راز «حافظ»

 

راز «حافظ»

دکتر حسن مکارمی در پاسخ به این که شنوندگان فرانسوی چقدر پیرامون شعر و اندیشه‌های حافظ، آشنایی دارند می‌گوید: «من ترجیح می‌دهم سخنان من درباره‌ی حافظ به زبان فرانسه باشد. چون به این طریق می‌توانیم حافظ را به فرانسوی‌ها معرفی کنیم. نباید یادمان برود که در سال ۲۰۰۶ برای اولین‌بار در تاریخ جهان مجموعه‌ی غزلیات حافظ به فرانسه، به‌وسیله‌ی استاد فوشه ترجمه شد. این مسئله بسیار اساسی است که بتوانیم، در این شرایط جای واقعی حافظ را به علاقه‌مندان ادبیات نشان دهیم.»

بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست

تا جان خود  بر آتش رویش کنم سپند

«حافظ بی‌گمان بر خاطره جمعی (خاطره جمعی، خاطره تاریخی، روح قومی، روح زبان، جوهر مشترک تاریخی، جوهر مشترک قومی) ایرانی فارسی‌دان انگشت می‌نهد، به شکلی که با گذشت قرن‌ها همچنان شعرش با این خاطره عجین است. اینان زبان گویای خود را در «حافظ» می‌یابند و به شکلی حافظ واسطه‌ای است میان خاطره جمعی- تخیلی اقوام ایرانی و حرکت تاریخی اینان. این رازی است که حافظ در سینه خود حمل می‌کند و این است راز حضور عمیق و همیشگی حافظ برای ایرانیان».

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست                     تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

۱- بر آن نیستم که چون خبره ادبیات و شعر پارسی از بزرگ همیشه «حافظ شیراز» سخن بگویم. آن توان را ندارم که اسطوره‌های اقوام ایرانی را نیز تا آن‌جا که به شناخت آمده‌اند به چنگ آورم. و نه یارای آن دارم که از پهنه شناخت در میدان روانکاوی توشه‌ای در خور برگیرم. لیک چون شیدای هر سه‌ام در این میانه دست و پایی می‌زنم.

شعر پارسی به گفته همگان در شرق و  جهان می‌درخشد و شعله درخشانش «حافظ» به روایتی گل سرسبد شعر جهان است. اسطوره‌ها زیربنای ساختار فرهنگی یا به روایتی خاطره هر قوم‌اند. کشف پدیده ناخودآگاه و حضور خاطره قومی طی قرن اخیر زاویه‌ای تازه بر شناخت ما گشوده است. تلاش ما بر آن است که تا با تکیه بر این تازه‌یافته‌های انسان و از دروازه اسطوره‌های اقوام ایرانی به این پرسش چندین صد ساله پاسخ بگوییم، چرا «حافظ»؟

بی‌گمان در فرصت‌های دیگر، پژوهشگرانی که خبره این سه مقوله‌اند، با بیانی رساتر و اسبابی توانمندتر، این مختصر را گسترش داده و شاید نوری تازه بر راز بزرگی حافظ برافکنند.

در ورای آن‌چه پارسی‌زبانان در طی قرون متمادی در «کلام» حافظ جسته‌اند، نشانه‌ای والاتر از «زیبایی تصویر و کلام»، «روحانیت معنوی و مذهبی» و «ادراک تاریخی و اجتماعی» وجود دارد. «حافظ» در کنار قرآن در خانه پارسی‌زبانان می‌زید. گرچه او حافظ قرآن است. لیک گویا برای ایرانیان نشانه‌ای از حفاظت پدیده‌ای گران‌بهاتر و عمیق‌تر، یعنی خاطره «جمعی و قومی» است.

راز «حافظ» بی‌گمان سوالی تازه نیست. به کرّات پرسیده‌ایم و تلاش بسیار در یافتن پاسخ، نه تنها چرا «حافظ» بلکه چرا و چگونه صاحبان اندیشه (خواص) و دیگران (عوام) از هر قوم و طایفه و تمایل و طبقه و مذهب و تفکر (عارف و عامی) همین که در محدوده تأثیر زبان فارسی بوده‌اند، حافظ را به عنوان زبان بیانی خود برگزیده‌اند. در غم و شادی، گفتگوی روزانه، و خلوت شبانه حضور دارد. هر کسی گویا از ظن خود یار اوست. فال بین است. در گوی شفاف «دیوان» او امید می‌تراود و محل استخاره است. در آرامگاهش روزی بساط مطربان پهن است و دیگر روز بزرگداشت او را اهل مذهب خادمند.

 

     ۲- قرآن به چهارده روایت می‌خوانده است و گویا در علوم زمان خود تا حد کفایت پیش رفته است. نه ظاهری فریبا، نه زندگی پر ماجرایی از او بر خاطره‌ها مانده است. تنها حدود پانصد غزل، آثاری که تا کنون پیرامون حافظ منتشر شده‌اند، چنین طبقه‌بندی می‌شوند:

-          تصحیح غزلیات و ردیابی و اصلاح و سعی در یافتن سره از ناسره، یافتن ترتیب و تنظیم اولیه اشعار در غزل‌ها و در نسخه‌های اولیه.

 

-          پیرامون زندگی، زمان حافظ، چگونگی کار و رفتار، تأثیرات دیگران بر او و یا تأثیر حافظ بر دیگر شاعران، شرح حال حافظ در پهنه تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی و نهایتا ادبی.

-          شرح غزلیات، تعبیر اشعار، نکته‌گشایی، رمزیابی، شناخت تطبیقی اشعار او، به ویژه در رابطه با احادیث و آیات قرآن و افکار متداول زمانه او، کشف و بازگشایی اندیشه حافظ در عرصه مفهوم‌شناسی تلاشی دیگر است از زاویه‌ای دیگر، با این اندیشه که با تکیه بر اشعار حافظ، طبقه‌بندی این اشعار بر حسب مفهوم یا به ترتیب زمان سروده شدن به مفاهیم کلیدی اندیشه حافظ دست یافته و بدین وسیله به شناختی تازه از حافظ برسیم.

-          و بالاخره شناخت ادبی، زبان‌شناسی، تطبیقی یا به عبارتی نگاهی بر جوهر جواهر اشعار حافظ.

مراد کلام در این‌جا بیش‌تر یافتن «نگاهی تازه بر حافظ» است. این‌که چرا حافظ؟ چرا هندو به آتش می‌سوزاندش و مسلمان به زمزم می‌شویدش، چرا تنها آنان که متأثر از فرهنگ پارسی‌اند این‌گونه بر او شیفته می‌گردند. (در مقایسه با اعتبار جهانی خیام) چرا پارسی‌زبانان برای حافظ چنین مقامی گشوده‌اند؟

 

     ۳- نخستین تلاش ما در یافتن پاسخی به این سوال بیش‌ترعلمی کردن با نگاهی ساختاری به اندیشه حافظ بود. بدین منوال که در اشعار او به دنبال مفاهیم کلیدی بوده و این مفاهیم را به عنوان عناصر یک نظام اندیشه در نظر گرفته، رابطه چندگانه این مفاهیم را دریافته تا از این راه به راز اندیشه حافظ پی ببریم (نمونه اولین تلاش ما را در ضمیمه شماره یک خواهید یافت). چنین تلاشی بدون بهره‌گیری از فرضیه‌های بنیانی، به خودی خود به جایی نخواهد رسید، چه در نهایت ما را به بن‌بست چراهای دیگری خواهد کشاند که کلید گشایش آن‌ها در فرضیه‌های عمومی دايره شناخت انسان پنهان است.

 

     ۴- مبنای کار ما در این‌جا از طرفی به نظریه تحلیل روانی (روانکاوی) فروید[1] تکمیل یافته توسط لاکان[2] استوار است و از طرف دیگر بر تحقیقات هانری کربن[3] در مورد ریشه‌های تفکر ایرانی. جان کلام فرضیه روانکاوی معاصر در این است: «همه چیز زبان است». ساختار ناخودآگاه آدمی چون ساختار یک زبان است. (زبان مادری و رابطه طفل با مادر و شکل‌گیری ناخودآگاه در اولین سال‌های زندگی). نشانه‌ها[4] یا تصاویر صوتی[5] مجموعه‌ای را می‌سازند که همانند یک «متن» ناخودآگاه ما را می‌نویسند. این «نشانه‌ها» از فردی به فردی نقل مکان می‌یابند، چنان که نمی‌توان به درستی دانست که چه کسی صاحب این نشانه‌هاست و این چنین است که با «صرفه‌جویی در گفتار» و «چندپهلوسازی» و «خلاصه و ایجازگویی» و استفاده از «بازی با کلمات و مفاهیم» و خلاصه آن‌چه که در عرصه ادبی به شعر و معماری کلام معروف است و در عرصه زندگی روزمره به ضرب‌المثل و لطیفه و لغز و دشنام و غیره، عملا مجموعه‌ای از «نشانه‌ها» در فضای جاری بین «فرد- فرد» ما زندگی می‌کنند که پایه فرهنگ امروز و اسطوره دیروزاند[6]. (در ضمیمه شماره ۲ نمونه‌هایی از این تأثیرات در فرهنگ امروز را خواهید یافت).

قدرت حافظ شیراز در کلام اوست و آن هم کلام «دری». آن هم در پهنه فرهنگ پارسی زبانان:

ز شعر دلکش حافظ کسی بود «آگاه»            که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

و یا:

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ               بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز رسید

(عراق ناحیه اراک امروز است. مشاهده می‌شود که حتا در زمانه حافظ محدوده نفوذ اشعار حافظ، فرهنگ پارسی است).

بدین‌گونه است که خاطره جمعی یک قوم تحت تأثیر زبان مادری است و تاریخ نهفته در فرهنگ از طریق زبان مادری با تکیه بر اسطوره و افسانه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود و در شکل‌گیری ناخودآگاه تک تک ما نقش می‌بازد و اختلاف و غنای فرهنگی را به وجود می‌آورد. (با گذشت زمان، بیش‌تر بر عظمت انتخاب شیوه کاخی که فردوسی بنا کرده است پی می‌بریم. کاخی از کلمه‌های پارسی و بر مبنای اسطوره‌های ایرانی).

حافظ بی‌گمان بر خاطره جمعی اقوام ایرانی و فارسی‌دانان انگشت می‌نهد. به شکلی که با گذشت قرن‌ها همچنان شعر او با این خاطره عجین است. اینان زبان گویای خود را در حافظ می‌یابند و به شکلی حافظ واسطه‌ای است میان خاطره جمعی- تخیلی اقوام ایرانی و حرکت تاریخی اینان. این رازی است که حافظ در سینه خود حمل می‌کند و این است راز حضور عمیق و جاودانی حافظ برای ایرانیان. (فردوسی همین نقش را در شکل تاریخی- اجتماعی و سعدی در زندگی روزمره و مولوی در شناخت فلسفی بازی می‌کند).

 

     ۵- به بحث دریافت‌های هانری کربن بپردازیم. به طور اجمال در اسطوره‌شناسی ایرانی، «زمین» فرشته‌ای (ایزدی) است در آسمان‌ها (زمین مینوی)، جسم ما در زمین است و روان ما در زمین مینوی. پس از مرگ به زمین مینوی باز می‌گردیم. (ظاهرا رابطه‌ای عمیق میان زمین مینوی، باغ ایرانی و طرح قالی ایرانی وجود دارد). جغرافیای واقعی از هفت کشور بر پا شده است که ایران در مرکز آن قرار دارد و شش کشور در پیرامون.

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود            قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

(در این‌جا روان می‌تواند به دو معنی باشد، روان «من آسمانی» و دیگری روان به معنی روان شدن). اهورامزدا، ایزد ایزدان، نور و آفریننده ماست. تنها راه درک شناخت هستی و خود، ارتباط با «روان» است (آن قسمت از «من» که در زمین مینوی می‌زید). تنها از این طریق به شناخت کامل به «انسان کامل» به «مقام پیر» خواهیم رسید. تلاش برای دستیابی و ارتباط با من مینوی با اشراق همان راه نور است یا به عبارتی دیگر «عشق». بی دلیل نیست که کلمه مهر در زبان پارسی هم به معنی خورشید مولد نور است و هم به معنی عشق.

کم‌تر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز                  تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

اهورامزدا و شش ایزد دیگر، همگی ایزدان عقل‌اند. (به نام خداوند جان وخرد – فردوسی) اهورامزدا نور و قدرت است. ایزد زمین یا زمین مینوی –ایزد زنانه- که با تصوری دورادور بهشت در ذهن ایرانی همگون دارد، به شکلی مظهر زیبایی طبیعت و مظهر زیبایی زن است. به شکلی دستیابی به «من دیگر» ساکن «زمین آسمانی» که از راه اشراق و عشق می‌گذرد. از «بی خردی» حاصل می‌گردد و نشانه بی‌خردی مستی است و دستیابی به مستی با «می» است. (برای توضیح بیش‌تر به مقدمه هانری کربن در کتاب عبهرالعاشقین شیخ روزبهان مراجعه شود)[7].

 

     ۶- چنین است که با تکیه بر رمز «زمین مینوی» رابطه بین معشوق خیالی حافظ، گل و باغ و سبزه و مطرب و می با پیر یا پیر مغان کشف می‌شود. در واقع کلید گشایش این راز حضور «زمان موازی» است. (زندگی دیگری موازی این جهان فانی در زمین مینوی- تصویری از باغ بهشت).

عشق یا اشراق با پیوستن به نور راهی است در مقابل «عقل» و نیز کلیه صور دیگر شناخت حتی تصوف غیراشراقی.

بشوی اوراق اگر همدرس مایی                  که علم  عشق در دفتر   نباشد

در خانقه نگنجد اسرار عشق‌بازی               جام می مغانه هم با مغان توان زد

چنین است که تقلید حافظ پس از او عملا غیرممکن می‌گردد. با تلاش بسیار دیگران خواسته‌اند با سخن گفتن از می و معشوق و «پیر» جای پای او قدم بگذارند، لیکن چون شعرشان از «جوهر» پشتوانه اسطوره‌ای خالی است قبول نمی‌افتد.

 

حال به گلگشت در دیوان حافظ می‌پردازیم تا به اندازه توان بهره جوییم:

 

1.۶- آرزوی بازگشت به زمین مینوی و دل افسردگی حاصل از این دوری- یا به قول هانری کربن «زمین مینوی» معرف دلگیری- غم غربت و فراق- نهایی قلب انسان است[8].

در انتظار رویت ما   و   امیدواری     در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی

 

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم     راحت جان طلبم وز پی جانان  بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت         رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

 

هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را        غریب را دل سرگشته با وطن باشد

 

ترا  ز کنگره   عرش   می‌زنند صفیر     ندانمت که دراین دامگه چه افتادست

 

مبتلايی  به  غم  محنت  و  اندوه  فراق     ایدل این ناله و افغان تو بی‌چیزی نیست

 

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست            جز این خیال ندارم خدا گواه من‌ست

 

حجاب  چهره  جان  می‌شود   غبار   تنم            خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست            روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

 

(با اطمینان به بازگشت به زمین مینوی و جائی که از هر دو جهان آزاد است).

 

مژده  وصل  تو  کو کز سرجان برخیزم     طایر  قدسم و از  دام  جهان  برخیزم

 

2.۶-  تنها راه شناخت، اشراق (پیوستن به نور عشق است) و آن هم با مستی و می میسر است. بی خودی پیوستن به من دیگری، من همزاد، من مینوی یا «شاهد»، «جان علوی» است. برای دستیابی به این قاره هشتم، زمین آسمانی به تخیل فعال یا حضور «حال»- تمرکز در زمانی موازی، ولی «زمانی» دیگر نیاز داریم.

 

«جان علوی» هوس چاه زنخدان تو داشت     دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

 

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی‌ست       اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است

 

(باید پرسید این عالم سوم کجاست؟)

 

عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ     قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت

 

(به‌جاست که با کلام فروید در زمینه مداوای روانکاوی مقایسه‌ای صورت گیرد. او می‌گوید: درمان ما از طریق عشق است)[9].

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق     ثبت  است  بر جریده  عالم دوام ما

 

طبیب  عشق منم باده  ده که این معجون     فراغت   آرد  و  اندیشه  خطا  ببرد

 

ساقی  ار باده از این دست به جام  اندازد     عارفان را همه در شرب مدام اندازد

 

از  صدای  سخن  عشق  ندیدم  خوش‌تر     یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

 

در  این  مقام  مجازی  به جز پیاله مگیر        در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز

 

(در واقع مقام مجازی با مقام حقیقی که زمین مینوی است در رابطه است)

 

بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند       کان کس که پخته شد میِ چون ارغوان گرفت

 

(پخته شدن جز آماده شدن برای سفر به زمین آسمانی چیست؟)

 

حافظا خلد برین خانه موروث من است       اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم؟

 

(این عبارت از کتاب خاطره ازلی- داریوش شایگان[10] به ذهن می‌رسد:

در شعر شاعری چون حافظ از طریق فضای شاعرانه حالت متقارن و دیالکتیک عشق که همچون حرکت بی‌قرار روح در طبیعت محبوب ازلی است، بیان می‌گردد.)

 

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست     جز این خیال ندارم خدا گواه من‌ست

 

دست  از  طلب  ندارم  تا  کام من برآید     یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

 

۳.۶- و در این جا عقل راه به جایی نمی‌برد:

 

چیست   این  سقف  بلند  ساده  بسیار  نقش     زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

 

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا        دمی  ز  وسوسه  عقل  بی خبر  دارد

 

گره  ز  دل  بگشا  وز   سپهر   یاد   مکن       که فکر هیچ  مهندس چنین گره نگشاد

 

اگر  نه  عقل  به  مستی   فرو  کشد       لنگرچگونه  کشتی  از  این ورطه بلا ببرد

 

مشکل عشق  نه  در حوصله  دانش  ماست       حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

 

مشاهده می‌شود که شیوه درک انسان را از جهان خارج به سه روش می‌توان تقسیم کرد. احساس مستقیم (بی‌رابطه) با آن‌چه که قبلا در خود انبار کرده‌ایم! روش عقلایی یعنی استفاده همزمان از داده‌های انبارشده و روش منطق، استدلال، شیوه‌های مستقیم و غیرمستقیم تجربی و بالاخره «عشق»، «حال» و «مستی» رابطه‌ای با درون (به بیان هانری کربن جهان تخیل فعال- نهان اندر نهان- دسترسی به زمان موازی) آن‌جا که حافظ می‌گوید:

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب      تا سر زلف سخن را به قلم نشانه زدند

بیش‌تر اشاره بر افشای «اندیشه» است چون حافظ از رخ او حجاب برداشته و او را «رسوا» ساخته است. می‌دانیم که ارزش‌های اسطوره‌ای آن‌جا از کاربرد می‌افتد که «خط» ساخته می‌شود. اسطوره‌ها در حوزه مبادلات شفاهی کارکرد دارند. آن‌جا که سر زلف سخن شانه می‌خورد عقل به‌کار می‌افتد. اسطوره و «نگرش آن» رنگ می‌بازد و اگرچه محبوب زیباست، «شانه» خورده است و رسواست.

حافظ در این بیت بار دیگر اشاره به اهداء عقل به انسان می‌کند که با این هدیه در واقع انسان را دیوانه می‌سازند، چه قدرت اسطوره‌ای او را می‌ربایند:

آسمان بار امانت نتوانست کشید     قرعه کار به نام من دیوانه زدند

 

4.۶- از طرفی جغرافیای شناخت حافظ، جغرافیایی اسطوره‌ای است، هفت کشور، یا هفت اقلیم وجود.

 

شیراز و آب رکنی واین باد خوش نسیم         عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

 

۵.۶- «رند» آزاده‌ای است که از هر دو جهان آزاد است. در «زمان موازی» می‌زید و به دنبال وصال زمین مینوی است و عشق را می‌جوید.

 

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه       که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

 

نفاق  و  رزق  نبخشد  صفای دل حافظ       طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

 

عشق و شباب و رندی مجموعه مرادست                چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

 

غلام  همت   آن   رند   عاقبت  سوزم          که  در  گداصفتی  کیمیاگری  داند

 

قصر فردوس به پاداش  عمل می‌بخشند           ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

 

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم            دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

 

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست         که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 

در واقع سر کوی یار، با یار بودن به بهشت و کون و مکان برتری دارد و این بودن با یار در حال حاضر است نه در زمانی بعد.

 

عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند              وین همه منصب از آن حور پریوش دارم

 

۶.۶- شناخت تاریخی حافظ یا درک او از تاریخ پیشینیان، هویت کاملا اسطوره‌ای دارد، گویا جدا از اسطوره، انسان‌ها نه زندگی کرده‌اند، نه جنگ‌های بزرگ در کار بوده‌اند. نه قلع و قمع و کشت و کشتار و آمد و رفت شاهان و سلسله‌ها. گویی حافظ در جهانی اثیری- یا «هورقلیایی» زندگی می‌کند. زمان همیشه است.

 

 

قدح  به شرط  ادب گیر زآن‌که  ترکیبش               ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 

که آگهست که کاووس و کی کجا رفتند            که واقفست که چون رفت تخت جم بر باد

 

سرود  مجلس جمشید گفته‌اند  این  بود            که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

 

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت                دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

 

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار        که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش

 

کی  بود  در  زمانه  وفا  جام   می  ‌بیار         تا من حکایت جم و کاووس کی کنم

 

7.۶- حافظ در عالم تخیل یا تخیل فعال یا عالمی میان عالم حواس و مفاهیم- عالم واقع (احساس ما از سردی و گرمی و گذشت زمان و درد... غیره) و عالم مفاهیم مجرد (ریاضی و مفاهیم فلسفی که به‌طور مجرد حضور دارند) زندگی می‌کند. عالمی که به شکلی همان زمین مینوی، یا ملکوت می‌توان خواندش. در دیوان حافظ رد پایی از مسائل و مفاهیم زندگی روزمره نیست، حتا صحبت از «وظیفه» نیز در رابطه با هزینه شراب است.

 

ساکنان  حرم  ستر  و  عفاف ملکوت         با  من  راه نشین  باده مستانه زدند

 

مرغ  باغ  ملکوتم  نیم  از  عالم خاک       چند  روزی  قفسی   ساخته‌اند بدنم

 

مستم کن آن‌چنان که ندانم ز بیخودی        در عرصه خیال که آمد کدام رفت

 

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم         به صورت نگاری ندیدم  و  نشنیدم

 

دیدن  روی  ترا  دیده  جان  بین باید     وین کجا مرتبه چشم جهان بین منست

 

نازنین تر ز قدت در  چمن ناز نرُست     خوش‌تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

 

عالم تصویر کجاست؟

 

تو  کز  مکارم  اخلاق   عالمی   دگری     وفای  عهد  من از خاطرت بدر نرود

 

آدمی  در  عالم  خاکی  نمی‌آید  بدست             عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

 

این «عالم دیگر» کجاست؟ گويی حافظ در زمانی بین خواب و بیداری، هستی و نیستی می‌زیسته است. آیا این همان زمانی نیست که در عمق زبان و ادبیات و پایه شناختی زبان فارسی ریشه دارد؟ آیا این همان تصویر خواب‌آلود ایرانیان از هستی نیست؟ آیا همین زندگی در زمان موازی (خواب و بیداری که بی‌گمان به‌طور غیرمستقیم بر «بال زبان پارسی» حمل می‌شود در ذهن هر کدام از ما که زبان فارسی ساختار اولیه ذهنیت‌مان را می‌سازد، حضور باور بر غیب زنده یا امام زمان را تسهیل نمی‌کند؟ آن‌طور که شایگان می‌گوید: «... در سطح بینش اساطیری مقولات زمان و مکان و علت در هم آمیخته می‌شوند.»

 

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید            تبارک‌الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

 

خارج از دنیا و عقبی که در واقع «سر حافظ» یا «سرّ حافظ» در آن‌جا می‌گذرد کجاست؟

 

مستم کن آن‌چنان که ندانم ز بیخودی                      در عرصه خیال که آمد کدام رفت؟

 

این «عرصه خیال» گويی برای خود مکانی دارد. شاید اگر هانری کربن این مفهوم را می‌شناخت، به جای لغت لاتین Mundus imaginalis (همان تخیل فعال)، همین «عرصه خیال» را به‌کار می‌برد.

 

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد                 وندر آن آئینه از حسن تو کرد آگاهم

 

این جام جهان‌بین یا جام‌جم آن‌چه که در آن به شکلی دیگر با دیده‌ای دیگر می‌بینیم و داده‌های دیگری در آن است، چیست؟

 

8.۶- می و مستی و حال، عشق و اشراق، دسترسی به زمان موازی و حضور در ملکوت با نقش موسیقی به توازن و تعادل و هماهنگی می‌رسد.

 

حدیث ازمطرب ومی گوورازدهرکم‌تر جو   که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 

از طرفی اشاره به عدم امکان گشایش معمای هستی است از طریق حکمت. تنها روش عشق است.

 

مژدگانی بده‌ای دل که دگر مطرب عشق     راه مستانه زد و چاره مخموری کرد

 

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر     بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد

 

۹.۶- اقلیم هشتم که به قول هانری کربن، زمین هشتم یا کشور هشتم، و به قول شایگان این فردوس شمالی که در کتاب مقدس ایران باستان سرزمین وار var و در جهان‌بینی‌شناسی زردشتی حور نام داشت، در اقلیم هشتم همه فیلسوفان ما به خوبی نمودار می‌شود. این خاطره معنوی در حکم سرچشمه‌ای است که روان ایرانی از آبشخور آن سیراب می‌شود و از میراث معنوی پدران خویش بهره می‌گیرد. جهانی که با چشم و دل دیده می‌شود و این‌جا کلام و کتاب بی‌نقش‌اند:

 

ای خدا جان را تو بنما آن مقام            که در آن بی حرف می‌روید کلام/ مولوی

 

عجب علمی است علم هیئت عشق     که چرخ هشتمش هفتم زمین است

باز آن‌طور که شایگان می‌گوید: «در این جهان به‌دلیل استعداد و دگردیسی‌اش نوعی جغرافیای اشراقی ساطع می‌شود که در آن کوهساران چشمه‌ساران و رودخانه‌های خاص خود را دارد»، چرا که در خاطره ازلی این گل‌ها، سبزه‌ها، ستاره‌ها و ماه و خورشید و باغ، همان تصاویر باغ عدن است. و این چنین است که در شعر حافظ از باغ عدن بیرون نمی‌رویم. و در ذهن و خاطره قومی ایرانی هرگاه شعری نه از این مقولات سخن بگوید، در اصطلاح عامیانه «شعر» نمی‌خوانیمش.

 

۱۰.۶- به مفهوم فرشته، شاهد، ایزد نگاه کنیم. در اشعار حافظ اینان به مفاهیم مزدايی خود بیش‌تر شبیه‌اند، فرشتگانی که نه پیامبرند و نه خدمتگزار.

سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی              گفت باز آی که دیرینه این درگاهی

در واقع عبارت «من آسمانی»، من مینوی، راهنمای غايب، روح‌القدس، فرشته شناخت و «هاتف» بی‌گمان، از یک ریشه می‌جوشند: «این دلیل راه درونی، پیر غايب اما نقش و در هر حال یکی است، بیدار کردن جان به غربت افتاده در این جهان و رساندن او به دیدار با خود طبیعی»[11]

فیض  روح‌القدس  ار  باز  مدد  فرماید        دیگران هم بکنند  آنچه  مسیحا می‌کرد

 

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده  گفت     با درد صبر کن که دوا  می‌فرستمت

 

۱۱.۶- نقش نور در اسطوره‌های پارسی، به‌عنوان مظهر اهورامزدا، خدای دانايی‌ و مهر، عشق و خورشید مظهر مجسم این نور.

دلا  ز  نور  هدایت  گر   آگهی   یابی     چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

 

ذره  را  تا   نبود   همت   عالی   حافظ     طالب چشمه خورشید درخشان نشود

 

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی     فراز مسند خورشید تکیه گاه منست

 

چون  کائنات  جمله  به بوی تو زنده اند     ای  آفتاب  سایه  ز ما  بر  مدار  هم

 

هر  دو  عالم  یک  فروغ  روی  اوست     گفتمت   پیدا   و   پنهان   نیز   هم

 

این‌جا سخن از عالم پنهان جهان موازی با حضور ملکوت و زمین معنوی در موازات جهان پیداست.

 

کم‌تر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز     تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

۱۲.۶- آیا فال گرفتن و رجوع به دیوان حافظ اتفاقی است؟ یا همه گیری نقال و مراجعه به حافظ به نوعی نیاز و اعتقاد جمعی باز می‌گردد که نشان نهفته‌ای است از ارتباطی که در مکان و فضای دیگری میان فال گیرنده و حافظ برقرار است. چه دلیلی، یا بهتر چه عنصر ناخودآگاهی «حافظ» را به این نیاز به دانستن غیب یا « پنهان » پیوند زده است. آیا این همه اصرار به حضور شاهد و باده مستانه زدن با ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت و خواب‌های دوش در اشعار حافظ، در طول زمان پشتوانه این باور جمعی «جوابگویی حافظ به فال» را نساخته است؟

 

به  نا امیدی  از این  در  مرو بزن فالی        بود  که  قرعه  دولت  به نام  ما   افتد

 

دلی که غیب نمایست و جام جم  دارد     ز خاتمی که دمی گم شود چه  غم دارد

 

هرچند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل         نقش خیالی می‌کشم فال روانی می‌زنم

 

۷- وقت آن‌ست که به سراغ غزل‌های حافظ برویم. نمونه‌های برگزیده را به‌شکلی بشکافیم، شاید دو محور مورد نظر (پایه‌های اسطوره‌ای و نقش خاطره جمعی) در این مقوله را بیش‌تر روشن کنیم.

از طرفی حضور عمیق ارزش‌های اسطوره‌های ایرانی در حافظ و از طرفی به‌کارگیری این اسطوره‌ها با استفاده از زبان و کلام که زیرساز خاطره جمعی یک قوم است.

 

۱.۷- غزلی به مطلع:

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم                     بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

در این غزل حافظ پرنده «گلشن قدس- بخوانیم- «زمین معنوی» است که از فراق و دوری می‌سوزد. زمین خاکی «دامگه حادثه است، او را آدم در این دیر «خراب‌آباد» آورده است. جالب است که اگر به مفهوم «ناکجا‌آباد» ساخته شیخ اشراق سهروردی توجه کنیم، رابطه بین زمین خاکی، «خراب‌آباد» و ناکجا‌آباد یا قاره هشتم یا زمین مینوی بیش‌تر روشن می‌شود. بنده عشق از دو جهان عدن و بهشت و جهان امروز زندگی قبل و بعد از «زندگی» آزاد است. پس عشق مرا به جايی یا به عبارتی به زمانی دیگر مربوط می‌سازد، به شکلی که «سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض» را از یاد حافظ می‌برد.

در این غزل کشف رابطه مستقیم «مادر گیتی»، «الف قامت دوست»، «جگرگوشه مردم»، «سر کوی تو» و عشق، نیاز به عمق بیش‌تری دارد. مفهوم عشق به عنوان یک جهان‌بینی، نگرش بر هستی، نوعی شکل زندگی «تا شدم حلقه بگوش در میخانه عشق»، و «بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم» به‌کار گرفته شده است. «حال» و حضور در زمان «حال»، دل به جگرگوشه مردم دادن، و تنها «الف قامت» دوست را آموختن، رابطه با «مادر» «زاده شدن» و آن هم مادر گیتی- فرشته مونث زمین- ما را تا حدودی به جایگاه مفهوم عشق که در عین غیرمادی بودن خود شکلی جسمی و مادی دارد، می‌برد. پای «جگرگوشه مردم» که نشان از یک «انسان» به شکل مجرد و کلی و مادی خود دارد و «الف قامت دوست» که جنبه کاملا «نشانه‌ای» دارد و بالاخره مادر گیتی که جنبه تخیلی دارد.

 

۲.۷- غزلی به مطلع:

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم              راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

«منزل ویران» یا «خراب‌آباد» بی‌گمان در مقابل ناکجا‌آباد است. رفتن یا بهتر بگوییم «رونده»، «روان» یا اتصال جان به جانان، این نیاز به رفتن و پیوستن در عین حال به جانان و از طرف دیگر به هواداری آن «سرو خرامان» و نوعی «ذره صفت» به آفتاب یا چشمه خورشید، منبع نور و مهر و عشق نزدیک شدن، «به‌سوی سر آن زلف پریشان» رفتن. عشق خاکی با عشق ورای خاکی پهلو به پهلو می‌روند.

 

۳.۷- غزلی به مطلع:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی                     تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

«عشق و مستی» و اسرار آن یک کاسه‌اند و «خبردار» می‌خواهد «آن را که خبر شد خبری باز نیامد». غیر از عاشقی راهی برای خواندن عشق مقصود نیست. و این «عشق مستی‌آور» به شکلی به نرگس و مهر دلکش یار می‌پیوندد.

غزل‌های ذیل:

 

سلامی   چو   بوی  خوش  آشنایی                     بدان   مردم   دیده   روشنایی

 

ای پادشه  خوبان داد از غم   تنهایی                     دل بی‌تو به‌جان آمد و وقتست که بازآیی

 

ای دل گر از آن چاه زنخدان بدر آيی                 هرجا که روی  زود پشیمان بدر  آیی

 

در این غزل‌ها، اگر به شیوه «تداعی آزاد»[12] به دنبال مسیر پنهانی حرکت حافظ بگردیم (با این توجه که مسلما این غزل‌ها در زمان‌های متفاوت سروده شده‌اند، چرا که روش انتخاب ما بر اساس حرف آخر کلمه انتهایی اولین مصرع است)، به نوعی دیگر بر آن‌چه که در زمان سرودن اشعار در ذهن حافظ می‌گذشته است، نظر خواهیم انداخت. از آشنایی تا خلوت پارسایان، دلگیری از همگان تا یافتن کلید در کوی مغان تا جهان (عروس بی وفا) و بالاخره شکایت از زاهدان ریايی که شاید همراه با «نفس طامع‌اند» و «کیمیای سعادت» جدایی از آن‌هاست. چون گویی عروس جهان و یاران ریا و زاهدان سالوس و نفس طامع در یک طرف‌اند و کیمیای سعادت و پادشاهی در گدايی و کوی مغان در طرف دیگر. خط پیوسته‌ای میان «کیمیا»- «مغان» راهی دیگر در آن سوی عروس جهان و یاران بی‌وفا و زمان زودگذر در غزل دوم، جستجوی پادشه خوبان، جستجویی مشتاقانه، ترس از دست دادن شکیبایی در این جستجوگری و بازگشت به این نهاد قدیم که درد دوری درمان است. در این میناکده، راه «می» و امید به بوی خوش وصل درمان عاشق شیدا، چگونه در این غزل زمان دو بعد دارد. بعد گذشته، حال، آینده که با افعال گله کردن دوش، رقصندگی باد صبا در زمان حال، و لطف آن‌چه تو اندیشی، حکم آن‌چه تو فرمایی، از یا طرف و در پاسخ «فارغ از خود و اندیشه خود بودن»، هجرت به زمان پذیری زیست در زمان موازی از طرف دیگر.

در غزل سوم دل و «یوسف مهر» هر دو چاه‌اند، اولی بی گوش عقل در آن چشمه حیوان بماند اولی‌تر، که ماه و خورشید و صبح و شب و صبا و جوی و سرو خرامان همگی آن تصویر زمین مینوی است و ماندن در آن سیر در عالم موازی ملکوت.

 

۸- در انتها هشت غزل حافظ را با تکیه بر آن‌چه ذکر شد می‌شکافیم. به گمان ما جان همگی این غزل‌ها، نشانه‌ای از طرح کلی مورد نظر دارد:

غزلی به مطلع:

جمالت آفتاب هر نظر باد       ز خوبی روی خوبت خوب‌تر باد

زیبایی جمال «آفتاب هر نظر» که در دم تازه عشقی می‌آفریند نمی‌تواند موضوع بحثی جهانی باشد و نه «دم» زمینی. مقیاس عظمت، فروغ و بی‌انتهایی خورشید و «دم» چنان در دو محور بی‌نهایت بزرگ و بی‌نهایت کوچک می‌گنجد که جز در خارج از زمان زمینی- جایی که گذشته در آینده و آینده در حال می‌گذرد، نمی‌گذرد.

غزلی به مطلع:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد                ورنه اندیشه این کار فراموشش باد

«پیر» صوفی است که باده به اندازه می‌گیرد، لاجرم دست در شاهد مقصود دارد، و این‌جاست که خطاپوش می‌شود و این‌جاست که «پیر» در چهار بیت انتهایی غزل مورد تحسین حافظ است.

 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد              وآن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

جام جهان‌نمای جم، دل است که با من است و با «قدح‌گیری» صاف می‌شود. مسیح و رابط او به جایی جز «صافی دل» یا «مستی دل» که گویی سفری به جهان موازی است، نرفته‌اند. و این « آن الحق » آن یار نیز همین را می‌گوید. چه چیز جز حضوری دیگر «حاضری» در زمان ممکن می‌تواند این گونه به شکل قاطع حافظ را به بیان وادارد: «دگران هم بکنند آن‌چه مسیحا می‌کرد»! آن‌جا که می‌داند که سر دارها با این کلمات بلند می‌شود، حکیم، خدای عقل، قبل از «زمان و مکان» (برپایی این گنبد مینا) «جام جم» را در دل نهاده است. چگونه در این غزل، پیر مغان، زلف بتان، جام جم، حکیم، خدا، عصای موسی، مسیح و روح‌القدس و حلاج که ظاهرا در یک جا نمی‌گنجند، از طریق «تداعی» آزاد حافظ، با نهایت نرمی و لطافت و همگونی در کنار هم می‌آیند تا معمار «دنیای دیگری باشند» که در قدرت خیال‌انگیز حافظ تصویر بهشت دوردست اسطوره‌ای ما را رقم می‌زنند. «من خود همان جام کیخسروم» شیخ اشراق سهروردی[13].

 

چه مستی است ندانم که رو به ما آورد                    که بود ساقی و این باده از کجا آورد

«مستی در پهنه تابلویی که از ساقی و باده و چنگ و مرغ خوشنوا تا گره‌گشایی صبا و رسیدن گل و نسرین و بنفشه، آغاز می‌شود. و چون تصویر «عدن، جنت» فردوس اول و آخر که به راهگشایی پیر مغان و دستور مستی او حافظ را به آن می‌‌رساند که شیخ با وعده بهشت خود در آن درمانده است. چگونه به‌راحتی می‌توان این تسلسل «حال خوش حافظ» را نشانی از ضمیر به جا مانده، تصویر زمین آسمانی در عمق گویای ادبیات و گویش و فرهنگ و اسطوره یا راحت‌تر «کلمه» پارسی ندانست؟ در واقع این «سایه گوهر کلام زبان مادری» است که نادیده و پنهان و آرام این پیوند را میان تاریخ زمینی و تاریخ مینوی ساخته است.

 

من و انکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد 

 «تداعی» آزاد شاعر او را به «دعوای خیالی»  با رفیقی می‌کشاند که او را به انکار شراب می‌خواند و پیر مغان و عشق و مستی و هدایت و رندی در مقابل زهد و نماز آمده است.

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                       وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

مشکل بتوان حرفی اضافی بر این غزل افزود. سحر، طلوع، آن‌جا که نور باده می‌آفریند. پس آن شب طولانی، خبر از جلوه «ذات» می‌باید، کام دل می‌ستاند، و آن هاتف (من مینوی) این وصال را مژده داده بود. و حافظ، چون سراینده شهد و شکر چون حافظ حضور، چون حافظ راز، «رازدار» می‌شود و به عبارتی حافظ، «حافظ» می‌شود. غزل بعدی به مطلع «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند» بی‌گمان قصه را به انتها می‌رساند.

 

۹- در این بخش ادامه کار را به‌عهده خواننده وامی‌گذاریم، با مراجعه به ابیاتی پراکنده از غزلیات حافظ، به سوال از او می‌پردازیم.

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود                  جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

همدلی دل و جان، و خدمت جان بر تن را «امید» او و هوای کوی او مانع‌اند. این او کیست که میان سه عنصر «دل» و «تن» و «جان» تفرقه می‌افکند یا به‌عبارتی میان من و من و من، خرامیده است؟ «کوی او» کجاست؟ این «او» سوال خود حافظ هم هست.

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست         که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

حافظ  ار  آب  حیاط  ازلی می‌خواهی                 منبعش خاک در خلوت درویشان است

 

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما                    با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم

 

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور          با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

 

من که امروزم بهشت نقد حاصل می‌شود           وعده فردای زاهد را چرا باور کنم

 

آیا خاک کوی دوست یا خلوت درویشان همان بهشت «نقد» بهشت «حال» بهشت موجود یا بهشت موازی نیست؟ به شکلی که قصه بهشت را حکایتی از کوی او می‌داند، یا طعنه حافظ از «دیگران هم بکند آن‌چه مسیحا می‌کرد» سخن می‌گوید، و در جای دیگر:

 

ندیدم خوش‌تر از شعر تو حافظ     به قرآنی که اندر سینه داری

 

با «تداعی آزاد» در مقابل «خوش کلامی» قرآن کلام خودش را ارائه می‌دهد. چه چیز می‌تواند تا به این حد او را بر «خود» آگاه کرده باشد، که «ناخودآگاه»- «تداعی آزاد» بی‌اختیار کلام خود را همسنگ کلام قرآن می‌بیند؟

 

سوالی دیگر:

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار     که در برابر چشمی و غایب از نظری

جز در عالمی که دیدار در فضای متفاوت رخ می‌دهد یا به‌عبارتی دو نظر، در یک زمان، در یک مکان، در حال حاضر وجود دارد، این شعر چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟

 

آیا در اشعار زیر می‌توان نقش «خیال را چون خواب و خیال در محاوره روزمره دانست؟ یا خیال قدرتی است، امکانی است که با تلاش میسر می‌گردد؟

خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات         چهاست در سر این قطره محال اندیش

 

یا به تصویر «نقش یار» در «نظر» توجه کنید، چه ظرافتی:

آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد     در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

این نظر، و قدرت تصویر با دیدن چنان برابری می‌کند. آیا این دیدن همان «دیدن» است؟

 

بحث «رابطه با واسطه شیخ روزبهان و حافظ» از فرصت این مطلب خارج است لیک برای حسن ختام به فعل «دیدن» در این جمله شیخ در عبهرالعاشقین توجه کنید:

«من اما جمالش را به صورت گلسرخ دیدم، چونان جهانی در جهانی بود که گل‌های سرخ از آن می‌بارید و این منظر را حد و کرانه نبود.»

بی‌گمان دیدن حافظ، همان کلام شیخ روزبهان است که به جمال عینی کلمات و به بوی طراوت شعر و به زیبایی تصویر ذوق برتر حافظ کشیده شده است. روزبهان می‌گوید: «... تو در حجاب تویی اگر تو از تویی بیرون آیی حجاب قهر برخیزد...؟» و حافظ می‌گوید: تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز!

روزبهان می‌گوید: «... بنمای جام گیتی نمای چند ما را خسته داری؟ ندانی که آشیان مرغ ملکوت در خانه ماست» و حافظ می‌گوید:

من آن مرغم که هر شام و سحرگاه        ز بام و عرش می‌آید صفیرم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک...

 

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم...

 

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن        حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

 

 

(هانری کُربَن می‌گوید که درخت طوبی، درخت زمین مینوی است)

 

۱۰- پیام حافظ نشانه‌هایی نیز از عوامل دیگری دارند که ریشه در تحولات فرهنگی دارد. تهاجمات فرهنگی، بی‌گمان« در خود فرو رفتن» را ترویج می‌دارد. حضور فرهنگ اسلامی، مفاهیم و باورهای آن نیز جای خود را یافته است. ترکیب بینش اسطوره‌ای ایرانی و بینش اسلامی در قالب عرفان و رنگهای گوناگون آن در شعر او اثر گذاشته‌اند. مراد ما در این‌جا ارائه تنها و تنها کلید یگانه رازگشایی حافظ نیست. بلکه بیش‌تر شاید تکیه و تأکید بر یکی از این کلیدهاست.

در شعر حافظ، باورهای زمانه او به‌ویژه نقش قضا و قدر «چه قسمت ازلی بی حضور ما کردند...» توجه به ستاره یعنی طالع‌بینی، نقش ستارگان در زمین به کرات به چشم می‌خورد. از طرفی «بی‌نیازی» ترک «دنیا» و ترک «قدرت» در چند روزه زندگی زمینی، یکی از پایه‌های بنیانی شعر او را تشکیل می‌دهد.

نوسانات اندیشه حافظ مانند هر انسان دیگر از خلال اشعارش مشاهده می‌شود. مشکل خویش بر پیر مغان عرضه می‌دارد و یکباره از پاسخ‌یابی نا امید می‌گردد (راز این پرده نهان است و نهان خواهد ماند). پاسخ یافتگان خیالی را به تمسخر می‌نشیند و آنان را طبیبان مدعی می‌داند. با این همه آرزوی وصال و یافتن و گوهر خویش را از دست نمی‌دهد. 

 

 ضمیمه ۱

رابطه «پیر مغان» و دیگر مفاهیم شعرهای حافظ را از دو راه می‌توان شناخت. این رابطه یا به شکلی آشکار در شعرند یا می‌بایست از رابطه‌های پنهان در مجموعه شعرهای دیگر آن را بیرون آورد. به‌هرحال با توجه به عدم دسترسی کامل به نسخه‌های دقیق دیوان حافظ، ممکن است در این‌جا کم و بیش غلط‌هایی نیز در آن‌ها به‌چشم بخورد. این تحقیق وقتی می‌تواند بار واقعی خود را بیابد که مفهوم «پیر مغان» در ادبیات زمانه حافظ شکافته شده و نقش «زمان» در آن حکاکی گردد، و اگر امکان داشته باشد شعرهای حاوی مفهوم «پیر مغان» به ترتیب سروده شدن که همان رشد و بلوغ اندیشه حافظ است آورده شده و تحلیل گردند. در این‌جا به ترتیب حرف آخر قافیه غزل بسنده شده است. کار دیگری که می‌بایست صورت گیرد پالایش نتیجه گیری حاضر است در کوره نقد تا بتوان مطمئن بود که در مجموعه غزل‌های حافظ در شعرهایی که هیچ‌گونه ربطی به «پیر مغان» ندارد آیا بر خلاف نظریه و نتیجه‌گیری ما نمی‌توان مطلبی یافت.

برویم بر سر اصل مطلب:

۱- از آستان پیر مغان سر چرا کشیم     دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

(دولت و گشایش از پیر مغان است، وابستگی حافظ به پیر مغان، شاید جواب منتقدین را می‌دهد که چرا پیر مغان، برای این‌که، او گشایش می‌دهد و «دولت».)

۲- منم که گوشه میخانه خانقاه منست     دعای پیر مغان ورد صبحگاه منست

(حافظ پیر مغان را به جای خدا دعا می‌کند.)

۳- گر پیر مغان مُرشد ما شد چه تفاوت       در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

(پیر مغان مشکل گشا است و حل معما می‌کند)

۴- گفتم شراب و خرقه نه آيین مذهب است         گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند

(مذهب پیر مغان، آئین شراب و خرقه است)

۵- تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز          این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

(این سالکان پیر مغانم را آزار می دهند)

۶- مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ       چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد

(حافظ مرید پیر مغان است. حافظ در مقایسه با شیخ، پیر مغان را انتخاب کرده است)

۷- بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند        پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

(حافظ بنده پیر مغان است. اوست که حافظ را از جهل می‌رهاند و هر چه پیر مغان کند صحیح و عین عنایت است)

۸- نیکی پیر مغان بین که چون ما بدمستان     هرچه کردیم بچشم کرمش زیبا بود

(پیر مغان دارای کرمی است که گناه و بدکرداری نمی‌بیند، شاید طعنه بر عابد و زاهد و صوفی... است که کردار انسان را به بد و خوب تفسیر می‌کند.)

۹- حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است        بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

(بنده پیر مغان بوده‌ام و خواهم بود)

۱۰- گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن     شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

(از صومعه نمی‌توان کمک گرفت. از پیر مغان مدد خواستم)

۱۱- دولت پیر مغان باد که باقی سهلست     دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

(حافظ فقط در این اندیشه است که «پیر مغان» پایدار و سالم و با دولت باشد و در فکر رابطه‌اش با دیگران نیست)

۱۲- وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل     حریم درگه پیر مغان پناهت بس

(حافظ از دست غم به پیر مغان پناه می‌برد)

۱۳- من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم      چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

(حافظ تنها سخن پیر مغان را گوش می‌کند که می‌گوید می‌بنوش)

۱۴-چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم     کز چاکران پیر مغان کم‌ترین منم

(حافظ سال‌هاست که بنده پیر مغان است ولی نه بنده‌ای کامل)

۱۵- در این غوغا که کس کس را نپرسد     من از پیر مغان منت پذیرم

(حافظ با التماس در رابطه با پیر مغان است در جایی که هیچ کس گردن به دیگری نمی‌نهد)

۱۶- به ترک خدمت پیر مغان نخواهم رفت     چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم

(مصلحت حافظ در آن‌ست که بر خلاف توصیه‌های دیگران به خدمت پیر مغان ادامه دهد)

۱۷- صوفی صومعه عالم قدسم لیکن     حالیا دیر مغانست حوالتگاهم

(حالا که حافظ در روی زمین زندگی می‌کند، ترجیح می‌دهد در دیر مغان باشد)

۱۸- پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد        گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ام

(حافظ با عذرخواهی، خواستار بازگشت به سوی پیر مغان است)

۱۹- گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید     کدام در بزنم چاره از کجا جویم

(تنها چاره جوی پیر مغان است)

۲۰- حافظ جناب پیر مغان مأمن وفاست     درس حدیث عشق برو خوان و زو شنو

(پیر مغان با  تو می‌ماند و از عشق تنها با او می‌توانی سخن بگویی)

۲۱- به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید      که سالک بی خبر نبودزراه ورسم منزل‌ها

(پیر مغان سالک است و همه چیز می داند، اطاعت کن، اطاعت محض)

 

از مطالعه شعرهای بالا به‌وضوح می‌توان نتیجه گرفت که:

حافظ، مرید، بنده، چاکر، خاک در، حرف شنو پیر مغان است. با او مکالمه دارد و این موضوع قدیمی است و طولانی، تنها از او حرف شنوی دارد، فشار بسیاری است که حافظ را از پیر مغان دور کنند و اگر گاه می‌پذیرد، به عذر باز می‌گردد، در زمانه‌ای که کس گردن بر دیگری نمی‌نهد، حافظ به پیر مغان گردن می‌نهد. با این وجود رابطه‌ای کاملا یکسویی نیست و حافظ نیز حرف‌هایی برای گفتن دارد و رابطه به شکل گفتگو است. و نیز می‌توان با درجه ضعیف‌تری از یقین گفت که:

- پیر مغان از عشق می‌گوید و شرابخواری، حل مشکل می‌کند و غم می‌زداید. در مورد رابطه خدا،  حافظ و پیر مغان می‌توان گفت، پیر مغان مخالف عبادت است و حافظ در مقابل عبادت، پیر مغان را انتخاب می‌کند. برای رسیدن به مفهوم خدا، حافظ راهی را که پیر مغان ارائه می‌دهد بر می‌گزیند. عشق و راه یافتن به عشق، شراب، این‌که حافظ دارای مشکل است، غم دارد، گرفته است و برای حل مشکل خود تلاش می‌کند. با همه گریز و بازگشت‌ها پیر مغان را به‌عنوان مراد انتخاب می‌کند، پیر مغان عیب‌جو نیست و روش متفاوتی از دیگران دارد، از عشق می‌گوید و راه درک آن را از طریق شراب توصیه می‌کند.

به  بیان دیگر، آیا مشکل حافظ درک جهان و هستی خود نیست؟ و آیا به‌دنبال پاسخی برای پرسش خود نمی‌گردد و راه‌های گوناگون را تجربه نمی‌کند؟ چه پرسشی، چه راهبری، چه راهی و چه طریقی؟ این طریقه تحلیل و این پرسش‌ها می‌بایست در دگر اشعار حافظ تعقیب گردند. ولی با همه این‌ها، راهبر و مراد، برای حافظ با همه بالا و پایین رفتن‌ها بالاخره پیر مغان است. پیر مغان کیست؟ در کجاست و چه می‌کرده است؟ تنها طرحی ظریف و دور از او داریم. راه ظاهرا عشق است. در اشعار دیگر حافظ از راه‌های دیگر مثل مدرسه، زهد و عبادت، تصوف نیز نام برده می‌شود.

حافظ عشق را انتخاب می‌کند. این چه راهی است، چه ویژگی دارد؟ می‌بایست در اشعار دیگر حافظ به دنبالش گشت. وسیله پیمودن این راه همان شراب است. در این مختصر سعی شد که با توجه به ضعف امکان تحقیق، مفهوم پیر مغان در کلیه اشعار حافظ بیرون آورده شود. آن‌طور که به‌نظر می‌رسد پیر مغان تنها کسی است که به‌هیچ‌وجه مورد طعنه و دشنام و تمسخر حافظ قرار نگرفته است. بر خلاف زاهد و عابد و صوفی و شیخ و محتسب... و اهل مدرسه و غیره...

 

ضمیمه ۲

نگاهی بر تأثیر مفاهیم اسطوره‌ای بر ادبیات امروز

نمونه‌های زیر، به‌طور کاملا اتفاقی، با خواندن روزنامه‌ها، مجلات که گاه در دسترس بوده است فراهم آمده‌اند. احتمالا سرایندگان این قطعات، از شناخت دقیق «تاریخی- اسطوره‌ای» مفاهیمی که مطرح می‌کرده‌اند، دور بوده‌اند، ولی همان‌طور که اشاره شد، این جوهر قومی در «پنهان» ما خود را زنده می‌دارد، زندگی می‌کند، و از این‌جا و آن‌جا سر بیرون می‌زند.

 

۱- سروده‌ای از پورنصیری نژاد- نشریه دنیای سخن، شهریور و مهر ۱۳۷۳.

 پروانه‌هاو فرشته‌ها

(مادرم بی آن‌که شعری سروده باشد- با بیانی شاعرانه گفت- پروانه‌ها دو بال فرشته‌اند- با رنگ‌های سیمین کهربایی- از آن زمان ما- حرمت پروانه را- بر دل نهادیم- و گل‌ها را با پروانه‌ها نسبتی دادیم- و هر جا گلی، با رنگ زرد کهربایی، یا نقره‌ای دیدیم- جای فرشته‌ها را در آن خالی ندیدیم- امروزه هم‌چنان ما آن کودکیم با ذهن آسمانی- هرجا که می‌بینیم پروانه‌ای را/ تا آسمان بر بال‌هایش می‌نشینیم.)

(با  توجه به این‌که «پروانک» لغت مانوی به معنی نجات‌دهنده و راهنمان جان یا فرشته است) شاعر با تداعی آزاد، از مادر و زبان مادری آغاز می‌کند، چون کودکی است، با ذهنی آسمانی که همه‌جا «پروانه- فرشته جان» را با آموزش زبان مادری می‌بیند.

 

۲- در ترانه‌های پارسی جابه‌جا نقش این گم‌گشته فرشته جان با من «مینوی» گم‌گشته آشکار و نهان را می‌بینیم. یک نمونه:

شبی  که  آواز  نی   تو شنیدم     چو آهوی  تشنه  پی  تو  دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم     نشانه‌ای  از  می  و  نغمه   ندیدم

تو ای پری کجایی که رخ نمی‌نمایی     از آن بهشت پنهان دری نمی‌گشایی

من همه‌جا پی تو گشته‌ام - از مه و مهر نشان گرفته‌ام - بوی تو را ز گل شنیده‌ام - دامن گل از آن گرفته‌ام - دل من سرگشته تو، نفسم آغشته تو، - به باغ رویاها چو گلت بویم- در آب و آينه چو مهت جویم- تو ای پری کجایی، در این شب یلدا از پی‌ات پویم- به خواب و بیداری سخنت گویم- مه و ستاره درد من می‌دانند، که همچو من پی تو سرگردانند- شبی کنار چشمه پیدا شو- میان اشک من چو گل وا شد.

 

 

این تشنگی و عطش یافتن «فرشته‌ای» که درب بهشت می‌گشاید و در رابطه با گل و می و نغمه است و مه و ستاره و مهر نیز به دنبال آنند، همان است که حافظ در «گله‌هایش» آن را می‌جوید. رابطه «تداعی آزاد» کلمات شاعر ترانه‌ای که زمانی بسیار همه‌گیر بود در خور توجه است. نفس آغشته اوست، دور و نزدیک است، حاضر و غایب است.

 

۳- شعری از «مهیار»

سایه روشن

دلخسته‌ام از این  زمین،  کو   آسمان  دیگری          در آسمان دیگری کو کهکشان دیگری

چشم من و این اختران، تا کی به هم  سوسوزنان       چشمی دگر خواهم در آن سوسوزنان دیگری

حافظ می و ساغر  چه شد، طرح نو و دیگر چه شد؟      ساقی چه شد شادی چه شد کو گلفشان دیگری

دردست و دودست این زمان، در هر کران و بیکران       خواهم  مکان  دیگری اندر زمان دیگری

ای کولی  صحرانشین، کو  راه  دشت  بی‌نشان             شاید ز خود یابم در آن نام و نشان دیگری

مستی وعده داده شده را می جوید در مکان دیگر که در زمان دیگری است که نه در کران است و نه بیکران، بلکه در پشت دشت بی‌نشان است و از آن راه شاید در این «ناکجا‌آباد» نام و نشان دیگری بیابد. می‌بینیم که چگونه این نماد «من دیگر» در «زمین آسمانی» در لابلای شعر زندگی می‌کند.

 

۴- شعری از محمد باقر کلاهی اهری، نشریه نگاه نو، آذر – بهمن ۷۳.

جهان برین

(گنجشکان عصراند- یا سخنگویان جهان برین- سکوتی خاموش تر و جبريیلی آرام- با طوطی دانایی بر شانه‌اش- و شیشه سبزی از باران و باد- ماری در صندوق و طوطی سبزی در قفس- و شیشه باران بر این منبر قهوه‌ای- و جبريیلی خجسته که مهمان من است.)

«جهان برین» کجاست؟ جبريیلی آرام و خجسته در این رابطه مهمان شاعر است. جهان برینی که در موازات جهان ماست و جبريیل که نه تنها مهمان پیامبر است که مهمان شاعر است با مار و طوطی، مظهر جنسیت و مظهر کلام. این اتفاقی است؟

 

۵- برای زینت بخشیدن بر این ضمیمه شعری از علامه طباطبايی می‌آوریم که این مصرع حافظ را می‌گشاید: «ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر...»

همی  ‌گویم  و  گفته‌ام  بارها              بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی است در کیش مهر           برونند ز این حلقه هشیارها

کشیدند  در  کوی   دلدادگان                   میان  دل  و  کام  دیوارها

چه  فرهادها  مرده  در کوه‌ها          چه حلاج‌ها رفته  بر دارها

بهین  مهرورزان  که  آزاده‌اند            بریزند در  دام جان  تارها

به  خود  آغشته  و    رفته‌اند            چه گل‌های رنگین به جوبارها

فریب جهان را مخور  زینهار             که در پای این گل بود خارها

 

۶- فصلی از منظومه مرداب‌ها و آب‌ها، سروده سید حسن حسینی، ۱۳۷۴.

ماجرا این است: آری، ماجرا تکراری است         زخم ما کهنه است، بی‌نهایت کاری است

از شما می‌پرسم آن شور  اهورایی  چه  شد          بال معراج و خیال  عرش پیمایی  چه شد

پشت این ویرانه‌های ذهن شهری هست؟ نیست         زهر این دلمردگی را پادزهری هست؟ نیست

شور اهورايی و خیال عرش‌پیمايی و جستجوی شهری، مکانی، ناکجا‌آبادی در ورای این خراب‌آباد.

*  این نوشته برای نخستین بار در سومین همایش پژوهش در فرهنگ باستانی و شناخت اوستا، به کوشش انجمن رودکی، در هامبورگ ارائه شده است.

 

[1]  زیگموند فروید، بنیانگزار روانکاوی بالینی

[2]  ژاک لاکان، روانکاو و روانپزشک فرانسوی، وفات در سال 1980 میلادی

[3]  هانری کربن، مستشرق فرانسوی، مؤسس مرکز تحقیقات ایرانی، سفارت فرانسه در ایران، وفات ۱۹۷۹، پاریس

[4]  نشانه معادل کلمه signifiant فرانسوی آورده شده است. هر کلمه از دو قسمت ترکیب می‌گردد و یکی نشان آن که برای همگان یکی است و دیگر مفهوم کلمه که برای هر فرد متفاوت است.

[5]  تصویر صوتی معادل image acoustique فرانسوی آورده شده است، در واقع نشانه‌ها در شکل صوتی خود.

[6]  زیگموند فروید، کتاب کلام روان.

Freud Sigmund: Le mot d’esprit et la relation á l’inconcient, Folio, France.

 

حافظ از نگاه یک روانکاو‌‌  گفت‌وگوی ایرج ادیب‌زاده با حسن‌ مکارمی

 

حافظ از نگاه یک روانکاو‌‌

گفت‌وگوی ایرج ادیب‌زاده با حسن‌ مکارمی

 

حافظ پیامبری است که بر خلاف دیگر پیغمبران ، ادعای پیامبری نکرد، به هیچ کشوری لشکر نکشید، و هیچ قومی را به پذیرش اندیشه و پیامش مجبور نکرد.

همیشه از خود پرسیده‌ایم که راز جادویی شعر حافظ چیست و در کجاست؟

این‌بار یک روانکاو بالینی، پژوهشگر دانشگاه سوربن، فعال حقوق بشر که هنر خط ‌- نقاشی را هم دنبال می‌کند، با نگاهی متفاوت به درون اندیشه‌های حافظ نگاه کرده است حسن مکارمی شاعر و زاده‌ی شیراز است. او تاکنون دوازده سخنرانی به زبان‌‌های فارسی و فرانسه، پیرامون کلیدواژه‌های شعر حافظ، شناخت انسان، تحولات بشری و تأثیر فرهنگ شرق و غرب در فرانسه کرده است. یکی از این سخنرانی‌ها ماه گذشته در انجمن فرهنگ آزاد در پاریس و با حضور گروهی از ایرانی‌‌ها و فرانسوی‌های علاقه‌مند به ادبیات مشق‌زمین بود.

حسن مکارمی در گفت‌وگویی ویژه با زمانه، نخست از آشنایی‌اش با حافظ در دوران کودکی می‌گوید: «یادم می‌آید ۱۴ ساله بودم. در آن دوران رسم بود که در مدرسه، به شاگرد اول‌ها جایزه می‌دادند. ناظم دبیرستان به من یک کتاب حافظ داد، دیوان حافظ و همان من را گرفتار کرد. نه می‌فهمیدم، نه کسی پیرامونم بود که شعرهای او را بفهمد. ولی متوجه شدم این شعر و این مرد فراتر از دیگران است.

به‌هرحال تا۳۰ سالگی توانستم با شعرهای او آشنا شوم. تقریباً آثار تمامی مفسرینی که روی شعرهای حافظ کار کرده‌اند را خوانده‌ام، آنها را دنبال کرده‌ام و فرا گرفته‌ام، ولی به نظرم همیشه چیزی کم می‌آمد. بالاخره با واردشدن در میدان روانکاوی بالینی، که از ۳۵ سالگی من در اروپا شروع شد، متوجه شدم همان‌طور که فروید می‌گوید دو راه بزرگ برای شناخت ناخودآگاه، یکی خواب است و دیگری شعر. چرا که نه؟

می‌توانم حافظ را بخوابانم روی دیوان و از این پانصد غزلش استفاده کنم و به او نگاه کنم. درست همان‌طور که حرف‌های یک فرد گوش می‌دهم و هیچ قصه‌ی دیگری جز آن‌چه خودش می‌گوید برایم مهم نیست. همه‌ی این دانش را یک‌جا گذاشتم و سعی کردم حافظ را با خود حافظ بشناسم.»

 

تناقض‌های عرفانی

مرور شعرهای حافظ از زاویه‌ی نگاه یک روانکاو‌‌- درمانی دیدن، حرکتی است که شاید برای نخستین‌بار صورت می‌گیرد.

خودش می‌گوید: «اول شروع کردم به فهمیدن حافظ تا ببینم طبق آن‌چه مفسرین مطرح می‌کنند، آیا حافظ تنها یک عارف بوده است؟ اگر با دید عرفانی به او نگاه کنیم، می‌بینیم که تناقض دارد. چون خیلی جاها هم به واژه‌ی عارف و هم به واژه‌ی صوفی اعتراض می‌کند. آیا او یک زاهد بوده است؟ در چند شعر مختلف به زاهد و زهد اعتراض می‌کند. آیا او یک دانشمند بوده است؟

نه چون در شعرهای مختلفی مانند «بشوی اوراق اگر هم درس مایی که علم عشق در دفتر نگنجد»، این فرض را رد می‌کند. وقتی نگاه می‌کنیم، می‌بینیم به تنها کسی که اعتراض نمی‌کند، پیر مغان است. در واقع این تناقضاتی که در شعر حافظ هست، من را به این فکر واداشت تا از آنها استفاده کنم و ببینم حرف حساب خود حافظ از دل خود او چگونه درمی‌آید. البته بدون پیشداوری نسبت به این شاعر.»

 

پیر مغان

به باور این روانکاو بالینی و پژوهشگر دانشگاه سوربن، حافظ شاعری است که از حوزه‌ی تاریخی‌ـ اسلامی خارج شده است.

او توضیح می‌دهد: «طبیعتاً وقتی یک ایرانی از حوزه‌ی تاریخی اسلام خارج شود، در دامن دین زرتشتی می‌افتد و از پیرمغان هم به‌عنوان بزرگ‌ترین روحانی مذهب زرتشتی استفاده می‌کند. به گمان من این مسئله برای حافظ مطرح نبوده است که باید به مذهب زرتشت بازگردیم. مسئله‌ی او مدارا بوده است. یعنی این که برای شناخت باید تا عقب‌ترین فاصله، تا کسی که می‌تواند بشناسد، یعنی پیرمغان، برگردیم. یعنی خودش را به عقب برمی‌گرداند و از پیرمغان سئوال می‌کند.»

 

ره افسانه

به‌گفته‌ی حسن مکارمی، حقوق بشر و مدارا در اندیشه‌های حافظ موج می‌زنند.

او می‌گوید: «در همه‌‌جا بحث عشق است؛ عشق و مستی. مدارا در تمام شعرهای حافظ و فضاهایی که خلق می‌کند هست. آن شعری که ذهن مرا به حقوق بشر سوق داد، دقیقاً و بیش‌ از همه، این شعر است:

«عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی»

در واقع می‌شود گفت در نگرش انسانی مثل حافظ به کارگاه هستی، کارگاه آنجایی‌ است که ما می‌سازیم، اختراع می‌کنیم، به‌وجود می‌آوریم، تولید می‌کنیم، به دیگران می‌دهیم و با دیگران رابطه برقرار می‌کنیم. این کارگاه هستی برای من جز مجموعه‌ آزمایشگاه‌هایی که می‌تواند ۱۱ میلیارد انسان باشد با گروه‌های مذهبی مختلف، اندیشه‌های مختلف، ملت‌ها یا اقوام مختلف نیست. همین شش‌هزار خطی است که توانسته‌ایم تا حالا اختراع کنیم. صدوچهل هزار زبانی است که داشته‌ایم. حافظ اینها را می‌بیند. وقتی می‌گوید:

«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند»

معلوم می‌شود متوجه این مسئله هست که حقیقت مطلق وجود ندارد. تنها از طریق عاشق شدن و نگاه عاشقانه به کارگاه هستی، یعنی مدارا با آزمایشگاه بغل‌دستی است که امکان دارد من چیزی بفهمم. این نگاه بود که مرا به حقوق بشر برد. اساس حقوق بشر هم همین مسئله است؛ مسئله‌ی مدارای دیگری که مثل من حق زندگی دارد. به‌ همین دلیل هم می‌گوید:

«با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی»

خود به معنای خودش و اندیشه‌هایش است؛ یعنی آن‌چه می‌پرستد.»

 

عشقت رسد به فریاد

حافظ به دلیل ناپایداری فرجام کار جهان، عاشق شدن و لذت بردن از زندگی را پیشنهاد می‌کند.

حسن مکارمی در این زمینه می‌گوید: «وقتی که راجع به نقش مقصود و کار جهان بحث می‌کند، در واقع برخلاف بسیاری از شاعران دیگر قبل از خودش که کار جهان را هیچ در هیچ می‌پنداشتند، حافظ، کاری و هدفی برای این جهان قائل است؛ به این که ما به هدفی، به جایی می‌رویم. به همین دلیل هم می‌گوید تنها با عشق و عاشقی است که می‌توان متوجه این نقش و کاری شد که دارد صورت می‌گیرد.

او عاشق شدن را به‌عنوان نقطه‌ی شروع شناخت مطرح می‌کند. وسایل دیگر هم لازم هستند، ولی بدون عشق و بدون این تشدید با هستی، نمی‌توانیم به عنوان نشان و عنصری از هستی، شروع کنیم. بعد از عشق باید دنبال چیزهای دیگر برویم. این اصلش است. در واقع حتی برای خودش نیز خواندن قرآن با چهارده روایت، فرع ماجراست:

«عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی با چهارده روایت»

به عقیده‌ی او عشق به فریاد فرد می‌رسد. وقتی این عشق مطرح شد که در پی آن مدارا هم می‌آید، آن‌وقت به کار جهان احترام می‌گذاری. مثال ساده‌ای که می‌توانم بزنم تا همه‌مان لمسش کنیم، این است که چهارصد هزار نوع باکتری در سیستم گوارشی هر انسانی وجود دارد. این باکتری‏ها که سه میلیارد سال پیش به‌وجود آمده‏اند، با من هستند، در من هستند. من سه میلیارد ساله هستم.

این نوع نگاه به هستی، یعنی این کارگاه هستی در من است. این جور نگاه به کارگاه هستی، مدارایی را به من می‌دهد که مرا می‌رساند به آن پیرمغان ِ انسان شناسی که از حوزه‌ی محدود بسته و تاریخی ‌ـ جغرافیایی اسلام خارج است. یعنی «من» را می‌آورد آن وسط، درست مثل فردوسی، ولی این «من» در یک بعد عظیم است و مسئولیت عظیمی هم برعهده‌‌اش است.»

 

عقد ثریا

در دنیایی که حافظ در آن سیر می‌کند، همه چیز روح دارد، جهان‌بینی دارد، اما آیا می‌توان برای همه‌ی پرسش‌ها از میان اندیشه‌های او پاسخی دریافت کرد؟

حسن مکارمی می‌گوید: «حافظ سئوال‌های من را صیقل داده است. وقتی از خودش صحبت می‌کند خیلی جالب است. می‌گوید:

«غزل گفتی و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که در پای تو اندازد فلک عقد ثریا را»

در گذشته، شاهان به شاعری که شعر زیبایی می‌گفت جواهر می‌دادند. او از دُر سفتن سخن می‌گوید. یعنی در یک بیت، می‌رود به عمق اقیانوس و از آن پایین، یکی یکی این دُرها، این مرواریدها را می‌آورد و می‌گوید: دُر سفتم‌، قشنگ‌شان کردم، صیقل‌شان دادم. می‌گوید: بیا و خوش بخوان حافظ که در پای تو اندازد، فلک عقد ثریا را. یعنی من چه کار به کار شاه دارم که بخواهد به من جواهر بدهد.

من به این گردنبند آسمان که نگاه می‌کنم، می‌فهمم یعنی چی. آن را فلک برای من درست کرده است. به این ترتیب حافظ، در یک بیت از شعرش مرا از عمق اقیانوس تا عمق آسمان می‌برد. این نگاه به من هستی‌بینی داده است. نه تنها هستی‌بینی داده، هستی‌زیستی داده است. من سئوال‌هایم را می‌برم در این هستی‌سازی، هستی‌بینی، هستی‌زیستی و صیقل پیدا می‌کنند.»

 

چپ و راست زدن های یوسفعلی میرشکاک

چپ و راست زدن های یوسفعلی میرشکاک

به هرزه نشمری ای دوست آن حدیث کهن

که گشت بوزنه‌ای گرم کار نجاری

 

به شیخ و کارگه انقلاب اگر بینی

حدیث بوزنه‌ات پیش روست پنداری

 

دو بیضه ماند ز خیل فقیهکان به شکاف

غریوشان به فلک برشد از نگونساری

 

نه مخلصی است فرارویشان بجز لندن

نه دانشی که رهایی دهد ازین خواری

 

به باد رفت هم از شیخکان هم از مردم

چو نیک درنگری اصل و فرع دینداری

 

فدای دین شده دنیا، فدای دنیا دین

زهی سفاهت و بوزینگی و بیعاری

 

جزاینکه صدق مقال کلیله شد معلوم

نداشت حاصلی آخوند و مملکت داری                            یوسفعلی میرشکاک      

 

چندی قبل هم مصاحبه عجیب او را با حسین دهباشی دیدم که می‌گفت هیچ امیدی به نظام مقدس ندارد. سابقه انقلابی مشعشع میرشکاک که نیاز به یادآوری ندارد. نمی‌دانم چرا وقتی شعر بالا را خواندم به یاد نوشته‌ای افتادم که در روزهای بعد از نهم دی 1388 ازو منتشر شد و هنوز هم در اینترنت یافت می‌شود. نوشته‌ای سراپا خاکساری به «امام راحل و سیدنا القائد» و اهانت به سران جنبش سبز و بخصوص زنان سبز که میرشکاک از آنها با تعبیر موهن «خبیثات» نام می‌برد. این عقاید افراطی و بعدالمشرقین را به چه می‌توان حمل کرد؟ فرصت طلبی؟ تغییر عقیده؟ نامتعادل بودن عقل و عاطفه؟

 

 والله بالله تالله که من ذره المثقالی مسئله شخصی با میرشکاک ندارم. این یادداشت را نوشتم تا بگویم بدبخت ملتی که در انتخاب مسیر سرنوشت خود به شعر و شعار دل ببندد... به حرف کسانی گوش کند که با یک غوره سردی‌شان می‌شود و با یک مویز گرمی ...

   اینکه باز تقّی به توقّی خورد و دور ما پر شد از شعر و شعار که خاک در چشم خرد و آهستگی می‌پاشد و فضا را احساسی و هیجانی می‌کند و در کوره منازعه و مخاصمه می‌دمد. منازعه‌ای که دورنمای تیره‌ای دارد.

ای کاش نبودی دل من شیفته شعر

مردم همه از شیفتگی یافت زیان را                     یادداشت های ایرانشناسی میلاد عظیمی

 

شعر فارسی کرمانشاه از بیدل تا بهزاد  

 

محمد علی سلطانی

شعر فارسی کرمانشاه از بیدل تا بهزاد 

 دوره‌های ادبی

 

الف ـ دورة بازگشت

در سال 1260 هجری قمری به اهتمام حاج میرزا محمد بیدل نخستین انجمن ادبی شاعران کرمانشاه به طور رسمی تأسیس شد (باقر شاکری، 1337: 145) ـ از چهره‌های برجستة این انجمن میرزا محمد بیدل و حسینقلی خان سلطانی را باید نام بُرد؛ در منابع تحلیلی اخیر دربارة ادبیات نیمة دوم قرن سیزدهم به صراحت نامی از این پیشکسوتان شعر فارسی کرمانشاهان نیامده است، جز آن که در حاشیة کتاب از صبا تا نیما اشاره‌ای اشتباه به نام سلطانی(4) شده و او را در ردیف شعرای درجه دوم دورة محمدشاه و ناصرالدین شاه ثبت کرده است. (یحیی آرین‌پور، 1355: 79)

 

در تذکره‌های دورة قاجار چنان که آورده‌ایم (رک. توضیحات) احوال و اشعار و اسامی آثار میرزا محمد بیدل و حسینقلی خان سلطانی آمده است. (دیوان بیگی، 1364: 788 و 298 ـ 295) آنچه سیداحمد دیوان بیگی شیرازی و غلامحسین خان افضل‌الملک دربارة فضل و کمال و مظلومیت فرهنگی این دو شاعر کرمانشاهانی آورده‌اند(5) شاهد واضح است که منابع ادبی اخیر نیز به همان شیوه پیش رفته‌اند بویژه دربارة حسینقلی خان سلطانی؛ در کتاب از صبا تا نیما، با این که احوال و اشعار و اسامی آثار فتح‌الله خان شیبانی را آورده است (آرین‌پور، 1355: 133) که هم‌قدم و همراه و هم‌مرتبة حسینقلی خان سلطانی بوده است (رک. توضیحات) اما دربارة سلطانی سکوت کرده است زیرا این مورد را گرچه ما از صاحب کتاب از صبا تا نیما می‌دانیم اما باید انصاف داد که پژوهشگر براساس اثر و مطالعة اشعار و نوشته‌های شاعر به نقد و تحلیل و بررسی می‌پردازد و آرین‌پور رساله و کتاب و مجموعه‌ای از این شاعر قَدَر (سلطانی) در دست نداشته است، زیستِ شاعرانه، بی‌توجهی دولت و فرمانروایان وقت کرمانشاه که متأسفانه خود از اهل شعر و ادب بودند و مرگ ناگهانی و زندگی بلااعقاب و سپس ازدواج مجدد همسر و... ستمی عظیم را بر این استعداد تلف شدة ادبی روا داشت که اگر همت نصیرالدیوان فزونی نمی‌بود، آن اندک از قصایدش نیز که سال‌هاست در غبار بی‌اعتنایی‌ها گم شده است، امروز در دست نبود. (قصاید السلطانیه، نصیرالدیوان فزونی: 1337. ق) (6)

 

در همین سال‌ها ادبیات آیینی یا به روایتی ادبیات عاشورایی در کرمانشاه شکل گرفت و تحفـﺔ الذاکرین بیدل با تصاویری قابل بحث در 449 صفحة رحلی درسال 1280هـ . ق در طهران با چاپ سنگی طبع و منتشر گردید(شاکری، 1337: 14) و سیر تطور خود را با تغییرات و شیوه‌هایی طی کرد زیرا سپس میرزا احمد الهامی (1325 ـ 1250. ق) منظومةباغ فردوس را در همین راستا در شانزده هزار بیت بر وزن شاهنامه فردوسی سرود و سرانجام در سال 1327. ش با حمایت و هزینة شادروان حاج حسن مشیری و همکاری دکتر عبدالحسین الهامی (فرزند شاعر) در چاپخانة کاوه در کرمانشاه در قطع رحلی چاپ و منتشر شد. (همان، 1337: 4) متعاقباً میرزا محمدجواد شباب (1353ـ1271. ق) در همین موضوع در قالب قصیده و غزل ترکیب و ترجیع و مربع کتابمخزن لألی را سرود که پیشتر یعنی در سه‌شنبه 27 ربیع‌الاول 1305. ش در مطبعة سعادت کرمانشاه در 216 صفحه خشتی چاپ و منتشر شد.(7)

 

از رکود و انجماد ادبی دورة بازگشت که شعر فارسی در کرمانشاه نیز با استعدادهای برترش گرفتار آن گردید، آنچه امروز بر جای مانده است دواوین توانفرسای متعدد خطی و به ندرت چاپی است که خانه‌ها و کتابخانه‌های معتبر را اشغال کرده است، تکرار مکرراتی از ادبیات قرن ششم که اندیشه و علوم انسانی جامعة فرهنگی ایران را شش قرن به عقب راند، پادشاهان و فرمانروایان قاجار گرچه حامیان زبان و ادب فارسی بودند اما خوشایند فتحعلی شاه قاجار و فرزندانش از پادشاهی سلاسل ایرانی قرون چهارم تا ششم چنان بود که حتی نقاشی ایرانی را به سمت نقاشی شاهنامه سوق داد و سیمای شاه و فرزندانش را نقاشان این عصر به سبب خوشامد شاه همانند پهلوانان شاهنامه ترسیم می‌کردند. حکایت کاریکاتور شهنشاه‌نامة صبا به برابری با شاهنامة فردوسی در این عهد نمونة بارز است. (آرین‌پور، 1355: 22/21) شاعران و هنرمندان نیز که جز به استثناء همواره در چنگال امیال فرمانروایان اسیر بودند.

 

سلطانی چنان که در یادداشت افضل‌الملک نیز آمده است، از مقلدان زبردست امیر معزی بود (رک. توضیحات) و سایرین از شعرای تهران نیز احیاناً جز در تکنیک بر او برتری چشمگیری نداشتند. شعر فارسی این دوره در کرمانشاه به پیروی از دیگر شاعران فارسی‌گوی ایران مدایح تکراری و خالی از هرگونه انعکاس اجتماعی، هنری، دریافت‌های شخصی و... بود. هیچ یک از موضوعاتی که در اشعار شاعران این دوره آمده است حاصل امری اختیاری و درکی برتر نیست بلکه نتیجة استعدادی ادبی و رقابتی اجباری است و می‌دانیم که جبر برونی در دایرة هُنر بویژه شعر راهی نداشته و در صورت ورود جز تخریب و ویرانی محصولی ندارد، به همین علت فضای فکری کرمانشاه نیز تحت تأثیر این طاعون فرهنگی تا آغاز نهضت مشروطیت در تکراری ناخوشایند و مداربسته و قبض به جان آمده بود.

 

در این دوره غزل که جز به تفنن از طبع شاعران سر نمی‌زد، اما سرجوش فکر متصوفین منزوی بود که گهگاه به دور از امیر و صغیر برای تسلی خاطر خود ابیاتی در این قالب می‌سرودند. با این که غزل صوفیانه یا به روایتی عرفانی در کرمانشاه با وجود شخصیتی چون طهماسبقلی خان «وحدت» در اوج بود ـ گرچه در تهران می‌زیست ـ و در سرودن غزل بر فروغی و یغما و سایر غزلسرایان دورة قاجار رجحان داشت. چنان که در مقدمة دیوان وحدت بدان پرداخته‌ام. (محمدعلی سلطانی، 1377: 15/4) اما باز به فرمودة شفیعی کدکنی استاد خداوندگار، تصوف این دوره تصوفی تکراری است(شفیعی کدکنی، 1380: 25) برای نمونه زیباترین غزل وحدت کرمانشاهی با مطلع:

 

آتش عشقم بسوخت خرقة طاعات را

سیل جنون در ربود رخت عبادات را ..

(دیوان وحدت، 1377: 17)

 

در استقبال غزل مولانا سروده شده است با مطلع:

 

کیست کــه بنمایــدم راه خرابــات را

تا بدهم مزد او، حاصل طاعات را...

خاک سگان درت تحفة چشمم فرست

تا ببرم زیر خاک بهر مباهات را ...

... دَم مزن‌و ترک‌کن بهردل شمس‌دین

وقت و اشارات را لفظ و عبارات را

یا غزل وحدت با مطلع:

 

تا نشوئید به می دفتر دانایی را      نتوان پای زدن عالم رسوایی را...

(همو، 1377: 18)

استقبال از غزل سعدی است با مطلع:

لا ابالی چه کند دفتر دانایی را؟      طاقت وعظ نباشد سر سودایی را...

(غزلیات سعدی، 1363: 34)

 

اکثر غزلیات وحدت استقبال از سروده‌های شیخ اجل سعدی است.

یا غزل وحدت با مطلع:

 

زاهد نشسته دست ز تن جانت آرزوست

جان را فدا نساخته جانانت آرزوست...

(همو، 1377: 27)

 

استقبال از غزل شیخ اجل سعدی است که:

از جـان برون نیامده جانانت آرزوست      زنــار نــابریــده و ایمــانت آرزوست

بر درگهی کـه نـوبت ارنی همی زنند      موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست

مردی نه‌ای و خدمت مردی نکرده‌ای      و آنگاه صفِ حـلقة مردانت آرزوست...

(کلیات سعدی، فتحعلی حجاب، 319)

 

حضرت مولانا چندین غزل با همین ردیف دارد از جمله؛

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

(دیوان کبیر، ج 1، 1355: 255)

 

یا:

ساقی و سر دهی ز لب یارم آرزوست      بدمستی ز نرگس خمارم آرزوست

(همو، 1355: 262)

 

یا:

ای چنگ پرده‌های «سپاهانم» آرزوست       وی نای نالة خوش سوزانم آرزوست

(همو، 1355: 265)

 

حتی تنها غزلِ معروف حسینقلی خان سلطانی نیز با مطلع:

 

گر غرض نقش تو در پردة تقدیر نبود      گلِ آدم به خدا قابل تخمیر نبود...

(شاکری، 1337: 56)

 

استقبال از غزل حافظ است با مطلع:

 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود...

(دیوان حافظ، 1376: 220)

 

یا این که از غزل‌های شاعران معاصر خود پیروی می‌کردند برای نمونه میرزا الله‌دوست سالک(1330 ـ ؟؟ ق) غزل معروف خود را با مطلع:

به عشقت خو گر ای دلبر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

ز خاک پایت افسر گر نمی‌کردم چه می‌کردم؟...

(یوسفی، 1364: 115)

 

را در استقبال از غزل معروف یغمای جندقی با مطلع:

 

بهار، ار باده در ساغر نمی‌کردم چه می‌کردم؟

ز ساغر، گر دماغی تر نمی‌کردم، چه می‌کردم؟...

(یغما، 1384: 160)

 

این نمونه‌ها روایتی از غزل چهره‌های ادبی شعر فارسی کرمانشاه در دورة بازگشت است که اشعار و احوال آنها قابل طرح و بررسی بود، نتیجه این که شعر فارسی این دوره در کرمانشاه در تمام فرم‌ها همان ویژگی و خصوصیاتی را داشت که در سایر نقاط ایران بویژه تهران به آن مبتلا بود و انجمن‌های ادبی کرمانشاه تا همین اواخر که تشکیل می‌شد ـ و یدالله بهزاد در هیچ یک از آن انجمن‌ها عضویت و فعالیت نداشت ـ از آنجا که پیشکسوتان این انجمن‌ها یا بازماندگان سالمند و بقایای انجمن‌های اوّلیه بودند یا از شاگردان وفادار آن انجمن‌ها محسوب می‌شدند، بنابراین جز معدودی نتوانستند از دایرة مداربستة آن حرکت مخوف و جانکاه و وحشتناک ادبی رهایی یابند و بدین ترتیب راه به جایی نبردند...

شعر دورة قاجاریه حتی نسبت به شعر دورة صفویه نیز عقب‌مانده‌تر بود. (شفیعی کدکنی، 1380: 11)

 

ب ـ دورة بیداری

شعر فارسی کرمانشاه در دورة مشروطیت

نهضت مشروطیت به عنوان حرکتی پیشرو در امر آزادی و عدالت در جهان آن روزگار موجب تغییری زیربنایی در حوزة علوم انسانی بویژه ارکان اندیشه و ادبیات و هنر جامعه ایران، و نیز شهر کرمانشاهان گردید. این ایالت پس از تهران و تبریز ضلع سوم جنبش آزادیخواهی در نهضت مشروطیت بود. با بارقه‌های مشروطیت ادبیات قالبی و تکراری دورة بازگشت فرو ریخت و زبان مغلق و ناهموار شاعران قصیده‌پرداز و مداح به زبان عامة مردم نزول کرد و شعر و ادب از دایرة مداربستة اشرافیت رهایی یافت و به میان مردم آمد. اگرچه این زبان و شکل، امری ابزاری و دارای تاریخ مصرف بود و به جای رسانه‌های همگانی امروز کاربرد داشت، اما برای ویرانی از حد گذشته دورة بازگشت سرآغاز ساختن بود. سرودة میرزا صادق معتمدی کرمانشاهی دربارة سالارالدوله به زبان فارسی عامیانه = فارسی گویش کرمانشاهی با مطلع:

ای شاه خیالی نشنیدی که چطـو شد      اسپ هوست مانــد ز رفتار و جِدَو شد

مشروطه عیان بار دگر چون مه نو شد      بخت بدت ای شاه بداندیش به خَو شد

دیدی که چطو شد؟

آنها که تو دیدی همگی یخ بود و اَو شد...

(محمدعلی سلطانی، 1381: 657)

 

یادآور سرودة نسیم شمال است با مطلع:

 

ای وای که در شهر گدایی قدغن شد      ولگردی و انگشت‌نمایی قدغن شد...

(دیوان نسیم شمال، 1303: 231)

 

گرچه میرزا صادق معتمدی به پیروی از میرزا نصرالله رضوان کرندی که آغازگر شعر عامیانه فارسی کرمانشاهی است ابیات یادشده را سروده است و رضوان نخستین شاعر فارسی‌سرای کرمانشاهی است که شعر عامیانه فارسی در قالب مستزاد سروده است با مطلع:

 

افسوس که عمر تو چوکشت تو درو شد      دیدی که چطــــو شد

خسبیدی‌و آخر به چه‌سان روز تو شَوشد      دیدی که چطــــو شد

ره دور و شب تار و بیـابان همه پر غول      ای مـــردک شنگــول

تا رفته به منزل خرکت لنگ و جِدو شد      دیدی که چطــــو شد

بی‌مغــز و تهی رائی و پُربـادی و پربیم      همچون مامـا جیم‌جیم

جهدت پی دنیا همــگی زیپلی زیپو شد      دیدی که چطو شد؟ ...

(عبدالکریم غیرت بیاض، 1300: ـ ) (8)

 

به مقتضای این که کرمانشاه ضلعی از مثلث نهضت مشروطیت بود، بنابراین در شعر فارسی مشروطیت نیز سهمی آشکار و فرازمند دارد.

چهره‌های این دوره از شعر فارسی کرمانشاه؛ خسروی، لاهوتی، رشید یاسمی و غیرت، صاحب آثار و دیوان اشعار هستند.

محمدباقر میرزای خسروی همانند هر شاعر برجستة دورة مشروطیت چون ادیب‌الممالک و بهار و... ریشه در دورة بازگشت داشت اما او پدر رُمان تاریخی ایران (آرین‌پور، 1355: 240) و از پیشروان نظم و نثر نوین فارسی است. گرچه نمی‌توان در دیوان او از سروده‌های عهد مشروطیت اثری یافت (رشید یاسمی، 1363) و به اشعار ایام جنگ بین‌الملل اول باید بسنده کرد، که؛

 

ایرانیان چه شد که چنین خوار گشته‌اید      در گلستان دهــر کم از خـار گشته‌اید

زاری چــرا؟ بـه یکدگــر آزار کـم کنید      ز آزار نوع بد که چنین خوار گشته‌اید...

خرگوش خواب داده شما را ز روی جهل       آن‌کس که گفت ملت هشیار گشته‌اید

از بــادة غــرور و جهــالت فتاده مست       در خواب دیده‌اید که بیـدار گشته‌اید ...

(رشید یاسمی، 1363: 297)

 

به سبب فضل تقدم خسروی را باید متقدم ادب فارسی دورة مشروطیت در کرمانشاه به شمار آوریم.

ابوالقاسم لاهوتی از چهره‌های ثابت و سیار ادبیات مشروطه از کرمانشاه در سطح ادبیات ایران شناخته شده است. همچنین رشید یاسمی نیز به همین ترتیب با مزایا و اشتراکات و تمایزهایی در کنار او قرار می‌گیرد و دیگر شاعر پیشکسوت صاحب دیوان در شهر کرمانشاه سیدعبدالکریم غیرت این سه تن شخصیت‌هایی هستند که اشعار و آثار آنها نمایانگر شعر فارسی مشروطیت در کرمانشاه است. گرچه میرزا محمدجواد شباب نیز در مقابل و در کنار اعتدالیون قرار می‌گیرد اما چون اشعار وی جز در روزنامه‌های بر باد رفتة مشروطیت در کرمانشاه منتشر نشده و به شیوة کتاب یا رساله به دست ما نرسیده است، سخنی دربارة او نمی‌توان گفت زیرالاهوتی به سبب آشنایی با ادبیات اروپایی و مقدمات علوم اسلامی و ادبیات عرب در عصر مشروطیت و حوزة ادبیات ترکی عثمانی، ذهن و زبانی تازه داشت و اندیشه انقلابی و طبع غرّا و استعداد برتر ادبی وجه تمایز او بود که محدودة جغرافیایی شعر او را به وسعت جهان‌بینی فرهنگی‌اش گسترش می‌داد.

غزل «وطن ویرانه» چکیدة یک بینش آزادیخواهی و عدالت‌طلبی و بازگویندة اوضاع مشروطة ناکام است که؛

 

وطـــن ویرانه از یــار است یا اغیار یا هر دو؟

مصیبت از مسلمـان‌هاست یا کفــار یـا هر دو

همـه داد وطــن‌خواهی زنند، امـا نمی‌دانــم

وطن‌خواهی به‌گفتار است یا کردار یا هردو؟ ...

... تو را روزی به کشتن می‌دهد ناچار لاهوتی

زبــان راستـگو یـا طبــع آتشبــار یـا هر دو (1909) = (1327. ق)

(احمد بشیری، 1358: 6 / 125)

 

میهن‌پرستی لاهوتی در عصر مشروطیت که هنوز انقلاب بلشویکی روسیه روی نداده بود، همان میهن‌پرستی شاعران پیشرو عصر مشروطیت در ایران است و به همین سبب در این نوشتار دربارة او چهرة ثابت و سیار ادبیات مشروطیت را به کار برده‌ایم.

تنیـده یــاد تــو در تـار و پودم، میهن ای میهن!

بود لبریـز از عشقــت وجودم، میهـن ای میهـن!

تو، بــودم کـردی از نـابودی و با مهــر پروردی

فـــدای نـام تو بود و نبـودم، میهـن ای میهـن!

به‌هر مجلس، به‌هر زندان، به‌هر شادی، به‌هرماتم

به هر حالت که بودم با تو بودم، میهن ای میهن!

اگــر مستم اگــر هشیار، اگــر خوابم اگـر بیدار

به سوی تـو بـود روی سجودم، میهـن ای میهن!

به دشت دل گیــاهی جـز گــل رویت نمی‌روید

من این زیبا زمین را آزمودم؛ میهن ای میهن! ...(9)

* * * *

یا:

من عاشقم و عشق من، ایمان من است      جانانة من، خوبتر از جـان من است

اصلا این جــان، برای جـانان من است       جانان ز جان بهترم، ایران من است

(بشیری، 1358: چهل و نه، پنجاه)

 

از اشعار لاهوتی دربارة شعر فارسی مشروطیت در کرمانشاه همانند مجموعة سروده‌های محمدباقر میرزا خسروی، در دیوان او نمونه‌ای به دست نمی‌آید؟! (رک. احمد بشیری، 1358) و اکثریت قریب به اتفاق مربوط به بعد از روی کار آمدن نهضت مشروطیت است و به همین ترتیب دیوان رشید یاسمی اغلب سروده‌های بعد از 1300 شمسی را دربرمی‌گیرد. (رک. دیوان رشید یاسمی، 1362)

 

کلیات آثار سیدعبدالکریم غیرت هم با تفاوت در تکنیک و تخیل و فرم هر چند نمونه‌های اجتماعی و فرهنگی ارزشمندی در شعر فارسی کرمانشاه است، اما اکثریت اشعار مندرج در دیوان او مطالب پس از تثبیت ظاهری مشروطیت را دربرمی‌گیرد و دربارة مسائل همه‌جانبة کرمانشاه از بُرهه جنگ جهانی اوّل تا جنگ دوم قابل توجه است. آنچه در دیوان غیرت چشمگیر است، خود شاعر در درجة اول و بعد اجتماعی که در آن به سر می‌بَرَد، مطرح است و چون شاعر و روزنامه‌نگار و آزادیخواه متصوف است، دایرة اندیشه و زبان شعر او غالباً نمونه‌ای از شعر سرآمدان انجمن فرهنگ ایران و انجمن حکیم نظامی است. بومی‌گرایی در اشعار غیرت که از ره‌آوردهای شعر فارسی مشروطیت بود، گهگاه در دیوان اشعارش دیده می‌شود.(10)

دیرآشنا و هُرهُری افکار و زودرنج      باری به هر طرف که وزد باد شند کن(11)

(دیوان غیرت، 1338: 438)

 

من با فغـان و گریه شب و روز در فراق

او طعنه‌زن به شعر من و تف به قند کن(12)

(همان، 438)

 

یا

خجلت ز بسکه می‌برم از همسران خویش

چون یـخ در آفتاب گدا زنـده آو شدم(13)

مــردم به فکـر آمدن عیــد و این عجب

من بهر خرج یومیه در تک و تَوْ شدم(14)

از بهــر کــار بسکه دویدم به هر طـرف

از پـا بسان یابوی یَلخی جِــدَو شدم(15)

(همان، 490)

 

غیرت به شیوة شعرای دورة مشروطیت تصنیف هم می‌ساخته است. (1338: 496) از نکات جالب کلیات آثار غیرت این که نکاتی از مسائل تغییرات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی در فاصلة بین دو جنگ اول و دوم منعکس در شعر فارسی او را به همان شیوة شعرای مطرح آن روزگار همانند شعر فرات و وحید دستگردی و... را می‌توان در دیوان او یافت.

 

ج ـ دورة تجدد

شعر فارسی کرمانشاه در عصر رضاشاه

چهره‌های شعر فارسی کرمانشاه در دوران رضاشاه در ادامة دورة پیشین؛ ابوالقاسم لاهوتی، رشید یاسمی، غیرت، محمدجواد شباب، محمدحسن مدنی و کیوان سمیعی بودند؛ در این بین ابوالقاسم لاهوتی که پس از کودتای نافرجام در شوروی به سر می‌برد، قلب تپندة ادبیات کارگری در ایران بود که دور از وطن می‌تپید. بالطبع با توجه به تغییر اندیشة وی و تمایل به کمونیسم مفهوم میهن‌پرستی در اشعار این دورة او متفاوت بود:

 

من کارگر و تو دهقان، داد از تو و آه از من

تا چنــد برند اشراف کفش از تـــو، کلاه از من

مـــا را و تـــو را دارا،یکنوع کند یغمــا

خون می‌خورد این زالو، خواه از تو و خواه از من...

(احمد بشیری، 1358: 91)

 

یا:

کارگرهاییم ما انشای دنیا کار ماست

و آنچه هم درجمله عالم هست برپا کار ماست...

(همان، 1358: 583)

 

یا:

کارگر! دفع جفا را، گر بخواهی، می‌توانی

قطع بیخ اغنیا را گر بخواهی، می‌توانی...

(همان، 1358: 950)

 

یا:

کارگرهاییم، دنیا را به پا ما می‌کنیم

هر چه را بینی در این دنیا به جا، ما می‌کنیم

(همان، 1358: 947)

 

در دورة رضاشاه نوعی از رمانتیسم در بین شاعران و نویسندگان ایرانی رواج یافت که تسکینی برای اندیشه جامعه فرهنگی آسوده‌پندار به شمار می‌رفت، هر چند راز و رمزهای رمانتیسم اجتماعی گاه بیانگر اخباری در زیر پوسته‌های پلیسی آن دوره بود، اما شاعران فارسی‌گوی عهد رفرم در کرمانشاه نیز به تبعیت از شاعران سرشناس تهران هر کدام از دیدگاه خود به این مباحث روی آوردند و در آفرینش آثار و نشر آنها اقدام کردند که نمونة بارز آن منظومة شکرستان سرودة محمدجواد شباب است:

چـرا به پرسش مــن آن پسر نمی‌آید      ز پـا فتادم و بـازم به سر نمی‌آیـد

هـلاک مـن اگرش آرزوی دل اینک      چرا روا شده کامش دگر نمی‌آید...

خبر دهید که از دوری تو مُرد (شباب)      چرا به‌سوی وی از تو خبر نمی‌آید

(شکرستان، 1306: 63)(16)

 

در این عهد نه تنها شعر از شریعت سر می‌تابد، بلکه آزادی شاعر در دایرة موضوع و هیجان و احساسات و افسون سخن که از ویژگی‌های رمانیسم است، در اکثر آثار شاعران جز استثناهایی روی می‌نماید که شکرستان نمونه بارز آن است حتی شباب ادبیات و اخلاق دورة مغول را در این قالب بار دیگر تجدید می‌کند و در تمام اشعار شاعران این دوره سخنی که نشتری به رگ اندیشة جامعه بزند جز صدای فریاد لاهوتی وجود ندارد. میرزا باقر فانی که با اخلاق شرقی رمانتیسم را برمی‌گزیند، منظومة هفت پردة گل و بلبل را می‌سراید و منتشر می‌کند و حسین اختر بر آن مقدمه‌ای می‌نویسد...

 

الهی کلــک طبعــم آتشین ساز      دلم را آشنا گـردان بهــر راز...

به نظمم آن چنــان تأثیر بخشی      که پا برتر نهد از نظم (وحشی)

که تا سربسته گویم این سخن را      بسازم تــازه آیین کهــن را ...

(هفت پرده گل و بلبل، 1307: 4)

 

ناسیونالیسم ایرانی از فاکتورهای سیاست فرهنگی پهلوی در شعر شاعران فارسی‌گوی کرمانشاه از لاهوتی تا رشید و ... جلوه‌ای تمام دارد. دیوان سیدعبدالکریم غیرت با سبک و سیاق خاص خود بیشتر از دیگران متوجه امور سیاسی و اجتماعی است.

 

غیرت چه پیش از رفرم و چه پس از آن که بالغ بر یک دهه بیشتر نبود، در بحث ناسیونالیسم (غیرت، 1338: 153) و انتقاد از قوة قضاییه با استقبال از قصیدة صلحیة ادیب‌الممالک (همان، 158) و ... سپس منظومة مجنون‌نامه که سیمای دیگر از ادبیات رمانتیسم رایج که آمیخته به تصوف بود، (همان، 345) می‌تواند نمونه سیر تطور نظم فارسی از دورة مشروطیت تا بُرهة رفرم باشد.

 

جنگ جهانی دوم دگرگونی بزرگی در عرصة اندیشه پدید آورد. هر چند در تحول هر دوره رسوباتی رقیق یا غلیظ از دوره‌های پیشین باقی می‌ماند، شعر نفرین‌نامة کیوان سمیعی انعکاسی از تأثر شاعر فارسی‌گوی کرمانشاه در قبال اوضاع آن روز است.(17)

 

یارب این کاخ ستم را کن ز بُن زیر و زبر

آنچنان کز وی نمــاند در جهان هرگز اثر

خاک‌کن این کاخ را وان خاک را گرد هوا

تا که خاکی هم نماند تا بشر ریزد به سر...

(کیوان سمیعی، 1363: 34)

 

در این دوره رشید یاسمی چنان که خواهیم گفت سرچشمه‌ای شد برای شعر متعالی معاصر فارسی در کرمانشاه، او به سبب آشنایی با ادبیات خارجی از تجددخواهی بعد از مشروطیت برکنار نماند و اشعارش همراه با نوآوری‌ها در مضمون و محتوی و نیز عمق در متون گذشتة ادبی ایران که رگه‌هایی از سبک شعرای قدیم فارسی را در اشعار خود داشت، موجب فرازمندی سروده‌هایش شد. در قالب‌های متداول نهضت ادبی مشروطیت و پس از آن چون مستزاد، قصیدة سلیس و روان و ... طبع‌آزمایی کرد و به ترجمه‌هایی از اشعار شاعران اروپایی چون لافونتن، کریلف و شارل لوکو و... دست زد تا به زبانی ساده و روان افکار جدیدی را ارائه دهد و پنجره‌ای به جهان ادبیات بیرون بگشاید. هرچند او را در این آزمون موفق نمی‌دانند اما به هر حال تجربه‌ای بود تا به سبک بینابین گذشته و امروز در قالب دست یابد، و در این راه باید او را هم شیوه و همزبان سه شاعر دیگر عصر بیداری (بهار، ایرج، پروین) شمرد.

 

در دیوان رشید؛ تغییر در فرم و تخیل و دوری از تکلفات صنایع بدیعی، آمیختن استعداد و اندیشه و اوج‌گیری ذوق و پیوند و ارتباط بین تفکر و طبیعت (من) شاعر را به پیامبر الهام‌گیرنده و شارح راز و ظرافت‌های هستی مبدل نموده است. واژگان سلیس و برگزیده از عمق ادبیات مواج فارسی و به حاشیه راندن کلمات سطحی و بدون ریشه از ویژگی‌های شعر رشید است. شاعر فاضل و مترجم و مورخ و استاد دانشگاه تهران و پیشرو شعر بیداری مُبدع فرمی است که خود آن را (منقطعات) خوانده است و آن نوعی ترکیب‌بند است که از امتیازهای ویژه‌ای برخوردار است و شاعر فارسی‌سرای کرمانشاه در ارائه و سروده‌های خود به این قالب ابداعی بسیار موفق بوده است؛ اشعار «دو آسمان»، «چاه»، «بر پل» و «دوات» نمودار شاخص این نوآوری در فرم است. منقطعات در دو، چهار، پنج و گاهی شش بیت پیوسته نیز سروده می‌شد. (دیوان رشید یاسمی، 1362: 8 / 7 / 10 / 15)

بسیاری از اعاظم شعر فارسی پس از دورة تجدد از این فرم ابداعی رشید یاسمی استفاده گسترده کرده‌اند.

شعر فارسی کرمانشاه از 1332 تا 1340

 

چهره‌های این دوره از شعر فارسی در کرمانشاه تعدادی همان شاعران انجمن دانشوران و عده‌ای از جوانان بودند که هستة اصلی شعر فارسی کرمانشاه را در آغاز سال‌های 1341 بنیاد نهادند. پس از شکست دولت ملی دکتر محمد مصدق و روی کار آمدن دولت کودتا، ایجاد فضای پلیسی، توقیف روزنامه‌های ملی، ممنوعیت گردهمایی‌های ادبی برای جوانان و تکرار انجمن‌هایی در زمرة انجمن‌های ادبی سابق در تهران و شهرستان‌ها آغاز و نهمین انجمن ادبی به مدیریت مرتضی مهدوی در کرمانشاه تشکیل شد که اعضای آن اکثر از چهره‌های سابق بودند (رک. متن و توضیحات) و تنی چند از جوانان اهل ذوق و شاعر نیز در این انجمن شرکت داشتند(26)که در بین آنان اشعار و آثار عده‌ای پس از وفاتشان منتشر شد(27)و قشر جوان انجمن، تحولات آتی شعر و ادب فارسی در کرمانشاه را بر دوش گرفتند. در همین ایام شاخه‌ای برومند از درخت شعر و ادب فارسی کرمانشاه که فارغ از حضور در انجمن‌های ادبی بود و حتی از نفس فرشتگان ملول می‌شد، در فضای پویای اندیشه و آب و هوای آزاد شخصیت و فرهنگ خود در حال قد برافراشتن بود. یدالله بهزاد (1386 ـ 1304) منجی شعر و ادب فارسی کرمانشاه از غار قهقرایی سخنانی بود که هر چه می‌رفت به عمق درة نابودی نزدیک‌تر می‌شد. در فضایی مداربسته بدون تعمق در آثار متقدم و به دور از تحولات متأخر. ـ بهزاد با احترام برای تمامی همشهریان اهل شعر و ادب در این بُرهه جز با کیوان و بیدار و پرتو از همسالان خود مراوده‌ای ادبی نداشت و به همین سبب نامی از وی در تذکره مختصر شعرای کرمانشاه نیست. کیوان در تهران و بیدار در تردد و سفر بود و پرتو همقدم با وی در کرمانشاه می‌زیست.(28)

 

بهزاد به واقع حوزة شعر و ادب فارسی کرمانشاه را خارج از فضای اندیشة مسلط بر حیات سالمند و ناتوان فرهنگی شهر مدیریت می‌کرد و آنچه در دهه‌های پس از 1340 توانست موجب تحولی چشمگیر در شعر و ادب فارسی کرمانشاه شود، مدیون بینش و نگرش و مرتبة بهزاد بود و ویژگی‌های بسیاری او را از حرکت فرسوده و عقب‌ماندة فرهنگی کرمانشاه در آن سال‌ها جدا می‌کرد. امیری فیروزکوهی؛ شاعر عالم و امیر سخنوران، در نامه‌ای برای او نوشته است:

 

« ... زیرا من به اجتهاد خود و خالی از هر نوع مجامله یا استلزامی خارجی چنین دریافته و فتوی می‌دهم که طبع قوی و اندیشة رقیق و ذوق فائق و دقیق آن عزیز ارجمند با فصاحت فطری و فعلی و بلاغت معانی و افکار به حدی است که نه تنها مابه‌الامتیاز آن جناب از شعرای معاصر آن سامان بلکه اکثر از شعرای جوان ایرانی است و از خداوند متعال خواهانم که این امتیاز را در آن طبع ممتاز با افاضات و الهامات خاص خویش هر روز متواتر و متکاثر گرداناد و موانع و مشکلاتی را که بدبختانه ملازم با زندگانی ارباب ادب است، از پیش پای به یکسو نهاده و آن فکر بلند و ارجمند و طبع رقیق و اندیشمند را هر روز در سیر کمالی خویش به مراقی بالاتر و مراتب والاتر برساناد.» «تا به نگرند روزت از روز» 15 / 5 / 43 (گوهران، شماره هفدهم، بهار 1387، ص 85)

 

آشنایی دقیق او با حوزة مطالعاتی شعر و ادب فارسی و ضروریات آن از قبیل خواندن ترجمه اشعار اروپائیان و بررسی آثار و اشعار چهره‌های شاخص ادب معاصر و ارتباط و مکاتبه و مراودة با آنها و بیزاری از هر گونه سطحی‌نگری و سطحی‌نگاری(29)موجب شد که یدالله بهزاد پیشاهنگ حرکت نوین ادبی کرمانشاه باشد. اگر بدرستی تحقیق کنیم او نخستین شاعر کرمانشاهی، ساکن کرمانشاه است که اشعارش در مجلات وزین ادبی چون یغما، سخن، آینده به چاپ می‌رسید و همچنین اولین شاعر کرمانشاهی بعد از نهضت مشروطیت است(30) که مخاطب چهره‌های طراز اول شعر فارسی ایران که منشأ تحولات چشمگیر در ادب معاصر بودند، قرار می‌گیرد. شعر فارسی کرمانشاه که با ظهور بهزاد از خلسة چند دهة خود بیرون آمده و از خُرناس‌های مکرر و مداوم نجات یافته بود، در حوزه‌های مختلف اشکال شعر فارسی سرآغازی تازه را دریافت کرد. بهزاد در زمینة شعر نیمایی، فارسی عامیانه، کلاسیک و نیز شعر و ادب کُردی(31) با احاطه و دقتی شایسته به میدان آمد. از همان قدم نخستین جوانان جویا و پویای عضو انجمن ادبی که اسامی آنان به ثبت رسیده است (شاکری، باقر، 1337: 151ـ 150) مراد و معلم و راهنمای خود را یافتند،(32)و با درک حضور وی در این دوره، از 1340 و بعد از آن منشأ حرکات فرهنگی مؤثر و ماندگار شدند.

 

یأس فراگیر بعد از کودتای بیست و هشت مرداد که بر شعر فارسی سایه افکنده و اخوان ثالث پرچمدار این یأس و افسردگی بود (شفیعی کدکنی، 1380: 63) در سراسر اشعار بهزاد که در دو مجموعه چاپ و منتشر شده است، سایه روشنی تمام دارد(33) اما بهزاد در انجام رسالت اخلاقی و اعتقادی خود نه در سروده‌های خود و نه سروده‌های پیروانش «نفرت و دشمنی با نهادها و اصول سنتی اخلاق حاکم بر جامعه ـ خواه در شکل دینی و خواه در شکل عرف اخلاقی حاکم بر جامعه ـ و نوعی کفر گفتن و نوعی تجاهر به فسق (همان، 1380: 62) که رایج و حاکم بر تفکر شعرای آن دوره بود، به چشم نمی‌خورد و تا سرحد امکان، افیون که پناهگاه شاعران فارسی‌گوی بعد از کودتای بیست و هشت مرداد است، در نزد او و شاگردانش راه ندارد. آشنایی با شعر شاعران اثرگذار غربی و عَرَبی با بهزاد در دایرة مطالعات شاعران جوان کرمانشاهی آن روزگار وارد شد.

 

ترجمه مضمونی از ژاک پره‌ور شاعر مشهور فرانسوی و برگردانی از ابونواس شاعر ایرانی‌الاصل عربی‌گوی در مجموعه «گلی بیرنگ» (بهزاد، 1381: 193 ـ 190) و «طوفان چوپان» مضمونی از شاعری فرانسوی (؟) در یادگار مهر (بهزاد، 1387: 160) شاهد ادعاست. زبان که عمده‌ترین و مهم‌ترین عنصر شعر است در سروده‌های بهزاد متفاوت می‌شود و با دیگر شاعران متقدم فارسی‌سرای کرمانشاه فاصله می‌گیرد.

 

در کندوکاو و بررسی و تطبیق‌ها درمی‌یابیم که خط سیری را که بهزاد به فرمودة امیر فیروزکوهی با طبع قوی و اندیشة رقیق و ذوق فائق و دقیق برگزیده است، ادامة دیوان رشید یاسمی برای شعر فارسی کرمانشاه است؛ زیرا عاطفه، منِ شعری، تخیل، زبان و بلاغتِ جمله که همان (نحو) سخن است را اگر در دیوان هر دو شاعر کرمانشاهی به دقت بررسی کنیم به این نتیجه دست می‌یابیم که بهزاد شعر فارسی کرمانشاه را در مواردی چون نحو سخن از دیوان رشید به سوی دیوان پروین سوق داده است. البته باید این نکته را هم فراموش نکنیم که رشید تنها شاعر نبود و توانمندی خود را تقسیم کرده بود و بهزاد تمام همّ خود را صرف شاعری و مطالعه در شعر و ادب کرد.

 

چنان که پیش از این در شرح پایگاه و جایگاه شعر رشید اشاره شد که منشأ تحولی در شعر فارسی کرمانشاه بوده است، مقصود ظهور بهزاد است. از جمله مشترکات بارز شعر رشید و بهزاد این که هر دو سبکی بینابین را از سه شاعر پیشرو نهضت نوین ادبی (بهار، ایرج و پروین) برگزیده‌اند.

 

در دو دفتر منتشر شده از اشعار بهزاد شیوة نوین و قالب احیا شدة رشید یاسمی یعنی منقطعات درکنار غزل وقطعه و رباعی متعدد به چشم می‌خورد.(34) (بهزاد، 1381: باد 14/ بگریختم 20ـ16 / اشک و خون 52/51) ـ بهزاد، 1386: وعدة دیدار 29/ زندانی شب 42 / ناله‌ای در شب 55 / شب شوم 92 / با خیال تو 133 / تنهایی 146 / شکوه‌ها 196

توجه به مادر در دیوان ایرج و بهزاد، (ایرج میرزا، 1349: 167 / 164 / 177 / 189 / 191 ـ بهزاد، 1381: 21 / 100) چشمگیر و اخلاقیات و اعتقادات در دفتر شعر بهزاد و دیوان پروین موازی و همراه است. وی بعضی از قصاید پروین را استقبال کرده است و اشعار وطنی و ایرانخواهی و اشعار به زبان عامیانه فارسی را با عطف به پیشینة آن در کرمانشاه تحت تأثیر دیوان بهار سروده است.

 

جز اشعار عامیانه که پس از نهضت مشروطه در کرمانشاه فراموش شده بود و در دیوان رشید نیست و توسط بهزاد احیا گردید، تمام این خصوصیات پیش از بهزاد در دیوان رشید یاسمی تجلی دارد.

 

نکتة مشترک بارز دیگر در دیوان رشید و بهزاد این که علی‌رغم دواوین اکثر شعرا (زن) در اندیشه و سروده‌های هر دو شاعر پایگاهی والا و مثبت دارد. (دیوان رشید یاسمی، 1362: 71 / 43)

 

وفای زن

دل مــن هیچ نیــاساید از رنج و حــزن

تــا بینـدیشم از خــواری و نـاکامی زن

هم از آن روز کـه شد آدمی از خاک پدید

هم از آن روز بود بهـرة زن رنج و حزن... (71)

خانه

خرم آن‌ساعت که زی خانه شوم هنگام شب

دل ز کــار روزم افسرده، روان انــدر تعــب

... در چو بگشایم رخ خندان زن بینم نخست

کز لقایش دل به وجد آید مرا جان در طرب... (43)

 

علاوه بر این که مصرع نخستین منظومة خانه در این رباعی بهزاد سایه افکنده و متأثر از آن است که:

 

هر صبح

هر صبح به گِرد کوی و کاشانه شوم

هم‌صحبــت آشنـا و بیگــانـه شوم

شب چــون آید از همگــان بگریزم

دست غم تو گیرم و زی خـانه شوم

(بهزاد، 1381: 50)

در اشعار (بهزاد، 1381: مادر 100 / دو فرشته 135 / یاد تو 195 / باستانی سرود 197) زن مقامی ارجمند دارد.

 

در دیوان رشید یاسمی و بهزاد موضوع خانواده برجسته است و در هر دو دیوان «منِ» شعری‌اکثراً شخصی و فردی است. همچنین ناسیونالیسم‌و رمانتیسم در شعرهای هر دو شاعر توأمان هستند رک. (شفیعی کدکنی، 1381: 86 ، 87 ، 90، 107، 110) موضوع دیگری که در دیوان شعر هر دو شاعر (رشید و بهزاد) تسری دارد، افسوس از جوانی و نهیب بر پیری است. موردی استثنایی این که رشید یاسمی و بهزاد هر دو برای (نجار پنجره‌ها) سروده‌ای دارند.

 

خلوتگاه

شکــایتی که ز نجـار خویشتن دارم

ندانم ای عجبی با که در میان آرم ... (19)

(رشید یاسمی، 1362: 19)

دست‌کارگر (برای پرویز نجار)

ایـن دست درشت پینــه‌بسته

پروردة کوشش‌است‌وکار است ...

(بهزاد،1381: 105)

و آنچه بهزاد بر شعر فارسی کرمانشاه افزوده، علاوه بر اشعار عامیانة فارسی کرمانشاهی، شعر نو نیمایی بود که مسیر ادبی رشید یاسمی را در شعر فارسی کرمانشاه تکمیل کرد.

 

و اما پرتو نیز در ادامة دیوان رشید یاسمی و شعر او با غزل و قصیده و منقطعات به روانی زبان ایرج و آزموده‌های سبک هندی راهی دیگر را باز می‌کند. دیوان رشید و مجموعة شعر پرتو از لحاظ تخیل و دریافت، بسیار به هم نزدیکند. برقراری ارتباط با اشیاء و طبیعت و در تابلوهای شعری درک و الهامات خود را که نتیجة کشف و شهود شاعر است، به خواستاران ارائه نمودن رسالت شاعر واقعی است. غزل درخت در (پرتو، 1389: 67) که مخاطب و سنگ صبور و نماد زیبایی و پایداری است، در سروده‌های رشید نماد استقامت در برابر سیلاب طبیعت است. (دیوان رشید، 1362: 131) بیستون در کوچه‌باغی‌ها (پرتو، 1389: 181) و در شعر رشید(همان، 1362: 61) آمده است. پرتو تمام راز و رمز و زیبایی‌های هستی را با بیستون گره می‌زند و بیستون را مرکز تمام جلوه‌های طبیعت از آسمان و زمین قرار می‌دهد. پرتو در شعر بیستون رمانتیسم و امپرسیونیسم را درهم می‌آمیزد و تابلوهای جاودانة افسانة شب شهریار را با وزن افسانه نیما با درک و الهام شاعری خویش درباره بیستون می‌سراید و این انتخاب وزن و طرح اوّلیه، خواننده آگاه به آن دو اثر جاودانه را با ایهام‌های شگفت دربارة بیستون درگیر می‌کند و به زیباترین نحو ممکن از پس انتقال فرآورده‌های اطاق تخیل خود به خواستار برمی‌آید؛ بیستون را در شعر رشید که سخنی با کتیبة بیستون به زبانی تازه است به عنوان گام اول می‌توان به یاد آورد. با این تذکر که هر دو شاعر روی در بیستون دارند و این وحدت موضوعی چه در عنوان و چه در متن در ادبیات فارسی و عربی از نکات مهم و قابل بحث و بررسی است:

 

... یادم آرد سکوت تـو ای کوه شاعری کز سخن بسته لب را

آن که از نـای اندیشه عمــری دلکش افسانه‌ها گفـت شب را

داشت در ساز دل سوز و سازی بـا شب و مــاه راز و نیــازی

(1389: 183)

در بُعد دیگر به نوعی سرآغاز نمودهای صبغة اقلیمی که از نشانه‌های شعر نوین است از رشید یاسمی به کلان شاعران کرمانشاهی می‌رسد. در اینجاست که چون مجموعة شعر شاعران هر اقلیم ایران را می‌گشاییم، با نمادهای طبیعت آن سامان روبه‌رو می‌شویم. از شرق و غرب و شمال و جنوب و ایران مرکزی و... (شفیعی کدکنی، 1381: 113)

جای توجه و دقت است که در مجموعه‌های منتشره از بهزاد و پرتو تاریخ اشعار به ندرت مربوط به سرآغاز دهة چهل است (بهزاد، 1381: 21 / 41 / 45) و چند نمونة معدود (بهزاد، 1387): 14/ 16/ 20/ 24/ 27/ 29/ 32/ 36/ 42/ 45/ 47/ 50 / 58 /82

 

و اشعار پرتو کلاً مربوط به بعد از 1340 است و این نشانگر آن است که در سال‌های آغازین زندگی ادبی و هنری آنچه از طبع این شاعران به عنوان شعر سر زده است، طراحی‌هایی برای تسلط بر زبان، فرم، تخیل و تکنیک شمرده شده و به حساب نیامده‌اند و این ریاضت دشواری است که شاعر هر سروده را شعر نمی‌داند و بر آن گونه‌ها مهر بطلان می‌زند. این حرکت یعنی جدا شدن از قافلة فرسوده‌ای که هر چه گفت و چِفت و جُفت کرد در نظر او شعر است و ثبت می‌کند و به جای تعلیم پیشرو و تقویت تخیل اوج پیما، به جامعة جوان و پویا، تعمیر و تحریم را تلقین می‌کند، تعمیر در حد احیاناً اوزان عروضی و تحریم از نزدیک شدن به بیرون از دایرة اسلاف.

رشید در مثنوی نارون:

الا ای بــرافراشته نـــارون همانـا که یــادت نیاید ز مـن

یکی سال سی بازگرد و نظر بر این عرصة بوستان برفکن...

(دیوان رشید یاسمی، 1362: 73)

گویی الهام‌بخش شعر (خانة خاطرات) پرتو است که در همين شکل ابداعی رشید سروده شده است:

 

سوی تو بازای سرای کودکی من آمــدم از یــادهای گمشده سرشار

غـرقه در انبــوه خاطرات گذشته تکیه زده همچو یاس پیر به دیوار...

(کوچه باغی‌ها، 1389: 185)

رشید آن منظومه را که با خاطرة نازدودة تمامی انسان‌ها همراه است و یک نوستالژی به عمق گذشت سال و ماه زندگانی است، طراحی می‌کند و پرتو این طرح اولیه را با فرم ابداعی شاعر پیشرو به کار می‌گیرد و با بال تخیل بر بوم اندیشه رنگ می‌زند و تابلویی می‌آفریند به زیبایی بهار جوانی و کوتاهی عمر آن، بزرگ‌ترین هنر شعر امروز بیان مطول در مختصر است. در اینجا بحثی به درازنای زمان در کوتاه‌ترین منظومة ممکن در شعر پرتو صورت پذیرفته است. صورخیال در شعر پرتو کم‌نظیر است.

در جای دیگر گویی «شعر زمین» پرتو (همان، 1389: 134) در مقابل شعر «شهاب» رشید (دیوان رشید یاسمی، 1362: 87) گفته شده است:

 

ای شهاب، ای اختر حیران که چون تابان شوی

نــاشده پیــدا بـه دریـای عـدم پنهــان شوی

این ظهور نــاگهانی چیست وین عمــر قصیـر

وین تبدلها که گه چون تیر و گه پیکــان شوی؟ ... (87)

 

زمین

ای مهد آفــرینش و جان جهان زمین

ای برتر از خیـال و یقین و گمان زمین

اندیشه را تـــو نقطـة پــرواز بـوده‌ای

گر بـرده است راه به هر بیکـران زمین ... (134)

زیرا پرتو در کنار اوج در بیان اندیشه عمق دارد و بیشتر به زمین می‌اندیشد...

 

پرتو با این که هیچ یک از مراحل تحصیلی و تکمیلی رشید را طی نکرده است، اما با یاری از حوزة مطالعات وسیع و مرتبی که در زمینه شعر و ادب فارسی و ملحقات و متعلقات و ضروریات آن داشته «تفکر» را وارد حوزة شعر خود کرده است که بحثی گسترده را شامل است و در حوصلة این مقال نیست. در مقایسه و تطبیق سروده‌های؛ ماهی هوس، دوات، شبی در جنگل (1362: 23 / 15 / 5) در آثار رشید با شعرهای ریجاب، قلم، جنگل (1389: 202 / 114 / 112) می‌توان گسترة تفکر را در سروده‌های پرتو دریافت.

 

در اشعار پرتو می‌توان سخن‌ها گفت و نوشت و همان طور که دربارة دیوان رشید و بهزاد گفتیم و نوشتیم، آنچه دربارة این گسست تاریخی و پایان سروده‌های قالبی و آغاز و ادامة شعر فارسی نوین کرمانشاه توجه به آن مهم است، این که در مجموعة شعر رشید، به عنوان پیشرو و بهزاد و پرتو به عنوان پیرو، مابه‌الاشتراک نه به شیوة سلف، استقبال یا اقتفاء مداربسته همانند گذشتگان، بلکه در هر امر مشترک و مشابه، هر کدام تجربة هنری و حاصل تکنیک و تخیل شخصی را با زبان ویژة خود به ظهور رسانده‌اند و هستة اصلی این سرآغاز نوین و گسستن از دورة ناکام و ناتوان و بی‌سرانجام پیشین تنها بر حول محور «وحدت موضوع» است.

 

پرتو هیچ گاه شعر نیمایی را نیازمود، شاید به نحوی اندیشة دورشکار و توانایی طبع خود را برای دستیابی به هدف سرودن کافی می‌دانسته است ... (؟!) چنان که مظاهر مصفا «استاد برجستة ادب فارسی» دربارة شعر پرتو نوشت: « ... شعرش با آن استواری و گرم آهنگی و دورشکاری از یاد نمی‌رود... آن منظومه‌های استوار و پولادین با آن عاطفه و احساس دردآلود، آن ردیف‌های بریده از پیوند نسبت و اضافات با قافیه‌ها... سخن پرتو چراغ این امید را در دل سخن‌شناسان و غیرت‌مندان زبان زنده می‌دارد که زبان فارسی و کلام دری در مقابل سیل بنیان‌کن و لنگاری‌های زمانه همچنان بر جای ماندنی است.»(1389: 22)

 

تأثیر پرتو از ملک‌الشعرای بهار را که در دیوان رشید نیز ثمرة انعکاس طبع بهار آشکار است، از نوشتة مصفا به اشاره می‌توان دریافت. (1389: 24)

 

شعر فارسی عامیانه در کرمانشاه پس از سرودة محدود و منحصر رضوان و معتمدی در نهضت مشروطیت به محاق رفت و بار دیگر با شعر نوین فارسی کرمانشاه به پرچمداری یدالله بهزاد در کنار شعر نیمایی چهره نمود و نخستین بار اوّلین غزل فارسی عامیانه از بهزاد در مجموعة کتاب بیستون با عنوان «دَرْبِدَرْ» منتشر شد:

 

دَرْبِدَرْ

میــرم از پیش تـو نو از عَقَبم پانمیــات

هر چیَم سُسْ مُکُنُم، باز نَفَسِم جا نمیات...

(درویشیان، 1357: 83)

و نمونه‌هایی که در ویژه‌نامة گوهران منتشر شد:

 

وصف حال

نه چِشِم مینه و نه میشنَوَه گوش کَرِمْ

سَرِ پیری چــه بلاها که نیامد به سرم...

(گوهران، همان، 1387: 18)

زیرا در دو مجموعة گل بیرنگ و یادگار مهر، شعر فارسی عامیانه نیامده است.

 

و منظومة خاطرات بچگی، یاد قدیما، بار نبات، بَشْ خِوم در مجموعة شعر پرتو: (1389: 268 به بعد)

 

خاطرات بچگی

یـکی بود یکی نه‌وود او قدیمــا

روزگــار بچــگی بــود و ایمــا

مام که اصلا تو ای دنیا نه‌وودیم

فکر صُب و شَو و فردا نه‌وودیم... (269)

* * *

بش خوم

میان ای همه مردم هَمَش مه‌هی تونه دارم

کسی بشت زده حرفی بگو چشاشه درارم... (282)

 

در این دهه که ناسیونالیسم و رمانتیسم در شعر شاعران پیشرو تجلی کرد، بهزاد علاوه بر اشعار میهنی به فارسی به زبان کُردی که آن را پشتوانه زبان فارسی می‌دانست، بهترین‌ها را و پرتو نیز سروده‌هایی متفاوت از آنچه پیش از نهضت نوین ادبی در کرمانشاه به پرچمداری بهزاد آغاز شده بود، سرودند. در این دهه شاعر روشندل، شامی کرماشانی که به کُردی و فارسی یاریگر نهضت ملی شدن نفت و رویکرد او به تحول در شعر کُردی بود؛ ظهور کرد که در جای خود بدان پرداخته‌ایم. شاعری که در جغرافیای محدود کرمانشاهان و کردستان تیراژ سروده‌هایش بر سروده‌های احمد شاملو در جغرافیای سراسری ایران پیشی گرفت!

 

کندوکاو در شعر فارسی کرمانشاه از بیدل تا بهزاد را در اینجا با مراعات حوصلة این مجموعه به پایان می‌بریم و مقطع تاریخی از 1340 تا 1357 را با چهره‌ها و صداها و انجمن‌ها و انشعاب و انفراد و فراز و نشیب و اصلاح و تخریب در آن به مجالی دیگر موکول می‌کنیم.(35)

شرح دیدار " تفضلی " و " صادق هدایت " به قلم جادویی مهدی اخوان ثالث

شرح دیدار " تفضلی " و " صادق هدایت " به قلم جادویی مهدی اخوان ثالث

در پاریس بودم، سال ها پیش و هدایت نیز در پاریس بود. گاه گهی دیداری داشتیم و یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش، خیابانی نزدیک خانه ی من .

گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده٬ اگر چه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده و به خانه ی من که رسیدیم ، خواندمش ، پذیرفت و درون آمد .

لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن . مینایی از باده ی فرنگان داشتم ، پیش گذاشتم . نم نمک لب تر کردیم تا کم کمک مستان شدیم و آن چنان تر که دیگر سخن را بازار نمانده بود . هر دو بر این بودیم . صفحاتی چند از الحان و نغمه های فرنگ به خانه داشتم ، از همه دستی ، گوناگون .

خواستم آن صندوقچه ی کوکی پیش آورم ، شنیدن را . خواستم و برخاستم . لکن حرمت میهمان را ، آن هم چون عزیز میهمانی ، به مشورت پرسیدم که از فلان و فلان خوش تر داری یا آن یک و آن دیگری و نام بردم تنی چند از فحول ائمه ی شریف ترین الحان فرنگ را ، که همه را نیک می شناخت ، به تمام و کمال و اشارتی کافی بود .

دیدم که جواب نمی دهد. دیگران را نام بردم و از نوکارتران و نزدیک تر به زمانه ی ما ، باز هم جواب نداد . خاموش ماندم که او سخن گوید . هیچ نگفت اما به پای خاست ساغری در دست ، گریبان و گره ی زنار فرنگ گشوده ، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت ، که آشنا بود . و باز آمد . سه تار من در دستش . به من داد . و بازگشت به جای خویش و نشست ، بی آن که سخنی گوید . به شگفت اندر شدم که به خبر می شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می دیدم نه چنان است .

ساز کوک ترک داشت . نواختن گرفتم . نخست کرشمه ی درآمدی ملایم و یعد و یعد همچنان تا بیشتر گوشه ها و فراز و فرودها . پنجه گرم شده بود ، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته ، حالتی رفت که مپرس . و صادق را می دیدم که سرمی جنبانید و گفتی به زمزمه چیزی می خواند . چون چندی برآمد ساغر منش پر کرده و به دستی و به دیگر دست نقل ، پیش آمد و به من داد . نوشیدم شادی او را .

ساغر تهی از من بستد پر کرد و به دستم داد با ا ندکی نقل و مزه و گفت : " افشاری"  و به جای خویش بازگشت و بنشست ، خاموش و منتظر .

من مقام دیگر کردم و دلیر براندم ، گرم تر و بهنجار تر . می رفتم و می رفتم ، همچنان دلیر. در پیچ و خم راهی باریک بودم ، به ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه ای از صادق برآ مد و گفت : بس است ! بس ، بس . و گریستن گرفت به زار زار ، که دلی داشت نازک تر از دل یتیمی دشنام پدر شنیده .

ساز فرو هشتم و سویش دویدم . دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار . گذاشتم و لختی گذشت . باز به باده خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم . اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت ، طرفی دریابم . گویی به فراست دریافت. گفت :

"همه ی انچه تو شنیده ای از انکار من این عالم جادویی را ، این موسیقی عجیب و بزرگ و ژرف را ، همه خبر است و بیشتر خبرها دروغ ، اما اگر من گاهی چنان گفته ام ، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم . نه هرگز . من تاب این سحر را ندارم ، که چنگ درجگرم می اندازد و همه ی درد و اندُهان خفته بیدار می کند . تا سر منزل جنون می کِشدم، می کُشدم ، من تاب این را ندارم "

 

شصت سال پس از خودکشی هدایت؛ هدایت و موسیقی

محمود خوشنام

هدایت نیز البته برای موسیقی علمی غرب اهمیت ویژه‌ای قائل بود، ولی موسیقی ملی، به ویژه حوزه عامیانه و بومی آن را نیز قدر می‌گذاشت. در مجله موسیقی (۱۳۱۷-۲۰) که مدیریتش با مین باشیان بود، بیشتر مقالات در تجزیه و تحلیل آفریده‌های موسیقی کلاسیک غرب نوشته می‌شد و حتی هدایت نیز مقاله‌ای در شرح زندگی و هنر آهنگساز روس " پیتر ایلیچ چایکووسکی" در همان مجله انتشار داد ولی علاقه و توجه ویژه‌اش معطوف به ترانه‌های عامیانه ایران بود و با یاری خوانندگان مجله می‌کوشید این ترانه‌ها را گردآوری کند.

مقاله پژوهشی گسترده‌ای از او در شماره‌های ۷و ۶ مجله موسیقی آمده که تکمیل کننده جزوه "اوسانه" (افسانه) اوست. اوسانه در سال ۱۳۱۰ در تهران انتشار یافت و بعدها ترانه‌های عامیانه نیز به آن پیوسته شد و چاپ‌های متعدد پیدا کرد.

هدایت بر پیشانی ترانه‌های عامیانه، حرفی از روبرت شومان، آهنگساز معروف آلمانی را آورده که " با دقت به ترانه‌های ملی گوش فرادار! آن‌ها سرچشمه بی پایان قشنگ‌ترین ملودی‌ها می‌باشند و چشم تو را به صفات مشخصه ملل گونه‌گون باز می‌کنند...."

به باور هدایت، این ترانه‌ها اگر چه از نظر "توسعه و زیبائی" به پای موسیقی علمی نمی‌رسد- "و برتری موسیقی علمی انکارناپذیر است"- ولی در آن‌ها نیروئی حیاتی هست که "خواص" (و تاثیرات) قابل توجهی دارند.

هدایت بیشتر ترانه‌ها را نیز از نظر محتوائی تحلیل کرده است و دو سه تا از آنها را در مقامی برتر نشانده است. ترانه‌هائی که می‌شود آن‌ها را chanson des metamorphses (ترانه‌های دگردیسی) نامید، یکی با این سرآغاز:

"تو که ماه بلند در هوائی/ منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم/

تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری/ منم بارون میشم تن تن می‌بارم...الخ"

و دومی با این سرآغاز:

"دیشب که بارون اومد/ یارم لب بوم اومد/ رفتم لبش ببوسم/ نازک بود و خون اومد/

خونش چکید تو باغچه/ یک دسته گل در اومد/.......الخ"

هدایت می‌گوید: در نهایت هیچ چیز برای عاشق باقی نمی‌ ماند جز حیرت و سرگردانی.

ترس از موسیقی!

و اما در مورد برخورد هدایت با موسیقی سنتی، دو روایت شیرین در دسترس داریم. یکی روایتی است از علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، نقل شده از تقی تفضلی، مرد فرهیخته‌ای که با هدایت نزدیکی‌‌های بسیار داشته است. او و هدایت سالی چند بار به ساری و به میهمانی کلبادی، از ملاکان بزرگ مازندران، می‌رفته‌اند. در یکی از این سفرها میان آن دو بحث بر سر موسیقی ایران در می‌گیرد:

"رفتیم توی سالن. اول شب بود و دنباله آن حرف‌هائی را که درباره موسیقی داشتیم، گرفتیم... در گوشه اطاق دو سه بطری ویسکی بود و یک ظرف بزرگ نقره‌ای پر از پسته!...ما دو نفر با آن پسته‌ها، دو بطری ویسکی خوردیم....پای منقل تریاک، پنج، شش نفری نشسته بودیم. من ...کمی سه تار زدم و بنان که او هم حضور داشت، خواند... یک وقت دیدم صادق هدایت گریه می‌کند و موهای سرش را می‌کند! و دست مرا می‌بوسد....و می‌گوید: تقی...من موسیقی ایرانی را خیلی دوست دارم ولی از این موسیقی و از این سازی که تو می‌زنی می‌ترسم...سازی که با جان من، مملکت من، روح من، پیوندهای من ارتباط دارد. این موسیقی است، نه موسیقی فرنگی.... و موهایش را هی می‌کند...."!

روایت دوم باز منقول از تقی تفضلی است. راوی نقل ولی مهدی اخوان ثالث است که نقل را به زیباترین واژه‌ها و بکرترین ترکیبات آراسته است. در این روایت، دیدار در پاریس، در خانه تفضلی پیش می‌آید:

"خواندمش، پذیرفت، به درون آمد. لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن....مینائی از باده فرنگان داشتم. پیش گذاشتم. نم نمک لب تر کردیم. تا کم کمک مستان شدیم و آن چنان‌تر..."!

میزبان سپس می‌خواسته صندوقچه کوکی را پیش آورد و نام می‌برد "تنی چند از فحول ائمه شریف‌ترین الحان فرنگ را...که همه را خوب می‌ شناخته است...."

هدایت ولی پاسخی نمی‌دهد و پس از چند دقیقه خاموش و ساغر به دست، زنار فرنگان باز می‌کند، به سوی پستوی خانه می‌رود و سه تار میزبان را می‌آورد و به او می‌دهد:

"ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم.....حالتی رفت که مپرس!"

نواختن که به پایان می‌رسد، بحث از نو بر سر موسیقی ایرانی در می‌گیرد و هدایت می‌گوید:

"همه آن‌چه شنیده‌ای از انکار من این عالم جادوئی را خبر است. و بیشتر خبرها دروغ! من اگر گاهی چنان گفته‌ام، نه از آن رو بوده که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز! من تاب این سحر ندارم، که چنگ در جگرم می‌اندازد! همه درد و اندهان کهنه بیدار می‌کند. تا سر منزل جنون می‌کشدم، می‌کشدم... من تاب این را ندارم!

خدای نامتشخص ملکیان

خدای نامتشخص ملکیان

و: "می گویند آن ابر است..آن ‏انسان است...آن سنگ است و خدا نیستند و در هستی موجودی ‏هست که خدا هست و هیچ یک از آنها نیست. در این نگاه ‏کهکشان و چوب و انسان در عین اینکه خودشان ‏هستند خدا هم هستند. اول تفاوت این اعتقاد این ‏است که موجود خاصی به نام خدا در کار نیست نه ‏اینکه خدا در کار نیست بلکه موجود خاصی به نام ‏خدا در کار نیست یعنی هستی را یک موجود پر ‏کرده است اسم آن را می توان خدا، جان جهان، ‏حق یا روح، فرجامین واقعیت، حقیقت الحقایق ‏گذاشت. وقتی اینطور شود آن موجود ربط و نسبتی ‏با هیچ گروهی متفاوت با گروه دیگر ندارد.[مصطفی ملکیان در نشست معنویت در روزگار ما –  ۳۰ بهمن  ۱۳۹۵ | تالار فرهنگ و هنر تهران | به همت موسسه سروش مولانا]".

 

برایِ "مصطفی ملکیان" و خدایِ نامتشخص اش

                            *****

عطرِ ازل است و شوقِ غمناکِ اَبَد

چیزی نفزاید و از او کم نشود

از خود، در خود، درختِ هستی، هر دم

می بَرگد و می جوانَد و می شکفد

یک پرسه، مِن الهیچ اِلیَ الخویشتن است

هر کس، هر جا، سیر و سلوکی بکُند

در کارگهِ خیال و تنهاییِ خویش

می سازد کوزه ی دل و ... می شکند

 با  شاخه ی بید، گفتگو دارد باد

نجوایِ وجود را کسی می شنود؟

نادیده ی نادیدنیِ ساکنِ جان!

هر کس که ز دیده رفت از دل نرود!

عمری ست خلافِ قبله ها می چرخم

یا حضرتِ گُم شدن! مدد! از تو مدد!             عبدالحمیدضیایی

 

نازمان‌ اندیشی و شاهنامه فردوسی

نازمان‌ اندیشی و شاهنامه فردوسی

 کاتوزيان

 

تاریخ‌نگاری پس‌پسکی یا با دید امروز به داوری دیروز نشستن یا به قول غربی‌ها آناکرونیسم چیست؟ پادزهر تاریخ‌نگاری ناهمزمان کدام است؟ با چه روشی می‌توان شاعران قدیمی یا متون ادبی تاریخی را به گونه‌ای متوازن و منصفانه فهمید و نقد کرد؟

این پرسش‌ها را با میهمانان این برنامه و برنامه آینده دیدگاه‌ها در میان می‌گذاریم. جلال خالقی مطلق، استاد ارشد زبان و ادبیات فارسی در بخش مطالعات ایرانی دانشگاه هامبورگ، مصحح شاهنامه و گرد‌آورنده آنچه اهل فن نسخه برتر و منزه شاهنامه نامیده‌اند، احمد صدری،‌ مترجم شاهنامه مصور اخیر به زبان انگلیسی و جامعه‌شناس در شیکاگو و خداداد رضاخانی، مورخ دوران باستان با تمرکز روی ساسانیان در برلین.

 

آقای خالقی مطلق، شما بیش از ۵۰ سال است که روی شاهنامه تحقیق کردید. حاصل این تحقیق نسخه‌‌ای از شاهنامه است که ایران‌شناسان آن را منزه‌ترین نسخه شاهنامه می‌دانند. هرچند یکبار در ایران و در میان ایرانیان بحثی درمی‌گیرد. در یک سو عده‌ای با دست گذاشتن روی ابیاتی از شاهنامه فردوسی را در مقام یک میهن‌پرست ضد اجنبی و حتی برتری‌طلب ستایش می‌کنند و جمعی دیگر به همین دلایل شاهنامه و فردوسی را نکوهش می‌کنند. بسیاری هم فردوسی را نه میهن‌پرست که میهن‌دوستی توصیف می‌کنند که در شاهنامه به همه اقوام ایرانی به طور یکسان علاقه نشان داده. نظر شما در این باره و دلایل‌تان؟

 

جلال خالقی مطلق: ما برای اینکه بتوانیم به این جور بحث‌ها یک سروصورتی بدهیم باید برخی فرضیات را رعایت کنیم. بعضی مفروضات را رعایت کنیم. اول اینکه ما هنگام بررسی تاریخ گذشته و متون کهن باید دچار نازمانی یعنی آن چیزی که غربی‌ها به آن اناکرونیسم می‌‌گویند نشویم. این آناکرونیسم باعث می‌شود که ما مسایلی را که امروزی است ببریم به اعصار گذشته.

البته مواردی از تاریخ گذشته هست که می‌شود با معیارهای امروزی بررسی کرد. ولی برخی اندیشه‌ها هست که باید در چارچوب زمان بررسی شوند. از این رو درست نیست که ما همیشه گذشتگان،‌ فردوسی یا هر کس دیگر، را بیاوریم امروز در پشت میز محاکمه. به‌خصوص، این موضوع را تاکید می‌کنم که ما در جهانی به سر می‌بریم که مجهز به سلاح‌های قوی‌تر از هر زمانی است برای اشاعه نژادپرستی، تعصب بسیار وحشیانه‌تر، خونریز‌تر و ویرانگرایانه‌تر عمل می‌کند تا زمان‌های قدیم.

مسئله دیگر این است که ما دولت ساسانی را که بخش بزرگی از شاهنامه انعکاس تاریخ و فرهنگ ساسانی است، باید اول خوب بشناسیم و وضعیت همسایگان آن را بشناسیم. دولت ساسانی در کنار دولت بیزانس، دو قدرت بزرگ جهان آن روز بوده. همچنانکه پیش از آن هم دولت اشکانی و دولت رم دو قدرت بزرگ جهان آن روز بودند. و پیش از آنها هخامنشیان تنها قدرت جهانی آن روز بودند. و پیش از هخامنشی‌ها باز مادها وارد شده بودند و داشتند به قدرت جهانی آن روز تبدیل می‌شدند. این ساسانیان به چنین گذشته‌ای تکیه دارند. با چنین فرهنگ و تاریخ و قدرتی برپا هستند.

از طرف دیگر همسایه‌های دولت ساسانی، یعنی اعراب و ترک‌ها از سطح قبیله‌ای و فرهنگ قبیله‌ای بیرون نیامده بودند و آنها قاعدتا‌ً‌ دست‌ نشانده دولت ساسانی بودند و از این رو دولت ساسانی آنها را «بندگان» خطاب می‌کرد. یعنی دست‌نشاندگان خودش. در حالی‌که یک چنین اصطلاحی را درباره بیزانس به کار نمی‌برد. بلکه دولت بیزانس را هم‌شأن خودش می‌دانست.

 

بخش بزرگی از شاهنامه این دولت و قدرت ساسانی را منعکس می‌کند مضافا‌ً بر اینکه در آن زمان دولت‌های کوچک قبیله‌ای که دست‌‌نشانده ساسانیان بودند در زمان فردوسی بر کشور چیره شدند. بنابراین در واقع تجاوز کردند به کشور ایران. کشور ایران را به چنگ آوردند.

وظیفه شاعر ملی در برابر آنها اعتراض است، تکیه بر گذشته است. اگر غیر از این بود که ما فردوسی را شاعر ملی دیگر نمی‌گفتیم. در هیچ جای جهان به شاعری که این صفات را نداشته باشد شاعر ملی نمی‌گویند. بحث‌هایی درباره نژادپرستی فردوسی، عرب‌ستیزی، ترک‌ستیزی، بحث‌های امروزی است. اینها برخاسته از عقاید امروز مردم ما است. به‌خصوص نه مردم ما بلکه گروهی که اینها خودشان بیشتر نژادپرست‌اند از آن چیزی که گذشتگان بودند. دوست ندارند کشوری به نام ایران با مرزهایی که دارد متحد باقی بماند. از این رو به نمادهای ملی، به سمبل‌های ملی این کشور حمله می‌کنند و مهمترین سمبل‌های ملی این کشور فردوسی و شاهنامه و زبان‌ فارسی است.

 

بسیارخب. به باقی سئوال‌ها می‌پردازیم. متمرکز بمانیم روی شاهنامه و فردوسی. من از آقای صدری بپرسم که آقای صدری واژه نژاد در شاهنامه به چه معنا به کار رفته و درک فارسی‌زبانان دوران میانه و کهن از این واژه و واژه‌های مشابه چه بوده؟ آیا معادل واژه race بوده که به زبان انگلیسی به کار برده می‌شود یا متمایز کردن مردمان گوناگون بر اساس ویژگی‌هایی مثل رنگ پوست، سیاه، سفید، زرد، گندمگون، جنس و شکل مو، صاف، مجعد، حالت و رنگ چشم،‌ بادامی، آبی، قهوه‌ای و کلا‌ً ویژگی‌های تنانه و فیزیکی است یا نه؟

 

احمد صدری: به هیچ وجه اینگونه نیست که فرمودید. نژاد به آن صورتی که در شاهنامه به کار می‌رود، به همراه گهر، فره و خرد، چهار مختصه یک شاه خوب است و در واقع به مفهوم وسیع‌تر یک انسان خوب است. اینجا نژاد به مفهوم آن چیزی است که در انگلیسی pedigree می‌گویند. یعنی پدران شما چه کسی بودند، از کجا آمدید، بیشتر خصوصیات فردی است.

آن چیزی که ما به عنوان نژاد در تئوری‌های قرن نوزدهم و بیستم اروپایی سراغ داریم از ساخته‌های جدید است و البته متاسفانه...اینکه می‌گویم «متاسفانه» ارزش‌گذاری است که من با دقت کامل انجام می‌دهم، برای اینکه اثر خوب در فهم ما از فرهنگ خودمان نداشته... متاسفانه این قرائت و خوانش ما از فردوسی را هم تحت تاثیر قرار داده و آن مفهوم نژادی که ما می‌فهمیم به هیچ وجه مراد فردوسی نبوده و فردوسی یک ناسیونالیست به مفهوم کنونی که ما سراغ داریم نبوده، شاهنامه کتابی نیست که در آن مدح شاهان و پهلوانان ایران و قدح و بدگویی از دیگران باشد. اگر اینگونه بود شاهنامه اصلا‌ً‌ این عظمت را پیدا نمی‌کرد.

ما در شاهنامه شاهان بسیار خوب ایرانی، پهلوانان ستوده ایرانی داریم ولی پهلوانان و شاهانی هم داریم که صفات نکوهیده‌ای دارند. جمشید و کیکاوس و نوذر شاهان ایران هستند ولی دچار غرور و آز و خودکامگی می‌شوند و فره خودشان را از دست می‌دهند یا فره‌ شان اینقدر کم می‌شود که مقام خودشان را درعمل از دست می‌دهند.

ما پهلوانی داریم به نام توس که در شاهنامه هم فردوسی و هم سایر پهلوانان و هم حتی شاه ایران از اینها بدگویی می‌کنند. و در آن سو یک شخصیت بسیار برجسته مانند پیران ویسه را داریم که وقتی در جنگ کشته می‌شود آن پهلوان ایرانی که او را از میان می‌برد بر او گریه می‌کند و شاه ایران که در صحنه است بر او مرثیه می‌خواند. یک شخصیت برجسته است که حتی در شاهنامه در جایی فردوسی مناجات او را با خدا نقل می‌کند. یعنی قطعا‌ً‌ نیات واقعی این فرد در اینجا دارد بیان می‌شود. نیات او صلح و دوستی است. منتهی در شرایط بدی قرار گرفته و باید شاه خودش افراسیاب را حمایت کند. نمی‌خواهد بیاید به طرف ایران که این کار را خیانت می‌داند و کار درستی نمی‌داند. یک شخصیت تراژیک و در عین حال قابل احترام است.

 

این است که این تصوراتی که از شاهنامه در اذهان ما وجود دارد تصوراتی است تحت تاثیر آن تئوری غربی است. چه له و چه علیه. یک عده به این عنوان فردوسی را به اشتباه و دروغ مدح می‌کنند و یک عده دیگر هم افتادند به تقبیح او. در واقع اگر شاهنامه را بخوانیم و الان شاهنامه‌ای که جناب خالقی مطلق تصحیح کردند و ما آن را مدیون ایشان هستیم می‌بینیم که بسیاری از این ابیات که نقل می‌شود یا اصلا‌ً‌ در شاهنامه نیست یا ابیاتی است که الحاقی است. اینها را که در افواه هست ما باید کم کم تصحیح کنیم. خوشبختانه با این شاهنامه جدیدی که در دست داریم ابزار تصحیح این تصورات غلط در دسترس ما هست.

 

آقای جلال خالقی مطلق خواهش می‌کنم در نوبت بعدی چندتا از این ابیات را به ما نشان بدهند. یک سئوال هم دارم در این مورد از ایشان. ولی الان از آقای رضاخانی می‌خواهم سئوالی بکنم. آقای رضاخانی،‌ آقای خالقی مطلق گفتند که ما نباید دچار نازمانی شویم. نوع درست خوانش متون ادبی تاریخی و خود متون تاریخی نیست از نظر ایشان و بسیاری از پژوهشگران تاریخ و علوم اجتماعی و انسانی. به نظر شما پیش‌زمینه و زمینه تاریخی سرودن شاهنامه چیست که گاهی به برداشت‌های گوناگون ازش منجر می‌شود؟

 

خداداد رضاخانی: البته صد در صد... و خیلی هم متشکر از پیش‌آوردن این مطلب آناکرونیسم یا نازمانی که دقیقا‌ً‌ همانطور که می‌فرمودند صد در صد بنده هم موافق هستم. ولی فکر می‌کنم یک مقدار می‌شود قضایای سرودن شاهنامه و نقش شاهنامه به عنوان متن ملی یا متنی که دارد سعی می‌کند یک جورهایی از یک ملیت دفاع کند را در زمینه زمان سنجید. به نظر من بد نیست که شاهنامه را در بستر زمانی خودش نگاه کنیم. اینکه در واقع یک متنی است که یک شاعر آنطور که امروزه می‌گویند «کامیشن» می‌شود که متنی را به شعر دربیاورد...

 

یعنی مقصودتان این است که سفارش گرفته...

 

خداداد رضاخانی: سفارش... دقیقا‌ً‌. و دقیقا‌ً اینکه این متن یک جورهایی دارد آماده بهش تحویل می‌شود، همانطور که در مقدمه شاهنامه ابومنصوری و حتی ابیات خود فردوسی هست که این متن را کس دیگری، پهلوان عبدالرزاق جمع کرده و تحویل داده. حالا هرچند که خود متن ابومنصور را در دست نداریم، ولی این متن قبل از فردوسی وجود دارد. آن چیزی که همیشه برایم جالب بوده نگاه کردن به اینکه پهلوان عبدالرزاق کیست،‌ بستر زمانی سیاسی اجتماعی کسانی که دارند جمع می‌کنند چیست؟

چیزی که باید بهش توجه کنیم اینست که اواخر دوره طلایی پادشاهی سامانیان است در آسیای مرکزی، ماوراءالنهر وخراسان، در دوره‌ای است که به دلایل سیاسی زبان فارسی تبدیل شده... موقعیت خودش را به عنوان زبان دوم اسلام به دست آورده. زبانی که در منطقه خراسان و آسیای میانه زبان محلی نبوده. طی ۱۵۰ تا ۲۰۰ سال گذشته زبانی بوده که از طریق مسلمان‌ها به آسیای میانه رفته و در آنجا جای زبان‌های محلی مثل بخاری و مثل سغدی و بلخی را گرفته و حالا زبانی شده که نشان‌دهنده یک طبقه خاص است. طبقه‌ای که مسلمان‌اند، از جنس اشراف و بزرگان و قدرتمندان منطقه محسوب می‌شوند و جدیدا‌ً‌ از طرف پادشاهی سامانی به عنوان زبان درباری آنها در نظر گرفته شده.

به نظر من شاهنامه را باید در این بستر ببینیم و در اینکه در واقع نشان‌دهنده ملیت یا ملی به مفهوم مدرن نیست. همانطور که دکترخالقی فرمودند این نشان‌دهنده چیزی است که سامانی‌ها می‌خواهند از خودشان به عنوان وام‌داران یا جایگزینان سلسله ساسانی نشان دهند. سامانیان خیلی جالب است که خودشان را به بهرام چوبینه می‌چسبانند. از نظر شجره خانوادگی‌شان. این یک چیزی است که سعی می‌کند این زبانی که در این دربار در دوران طلایی‌اش به سر می‌برد. شاعران بزرگ دیگری قبل از آن آمده‌اند و این زبان اصلا‌ً‌ در حال از بین رفتن نیست.

برعکس آن چیزی که اکثرا‌ً‌ گفته می‌شود که فردوسی با سرودن شاهنامه زبان فارسی را حفظ کرده اتفاقا‌ً‌ نشان‌دهنده مرحله بلوغ زبان فارسی، قدرت زبان فارسی به عنوان زبان سیاسی دربار سامانی و یک مقداری نشان‌دهنده دید تاریخی و عمق تاریخی است که سامانی‌ها دارند. فردوسی به عنوان شاعر، حالا کار شعرش که من صلاحیتش را ندارم که در مورد جنبه شعری قضیه نظر دهم، ولی در مورد محتویات شاهنامه و زبانی که دارد استفاده می‌کند بیشتر نشان‌دهنده دوره قدرت است. بیشتر دارد چیزی را نشان می‌دهد که این پادشاهی سامانی الان پایه‌گذاری شده. الان خودش هویت مستقلی دارد و این هویت از طریق این زبان و این کتاب به خصوص که نشان می‌دهد ارتباط سامانی‌ها یا هر کس دیگر را که دارد این را جمع‌آوری می‌کند به آن سلسله. در نتیجه یک مقداری من تنها حرفی که دارم شاید این است که یک مقدار در استفاده از کلمه ملی یا حماسه ملی باید دقیق‌تر و با توجه به فرقش با مفهوم ملی مدرن استفاده کنیم.

 

آقای خالقی مطلق، اول نظرتان را بپرسم درباره آنچه آقای رضاخانی گفتند که شاهنامه لزوما‌ً حماسه ملی نیست و اینکه هدف فردوسی هم شاید از سرودن شاهنامه این نبوده که کار ملی انجام دهد، یک مقدار فرق دارد با آن صحبتی که خودش می‌کند که عجم زنده کردم بدین پارسی، به این معنی که آن زمان عجم‌های فارسی‌زبان، کسانی که در سراسر آن منطقه بودند و با این زبان گویش می‌کردند تضعیف شده بودند و حالا از این طریق از نظر خودش احیا می‌شوند. نظرتان درباره این گفته‌های آقای رضاخانی چیست؟

 

جلال خالقی مطلق: اجازه بدهید من یک نکته‌ای را درباره نژاد که آقای صدری گفتند اینجا اضافه کنم. ما اینجا وقتی صحبت از این می‌کنیم که فردوسی ایران‌دوست بوده و کشورش را دوست داشته و تاریخ و فرهنگش را دوست داشته به ما ایراد می‌گیرند که این افکار افکار غربی است که وارد ایران شده و نمی‌شود به دوران گذشته انتقالش داد. یعنی در واقع همان ایرادی را می‌گیرند که من خودم آناکرونیسم گفتم. آقای رضاخانی هم همین عقیده را دارند و اشاره کردند. منتها من در اینجا با ایشان هم‌عقیده نیستم. بعدا‌ً‌ عرض خواهم کرد.

در هر حال به ما ایراد می‌گیرند که ما از میهن‌دوستی فردوسی صحبت می‌کنیم. در حالی که وقتی ما این صحبت را می‌کنیم از شاهنامه ده‌ها مثال می‌آوریم. بعضی‌ها حتی از خود فرنگی‌ها معتقدند که شاهنامه از اول تا آخر میهن‌دوستی ایرانی است و غیر از این چیزی نیست. ولی مثال‌های کاملا‌ً‌ واضح است ایران‌دوستی شاهنامه. ایران، نه سامانیان. ایران، نه ساسانیان. ایران،‌ فقط ایران. در شاهنامه ده‌ها مورد است که می‌شود به صورت مستند نشان داد.

به ما ایراد می‌گیرند که این عقیده امروزی است که از غرب به ما آمده. ولی خود اینها در مورد نژاد، فردوسی را نژادپرست به معنی امروزی نژادپرستی درغرب قلمداد می‌کنند. یعنی همیشه می‌خواهند یک جوری از فردوسی... البته نظرم جناب آقای رضاخانی نیست یک وقت سوءتفاهم نشود... کسانی که بیرون از بحث ما در روزنامه‌ها و مجلات بحث می‌کنند از یک بینش سیاسی امروز خارج می‌شوند برای سرکوب کردن ملیت ایرانی، تاریخ ایرانی، سمبل‌های آن مثل فردوسی و زبان فردوسی. این را می‌خواستم دومرتبه اینجا تاکید کرده باشم.

از این جهت از نظر من اینگونه بحث‌ها را نباید جدی گرفت. چون با بینش سیاسی امروزین ارتباط دارد. اما راجع به مطلبی که آقای رضاخانی فرمودند، اولا‌ً‌ فردوسی شاهنامه را سفارش نگرفت. به هیچ وجه. بلکه انتخاب کرد. خودش متنی را به نام شاهنامه ابومنصوری و ابومنصور عبدالرزاق سفارش آن را داده بود خودش این متن را انتخاب کرده برای سرودن. و ما در شاهنامه هیچ جایی نداریم که فردوسی گفته باشد این متن را به او تکلیف کرده‌اند.

منتها در آن زمان شاعران، هر شاعری، اثری را به نام یک پادشاه می‌کرد. نیاز به کمک مالی داشت و این است که فردوسی هم از کسی به نام منصور که پسر ابومنصور عبدالرزاق باشد و کشته شده بوده مدح می‌کند که او پشتیبان او بود. نه اینکه او شاهنامه را به او سفارش داده بود. کسی شاهنامه را به فردوسی سفارش نداده بود.

منتها حماسه‌های ملی اصیل بر اساس متون‌اند و نه بر اساس گفتارهای شفاهی. گفتارهای شفاهی که آنها هم اصلی نداشته باشند. این یک تعریفی است که ما از حماسه ملی داریم و همه غربی‌ها کردند که شاهنامه حماسه ملی است. غیر از این هم نیست. این عنوان را نمی‌شود از شاهنامه گرفت. با هیچ تعریفی نمی‌شود از شاهنامه گرفت.

شاهنامه حماسه ملی است و در آن از یک ایران که دیگر در آن زمان فردوسی وجود نداشته یعنی ایران پیش از اسلام با حسرت یاد می‌شود. به یاد ملیتی که دیگر در آن زمان در دست نبوده و از همدیگر پاشیده شده بوده و این ملیت را فردوسی ازش یاد می‌کند. البته زبان پارسی را فردوسی زنده به این معنی نکرده. بلکه پیش از او کسان دیگری درباره زبان پارسی کوشش‌هایی کرده‌اند، از یعقوب لیث شروع می‌شود تا به زمان فردوسی می‌رسد. ولی فردوسی در پابرجا ساختن زبان فارسی نقش مهمی دارد. این را می‌خواستم عرض کرده باشم.

 

اجازه بدهید واکنش آقای رضاخانی و آقای صدری را بعد از ایشان بگیرم که این را بگذاریم یک قسمت اول بحث. آقای رضاخانی، واکنش شما به ایرادی که آقای خالقی مطلق گرفتند؟

 

خداداد رضاخانی: عرض کردم بنده خودم را کسی نمی‌دانم که صلاحیت داشته باشم راجع به متن فعلی شاهنامه به اندازه‌ای که دکتر خالقی می‌توانند نظر بدهند نظر بدهم. بالنتیجه در مورد ارتباطی که ایشان در متن در مدح ملی‌گرایی می‌دانند بنده صحبتی ندارم.

منظورم از سفارش گرفتن این نبود که هیچ علاقه شخصی وجود ندارد. ولی نمی‌شود در نظر نگرفت که این متن را یک نفر به نام پهلوان ابومنصور عبدالرزاق قبل از اینکه شاهنامه را فردوسی بنویسد به قول خودش بزرگان و موبدان و دستوران را جمع کرده و این متن را که به صورت‌های مختلف نوشتاری و شفاهی وجود داشته را تهیه کرده و این متن در اختیار فردوسی قرار گرفته.

این چیزی است که ما باید در نظر داشته باشیم. این یک دلیلی دارد. عبدالرزاق ادیب نیست. یک آدمی است که حاکم محل و منطقه است. یکی از حاکمان سامانیان است. یک دلیلی دارد این کار را می‌کند. غیر از فقط علاقه‌اش به ادب. وقتی این متن تهیه می‌شود این متن یک بستر زمانی سیاسی و اجتماعی و من حتی بحث می‌کنم اقتصادی دارد. یک ربطی هم دارد به اوضاع اقتصادی منطقه آسیای میانه. در آن زمان. من این را بی‌ارتباط به این نمی‌دانم که مثلا‌ً کسانی مثل سامانی‌ها، چندین دهه قبل از این موضوع به طور کاملا‌ً اتفاقی برداشتند زبان دربارشان را فارسی کردند و خودشان را به این دلیل جدا می‌دانند یا می‌خواهند که جدا باشند. از قدرت بزرگتری که در بغداد قرار دارد.

می‌توانیم بحث کنیم و خیلی بحث گسترده‌ای باید باشد که چقدر مفهوم ملیت و کشوردوستی در آن موقع دقیقا‌ً آناکرونیسمی است که دکتر خالقی ازش انتقاد کردند. آیا ما مفهوم ملیت داریم و چقدر از این مفهوم ملیت از اواخر دوره ساسانی به دوره فردوسی اینجور که ایشان گفتند از هم پاشیده می‌شود. راستش قبول ندارم این ازهم پاشیدگی را و این چیزی هم که جدیدا‌ً‌ نوشته‌ام که نمی‌دانم شاید شما دیده باشید یا نه، بحث همین است که این روابط فروپاشی ایران ساسانی به آن مفهوم را من راستش مخالفم ولی فکر می‌کنم این بحث به برنامه‌های دیگری احتیاج دارد.

 

آقای صدری، شما نظری درباره این بحث که آقای رضاخانی و آقای خالقی مطلق دارند و نکته‌ای که در مورد صحبت‌های خودتان گفتند ایشان،‌ دارید؟

 

احمد صدری: حرفی که آقای رضاخانی گفتند تا یک حدی درست است. در این شکی نیست که ابومنصور عبدالرزاق فردی بود که می‌خواسته با جمع‌آوری خداینامگ‌ها هم یک کار ماندنی از خودش به جا بگذارد و البته به عنوان فردی که در سیاست آن روز بود و فردی که فرمانروای منطقه بوده، قطعا‌ً‌ می‌خواسته از آن یک برداشت شخصی هم بکند و استفاده شخصی کند. برای خودش نژاد ایجاد کرد. خیلی‌ از اینها نژادسازی می‌کردند و شجره‌نامه درست کرده بودند و خودشان را به ایرانیان باستان ره می‌بردند از طریق این شجره‌نامه‌ها که درست کرده بودند.

مشخص هم هست یک جایی در اواخر شاهنامه از زبان رستم فرخزاد می‌گوید ۴۰۰ سال از این زمان خواهد گذشت و همه چیز عوض خواهد شد. ترک و تازی به هم خواهد پیوست و این ایران از بین خواهد رفت و سخن‌ها به کردار بازی بود و از این حرف‌ها. که خب مشخص است که این نفوذی است که خود ابومنصور روی این قضیه داشته و خودش را می‌گوید نه اینکه رستم فرخزاد پیش‌بینی می‌کند که چهار صد سال بعد در زمان ابومنصور این اتفاق خواهد افتاد. به نظر من معقول است که بگوییم این حرفی است که او زده. ولی در نهایت من موافقم با فرمایش آقای خالقی مطلق که این حماسه ایران است هرچند استفاده سیاسی از زمان سامانی تا زمان کنونی هر سلسله که آمده هر کس که آمده به قول آقای رضاخانی کامیشن کرده و شاهنامه‌ای را پولش را داده اند نوشته‌اند و نقاشی کرده‌اند. قطعا‌ً‌ یک نیت سیاسی هم در پشت این بوده.

ولی در اینکه شاهنامه در ورای آن استفاده و سوء استفاده‌ها یک واقعیت حماسی برای مردم ایران دارد همانطور که ایلیاد و اودیسه حماسه مردم یونان است این هم جنبه حماسی این کتاب برای ما محفوظ است و این استفاده‌ها و سوء استفاده‌های سیاسی نباید این جنبه حماسی را برای ما بپوشاند.

 

جلال خالقی مطلق: اجازه بدهید یک اشاره کوتاه به موضوع عبدالرزاق بکنم. بی‌ربط نیست. درست است ابومنصور عبدالرزاق برای تهیه شاهنامه ابومنصوری به نثر یک برنامه و یک هدف سیاسی دارد. البته ما در اینجا به طور حتم نمی‌توانیم بگوییم که او هدف ملی نداشته. ولی این را نمی‌توانیم ثابت کنیم. آنچه که می‌توانیم ثابت کنیم و به یقین بیشتر نزدیک است این است که او یک برنامه سیاسی داشته. ولی فردوسی برنامه سیاسی نداشته به هیچ وجه و شاهنامه را هم به او سفارش نداده بودند. بلکه او برنامه (خیلی محتاطانه عرض می‌کنم) ادبی -ملی داشته. ادبی. ملی. هم می‌خواسته یک اثر ادبی از خودش به یادگار بگذارد و هم می‌خواسته به نظر خودش افتخارات تاریخ و فرهنگ گذشته کشورش را در زمانی که کشورش بعد از تسلط اعراب به تسلط ترکان افتاده به نظم بکشد و این را به نظم کشیده. این می‌شود هدف ملی فردوسی.

این را به هیچ وجه نمی‌شود انکار کرد. به ویژه از این جهت که در شاهنامه افکار ایران‌دوستی شاهنامه فراوان آمده. در آن زمانی که فردوسی زندگی می‌کرد، ایران به معنی ساسانیان وجود نداشت. فقط فردوسی سامانیان را می‌شناخت، حکومت خراسان را می‌شناخت. ولی در شاهنامه بیش از هزار بار از ایران صحبت می‌شود. درست است که این منابع منابع عهد ساسانی است ولی فردوسی آنها را اگر قبول نداشت و اگر اعتقاد نداشت نمی‌توانست بسراید. آن را با تمام احساسات ملی سرود.

 

وقتی که می‌گوید دریغ است ایران که ویران شود/ کنام پلنگان و شیران شود، شما به زبان فارسی و هر زبان دنیا که این را ترجمه کنید اثر ملی خودش را می‌دهد و سخن شاعر و احساسات شاعر را نشان می‌دهد. آنجا که بهرام چوبین در ترکستان در دم مرگ به خواهرش سفارش می‌کند که وقتی من مردم «مرا دخمه درخاک ایران کنید». شما نمی‌توانید این احساسات را از این ابیات بگیرید. اگر بگیرید اگر منکر شوید یا نخوانده‌اید یا تحت تاثیر افکار امروزی واقع شدید. بنابراین شاهنامه یک اثر ملی است و این موضوع ملی دوستی و ایران‌دوستی فردوسی را نمی‌شود به هیچ وجه از شاهنامه گرفت. هرچه در این زمینه گفته شود یا از سوء‌نیت است یا از عدم مطالعه دقیق در شاهنامه است.

 

بحث را در هفته آینده با سه میهمان کارشناس برنامه پی خواهیم گرفت.

نقد شفیعی به نیما

نقد شفیعی به نیما

محمدرضا شفیعی کدکنی در مقدمه یک کتاب توضیحاتی می‌دهد که باعث موضع‌گیری فرزند نیما علیه او شده است. دکتر کدکنی در مقدمه کتاب «گزیده اشعار پرویز ناتل خانلری» که به تازگی از سوی نشر مروارید منتشر و روانه بازار نشر شده می‌گوید: نیما با یادداشت‌های روزانه‌اش به ما ثابت کرده که در رعایت «حق و حقیقت» چندان هم «عادل و معصوم» نبوده و برخی اشعارش را پس از خوانش اشعار ناتل خانلری سروده است.

بخشی از این مقدمه نسبتاً بلند را که به این موضوع اختصاص یافته در ادامه می‌خوانیم:

خانلری را در کنار نیما و گلچین گیلانی باید از نخستین شاعرانی به شمار آورد که مفهوم تجدد در شعر را عملا ادراک کردند و برای به سامان رساندن آن کوشیدند. راستی در برابر حجم انبوه حرف‌هایی که در برابر نیما زده شده‌است و عوامل سیاسی و شخصی را بعدها باید از حق آن بزرگ جدا کرد. برای خانلری هیچ حقی نباید قائل شد؟ هیچ عاقل نپسندد که چنین داوریی داشته باشیم.

حق این است که خانلری با نمونه‌هایی از شعر نو، که از ۱۳۱۶ (شعر ماه در مرداب) و حتی پیش از آن در ۱۳۱۲ (شعر ستاره صبح) عرضه کرد و نیما، در ارزش احساسات آن شعر را در میان تجربه‌های نو معاصران، دلچسب و حساس خواند، یکی از پیشاهنگان این تحول بوده است و در سال‌های بعد از شهریور ۱۳۲۰ با انتشار نمونه‌های معتدلی از شعر غنایی نو، ذهن‌ها را با ضرورت تجدد در شعر آشنا کرد و حق این است که جمعی از جوانان مایه‌ور آن سالها از طریق خانلری به صورت تجدد در شعر فارسی پی بردند و حق این است که آثار آن روز تولّلی و نادرپور و سایه و مشیری و جمع کثیری از جوانان نوجوی آن سال‌ها، بیش از آنکه متاثر از نیما یوشیج، باشد متاثر از نمونه های شعری خانلری و آراء انتقادی او بوده است.

اینها به هیچ روی از مقام شامخ نیما در پیشاهنگی تجدد شعری زبان فارسی نمی‌کاهد. اگر به جُنگی که پرویز داریوش از شعر نو فارسی در ۱۳۲۵ و با عنوان «نمونه‌های شعر نو» انتخاب و منتشر کرده است نگاه کنیم، می بینیم که سهم خانلری در این تجدد، سهم قابل ملاحظه ای است، حتی به لحاظ ارائه نمونه ها، سهم او از همه شاعران آن کتاب بیش تر است.

من تصور نمی‌کنم که داریوش در آن انتخاب پارتی بازی کرده باشد که از خانلری سه شعر بگذارد و از نیما یوشیج یکی. این فقط نشانه آن است که در نظر جوان شعردوستی مثل داریوش که با شعر فرنگی هم بیش و کم آشنایی داشته است، خانلری نسبت به دیگران چنین موقعیتی داشته است. قدری شجاعت لازم دارد و اندکی هم احتیاط که کسی امروز بگوید و از غوغای «عوام روشنفکر» نترسد که شاید بشود تاثیر اندکی از بعضی شعرهای خانلری را بر بعضی از شعرهای نیما، در سال های بعد از شهریور ۱۳۲۰، دید.

کفری صریح چنین که من گفتم کسی نگفته است. ظاهرا در تاریخ ادب فارسی، کفری صریح چنین که من گفتم کسی نگفته است و چنین خرق اجتماعی، در حدّ جنون، هیچکس مرتکب نشده است که دست کم، در یکی دو شعر، نیما را متاثر از خانلری بداند ولی برای من- با همه ارادتی که به نیما دارم و با همه ستایشی که نسبت به عظمت او همیشه نشان داده ام- یک مسئله همیشه جای بحث بوده است و من از مطرح کردن آن هیچ پرهیز و پروایی ندارم تا نسل های آینده درباره آن به شیوه های علمی تحقیق کنند؛ آینده مطالعات ادبی و علوم انسانی از کشف این گونه حقیقت ها عاجز نخواهد بود.

آن کفر بزرگ و آن ذنب لایُغفَر این است که «در مورد آثار نیما یوشیج» چه نظم او و چه نثر او، ملاک اعتبار «تاریخ نشر» آن‌هاست و نه تاریخی که در پای آنها نهاده شده است». نیما با نامه ها و یادداشت های روزانه اش به ما ثابت کرده است که با همه مقام شامخ هنری اش، در رعایت «حق و حقیقت» چندان هم «عادل و معصوم» نبوده است و بعضا از تهمت زدن به دیگران، گویا در لحظه های خشم و کین، پروا و پرهیز نداشته است. به همین دلیل تاریخ آن نامه ها و تاریخ آن شعرها، فقط در حدّ زمان انتشارشان اعتبار دارد و لاغیر.

من جستجویی در مطبوعات آن سالها ندارم ولی تصور میکنم که نیما یوشیج شعر «با غروبش» را پس از خواندن شعر خانلری در سخن، شماره ۱۱ و ۱۲، به تاریخ مرداد ۱۳۲۳ سروده است و تاریخ قدیمی تری- فروردین ۱۳۲۳- زیر شعر گذاشته است و تا آنجا که می دانم تاریخ نشر آن شعر نیما سالها بعد از نشر شعر خانلری بوده است.

چقدر «بت تراشی» در این مملکت رواج دارد!؟

واقعا چه قدر «بُت تراشی» و «بُت پرستی» در این مملکت رواج دارد که آدم از طرح کردن چنین مطلب ساده‌ای، آن هم در حد یک پرسش و احتمال باید چندین بار استغفار کند که معجزه امام زاده نیما یوشیج زبان او را لال نکند!

من می‌گویم نیما بزرگترین پیشاهنگ شعر فارسی و اگر شما لازم می‌دانید و ضروری می‌دانید مقام‌های بالاتر و بالاتری هم برای او قائل می‌شوم مثلا بزرگترین نوآور مشرق زمین، بیش‌تر از این هم لازم است که بنده پیشاپیش اعتراف کنم؟ بعد از این اعتراف باز بنده حرف خودم را تکرار می‌کنم که در مورد آثار نیما یوشیج ملاک اعتبار، «تاریخ نشر» آنهاست و نه «تاریخ نوشته شده در زیر» آن‌ها.

احتمال این که نیما بعد از شهریور ۱۳۲۰ از کارهای خام و پخته شاگردانش مایه‌هایی گرفته باشد و تاریخ بعضی شعرها را به قبل از شهریور یا سال‌هایی قبل از تاریخ آن شعرها بُرده باشد، هست. روان شناسی پنهان در یادداشت های روزانه نیما چنین کاری را متاسفانه، متاسفانه متاسفانه تایید می‌کند.

با توجه به این پیشنهاد یا پرسش یا شبهه یا هر چه اسمش را می خواهید بگذارید، من می خواهم بگویم که احتمالا نیما یوشیج شعر «با غروبش» را بعد از خواندن شعر خانلری سروده است؛ چنان که تردیدی ندارم که «حرف‌های همسایه» را –با هر تاریخی که در زیر آن‌ها نهاده- به تاثیر از «چند نامه به شاعری جوان» ریلکه و ترجمه خانلری که در ۱۳۲۰، انتشار یافته نوشته است؛ البته بنده غافل از این نیستم که نیما هم زبان فرانسه تا حدی می دانسته و ممکن است نامه‌های ریلکه را در زبان فارسی خوانده باشد و بگذارید این کفر دیگر را همین جا بگویم که به نظر من بخش های اصلی و محوری «ارزش احساسات» هم ترجمه آزاد و «بفهمی نفهمی» از یک کتاب فرانسوی است که مطالبی از کتابی نظیر دایره المعارف اسلام (چاپ اول)، درباره شعر معاصر ترک و عرب بر آن افزوده شده است.

 

 

پشم کلاهتان ریخته حرف تکراری می‌زنید! حسادت نکنید و نرنجید

جناب استاد و پرفسور حکیم محمدرضا خان شفیعی کدکنی، غم دنیا را به دل پردردتان راه ندهید می‌دانم مصیبت بزرگی ست اما تا بوده چنین بوده اگر پشم پلی کلاهتان ریخته و در انبوه دوستداران نیمای بزرگ اعتنائی به شما و حرف‌های صد بار تکراریتان نیست، حسادت نکنید و نرنجید و لااقل حرفی بزنید که بگنجد حکایت کسی ست که بر کول سعدی سوار بود و در انظار نیز جار می زد. خانلری با اینکه پسر خاله نیما بود و بسیار هم مورد لطف نیما و سال ها در زیر سایه و حمایت مالی و معنوی نیمای بزرگ زندگی می کرد، اما به ذات مادریش نمکدان را شکست و بار ها با همدستان فرومایه اش در مجله ي من دراوردی "سخن" به استاد خود حمله ور شد در شب شعر برق را قطع کردند و همدستانش مهدی شیرازی و سهیلی و ... به توطئه و چاپ اراجیف در روزنامه های وقت پرداختند اما به جائی نرسیدند چون به حقیقت نزدیک نبود و نیمای بزرگ همچنان بر فراز قله سخت سر شعر فارسی لمیده بود. اما از انجائی که تفاله های نشخوارش همچنان برای شاگردانش به میراث باقی مانده جای تعجب نیست لااقل بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید هرچیزی را با هر چیز مقایسه نیست مثل فیل و فنجان امروز خانلری بر کول کدامتان سوار ست ، بهتر ست جوابتان را از شاگردان کوچک نیما بشنوید، که راه پر مشقت او را می پیمایند زنده باشند که حافظ سنت ما در مقابل این کهنه فروشان و خود فروشان هستند درود بر همه ی فرزندان بیدار چشم سرزمین از دست رفته ام.  کوچکترین شاگرد نیما .شراگیم یوشیج

 

مثنوی شهریار برای مولانا

مثنوی شهریار برای مولانا

می رسدهردم صدای بالشان

می رویم ای جان به استقبالشان

کاروان کوی دلبر می رسد     

هر زمانم ذوق دیگر می رسد

های و هیهای شتربانان شنو       

شور و شهناز هدی خوانان شنو

عارفان بسته قطار قافله          

سوی ما با زاد و راه و راحله

نامنظم می رسد بانگ جرس       

در شما افتادشان گویی نفس

کاروان ایستاد گویی هوشدار     

صیحه مُلاست ای دل گوش دار

شهر تبریز است و کوی دلبران       

ساربانا بار بگشا ز اشتران

شهر تبریز است و مشکین مرزوبوم 

مهد شمس و کعبه مُلای روم

کاروانا خوش فرود آی و درآی      

ای به تار قلب ما بسته درآی

شهر ما امشب چراغان می کند      

آفتاب چرخ مهمان می کند

شب کجا و میهمان آفتاب            

این به بیداریست یا رب یا به خواب

شهر ما از شور لبریز آمده ست        

وه که مولانا به تبریز آمده است

امشب آن دلبر میان شمس ماست 

آنچه بخت و دولت است از بهر ماست

آنکه آنجا میزبان شمس ماست       

یک شب اینجا میهمان شمس ماست

اینک از در می رسد سلطان عشق

مرحبا ای حسن بی پایان عشق

پا به چشم من نه ای جان عزیز    

جان به قربان تو مهمان عزیز

در دل ویران ما گنجی بیا           

گر چه در عالم نمی گنجی بیا

تو بیا ای ماه مهر آیین ما                 

ای تو مولانا جلال الدین ما

ما همه ماهی و تو دریای ما           

آبروی دین ما دنیای ما

سعدیا کنزاللغه، قاموس تو              

او همه دریا و اقیانوس تو

هر چه فردوسی بلند آوا بود 

چون رسد پیش تو مشتش وا بود

گر نظامی نقشبند زر ناب             

زر نابش پیش تو نقشی بر آب

بیدلان آغوش جانها واکنید               

اشک شوق قرنها دریا کنید

ماهی دریای وحدت می رسد           

شاه اقلیم ولایت می رسد

امشب ای تبریزیان غیرت کنید    

آستین معرفت بالا زنید

هفت قرن از وی شکرخایی کنیم     

یک شبش باری پذیرایی کنیم

کاروان عرشیان مهمان ماست     

قدسیان بنشسته پای خوان ماست

چشم بندیم و خود از سر واکنیم    

با روان عرشیان رویا کنیم

خیمه ها بینم به ایین وشکوه       

دایره چون رشته ای از تل و کوه

خیمه سبز و بلند تهمتن           

زآن فردوسی است آن والا سخن

خیمه مُلا سپید و تابناک           

منعکس در وی صفای جان پاک

خانگاهی رشک فردوس برین   

خیمه ها چون غرفه های حور عین

حوریانش طرفه رفت و رو کنند   

عطرش از گیسوی عنبر بو زنند

بر در هر خیمه نرمین تخت پوست

تا نشاند دوست را پهلوی دوست

با تبرزینی که عشق چیره دست   

شاخ غول نفس را با آن شکست

بر سر بشکسته شاخ غولها           

خرقه ها آویزه و کشکولها

بر فراز خرقه ها بسته رده       

تاجهای ترمه ای سوزن زده

بر در و دیوار با کلک صفا      

قصه هایی نقش از عشق و وفا

صوفیان را خرقه تقوی به دوش 

در تکاپو بینم و در جنب و جوش

خانقه را عشرت آیین می کنند  

شمع ها را عنبرآگین می کنند

پرسه را شیخ شبستر می زند   

هو زنان هر گوشه ای سر می کشد

وآن عقب آتش بسان تل گل   

دیگ جوش شمس حق در قل و قل

شیخ صنعان دوده دار خانقاه   

دود و دم را خیمه چون خرگاه ماه

دیگ جوش شمس خود معجون عشق

می پزد بر سینه کانون عشق

آبش از طبع روان مولوی 

بنشن از عرفان شمس معنوی

غلغل از چنگ و چغور لولیان 

جوشش از رقص و سماع صوفیان

سبزه اش از خط سبز شاهدان  

دم در او داده دعای زاهدان

ادویه در وی نظامی بیخته

ملحش از تک بیت صائب ریخته

عمعق آلو از بخارا داده است  

لیمویش ملای صدرا داده است

زیره اش از مطبخ شاه ولی

شعله اش از غیرت مولا علی

هیمه اش از همت آزادگان

دودش از آه دل دلدادگان

سوز عشقش پخته و پرداخته

کاسه اش از چشم عاشق ساخته

سفره را شیخ شبستر میزبان       

گلشن رازش دعای سفره خوان

مرحبا ای عاشقان بیقرار      

مرحبا ای چشمهای اشکبار

جان و دل را صحنه رفت وروکنید

ز سرشک آب از مژه جارو کنید

عود سوزید و سمن سایی کنید   

با صد آیینه خود آرایی کنید

پرده پندارها بالا زنید    

غرفه های چشم جانها واکنید

شانشین چشم دل خالی کنید    

شاه را تصویر آن بالا زنید

سینه ها سازید چون آیینه پاک  

بو که بینم آن جمال تابناک

دورباش شاه پشت در رسید     

پیر دربان هو حق از دل برکشید

چشم جان بیدار این دیدار دار    

پرده را برداشت پیر پرده دار

 

اینک آمد از در آن دریای نور    

موسی گویی فرود آید ز طور

زیر یک بازو گرفته بوسعید   

بازوی دیگر جنید و بایزید

خیمه بر سر داشته خیام از او 

غاشیه بر دوش شیخ جام از او

طلعتی آیینه دریای نور

قامتی هیکل نمای کوه طور

گیسوانی هاله صبح ازل  

حلقه خورشید حسن لم یزل

چشم می بیند به سیمای مسیح   

گوش می پیچد در آیات فصیح

چون توانم نقش آن زیبا کشید 

چشم من حیران شد و او را ندید

او همه سر است چون فاشش کنم

وصفی از خورشید و خفاشش کنم

کس نداند فاش کرد اسرار او    

هر کسی از ظن خود شد یار او

وصف حال من در او بیحال به

هم زبان راز داران لال به

دست شوق از آستین های عبا     

بر شد و شد جامه ها بر تن قبا

خرقه پوشان محو استغنای او   

خرقه از سر برده پیش پای ا و

شمس کتفش بوسه داد و پیش راند 

بردش آن بالا و بر مسند نشاند

دست حق گویی در آغوشش کشید

پرده ای از نور سرپوشش کشید

عشق می بارد جمال پیر را       

می ستاید حسن عالمگیر را

می رسند از در صفاکیشان او     

پادشاهانند درویشان او

عارفان چون رشته های لعل و دُر  

شمس را صحن و سرای دیده پر

گوش تا گوش فضای خانگاه   

پر شد از پروانگان مهر و ماه

شمس حق خود خرقه بازی می کند 

شاه را مهمان نوازی می کند

 صائبا بانگ خوش آمد می زند      

یاری شیخ شبستر می کند

مثنوی خوانان حکایت می کنند 

وز جداییها شکایت می کنند

شمع و مشعل نورباران می کنند       

حوریان گویی گل افشان می کنند

  بر در و دیوار می رقصد شعاع

صوفیان در شور رقصند و سماع

خواند خاقانی قصیدت ناتمام        

ساز آهنگ غزل دارد همام

شرح شورانگیز عشق شهریار   

در غزل می پیچد و سیم سه تار

عارفان بینی و انفاس و عقول   

سر فرو بر سینه لطف و قبول

پیش در شیخ بهایی یک طرف    

دست بر سینه سنایی یک طرف

ابن سینا می برد قلیان شاه            

فخر رازی انفیه گردان شاه

آبداری عهده فیض دکن                

دهلوی استاده پای کفشکن

شاعر طوس آب بسته کشته را 

هم غزالی پنبه کرده رشته را

رودکی گهگاه رودی می زند   

خوش سمرقندی سرودی می زند

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان   آید همی

سعدی آن گوشه قیامت می کند

وصف آن رخسار و قامت می کند

خواجه با ساز خوش و آواز خوش

خوش فکنده شوری از شهناز خوش

شیخ عطار آن میان با مشک و عود

چشم بد را می کند اسفند دود

مجلس آرایی نظامی را رسد   

آن سخن پرداز نامی را رسد

نظم مجلس با نظامی داده اند    

جام پیمودن به جامی داده اند

می کشد خیام خم می به دوش     

بر شود فریاد فردوسی که نوش

مستی ما از شراب معنوی است 

نقل ما نای و نوای مثنوی است

هدیه ما اشک ما و عشق ما           

عشوه ابروی او سرمشق ما

چشم ازاین رویای خوش وامی کنیم

عشق را با عقل سودا می کنیم

شاهنامه طبل ما و کوس ماست

مثنوی چنگ و نی و ناقوس ماست

در نی خلقت خدا تا دردمید        

نیز نی نالان تر از ملا که دید

یا رب این نی زن چه دلکش می زند  

نی زدن گفتند آتش می زند

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که   این آتش ندارد  ،  نیست باد

این قلندر وه چه غوغا می کند  

گنبد گردون پر آوا می کند

چون کتاب خلقت است این مثنوی   

کهنگی در دم در او یابد نوی

جزو و کل از نو به هم انداخته  

محشری چون آفرینش ساخته

هر ورق صد صحنه سازی می کند

هر سخن صد نقش بازی می کند

هر سخن چندین خبر از مبتداست

باز خود مبدای چندین منتهاست

چون سخن هم مبتدا شد هم خبر 

یک جهان مفهوم می گیرد به بر

هم به ان قرآن که اوراپاره سی است

مثنوی  قرآن ِ شعر پارسی است

شاهد اندیشه ها شیدای او

مغزها مستغرق دریای او

مولوی خاطر به عشق شمس باخت

وین همه دیوان به نام شمس ساخت

نی همین بر طبع ملا، آفرین       

آفرین بر شمسِ ملا آفرین

شمس ما کز بی زبانی شکوه کرد

در زبانِ شعرِ ملا جلوه کرد

دل به دردش آمد از داغ زبان     

حق بدو داد این زبان جاودان

جاودان است این کتاب مثنوی  

جاودان باش ای روان مولوی

جشن قرن هفتم ملای روم گرچه    

برپا گشته در هر مرز و بوم

لیک ملا شمس را جویا بود   

هر کجا شمس است آنجا می رود

شمس چون تبریزی و از آن ماست

روح ملا هم یقین مهمان ماست (شهریار)

 

 

قطعه ای از کتاب: دایی جان ناپلئون راجع به عشق و عاشقی

قطعه ای از کتاب: دایی جان ناپلئون راجع به عشق و عاشقی

اسدالله میرزا خطاب به سعید: منم یه روزگاری مثل تو بودم، احساساتی، زود رنج… اما روزگار عوضم کرد. جسم آدم توی کارخونه‌ی ننه‌ی آدم درست میشه، اما روح آدم توی کارخونه‌ی دنیا.

... تو قضیه زن گرفتن منو شنیدی؟

سعید: یه چیزایی می‌دونم. یعنی شنیدم که شما زن گرفتی و بعد طلاقش دادی.

اسدالله میرزا: به همین سادگی؟ زن گرفتم، بعد طلاقش دادم؟

... من ۱۷، ۱۸ سالم بود که عاشق شدم.

سعید: عاشق کی؟

اسدالله میرزا: یه قم و خویش دور. نوه عموی همین فرخ لقا خانم سیاه پوش…

سعید: خوشگل بود؟

اسدالله میرزا: خیلی...

سعید: اونم شما رو دوست داشت؟

اسدالله میرزا: خیلی... عشقای بچگی و جوونی دست خود آدم نیست. بابا ننه‌ها بچه هاشونو عاشق هم می‌کنن. از بس به شوخی اون به دختر این میگه عروس من، این به پسر اون میگه داماد من. همین‌جور هی تو گوش آدم فرو می‌کنن. بعدها به سن عاشق شدن که می‌رسی، می‌بینی عاشق همون عروسِ بابا ننت شدی. اما همین بابا ننه‌ها وقتی که فهمیدن، روزگار منو اون دخترو سیاه کردن…

سعید: آخه چرا؟

اسدالله میرزا: بابای اون برای دخترش یه شوهر پولدار تر از من پیدا کرده بود؛ بابای منم برای پسرش یه عروس اسم و رسم‌دار تر. منتها ما از رو نرفتیم. انقدر کتک خوردیم و فحش شنیدیم تا خسته شدن و مجبور شدن ما دوتا رو به هم بدن.

... دو سال تموم حتی فکر یه زن دیگم به کله‌ام نیافتاد. دنیا، آخرت، خواب، بیداری، گذشته، آینده و هرچیز دیگه برای من تو وجود اون زن بود. خود اونم یه سالی ظاهراً با من همین حال و هوا رو داشت. اما یواش یواش من به چشمش عوض شدم.

سعید: شما که خیلی همدیگرو دوست داشتین. چرا اینجوری شد؟

اسدالله میرزا: یه رفیق داشتم، همیشه می‌گفت: سال اول که زن گرفتم، زنم انقدر خوب و شیرین بود که دلم می‌خواست بخورمش. اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش… (خنده) حوصله ندارم برات بگم چرا… چطور شد... فقط برات میگم که از سال دوم اگه از اداره یه راست می‌اومدم خونه و جای دیگه نمی‌رفتم، زنم خیال می‌کرد جایی ندارم که برم. اگه به زن دیگه‌ای نگاه نمی‌کردم، خیال می‌کرد عرضه ندارم. یادته چند دفعه از من پرسیدی این عکس کیه؟ (عکس یک مرد عرب)

سعید: همین دوستتون؟ آره یادمه

اسدالله میرزا: همیشه به تو گفتم یکی از دوستان قدیمیه. اما این دوست من نبود، نجات دهنده‌ی من بود…

سعید: نجات دهنده‌ی شما؟

اسدالله میرزا: بله، نجات دهنده‌ی من… (رو به عکس) تصدقت بشم من.

... زن من با همین عربِ نتراشیده‌ی نکره گذاشت فرار کرد.

سعید: فرار کرد؟!

اسدالله میرزا: اوهوم…

سعید: شما هیچ کاری نکردید؟

اسدالله میرزا: طلاقش دادم… رفت زن همین عبدالقادر بغدادی شد.

سعید: این مرتیکه زنتونو دزدیده، شما عکسشو قاب کردین گذاشتین جلو چشمتون؟

اسدالله میرزا: تو هنوز بچه‌ای…... اگه تو دریا غرق شده باشی و اون لحظه‌ای که داره جون از تنت در میره، یه نهنگ پیدا بشه، نجاتت بده، شکلش به چشمت از ستاره‌های سینمام خوشگل‌تر میاد. عبدالقادر کریه‌المنظر همون نهنگه که به نظر من از مارلین دیتریش هم خوشگل‌تره.

سعید: حالا چرا عاشق عبدالقادر شد؟

اسدالله میرزا: من با ظرافت با زنم حرف می‌زدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت. من روزی یه بار حموم می‌رفتم، عبدالقادر ماهی یه بار. من با نهار حتی پیازچه هم نمی‌خوردم، عبدالقادر یه کیلو یه کیلو سیر و ترب سیاه می‌خورد. من شعر سعدی می‌خوندم، عبدالقادر آروغ می‌زد… اونوقت تو چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش. من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف… فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود، دست به سفرش محشر بود، یه پاش اینجا بود، یه پاش سانفرانسیسکو... [سکس]

سعید: عمو اسدالله، چرا اینا رو برا من تعریف کردی؟

اسدالله میرزا: ذهنت باید یه کمی روشن بشه. چیزایی رو که بعداً خودت خواه ناخواه می‌فهمی، می‌خوام زود تر به تو بفهمونم…

 

فروغ فرخزاد، بارت، داش‌آکل

فروغ فرخزاد، بارت، داش‌آکل

 

زندگی‌نامه فروغ فرخزاد به قلم خانم فرزانه میلانی عاقبت منتشر شد. بخشی از نامه‌های فروغ فرخزاد هم که تا حالا در جایی چاپ نشده بود، در این کتاب آمده است. همزمان پایگاه «خوابگرد» یکی از این نامه‌ها را برای اولین بار منتشر کرد. یک نامه عاشقانه معمولی از فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان. با انتشار نامه فروغ صدای اعتراض هم بلند شد. حالا فقط صدای اعتراض است که از همه طرف به گوش می‌رسد. اخلاقیات، حریم خصوصی، مرگ مؤلف، پاراپاتزی... شبکه‌های اجتماعی پر از این تعابیر موهوم است. مردانی که تا دیروز خاطرات جنسی‌شان را با افتخار در همه جا تعریف می‌کردند، حالا یاد اخلاقیات افتاده‌اند و از دست‌اندازی به حریم خصوصی فروغ فرخزاد ابراز انزجار می‌کنند. ولی به عقیدۀ من این جنجالی که به وجود آمده، ربطی به فروغ فرخزاد ندارد. این جنجالی است که از ترکیب چند عامل مختلف به وجود آمده: درک غلط از اخلاقیات، درک غلط از مفهوم حریم خصوصی، درک غلط از تئوری‌های ادبی جدید، درک غلط از ارتباط پدیده‌های اجتماعی، درک غلط از ژانر زندگینامه‌... همه اینها دست به دست هم داده و حاصل کار این جنجالی شده که امروز شبکه‌های اجتماعی را پر کرده. هدف من دفاع از کتاب خانم فرزانه میلانی نیست. کتاب خانم میلانی را هنوز ندیده‌ام. ولی از ژانر زندگینامه دفاع می‌کنم. چند وقت پیش دوست فاضل ما، خانم سایۀ اقتصادی‌نیا، دربارۀ کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» یادداشتی نوشتند که در حاشیۀ آن بحث‌های مفید و مفصلی صورت گرفت. من در حاشیۀ آن یادداشت در دفاع از ژانر زندگینامه توضیحاتی دادم که البته چون آن توضیحات بیشتر در پاسخ اظهارنظرهای دوستان بود، نظم و ترتیبی نداشت، ولی هنوز به درستی آن‌ها اعتقاد دارم. در اینجا هم با اینکه به موضوع نامه‌های فروغ می‌پردازم، ولی باز هدف اصلی دفاع از ژانر زندگینامه است، نه دفاع از کتاب خانم میلانی.

۱. اخلاقیات

بخش عمدۀ انتقاداتی که از انتشار نامه‌های فروغ فرخزاد می‌شود، از موضع اخلاق است. مخالفان معتقدند چون این نامه‌ها حاوی اشاراتی به روابط عاشقانۀ فروغ فرخزاد است، نباید آن‌ها را منتشر کرد. اما روابط عاشقانه چه ربطی به اخلاق دارد؟ فروغ بیش از هر کس دیگری از این داش‌آکل‌بازی بیزار بود و تمام زندگی‌اش را وقف مبارزه با این اخلاقیات قرون وسطایی توأم با ریاکاری کرده بود. در آن نامه هم چیزی بیشتر از آنچه در شعرهایش با صراحت به زبان آورده، وجود ندارد. فروغ راهبه نبود. دنیا را صومعه نمی‌دید. اعتقادی به این تابوهای اجتماعی نداشت. موجودی انسانی بود با تمام حوائج بشری و هواجس نفسانی. هیچ کس حق ندارد به اسم اخلاق بر بخشی از زندگی انسانی او سرپوش بگذارد و تصویر دیگری از او نشان بدهد. چطور مردانی که همیشه با افتخار خاطرات جنسی‌شان را تعریف می‌کنند و بخش عظیمی از زبان آن‌ها آمیخته با استعاره‌های جنسی است، حالا داش‌آکل شده‌اند و یاد ناموس افتاده‌اند؟ این ناموس‌پرستی مردسالارانه از کجاست؟ فروغ از عشق و اخلاق تصور دیگری داشت و اتفاقاً بخشی از معصومیت او ناشی از همین تلقی انسانی از عشق و اخلاق بود. من دیدم چند نفری حتی انتشار نامه فروغ را با پخش فیلم اتاق خواب او مقایسه کرده بودند. به نظرم این قسم برخورد با یک نامۀ عاشقانه فقط ناشی از داشتن نوعی طرز تفکر سکسیستی است. تفکری که بد و خوب هر چیزی را فقط از زاویۀ مسائل جنسی می‌نگرد. عشق یک چیز است و اخلاق چیز دیگری. من مردی اخلاقی‌تر از علامه قزوینی سراغ ندارم. ولی علامه قزوینی هم قبل از اینکه رسماً ازدواج کند، صاحب اولاد شد. در نامه‌ای به فروغی می‌گوید من قصد تزویج داشتم، ولی موضوع به عللی به تعویق افتاد و حالا از این زن اولادی دارم و چون شرعاً و قانوناً او را عقد نکرده‌ام، موضوع بین خودمان بماند و سعی کنید دوستان ایرانی از این موضوع خبردار نشوند. حالا اگر کسی ادعا کند انتشار این نامه‌ وجهۀ اخلاقی علامه را مخدوش می‌کند، در درجۀ اول خودش را لو داده. نشان داده که درک درستی از اخلاق ندارد. در مورد فروغ فرخزاد هم همین طور. انتشار نامه‌های عاشقانۀ فروغ فرخزاد وجهۀ اخلاقی او را مخدوش نمی‌کند. فقط چهرۀ واقعی سکسیست‌ها و داش‌آکل‌های امروزی را رو می‌کند. علامه قزوینی در مقایسه با این سکسیست‌ها درک درست‌تری از عشق و اخلاق داشت. داشتن رابطۀ عاشقانه ضعف اخلاقی محسوب نمی‌شود. انتشار خبر روبط عاشقانه هم، به صرف عاشقانه بودن آن رابطه، عمل غیراخلاقی به شمار نمی‌رود. حریم خصوصی البته مسئلۀ دیگری است.

۲. حریم خصوصی

من قبلاً هم در یادداشتی که در صفحه دوست عزیزم، خانم اقتصادی‌نیا، نوشتم، عرض کردم. وقتی کسی فوت کرد و به تاریخ پیوست، دیگر حریم خصوصی در مورد او معنایی ندارد. حق مالکیت معنوی در ایران پنجاه سال است و تا همین چند وقت پیش سی سال بود. وقتی حق مالکیت معنوی به حق مالکیت عمومی تبدیل شد، حریم خصوصی هم به حریم عمومی تبدیل می‌شود. وقتی کسی هنوز حیات دارد، ما حق نداریم وارد حریم خصوصی او شویم، مبادا به او آسیبی برسد. بعد از مرگ هم تا سی سال، تا پنجاه سال، باز حق نداریم به حریم خصوصی او دست‌اندازی کنیم، مبادا به بازماندگان او آسیبی برسد. ولی بعد از گذشت نیم قرن، حریم خصوصی بی‌معناست. آنچه مهم است، حقیقت است. درک درست ما از تاریخ است که زندگی خصوصی اشخاص هم بخشی از آن به شمار می‌رود. نیم قرن از مرگ فروغ فرخزاد می‌گذرد. حالا جامعه حق دارد درک درست‌تری از چهره واقعی او داشته باشد. رابطۀ عاشقانه ضعف اخلاقی تلقی نمی‌شود. خود فروغ هم رابطۀ عاشقانه را ضعف اخلاقی تلقی نمی‌کرد. در مورد آزادی مناسبات جنسی پیشرو بود. اعتقادی به این تابوهای اجتماعی نداشت. با صراحت بی‌سابقه‌ای راجع به روابط عاشقانۀ خودش شعر می‌گفت. هیچ چیز را پنهان نمی‌کرد. ولی حتی اگر فروغ ضعف اخلاقی داشت، باز جامعه بعد از گذشت نیم قرن حق دارد از آن اطلاع داشته باشد. ما حق داریم بدانیم چهره‌ای که تا امروز از فروغ یا نیما یا هر شاعر و نویسندۀ دیگری به ما معرفی شده، چقدر به چهرۀ واقعی او نزدیک است. تصویری که تا امروز از نیما و فروغ و امثال اینها به ما معرفی شده، در درک ما از ادبیات معاصر فارسی تأثیر داشته. در تحولات ادبی نیم قرن اخیر تأثیرگذار بوده. حتی در شکل‌گیری وقایع اجتماعی سهم داشته. شعر فروغ را نمی‌توان از شهرت فروغ جدا کرد. بعد از گذشت نیم قرن حق داریم بدانیم این چهره چقدر واقعی بوده. این دست‌اندازی به حریم خصوصی نیست. چون فروغ نیم قرن پیش مرده. حریم خصوصی در مورد او معنایی ندارد. حریم خصوصی برای بیشتر افراد بهانه‌ای است برای چسبیدن به همان نهان‌روشی قرون وسطایی. زندگی دوگانه. اندرونی و بیرونی. دیوارهای بلند. دورویی و ریاکاری. ولی این نهان‌روشی مخل حقیقت است. اگر دوستدار حقیقتیم، باید بدانیم که با این نهان‌روشی به جایی نمی‌رسیم. خاک به چشم حقیقت می‌پاشیم. تصویری که از مسائل مختلف جلو چشممان ظاهر می‌شود، تصویر دروغینی است. نامه‌های فروغ باید منتشر شود تا خواننده بداند که فروغ راهبه نبود.  دنیا را صومعه نمی‌دید. تصوری که از اخلاق داشت، چیز دیگری بود. اخلاق یا حریم خصوصی دستاویزی است برای مبلغان دستگاه‌های ایدئولوژیک چپ و راست برای اینکه تصویر قلابی خودشان را از فروغ به خلق‌الله قالب کنند. اگر قرار باشد به اسم حفظ حریم خصوصی از کوشش برای ارائۀ چهره واقعی شخصیت‌های تأثیرگذار در تاریخ ادبی و اجتماعی دست بکشیم، باید نصف تاریخ را دور بریزیم. اصلاً ژانر زندگینامه را تعطیل کنیم. هیچ شناختی از چهرۀ واقعی این قبیل اشخاص نداشته باشیم. به تصویر قلابی که دستگاه‌های ایدئولوژیک خواسته‌اند از چهرۀ این اشخاص به ما معرفی کنند، تن بدهیم. روسو بدون اطلاعاتی که از روابط جنسی او داریم، اصلاً روسو نیست. تولستوی بدون اطلاعاتی که راجع به دعواهای زناشویی او داریم، اصلاً تولستوی نیست. مارکس بدون اطلاعاتی که دربارۀ روابط شخصی او با انگلس یا دست‌اندازی او به خدمتکارش داریم، اصلاً مارکس نیست. همینگوی بدون اطلاعاتی که دربارۀ الکلیسم او داریم  اصلاً همینگوی نیست. کالریج بدون اطلاعاتی که دربارۀ اعتیادش داریم، اصلاً کالریج نیست. مرگ مؤلف و استقلال اثر ادبی از تاریخ و جغرافیا و روان‌شناسی و محیط زندگی معنای دیگری دارد.

۳. مرگ مؤلف

خب الآن دیگر رسم شده. همین که اشارۀ مختصری به تاریخ و جغرافیا و محیط زندگی نویسنده‌ای می‌کنیم، یک نفر پیدا می‌شود راجع به استقلال اثر ادبی از نویسنده برای ما حرف بزند و تئوری «مرگ مؤلف» رولان بارت را یادآوری کند. انگار اثر ادبی را دستگاه‌های کامپیوتری تولید کرده‌اند. اما استقلال اثر ادبی از مؤلف به معنی این نیست که آن اثر در خلاء شکل گرفته یا خالق اثر نوعی دستگاه کامپیوتری بوده که نه از محیط زندگی خودش تأثیر گرفته و نه بر آن هیچ تأثیری داشته. در بعضی تئوری‌های ادبی جدید ادبیت اثر موضوع زبان‌شناسی است. ربطی به تاریخ و جغرافیا و محیط زندگی مؤلف ندارد. بارت معتقد بود معنای غایی اثر هم ربطی به مؤلف ندارد. متن مستقل از مؤلف است و خواننده است که معنای غایی اثر را تعیین می‌کند. مؤلف اصلاً کاره‌ای نیست و فقط کاتب اثر محسوب می‌شود، به همان معنایی که در قدیم از کاتب وجود داشت: کسی که نویسندۀ اثر نبود، فقط از روی نسخه‌های موجود رونویسی می‌کرد. مؤلف (author) با authority به معنای قدرت و اقتدار و تحکم هم‌ریشه است. درحالی که ما باید به اقتدار مؤلف و استبداد او در تفسیر متن پایان بدهیم. دلیلی وجود ندارد که مؤلف در تفسیر متن حرف آخر را بزند. متن باید کثیرالمعنا باشد. این حرف بارت از جهتی درست است. ما وقتی شعر حافظ را می‌خوانیم، کاری نداریم به اینکه حافظ آن غزلیات را با چه نیتی گفته. نیت او حرف آخر را نمی‌زند. شعر او برای زندگی امروز ما معنای دیگری دارد. خواندمیر در «حبیب‌السیر» راجع به این غزل حافظ داستانی نقل می‌کند و می‌گوید حافظ این غزل را از روی حسد برای عماد فقیه کرمانی گفته: صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد/ بنیاد ملک با فلک حقه‌باز کرد/ بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه/ زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد... شاید. شاید حق با خواندمیر باشد. ولی این شعر وصف حال ما هم هست. برای ما مهم نیست که مقصود از صوفی در اینجا کی بوده؟ غرض از اهل راز کی بوده؟ صوفی اینجا برای ما معنای دیگری دارد. اهل راز برای ما معنای دیگری دارد. ولی معنی این حرف این نیست که لازم نیست چیزی دربارۀ زندگی حافظ بدانیم یا کسب اطلاعات درباره زندگی حافظ و عصری که او در آن زندگی می‌کرد، مفید نیست. نخیر مفید است. ضروری است. اگر درکی از زندگی حافظ و اوضاع عصر او نداشته باشیم، نمی‌توانیم برای این شعر معنای شخصی دیگری پیدا کنیم. معنای شخصی هم در گرو شناخت ما از عصر حافظ است. در گرو شناخت ما از عماد فقیه کرمانی و طرز زندگی اوست. در مورد فروغ فرخزاد یا نیما یا شاملو یا هر شاعر و نویسندۀ دیگری هم همین طور. ما نمی‌توانیم شعر فروغ را از زندگی شخصی او جدا کنیم. اگر شعر فروغ می‌تواند برای هر یک از ما معنای متفاوتی داشته باشد، به معنی این نیست که این شعرها با زندگی شخصی او بی‌ارتباط بوده یا کسب اطلاعات دربارۀ زندگی شخصی کمکی به شناخت ما از تاریخ ادبیات یا اوضاع اجتماعی عصر او نمی‌کند. من چند وقت پیش یادداشتی نوشتم دربارۀ نشانه‌شناسی سیمای شاملو و گفتم طرز لباس پوشیدن شاملو، آرایش موهای او، رنگ و جنس و مدل لباس‌های او، طرز نگاه‌های او به دوربین... همه اینها معنادار است و به شعر او معنا می‌دهد. رابطه‌ای وجود دارد بین شعر شاملو و طرز لباس پوشیدن او. از اینجا می‌رسیم به مسئله رابطه زندگی شخصی نویسنده با طرز فکر او.

۴. طرز فکر و زندگی شخصی

هیچ پدیده‌ای را نمی‌توان در خلاء بررسی کرد. همه پدیده‌ها به هم ربط دارند. طرز لباس پوشیدن پروست چیزی جدا از طرز رمان‌نویسی او نیست. طرز لباس پوشیدن بالزاک هم همین طور. طرز لباس پوشیدن شاملو هم همین طور. طرز لباس پوشیدن قزوینی و تقی‌زاده هم همین طور. همه ما می‌دانیم که تقی‌زاده مرد باوقار و آراسته و  آداب‌دانی بود. هم در لباس پوشیدن، هم در طرز حرف زدن، هم حتی در طرز فکر کردن. مینوی می‌گوید روزی تقی‌زاده را در خیابان دیدم. کلاه نداشتم. از ترس خودم را پنهان کردم. ولی تقی‌زاده من را دید. روز بعد که او را ملاقات کردم گفت: مرد متشخص در خیابان بدون کلاه قدم نمی‌زند. این اصرار بر کلاه داشتن چه معنایی دارد؟ کلاه آن موقع چه معنایی داشت؟ چرا تقی‌زاده اصرار داشت که مینوی باید در خیابان کلاه داشته باشد؟ اصلاً آن وقار و آراستگی در لباس پوشیدن چه رابطه‌ای با طرز تفکر تقی‌زاده داشت؟ یارشاطر می‌گوید تقی‌زاده مرد متشخصی بود. هیچ وقت کسی از او حرف زشتی نشنیده بود. شاید هیچ کس به اندازه ظل‌السلطان در حق او ناجوانمردی نکرده بود. ولی حتی در مورد ظل‌السلطان بدترین عبارتی که به کار می‌برد این بود که می‌گفت: اخلاق غریبی داشت. اخلاق غریبی داشت... این طرز حرف زدن با آن طرز لباس پوشیدن رابطه دارد. شما نمی‌توانید شناخت دقیقی از نظام فکری تقی‌زاده داشته باشید، مگر اینکه از طرز لباس پوشیدن او هم اطلاع داشته باشید. از آداب غذا خوردن او هم اطلاع داشته باشید. از روابط خانوادگی او هم اطلاع داشته باشید. در مورد فروغ فزخزاد هم همین طور. بدون داشتن اطلاعات وسیع از طرز زندگی فروغ نمی‌توانید شناخت دقیقی از نظام فکری او پیدا کنید. حرفی پوچ‌تر از این نیست که شما چه‌کار به مسائل زندگی شخصی فروغ دارید. شعر او را بخوانید کافی است. شعر در خلاء به وجود نمی‌آید. اگر می‌خواهید شناخت درستی از فروغ داشته باشید و به تصویر جامعی از او برسید، باید همه اینها را جمع کنید و کنار هم بگذارید.

۵. تصویر جامع

این را قبلاً در یادداشتی که در صفحۀ خانم اقتصادی‌نیا نوشتم، عرض کردم. ما باید سعی کنیم به تصویر جامعی از فروغ برسیم. تصویر جامع از دل همین جزئیاتی به وجود می‌آید که عده‌ای آن‌ها را بی‌فایده یا غیراخلاقی می‌دانند. اگر این جزئیات نباشد، شما نمی‌توانید تصویر واقعی و زنده‌ای از فروغ رسم کنید. یک تصویر قلابی و موهوم دارید. یک آدم افسانه‌ای و دور از دسترس که با بقیه فرق داشته. فقط یک گوشه می‌نشسته شعر می‌گفته. ولی این تصویر واقعی نیست. دروغین است. فروغ هم مثل بقیه انسانی بود با تمام حوائج بشری و هواجس نفسانی. ما اگر این جزئیات را در مورد زندگی فروغ ندانیم، نمی‌توانیم به تصویر درستی از او برسیم. شما اسرارالتوحید را مقایسه کنید با تذکره‌الاولیاء. اهمیت اسرارالتوحید در نقل همین جزئیات است. ما اگر تصویر کامل‌تری از ابوسعید داریم، به لطف همین جزئیات است.

۶. تاریخ انسانی و تاریخ مثالی

ما یک تاریخ انسانی داریم و یک تاریخ مثالی. شخصیت‌های تذکره‌الاولیاء در قلمرو تاریخ مثالی زندگی می‌کنند، ولی ابوسعید در قلمرو همین تاریخ انسانی زندگی می‌کند و به همین دلیل تصویر ملموس‌تری از او در دست داریم. ما به تاریخ مثالی عادت کرده‌ایم. در عالم مثال زندگی می‌کنیم. در عالم کلیات. باید از این عالم کلیات پایین بیاییم. برویم سراغ جزئیات. از جزئیات به کلیات برسیم. درست مثل نقاش. نقاش وقتی می‌خواهد تصویری از کسی بکشد، به همه جزئیات توجه دارد. کمترین انحنا یا چین‌وچروک در شکل نهایی تصویری که می‌کشد تأثیر دارد. ما نمی‌توانیم به نقاش بگوییم تو تصویرت را بکش، چکار به این ظرائف داری؟ در این صورت می‌شود مثل همان شیر بی‌ یال و دم و اشکم مولانا. در گذشته، در تاریخ نقاشی، همین کار را می‌کردیم. تصویر آدم‌ها در نقاشی ایرانی هویت انسانی نداشت. تصویر موهومی بود. تصویر مثالی بود. در کتب تاریخی ادبی هم همین طور. به جای زندگینامه به معنای اروپایی آن یا کتاب انساب داشتیم که به کلیات بسنده می‌کرد یا تذکره داشتیم که تصویر افسانه‌ای و محوی از موضوع نشان می‌داد. حالا لااقل در مورد فروغ فرخزاد که معاصر ما بوده، نباید تصویر محو و افسانه‌ای از او داشته باشیم.

۷. فایده

خب این تصویر جامع چه فایده‌ای دارد؟ بعضی از فوایدش را قبلاً بیان کردم. همه چیز به هم ربط دارد. بدون اطلاع از زندگی شخصی ادبا نمی‌توانیم شناخت درستی از نظام فکری آن‌ها یا اوضاع اجتماعی عصر آن‌ها داشته باشیم. طرز لباس پوشیدن تقی‌زاده وجه دیگری از طرز حرف زدن او بود. طرز حرف زدن او وجه دیگری از طرز تفکر او بود. طرز تفکر او وجه دیگری از رویکرد تازه ایرانیان. به عقلانیت در آن دوره بود. علامه قزوینی قبل از ازدواج رسمی با همسرش صاحب اولاد شده بود. رویکرد علامه قزوینی به مسئلۀ ازدواج و مشروعیت فرزند در آن دوره معنادار است. ارزش‌های اجتماعی تغییر کرده بود. انتشار نامه علامه به فروغی چیزی از عظمت او کم نمی‌کند. برعکس عظمت و بزرگواری او را نشان می‌دهد. نشان‌دهندۀ درک او از مفهوم تجدد است. نشان‌دهندۀ این است که جامعه ایران ظرف آن مدت کوتاه چه تحولات بزرگی را پشت سر گذاشته بود. حالا اگر کسی ادعا کند، نامۀ علامه به فروغی نباید منتشر شود، چون وجهۀ اخلاقی علامه را مخدوش می‌کند یا حریم خصوصی او را نقض می‌کند یا این کار سرک کشیدن به اتاق خواب علامه محسوب می‌شود یا نوعی پاراپاتزی‌گری به شمار می‌رود، معلوم است که نه درکی از علامه دارد، نه درکی از نظام فکری او دارد، نه درکی از اخلاق دارد، نه درکی از ژانر زندگینامه دارد، نه درکی از اهمیت این مسائل در شناخت تحولات اجتماعی دارد... هیچ هیچ هیچ درکی از هیچ چیز ندارد. در مورد فروغ فرخزاد هم همین طور. فقط با انتشار این نامه‌هاست که معلوم می‌شود فروغ چه تصوری از اخلاق داشت و چقدر دلزده و بیزار بود از این داش‌آکل‌های امروزی و اخلاقیات قرون وسطایی.

از صفحه فیس بوک مجتبی عبدالله نژاد

 

نگاهی به شازده احتجاب

نگاهی به شازده احتجاب

به مناسبت ۱۶ خرداد سالروز خاموش شدن هوشنگ گلشیری، نگاهی بیاندازیم به شازده احتجاب رمانی که اولین بار به سال ۱۳۴۸ منتشر شد. به زبانهای انگلیسی و فرانسوی ترجمه شد و بیش از چهارده بار تجدید چاپ شد و خود گلشیری ان را خوش اقبالترین رمانش می دانست.

الکساندر دوما میگه: چراغ های پیه سوز قبل از آنکه خاموش شوند نورانی ترین شعله شان را می تابانند.

شکوه و هیبت ترسناک شازده های قاجاری هم رو به خاموشی است که سرهنگ احتجاب پسرِ "شازده بزرگ" و نوه ی "جد کبیر افخم امجد" دستور می دهد مردم را تیرباران کنند .آخرین شعله جزو فجیع ترین دستوراتی است که تا آنروز اجدادش برای کشتن صادر کرده بودند.پانصد تن از مردم کشته و زخمی می شوند.ولی زمانه عوض شده و شازده ها هم مجازات می شوند .آخرین میراث خانوادگی هم توسط خسروخان پسر سرهنگ احتجاب هرروز بر باد می رود.هیچ کاری از این شازده بر نمی آید جز فروختن ارث اجدادی اش و قمار و همخوابگی های هر شب با کلفتش فخری.به قول "فخر النسا" هیچ نشانی از اجدادش ندارد!!!نه آدم میکشد و نه هر شب با دختری باکره می خوابد.خسروخان عاشق همسرش فخر النسا است ولی فخر النسا نه.حتی فخر النسا در دوران نامزدی، نامزدش را نسبت به فخری تحریک می کند چون او نمی تواند روحا عروس خانواده ای باشد که بلایی وحشتناک بر سر پدرش آورده بودند..او دختر مردی است که در برابر ظلم شازده بزرگ(پدربزرگ خسروخان ) به مردم فقیر، نمی توانست بی تفاوت باشد و از اینکه دیگر برای پدر زنش کار کند امتناع می کند

و همین باعث می شود شازده بزرگ به سبک قاجاری(مخصوصا از نوع آغا محمدخان) او را تادیب کند.خسروخان از خودش می پرسد: فخر النسا چرا خاطرات(وحشتناک) جد والاتبار را می خواند؟این ها چه خواندنی داشت؟بی تفاوتی و خندیدن و گاهی سکوت فخر النسا بعد از خواندن این فجایع برای شازده تحمل ناپذیر است.چرا درمورد شکنجه پدرش توسط پدربزرگ شازده چیزی نمی گوید .چرا فخر النسا از او میخواست شبیه اجدادش خونریزش باشد!!!؟شازده که از عشق همسرش سرخورده شده و حتی اجازه پیدا نکرده تا تن لخت همسرش را در روشنایی چراغ ببیند،به آزار روانی همسرش روی می آورد.مانند رابطه شازده و فخری(کلفتشان) که فقط برای فروکش کردن هوس جنسی نیست.چون می تواند با هر دختر جوان زیبای دیگری باشد ولی فخری را که با فخر النسا بزرگ شده انتخاب می کند. او در پی یافتن این است که آیا فخر النسا هیچ احساسی به او دارد یا نه؟ وقتی فخری را نیشگون می گیرد به او می گوید:بخند،دختر،بلند! اگر فخر النسا گفت: چرا می خندیدی؟ بگو شازده گفت.نترس،بگو. اما یادت نرود،باید برایم بگویی که وقتی برای خانم تعریف می کنی چشمهاش،دستهاش و حتی لبهاش چطور می شود .بعد مرگ فخر النسا، هرشب با فخری می خوابد به او دستور می دهد خود را شبیه فخرالنسا آرایش کند و لباس توری سفید بپوشد.او دنبال جواب سوالش است حتی بعد مرگ فخر النسا؛ شاید در چهره ای شبیه او، آن را پیدا کند.

پیشنهاد کتاب های مارکز

پیشنهاد کتاب های مارکز :

 «دوازده داستان سرگردان» که ترجمه اش هم از بهمن فرزانه است، می تواند گزینه خیلی خوبی از میان انبوه مجموعه داستان های کوتاه مارکز باشد. این را پیدا نکردید، سراغ ترجمه های احمد گلشیری بروید.

قدم دوم: رمان های ساده

حالا وقتش است که سراغ داستان های طولانی تری مثل «کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد» یا «ساعت شوم» بروید. داستان هایی که با وجود حجم بلندترشان نسبت به نمونه های دسته قبل، اما هنوز آنقدرها هم پیچیده نشده اند. مثلا در یک نمونه بسیار عالی و عاشقانه، داستان «عشق سال های وبا» که پنج سال پیش تبدیل به فیلم هم شد، می تواند گزینه خوبی باشد.

ماجرای این رمان از این قرار است که فلورنتینو، جوانی لاغر و فقیر که با مادرش زندگی می کند، در تلگرافخانه مشغول به کار می شود و وقتی برای رساندن یک تلگراف به خانه ای می رود، با دیدن دختر خانواده (فرمینا) عاشق او می شود.

فرمینا که برعکس او مادر ندارد و ثروتمند است، برای فلورنتینو تبدیل به معمایی می شود که با تصورات عاشق جوان همخوانی ندارد... درست است که «عشق سال های وبا» حجم بالایی دارد اما بالاخره داستانش سرراست است و می شود وقتی شب کتاب را بستی، فردا بدانی که در چه نقطه ای بودی. حسی که در رمان های سخت خوان مارکز اصلا وجود خارجی ندارد.

قدم سوم: گزارش ها

در خارج به این دسته از آثار می گویند «ادبیات غیرتخیلی» (nonfictional)، چیزی که توی ایران فقط قالب «سفرنامه»اش جا افتاده. البته مارکز خودش سفرنامه ندارد اما در عوض چندتا اثر دارد که داستانش واقعا بیرون اتفاق افتاده بود و بعدا مارکز (که در تمام عمرش روزنامه نگار بوده) رفته و ته و تویش را درآورده و تبدیلش کرده به یک شاهکار: «گزارش یک آدم ربایی»، «گزارش یک مرگ»، «ماجرای پنهانی اقامت میگل لیتین در شیلی» و ... به گمانم اینجا جایی است که می شود هنر قصه گویی مارکز را بهتر از هر جای دیگری دید؛ جایی که مارکز حتی اتفاقات واقعی و بیرونی را هم با چاشنی یک روایت داستانی همراه می کند. مثلا کتاب «مرگ سالوادور آلنده» با تعریف کردن صحنه یک شام شروع می شود.

قدم چهارم: صد سال تنهایی

حالا که خوب با لحن و ادبیات و ذهنیت مارکز آشنا شده اید، وقتش است که بروید سراغ شاهکار او. «صد سال تنهایی» را «رمان رمان ها»، «آخرین رمان تاریخ» و کلی چیز دیگر لقب داده اند اما راستش را بخواهید، واقعا این رمان بزرگ، داستان خاص و سرراستی که بشود توی یکی دوتا خط تعریفش کرد ندارد.

رمان به شرح زندگی شش نسل از خانواده بوتندیا پرداخته که بعضی هایشان همان وسط ها ناپدید می شوند. بعضی ها می میرند، بعضی ها نمی میرند... آئورلیانو، نوزاد تازه به دنیا آمده آمارانتا اورسولا طعمه مورچه ها می شود... رمدیوس هم درست مقابل چشم همه به آسمان می رود. واقعا به همین آشفتگی. با اینحال، خواندن این کتاب یکی از لذتبخش ترین تجربیاتی است که هر کسی می تواند در طول عمرش داشته باشد؛ چرا که رمان مارکز پر است از ایده های خلاقانه ای که حتی بعد از تمام شدن کتاب هم همینطور توی سر خواننده ادامه پیدا می کنند. صد سال تنهايي داستان عجيب خانواده اي است كه در دهكده اي بنام ماكاندو زندگي مي كنند.داستان از لحظه اعدام سرهنگ ارليانو بوينديا  با خاطرات كودكي او از ماكاندوشروع ميشود.

روزي كه پدرش او را به جستجوي يخ برده بود.در ان زمان  دهكده   ماكاندو فقط شامل بيست خانه خشتي بود.و زندگي چنان پاك و عميق جريان داشت كه هنوز  بسياري از اشيا نامي نداشتند.

و براي صدا كردن بايد از اشاره دست كمك گرفته مي شد.همه ساله ارامش مردم باورود كولي هابه هم مي خورد.كولي ها مردم را از اخرين اطلاعات روز اگاه مي كردند.اهن ربا نخستين اختراعي بود كه پا به دهكده گذاشته بود و مردم با تعجب از اينكه قابلمه ها و ابزارشايشان به دليل وجود اهن ربا به زمين مي افتادنند دنبال كولي ها راه افتاده بودند.مكليا دس كولي داد ميزد:همه اشيا جان دارند.فقط بايد از خواب بيدارشان كردو خوزه اركاديو بوينديا پدر ايورليانا كه هميشه در عالم رويا سير مي كردپيش خودفكر كرد شايد بتواند ازوجود اين همه وسيله براي استخراج طلا استفاده كرد.و همه دارايي خانواده اش را داده بودتا دو تكه اهن ربا بخرد و تجربه هاي بي نتيجه خود رابه انجام برساند.سال بعد ارثيه ي پدرش را  صرف خريد دوربيني بي فايده كرده بود و سال بعد...از ان طلا هاي پنهاني همسرش را با چند نقشه جغرافي و قطب نما عوض كرده بود.او مردي بود كه روزگاري رياست دهكده خود را به عهده داشتاما در طي زمان به موجود خيال بافي تبديل شده بود و تمام مسوليت ها _ را به زن و بچه هايش محول كرده بودو حالا طلاي ارثيه ي اورسولا  همسرش  در اثر ازمايش هاي او به جسم زغال مانندي  چسبيده به ته قابلمه اي تبديل شده بود ورود مجدد كولي ها واين بار با دندان مصنوعي باعث شد تا ايورليانو به فكر مهاجرت بيفتد و ...

 

کیهان کلهر

کیهان کلهر

تولد ۳ آذر ۱۳۴۲ (۵۲ سال)

کرمانشاه

آلبوم : بی تو بسر نمی‌شود، فریاد، سفر به دیگر سو، شب، سکوت، کویر، شهر خاموش

جایزه(ها) دو اثر وی در سال ۲۰۰۴ نامزد جایزه گرمی شد.

کیهان کلهر (زادهٔ ۳ آذر ۱۳۴۲ کرمانشاه) آهنگ‌ساز و نوازندهٔ کُرد زبان اهل ایران می‌باشد.کمانچه ساز تخصصی کیهان کلهر است، وی در کنار کمانچه، تنبور، سه‌تار و شاه‌کمان نیز می‌نوازد.

کلهر در زمینه آهنگسازی برای موسیقی متن فیلم هم فعالیت داشته است، او با هنرمندان مختلف از فرهنگ‌های دیگر همکاری‌هایی داشته است. همکاری هنری کلهر با اردال ارزنجان از ترکیه، شجاعت حسین خان از هند، یویوما از چین، ژائو ژیپینگ، علییم قاسمف از جمهوری آذربایجان، بروکلین رایدر از آمریکا، ارکستر فیلارمونیک نیویورک، کوارتت کرونوس،و گروه سازهای بادی هلند، او را به هنرمندی بین‌المللی تبدیل کرده است. کلهر با هنرمندان ایرانی از جمله محمدرضا شجریان، علی‌اکبر مرادی، شهرام ناظری، حسین علیزاده و گروه دستان هم به اجرای موسیقی پرداخته است.

کیهان کلهر با آلبوم‌های بی تو بسر نمی‌شود، فریاد،باران و فراتر از نقشه جغرافیا که در آن‌ها به‌عنوان آهنگ‌ساز و نوازنده نقش داشته نامزد جایزه گرمی شده است.

. در هفده سالگی مقیم ایتالیا شد و سپس به نیت ادامه تحصیل راهی کانادا شد و در رشته آهنگسازی از دانشگاه کارلتون اتاوا فارغ‌التحصیل شد.کیهان کلهر در چند سخنرانی و مصاحبه مجموعه جاده ابریشم انگیزه و الگو خود را در نوازندگی کمانچه استاد علی اصغر بهاری نام برده‌است. برای شناساندن موسیقی ایرانی به غیر ایرانی‌ها تلاش بسیاری کرده‌است، همکاری وی با هنرمندان هندی از جمله «شجاعت حسین خان» (غزل) و یا با کوارتت کرونوس (Kronos Quartet) (جاده ابریشم)، یویوما و ارکستر فیلارمونیک نیویورک وی را به هنرمندی جهانی تبدیل کرده‌است و شنوندگان زیادی در بین غیرایرانی‌ها دارد. او معتقد است: «موزیسین، موسیقی‌دان یا موسیقی‌شناس باید به ریاضیات، تاریخ و ادبیات آشنا باشد.»

اساتیدی از «کیهان کلهر» به عنوان جهانی‌ترین مرد موسیقی ایران یاد کرده‌اند. وی مدتها عضو گروه دستان بود و در کنسرتهای این گروه به همراه استاد شهرام ناظری به نوازندگی و تنظیم پرداخت. از میان این آثار می‌توان به سفر به دیگر سو و دو اثر دیگر که در ایران انتشار نیافته‌اند اشاره نمود. پس از جدایی از گروه دستان و آغاز فعالیتهای مستقل با موسیقیدانهای خارجی، با همکاری اساتید موسیقی سنتی ایران محمد رضا شجریان و حسین علیزاده آثاری را پدید آورد که شامل شش آلبوم زمستان است، بی تو به سر نمی‌شود، فریاد، ساز خاموش، شب، سکوت، کویر و سرود مهر می‌شوند.

کیهان کلهر تنها موسیقی‌دان ایرانی است که ۴ بار نامزد جایزه گرمی آمریکا شده‌است. نوای کمانچه کیهان کلهر در موسیقی متن فیلم " جوانی بدون جوانی " ساخته فرانسیس فورد کاپولا از جمله آثار بیادماندنی اوست. 'جوانی بدون جوانی' که در سال ۲۰۰۷ میلادی ساخته شد، فیلمی کاملاً شخصی از فیلمسازی است که در میانسالی قرار دارد و اتفاقاً تجربه دلنشینی را هم داشته است. موسیقی شنیدنی و گوش نواز 'اسالدو گولیچف' از نقاط مثبت فیلم است که شنیدن نوای مسحورکننده کمانچه 'کیهان کلهر' آن را زیباتر می کند.

 

دلتنگ غروبــــی خفه  بیــــرون زدم از در

دلتنگ غروبــــی خفه  بیــــرون زدم از در

فرزند استاد شهریار نقل می کند:"یك روز خوب یادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه دیدم پدر لباس پوشیده و از مادرم نیز می‌خواهد كه مرا حاضر كند. پدر آن موقع معمولا از خانه بیرون نمی‌رفت. با تعجب پرسیدم پدر كجا می‌رویم؟ جواب داد: هیچ دلم گرفته می‌خواهم كمی قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتادیم. از چند خیابان و كوچه گذشتیم تا اینكه به كوچه‌ای كه بعدها فهمیدم اسمش «راسته كوچه» است رسیدیم و از آنجا وارد كوچه فرعی تنگی شدیم، كوچه بن بست بود و در انتهای آن دری قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگی مآب ،هی نق می‌زدم و می‌گفتم پدر تو چه جاهای بدی می‌آیی! پدر به آهستگی جواب داد عزیزم داخل نمی‌رویم و بعد مدت طولانی به صراحت می‌توانم بگویم یك ربع یا بیست دقیقه به در یک خانه نگاه می‌كرد و فكر می‌كرد. نمی‌دانم به چه فكر می‌كرد، شاید گذشته را می‌دید و یا شاید خود را همان بچه‌ای احساس می‌كرد كه هر روز حداقل بیست بار از آن در بیرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكیه داد، قطره‌های اشك به سرعت از چشمانش سرازیر شده و شانه‌هایش از شدت گریه تكان می‌خورد. من لحظاتی مبهوت به او نگاه می‌كردم ولی او انگار اصلا من وجود نداشتم تا اینكه مدتی بعد آرام گرفت، آه عمیقی كشید و در حالی كه چشمانش را پاك می‌كرد به من گفت: «اینجا خانه پدری من است، من مدت چهارده سال اینجا زندگی كردم». بعد در طول همان كوچه به راه افتادیم و قسمت‌های مختلف خانه را از بیرون به من نشان داد. وقتی به خانه برگشتیم شعری تحت عنوان «در جستجوی پدر» سرود كه فكر می‌كنم یكی از با احساس‌ترین شعرهایی است كه به زبان پارسی سروده شده.  "

دلتنگ غروبــــی خفه  بیــــرون زدم از در      در دست گرفته مچ دست پســـــــــــرم را

یا رب، به چـــــه سنگی زنم از دست غریبی    این کله ی پوک و ســـرو مغز پکـــــــرم را

هم دروطنم بار غریبـــــــــی به سرودوش       کوهی است که خواهـــــد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمــــر به پرواز          چون شدکه شکستند چنین بال و پـرم را؟

رفتم که به کوی پــــــدر و مسکن مالوف       تسکین دهـــم آلام دل جـــــان بسـرم  را

گفتم به ســـــر راه همان خــــانه ومکتب        تکـــــــرار کنم  درس سنین صغـــــرم را

گرخــــــود نتوانست زودودن غمم از دل        زان منظـــــره باری بنـــوازد نظـــــرم را

کانون پـــــــــدر جویم و گهواره ی مادر        کان گهــــــــرم  یابم و مهـــــد پدرم  را

با یـــــاد طفولیت و نشخوار جوانـــــــی        می رفتم و مشغــــــول جویــدن جگرم را

 پیچیـــدم ازان کوچه ی  مانوس که در کام       باز آورد آن لـــذت شیـــــر وشکــــرم را

 افسوس که کانــــــون پـدر نیز  فروکشت      از آتش دل باقـــــــی بــــرق وشررم را

چون بقعه ی اموات فضـــــایی همه خاموش      اخطار کنان منــــــزل خوف و خطــرم را

درها همــــه بسته است و به رخ گرد نشسته    یعنی نزنــــــــی در که نیــــابی اثرم را

در گرد و غبــــــار سر آن کوی نخواندم         جز سرزنش عمر هـــــــــــوا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشت ازیــن پیش        کی پاس مرا دارد و زین پس پســـــرم را

 ای داد که از آن همه یار و سر وهمســـر        یک در نگشایــــــــد که  بپرسد خبرم را

یک بچـــــــه ی همسایه  ندیدم به سرکوی          تا شــــــــرح دهم قصه ی سیر و  سفرم را

اشکم به رخ از دیـــــده روان بود ولیکن        پنهان که نبیند پســــــــرم  چشم ترم را

می خواستم این شیب و شبابم  بستاننـــــد       طفلیم دهند و سر پر شور و شــــــرم را

چشــــــــم خردم را ببرند و به من آرند           چشم صغــــــرم را و نقوش و صــورم را

 کم کم همه را درنظــــر آوردم و  ناگاه            ارواح گرفتنــــــــد همه دور و برم را

 گویی پی دیدار عزیزان بگشودنـــــــد           هم چشم دل کورم و همه گوش کرم را

 این خنده ی وصلش به لب آن گریه ی هجران     این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

 این ورد شبم خواهد و  آن ناله ی شبگیـر         وان زمزمه ی صبح و دعای سحـــــرم را

 تا خود به تقــــــــلا به درخانه رساندم           بستند به صـــد دایره راه گـــــذرم را

یکباره قــــرار از کف من رفت و نهادم           برسینه ی دیـــــــــــوار درخانه سرم را

 صوت پدرم بود که  میگفت "چه کردی،         در غیبت من عائـــــــــلهء دربدرم را؟"

 حرفم  به دهان بود ولی سکسکه نگذاشت      تا بازدهـــم شـــرح قضــــا و قدرم را

فی الجمـله شدم ملتمس از در به  دعایی          کز حق طلبم فرصت صبــــر و ظفرم را

اشکم به طواف حــــرم کعبه چنان گرم            کز دل بزدود آنهمه زنگ و کـــدرم را

 ناگه، پسرم گفت: " چه میخواهی ازین در؟"    گفتم، "پسرم، بوی صفـــــای پدرم را!

زندگی داریوش اقبالی

زندگی داریوش اقبالی

نام مستعار داریوش

تولد ۱۵ بهمن ۱۳۲۹ (۶۵ سال) تهران

داریوش اقبالی (زادهٔ ۱۵ بهمن ۱۳۲۹ تهران) معروف به داریوش، خواننده، بازیگر و فعّال اجتماعی ایرانی است. بسیاری از طرفدارانش او را «سلطان» حوزهٔ موسیقی پاپ فارسی می‌دانند. جنس صدای وی باس است. داریوش عضو سازمان عفو بین‌الملل نیز می‌باشد.

پیش از انقلاب ایران

دوران کودکی او در کرج، کردستان و میانه گذشت، پدرش محمود اقبالی، از ملاکان شهرستان میانه بود. اولین بار در ۹ سالگی در جشنی در مدرسه‌اش در شهرآرا به روی صحنه رفت. دوران دبیرستان را در دبیرستان‌هایی هم‌چون دبیرستان فارابی، دبیرستان کرج، دبیرستان رازی دبیرستانی در سنندج، و دبیرستان آزادگان تهران پارس گذراند و در مراسم هنری به اجرای برنامه‌های هنری می‌پرداخت. در ۱۳۴۹ با حسن خیاط‌باشی آشنا شد و همین آشنایی موجب ورود رسمی او به موسیقی حرفه‌ای شد. در همین سال او در سن ۲۰ سالگی با ترانهٔ به من نگو دوست دارم با آهنگسازی ترانه‌سرا و آهنگساز جوان درویش مصطفی جاویدان به شهرت رسید. نخستین ترانه مستقل او ترانه نبسته پیمان با شعری از علی گزرسز (رها) و موسیقی خودش است.

داریوش در دوران پهلوی و به علت خواندن آهنگ‌های سیاسی مانند جنگل، بن‌بست، بوی خوب گندم، علی کنکوری و گل بارون زده، مدتی زندانی شد. داریوش در سال ۱۳۵۱ به علت جواب دادن به اشرف در یکی از کنسرتهای خود که اشرف هم در آنجا حضور داشت، با دستور اشرف به زندان قصر تبعید می‌شود. داریوش ۱ سال در زندان قصر زندانی بود، داریوش بعد از آزادی از زندان قصر ترانه‌هایی مثل علی کنکوری را خواند. وی در ترانهٔ علی کنکوری از زندان به عنوان دانشگاه نام می‌برد. وی بعد به زندان اوین منتقل شد و یک سال و دو ماه محکوم به حبس شد. وی نه ماه در زندان انفرادی به سر می‌برد. داریوش در مجموع دو سال و دو ماه از زندان آزاد می‌شود. وی در سال ۱۳۵۵ کنسرتی را در میدان شهیاد به همراه گوگوش اجرا می‌کند. وی در نظرسنجی مجله جوانان در سال ۱۳۵۶ به عنوان محبوب ترین خواننده ایران برگزیده می شود.[۲] داریوش همکاری با شماری از چهره‌های سرشناس موسیقی پاپ ایران مانند منوچهر چشم آذر، بابک افشار، آندرانیک آساطوریان و به ویژه آهنگساز نامدار موسیقی ایران صادق نوجوکی را در کارنامه خود دارد. ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری، احمد شاملو و اردلان سرفراز نیز از جمله مشهورترین ترانه سرایانی هستند که در این سالیان با داریوش همکاری داشته‌اند. همچنین دوران همکاری داریوش، بابک بیات و ایرج جنتی عطایی به دوران طلایی پاپ معروف است.

داریوش اقبالی تا به حال سه بار ازدواج کرده است، اما به گفته خودش تنها یک بار عاشق شد و آن هم به زمان جوانی او و پیش از انقلاب ایران مربوط می‌شود که دختر مورد علاقه اش در حادثه رانندگی از بین می‌رود و ترانه شقایق را در غم او می‌خواند. وی سالها به همراه همسر دومش فیروزه و دخترش بیتا در ایالت کالیفرنیا آمریکا زندگی کرد. ژینوس همسر سوم وی از سال ۲۰۰۳ است.  داریوش هم‌اکنون ساکن شهر لس‌آنجلس در ایالات متحده آمریکا می‌باشد و دارای یک فرزند دختر و یک فرزند پسر به نام‌های بیتا و میلاد است.

 

اپرای کارمن

 اپرای کارمن /خالق اپرا:ژرژ بیزه /خالق اپرانامه:لودوویک الِوی هانری مِلاک

تاریخ اولین اجرا:۳ مارس ۱۸۷۵محل اولین اجرا:اپرا کمیک، پاریسزبان اپرا:فرانسه

کارمن اپرایی در چهار اکت می‌باشد که موسیقی آن توسط ژرژ بیزه آهنگساز مشهور فرانسوی ساخته شده است. اپرانامه این اثر نوشته هانری مِلاک و لودوویک الِوی است بر پایه رمانی با همین نام که در سال ۱۸۴۵ توسط پروسپه مریمه تألیف گردید. گمان بر این می‌رود که این نوشتار نیز خود متأثر از شعر «کولی» از الکساندر پوشکین باشد.

داستان حدود سال ۱۸۲۰ در سویل - اسپانیا، شکل می‌گیرد و روایت‌گر کارمن، کولی زیبا با خلق و خویی آتشین، است. با عشقی رها از هر بند، کارمن سربازی ناپخته به نام دون خوزه را عاشق خود می‌کند. رابطه آن‌ها با یکدیگر، باعث برهم خوردن ارتباط عاطفی سرباز با عشق پیشین خود - میکائلا -، شورش او بر ضد فرمانده‌اش - زونیگا - و پیوستنش به گروهی قاچاقچی می‌شود. کارمن که به بی‌وفایی زبانزد عام و خاص بوده، بعد از مدت کوتاهی، دلباخته گاوبازی به نام اسکامیلو می‌شود و پس از دل بستن کارمن به اسکامیلو، دون خوزه از روی حسادت، کارمن را به قتل می‌رساند.[۳]

اجرای نخست کارمن، مورد استقبال چندانی قرار نگرفت و موسیقی این اپرا، انتظارات بسیاری را برآورده نکرد. همچنین منتقدان آنرا فاقد اصالت و طعم و رنگ شایان توجه دانسته و تماشاگران نیز که اغلب دیدن صحنه‌های شوخی و طنز را به روایت‌های جدی و تلخ ترجیح می‌دادند، این اثر را مورد تحقیر و تمسخر قرار دادند. بیزه که به عکس‌العمل مردم در برابر آثارش بسیار حساس بود، در رویارویی با این استقبال سرد و عاری از مهر، دستخوش افسردگی شدید روحی شد. از طرف دیگر به خاطر گلودردی که از قبل دچارش بود، وضع جسمانی بسیار نا متعادلی پیدا کرد. ژرژ بیزه دیگر نتوانست مانند گذشته عزم و اراده قوی نشان داده و سلامت روحی و جسمی خود را بازیابد و درست سه ماه بعد از نخستین اجرای اپرای کارمن، هنگامی که امیدوار بود ششمین سالگرد ازدواج خود را جشن بگیرد، چشم از جهان فرو بست.

پس از مرگ بیزه، با گذشت زمان و تغییرات در نگرش به موسیقی و اپرا، کارمن به تدریج علاقه عموم را به خود جذب کرد. این اپرا در سراسر دنیا به تناوب به روی صحنه رفته و همواره مورد تأئید و تشویق تماشاگران و موسیقیدانان قرار گرفته است.

 

مناجات هاي خواجه عبدالله انصاري

مناجات هاي خواجه عبدالله انصاري

 

الهی! تو آنی که از احاطت اوهام بیرونی، و از ادراک عقل مصونی، نه مُدرَک عیونی، کارساز هر مفتونی، و شادساز هر محزونی، در حکم، بی‌چرا، و در ذات بی‌چند، و در صفات بی‌چونی.

الهی! در جلال، رحمانی، در کمال، سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مکانی، نه کسی به تو ماند، و نه به کسی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.

الهی! یکتای بی‌همتایی، قیّوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفّایی، از شریک مبرّایی، اصل هر دوایی، داروی دلهایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، معزّز به تاج کبریایی، مسندنشین استغنایی، به تو رسد ملک خدایی.

الهی! نام تو، ما را جواز، مهر تو، ما را جهاز، شناخت تو، ما را امان، لطف تو، ما را عیان.

الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مومنان را گواهی، چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

یا ربّ دل پاک و جانِ‌ آگاهم ده آه شب و گریه سحرگاهم ده

در راه خود اول زخودم بی‌خود کن بی‌خود چو شدم زخود به خود راهم ده

الهی! از نزدیک نشانت می‌دهند و برتر از آنی، و دورت پندارند و نزدیکتر از جانی، تو آنی که خود گفتی، و چنان که خود گفتی، آنی، موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر دلهای ذاکرانی.

الهی! جز از شناخت تو، شادی نیست، و جز از یافت تو، زندگانی نه، زنده بی‌تو، چون مرده زندانی است، و زنده به تو، زنده جاویدانی است.

الهی! فضل تو را کران نیست، و شکر تو را، زبان.

من بی‌تو دمی قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

الهی! گرفتار آن دردم، که تو داروی آنی، بنده آن ثنایم که تو سزاوار آنی، من در تو، چه دانم؟ تو دانی. تو آنی که مصطفی گفت، من ثنای تو را نتوانم شمرد آن گونه که تو خود بر نفس خویش ثنا گفتی.

الهی! جمال تو راست، باقی زشتند، و زاهدان مزدوران بهشتند!

در دوزخ اگر وصل تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید

ور بی‌تو به صحرای بهشتم خوانند صحرای بهشت بر دلم تنگ آید

الهی! با تو آشنا شدم، از خلایق جدا شدم و در جهان شیدا شدم، نهان بودم؛ پیدا شدم.

الهی! چون آتش فراق داشتی، دوزخ پرآتش از چه افراشتی.

الهی! هر که تو را شناخت، هر چه غیر تو بود بینداخت.

هر کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

الهی! از کشته تو، بوی خون نیاید، و از سوخته تو، بوی دود؛ چرا که سوخته تو، به سوختن شاد است و کشته تو، به کشتن خشنود.

الهی! دلی ده، که در آن آتش هوی نبود، و سینه‌ای ده، که در آن رزق و ریا نبود.

الهی! اگر یک بار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من.

الهی! بر هر که داغ محبّتِ خود نهادی، خِرمن وجودش را به باد نیستی در دادی.

الهی! من کیستم که تو را خواهم، چون از قیمت خود آگاهم، از هر چه می‌پندارم کمترم، و از هر دمی که می‌شمارم بدترم.

الهی! فراق، کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پر خون کند. دانی که با این دل ضعیف، چون کند؟

الهی! اگر مستم و اگر دیوانه‌ام، از مقیمان این آستانه‌ام، آشنایی با خود ده که از کائنات بیگانه‌ام.

الهی! در سرْ آب دارم، در دلْ آتش، در ظاهرْ ناز دارم، در باطنْ خواهش، در دریایی نشستم که آن را کران نیست. به جان من، دردی است که آن را درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بر زبان نیست!

پیوسته دلم دم از رضای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند

گر بر سر خاک من گیاهی روید از هر برگی بوی وفای تو زند

الهی! اگر خامم، پخته‌ام کن، و اگر پخته‌ام، سوخته‌ام کن.

الهی! مکش این چراغ افروخته را، و مسوزان این دل سوخته را، و مَدَر این پرده دوخته را، و مران این بنده آموخته را.

الهی از آن خوان که از بهر خاصان نهادی، نصیب من بینوا کو

اگر می‌فروشی، بهایش که داده و گر بی‌بها می‌دهی بخش ما کو؟

تو لاله سرخ و لولو مکنونی من مجنونم، تو لیلیّ مجنونی

تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریان بی‌بضاعت چونی؟

ای کریمی که بخشنده عطایی، و ای حکیمی که پوشنده خطایی، و ای صمدی که از ادراک ما جدایی، و ای احدی که در ذات و صفات بی‌همتایی، و ای قادری که خدایی را سزایی، و ای خالقی که گمراهان را، راهنمایی. جان ما را، صفای خود ده، و دل ما را، هوای خود ده، و چشم ما را، ضیای خود ده، و ما را از فضل و کرم خود آن ده، که آن به.

این بنده چه داند که چه می‌باید جُست داننده تویی هر آنچه دانی آن ده

الهی! فرمودی که در دنیا ـ بدان چشم که در توانگران می‌نگرند ـ به درویشان و مسکینان نگرند.

الهی! تو کرمی و واولیتری، که در آخرت بدان چشم که در مطیعان نگری، در عاصیان نگری.

الهی! آفریدی رایگان، و روزی دادی رایگان؛ بیامرز رایگان، که تو خدایی نه بازرگان.

من بنده عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور و ضیای تو کجاست

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی آن بیع بود، لطف و عطای تو کجاست

الهی! آنچه تو کِشتی، آب ده، و آنچه عبدالله کشت، بر آب ده.

الهی! مگوی که چه آورده‌اید که درویشانیم، و مپرس که چه کرده‌اید که رسوایانیم.

الهی! ترسانم از بدی خود؛ بیامرز مرا به خوبی خود.

الهی! اگر عبدالله را نمی‌نگری، خود را نگر، و آبروی من پیش دشمن مبر.

الهی! عَلَمی که افراشتی، نگونسار مکن، و چون در اخر عفو خواهی کرد، در اول شرمسار مکن.

الهی! همه از تو ترسند، و عبدالله از خود، زیرا که از تو همه نیکی آید و از عبدالله بدی.

الهی! گر پرسی، حجّت نداریم، و اگر بسنجی، بضاعت نداریم، و اگر بسوزی طاقت نداریم.

الهی! اگر تو مرا به جرم من بگیری، من تو را به کرم تو بگیرم، و کرم تو از جرم من بیش است.

الهی! اگر دوستی نکردم، دشمنی هم نکردم، اگر بر گناه مصرّم، اما بر یگانگی تو مُقرّم.

الهی! اگر توبه، بی‌گناهی است، پس تائب کیست؟ و اگر پشیمانی است، پس عاصی کیست؟

الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست؛ دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی! گهی به خود نگرم، گویم از من زارتر کیست؟ گهی به تو نگرم، گویم از من بزرگوارتر کیست.

الهی! تو ما را جاهل خواندی، از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی، از ضعیف جز خبط چه آید؟

الهی! اگر چه بسی طاعت ندارم، اما جز تو کسی را ندارم، ای دیر خشم و زود آشتی.

الهی! همچنان بید، به خود می‌لرزم، که مباد آخر به جویی نیَرزَم.

الهی! مگو چه آورده‌ای، که رسوا شوم، و مپرس چه کرده‌ای که روسیاه شوم.

الهی! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر، و چون بر خود نگرم، از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.

الهی! چون یتیم بی‌پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خسته گناهم و از خویش برتاوانم، خراب عمر و مفلس روزگار، من آنم.

الهی! از دو دعوی به زینهارم، و از هر دو، به فضل تو فریاد خواهم: از آن که پندارم به خود چیزی دارم، یا پندارم که بر تو حقّی دارم.

الهی! اگر تو فضل کنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر عدل کنی، فضل دیگران چون باد.

الهی! ما در دنیا معصیت می‌کردیم، دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین می‌شد، و دشمن تو ابلیس شاد.

الهی! اگر فردای قیامت عقوبت کنی، باز دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین شود، و دشمن تو ابلیس شاد، دو شادی به دشمن مده، و دو اندوه بهر دل دوست مَنِه.

الهی! مرکب وا ایستاد، و قدم بفرسود، همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود.

الهی! همه از «حیرت» به فریادند، و من از حیرت شادم! به یک «لبّیک» درب همه ناکامی بر خود بگشادم، دریغا روزگاری که نمی‌دانستم تا لطف تو را دریازم.

خداوندا! در آتش «حیرت» آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج طپش دیده، نه دل الم داغ.

الهی! می‌بینی و می‌دانی، و برآوردن، می‌توانی.

الهی! چون حاضری چه جویم، و چون ناظری چه گویم؟

الهی! هر روز که برمی‌آید، ناکس‌ترم، و چنان که پیش می‌روم، واپس‌ترم!

الهی! تو بساز که دیگران ندانند، و تو نواز که دیگران نتوانند.

الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون که دانستم، نتوانستم.

الهی! بیزارم از آن طاعتی که مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم که مرا به عذر آورد.

الهی! دانایی ده که از راه نیفتم، و بینایی ده که در چاه نیفتم.

الهی! هر که را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی، چه دادی؟!

الهی! اگر عالم باد گیرد، چراغ مُقبل کشته نشود، و اگر همه جهان آب گیرد، ایاغ، مُدبر شسته نشود!

الهی! اگر به «دعا» فرمان است، قلم رفته را چه درمان است؟

الهی! ابوجهل، از کعبه می‌آید! و ابراهیم از بتخانه! کار به عنایت بود، باقی بهانه.

الهی! هر که را خواهی برافتند، گویی با دوستان تو درافتد.

الهی! «دعا» به درگاه تو لجاج است، چون دانی که بنده به چه محتاج است.

با صنع تو هر مورچه رازی دارد با شوق تو هر سوخته نازی دارد

ای خالق ذوالجلال نومید مکن آن را که به درگهت نیازی دارد.

 

اظهار نظر بعضی از شاعران و نظریه پردازان بنام معاصر درباره سهراب سپهری

 

 اظهار نظر بعضی از شاعران و نظریه پردازان بنام معاصر درباره سهراب سپهری:

احمد شاملو:

اگر فرصتی پیدا کنم یک بار دیگر شعرهایش را بخوانم، شاید نظرم درباره کارهایش تغییر پیدا کند. یعنی شاید بازخوانی‌اش بتواند آن عرفانی را که در شرایط اجتماعی سال‌های پس از کودتای ۳۲ در نظرم نامربوط جلوه می‌کرد، امروز به صورتی توجیه کند. سر آدم‌های بی‌گناهی را لب جوب می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه کنم که: «آب را گل نکنید!» تصورم این بود که یکی‌مان از مرحله پرت بودیم... آن شعرها گاهی بیش از حد زیباست، فوق‌العاده است... دست کم برای من فقط زیبایی کافی نیست؛ چه کنم؟ اختلاف ما در موضوع کاربرد شعر است. شاید گناه از من است که ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد نه لالایی؛ یعنی بیدارکننده باشد نه خواب‌آور.

فروغ فرخزاد:

 دنیای فکری و حسی او برای من جالب‌ترین دنیاهاست.سپهری از بخش آخر کتاب «آوار آفتاب» شروع می‌شود و به شکل خیلی تازه و مسحورکننده‌ای هم شروع می‌شود و همین‌طور ادامه دارد و پیش می‌رود. سپهری با همه فرق دارد. دنیای فکری و حسی او برای من جالب‌ترین دنیاهاست. او از شهر و زمان و مردم خاصی صحبت نمی‌کند. او از انسان و زندگی حرف می‌زند و به همین دلیل وسیع است. در زمینه وزن راه خودش را پیدا کرده. اگر تمام نیروهایش را فقط صرف شعر می‌کرد، آن‌وقت می‌دیدید که به کجا خواهد رسید.

مهدی اخوان ثالث:

 از کارهای سهراب سپهری در این هشت کتاب چهار پنج شعر بدک نیست، بسیار نازکانه و لطیف است و به نظر من از بسیاری جهات تحت تأثیر شعرهای اخیر فروغ فرخزاد. او در ابتدا همه نوآوری‌ها و اسلوب‌بازی‌ها را آزمود. این اواخر که راهش را پیدا کرد، متأسفانه اجل مهلتش نداد که بیش‌تر کار کند. ولی سهراب سپهری مرد نجیب و محجوبی بود و نقاش بسیار خوبی...

فقط این چند شعر اخیرش است که می‌تواند پیامی را به خواننده‌اش ابلاغ کند، چون یکی از هدف‌های شعر ابلاغ پیام است... او در اشعار قبلی‌اش بیهوده به این طرف و آن طرف می‌گشت و می‌خواست کاری را انجام بدهد که دیگران انجام نداده بودند. ولی همان‌طور که قبلاً گفتم، نجیب بود و چون برای کارش اصالتی قائل بود، دوباره بر سر جای اولش سادگی برگشت و کوشید تا در این اشعار آخرینش به مردم نزدیک بشود. او جست‌و‌جوگر سرگردانی بود که نقاشی‌هایش را به مراتب بهتر از شعرهایش ارائه می‌داد. او شاید در جست‌و‌جوی راهی برای ارتباط با مردم بود و توانست که آن را در این چند شعر آخرش پیدا کند.

رضا براهنی:

 هیچِ ملایم به چه درد من و امثال من می‌خورد؟

ما باید شاعر این دنیای آشفته به‌هم‌ریخته باشیم. پشت کردن به این دنیا کار درستی نیست و متأسفانه سپهری به این دنیای آشفته پشت کرده است. در یکی از شعرهایش به نام «مسافر»، سپهری از «بادهای همواره» خواسته است که «حضورِ هیچِ ملایم» را به او نشان بدهند. ولی این جهان آن‌چنان به خباثت آلوده است که هرگز نمی‌توان حضور هیچِ ملایم را به سپهری نشان داد... موقعی که جهان بدل به چیزی خفقان‌آور شده است و دو سوم دنیا گرسنه است و ملتی ساده‌لوح جهانی را به مسلسل بسته است، هیچِ ملایم به چه درد من و امثال من می‌خورد؟

محمدرضا شفیعی کدکنی:

شعر او در کل زنجیره‌ای است از مصراع‌های مستقل که عامل وزن، بدون قافیه آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد و به ندرت دارای ساخت شعری (Structure) است... به همین مناسبت دورترین کس است از نیما و اخوان و شاملو... و به نظرم می‌توان گفت نوعی شعر سبک هندی جدید است که مجازهای زبانی بیش‌ترین سهم را در ایجاد آن دارند... سپهری تمام عمرش بیش از آن‌که صرف شعر گفتن شود، صرف کوشیدن در راه رسیدن به سبک شعری شد و با «صدای پای آب» به سبک شعری موفقی رسید و همان سبک در «ما هیچ ما نگاه» بلای جان او شد و مشتش را در برابر خواننده هوشیار باز کرد...

سیروس شمیسا:  

سپهری همان‌قدر که در میان مردم و ادب‌دوستان شیفتگان بیش‌تری یافت، در نزد برخی از شاعران طرد شد و آنان عمدتاً بنا بر دو محور یکی این‌که شعرهای او مردمی و سیاسی نیست و دیگر این‌که ساختار ندارد، او را رد کردند و به نظر من این ردیه‌ها مبنای علمی درستی ندارند و باید آن‌ها را از باب منافسات شاعران هم‌عصر محسوب داشت.

سپهری یکی از بزرگ‌ترین شاعران معاصر است و هرچه زمان بیش‌تر می‌گذرد، عظمت او (و فروغ) بیش‌تر آشکار می‌شود و برعکس از اهمیت شاعران ایدئولوژیک کاسته می‌شود. به نظر بسیاری از دوست‌داران شعر، سپهری هم به لحاظ زبان و ساخت و هم به لحاظ بینش و محتوا، یک سر و گردن از دیگران فراتر رفته است. او در هر دو جنبه فلسفی هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی به اوج‌هایی دست یافته است که برای معاصران او دست نداده است... به نظر می‌رسد که شهرت و محبوبیت سپهری در میان مردم برای آن دسته از ادیبانی که این توفیق را منوط به شعر سیاسی و اجتماعی می‌دانستند، پدیده‌ای غیرقابل هضم بوده است و لذا هر یک با طرح مسأله‌ای به ظاهر موجه و علمی شگفتی خود را اظهار کرده‌اند.

شمس لنگرودی:  

در جامعه‌ای که نقد هنر بستگی مستقیم به ناتوانی و توانایی‌های غیرهنری خالق اثر هنری دارد، لازمه ایستادگی و دوام در برابر تخطئه‌ها و تنگ‌نظری‌ها و بی‌اعتنایی‌ها، فقط خلق آثاری نیرومند است، و سپهری از چنین قدرت مسحورکننده‌ای برخوردار بود.

او با استعدادی ژرف و شناخت و اعتماد به نفس فراوان، در سایه تلاشی طاقت‌فرسا و دقتی حوصله‌سوز، در توفان انواع توطئه‌ها و دیگر ابتلائات فرهنگی جوامع استبدادی، با صبر و هوشیاری کافی کار کرد، قدم به قدم پیش آمد، تا نیمه اول دهه ۴۰ که با انتشار آثاری چون «صدای پای آب» و «مسافرم و «حجم سبز» به قله شعر نو دست یافت.

جواب سپهری به انتقادها:  

اما شاید بعد از همه این نقدها، نوشته سهراب سپهری که خود به خود پاسخی است به همه آن اظهار نظرها جالب توجه باشد. او می‌نویسد: «وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌کند... وقتی که پدرم مرد، نوشتم: پاسبان‌ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود، وگرنه من می‌دانستم که پاسبان‌ها شاعر نیستند. در تاریکی آن‌قدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم... ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد... من هزارها گرسنه در خاک هند دیده‌ام و هیچ‌وقت از گرسنگی حرف نزده‌ام، نه هیچ‌وقت. ولی هر وقت رفته‌ام از گلی حرف بزنم، دهانم گس شده است.»

 

نمادپردازی عطاردرمنطق الطیر

نمادپردازی عطاردرمنطق الطیر.-🌺🍃🍃

در اين نمادپردازي هر يک از پرندگان نماينده گروهي از انسان ها هستند. همه انسان هايي که در روح و ر وان خود به چنين سفري نياز دارند و البته سفري که با وسواس و خلجان دروني، هستي انسان را پالايش مي دهد.

۱ -🌺🍃 سيمرغ و هدهد:هدهد نخستين پرنده اي است که در داستان ظاهر مي شود و از اهميت داشتن رهبر مي گويد و لزوم اطاعت از او براي رسيدن به سيمرغ. سيمرغ مقصد و هدف اصلي سفر است.

اين پرنده افسانه اي در ادبيات فارسي جايگاه ويژه اي دارد. در اين منظومه سيمرغ را رمز حق تعالي دانسته اند و جايگاه او پشت کوه قاف است. کوه قاف رمزي است از ماوراي عالم طبيعت. براي رسيدن به سيمرغ بايد از وراي عالم طبيعت گذشت و از محدوديت هاي جهان ماده فراتر رفت. به اين ترتيب است که مي توان به خويشتن واقعي رسيد:

چون نگه کردند اين سي مرغ زود

بي شک اين سي مرغ آن سيمرغ بود

خويش را ديدند سيمرغ تمام

بود خود سيمرغ، سي مرغ تمام

۲ -🌺🍃 بهانه تراشي هاي پرندگان:عطار تيپ هاي رواني انسان ها را با استفاده از پرندگان شخصيت پردازي مي کند. درست مثل يک روان شناس، تمام تنبلي ها و کسالت هاي روحي و رواني و طمع ورزي هاي مادي را شناسايي و بازگو مي کند.

بي گمان رذيلت هاي اخلاقي سد راه رسيدن به اهداف متعالي هستند و هدف هاي بزرگتر  نيز موانع سهمگين در پيش پاي انسان مي گذارند.

 

1 -🌺🍃 بلبل: پرنده اي است که غرق در عشق گل است و جدايي از معشوق را بهانه مي گيرد و نقش انسان هاي عاشق پيشه و خوش گذران را بازي مي کند.

من چنان در عشق گل مستغرقم

کز وجود خويشتن محو مطلقم

در سرم از عشقِ گل سودا بس است

 زان که مطلوبم گل رعنا بس است

طاقت سيمرغ نارد بلبلي

بلبلي را بس بود عشق گلي

هدهد او را به در گذشتن از عشق زودگذر و فاني شونده دعوت مي کند.

 

۲ - 🌺🍃طوطي: پرنده اي است که در آرزوي رسيدن به آب حيات / خضر است و مي گويد تاب و توان ديدن سيمرغ را ندارد. او نماينده کساني است که مطيع بي چون و چراي سخنان ديگرانند و بدون تفکر سخن مي گويند و ظاهرگرا هستند.

من نيارم در بر سيمرغ تاب

بس بود از چشمه خضرم يک آب

سر نهم در راه چون سوداييي

مي روم هر جاي چون هر جاييي

چون نشان يابم ز آب زندگي

سلطنت دستم دهد در بندگي

هدهد، طوطي را به جان فشاني در راه جانان دعوت مي کند.

 

۳ - 🌺🍃طاووس: پرنده اي است که در پي رسيدن به بهشت است و خلد برين و مظهر انسان هايي است که در پي لذات مادي بهشت، طالب آن شده اند و فقط به فکر پاداش هستند.

عزم آن دارم کزين تاريک جاي

رهبري باشد به خلدم رهنماي

من نه آن مردم که در سلطان رسم

بس بود اينم که در دروان رسم

کي بود سيمرغ را پرواي من؟

بس بود فردوس عالي جايِ من

هدهد به او مي گويد که چنين خواسته اي از هواهاي نفساني برمي خيزد و اسيرش کرده است.

 

۴ - 🌺🍃بط: مرغابي پرنده اي است که مي گويد در آب اگر باشم پاک تر و پاک روترم و شخصيت عابدان و زاهداني را ترسيم مي کند که به ظاهر عوام فريب خود مغرور مي شوند و تظاهر به پاکي مي کنند.

چون مرا با آب افتاده است کار

از ميان آب چون گيرم کنار

من ره وادي کجا دانم پريد

زان که با سيمرغ نتوانم پريد

آن که باشد قله اي آبش تمام

کي تواند يافت از سيمرغ کام؟

هدهد در جوابش مي گويد آب براي ناشسته رويي چون توست.

 

۵ - 🌺🍃کبک: کبک خود را عاشق گوهر و سنگ هاي گران قيمت معرفي مي کند که نمي تواند دل از آن ها بکند. همان کساني که به ثروت اندوزي مشغول اند.

چون ره سيمرغ راه مشکل است

پاي من در سنگ گوهر در گِل است

من به سيمرغ قوي دل کِي رسم

دست بر سر، پاي در گِل کي رسم

همچو آتش برنتابم سر ز سنگ

يا بميرم يا گهر آرم به چنگ

هدهد از بي ارزشي و ناپايدار بودن چنين زيور و زينتي او را آگاه مي کند.

 

۶ - 🌺🍃هماي: مهم ترين ويژگي پرنده هماي، خسرونشان بودن اين پرنده است. سايه او بر سر هر که بيفتد آن شخص به پادشاهي خواهد رسيد و مقام همايون با او يار مي شود. رمز کساني است که شيفته اقتدار و تأثيرگذاري و جاه طلبي هستند.

آن که شه خيزد ز ظلّ پرّ او

چون توان پيچيد سر از فرّ او

جمله را در پر او بايد نشست

 تا ز ظلّش ذره اي آيد به دست

کي شود سيمرغ سرکش يار من

بس بود خسرو نشاني کار من

هدهد او را به خاطر داشتن کبر و غرور سرزنش مي کند.

 

۷ - 🌺🍃باز: نشستن بر دست شهريار و يار غار پادشاه بودن از افتخارات پرنده شکاري باز است که نمي تواند آن را با هيچ چيز ديگر عوض کند و نماد انسان هاي بانفوذ و قدرتمند است که به همراهي پادشاه مباهات مي کنند.

من اگر شايسته سلطان شوم

به که در وادي بي پايان شوم

روي آن دارد که من بر روي شاه

عمر بگذارم خوشي اين جايگاه

گاه شه را انتظاري مي کنم

گاه در شوق شکاري مي کنم

هدهد در پاسخ باز، بي اعتبار بودن شاهان دنيا را گوشزد مي کند' 🌸🍃🍃🌸

 

 

«ماکسيم گورکي»، زندگي و مرگ يک نويسنده انقلابي

«ماکسيم گورکي»، زندگي و مرگ يک نويسنده انقلابي

  الکسي ماکسيموويچ پشکوف که نام ادبي «گورکي» به معني «آدم تلخ »را براي خود برگزيد در سال 1868 در نيژني نووگرود زاده شد اين شهر پس از انقلاب به افتخار اين نويسنده به گورکي تغيير نام يافت و پس از فروپاشي به نام سابق خود بازگشت. گورکي کودکي سختي را تجربه کرد و اين دوران سخت در «دوران کودکي» بازتاب يافت. «گورکي در نه سالگي خانه را ترک کرد، زندگي آميخته با آوارگي پيش گرفت و براي امرار معاش به شغلهاي کوچک و گوناگون تن در داد: در تجارت خانه، دکان نانوايي و کارگاه نقاشي به کار پرداخت؛ چندي نيز در بندر ولگا، در ميان کارگران کشتي به ظرفشويي اشتغال يافت. گورکي اگرچه تحصيلات منظم مدرسه‌اي انجام نداد و به تحصيلات عالي دست نيافت، بنابر گفته خود او زندگي بزرگترين مدرسه‌اش بوده است، از دوران کارگري تجربه بسيار اندوخته و درباره بشر و روح کارگري معرفت فراوان به دست آورده که الهام‌بخش بسياري از آثارش گشته است. از طرف ديگر قصه‌هاي مادربزرگ و قصه‌هاي عاميانه روسي سرچشمه‌اي غني براي اولين اثار منظومش فراهم آورد.» زندگي پر فراز و نشيب او پس از «دوران کودکي» در «در جستجوي نان» و «دانشکده هاي من» به قلم خود نويسنده روايت شد.  از اين سه گانه گورکي اقتباس سينمايي در سال هاي 1938-1940 در اتحاد شوروي ساخته شد.   گورکي مانند چخوف به ادبيات عظيم رئاليست نيمه دوم قرن نوزدهم تعلق دارد و تنها کسي از نسل خويش است که در عين حال قهرمان ادبيات جديد شوروي پس از انقلاب نيز مي‌باشد که از اصول رئاليسم سوسياليست دفاع کرده است. گورکي که خود نويسنده‌اي بي‌سر و سامان بوده، به خوبي از عهده توصيف دقيق زندگي مردم بي‌خانمان برآمده است. دنياي او دنياي بينوايان و بيچارگان است. دنياي رنج و مبارزه. گورکي در ادبيات تنها يک هدف را پيش چشم داشت و آن عمل و تحرک بود. گورکي در کشور روسيه و خارج از آن شهرت و محبوبيت عظيمي به دست آورد، در سراسر جهان چه نويسندگاني از آثار رئاليست سوسياليست او مايه گرفته‌اند و از جمله پيروان او مي‌توان از «جک‌ لندن»، «برتولد برشت» و «کافکا» نام برد. کارهاي مهم اين نويسنده روس به فارسي ترجمه شده هر چند بسياري از اين ترجمه ها قديمي است اما در سال هاي اخير اکثر آن ها تجديد چاپ شده اند. محبوب ترين کتاب گورکي ميان خوانندگان فارسي زبان رمان «مادر» است که بهترين ترجمه از آن به قلم محمد قاضي است. قاضي رمان ناتمام گورکي «زندگي کليم سامگين» را نيز به فارسي ترجمه کرده که سال ها ست در بازار کتاب ايران ناياب است. 

 برشي از مادر (ترجمه محمد قاضي)   شما شوهر داريد؟ شوهر من مرده؛ من فقط يک  پسر دارم... پسرتان کجاست؟ با خود شما زندگي مي کند؟ او الان در زندان است. و حس کرد که در درون قلبش غروري آرام با غم و اندوهي که معمولاً هميشه اين کلمات بر مي انگيزند مخلوط مي شد. باز ادامه داد: اين بار دوم است که حبسش مي کنند، و همه ي اينها براي اين که او حقيقت خدا را درک کرده و بذر آن را آشکارا در دل هاي مردم کاشته است... او جوان است و پسر زيبا روي و باهوشي است. اين روزنامه هم در نتيجه ي فکر او به وجود آمده است. و هم او بود که ميخائيل رپيين را به راه حقيقت انداخت، هرچند سن ميخائيل دو برابر سن پسر من است. حال مي خواهند پسرم را به همين جرم محاکمه کنند... و حتماٌ محکومش هم خواهند کرد... به سيبري هم تبعيد خواهد شد و از آنجا خواهد گريخت و برخواهد گشت تا باز دست به کار بشود... حرف مي زد و احساس غروري که به او دست داده بود هر دم اوج مي گرفت. گلويش را مي فشرد و کلمات خاصي را ايجاد مي کرد که مادر به کمک آن ها بتواند سيماي يک قهرمان را ترسيم کند. شديداً احساس مي کرد که لازم است تابلويي از خرد و از نور در برابر صحنه ي تاريکي که خود در آن روز شاهد بوده و با وحشت سفيهانه و شقاوت بي شرمانه  خود خوردش کرده رسم کند. به پيروي کورکورانه از اين سرشت بي آلايش خود همه ي چيزهاي روشن و نابي را که تا به آن دم ديده بود به صورت شعله اي يگانه گرد آورد که با درخشش بي غش خود کورش مي کرد. بازگفت: از اين گونه آدم ها بسيار به دنيا آمده اند و باز خواهند آمد و همه تا دم مرگ براي آزادي و به خاطر حقيقت مبارزه خواهند کرد... با رها کردن زمام احتياط، و در عين حال بي آن که از کسي نام ببرد، آن چه را که درباره ي کارهاي پنهاني زيرزميني به منظور آزاد ساختن توده هاي زحمت کش از زنجير استثمار آزمندان انجام مي گيرد شرح داد. ضمن ترسيم چهره هايي که خود قلباً دوست شان مي داشت تمام نيرو و عشقي را ک بسيار دير و به انگيزه اضطرابات و تصادمات زندگي در او بيدار شده بودند در سخنانش به کار مي گرفت، و خودش نيز از اين مرداني که حافظه اش به او نشان مي داد و احساساتش ايشان را نوراني و زيبا مي نمود با شور  و نشاطي گرم  به وجد و هيجان مي آمد. اين کار مشترکي است ما بين همه ي همه ي کشورهاي روي زمين و همه ي شهرها؛ مردمان شريف و آزاده تشکيل نيروي يک پارچه اي مي دهند بيرون از شمار و اندازه، نيرويي که همواره رو به افزايش است و تا هنگام پيروزي ما همچنان به عظمت آن افزوده خواهد شد.....

 از گورکي چه بخوانيم؟

  - دوران کودکي، ترجمه ي کريم کشاورز، انتشارات نگاه

 - در جستجوي نان، ترجمه ي احمد صادق، انتشارات نگاه

- دانشکده هاي من، ترجمه ي علي اصغر هلاليان، انتشارات نگاه

- سه رفيق، ترجمه ي ابراهيم يونسي، انتشارات جامي - مادر، ترجمه ي محمد قاضي، انتشارات جامي

 

ﺳﺘﺎﺩ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﯾﮏ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ

روز سیزده بدر یاد آور ماجرایی است :

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﯾﮏ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﺗﺮﻡ ﺁﺧﺮ ﭘﺰﺷﮑﯽﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﮎ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﺪ .ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺪﻭﺩ 6 ﻣﺎﻩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﺧﺬ ﻣﺪﺭﮎ ﺩﮐﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﻪﺩﻟﯿﻞ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﻣﯿﺪﻫﺪ .ﺍﻭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﭼﻮﻥ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻨﻮﺩ .ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ  ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ ﮐﻪﻭﺍﻗﻌﺎً ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺍﺳﺖ :

ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ

ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ

ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ

ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ

ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ

ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ

ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ

ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ

ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ

ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ

ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ

 

متن گفت‌وگوی شمس و مولانا  به‌همراه ارجاعات به منبع

متن گفت‌وگوی شمس و مولانا

به‌همراه ارجاعات به منبع

شمس:

هر زمان (نفس) نو می‌شود دنیا و ما

بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی‌ست

مصطفی فرمود دنیا ساعتی‌ست

«مثنوی معنوی، دفتر یکم، بخش ۶۲، ابیات ۳۸ و ۳۶»

شمس:

آزمودم مرگ من در زندگی‌ست

چون رهی (رهم) زین زندگی پایندگی‌ست

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۸۴، بیت ۹»

مولانا: کیستی تو؟

شمس: کیستی تو؟

مولانا: قطره‌ای از باده‌های آسمان

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۲۵، بیت ۲۷، مصرع اول»

شمس:

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کن زندان و خود را وارهان

«مثنوی معنوی، دفتر یکم، بخش ۵۰، بیت ۱۲»

 

مولانا:

کیستی تو؟

شمس:

آدمی مخفی‌ست در زیر زبان

این زبان پرده است بر درگاه جان

«مثنوی معنوی، دفتر دوم، بخش ۲۱، بیت ۳»

مولانا:

کیستی تو؟

شمس:

تیر پرّان بین و ناپیدا کمان

جان‌ها پیدا و پنهان جانِ جان

«مثنوی معنوی، دفتر دوم، بخش ۲۶، بیت ۷۸»

مولانا:

 کیستی تو؟

شمس:

ره نمایم همرهت باشم رفیق

من قلاووزم در این راه دقیق

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۷، بیت ۲۹»

مولانا:

 کیستی تو؟ همدلی کن ای رفیق!

شمس:

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم

هم عشق پری دارم، هم مرد پری‌خوانم

هر کس که پری‌خوتر در شیشه کنم زودتر

برخوانمُ افسونش حراقه بجنبانم

... / هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم

هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم / ...

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۱۴۶۶، ابیات اول، دوم و سوم (مصرع دوم) + مصرع اول بیت ۹»

مولانا:

کیستم من؟ کیستم من؟ چیستم من؟

شمس:

تا نگردی پاک‌دل چون جبرئیل

گرچه گنجی در نگنجی در جهان

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۰۲۲، بیت ۸»

شمس:

رخت بربند و برس در کاروان

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۰۲۱، بیت اول، مصرع دوم»

شمس:

آدمی چون کشتی است و بادبان

تا کی آرَد باد را آن بادران؟

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۸، بیت ۲۰»

مولانا:

 هیچ نندیشم به‌جز دلخواه تو

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۲۹، بیت ۴، مصرع دوم»

مولانا:

شکر ایزد را که دیدم روی تو

یافتم ناگه رهی من سوی تو

چشم گریانم ز گریه کُند بود

یافت نور از نرگس جادوی تو

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح

برد این کوکو مرا در کوی تو

جست‌وجویی در دلم انداختی

تا ز جست‌وجو روم در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بُدی؟

گر نبودی جذب های و هوی تو

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۲۲۵، ابیات ۱، ۲، ۳، ۸ و ۹»

شمس:

مخزن إنّا فتحنا برگشا

سرّ جان مصطفی را بازگو

مستجاب آمد دعای عاشقان

ای دعاگو آن دعا را بازگو

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۲۲۷، ابیات ۵ و ۶»

مولانا:

چون دهانم خورد از حلوای او

چشم‌روشن گشتم و بینای او

پا نهم گستاخ چون خانه روم

پا نلرزانم نه کورانه روم

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۹۷، ابیات ۴۰ و ۴۱»

 

موسیقی از نظر الهي قمشه اي

موسیقی از نظر الهي قمشه اي:

 

خرد جمعی (collective intelligence) در طول تاریخ تا به امروز پیوسته ستایشگر موسیقی به عنوان یکی از بلندترین قله های زیبایی و معنویت بوده است و بزرگان جهان به اتفاق گفته اند آنچه در خرد جمعی انسانها مطلوب و محبوب است نشانی از محبوبیت و مطلوبیت آن در پیشگاه خدا است. بنا بر حدیث پیامبر اکرم هر انسانی بر اساس فطرت به دنیا می آید و دین ها و آئین ها ، همه بعد از فطرت قرار می گیرند و بنابر آیات مکرر در قرآن فطرت انسان همان فطرت الهی است ( فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا ) بنابر این اگر تعارضی میان ظواهر دیانت و تفسیرهای دینی و فطرت آدمی باشد ، آن مسموع نیست زیرا پیامبر اکرم فرموده است : (کلّ ما حکم به العقل، حکم به الشرع) ، یعنی آنچه شرع به آن حکم می کند ، عقل نیز با آن هماهنگ است و همچنین در حدیث دیگر آمده است که پیامبر فرمود (أنَّ العقل رسولٌ من داخل، والرسول عقلٌ من خارج) یعنی عقل آدمی رسول الهی است در درون او و رسول الهی عقل آدمی است در خارج ذات او

 

هدایت، زن و دین

هدایت، زن و دین

هدایت اگر برهه ای از عمرش را نمی توانست با دختران و زنان رابطه نامشروع داشته باشد ، علتش را چنین بیان می کند :

فرزانه دوست هدایت ، در کتاب آشنایی با صادق‌هدایت ، صفحه‌ 49 ، محاوره‌ای از خودش و هدایت نقل می کند :

" - شما ضد زن و زنها نیستید ؟

- فکر می کردی میزوژینم (mysogyne) ؟

- نه . همان طور که گفتم رفقایم غیبت می کنند .

- نه خیر . بنده نه دوست هستم و نه دشمن . هر کس جای خودش را دارد . ولی اگر منظورت این است که چرا خانم بازی نمی کنم ، علت جای دیگر است . اولندش کو دختر تر و تمیز و تو دل برو که بخواهد با من مغازله بکند ؟ نه ماشین سواری آمریکائی دارم ، نه برو رو و دم و دستگاه . اگر هم قرار باشد که بروم با لگوریها خاک توی سری بکنم ، نصیب نشود .

- یک سؤال دیگر هم داشتم .

- معطل نشو ... بفرمائید !

- عقیدهٔ شما راجع به هوموسکسوئالیته چیست ؟ چه فکر می کنید ؟

- بنده چه فکر می کنم ؟ از شکسپیر گرفته تا خواجه ... همه شان این کاره بوده اند . حیوانات هم این کاره اند . سگ ، خر ... طبیعت اینجوری است . گیرم در اینجا جلو سر و همسر مرد حساب بشوند . خودشان را میزنند به بچه بازی . selection naturelle غير از عشق است . برای مردهای اینجا بنداز ، مردی حساب می شود . هیچ لاتی نیست که ادعای بچه بازی نکند . viol مي كنند ، اسمش را می گذارند نظر بازی . آنوقت آنهائیشان که بیولوژیکمان biologiquement  این کاره اند ، جا نماز آب مي كشند .حال اینکه نظر بازی همیشه رواج داشته . زیبائی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد . آدم قشنگ ، قشنگ است ..."

هدایت با ویزای پزشکی دو ماهه و با عنوان بیمار روحی!!! برای معالجه عازم پاریس می شود و از این مساله بسیار دلخور است، اما بخاطر امیدی که در دل دارد زیر بار این ماجرا می رود.

شمارش معکوس دو ماهه شروع شده، اما در پاریس دوستش حسن شهید نورائی که در چاپ کتابهای هدایت کمک زیادی به او می کرد در بستر بیماری است و کاری از دستش ساخته نیست. هدایت حتی به دنبال ویزا برای رفتن به ژنو یا لندن است تا نزد دوستان خود یعنی جمالزاده یا فرزاد برود، اما به هر علتی جور نمی شود. مدت مرخصی کم کم رو به اتمام است و اگر هدایت دست خالی (مدارک پزشکی) به تهران بازگردد شغل خود را در دانشکده هنرهای زیبایی از دست می دهد و از دست رفتن شغل هم یعنی بی پولی و هدایت پیش از پیش سربار خانواده اش می شود و ازین موضوع متنفر است !

حال شهیدنورائی هم روز به روز وخیم تر می شود. و اما تیر خلاص؛ رزم آرا1 در تهران ترور می شود و امید هدایت به سفارت که قبل از ترور رزم آرا به واسطه نسبت خانوادگیش با وی ،هدایت را بسیار تحویل می گرفتند و احتمال آن بود که کار اقامتش را ردیف کنند و اکنون جواب سلامش را به زور می دهند نقش برآب می شود. ایده خودکشی که مدت زیادی با او بوده، دوباره جان می گیرد. به سراغ مصطفی فرزانه می رود تا پولی که به وی سپرده بود، را پس بگیرد و پول کفن و دفن را جدا و با مابقی آن خانه ای مجهز به گاز اجاره میکند و آدرسش را به هیچ کس جز یکی از دوستان دوره دبستان نمی دهد2 تا این چند روز باقی مانده از اقامت را بدون مزاحمت دیگران خوش بگذراند و نهایت استفاده را از آن ببرد.

شهید نورایی شب قبل از خودکشی می میرد و هدایت را در تصمیمش مصمم تر می کند، اما تصمیم به خودکشی کافی نیست و به انگیزه بیشتر و جرات نیاز دارد، جرات و انگیزه لازم را همان عللی که خیلی از شما دوستان بدان اشاره کردید در طول زندگی به هدایت داده بودند و سرانجام راوی بوف کور در تعقیب گلدان راغه از پا میافتد. این بود نظر من درباره خودکشی هدایت نازنین ....

هدایت در به تمسخر گرفتن مقدسات انصافاً کم نگذاشته است و هر کاری که می توانست بکند ، کرد . توجه شما را به جمله ای از داستان علویه خانم ، در توصیف جوان پرده دار، جلب می نمایم : " صورت چاق و سرخ او مثل صورت قمر بنی هاشم (!!!) از جوش غرور جوانی پوشیده بود و گوشهٔ‌ لبش زخمی بود."

حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

از شما دعوت می کنم که بینید ، هدایت در داستان علویه خانم ، چه کاروان زیارتی ای را به تصویر کشیده است . همه زوار را افرادِ کثیف ، زشت ، نفرت انگیز ، بی سواد و عوامی مطلق ، دارای ناهنجاری بدنی ، بدزبان ، دروغگو ، دورو و ریاکار ، دزد ، زنا کار و ... معرفی می کند .

این کاروان زیارتی ، از دید هدایت ، در واقع نمایندهٔ همهٔ کاروانهای زیارتی ای است که به زیارت کربلا و نجف می روند (همان طور که قاعدهٔ هر داستان نوشته شده در قالب مکتب رئالیسم نیز چنین است) .

در این اثرصادق هدایت ، حتی اسب گاری حامل زایران هم مسلول است .

علویه خانم هم که شخصیت اصلی داستان است و به عنوان زائر در این کاروان است ، یک زن روسپی و وقیح است . این است تصویری که هدایت در آثارش از مسلمانان و به طور کل دینداران ارائه می کند .

در داستان توپ مرواری هم همین موارد را به وضوح می بینیم . او در مورد مسلمانان در این داستان ،‌ چنین می نویسد : "همین که دید مسلمانان بی عرضه ، قضا و قدری ، وافوری ، و بزوائی و تقیه چی هستند و خودشان جاسوس اند و مذهب بی پیر چنان سوقانشان کشیده که دیگر سرجمع آدم حساب نمی شوند ..."

و این هم عبارتی دیگر از همین اثر که به ذکر آن بسنده می کنم : " گند و کثافت از سر و روی مردم بالا می رفت . تمام هستی مردِم دستخوش پایین تنه یک جوال تخم و ترکه البوقرق سوم و یک مشت آخوند گردن کلفت شده بود . تنها جانور عزیز دردانه شپش شد ، که به او لقب "منیجه خانم" داده بودند و هر کس نداشت او را مسلمان نمی دانستند و در روز عید قربان در خانهٔ خدا به خونبهای هر شپش ، یک گوسفند قربانی می کردند ."

پس از اینکه آدم و حوا افریده شدند ، "بابا آدم" از "جبرئیل" می پرسد که مراد (آفریدگار) از آفریدن ما موجودهای دوپا ، چه بوده است ؟ و او در حالی که سرگرم تماشای کار جانوران است ،‌ پاسخ می دهد که : خودش هم نمی داند . پشیمان شده . می دانی ، اینها را آفریده تا بنشیند فِرِنی بخورد ، تماشا کند و بخندد." (افسانهٔ آفرینش/چاپ برلین/ص88و89)

 

دل نوشته ضیاء موحد در باره ابولحسن نجفی قبل از مرگ او:

دل نوشته ضیاء موحد در باره ابولحسن نجفی قبل از مرگ او:

نشسته بودم و خاطرملول. آقای نجفی گفت: «فکر می کردم چه چیزی سرحالتان می‌آورد». پرسیدم: «خوب، نتیجه؟» گفت: «یک آدم تازه. ناگهان از خودتان بیرون می‌آیید، سر تا پا مشاهده و چشم و گوش.» مثل همیشه درست می‌گفت. می‌خواهم بگویم از کودکی برای من مردم از همه‌چیز جالب‌تر بوده‌اند. حالا می‌خواهم بگویم پس از سال‌ها دقت در احوال افراد، ایرانی و فرنگی، انسان فرهنگی اصیل تمام‌عیاری چون آقای ابوالحسن نجفی ندیده‌ام. روشنفکرانی دیگر با برخی خصوصیات آقای نجفی دیده‌ام اما نه به این تمامیّت.

اهمیّت و مقام انسان فرهنگی را باید در سهمی دانست که در پیشرفت فرهنگ مملکت خود داشته است، از خلاقیّت گرفته تا تعلیم و تبادل‌های فرهنگی و تشویق جوانان و راهنمایی‌های سازنده و میراثی که از خود به جا نهاده است. در مورد آقای نجفی به پاره‌ای از آنها اشاره می‌کنم، کوتاه:
١. «فرهنگ فارسی عامیانه» آقای نجفی که طی بالغ بر بیست سال کار مداوم فراهم آورده‌اند، با اسلوب‌ترین و روشمندترین فرهنگی است که تاکنون در زبان فارسی در این موضوع داشته‌ایم؛
٢. ترجمه‌هایی که به‌قول زنده‌یاد محمد قاضی ‌گل سرسبد ترجمه‌ها از فرانسه به فارسی است؛
٣. اولین پایه‌گذار ویرایش علمی و فنی در ایران. ویرایشگری در انتشارات فرانکلین، ادامه کار آقای نجفی در انتشارات نیل بود نه پایه‌گذاری آن؛
٤. پرورش‌دهنده نویسندگان فراوانی که بهرام صادقی و تقی مدرسی و هوشنگ گلشیری تنها مشهورترین آنها هستند؛
٥. معرف صادق و امین بسیاری از بهترین چهره‌های داستان‌نویسی فرانسه در ایران؛
٦. تألیف کتاب «مبانی زبان‌شناسی و کاربرد آن» که تاکنون بیش از ده چاپ از آن منتشر شده است؛
٧. تألیف کتاب «غلط ننویسیم» که حساب چاپ‌های آن از دست من در رفته، اما می‌دانم آقای نجفی برای ویرایش دوم آن مطالب فراوانی فراهم آورده‌اند که حجم کتاب را سه برابر می‌کند و به گفته ایشان کتابی می‌شود کاملا متفاوت؛ با تغییرهایی در مواضع قبلی آقای نجفی؛
٨. و از همه مهم‌تر کشف‌ها و ابداع‌های اوست در عروض فارسی. آقای نجفی عروض فارسی را بر پایه علمی تازه‌ای بنیاد نهاد و انقلابی در عروض فارسی پدید آورد که موضوع پژوهش‌های بدیع فراوان شد. متن این پژوهش‌ها را می‌توانید در مجموعه‌ مقاله‌های آخرین سمینار عروض پیدا کنید.

بد نیست در این مورد خاطره‌ای نقل کنم. یکی از فضلای معاصر می‌گفت فاضل معاصر دیگری در زمان حیات پرویز ناتل‌خانلری، از او خواسته با هم نزد خانلری بروند تا او گواهی بدهد که پژوهش‌های عروضی [آقای] نجفی ارزشی ندارد! اما به شهادت شاهد، خانلری خاموشی را به جواب ترجیح داده بود.

طبقه‌بندی تازه آقای نجفی از اوزان عروضی، کشف‌های بدیع در وزن‌های دوری و حل مشکل اوزان ذوبحرین و دایره‌ای که اکنون به نام «دایرۀ نجفی» در تاریخ عروض ثبت شده دیگر بی‌نیاز از شاهدتراشی علیه آن است. این پژوهش‌ها ذهنی منسجم و منطقی می‌خواهد. فاضل شاهدتراش تا آنجا که آثارش نشان می‌دهد فاقد چنین ذهنی است وگرنه نیازی به شاهدتراشی نداشت.

اما از اینها که بگذریم به اخلاق علمی، ادب فرهنگی، تواضع ذاتی، عشق به زبان و ادب فارسی و سلامت نفس استاد می‌رسیم. در اینجا به جبران سکوت و ادب و نجابت استاد، مواردی را می‌آورم که نشان دهم اغلب روشنفکران ما تا چه اندازه از این سجایا به‌دورند. اگر لحن من کمی تند می‌شود بر من ببخشید. خطاها را باید بازگفت.

از ویژگی‌های النادرکالمعدوم استاد، ذره‌بین و دوربین استعدادیاب اوست. پس از انتشار مجموعه شعر «ماه در مرداب» از پرویز ناتل‌خانلری، گلشیری نقدی بر آن در «جُنگ اصفهان» نوشت. حمید ارباب‌شیرانی نسخه‌ای از آن را برای آقای نجفی به پاریس فرستاد. به اصفهان که آمد یکراست سراغ گلشیری را گرفت. گلشیری در آن زمان جز چند شعر و این مقاله چیزی چاپ نکرده بود. آقای نجفی، با همه احترامی که تا امروز برای پرویز ناتل‌خانلری دارد، در آن نقد منفی استعدادی یافته بود که به دنبالش فرستاد و استادیش گلشیری را گلشیری کرد. در همین دوره بود که افتخار آشنایی استاد را پیدا کردم. جالب این که گلشیری همۀ محاسن خانلری را به دلیل همکاری با حکومت انکار می کرد. اما آقای نجفی در دفاع از خدمات فرهنگی خانلری هرگز کوتاه نیامد.

آقای نجفی آل‌احمد نبود که به خاطر سیاست بر همه چیز خانلری خط بطلان بکشد و با هوچیگری بنویسد: «خانلرخان هم که شاعر دربار شده است.» این است تفاوت روشنفکر اصیل و فرهنگ‌مدار با آن فاضل دیگر که شاید برای محبت به خانلری یا بغض و حسد به سیمین بهبهانی (آخر چرا؟) برترین غزلسرای معاصر، به اعتبار غزلی بی‌اعتبار از «ماه در مرداب»، خانلری را نیمای غزل می‌نامد تا به خیال خود عنوان «نیمای غزل» را از خانم بهبهانی سلب کند. این‌گونه که ارتجاع پس‌پس می‌رود کم‌کم نیما را هم باید شاگرد خانلری دانست.

روزی به آقای نجفی گفتم کسی مجموعه‌ مقاله‌ای خواندنی چاپ کرده با مقاله‌ای پرت در آخر درباره مثلا طرز پختن کته. سکوتی کرد و لبخندی تلخ. پرسیدم: «منظور؟» گفت: «این فرد روزی هیجان‌زده و خوشحال پیش من آمد که امروز در سخنرانی معماری ایتالیایی بودم که بنا بود در باب معماری سخنرانی کند اما چون مخاطبان را پرت دید ناگهان موضوع را عوض کرد و روی تختۀ سیاه به شرح ساختار استخوان‌های بدن و کالبدشناسی پرداخت. آن کس از اینکه مخاطبان ایرانی تحقیر شده بودند به وجد آمده بود. مقاله او هم درباره کته‌پختن، تقلیدی از آن سخنرانی است.» از اینجا دانستم مدت‌هاست طرف از چشم نجفی افتاده است. البته راوی به‌وجدآمده واقعیت ماجرا را هم، به‌خصوص اگر به زبان فرنگی بوده، گمان نمی‌کنم درست فهمیده باشد. یک ایتالیایی در ایران در حضور جمع چنین بی‌ادبی نمی‌کند. به قول مولانا، مصراع: مردم اندر حسرت فهم درست. شاید، یعنی حدس می‌زنم می‌خواسته میان کالبد انسان و معماری طبیعی ارتباطی بر قرار کند.

خوب‌ است چقدر از این مثلا روشنفکرها را دیده باشم که با بضاعت مزجاة چه اداهایی که درنمی‌آورند. «روشنفکر» در ایران و «intellectual» در غرب معنای منفی هم دارند. در ایران وقتی می‌گویند فلانی روشنفکر است یا خیلی روشنفکر است اغلب ناظر به همان معنای منفی است.

از اول شهریور امسال هر روز ضعیف‌تر می‌شد. داشتم نگران می‌شدم. روزی گفت:
– چرا نوشته‌ای را که می‌خواستید بخوانم نمی‌آورید؟
– آخر با این ضعف…
– نه بیاورید.
– طولانی است.
– اشکالی ندارد بیاورید.
نوشته را به آقای نجفی دادم. چند روز بعد تلفن کرد.
– لطفا بیایید نوشته‌تان را بگیرید، ممکن است گم شود.
نگرانیم بیشتر شد. به حضورش رفتم. نوشته روی میز بود با شماره صفحه‌هایی از نوشته بر صفحه اول آن. به‌آرامی گفت:
– لطفا این صفحه‌ها را پیدا کنید. چیزهایی به نظرم رسیده.
پیدا کردم. ایرادها همه درست و دقیق بود؛ مثلا در جایی نصرت رحمانی را متأثر از نیما دانسته بودم. گفت:
– نصرت رحمانی خود را متأثر از نیما نمی‌دانست. می‌گفت نیما شاعر روستاست و من شاعر شهر.
این را خوانده بودم. آنچه نصرت رحمانی توجه نداشت این بود که او در شهر متصل به جویبار بود و نیما در ده به دریا. اما ایراد آقای نجفی درست بود. نام نصرت رحمانی را از فهرست کوتاه خود خط زدم.
می‌خواست بلند شود، برای نخستین‌بار کمک طلبید. دیدم خیلی ضعیف شده. کار به بیمارستان کشید. از اینکه خبر بستری‌شدنش در روزنامه‌ها آمده ناراحت بود. عادت به این هجوم به خلوت خود را ندارد، حتی در بیمارستان. می‌خواستم به دیدارش بروم، تلفن کردم:
– اگر چیزی می‌خواهید بفرمایید.
– دفترچه و خودکار. دیشب نکته‌هایی از عروض به ذهنم رسید، می‌خواهم یادداشت کنم.
بالاخره آقای نجفی چیزی از من خواست. بردم. از دیدن دفترچه نسبتا زیبا ذوق کرد، از دو خودکار هر یک را دو، سه بار امتحان و یکی را که روان‌تر می‌نوشت، انتخاب کرد. می‌دانم برای هیچ‌چیز جز اتاق کارش دلتنگ نشده است.

در آقای نجفی آرامشی را همیشه دیده‌ام که محصول دانش عمیق است. بارها شنیده‌ام که این تعریف از فرهنگ را پسندیده و تکرار کرده است: «فرهنگ آن چیزی است که وقتی همه آموخته‌های خود را فراموش کنی برایت باقی می‌ماند.»
خوشبختانه ذهن او همچنان دقیق است و استوار، روشن و بیدار.
سایه استادم آقای ابوالحسن نجفی بر سرم مستدام باد.

 

ابوالحسن ورزی زن زیبائی داشت

ابوالحسن ورزی زن زیبائی داشت که از خوبرویان تهران به شمار می‌آمد و علاوه بر چهره‌ی جذاب، روحی زیبا پرست و لطیف داشت. اهل دل و شیفته شعر و ادبیات و هنر بود و با این  خصائل جسمی و روحی، الهام‌بخش طبع شاعرانه ورزی به شمار می‌آمد. وی نیز در جلساتی که همسرش شرکت می‌کرد، حضور داشت و در همین نشست و برخاست‌ها بود که بین او و آن جوان بلندبالای مازندرانی علائق عاشقانه شکفته شد و بتدریج حدیث مهرورزی آنها به یکدیگر از پرده بیرون افتاد و نهایتاً بین ورزی و همسرش جدائی رخ داد و آن عاشق و معشوق باهم ازدواج کردند.

طبع ظریف و حساس ورزی از این جدائی بسیار آزرده و مکدّر و ملول شد و به تدریج به آشفتگی‌های روحی گرفتار آمد. دوستان مشترک آنها که رنج و عذاب بی‌حد ورزی را می‌دیدند و احتمال می‌دادند که به جنون گرفتار آید، از این رویداد بسیار رنجیده و ناراحت شدند و آن را مغایر آئین دوستی و جوانمردی می‌دانستند و جمعاً به مرد بلندبالای مازندرانی فشار وارد آوردند که زن را رها کند و نهایتاً پس از ۷-۶ ماه آن دو از هم جدا شدند و زن بار دیگر به زندگی ورزی پیوست و غزل زیبا و پرمعنای «آمد امّا در نگاهش آن نوازش‌ها نبود»، بازتاب این رویداد بود. داستانی که موجب شد تا ورزی، آزردگی‌های روحی و احساسات لگدمال شده خود را در این غزل بیان کند. از سردی بوسه‌ها و نگاه‌های بی‌نوازش و آغوش بدون مهر شکوه و شکایت کند و از رسوائی‌ها ناله سردهد. تردید ندارم که خوانندگان صاحب‌نظر این نوشته براحتی می‌توانند به عمق ملال و آزردگی‌های روحی شاعر پی‌ببرند.

 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود

عکس شیدایی، در آن آیینه ی سیما نبود.

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود.

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت

گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود.

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را، نشان از آتش سودا نبود.

دیدم، آن چشم درخشان را ولی در آن صدف

گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود.

بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش بود

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود.

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

 

رابطه سمفونی نهم بتهوون با سیاست

رابطه سمفونی نهم بتهوون با سیاست:

این سمفونی یکی از آثاری است که در تاریخ سیاست از آن استفاده شده است و در میان هر دسته و هر ایدئولوژی‌ای طرفداران بسیاری دارد. انگلس می‌گوید: "روزی که بشر سمفونی نهم را آیین رفتاریِ خود قرار دهد آن روز بتهوون جایگاه حقیقی خود را یافته‌است." و بیسمارک اعتقاد داشت که: "اگر من سمفونی نهم را بیشتر گوش کرده بودم امروز بسیار شجاع‌تر بودم." به گفتهی هیندنبورگ: "امروز اشک‌های زیادی در خانواده‌های آلمانی می‌ریزد، ولی بتهوون به ما می‌آموزد که اگر کسی خود را در اختیار موسیقی او بگذارد نمی‌تواند نگون‌بخت بشود. او تسکین دهندهی رنج‌های ماست." در زمان جنگ دوم جهانی آلمانی‌ها هر جا را اشغال می‌کردند، این سمفونی را می‌نواختند. این سمفونی برای تولد هیتلر نیز نواخته شد. نخست‌وزیر زیمبابوه آن را به عنوان سرود ملی کشورش انتخاب کرد. واتیکان از این سمفونی دفاع کرد، و بالاخره "سرود شادی (Ode to Joy)"، موومان چهارم این سمفونی، به عنوان سرود رسمی اتحادیهی اروپا انتخاب شد. بتهوون در این سمفونیِ باکلام از اشعار جاودانه و بشر دوستانهی یوهان فریدریش فون شیلر استفاده کرده است، که این اشعار به نوعی بازگویی مضمون شعر بلند سعدی، "بنی‌آدم اعضای یک پیکرند" است. برخی این سمفونی را زیباترین قطعه کلاسیک می‌دانند.

چکامهی شادی:

یاران من! این‌سان ــ غمین ــ نسرایید!

بگذارید تا نغمه‌ای دیگر ساز کنیم

نغمه‌ای شادی‌افزاتر

شادی... شادی

شادی‌ای زیبا اخگران خدایان

ای دختِ حریم قدسیان

مدهوش از آذر تو ره می‌یابیم

به بارگاه اهوراییِ تو ای بارقهی افلاکی

جادوی تو پیوند می‌دهد

آنچه را که روزگار از هم گسیخته‌است

آدمیان به برادری خواهند رسید

آنجا که شهپر لطیفت سایه می‌گسترانَد

آن‌که را به او موهبتی پیشکش شد

تا به یاری دستِ یاری دهد

یا دُختی از حریم عفاف را دلدار گشت

اوست شوریدهی ذوق و واصل به دیار شوق

نیز هرکس که خود را زنده‌جانی

در دایرهی گیتی می‌نامد

آن‌کس که این کمترین را نیارد

گریان گلیم خویش از این حلقه برکند

شادی را تمامی ساکنان مُلکِ وجود

از پستان طبیعت می‌نوشند

همگان، چه پاکان و چه ناپاکان

ردپای گل سرخ را می‌پوید

شادی به ما و دخترِ رَز بوسه‌ها فشاند

دوستی که تا پرتگاه مرگ نیز آزموده شده

هم اوست که شوق وصال از این سوی در حشره آفرید

و کرّوبیان را از آن سوی بر آستان پروردگار به‌پا داشت

سرخوش آن‌گونه که خورشیدها

در پهنهی شکوهمند آسمان شناورند

شما نیز، ای برادران، در مدار خویش ره پویید

شادان، آن‌سان که شاهد فتح در آغوش پیروزی می‌جهد

اینک ای آدمیان، گرد هم آیید

به خود و به اهل جهان کمال خویش را بوسه دهید

هان ای برادران، بر بام خیمهی اختران

پدری مهربان مأوی گزیده‌است

ای آدمیان، به سجده درمی‌آیید؟

ای جهانیان، آیا از پروردگار خود آگاهی ندارید؟

او را برفراز خیمهی ستارگان بجویید

که او بر بام اختران منزل گرفته‌است.

 

رابطه فروغ و ابراهیم گلستان از زبان نزدیکانشان .....

رابطه فروغ و ابراهیم گلستان از زبان نزدیکانشان .....

پوران فرخزاد :

گمانم با معرفي اخوان ثالث بود كه فروغ در گلستان فيلم مشغول به كار شد. يك روز فروغ با التهاب و هيجان خاصي به من گفت : با مردي آشنا شدم كه خيلي جالب است . اثر فوق العاده اي روي من گذاشته. محكم و با نفوذ است . بسيار جدي است. اصلا غير از مردهايي كه تا حال شناخته بودم . براي اولين باريست كه از كسي احساس ترس مي كنم . از او حساب مي برم . او خيلي محكم است. و اين مرد كه بعد ها شناختم كسي نبود غير از ابراهيم گلستان . وقتي گلستان در زندگي فروغ جدي شد ، او هر روز آرامتر ، تو دارتر و ساكت تر مي شد. بعد از اينكه ابراهيم گلستان در نزديكي استوديو گلستان خانه اي براي فروغ ساخت من كه تقريبا هر روز ناهار با فروغ بودم ديگر كمتر او را مي ديدم . گلستان هر روز براي فروغ مسئله اي جدي تر و عميق تر مي شد . فروغ با همه ي قلبش عاشق گلستان شده بود و براي فروغ گويي جز گلستان هيچ چيز وجود نداشت . اين عشق فروغ رو از سرگرداني ها نجات داده بود . بسيار آرام و ساكت شده بود. از دوستان قديمي اش كاملا كناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش را در استوديو گلستان  سپري مي كرد . فروغ براي تهيه فيلمها زياد به مسافرت مي رفت . يادم هست چندي قبل از فاجعه مرگش با گلستان ، سفري به شمال رفتند كه در راه اتومبيلشان تصادف مي كند و گلستان زخمي شد وقتي به تهران بازگشتند فروغ با نگراني و از ته قلبش با جوش و خروش خالصانه اي گفت : ميدوني پوران اگر خدايي نكرده در اين تصادف گلستان مي مرد من حتي يك لحظه هم پس از او زندگي را تحمل نمي كردم و خودم را مي كشتم.در آن تصادف فروغ هيچ آسيبي نديد و با آنكه گلستان هم آسيب جدي اي نديده بود ، اما فروغ سه روز را در شور و هيجان و اضطراب تلخي سپري كرد. فروغ از عشق به گلستان تلخي ها ي زيادي متحمل شد ، او هرگز دوست نداشت جاي خانم گلستان را بگيرد ، از اين رو همواره  دست رد به پيشنهاد ازدواج گلستان به سينه مي زد . من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر براي عقد برد اما خواهرم  فروغ در لحظه هاي آخر بشدت از اين تصميم منصرف مي شد و گلستان را كه تا حد مرگ مي پرستید سخت مي رنجاند.

 اگر چه خانم گلستان با آنكه بسيار با تدبير و مهربان بوده  و حضور فروغ را در زندگي همسرش كاملا پذيرفته بود اما بارها  و بار ها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود . و فروغ همواره از اين عشق  و شوريدگي سر خورده و متاسف بود . دختر گلستان در آزار و اذيت فروغ از هيچ كاري دريغ نمي كرد فروغ دختر و پسر گلستان را مي پرستيد . يك روز به من گفت : " خواهر من آنها را مي پرستم اما اين دختر از من بشدت متنفر است " پسر گلستان رابطه ي صميمانه اي با فروغ داشت حتي وقتي كاوه در لندن بسر مي برد نيز همواره با فروغ مكاتبه مي كرد ، ميان آنها حسن تفاهم كاملي بر خوردار بود.يك روز بخوبي به ياد دارم براي ديدن فروغ رفتم به استوديو گلستان ، گلستان آنروز ها در سفر اروپاييش بود . فروغ را بشدت ناراحت و گريان ديدم . چشمانش سرخ و ورم كرده بود . در مقابل اصرار و ناراحتي هايم گفت :( داشتم در کشوي گلستان به دنبال چيزي مي گشتم كه چند تا كاغذ به دست خط او ديدم. نامه هايي بود كه در سفر قبلي خطاب به زنش نوشته بود . در اين نامه ها به زنش نوشته است كه آنچه در زندگي تنها برايش مهم است تنها اوست ، مرا براي سر گرمي و تفنن مي خواهد ، كه من هرگز در زندگي اش مهم نبوده ام ، و در نامه هايش به زنش اين اطمينان را مي دهد كه : " كه اين زن براي من كوچكترين ارزشي ندارد . " وجود من براي او هيچ هست هر چه هست تنها تويي كه زن من و مادر فرزندانم هستي . ) فروغ مي گفت و با شدت مي گريست . بعد گفت : به محض اينكه گلستان بر گرددبراي هميشه از او جدا خواهد شد .البته وقتي گلستان برگشت نه تنها از او جدا نشد بلكه رابطه عميق تري بين آنها بوجود آمد بي شك گلستان براي نوشتن آن چيز ها دلايل قابل قبولي براي فروغ آورده بود . فروغ با گلستان ماند تا يك بار بر سر عشق گلستان و ناراحتي هاي تلخي كه اين مرد همواره برايش فراهم مي آورد دست به خودكشي بزند. يك جعبه قرص گاردنال را يك جا بلعيد ، حوالي غروب كلفتش متوجه اين مسئله مي شه و او را به بيمارستان البرز مي برند . و قتي من خودم را به بيمارستان مي رسانم فروغ بي هوش بود . پس از آن هر چه كردم او چرا قصد چنين كاري داشت ؟ هرگز يك كلمه در اين رابطه با من حرف نزد ، اما كلفتش گفت : آنروز گلستان به منزل فروغ آمده بود و بشدت با يكديگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود كه فروغ قرص ها را خورد...

 

 امير كراری( فيلم بردار گلستان فيلم ) :

بين آنها در محيط كاري احترام بسيار متقابلي بر قرار بود . همواره فروغ خانوم و آقاي گلستان همديگه رو به نام  مي خواندن . و تا او نجايي كه ما با آنها روبرو بوديم رابطه ي عميق بين آنها و آن همه شيفتگي و شوريدگي، تنها هنر بود كه ميانشان بوجود آورده بود و اين هنر بود كه آنها را به هم پيوند مي داد ...

 

 احمد رضا احمدی :

بهترين دوران شعري فروغ و قصه نويسي گلستان دوراني بود كه آنها با هم بودند.

 

كاوه گلستان :

ده، دوازده سالم بود كه فروغ در خانه ما رفت و آمد داشت ... براي من خيلي جالب بود. فروغ، خانم جواني بود كه يك ماشين آلفارومئوي ژيگولي آبي آسماني داشت و سقفش را بر ميداشت ... اين براي من تصوير يك انسان آزاد و رها بود... هر وقت فرصت مي‌كرد، من را سوار ماشين مي‌كرد و مي‌برد شميران مي‌گرداند ... آن لحظاتي كه در ماشين‌اش بودم برايم تا اندازه‌اي لحظات تعيين كننده‌اي بود. روي من خيلي اثر مي‌گذاشت ... نمي‌دانم چرا ولي احساس آزادي مي‌كردم ... امواجي كه از او مي‌آمد، امواج يك آدم آزاده بود...

رابطة ‌پدرم با فروغ يك رابطة باز بود. چيزي نبود كه در خانواده ما به عنوان يك رابطه مجهول و بد به آن نگاه شود. اين دنياي بيرون بود كه رابطه را كثيف كرد. اين آدم هاي حقير بيرون بودند كه به خاطر حقارت فكري خودشان نمي‌توانستند اين اتفاق را درك بكنند ... عشق يكي از ساده‌ترين چيزهايي است كه براي بشر اتفاق مي‌افتد ... آدم هايي بيرون بودند كه با تفسيرهاي مريضي كه از اين رابطه ارائه مي‌دادند، زندگي را براي همه خراب كردند ... يعني ما اين جا مي‌توانيم به يك رابطه سازنده عاطفي بين دو تا آدم در مسير تاريخ اشاره كنيم ... رابطه‌اي كه به هيچ كس نه صدمه‌اي مي‌خورد و نه به كسي مربوط بود...

 

 

 

موقعي كه فروغ مرد همه چيز عوض شد ... پدرم به يك حالت عجيبي گرفتار شده بود و فضاي خيلي سنگيني در خانه ما حكم فرما بود ... براي من و مادرم خيلي سخت بود كه بتوانيم فشار غم پدر را تحمل كنيم ... او آدمي شده بود كه نمي‌شد باهاش حرف زد، نمي‌شد باهاش ارتباط برقرار كرد ... توي خانه حضور داشت ولي انگار در اين دنيا نبود ... من يادم مي‌آيد از پنجره اتاقم بيرون را نگاه مي‌كردم ... پايين حياط درخت هاي كاجي بود كه پدرم كاشته بود ... هر دفعه كه بيرون را نگاه مي‌كردم پدرم را مي‌ديدم كه مثل آدم هاي در خواب، لاي اين كاج ها ايستاده بود و داشت آن ها را بو مي‌كرد ... امواج غم دور و برش خيلي شديد بود ...

اگر عشق چيزيه كه با مرگ،‌روي آدم چنين اثري مي‌گذاره، پس اصلاً عشق به چه درد مي‌خوره؟... اشكال طبيعتاً از فروغ نبود؛ اشكال از پدرم بود كه خودش را تا اين حد به او وابسته كرده بود ... جوري كه با قطع اين وابستگي، پدرم هم زندگي‌اش قطع شد ... با اين كه پدرم بعد از مرگ فروغ، توليدات بسيار با ارزشي داشت، اما من ديگر به عنوان يك «انسان زنده» به او فكر نكردم ... تا آن جا كه به من مربوطه، پدرم هم با مرگ فروغ مرد ...

چرا تشییع جنازه فروغ نرفتید؟

 واضحه که نمی رم. برای چی باید برم. من تنها تشییع جنازه ای که مجبور بودم برم وقتی بود که پدرم مرد و من مجبور بودم برای تشییع جنازه اش برم. برم چه کار کنم. تشییع جنازه چی هست؟ این حرف ها احمقانه است. هنوز بعد از 45 سال هی به من زنگ می زنند و می خوان در این مورد با من گفتگو کنند. جاهد من توی اون دنیایی که تو فکر می کنی، نه بودم و نه زندگی کردم و نه می خواستم زندگی بکنم.

در باره ایرج

به بهانه ۸۳مین زادروز پهلوان آواز ایران دکتر امیر اثنی عشری (خواننده موسیقی ایرانی)یادداشتی را نگاشته و برای انتشار در اختیار سایت خبری و تحلیلی «موسیقی ایرانیان» قرار داده است که در ادامه می توانید این نوشته را دنبال کنید.

امیر اثنی عشری: حسین خواجه امیری (ایرج) یکی از صداهای ویژه و تکرار ناپذیر در حوزه آواز ایرانی است. صدایی که شاید سال های سال زمان ببرد تا نمونه ای مشابه آن ظهور کند.

پس از انقلاب نویسنده ها، بازیگران و خواننده های پر مخاطب پیشین، که به نوعی پس از تغییرات اجتماعی صورت گرفته، به درست یا غلط نماد فرهنگی دوره قبل فرض شده بودند، از فعالیت بازماندند؛ بخشی از بخت بد و بخش دیگر به این دلیل که به هر حال بیشتر از دیگران در چشم بودند و مردم آن ها را می شناختند.

برای مثال می توانیم به مثلث محمد علی فردین به عنوان بازیگر، چنگیز جلیل وند به عنوان صدا پیشه ی فردین و ایرج به عنوان خواننده ای که فردین بر روی صدای او لب می زد اشاره کنیم. از این سه فقط جلیل وند بود که بخت با او یار بود و پس از انقلاب اجازه فعالیت یافت. اما از جنبه دیگر همین عدم حضور نیز به اسطوره شدن و ماندگاری هنرمندانی چون ایرج، گلپا و فردین دامن زد.

حسین خواجه امیری با خواندن ترانه های مورد پسند عموم مردم در فیلم های فارسی، توانست آواز را از هنری مورد توجه خواص، به میان مردم ببرد و اینگونه بود که ترانه ها و آوازهای او توسط همگان زمزمه می شد. به نظر نگارنده یکی از حلقه های مفقود موسیقی و آواز امروز ما همین است که می بایست از ظرفیت آواز در فیلم های ساخته شده به نحو مطلوب استفاده کرد و آن را دوباره به میان مردم برد، چنان که مرحوم علی حاتمی نیز در آثار خود از جمله دلشدگان چنین کرد.

فارغ از آوازهای شنیدنی ایرج در برنامه رادیویی گل ها، توانایی تکنیکی ایرج در خوانش ترانه ها و آوازهای فیلم فارسی نیز برای اهل فن قابل توجه است.

با این حال ایرج یکی از پر کارترین آواز خوان های ما محسوب می شود. او در کنار نزدیک به ۱۰۰۰ تصنیف، ۴۰۰ آواز نیز خوانده است که ۲۱۳ برنامه آن در برگ سبز، گلهای رنگارنگ، شاخه گل، گل‌های تازه، بوده است و علاوه بر این ها آوازهای خصوصی بسیاری نیز از او موجود است.

برخی از ویژگی های اصلی آواز ایرج عبارتند از: «استحکام صدا در سه منطقه بم، میانه و اوج، وسعت مناسب، تحریر هایی با متر و سرعت بالا و متنوع (چکشی، بلبلی، آکسان دار) بیان واضح و صحیح شعر، آغاز آواز با مایه ای جز درآمد به منظور ایجاد تنوع، ضربی خوانی به مناسبت فضای یک دستگاه و یا آواز و تسلط عالی بر ریتم و

به خاطر دارم در سال ۸۶ که آوازهایی از ایرج را مورد واکاوی، تمرین و تحلیل قرار می دادم، در مکتب خانه میرزا عبدالله مشغول خواندن آوازی از ایرج بودم که استاد گرانقدر محمدرضا لطفی وارد اتاق شدند و پرسیدند: «این آوازی که می خواندی از ایرج بود؟ چون در همان سبک بود و ایرج با جرات و رسا، بدون حبس کردن صدا آواز می خواند… ".

نقل قول مشهور استاد شجریان در خصوص صدا و آواز استاد خواجه امیری را به یاد داریم و همین اواخر نیز ایشان در بزرگداشت استاد این گونه گفتند: « ایرج پیشکسوت من بوده و هست. آن موقع که دبیرستان می‌رفتیم ایشان در اوج خوانندگی بود. صدای ایرج متر و معیاری در آواز خوانی بود. صافی،‌ صلابت،‌ قدرت ،‌ پاکی و آن چهچه‌های مردانه که زده و می‌زند بیانگر این است که چه کرده تا متر و معیار شده است. او رکورددار در آوازخوانی است و امیدوارم که صدسالگی‌اش را در همین جا جشن بگیریم"

در کنار این دو نقل قول از محمدرضا لطفی و محمدرضا شجریان اساتید بسیاری همچون ادیب خوانساری، روح الله خالقی، حسن کسایی، جلیل شهناز، احمد عبادی، علی تجویدی و … نیز درباره توانایی و ویژگی های ناب صدای ایرج داد سخن داده اند.

در روند آموزشی استاد خواجه امیری می توان به این نکات اشاره کرد که علاوه بر آموزش نزد پدر و دو سالی که نزد استاد صبا به یادگیری ردیف مشغول بوده است، سابقه تعلیم آواز نزد تعزیه خوانان را نیز داراست که به اوج خواندن، حجم صدا و نیز قدرت رساندن صدا به گوش مخاطبین شهره بوده اند و این موضوع حتما در نوع خوانش ایرج (عدم کنترل و خفه نمودن صدا، و ساختن صدا به طور مصنوعی در محدوده اوج صدا) موثر افتاده است.

با دقت در شیوه آواز خوانی ایرج و با اندکی تامل، تاثیر پذیری ایشان از استاد گرانقدر تاج اصفهانی به خوبی هویداست. این تاثیر پذیری در خوانش اشعار و همچنین بافت تحریرها نمودار است. اتفاقا در یکی از برنامه های موسوم به بزم شاعران، ایرج در کنار تار فرهنگ شریف آواز مشهور تاج را در دستگاه همایون با مطلع “از تو با مصلحت خویش نمی پردازم” بازخوانی می کند. این بازخوانی استادانه، بادقت تمام و با رعایت تمامی ظرایف آواز تاج صورت می گیرد و نشان از آگاهی ایرج به سبک تاج اصفهانی دارد.