بازخوانی دیدگاه آیت الله خامنه ای پیرامون نقش آراء مردم در مشروعیت نظام سیاسی اسلام

بازخوانی دیدگاه آیت الله خامنه ای پیرامون نقش آراء مردم در مشروعیت نظام سیاسی اسلام

در پی مباحثی که به‌تازگی درباره‌ی دیدگاه رهبر انقلاب اسلامی در موضوع نقش آراء مردم در مشروعیت نظام سیاسی مطرح شده است، این نوشتار، بیانات و دیدگاه‌های معظم‌له را پیرامون مسئله‌ی ولایت و حکومت اسلامی و نقش مردم در آن به‌طور خلاصه بررسی کرده است. این متن برگرفته از خطبه­‌ها و بیانات ایشان است که در مناسبت‌های مختلف ایراد شده؛ لذا با اندکی تصرف و تلخیص در متن بیانات و در قالب پرسش و پاسخ تنظیم شده است تا دستیابی مخاطب ارجمند به فهم دقیق و شفاف دیدگاه‌های ایشان بهتر صورت پذیرد.

 

۱. هدف از تشکیل حکومت در منطق اسلامی چیست؟

امیرالمؤمنین برای حکومت یک شأن واقعی قائل نیست؛ حکومت برای علی (علیه‌السلام) یک هدف نیست؛ برای او، حکومت ارزشی ندارد، باز هم حاضر نیست برای به‌دست آوردن یک مقام، یک جاه، از ارزشها بگذرد؛ امّا وقتی احساس میکند که وظیفه است، احساس میکند زمینه آماده است و او میتواند این نقش عظیم و اساسی را بر عهده بگیرد، آن‌وقت قبول میکند. ۱۳۶۶/۳/۲۲ [۱] امیرالمؤمنین (علیه‌الصّلاةوالسّلام) بعد از قبول خلافت هم فرمود: «لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا یقارّوا على کظّة ظالم و سغب مظلوم لألقیت حبلها على غاربها»[۲]؛ اگر وظیفه‌ى من با توجّه، قبول، بیعت و خواست مردم بر من مسجّل و منجّز نمیشد که در مقابل ظلم بایستم و با تبعیض مبارزه و از مظلوم دفاع کنم، باز هم قبول نمیکردم. یعنى امیرالمؤمنین میگوید من قدرت را به‌خاطر قدرت نمیخواهم. ... اگر قدرت براى مبارزه با ظالم در همه‌ى ابعاد ظلم و ستم -داخلى، اجتماعى و اقتصادى که حادترینش است- میباشد، خوب است. ۱۳۸۲/۹/۲۶ [۳]

 

۲. در مورد امیرالمؤمنین علیه‌السلام آیا ولایت ناشی از نصب الهی است یا منوط به رأی مردم است یا در مقام تحقق آن، رأی و بیعت مردم نقش‌آفرینی دارد؟ به عبارتی دیگر آیا پذیرش و رأی مردم در مشروعیت و حقانیت حاکم اسلامی دخالت دارد؟ آیا نقش رأی مردم برای امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام صرفاً در تحقق زمامداری و حکومت و برای مقبولیت و کارآمدی وی است یا در اصل ولایت ایشان نیز مؤثر است؟

در اسلام به نظر مردم اعتبار داده شده است؛ رأی مردم در انتخاب حاکم و در کاری که حاکم انجام میدهد، مورد پذیرش قرار گرفته است. لذا شما می‌بینید که امیرالمؤمنین (علیه‌الصّلاةوالسّلام) با اینکه خود را از لحاظ واقع منصوب پیغمبر و صاحب حق واقعی برای زمامداری میداند، آن وقتی که کار به رأی مردم و انتخاب مردم میکشد، روی نظر مردم و رأی مردم تکیه میکند؛ یعنی آن را معتبر میشمارد و بیعت در نظام اسلامی یک شرط برای حقانیت زمامدارىِ زمامدار است. اگر یک زمامداری بود که مردم با او بیعت نکردند، یعنی آن را قبول نکردند، آن زمامدار خانه‌نشین خواهد شد و مشروعیت ولایت و حکومت به بیعت مردم وابسته است یا بگوئیم فعلیت زمامداری و حکومت به بیعت مردم وابسته است. ۱۳۶۶/۳/۲۲ [۴]

 

۳. آیا از منظر اسلام، بیعت و رأی مردم برای حقانیت زمامداری (حکومت) زمامدار کافی است؟

در اسلام هیچ ولایت و حاکمیتى بر انسانها مقبول نیست، مگر اینکه خداى متعال مشخّص کند. ما هرجا که در مسائل فراوان فقهى که به ولایت حاکم، ولایت قاضى یا به ولایت مؤمن -که انواع و اقسام ولایات وجود دارد- ارتباط پیدا میکند، شک کنیم که آیا دلیل شرعى بر تجویز این ولایت قائم هست یا نه، میگوییم نه؛ چرا؟ چون اصل، عدم ولایت است. این منطق اسلام است. آن وقتى این ولایت مورد قبول است که شارع آن را تنفیذ کرده باشد و تنفیذ شارع به این است که آن کسى که ولایت را به او میدهیم -در هر مرتبه‌اى از ولایت- باید اهلیّت و صلاحیّت یعنى عدالت و تقوا داشته باشد و مردم هم او را بخواهند. این منطق مردم‌سالارى دینى است که بسیار مستحکم و عمیق است. ۱۳۸۲/۹/۲۶ [۵]

در اسلام مردم‌ یک رکن‌ مشروعیّتند، نه همه‌ى پایه‌ى مشروعیّت‌. نظام سیاسى در اسلام علاوه بر رأى و خواست مردم، بر پایه‌ى اساسىِ دیگرى هم که تقوا و عدالت نامیده میشود، استوار است. اگر کسى که براى حکومت انتخاب میشود، از تقوا و عدالت برخوردار نبود، همه‌ى مردم هم که بر او اتّفاق کنند، از نظر اسلام این حکومت، حکومت نامشروعى است. ۱۳۸۲/۹/۲۶ [۶] بنابراین، پایه‌ى مشروعیّت حکومت فقط رأى مردم نیست؛ پایه‌ى اصلى تقوا و عدالت است؛ منتها تقوا و عدالت هم بدون رأى و مقبولیت مردم کارایى ندارد؛ لذا رأى مردم هم لازم است. ۱۳۸۲/۹/۲۶ [۷] مشروعیّت دادن به رأی مردم و بیعت مردم، این یک اصل اسلامی است. ۱۳۶۶/۳/۲۲ [۸]

 

۴. آیا دخالت نظر و رأی مردم در مشروعیت حکومت، اختصاص به زمان غیبت دارد و یا در زمان حضور امام معصوم نیز مطرح است؟ در این دیدگاه نقش مردم در فعلیت و اعمال ولایت چگونه مطرح می­‌گردد؟

امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه منشأ حکومت را زور و اقتدار نمیداند و خود او هم در عمل این را ثابت میکند. از نظر علی (علیه‌السلام) منشأ اصلی حکومت، یک سلسله ارزشهای معنوی است؛ ... او حکومت و ولایت امر مردم را ناشی از یک ارزش معنوی میداند، اما فقط این ارزش معنوی هم کافی نیست برای اینکه انسان فعلاً و عملاً حاکم و والی باشد، بلکه مردم هم در اینجا سهمی دارند و آن بیعت است ... . بیعت منجزکننده‌ی حق خلافت است؛ آن ارزشها آن وقتی میتواند فعلاً و عملاً کسی را به مقام ولایت امر برساند که مردم هم او را بپذیرند و قبول کنند، که این مسئله در باب نقش مردم در حکومت باز مورد توجه قرار میگیرد. ۱۳۶۰/۲/۲۹ [۹]

 

۵. منشأ اصلی مشروعیت نظام جمهوری اسلامی از دیدگاه اسلام چیست؟

مشروعیّت‌ این نظام به تفکّر اسلامى و به استوارى بر پایه‌ى اسلام است؛ مشروعیّت‌ مجلس و رهبرى هم بر همین اساس است. ۱۳۸۲/۳/۷ [۱۰] در نظام جمهورى اسلامى، اساس حرکت بر پایبندى به مبانى است. آن چیزى که به‌عنوان مبدأ مشروعیّت‌ این نظام محسوب میشود، یعنى ولایت‌ الهى که به فقیه منتقل میشود، مشروط است به پایبندى بر احکام الهى. آن کسى که در رتبه‌ى رهبرى نشسته است، اگر نسبت به آرمانهاى اسلامى، نسبت به قوانین اسلامى از لحاظ نظرى یا عملى، بى‌قید شود، از مشروعیّت مى‌افتد و دیگر اطاعت او بر کسى واجب نیست، بلکه جایز نیست. این، در خود قانون اساسى، یعنى در خود سند اصلى انقلاب، ثبت شده است‌. ۱۳۸۵/۳/۱۴ [۱۱] مشروعیّت‌ من و شما وابسته به مبارزه با فساد، تبعیض و نیز عدالت‌خواهى است. این، پایه‌ى مشروعیّت‌ ما است. در نظام جمهورى اسلامى مبناى نظام و مشروعیّت‌ نظام متّکى به حق‌ و عدل است. ۱۳۸۹/۴/۷ [۱۲] مشروعیّت‌ِ ... همه‌ى ارکان و اجزاى نظام اسلامى به رعایت‌ احکام‌ الهى است. ۱۳۷۱/۳/۷ [۱۳] مشروعیّت‌ همه‌ى ما بسته به انجام وظیفه و کارآیى در انجام وظیفه است. بنده روى این اصرار و تکیه دارم که بر روى کارآیى‌ها و کارآمدى‌ مسئولان طبق همان ضوابطى که قوانین ما متّخذ از شرع و قانون اساسى است، بایست تکیه شود. هرجا کارآمدى‌ نباشد، مشروعیّت‌ از بین خواهد رفت. اینکه ما در قانون اساسى براى رهبر، رئیس‌جمهور، نماینده‌ى مجلس و براى وزیر شرایطى قائل شده‌ایم و با این شرایط گفته‌ایم این وظیفه را میتواند انجام بدهد، این شرایط، ملاک مشروعیّتِ‌ بر عهده گرفتن این وظایف و اختیارات و قدرتى است که قانون و ملّت به ما عطا میکند؛ یعنى این حکم ولایت، با همه‌ى شعب و شاخه‌هایى که از آن متشعب است، رفته روى این عناوین، نه روى اشخاص. تا وقتى‌که این عناوین، محفوظ و موجودند، این مشروعیّت وجود دارد. وقتى این عناوین زایل شدند، چه از شخص رهبرى و چه از بقیّه‌ى مسئولان در بخشهاى مختلف، آن مشروعیّت هم زایل خواهد شد. ۱۳۸۳/۶/۳۱ [۱۴]

 

۶. آیا خواست و رأی مردم در مشروعیت نظام اسلامی می‌­تواند نادیده گرفته شود؟

هیچ‌کس در نظام اسلامى نباید مردم‌، رأى‌ مردم‌ و خواست مردم را انکار کند. حالا بعضى، رأى‌ مردم را پایه‌ى مشروعیّت میدانند؛ لااقل پایه‌ى اعمال مشروعیّت است. بدون آراءِ مردم، بدون حضور مردم و بدون تحقّق خواست مردم، خیمه‌ى نظام اسلامى، سرِپا نمیشود و نمیماند. ۱۳۷۸/۳/۱۴ [۱۵]

 

۷. تفکر دینی برای دستیابی به اهداف حکومت اسلامی و مشروعیت اِعمال ولایت (حاکمیت) تکیه بر چه امری دارد؟

در تفکّر دینى، اساس حاکمیّت دین و نفوذ دین و قدرت دین، تکیه‌ى به مردم است. تا مردم نخواهند، تا ایمان نداشته باشند، تا اعتقاد نداشته باشند، دین حاکم نمی­شود. ... در قانون اساسى،... همه‌ى مراکز قدرت هم، مستقیم یا غیر مستقیم با آراءِ مردم ارتباط دارند و مردم تعیین‌کننده و تصمیم‌گیرنده هستند و اگر مردم حکومتى را نخواهند، این حکومت در واقع پایه‌ى مشروعیت‌ خودش را از دست داده است. ۱۳۷۷/۱۲/۴ [۱۶]

 

 

۱. خطبه­‌های نماز جمعه تهران، ۱۳۶۶/۳/۲۲

۲. نهج‌البلاغه (صبحى صالح)، خطبه ۳، ص: ۵۰.

۳. بیانات در دیدار استادان و دانشجویان قزوین، ۱۳۸۲/۹/۲۶

۴. خطبه­‌های نماز جمعه تهران، ۱۳۶۶/۳/۲۲

۵. بیانات در دیدار استادان و دانشجویان قزوین، ۱۳۸۲/۹/۲۶

۶. همان

۷. همان

۸. خطبه­‌های نماز جمعه تهران، ۱۳۶۶/۳/۲۲

۹. بیانات در اولین کنگره بین‌المللی نهج‌البلاغه، ۱۳۶۰/۲/۲۹

۱۰. بیانات در دیدار نمایندگان مجلس شوراى اسلامى، ۱۳۸۲/۳/۷

۱۱. بیانات در مراسم هفدهمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینى (رحمه‌الله)، ۱۳۸۵/۳/۱۴

۱۲. بیانات در دیدار رئیس و مسئولان قوه­‌ی قضائیه، ۱۳۸۹/۴/۷

۱۳. پیام به مناسبت افتتاح چهارمین دوره‌ى مجلس شوراى اسلامى، ۱۳۷۱/۳/۷

۱۴. بیانات در دیدار اعضاى مجلس خبرگان رهبرى، ۱۳۸۳/۶/۳۱

۱۵. خطبه‌هاى نماز جمعه تهران در دهمین سالگرد حضرت امام خمینی (رحمه‌الله)، ۱۳۷۸/۳/۱۴

۱۶. بیانات در جلسه پرسش و پاسخ با مدیران مسئول و سردبیران نشریات دانشجویى، ۱۳۷۷/۱۲/۴

 

بازخوانی ماجرای گلسرخی و دوستانش

بازخوانی ماجرای گلسرخی و دوستانش

گلسرخی، در حقیقت هیچ ارتباطی با گروه ترور شاه نداشت و ضعف و همکاری یکی از اعضای گروه با ساواک و البته دفاعیات و روحیات خاص گلسرخی، باعث اعدام وی شد.

ماجرا از این قرار بود که در سال 1350، «خسرو گلسرخی» به همراه «عاطفه‌ی گرگین» (همسرش) و «شکوه‌میرزادگی» (یا شکوه فرهنگ) که هر سه برای روزنامه ی یومیه «کیهان» کار می‌کردند، به همراه چند نفر دیگر، محفلی را شکل داده و سعی می‌کنند تا «محمد رضا پهلوی» را ترور کنند. «شکوه میرزادگی» از طریق روابط خاصی که با خلبان مخصوص شاه داشته، در جریان رفت و آمدها و محل‌های که شاه در آن‌ها اقامت می‌کرده، قرار می‌گیرد و اطلاعات جمع آوری شده‌اش را در اختیار گروه قرار می‌دهد. طرح‌های ابتدایی متفاوتی ریخته می‌شود، ولی از آنجایی که هیچ یک از آن‌ها عملی نبودند، مساله ترور شاه منتفی می‌شود.

از طرف دیگر گروه گلسرخی به فکر شکل دادن یک گروه مطالعاتی مارکسیستی می‌افتند، البته این بار بدون حضور «شکوه میرزادگی». اعضای این گروه یعنی «خسرو گلسرخی»، «عاطفه گرگین» و «منوچهر مقدم سلیمی» همگی در همان ابتدای شکل‌گیری گروه، در بهار 1352، دستگیر می‌شوند.

از سوی دیگر عباس سماکار (فیلمبردار) و رضا علامه زاده (کارگردان) که با تلویزیون کار می کنند، به این فکر می‌افتند تا در مراسم فستیوال کودک در سال 1352، فرح دیبا (همسر شاه) یا رضا پهلوی (پسر شاه) را به گروگان گرفته و شعار و مطالبه‌ی آزادی بدون قید و شرط زندانیان سیاسی را مطرح کنند. در رابطه با طراحی یا انجام این نقشه، «خسروگلسرخی» و دوستانش اصلا نقشی نداشتند چراکه آن‌ها ماه‌ها پیش از طراحی این نقشه دستگیر و در زندان به سر می‌بردند.

برای انجام طرح گروگان‌گیری، «سماکار» و «علامه‌زاده» نیاز به اسلحه داشتند. در همین راستا، «سماکار» با «طیفور بطحایی»(فیلمبردار) که او را از زمان دانشجوئی در مدرسه «عالی تلویوزیون و سینما» می‌شناخته، مراجعه کرده و داستان را با او در میان می‌گذارد. «بطحایی» نیز با «کرامت دانشیان» در این مورد صحبت می‌کند و کرامت سعی می‌کند که از طریق رابطی که او را از زندان می‌شناخته یعنی «امیر فتانت» با «سازمان چریکهای فدایی خلق» تماس گرفته و اسلحه‌های مورد نیاز را تهیه کند.

«امیر فتانت» بدون آنکه کرامت دانشیان از آن آگاهی داشته‌باشد، در هنگام گذراندن دوران زندان، با ساواک شروع به همکاری کرده و عملا به یکی از مهره‌های آنان تبدیل شده‌بود. «فتانت» پس از آگاهیش از قضیه گروگان گیری، اطلاعات لازم را در اختیار ساواک می‌گذارد.

-«طیفور بطحائی»، علاوه بر ارتباط با گروه «سماکار-علامه زاده» با یک گروه دیگر که در آن «شکوه میرزادگی»، ابراهیم فرهنگ (همسر اول شکوه)، مرتضی سیاهپوش و ایرج جمشیدی و مریم اتحادیه عضو بودند نیز ارتباط داشته و در حقیقت آنها می‌خواستند بعنوان گروه پشتیبانی عمل کنند.

در همین راستا «ایرج جمشیدی» از این گروه مامور می‌شود که برود و اسلحه‌ها را از ساواکی‌های که می‌خواستند خود را از اعضای چریک‌ها معرفی کنند، تحویل بگیرد. «جمشیدی» می‌ترسد و در قراری که ساواک آن را طرحی کرده حاضر نمی‌شود.‌ ماموران ساواک تصور می‌کنند که اعضای گروه مربوطه از نفوذی بودن «فتانت» آگاهی پیدا کرده و از این جهت است که در سر قرار حاضر نشده‌اند و برای اینکه فرصت فرار کردن را از اعضای گروه بگیرد، همگی آنها را دستگیر می‌کند.

-«شکوه میرزادگی» پس از دستگیری بوسیله‌ی «ساواک» خود را می‌بازد و به موضوع همکاری با گروه گلسرخی در سال 1350 که هیچ ربطی به موضوع پرونده‌ی گروگان گیری فرح ندارد اشاره می‌کند و پای گلسرخی و سلیمی را وسط می‌کشد.‌

 

روایت ایرج جمشیدی

-ایرج جمشیدی این ماجرا را چنین روایت کرده است:نحوه ورود من به ماجرا، از طريق دوست‌ام با خانم شكوه ميرزادگي بود. من و خانم ميرزادگي همكار بوديم و به همين دليل من به دعوت ايشان وارد فعاليت‌هاي سياسي شدم. قرار بود من با يك چريك و پارتيزان خبره ملاقات كنم و از او اسلحه بگيرم، اما وقتي با عباس سماكار ملاقات كردم، ديدم اصلا شباهتي به چريك‌ها ندارد.

من حاضر شدم اما از طرف مقابل من خبري نشد. همه‌چيز به هم ريخته به نظر مي‌رسيد و من در تماس تلفني با شكوه ميرزادگي به شدت از آشفتگي قرارها گلايه كردم. پس از اينكه من موفق نشدم اسلحه را تحويل بگيرم، از محل دور شدم و چند ساعت بعد، به سمت همدان حركت كردم. به هيچ عنوان مضطرب نبودم و در دلم از اينكه مسخره شده‌ام، احساس خوبي نداشتم. همان‌طور كه حدس مي‌زدم شكوه در مورد گروه و آدم‌هاي آن دروغ گفته بود. من فكر مي‌كردم با گروهي صددرصد حرفه‌اي طرف هستم اما ديدم آنها حتي قدرت ساماندهي قول و قرارهاي خود را ندارند. من عصر همان روز به همدان رفتم و در حالي كه اصلا فكر نمي‌كردم، دستگير شدم. ظاهرا يك نفر همه ما را لو داده بود.

 

روایت عباس سماکار

ماجرا از این قرار بود که دو سال قبل از اون یعنی در سال پنجاه، خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم و شکوه فرهنگ، در ارتباط با هم طرح اعدام شاه رو می ریزند و بعد از یک مدت شناسایی و سنجش امکاناتشون پی می برن که این طرح اصلا عملی نیست و بی نتیجه ولش می کنند. بعد هم خسرو و منوچهر و یکی دو نفر دیگر در بهار سال پنجاه و دو دستگیر می شن یعنی دو ماه قبل از این که من و علامه زاده چنین طرحی رو شروع کنیم.

اما شکوه فرهنگ پس از دستگیری مثل ابراهیم فرهنگ و مریم اتحادیه و ایرج جمشیدی فورا تسلیم ساواک شد و حتی برای خوش خدمتی ماجرای طرح اعدام شاه رو در دو سال پیش از اون که ساواک روحش هم خبر نداشت لو داد و به این ترتیب پای خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم رو به این پرونده کشوند.

ساواک حدس می زد که مقاومت در دادگاه حداکثر توسط یکی دو نفر صورت بگیره. به خصوص روی کرامت دانشیان زیاد حساب می کرد. چون که کرامت در مقابل توهینهای بازجوها دست به مقابله زده بود.

در مورد خسرو گلسرخی ساواک چون فکر می کرد که خسرو در هیچ کدام از این طرحها شرکت نداشته، حداکثر مقاومتش یک دفاع حقوقی باشد که بگوید من اصلا شرکت نداشتم و این حرفها بیخود است.

ساواک می خواست با اهمیت دادن به یک سری عملیات خیالی برای خودش و هوشیاری دستگاههای امنیتی اش و ایجاد ترس و رعب بیشتر تو جامعه، برای خودش اعتبار ایجاد کنه.

در نتیجه تا مقطع دادگاه که کسی باز فکر نمی کرد به اون شکل علنی بشه این موضوع در سطح یکی از پرونده های موجود قلمداد می شد. انگیزه ساواک هم برای علنی کردن جریان دادگاه چیزی جز همون عدم مقاومت اکثر اعضای گروه که گفتم، نبود.

اما اگر مقاومت واقعا جانانه خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان نبود، هم ساواک به اهدافش نزدیک می شد و هم جامعه به یقین در مورد حدسش در مورد ما و ماهیت این پرونده می رسید.

 

محاکمه گروه

-در جریان محاکمات دستگیرشدگان در دادگاه اول، 7 نفر به اعدام ( گلسرخی، دانشیان، سلیمی، بطحائی، سماکار، علامه زاده، جمشیدی)، دو نفر به پنج سال حبس ( اتحادیه، سیاهپوش) و سه نفر به 3 سال حبس ( میرزادگی، فرهنگ، قیصری ) محکوم می شوند. این همان دادگاهی است که خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان شجاعانه دفاع عقیدتی از خود کردند.

در دادگاه تجدید نظر که در سه شنبه دوم بهمن ماه 1352 تشکیل شد، حکم اعدام دو نفر از محکومین دادگاه اول یعنی سلیمی به 15 سال و جمشیدی به 10 سال تغییر پیدا کرد و پنج نفر از متهمان (بطحائی، گلسرخی، دانشیان، سماکار و علامه زاده) همچنان به اعدام محکوم شدند.

به فرمان شاه که در روزنامه‌های روز 28 بهمن ماه 1352 انتشار یافت، سه نفر از محکومین ( بطحائی، سماکار و علامه زاده) از اعدام عفو و به حبس ابد محکوم گردیدند.

 

حکم اعدام دانشیان و گلسرخی هیچ تغییری نکرد و آنان ، در بامداد 29 بهمن 1352 تیرباران کردند.

شکوه میرزادگی بعد از عفو توسط شاه، جذب حزب رستاخیز شد و همکاری های خود با ساواک را ادامه داد و در شمار افرادی چون پرویز نیکخواه قرار گرفت و سردبیری نشریه "تلاش" را بر عهده گرفت.

به گزارش پارسینه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در اسفند 1357 شکوه میرزادگی که قصد خروج از کشور را داشت، توسط پاسداران انقلاب موقتا بازداشت شد،به نوشته روزنامه اطلاعات، در فرودگاه مهرآباد شکوه فرهنگ معروف به شکوه میرزادگی دستگیر شد. روزنامه اطلاعات نوشت: «شکوه میرزادگی از سرسپردگان حزب منحله رستاخیز و سردبیر مجله تلاش هنگام خروج از کشور توسط پاسداران انقلاب اسلامی دستگیر شد.»

شکوه میرزادگی بعد از خروج از ایران،به همراه اسماعیل نوری علاء، همسرش ، زندگی خود را وقف ترویج سکولاریسم کرده اند.

 

منابع:

من یک شورشی هستم از عباس سماکار

مصاحبه‌ی رضا علامه زاده در روزنامه کیهان مورخه‌ی سوم اسفند 1357

راوی بهاران، زندگی و مبارزات کرامت الله دانشیان، تهران: نشر قطره، چاپ دوم ۱۳۸۲.

خاطرات عزت شاهی به کوشش محسن کاظمی

 

خانم عاطفه گرگین*، همسر خسرو گلسرخی در مصاحبه ی سال گذشته با صدای آمریکا می گوید:

«...نمایشی بود که ساواک درست کرد... در شهریور ماه یک عده را گرفتند، از همین گروهی که می خواستند کارهایی انجام دهند، حالا جدی بود یا شوخی. بعد یکی از این افراد، خانمی که همکار خسرو گلسرخی در روزنامه کیهان بوده، یک تک نویس هایی برای خسرو می کند و در واقع به اعتراف های او، خسرو گلسرخی را از زندان قصر می برند در اوین و می بندند به این گروه...»

 

روایت آقای عباس سماکار** ، یکی از افراد گروه چنین است:

«ماجرا از این قرار بود که دو سال قبل از اون، یعنی در سال پنجاه، خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم و شکوه فرهنگ، در ارتباط با هم طرح اعدام شاه رو می ریزند و بعد از یک مدت شناسایی و سنجش امکاناتشون پی می برن که این طرح اصلا عملی نیست و بی نتیجه ولش می کنند. بعد هم خسرو و منوچهر و یکی دو نفر دیگر در بهار سال پنجاه و دو دستگیر می شن یعنی دو ماه قبل از این که من و علامه زاده چنین طرحی رو شروع کنیم.»

«اما شکوه فرهنگ پس از دستگیری مثل ابراهیم فرهنگ و مریم اتحادیه و ایرج جمشیدی فورا تسلیم ساواک شد و حتی برای خوش خدمتی ماجرای طرح اعدام شاه رو در دو سال پیش از اون که ساواک روحش هم خبر نداشت لو داد و به این ترتیب پای خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم رو به این پرونده گشودند... به همین دلیل هم طرح ترور شاه حتی غلیظ تر از طرح گروگانگیری در روزنامه ها اعلام شد و مرکز این نقشه ها جلوه داده شد و گلسرخی و مقدم را  هم جزو اعضای ردیف دوم و سوم پرونده قرار دادند. یعنی من که قرار بود به عنوان عامل اصلی عملیات رو انجام بدم و شکوه فرهنگ و مریم اتحادیه که قرار بود مهناز پهلوی رو گروگان بگیرن در ردیف بالاتر پرونده قرار گرفتند.»

شکوه میرزادگی در دادگاه گفت: "...ولی من اقرار می کنم آن قدر شرمسارم که کلامی پیدا نکنم تا پوزشی باشد از اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر رهبر واقعی مردم وطنم."

 

از اسلام قرآن تا اسلام حدیث

«از اسلام قرآن تا اسلام حدیث»، عنوان کتابی مهم و ارزشمند از جورج طرابیشی است که در سال ۲۰۱۰ منتشر گردید. وی در این اثر مهم می خواهد با وام گرفتن از روش های جدید مطالعاتی مانند دیرینه شناسی و تبار شناسی فوکو و دریدا به این سوال پاسخ دهد، که علت به حاشیه رفتن فلسفه و علوم عقلی در سنت عربی اسلامی چیست؟ این پدیده از نظر طرابیشی عللی درونی دارد. طرابیشی، عوامل درونی مانند سیطره حدیث گرایی و برجسته شدن نقل را عامل اصلی ورود به گردونه بی نتیجه عقب ماندگی و ایدئولوژی زدگی می‌داند. نزد طرابیشی سیطره ایدئولوژیک حدیث بر قرآن، عامل ناتوانی علمی در تلقی و پردازش دست آورد های جهان جدید است. طرابیشی در اهمیت دادن به نقش علوم حدیث تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید اگر بر این سیطره مهر پایانی زده نشود، نه تنها باید با تکثر درون دینی بدرود گفت بلکه باید شکل گیری قرون وسطی جدیدی در جهان عرب و اسلام را انتظار کشید.

 

خدا و رسول: شارع و مکلف

طرابیشی برای نشان دادن فرایندی که او سیطره ایدئولوژیک حدیث می نامد در فصل آغازین مبانی حدیث گرایی را توضیح می دهد و سپس نقد های جدی خود را بیان میکند. او سعی می کند با استفاده از آیات قرآن بین شخصیت حقیقی پیامبر و شخصیت حقوقی ایشان تمایز قائل شود تا از این رهگذر ثابت کند بر اساس آیات قرآن، شارع فقط و فقط خداوند است و پیامبر صرفا مکلفی است که این پیام را باید به درستی منتقل کند. در واقع شخصیت حقوقی پیامبر که حامل وحی الهی است، باید به عنوان یک مبلغ که خطا نمی کند لحاظ شود. از سوی دیگر یک شخصیت حقیقی نیز وجود دارد که درگیر امور روزمره بوده و همچون دیگر انسان ها در معرض خطا، اشتباه، سهو و نسیان می باشد. به طور طبیعی برای اثبات این فرضیه، نظریه رقیب که تمام افعال پیامبر را در قالب سنت می پذیرد نیز باید رد شود. آیاتی که اطاعت پیامبر را برای مسلمانان لازم می داند، رکن اصلی این نظریه است. طرابیشی معتقد است خطابات قرآن که به اطاعت از پیامبر اشعار دارد، یا مسلمانان را مخاطب قرار داده و یا خطاب به کفار و مشرکین است. در فرض نخست، این اطاعت همیشه همراستا با اطاعت از خداوند آمده است، بنابراین فاقد توانایی اثبات قدرت تشریعی مستقل برای پیامبر است و در فرض دوم نیز اطاعت از پیامبر به معنای ایمان آوردن می باشد و باز نمی توان بر این اساس، قدرت تقنین و تشریع مستقلی را برای پیامبر اثبات کرد. او در این مقدمه بر مفهوم بشر بودن پیامبر و تصریح قرآن به این مفهوم تاکید می‌کند. او با پی ریزی این مبنا، در ادامه به بیان روش غلبه یافتن اسلام حدیث محور بر اسلام قرآن محور می پردازد.

 

پیامبر بومی، پیامبر جهانی

طرابیشی در تحلیل شکل گیری سنت اسلامی از دو گونه اسلام سخن می گوید. وی معتقد است که باید بین اسلام دعوت گر و اسلام فتوحات، تمایز قایل شد. اسلام فتوحات همان اسلام تاریخی است. وی با استدلال به آیات قرآن می کوشد ثابت کند که اسلام دعوت گر مخصوص جزیره العرب بوده و به زبان اعراب کتابی به نام قرآن نازل شده تا این آخرین قومی که فاقد کتاب آسمانی و پیامبر بودند نیز صاحب کتابی مقدس شوند. او رسالت پیامبر را کاملا مکان مند و زمان مند می داند. بر این مبنا پیامبر نه یک پیامبر جهانی، بلکه یک پیامبر منطقه ای و بومی است که به زبان همان قوم و صرفا برای ساکنان جزیره العرب مبعوث شده، تا این بخش از جهان را جهل زدایی کند. او برای پیش برد این نظریه، آیاتی که به جهانی بودن رسالت، اشاره دارند و یا یهود و نصارا را مخاطب می سازند را ذکر کرده و ضمن تحلیل آنها، رسالت پیامبر را در این بخش، صرفا تصحیح تحریفات یهود و نصارا دانسته و دست این آیات را از اثبات رسالت جهانی کوتاه می داند.

از نظر طرابیشی اسلام فتوحات یک اسلام ایدئولوژیک است که ناظر به گذشته پر افتخار می  خواهد آینده ای روشن را نوید دهد. تحول اسلام رسالی یا دعوت گر به اسلام فتوحات، شاه کلید هژمونی حدیث بر قرآن است. زمانی که فاتحان به سرزمین های جدید وارد شدند، قرآن را به همراه داشتند و با آن به تبادل دانش با دیگر تمدن ها پرداختند. اما بعد از گذشت دوره‌ای، نو کیشان مسلمان، با پردازش علوم حدیث، پرچم داران جدید اسلام شدند. اسلامی که از دل فتوحات متولد گردید، ماموریت داشت تا آن فتوحات را استمرار بخشد. این توالی بدون ساختن دانشی مبتنی بر حدیث امکان پذیر نبود. بنابراین نخبگان و اندیشوران سرزمین های فتح شده، به جمع آوری و تدوین علوم حدیث و تمام ضمائم آن همت گماردند. این تازه مسلمانان، اسلام دعوت گر را به اسلام تاریخی و پیامبر بومی را به پیامبری جهانی تبدیل کردند.

 

شافعی و نهادینه کردن سنت

شافعی از نظر طرابیشی، صرفا یک فقیه و یا یکی از امامان چهارگانه فقه اهل سنت نیست. بلکه او از یک طرف بنیان گذار علم اصول فقه و از سوی دیگر اولین معرفت شناس در جهان اسلام است. شافعی اولین منظومه نظری دانش حدیث را پی افکند و فاصله حدیث و قرآن را به لحاظ اعتبار، درنوردید. از این رو شافعی، حدیث یا همان سنت پیامبر را از نظر ارزش، هم سنگ قرآن دانست و آن را وحی غیر نازل شده(وحیا غیر متلو) نامید. شافعی تلاش نظری گسترده ای را برای مبارزه با کلام شناسان و عالمان دینی انجام داد که صرفا برای دانش فقه از قرآن استفاده می کردند و سنت را نادیده می گرفتند. محصولات نظری شافعی در خدمت دانش حدیث قرار گرفت به گونه ای که طرابیشی از فعالیت های او به عنوان یک کودتا علیه نصوص قرآنی یاد می کند.

 

طرابیشی فصول مستقلی را به بررسی تاثیرات ابو حنیفه، مالک و ابن حزم اختصاص داده است. او کلیت روش این اندیشوران را در خدمت نهادینه کردن علوم حدیث و عقب راندن عقل گرایی در جهان اسلام معرفی می‌کند. او در فصل دیگری به بحث علم رجال و دانش تصحیح حدیث، اشاره می کند و ضمن بررسی تاریخی نحوه شکل گیری این دانش از آن به عنوان بازی یاد می کند. این بازی صرفا روشی برای توجیه نصوص موجود و نیز افراشته کردن ستون حدیث و منزوی ساختن علوم قرآنی و علوم عقلی در یک فرایند کاملا پیچیده می باشد.

 

...آخرین گام هایی که عباسیان برای تئوریزه کردن حدیث گرایی برداشتند، در حوزه رابطه دولت و ملت و یا رابطه حاکم و رعیت نیز تاثیرات بسیاری داشت. اگر مدرنیته در اروپا بعد از جنبش اصلاح دینی و شکل گیری کلیسای پروتستان شروع شد، در جهان اسلام، آغازین جرقه های اصلاح دینی که در عصر مامون توسط معتزله هویدا شده بود جهان اسلام را امیدوار کرد. اما در نهایت، متوکل تمام راه های منتهی به تفکر اعتزالی را به سود اهل حدیث مسدود ساخت. با این تحول بنیادین، قدرت دینی در جهان اسلام به دست سلفیان تندرو و متعصبی افتاد که هر گونه نوآوری را بدعت معرفی می کردند و هیچ گونه استقلالی برای عقل در منظومه دانش اسلامی قایل نبودند.

 

طرابیشی بر این باور است که تقدیم حدیث بر سایر دانش ها در منظومه دانش های اسلام سه نتیجه فوق العاده خطرناک را به همراه داشت. اولین نتیجه این پیروزی، در به محاق رفتن گفتمان قرآن محور رخ نمود. قرآن و تمام ظرفیت قابل تفسیر و تاویل اش، ذیل سلطه حدیث گرایی به حاشیه رفت و نتوانست نقش خود را به مثابه یک منبع معرفتی بازی کند. دومین اثر این هژمونی حدیث گرا، کم رنگ و یا بی رنگ شدن نقش عقل و عقلانیت در جهان اسلام است. تثبیت ایدئولوژیک حدیث گرایی که با خود روش ظاهرگرایی و جمود بر نص را نیز یدک می کشید، سبب گردید نقش فعال عقل کاملا ازبین برود و عقل اغلب به عنوان یک عنصر منفعل حضور داشته و فعال و مستقل بودن آن در نظر نیاید. سومین اثر خطرناک پیروزی حدیث گرایی در جهان اسلام، خداحافظی همیشگی با تکثر و تنوع در جهان عرب و اسلام بود. حدیث گرایی ریشه هر نوع تکثر درون دینی و برون دینی را خشکاند. این خوانش نمی تواند تکثر درون اسلامی، متمثل در فرق فقهی و کلامی را برتابد و از سوی دیگر تکثر برون دینی مانند تکثر قومی را نیز نمی تواند تحمل کند. برخورد این مدرسه با مسیحیان و یهودیان و دیگر ادیان و اقوام در جهان اسلام کاملا برخوردی حذفی بود و هیچ ظرفیتی در این منظومه برای تحمل و همزیستی که لازمه تکثر است وجود ندارد.

 

نقد کدیور به تئوری رویای نبوی سروش  

 

نقد کدیور به تئوری رویای نبوی سروش  

بحث برانگیزترین دیدگاه های روشنفکران مسلمان ایران در دو دهه اخیر مباحث برخی از آنها درباره وحی بوده است. مرادم دیدگاههای دوستان محترم آقایان محمد مجتهد شبستری و عبدالکریم سروش است. علیرغم برخی نتایج مشترک، این دو دیدگاه مجزا در راستای زمینی و بشری کردن پدیده وحی به حساب می آیند. هیچکدام از دو دیدگاه در قالب کتاب (ولو کتاب الکترونیکی) درنیامده و هنوز در مقام بسط، تکوین و تکمیل هستند. بحث امروز من به دلایلی که اشاره خواهم کرد در تحلیل انتقادی دیدگاه دانشمند محترم جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش درباره وحی متمرکز است، به عبارت دیگر مطالعه ای موردی است و به  أمور دیگر نخواهم پرداخت.

ایشان به گفته خود در مجموع دو نظریه درباره قرآن کریم ارائه کرده است، اولی حدود بیست سال قبل و دومی از چهار سال قبل. خود وی اخیرا افکار خود را در این باره در قالب دو فرضیه اینگونه معرفی کرده است: «قرآن یا کلامی است مستعار، مخلوق ذهن و محصول تجربه محمّد (ص) (فرضیه اوّل)، یا رؤیایی است جاندار و مخلوق خیال خلّاق و صورتگری محمّد (ص) (فرضیه دوم).» (۱) فرضیه اول همان قرآن: کلام محمد (ص)» است که در سال ۱۳۷۸ در کتاب بسط تجربه نبوی منتشر شده است (۲)، فرضیه دوم با عنوان «محمّد (ص): راوی رویاهای رسولانه» (خرداد ۱۳۹۲- خرداد ۱۳۹۵) در شش مقاله. مقاله هفتم (و ظاهرا آخر) تا کنون منتشر نشده است. (۳) منتظر بودم کلامْ منعقد شود تا امکان بحث و نقد آن فراهم شود.

وقتی دوست گرامی جناب آقای دکتر کمالی خبر داد که قرار است در دانشگاه کلمبیا محفل انسی با تنی چند از دانشوران از جمله دکتر سروش برگزار شود تا درباره وحی و الهی یا بشری بودن آن تبادل نظر شود استقبال کردم. چرا که حاضر و رو در رو راحت تر می توان گفتگو کرد تا غایب و مکتوب. متاسفانه در دقیقه نود توفیق یار نشد، و یار بر سر قرار نیامد! اینک همان نکاتی که قرار بود در محضر صاحب فرضیه مطرح شود مطرح می کنم تا مباحثه به نحو دیگری ادامه یابد. نقد و بررسی یک نظریه نشان از اهمیت نظریه و احترام به صاحب آن است. (۴)

در این مجال ابتدا هر یک از دو فرضیه را با کلمات صاحب آن تقریر کرده سپس به اختصار آنها را جداگانه نقد می کنم. مسئله اصلی نقد فرضیه دوم است چرا که فرضیه اول قبلا نقد شده است.

 

تقریر نظریه اول، قرآن کلام محمد (ص)

این تقریر مختصر فرضیه اول از زبان صاحب آن است:

«قرآن تجربه و تألیف محمّد (ص) است (درست بر همان قیاس که می گوییم قرآن معجزه محمّد (ص) است) و تخیّل خلّاق و عقل فعّال و تجربه های اشراقی و آفاقی و انفسی اوست که آن را به وجود آورده است. این دعوی (فرضیه) به تبیین چند معضلّ کلامی و تفسیری کمک می کند:

الف. چگونگی سخن گفتن خداوند با پیامبران و راز زدایی و رازگشایی از آن، که در کلام کلاسیک با کلام نفسی از آن تعبیر شده.

ب. رنگ و بوی فرهنگ عربی و قبائلی در سراسر قرآن و تاریخمندی آن، مثل توصیف نعمات بهشتی.

ج. آیاتی که با نظریات علمی مدرن تعارض آشکار دارند، از قبیل آسمان‍های هفت‍گانه، و خروج نطفه از پشت مرد، و شهاب‍های آسمانی.

د. احکام فقهی که با عدالت و کرامت آدمی منافات دارند، یا بوی خشونت فوق طاقت می دهند، چون بریدن دست و پای مفسدان یا در آوردن چشم یا جواز برده داری.

هـ. پستی و بلندی بلاغت قرآن در آیات و سور مختلف، که برخی متکلمان را به نظریه صرفه وادار کرده است.

مادامی که دست خداوند را در قرآن مستقیماً در کار ببینیم و محمّد (ص) را در تجربه وحی، منفعل محض بشماریم و قرآن را محصول علم بیکران باری تعالی بدانیم، این معضلّات هیچ‍گاه حلّ نخواهد شد. کافی است که ورق را برگردانیم و انسانی الهی را فاعل و خالق این اثر سترگ ببینیم که با همه «انسانیّت»اش در قرآن نشسته است و هر چه می گوید و می بیند، تجربه ای از افقِ دیدِ او و در خور ظرفیت خِرد و خیال او، و با فاعلیّت تامّ و تمام اوست؛ آن‍گاه مسئله «کلام الهی» حلّ و منحلّ خواهد شد.

وحی است که بشریت و محدودیت محمّد (ص) در سراپای آن ریزش و پویش دارد و چون خون در عظام و عروق آن جاری است. خدا محمّد را تألیف کرد و محمّد قرآن را.» (۵)

 

نقد و بررسی نظریه نخست:

برای نخستین بار نظریه اول را طی یک سخنرانی با عنوان «وحي و تجربه ديني: بحثی درباره وحی رسالی و تفاوت آن با تجربه دینی» در موسسه معرفت و پژوهش (متعلق به صاحب نظریه) در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۷۹ در تهران نقد کردم. (۶) رئوس نقد من نکات پنجگانه زیر بود:

اول. گیریم تمام کوششهای صاحب محترم نظریه موجه باشد، در این صورت همه اشکالات پیش گفته از خدا به رسولش منتقل شده، بی آنکه حل شده باشد. یعنی بعد از پذیرش نظریه قرآن کلام محمد (ص)، أولا قرآن محدود به رنگ و بوی فرهنگ عربی و قبائلی است، ثانیا آیاتی از آن با نظریات علمی مدرن تعارض آشکار دارد، ثالثا احکام فقهی موجود در قرآن که با عدالت و کرامت آدمی منافات دارند یا بوی خشونت فوق طاقت می‍دهند، رابعا مشکل پستی بلاغت قرآن در آیات و سور مختلف به جای خود باقی است. قبلا خدا این اشکالات را مرتکب شده بود، اکنون پیامبرش! اما اشکالات پیش گفته قرآن لاینحل باقی است!

دوم. صورت مسئله «کلام الهی» پاک شده است، نه اینکه حل شده باشد. این نظریه کدام مشکل کلام باری را حل کرده است؟

سوم. به تصریح صاحب محترم نظریه از قرآن «راززدایی» شده است. قرآن اکنون کلام بشری است با همه محدودیتها و فهم ناقص بشری و هیچ قداستی ندارد. آیا از عالم غیب راز زدایی کردن چیزی برای غیب باقی می گذارد؟! وحی راززدایی شده و به مرتبه بشری تنزل داده شده نیز وحی را از حیّز انتفاع ساقط کردن است.

چهارم. اسلام «خدامحور» به اسلام «پیامبرمحور» تنزل یافته است. توحید بنیادی ترین اصل اصیل اسلامی است. این نظریه وحی الهی را به بُعد بشری پیامبر «أنَا بشر مثلُکُم» (۷)  تنزل داده و به آن مباهات کرده است. این اسلام محمد محور چیزی از قبیل مسیحیت عیسی محور شده است. صد البته این پیامبر انسانی است مخلوق خداوند و همانند دیگر مخلوقات جلوه خداوند است و از این حیث مثل هر مخلوق دیگر الهی و آیت الله است. وحی الهی از پدیده خاص «مِن امر ربی» (۸)، «مِن أنباء الغیب» (۹)، و «تنزیل مِن ربّ العالمین» (۱۰) به امری جوشیده از ذهن و ضمیر بشری به نام محمد بن عبدالله (ص) تنزل یافته، همچنانکه مثنوی معنوی از درون جلال الدین بلخی جوشیده است، بدون هیچ تفاوتی. هر دو به یک میزان الهی و انسانی اند!

 پنجم. بشری بودن معرفت دینی با بشری کردن خود دین تفاوت ماهوی دارد. آنچه در قبض و بسط شریعت صورت گرفت کوشش برای اثبات بشری بودن معرفت دینی بود، آنچه در قرآن کلام محمد (ص) با عنوان بسط تجربه نبوی صورت گرفته بشری کردن خود دین است. پرسش اساسی این است: وقتی خود دین بشری شد، دین بودن دین به چیست؟ این محصول بشرساخته به چه دلیل دین خداوند است؟ تمسک به امور عمومی مخلوق و معلول خداوند بودن یا«وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی» (انفال ۱۷) که در انتساب تمامی موجوات امکانی یا أفعال آدمی جاری است برای الهی کردن وحی و دین کافی نیست. با این تبیین مثنوی جلال الدین بلخی و کیمیای سعادت ابوحامد غزالی همان قدر الهی است که قرآن محمدی (به تعبیر صاحب نظریه)! در تبیین صاحب نظریه هیچ دلیل خاصی برای الهی بودن قرآن و وحی یافت نمی شود. (۱۱)

 

تقریر نظریه دوم: محمد (ص) راوی رؤیاهای رسولانه

تلخیص تقریر نظریه دوم با کلمات صاحب آن به شرح زیر است:

«آنچه را کلام الله می خوانند، عنوان «خوابنامه محمّد (ص)» بر آن صادق تر است. محوریت با محمّد (ص) است و رؤیاها و تجربه ها و گزارش های او. و هم بدین سبب است که شخص پیامبر نقطه پرگار نبوّت و کانون دایره دیانت است. با اوست که حادثه وحی، سامان و پایان می پذیرد، و محدوده طاقت و معرفت و سقف پرواز خیال و خِرد اوست که دامنه و دایره و عمق و ارتفاع رسالت را تعیّن می بخشد.» (۱۲)

«کلامی ـ سمعی» بودن قرآن، تا پیش از این، موضوع تأمّل و تحقیق بود، اکنون «رؤیایی ـ بصری» بودنش چشمک و خُنبک می زند و به تفرّج و تدبّر دعوت می نمود. او شاهد مناظری (نه مستمع مطالبی) است که در افقی برتر از افق حسّ (خیال، رؤیا، و ملکوت) صورت می بندد و او آنها را رؤیت و روایت می کند. زبان محصف محمّد (ص)، زبان عالم ناهشیاری است (اگرچه ظاهراً به زبان بیداری است و این همان حلقه مفقوده و نکته مغفوله در کار مفسّران مصحف است)، و قهراً محتاج خوابگزاری است.» (۱۳)

بنابراین در این نظریه: تمام قرآن رؤیاهای محمد (ص) است، که احتیاج به تعبیر و خوبگزاری دارد، نه کلام الهی محتاج تفسیر.

به اعلام صاحب محترم نظریه رؤیای رسولانه ایشان این دوازده مشکل را حل کرده است، یا دوازده امتیاز دارد:

یک. توصیف بقاعده أمور مرتبط به ماوراء طبیعت، از ذات و صفات خداوند، و غیب و غیر آن.

دو. معاد، خصوصا معاد جسمانی.

سه. آیاتِ متشابهِ محتاجِ «تأویل» که اکنون رؤیاهایِ محتاجِ «تعبیر» هستند.

چهار. داستانهای اسطوره ای یا تمثیلی از قبیل خلقت آدم، خضر و موسی، و خلقت شش روزه آسمان و زمین.

پنج. به سامان کردن نظم پریشان قرآن، که گاه در سوره و گاه حتّی در آیه واحد خود را می نمایاند.

شش. حل مشکل آیه لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (زبان خود را نگه دار و در خواندن قرآن شتاب مکن، قیامت ۱۶) نهی از تعجیل بیان آنچه در خواب دیده ای!

هفت. مجازهای بیداری، حقیقت خواب است. مجازات و استعاره ها خوابگزاری و ترجمه فرهنگی می شوند.

هشت. زمان پریشی و نقض قوانین طبیعت و علیّت در رؤیا توجیه می شود.

نُه. معراج جسمانی موجّه می شود.

ده. فقهیات قرآن که امور عرضی بیش نیستند و از ملکوت اعلی نیامده اند و تخته بند تاریخ و جغرافیا هستند و زبانشان به بیداری نزدیک تر است. احکام فقهی قرآن، محصول تجربة رؤیایی پیامبر و تعبیر آنند.

یازده. دعاهای قرآن از جمله سوره حمد بی تکلف راست می شود اما از زبان پیامبر.

دوازده. صنعت التفات یعنی در گفتار از خطاب به غیاب، و از غیاب به خطاب رفتن، نزد ادیبان یک زینت است؛ امّا در فرضیه وحی رؤیایی یک حجّت است بر استواری آن.

در نتیجه: قرآن یعنی سخن محمّد در خور علم محمّد است، نه در خور علم خدا. (۱۴)

در انتها ایشان در پاسخ مستشکلان به سه نکته اشاره کرده است: اولا خوابگزاری را از صاحب نظریه نباید خواست! ثانیا ابطال پذیری هم مشکل نظریه نیست، چرا که این برنامه پژوهشی کلان است و برخوردار از سازگاری درونی و فراگیر. ثالثا تعارض نظریه با ظواهر قرآنی هم مشکلی ندارد! چرا که این رایی است که باید قبل از ورود در قرآن آن را برگرفت. (۱۵)

 

نقد و بررسی نظریه دوم

این تحلیل انتقادی مشتمل بر چهار نکته است.

 

الف. عدم تلازم مقدمات با نتیجه

فرض می کنیم کلیه بیانات صاحب محترم نظریه موجه و متین باشد، و هر دوازده امتیاز و فایده آن صائب باشد. این تبیین در صورتی مقبول خواهد بود که بین این تبیین و فوائد یا امتیازات دوازده گانه اش با رؤیا پنداری وحی «تلازم» برقرار باشد. در مقالات شش گانه هیچ دلیل ایجابی بر رؤیا پنداری وحی أقامه نشده است. مدعای نظریه این است که در قرآن اشکالاتی است که با نظریه رایج وحی در عالم هشیاری لاینحل است، اما با رؤیا پنداری وحی اصولا آن امور در عالم رؤیا اشکال محسوب نمی شوند، در نتیجه با نظریه رؤیا پنداری وحی مشکلات قرآن بلاموضوع شده و این نظریه موجه می گردد.

این استدلال زمانی تام است که اشکالات یادشده به هیچ طریقی قابل حل نباشند و رؤیا پنداری وحی «نظریه بی بدیل» باشد. اما در مقالات شش گانه منتشر شده درباره  بی بدیل بودن نظریه چیزی به چشم نمی خورد. تمام کوشش صاحب نظریه در دو ناحیه مصروف بوده است، یکی تقریر اشکالات متعدد قرآن و دیگری توجیه رؤیا پنداری وحی با بیانهای متفاوت و صنایع مختلف لفظی و ذوقی و مؤیداتی از اقوال متصوفه. فرض می کنیم اولا تمام اشکالات ادعا شده وارد باشد، و ثانیا توجیه نظریه نیز مقبول باشد، با پذیرش هر دو مقدمه باز اینکه وحی رؤیای رسولانه است اثبات نمی شود. اگر نظریه یا نظریاتی بتوانند اشکالات ادعایی را حل کنند نظریه رؤیا پنداری وحی ابطال شده، در حد یک دیدگاه ذوقی در کنار دیگر دیدگاههای ذوقی باقی خواهد ماند.

 

ب. دو گونه تأویل

آیه هفتم سوره آل عمران آیات قرآن را به دو دسته محکم و متشابه تقسیم کرده، بیماردلان برای آیات متشابه تأویل نادرستی می جویند، حال آنکه تاویل آنها را جز خدا و راسخان در علم نمی‌دانند. (۱۶) مراد از «تأویل» بکار رفته در این آیه چیست؟ تاویل در قرآن حداقل به سه معنی بکار رفته، معنی لغوی تحت اللفظی یعنی بازگردن به اصل و سرانجام (۱۷)، تعبیر رؤیا (۱۸)، و بالاخره تاویل به کار رفته در آیه مورد بحث. در مورد معنی تاویل در آیه یادشده حداقل سه قول بین مفسران قرآن به چشم می خورد.

قول رایج و اکثرقریب به اتفاق مفسرین این است که تاویل همان تفسیر یا نوعی از آن است. تفسیر رفع ابهام، و تاویل رفع ابهام و دفع ایهام با هم است، بنابراین هر دو به «دلالت لفظی» کار دارند. در این قول فقط آیات متشابه نیاز به تاویل دارند، در حالی که تفسیر تمام آیات قرآن را اعم از محکم و متشابه در بر می گیرد. (۱۹)

در کنار قول مشهور دو قول دیگر درباره تاویل درمیان مفسران سنی و شیعه به چشم می خورد که قابل مقایسه با نظریه رؤیا پنداری وحی است. این دو قول تاویل قرآن را أولا از جنس مدلول لفظ نمی دانند و آن را به تفسیر یا نوعی از تفسیر ولو تفسیر باطنی برنمی گردانند، ثانیا تأویل را به جای عالَم لفظ و معنی به عالَم خارج و وجود عینی برمی گردانند، تاویل آیه یعنی یافتن آن وجود خارجی ورای لفظ و معنی آن. ثالثا فقط آیات متشابه نیستند که تاویل می طلبند، همه آیات قرآن تأویل دارند چه محکم و چه متشابه. رابعا تاویل آیات را خدا و راسخون در علم می دانند.

اما این وجود عینی و واقعیت خارجی که تأویل آیات قرآن است و ادراک آن تنها از خدا و راسخان در علم برمی آید کجاست؟ چه خصوصیتی دارد؟ و با لفظ و معنی آیات چه نسبتی دارد؟ قول دوم (از اقوال سه گانه تاویل) أولا نسبت لفظ و معنی آیه را با آن وجود عینی نسبت خبر به مُخبَر بِه معرفی می کند، یعنی آن واقعیت خارجی که آیه از آن خبر می دهد. به عبارت دیگر واقعیت خارجی «مصداق» آیه است. تاویل یعنی معنی را به مصداق بازگرداندن. در مورد إخبار از أمور گذشته یا حال یافتن مصداق واضح است. مصداق أمور مستقبل تحقق آنها در آینده است، در دنیا یا آخرت. تاویل انشاء (یعنی امر و نهی) همان فعل امر شده و ترک فعل نهی شده است. این قول ابن تیمیه متکلم و فقیه مشهور حنبلی قرن هفتم هجری است (۲۰) که مورد تحسین و پذیرش سید محمد رشید رضا مفسر سوری نیمه اول قرن بیستم در تفسیر المنار واقع شده و آن را بر رأی استادش شیخ محمد عبده (قائل به قول مشهور در تاویل) ترجیح داده است. (۲۱)

اما قول سوم همانند قول دوم تاویل را در مقابل تفسیر، مدلول لفظ ندانسته بلکه از سنخ وجود خارجی و حقیقت عینی می داند، اما این وجود تاویلی را مصداق خارجی یا «تطبیق» نمی داند. اگر آنچه خضر به روایت قرآن در معیت موسی (ع) انجام داد تاویل باشد، واضح است که تاویل بالاتر از تطبیق بر مُخبَر به بود. همانگونه که تاویل رویا در داستان یوسف (ع) تطبیق بر وجود خارجی نبود، رجوع به وجودی در ورای عالم مشهود بود. به علاوه علم به مصداق خارجی آیات لزوما منحصر به خدا و راسخان در علم نیست. مراد از وجود خارجی وجود مادی یا محسوس نیست. این وجودی متعالی است. رابطه آیات با این وجود متعالی رابطه خبر و مُخبّر به نیست، رابطه مثال و ممَثّل است، آیه مثال است و آن وجود خارجی متعالی ممثّل است. قرار است از مثال به ممثّل راه یابیم. تاویل دستیابی به سرچشمه و اصل آیات قرآن است. ورود به عالَمی است در ورای این عالم. موجودات آن عالم مادی نیستند، خیالی هم نیستند، آن عالم بالاتر از عام خیال است. این عالَم از جنس لفظ هم نیست تا زبان آن (مثلا زبان عربی)  باشد. از این عالم می توان به امّ الکتاب، لوح محفوظ یا لوح مکنون تعبیر کرد. تأویل بازگشت به حقیقت قرآن است. آن حقیقت متعالی وقتی به لباس لفظ درآید و به مرتبه فهم انسانی تنزل کند نامش آیات قرآن است. این نکات برگرفته از آقای سید محمد حسین طباطبائی در تفسیر المیزان است. (۲۲)

چکیده نظریه ایشان به قرار زیر است: «تأویل اختصاصی به آیات متشابه ندارد، بلکه جمیع قرآن از جمله آیات محکم تاویل دارند. تاویل از جنس مفهوم و مدلول الفاظ نیست، بلکه أمور خارجیه عینیه است که معتمد کلام محسوب می شود. نسبت تاویل به أمور خارجیه عینه از قبیل نسبت ممثّل به مثال است. همه معارف قرآنی مَثَلهایی هستند از آنچه تاویلش نزد خداوند است. بیانات قرآنی مثلهایی هستد برای معارف و مقاصد قرآنی. به بیان دیگر تاویل حقیقت واقعیه ای است که بیانات قرآنی اعم از حکم و موعظه و حکمت (فقه، اخلاق و الهیات] به آن مستند است. تاویل برای تمام آیات قرآن از محکم و متشابه موجود است. تاویل از قبیل مفاهیم الفاظ نیست، بلکه از أمور عینیه متعالیه ای هستند که فراتر از احاطه شبکه های لفظی هستند. خداوند آنها را برای تقریب اذهان ما به قید الفاظ مقیده کرده است، مانند مثالهایی که برای تقریب مقاصد زده می شود و به حسب فهم شنونده مقصود را روشن می کنند. (۲۳) این همان مفاد آیات متعدد قرآن درباره ام الکتاب است. (۲۴) ام الکتاب همان حقیقتی است که با نازل شدن در قالب کلمات عربی قرآن نام گرفته است. ام الکتاب با عقول عادی قابل درک نیست، تنزل آن برای درک آدمی تفضل الهی است.

اکنون با پذیرش تبیین فوق یعنی تاویل آیات به أمور واقعی در ام الکتاب یا لوح محفوظ یا لوح مکنون اکثر اشکالات مطرح در نظریه رؤیا پنداری وحی به احسن وجه سامان می یابد بدون اینکه به تکلف خواب و خوابگزاری احتیاج افتد.

 

ج. مقایسه نظریه رؤیا پنداری وحی و نظریه تأویل وجود متعالی

نظریه رؤیا پنداری وحی با نظریه تاویل وجود متعالی (نظریه سوم پیش گفته) شباهتها و تفاتهایی دارند. اما شباهتها:

أولا هر دو نظریه در پس آیات به وجودی غیر لفظی قائلند.

ثانیا تاویل به معنای ادراک (مشاهده، علم حضوری) در نظریه تاویل وجود متعالی با تعبیر رؤیا در نظریه رؤیا پنداری وحی قرابت دارد. تاویل رویا عنوان دیگری برای تعبیر آن است.

ثالثا در هر دو نظریه تاویل وجود متعالی یا تعبیر رؤیا تمام آیات را در بر می گیرند نه فقط بخشی از آیات از قبیل آیات متشابه در نظریه رایج.

رابعا با کمی مسامحه می توان نسبت مثال و ممثّل در نظریه تاویل وجود متعالی را بر نظریه وحی رؤیای رسولانه هم جاری کرد. نسبت آیات به رؤیاهای نبوی یا واقعیت عینی لوح محفوظ نسبت مثال به ممثل است. 

اما تفاوتهای دو نظریه:

أولا در نظریه رؤیا پنداری وحی این عالم غیرلفظی عالم خیال (خیال متصل) است، حال آن که در نظریه تاویل وجود متعالی این عالم غیرلفظی واقعیت متعالی از قبیل ام الکتاب و لوح محفوظ است. چنین عالمی جزئی از ذهن و ضمیر محمد بن عبدالله (ص) نیست، و به لحاظ وجودی در مرتبه ای مقدم بر اوست.

ثانیا در نظریه رؤیا پنداری وحی مشاهده صور خیالی در عالم رؤیا که توسط محمد بن عبدالله (ص)  به لفظ درآمده وحی است، که همانند هر خواب دیگر تعبیر می طلبد. حال آنکه در نظریه تاویل وجود متعالی ادراک آن حقیقت متعالی و تعبیر آن هیچکدام وحی نیست، آن حقیقت متعالی ممثّل آیات وحیانی است، تعبیر آنها هم تاویل وحی است نه خود وحی. بعلاوه وحی مثال آن ممثّل است که در قالب وجود لفظی در آمده است.

ثالثا در نظریه رؤیا پنداری وحی این مشاهدات در عالم رؤیا یا خواب واقع می شود. در نظریه تاویل وجود متعالی ادراک ام الکتاب در هشیاری و بیداری است. رؤیای صادقه نیکان نیز ملحق به عالم هشیاری است. به هر صورت نظریه اخیر تلازمی با عالم خیال و رؤیا ندارد. 

رابعا فاعل اصلی در نظریه رؤیا پنداری وحی محمد بن عبدالله (ص) است و نقش خداوند در این پدیده هیچ فرقی با نقش ربوبی در دیگر پدیده های طبیعی ندارد، همگی به اذن و اراده الله. اما در نظریه تاویل وجود متعالی نقش اصلی در وحی، تکوین ام الکتاب و تنزیل آن به قالب الفاظ همگی با خداوند است. وساطت جبرئیل یا روح الامین هم به دلیل فقدان اختیار در فرشتگان تفاوتی با أراده الهی ندارد. محمد بن عبدالله (ص) گیرنده وحی و تابع آن است نه متبوع و فاعل آن.

خامسا برخلاف نظریه رؤیا پنداری وحی که فاقد هرگونه پشتوانه و دلیل قرآنی است (و البته خود را به چنین پشتوانه و دلایلی هم نیازمند نمی داند!) بلکه با بسیار از أصول تعالیم قرآنی در این زمینه ناسازگار است، نظریه تاویل وجود متعالی در سازگاری کامل با تعالیم یادشده است.   

سادسا فارغ از فاقد دلیل بودن نظریه رؤیا پنداری وحی، علم تعبیر رؤیاهای رسولانه و خصوصیات معبّران آن قوز بالا قوز است. صاحب نظریه خود را مسئول تبیین علم تعبیر رؤیاهای رسولانه نمی داند. معلوم نیست این علم با علم تعبیر خواب (از قبیل روش ابن سیرین) چه شباهت و تفاوتی دارد؟ اگر تفسیر قرآن به تعبیر رؤیا تبدیل شود با عنایت به شخصی و بین الاذهانی نبودن آن، این علم جدید را چگونه می توان اثبات یا ابطال کرد؟ در حالی که در نظریه تاویل وجود متعالی تفسیر ظاهری و باطنی قرآن تحت قواعد این رشته به سیر تکوین خود ادامه می دهد، تاویل آیات هم به عهده راسخون در علم است. بحث در اینکه راسخون در علم منحصر در اولیاء دین است یا اعم از ایشان خللی به مباحث تفسیری که در معرض نقد و بررسی عمومی است نمی زند.

سابعا در نظریه رؤیا پنداری وحی که نظریه ای مدرن است از وحی راززدایی شده است. در حالی که در نظریه تاویل وجود متعالی وحی جزئی از عالم رازآلود غیب است که با عناوین ام الکتاب و لوح مکنون و لوح محفوظ در قداست خود باقی است. این قداست هرگز مانع از بحث و نقد بدون هرگونه خط قرمزی در مورد جزئیات وحی (وجود تنزل یافته آن حقیقت متعالی به عالم الفاظ بدون دخالت و فاعلیت محمد بن عبدالله صلوات الله علیه و آله) نمی شود. راز زدایی از امر رازآلود لوح مکنون چیزی جز نفی آن نیست. 

از منظر دیگر: با توجه به تبیین پیش گفته أولا اینکه هر آیه واقعیتی غیرلفظی دارد، ثانیا اینکه این واقعیت در محضر خداوند است، ثالثا اینکه بخشی از این واقعیت و نه لزوما تمام آن در تمام مراحل و لایه هایش بر مطهرون و راسخون در علم که قطعا محمد بن عبدالله (ص) در صدر آنهاست مکشوف شده است، مبرهن شد. اما به کدام دلیل أولا این واقعیت خارجی عالم خیال و رؤیاست؟ ثانیا و از آن مهمتر به چه دلیل اطلاع از این واقعیت خارجی نامش وحی است؟ وبالاخره به چه دلیل نقش محوری به یک انسان ولو پیامبر (ص) داده شده و از نقش محوری خداوند غفلت شده است؟  این نکات در نظریه رؤیا پنداری وحی دلیل و برهان می طلبد.

 

د. فوائد و امتیازات نظریه رؤیا پنداری وحی در بوته نقد

اما آن دوازده امتیاز یا فایده ای که صاحب محترم نظریه رؤیا پنداری وحی برشمردند در مقایسه اجمالی با نظریه تاویل وجود متعالی نتایجی به شرح زیر بدست می دهد: 

اول. توصیف آنچه به ماوراء طبیعت امر متعالی و خداوند مربوط است: یقینا در نظریه تاویل وجود متعالی به مراتب قوی تر و کم اشکال تر از عالم خیال نظریه رؤیا پنداری وحی تبیین می شود. البته مدعی آن نیستم که عقل آدمی همه مسائل پیچیده ذات، صفات و أفعال باری را حل کرده است. رویکرد متواضعانه قضایای جدلی الطرفین در فلسفه مدرن معاصر پذیرش محدودیت عقل آدمی است.

دوم. معاد جسمانی: که هنوز دستاورد نظریه رؤیا پنداری وحی در آن منتشر نشده تا بتوان قضاوتی کرد. کوشش حکیمان مسلمان از غیاث الدین منصور دشتکی، ملاصدرا و آقا علی مدرس طهرانی قدمهایی در تبیین این عریصه است و همچنان ادامه دارد.

سوم. در بحث تاویل صاحب نظریه مبنای رایج را تلقی به قول کرده و بی هیچ استدلالی تاویل را منحصر به آیات متشابه دانسته تنها تاویل را متشابهات را به تعبیر رؤیا تغییر داده است. با ابهام مطلق علم تعبیر رؤیای رسولانه راستی کدام مشکل حل شده است؟  

چهارم. نمادین بودن زبان برخی آیات – نه تمام آیات – مورد پذیرش بسیاری از مفسران قرآن است. داستان خلقت، عالم ذر، و آیه امانت از این زمره است. داستان موسی و خضر یا داستان یوسف از نمونه های تاویل مورد بحث (نسبت مثال و ممثّل) هستند و هیچ دلیلی بر این نیست که کل این دو داستان نمادین باشد.

پنجم. نظم خاص قرآن که صاحب نظریه رؤیای رسولانه آن را «نظم پریشان» خوانده است نظریه بدیل دارد. از جمله نظریه «نظم حلقه ای» (۲۵) متون باستانی که نخستین بار توسط خانم ماری داگلاس ارائه شد. (۲۶) در این نظریه پیام مرکزی در قلب متن باستانی قرار دارد و بین مطالب قبل و بعد از آن تقارن است. فرمول ریاضی (A1-A2-A3-O-A’1-A’2-A’3) تعبیر این نظم بقاعده است.  

نخستین محققی که این روش را در قرآن بکار گرفت مایکل کیپرس است. او در باره سوره مائده کتاب نوشته (۲۷) و اخیرا نیز کتاب مستقلی درباره «نظم قرآن: تحلیل بلاغی» منتشر کرده است.(۲۸) در معرفی کتاب اخیر در مجالی دیگر خواهم نوشت. ادعای «نظم پریشان» تنها بعد از ابطال مستدل این نظریه مقتدر بدیل مسموع خواهد بود.

ششم. حل مشکل آیه لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (زبان خود را نگه دار و در خواندن قرآن شتاب مکن، قیامت ۱۶) هیچ تلازمی با نظریه رؤیا پنداری وحی ندارد. کافی بود به این آیه توجه می شد: وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَىٰ إِلَيْكَ وَحْيُهُ (طه ۱۱۴) «پس نسبت به (تلاوت) قرآن عجله مکن، پیش از آنکه وحی آن بر تو تمام شود». خدا او را به شکیبایی فرامی خواند، قبل از اینکه تنزیل وحی تمام شود آغاز به ابلاغ و تلاوت آن برای مردم نکن.  

هفتم. مجازات و استعاره های قرآن از مواضع رجحان ادبی در زبان عربی و نزد متخصصان بلاغت شمرده می شود. (۲۹) در این مجازات و استعاره ها مشکل لاینحلی نیست تا با علم تعبیر خواب و خوابگزاری رؤیاهای رسولانه که تا کنون در ابهام مطلق است حل شود.

هشتم. آنچه به عنوان اشکال زمان پریشی یادشده از صنایع بلاغی قرآن است که با توجه به تبیینهای آن در علم بلاغت اشکال لاینحل شمرده نمی شود. با توجه به اینکه در مقالات رؤیاهای رسولانه شاقول قرآن مثنوی جلال الدین بلخی است، ادیبان اینگونه زمان پریشی ها را از ملاحت دیوان حافظ و مثنوی به حساب می آورند! اما نقض قوانین طبیعت و علیّت تلازمی با نظریه رؤیا پنداری وحی ندارد. این أمور آن گاه اشکال لاینحل محسوب می شود که زبان قرآن را در این آیات را «زبان علمی» فرض کرده باشیم. زبان علمی هر دوره ای در دوره های قبل و بعد جاری نیست. أصلا متون دینی برای حل چنین مسائلی نیامده اند. دین متکفل اموری است که از عهده عقل آدمی برنمی آید. اگر به برخی أمور طبیعی اشاره شده تمثیلی برای عظمت خداوند متناسب با فرهنگ عصر نزول است نه جاری در همه زمانها و دورانها. اگر به زبان علمی مقبول قرن بیست و یکم عظمت خدا تبیین شده بود مخاطبان عصر نزول و بیش از دوازده قرن بعد از آن آیا از چنین امر علمی مدرن چیزی می فهمیدند؟! این اشکال که علم خداوند به نادرست بودن این أمور علمی در زمان نزول واقف بوده پس نباید به غلط چیزی نازل کند، پاسخش این است که قرآن و هر متن دیگری که قرار است در حد فهم انسان باشد ولو گوینده اش خداوند باشد چاره جز سخن گفتن در چارچوب فرهنگ زمانه ندارد. صاحب نظریه کجا لزوم علمی بودن متن قرآن را اثبات کرده است؟ علمی مطابق کدام دوران؟ آیا با انقضای هر دوران علمی مطلب مبتنی بر آن دوران منسوخ نمی شود؟! وجود اینگونه أمور در مثنوی و دیوان شمس هرگز از پیام معنوی آنها نکاسته است. چگونه برای قرآنی که به دلیل الزام رعایت فهم مخاطب عصر نزول ناچار از این إشارات بوده اشکال لاینحل حساب می شود؟ آیا در استناد این أمور به رؤیاهای انسانی بنام محمد بن عبدالله (ص) مشکل تعلق دین حاوی این گزاره ها به دوران سپری شده حل شد؟!  

نهم. معراج اعم از روحانی و جسمانی از معجزات است. معجزه را به رؤیا فروکاستن اثبات آن نیست. مگر کسی منکر امکان تحقق خیالی آن بود که نظریه رؤیا پنداری وحی به حل آن مباهات می کند؟ این حل مشکل نیست، پاک کردن صورت مسئله است.

دهم. اشکالات آیات فقهی مانند آیات علمی پاسخ داده می شود. قرآن کتاب قانون نیست و احکام فقهی کم تعداد موجود در آن مثالهایی متناسب با عصر نزول است و هیچ دلیلی بر اینکه حکم دائمی است در دست نیست. برای رفع این مشکل نظریه هایی از قبیل ثابت و متغیر یا نسخ عقلی یا غیر آن بسیار کم هزینه تر و پرفایده تر از نظریه رؤیا پنداری وحی است. (۳۰)

یازدهم. دعاهای قرآن چه در سوره حمد چه در غیر آن از جمله زیبایی های لفظی آن است که در علوم بلاغت به ان مثال زده می شود. در اینکه خدا دعا را بر زبان پیامبر یا بندگانش گذاشته باشد کمترین تکلفی نیست، تا رجحانی برای نظریه رؤیا پنداری وحی به حساب آید.

دوازدهم. صنعت التفات در یک متن ادبی بسیار جذاب است. اینکه توسل به آن امتیازی برای نظریه رؤیا پنداری وحی محسوب شود، ارزشی بیش از ذوقیات ادبی ندارد.

واضح است که این بحث اجمالی نیاز به شرح و بسط دارد. امیدوارم با اتمام متن کامل این نظریه محترم چنین توفیقی حاصل شود.

در نهایت نظریه وحی رویای رسولانه نظریه های بدیل مقتدری دارد. این نظریه های بدیل با هزینه های بسیار کمتر، ادله و مویدات متعدد قرآنی کلیه مشکلات را البته در حد توان انسانی حل می کنند بی آنکه نیازمند تکلفات نظریه یادشده باشد. نظریه رویا پنداری وحی دلیل معتبری ندارد، با ابهامات و اشکالات متعددی هم روبرو است، لذا قابل پذیرش نیست.

امیدوارم «باد صبا» این نقد مختصر را به سمع مبارک دوست محترم صاحب نظریه برساند. باشد که این تضارب آراء به تقریب بیشتر به حقیقت بیانجامد. (۳۱) انشاء الله. والسلام

 

سخنرانی در نشست «روشنفکران ایرانی: چالشهای معاصر، چشم اندازهای آینده»؛

۵ فروردین ۱۳۹۶، ۲۵ مارس ۲۰۱۷؛ انجمن مطالعات خاورمیانه و کتابخانه های دانشگاه کلمبیا، نیویورک

 

یادداشت‌ها:

۱. عبدالکریم سروش، مقاله ششم: رؤیاهای رسولانه: زهی کرشمه خوابی که به ز بیداری است، ۹ خرداد ۱۳۹۵.

۲. همو، بسط تجربه نبوی، ۱۳۷۸، تهران، انتشارات صراط، چاپ ششم ۱۳۹۲.

۳. در ابتدای مقاله چهارم آمده است: «در مقالی دیگر قصۀ معراج و معاد را بازخواهم گفت.» (۵ اسفند ۱۳۹۲) در انتهای مقاله پنجم (در تبیین معراج) آمده بود: «و معاد قرآن بسط معاد معراج است، به تفصیلی که در مقال دیگر خواهد آمد.» (خرداد ۱۳۹۳). در میانه مقاله ششم: «در مقاله هفتم از مقالات محمّد راوی رؤیاهای رسولانه، این مسئله [معاد جسمانی] را به شرح خواهم آورد» (۹ خرداد ۱۳۹۵).

۴. نشستها با مدیریت دکتر حسین کمالی برگزار شد. در نشست صبح به ترتیب دکتر حسن انصاری، محسن کدیور و دکتر محمود صدری سخنرانی کردند. در نشست بعد از ظهر به مدت دو ساعت و نیم پرسش و پاسخ با شرکت هر سه سخنران برگزار شد. غالب پرسشها مرتبط با این سخنرانی بود. در پاسخها بسیاری نکات که در متن سخنرانی به اجمال و مختصر آمده بود به تفصیل تشریح شد. از نشست صبح و بعد از ظهر بطور کامل فیلمبرداری شد. احتیاطا این سخنرانی جداگانه ضبط صوتی شده بود. اما هرچه منتظر شدم ویدئوی جلسه به دستم نرسید. لذا به مناسبت سالروز بعثت پیامبر (ص) اقدام به انتشار فایل صوتی و متن کتبی این سخنرانی می کنم. انتشار متن جلسه پرسش و پاسخ قدمی در شناخت بهتر نظریه و نقد آن در کنار هم است.

۵. عبدالکریم سروش، مقاله ششم: رؤیاهای رسولانه: زهی کرشمه خوابی که به ز بیداری است، ۹ خرداد ۱۳۹۵، با تلخیص.

۶. وحي و تجربه ديني؛ موسسه معرفت و پژوهش، تهران، ۱۱ اسفند ۱۳۷۹، فایل صوتی سخنرانی و پرسش و پاسخ ذیل آن.

۷. کهف ۱۱۰.

۸. اسراء ۸۵.

۹. آل عمران ۴۴، هود ۴۹ و یوسف ۱۰۲.

۱۰. الواقعةّ ۸۰، الحاقة ۴۳ و نیز السجدة ۲.

۱۱. در این سخنرانی ها نیز نظریه قرآن کلام محمد (ص) نقد شده است: قلب اسلام (مرکز اسلامی ایرانیان اکلند، کالیفرنیا، ۳۰ آذر ۱۳۸۷)، معرفت معتدل مذهبی: بازاندیشی اعتقادی در زمینه پیامبر، تشیع و ائمه (بنیاد اسلامی فرهنگی ایرانیان هیوستون، تگزاس، ۲ آبان ۱۳۹۴)؛ از کلمة الله تا احمد و کلام الله (بنیاد اسلامی فرهنگی ایرانیان هیوستون، تگزاس، ۲۶ آذر ۱۳۹۵).

۱۲. عبدالکریم سروش، مقاله پنجم: شبی برنشست از فلک در گذشت، خرداد ۱۳۹۳.

۱۳. همو، مقاله ششم: رؤیاهای رسولانه: زهی کرشمه خوابی که به ز بیداری است، ۹ خرداد ۱۳۹۵، با تلخیص.

۱۴. پیشین.

۱۵. پیشین.

۱۶. هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّـهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ. ترجمه: او کسی است که این کتاب را بر تو نازل کرد، که قسمتی از آن، آیات «محکم» است؛ که اساس این کتاب می‌باشد؛ و قسمتی از آن، «متشابه» است، اما آنها که در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‌انگیزی کنند؛ و تاویل (نادرستی) برای آن می‌طلبند؛ در حالی که تاویل آنها را، جز خدا و راسخان در علم نمی‌دانند. (راسخان در علم) می‌گویند: «ما به همه آن ایمان آوردیم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز صاحبان عقل، متذکر نمی‌شوند (و این حقیقت را درک نمی‌کنند).

۱۷. نساء ۵۹، اسراء ۳۵، اعراف ۵۳، و یونس ۳۹.

۱۸. یوسف ۶، ۲۱، ۳۶، ۴۴، ۴۵، ۱۰۰ و ۱۰۱.

۱۹. بنگرید به محمد هادی معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج۳، ص۱۱-۴۲ (بیروت، دارااتعارف للمطبوعات، ۲۰۱۱م).

۲۰. ابن تیمیة، ابوالعباس تقی احمد بن عبدالحلیم: الإکلیل فی المتشابه والتأویل، ص۱۵-۲۰(تحقیق محمد الشیمی شماته، دارالایمان، اسکندریة، [بی تا])؛ تفسیر سورة الإخلاص، ص ۱۰۸-۱۱۴ (تصحیح طه یوسف شاهین، دارالطباعة المحمدیة، قاهرة، [بی تا]).

۲۱. سید محمد رشید رضا، تفسیر القرآن الکریم الشهیر بتفسیر المنار، ج۳، ص۱۷۲-۱۹۶ (دار المنار، ۱۳۶۷ق).

۲۲. سید محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۳، ص۲۱-۷۸ (موسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۹۹۷م)

۲۳. پیشین، ص۳۱ و۵۷.

۲۴. زخرف ۴: حم وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ. «حم. سوگند به کتاب مبین، که ما آن را قرآنی فصیح و عربی قرار دادیم، شاید شما (آن را) درک کنید، و آن در «امّ‌الکتاب» [= لوح محفوظ] نزد ما بلندپایه و استوار است». رعد ۳۹: يَمْحُو اللَّـهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ «خداوند هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات می‌کند؛ و «امّ الکتاب» [= لوح محفوظ] نزد اوست.». بروج ۲۲: بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ «(این آیات، سحر و دروغ نیست،) بلکه قرآن باعظمت است، که در لوح محفوظ جای دارد.» هود ۱: الر كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ «الر، این کتابی است که آیاتش استحکام یافته؛ سپس تشریح شده و از نزد خداوند حکیم و آگاه (نازل گردیده) است!». اسراء ۱۰۶: وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَىٰ مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنزِيلًا «و قرآنی که آیاتش را از هم جدا کردیم، تا آن را با درنگ بر مردم بخوانی؛ و آن را بتدریج نازل کردیم.»

Ring Composition

MARY DOUGLAS, Thinking in Circles: An Essay on Ring Composition, Yale University Press, 2007.

Michel Cuypers, The Banquet: A Reading of the Fifth sura of the Qur’an (Rhetorica Semitica), Miami: Convivium, 2009.

Michel Cuypers, The Composition of the Qur’an: Rhetorical Analysis, Bloomsbury Academic, 2016.

۲۹. بنگرید به تلخيص البيان في مجازات القران تأليف: الشريف الرضي، تحقيق علي محمود مقلد، منشورات دار مكتبة الحياة، بيروت، [بی تا].

۳۰. در این زمینه در کتاب حق الناس: اسلام و حقوق بشر (تهران، ۱۳۸۷، انتشارات کویر)  و شریعت و سیاست: دین در عرصه عمومی (کتاب الکترونیکی، ۱۳۸۸) به تفصیل توضیح داده ام.

۳۱. امیدوارم طلسم انسداد باب نقد (۳۰ بهمن ۱۳۹۴) نه در خواب، که در بیداری شکسته شود.

 

سلسله گفت‌و‌گو‌هایی با عبدالکریم سروش در باره نظریه  «رویاهای رسولانه»2

گفت‌و‌گو‌ با عبدالکریم سروش

 

 رویاروی «رویا» –  بخش دوم

 

سلسله گفت‌و‌گو‌هایی با عبدالکریم سروش در باره نظریه  «رویاهای رسولانه»

 

                  ***

 

زیتون–افسانه فرامرزی: سال گذشته، در حالی که سه سال از انتشار سلسله مقالات «محمد(ص) راوی رویاهای رسولانه» در سایت «جرس» گذشته بود، گفت‌و‌گوی تلویزیونی عبدالکریم سروش با عبدالعلی بازرگان در برنامه‌ی «پرگار»، فرضیه «رویاهای رسولانه» را به تمامی به عرصه‌ی عمومی کشاند. این فرضیه که در زمان انتشار نیز با واکنش‌های محدودتری روبرو شده بود، این بار معرکه‌ی آرا شد، تا تعدادی از اندیشمندان آن را موجه دانسته و از آن دفاع کنند و در مقابل بسیاری از صاحب‌نظران به نقد و رد آن بپرداختند.

 

زیتون می کوشد در این سلسه گفت‌و‌گو‌ها با عبدالکریم سروش، ضمن «صورت‌بندی» و «طرح» بعضی از انتقادات، مجالی فراهم شود که صاحب فرضیه بتواند منظور خود را در مواردی با تفضیل و روشنی بیشتری بیان کند و به انتقادات وارده شده به فرضیه‌ی خویش بپردازد.

 

در  «بخش نخست» این گفت‌و‌گو‌ها ضمن بازخوانی نظریه‌های «قبض و بسط» و «تجربه نبوی»، خوانش «حسین واله» از فرضیه «رویاهای رسولانه»، به سنجش صاحب فرضیه گذاشته شد.

 

اینک در بخش دوم، انتقادات «محسن کدیور»  به این فرضیه را با عبدالکریم سروش در میان گذاشته ایم.

 

 

***

 

ضمن تشکر از جنابعالی برای شرکت در دومین گفتگو از سلسله گفتگوها در باره « رویاهای رسولانه»، در این فرصت به نقدهای آقای دکتر محسن کدیور می پردازیم. آقای کدیور در یک سخنرانی که ظاهرا قرار بوده است شما هم در آن  حضور داشته باشید، نقدهایی را  پیش روی دو نظریه  شما، یعنی «قرآن کلام محمد(ص )» و «محمد راوی رویاهای رسولانه»  قرار داده اند، که اجازه دهید اهمّ نقدهای ایشان را مورد بحث قرار دهیم.

 

اولین نقد ایشان عبارت است از این که مطابق ادعای شما نظریه «قرآن کلام محمد(ص)»، که در بسط تجربه نبوی طرح شد، به  تبیین چند معضل کلامی و تفسیری کمک می کند. آن معضلات عبارتند از تعارض آیات با نظریه های علمی، رنگ و بوی فرهنگ عربی در قرآن، چگونگی سخن گفتن خدا با پیامبر(ص)، تعارض احکام فقهی با عدالت و کرامت انسانی و پستی و بلندی بلاغت قرآن. اما با فرض پذیرفتن این نظریه باید گفت:

۱ –  مشکل کلام الهی حل نشده بلکه صورت مساله پاک شده است.

۲ –  مشکلات پیشگفته از کلام خدا به کلام محمد (ص) منتقل شده است و بنابراین قرآن همچنان رنگ و بوی عربی و دیگر مشکلات را داراست.

 

عبدالکریم سروش: من مشروح نقدهای آقای دکتر کدیور را خوانده ام و مایلم در این جا توضیح دهم که از قضا آقای کدیور در این نقدشان اعتراف های نهان کرده اند. از جمله این که نظریه رویاها صورت مساله را پاک کرده است. بله، موضوع کلام خدا از معضل ترین مباحث علم کلام مسلمین بوده است، و چنانکه همه می دانیم علت این که آنرا علم کلام نام نهادند این بودکه اولین ، مهم ترین و فربه ترین مساله کلامی که میان مسلمانان مطرح شد همین چگونگی سخن گفتن خداوند بود. آن قدر بر سر این موضوع بحث رفت که فرقه های مختلف پدید آمد و بزرگانی مانند احمدبن حنبل به خاطر آن که قائل به مخلوق بودن کلام خدا نبودند در زندان افتادند. افراد زیادی را شلاق زدند، محدودیت های اجتماعی برای آنها پدید آوردند، کرسی تدریسشان را گرفتند و حوادث دیگری که می دانید. تا این که ورق برگشت و پس از مامون و واثق ، متوکّل بر مسند خلافت نشست و اشاعره غلبه یافتند و مساله مخلوق نبودن قرآن در دستور کار قرار گرفت و به زور حکومت بر صدر نشست و عقیده اکثریت مسلمانان تا امروز شد. اکثریت مسلمانان اکنون معتقدند قرآن کلام خداست و کلام خدا مخلوق نیست.  شیعیان هم، چنانکه می دانید، با استناد به روایات وارده از سوی پیشوایان شیعه  قرآن را نه مخلوق می دانند و نه نامخلوق واستخوان را لای زخم گذاشته اند. همه اینها نشان می دهد که این مساله همه را به درد سر و شکنجه افکنده است. طرح این که قرآن کلام محمد(ص) است نه کلام خداوند ، به نظر من یکی از رادیکال ترین و انقلابی ترین سخنانی است که در این زمینه می توان گفت و دلایل زیادی هم پشت سر اوست و به نحو بسیار واضحی می توان آن را مدلّل کرد. این نظریه مساله را حل می کند و به تبع، صورت مساله را هم پاک می کند. این نقصی در این تئوری نیست ، بلکه کمال قوت اوست که نشان می دهد بسیاری از آن بحث های فوق العاده پیچیده اصلا  ضرورت نداشته است و با عوض کردن متکلم و نشاندن پیامبر به جای خداوند ، و او را مولف و صاحب قرآن دانستن ، کثیری از آن بحث ها بی زمینه می شود و موضوعیت خودرا از دست می دهد. مواردی هست که شما صورت مساله را پاک می کنید، به این شیوه که نشان می دهید که مساله ، مساله کاذبی بوده است. مساله ای بوده که صورت بندی درست نشده و لذا حل ناشده باقی مانده است. اصلا خدا سخن نمی گوید تا بپرسیم چگونه سخن می گوید. اگر شما نشان دهید که این سوال نا به جا طرح شده است، صورت مساله را پاک کرده اید و این خود جواب مساله است. یعنی نشان داده اید مساله ای در میان نبوده و کسانی آدرس غلط داده اند و  به قول مولانا بر سر کیسه ای تهی نزاع کرده اند که در آن هیچ چیز نیست. «عقدۀ سخت است بر کیسه تهی».

پس منظور من از این که آقای کدیور به قوت این تئوری اعتراف نهان کرده اند این است که متوجه شده اند که چقدر ساده ، این مساله مشکل حل شده است. لذا گفته اند صورت مساله را پاک کرده اید. بلی معما چون حل گشت آسان شود. این معمای دیرین و دراز دامن و کهن وقتی این چنین حل می شود و از بن برکنده می شود، برای برخی باور کردنی نیست. من خود در اوایل امر باور نمی کردم که  مساله را می توان این گونه دید و آن را حل کرد. در کتاب بسط تجربه نبوی آوردم که اصلا کلام باری نداریم و تعبیر  کلام خدا مجازی ست. هرچه هست کلام محمد است. مگر اوصاف دیگری در باره خداوند در قرآن نداریم که مجازا به خدا نسبت داده می شوند، مثل این که خدا منتقم است یا خدا دست و سمع و بصر دارد . خب من نمی دانم چرا به کلام باری که می رسد این قصه فراموش می شود؟ علتش شاید این باشد کهه آیات قرآن را گفته اند که عین کلام خداست و لذا مانع از این شده است که بگوییم درست است که کلامم خداست، اما نه به معنای حقیقی، بلکه به معنای مجازی.و به هر دلیل ،این تفطّن صورت نگرفته است. همین که بگوییم این کلام محمد(ص) است و مجازا به خدا نسبت داده می شود، آن مسائل از جمله این که کلام خدا حادث است یا قدیم ، کلام خدا مخلوق است یا غیر مخلوق، همگی از میان برداشته می شود و راه حل معضل کلام خدا به خوبی گشوده می شود. من در واقع به این مطلب مفتخرم . مثالی از تاریخ علم می زنم ؛ وقتی داروین آمد و از بقای اصلح سخن گفت و درباره جانداران گفت آن که با تغییر محیط جانوری و جغرافیایی سازگارتر است می ماند و آن که نیست در زباله دان تاریخ می افتد، یکی از هم روزگاران داروین گفته بود قضیه این قدر ساده بود و ما آن را نمی دیدیم؟ از قضا همین چند روز پیش کتاب داروین در باره سفر با کشتی بیگل را می خواندم؛ همان کشتی ای که داروین با آن به مناطقی از آمریکای جنوبی رفت و آن جا اصناف گیاهان و جانوران را مطالعه و نمونه برداری کرد و ملاحظات خود را یادداشت کرد. و در ان میان بود که آن نظریه ساده و بسیار مهم به ذهنش رسید که الان نظریه ای شده است که رقیب ندارد. اینها را برای مثال عرض می کنم تا نشان دهم چگونه یک نظریه ساده می تواند یک مشکل بغرنج را که به صورت یک دمل در آمده نیشتر بزند و از میان بردارد. من، چه آن جا که می گویم قرآن کلام محمد(ص) است و چه آن جا که می گویم رویای محمد(ص) است، نکته اش این است که همه اینها محمدی است، همه بشری است و اسنادش به خداوند مجازی است و از این طریق مشکل کلام باری آن چنان که در علم کلام ما مطرح بوده ، از بیخ و بن برکنده می شود. و نه تنها مساله حل می شود که منحلّ می شود.

اما نقد دوم ایشان که می گویند «مشکلات پیشگفته از کلام خدا به کلام محمد (ص) منتقل شده است».  این هم درست نیست. این مشکلات وقتی مشکل اند که به خدا نسبت داده شوند، وقتی به یک انسان نسبت داده شوند دیگر مشکل نخواهند بود. ما از خدا توقع نداریم تحت تاثیر شرایط محیطی قرار بگیرد ، اما از پیامبر می توان این انتظار را داشت. یا درباره فراز و فرود بلاغت قرآن، ما ازز خدا انتظار نداریم در کلامش فراز و فرود باشد، اما از پیامبر که خودش می گفته است «انا بشر مثلکم» ، کاملاا انتظار داریم و نامحتمل نمی دانیم ایشان یک روز غمگین باشند و یک روز شاد و یک وقت در اوج فصاحت باشند و یک وقت سخن عادی بگویند.  همه اینها در قرآن دیده می شود و امکان انکارش نیست. پس مشکلات به پیامبر منتقل نمی شوند، بلکه از قضا با مولف دانستن پیامبر مشکلات حل می شوند . یعنی آنچه مشکل دیده می شد دیگر مشکل دیده نمی شود.

 

آقای کدیور در ادامه همین نقد نتیجۀ این نظریه را تنزل «اسلام خدا محور» به «اسلام پیامبر محور» می دانند و تنزل وحی الهی به بُعد بشری پیامبر یعنی « انا بشر مثلکم». و همین طور معتقدند مسیحیت به خاطر «مسیح محور بودن » به جای «خدا محور بودن» از سوی قرآن مورد انتقاد قرار گرفته است، حال آن که این نظریه اسلام را مشابه  مسیحیت می کند  و محمد(ص) را به جای خدا ،محور قرار می دهد . می گویند ما همیشه مسلمانان بوده ایم نه محمدیون. و همین طور معتقدند بالا بردن پیامبر در این حد که قرآن کلام او باشد غلوّ است. بنابراین  نظریه شما به غلوّ منجر می شود.

 

سروش: اتفاقا یکی از مطالبی که من از غربی ها می پسندم همین است که اسلام را «محمدیت» Mohammedanism نامیده اند. یعنی اسلام حول محمد(ص) می چرخد. همانطور که عیسویت یا نصرانیت حول محور عیسای ناصری می گردد. اساسا درست این است که بگوییم یک اسلام داریم و سه مصداق: اسلام موسوی، اسلام عیسوی و اسلام محمدی که همان محمدیت است. این است معنای: انّ الدّین عندالله الاسلام. بله من معتقدم تنها نعمتی که خداوند به مسلمانان عطا کرده وجود گرامی پیامبر اسلام است. بقیه از این وجود می تراوند و برمی خیزند و به این معنا اسلام یعنی محمدیت. امت اسلامی یعنی محمدی که در تاریخ فربه و گسترده شده است و این امت جسم اوست و روح محمد در این امت جاری است. به نظرمن این اعتقاد هیچ اشکالی ندارد. فعلا به جهات عرفانی و تاریخی اش کاری ندارم ، بلکه  جهت کلامی آن را مد نظر دارم. اینجا هیچ غلوّی در کار نیست. سخنی که واقعی باشد غلوّ نیست. غلوّ وقتی است که شما قضیه کاذبه ای را صادقه وانمود کنید. اصلا لازمه بحث من این است که دین ،محمد محور باشد، یعنی اگر ما کلام خدا را کلام محمد دانستیم ، نتیجه اش این می شود که همه چیز دین از محمد منبعث می شود و هر چه او بگوید سخن خداست و امر و نهی او امر و نهی خداست و رویای او رویای قدسی است. و کلام او کلام خداست. این جا خدا شدن پیامبر مطرح نیست، بلکه ولایت معنایش این است. وقتی ولیّ ای قرب  به خداوند پیدا می کند، معنایش این است که صفات خدا در او جاری می شود. من در نوشته های خود به روایتی قدسی اشاره کرده ام که شیعه و اهل سنت همه آن را نقل کرده اند و مضمونش این است که بنده مومن من با نوافل چنان به من نزدیک و نزدیک تر می شود  تا این که من چشم او و دست و زبان او می شوم . این که قرب را به قرب نوافلی و قرب فرایضی تقسیم  کرده اند که یک جا خدا بنده می شود و یک جا بنده خدا می شود، غلوّی در کار نیست بلکه معنایش این است که کمال قرب حاصل می شود. به قول مولانا:

ای اولیای حقّ راازحقّ جداشمرده/ گرظنّ نیک داری براولیاچه باشد؟

یا

آب خواه از جو بجو یا از سبو/ کان سبو راهم مدد باشد زجو

این به خداشناسی و انسان شناسی ما برمی گردد. من این قرب حق را بسیار جدی می گیرم. و معتقدم بنده خداوند در اثر تقرب ،ولیّ خداوند می شود و این ولیّ شدن به این معناست که او چنان پر از خداوند می شود که نمایاننده و نماینده خداوند می شود، دست و زبان و چشم او همه دست و زبان و چشم خداوند می شوند. اگر اینها را تعارفات ندانیم ، آن گاه می توان قبول کرد که آنچه پیامبر می گوید هم متعلق به پیامبر است هم متعلق به خداوند. و شدت قرب ولیّ خدا به خداوند باعث می شود ما اینها را به  معنای واقعی به پیامبر نسبت دهیم و همه دین را ساخته و پرداخته محمد (ص) بدانیم، محمدی که در عین عبودیت پر از خدا شده و ولیّ خداوند است و قبض و بسط هایی هم به حکم بشریت دارد. این  غلوّ نیست. غلوّی که در مسیحیت هست، و قرآن هم آن را مورد نقد قرار داده است «لاتغلوا فی دینکم» این است که شما عیسی را به رتبۀ الهی رسانده اید و گفته اید عیسی در آسمان چهارم کنار دست خداوند نشسته است. شبیه این غلوّ، البته بعدها در شیعه پیدا شد. شیعه نسبت هایی به امامان دادند، آن طور که در زیارت جامعه آمده که «ایاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم ….» گفتند مردم به سوی شما ( امامان) برمی گردند، حسابشان با شماست و شما در باره آنها داوری خواهید کرد . مسحیان هم می گویند عیسی درکنار خداست و  مردم را در آخرت محاسبه می کند . من درباره پیامبر این سخنان را نمی گویم.  نمی گویم به اذن پیامبر باران می آید، به اذن ایشان مرده ها زنده می شوند و رزق از طریق ایشان به مردم می رسد. فقط می گویم  قرآن ( دین) جوشش ضمیر پیامبر است، ضمیری که بسیار به خدا نزدیک است و بنابراین اسناد قرآن هم  به خدا هم به پیامبر معقول است. و از این طریق بسیاری از مشکلات گذشته را حل می کنم، بدون این که مشکلی بیفزایم. این سخن پیشینه عرفانی دارد. عارفان ما می گفتند جبرییل را هم پیامبر نازل می کرده است و البته به تعبیر من جبرئیل را پیامبر در خیال مصوّر می کرده است. اینها خدا کردن پیامبر نیست، بلکه نشان دادن ظرفیت فراخ بنده مقرّب  خداوندست.

 

این که شما در کنار این نظریات بحث خداشناسی را هم شروع کردید و به آن پرداختید، ارتباطی مفهومی با این موضوع داشت؟

 

سروش: بله. من قصه نسبت خدا و خلق را خیلی کاویده ام. این یکی از مطالبی است که سال ها به آن علاقه مند بودم و روی آن مطالعه کردم  و پاره هایی از نتایج آن مطالعات را گفته ام و پاره هایی دیگر از آن را هم بعدا خواهم گفت . برخی از آنها به اکتشافات عارفان و فیلسوفان گذشته مانند شیخ شهاب الدین سهروردی و ملاصدرای شیرازی برمی گردد و برخی هم محصول تاملات فروتنانه خود من است. بله من مدت هاست به این نکته پی برده ام که تا ما گره این راز را نگشاییم که ماورای طبیعت با طبیعت چگونه ملاقات می کنند و چگونه در طبیعت ظاهر می شود و چگونه در آن واحد یک فعل طبیعی جنبه ماورای طبیعی هم پیدا می کند و فاصله میان خدای خلق و خلق چگونه برداشته می شود مشکلات دیگر ما حل نخواهد شد. من به این نکته خیلی اندیشیده ام و فکر می کنم این یکی از گره گاه های بزرگ متافیزیک اسلامی است. به همین جهت من متافیزیک وصال را در برابر متافیزیک فراق نهادم. در باره نسبت ممکن و واجب، همه فلاسفه گفته اند که واجب می آید و در ممکن می نشیند. گرچه ممکن صفت امکانی اش را از دست نمی دهد و همچنان ممکن الوجود است، یعنی ممکن مندکّ در واجب می شود و با این اندکاک چیزی از او  نمی ماند. چرا دوستانی که فلسفه اسلامی خوانده اند ( کاری به عرفان نداریم) به مقتضای این مسائل تامل کافی نمی کنند؟ خصوصا وقتی به فلسفه ملاصدرا می رسیم و می خوانیم که معلول شانی از شئون علت است موضوع برای ما روشن تر می شود. ملاصدرا در اسفار بابی با عنوان «فی التنصیص علی عدمیّه الممکنات »  دارد و در آن تصریح می کند که ممکنات عدمی و توخالی اند و خداوند آن ها را پر می کند. من این سخنان را از اینها برداشت کرده ام و البته به زبان ساده ای تری گفته ام و نتایج آن ها را بیرون کشیده ام و بر مصادیق تازه یی حمل کرده ام، و تعجب می کنم که هنوز بعضی گمان می کنند خدا جایی دور نشسته و پیکی می فرستد تا سخنی به عربی یا آرامی و سریانی به پیامبران بیاموزد و.

به نظرم هنوز برخی اندیشه های ساده و عامیانه ذهن ما را راهزنی می کند. پذیرفتن این که خدا در این عالم همه کاره است برای ما همچنان مشکل است. ممکن است کسی بگوید پس جبر و اختیار چه می شود؟ بله، آنها در جای خودش باید حل شود. تا حدودی هم حل شده است. شما هر گونه خدایی تصور کنید، مساله جبرو اختیار برجا می ماند و مشترک الورود است اما این را نمی توان از دست داد که خدا به تمام معنای کلمه در جهان حضور دارد. ملاصدرا در همان بحث های عالی خودش می گوید از این سخنان من چنین برداشت نکنید که خدا در عالم حلول کرده است، چون حلول و اتحاد مربوط به جایی است که  دو چیز درمیان باشد و یکی در دیگری حلول کند یا یکی با دیگری متحد شود . اما این جا یک چیز بیشتر نیست و ان هم خداوند است. بقول شیخ محمود شبستری

حلول واتحاداین جا محال است / که در وحدت دویی عین ضلال است

او به اصطلاح صورت مساله را پاک می کند و می گوید شما سوال را غلط مطرح می کنید. حلول و اتحاد مال جایی است که دو چیز داشته باشیم. این جا یک چیز  بیشتر نداریم و آن هم خداوند است. به گمان من، اگر این را درست بفهمیم بسیاری از این مشکلات حل پذیراست. در این مساله به خصوص تعبیر خاقانی شاعر را بسیار می پسندم که در قصیده «مدائنیه» می گوید:

گویی که نگون کرده است ایوان فلک وش را/ حکم فلکِ گردان یا حکم فلک گردان؟

حقیقت این است که حکم هردو. فلکِ گردان و فلک گردان. اولی طبیعت است و دومی ماوراء طبیعت که دست در آغوش یکدیگرند. تفصیل بیشتر این موضوع را به  جاهای دیگر می سپارم. فقط مثالی می زنم و رد می شوم. وقتی می گوییم درخت ممکن الوجود است صفتی را به درخت نسبت می دهیم که محسوس و طبیعی نیست.چنین است در هم تنیدگی محسوس و نامحسوس و طبیعت و ماورائ طبیعت. تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل…

 

آقای کدیور می گویند بنابه تصریح  صاحب نظریه، ایشان از قرآن رازدایی کرده اند، آنگاه می پرسند  رازدایی از غیب  چیزی از غیب باقی می گذارد؟ و وحی راز زدایی شده وحی را از حیّز انتفاع ساقط نمی کند؟

 

سروش: ایشان این مطلب را این جا به صورت سوالی مطرح کرده اند، اما در جاهایی دیگر  بصورت خبری گفته اند فلانی چیزی از دین باقی نگذاشته است. من البته اعتراض و نقدی بر ایشان نوشتم که شایسته ایشان نیست با شنیدن کلامی که نمی پسندند شخص را از دایره دیانت خارج بدانند و «حداکثر غیرماتریالیست» بشمارندش. در هر حال ، من نمی دانم ایشان از راز چه معنایی در نظر دارند. بله، من رازگشایی کردم و گفتم اگر می خواهید بدانید وحی چیست، سرشت وحی  چیزی شبیه رویا و زبانش هم زبان رویاست. و امری مجهول را با امری معلوم تبیین کردم تا فهمش آسان تر شود. خوب، حکیمانی هم که در باره وحی سخنانی گفته اند همین کارها را کرده اند. البته نگفته اند رویا ، بلکه گفته اند خیال متصل و منفصل و عالم مثال و ملکوت اعلا و امثال آن. و گفته اند از ملکوت اعلا وحی پایین می آید و می آید و….  تابه عقل فعال وسپس به سمع و بصر نبی می رسد. آنها هم «مکانیزم» وحی را بیان می کنند . وقتی فارابی می گوید قوه خیال پیامبر خیلی قوی است و صور وحیانی در ذهن او مصور می شوند، از وحی رازگشایی می کند مگر نه؟ اگر ما هر توضیحی را راز زدایی بدانیم و بعد بگوییم از قدسیت و از دین چیزی باقی نمی ماند، پس باید لب فرو ببندیم. و مانند مالک بن انس شویم که وقتی از او دربارۀ  «الرحمن علی العرش استوی» پرسیدند، گفت « الکیفیه مجهوله و السوال بدعه» .  کیفیت نشستن روی عرش مجهول است و سوال کردن هم بدعت است!  آیا آقای کدیور چنین نظری  دارند؟ هیچ حکیمی این راه را نرفته است. دوم این که گویا ایشان قدسی بودن را ملازم با مجهول بودن گرفته اند یعنی اگر چیزی سربسته و ناگشوده باقی بماند رازآلود و قدسی خواهد بود، در لفافه ای از ابرهای ملکوتی، اما اگر این لفافه ها را کنار زنیم و عریانش کنیم، رازش را گشوده و زدوده ایم و دیگر چیزی ته آن باقی نمی ماند؟ این تصور غریبی است. به نظر من کل وجود راز الود است. در این عالم هیچ رازی  نیست که از میان برداشته شود. راز به وجود خود اشیا تعلق می گیرد نه به  علم ما نسبت به اشیا. و به تعبیر مولانا راز در حکم شتری است که اگر وارد خانه مرغ شود خانه مرغ می شکند و فرو می ریزد.

چون به خانه مرغ اشتر پانهاد/ خانه ویران گشت و سقفش اوفتاد

رازها به این معنا راز اند که درخور مقولات ذهنی ما نیستند، نه این که مجهولند. ممکن است من شماره تلفن شما را ندانم ولی این رازی از رازهای عالم نیست. پس اولا رازگشایی امری ممدوح و مستحسن است و ما درعلم و فلسفه همواره این کار را می کنیم. دوم این که هیچ رازی  به واقع زدودنی نیست و اگر گشوده شود معلوم میشود که از ابتدا راز نبوده است! یعنی جهد ما برای راززدایی، از رازآلود بودن عالم نمی کاهد.

 

آقای کدیور در نقد بعدی خود می گویند این نظریه خود دین و نه معرفت دینی را بشری کرده است و آیا دین بشری دین خداوند است و اساسا دین بودن دین به چیست؟ ایشان معتقدند این که بگوییم خدا محمد(ص) را خلق کرد و محمد(ص) قرآن را، کافی نیست چون همه چیز مخلوق خداست . و مثنوی یا کیمیای سعادت فرقی با قرآن پیدا نمی کنند، چون نویسنده آنها هم مخلوق خداست.

 

سروش: این اشکال وارد نیست. بله دین بشری می شود. در علوم طبیعی هم وقتی توضیح داده می شود که جنین چگونه رشد می کند حیات هم طبیعی می شود. بله حیات هم طبیعی می شود، ولی وجهۀ الهی اش زدوده نمی شود. باز هم توهّم انفصال بین خالق و مخلوق این جا راهزنی می کند. بله دین بشری می شود، اما چون آن بشر یعنی آن مولف، الهی است دین و کتابش هم الهی است. بعد ایشان در برابر این جواب مقدر می گویند به این ترتیب همه کتاب ها و سخن ها و… الهی است. خب بله، همه چیز الهی است. حرف هایی هم که بنده می زنم الهی است. مثنوی و کیمیای سعادت هم الهی است. در طبیعت هم همه چیز الهی و ماوراء طبیعی است. طبیعت، ماوراء طبیعتی ست، مقدّر شده به اقدار طبیعت. اما و هزار اما طلا با مس فرق دارد. این که همه چیز طبیعی است باعث نمی شود همه چیز یکسان باشد. این که همه چیز الهی است هم باعث نمی شود همه چیز یکسان باشد. هم طلا و هم مس را خدا خلق کرده ،هم نسبتی به خدا دارند و هم نسبتی به طبیعت، در عین حال باهم متفاوتند.اگر آقای کدیور معتقدند قرآن وحی الهی است، خود قرآن باید نشان دهد که طلای الهی ست نه مس الهی. حرف من این است که خدا آدمیانی آفریده که به منزلۀ طلا یا با قابلیت طلا هستند و  آدمیانی هم به منزلۀ مس یا با قابلیت مس. و لذا محصولاتشان متفاوت اند. صرف این که هر فعلی فعل خداست باعث نمی شود همه فعل ها مساوی باشند و ارزش و محتوای یکسان داشته باشند. لذا وقتی می گوییم قرآن تالیف پیامبر است و مثنوی هم تالیف مولاناست و هر دو تالیف خداوندند ، باعث نمی شود مثنوی همانند قرآن باشد و اگر ادعای مسلمانان صادق باشد،یکی  در حکم طلا است و دیگری در حکم نقره. بنابراین هیچ مشکلی این جا پدید نمی آید.

 

به نظریه دیگر شما بپردازیم. آقای کدیور درباره «محمد راوی رویاهای رسولانه»  نیز نقدهایی را مطرح کرده اند . پیش از آن مشکلات دوازده گانه ای را که شما در مقاله ششم مدعی حل آنها توسط رویاهای رسولانه شده اید، بر می شمارند و سپس به نقد آن ها می پردازند: ایشان معتقدند به فرض که این نظریه آن مشکلات را حل کند، اما لازمه آن پذیرفتن نظریه رویا انگاری وحی نیست. اولا در این مقالات استدلالی برای رویایی بودن وحی اقامه نشده است و بنابراین اگر نظریه بدیلی وجود داشته باشد که بتواند مشکلات مذکور را حل کند و در عین حال عالم هشیاری را حفظ کند، آن نظریه ترجیح دارد ، خصوصا این که در نظریه رویاها گفته نشده این نظریه بی بدیل است.

 

آقای کدیور معتقدند نظریه بدیل وجود دارد و آن نظریه علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در باره «تاویل» است. در تقریر این نظریه به این نکات اشاره کرده اند: علامه تاویل را از جنس  مدلول و مفهوم لفظ  نمی دانند بلکه حقایق عینی می دانند. همه آیات قرآن را دارای تاویل می دانند و نه فقط متشابهات را. این حقایق عینی در ام الکتاب یا لوح محفوظ یا کتاب مکنون قرار دارد و در قالب زبان عربی تنزل می یابد. به نظر ایشان تمام مشکلات مذکور که نظریه شما مدعی حل آنهاست با این نظریه حل می شود و نیازی به خوابگزاری نخواهد بود.

 لطفا اولا بفرمایید آیا هدف نظریه رویاها حل آن مشکلات دوازده گانه بوده است یا هدف چیز دیگری بوده و به تبع این مشکلات را هم حل می کند و آنگاه نظرتان را در باره نظریه بدیل مطرح از سوی آقای کدیور بفرمایید

 

سروش: من به درستی نمی دانم وقتی دوستان از مدلّل بودن یا نبودن سخن می گویند منظورشان چیست. من وقتی از مدلل بودن سخن می گویم منظورم این است که وقتی یک تئوری بتواند به قول یونانیان قدیم یک رشته پدیده را فرا بگیرد و از سرگردانی نجات بدهد، خود بهترین شاهد بر استواری نظریه است. آن وقت اگر شواهد نقض پیدا شد آن نظریه از استواری می افتد. ما در این جا با یک رای فلسفی-متافیزیکی مواجه نیستیم که بخواهیم برای آن برهان بیاوریم. برهان آوردن مربوط به فلسفه است و آن هم در معقولات ثانی و انتزاعی. ما در این جا با یک امر جزئی خاص، یعنی قرآن و چگونگی تکوّن آن سر و کار داریم این جا جای دلیل است و دلیل هم یعنی شواهد و قرائن نه فقط جمع زدن ساده واستقرایی جزئیات (حتی اگر استقرایی باشد و احتمال شرطی بالایی داشته باشد قابل قبول است. وقتی پدیده های بیشتری را توضیح دهد). هر قدر این فکت ها افزون تر شوند و زیرپوشش  تئوری بروند، آن تئوری قوت بیشتری پیدا می کند و اگر مورد نقضی پیدا شود آن گاه سست می شود و فرو می ریزد و از میان برداشته می شود. مگر خود همین تئوری آقای طباطبایی یا آقای کدیور مبرهن شده اند؟ نه، آنان هم شواهدی برای تایید تئوری خود نقل می کنند. حال بعضی شواهد متنی است و برخی  بیرون متنی . و در هیچ یک از اینها اثبات برهانی در کار نیست ، بلکه شخص مخاطب را قانع می کنند یا به سمت قبول می کشانند. هیچ کس بیش از این در دست ندارد. مهم این است که بتوانید بدون تبصره زدن و بدون پیچاندن به راحتی و مستقیم پدیده ها را تبیین کنید. من معتقدم چه راهی که آقای کدیور این جا معرفی می کنند و چه راهی که آقای طباطبایی گفته اند ( که شبیه به راهی است که اسماعیلیه پیشنهاد کرده بودند. این قصه مثال و ممثول در مکتوبات اسماعیلیه ، یا باطنیه زیاد بکار میرود. آنها هم از تاویل سخن گفته اند اما به شیوه خاصی) و حتی راهی که امثال ملاصدرا بیان کرده اند، همه اینها به گونه ای است که فکت های متعدد و متنوع را در بر نمی گیرند. و لذا برای هر مورد یک علاج خاص فکر کرده اند. مثلا در باره رنگ قبایلی داشتن و عربی بودن قرآن یک نظری می دهند که ربطی به ام الکتاب ندارد و آیات مربوط به معاد را به ام الکتاب برمی گردانند ودر مورد آیات احکام جور دیگری برخورد می کنند ، چون ام الکتاب  را با احکام متغیر چه کار؟  تئوری رویاها البته برای حل آن مشکلات دوازده گانه پدید نیامده است، اما چنان است که بسیاری از آن ها را که قبلا به فکر من نرسیده بود ، اکنون می بینم که می تواند پوشش دهد .

وقتی بر اثر نقصان هایی که در کار گذشتگان دیدم، تئوری رویاها به نظرم رسید، دریافتم که این تئوری می تواند بسیاری ازمسائل را در بر بگیرد که فکرشان را هم نکرده بودم و شاید پس از این هم چیزهای دیگری بیابم و آنها را در میان آورم. همان طور که می بینید آقای کدیور و برخی دوستان دیگر  به جای این که مورد نقض نشان دهند، می گویند هر موردی را که تو گفته ای ما یک علاج یا تئوری مستقلی برای آن بیان می کنیم. یعنی به جای یک تئوری ساده و مقتصدانه چندین تئوری  پیش روی ما قرار می دهند. حرف من این است که این تئوری پردازی نیست. تئوری رویا یک تنه همه آنها را غیر لازم می کند و دیگر حاجت به مثلا ده تئوری نداریم و با داشتن یک تئوری از همه آنها مستغنی می شویم. این پوشش دادن ها شاهد قوت تئوری است. مخالفان باید موارد نقض بیان کنند که در کار آقای کدیور دیده نمی شود.

نکته دیگر این که  دوستان می خواهند در واقع بگویند پیامبر در وحی منفعل بوده است. یکی از پایه های اصلی کار من این است که پیامبر منفعل نبوده است. و بدون در نظر گرفتن این که پیامبر در این میان فعال بوده ، مشکلات تفسیری  و کلامی را نمی شود حل کرد. به نظر من یکی از پاشنه های آشیل منتقدان محترم از جمله آقای دکتر کدیور همین است که اصرار دارند پای پیامبر را بیرون بکشند و بگویند گویی وحی در خلاء تکون پیدا کرده است. و گویی اگر به جای پیامبر کسی دیگر هم بود این وحی رخ می داد. البته به این صراحت نمی گویند، و وقتی با آن سوال روبرو شوند با پیچشی در کلام می گویند خداوند به پیامبر نظر داشته  و ایشان عبد خاص او بوده است. اما باید توضیح دهند که خدا به ایشان نظر داشته و ایشان عبد خاص او بوده چه مدلول عملی وطبیعی دارد؟ بالاخره در این جا تاثیری داشته یا فقط یک شرافت و اعتبار افتخاری است که ما به پیامبر می دهیم. من بر این دست سخنان دو اشکال بزرگ دارم؛ یکی این که نقش پیامبر را در این میان روشن نمی کنند . من شخصا نقش حداکثری به ایشان داده ام و از آن دفاع می کنم و فکر می کنم با این نقش حداکثری کثیری از مشکلات ما حل می شود. من می گویم اگر شما نقش اقلی به پیامبر بدهید، این «اقل» سقف معینی ندارد  و با کمی دستکاری این «اقل» می شود «اکثر». مگر این که بگویید پیامبر هیچ نقشی نداشته و فقط یک میکروفون بوده است. و در واقع همین را هم می گویند. سوال من از امثال آقای کدیور این است که نقش پیامبر در گرفتن وحی چه بوده است؟ این نقش حداکثری که من به پیامبر می دهم با مطالبی که پیشتر گفتم سازگار است از جمله این که پیامبر همه نعمتی است که خداوند به مسلمانان داده و پدید آوردن دین و تشریع  و امر و نهی را به او واگذار کرده است و این که او چون طلایی است در میان مس ها و لذا سخنانش هم طلایی است( البته به اعتقاد جامعه مومنان) و دوم اینکه متافیزیک ستبر سنگینی را در مورد رابطه خدا و انسان مفروض می گیرند که پشتوانه فلسفی استواری ندارد.

اما در مورد این که آقای کدیور گفته اند نظریه  بدیلی برای رویاها آورده اند مخدوش است، بله من ادعا کرده ام که نظریه رویاها بی بدیل است و هیچ تئوری دیگری نمی تواند مثل تئوری رویای نبوی همه فکت های مربوطه را بپوشاند. تئوری بدیلی هم که ایشان ارائه داده اند مطلقا قدرت پوشش دادن به همه فکت ها را ندارد. تئوری مثال و ممثول، ام الکتاب، کتاب مکنون و لوح محفوظ متافیزیک ستبر و سنگینی دارد و تئوری رویاها از این جهت بسیار سبکبارست و این از امتیازات آن است که مفروضات کمتری برای قبول تئوری لازم دارد. من همه جا گفته ام که تئوری رویا تابع اصل ویلیام اوکامی است که می گوید مفروضات را باید هر چه کمتر کرد. simplicity  یا سادگی در تئوری یکی از شروط و مطلوبات درجه اول ماست.در کار آقای کدیور هم این شرط رعایت نشده است. نکته بسیار مهم بعدی، ایشان همه اینها را به خود قرآن متکی می کنند، رفتن به سراغ ام الکتاب و معنای تاویل در قرآن و مفاهیمی از این دست، بحث درون متنی است، در حالی که بحث ما بیرون قرآنی است. تا یک تئوری در باره متن نداشته باشیم، نمی توانیم متن را به راحتی معنا کنیم و نتیجه بگیریم و آن را موید نظریه خودمان بشماریم. این بی راهه رفتن است. من تعجب می کنم که آقای کدیور در تحریر سخنان خودشان یکی دو جا با علامت  تعجب این مطلب را نوشته اند که فلانی می گوید من به آیات درون قرآنی استناد نمی کنم. در حالی که این تعجب ندارد، این شرط روش شناسانه کار است. بحث در باره چگونگی فهمیدن قرآن و شروط و مقتضیات آن، بحثی است بیرون از قرآن . از قرآن نمی توان استخراج کرد که زبان قرآن مجاز دارد یا نه. حتی وجود محکم و متشابه در قرآن را نمی توان به قرآن مستند کرد، گرچه قرآن هم آنرا گفته است، این از خصوصیات زبان است. هر زبانی و هر نوشته ای در سطوح مختلف محکم و متشابه دارد. و این اختصاصی به قرآن ندارد. حافظ و مولوی و ابن سینا و سهروردی هم محکمات و متشابهات دارند. اگر بخواهیم بگوییم قرآن محکم و متشابه دارد به قرآن استناد نمی کنیم بلکه به خود ویژگی های زبان استناد می کنیم.

بنابراین رای آقای کدیور که از مرحوم طباطبایی مقتبس است درون متنی است و این نقص بزرگ آنست. برخی از من می پرسند کجای قرآن گفته است وحی رویاست. این سوال درستی نیست، چون اگر قرآن هم بگوید باز ما باید آن را تفسیر کنیم تا مقصود را بفهمیم و برای تفسیر کردنش هم به تئوری های بیرون متنی احتیاج داریم. به درون متن استناد کردن برای تایید تئوری بیرون متنی به نظر من به طور کامل بی راهه رفتن و به خطا رفتن است مانند اتوبوس و هواپیما که هیچ وقت با هم برخورد نمی کنند. چون در دو سطح حرکت می کنند. برای مثال از متن قرآن نمی توان دلیل آورد که زبان قران استعاری ست یا نه ،رویایی ست یا نه، عرفی ست یا نه، فلسفی ست یا نه و هکذا. بنابراین نظریه مطرح از سوی آقای کدیور اصلا تصادمی با نظریه رویاها ندارد. آن از راه دیگری می رود و این از راهی دیگر، و چه بسا اصلا بیراهه است و راه نیست.

 

 یعنی  منظور شما این است که بررسی وجوه تشابه میان این دو نظریه کمکی به بحث ما نمی کند؟

 

سروش: اگر تشابهی هم باشد تصادفی است. من وارد بحث وجود یا عدم تشابهات نمی شوم، بلکه می گویم اصلا جاده را اشتباه رفتن است. به قول مولانا

آن درختی جنبد از زخم تبر / آن درخت دیگر از باد سحر

هر دو جنبش گر به هم ماند رواست / آب تلخ و آب شیرین را صفاست

نکته مهم دیگری که باید بران انگشت تاکید بگذارم این است که گویی اقای کدیور وارد پارادایم جدید تفسیر و هرمنوتیک متن نشده اند  و به جای توجه به جدال متن و واقع هنوز از نزول متن از عرش به فرش سخن می گویند. ایشان درین باب باید ذهن خودرا روشن سازند تا نظرشان استوار گردد و بحث بر مدار هرمنوتیک جدید بگردد.

 

آقای کدیور می گویند عالم غیر لفظی که معتمَد آیات قرآن است در نظریه رویاها، رویاهای پیامبر است و در نتیجه  بخشی از ذهن و ضمیر پیامبر است اما در نظریه تاویل وجود متعالی ام الکتاب است و وجودش مقدم بر وجود پیامبر. و این حسنی در نظریه تاویل  نسبت به رویاهاست.

 

سروش: این حرف هایی است که ابن عربی زده و نیم دلیل هم برایش نیاورده است و تعجب می کنم که چطور آقای کدیور اینها را برگرفته اند. در کار ایشان تعارضی هست . اولا اگر ایشان دلیل، آن هم دلیل برهانی، برای رویاها می خواهند باید این را از همه بخواهند. و ثانیا، همانطور که گفتم نظریه ابن عربی پیشفرض های ستبر و سهمگینی دارد و من درست برای فرار از آنها این تئوری را طرح کرده ام. برای مثال آیا حکم زدن زن ها و تقسیم ارث ، در امّ الکتاب بوده است؟ اینها احکام جزئی و موقتی است . شما راهی ندارید جز این که اینها را مستند به زمان و مکان پیامبر کنید. راه حل اینها عالم خیال منفصل و متصل و ام الکتاب نیست. آنچه هم که خاطر امثال ابن عربی را جلب کرده مسائل معاد و توحید  است که با رویا دانستن وحی مدلولشان آشکار تر می شود. اگر شما وحی را به خیال منفصل و اقلیم هشتم ارجاع دهید، چه  چیزی را تفسیر کرده اید ؟ شما می گویید کلماتی که پیامبر برای مردم می خواندند وحی است. بسیار خوب، می پرسیم وحی چیست؟ می گویید وحی از عالم خیال منفصل یا عقل فعال می آید. بعد می گوییم عالم خیال منفصل چیست؟ می گویید عالمی است پایین تر از عالم ملکوت ولی بالاتر از خیال متصل. خب، اینها که حل مساله نیست. قرآنی هم نیست. ما یک اصطلاح را با ده اصطلاح مغلق تر از آن توضیح می دهیم. در قرآن کلمه وحی برای زنبور عسل هم به کارر می رود که از جنس اشتراک لفظ نیست، بلکه می خواهد بگوید وحی مراتب اعلی و ادنی دارد. حال وحی بهه زنبور هم از عالم خیال منفصل می آید؟ نه.از دل خود زنبور می آید. به همین دلیل است که می گویم اینها سر رشته را گم کردن است. قرن هاست آن سخنان تکرار شده و هیچ چیز تازه ای  به دست ما نداده است.

 

اما اینکه تعبیر بر خواب وارد می شود و خواب هم در ضمیر پیامبر صورت می بندد، آن را از ربط و نسبت با واقع تهی نمی کند، چون رویای صادق، واقع نما و از منابع معرفت شهودی است.

 

آقای کدیور با علامت تعجبی که طنزی هم در آن هست می گویند: فلانی می گوید من خودم قرآن را تفسیر نمی کنم و این کار فیلسوف نیست و کار مفسّر است. بله همینطور است، من این کار را لزوما نمی کنم، اما ممکن است روزی هم آن ردا را بپوشم. درین عجبی نیست. عجیب این است که دیگران فکر می کنند اگر وارد عالم تفسیر شده اند، تفسیر معتبری ارائه داده اند. من به آن تفسیرها اعتماد ندارم و نمی خواهم ان گونه تفسیر کنم. پس چنین نیست که یک طرف تفسیر دارد و طرف دیگر ندارد. بلکه یک طرف می پندارد که تفسیر دارد.

 

یک نگرانی این است که شما وحی را محصول ذهن و ضمیر پیامبر بدانید و ماورایی برای آن قائل نباشید. مثلا آقای کدیور در نقد بعدی شان گفته اند شما آیات قرآن را منبعث از عالم خیال پیامبر می دانید و معنایش این است که معتقدید جز ذهن و ضمیر پیامبر چیز دیگری در شکل گیری آیات نقش ندارد و مقدم بر ذهن و ضمیر پیامبر حقیقت متعالی ای وجود نداشته است.

 

سروش: این نگرانی مورد ندارد و به راحتی قابل حل است. وقتی متفکری فکر می کند و بر اثر آن چیزهایی را کشف می کند ، در این جا شما چه می گویید؟ می گویید آن حقایق متعالی وجود داشت و این شخص با فکر خود آنها را پیدا کرد. مثل  درخت بلندی که نردبان بگذاریم و میوه هایش را بچینیم یا می گویید در اثر فکر، آن حقایق متعالی را خلق کرد؟ کدام را می گویید؟ هر کدام را بگویید درست است. چون ماهیت کشف و خلق خیلی پیچیده و در هم تنیده است. به این در هم تنیدگی خوب توجه کنید. به قول یکی از فیلسوفان، مجسمه تراشی یک  قطعه سنگ را برمی دارد و از دل آن یک مجسمه زیبا بیرون می آورد. شما می توانید بگویید این مجسمه زیبا قبلا در درون این قطعه سنگ بوده است و سنگتراش با کنار زدن زوائد، آن مجسمه نهان را هویدا کرده است یا می توانید بگویید این جناب سنگتراش به دقت چنان قطعات را برداشته که یک مجسمه زیبا را از میان سنگ ناتراشیده خلق کرده است. هر دو درست است. برای مثال در مورد ابن سینا چه می گوییم؟ او با فکرش و زبانش در واقعیت برش میزده است و لذا فلسفه اش هم کشف اوست هم خلق او. عین همین را در باره پیامبر بگویید. خدای پیامبر هم کشف اوست هم تراشیده و مخلوق ذهن و رویای او و کذا همه دین پیامبر. او هم در واقعیت برش می زده و لذا در واقعیت آفرینی سهیم بوده است. این عزیزان می خواهند بگویند آن حقایق در ام الکتاب بوده است. خب اهمیتی ندارد که کجا بوده است. در مورد متفکران هم لازم نیست بپرسیم این حقایقی که کشف کردی کجا بود. می گوییم متفکر با فکر خودش به آن رسیده است. در مورد پیامبر هم می گوییم رویا روزنه ای است برای کشف و خلق حقایقی مربوط به خدا و آینده و معاد و …که خودشان را به صورت نمادین به او نشان می دهند.

 

ایشان می گویند اگر تفسیر قرآن به تعبیر رویا تبدیل شود، با توجه به بین الاذهانی نبودن آن چگونه این علم جدید را می توان  ابطال کرد؟

 

سروش: ایشان این جا اشتباه بزرگی کرده اند. رویا زمانی که داخل ضمیر پیامبر است بین الاذهانی نیست، ولی وقتی ایشان رویای خود را بیان کردند ازآن پس بین الاذهانی می شود. قرآن مگر بین الاذهانی نیست؟ وقتی بین الاذهانی  شد ابطال پذیر هم می شود.

 

آقای کدیور در باره نظم پریشان قرآن که نظریه شما مدعی تبیین آن است معتقدند برای تبیینش نظریه بدیل وجود دارد و لذا نیاز به نظریه رویاها نیست. نظریه بدیل مورد نظرایشان نظریه نظم حلقه ای است که توسط مایکل کویپرس در قرآن به کار گرفته شد. آقای دکتر حسن انصاری هم در یکی از نقدهایشان به رویاها به کویپرس اشاره کرده اند ، البته توضیحی در باره آن نداده اند. آقای کدیور هم فقط بیان کرده اند که کویپرس اثبات کرده است که سوره مائده دارای نظم است و فقط در صورتی نظریه رویاها می تواند به نظم پریشان قرآن استناد کند که این نظریه را رد کند.  یعنی در واقع ایشان دو نظریه بدیل برای رویاها طرح کرده اند؛ یکی نظریه تاویل  علامه طباطبایی و دیگری نظریه کویپرس. به نظر شما نظریه های یادشده می توانند مشکل پریشانی آیات را حل کنند و در نتیجه بدیل رویاها باشند؟

 

سروش: اولا، من تعجب می کنم این دوستان یک نظریه را بدون این که در دلایلش تاملی و مناقشه ای بکنند بر می گیرند و به آن رضایت می دهند. دوم این که همانطور که شما هم اشاره کردید، کار ایشان تفریقی ست نه جمعی. یعنی برای فکتی یک تئوری می آورند و برای فکتی دیگر یک تئوری دیگر و این تفرّق نمی تواند در مقابل نظریه یی بایستد که همه آن فکت ها را جمع می زند و کنار هم می نشاند. و این همان نقصانی است که قبلا عرض کردم. سوم این که مشکل فقط پریشانی سوره مائده نیست. من سوره نور را هم مثال زده بودم. سوره نور از ماجرای افک عایشه شروع می شود و پایین تر ناگهان وارد عالی ترین تجربه های دینی پیامبر می شود و آیه «الله نورالسماوات و الارض» را بیان می کند ، سپس ازدواج کنیزکان و غلامان را پیش می کشد و…. و جالب است که در ابتدای آن آمده « سوره انزلناهاوفرضناها ….» یعنی گویی به صورت یک بسته آمده است و نمی توان به این رای متوسل شد که دیگران آن را کنار هم چیده اند. بنابراین نمی توان مساله را حل شده و تمام شده دانست. در سوره های مکی چون سوره علق هم این پریشانی هست.چهارم فرض کنیم اصلا پریشانی در قرآن نیست ، این به تئوری من لطمه ای نمی زند. چون مورد نقض نیست، بلکه حداکثر می گوید یکی از فکت هایی که این تئوری می خواست پوشش دهد، از زیر سایه آن خارج شده است. یک تئوری بدیل هم نیست. تئوری بدیل انست که بجای کل تئوری رویا بنشیند.

بعلاوه اصل نظریه خانم مارگارت داگلاس و بعد آقای کویپرس و امثال ایشان مفروضاتی دارد؛ یکی این که بلاغت عربی کلاسیک (عربی سیبویه و خلیل و…) مقتبس از بلاغت یونانی است در حالی که عربی قرآنی لزوما تابع نظم و بلاغت یونانی نیست . عده ای در این نظر تردید کرده اند و به راحتی نمی توان آن را پذیرفت. ضمنا آقای کویپرس ونیل رابینسون در مورد سوره مائده به تورات و میشنا استناد کرده و گفته اند سوره شکل و نظم توراتی دارد و بر الگوی سفر تثنیه نوشته شده است. نمی دانم دوستان قبول دارند که سوره مائده واقعا بر الگوی تورات تنظیم شده است و اگر قبول دارند، تئوریشان در باره وحی محمدی چیست. باز هم به لوح محفوظ و امّ الکتاب متوسل می شوند یا..؟ من در جایی دیگر در این باره بیشتر سخن خواهم گفت . مثلا کویپرس در صفحه ۳۵ کتاب خود بنام Banquet می آوردکه قرآن در ایه ۳۲ نقل قولی از میشنا می اورد یا قانونی از تورات یا قصه نرفتن به ارض مقدس را از سفر اعداد ترجمه می کند همچنین قصه هابیل و قابیل را. و نیز ماندن ۴۰ سال در صحرا و قلوب قاسیه که بر گرفته از زبور داود است و…

آقای کدیور در باره تعارض علم و متن مقدس گفته اند قرآن رعایت ذهنیت عرب آن زمان را کرده است.  من در این جا سوال می کنم که آیا در امّ الکتاب و لوح محفوظ و عالم خیال منفصل  هم ملاحظه ذهنیت اعراب شده است؟ آن حقایقی که در آنها هست حقایق راستین بوده یا حقایقی مناسب ذهن عرب؟ مگر این که در توضیح این امر، پای پیامبر و صورتگری خیال خلاق و تجربه های عینی و ذهنی ایشان را برای توجیه آن تعارضات به میان بکشند. و این همین کاری است که من می کنم و با نظریه امثال فارابی هم موافقت دارد.

ایشان از من می پرسند تعارض با کدام علم؟ آیا ایشان این حرف را در باره تورات هم می زنند؟ در تورات هم خلاف علم زمانه  مطالبی هست، آنجا هم غلط نیست و اشکالی ندارد؟ پس خلاف علم سخن گفتن کی و کجا اشکال دارد؟ بحث علم و دین که دهه هاست مطرح است چنین ساده نیست. حرف من این است که اینها مطابق علم و ذهن پیامبرند که مولف این کتاب است. نه علم خدا و نه به ملاحظه جهل اعراب. توجه به این نکته فرعی هم بد نیست که پیامبر گفتند پنج آیه نخست سوره اقراء را در خواب دیده اند. در این سوره  آمده است «خلق الانسان من علق » : خداوند آدمی را از علق آفرید. عموما علق را به خون بسته ترجمه می کنند ولی عده ای گفته اند «علق» در زبان عربی به معنای زالو هم هست. یعنی خدا آدم را از زالو آفرید. یا گفته اند «جنس من الدود»  یعنی یک نوع کرم است. من فکر می کنم پیامبر در رویا دیده اند( نه اینکه از علم جنین شناسی اطلاعی داشته باشند یا بخواهند مطابق علم اعراب آن روزگار سخن بگویند) که آدمی از زالو افریده شده است و این جالب است چون  عموم جنین ها شکل کرم و زالو دارند تا بعدا اعضا یک یک ازان جدا شوند و هر کدام هویت تازه ای بگیرند. والعلم عندالله.

 

آقای کدیور می گویند معراج ،چه جسمانی و چه روحانی، از معجزات است و نظریه رویاها معجزات را به رویا فرو کاسته است. کسی منکر امکان تحقق خیالی معراج نبوده است تا نظریه رویاها  به حل آن مباهات کند. به نظر می رسد آقای کدیور معراج را متحقق در عالم خیال می دانند. اگر چنین باشد باز هم نیازی به نظریه رویاها هست؟

 

سروش: نه منظور ایشان این نیست. ایشان می گویند وقتی معراج معجزه باشد، دیگر نمی تواند در خواب باشد. پیامبر که به افلاک رفته اند، منظور همین افلاک ظاهره و سیارات منظومه شمسی بوده است. ولی این کافی نیست. وقتی موسی از رودخانه نیل عبور کرد یا وقتی عصایش اژدها شد و معجزه های دیگری از این دست، همه اینها همگانی بود. هیچ پیامبری معجزه مخفیانه نداشته است. آیا این معجزه است که پیامبر بگوید من به آسمان رفتم اما هیچ کدام از شما ندیدید؟  درباره این مطلب هم که کسی با خیالی بودن معجزه پیامبر مخالف نبوده است، باید بگویم اکثریت مخالف بوده اند و حتی جسمانی بودن معراج را جزو ضروریات دین می دانستند. در این اواخر است که بعضی جرات پیدا کرده اند این مطلب را بگویند و حتی آقای طباطبایی هم با لحنی دو پهلو گفته اند که می تواند چنین باشد. رساله معراجیه(منسوب به) ابن سینا یک استثناست که می گوید معراج یک حرکت فکری و عقلی در پیامبر بوده است . به سخنان ملا هادی سبزواری نظر کنید که در حواشی اسفار اربعه با چه تکلّفی می کوشد تا معاد جسمانی را موجّه و ممکن سازد. اما تئوری رویا خیلی راحت ان را توضیح می دهد که حرکتی رویایی بوده است و لذا تعبیر دارد. می گفتند پیامبر در معراج دیدند زنی را که از سینه آویزان کرده بودند و بدنش را با اره می تراشیدند. می توان گفت اینها در رویا دیده شده و تعبیر هم دارد. همین آقای مکارم شیرازی در باره معراج می گویند چطور موشک می تواند به آسمان برود، پیامبر هم رفته است. و به قول خودشان محال عادی است ، محال عقلی که نیست!  باری به نظر من معراج معجزه نبوده بلکه از مکاشفات پیامبر و کاملا درونی و رویایی بوده است.

 

به عنوان آخرین سوال آقای کدیور گفته اند آیات فقهی قرآن هم که به نظر شما با عدالت و کرامت انسانی منافات دارند و نظریه رویا آن را تبیین می کند بی نیاز از این نظریه است، زیرا احکام فقهی هم تعدادشان کم است و هم حکمشان دائمی نیست و نظریات مربوط به  ثابت و متغیر و نسخ عقلی این مشکل را حل می کند. ظاهرا باز به تئوری دیگری برای حل این مشکل متوسل شده اند.

 

سروش: بله. یعنی برای هر فکت یک تئوری جدا دادن که هر تئوری خودش پیشفرض های سنگین دارد. شما فقط کافیست اینها را آفریده پیامبر و حاصل رویای او بدانید نه نازل شده از لوح محفوظ، تا ببینید مشکل چه آسان حل می شود. من نمی توانم بفهمم امّ الکتاب چگونه این احکام موقت متغیر را در خود جا داده است. اگر شما پیامبر را شارع بدانید حل مطلب آسان می شود. اصلا امر و نهی امور اعتباری اند و درساحت خداوند  راه ندارند و فقط از ذهن اعتبار افرین بشر بر می خیزند، چنانکه در جای دیگر آورده ام والله اعلم بحقائق الامور والغیب المستور.

گفت‌و‌گو با ‌عبدالکریم سروش درباره رویاهای رسولانه1

 

گفت‌و‌گو با ‌عبدالکریم سروش درباره رویاهای رسولانه؛

گفت‌و‌گو ‌با عبدالکریم سروش؛

زیتون–افسانه فرامرزی: سال گذشته، در حالی که سه سال از انتشار  سلسله مقالات «محمد(ص) راوی رویاهای رسولانه» در سایت «جرس» گذشته بود، گفت‌و‌گوی تلویزیونی عبدالکریم سروش با عبدالعلی بازرگان در برنامه‌ی «پرگار»، فرضیه «رویاهای رسولانه» را به تمامی به عرصه‌ی عمومی کشاند. این فرضیه که  در زمان انتشار نیز با واکنش‌های محدودتری  روبرو شده بود، این بار معرکه‌ی آرا شد، تا تعدادی از اندیشمندان آن را موجه دانسته و از آن دفاع کنند و در مقابل بسیاری از صاحب‌نظران  به نقد و رد آن بپرداختند.

 

در این سلسه گفت‌و‌گو‌ها با عبدالکریم سروش، ضمن «صورت‌بندی» و «طرح» بعضی از انتقادات، کوشیده‌ایم مجالی فراهم شود که صاحب فرضیه بتواند منظور خود را  در مواردی با تفضیل  و روشنی بیشتری بیان کند و به انتقادات وارده شده به فرضیه‌ی خویش بپردازد.

 

در بخش اول، ضمن بازخوانی برخی از نظریات پیشین عبدالکریم سروش، تلاش شده است کوشش فکری این روشنفکر دینی تباریابی شده و  به این بهانه  به انتقاداتی پرداخته شود که نظریات او را دارای اصالت کافی ندانسته و یا فرضیه‌ی «رویاهای رسولانه»  را با نظریه‌های «قبض و بسط» و «تجربه نبوی» در تضاد دانسته و نویسنده را به عبور از آن‌ها نقد می‌کنند.

 

آقای دکتر از این که فرصتی را برای گفتگو درباره رویاهای رسولانه در اختیار ما قرار دادید تشکر می کنم . می خواهم پیش از ورود به رویاهای رسولانه،  پرسش هایی را که در باره آرای پیش از رویاهای رسولانه شما مطرح می شود و شاید پاسخ شان بتواند به فهم نظریه رویا کمک کند با شما در میان گذارم.

از قبض و بسط آغاز می کنیم.در این جا به طرح سه پرسش اکتفا می کنم.

برخی معتقدند در قبض و بسط رد پای گادامر ، شلایر ماخر، لاکاتوش ، کواین  ، پاپر و کانت  دیده می شود. شما در قبض و بسط از کدام یک از این متفکران بهره برده اید؟

 

عبدالکریم سروش: به نام خداوند. بنده هم  کمال تشکر را دارم و از ورود در این بحث خشنودم، چرا که این بحث ها و نقدها به پخته تر شدن این تئوری کمک خواهد کرد. ابتدا مطلبی را خدمت شما بگویم تا بعد به این بزرگان برسم. استفاده از آراء دیگران هیچ اشکالی ندارد ، مگر انتحالی  صورت گیرد یا به بیان صریح تر ، دزدی علمی صورت گرفته باشد. اگر غرض دومی باشد ، البته من مقاومت می کنم و به توضیحی که خواهم آورد تمام نظرهایی که من در دین شناسی و حوزه های مربوطه دیگر مطرح کرده ام، در بی خبری  از آرای غربیان بوده است. یعنی من نه تنها آن زمان آثار گادامر و شلایر ماخر را نخوانده بودم، بلکه تا امروز هم به درستی نخوانده ام . بعد از «قبض و بسط» و «بسط تجربه نبوی» بود که من گادامر و شلایرماخر و اسپینوزا را خواندم. جز درباره اسپینوزا که بعد از نظریه رویاها کتابش را به دقت خواندم در باره گادامر و شلایر ماخر باید بگویم به نوشته های مختصری در باره شان مراجعه کردم تا لبّ سخنانشان را بدانم اما این که مشابهت هایی میان سخنان آنان ومن درآمده، اصلا عجیب نیست. وقتی انسان با مقدماتی ویژه و در راستای ویژه ای می اندیشد و با مشکلاتی مشابه مشکلات دیگران روبرو می شود، ذهنش به کار می افتد و ای بسا راه حل هایش هم با آنها مشابهت هایی پیدا کند، اما این مشابهت ها هیچ وقت صد در صد نیست. اگر هم به مشابهت ها نظر کنیم و هم به اختلاف ها، دیده خواهد شد که اختلاف ها هم چشم گیر است. من وقتی مولانا را می خوانم ، می بینم بسیاری از سخنانش با هایدگر مشابه است ، بطوری که گاهی فکر می کنم با داشتن مولانا ، تقریبا  نیازی به هایدگر نداریم. چون سخن مهمی نیست که هایدگر گفته باشد و مولانا نگفته باشد. در عین حال  هایدگر را به انتحال از مولانا متهم نمی توان کرد. و این گونه تواردها را در تاریخ نادرا ممکن و محقق می دانم. به مقاله : «قانون بقاء انرژی» از توماس کوهن مراجعه کنید تا بشما بگوید چگونه در سراسر اروپا چند فیزیکدان، غایب و غافل از یکدیگر در اواسط قرن نوزدهم هم زمان به این قانون رسیدند.

 

از نکات قابل توجه این است که هرکس هرچه را خود خوانده و می دانسته است در آراء من دیده و گمان برده من وامدار این و آنم. آن که با گادامر آشنا بوده مرا گادامری خوانده و آن کس که  اسپینوزاخوانده، مرا هم وامدار اسپینوزا خوانده است.جالب است که کسی از کواین سخن به میان نیاورده است چون کواین شناسان کم اند،  بعید نمیدانم بعدا پای مارکس و انگلس را هم به اقتضای حال به میان بکشند! مراد فرهاد پور جایی نوشته بود که فلانی حرف های بارت و تیلیش را تکرار می کند. در جوابش نوشتم بر من مثل روز روشن است که تو نه بارت را خوانده ای نه قبض و بسط مرا والّا چنین ادعای بی پایه ای نمی کردی. رضا داوری اردکانی هم که فقط اسمی از پوپر شنیده قبض و بسط را پوپری شمرده است و هلمّ جرّا …

 

من البته مبتهج و مفتخرم که در عالم تفکر چنان به این بزرگان نزدیکم که مرا همنشین و خوشه چین خرمن آنان شمرده اند، درعین اینکه زیرکان می دانند که فاصله بسیار در میان است وحکم به ظاهر کردن در عالم معرفت ، شیوه ظاهر بینان است وبقول مولانا:

 

هر دو صورت گر بهم ماند رواست/ آب تلخ و آب شیرین را صفاست

 

بدون مبالغه و مفاخره، وقتی به خود می اندیشم می بینم که گویا تجربه روشنگری اروپا را در خود زیسته ام. یعنی گویی طومار روشنگری در وجود من باز شده و با سیرمنطقی خود به وضع کنونی رسیده است (تجربه اروپا در نسبت با دین را می گویم نه امور دیگر را). ولذا عجب نیست اگر توارد و تشابهی رخ داده باشد. از این مشابهت ها من نه تنهاتاسفی و تعجبی ندارم  بل خشنودم که با تمام وجود می فهمم چرا در اروپا سیر تفکر دینی به این جا رسیده است که رسیده است. همین حرف را کسی پس از انتشار قبض و بسط به زبان گزنده ای نوشت ( حسین غفّاری در کتاب شریعت صامت) که قبض و بسط خلاصه همه ضلالت های فکری غرب است!

اما در مورد متفکران دیگری که نام بردید ، بدیهی است که من چون فلسفه علم خوانده ام با پوپر و کواین آشناهستم. ولی قبل از این که کواین را خوانده باشم (کواین را بعدا خواندم) خود با تامل دریافتم که اگر در یک نقطه از دریای معرفت تموجی بیفتد این موج به همه جا سرایت خواهدکرد؛ این ها محصول تاملات من در تاریخ علوم تجربی بود که بهره بلندی از عمر خودرا مصروف ان کردم. من خود ابتدا آن ترابط را درک کردم. و آن گاه در جایی در قبض و بسط از مولوی هم کمک گرفتم که می گوید:

 

بار بازرگان چو در آب اوفتد/  دست اندر کاله کهتر زند

 

بعدا دیدم این شبیه حرفی است که کواین مطرح کرده است. و البته  پنهان نیست که ادلّه من با ادلّه کواین تفاوت دارد ولی نتیجه گیری یکی است.

 

در مورد پاپر هم ، البته من فلسفه علم خوانده ام و معیار ابطال پذیری و روش فرضی-استنتاجی و … را از او گرفته ام و هیچ جا پنهان نکرده ام. وکلّا بحث من در قبض و بسط بحثی است در باره فلسفه معرفت دینی بر قیاس فلسفه معرفت تجربی و لذا روح فلسفه علم در آنجا حاضرست و از قضا پوپر کمترین حضور را دارد. و الگوی من درین مورد خاصّ، علم تاریخ و الهام بخش من تاریخ علم بوده است واین نکته ای ست که گاه از دیدگاه ناقدان یا طاعنان مخفی می ماند .این که معرفت دینی چگونه از دین نشات می گیرد و سپس بالاستقلال در میان معرفت های دیگر می نشیند و از آنها تاثیر می پذیرد و رشد تاریخی می کند، و اینکه کاروان علم، متحرکی با حرکت واحد است، مهم ترین مساله من بوده است. در قبض و بسط ابتدا دانشی بنام معرفت دینی ابداع ومعرفی می شود( که همان فهم جمعی وجاری مااز دین است) و وارد رود خروشان علوم می شود. سپس مورد مطالعه فلسفه وتاریخ علم قرار می گیرد و اینها هیچ کدام در گادامر و شلایرماخر نیست که مساله شان چیز دیگری بوده است یعنی فهم متن.

 

در مورد لاکاتوش و کانت چطور؟

 

سروش : البته کانت فیلسوف نقادی و به یک معنا فیلسوف علم است ، گرچه با این عنوان مشهور نیست، هیوم و کانت را من مطالعه شخصی نکرده ام، بلکه در دانشگاه لندن به درس آموخته ام. پس طبیعی ست من با آثار شان آشنایی دارم و اصلا کانت فیلسوفی است که اگر آدمی مدتی در فلسفه اروپا و فلسفه آنالتیک تنفس کند از او اثر می پذیرد. ولی اینکه کسانی چون حداد عادل آورده اند که تمیز میان دین و معرفت دینی از جنس تمیز میان نومن و فنومن در فلسفه کانت است والله از غرائب است. عجیب است که ناقدان از ویتگنشتاین نام نبرده اند. او هم از جمله فیلسوفانی بود که ما به درس خواندیم. من با ایده های او آشنا بوده و هستم و بعضی از ایده هایش  را بسیار می پسندم، مثلا جاهایی که من در باره بازی بودن علم سخن می گویم تا حدودی صبغه ویتگنشتاینی دارد. اما در باره لاکاتوش، بلی، من با او آشنایی علمی عمیق و مستقیم دارم. مباحث او جزو مباحثی بود که ما در رشته فلسفه علم می آموختیم ، آثار او را که می خواندیم و  می دیدیم که تحولی در آرای پاپر، در عین وفاداری به او ، پدید آورده است. همان طور که می دانید تحولی که ایجاد کرده بود این بود که علم از تک تئوری های ابطال پذیر تشکیل نمی شود بلکه از برنامه های پژوهشی سامان می پذیرد که به سختی ابطال می شوند. من بعد از این که تئوری قبض و بسط را نوشتم، اولین بار در آثار آقای ایان باربر (مولف کتاب «علم و دین» با ترجمه بسیار خوب آقای خرمشاهی)که حقیقتا در زمینه بررسی نسبت میان دین و علم بهترین کارها را در امریکا انجام داده  و جوایزی هم برای آن دریافت کرده بود. دیدم که در مطالعه دین بهترین طرح، طرح لاکاتوش است، یعنی این که یک هسته سخت برای دین درنظر بگیریم و کمربند محافظ و نکته های دیگر. من هیچوقت آگاهانه در قبض و بسط از لاکاتوش استفاده نکردم، یعنی قبض و بسط لاکاتوشی نیست اما اکنون می توانم بگویم طرح لاکاتوش را بسیار می پسندم. و معتقدم برای مطالعه دین و مخصوصا نسبت آن با بیرون از دین یا همان معرفت بشری ،طرح لاکاتوش از همه بهتر جواب می دهد .

 

اینها راکه گفتم از سر تفاخر نگفتم و باید اضافه کنم که نکاتی در قبض و بسط هست که اینک از آن ها عبور کرده ام. یعنی بطلانشان بر من آشکار شده و شاید بعدا به آنها اشاره کنم.

 

آقای دکتر حال که از رد پای برخی از متفکران در آثار شما سخن به میان آمد، اجازه دهید همین سوال را در باره اسپینوزا هم مطرح کنم ، البته در رابطه با رویاهای رسولانه. آقای سروش دباغ در پاورقی مقاله شان با عنوان «اسپینوزا، وحی و متن مقدس» می گویند «رؤیایی بودنِ امر وحیانی به نزد سروش، طنین اسپینوزایی پر رنگی دارد». این مطلب می تواند نشان دهد که شما دست کم در رویاهای رسولانه چشمی به اسپینوزا داشته اید؟

 

سروش: بلی در کلمات آقای شبستری هم دیده ام که گفته اند اسپینوزا میگوید رویای دانیال را باید تعبیر کرد و لذا حرف فلانی که قائل به تعبیر قرآن است بدیع نیست. مختصرا بگویم که اسپینوزا در رساله الهی-سیاسی خود نکات دلیرانه ای را مطرح کرده است. یکی اینکه اسفار خمسه تورات وحی و انشاء موسی نیست چون قصه مرگ موسی را در بر دارد. دوم اینکه قوه خیال در پیامبران بسیار قوی بوده است و می توانسته اند به امور عقلی صورت خیالی بدهند و به قول او نیروی پیامبری در نیروی تخیل است نه در نیروی تفکر. سوم اینکه صدای خدا را در خیال می شنیده اند باستثنای مسیح که باخدا روبرو سخن می گفته است. چهارم اینکه پیامبران آنچه در باره خدا می گفتند بیشتر از خودشان خبر می داد تا از خداوند. پنجم اینکه خداوند سبک ویژه ای در نگارش نداشته است و پیامبران بر حسب قوتی که خود در ادب و فصاحت داشتند کلام خدارا در می یافتند و می نوشتند. ششم اینکه وحی رنگ فرهنگ ذهنی و عینی انبیا را بخود می گرفته و هفتم اینکه در متن مقدس خطا وجود دارد و هکذا.

 

این ها همه هست.اما هیچ جا از سمعی بصری بودن وحی که مدعای تئوری رویا هاست سخن نرفته است؛ مگر در قصه صورتگری خیال که آنهم نزد فارابی و ابن سینا و موسی بن میمون یافت می شود و در دیدن فرشته وحی خلاصه می شود ولا غیر. و تازه این را هم گویا اسپینوزا از ابن میمون گرفته است والبته مقبول متدینان هم هست. دیگر این که مساله مهم سخن گفتن خداوند و حلّ معضل آن از طریق یکی دانستن کلام پیامبر با کلام خدا از سخنان اسپینوزا بکلّی غائب است و دیگر اینکه مفهوم رویا اصلا وابدا از ذهن او عبور نکرده و بر قلمش جاری نشده است و دیگر اینکه وحی رویایی که زبانش زبان رویا ولذا محتاج خوابگزاری ست نیز نزد اسپینوزا یافت نمی شود و…

 

تکیه بر قوه خیال که از قوت های اسپینوزاست مقدمه نیکویی ست برای تفطّن به رویایی بودن وحی ،اما این تفطن و لوازمش نصیب او نشده است.

 

 اخیرا بزرگداشتی برای آقای صادق جلال العظم در برلین ترتیب داده شده بود که یکی از سخنرانان، آقایی به نام عبالجبار فالح، سه کتاب را به عنوان تاثیرگذارترین کتاب ها در جهان اسلام، در ده سال اخیر، دانسته است که یکی از آنها «قبض و بسط تئوریک شریعت» بود. ایشان از این کتاب بسیار تجلیل کرده اند و به بحث معرفت شناسی و پیش فرض ها در آن اشاره داشته اند. شما از این بزرگداشت اطلاعی دارید و آیا کتاب قبض و بسط به زبان انگلیسی ترجمه شده یا ایشان ترجمه عربی آن را مطالعه کرده اند؟

 

سروش: بله. این سمینار در برلین و در فوریه ۲۰۱۷ تشکیل شد و افرادی چون آقای  عزیزالعظمه و فالح بغدادی در آن جا سخنرانی کردند. آقای صادق جلال العظم یکی از سه نفری بودکه ما با هم در سال ۲۰۰۵ جایزه اراسموس را در آمستردام هلند دریافت کردیم. اولین بار بود که من ایشان را می دیدم . خانم مرنیسی که در این جایزه با ما شریک بودند ، را قبلا دیده بودم . ایشان و آقای عابد الجابری در یکی از سخنرانی های من در مراکش شرکت کرده بودند و آن جا ایشان را دیده بودم. و اکنون که می بینم همه آنها رفته اند به یاد این شعر سعدی می افتم که:

 

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی/خلاف من که بگرفته ست دامن در مغیلانم

 

باری ، آقای صادق العظم یک مارکسیست سوری بود. این اواخر قدری نرم تر شده بود. سال ها بود که مقیم آلمان بود. نزدیک پنجاه سال پیش کتابی نوشت به نام نقد الفکر الدینی  . این کتاب را بیست و چند سال پیش در آلمان  نزد یکی از پروفسورهای اسلام شناسی دیدم و مطالعه کردم. و کتاب چندان جذّابی نیافتم . یعنی  این همه کتاب که در نقد فکر دینی ، خصوصا در اروپا نوشته شده  ( برخی از آنها مثل گوهر مسیحیت فویر باخ را من در دانشکده الهیات تدریس می کردم ) ، این کتاب در مقایسه با آنها هیچ درخششی نداشت. اما این کتاب در کشورهای عربی، خصوصا در لبنان و سوریه، غوغا کرده بود. و حتی به خاطر این کتاب می خواستند صادق جلال العظم را اعدام کنند. چند روزی هم او را به زندان افکنند و در نهایت آزاد شد. و سپس شهرت زیادی پیدا کرد و کارش را ادامه داد و بعد که اعراب در سال ۱۹۶۷ از اسرائیل شکست خوردند ، چندین کتاب در باره آن شکست نوشت. و می توان گفت عالم فلسفه را رها کرد و وارد عالم سیاست و فرهنگ شد. تخصص اصلی او در فلسفه کانت بود. ما یکی دو بار هم در آلمان و هلند در گفت وگوهایی با هم شرکت داشتیم و اصطکاکاتی هم میان ما رخ داد. مردی جدلی بود و همواره می خواست حرفی را از طرف مقابل بگیرد و به سر او بکوبد. در ۲۰۱۶ وفات کرد و بزرگداشت هایی برای او ترتیب دادند. در جلسه ای که از آن یاد کردید ، بله ، آقای فالح سخنرانی کردند و برایم عجیب بود که ایشان قبض و بسط را از جمله آن سه کتاب مطرح کرد. پیدا بود آن کتاب را به عربی مطالعه کرده و کاملا از مطالب کتاب آگاهی دارد مثل تفکیک دین از معرفت دینی و نیاز معرفت دینی به معارف بشری و همینطور  پیشفرض هایی که معرفت دینی به آنها نیاز دارد و از بیرون معرفت دینی می گیرد. او به پیامدهای سیاسی کتاب هم وقوف داشت و می گفت نویسنده کتاب در واقع به عالمان دین می خواهد بگوید شما افراد صالحی برای فهم دین نیستید. چون نه پیشفرض های لازم را در اختیار دارید و نه پیشفرض های موجودتان تنقیح شده است. او در سخنانش اظهار تاسف کرد  و گفت متاسفم که میان  صادق العظم و عبدالکریم سروش سوء تفاهمی پدید آمد.  و معتقد بود که تئوری قبض و بسط می تواند راهگشای  نوعی سکولاریسم در ایران باشد. از تاکیدات او البته این بود که صادق العظم فلسفه علم نمی دانست و سروش می دانست. یعنی او هم به این نکته توجه کرده بود که تئوری قبض و بسط چیزی در فلسفه معرفت دینی ست نه خود دین و دانشی ست درجه دوم که تعلق به فلسفه علم دارد.

 

شما  رویاهای رسولانه را مصداقی از نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت دانسته اید و در پاسخ به یکی از ناقدان هم گفته اید که «گویی ناقد محترم به پیش از قبض و بسط بازگشته اند». لذا این پرسش جای طرح دارد که گویی شما هم چنان به نظریه قبض و بسط در کلیتش پای بندید ، اما از سوی دیگر ،در «کلام محمد (ص)» که متکای رویاهای رسولانه است به نظر می رسد متن محوری قبض و بسط ترک یا نفی شده است.آیا چنین است؟

 

سروش: البته من از پاره ای از مطالب قبض و بسط اکنون عبور کرده ام، که برای شما خواهم گفت. اما اصول قبض و بسط همچنان متکای تئوری های بعدی من است. به این معنا که تئوری های بعدی ناقض آن نیستند. در قبض و بسط گفته ام برای فهم متن دینی به پیش فرض هایی محتاجیم و این پیشفرض ها انواع و مراتبی دارند. از مراتب عالی آنها گرفته ، (یعنی آنهایی که وجودشان اجتناب نا پذیر است و بدون آنها قدم از قدم نمی توان برداشت ، خصوصا پیشفرض هایی که به زبان مربوط می شوند)، تا پیشفرض هایی که شاید بتوان از آنها اجتناب کرد ، اما چنان از جنس بدیهیات شمرده می شوند که عملا نمی توان از آنها پرهیز کرد. در تئوری شاید بشود از آنها پرهیز کرد اما در عمل دقیق ترین محققان هم نتوانسته اند آنها را از ذهن خودشان پاک کنند. مثلا اینکه زبان واجد استعاره هست یا نه از پیش فرضهای اجتناب ناپذیرست اما اینکه قرآن به زبان عرفی سخن گفته یانه یا اینکه پیامبر نومینالیست بوده یا رئالیست بدیهی نیست و محل کلام است .این هم که گاه گفته می شود باید ذهن را از پیشفرض ها پاک کرد ، اگر شدنی باشد ، در مورد پیشفرض های ممکن و اجتناب پذیر است نه پیشفرض های اجتناب ناپذیر که تقریبا حالت مقولات فاهمه کانتی را دارد که بدون آنها فهم ممکن نیست. من همچنان به اینها پای بندم و آنها را فرو ننهاده ام. و نکته مهم این که در بسط تجربه نبوی من  چند پیشفرض را پیش نهاده ام و بنابراین مطلقا به چارچوب و ساختار قبض و بسط دست نزده ام. آن جا گفته ام که مثلا پیامبر ، پیامبرتر می شود یا کلام خدا همان کلام محمد است. این پیشفرض ها دقیقا در چارچوب قبض و بسط قرار می گیرد. اینها می گویند شما وقتی دارید قرآن را می خوانید ، بدانید که این سخن یک بشر است . دقیقا همان «انا بشر مثلکم» . البته این بشر تفاوتهایی با بشرهای دیگر دارد ، اما بشر است. یا در رویای محمد ص ، که زبان قرآن را زبان بیداری نمی دانم بلکه زبان رویا می دانم ، در واقع پیشفرضی اجتناب ناپذیر را معرفی می کنم. و این هم صد در صد درون چارچوب قبض و بسط قرار می گیرد. این جا هم به خواننده می گویم قرآن را چنان بخوانید که گویی کسی در حال بیان خواب های خویش است.(قیاس کنید با سخن سهروردی که قران را چنان بخوان  که گویی بر تو نازل شده است )و اگر کسی کلام محمد یا رویاهای رسولانه را قبول نداشته باشد ، باز هم پیشفرض دارد. پیشفرضش این است که زبان قرآن زبان بیداری است. یا پیشفرض دیگرش این است که قرآن کلام مستقیم خداست . پس در هر دو حال چه من و چه مخالفان من هر دو پیشفرض داریم و بنابراین در یک وادی سیر می کنیم و در یک جاده قدم می زنیم وآن جاده قبض و بسط است. درست مانند ماشین هایی که در یک جاده می روند اما برخی در سمت راست و برخی از روبرو در سمت چپ. پس ما از قبض و بسط بیرون نرفته ایم و امکان بیرون رفتن هم نیست.

اینکه پیشفرض ها از کجا آمده اند مهم نیست. مهم اینست که پیشفرض ها علاوه بر نقشی که در فهم متن دارند در توجیه باورها هم اثر می گذراند و لذا باید منقح باشند.

اما این که چیزهایی در قبض و بسط آورده ام که اکنون باید از آنها عبور کنم ، بله، چیزهایی هست. من در قبض و بسط پیشفرض جامعه مومنان را لحاظ کرده ام و آن این است که قرآن کلام خداست. بارها در قبض و بسط عبارت «در نگاه مومنان » را آورده ام. و البته  تا آن موقع خودم هم قائل به همین پیشفرض بودم. مثلا آن جا گفته ام چون خدای قرآن  خدای طبیعت هم هست نمی تواند در قرآن چیزی بگوید که در تعارض با فهم عالمانه از طبیعت باشد. یا مثلا کلمه خورشید در قرآن، چون خداوند آن را گفته پس همه مدلولاتش که در علم الهی هست در معنای آنهم لحاظ می شود، مثل این که کره ای است از گازها و …. خب الان من دیگر به این مطالب قائل نیستم. اینک می گویم خورشید در قرآن ، خورشید رویای محمد (ص) است و اصلا ممکن است معنایش خورشید بیرونی نباشد و ….پس برخی پیشفرض هایی که در قبض و بسط آگاهانه یا ناآگاهانه به کار برده ام و با کلام خدا بودن قرآن ارتباط پیدا می کند اکنون فرو می ریزد.

 

البته ،تا آن جا که به یاد دارم، در قبض و بسط هم تصریح کرده اید که به استخراج علوم تجربی از قرآن معتقدید نیستید.

 

سروش: بله درست است. من هیچ وقت چنین عقیده ای نداشتم. من از شانزده یا هفده سالگی که در دبیرستان علوی تحصیل می کردم، یکی از اساتید ما ، مرحوم آقای رضا روزبه ، همین که می خواستند مطالب علوم تجربی را از قرآن بیرون بکشند با ایشان مخالفت می کردم. هیچ گاه چنین چیزی به دل من ننشست و هر گز مدافع این امر نبودم. در قبض و بسط این مقدار در ذهن من بود که قرآن نباید با علوم منافات داشته باشد، اما اکنون امکان منافات داشتنشان را هم مشکلی نمی دانم.

 

در قبض و بسط در باب فهم قرآن می گویید میان مراد مولف و معنای متن باید تفکیک کرد ، آیا همچنان به آن پای بندید؟

 

سروش: بله در مورد تفکیک معنای متن و مراد متکلم، همچنان به آن پای بندم. در مورد هر متنی این تفکیک صادق است ، چه متن دینی و چه غیر دینی. ممکن است این دو بر هم بیفتند و ممکنست بر هم نیفتند.  من قائل به مرگ مولف هستم. از قضا ، مرگ مولف از نکاتی است که من خود به آن رسیده بودم و  بعدها دیدم رولان بارت و برخی دیگر هم گفته اند. مولف متن که پیامبر باشد اکنون غایب است و ما به او دسترسی نداریم و لذا به دنبال آنچه در ذهن پیامبر می گذشته نباید بگردیم، بلکه باید به دنبال معنای متن برویم. دست یافتن به مراد مولف کاری صعب است ، اگر نگوییم محال است. به علاوه کسی چون خدا عالم به این مطلب بوده است که ممکن است از متن فهم هایی بشود که مغایر مراد متکلم است. این اقتضای زبان است و گریزناپذیر. بله، من مولف قرآن را کسی می دانم که در دسترس نیست، همانطور که حافظ یا مولوی را.

 

 یک خوانش رادیکال از مرگ مولف وجود دارد و آن این که به هیچ وجه امکان دست یافتن به مراد متکلم نیست. اما بر طبق خوانش دیگری ، ممکن است در میان فهم ها از یک متن ، یکی از فهم ها مراد متکلم باشد. شما به کدام خوانش قائلید؟

 

سروش: مقصود من دومی است. البته من این را به بیان خودم می گویم. نظر من این است که ما ممکن است به مراد متکلم برسیم اما خودمان نمی دانیم که رسیده ایم. یعنی در میان فهم های مختلف ما از متن ، شاید یکی از آنها منطبق با مراد متکلم باشد، اما ما تشخیص نمی دهیم کدام است. پس این در حکم این است که به مراد متکلم نمی رسیم. نمی گویم هرگز نمی رسیم ، لکن وقتی هم رسیدیم نمی دانیم رسیده ایم یا نه. در علم هم همینطور است. فیلسوفان علم هم می گویند ما نمی توانیم بدانیم به قوانین صادق در باره طبیعت رسیده ایم یا نه. یعنی شاید از قضا در میانشان قوانینی باشد که همیشه صادق اند. اما ما نمی دانیم. پس با همه آنها باید طوری برخورد کنیم که شاید روزی ابطال شوند. بقول مرحوم فیض کاشانی

 

گفتم به کام وصلت  خواهم رسید روزی /  گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

 

ممکن است همان وقت که آدمی گله از فراق می کند در وصال باشد اما دریغا که پرده ای این جا حاجب است و  «چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من ».

 

شاید روز قیامت بفهمیم که مراد متکلم چه بوده است. همانطور که در قرآن آمده  «ان ربک یحکم بینهم یوم القیامه فیماهم فیه یختلفون». اما هنوز که قیامت قائم نشده است.

 

تشکر می کنم آقای دکتر، من پرسش هایم در باره قبض و بسط را خاتمه می دهم ، گرچه از شما قولی می گیرم تا روزی بحثی مستقل در باره آن داشته باشیم.

 

سروش: بسیار خوب

 

 

ایده های اصلی شما در بسط تجربه نبوی ، در رویاهای رسولانه همچنان حضور دارد . اجازه دهید چند سوال در باره این کتاب مطرح کنم:

 

شما در کتاب بسط تجربه نبوی از کشف تام محمدی ( ص)  چنین سخن گفته اید « پیامبر اسلام خاتم بود، یعنی کشف تام او و به خصوص مأموریت او برای هیچ کس دیگری تجدید نخواهد شد. (ص ۱۰ )» سوال من این است که اولا، منظور شما از کشف تام محمدی چیست؟  و ثانیا آیا رابطه ای میان این کشف تام و ماموریت پیامبر وجود دارد؟ و ثالثا، آیا با اعتقاد به کشف تام پیامبر، جایی برای تکامل و بسط تجربه نبوی پس از پیامبر باقی می ماند یا نه؟

 

سروش: بله ، شما انگشتتان را بر نکته خوبی ، یا جراحت خوبی ، نهادید. این را باید مرهم نهاد. باید بگویم من در آن کتاب مسامحه ای کردم. یعنی قول عارفان را نقل کردم، بدون این که قیودی بر آن بیفزایم و این نیفزودن قیود باعث سوء فهم شده است ، که البته مقصر اصلی شخص بنده هستم. عارفان ما در مقام تبیین خاتمیت پیامبر می گفتند چون پیامبر اسلام به حد اعلای درجه کشف رسیدند و همه آفاق ممکن معرفت را تسخیر کردند ، لذا  سرزمین دیگری برای تسخیر دیگران باقی نمانده است . به همین دلیل هم خاتم است. یعنی آخرین فتوحات را کرده  است وهمه مدارج کشف را زیر پا نهاده است.الخاتم من ختم المراتب باسرها. من این کلمه کشف تام را آوردم، که نباید می آوردم و البته موجب سوء فهم هایی شده است. شما می دانید که من در باره خاتمیت پیامبر تقریبا هم رای با مرحوم اقبال لاهوری هستم، البته با توضیحاتی که خودم در این باب دارم و به آنها افزوده ام. و لذا قائل به کشف تامّ نیستم. اصلا  کشف تامّ با علم محدود نبی ناسازگار است . همه کشف ها ناقص اند. در میان این ناقص ها مقایسه سخت است و به راحتی نمی توان گفت کشفی برتر از کشف نبی خاتم موجود هست یا نیست. به علاوه ، اساسا وقتی ما حقیقت را یک چند ضلعی بدانیم ، کشف برتر و فروتر معنا ندارد. یکی از جانبی نظر می کند و کسی دیگر از جانبی دیگر. این قدر این تجربه ها و کشف ها و رویاها متنوع و پیچیده و بغرنجند، که اصلا سخن گفتن از برتر بودن یکی بر دیگری بسیار مشکل است،شاید اضعف و اقوی داشته باشیم امامسلما تامّ نه. پیامبر اسلام یک انسان عالی و در حد بالایی از کمال و بصیرت بود و می توانست  بواطنی وعوالمی را کشف کند که هنوز هم برای ما تازه است و ما می توانیم در ظل تجارب او حرکت کنیم و به اصطلاح صوفیان بر سر سفره او بنشینیم. اما این معنایش این نیست که همه غذایی در سفره او بوده است.  به زبان ساده تر، با آمدن قرآن حرف های خدا تمام نشده  و تجربه های ممکن دینی به پایان نرسیده است. هم اسرار جدیدی برای کشف شدن وجود دارد و هم عوالم تازه ای.مولانا و حافظ هم برخی از حرف های ناگفته خدا را گفته اند. پیامبری مثل شاعری است. هیچ وقت نمی توان گفت حافظ یا مولوی بالاترین شاعر است. فقط می توان گفت اینها قله های بلندی را فتح کرده اند. اصلا بالاترین شاعر معنا ندارد، گرچه شاعر ضعیف ممکن وموجودست. حافظ در نوع خودش عالی است ، سعدی هم همینطور و مولوی هم. من در این جا قائل به کثرت ام؛ کثرتی غیر قابل تحویل به وحدت. من به بسط تجربه نبوی قائلم و نه به کشف تام. و این منافاتی با خاتمیت ندارد. خاتمیت یعنی خاتمیت در ماموریت. ماموریت نبوی ختم شده است نه تجربه نبوی.

 

پرسش دومی را در باره بسط تجربه نبوی طرح می کنم که البته شقوقی دارد. من کل سوال را بیان می کنم و سپس به تک تک آنها اشاره می کنم.شما در جایی از مقاله ی ذاتی و عرضی در ادیان نوشته اید: «شک نیست که اگر اسلام به جای حجاز در یونان و … ظهور می کرد، اسلام یونانی و … عرضیاتشان که تا عمیقترین لایههای هستهی مرکزی پیش میروند با اسلام عربی تفاوت بسیار میکرد.» (ص ۶۴).حال سه پرسش در این جا می تواند مطرح شود. یکی این که اگر عرضیات دین تا عمیقترین لایه های ذاتیات دین پیش رفته اند آیا تفکیک ذاتی و عرضی تفکیکی بی حاصل نخواهد بود؟ و آیا عملاً می توان به کشف ذاتیات نائل شد؟و سوال دیگر این که نحوه ی ارتباط ذاتی و عرضی چگونه خواهد بود؟و سوال سوم در این رابطه این است که اساسا چرا از واژه های ذاتی و عرضی استفاده کرده اید ، در حالی که می دانید این دو واژه موهم معنای ذاتی و عرضی ارسطویی است  و حتی در یکی از پاورقی های بسط تجربه نبوی  نوشته اید که منظورتان ذاتی و عرضی ارسطویی نیست ؟

 

سروش: در مورد بخش اول سوالتان باید بگویم این که عرضیات تا عمیق ترین لایه های ذاتیات پیش رفته اند، بیان مبالغه آمیزی است و می خواسته ام تنبه دهم به این که عرضیات چه پوسته کلفتی هستند و بسیاری از چیزهایی که ما ذاتیات می پنداریم در مقام کاوش و تحلیل ممکن است به این نتیجه برسیم که آنها ذاتی نبوده بلکه عرضی بوده اند. یعنی عرضیات ذاتی نما بسیارند. منظورم این بوده که تا عمیق ترین لایه های مسمّا به ذاتیات می روند و لذا باید هوشیار بود و آنها را ذاتی نگرفت. قصه عرضیات و ذاتیات و نسبت آنها مثل  قصه ظن و یقین است . بسیاری از عرضیات را ذاتی می پنداریم چون رسوب کرده اند و سخت شده اند. ابن سینا در مورد  ظن و یقین می گوید ما ظنون متراکمه را گاه یقین می پنداریم. زیرا آن قدر مانده اند و ستبر شده اند که جبّه یقین پوشیده اند و حاجب و غاصب  یقین شده اند.

 

تفکیک ذاتی و عرضی ، شریعت را از دین جدا می کند. کل شریعت همان عرضیات است و دین عین ذاتیات است. دین عوض نشده و لذا در قرآن هست  «شرع لکم من الدین ما وصّی به نوحا…» .  شرایع همه عرضیاتند که روی آن ذاتی نشسته اند. به همین دلیل هم شرایع در ادیان متفاوتند. اشاعره هم می گفتند کلام نفسی خدا یکی ست ولی در میان هر قومی و نزد هر پیامبری ظهوری دارد.

 

اما این که چرا واژه عرضی و ذاتی را به کار بردم، حقیقتش انواع انتخاب ها جلوی من بود، مثلا ثابت و متغیر ، اصلی و فرعی و پوسته و هسته … و با این که می دانستم این دو واژه ابهام هایی را ایجاد خواهند کرد و کرده اند، ناچار آنها را به کار بردم ، ولی البته بارها توضیح دادم که منظور من ذاتی و عرضی به معنای ارسطویی نیست . من هنوز هم واژه های بهتری نیافته ام . اگر بیابم آنها را جایگزین اینها می کنم.

 

و اما این که از کجا بدانیم مقاصد شارع چیست : از راه گمانه زنی و فرضیه سازی و سپس یافتن شواهد مبطل و مویّد. من این جا پوپری ام. ما چیز دقیقی دراین جا نداریم. مثلا من می گویم «آدمی خدا نیست و بلکه بنده است» یک ذاتی دین است. این یک فرضیه است و اگر ابطال شود فرضیه بهتری به جای آن می نشیند. به نظر من اکثریت دین عرضیات آن است. گمانه زنی زیادی هم در باب ذاتیات نکرده ام و کوشیده ام خیلی به اختصار برگزار کنم. چون یافتن ذاتیات بسیار مشکل است بر عکس عرضیات که با معیارهای هفتگانه که داده ام یافتنشان آسانترست.

 

البته در پاورقی انتهایی مقاله ذاتی و عرضی وعده داده اید که شرحی از ذاتیات دین در نوشته ای مستقل خواهید آورد، که به این وعده وفا نشد.

 

سروش: وفا کردن به آن وعده مشکل است. وقتی به نتایجی برسم، انشاالله می آورم. این از کارهای دشوار است. در آن کتاب بیش از همه نظرم این بود که این دو مقوله را از هم تفکیک کنم و  توضیح بدهم که بدون این کار  دین شناسی ما ناکافی خواهد بود. در واقع من در آن جا هم باز پیشفرضی برای فهم دین دادم. و پیشفرض من این بود که بدانید در متن مقدس ذاتیاتی و عرضیاتی هست و همه ایات متن را در یک ردیف ننشانید. شبیه این  که در قران محکماتی هست و متشابهاتی . نشان دادن مصادیق  هم الزاما کار من نیست، چون از معرفت شناسی دینی که کاری است درجه دوم و در حوزه فلسفه علوم، بیرون است.در رویاهای رسولانه هم به مناسبتی به این مطلب اشاره کرده ام، که تعبیر خواب را از من نخواهید. البته اگر بتوانم این کار را می کنم.

 

بله، در یکی از پاورقی های بسط تجربه نبوی هم گفته اید که دین ذاتی و ماهیتی ارسطویی ندارد بلکه شارع مقاصدی دارد که همان ذاتیات دین اند. همان جا چند ذاتی دین را بیان کرده اید. گفته اید ذاتی دین در  اعتقادات عبارت است از این که «آدمی خدا نیست و بلکه بنده است» ، در اخلاق «سعادت اخروی مهم ترین هدف زندگی آدمی  و مهم ترین غایت اخلاق دینی است» و در فقه «حفظ دین و نسل و جان ومال وعقل  مهم ترین مقاصد شارع در حیات دنیوی است». همچنان شما این سه را جزو ذاتیات می دانید؟

 

سروش: تقریبا بله. با این تفاوت که من درباب مقاصد شارع در فقه تاملاتی دارم که وقتی خواهم گفت. الان  مختصرا عرض می کنم . کسانی که خواسته اند مقاصد شارع را از فقه درآورند، یعنی بزرگانی چون امام جوینی و بعد از او غزالی و از همه مهم تر شاطبی و ابن عاشور و دیگران ، یک مقصد راکه به نظر من بسیار مهم است فرو نهاده اند و آن  هویت است. یک بار در سمیناری در بوسنی برای اولین بار این را مطرح کردم. مقاصد شارع از جمله حفظ جان و نسل و عقل و … برشمرده شده ولی در نظر گرفته نشده که بسیاری از احکام شرع برای حفظ هویت اسلامی و دادن همبستگی و شخصیت واحد به مسلمانان است. به گمان من این  موضوع  امروزه در دنیای جهانی شده ما بسیار نمود دارد و توجه به آن دارای اهمیت است. مثلا این که قبرستان مسلمانان جدااز قبرستان دیگران باشد و روز  تعطیلشان روزی جدا باشد و نماز رو به قبله باشد وایام روزه به دلخواه نباشد واعلام وقت نماز با اذان باشد و کفار بقولی نجس شمرده شوند و. اینها هیچ مصلحت قدسی ویژه ای ندارد بلکه برای تمیز نهادن میان این امت و امت های دیگر است. مانند پرچمی که کشورها دارند. دوم و مهمتر این که عجیب است که فقه شناسان ( البته باید بگوییم فقه شناسان اهل سنت، چون فقه شناسان شیعه در این جهت هیچ دلیری نورزیده اند ) عدالت را جزو مقاصد شارع نیاورده اند. یعنی ابدا نگفته اند فقه برای بسط عدالت آمده است و در غایات احکام فقهی عدالت منظور شده است. حال ممکن است بگویند حفظ مال و جان و … مقتضای عدالت است بلی عدالت  می باید به منزله یک رکن جامع معرفی شود تا این ها وبسی بیش از این ها زیرمجموعه آن باشند. این عدم توجه به عدالت در تاریخ فرهنگ اسلامی قصه پر غصه ای است که باید در جای خودش نوشته شود . من چند ماه پیش که در دانشگاه دیتون  در اوهایو سخنرانی ای داشتم ، عین این مطلب را آن جا مطرح کردم. عنوان سخنرانی عدالت در تاریخ اسلامی بود . آن جا به صراحت و به شرح آوردم که این ها مقاصد خمسه ای هستند که فقه شناسان ما مطرح کرده اند اما عدالت از نوشته های آنها غایب است. عدالت در فلسفه سیاسی ما هم غایب بوده است. آزادی هم که نداشته ایم و حال چگونه می خواهیم وارد دنیای مدرن شویم، نمی دانم. در هر حال من معتقدم عدالت را باید بر این مقولات افزود. لذا در باب مقاصد شارع در فقه هم فکر می کنم دست کم آن پنج تا به هفت تا تبدیل شود یا برخی زیرمجموعه برخی دیگر قرار گیرند. به علاوه آن فقه شناسان عزیز این مقاصد شارع رااز احکام جنایی و جزایی اسلام برگرفته اند ، که  شاید مدل مناسبی نباشد و جهد جدیدی بطلبد. این را به فقیهان می سپارم چون میدان بازی من نیست.

 

 آقای دکتر به بحث اصلی این گفتگو یعنی ، رویاهای رسولانه، می رسیم. ما بنا داریم پاره ای از نظرات ، خوانش ها و نقدهای مربوط به رویاهای رسولانه را با شما به گفت وگو بگذاریم. از دکتر حسین واله شروع می کنیم.

 

تابستان گذشته در باشگاه اندیشه جلساتی در بررسی رویاهای رسولانه برگزار شد که گزارش آن در سایت «زیتون» به چاپ رسید. یکی از سخنرانان آقای دکتر حسین واله بودند. ایشان رویاهای رسولانه را مستعد دو خوانش دانستند. خوانش اول با عنوان « رویا دارای حیث التفاتی است» و خوانش دوم با عنوان « رویا فاقد حیث التفاتی است». ایشان به خوانش اول به تفصیل پرداختند و خوانش دوم را به نحو اجمال و به منظور روشن کردن خوانش اول بیان کردند. و پیداست که خوانش اول را به رویاها نزدیک تر می دانند. اجازه دهید هر دو خوانش را در این جا بیان کنم و سپس نظر شما را در باره این آنها خواستار شوم .

دکتر واله پیش از بیان این دو خوانش ابتدا  تصریحات صاحب نظریه رویاها را بیان می کنند:

قرآن گفته محمد (ص) است نه خدا

قرآن خواب نامه است یا مکاشفه نامه

صحنه های ترسیم شده در قرآن را محمد(ص) دیده است

زبان قرآن زبان خواب است نه زبان بیداری

قرآن تعبیر می خواهد نه تفسیر

رویای محمد(ص) معصومانه است .محمد(ص) از خدا پر شده است

نظریه رویای رسولانه بحثی فنومنولوژیک است ، نه کلامی نه فلسفی و نه تفسیری

نظریه رویا مشکلات تعارض با علم ، تعارض با اخلاق ، اسطوره ها ، پارادوکسها …) را حل می کند

تجربه نبوی بسط می یابد

وی پس از این مقدمات لازم ، خوانش اول یعنی « رویا حیث التفاتی دارد» را مستلزم  ۱۰ گزاره می دانند:

 

۱- ترم « رویا» به صورت استعاری به کار رفته است

۲- حقیقتی در رویا مکشوف می شود

۳ – تعبیر رویا برای کشف حقیقتی مستقل از ذهن است

۴ – حقیقت مکشوف بیان زبانی دارد

۵ – بیان زبانی آن رنگ تاریخی دارد

۶ – تعبیر خود نبی ممکن است خطا باشد ( ؟) که البته این به صورت پرسش طرح شده است

۷ – خود تجربه رویا ممکن است خطا باشد(؟) این هم به صورت  پرسش طرح شده است

۸ -تعبیر رویا شرایطی دارد

۹ – زبان رویا زبان بیداری نیست و زبان تعبیر هم می تواند چنین باشد

۱۰ – معصومانه = فاقد دغل+ فاقد خطا

ایشان این خوانش ( خوانش اول) را مستلزم پنج پیشفرض ضروری دانسته اند که عبارتند از:

۱ – رویا یک مکانیزم کشف حقیقت است ( در عرض مکانیزم های دریافت های حسی و عقلی متعارف)

۲ – کشف حقیقت با این مکانیزم زبان پذیر است

۳ – بیان زبانی این حقیقت تعبیرپذیر است

۴ –  تعبیر برای معبر و دیگران به کشف حقیقت منجر می شود

۵ – تعبیر در زبان بیداری رخ می دهد ( وگرنه تسلسل پیش می آید)(۱)

 

سروش: تشکر می کنم از شما. و از آقای واله هم تشکر می کنم برای طرح دقیق این مطالب با یک طبقه بندی خیلی خوب، کاری که من در نوشته های خودم نکرده بودم و ایشان به صورتی عالمانه و با اجتهاد دو خوانش ممکن را طرح کرده اند. البته ایشان نکته های خیلی ریزی را طرح کرده اند که جای بحث دقیق در باره تک تک این نکات در چنین گفت وگویی نیست، خصوصا که خود ایشان در این گفت وگو حضور ندارند. اما در هر حال ، بنده با بسیاری از این نکات ایشان موافقم. من علی الاصول خوانش شناختی از خواب دارم. و مراد اصلی من این بوده است که رویا حیث التفاتی دارد( همیشه ازین اصطلاح حیث التفاتی و کون التفاتی وحشت داشته ام وبدان بی التفات بوده ام.کاشفیت چه نقصی داشت که التفات یا قصدیّت  intentionalityرا بر گزیدند!؟)و در مقام کشف و پرده برداری است و خبر از ماوراء می دهد و این حقایق به زبان خواب بیان می شود و این خواب قابل تبدیل و ترجمه به زبان بیداری است که  تعبیر نامیده می شود. و چنین نیست که فقط حالات ذهنی پیامبر باشد. واگرچه در ناهشیاری صورت می بندد در بیداری به صورت مراد جدی وآگاهانه با مخاطب درمیان نهاده میشود.

اما این که آیا هدف از این مقالات حل مشکل  تعارض علم و دین بوده است یا حل مشکلات کلامی یا فلسفی و غیره، این دیگر محول به خوانندگان است. این جا مراد متکلم چندان شرط نیست.  می توانم بگویم که من چندان به این گونه پیامدها فکر نمی کردم. آنچه به دنبالش بودم این بود که ما چگونه این متن را بفهمیم. از یک طرف، از گذشته های دور در تفسیرها نظر کرده بودم، تفاسیر مرحوم طباطبایی ، فخر رازی و سید قطب و همینطور تفاسیر علمی و حتی انقلابی و  انواع دیگر تفاسیر را مطالعه کرده بودم و برداشت های آنها را دائم در ذهنم می سنجیدم. از طرف دیگر ، آرای بزرگانی در عصر خودمان مانند محمد ارکون ، نصر حامد ابوزید و حسن حنفی و دیگران را هم مطالعه کرده بودم. همه این ها در پیش چشم من بودند. من بدون این که بخواهم جواب مشکلات را بدهم ، همیشه فکر می کردم آیا ما راه درستی رفته ایم یا نه و این که قرآن را چگونه متنی باید فرض کنیم و سپس به دنبال فهم آن برویم. آن گاه توجه من بیشتر به سوی نحوه تکون زبان وحی رفت و این قبیل نکته ها توجه مرا جلب کردند که مورخان گفته اند پیامبر در یک حالت ناهشیاری ، که من آن را رویا نامیده ام، وحی را تلقی می کرده است. دیدم تقریبا همه مورخان نوشته اند که پیامبر هیچوقت در حالت هشیاری وحی را نمی گرفته اند، خواه در مورد اولین آیات که در غار به ایشان وحی شد، و در سیره ابن هشام و ابن اسحاق صریحا آمده است که پیامبر می گویند من در خواب بودم که پنج آیه اول سوره علق را گرفتم و بعد بیدار شدم و دیدم جبرئیل تمام افق را پر کرده است، و خواه در شرایط دیگر ، چه در جنگ و چه در صلح ، در مسجد و جاهای دیگر، که ناگهان اصحاب می دیدند پیامبر احوال ویژه ای پیدا کرده واز خود بیخودشده اند وامثال آن که ابن خلدون در جلد اول مقدمه اورده است. ما این ها را می دانستیم ، اما  غفلت کرده بودیم که این ها چه مدلولی دارند. وقتی من به دنبال مدلولش رفتم ، احساس کردم ما باید زبان قرآن را غیر از زبان متعارف بدانیم. به نظر من این که به پیامبر می گفتند این زبان تو یا بیان تو سحر است، علتش فقط این نبوده است که این زبان از نظر ادبی بسیار فاخر یا بلیغ است، بلکه آن ها احساس می کردند این کلمات از منبع دیگری برمی خیزد. با توجه به همه این ها، من به این نتیجه رسیدم که زبان قرآن زبان رویاست و بعد دیدم با این نگاه راز دو بخش مهم از قرآن آشکار می شود ؛ دو بخشی که می توان آنها را ازمقاصد اصلی شارع و جزو ذاتیات دین دانست، یعنی آیات معاد و توحید. این دو بخش معمولا  لغزشگاه  مفسران بوده و آنها را در اردوگاه های مختلف قرارداده است؛ یکی اهل ظاهر می شده و دیگری اهل باطن یا اهل تاویل. من بعد از اتمام مقالات رویاها که به دنبال ریشه های تئوری خودم در نوشته های پیشین رفتم ، دیدم ملاصدرا به همه این گروه ها طعن می زند و آنگاه خودش رایی را در میان می آورد و حتی می گوید رای من شبیه تعبیر خواب است. ایشان هم می گوید خصوصا در مورد  معادشناسی و خداشناسی ما نیاز به تعبیر داریم. عین این لغت را ایشان به کار می برد. منتها تعبیر کردن ایشان به شیوه خاصی است که شاید در مقالات بعدی ام آن را توضیح دهم. در هر حال من به این می اندیشیدم که چگونه عالمان ما در فهم برخی آیات از زبان عادی قرآن دور می شدند و در آن جاها سراغ  نماد  ومجاز و ممثول و مثال و امثال آنها می رفتند. الان من در پرتو تئوری خودم می فهمم که همه آنها می گفتند زبان قرآن زبان متعارف نیست. اما نام دیگری هم روی آن نمی گذاشتند. می خواستند عرفی بودن زبان ومعانی ظاهری آنرا حفظ کنند . ملاصدرا بر این نکته تاکید دارد. او می گوید ما باید تا می توانیم ظاهر زبان را حفظ کنیم و بی جهت و متکلفانه معنای کلام را از ظاهر برنگردانیم. و بعد می گوید تعبیر همین طور است.  این نکته مهمی است و خیلی ها آرزو داشتند که کاش می توانستند کلام را از ظاهرش برنگردانند. الان که من نگاه می کنم می بینم ، چنانکه مولوی می گوید « ما از پی سنایی و عطار آمدیم»، من راه آنها را ادامه داده ام و آنچه را آنها می خواسته اند فراهم آورده ام؛ زبان ظاهر را نگه داشته ام ، اما آن را از وادی ای به وادی دیگری برده ام ، یعنی از بیداری به خواب. و به قول مولانا

پس بگفتی شان که من بااین درم/ آرزوی جمله تان رامی خرم

با رویایی دانستن زبان قرآن آرزوی همه کسانی را که یا اهل تاویل بوده اند یا اهل ظاهر یا اهل تعبیر برآورده می کنم.

حتی در مورد بخش های تاریخی قرآن که برخی آنها را افسانه می دانند، خصوصا در مکتب ادبی تفسیر ، مثل امین خولی و شاگردش احمد خلف الله که  قصه های قرآن را لزوما واقعی و تاریخی نمی شمردند. من هم همین مطلب را می گویم، اما می گویم اینها رویایی هستند. آنها می گفتند این بخش ها مثل قصه کلیله و دمنه است، گویی بزرگسالی برای کودکی قصه ای می گوید و مقصود خودش را در قصه می ریزد. اما من می گویم باید یادمان باشد که پیامبر این مطالب را بعد از برخاستن از حالت ناهشیاری می گفتند  پس نمی توان گفت عامدانه مقصود خود را در قصه ها می ریختند. فقط رویت های خودرا می گفتند واین البته از نقش شناختاری و کاشفیت وحی نمی کاهد. همچنان که قائلان به نظریه سنتی وحی آن را غافلگیرانه می دانند و در عین حال کاشف از واقع. من کتاب التصویر الفنی فی القرآن سید قطب را که می خواندم. می دیدم که قطب خیلی خوب این نکته را پرورانده است که مشاهد و  مناظر قیامت بسیار زنده اند، یعنی گویی کسی دارد اینها را می بیند و بیان قرآن هم به قول او تصویر فنی یا هنرمندانه از آن مناظر است. همه این ها در ذهن من بود. به نظر من به یک معنا همه اینها زیر عنوان «رویایی بودن قرآن» آورده می شود. حال می توانم بگویم قرآن هم تصویر هنرمندانه است چنان که قطب گفت و هم محتاج تعبیر است چنانکه ملاصدرا گفت و هم محتاج تاویل است چنانکه معتزلی ها و دیگران گفته اند و هم الفاظ قرآن بر ظواهرشان می مانند چنانکه اشاعره می خواستند. این نظریه مطالب دیگری را هم توضیح می دهید. مثلا در مورد تاریخ پیامبران در قرآن مطالبی آمده است مثل این که بخشی از قوم یهود تبدیل به بوزینه شدند. اینها در هیچ تاریخی نیامده است . و البته در تورات هم نیامده است. مفسران ما برخی به مسخ شدن ظاهری آنها معتقد بودند و برخی هم آن را مسخ باطنی می دانستند. این نشان می دهد که آنان در این جا با مشکلی مواجه بودند در حالیکه تئوری رویا خیلی خوب اینها را توضیح می دهد. وقتی من رویایی بودن زبان قرآن را فهمیدم حقیقتا  لبخندی بر لبانم پیدا شد، از نوع لبخندهایی که به وقت روبرو شدن با حقیقت بر لبان آدمی ظاهر می شود.

من غافل نیستم ازاین که ابهاماتی دراین نظریه هست که باید بر طرف شود .اما به جنبه های استوار آن و حلّال مشکلات بودنش هم توجه واعتقاددارم.

 

آقای واله لازمه خوانش اول را ،که مورد قبول شما هم هست، این می دانند که ترم رویا باید استعاری به کار رفته باشد، نظر شما چیست؟

 

سروش: من اصرار دارم که کلمه «رویا» را در این جا به معنای حقیقی نه استعاری کلمه به کار گرفته ام. مگر این که جناب واله معتقد باشند رویا جنبه شناختاری ندارد و لذا منظور از رویا باید چیز دیگری باشد. رویا همان وحی است واگر وحی استعاری و غیر شناختاری ست رویا هم هست واگر نه ،نه. رویاشناسانی مانند یونگ هم چنین نمی گویند. گذشتگان ما هم چنین تصویری نداشتند، وقتی خصوصا از خواب صادق سخن می گفتند آن را کاشف از واقع می دانستند. روایاتی هم که میگویند پاره ای از وحی های انبیا در رویا بوده است، همین را نشان می دهد . بسیاری از رویاهایی که درعهدین هست رویاهای پیش بینی کننده وکاشف از حقیقت هستند مانند رویای دانیال و دیگران.

 

همین جا بد نیست نکته ای را در باره نقد ناقد محترم محسن زندی راکه در دین آنلاین نوشته بودند، بگویم. ایشان وارد بحث های عصب شناسی شده بودند و از من خواسته بودند روشن کنم منظور من از خواب کدام یک ازمراحل مغزی است و این که مغفول گذاشتن این مطلب به اصل تئوری لطمه می زند. برخی ناقدان دیگر هم از من می خواستند خواب را تعریف کنم. در نقد محسن آرمین هم چنین چیزی بود. اما به نظر من هیچ نیازی به تعریف خواب نیست و من عمدا آن را تعریف نمی کنم. خواب تعریف دقیق ندارد و تعریف کردن آن هم ما را وارد ظلمت سرایی می کند که در آمدن از آن ممکن نیست.  خواب را نباید تعریف کرد، بلکه  باید آن را معنا کرد. همه ما می دانیم معنای انسان چیست و همه می دانیم معنای آب چیست. معنای اینها همان است که اهل زبان می فهمند. معنا همان استعمال است و به قول ویتگنشتاین مانند آن است که وارد بازی ای شده باشیم که کلمات را مانند توپ به سوی هم پرتاپ کنیم و با رعایت قواعد بازی آنرا به پیش  ببریم. حداکثر می توان گفت چه چیزهایی خواب نیست .تعریف مربوط به مقام دیگری است. نمی توان گفت مردم قدیم چون پیشرفت های جدیددر باره پدیده خواب را نمی دانستند، پس معنای خواب را نمی دانستند. عموم انسان های گذشته و حال نمی دانند تعریف جامع و مانع انسان چیست اما معنای انسان را می دانند. وقتی می گوییم فلانی انسان خوبی است یا فلانی آدمکش است ،  معنای انسان به خوبی روشن است. بلی من اگر اصطلاح تازه ای( مثل انرژی) در میان میآوردم ، باید آن را تعریف می کردم. درغیر این صورت گشتن به دنبال تعریف مفاهیم معلوم کاری بیهوده است.

 

نکته مربوطه دیگری را می خواهم بیاورم که در نوشته های فیس بوکی نصرالله پورجوادی دیدم؛ نوشته هایی که هم غیر دوستانه و هم بی خبرانه بود. بی خبرانه بود چون به تصریح خودشان مقالات مرا نخوانده بودند و بی ادبانه بود چون رویای قدسی را مانند باد مقعد قدسی بی معنا دانسته بودند !! وگفته بودند خواب خواب است و رسولانه و قدسی ندارد و البته همین مختصر را هم به ضد و نقیض هایی آمیخته بودند و  امیر مازیار پاسخ خوبی به ایشان داده بود و گفته بود کلمه خواب مشترک لفظی است و این شما را به خطا افکنده است. این سخن کاملا درست است و من مایلم آن را توضیح دهم. ما در فارسی هم برای خوابیدن و هم برای خواب دیدن لفظ خواب را به کار می بریم. در عربی این ها را جدا می کنند. اولی «نوم» و دیگری «رویا» است. در انگلیسی هم اولی  sleeping و دومی  dreaming و در فرانسوی dormir /rever است. وقتی این دو جدا می شوند این مغالطه رخ نمی دهد. در فارسی  چون این ها یکی هستند برای اذهان نیازموده مخلوط می شوند. سخن برسرخواب نیست، بلکه رویاست. یعنی صورت هایی که در خواب یا حالت های ناهشیاری دیده می شود. اینکه حواس تعطیل می شود یا نه، بحث دیگری است. مولوی اینها را خواب در بیداری می نامد «خواب می بینم ولی در خواب نه» ، خواب دیدن یعنی صور رویایی دیدن. آن چه در تئوری من دارای اهمیت است زبان رمزی آن است. حال نام آن را خواب بگذارید یا چیز دیگر، گرچه من تاکید دارم که نامش را همین رویا بگذاریم تا در مقام تبیین وحی ، مجهولی را با مجهول دیگری تعریف نکنیم. خلاصه آن که من رویا را تعریف نمی کنم و به همین معنای رایج و شناخته شده به کار می برم و نیازی به در میان آوردن تئوری های عصب شناسانه و روانکاوانه برای تعریف رویا ندارم، گرچه همه اینها در جای خود نیکوست. من هم قبول دارم که در خواب سلولهای مغز ماامواج و حالت های خاصی دارند و اگر کسی غذای خاصی بخورد یا دستکاری هایی در مغز او صورت گیرد رویاهای او می تواند متفاوت شود. من هم قبول دارم که این رویاها از تصورات و تصدیقاتی که قبلا در خزانه خیال بوده تغذیه می کنند. اما اینها لازم نمی آورد که خواب دیدن را تعریفی از نو بکنیم یا تعریف نکردنش را ابهامی در این نظریه بدانیم و اصلا لازمه پدیدار شناسی همین است که رویارا به پدیده های دیگر فرو نکاهیم.نوشته زندی خصوصا متضمن مغالطه کنه و وجه است fallacy of misplaced concreteness   که کل شیئ را «صرفا»  به وجهی ازان که جریانهای الکتروشیمیایی مغزند فرومی کاهد.

در هر حال من فی الجمله با مطالب آقای دکتر واله موافقم و البته برخی از آنها از فرط ایجاز برای من مبهم است . شما گفتید نقدهایی هم ایشان داشته اند که اینهاست که برای من اهمیت دارد.

 

بله، مثلا در باره زبان خصوصی. می گویند اگر زبان وحی خصوصی نباشد دیگران هم می توانند رویاهای نبوی داشته باشند.

 

سروش: خب بله ، به نظر من دیگران هم می توانند رویاهای نبوی داشته باشند. این همان بسط تجربه نبوی است، که اینک می توان گفت بسط رویای نبوی. بله

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید/ دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

یعنی علی الاصول می توانند اما شاید هم هرگز رخ ندهد. به هرحال وحی منحصر به پیامبران نیست. به علاوه گزارش رویا که پیامبر با مردم در میان می گذارد چرا خصوصی باشد؟ صددر صدعمومی و شرکت پذیرست.به عبارت دیگر رویای هرکس رویای خود اوست اما بیانش آنرا بین الاذهانی می کند و کذا تعبیرش.

 

مطلب دیگرآقای واله این است که قائل شدن به  زبان شناختاری با پدیدارشناسی وحی مغایر است.

 

سروش: من منظور ایشان را درست متوجه نمی شوم. بلی وقتی من می خواهم رویا یا وحی را پدیدارشناسی کنم، البته کاری ندارم که آن رویای صادقه است یا کاذبه ، بلکه خود آن را می خواهم بدانم چیست . به قول فیلسوفان فنومنولوژیست برگردیم به سوی اشیا چنانکه هستند. پدیدارشناسی یعنی وحی شبیه چیست؟ این چرا باید شناختاری بودن را مانع شود. سخن ایشان درست است که پدیدارشناس متکلم نمی تواند باشد. من نمی گویم این وحی صادق است. من همیشه می گویم در جامعه مومنان رویای پیامبر را صادق یعنی کاشف از واقع می دانند که البته با سخن من هم ناسازگاری ندارد.

 

یعنی در عین این که شما رویاهای رسولانه را شناختاری می دانید اما این شناختاری بودن را مانع از تحلیل پدیدارشناسی  آنها نمی دانید؟

 

سروش :اصلا و ابدا. من از پدیدار شناسی به این وجهش بیشتر نظر دارم که پدیده را نباید تحویل به امر دیگر کرد و خودش را چنان که برما پدیدار می شود باید شناخت. لذا پدیدار شناسی البته با شناختن خالص پدیده همراه است.

 

ایشان در خوانش اول که آن را مستلزم ده گزاره دانستند ، دو گزاره را به صورت سوال مطرح کردند. یکی این که ممکن است پیامبر در تعبیر خواب خطا کنند؟

 

سروش: بله امکان دارد. و سابقه هم دارد. من از محی الدین عربی نقل کرده بودم که گفت ابراهیم علیه السلام در تعبیر خوابش خطا کرد. خب، در فرهنگ اسلامی یکی از بزرگترین عارفان معتقد است یکی از بزرگترین پیامبران در تعبیر خوابش خطا کرده است. بنابراین من علی الاصول  به آن قائلم  و آن را در بقعه امکان می نهم .حتی در رویاها هم نوشته ام که در خواب ، لشکریان دشمن را به پیامبر عمدا کم نشان دادند تا مسلمانان جرات وقوت بگیرند. پیامبر انها را در خواب کم دید و تعبیرش این بود که آنها واقعا کم اند و به مومنان چنین گفت اما این خطا به کمک او آمد. گفته اند:

بس خجسته معصیت کان کردمرد /نه زخاری بر جهد اوراق ورد؟

خطای مبارکی بود و اگرچه در واقع آنها بیشتر بودند ولی مومنان پیروز شدند و دشمنان شکست خوردند.

 

آقای واله گزاره بعدی را هم به صورت سوال طرح کرده اند «خود تجربه رویا ممکن است خطا باشد؟»

 

سروش: همیشه تعبیر تجربه است که می تواند خطا باشد یا نباشد. خواب تعبیر نشده خطا و درست ندارد. مانند حس آدمی است. به قول آقای طباطبایی در روش رئالیسم شما وقتی دستتان می سوزد، این نه خطاست نه صواب. صرفا یک حس است. بعد این حس را تفسیر می کنیم و خطا و صواب این جا مطرح می شود.

 

در پیامد سوم گفته اند وجود خطا مستلزم معیار نفس الامری خطا/ درست است  و جود معیار نفس الامری خطا/درست مستلزم نقطه نظر منطقی فوق خطا/درست است و نقطه نظر منطقی فوق خطا / درست در جهان انسانی محال است ( شکاف ثبوت/ اثبات پرناشدنی است)… که پیشتر آوردیم

 

سروش: سخن ایشان فقط تئوری رویای رسولانه را هدف نمی گیرد. کلا هر جا پای شناخت و صدق و کذب  در میان بیاید می توان این مطلب را گفت . بلی فاصله ثبوت ( نفس الامر) و اثبات (معرفت) هیچ وقت پر نمی شود. با این حال  ما همه در عالم اثبات دور هم می گردیم. و به قول ویتگنشتاین بازی می کنیم و با این بازی جلو می رویم. به یک معنا سخن آقای واله فاندیشنالیزم یا مبناگرایی است. که طبق آن اول مبنا را باید محکم کرد و بعد روی آن ساخت و بالا رفت. درست در مقابلش عقلانیت انتقادی است که به نقادی اهمیت می دهد. می گوید فرضیه می دهیم و نقد می کنیم و به پیش می رویم. نمی نشینیم تا فاصله ثبوت و اثبات پر شود و بعد حرف بزنیم. ما در  همین عالم اثبات نقادی می کنیم و جلو می رویم. من هم بیش از این نمی گویم و پا را فراتر نمی گذارم و تمنای محال ندارم. در هر حال چنانکه گفتم این یک اشکال مشترک الورود است. والله العالم.

 

پایان بخش نخست

 

ادامه دارد ….

 

————————————————————————–

 

(۱)پانوشت

 

۱.ایشان البته سه پیامد برای خوانش یکم برمی شمرند که عبارتند از :

 

پیامد اول در باره « زبان رویایی» است. مطابق رویاهای رسولانه «زبان وحی زبان خواب است نه زبان بیداری»

 

مقصود از زبان در این جا یکی از این دو می تواند باشد : الف ) زبان = دستگاه نشانه ها و ب ) زبان = کاربست دستگاه

اگر مقصود از زبان ، دستگاه نشانه ها باشد (الف) ، نتیجه این خواهد بود : زبان وحی زبان خصوصی است و دست کم برای مخاطبان عادی قرآن غیر قابل استفاده است و اگر مقصود از زبان کاربست دستگاه (ب) باشد، نتیجه این خواهد بود : عبارات قرآن از زبان طبیعی ( عربی) معنای سمانتیک می گیرد اما کارکردی متفاوت دارد و آن نمادپردازی است.

ایشان پرسشی را در این جا مطرح می کنند و آن گاه پاسخ های ممکن به آن را .

پرسش این است : آیا عبارات قرآنی به زبان ناشناختاری تعلق دارند یا شناختاری ( اما در سطح فراحسی – عقلی)؟

پاسخ های ممکن عبارتند از: اگر عبارات قرآنی به زبان ناشناختاری تعلق گیرند ، خروج از خوانش اول ( خوانش مورد بحث) رخ می دهد و اگر به زبان شناختاری تعلق داشته باشد مانع از تحلیل پدیدارشناختی وحی می شود

راه حل چیست؟

 

پیامد دوم این خوانش «تعبیرپذیری رویا»ست

تعبیرپذیری رویا متوقف است بر  بیان زبانی داشتن رویا

و بیان زبانی داشتن رویا متوقف است بر بین الاذهانی بودن تجربه رویا ( به خاطر امتناع زبان خصوصی)

و بین الاذهانی بودن تجربه رویا نقض انحصار وحی است

آیا مومنان این پیامد را می پذیرند؟

 

پیامد سوم خطاپذیری ( تجربه نبی یا بیان زبانی تجربه نبی) است

در توضیح این پیامد ایشان می گویند :

امکان خطا مستلزم وجود معیار نفس الامری خطا/درست است

و وجود معیار نفس الامری خطا/درست مستلزم نقطه نظر منطقی فوق خطا/درست است

نقطه نظر منطقی فوق خطا/درست در جهان انسانی محال است ( شکاف ثبوت/اثبات پرناشدنی است)[یعنی کلا امکان خطا هیچ جا وجود ندارد؟]

 

از سوی دیگر

 

دسترسی شناختی به معیار خطا/درست شرط اسناد درستی (یا خطا) به تجربه ( و همچنین بیان آن ) است

 

بنابراین لازمه قبول امکان خطای نبی ، دسترسی شناختی مستقل ما به تجربه نبی است و اما اگر به خطاناپذیری نبی قایل شویم ، معنایش آن خواهد بود که کشف نبی کشف بین الاذهانی نیست و بل اختصاصی است

و نتیجه اختصاصی بودن کشف نبی ، بدون کشف شناختی بودن ایمان مومنان است و

و نتیجه ایمان بدون کشف ، بلاموضوع شدن فنومنولوژی وحی است

و در پایان محمل ممکن تئوری رویاهای رسولانه را عبارت می داند از:

هدف تئوری: غرابت زدایی از ذهنیت انسان مدرن ( نه اثبات کلامی باورهای دینی )

منظور تئوری: وحی کشف نوع سوم است + کشف تشکیکی است

روش : توسل به تئوری های زبانی و تفکیک آنها

مبنا: معنا و صدق مطلق نداریم. معیار معنا و معیار صدق در هر بازی زبانی درونی است نه بیرونی

فایده: حل مشکلات ظواهر قرآنی از طریق تفکیک دیسکورسیرویاروی «رویا» – ۲