فتوای شیخ فضل الله نوری و مدارس دختران..!

فتوای شیخ فضل الله نوری و مدارس دختران..!

شیخ فضل الله نوری که ضمن فتوایی تأسیس مدارس دختران را «خلاف شرع اسلام» نمود...!

شیخ فضل الله که باز شدن مدارس دختران را در ردیف ترویج فاحشه خانه می دید...!

شاکی بود که مشروطه خواهان می گویند: « تمام ملل روی زمین باید در حقوق مساوی بوده زمی و مسلم خونشان متکافر باشد و با همدیگر در آمیزند و به یکدیگر زن بدهند و زن بگیرند » و فغانش از کلمه « آزادی » به آسمان بود...! لعنت می کرد که فنون فحشا و فسوق و فجور تا کجا شایع شده. شیخ فضل‌الله نوری در جلسه‌ای به ناظم‌الاسلام کرمانی درباره مدارس جدید می‌گوید: « ناظم الاسلام، تو را به حقیقت اسلام قسم می‌دهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست..؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست..؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند..؟» (تاریخ بیداری ایرانیان - بخش اول - جلد اول )

 

"گوشه ای از اندیشه محمد مهدی شمس الدین در مسئله حکومت"

"گوشه ای از اندیشه محمد مهدی شمس الدین در مسئله حکومت"

پس از پیروزی انقلاب ایران  به رغم جانبداری از این انقلاب و رهبر آن، بر استقلال هویتی شیعیان لبنان تأکید ورزید و با توجه به وضعیت تنوع طائفه ای و مذهبی لبنان، نیروهای سیاسی شیعه را از تقلید و تکرار تجربه جمهوری اسلامی در لبنان برحذر داشت. در همین راستا نیز نظریه «ولایت امت برخویش» را در رویارویی با نظریه ولایت فقیه ارایه کرد. او نیز می کوشید تا میان نظام های سیاسی عرب و جنبش های اسلام گرای معارض، مصالحه برقرار کند.

وی پس از طرح نظریه ولایت امت برخویش در موضع منفی خود نسبت به دموکراسی  که در دهه چهل میلادی در کتاب نـظام الـحکم و الاداره فی الاسلام مطرح کرده بود، تجدید نظر کرد و در مقدمه چاپ جدید این کتاب در سال 1990 تصریح می کند که در چاپ نخست به منافات مطلق دموکراسی با اسلام اعتقاد داشته است ولی اکنون به این باور رسیده است که در دوران غیبت  معصوم(ع)، دموکراسی عامل مشروعیت نظام سیاسی است واعمال اراده امت مبتنی بر وجود سازوکارهای دموکراتیک است.

نظریه ولایت امت بر خویش به اختلافات تاریخی میان مذاهب اسلامی بر سر مسأله دولت پایان می دهد، زیرا بر آن است که مبانی کلامی دو نظریه اصلی دولت، یعنی خلافت نزد اهل سنت و ولایت نزد شیعه مربوط به دورانی است که سپری شده است، زیرا خلافت در دل روندی تاریخی شکل گرفت و مستند به نص نبود و امامت شیعی هم به رغم استناد به نص، با آغاز دوره غیبت کبری، کارکرد سیاسی اش را از دست داده و نیابت از معصوم هم اگر در پاره ای امور حسبیه و در شرایط خاص در عصر غیبت پذیرفته شود، در مسأله نظام سیاسی و دولت، مبنایی ندارد و با آغاز غیبت کبری، امت، خود حاکم بر سرنوشت سیاسی خویش است و برخود ولایت دارد. 

شمس الدین و "مسئله زن"

شمس الدین کتابی دارد با نام " مسایل دشوار در فقه زنان " که به بررسی  مسایل زنان با نگاه استدلالی پرداخته است . وی در این کتاب می گوید: گوناگونی وظیفه ویژه هر جنس، فراتری یک جنس و فروتری جنس دیگر را نمی رساند . او در انتقاد از روش نادرست فقیهان گذشته در برخورد با مسئله زن می گوید: مادر در مرکز معنوی و حقوقی ای نسبت به فرزند قرار می گیرد که کمتر موضوعی با آن برابری می کند ، اما همین مادر به عنوان همسر بر اساس برخی از مبانی فقهی احترام و کرامت خود را به گونه ای از دست می دهد که گویا صرفا موضوعی جنسی  و گرداننده خانه است .

شمس الدین معتقد است که پایمال کردن کرامت زن و نقصان حقوق او، از ویژگی های اجتماعات اسلامی نیست بلکه وضعیت رایج در اجتماعات دیگر از مسیحی و غیر آن می باشد . او واقعیت دردناک موجود و ماهیت زندگی زن در دنیای غیر مسلمان را که به عنوان قانون و زندگی ایده آل معرفی می گردد ، در این امر خلاصه می کند که زن به عنوان موجودی فیزیولوژیک ، موضوع استمتاع جنسی و شکار مردان و خدمتکار خانه و کارگر مزرعه معرفی شده است . در حالی که در اجتماعات اسلامی وضعیت زن چنین نبوده است.

شمس الدین معتقد است که زن مسلمان به سبب نا آگاهی از شریعت و سیطره رسوم جاهلی، از عقب ماندگی و قیدهای غیرمشروع در تفکر اسلامی رنج می برد . به نظر او اجتماعات اسلامی بشدت نیازمند تصحیح وضعیت زن مسلمان از طریق رهایی او از قید سنن و عرف های غیر مشروع هستند . او می گوید: منشا عقب ماندگی زندگی زن مسلمان را در سنن و آدابی می دانند که از روی نادانی به اسلام نسبت می دهند.

 

مسیحیت منهای کلیسا

مسیحیت منهای کلیسا

دکتر سروش دباغ

« تو همۀ اختیارات خود را به پاپ تفویض کرده ای و اکنون همۀ قدرت در دست پاپ است و هیچ نیازی بدان نبود که تو به اینجا بیایی و باعث ناراحتی ما شوی...بار دیگر به تو می گویم فردا همین گلۀ مطیعی که می بینی به یک اشارۀ من در آتشی که برای سوزاندن تو روشن خواهم کرد و ترا در آن برای ایجاد مزاحمت در راه ما خواهم سوزانید، هیزم خواهند ریخت، زیرا هر گاه کسی باشد که مستوجب سوخته شدن در آتش ما باشد، بدون شک تو هستی. فردا ترا خواهم سوزاند!»

فقرۀ فوق، بخشی از دیالوگ میان« مفتش بزرگ» و مسیح در رمان درخشانِ « برادران کارامازوف»، نوشتۀ داستایفسکی است؛ مفتش بزرگ که لباس مجلل اسقفی بر تن دارد و نمایندۀ کلیسای کاتولیک است، به مسیح که دوباره برگشته و خلایقی که دلی در گرو آئین مسیحیت دارند، گِردش جمع شده اند، عتاب می کند و با ناراحتی می گوید: همۀ اختیاراتت اکنون در دست پاپ است و نیازی به حضور دوبارۀ تو نیست.

تولستوی نیز در اثر ماندگارِ « پادشاهی خداوند درون شماست»، زبان به نقد مسیحیت رسمی و کلیسا می گشاید و تفسیر رسمیِ از دین را فرو می نهد و شخص مسیح و میراث اخلاقی- معنوی او را برمی کشد و رهگشا می انگارد. وی به سبب نقدهای آشکارش بر وضعیت کلیسا در روسیۀ قرن نوزدهم، توسط کلیسای ارتدوکس تکفیر شد.

کیرکه گارد هم، هر چند « حقیقت ابدی» را در مقابل « حقیقت سقراطی» می نشاند، مفتون شخصیت ابراهیم در متن مقدس بود و از « جهش ایمانی» سخن می گفت و با ایمان شورمندانه بر سر مهر بود؛ اما روی خوشی به کلیسا نداشت و ترجیح داد در مراسم تدفین او، هیچ کشیشی حاضر نشود.

سه شخصیت برجسته و دورانساز قرن نوزدهمیِ فوق که در سنت مسیحی بالیده بودند، به رغم باورمندی به شخص مسیح و آموزه های «عهد جدید»، مفسرانِ رسمی مسیحیت را نمی پسندیدند. در عین حال، چون قدرت کلیسا بسان قرون پانزدهم و شانزدهم نبود، به سان جردانو برونو زنده زنده در آتش سوزانده نشدند و نظیر اسپینوزا، کاهنانِ یهودی لعنت فرشتگان را برایشان آرزو نکردند و مجبور به ترک دیار و کاشانه نگشتند.

مخالفت با قرائت رسمی از دیانت و حاملان آن، در درازنای تاریخِ یهودیت و مسیحیت، امری صعب و خطرخیز بوده و متضمن رنج بردن و گذشتنِ از راحتی و امنیت و جان. خوانشِ غیر رسمیِ از دین که در ابتدا به نهالی ظریف می ماند، خوشبختانه در سده های اخیر رونق یافته و سر برآورده، بدل به درخت تنومندی شده و جای خود را باز کرده است.

امیدوارم در سنت اسلامی نیز، این نهال دل انگیز که در قرون اولیه به مدد فیلسوفان وعرفای مسلمان کاشته شده و در روزگار کنونی توسط نواندیشان دینی آبیاری گشته، بیش از این بپاید و بسط یابد و دریا صفت، نزدیکان را گوهر بخشد و دوران را باران.

 

گفت و گوی صادق زیبا کلام و محمد قوچانی درباره رابطه روحانی با حاکمیت و اصلاح طلبان

گفت و گوی صادق زیبا کلام و محمد قوچانی درباره رابطه روحانی با حاکمیت و اصلاح طلبان

 

 

مجله مثلث شماره381مورخ 27آبان1396 ص37-30

 

مثلث: یک بحث بسیار مهمی ‌وجود دارد از بعد انتخابات تا به امروز بعضی‌ از آنهایی که به آقای روحانی رای دادند، می‌گویند که «سر ما کلاه رفته است چون یک چیز دیگر به ما گفتند و آمدیم رای دادیم اما نتیجه چیز دیگر شد.» اما بعضی‌ها هم می‌گویند که «از اول هم باید همین می‌شد.» مثلا آقای قوچانی دو تا جمله مهم دارد می‌گویند «با چپ باید بلند شد و با راست باید نشست. با چپ باید انقلاب کرد، با راست باید حکومت کرد.» در مورد این تفکر خیلی می‌شود حرف زد که «چپ‌ها مردم را پای صندوق رای بیاورند، بعد راست‌ها سر کار بیایند.» دقیقا این همان رفتاری است که ما داریم از آقای روحانی، فراکسیون امید مجلس و آقای نجفی می‌بینیم، فکر می‌کنم این نقطه خوبی باشد که در موردش بحث کنیم که اصلا بدنه‌ای که آمد و رای داده، بعد با چه رفتاری مواجه شد؟

 زیباکلام: شاید بیش از هر کس دیگری من وسط مرافعه این بحثی که شما مطرح کردید، بودم. برای اینکه من در جریان انتخابات کار و زندگی‌ام را رها کردم و شهر به شهر و دانشگاه به دانشگاه، ستاد به ستاد برای کمپین آقای روحانی رفتم و حضور یافتم. حالا موفق بود، موفق نبود کاری نداریم اما آقای روحانی 24 میلیون رای آورد و رئیس‌جمهور شد. بعد ما با آقای روحانی‌ای مواجه شدیم که به نظر می‌رسد که متوقف شده است، یعنی با آن شتابی که در دوران انتخابات و یکی، دو هفته بعد از 29 اردیبهشت راه افتاده بود، به نظر آمد که این حرکت پر‌شتاب متوقف شد و اصلا انگار نه انگار این همان روحانی زمان انتخابات است. مثل این می‌ماند که گویا‌ ترمز‌دستی‌اش کشیده شده باشد. مشخصا بعد از بازداشت 24‌ساعته برادر او یعنی آقای حسین فریدون این اتفاق افتاد. حالا اگر از قبل هم افتاده باشد یا قرار بوده او چنین رویکردی را اتخاذ کند، به هر حال بازداشت 24‌ساعته آقای حسین فریدون این را به صورت یک نقطه عطف درآورد. این باعث شد من یک نامه سرگشاده به آقای روحانی نوشتم. نوشتم: «آقای روحانی 24‌میلیونی که به شما رای دادند، یک خواسته‌هایی داشتند، مطالباتی داشتند، به نظر می‌رسد که فراموش شده یا شما نمی‌خواهید به این مساله توجه زیادی داشته باشید چون به نظر می‌رسد که شما مهم‌ترین دغدغه‌تان این است که یک طوری حرکت کنید، حرف بزنید و موضع‌گیری کنید که مدنظر اصولگرایان یا رهبری اصولگرایان باشد». در همان نامه سرگشاده‌ام دو حدس زدم و خطاب به آقای روحانی گفتم: «شاید در جریان بازداشت 24‌ساعته آقای حسین فریدون اتفاقی افتاد که شما مجبور شدید این روش را اتخاذ کنید اما بعید به نظرم می‌رسد که مساله این باشد. اتفاقی محتمل‌تر این است که یک توافق کلی بین شما و اصولگرایان معتدل و میانه‌رو مثلا به لیدری علی لاریجانی صورت گرفته که آنها از شما در مجلس خبرگان حمایت کنند». ‌حالا از انتخابات مجلس دو سال دیگر چیزی در نامه سرگشاده‌ام نگفته بودم، ولی گفتم: «چینش کابینه‌ات هم بیشتر باب طبع اصولگرایان بود تا باب طبع اصلاح‌طلبان. آن مطالبات اهل‌سنت، کردها و زنان هم به‌طور کل فراموش شد. بعید به نظر می‌رسد آقای روحانی شما اینها را فراموش کرده باشید، بعید به نظر می‌رسد که شما متوجه نشده باشید که چقدر در کردستان به‌شما رای دادند و امروز ساکنان آن منطقه در انتظار استاندار و فرماندار کرد هستند. چقدر در مناطق اهل‌سنت به شما نگاه می‌کنند؛ بخواهید یا نخواهید، این به صورت مطالبه مطرح شده است. در آن معامله‌ای که شما با اصولگرایان کردید، قرار است اینها هم کنار گذاشته شوند». در پاراگراف آخر نامه‌ام که به نظر من خیلی مهم بود، هم به اصولگرایان و هم به آقای روحانی هشدار دادم و نوشتم: «اگر واقعا این حدس درست باشد و شما با اصولگرایان وارد یک معامله تجاری پایاپای شده بوده باشید، ببخشید آقای روحانی، هم شما و هم اصولگرایان سخت در اشتباه هستید. هم شما و هم آقای علی لاریجانی و همه آن کسانی که با آنها وارد این شراکت شدید، سخت در اشتباه هستید، برای اینکه اگر شما در زمینه اقتصادی موفق نشوید - که احتمالش خیلی زیاد است چون دست‌کم من هیچ نوری در انتهای تونل از نظر اقتصادی برای دولت آقای روحانی نمی‌بینم- بازنده فقط شما نیستید، اتفاقا اصولگرایان و آقای علی لاریجانی از شما بازنده‌تر هستند، برای اینکه یک موج گسترده و نیرومند پوپولیسم عین سال 84 حالا شاید با احمدی‌نژاد یا رئیسی به راه خواهد افتاد و دیگر آقای هاشمی‌رفسنجانی نیست که او را سیبل کنیم و بگوییم او مسئول است، او و خانواده‌اش ‌اشرافی زندگی می‌کنند. این موج و سیلی که به راه افتد، اتفاقا اولین جاهایی که می‌کنَد و با خودش می‌برد، ‌لاریجانی ‌است و ایفای نقش قربانی پوپولیسم نیز به شما می‌افتد که با‌ لاریجانی وارد شراکت شدید بنابراین همه حساب و کتاب‌هایتان غلط از آب درخواهد آمد. این موج شما را با خودش خواهد برد، ‌

 

آقای قوچانی! اگر این نگاهی که شما از آن دفاع می‌کنید و می‌گویید «با چپ باید بلند شد و با باید راست نشست» آیا مردم هم به این دیدگاه رسیده‌اند که با اصلاح‌طلبان در این شرایط نمی‌شود در حاکمیت بود و لاجرم باید با طیف آقای لاریجانی بیشتر همکاری کرد؟

قوچانی: فرمایشات دکتر را باید از این منظر نگاه کنیم که درباره آقای روحانی یکسری گمانه‌زنی کردند و بعد یک پیشگویی انجام دادند. الان هم آنچه بیان کردند، دوست داشتم ادله‌اش را بشنوم اما دلیلی ندیدم. یعنی آن چیزی که شنیدم، یکسری نشانه‌هایی است که می‌شود تک‌تک مورد ارزیابی قرار داد و دید اینها چقدر درست است، بعد در کنار هم بگذاریم، به یک تحلیل در جامعه تبدیلش می‌کنیم. الان آن‌قدر دیکتاتوری شبکه‌های اجتماعی قوی شده که وقتی یک موضوعی را 10 جا نقل می‌کنند، انگار درست است، در حالی که ممکن است یک موضوعی میلیون‌ها بار تکرار شود و درست هم نباشد. من احساس می‌کنم این روش بحث‌کردن براساس داده‌های احتمالی درست نیست چون خود آقای دکتر زیباکلام هم همه‌اش تاکید ‌کردند که «احتمالا این‌طور باشد»، بعد رسیده‌اند به آن پیش‌بینی و هشدار که درست هم می‌تواند باشد اما این تحلیل خیلی راهگشا نیست. نکته دوم اینکه من اشاره کردم و یک چیزهایی را نوشتم. ‌ترجیح می‌دهم به جای اینکه کلی صحبت کنم، جزء‌به‌جزء صحبت کنم. منطق سیاست «با چپ انقلاب‌کردن و با راست حکومت‌کردن»، محصول یک جمع‌بندی از تاریخ حکومت‌ها و نظام‌های سیاسی است. واقعیتش این است که اگر چپ را به معنای نیروی انتقادی، نیروی روشنفکری و نیروی اپوزیسیون در نظر بگیریم وظیفه‌اش نقدکردن است، خب این یک تعریف حداقلی از چپ است؛ حالا تعاریف مختلف اعم از اقتصادی و جامعه‌شناختی وجود دارد. ارزیابی‌ این است که نیروی چپ، نیروی انتقادی است. هنگام مبارزات انتخاباتی، بیش از آنکه برنامه‌ها رای بیاورد، نقدها و آسیب‌شناسی‌ها ملاک رای‌دادن مردم قرار می‌گیرند. اینکه می‌گوییم با راست حکومت‌کردن، منظور از این راست، جناح راست نیست چون معلوم نیست که چنین جناحی وجود داشته باشد. منظور آن کسانی هستند که منطق حکومت‌کردن و اداره‌کردن را دارند، یعنی بدنه بوروکراتیک و ساختار. واقعیت امر این است که مردم در این انتخابات یا انتخابات بعدی نه‌تنها به این درکی که مدنظر شما است رسیده‌اند، بلکه همان ایامی‌که مردم رفتند و به آقای روحانی از بین آن همه گزینه‌ رای دادند همین مساله بود، یعنی من اتفاقا می‌خواهم بگویم همان مردمی‌ که آقای دکتر به آنها اشاره کردند، چه در نیروهای محروم جامعه و چه در طبقه متوسط جامعه به این درک رسیدند که از میان چند نامزدی که همه آنها مکلا و روشنفکر بودند و همه نیز به این تحلیل رسیده بودند که «مردم دیگر امکان ندارد به ‌روحانی رای دهند» و خود اصولگراها نیز در انتخابات 92 حتی یک نامزد روحانی معرفی نکرده بودند، مردم رفتند و به یک ‌روحانی رای دادند. دوره‌ای تلقی می‌شد آقای هاشمی رای منفی خیلی بالایی دارد؛ آقای دکتر می‌فرمایند دیگر آقای هاشمی زنده نیست اما در یک زمانی آقای هاشمی از منظر بخشی از افکار عمومی مظهر همه موضوعات منفی تلقی می‌شد ولی افکار عمومی به آن درک رسید. در ثانی مردم هم می‌دانستند که آقای روحانی اصلاح‌طلب به معنای تشکیلاتی کلمه نیست چون یک نامزد اصلاح‌طلب تشکیلاتی، یک نامزد تکنوکرات اصولگرا و یک نامزد راست میانه در همان انتخابات وجود داشت، خب چرا مردم به آقای روحانی رای دادند؟ آقای روحانی چه وعده‌ای به آنها داده بود؟ وعده داده بود زن‌ها را وزیر می‌کند‌؟ و عده داده بود که اهل سنت را وزیر و مدیر می‌کند؟ ‌هیچ‌کدام اینها نبود. اصلا آقای روحانی خود نظام، بنیانگذار و دبیر شورای امنیت ملی نظام بود. این تحلیل انتخابات 92 بود. در تحلیل انتخابات 96 هم همین وضعیت ادامه و عمق پیدا کرد، یعنی جالب اینجاست که ما یک جریان اصولگرایی داشتیم که رسما از مارکسیسم اسلامی دفاع می‌کرد. یعنی از فیلمی‌ که ساخته بود، از تبلیغاتی که انجام می‌داد، شعارهایی که بیان می‌کرد؛ اصلا به آنها نمی‌آمد. مثلا یک شخصی مثل آقای قالیباف که در قالب‌های مختلفی در انتخابات گذشته ظاهر شده بود. ‌یک زمانی تکنوکرات متدین بود، یک زمانی نزدیک به آقای هاشمی بود و اصلا می‌توانست یک بدیلی برای آقای هاشمی و آقای روحانی باشد، آمد و خودش را در یک قامت دیگری قرار داد. خب مردم باز به این درک رسیده‌اند که بروند به شخص آقای روحانی رای بدهند. الان فرض ما بر این است که این رای آقای روحانی ناشی از این بوده که آقای خاتمی یا دیگران از آقای روحانی حمایت کردند. حتما درصد بالایی از این وضعیت محصول اجما‌ع بود که آنها انجام دادند. اما هم در انتخابات 92 و هم در انتخابات 96 آن کسی که در جدال‌های درونی اصلاح‌طلب و میانه‌رو خودش را ثابت‌ و وادار کرد؛ یعنی شما فکر نکنید که در انتخابات 92 آقای روحانی به‌راحتی توانست آقای عارف را کنار بگذارد. آقای روحانی در مناظره‌ها نشان داد که مردی است که می‌تواند بیاید و صحبت کند و پای حرف‌هایش بایستد و یک دیدگاه دارد. این مساله خود را در نظرسنجی‌ها و فراتر از نظرسنجی در تحلیل‌های محتوایی ‌نشان داد که آقای روحانی خودش را ثابت کرد. در این انتخابات هم همین اتفاق افتاد. فقط یک حمایت و یک تکرار کافی نبود. آقای روحانی از یک جایی از انتخابات نشان داد که اهل مبارزه انتخاباتی است و من اطلاع دارم که دوستان اصلاح‌طلب با برخی از آن ادبیات و صحبت‌ها مخالف بودند و شخص آقای روحانی و فقط شخص آقای روحانی این مساله را به‌گونه‌ای پیش برد که این مبارزه انتخاباتی است، البته اصلا تلاش نداشت که تندش کند. الان یک فرضی وجود دارد که آقای روحانی در انتخابات 96 مطالبات را به‌گونه‌ای دامن زد چون از خودش یک شخصیت رادیکال نشان داد که این شخصیت رادیکال قابل پیش‌بینی نبود، پس این برنده انتخابات شد. اولا اذعان‌کردن به اینکه رادیکالیسم موجب برندگی در انتخابات می‌شود، به‌خصوص در مقابل شخصیت اصولگرایان، برای خود اصولگرایان خوب نیست. ثانیا چه کسی این را شروع کرد؟ یعنی اگر دقت کنید آقای روحانی در این چند مناظره‌ای که برگزار شد، در مناظره‌های اول خیلی عادی برخورد می‌کرد. اصلا من می‌دانم و خبر دارم که آقای روحانی گفته که «من شروع‌کننده داستان نبودم و شروع‌کننده داستان کسی دیگر بود و اتاق فکر داشت، در واکنش به آن وضعیت این اتفاق افتاد». واقعیتش این است که رسیدن به شخص آقای روحانی، محصول یک عمق و دوراندیشی در خود رای‌دهندگان و مردم است و با همه احترامی‌ که برای مجموعه اصلاح‌طلبان و اصولگرایان معتدل و دیگران قائل هستم، من فکر می‌کنم که مردم در مورد شخص آقای روحانی به این جمع‌بندی رسیدند، شما این عامل مستقل را اصلا بررسی نمی‌کنید که مردم به یک نامزد راست میانه رای دادند. من استفاده از واژه اصولگرا را به‌شدت پرهیز دارم، چون آقای روحانی هیچ‌وقت اصولگرا نبوده است. واژه اصولگرایی، واژه جدیدی است که برازنده آقای حدادعادل و آقای احمدی‌نژاد ساخته شد. در واقع رئیس فرهنگستان زبان فارسی گشت یک واژه‌ای پیدا کرد که بنیادگرا و محافظه‌کار نباشد و به واژه اصولگرا رسید، نمادش هم احمدی‌نژاد شد، حالا هر چقدر هم احمدی‌نژاد بگوید «من اصولگرا نیستم». بنابراین مجموعه راستگرایان را نمی‌شود اصولگرایان گفت. آن موقع آقای روحانی مدت‌ها بود که از این جریان جدا شده بود و در حقیقت دیگر در مجموعه این جریان نمی‌گنجید. خب آقای روحانی به‌عنوان یک راست میانه همیشه این سابقه را داشت. مردم ما نیز خلاصه به یاد دارند که آقای روحانی در سال‌های بعد از 88 مدت زیادی سکوت کرد، یعنی این‌جوری نبود که مردم حساب کنند هر کس جنجالی‌تر است، هر‌کس تندتر است، هر‌کس رادیکال‌تر است، هر‌کس افراطی‌تر است، به آن رای دهند. آقای دکتر زیباکلام در این نامه‌ای که اشاره کردند جمع‌بندی خوبی داشت چون در شبکه‌های اجتماعی حرف‌های بی‌ربط و بی‌اساس خیلی زیاد است. درباره آقای روحانی آنچه به‌عنوان عصاره شک می‌شود بیان کرد، آقای دکتر زیباکلام در آن نامه به‌عنوان یک روایت منسجم بیان کرد. من فکر می‌کنم این روایت را یک بار دیگر مرور کنیم. آقای روحانی پس از انتخابات، یعنی در ایام انتخابات و مجموعه کارهایی که داشت انجام می‌داد، هیچ تغییر اساسی نکرد یعنی آن چیزی که به‌عنوان المان‌های تغییر صحبت می‌کنند، این محصول همان مسیری است که در طول چهار سال اول ریاست‌جمهوری آقای روحانی طی شد و امروز نیز همان مسیر را دارد ادامه می‌دهد. بحث‌هایی در مورد بازداشت حسین فریدون مطرح می‌شود. حالا من می‌خواهم حدس و گمان‌های آقای دکتر را به خبر نزدیک کنم تا حدی که من خودم اطلاع دارم این‌طور نبود که آقای روحانی قدمی ‌برای آقای حسین فریدون برداشته یا حساسیتی برای آقای حسین فریدون نشان داده باشد. خود آقای فریدون هم این را می‌داند، ‌یعنی روال یک روال بسیار عادی و طبیعی پیش رفت، همان‌طوری که پیش‌بینی می‌شد. یعنی آقای روحانی قبل از انتخابات هم می‌دانست که این اتفاق می‌افتد و کار خاصی نیز برای این موضوع نکرد، به عبارت دیگر این‌طور نیست که ریش آقای روحانی در گرو چنین مساله‌ای باشد. این خبر منتشر شد و بازتاب‌هایش هم آمد، یعنی یک نقل‌قولی که آقای صادق خرازی کرد و گفت که «نزد آقای روحانی بودم و آن لحظه آقای روحانی گفت نظر من نظر قانون است» بنابراین در داستان آقای حسین فریدون هیچ رد‌پایی از آقای روحانی نیست، هر چیزی که هست، پرونده شخصی آقای حسین فریدون است. اینکه بخواهیم انگیزه و ریشه پیدا کنیم، خب این تحلیل ممکن است برای خیلی از افراد وجود داشته باشد، ولی اگر فکر کنیم که رئیس‌جمهور از یک چنین پدیده‌ای آسیب می‌بیند، به نظر من این حرف، حرف درستی نیست. نکته بعدی در مورد مساله‌ حضور زنان و اهل سنت در کابینه است. من واقعا سوال می‌کنم؛ آقای خاتمی فاصله رای‌اش با آقای ناطق خیلی بیشتر بود و آقای خاتمی در زمانه‌ای که به قدرت رسید، خلاصه توان اجتماعی پشت سرش بیشتر از آقای روحانی بود، اما آقای خاتمی آیا توانست به این نظر عمل کند و زنان یا اهل سنت را وارد کابینه کند؟ واقعا آقای روحانی برای این کار تلاش نکرد؟ من از استادی مثل آقای دکتر زیباکلام انتظار دارم که به همان اندازه که به مسائل جامعه‌شناسی و اجتماعی توجه می‌کنند، به مسائل خود علم سیاست هم توجه کنند. در سیاست فقط نیروی اجتماعی نیست که موثر است؛ معادلات و قدرت هم موثر است. به هر حال به‌خصوص در یک نظام سیاسی مثل نظام ما که همه قدرت در دولت و قوه مجریه نیست، حتی نظر ‌مجموعه حاکمیت ممکن است انجام نشود. شما می‌دانید ما در مساله‌ای مثل وزارت زنان، نظر منفی رهبری را نداریم. رهبری خیلی مخالفت ذاتی با این مساله ندارند. اما یک نیروی اجتماعی در حوزه‌های علمیه قم است که وزارت زنان را از جنس  ولایت می‌دانند که این استدلال قابل بحث و گفت‌وگو است. من وجه شرعی‌اش را نمی‌دانم ولی من فکر می‌کنم می‌شود به لحاظ سیاسی استدلال کرد که آیا وزارت زنان واقعا از جنس ولایت است یا نیست؟ چون آنها ولایت را منحصر به مردان می‌دانند. حالا پروژه‌های مختلفی می‌شود به‌وجود بیاوریم؛ نواندیشی دینی کنیم، سنت‌گرایی کنیم، مصلحت‌سنجی کنیم. به هر دلیل شما با یک دولتی مواجه هستید که یکی از کارهای مهمی‌ که کرده، جلب اعتماد نهاد روحانیت و حوزه است. الان هم می‌دانیم که نهاد روحانیت در حقیقت پشتوانه خوبی برای اجرای بخشی از برنامه دولت به‌خصوص در عرصه سیاست خارجی است. در گذشته دولتی داشتیم که یک‌دفعه یک وزیر زن معرفی ‌کرد؛ بماند که آن وزیر زن چقدر به مساله زنان توجه داشت ولی به‌هر‌حال وزیر زن معرفی ‌کرد و اصلا هم برایش نظر آن بخش از نیروهای حوزه مهم نبود، چون پشتش به جای دیگری از قدرت بند بود و به خاطر اینکه دچار یک توهمی‌ از نیروی اجتماعی شده بود، زمین خورد.

شاید برخی بگویند آقای روحانی باید مستقل از نهاد روحانیت عمل کند‌. روشنفکران ظاهرا طرفدار آزادی هستند ولی آخرش در ذهن‌شان رویای رفتار رضاخانی دارند که باید یکسری مطالبات را فراتر از ظرفیت اجتماعی، با زور و اراده انجام داد. امروز وزارت زنان، مطالبه خوبی از طبقه متوسط جامعه است اما آیا این‌قدر ارزش دارد که وقتی در جامعه‌ای بدیهی‌ترین مسائل اقتصادی و اجتماعی حل نشده، یک درگیری بزرگ را در سطح نهادهای اجتماعی برسر این موضوع به وجود آوریم‌؟ همین را می‌توان در مساله اهل سنت بیان کرد. من فکر می‌کنم حتی مولوی عبدالحمید انتظار یک چنین چیزی ندارد که دوستان ما دارند. یعنی به‌هر‌حال ایشان خیلی واقع‌بین‌تر از بعضی از دوستان ما هستند. همین مساله در مورد حصر نیز صادق است. واقعا چقدر می‌دانیم که آقای روحانی برای رفع حصر کاری نکرده است؟ خب می‌دانیم که آقای روحانی و آقای علی لاریجانی جزو کسانی بودند که در شورای عالی امنیت ملی از حل مساله حصر حمایت و به‌صورت جدی استدلال کردند، به نتایج خوبی هم رسیدند. این نتایج خوب حتی در این حد بود که ممکن بوده در کوتاه‌مدت حل شود اما به دلیل همان عدم توازن قوا و به دلیل همان وضعیتی که در سطح کلان مملکت وجود دارد، این مساله به تعویق افتاد تا با برنامه‌ریزی درازمدت‌تری انجام ‌شود. ‌ما یک کابینه‌ای داریم که در این کابینه وزیر کشور توانست چهار انتخابات برگزار کند و پیروز انتخابات در مجموع با همه مشکلات، نیروهای معتدل جامعه بودند. آقایان عبدالله نوری، موسوی لاری یا مصطفی تاج‌زاده همه جزو دوستان ما هستند و احتمالا اگر الان به ما بگویند ایده‌آلتان برای تصدی وزارت کشور کیست‌. ما یکی از اینها را برای وزارت پیشنهاد دهیم تا انتخابات را برگزار کند. وزیر کشور آقای روحانی انتخاباتی را برگزار کرد که رئیس مجلس خبرگان و نظریه‌پرداز جریان اصولگرا به مجلس خبرگان راه پیدا نکرد اما اصولگرایان تحمل کردند و پذیرفتند یا 30 نامزد ناشناخته در تهران برای انتخابات مجلس شورای اسلامی رای آوردند. همین وزیر کشور ماشین‌های مشکوک در نزدیکی تهران را متوقف کرد و گفت ‌من اجازه نمی‌دهم هیچ کس برای جابه‌جایی رای وارد تهران شود. در انتخابات ریاست‌جمهوری حریف آماده ریاست‌جمهوری بود. روزنامه‌های کیهان و وطن امروز مسلم و مسجل دو روز قبل تیتر خود را زده بودند. یعنی اصلا اوضاع مثل انتخابات سال 80 نبود. در سال 80 پیروزی آقای خاتمی در دور دوم انتخابات معلوم بود، جناح رقیب فقط می‌خواست رای آقای خاتمی را کم کند. تعداد زیادی نامزد را هم وارد عرصه انتخابات کرده بودند اما نه برای آنکه پیروز شوند اما در سال 96 رقیب آمده بود که رئیس‌جمهور شود و کار را تمام کند. وزیر کشور دولت آقای روحانی انتخابات را برگزار کرد و همه نیز نتیجه آن را پذیرفتند. معتقدم ما اصلاح‌طلبان سال 84 بدترین انتخابات را برگزار کردیم چون آقای احمدی‌نژاد با 700 هزار رای به مرحله دوم راه پیدا کرد حال آنکه می‌شد انتخابات مرحله دوم بین آقای کروبی و آقای هاشمی برگزار شود، ولی وزارت کشور وقت نتوانست. هفته پیش روزنامه همشهری لیستی از استاندارهای دولت دوازدهم را چاپ کرد؛ در دولت دوم آقای روحانی فقط سه استاندار اصولگرا هستند. بقیه اصلاح‌طلب یا میانه‌رو و معتدلند. می‌خواهم بگویم آنچه الان وجود دارد، عملکرد آقای روحانی است. حتی الان در موضوع ورود زنان به عرصه‌های عالی مدیریتی، این کار به‌صورت جدی در وزارتخانه‌ها دارد انجام می‌شود. در بحث اهل سنت نیز باید این اتفاق بیفتد. من حتما نقد را می‌پذیرم، ولی در بحث ائتلاف با راست میانه، من فکر می‌کنم آقای روحانی کار درست را انجام داد؛ هم ماهیت آقای روحانی و هم ماهیت اداره کشور این است و هم آقای لاریجانی کسی نیست که اسمش را اصولگرای میانه‌رو بگذاریم. آقای لاریجانی دارد یک‌کاری در مجلس انجام می‌دهد که به نظر من کار بسیار مهمی‌است. ما اصلا نباید برایمان گرایش سیاسی او مهم باشد؛ چون ما با خویشاوندی و فامیلی که نمی‌خواهیم کشور را اداره کنیم. حالا از بین نیروهای ما باشد یا نباشد. دفاع آقای لاریجانی از سپنتا نیکنام بهتر از یک اصلاح‌طلب دونبش بود، اگر این اصلاح‌طلب دونبش در آن‌جایگاه قرار می‌گرفت، چون مساله فقط بیان یک حرف نیست. آقای روحانی می‌توانست آقای فرجی‌دانا را روز اول به‌عنوان وزیر علوم معرفی کند، درگیر هم شود، بعد به مردم بگوید «مردم، من کار خودم را کردم». اما آقای روحانی نشست به همان آقای فرجی دانا گفت «الان این اتفاق نمی‌تواند برایت بیفتد». برای اولین بار در کشور رسما اعلام شد که به‌جز وزرای عضو شورای عالی امنیت ملی، حداقل سه وزیر دیگر باید با نظر رهبری یا استمزاج از ایشان انتخاب شوند. خب آقای خاتمی هم همین کار را می‌کرد، آقای هاشمی هم همین کار را می‌کرد. لیست کابینه اول آقای هاشمی بنا به آنچه در خاطراتش آمد، ‌با توافق کامل بود ‌یعنی با رهبری توافق کردند. من این اتفاق را منفی نمی‌دانم، یعنی من فکر می‌کنم بهترین دوره اداره کشور بین سال 68 تا سال 73 بود که بین رهبر و رئیس‌جمهور در همه عرصه‌ها هماهنگی وجود داشت، یعنی اگر آقای کرباسچی شهردار تهران اگر می‌توانست کاری کند، محصول یک توافق بود. اگر مثلا آقای وردی‌نژاد خبرگزاری جمهوری اسلامی مقابل کیهان ایستاد، به خاطر این بود ‌که خط مستقیم با دفتر ‌رهبری داشت ولی الان به هر دلیلی در دوره دوم آقای‌هاشمی، دوره آقای خاتمی و دوره آقای احمدی‌نژاد، سطح کابینه و دولت پایین آمد و اعضا به کارگزاران صرفا اجرایی تبدیل شدند اما کابینه اول آقای هاشمی بهترین کابینه بعد از انقلاب بود. چون آقای خاتمی، آقای معین، آقای نوری و از آن طرف نیروهای ‌راست‌سنتی مثل آقای ولایتی در آن حضور داشتند. این ترکیب کابینه محصول یک توافق بود. خب آقای روحانی همین توافق را به‌گونه‌ای عمل کرد و رسما نیز اعلام شد که به نظرم اتفاق مهمی‌است. ثانیا بلاتردید بخش عمده‌ای از این کابینه محصول انتخاب دوستان ما بود. مثلا در مورد همین آقای وزیر علوم؛ من می‌دانم که یک کارگروهی به ریاست آقای فرجی دانا، عضویت آقای توفیقی و احتمالا خانیکی و دیگران وجود داشت که مورد به مورد مصادیق را بررسی می‌کردند، یعنی به راحتی آقای روحانی می‌توانست یک نفر از نیروهای راست را وزیر علوم بگذارد و مشکلش با این توافق حل می‌شد؛ مثلا اگر آقای فرهاد رهبر وزیر علوم می‌شد، ما فقط غرغر می‌کردیم و می‌گفتیم ان‌شاءالله خیر است اما چرا آقای روحانی این کار را نکرد‌؟ چرا سعی کرد به یک نقطه دیگر برسد؟ علتش همان است که گفتم. دلیل اینکه با آقای لاریجانی هم کار می‌کند؛ روشن است چون الان مجلس دست آقای لاریجانی است. امروز سه فراکسیون نصفه و نیمه در مجلس هستند. فراکسیون امید تندترین حرف‌ها را می‌زند، ولی عمل نمی‌تواند بکند؛ یعنی هم چوب را می‌خورد و هم پیاز را. آقای ربیعی جزو سهمیه اصلاح‌طلبان در دولت است. بعد کسی را که خود اصلاح‌طلبان خلق کردند، می‌خواهند با او بجنگند و موفق هم نمی‌شوند. دیدار فرماندهان سپاه با روحانی نشان داد که ایشان واقعیت فضای سیاسی کشور را می‌شناسد. الان توجهی که به مقوله ارتش می‌شود، چه در انتخاب وزیر، چه حتی در همین ماجرای زلزله؛ می‌خواهم بگویم استراتژی آقای روحانی توازن قوا است، رسیدن به یک موقعیت متناسب میان دو نیروی اجتماعی که نمی‌توانند همدیگر را حذف کنند. می‌توان برنامه‌های اصلاح‌طلبانه را با نیروهای اصولگرا پیش برد. این همان تعبیر‌ راست و چپی است که اول خدمت شما عرض کردم. اگر از منظر برنامه‌های آقای روحانی، من کاملا با شما همراهی می‌کنم، اما از نظر کارگزارانش و حرف‌هایش به نظرم نقد درستی نیست.

اگر بخواهم مصداقی بگویم میتوانم به آقای قوچانی میانهرو و به حضرتعالی اصلاحطلب بگویم. این تفاوتی است که از سال 88 تا الان به وجود آمده، یعنی سال 88 اگر من میخواستم خطاب کنم، هر دو نفر شما بزرگوار را اصلاحطلب میگفتم اما حالا گرایش یکی مثلا چپتر و یکی راستتر است. در واقع قضایای سال 88 و مناقشه هستهای شکافی در بین خود اصلاحطلبان ایجاد کرد. همانطور که در بین اصولگراها و جریان راست این شکاف ایجاد شده و آنها را تبدیل به جریانهای مختلفی کرده است. با این اوصاف آقای قوچانی میگوید در انتخابات 92 و 96 شخص روحانی مهم بود؛ صحبتی که اصلاحطلبان غلظت به آن نمیدهند و میگویند «شخص روحانی هم موثر بود اما اصل کار و اصالت با حمایت آقایان خاتمی، هاشمی و اصلاحطلبان است». آقای دکتر زیباکلام درباره این موضوع دیدگاه شما چیست؟

 زیباکلام: من اتفاقا با همه آن‌چه که آقای قوچانی دارد می‌گوید، موافق هستم، درست دارد می‌گوید. یعنی تمام مدتی که ایشان صحبت کرد، درست می‌گفت. دست‌کم اگر من با آقای قوچانی موافق هم نباشم، می‌توانم بفهمم که چه دارد می‌گوید. ناراضی هم باشم، مخالفم هم که باشم، می‌توانم بفهمم چه دارد می‌گوید. جمهوری اسلامی ایران و کسانی که در آن کنشگر هستند در این مجموعه دو راه بیشتر ندارند. یکی اینکه کلا از این نظام دست بشوییم، همچنان که خیلی‌ها دست شسته‌اند و بگوییم ‌این نظام درست‌شدنی نیست، همه این انتخابات هم بازی، سرکاری است و فریب ملت است. از این حرف‌ها خیلی زیاد به من می‌گویند که «تا این نظام با این وضعیت وجود داشته باشد، هیچ امیدی به آینده نیست و هیچ کاری نمی‌شود کرد، یعنی اصلا بن‌بست است. شما هم دارید وقتتان را تلف می‌کنید. آقای زیباکلام به‌رغم اینکه استاد دانشگاهی هستی یا نمی‌فهمی‌و ناآگاهی، یا خودت را زدی به آن راه، نمی‌خواهی واقعیت‌ها را ببینی و قبول کنی چون ‌سوپاپ اطمینان هستی و باید نقش بازی کنی تا مردم را پای صندوق رای بیاوری.» حالا من چرا با آقای قوچانی موافق و هم‌رأی هستم؟ چون من با این نگاه که نظام به بن‌بست رسیده و نباید امیدی به آن بست، موافق نیستم، من معتقدم که آن راه‌حل نیست، ‌به فرض تغییر به هیچ وجه انتهای تونل باز نمی‌شود بلکه برعکس، اتفاقا ما به عقب می‌رویم. شما اگر از من صادق زیباکلام بپرسید که به‌عنوان یک کنشگر سیاسی هدف سیاسی شما چیست؟ عدالت برایت محبوب است؟ ‌دنبال چه هستی؟ چه چیزی را می‌خواهی به‌دست بیاوری؟ می‌گویم خیلی ساده، دموکراسی، آزادی، حاکمیت قانون، انتخابات آزادی و محدودیت قدرت را می‌خواهم. بعد شاید از من سئوال شود، آیا اینها در کشورهای دیگر تحقق پیدا کرده است؟ می‌گویم در هند، در نروژ، در فرانسه، در آمریکا و در خیلی جاها تحقق پیدا کرده است. بعد شاید سوال شود که الان یعنی آبان 96 به دموکراسی در ایران، عربستان، نروژ و هند چه نمره‌ای می‌دهی؟ می‌گویم به عربستان 6-‌7 و به نروژ و هند نمره 16- 18 می‌دهم اما به جمهوری اسلامی نمره قبولی می‌دهم. منتها این خیلی مهم نیست که من چه نمره‌ای می‌دهم، به‌عنوان کسی که تدریس اصلی‌اش در دانشگاه، تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی معاصر ایران است می‌گویم اگر این نظام بر اثر حمله نظامی آمریکا، اسرائیل و عربستان یا علل داخلی تغییر کند، بعد از آن نمره دموکراسی در ایران ‌2و3می‌شود. این را برای دل‌خوش‌کنک آدم‌ها نمی‌گویم. چون وقتی در ایران ساختار قدرت ‌فرو‌بپاشد، از هر طرف نیروهای گریز از مرکز به راه می‌افتند. ‌پس اشتباه نکنیم، ‌پس از هر تغییر بزرگی در ماهیت نظام هیچ چیز از این مملکت نمی‌ماند، حداقل در کوتاه‌مدت، به عمر من و شما هیچ چیز از این‌جا باقی نخواهد ماند چون این نظام اگر ‌تغییر کند، هیچ طور نمی‌توانم تصور کنم که آمریکا، کویت و عربستان ما را رها کنند و بگویند ما همچنان به تمامیت ایران احترام می‌گذاریم. ‌به همین دلیل است که هیچ چاره‌ای نداریم الا با تمام وجود این نظام را بچسبیم و نگذاریم ‌تغییر کند، چون اگر ‌تغییر کند، پس رفتیم؛ بنابراین صحبت‌ از اینکه در انتخابات شرکت نکنیم، بگذاریم‌ تغییر کند اشتباه است. من کسانی را می‌شناسم که سال 1388 آمدند و به آقای محمود احمدی‌نژاد رای دادند، چون عطف به آن چهار سال 84 تا 88 گفتند «اگر این ریاست‌جمهوری‌اش ادامه پیدا کند، ‌خیلی سریع‌تر این فرآیند اتفاق می‌افتد». چه شد؟ نظام باقی ماند، فقط ما بدبخت شدیم، آدم‌ها بدبخت شدند. نظام باقی ماند، یعنی دود سیاست‌های احمدی‌نژاد در چشم فرد فرد همه ما رفت بنابراین من معتقدم که نظام را باید حفظ کرد. حالا که نظام را باید حفظ کنیم، آیا آقای زیباکلام با همه چیز موافق هستی؟ خیر، من خیلی خواسته دارم. خب خواسته‌هایم چگونه باید تحقق پیدا کند؟ آیا به‌جز صندوق رای وزارت کشور، ما آلترناتیو دیگری داریم؟ خیر، آلترناتیو دیگری نداریم. بنابراین مجبور هستیم از همین پنجره هایی که من اسمش را گذاشتم «صندوق رای وزارت کشور»، نورمان را بگیریم و بدانیم آینده‌مان از این پنجره است، اگر یک روزی بخواهیم فرار کنیم، از این پنجره باید فرار کنیم. من اگر در انتخابات دویدم با جان و دل برای آقای روحانی کار کردم اصلا هیچ تصوری نداشتم که او مهندس مهدی بازرگان یا دکتر محمد مصدق یا نلسون ماندلا است بلکه می‌دانستم او محافظه‌کار است؛ آقای روحانی در طول تاریخ زندگی‌اش که نزدیک 69 سالش است، من فکر نکنم هیچ وقت آزادیخواه یا طرفدار حقوق زنان و جنبش دانشجویی بوده باشد. یعنی یک آدمی‌است مثل آقای علی لاریجانی، مثل خیلی از محافظه‌کاران دیگر، مثل اسدالله بادامچیان، مثل مرحوم عسکراولادی. اینها محافظه‌کار هستند، محافظه‌کار یعنی چه؟ یعنی با تغییر و تحول خیلی مزاجشان سازگار نیست. شاید برخی بگویند «پس چرا آنقدر از روحانی طرفداری می‌کنی، برو از رئیسی طرفداری کن؟ خیر، من دلایلی از روحانی در انتخابات حمایت کردم چون معتقدم با او می‌توانیم یک گام به جلو برویم اما با رئیسی ما نمی‌توانستیم به جلو برویم. کمترین دلیلی هم که برای شما می‌آورم این است ‌که اعضای ستاد آقای رئیسی همه‌شان احمدی‌نژادی بودند، بنابراین اگر آقای رئیسی رئیس‌جمهور می‌شد، همه احمدی‌نژادی‌ها دوباره برمی‌گشتند و می‌آمدند و همان داستان‌های 84 تا 92 دوباره تکرار می‌شد.

اما این تنها تفاوت آقای رئیسی و آقای روحانی نیست. از آقای روحانی من می‌توانم انتقاد کنم؛ این خیلی نکته مهمی ‌است. من می‌توانم با تمام توان از آقای روحانی انتقاد کنم  شانس اینکه در نتیجه فشار، روحانی یک گام به جلو بردارد، خیلی زیادتر است تا اینکه همان فشار و انتقاد را به رئیسی وارد کنیم و انتظار داشته باشیم او یک گام به جلو بردارد. پس چرا دارم گله می‌کنم و نامه سرگشاده می‌نویسم و می‌گویم این چه وضعی است؟ برای اینکه آدم‌های‌ محافظه‌کار را باید هل داد. رئیسی محافظه‌کار است، روحانی هم محافظه‌کار است، منتها روحانی را با هل‌دادن می‌توان یک قدم به جلو برد ولی احمدی‌نژاد را با بولدوزر هم نمی‌توانستیم یک قدم به جلو ببریم‌. ‌خیلی از محافظه‌کاران بودند که با هل دادن جلو رفتند. اکبر هاشمی‌رفسنجانی از جمله آنها بود که اصلا مثل فنر به جلو پرید. سیدمحمد خاتمی‌ و عبدالله نوری نیز همین طور بودند؛ در واقع این قابلیت را داشتند‌. این واقعیت را باید بپذیریم. گلایه‌ام از آقای روحانی این است که باید با مردم حرف بزند، مردم فقط یک توده‌ای نبودند که به نفع او پای صندوق رای آمدند. منتها مشکل اساسی این است که بین روحانی و رده دوم، یک دریا فاصله است. بدبختی بزرگ این است. یک نفر از این کسانی که با روحانی هستند، از سال 92 به این طرف یک نطق درست و حسابی نداشتند. نوبخت، نهاوندیان، ترکان و حسین فریدون کدام‌شان یک نطق مناسب انجام دادند؟ یعنی همه بار به جلو رفتن دولت بر دوش آقای روحانی است، بالاخره آقای روحانی این 24 میلیون نفر جارختی نبودند که بیایند به شما رای بدهند، خیلی‌هایشان تحصیلکرده هستند، آقای روحانی نمی‌خواهی با این‌ها صحبت کنی؟ آشنا می‌تواند با این‌ها صحبت کند؟ نه. حسین فریدون می‌تواند صحبت کند؟ نه. نوبخت می‌تواند صحبت کند؟ نه. نهاوندیان می‌تواند صحبت کند؟ نه. هیچ کدامشان این ‌رادیکال را ندارند که بیایند با فرهیختگان و با آن 24 میلیونی که به آقای روحانی رای دادند، صحبت کنند. آقای روحانی خیلی قشنگ می‌تواند بیاید و بگوید نه، نمی‌توانم اهل سنت را در کابینه بیاورم‌. من نمی‌توانم اهل سنت و زن به کابینه بیاورم. منتها اینکه آقای روحانی یک طوری رفتار می‌کند که انگار نشنیده ‌است‌. این دردآور است. از 29 اردیبهشت به این‌ور هیچ دانشگاهی نرفتم که با اعتراضات گسترده دانشجویان علیه روحانی روبه‌رو نشده باشم. آخری‌اش بابل ‌یا آمل بود. من مقصر را روحانی می‌دانم، نه به خاطر اینکه این اقدامات را نکرده، چون می‌دانستم نمی‌تواند بکند. مگر من بچه‌ام، مگر من در این مملکت زندگی نمی‌کنم، مگر فقط آقای محمد قوچانی در این مملکت زندگی می‌کند؟ من عقلم نمی‌رسد که آقای روحانی نمی‌توانست وزیر زن بیاورد؟ پس دنبال چی هستم؟ دنبال اینکه آقای روحانی نشان دهد که تمایل داشته وزیر زن بیاورد ولی شرایط اجتماعی ما به‌گونه‌ای است که نمی‌تواند وزیر زن بیاورد. اینکه دوزار برای آن 24 میلیون، برای عواطف و احساسات آن 24میلیون ارزش قائل نیست، این دردآور است.

قوچانی: من و آقای دکتر اصلا اختلافی در اصل تحلیل نداریم. واقعیتش من قبول ندارم الان یک جناح سومی ‌به اسم معتدلین و میانه‌روها پیدا شده است. من معتقدم که کلیت نظام جمهوری‌اسلامی ایران برای دموکراسی به دو جناح سیاسی و فکری نیاز دارد؛ این دو جناح هم اصلاح‌طلب و اصولگرا است. در درون این‌ها فراکسیون‌هایی وجود دارند که هر چند وقت یک بار گفتمان‌شان حاکم بر آن جبهه‌شان می‌شود. یک زمانی در فراکسیون اصولگرایی -که دوست دارند اسمش را بگذارند اصولگرا و ما هم می‌پذیریم، چون هر کسی باید اسمش را خودش بگذارد- جریان راست حاکم بود. یک زمانی هم جریان تندتر بر آنها حاکم است. در اصلاح‌طلبان نیز همین‌طور بود، یک زمانی جریان چپ حاکم بود؛ آقای روحانی واقعا به‌صورت ماهوی با آقای بادامچیان و راست سنتی و محافظه‌کار به معنای کلاسیک کلمه تفاوت می‌کند. آقای روحانی به لحاظ رفتارهای سیاسی محافظه‌کار بوده است اما از محافظه‌کار دو تلقی وجود دارد؛ تلقی عمومی جامعه یعنی‌ ترسو و مخالف تغییر اما تلقی دوم به معنی‌ ترجیح عقل بر جهل است، یعنی آدمی‌ که محاسبه می‌کند و ذره ذره متناسب با تحولات جامعه سعی می‌کند خودش را همراه و هماهنگ کند، به راحتی تحولات را نمی‌پذیرد، هیجان‌زده نمی‌شود، چون رادیکالیسم را اگر هیجان‌زده بدانیم، در حقیقت می‌توانیم بگوییم آقای روحانی از همان اول انقلاب از این جنس بود که با احتیاط برخورد می‌کرد، ولی همزمان متوجه عناصر تغییر و تحول در جامعه هم‌ بود، بنابراین هیچ وقت در فراکسیون‌های راست آن موقع هم قرار نمی‌گرفت. الان یک جریان چپی داریم که خیلی طرفدار لیبرالیسم اقتصادی، روابط بین‌الملل، آزادی و غیره است، آقای روحانی این را در دهه 60 داشت، یعنی هم در بخش اقتصاد و هم در بحث سیاست خارجی. یکی از اعضای دولت به من می‌گفت «در دولت آقای هاشمی برخی چهره‌های سرشناس جریان چپ موقعی که رابطه ایران با انگلیس داشت برقرار می‌شد مخالف بودند اما چند سال بعد همان‌ها می‌خواستند رابطه با آمریکا را درست کنند.» او اعتقاد داشت منطق آقای روحانی منطق حکومت است. آقای روحانی مناصب امنیتی داشت، از جنس امنیت ملی بود، نه امنیت جریان یا گروه. در جناح رقیب هم همین طور است، الان وقتی مطالب اقتصادی در دهه 60 در مجله «نور علم»، یک مجله سنتی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم را می‌خوانم، احساس می‌کنم که آن حرف‌ها از این حرف‌های دوستان چپ ما مترقی و جلوتر بوده، یا در بحث‌های مربوط به آمریکا، آقای جواد لاریجانی الان از خودش یک آدم ‌رادیکال نشان می‌دهد که من اصلا درکش نمی‌کنم. اما در گذشته می‌گفت: «با شیطان در قعر جهنم می‌شود مذاکره کرد و هیچ ایرادی ندارد، با آمریکا باید رابطه داشته باشیم.» مجله بیان آن زمان را مطالعه کنیم، مجله بیان نماد همان چپ رادیکال آن زمان بود. امروز می‌گویند «آقای روحانی با جامعه روحانیت مبارز دیدار کرد، پس بازگشت به اصلش داشته» این هم جزء همان خبرهاست، در حالی‌که خبر غلط است. درخواست دیدار از طرف خود جامعه روحانیت بود. در واقع آنها آمدند سمت آقای روحانی و صحبت کردند. نیروهای میانه‌روشان هم آمدند. آقای دکتر زیباکلام و من هر دو جز‌و جناح سازشکار اصلاح‌طلب هستیم. دوستان مشارکتی که یک زمانی هر دو نفر ما را نقد می‌کردند، البته آقای دکتر را بیشتر، مخصوصا آن موقع که آقای دکتر زیباکلام از آقای هاشمی حمایت می‌کرد اما آنها امروز دنبال آقای ناطق‌نوری هستند و معتقدند که آقای ناطق‌نوری شخصیت معتدل و معقول است و به درد کشور می‌خورد. آیا این تاکتیکی است؟ هر تاکتیکی در نهایت به یک راهبرد هم تبدیل می‌شود؛ حداقل در طول زمان یارگیری می‌کند. دو نکته دیگر هم عرض کنم. یکی اینکه آقای دکتر باید همین نقش را داشته باشد. ایشان می‌فرماید «به‌عنوان یک استاد دانشگاه، به‌عنوان یک فرد منفرد». من شنیدم که دوستان ما در کارگزاران از ایشان خواهش کردند که در حزب تشریف بیاورند، گفتند «من مستقل باشم، اثرم خیلی بیشتر است.» این کاملا هم روشن است و می‌بینید که ایشان چه اثری در حوزه افکار عمومی دارند؛ چون زاویه دید اصلی‌شان هم همین است که می‌فرمایند‌؛ اصلاح‌طلبی به معنای دقیق کلمه. به هر حال این موقعیت باید حفظ ولی درست شود. اما واقعیتش این است که این نقدها باید در عرصه افکار عمومی مطرح شود، حتما پاسخ‌هایی بگیرد و مسئولان هم به خودشان بیایند. مثلا در مورد حرفی که آقای دکتر در مورد اطلاع‌رسانی و روابط عمومی آقای روحانی می‌گوید، کاملا درست است. یعنی بحران رسانه‌ای از روز اول دامنگیر این دولت بود، به دلیل اینکه دولت به این حوزه توجهی نداشت. به دلیل اینکه بوروکراسی زیادی در بخش رسانه‌ای وجود دارد که همدیگر را خنثی می‌کند. روحانی واقعا تنها است. روحانی یک فردی است که ‌بار زیادی از سخنرانی، نطق و صحبت‌کردن را خودش برعهده بگیرد، در حالی که باید دیگران یعنی مفسرین، محققین، نویسندگان مستقل یا حامی‌دولت بگویند؛ آقای خاتمی این مشکل را نداشت، آقای خاتمی یک حلقه روشنفکری‌ دور و برش بود که بخشی از آنها این بار را به دوش می‌کشیدند، اما آقای روحانی به هر دلیلی چون این حلقه را ندارد، بار زیادی روی دوش‌‌ دارد و یک جاهایی که احساس می‌شود این شانه به آن شانه می‌کند، می‌گویند دارد کوتاه می‌آید اما خیلی از این موضوع‌ها را رئیس‌جمهور نمی‌تواند بگوید و نباید بگوید و در شأن رئیس‌جمهور نیست. یعنی مثلا وقتی ایشان می‌گوید من تحت هیچ فشاری نبودم، خب این هم درست است و هم غلط. درست است به این معنا که یک تعامل و گفت‌وگویی می‌طلبد اما در شأن رئیس‌جمهور مملکت نیست که مسائل را با افکار عمومی در میان بگذارد. حتی رئیس قوه قضائیه و رئیس قوه مجریه نباید این کار را بکنند. این را دیگران باید بیایند موشکافی و ادله مثبت و منفی‌اش را بیان کنند. متاسفانه اصلاح‌طلبان این پیوستگی را که ندارند، آنهایی هم که به‌عنوان نیروهای معتدل شناخته می‌شوند، هیچ کس نمی‌خواهد مسئولیت این کار را برعهده بگیرد و این انتقاد شما کاملا بجاست و باید از آقای دکتر تشکر کرد که بخشی از افکار عمومی را در این جهت منسجم می‌کنند. اما آن چیزی که در اوایل صحبت ایشان بود، آن محور اصلی حرف من بود. مردم چرا به روحانی رای دادند؟ مردم برای این به روحانی رای دادند که ایران در خطر بود. واقعا آن چیزی که ایشان به‌عنوان خطر تجزیه‌طلبی راجع بهش صحبت می‌کنند، یک رویش تجزیه‌طلبی است روی دیگر عدم توجه به حقوق اقوام، اقلیت‌ها و فرهنگ‌ها است. یعنی من می‌گویم هر دو طرف قضیه را باید ببینیم. باز سال 96 این مساله رای آورد. اتفاقا الان مساله فراتر از دموکراسی است. آن 24 میلیونی که شما می‌فرمایید؛ من نه جز‌و پوپولیست‌ها هستم که ستایش‌کنندگان مطلق مردم باشم و نه ضدمردم هستم، ولی من فکر می‌کنم که ناخودآگاه مردم به یک درک بالایی رسیدند که یک کسی رفت و گفت ما اینقدر سوبسید به شما می‌دهیم؛ روحانی گفت من نمی‌دهم، یا اصلا صحبت خیلی برجسته‌ای نکرد، مردم به اون کسی که یارانه نمی‌داد، رای دادند. یکی اصلا در انتقاد از دولت، گوی سبقت را از هرچه ضدانقلاب است، ربود. چون ما الان در اردوگاه اصولگرایی با یک پدیده عجیبی روبه‌رو هستیم که از موضع به اصطلاح خودشان - انقلاب اسلامی - می‌خواهند جمهوری اسلامی را نقد کنند. می‌گویند جمهوری مظهرش آقای‌ هاشمی، آقای روحانی، آقای خاتمی و حتی احمدی‌نژاد است در حالی‌که‌ خودشان این را به وجود آوردند، ولی امروز می‌گویند نه؛ از منظر ارزش‌های انقلاب اسلامی می‌خواهیم این جمهوری اسلامی را نقد کنیم؛ این ‌دولت‌ها اشرافیت، فساد، دزدی و بی‌عدالتی دارد. انقلاب اگر هم یک مفهوم قابل دفاعی باشد، می‌گویند فقط انقلاب اسلامی قابل دفاع است که سال 57 رخ داد و آن انقلاب ارزش‌هایش را در این جمهوری اسلامی نشان داد؛ خوب یا بد، هرچه که هست. آقای روحانی مثل آقای احمدی‌نژاد نیست که همزمان هم اپوزیسیون باشد و هم حاکمیت را داشته باشد. آقای روحانی دارد از یک موقعیتی دفاع می‌کند. این همان محافظه‌کاری است و به نظر من محافظه‌کاری مطلوب هم  هست. آقای روحانی مثل شما فکر می‌کند در این کشور حزب پا نگرفته، روشنفکرانش درست است محبوب هستند، به دلیل اینکه الان در مسند حکومت نیستند، اما انسجام ندارند. با عرض معذرت شبیه همان اصطلاح گله گرگ‌هاست، چون هیچ روشنفکری زیر بار حرف روشنفکر دیگری نمی‌رود. شما در این کشور دو، سه تا نهاد ملی دارید که اگر روزی واقعا موجودیت ایران تهدید شود، هنوز کار می‌کند. یکی‌اش روحانیت است. هنوز یک کسی مثل آقای خاتمی آنقدر قدرت دارد که وقتی به مردم بگوید «بیایید و پای صندوق رای به این لیست رای بدهید»، مردم در تهران می‌روند و رای می‌دهند. همین روشنفکران و نخبگان براساس نظر او رای می‌دهند. بخشی از این برای روشنفکری است، بخشی از این برای سیادت است، بخشی از این برای ‌روحانی ‌بودن است، بخشی از این برای سنتی‌بودن است، بخشی از این هم برای سالم‌بودنش است. آقای هاشمی که اینقدر علیه‌اش منفی بودند و همه ما نقدش کردیم، در هنگام تشییع جنازه او چه اتفاقی افتاد، از هر جایی آمده بودند. خب این اتفاق عجیبی است. من در مورد سپاه می‌خواهم رک صحبت کنم. یک زمانی تحلیل‌مان این است که سپاه نباید از هیچ حزب سیاسی و انتخاباتی در رقابت‌های انتخاباتی دفاع کند. ولی باید برای حفظ ایرانی که در آن دموکراسی باشد، وجود یک نهاد ملی سراسری ضرورت دارد و باید دست سپاه را هم ببوسیم. آقای روحانی همین حرف را زد. در مقابل‌ترامپ هم از سپاه دفاع کرد، یعنی آقای خاتمی هم دفاع کرد، آقای هاشمی بود دفاع می‌کرد. می‌خواهم بگویم رسیدن به این نقطه نه محافظه‌کاری و نه عدول از اصول است بلکه پیوند و محکم‌کردن یک وحدت محسوب می‌شود، الان شما می‌بینید که واقعا در بحث مربوط به برجام من کاری به کیهان ندارم، کاری به جریان‌های ‌رادیکال ندارم، ولی آن چیزی که وجود دارد، نظام از برجام دفاع کرده است. ممکن است برجام خیلی هم ایراد داشته باشد. واقعا خطر بزرگی که الان نظام را تهدید می‌کند، موجودیت خود ایران است، معتقدم در ایران ما زمانی می‌توانیم با جناح اصولگرا که قابل حذف نیست، به توافقی برای اداره کشور برسیم. شاهد بودیم در قضیه سپنتا نیکنام، آقای ضرغامی‌آمد صحبت کرد. حالا از لاریجانی من دیگر عبور می‌کنم، چون اصولگرایان لاریجانی را به معنای اصولگرا قبول ندارند. اینکه فکر کنیم حتما آقای لاریجانی رئیس‌جمهور شود، من خیلی به این بدبین هستم. چون من معتقدم اصلاح‌طلبان از لاریجانی حمایت نمی‌کنند، اصولگرایان هم حمایت نمی‌کنند. ما قرار است اگر پروژه‌ آقای روحانی به اینجا برسد که یک انتخاباتی در سال 1400 برگزار شود که دو گزینه وجود داشته باشد؛ از طرف اصولگرایان آقای لاریجانی بیاید و از طرف اصلاح‌طلبان آقای جهانگیری، این برای کشورمان ایده‌آل است چون ما به نقطه سال 76 برمی‌گردیم که آقای ناطق و آقای خاتمی هر کدام رئیس‌جمهور می‌شدند، کشور دچار بحران نمی‌شد، یعنی کسی نمی‌آمد بگوید این دولت را منحل کنیم، آن را تعطیل کنیم، این را بگیریم. دو نفرشان 20 درصد اختلاف دیدگاه با همدیگر داشتند. همانطور که در آمریکا این اتفاق می‌افتد. هدف آقای روحانی رسیدن به این نقطه است. البته من خوش‌بین نیستم به اینکه چنین اتفاقی بیفتد، ولی می‌خواهم بگویم آقای روحانی نسبت به آقای لاریجانی می‌خواهد بالانس برقرار ‌کند. اینکه آقای عارف نمی‌تواند به آقای لاریجانی در مجلس برسد، مشکل خودش است. به هر حال آقای روحانی داشت می‌رفت یزد، آقای عارف را کنار دست خودش نشان داد، از لیست امید هم دفاع کرد؛ اصلا با پایمردی دولت، لیست امید چه در انتخابات مجلس، چه در انتخابات شورای شهر رای آورد. شهرداری آقای نجفی اگر آقای روحانی نبود، اتفاقی نمی‌افتاد. دیگر این اخبار دقیق پشت صحنه است که آقای روحانی پای شهرداری آقای نجفی ایستاد که وزیر کشورش را مکلف کرد که حکم او را امضا‌ کند. آقای روحانی کار مهمی ‌انجام داد که جناح سومی‌ درست نکرد. می‌خواهد میانه‌روی و اعتدال را به‌عنوان یک گفتمان در دو جناح مطرح کند که یک گزینه‌اش می‌شود علی لاریجانی. امیدواریم آقای باهنر به این کار  کمک کند محقق شود که این گفتمان بر گفتمان پایداری، بر گفتمان ایثارگران، در مجموعه اصولگرایی حاکم شود. اگر واقعا گفتمانی مثل آقای جهانگیری، حتی مثل آقای عارف بتواند حاکم بر اصلاح‌طلبی شود و گفتمان مثلا اکبر گنجی‌ها حاکم نباشد، به نظرم برای کشور رسیدن به یک نقطه تعادل است و این انتقال قدرت هم همان گردش قدرت بین دو جریان است. حالا کشور را هشت سال این اداره کند، هشت سال هم یکی دیگر اداره کند. اینکه همه ما فکر کنیم آقای روحانی پشت سر علی لاریجانی قرار گرفته که رئیس‌جمهور شود، این‌طور نیست. آقای روحانی برای خرج‌کردن از اعتبار سیاسی خودش آدم خسیسی است. اینکه علی لاریجانی بتواند آیت‌ا‌لله آملی را قانع کند که در ماجرای سپنتا مدیریت و کمک کند، خب این یک توفیق است، این کمک‌کردن به یک گفتمان است. واقعیت امر این است که در کشور ما رسیدن به یک نظام سیاسی دوقطبی معتدل، که کشور هر هشت سال یک‌بار دچار انقلاب نشود مناسب است تا دوباره برنگردیم به اینکه همه‌چیز را از نو اختراع کنیم. اگر این محصول سیاسی آقای روحانی باشد، اگر آقای رحمانی‌فضلی، اگر آقای علوی، اگر آقای سیدعباس صالحی از پایگاه اصولگرایی بیایند از آزادی دفاع کنند، این یک توفیق است. مثلا اگر آقای مسجدجامعی در مقام وزارت قرار گرفت، چقدر برنامه‌های ایشان می‌توانست تفاوت کند؟ ما با همین معیارها باید نقد کنیم؛ مثلا در بحث زنان من از آقای دکتر زیباکلام سوال می‌کنم که این نامه را نوشت. چقدر راجع به مبانی فکری و سیاسی‌اش بحث کردید؟ حالا اساتیدی وجود دارند، افرادی وجود دارند. ما بیاییم راجع به این موضوع صحبت کنیم، واقعا با حوزه علمیه یک گفت‌وگو راه بیندازیم. فقهای نواندیش هستند، فقهای سنت‌گرا هستند. یک زمانی است که ما می‌خواهیم صورت‌مساله را شبیه رضاخان پاک کنیم و بگوییم هرچه شد اصلا مهم نیست، این بحث دیگری می‌شود.‌ این اصلا توفیق نیست. این همان مدرنیسم وارونه است، همان مدرنیسم آمرانه است. ما باید با آنها گفت‌وگوی جدی ‌کنیم. ایراد این است که آقای خاتمی دوستانی دارد در اطرافش که هر آن‌چه خسرو کند، ‌شیرین بود. اما آقای روحانی نه خودش به این توجه دارد، نه اطرافیان این‌جنسی دارد و حتی شاید فکر می‌کند که کارش را خراب می‌کند. سیاستمدار حرفه‌ای از بدنام‌شدن هم نباید بترسد، اگر در جهت اهدافش باشد. یعنی بعضی‌ها اگر به آن اهداف و برنامه‌ها وفادار باشند، عیب ندارد، در کوتاه‌مدت شاید بدنامی ‌را به جان بخرند، ولی تاریخ در موردش قضاوت خوبی می‌کند. مثل آقای ‌هاشمی. آقای هاشمی الان که ما او را قضاوت می‌کنیم، من نیز جزء منتقدین آقای هاشمی بودم، به این نتیجه رسیدم که او کامیاب‌تر بوده است. خلاصه کلام من و نکته‌ای که می‌خواهم در مورد آقای روحانی به‌عنوان عصاره بگویم، آقای روحانی دارد یک منشی را در حکمرانی پایه‌گذاری می‌کند، یک گفتمانی درست می‌کند فراتر از دو جناح. به نظرم نه اسیر آدم‌هایش شویم، نه اسیر خیلی از این نقدها. اگر امروز آقای ایکسی که من نمی‌دانم ژنتیکی اصلاح‌طلب شده یا خیر، می‌رفت فلان پست را می‌گرفت، همه‌مان به‌به و چه‌چه می‌کردیم؟ اصلا معلوم نیست ملاک اصلاح‌طلبی چیست. اینکه مثلا من 20 سال بود در جریان چپ بودم، یک روز از دیوار سفارت بالا رفتم، یک روز با بدحجابی برخورد کردم، یک روز گفتم هرچه شرکت خصوصی است باید تعطیل شود، بعد رفتم دانشگاه درس خواندم و آمدم تبدیل شدم به اصلاح‌طلب ولی یکی دیگری که از بازار آزاد دفاع می‌کرد و می‌گفت سفارت آمریکا را تسخیر نکنید، نمازخواندن در آن محل غصبی اشکال دارد، می‌شود جناح راست و همیشه محکوم است. آقای روحانی به لحاظ گفتمانی به نظر بنده اصلاح‌طلب‌تر از خیلی از اصلاح‌طلبان ماست؛ به لحاظ گفتمانی، نه به لحاظ تشکیلاتی. شاخص‌هایش هم مشخص است. در تفکیک امر نظامی از امر سیاسی، در مدرن‌ترشدن اقتصاد، در اداره کشور بر‌اساس نظر بوروکراسی و کارشناسی یعنی چیزی که به‌عنوان دولت مدرن معنا می‌گیرد. در مجموع مدرنیزه‌کردن راست در حقیقت پروژه‌ای برای اصلاح‌طلبی است‌؛ اتفاقی که در چپ افتاده است، اگر به آن وفادار باشد.

 زیباکلام: آن‌چه را که شما گفتید، من به این صورت می‌گویم که برای منِ صادق زیباکلام که دموکراسی غایت است، بله، با روحانی ما بیشتر به جلو می‌رویم تا آن نامزدهای دیگری که بودند. حتی معتقدم که اگر امر بین محمدرضا عارف دایر شود، من باز هم به سمت حسن روحانی می‌روم، نه به خاطر اینکه روحانی از آقای عارف دموکراسی‌خواه‌تر است؛ نه، اتفاقا آقای دکتر عارف خیلی دموکراسی‌خواه‌تر است، ولی نمی‌تواند گام بردارد در جهت دموکراسی، ولی روحانی می‌تواند گام بردارد.

 

 آقای دکتر زیباکلام! اگر فرضیه آقای قوچانی در مورد غلبه‌یافتن گرایش جناح راست‌ در اصلاح‌طلبان را بپذیریم، آیا این حرف‌ها و این نوع دفاع‌کردن‌ها از آقای روحانی که گفتمان اصلاح‌طلبی مهم است، نه تشکیلات اصلاح‌طلبان، منجر به استحاله این جریان سیاسی نمی‌شود؟ اگر تصورات مردم از اصلاحات مساوی شود با همین تعریفی که آقای قوچانی دارد، سرنوشت 24 میلیونی که به آقای روحانی رای دادند برای سال 1400 چه می‌شود؟ اگر در آن سال انتخابات باز اصلاح‌طلبان گزینه‌ای نداشتند و انتخابات بین دو گزینه اصولگرا مثل آقایان قالیباف و لاریجانی یا رئیسی و لاریجانی شد، آیا اصلاح‌طلبان می‌توانند این پایگاه رای 24 میلیون را قانع کنند که فرضا به آقای لاریجانی رای دهند؟ آیا فضا در 1400اینگونه می‌ماند؟

 زیباکلام: در مورد اول که آقای روحانی دارد یواش یواش یک گفتمان می‌شود، پس آن‌وقت تکلیف اصلاح‌طلبان چه می‌شود؟ اتفاقا شما دست روی نقطه مهمی‌ گذاشته‌اید، برای اینکه به تدریج آن جریان چپ که ما به‌عنوان اصلاح‌طلب می‌شناسیم، مجبور است بگوید اصلاح‌طلبی یعنی چه؟ از سال 76 تا الان که سال 96 یک نسل است، یعنی کسی که سال 76 متولد شد الان یک جوان 20 ساله است و در این 20 سال مدام اصلاح‌طلبان، اصلاح‌طلبان و اصلاح‌طلبان شنیده است. الان زمانش رسیده که اصلاح‌طلبان خود را بازتعریف و پوست‌اندازی کنند. حدود یک ماه پیش خانم دکتر کولایی یک نامه رسمی به امضای دکتر عارف به من داد و یک‌سری سوالات در مورد جریانات اصلاح‌طلب در آن بود. من سوالات را که خواندم، دیدم یک بحث خیلی اساسی‌تر و بنیادی‌تر مطرح است که در پاسخ آقای دکتر عارف این را برداشتم، نوشتم که آقای دکتر عارف، الان زمان آن رسیده که اصلاح‌طلبان باید اصلاح‌طلبی را بازتعریف کنند، برای کسی که امروز 20 سالش است بگویند اصلاح‌طلبی یعنی چه؟ ما اصلاح‌طلبان به‌دنبال چه هستیم؟ اگر یک نیرویی از آسمان ظاهر شود و اصلاح‌طلبان همه‌کاره مملکت بشوند، چه کار می‌خواهند بکنند؟ این را باید توضیح داد چون واژه اصلاح‌طلبی خیلی مبهم شده است. من به آقای دکتر عارف و کسانی که این کار را می‌کنند، پیشنهاد کردم که هیچ تعریفی شما نمی‌توانید بیاورید، بسازید و ایجاد کنید برای اصلاح‌طلبی به‌جز دموکراسی‌خواهی. این چیزهایی که آقای قوچانی دارند در مورد آقای روحانی می‌گویند، در حقیقت آن روی سکه است که من دارم می‌گویم. حرف ایشان این است که آقای روحانی دارد می‌رود به سمت دموکراسی می‌رود، به سمت آزادی، دارد می‌رود به سمت حقوق بشر؛ هلش ندهید و بگذارید یواش یواش برود. حالا بگوییم اصلاح‌طلبان دارند نزدیک به روحانی می‌شوند، بگوییم روحانی دارد به اصلاح‌طلبان نزدیک می‌شود، مهم نیست، بلکه یک مساله خیلی مهم‌تر دارد اتفاق می‌افتد که هم اصلاح‌طلبان و هم روحانی بدون اینکه خودشان متوجه باشند، دارند می‌روند به سمت دموکراسی. این اتفاق مهمی ‌است که دارد می‌افتد، بنابراین من خیلی نگران اینکه روحانی مثلا خط سوم شود، نیستم. من هم با آقای قوچانی موافق هستم و اصلا این چیزها نیست که یک خط سوم به وجود بیاید چون هر خطی به وجود آید، باید بگوید نسبتش با دموکراسی چیست، نسبتش به انتخابات آزاد چیست، نسبتش با شورای نگهبان چیست. اما در خصوص سوال دوم که تکلیف آن 24 میلیون چه می‌شود؟ آن 24 میلیون اگر فردا انتخابات شود، 20 میلیون‌شان نخواهند آمد. این را قطعی بدانید. بنابراین تکلیف آقای قوچانی، تکلیف زیباکلام، تکلیف ما که معتقدیم نظام باید بماند و هیچ گزینه دیگری به‌جز اینکه همین نظام را اصلاح کنیم و آن را به جلو ببریم نداریم، اینکه باید ظرف چهار سال آینده تمام تلاش‌مان را به کار ببریم که آن اعتبار اجتماعی که باعث شد آن 24 میلیون 29 اردیبهشت پای صندوق بروند، آن اعتبار را از دست ندهیم. کلاه که سرشان نمی‌خواهیم بگذاریم و این چیزهایی را که دارم می‌گویم، برای این نیست که آن 24 میلیون را گول بزنم تا دوباره پای صندوق بیایند؛ نه، واقعا اعتقادم است که باید برویم به سمت دموکراسی. بنابراین ظرف چهار سال آینده کار دشواری داریم. فقط این سوال مطرح است که آیا ظرف چهار سال آینده آقای روحانی می‌تواند یک مقداری، یک درصدی از نظر اقتصادی موفق شود یا نه؟ اگر بتواند موفق شود، منِ صادق زیباکلام در آن حرکتی که باید بکنم تا آن 24 میلیون در سال 1400 پای صندوق بیایند، در جاده صاف حرکت قدم می‌گذارم یعنی جهت باد به نفع من است اما اگر روحانی در پیشرفت اقتصادی موفق نشود، از آن 24 میلیون، 24 نفرشان هم را نمی‌توانم پای صندوق ببرم.

قوچانی: اگر روحانی شکست بخورد...

زیباکلام: آقای قوچانی من مقصود شما را از این سوال نمی‌فهمم، ولی دوست دارم جوابش را به شما بدهم. من معتقدم که اگر روحانی در این چهار سال شکست بخورد، فقط روحانی شکست نخورده؛ کل حاکمیت شکست‌خورده است. البته در سال 83 این‌ها هم می‌گفتند که بعد از خاتمی مردم دیگر نمی‌آیند و تمام است، اما دیدیم که مردم آمدند و امور ادامه یافت، ضمن اینکه متغیرهای خارجی هم مهم است.

قوچانی: اتفاقا متغیرهای خارجی مهم است، به دلیل اینکه من مساله مردم را که آقای دکتر اشاره می‌کنند، می‌خواهم عرض کنم که بحث برجام و بحث سیاست خارجی این‌دفعه مساله نخبگی نبود. سال 76 و سال 80 مردم دموکراسی‌ای که می‌گفتند این بود که سخنرانی باشد، دانشگاه باشد، نشریه باشد. الان در مورد آقای روحانی به نظرم نخبگان حتی از این هم عبور کردند. تلگرام که اولا همه چیز را آزاد کرده است. همه نشریه دارند؛ یعنی الان ایران فردا هم درمی‌آید، اتحاد ملت هم حزب دارد، نهضت آزادی هم عملا هست. عوام‌الناس هم فهمیده‌اند که اگر جنگ شود، نان‌شان آجر می‌شود، یعنی مساله سیاست خارجی که مساله‌ای پیچیده است و باید در دانشکده حقوق و علوم سیاسی تدریس شود، به زبان عامه در آمده است. اگر آقای روحانی شکست بخورد، این دفعه نخبه و عامی، هر دو می‌دانند که سیاست خارجی ما مشکل پیدا کرده است.

 

زمان آقای خاتمی هم می‌گفتند اگر خاتمی شکست بخورد نظام شکست خورده است.

 زیباکلام: به چند دلیل امروز با زمان آقای خاتمی فرق می‌کند. اول آنکه وضع اقتصادی کلان کشور امروز از دوره خاتمی خیلی اسفناک‌تر است.

قوچانی: دولت خاتمی صندوق ذخیره ارزی را پر پول تحویل دولت بعد داد.

 زیباکلام: دوران آقای خاتمی ما چقدر بیکار داشتیم، الان چقدر بیکار داریم؟ حدس زده میشود که ظرف چهار سال آینده سالی یک میلیون نیروی کار وارد بازار کار خواهند شد یعنی هفت میلیون الان بیکار داریم، چهار میلیون هم در این چهار سال خواهیم داشت، آمار بیکاران 11 میلیون نفر میشود. اینها شوخی نیست. دولت پنج میلیون حقوق بگیر دارد؛ اگر متوسط ماهانه دو میلیون حقوق به آنها بدهد، نیم میلیون هم بیمه و پاداش و مزایا به آنها اختصاص دهد، سالی 100 هزار میلیارد تومان میشود، هر کسی رئیس جمهور فرقی نمی کند احمدی نژاد، رئیسی یا روحانی باید این حقوق را اختصاص دهد. آنوقت سال گذشته کل بودجه ای که صرف عمران مملکت شد، 15 هزار میلیارد تومان بود. ممکن است ظرف دو، سه ماه آینده دولت آقای روحانی برای حقوق دادن مشکل پیدا کند. اینها در زمان خاتمی نبود. آدمها کور نیستند. آقای روحانی خیلی با نظام است؛ خاتمی اینقدر با نظام نبود. بنابراین آقای روحانی اگر سقوط کند، به نیروهایی چسبیده که آنها هم با او پایین می آیند اما نظام مدتها دستش را از خاتمی شسته بود. 

 

 

 

 

🔴 آرای فقهی نوگرایانه دکتر صدیقه وسمقی

🔴 آرای فقهی نوگرایانه دکتر صدیقه وسمقی

صدیقه وسمقی (زاده ۱۳۴۰ تهران) اسلام پژوه، ساکن سوئد است. او استاد دانشگاه تهران بوده است. ایشان به فاصله کوتاهی پس از انقلاب جذب «حوزه‌های علمیه خواهران» در مدرسه شهید مطهری شد. سه سال در این مدرسه به تحصیل علوم مذهبی پرداخت. در سال ۶۲ اما وارد دانشگاه تهران شد و تا دریافت درجه دکتری در رشته «فقه و مبانی اسلام» در آنجا ادامه داد.

🔥۱- روحانیت یک دستگاه مردانه است و خود را بی هیچ دلیل موجهی متولی دین می داند. این دستگاه در طول تاریخ آداب و تشریفاتی برای خود ساخته و قدرتی کسب کرده است که تاثیرات منفی بسیاری بر زندگی و عقاید مردم داشته است. زنان و حقوق آنان همواره توسط این دستگاه تهدید شده اند. من معتقدم زنان باید به دانش دینی مجهز شوند و از حقوق خود دفاع کنند و اجازه ندهند که با استفاده ابزاری از شریعت، حقوق آنان پایمال شود.

🔥۲- دستگاه روحانیت در طول تاریخ به یک دستگاه قانون گذاری تبدیل شده است و مدعی است قوانینی را که وضع می کند قوانین الهی است. زنان از ناحیه قوانینی که روحانیت همواره علیه آنان وضع کرده آسیب فراوان دیده اند. این شرایط در جوامع اسلامی زمانی به طور اساسی حل خواهد شد که مردم به ویژه زنان باور کنند که دستگاه روحانیت، شارع نیست.

🔥۳- به عقیده من جهان اسلام نیازمند اصلاح شریعت یعنی تعریف دوباره شریعت و کوچک کردن دامنه آن است. من قوانین جزائی و مدنی را جزء شریعت نمی دانم. قانون گذاری کاری بشری است. چرا که قانون در هر جامعه ای مرتبط با شرایط زندگی مردم در همان جامعه است.

🔥۴- من فکر می کنم که اسلام یک دین فردی و اخلاقی است و باید آن را از قدرت منفک نمود. این نگاه، اسلام را از حوزه قانون گذاری نیز دور خواهد کرد.

🔥۵- این استدلال فقها که می گویند تمامی قول و فعل و تقریر پیامبر کاشف از حکم شرعی است و برای ما حجت است قابل نقد جدی است و اساس محکم عقلی و شرعی ندارد.

🔥۶- بسیاری از آداب و سنن مسلمانان اولیه تحت عنوان احکام امضائی و تقریری به فقه اسلامی راه یافته و احکام شرعی خوانده شده است. در حالی که این سنت ها و قوانین از پیش از اسلام در میان اعراب حجاز رایج بوده و پس از اسلام نیز جریان داشته و فقط مختص به مسلمانان نیز نبوده است.

 

🔥۷-  مثلا شهادت زن در میان یهودیان و مشرکان نیز قابل قبول نبود و یا دیه زن فقط در میان تازه مسلمانان نصف دیه مرد نبود، بلکه در اکثر قبائل حجاز اعم از یهودیان، مشرکان و تازه مسلمانان وضعیت چنین بود. این که تازه مسلمانان با این قوانین زندگی می کردند و پیامبر به این قوانین اعتراض نکرد نمی توان گفت مفهومش این است که پیامبر این قوانین را امضا کرده و در نتیجه همه انسان ها در همه اعصار و جوامع ملزم به رعایت آنها هستند، با این گونه استدلالها نمی توان اثبات کرد که این قوانین احکام شرعی هستند.

🔥۸- من معتقدم سنگسار یک قانون غیر اسلامی و مخالف قرآن است. حکم شرعی یعنی حکم و دستور خداوند. فقها با حکم شرعی که به نظر من بار سنگینی دارد بسیار راحت برخورد کرده اند. مثلا قرآن برای زنا و لواط مجازات های دیگری را به مخاطبان خود یعنی مسلمانان اولیه پیشنهاد نموده و برای هیچ جرمی مجازات سنگسار را تعیین نکرده است. فقها بر اساس روایات و داستان های تاریخی و با استدلال هائی غیر قابل قبول مجازات سنگسار را وارد فقه کرده و حکم شرعی خوانده اند. آنان در این رابطه داستان های تاریخی و روایات سست را به آیات قرآن ترجیح داده اند.

🔥۹- در مورد حجاب، فقها بینش، فرهنگ و تعصبات خود را در مورد پوشش زنان دخالت داده اند. آیات قرآن صراحت ندارد که زنان موظفند موی سر خود را بپوشانند.

مراجعه به بسیاری از روایات و تاریخ زندگی مسلمانان صدر اسلام نیز حاکی از آن نیست که پوشاندن موی سر و همه بدن به طور کامل بر زنان تکلیف شده باشد. آنچه معلوم است اینست که قرآن و پیامبر اسلام مردم را به استفاده از لباس دعوت کرده اند. چرا که همه ی تازه مسلمانان با لباس که یک پدیده مدنی است آشنا نبودند .

 

منبع : گفتگوی شرق پارسی – سال ۹۲

 

 

✅ چگونه مجوز اعتراض بگیریم!

✅ چگونه مجوز اعتراض بگیریم!

🗣وزیر کشور: معترضین درخواست تجمع بدهند بررسی می شود.

 

🔹حالا تصور کنید یکی از معترضین به وزارت کشور رفته تا برای اعتراض مجوز بگیرد.

◾️کارمند: امری داشتین؟

◽️معترض: سلام. من و یه چند هزار نفری که دم در هستن می خواستیم به دلیل عملکرد شما که باعث بیکار، فقیر، ضعیف، افسرده، بدبخت و مفلوک شدن ما شده اعتراض کنیم.

◾️کارمند: به چی میخواین اعتراض کنین؟

◽️معترض: به بیکاری و فقیری و افسردگی و بدبختی و مفلوکی و اگه ناراحت نمی شید، تا حدودی نبود آزادی بیان!

◾️کارمند: به کی می خواین اعتراض کنین؟

◽️معترض: به خودِ شما دیگه

◾️کارمند: در خواست تونو بنویسین

◽️معترض: از قبل نوشتیم آماده س..خدمت شما

◾️کارمند: درخواست تون میره برای کسانی که عامل بیکاری و فقیر شدن شما هستن تا بررسی بشه

◽️معترض: خب ما کِی می تونیم اعتراض کنیم؟

◾️کارمند: الان که شب عیده همه سرشون شلوغه..میره برای اونور سال..اگه موافقت بشه

◽️معترض: ببخشید من شنیدم طبق قانون اساسی تظاهرات و اعتراض بدون حمل اسلحه مجوز نمی خواد

 

◾️کارمند: بله درست میگین ولی یه قانون اساسی تر هست که میگه مجوز میخواد!

◽️معترض: اساسی تر چیه؟

 

◾️کارمند: ببین...الان من و شما در برابر قانون برابریم ولی من برابر ترم.اونم یه چیزی مث همینه!

◽️معترض: یعنی الان ما نمی تونیم نسبت به بدبخت بودن خودمون اعتراض کنیم؟

 

◾️کارمند: راستی ببینم؟ گفتی چندین هزار نفر پایینن؟!

◽️معترض: بله

 

◾️کارمند: شما که همین الانم تجمع غیر قانونی کردین!

◽️معترض: اومدیم مجوز بگیریم دیگه

 

◾️کارمند: خب الان همین تجمع تونم غیر قانونیه

◽️معترض: هنوز اعتراض نکردیم که...اومدیم مجوز بگیریم واسه تجمع

 

◾️کارمند: خب شما الان هنوز مجوز نگرفتین ولی جمع شدین

◽️معترض: ای بابا..جمع شدیم بیایم مجوز بگیریم خب

 

◾️کارمند: نه دیگه..شما قبلاً باید یه مجوز می گرفتین واسه اینکه بتونین جمع بشین که بیاین یه مجوز بگیرین واسه تجمع!

◽️معترض: برای اون مجوزم باید باز جمع بشیم خب!

 

◾️کارمند: آدم باهوشی هستی...درست حدس زدی..اونم یه مجوز دیگه می خواد!

◽️معترض: اینکه دور تسلسل باطل فارابی شد!

 

🔸کارمند: چاره ای نیس..آنقد باید مجوز بگیرین تا به "علت المجوز" برسین!✍️محمدرضا ستوده

چپ و راست زدن های یوسفعلی میرشکاک

چپ و راست زدن های یوسفعلی میرشکاک

به هرزه نشمری ای دوست آن حدیث کهن

که گشت بوزنه‌ای گرم کار نجاری

 

به شیخ و کارگه انقلاب اگر بینی

حدیث بوزنه‌ات پیش روست پنداری

 

دو بیضه ماند ز خیل فقیهکان به شکاف

غریوشان به فلک برشد از نگونساری

 

نه مخلصی است فرارویشان بجز لندن

نه دانشی که رهایی دهد ازین خواری

 

به باد رفت هم از شیخکان هم از مردم

چو نیک درنگری اصل و فرع دینداری

 

فدای دین شده دنیا، فدای دنیا دین

زهی سفاهت و بوزینگی و بیعاری

 

جزاینکه صدق مقال کلیله شد معلوم

نداشت حاصلی آخوند و مملکت داری                            یوسفعلی میرشکاک      

 

چندی قبل هم مصاحبه عجیب او را با حسین دهباشی دیدم که می‌گفت هیچ امیدی به نظام مقدس ندارد. سابقه انقلابی مشعشع میرشکاک که نیاز به یادآوری ندارد. نمی‌دانم چرا وقتی شعر بالا را خواندم به یاد نوشته‌ای افتادم که در روزهای بعد از نهم دی 1388 ازو منتشر شد و هنوز هم در اینترنت یافت می‌شود. نوشته‌ای سراپا خاکساری به «امام راحل و سیدنا القائد» و اهانت به سران جنبش سبز و بخصوص زنان سبز که میرشکاک از آنها با تعبیر موهن «خبیثات» نام می‌برد. این عقاید افراطی و بعدالمشرقین را به چه می‌توان حمل کرد؟ فرصت طلبی؟ تغییر عقیده؟ نامتعادل بودن عقل و عاطفه؟

 

 والله بالله تالله که من ذره المثقالی مسئله شخصی با میرشکاک ندارم. این یادداشت را نوشتم تا بگویم بدبخت ملتی که در انتخاب مسیر سرنوشت خود به شعر و شعار دل ببندد... به حرف کسانی گوش کند که با یک غوره سردی‌شان می‌شود و با یک مویز گرمی ...

   اینکه باز تقّی به توقّی خورد و دور ما پر شد از شعر و شعار که خاک در چشم خرد و آهستگی می‌پاشد و فضا را احساسی و هیجانی می‌کند و در کوره منازعه و مخاصمه می‌دمد. منازعه‌ای که دورنمای تیره‌ای دارد.

ای کاش نبودی دل من شیفته شعر

مردم همه از شیفتگی یافت زیان را                     یادداشت های ایرانشناسی میلاد عظیمی

 

کاسبی با زلزله

کاسبی با زلزله

مرتضی مردیها

دنیای مجازی سربار است از انتقاد در ارتباط با نسبت سیاست و زلزله و مدیریت بحران. از جمله دیدم نوشته‌اند کاروانی از کمک‌های مردمی از سوی راهزنان ربوده شد. بعد زیر خبر نوشته بود: پلیس بی‌کفایت!

برای من توجه‌برانگیز است که کمتر کسی به این فکر می‌‌کند که ما بنی بشر چنان موجوداتی هستیم که در میانمان کسانی پیدا می‌شوند که زلزله برایشان موقعیتی مناسب برای غارت است. فقط بی‌کفایتی پلیس برایمان جالب‌توجه و مهم است. خب، همان دنیایی که آن راهزن را ساخته آن پلیس و من و توی منتقد را هم ساخته است. به گمان من کاروان‌های خبرهای زلزله هم گاهی مورد دستبرد راهزنان است. کسانی که زلزله برایشان موقعیتی مناسب برای برپاسازی طوفان انتقاد سیاسی است.

انتقاد که به این نظام فراوان وارد است؛ فراوان و بنیادین. ولی به ما انتقادی وارد نیست؟ مثلاً در همین مواجهه ما با مواجهه مدیران و مقامات سیاسی با زلزله یا چیزهای شبیه آن؟ چه میزان از آسیب‌های زلزله و دیگر مشکلات ما ناشی از بدی مدیریت و برنامه‌ریزی است؟ قطعاً زیاد است ولی چقدر؟ طبیعت و مردم (از راهزنان کمک‌های مردمی تا عمله و بنا و مهندسان مسکن مهر) در کنار مدیران و مسئولان در مشکلات نقش دارند. زلزله برای هر انسان سالمی در اصل دو اقتضا دارد: همدردی و کمک. اگر به جای این دو و اگر "بیش از این دو" آن را موقعیتی برای طوفان انتقادهای درست و غلط می‌دانید کمی در اصابت خود شک‌ کنید.

زلزله دردآور است در اصل به این دلیل که دنیای سنگی سیاه کروکور، جان و روح و جسم انسان‌ها را چه آسان له می‌کند؛ سپس دردآور است چون می‌بینیم کسانی چنین وضعیتی را فرصتی نه برای کمک و همدردی بلکه برای غارت می‌بینند. و پس از این دردآور است به این‌جهت که کسانی از خود ما وظیفه خود را در هر موقعیتی که به نوعی مربوط به این ماجراست خوب انجام نداده یا نمی‌دهیم. البته پس از اینها یا در کنار اینها نوبت ناراحتی از مدیران و برنامه‌ریزانی هم هست که در این خصوص خوب عمل نکرده یا نمی‌کنند. همچنان‌که می‌شود از شور و شعور و‌ دلسوزی مردم و البته برخی دست‌اندرکاران از سطوح مختلف قدردان و بلکه مغرور بود. این تصور که مردم همه خوبند و‌ مدیران همه بد، و ستایش شورمند و شعفناک یکی و نکوهش حماسی و مبارزاتی دیگری، یا خودپسندی و بی‌انصافی است یا حقه‌بازی و سو استفاده از فرصت.

ممکن است از من یا از خود بپرسید که گیرم که چنین، این حساسیت خود من چه توجیهی دارد. این مسئولان با این کارنامه نیاز به چنین دلسوزی و حمایتی دارند؟ حتی اگر مردم و طبیعت هم عامل مشکل باشند؟

پاسخم این است: می‌دانید یکی از علل اصلی (در حوزه علل فکری و ارادی) انقلاب چه بود؟

همین‌که به‌قدری از مسئولان (راست یا دروغ) بد گفتند و اغراق کردند که نتیجه‌اش این می‌شد که برخیزید و براندازید همه‌چیز درست می‌شود. (عجالتاً در مقام مقایسه میزان و سنخ بدی آن مسئولان و اینان نیستم!) فرض کنید روزی روزگاری در این مملکت هم مدیریت سیاسی همچون دنیای دمکراتیک شد؛ لابد منتظریم که زلزله نیاید یا اگر آمد جایی خراب نشود یا اگر شد کمک‌ها در اسرع وقت برسد و خیلی خوب هم توزیع شود؟ چنین نخواهد شد، هرچند قطعاً بهتر این خواهد بود. اما (و چه امای مهمی)، به درجاتی! چون عنصر طبیعت و بدسگالی‌هایش در هر دو حاضر است؛ و چون میزان پیشرفتگی و توان کشور احتمالاً موضوع یک معجزه نخواهد شد (از جمله در مدیریت مسائل زلزله یا چیزهای دیگر مثلاً قابل‌مقایسه با ژاپن نیستیم و این معلوم نیست ربط خیلی زیادی به مسئولان و نظام سیاسی داشته باشد؛ همه کشورهای دمکراتیک به یک اندازه پیشرفته نیستند)؛ و چون مردم هم متعالی نیستند؛ و چون به احتمال زیاد نه آن مدیران و سیاستمداران آینده آنقدر خوب و توانایند که ممکن است تخیل کنیم و نه اینها که الان هستند، در همه سطوح، "اینقدر" شرور و خیانتکار و نابلدند که برخی از ما اینک تبلیغ می‌کنیم.

 

 

از صفحۀ فیس‌بوک استاد

 

مرگ نازنین

مرگ نازنین

مرتضی مردیها

 اخبار حوادث تلخ که می‌رسد گاه فکر می‌کنم بهترین کار سکوت است. آخر چه بگویم؟ چه بنویسم؟ که من هم دردمندم؟ که همدردم؟ به چه منظوری؟ به‌خصوص که به‌رغم این‌که گاه تندترین انتقادات سیاسی را داشته‌ام و هزینه‌های آن‌را هم پرداخته‌ام، اعتقادی ندارم که مشکلات و مصایب اگزیستانسیل را که در اصل تقصیر هیچ‌کس نیست به بهانه‌های اغلب ناوارد و کمانه کرده به مدیریت سیاسی و جزم‌های آیینی نسبت دهم و اگر نمی‌توان به آسمان بد گفت باری یقه زمین را بگیرم.

از زلزله هم اگر بگذرم، هرچند درد آن نمی‌گذرد: می‌ماند و روح را رنده می‌کند؛ اما نازنین را چه کنم؟ این یکی را از نزدیک می‌شناختم. مدت‌ها آشنایی خانوادگی داشتیم. آخرین‌بار در نمایشگاه کتاب دیدمش؛ احوال‌پرسی کرد و آخرین کتاب‌هایش را به رسم آشنایی هدیه داد و از گذران زندگی و کارش گفت.

دختری بسان پنجه آفتاب زیبا، با اخلاقی از آن هم زیباتر، و تواضعی دوست داشتنی، و مهربان و کم‌سخن و کم‌ادعا و تیزهوش و خوش‌فکر و ژرف و خوش‌قلم و با صفات بازهم خوب دیگر.

نازنین اسمی به کمال با مسمی داشت؛ نازنین بود. خبرش مرا هم مثل همه بر جای خشکاند. نمی‌خواستم باور کنم و نمی‌توانستم هم. دردهایی که نمی‌توان برای آن مقصری پیدا کرد بدتر درون آدم سنگینی می‌کند. میلم به این‌سو می‌رود که از اعماق وجودم فریاد بکشم، و ضجه زنم و بغض بشکنم و تلخ تلخ گریه کنم؛ بی‌فکر این‌که برای چه و برای که. فقط تا این درد را که بی‌صاحب است و بی‌مروت، آماج نفرت و نفرین کنم. مرگ بر تو ای مرگ! ای مرگ لامروت بی‌کیش! هرچند شاید باید با مرگ کنار آمد که بهترین امید است برای این‌که رنج ابدی نیست، اما نه برای نازنین. مرگ نازنین همین ته‌مانده معنای زندگی را هم می‌میراند. اگر نازنین باید بمیرد پس چه کسی لیاقت زندگی دارد؟ و زندگی، زندگی لیاقت چه کس دیگری را دارد؟

به پدر بزرگوار او که نیک‌مردی شهیر است همه تسلیت می‌گویند، من هم؛ باری بیشتر در اندیشه مادر او هستم: زنی به تمام معنای کلمه بزرگ و بزرگوار و نیک‌نفس و تلخی کشیده و صبوری کرده. خانم رؤیا رضوانی که می‌دانم به‌رغم قدرت و تحملی که دارد شاید این درد را، یگانه فرزند و یگانه امید، طاقت نداند و نتواند. حتی از این‌که پیش او بروم‌ و حتی بی این‌که در چشمهایش نگاه کنم تسلیتی بگویم شرمسارم.

 

 

از صفحۀ فیس‌بوک استاد

 

سیاوش کسرایی در شوروی

سیاوش کسرایی در شوروی

سیاوش کسرایی: "این فلان فلان شده ها به همۀ ما دروغ گفتند، همۀ ما رو فریب دادند، هیچی در بساطِشون نیست"

جمشید برزگر: سفری رفته بودید به شورویِ اون زمان، و [در] مسکو ایشون رو دیدید،

محمدرضا شجریان: بله

برزگر: از اون دیدارِتون بگید.

شجریان: خُب اونجا دیدمش و، بَعدِ 10-12 سال دیدم سیاوش رو، خُب خیلی خاطره انگیز بود برایم که دیدمش و اینها و. ولی شب دیدم که خیلی، "سیاوش" سیاوشِ همیشگی نیست. اون سیاوشی که پُر جُنب و جوش بوده و، پُرانگیزه و، صحبت میکرد و، حرفهای قشنگ میزد و اینها اصلاً نیست. خیلی فرورفته بود، تویِ خودِشِه خیلی

یکدفعه دیدم سیاوش برگشت به من گفت که:

"شجریان، خوب گوشهایَت رو وا کن ببین چی بهت میگم. هر چی که بهت میگم، عِین اش رو میری به سایه و بچه ها میگی"

گفتم: خُب چی رو باید بگم؟

حِس کردم که میخواد گریه کنه اینقدر ناراحته، که ریزه ریزه همینجوری که شروع کرد صحبت کردن، دیدم که چشم هایش پُرِ اشک شد و همون طور

بعد گفت: "... شجریان برو به {سایه} و به بچه ها بگو {این فلان فلان شده ها به هَمِــــــۀ ما دروغ گفتند، همۀ ما رو فریب دادند. هیـــــــچ چی در بساطِ شون نیست، آآآآه در بساط ندارند. و ما فریب خوردیم. من نه راهِ پَس دارم، نه راهِ پیش، اینجا گیر افتادیم. شما دنبالِ ما نیایین. اینها اینطورند"

گفتم: آخه سیاوش جون من چه جوری بگم؟

گفت: "برو بگو به سایه. برو بگو"، "من میخواهم وجدانم آرام باشه"

بعد هم "سایه" رو دیدم و گفتم که، من پیامی دارم از سیاوش

گفت: ها؟ چیه؟...

گفتم: اینِه پیامش

که سایه اصلاً هیچ خوشش نیامد، خیلی رفت، توی هَم رفت، سایه اصلاً فرو ریخت!.

هوشنگ ابتهاج(م.ا.سایه): [سیاوش] واقعاً عَجول [بود]، در حرف زدن، در تصمیم گرفتن، در قضاوت کردن. در این سالهایی که در مسکو بود، یک شاعرِ فوق العاده، فــــوق العاده خوب بوجود آمد.

برزگر:

و یک دورانِ پُختگی یه خاصّی برایش پیدا شد. و شانسِ[!] بزرگش این بود که از اون جمعی که در ایران دور اِش بودند، بُریده شد. حتّی اون بریدن، بیچاره اش کرد. من شنیدم در "مسکو" دائم نشسته بود و گریه میکرد.

 

صانعی و ختم محمدیِ بلایای طبیعی

صانعی و ختم محمدیِ بلایای طبیعی

در آبان ماه سال ۹۶ خورشیدی، آیت الله صانعی در نوشته کوتاهی در پاسخ به پرسشی در نسبت زمین‌لرزه و گناه، این نوع حوادث غیرمترقبه را ناشی از عوامل طبیعی‌ای دانست که آدمیان با گسترش دانش خود می‌توانند مانع از بروز آنها شوند. اما آیا این حوادث طبیعی، «بلا» (آزمایش الهی) و «عقوبت» (مجازات الهی)اند؟ در اظهارنظری کم‌سابقه از سوی یک عالِم (فقیه و متکلّم) مسلمان، صانعی به چنین سؤالی با قطعیت پاسخ منفی می‌دهد:

«اما مسئله بلا و عقوبت بودن این‌چنین حوادثی به‌طور کلّی، قطعاً منفی است و ما نمی‌توانیم به اسلام عزیز نسبت بدهیم که مردمی که از خانه و زندگی ساقط‌شده‌اند، گناهکار بوده‌اند و خداوند آنها را عقوبت نموده».

او حتی تا به آنجا پیش می‌رود که می‌گوید نسبت دادن مستقیم حوادث طبیعی به خدا «افترا» (تهمت) به اسلام است. این بدان معنا است که ازنظر صانعی اسلام به‌هیچ‌عنوان چنین تفسیری را برنمی‌تابد. ازنظر او خداوند قوانین طبیعی‌ای بر جهان حاکم کرده است. اما این قوانین تغییرناپذیر نیست و بشر با پیشرفت عقل خود می‌تواند مانع از بروز عوامل شکل‌دهنده به حوادث طبیعی مانند سیل و زمین‌لرزه شود و یا از خود در مقابل این حوادث محافظت کند. درهرصورت، از دیدگاه صانعی به‌هیچ‌عنوان نباید این حوادث طبیعی را «عذاب» الهی در واکنش به «گناهان» بشر به‌حساب آورد.

 اما صانعی چه دلیلی برای دیدگاه خود ارائه می‌کند؟ او برای رأی خود، کوتاه و گذرا، سه دلیل اقامه می‌کند:

۱. اگر این اتفاقاتْ عذاب الهی می‌بود از مسلمانان خواسته نمی‌شد که نماز آیات بخوانند و به خدا توجه کنند؛

۲. در حوادث طبیعی مانند غرق شدن و خراب شدن خانه بر سر کسی، روایات اسلامی برای قربانیْ اجر شهید در نظر گرفته است.

حتی اگر این دو دلیلْ قابل‌فهم و قانع‌کننده هم به نظر برسند، این دیدگاه با اشکال جدی‌ای رودررو است: آیات و روایات بسیاری وجود دارند که حوادثی مانند سیل و زمین‌لرزه را «عذاب» الهی نسبت به اقوام گذشته به‌حساب می‌آورند و از مؤمنان می‌خواهند که از این امر درس بگیرند (پایین‌تر در بخش سوم در مورد این آیات و روایات بیشتر سخن خواهم گفت)؛ پس چگونه می‌توان گفت که حوادث طبیعی ربطی به «بلا» و «عقوبت» الهی ندارد؟ به نظر می‌رسد که دلیلی سومی که صانعی اقامه کرده می‌کوشد به این اشکال احتمالی و مقدّر پاسخ دهد:

 

«اصولاً این‌جور عقوبت‌ها نسبت به گناهکاران [...] در اسلام و بعد از بعثت رسول اللّه(صلی‌الله علیه وآله)، نبوده و تحقق پیدا نخواهد کرد».

صانعی تلویحاً این نکته را می‌پذیرد که پیش از پیامبر اسلام اقوامی بوده‌اند که خداوند، به حکم قرآن و احادیث، برای «بلا» و «عقوبتِ» آن اقوام حوادث طبیعی فروفرستاده است، اما معتقد است که باب این نوع «بلا» و «عقوبت» با آمدن پیامبر اسلام پایان پذیرفته است و دیگر چنین نوع «عذابی» از سوی خدا فروفرستاده نمی‌شود.

در تفسیر متفاوتی که صانعی ارائه می‌کند، خداوند تا پیش از بعثت پیامبر اسلام گاهی با فروفرستادن حوادث طبیعی اقوام را به سبب «گناهان»شان «عذاب» می‌کرده است. اما پس از پیامبر اسلام دیگر چنین نوع «عذابی» رخ نخواهد داد و جهان با قوانین طبیعی‌ای که خداوند بر آن حاکم کرده است و بدون دخالت مستقیم خداوند سیر طبیعی خود را طی می‌کند. تفسیر الهیاتی آیت‌الله صانعی، که از مراجع تقلید نزدیک به اصلاح‌طلبان است، و تفسیر الهیاتی سید محمد خاتمی از حوادث طبیعی بسیار به هم شبیه‌اند. خاتمی در پیامش پس از زلزله کرمانشاه این‌گونه می‌نویسد: «طبیعت نه قهر دارد و نه مهر بلکه روند خود را بر اساس نظم و سامانی که خداوند منان برای آن مقرر فرموده است طی می‌کند».

فرق مومن مقدس با فاسق كافر چيست؟

فرق مومن مقدس با فاسق كافر چيست؟

"فرق مومن مقدس با فاسق كافر چيست؟ هيچ، اين در زندگي پيش از مرگ به دنبال چشم‌چراني و شكم‌چراني است و آن در زندگي پس از مرگ؟ يكي در دنيا شير و عسل و سايه درخت و حور و علمان سيرش مي‌كند و نياز ديگري ندارد و ديگري در آخرت. اختلا‌ف مومن و كافر از اين قماش، در دين و كفر انگشتوانه‌اي، بر سر نوع نياز و احساس و جنس انديشه و روح و آنچه مي‌جويند و مي‌خواهند و معتقدند و ارج مي‌نهند نيست، اختلا‌فشان در مكان و زمان رفع اين احتياجات و رسيدن به اين ايده‌آل‌ها است. اخلا‌فشان اختلا‌ف جغرافيايي است. جواب هر دو به سوال <چه مي‌جويي> يكي است. در جواب به سوال <كجا بايد جست> دو تا مي‌شوند! پس حق ندارم بگويم كافر و مومن هر دو همفكرند؟

مجموعه آثارشریعتی شماره 13/ کویر / 908

 

📚آنگاه که زمین لرزید، لرزیدنی!

📚آنگاه که زمین لرزید، لرزیدنی!

 

زلزلۀ لیسبون، پایتخت پرتغال، در سال 1755 میلادی، مشهورترین زمین‌لرزۀ تاریخ بشر است؛ نخست از آن رو که ده‌ها هزار کشته بر جای گذشت و زیباترین شهر اروپا(پس از لندن و پاریس) را از بستر نرم بر خاکستر گرم نشاند؛ دوم به دلیل توفانی که در الهیات مسیحی برانگیخت. زلزلۀ لیسبون تیر خلاص را به قرون وسطا زد و خونی تازه در رگ‌های عصر روشنگری(Age of Enlightenment) دمید.

 

روز اول نوامبر سال 1755 میلادی، برابر بود با جشن مذهبی «توسن». مردم لیسبون در کلیساها گرد آمده بودند و خدا را نیایش می‌کردند که ناگهان شهر لرزید، زمین شکافت، خانه‌ها فروریخت و سپس ابرموجی از دریا به سوی شهر برخاست. هنوز آفتاب به میان آسمان نرسیده بود که هفتاد هزار کشته بر زمین افتاد، ده‌ها کلیسا در یکی از مقدس‌ترین روزهای مسیحی با خاک یکسان شد و از زیر هر سنگی نالۀ انسانی به گوش می‌رسید.

 

اروپای مسیحی به فکر فرو رفت. کاتولیک‌های جهان می‌پرسیدند: چرا لیسبون؟ در تمام اروپا کدام شهر را می‌توان یافت که به اندازۀ پایتخت پرتغال، کلیسا و کشیش و آیین‌های مذهبی داشته باشد و مردمی نیایشگر و راست‌کیش در آن زندگی كنند؟ این پرسش، زلزلۀ دوم را در سرتاسر اروپا به راه انداخت و کسانی چون ولتر و دیدرو نیز بر آتش آن دمیدند. هیچ واقعه‌ای تا آن زمان، مردم را دربارۀ دعاوی و قداست كلیسا، چنين به تردید نینداخته بود.

 

 اندک‌اندک الهیات مسیحی عقب نشست و پذیرفت که افسار زمین در دست نیروهایی است که بیرون از جهان‌شناسی کلیسا عمل می‌کنند. عقب‌نشینی‌های کلیسا ادامه یافت و تا آنجا پیش رفت که به‌نوبت، کیهان‌شناسی، فیزیک، شیمی، طب، سیاست، اقتصاد و حقوق نیز از کلیسا اعلان استقلال کردند. از دل عصر روشنگری، ایدۀ مهم و بسیار کارساز «قراردادهای اجتماعی» و «سپس منشور حقوق بشر» بیرون آمد.

 

اکنون کلیسا هم‌زیستی با علوم جدید را آموخته است و قوانین علمی را بیش از پیش حرمت می‌گزارد؛ اگرچه برای پستوهای ذهن تاریخ‌زده‌اش، زلزله‌هایی دیگر نیز در راه است.

 

الهیات سنتی ما نیز چندین زلزله را از سر گذرانده است؛ اما نه از نوع زمین‌لرزه‌های طبیعی.

رضا بابایی