به عنوان تاثیرگذارترین کتاب ها در جهان اسلام، در ده سال اخیر، دانسته است که یکی از آنها «قبض و بسط تئوریک شریعت» بود. ایشان از این کتاب بسیار تجلیل کرده اند و به بحث معرفت شناسی و پیش فرض ها در آن اشاره داشته اند. شما از این بزرگداشت اطلاعی دارید و آیا کتاب قبض و بسط به زبان انگلیسی ترجمه شده یا ایشان ترجمه عربی آن را مطالعه کرده اند؟

 

سروش: بله. این سمینار در برلین و در فوریه ۲۰۱۷ تشکیل شد و افرادی چون آقای  عزیزالعظمه و فالح بغدادی در آن جا سخنرانی کردند. آقای صادق جلال العظم یکی از سه نفری بودکه ما با هم در سال ۲۰۰۵ جایزه اراسموس را در آمستردام هلند دریافت کردیم. اولین بار بود که من ایشان را می دیدم . خانم مرنیسی که در این جایزه با ما شریک بودند ، را قبلا دیده بودم . ایشان و آقای عابد الجابری در یکی از سخنرانی های من در مراکش شرکت کرده بودند و آن جا ایشان را دیده بودم. و اکنون که می بینم همه آنها رفته اند به یاد این شعر سعدی می افتم که:

 

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی/خلاف من که بگرفته ست دامن در مغیلانم

 

باری ، آقای صادق العظم یک مارکسیست سوری بود. این اواخر قدری نرم تر شده بود. سال ها بود که مقیم آلمان بود. نزدیک پنجاه سال پیش کتابی نوشت به نام نقد الفکر الدینی  . این کتاب را بیست و چند سال پیش در آلمان  نزد یکی از پروفسورهای اسلام شناسی دیدم و مطالعه کردم. و کتاب چندان جذّابی نیافتم . یعنی  این همه کتاب که در نقد فکر دینی ، خصوصا در اروپا نوشته شده  ( برخی از آنها مثل گوهر مسیحیت فویر باخ را من در دانشکده الهیات تدریس می کردم ) ، این کتاب در مقایسه با آنها هیچ درخششی نداشت. اما این کتاب در کشورهای عربی، خصوصا در لبنان و سوریه، غوغا کرده بود. و حتی به خاطر این کتاب می خواستند صادق جلال العظم را اعدام کنند. چند روزی هم او را به زندان افکنند و در نهایت آزاد شد. و سپس شهرت زیادی پیدا کرد و کارش را ادامه داد و بعد که اعراب در سال ۱۹۶۷ از اسرائیل شکست خوردند ، چندین کتاب در باره آن شکست نوشت. و می توان گفت عالم فلسفه را رها کرد و وارد عالم سیاست و فرهنگ شد. تخصص اصلی او در فلسفه کانت بود. ما یکی دو بار هم در آلمان و هلند در گفت وگوهایی با هم شرکت داشتیم و اصطکاکاتی هم میان ما رخ داد. مردی جدلی بود و همواره می خواست حرفی را از طرف مقابل بگیرد و به سر او بکوبد. در ۲۰۱۶ وفات کرد و بزرگداشت هایی برای او ترتیب دادند. در جلسه ای که از آن یاد کردید ، بله ، آقای فالح سخنرانی کردند و برایم عجیب بود که ایشان قبض و بسط را از جمله آن سه کتاب مطرح کرد. پیدا بود آن کتاب را به عربی مطالعه کرده و کاملا از مطالب کتاب آگاهی دارد مثل تفکیک دین از معرفت دینی و نیاز معرفت دینی به معارف بشری و همینطور  پیشفرض هایی که معرفت دینی به آنها نیاز دارد و از بیرون معرفت دینی می گیرد. او به پیامدهای سیاسی کتاب هم وقوف داشت و می گفت نویسنده کتاب در واقع به عالمان دین می خواهد بگوید شما افراد صالحی برای فهم دین نیستید. چون نه پیشفرض های لازم را در اختیار دارید و نه پیشفرض های موجودتان تنقیح شده است. او در سخنانش اظهار تاسف کرد و گفت متاسفم که میان  صادق العظم و عبدالکریم سروش سوء تفاهمی پدید آمد.  و معتقد بود که تئوری قبض و بسط می تواند راهگشای  نوعی سکولاریسم در ایران باشد. از تاکیدات او البته این بود که صادق العظم فلسفه علم نمی دانست و سروش می دانست. یعنی او هم به این نکته توجه کرده بود که تئوری قبض و بسط چیزی در فلسفه معرفت دینی ست نه خود دین و دانشی ست درجه دوم که تعلق به فلسفه علم دارد.

 

شما  رویاهای رسولانه را مصداقی از نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت دانسته اید و در پاسخ به یکی از ناقدان هم گفته اید که «گویی ناقد محترم به پیش از قبض و بسط بازگشته اند». لذا این پرسش جای طرح دارد که گویی شما هم چنان به نظریه قبض و بسط در کلیتش پای بندید ، اما از سوی دیگر ،در «کلام محمد (ص)» که متکای رویاهای رسولانه است به نظر می رسد متن محوری قبض و بسط ترک یا نفی شده است.آیا چنین است؟

 

سروش: البته من از پاره ای از مطالب قبض و بسط اکنون عبور کرده ام، که برای شما خواهم گفت. اما اصول قبض و بسط همچنان متکای تئوری های بعدی من است. به این معنا که تئوری های بعدی ناقض آن نیستند. در قبض و بسط گفته ام برای فهم متن دینی به پیش فرض هایی محتاجیم و این پیشفرض ها انواع و مراتبی دارند. از مراتب عالی آنها گرفته ، (یعنی آنهایی که وجودشان اجتناب نا پذیر است و بدون آنها قدم از قدم نمی توان برداشت ، خصوصا پیشفرض هایی که به زبان مربوط می شوند)، تا پیشفرض هایی که شاید بتوان از آنها اجتناب کرد ، اما چنان از جنس بدیهیات شمرده می شوند که عملا نمی توان از آنها پرهیز کرد. در تئوری شاید بشود از آنها پرهیز کرد اما در عمل دقیق ترین محققان هم نتوانسته اند آنها را از ذهن خودشان پاک کنند. مثلا اینکه زبان واجد استعاره هست یا نه از پیش فرضهای اجتناب ناپذیرست اما اینکه قرآن به زبان عرفی سخن گفته یانه یا اینکه پیامبر نومینالیست بوده یا رئالیست بدیهی نیست و محل کلام است .این هم که گاه گفته می شود باید ذهن را از پیشفرض ها پاک کرد ، اگر شدنی باشد ، در مورد پیشفرض های ممکن و اجتناب پذیر است نه پیشفرض های اجتناب ناپذیر که تقریبا حالت مقولات فاهمه کانتی را دارد که بدون آنها فهم ممکن نیست. من همچنان به اینها پای بندم و آنها را فرو ننهاده ام. و نکته مهم این که در بسط تجربه نبوی من  چند پیشفرض را پیش نهاده ام و بنابراین مطلقا به چارچوب و ساختار قبض و بسط دست نزده ام. آن جا گفته ام که مثلا پیامبر ، پیامبرتر می شود یا کلام خدا همان کلام محمد است. این پیشفرض ها دقیقا در چارچوب قبض و بسط قرار می گیرد. اینها می گویند شما وقتی دارید قرآن را می خوانید ، بدانید که این سخن یک بشر است . دقیقا همان «انا بشر مثلکم» . البته این بشر تفاوتهایی با بشرهای دیگر دارد ، اما بشر است. یا در رویای محمد ص ، که زبان قرآن را زبان بیداری نمی دانم بلکه زبان رویا می دانم ، در واقع پیشفرضی اجتناب ناپذیر را معرفی می کنم. و این هم صد در صد درون چارچوب قبض و بسط قرار می گیرد. این جا هم به خواننده می گویم قرآن را چنان بخوانید که گویی کسی در حال بیان خواب های خویش است.(قیاس کنید با سخن سهروردی که قران را چنان بخوان  که گویی بر تو نازل شده است )و اگر کسی کلام محمد یا رویاهای رسولانه را قبول نداشته باشد ، باز هم پیشفرض دارد. پیشفرضش این است که زبان قرآن زبان بیداری است. یا پیشفرض دیگرش این است که قرآن کلام مستقیم خداست . پس در هر دو حال چه من و چه مخالفان من هر دو پیشفرض داریم و بنابراین در یک وادی سیر می کنیم و در یک جاده قدم می زنیم وآن جاده قبض و بسط است. درست مانند ماشین هایی که در یک جاده می روند اما برخی در سمت راست و برخی از روبرو در سمت چپ. پس ما از قبض و بسط بیرون نرفته ایم و امکان بیرون رفتن هم نیست.

اینکه پیشفرض ها از کجا آمده اند مهم نیست. مهم اینست که پیشفرض ها علاوه بر نقشی که در فهم متن دارند در توجیه باورها هم اثر می گذراند و لذا باید منقح باشند.

 

اما این که چیزهایی در قبض و بسط آورده ام که اکنون باید از آنها عبور کنم ، بله، چیزهایی هست. من در قبض و بسط پیشفرض جامعه مومنان را لحاظ کرده ام و آن این است که قرآن کلام خداست. بارها در قبض و بسط عبارت «در نگاه مومنان » را آورده ام. و البته  تا آن موقع خودم هم قائل به همین پیشفرض بودم. مثلا آن جا گفته ام چون خدای قرآن  خدای طبیعت هم هست نمی تواند در قرآن چیزی بگوید که در تعارض با فهم عالمانه از طبیعت باشد. یا مثلا کلمه خورشید در قرآن، چون خداوند آن را گفته پس همه مدلولاتش که در علم الهی هست در معنای آنهم لحاظ می شود، مثل این که کره ای است از گازها و . خب الان من دیگر به این مطالب قائل نیستم. اینک می گویم خورشید در قرآن ، خورشید رویای محمد (ص) است و اصلا ممکن است معنایش خورشید بیرونی نباشد و .پس برخی پیشفرض هایی که در قبض و بسط آگاهانه یا ناآگاهانه به کار برده ام و با کلام خدا بودن قرآن ارتباط پیدا می کند اکنون فرو می ریزد.

 

البته ،تا آن جا که به یاد دارم، در قبض و بسط هم تصریح کرده اید که به استخراج علوم تجربی از قرآن معتقدید نیستید.

 

سروش: بله درست است. من هیچ وقت چنین عقیده ای نداشتم. من از شانزده یا هفده سالگی که در دبیرستان علوی تحصیل می کردم، یکی از اساتید ما ، مرحوم آقای رضا روزبه ، همین که می خواستند مطالب علوم تجربی را از قرآن بیرون بکشند با ایشان مخالفت می کردم. هیچ گاه چنین چیزی به دل من ننشست و هر گز مدافع این امر نبودم. در قبض و بسط این مقدار در ذهن من بود که قرآن نباید با علوم منافات داشته باشد، اما اکنون امکان منافات داشتنشان را هم مشکلی نمی دانم.

 

در قبض و بسط در باب فهم قرآن می گویید میان مراد مولف و معنای متن باید تفکیک کرد ، آیا همچنان به آن پای بندید؟

 

سروش: بله در مورد تفکیک معنای متن و مراد متکلم، همچنان به آن پای بندم. در مورد هر متنی این تفکیک صادق است ، چه متن دینی و چه غیر دینی. ممکن است این دو بر هم بیفتند و ممکنست بر هم نیفتند.  من قائل به مرگ مولف هستم. از قضا ، مرگ مولف از نکاتی است که من خود به آن رسیده بودم و  بعدها دیدم رولان بارت و برخی دیگر هم گفته اند. مولف متن که پیامبر باشد اکنون غایب است و ما به او دسترسی نداریم و لذا به دنبال آنچه در ذهن پیامبر می گذشته نباید بگردیم، بلکه باید به دنبال معنای متن برویم. دست یافتن به مراد مولف کاری صعب است ، اگر نگوییم محال است. به علاوه کسی چون خدا عالم به این مطلب بوده است که ممکن است از متن فهم هایی بشود که مغایر مراد متکلم است. این اقتضای زبان است و گریزناپذیر. بله، من مولف قرآن را کسی می دانم که در دسترس نیست، همانطور که حافظ یا مولوی را.

 

 یک خوانش رادیکال از مرگ مولف وجود دارد و آن این که به هیچ وجه امکان دست یافتن به مراد متکلم نیست. اما بر طبق خوانش دیگری ، ممکن است در میان فهم ها از یک متن ، یکی از فهم ها مراد متکلم باشد. شما به کدام خوانش قائلید؟

 

سروش: مقصود من دومی است. البته من این را به بیان خودم می گویم. نظر من این است که ما ممکن است به مراد متکلم برسیم اما خودمان نمی دانیم که رسیده ایم. یعنی در میان فهم های مختلف ما از متن ، شاید یکی از آنها منطبق با مراد متکلم باشد، اما ما تشخیص نمی دهیم کدام است. پس این در حکم این است که به مراد متکلم نمی رسیم. نمی گویم هرگز نمی رسیم ، لکن وقتی هم رسیدیم نمی دانیم رسیده ایم یا نه. در علم هم همینطور است. فیلسوفان علم هم می گویند ما نمی توانیم بدانیم به قوانین صادق در باره طبیعت رسیده ایم یا نه. یعنی شاید از قضا در میانشان قوانینی باشد که همیشه صادق اند. اما ما نمی دانیم. پس با همه آنها باید طوری برخورد کنیم که شاید روزی ابطال شوند. بقول مرحوم فیض کاشانی

 

گفتم به کام وصلت  خواهم رسید روزی /  گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

 

ممکن است همان وقت که آدمی گله از فراق می کند در وصال باشد اما دریغا که پرده ای این جا حاجب است و  «چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من ».

شاید روز قیامت بفهمیم که مراد متکلم چه بوده است. همانطور که در قرآن آمده  «ان ربک یحکم بینهم یوم القیامه فیماهم فیه یختلفون». اما هنوز که قیامت قائم نشده است.

 

تشکر می کنم آقای دکتر، من پرسش هایم در باره قبض و بسط را خاتمه می دهم ، گرچه از شما قولی می گیرم تا روزی بحثی مستقل در باره آن داشته باشیم.

 

سروش: بسیار خوب

 

 

ایده های اصلی شما در بسط تجربه نبوی ، در رویاهای رسولانه همچنان حضور دارد . اجازه دهید چند سوال در باره این کتاب مطرح کنم:

 

شما در کتاب بسط تجربه نبوی از کشف تام محمدی ( ص)  چنین سخن گفته اید « پیامبر اسلام خاتم بود، یعنی کشف تام او و به خصوص مأموریت او برای هیچ کس دیگری تجدید نخواهد شد. (ص ۱۰ )» سوال من این است که اولا، منظور شما از کشف تام محمدی چیست؟  و ثانیا آیا رابطه ای میان این کشف تام و ماموریت پیامبر وجود دارد؟ و ثالثا، آیا با اعتقاد به کشف تام پیامبر، جایی برای تکامل و بسط تجربه نبوی پس از پیامبر باقی می ماند یا نه؟

 

سروش: بله ، شما انگشتتان را بر نکته خوبی ، یا جراحت خوبی ، نهادید. این را باید مرهم نهاد. باید بگویم من در آن کتاب مسامحه ای کردم. یعنی قول عارفان را نقل کردم، بدون این که قیودی بر آن بیفزایم و این نیفزودن قیود باعث سوء فهم شده است ، که البته مقصر اصلی شخص بنده هستم. عارفان ما در مقام تبیین خاتمیت پیامبر می گفتند چون پیامبر اسلام به حد اعلای درجه کشف رسیدند و همه آفاق ممکن معرفت را تسخیر کردند ، لذا  سرزمین دیگری برای تسخیر دیگران باقی نمانده است . به همین دلیل هم خاتم است. یعنی آخرین فتوحات را کرده  است وهمه مدارج کشف را زیر پا نهاده است.الخاتم من ختم المراتب باسرها. من این کلمه کشف تام را آوردم، که نباید می آوردم و البته موجب سوء فهم هایی شده است. شما می دانید که من در باره خاتمیت پیامبر تقریبا هم رای با مرحوم اقبال لاهوری هستم، البته با توضیحاتی که خودم در این باب دارم و به آنها افزوده ام. و لذا قائل به کشف تامّ نیستم. اصلا  کشف تامّ با علم محدود نبی ناسازگار است . همه کشف ها ناقص اند. در میان این ناقص ها مقایسه سخت است و به راحتی نمی توان گفت کشفی برتر از کشف نبی خاتم موجود هست یا نیست. به علاوه ، اساسا وقتی ما حقیقت را یک چند ضلعی بدانیم ، کشف برتر و فروتر معنا ندارد. یکی از جانبی نظر می کند و کسی دیگر از جانبی دیگر. این قدر این تجربه ها و کشف ها و رویاها متنوع و پیچیده و بغرنجند، که اصلا سخن گفتن از برتر بودن یکی بر دیگری بسیار مشکل است،شاید اضعف و اقوی داشته باشیم امامسلما تامّ نه. پیامبر اسلام یک انسان عالی و در حد بالایی از کمال و بصیرت بود و می توانست  بواطنی وعوالمی را کشف کند که هنوز هم برای ما تازه است و ما می توانیم در ظل تجارب او حرکت کنیم و به اصطلاح صوفیان بر سر سفره او بنشینیم. اما این معنایش این نیست که همه غذایی در سفره او بوده است.  به زبان ساده تر، با آمدن قرآن حرف های خدا تمام نشده  و تجربه های ممکن دینی به پایان نرسیده است. هم اسرار جدیدی برای کشف شدن وجود دارد و هم عوالم تازه ای.مولانا و حافظ هم برخی از حرف های ناگفته خدا را گفته اند. پیامبری مثل شاعری است. هیچ وقت نمی توان گفت حافظ یا مولوی بالاترین شاعر است. فقط می توان گفت اینها قله های بلندی را فتح کرده اند. اصلا بالاترین شاعر معنا ندارد، گرچه شاعر ضعیف ممکن وموجودست. حافظ در نوع خودش عالی است ، سعدی هم همینطور و مولوی هم. من در این جا قائل به کثرت ام؛ کثرتی غیر قابل تحویل به وحدت. من به بسط تجربه نبوی قائلم و نه به کشف تام. و این منافاتی با خاتمیت ندارد. خاتمیت یعنی خاتمیت در ماموریت. ماموریت نبوی ختم شده است نه تجربه نبوی.

 

پرسش دومی را در باره بسط تجربه نبوی طرح می کنم که البته شقوقی دارد. من کل سوال را بیان می کنم و سپس به تک تک آنها اشاره می کنم.شما در جایی از مقاله ی ذاتی و عرضی در ادیان نوشته اید: «شک نیست که اگر اسلام به جای حجاز در یونان و … ظهور می کرد، اسلام یونانی و … عرضیاتشان که تا عمیقترین لایههای هستهی مرکزی پیش میروند با اسلام عربی تفاوت بسیار میکرد.» (ص ۶۴).حال سه پرسش در این جا می تواند مطرح شود. یکی این که اگر عرضیات دین تا عمیقترین لایه های ذاتیات دین پیش رفته اند آیا تفکیک ذاتی و عرضی تفکیکی بی حاصل نخواهد بود؟ و آیا عملاً می توان به کشف ذاتیات نائل شد؟و سوال دیگر این که نحوه ی ارتباط ذاتی و عرضی چگونه خواهد بود؟و سوال سوم در این رابطه این است که اساسا چرا از واژه های ذاتی و عرضی استفاده کرده اید ، در حالی که می دانید این دو واژه موهم معنای ذاتی و عرضی ارسطویی است  و حتی در یکی از پاورقی های بسط تجربه نبوی  نوشته اید که منظورتان ذاتی و عرضی ارسطویی نیست ؟

 

سروش: در مورد بخش اول سوالتان باید بگویم این که عرضیات تا عمیق ترین لایه های ذاتیات پیش رفته اند، بیان مبالغه آمیزی است .و می خواسته ام تنبه دهم به این که عرضیات چه پوسته کلفتی هستند و بسیاری از چیزهایی که ما ذاتیات می پنداریم در مقام کاوش و تحلیل ممکن است به این نتیجه برسیم که آنها ذاتی نبوده بلکه عرضی بوده اند. یعنی عرضیات ذاتی نما بسیارند. منظورم این بوده که تا عمیق ترین لایه های مسمّا به ذاتیات می روند و لذا باید هوشیار بود و آنها را ذاتی نگرفت. قصه عرضیات و ذاتیات و نسبت آنها مثل  قصه ظن و یقین است . بسیاری از عرضیات را ذاتی می پنداریم چون رسوب کرده اند و سخت شده اند. ابن سینا در مورد  ظن و یقین می گوید ما ظنون متراکمه را گاه یقین می پنداریم. زیرا آن قدر مانده اند و ستبر شده اند که جبّه یقین پوشیده اند و حاجب و غاصب  یقین شده اند.

 

تفکیک ذاتی و عرضی ، شریعت را از دین جدا می کند. کل شریعت همان عرضیات است و دین عین ذاتیات است. دین عوض نشده و لذا در قرآن هست  «شرع لکم من الدین ما وصّی به نوحا…» .  شرایع همه عرضیاتند که روی آن ذاتی نشسته اند. به همین دلیل هم شرایع در ادیان متفاوتند. اشاعره هم می گفتند کلام نفسی خدا یکی ست ولی در میان هر قومی و نزد هر پیامبری ظهوری دارد.

 

اما این که چرا واژه عرضی و ذاتی را به کار بردم، حقیقتش انواع انتخاب ها جلوی من بود، مثلا ثابت و متغیر ، اصلی و فرعی و پوسته و هسته و با این که می دانستم این دو واژه ابهام هایی را ایجاد خواهند کرد و کرده اند، ناچار آنها را به کار بردم ، ولی البته بارها توضیح دادم که منظور من ذاتی و عرضی به معنای ارسطویی نیست . من هنوز هم واژه های بهتری نیافته ام . اگر بیابم آنها را جایگزین اینها می کنم.

 

و اما این که از کجا بدانیم مقاصد شارع چیس : از راه گمانه زنی و فرضیه سازی و سپس یافتن شواهد مبطل و مویّد. من این جا پوپری ام. ما چیز دقیقی دراین جا نداریم. مثلا من می گویم «آدمی خدا نیست و بلکه بنده است» یک ذاتی دین است. این یک فرضیه است و اگر ابطال شود فرضیه بهتری به جای آن می نشیند. به نظر من اکثریت دین عرضیات آن است. گمانه زنی زیادی هم در باب ذاتیات نکرده ام و کوشیده ام خیلی به اختصار برگزار کنم. چون یافتن ذاتیات بسیار مشکل است بر عکس عرضیات که با معیارهای هفتگانه که داده ام یافتنشان آسانترست.

 

البته در پاورقی انتهایی مقاله ذاتی و عرضی وعده داده اید که شرحی از ذاتیات دین در نوشته ای مستقل خواهید آورد، که به این وعده وفا نشد.

 

سروش: وفا کردن به آن وعده مشکل است. وقتی به نتایجی برسم، انشاالله می آورم. این از کارهای دشوار است. در آن کتاب بیش از همه نظرم این بود که این دو مقوله را از هم تفکیک کنم و  توضیح بدهم که بدون این کار  دین شناسی ما ناکافی خواهد بود. در واقع من در آن جا هم باز پیشفرضی برای فهم دین دادم. و پیشفرض من این بود که بدانید در متن مقدس ذاتیاتی و عرضیاتی هست و همه ایات متن را در یک ردیف ننشانید. شبیه این  که در قران محکماتی هست و متشابهاتی . نشان دادن مصادیق  هم الزاما کار من نیست، چون از معرفت شناسی دینی که کاری است درجه دوم و در حوزه فلسفه علوم، بیرون است.در رویاهای رسولانه هم به مناسبتی به این مطلب اشاره کرده ام، که تعبیر خواب را از من نخواهید. البته اگر بتوانم این کار را می کنم.

 

بله، در یکی از پاورقی های بسط تجربه نبوی هم گفته اید که دین ذاتی و ماهیتی ارسطویی ندارد بلکه شارع مقاصدی دارد که همان ذاتیات دین اند. همان جا چند ذاتی دین را بیان کرده اید. گفته اید ذاتی دین در  اعتقادات عبارت است از این که «آدمی  خدا نیست و بلکه بنده است» ، در اخلاق «سعادت اخروی مهم ترین هدف زندگی آدمی  و مهم ترین غایت اخلاق دینی است» و در فقه «حفظ دین و نسل و جان ومال وعقل  مهم ترین مقاصد شارع در حیات دنیوی است». همچنان شما این سه را جزو ذاتیات می دانید؟

 

سروش: تقریبا بله. با این تفاوت که من درباب مقاصد شارع در فقه تاملاتی دارم که وقتی خواهم گفت. الان  مختصرا عرض می کنم . کسانی که خواسته اند مقاصد شارع را از فقه درآورند، یعنی بزرگانی چون امام جوینی و بعد از او غزالی و از همه مهم تر شاطبی و ابن عاشور و دیگران ، یک مقصد راکه به نظر من بسیار مهم است فرو نهاده اند و آن  هویت است. یک بار در سمیناری در بوسنی برای اولین بار این را مطرح کردم. مقاصد شارع از جمله حفظ جان و نسل و عقل و … برشمرده شده ولی در نظر گرفته نشده که بسیاری از احکام شرع برای حفظ هویت اسلامی و دادن همبستگی و شخصیت واحد به مسلمانان است. به گمان من این  موضوع  امروزه در دنیای جهانی شده ما بسیار نمود دارد و توجه به آن دارای اهمیت است. مثلا این که قبرستان مسلمانان جدا از قبرستان دیگران باشد و روز  تعطیلشان روزی جدا باشد و نماز رو به قبله باشد وایام روزه به دلخواه نباشد واعلام وقت نماز با اذان باشد و کفار بقولی نجس شمرده شوند و…. اینها هیچ مصلحت قدسی ویژه ای ندارد بلکه برای تمیز نهادن میان این امت و امت های دیگر است. مانند پرچمی که کشورها دارند. دوم و مهمتر این که عجیب است که فقه شناسان ( البته باید بگوییم فقه شناسان اهل سنت، چون فقه شناسان شیعه در این جهت هیچ دلیری نورزیده اند ) عدالت را جزو مقاصد شارع نیاورده اند. یعنی ابدا نگفته اند فقه برای بسط عدالت آمده است و در غایات احکام فقهی عدالت منظور شده است. حال ممکن است بگویند حفظ مال و جان و … مقتضای عدالت است بلی ام اعدالت  می باید به منزله یک رکن جامع معرفی شود تا این ها وبسی بیش از این ها زیرمجموعه آن باشند. این عدم توجه به عدالت در تاریخ فرهنگ اسلامی قصه پر غصه ای است که باید در جای خودش نوشته شود . من چند ماه پیش که در دانشگاه دیتون  در اوهایو سخنرانی ای داشتم ، عین این مطلب را آن جا مطرح کردم. عنوان سخنرانی عدالت در تاریخ اسلامی بود . آن جا به صراحت و به شرح آوردم که این ها مقاصد خمسه ای هستند که فقه شناسان ما مطرح کرده اند اما عدالت از نوشته های آنها غایب است. عدالت در فلسفه سیاسی ما هم غایب بوده است. آزادی هم که نداشته ایم و حال چگونه می خواهیم وارد دنیای مدرن شویم، نمی دانم. در هر حال من معتقدم عدالت را باید بر این مقولات افزود. لذا در باب مقاصد شارع در فقه هم فکر می کنم دست کم آن پنج تا به هفت تا تبدیل شود یا برخی زیرمجموعه برخی دیگر قرار گیرند. به علاوه آن فقه شناسان عزیز این مقاصد شارع رااز احکام جنایی و جزایی اسلام برگرفته اند ، که  شاید مدل مناسبی نباشد و جهد جدیدی بطلبد. این را به فقیهان می سپارم چون میدان بازی من نیست.

 

 آقای دکتر به بحث اصلی این گفتگو یعنی ، رویاهای رسولانه، می رسیم. ما بنا داریم پاره ای از نظرات ، خوانش ها و نقدهای مربوط به رویاهای رسولانه را با شما به گفت وگو بگذاریم. از دکتر حسین واله شروع می کنیم.

 

تابستان گذشته در باشگاه اندیشه جلساتی در بررسی رویاهای رسولانه برگزار شد که گزارش آن در سایت «زیتون» به چاپ رسید. یکی از سخنرانان آقای دکتر حسین واله بودند. ایشان رویاهای رسولانه را مستعد دو خوانش دانستند. خوانش اول با عنوان « رویا دارای حیث التفاتی است» و خوانش دوم با عنوان « رویا فاقد حیث التفاتی است». ایشان به خوانش اول به تفصیل پرداختند و خوانش دوم را به نحو اجمال و به منظور روشن کردن خوانش اول بیان کردند. و پیداست که خوانش اول را به رویاها نزدیک تر می دانند. اجازه دهید هر دو خوانش را در این جا بیان کنم و سپس نظر شما را در باره این آنها خواستار شوم .

دکتر واله پیش از بیان این دو خوانش ابتدا  تصریحات صاحب نظریه رویاها را بیان می کنند:

قرآن گفته محمد (ص) است نه خدا

قرآن خواب نامه است یا مکاشفه نامه

صحنه های ترسیم شده در قرآن را محمد(ص) دیده است

زبان قرآن زبان خواب است نه زبان بیداری

قرآن تعبیر می خواهد نه تفسیر

رویای محمد(ص) معصومانه است .محمد(ص) از خدا پر شده است

نظریه رویای رسولانه بحثی فنومنولوژیک است ، نه کلامی نه فلسفی و نه تفسیری

نظریه رویا مشکلات تعارض با علم ، تعارض با اخلاق ، اسطوره ها ، پارادوکسها …) را حل می کند

تجربه نبوی بسط می یابد

وی پس از این مقدمات لازم ، خوانش اول یعنی « رویا حیث التفاتی دارد» را مستلزم  ۱۰ گزاره می دانند:

۱- ترم « رویا» به صورت استعاری به کار رفته است

۲- حقیقتی در رویا مکشوف می شود

۳ – تعبیر رویا برای کشف حقیقتی مستقل از ذهن است

۴ – حقیقت مکشوف بیان زبانی دارد

۵ – بیان زبانی آن رنگ تاریخی دارد

۶ – تعبیر خود نبی ممکن است خطا باشد ( ؟) که البته این به صورت پرسش طرح شده است

۷ – خود تجربه رویا ممکن است خطا باشد(؟) این هم به صورت  پرسش طرح شده است

۸ -تعبیر رویا شرایطی دارد

۹ – زبان رویا زبان بیداری نیست و زبان تعبیر هم می تواند چنین باشد

۱۰ – معصومانه = فاقد دغل+ فاقد خطا

ایشان این خوانش ( خوانش اول) را مستلزم پنج پیشفرض ضروری دانسته اند که عبارتند از:

۱ – رویا یک مکانیزم کشف حقیقت است ( در عرض مکانیزم های دریافت های حسی و عقلی متعارف)

۲ – کشف حقیقت با این مکانیزم زبان پذیر است

۳ – بیان زبانی این حقیقت تعبیرپذیر است

۴ –  تعبیر برای معبر و دیگران به کشف حقیقت منجر می شود

۵ – تعبیر در زبان بیداری رخ می دهد ( وگرنه تسلسل پیش می آید)(۱)

سروش: تشکر می کنم از شما. و از آقای واله هم تشکر می کنم برای طرح دقیق این مطالب با یک طبقه بندی خیلی خوب، کاری که من در نوشته های خودم نکرده بودم و ایشان به صورتی عالمانه و با اجتهاد دو خوانش ممکن را طرح کرده اند. البته ایشان نکته های خیلی ریزی را طرح کرده اند که جای بحث دقیق در باره تک تک این نکات در چنین گفت وگویی نیست، خصوصا که خود ایشان در این گفت وگو حضور ندارند. اما در هر حال ، بنده با بسیاری از این نکات ایشان موافقم. من علی الاصول خوانش شناختی از خواب دارم. و مراد اصلی من این بوده است که رویا حیث التفاتی دارد( همیشه ازین اصطلاح حیث التفاتی و کون التفاتی وحشت داشته ام وبدان بی التفات بوده ام.کاشفیت چه نقصی داشت که التفات یا قصدیّت  intentionality را بر گزیدند!؟)و در مقام کشف و پرده برداری است و خبر از ماوراء می دهد و این حقایق به زبان خواب بیان می شود و این خواب قابل تبدیل و ترجمه به زبان بیداری است که تعبیر نامیده می شود. و چنین نیست که فقط حالات ذهنی پیامبر باشد. واگرچه در ناهشیاری صورت می بندد در بیداری به صورت مراد جدی وآگاهانه با مخاطب درمیان نهاده میشود.

 

اما این که آیا هدف از این مقالات حل مشکل  تعارض علم و دین بوده است یا حل مشکلات کلامی یا فلسفی و غیره، این دیگر محول به خوانندگان است. این جا مراد متکلم چندان شرط نیست.  می توانم بگویم که من چندان به این گونه پیامدها فکر نمی کردم. آنچه به دنبالش بودم این بود که ما چگونه این متن را بفهمیم. از یک طرف، از گذشته های دور در تفسیرها نظر کرده بودم، تفاسیر مرحوم طباطبایی ، فخر رازی و سید قطب و همینطور تفاسیر علمی و حتی انقلابی و  انواع دیگر تفاسیر را مطالعه کرده بودم و برداشت های آنها را دائم در ذهنم می سنجیدم. از طرف دیگر ، آرای بزرگانی در عصر خودمان مانند محمد ارکون ، نصر حامد ابوزید و حسن حنفی و دیگران را هم مطالعه کرده بودم. همه این ها در پیش چشم من بودند. من بدون این که بخواهم جواب مشکلات را بدهم ، همیشه فکر می کردم آیا ما راه درستی رفته ایم یا نه و این که قرآن را چگونه متنی باید فرض کنیم و سپس به دنبال فهم آن برویم. آن گاه توجه من بیشتر به سوی نحوه تکون زبان وحی رفت و این قبیل نکته ها توجه مرا جلب کردند که مورخان گفته اند پیامبر در یک حالت ناهشیاری ، که من آن را رویا نامیده ام، وحی را تلقی می کرده است. دیدم تقریبا همه مورخان نوشته اند که پیامبر هیچوقت در حالت هشیاری وحی را نمی گرفته اند، خواه در مورد اولین آیات که در غار به ایشان وحی شد، و در سیره ابن هشام و ابن اسحاق صریحا آمده است که پیامبر می گویند من در خواب بودم که پنج آیه اول سوره علق را گرفتم و بعد بیدار شدم و دیدم جبرئیل تمام افق را پر کرده است، و خواه در شرایط دیگر ، چه در جنگ و چه در صلح ، در مسجد و جاهای دیگر، که ناگهان اصحاب می دیدند پیامبر احوال ویژه ای پیدا کرده واز خود بیخودشده اند و امثال آن که ابن خلدون در جلد اول مقدمه اورده است. ما این ها را می دانستیم ، اما  غفلت کرده بودیم که این ها چه مدلولی دارند. وقتی من به دنبال مدلولش رفتم ، احساس کردم ما باید زبان قرآن را غیر از زبان متعارف بدانیم. به نظر من این که به پیامبر می گفتند این زبان تو یا بیان تو سحر است، علتش فقط این نبوده است که این زبان از نظر ادبی بسیار فاخر یا بلیغ است، بلکه آن ها احساس می کردند این کلمات از منبع دیگری برمی خیزد. با توجه به همه این ها، من به این نتیجه رسیدم که زبان قرآن زبان رویاست و بعد دیدم با این نگاه راز دو بخش مهم از قرآن آشکار می شود ؛ دو بخشی که می توان آنها را ازمقاصد اصلی شارع و جزو ذاتیات دین دانست، یعنی آیات معاد و توحید. این دو بخش معمولا  لغزشگاه  مفسران بوده و آنها را در اردوگاه های مختلف قرارداده است؛ یکی اهل ظاهر می شده و دیگری اهل باطن یا اهل تاویل. من بعد از اتمام مقالات رویاها که به دنبال ریشه های تئوری خودم در نوشته های پیشین رفتم ، دیدم ملاصدرا به همه این گروه ها طعن می زند و آنگاه خودش رایی را در میان می آورد و حتی می گوید رای من شبیه تعبیر خواب است. ایشان هم می گوید خصوصا در مورد  معادشناسی و خداشناسی ما نیاز به تعبیر داریم. عین این لغت را ایشان به کار می برد. منتها تعبیر کردن ایشان به شیوه خاصی است که شاید در مقالات بعدی ام آن را توضیح دهم. در هر حال من به این می اندیشیدم که چگونه عالمان ما در فهم برخی آیات از زبان عادی قرآن دور می شدند و در آن جاها سراغ  نماد  و مجاز و ممثول و مثال و امثال آنها می رفتند. الان من در پرتو تئوری خودم می فهمم که همه آنها می گفتند زبان قرآن زبان متعارف نیست. اما نام دیگری هم روی آن نمی گذاشتند. می خواستند عرفی بودن زبان ومعانی ظاهری آنرا حفظ کنند . ملاصدرا بر این نکته تاکید دارد. او می گوید ما باید تا می توانیم ظاهر زبان را حفظ کنیم و بی جهت و متکلفانه معنای کلام را از ظاهر برنگردانیم. و بعد می گوید تعبیر همین طور است.  این نکته مهمی است و خیلی ها آرزو داشتند که کاش می توانستند کلام را از ظاهرش برنگردانند. الان که من نگاه می کنم می بینم ، چنانکه مولوی می گوید « ما از پی سنایی و عطار آمدیم»، من راه آنها را ادامه داده ام و آنچه را آنها می خواسته اند فراهم آورده ام؛ زبان ظاهر را نگه داشته ام ، اما آن را از وادی ای به وادی دیگری برده ام ، یعنی از بیداری به خواب. و به قول مولانا

پس بگفتی شان که من بااین درم/ آرزوی جمله تان رامی خرم

با رویایی دانستن زبان قرآن آرزوی همه کسانی را که یا اهل تاویل بوده اند یا اهل ظاهر یا اهل تعبیر برآورده می کنم.

حتی در مورد بخش های تاریخی قرآن که برخی آنها را افسانه می دانند، خصوصا در مکتب ادبی تفسیر ، مثل امین خولی و شاگردش احمد خلف الله که  قصه های قرآن را لزوما واقعی و تاریخی نمی شمردند. من هم همین مطلب را می گویم، اما می گویم اینها رویایی هستند. آنها می گفتند این بخش ها مثل قصه کلیله و دمنه است، گویی بزرگسالی برای کودکی قصه ای می گوید و مقصود خودش را در قصه می ریزد. اما من می گویم باید یادمان باشد که پیامبر این مطالب را بعد از برخاستن از حالت ناهشیاری می گفتند پس نمی توان گفت عامدانه مقصود خود را در قصه ها می ریختند. فقط رویت های خودرا می گفتند واین البته از نقش شناختاری و کاشفیت وحی نمی کاهد. همچنان که قائلان به نظریه سنتی وحی آنرا غافلگیرانه می دانند و در عین حال کاشف از واقع. من کتاب التصویر الفنی فی القرآن سید قطب را که می خواندم. می دیدم که قطب خیلی خوب این نکته را پرورانده است که مشاهد و  مناظر قیامت بسیار زنده اند، یعنی گویی کسی دارد اینها را می بیند و بیان قرآن هم به قول او تصویر فنی یا هنرمندانه از آن مناظر است. همه این ها در ذهن من بود. به نظر من به یک معناهمه اینها زیر عنوان «رویایی بودن قرآن» آورده می شود. حال می توانم بگویم قرآن هم تصویر هنرمندانه است چنان که قطب گفت و هم محتاج تعبیر است چنانکه ملاصدرا گفت و هم محتاج تاویل است چنانکه معتزلی ها و دیگران گفته اند و هم الفاظ قرآن بر ظواهرشان می مانند چنانکه اشاعره می خواستند. این نظریه مطالب دیگری را هم توضیح می دهید. مثلا در مورد تاریخ پیامبران در قرآن مطالبی آمده است مثل این که بخشی از قوم یهود تبدیل به بوزینه شدند. اینها در هیچ تاریخی نیامده است . و البته در تورات هم نیامده است. مفسران ما برخی به مسخ شدن ظاهری آنها معتقد بودند و برخی هم آن را مسخ باطنی می دانستند. این نشان می دهد که آنان در این جا با مشکلی مواجه بودند در حالیکه تئوری رویا خیلی خوب اینها را توضیح می دهد. وقتی من رویایی بودن زبان قرآن را فهمیدم حقیقتا  لبخندی بر لبانم پیدا شد، از نوع لبخندهایی که به وقت روبرو شدن با حقیقت بر لبان آدمی ظاهر می شود.

من غافل نیستم ازاین که ابهاماتی دراین نظریه هست که باید بر طرف شود .اما به جنبه های استوار آن و حلّال مشکلات بودنش هم توجه واعتقاددارم.

 

آقای واله لازمه خوانش اول را ،که مورد قبول شما هم هست، این می دانند که ترم رویا باید استعاری به کار رفته باشد، نظر شما چیست؟

 

سروش: من اصرار دارم که کلمه «رویا» را در این جا به معنای حقیقی نه استعاری کلمه به کار گرفته ام. مگر این که جناب واله معتقد باشند رویا جنبه شناختاری ندارد و لذا منظور از رویا باید چیز دیگری باشد. رویا همان وحی است واگر وحی استعاری وغیر شناختاری ست رویا هم هست واگر نه ،نه. رویاشناسانی مانند یونگ هم چنین نمی گویند. گذشتگان ما هم چنین تصویری نداشتند، وقتی خصوصا از خواب صادق سخن می گفتند آن را کاشف از واقع می دانستند. روایاتی هم که میگویند پاره ای از وحی های انبیا در رویا بوده است، همین را نشان می دهد . بسیاری از رویاهایی که درعهدین هست رویاهای پیش بینی کننده وکاشف از حقیقت هستند مانند رویای دانیال و دیگران.

همین جا بد نیست نکته ای را در باره نقد ناقد محترم محسن زندی راکه در دین آنلاین نوشته بودند، بگویم. ایشان وارد بحث های عصب شناسی شده بودند و از من خواسته بودند روشن کنم منظور من از خواب کدام یک ازمراحل مغزی است و این که مغفول گذاشتن این مطلب به اصل تئوری لطمه می زند. برخی ناقدان دیگر هم از من می خواستند خواب را تعریف کنم. در نقد محسن آرمین هم چنین چیزی بود. اما به نظر من هیچ نیازی به تعریف خواب نیست و من عمدا آن را تعریف نمی کنم. خواب تعریف دقیق ندارد و تعریف کردن آن هم ما را وارد ظلمت سرایی می کند که در آمدن از آن ممکن نیست.  خواب را نباید تعریف کرد، بلکه  باید آن را معنا کرد. همه ما می دانیم معنای انسان چیست و همه می دانیم معنای آب چیست. معنای اینها همان است که اهل زبان می فهمند. معنا همان استعمال است و به قول ویتگنشتاین مانند آن است که وارد بازی ای شده باشیم که کلمات را مانند توپ به سوی هم پرتاپ کنیم و با رعایت قواعد بازی آنرا به پیش  ببریم. حداکثر می توان گفت چه چیزهایی خواب نیست .تعریف مربوط به مقام دیگری است. نمی توان گفت مردم قدیم چون پیشرفت های جدیددر باره پدیده خواب را نمی دانستند، پس معنای خواب را نمی دانستند. عموم انسان های گذشته و حال نمی دانند تعریف جامع و مانع انسان چیست اما معنای انسان را می دانند. وقتی می گوییم فلانی انسان خوبی است یا فلانی آدمکش است ،  معنای انسان به خوبی روشن است. بلی من اگر اصطلاح تازه ای( مثل انرژی) در میان میآوردم ، باید آن را تعریف می کردم. درغیر این صورت گشتن به دنبال تعریف مفاهیم معلوم کاری بیهوده است.

 

نکته مربوطه دیگری را می خواهم بیاورم که در نوشته های فیس بوکی نصرالله پورجوادی دیدم؛ نوشته هایی که هم غیر دوستانه و هم بی خبرانه بود. بی خبرانه بود چون به تصریح خودشان مقالات مرا نخوانده بودند و بی ادبانه بود چون رویای قدسی را مانند باد مقعد قدسی بی معنا دانسته بودند !! وگفته بودند خواب خواب است و رسولانه و قدسی ندارد و البته همین مختصر را هم به ضد و نقیض هایی آمیخته بودند و  امیر مازیار پاسخ خوبی به ایشان داده بود و گفته بود کلمه خواب مشترک لفظی است و این شما را به خطا افکنده است. این سخن کاملا درست است و من مایلم آن را توضیح دهم. ما در فارسی هم برای خوابیدن و هم برای خواب دیدن لفظ خواب را به کار می بریم. در عربی این ها را جدا می کنند. اولی «نوم» و دیگری «رویا» است. در انگلیسی هم اولی  sleeping و دومی  dreaming و در فرانسوی dormir /rever است. وقتی این دو جدا می شوند این مغالطه رخ نمی دهد. در فارسی  چون این ها یکی هستند برای اذهان نیازموده مخلوط می شوند. سخن برسرخواب نیست، بلکه رویاست. یعنی صورت هایی که در خواب یا حالت های ناهشیاری دیده می شود. اینکه حواس تعطیل می شود یا نه، بحث دیگری است. مولوی اینها را خواب در بیداری می نامد «خواب می بینم ولی در خواب نه» ، خواب دیدن یعنی صور رویایی دیدن. آن چه در تئوری من دارای اهمیت است زبان رمزی آن است. حال نام آن را خواب بگذارید یا چیز دیگر، گرچه من تاکید دارم که نامش را همین رویا بگذاریم تا در مقام تبیین وحی ، مجهولی را با مجهول دیگری تعریف نکنیم. خلاصه آن که من رویا را تعریف نمی کنم و به همین معنای رایج و شناخته شده به کار می برم و نیازی به در میان آوردن تئوری های عصب شناسانه و روانکاوانه برای تعریف رویا ندارم، گرچه همه اینها در جای خود نیکوست. من هم قبول دارم که در خواب سلولهای مغز ما امواج و حالت های خاصی دارند و اگر کسی غذای خاصی بخورد  یا  دستکاری هایی در مغز او صورت گیرد رویاهای او می تواند متفاوت شود. من هم قبول دارم که این رویاها از تصورات و تصدیقاتی که قبلا در خزانه خیال بوده تغذیه می کنند. اما اینها لازم نمی آورد که خواب دیدن را تعریفی از نو بکنیم یا تعریف نکردنش را ابهامی در این نظریه بدانیم و اصلا لازمه پدیدار شناسی همین است که رویارا به پدیده های دیگر فرو نکاهیم.نوشته زندی خصوصا متضمن مغالطه کنه و وجه استfallacy of misplaced concreteness که کل شیئ را «صرفا»  به وجهی از ان که جریانهای الکتروشیمیایی مغزند فرومی کاهد. در هر حال من فی الجمله با مطالب آقای دکتر واله موافقم و البته برخی از آنها از فرط ایجاز برای من مبهم است .

 

شما گفتید نقدهایی هم ایشان داشته اند که اینهاست که برای من اهمیت دارد.

بله، مثلا در باره زبان خصوصی. می گویند اگر زبان وحی خصوصی نباشد دیگران هم می توانند رویاهای نبوی داشته باشند.

 

سروش: خب بله ، به نظر من دیگران هم می توانند رویاهای نبوی داشته باشند. این همان بسط تجربه نبوی است، که اینک می توان گفت بسط رویای نبوی. بله

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید/ دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

یعنی علی الاصول می توانند اما شاید هم هرگز رخ ندهد. به هرحال وحی منحصر به پیامبران نیست. به علاوه گزارش رویا که پیامبر با مردم در میان می گذارد چرا خصوصی باشد؟ صددر صدعمومی و شرکت پذیرست.به عبارت دیگر رویای هرکس رویای خود اوست اما بیانش آنرا بین الاذهانی می کند و کذا تعبیرش.

 

مطلب دیگرآقای واله این است که قائل شدن به  زبان شناختاری با پدیدارشناسی وحی مغایر است.

 

سروش: من منظور ایشان را درست متوجه نمی شوم. بلی وقتی من می خواهم رویا یا وحی را پدیدارشناسی کنم، البته کاری ندارم که آن رویای صادقه است یا کاذبه ، بلکه خود آن را می خواهم بدانم چیست . به قول فیلسوفان فنومنولوژیست برگردیم به سوی اشیا چنانکه هستند. پدیدارشناسی یعنی وحی شبیه چیست؟ این چرا باید شناختاری بودن را مانع شود. سخن ایشان درست است که پدیدارشناس متکلم نمی تواند باشد. من نمی گویم این وحی صادق است. من همیشه می گویم در جامعه مومنان رویای پیامبر را صادق یعنی کاشف از واقع می دانند که البته با سخن من هم ناسازگاری ندارد.

 

یعنی در عین این که شما رویاهای رسولانه را شناختاری می دانید اما این شناختاری بودن را مانع از تحلیل پدیدارشناسی  آنها نمی دانید؟

 

سروش :اصلا و ابدا. من از پدیدار شناسی به این وجهش بیشتر نظر دارم که پدیده را نباید تحویل به امر دیگر کرد و خودش را چنان که برما پدیدار می شود باید شناخت. لذا پدیدار شناسی البته با شناختن خالص پدیده همراه است.

 

ایشان در خوانش اول که آن را مستلزم ده گزاره دانستند ، دو گزاره را به صورت سوال مطرح کردند. یکی این که ممکن است پیامبر در تعبیر خواب خطا کنند؟

 

سروش: بله امکان دارد. و سابقه هم دارد. من از محی الدین عربی نقل کرده بودم که گفت ابراهیم علیه السلام در تعبیر خوابش خطا کرد. خب، در فرهنگ اسلامی یکی از بزرگترین عارفان معتقد است یکی از بزرگترین پیامبران در تعبیر خوابش خطا کرده است. بنابراین من علی الاصول  به آن قائلم  و آن را در بقعه امکان می نهم .حتی در رویاها هم نوشته ام که در خواب ، لشکریان دشمن را به پیامبر عمدا کم نشان دادند تا مسلمانان جرات وقوت بگیرند. پیامبر انهارا در خواب کم دید و تعبیرش این بود که آنها واقعا کم اند و به مومنان چنین گفت اما این خطا به کمک او آمد. گفته اند:

بس خجسته معصیت کان کردمرد /نه زخاری بر جهد اوراق ورد؟

خطای مبارکی بود و اگرچه در واقع آنها بیشتر بودند ولی مومنان پیروز شدند و دشمنان شکست خوردند.

 

آقای واله گزاره بعدی را هم به صورت سوال طرح کرده اند «خود تجربه رویا ممکن است خطا باشد؟»

 

سروش: همیشه تعبیر تجربه است که می تواند خطا باشد یا نباشد. خواب تعبیر نشده خطا و درست ندارد. مانند حس آدمی است. به قول آقای طباطبایی در روش رئالیسم شما وقتی دستتان می سوزد، این نه خطاست نه صواب. صرفا یک حس است. بعد این حس را تفسیر می کنیم و خطا و صواب این جا مطرح می شود.

 

در پیامد سوم گفته اند وجود خطا مستلزم معیار نفس الامری خطا/ درست است  و جود معیار نفس الامری خطا/درست مستلزم نقطه نظر منطقی فوق خطا/درست است و نقطه نظر منطقی فوق خطا / درست در جهان انسانی محال است ( شکاف ثبوت/ اثبات پرناشدنی است)… که پیشتر آوردیم

 

سروش: سخن ایشان فقط تئوری رویای رسولانه را هدف نمی گیرد. کلا هر جا پای شناخت و صدق و کذب  در میان بیاید می توان این مطلب را گفت .بلی فاصله ثبوت ( نفس الامر) و اثبات (معرفت) هیچ وقت پر نمی شود. با این حال  ما همه در عالم اثبات دور هم می گردیم. و به قول ویتگنشتاین بازی می کنیم و با این بازی جلو می رویم. به یک معنا سخن آقای واله فاندیشنالیزم یا مبناگرایی است. که طبق آن اول مبنا را باید محکم کرد و بعد روی آن ساخت و بالا رفت. درست در مقابلش عقلانیت انتقادی است که به نقادی اهمیت می دهد. می گوید فرضیه می دهیم و نقد می کنیم وبه پیش می رویم. نمی نشینیم تا فاصله ثبوت و اثبات پر شود و بعد حرف بزنیم. ما در  همین عالم اثبات نقادی می کنیم و جلو می رویم. من هم بیش از این نمی گویم و پا را فراتر نمی گذارم و تمنای محال ندارم. در هر حال چنانکه گفتم این یک اشکال مشترک الورود است. والله العالم.

 

————————————————————————–

 

(۱)پانوشت

 

۱.ایشان البته سه پیامد برای خوانش یکم برمی شمرند که عبارتند از :

پیامد اول در باره « زبان رویایی» است. مطابق رویاهای رسولانه «زبان وحی زبان خواب است نه زبان بیداری»

مقصود از زبان در این جا یکی از این دو می تواند باشد : الف ) زبان = دستگاه نشانه ها و ب ) زبان = کاربست دستگاه

اگر مقصود از زبان ، دستگاه نشانه ها باشد (الف) ، نتیجه این خواهد بود : زبان وحی زبان خصوصی است و دست کم برای مخاطبان عادی قرآن غیر قابل استفاده است و اگر مقصود از زبان کاربست دستگاه (ب) باشد، نتیجه این خواهد بود : عبارات قرآن از زبان طبیعی ( عربی) معنای سمانتیک می گیرد اما کارکردی متفاوت دارد و آن نمادپردازی است.

ایشان پرسشی را در این جا مطرح می کنند و آن گاه پاسخ های ممکن به آن را .

پرسش این است : آیا عبارات قرآنی به زبان ناشناختاری تعلق دارند یا شناختاری ( اما در سطح فراحسی – عقلی)؟

پاسخ های ممکن عبارتند از: اگر عبارات قرآنی به زبان ناشناختاری تعلق گیرند ، خروج از خوانش اول ( خوانش مورد بحث) رخ می دهد و اگر به زبان شناختاری تعلق داشته باشد مانع از تحلیل پدیدارشناختی وحی می شود

راه حل چیست؟

پیامد دوم این خوانش «تعبیرپذیری رویا»ست

تعبیرپذیری رویا متوقف است بر  بیان زبانی داشتن رویا

و بیان زبانی داشتن رویا متوقف است بر بین الاذهانی بودن تجربه رویا ( به خاطر امتناع زبان خصوصی)

و بین الاذهانی بودن تجربه رویا نقض انحصار وحی است

آیا مومنان این پیامد را می پذیرند؟

پیامد سوم خطاپذیری ( تجربه نبی یا بیان زبانی تجربه نبی) است

در توضیح این پیامد ایشان می گویند :

امکان خطا مستلزم وجود معیار نفس الامری خطا/درست است

و وجود معیار نفس الامری خطا/درست مستلزم نقطه نظر منطقی فوق خطا/درست است

نقطه نظر منطقی فوق خطا/درست در جهان انسانی محال است ( شکاف ثبوت/اثبات پرناشدنی است)[یعنی کلا امکان خطا هیچ جا وجود ندارد؟]

از سوی دیگر

دسترسی شناختی به معیار خطا/درست شرط اسناد درستی (یا خطا) به تجربه ( و همچنین بیان آن ) است

بنابراین لازمه قبول امکان خطای نبی ، دسترسی شناختی مستقل ما به تجربه نبی است و اما اگر به خطاناپذیری نبی قایل شویم ، معنایش آن خواهد بود که کشف نبی کشف بین الاذهانی نیست و بل اختصاصی است

و نتیجه اختصاصی بودن کشف نبی ، بدون کشف شناختی بودن ایمان مومنان است و

و نتیجه ایمان بدون کشف ، بلاموضوع شدن فنومنولوژی وحی است

و در پایان محمل ممکن تئوری رویاهای رسولانه را عبارت می داند از:

هدف تئوری: غرابت زدایی از ذهنیت انسان مدرن ( نه اثبات کلامی باورهای دینی )

منظور تئوری: وحی کشف نوع سوم است + کشف تشکیکی است

روش : توسل به تئوری های زبانی و تفکیک آنها

مبنا: معنا و صدق مطلق نداریم. معیار معنا و معیار صدق در هر بازی زبانی درونی است نه بیرونی

فایده: حل مشکلات ظواهر قرآنی از طریق تفکیک دیسکورسی

 

۲۳ خرداد ۱۳۹۶