نقد و بررسی ترجمه کتاب «ذهن و کیهان» نیگل

نقد و بررسی ترجمه کتاب «ذهن و کیهان» نیگل

مهدی امیریان

 

🔅بدون شک تامس نیگل، فیلسوف بازنشسته دانشگاه نیویورک، یکی از مهمترین فیلسوفان تحلیلی سده ۲۰ و ۲۱ است. او در حوزه‌های متعددی نظیر فلسفه ذهن، فلسفه اخلاق و فلسفه سیاسی دارای کتابها و مقالات متعددی است. دست‌کم وی در حوزه فلسفه ذهن که تخصص ناچیز نگارنده در آن است، با انتشار مقاله «خفاش بودن چه جور چیزی است» (۱۹۷۴) توانست در دنیای علمی و عینی کنونی، جانی تازه در کالبد فلسفه ذهن بدمد و آگاهی (consciousness  را به عنوان یکی از مسائل مهم فلسفه تحلیلی و فلسفه ذهن معرفی نماید. رویکرد کلی وی در این حوزه از فلسفه، مخالفت با رویکرد «تحویل‌گرایی»  Reductionism است که طبق آن همه‌ی امور غیرفیزیکی نظیر ویژگی‌های ذهنی، به ویژگی‌های فیزیکی تحویل می‌روند.

 

🔅نیگل در اثر اخیر خود (با نام اختصاری «ذهن و کیهان») که از اتفاق کتابی است که ترجمه آن را در بوته نقد و بررسی قرار داده‌ایم، تلاش می‌کند با توجه به سه مقوله‌ی آگاهی، شناخت و ارزش، بار دیگر دربرابر هرگونه تفسیر طبیعت‌گرایانه از این امور بایستد و تفسیر مادی‌انگاری داروینیان از آن‌ها را انکار کند. بنابراین، کتاب مذکور را باید در ادامه سیر فکری نیگل بدانیم که در طول سالها فعالیت علمی خود همواره تلاش کرده با هرگونه رویکرد طبیعت‌گرایانه مرسوم از امور غیرفیزیکی مخالفت نماید. با این حساب می‌توان ترجمه این کتاب را پراهمیت قلمداد کرد و انتخاب آنرا توسط مترجم، انتخابی شایسته ارزیابی نمود.

 

🔅اگر بنا باشد درباره ترجمه کتاب، داوری کلی ارائه کنیم باید اذعان کرد که متأسفانه مترجم نمره قابل قبولی کسب نمی‌کند. لازم نیست خواننده برای درستی یا نادرستی این ادعا دست به مقابله بزند و متن فارسی را با متن اصلی مقابله کند، بلکه اگر صرفا کتاب ترجمه شده را بخواند این مطلب را تصدیق خواهد کرد. شاید بتوان ضعف اصلی مترجم را، که البته سواد دانشگاهی او هم شاهد این مدعا است، ناآشنایی با فلسفه تحلیلی دانست؛ ضعفی که سبب شده مترجم مقهور متن اصلی شود و حتی نتواند برگردانی حداقلی از این کتاب ارائه کند و در بسیاری از موارد اصطلاحات اصلی فلسفه را نادیده بینگارد. هرچند ما در نقد و بررسی تفصیلی این کتاب حجم کمی را انتخاب کرده و فقط حدود ۸ صفحه از متن رقعی کتاب را که مربوط به آگاهی است برگزیده‌ایم(صفحات ۶۵-۵۷)، با این‌حال خواهید دید که اشکالات آن تا چه حد زیاد است.

 

🔅 "... آقای مصطفی_ملکیان در مراسم رونمایی از ترجمه کتاب «برابری و جانبداری» که در خرداد سال ۱۳۹۴ در مشهد برگزار شد، دکتر حیدری را یگانه دانشجو و دوستی می‌داند که معرفی وی از نیگل را جدی گرفت و تلاش کرد آثار او را به فارسی برگرداند. ملکیان در ادامه چنین می‌گوید:  «من راستش در مسائل علمی با هیچ کسی واقعا تعارف ندارم. این را صادقانه می‌گویم. اگر بخواهم داوری منصفانه بکنم به نظر من ترجمه‌های دکتر حیدری از لحاظ دقت بسیار عالی است».   ما در اینجا درباره سایر آثار ترجمه‌شده نیگل چیزی نمی‌توانیم بگوییم که هر یک از آنها نیازمند بررسی جداگانه است. اما اگر صرفا بر کتاب «ذهن و کیهان» تمرکز کنیم با نگاه خوشبینانه باید گفت که جناب ملکیان ترجمه این کتاب را ملاحظه نکرده است وگرنه دست‌کم این کتاب را از گفتار خود استثناء می‌کرد."

 

روایات در ترازوی قرآن

روایات در ترازوی قرآن

سروش دباغ

بازخوانی انتقادیِ احکام فقهی از منظر « اخلاقِ باور»

 

درآمد: ماه رمضان مجال مبارکی است برای در مطالعه گرفتن قرآن و تامل در مضامین آن.  در رمضانی که اخیرا به اتمام رسید، توفیقِ خواندن فقرات مختلف قرآن و اندیشیدن دربارۀ  آنها را پیدا کردم. یکی از مسائلی که سالهاست در ذهنم  خلجان می کند، عبارتست از واکاویِ  برخی از احکام فقهیِ « باب معاملات» که مبنای قرآنی ندارند. به تعبیر دیگر، سخن بر سر روایی و یا نارواییِ معرفتی شناختی و اخلاقیِ احکامی فقهی است که مبنای قرآنی ندارند و آیاتی در تایید آنها در متن مقدس دیده نمی شود. در این جستار بر آنم تا با ذکر مواردی چند از این احکام فقهی، آنها را در ترازوی «اخلاقِ باور» توزین نموده، روایی آنها را بررسم.

 

***

 

۱.جمهور فقهای فریقین قائل به مجازات دنیویِ مرتدّ اند. به نزد ایشان، اگر مسلمانی، آئین اسلام را ترک گوید و دین دیگری اختیار کند ( مثلا مسیحی شود) و یا منکر خدای اسلام گرددد، مجازات سنگینی در انتظار اوست، که مهدور الدّم است و ستاندن جانش روا و شرعا مجاز. افزون بر این، اکثر فقها معتقدند اگر کسی آگاهانه به پیامبر اسلام اهانت کند و مرتکبِ فعل «سبّ نبی» شود، سابّ النبی به حساب می آید و از دایرۀ دیانت خارج می گردد و جانش حرمت ندارد. همچنین، قاطبۀ فقها، مگر نوادری چون مرحوم کاک احمد مفتی زاده، معتقدند، مجازات مرد متاهلی که با زن شوهر دار همبستر می شود، همچنین زن شوهرداری که با مردی همبستر می گردد، سنگسار است.[۲]

از احکام ارتداد، سبّ نبی و سنگسار که  در گذریم، دست کم برخی از فقها و مراجع شیعی قائل به جواز فقهی و رواییِ «مباهته» اند. مطابق با فتوای فقهی ایشان، اگر کسی سخنانی بگوید که بدعت آمیز باشد و جماعتی گرد او حلقه زنند و تحت تاثیر سخنانش قرار گیرند، می توان به او بهتان و تهمت زد و فی المثل به او نسبت زنا داد، تا مردم از اطراف او پراکنده شوند.[۳]

پیش از این، در مقالات متعددی، به احکام فقهی اجتماعی یاد شده پرداخته و آنها را به روایت خویش در ترازوی اخلاق توزین و نقد کرده ام.[۴]  لبّ استدلال من در آن جستارها ازاین قرار بود: فرو نهادنِ دین سابق واختیار کردنِ دین جدید  یک خطای معرفتی است (البته از منظر گروندگان به دین سابق و نه از نگاه یک ناظر بیرونی و بیطرف ) و نه خطایی اخلاقی؛ از اینرو مستوجب عقاب و مجازات نیست، بگذریم از اینکه اگر هم قرار است مجازاتی صورت گیرد، باید تناسبی میان جرم و مجازت برقرار باشد؛ ستاندن جانِ کسی در برابر تغییر عقیده، با شهودهای اخلاقی عرفی[۵] در روزگار کنونی منافات دارد و امری نا روا و فرونهادنی است. بر همین سیاق، مهدور الدّم انگاشتن کسی که مرتکب خطای اخلاقی شده و به پیامبر گرامیِ اسلام اهانت کرده، مصداق دیگری ازعدم تناسب میان جرم و مجازات است و عملی است ناموجه و غیر اخلاقی. سنگسار کردن  و فردی را با پرتاب سنگ های متعدد زجرکش کردن و از بین بردن، با کرامت انسانیِ[۶] آدمیان، منافات جدی دارد و امری اخلاق ستیز و دل آزار است. همچنین است تهمت زدن و بهتان بستن به « دیگری»، دیگری ای که انسانی گوشت و پوست و خون دار است و به رغم نا متعارف وغیر ارتدوکس بودن آرائش، حرمت و آبروی تخطی ناپذیری دارد. چنین رفتاری، با شهودهای اخلاقیِ عموم انسانها ناسازگار است و در تخالف آشکار با این سخن و روایت نغز از پیامبر گرامی اسلام، که: «انّی بعثت لاتمّم مکارم الاخلاق»، من برای تکمیل و تتمیم مکارم اخلاقی برگزیده شده ام.

 

۲. اکنون مایلم از منظری دیگر به این مقوله بپردازم و با مدّ نظر قرار دادن آنچه  طی پانزده- بیست سال اخیر در زبان فارسی به « اخلاقِ باور» موسوم  گشته[۷]، به نقد این احکام فقهی پرداخته، توسعا ربط و نسبت میان روایات و قرآن را از منظر روش شناختی و معرفت شناختی به بحث گذارم.

مطابق با مبانیِ « اخلاق باور» به روایت ویلیام کلیفورد و ویلیام جیمز، برای تلقی به قبول کردن و موجه انگاشتن یک مدعا و قولی، باید میان علل و زمینه ای که منجر به سربرآوردن وشکل گیریِ آن سخن شده از یک سو، دلیل و یا ادله ای که به نفع آن اقامه شده از سوی دیگر و همچنین لوازم منطقیِ مترتّب بر پذیرش آن تفکیک کرد و تمایز قائل شد. به عنوان مثال، اگر رضا ادعا کند: « مجموع زوایای داخلی مثلث در هندسۀ اقلیدسی برابر با دو قائمه است» ؛ اینکه رضا به چه علل و عوامل و انگیزه هایی این ادعا را طرح کرده، یک مقام است؛ توضیحاتی که در این باب داده می شود، « قدرت تبیینی»[۸] دارند و ما را با سیاقی که این مدعا در آن طرح شده، آشنا می سازند. افزون بر این، دلیل و یا ادله ای که له این مدعا اقامه می شود، « قدرت توجهی»[۹] و « ارزش صدق»[۱۰] دارند و اگر متناسب با مدعا باشند، موجه کنندۀ آن خواهند بود، در غیر اینصورت مدعای مدّ نظر، موجه و معرفت بخش نخواهد بود. از این مقام که در گذریم، باید به لوازم منطقیِ مترتب بر یک مدعای موجه ملتزم بود و آنرا پذیرفت و بدان تن داد، ولو اینکه در وهلۀ نخست نا منتظر و ناخوشایند بنماید. درمثال یاد شده، اگر دلیلِ اقامه شده توسط رضا مقنع و موجه کننده است، باید به لوازم  منطقیِ این مدعا که مجموع زوایای داخلی مثلث درهندسۀ اقلیدسی برابر دو قائمه است، گردن نهاد و آن را پذیرفت.

در واقع، « اخلاق باور»، متضمنِ برکشیدن و به رسمیت شناختنِ نُرم ها و « باید» های روش شناختی و معرفت شناختی ای است که برای تلقی به قبول کردن و یا فرو نهادن یک مدعا لحاظ می گردد. در فرایندِ « اخلاق باور»، به توضیحی که آمد، باید سه ساحت و سه مقام را از  یکدیگر تفکیک کرد.

 

آنچه در جستارهای پیشین به بحث گذاشته شده، نقد اخلاقیِ احکام فقهی فوق الذکر، مبتنی بر شهودهای عرفی اخلاقی است و از جنس « دلایل راهنمای عمل»[۱۱]؛  آنچه از سنخ کنش و رفتار است و در مقام عمل محقق می گردد. افزون بر این، می توان از « دلایل راهنمای نظر»[۱۲] نیز سراغ گرفت؛ دلایلی که هنجاری و باید- محور اند و لحاظ نکردن آنها، تیرگی در داوری می افکند و از ارزش معرفت شناختیِ مدعا شدیدا می کاهد.[۱۳]

 

۳. مفروضاتِ عموم فقها، متکلمان، مفسران ومحدثان است که متن مقدس مسلمانان، قرآن، مهمترین سندِ مسلمانی است. مدلول این سخن این است که هیچ منبع دیگری ( روایات و احادیت و حکایات منقول در کتب روایی)، همسنگ و هم رتبۀ آیات قرآن نیست. به تعبیر دیگر، ارزش معرفتیِ[۱۴] فهم روشمند از قرآن دربارۀ فلان موضوع،  با هیچ منبع دیگری پهلو نمی زند و در صورت تعارض، باید فهم قرآنی را برگرفت و قرائت دیگر منابع دربارۀ فلان موضوع را فرو نهاد.

 

می توان مفروض یاد شده را از منظر «اخلاقِ باور» نیز صورتبندی کرد.  مطابق با نُرم های روش شناختی و دلایل راهنمای نظر، فقیه، جهت استنباط احکام شرعی،  تنها در مواردی « باید» به روایات استشهاد کند و از محتوای معرفت بخش آنها سراغ بگیرد که با قرائت موجه و سازوار از قرآن ناسازگار نباشد، در غیر اینصورت آن روایات و حکایات، ارزش معرفتی ندارند و در احراز و استنباط حکم فقهیِ موجه، ربط[۱۵] و مدخلیتی ندارند و باید نادیده انگاشته شوند. به تعبیر دیگر، یا وثاقت و ارزش معرفتیِ  متن مقدس مسلمانان فراتر از دیگر منابع موجود است و باید روایات نقل شده در دیگر منابع را ذیل مضامین قرآن فهمید؛ دراینصورت، احکام فقهی ای که با فحوای آیات قرآن سازگاری ندارند ، بی اعتبار می گردند. یا باید در آن مفروض اولیه  که قرآن همسنگ دیگرمنابع نیست، دخل و تصرف کرد. جمهور فقها، نظرا و به لحاظ الاهیاتی معتقدند قرآن همسنگ دیگرمنابع نیست و در قیاس با آنها دست بالا را دارد. اگر چنین است، باید عملا هم بدان ملتزم باشند و به نتایجِ منطقی آن گردن نهند، در غیر اینصورت، «اخلاقِ باور» را نقض کرده، نُرم های لازم و ضروری را رعایت نکرده و به لحاظ روش شناختی، دچار خطای جدی شده اند.[۱۶]

 

حال می توان، مبتنی بر آنچه آمد، احکام فقهیِ فوق الذکر را در ترازوی متن مقدس مسلمانان توزین کرد. نه مجازاتِ دنیوی مرتدّ، شواهد قرآنی دارد و مجازاتی برای آن ذکر شده؛ نه در قرآن اشارتی به ستاندنِ جان « سابّ النبی» رفته، نه از سنگسار کردن زانی و زانیه در قرآن سخن به میان آمده، نه بهتان زدنِ به فرد و یا افرادی که جماعتی ایشان را اهل بدعت می انگارند، مقبول کلام وحیانی است. در مقابل، در باب مسئلۀ « اهانت»، به پیامبر توصیه شده که  در چنین مواقعی از توهین کنندگان و کسانی که سخنان ناروایی در حقّ تو می گویند، به نیکویی فاصله بگیر و آن محفل و مجلس را ترک کن.[۱۷]

 

ازغرائب است که جمهور فقها، حفظ جان و حفظ آبرو را در زمرۀ غایات شریعت می انگارند و از سوی دیگر، در هنگام افتاء، در نبود شواهد قرآنی برای رواییِ ستاندنِ جان مرتدّ و سابّ النّبی و سنگسار کردن زانی و زانیه، همچنین بهتان زدنِ به اهل بدعت؛ سهل گیرانه، چنین فتاوایی داده اند. فتواهایی که همچنان محلّ استناد مؤمنان و مجریان قانون اند و مع الاسف، انسانهای متعددی در سدۀ های اخیر، مشمول آنها گشته، یا جان خود را از دست داده و یا حرمت و آبروی ایشان، علی رؤوس الاشهاد، برده شده است.

 

افزون بر این، سخت گیریِ عموم فقها در قصۀ آزادی های اجتماعی و مدنیِ دختران و زنان و نحوۀ حضور ایشان در جامعه، مبانی قرآنی ندارد و عموما برگرفته شده از حکایات و کتب روایی است. از قصۀ پوشش موی سر و گردن که در گذریم،[۱۸] زنان را « ابژۀ جنسی» انگاشتن و رفتار عفیفانه پیشه کردن را تنها متوجه این جماعت و نه مردان دانستن، مبنای قرآنی ندارد و باید آنرا در پاره ای ازروایات، همچنین فرهنگ مرد سالار گذشته سراغ گرفت و جستجو کرد. در آیات سورۀ «نور»، هم مردان و هم زنان به « غضّ بصر» و « حفظ فرج» و پاکدامنی دعوت و توصیه شده اند و ازاین حیث تفاوتی میان زن و مرد دیده نمی شود.[۱۹]

 

مرحوم آیت الله صادقی تهرانی، از فقهای مسلم معاصر، با برکشیدن « فقه گویا»، از غریب ماندن و به حاشیه رفتن آیات و آموزه های قرآنی  در کار و بار کثیری از فقهای سنتی، به درستی گله کرده است:

 

« اینان{فقهای سنتی} قرآن را در کل « ظنّی الدّلاله» و یا « مجمل» و بالاخره نیازمند به بیان حدیث دانسته اند، و حال آنکه قضیه درست به عکس است، که تنها قرآن می تواند حدیث را  تصدیق و یا تکذیب کند، و مادامی که مطلبی در قرآن  برای ما روشن نشود، تمسک به حدیث در مورد آن مطلب نادرست است، مگر در صورتی که نفی و اثباتی در این مورد در قرآن وجود نداشته باشد…« فقه سنتی» در طول صدها سال کاری کرده که قرآن اصولا در حوزه های اسلامی نه حضوری شایسته، بلکه چندان رنگی هم ندارد، و اگر نمونه هایی از « فقه سنتی» مخالف نص یا ظاهر قرآن، و نیز متضاد و متناقض، و بالاخره بر خلاف حس، عقل، فطرت و عدالت، به جهانیان نشان داده شود، مسلمانان را مردد یا کافر و کفّار را کافرتر و و در کفر خود استوارتر می کنند.»[۲۰]

و:

«  با آن که تمامی مسلمین معتقدند که قرآن در تمامی ابعادش در بالاترین درجات اعجاز است، که از جمله روشن بیانی آن است، تا به جایی که خود را « بَیان لِلنّاس» خوانده، و هرگز  بیانی روشن به پای آن نمی رسد، و در عین حالی  که فقیهان شیعه و سنّی نصوص و و ظواهر قرآن را محک رد و قبول روایات می دانند، حاکمیت را به سیل روایات افکنده، و بر خلاف نصّ « و اعتصموا بحبل الله جمیعا» که حقا قرآن است، چنگاویزهای دگری را محک قرار داده اند» [۲۱]

 

اگر استدلال روش شناختیِ اقامه شده، موجه باشد؛  مدلولش این است که احکام فقهیِ اجتماعیِ یاد شده ناموجه اند، چرا که با روح مندرج در قرآن متعارض و ناسازگارند و تنها مستظهر به شواهد روایی و تاریخی اند و جنبۀ نقلیِ صرف دارند[۲۲]؛ حال  آنکه برای موجه کردنِ و مجاز انگاشتنِ اموری چون ستاندن جان و آبروی انسانها، باید احتیاط کرد و ادلۀ قرآنی و عقلانیِ مستقل را نیز در کار آورد و لحاظ کرد.

 

ممکن است کسی در مقام نقد استدلال اقامه شده بگوید، درست است که در آیات قرآن از مجازات دنیویِ مرتدّ و سابّ النبی و سنگسارکردن زانی و زانیه ذکری به میان نیامده، درعین حال، نهی ومنعی هم ازاین امور نشده است، از اینرو، فتاوای مذکور ناموجه نمی نمایند. در مقام نقدِ این پاسخِ مقدر، باید تاکید کرد در مواردی که پای جان و آبروی انسانها در میان است ( بنیادین ترین، مهمترین و حساس ترین امور در عالم انسانی، چرا که نمی توان جانِ ستانده شده و یا آبروی ریخته شده را باز پس گرفت و به موقعیت نخستین خود بازگرداند)؛ سکوت متن مقدس، ابدا برای روا انگاشتنِ این آراء فقهی کفایت نمی کند و حتما باید امارات و شواهد روشن و روشمندِ  برگرفته شده از متن مقدس در میان باشد[۲۳]، در غیر اینصورت، « اخلاق باور» اقتضا می کند که با دیدۀ تردیدِ جدی به آنها نگریسته شود.

 

پس، مطابق با مبانیِ « اخلاق باور»، فتاوای فقهیِ یاد شده، ارزش معرفتی ندارند، چرا که در فقدان شواهد قرآنیِ مکفی، ادلۀ اقامه شده جهت رواییِ فقهی آنها توسط فقها، علیل است و ناموجه. اگر اینگونه است، باید به لوازم منطقی این مدعا گردن نهاد و فتاوای یاد شده را  فرو نهاد، هر چند، ادعایی نامنتظر و خلاف رای جمهور فقها است؛ چرا که آموزه های « اخلاق باور» اقتضا می کند که به نتایج منطقیِ یک مدعای موجه تن داده شود، ولو اینکه خلاف رای غالب باشد و در وهلۀ نخست غریب بنماید.

 

۴. بنابرآنچه آمد، می توان چنین انگاشت که افزون بر« دلایل راهنمای عمل»، دلایلی که از جنس شهودهای اخلاقیِ عرفی اند و متناسب با پاسداشتِ « کرامت انسانی» و برکشیدن « خودآیینی »، می توان « دلایل راهنمای نظری» نیز در نقد رواییِ احکام فقهیِ یاد شده اقامه کرد؛ ادله ای که ناروایی و ناموجه بودنِ  فرایند احرازِفتاوای فقهی یاد شده را، از منظر روش شناختی، نشان می دهد؛ چرا که طی این فرایند، برخی نُرم ها و هنجارهای ضروری نادیده انگاشته شده اند.

 

عموم نواندیشان دینی متاخر، به اقتفای شاه ولی الله دهلوی و محمد اقبال لاهوری، قائل به « اجتهاد در اصول» اند[۲۴] و احکام فقهی را در عداد «عرضیات دین»[۲۵] به حساب می آوردند و از « نظام الاهیاتی بدیل»[۲۶] سخن می گویند و معتقدند احکام فقهی اجتماعی در روزگار کنونی « بسترعقلایی خود را از دست داده»[۲۷] ، ازاینرو باید این احکام را که قویا تخته بند زمان و مکانِ خود بوده و ملهم از مشهورات و مسلمات و مقبولات و فرهنگ زمانه و شبه جزیرۀ عربستانِ قرن هفتم میلادی، بازخوانی انتقادی کرد و روایتی اخلاقی و انسانی ازآنها به دست داد؛ قرائتی که سازگار و متلائم  با روح مندرج در قرآن و سنت قطعیِ نبوی است[۲۸]. از اینرو، ایشان مبادی و مبانیِ انسان شناختی، معرفت شناختی و هرمنوتیکیِ فقه سنتی را موجه نمی دانند و معتقدند باید در آنها دخل و تصرفی جدی  صورت گیرد و فقه نوینی، مشخصا در « باب معاملات » پی افکنی گردد. در این راستا، برخی از نواندیشان دینی متاخر در آثار خویش آورده اند که حتی احکام فقهی ای که مبنای قرآنی دارند، نظیر حکم « قصاص» را می توان در این زمانه و زمانه، با وام کردن روشِ « پدیدار شناسی تاریخی» به نحوی دیگر  بازخوانی کرد و فهمید و با عنایت به سیاقی که این احکام در آن تکون یافته،  به روح و پیامِ مندرج در آنها تاسی کرد، که « گندمش بستان که پیمانه است ردّ».[۲۹]

 

افزون بر این، اگر استدلالِ  اقامه شدۀ مبتنی بر «اخلاق باور» را جدی بگیریم، می توان از منظر فقیهی چون مرحوم صادقی تهرانی که در عداد نواندیشان دینی نیست و بر خلاف ایشان با  فلسفه و اخلاق و آموزه های هرمنوتیکی جدید همدلی ندارد و به « نصِّ» غیر قابل تاویلِ متن مقدس باور دارد، به شیوۀ افتای فقهای سنتی ایراد روش شناختی گرفت و به محاق رفتن قرآن و همسنگِ قرآن انگاشتنِ روایات را  نقد جدی کرد.

 

ایراد نواندیشان دینی به فقهای سنتی در این میان، اشکال «مبنایی» است و مبانی انسان شناختی، معرفت شناختی و هرمنوتیکیِ فقهای سنتی را نقد می کند، حال آنکه ایراد فقهایی چون صادقی تهرانی، « بنایی» است و به درستی اشکال می کند که فقهای سنتی به مبانی و اصولی که خود پیشتر بدان اذعان کرده اند، ملتزم نیستند و در مقام عمل از آن تخطی می کنند و در فرایند افتاء، تفطن و توجه لازم به آموزه های قرآنی ندارند.

 

اگر ایرادات مبنایی و بناییِ یاد شده موجه باشد، بازنگریِ بنیادین و جدی در احکام فقهی یاد شده و احکامی از این سنخ، جهت بدست دادن قرائتی موجه، عقلانی و انسانی از« باب معاملات» و توسعا نحوۀ زیست دینیِ  اخلاقی و روح نواز در روزگار کنونی ضروری و اجتناب ناپذیر می نماید.

 

منابع و پانوشت‌ها

 

[۱]  از تمام دوستان و همکارانی که  ویراست اول و دوم این مقاله را با عنایت خواندند و ملاحظات عالمانۀ خود را با من در میان نهادند، صمیمانه سپاسگزارم.

 

[۲]  کاک احمدمفتی زاده از فقهای نواندیش کردِ اهل سنت معاصر است، مع الاسف، پس از انقلاب بهمن ۵۷،  مظالم بسیاری بر وی رفت. وی که در ابتدا در زمرۀ موافقان نظام جمهوری اسلامی بود، به زودی به جرگه منتقدان آن پیوست و رنج سالها زندان را بر خود هموار کرد. در تابستان سال ۱۳۷۱، در حالی که از بیماری سرطان رنج می برد، از زندان آزاد شد و نهایتا چند ماه بعد در بهمن ماه همان سال روی در نقاب خاک کشید. افزون بر فعالیت سیاسیِ درازآهنگ، مفتی زاده، در کسوت یک فقه نواندیش، مخالف حجاب اجباری بود، حکم سنگسار را از منظر فقهی موجه نمی دانست؛ دراین باب در مجلد دوم نامه هایش نوشته است: « روایات “رجم” را مطلقا معتبر نمیدانم و حکم آن را مخالف قرآن یعنی غیر اسلامی می دانم». وی  آراء شاذّ و بدیعی دربارۀ اهل کفر و اهل ایمان و مفاهیم هدایت و رستگاری داشت و همچنین قائل به « فقه مقاصدی» بود. چند صباحی است مشغول تحقیق و تتبع دربارۀ آراء دین شناختیِ این فقیه نواندیش هستم. اگر تدبیر موافق تقدیر افتد، طی دو ماه آینده ما حصل کارم در این باب را در قالب جستاری مستقل منتشر می کنم. جهت آشنایی با آراء دین شناختی مرحوم مفتی زاده، نگاه کنید به : کاکه احمد مفتی زاده، مجموعه آثار ۳، دین و انسان: جستاری مقدماتی در مفهوم دین و انسان.

 

همچنین، جهت آشنایی با زندگی و آراء فقهیِ مرحوم مفتی زاده، نگاه کنید به مقالۀ مبسوط ” جفای جمهوری اسلامی به احمد مفتی زاده”، نگاشتۀ محسن کدیور در لینک زیر:

 

http://kadivar.com/?p=16486

 

علاوه بر این، امیر ترکاشوند، در اثر ذیل، نقدهای متعدد منتشر شده بر سنگسار به قلم محققان حوزوی و غیر حوزوی را گردآوری کرده است:

 

امیر ترکاشوند، رجم سنگسار: نقدهای درون دینی بر سنگسار و ردّ تشریع آن، ۱۳۹۰، بارگذاری شده در کانال تلگرامیِ « بازنگری»:

 

t.me/baznegari

 

[۳]  برای آشنایی بیشتر با این حکم فقهی و سابقۀ آن در سنت فقه شیعی، نگاه کنید به  مقالۀ ” تهمت در خدمت دیانت”، نوشتۀ محمد سروش محلاتی در لینک زیر:

 

https://3danet.ir/%D8%AA%D9%87%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C/

 

[۴]نگاه کنید به مقالات:« ارتداد در ترازوی اخلاق»، « مباهته؛ حاشیه به جای متن»، « این چنین بهتان منه بر اهل حق» و « غمی غمناک»  در لینک های زیر:

 

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/227.pdf

 

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/369.pdf

 

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/237.pdf

 

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/234.pdf

 

تمام مقالات فوق در کتاب در دست انتشار ورق روشن وقت: جستارهایی در نواندیشی دینی، فلسفه و هنر گنجانده شده است. قرار است این کتاب، در پاییز امسال منتشر گردد.

 

[۵] common- sensical moral intuitions

 

[۶] human dignity

 

[۷] اولین بار اصطلاح « اخلاق باور» را در یکی از درسگفتارهای مصطفی ملکیان تحت عنوان « اخلاق تفکر» شنیدم. چند سال بعد، روزگاری که در انگلستان تحصیل می کردم، دریافتم آنچه از آن تحت عنوان « دلایل راهنمای نظر» در ادبیات معرفت شناسی تعبیر می شود، قرابت قابل تاملی با « اخلاقِ باور» دارد. برای آشنایی با روایت مصطفی ملکیان از « اخلاق باور»، به عنوان نمونه، نگاه کنید به :

 

http://bidgoli1371.blogfa.com/post/160/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1(%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1)%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86

 

همچنین، در نوشتار زیر، «اخلاق باور» به روایت کلیفورد، به نحو موجز و مختصر در زبان فارسی تقریر شده است:

 

https://3danet.ir/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF/

 

[۸] explanatory power

 

[۹] justificatory power

 

[۱۰] truth value

 

[۱۱] reasons for action

 

[۱۲] reasons for belief

 

[۱۳] برای آشنایی بیشتر با مفهوم « دلایل راهنمای نظر» و ربط و نسبت آن با « دلایل راهنمای عمل»، به عنوان نمونه، نگاه کنید به:

 

Brad Hooker ( 2000) “ Moral Particularsim: Wrong and Bad”, in Hooker, B. and Little, M. (eds.) Moral Particularism ( Oxford: Clarendon Press), pp. 1-22.

 

Jonathan Dancy ( 2004) Ethics Without Principles ( Oxford: Clarendon Press), Chapters 2& 3.

 

[۱۴] epistemic value

 

[۱۵] relevance

 

[۱۶] می توان این موضع انتقادی را با وام کردن نظریۀ « مبناگرایی معتدل» در حوزۀ « توجیه» نیز تبیین کرد. رابرت آئودی، از معرفت شناسانِ بنام معاصر، در آثار خویش از این موضع دفاع کرده، با تفکیک میان « باورهای پایه» و « باورهای غیر پایه»، از نظام و ساختمان معرفتیِ دو طبقه ای دفاع می کند. به نزد آئودی، بر خلاف فیلسوفی چون دنسی که از «سازوارگرایی» در قلمروی توجیه دفاع میکند، برای رسیدن به نظام معرفتی موجه، گریز و گزیری از مفروض گرفتن برخی باورهای پایه نیست؛ باورهای پایه ای که در تعامل و دیالوگ با باورهای غیر پایه ای اند و قوام بخش نظام معرفتی موجه. در بحث کنونی، «مهمترین و پایه ای ترین سند مسلمانی بودنِ قرآن» ، « باوری پایه ایِ» و تخطی ناپذیر است که نمی توان آنرا درهیچ سیاقی نقض کرد و فرو نهاد.از اینرو، مدعایی که صرفا شواهد روایی دارد و از دیگر منابع موجود اخذ شده و هیچ مستند قرآنی ندارد، هر چند« حجیت معرفت شناختی اولیه» دارد، اما « حجیت معرفت شناختی نهایی» ندارد و نهایتا امری معرفت بخش نخواهد بود.

 

برای آشنایی بیشتر با  مفاهیم « باورهای پایه »، « باورهای غیر پایه»، « حجیت معرفت شناختی اولیه»، « حجیت معرفت شناختی نهایی» و « مبناگرایی معتدل» به روایت ائودی، نگاه کنید به :

 

Robert audi (1998) “ Moderate Intuitionism and The Epistemology of Moral Judgment”, Ethical theory and Moral Practice, ۱, pp. 15-44.

 

Robert Audi (2003) “Contemporary Modest Foundationalism”, in Pojman, L. ed. The Theory of Knowledge: Classical and Contemporary Readings, (Belmont: Wadsworth), third edition.

 

[۱۷]  شرح این نگرش قرآنی را با استشهاد مبسوط به آیات مربوطه قرآنی، در مقالۀ  ” قرآن، اهانت و « دیگری» ” آورده ام. نگاه کنید به :

 

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/386.pdf

 

[۱۸] هر چند کثیری از فقها  قائل به وجوب پوشاندن موی سر و گردن برای دختران و زنان در روزگار کنونی اند، درعین حال فقیهی چون مرحوم احمد قابل، قائل به عدم وجوبِ پوشاندن موی سر و گردن بود. محققی چون امیر ترکاشوند نیز  معتقدست حدود و ثغور پوشش شرعی در عصر پیامبر، با آنچه امروزه « حجاب شرعی» انگاشته می شود، تفاوت محسوسی داشته است. برای آشنایی بیشتر در این باب، به عنوان نمونه، نگاه کنید به، مقالات نگارنده تحت عناوین “حجاب درترازوی اخلاق” و ” بی حجابی یا بی عفتی؛ کدام غیر اخلاقی است؟” در منبع ذیل:

 

سروش دباغ، حجاب در ترازو، لندن، نشر اچ اند اس، بهار ۹۶.

 

[۱۹] در جستار « حجاب در ترازوی قرآن»، آیات دو سورۀ «نور» و « احزاب» را که متکفل بحث از مسئله حجاب در قرآن است، بر رسیده و حدود و ثغور  پوشش به روایت قرآن از منظر خویش را واکاوی کرده ام. نگاه کنید به:  حجاب در ترازو.

 

[۲۰] محمد صادقی تهرانی، فقه گویا یا  فقه سنتی، فقه پویا و فقه بشری؛ نگرشی مختصر در سراسر فقه اسلامی، تهران، امید فردا، ۱۳۸۳، صفحات ۲۴-۲۲.

 

[۲۱]  همان، صفحه ۱۱۰.

 

[۲۲]  از مسئلۀ احکام فقهی ای که مبانی قرآنی ندارند، در گذریم؛ « پیامبر شناسیِ» روایی هم با پیامبر شناسیِ قرآنی، تفاوت تامل برانگیزی دارد. پیامبر شناسی روایی، تلقی اسطوره ای و غیر زمینی از پیامبر بدست می دهد، پیامبری را روایت می کند که گویی از غیب آمده بود و به غیب الغیب رفت و نظیر دیگر خلایق نزیست. ظاهرا فقط مخالفان پیامبر گرامی اسلام نبودند که به تعبیر قرآن می گفتند: « مال هذا الرّسول یاکل الطعام و یمشی فی الاسواق»، این چه پیامبری است که غذا می خورد و در بازار راه می رود؟؟؛ بلکه پاره ای از مسلمانان نیز در روزگار کنونی باید درک خود را  از پیامبر تنقیح و تصحیح کنند و شؤون انسانی پیامبران را برجسته کنند و مدّ نظر قرار دهند. در قرآن، احوالِ وجودی پیامبر گرامی اسلام به رسمیت شناخته شده و ذکر گردیده؛ پیامبر به صبوری دعوت شده و به او قوت قلب داده شده ( سوره های معارج و ضحی)؛  اشاره شده که اگر ما ترا استوار نمی داشتیم نزدیک بود که به جانب مخالفان متمایل شوی، در آنصورت به تو عذاب می چشاندیم و در برابر ما برای خود یاوری نمی یافتی ( سوره اسراء)؛ همچنین از پیامبرانی یاد شده که چند صباحی مایوس شدند و فکر کردند نکند در این عالم خبری نیست و ایشان به خود وانهاده شده اند، تا اینکه یاری خداوند به آنها رسید (سورۀ یوسف). می توان مؤیدات و شواهد قرآنی دیگری را له این مدعا ذکر کرد. در این آیات، دینامیسمی به چشم می خورد و احوال انسانیِ پیامبران به گونه ای برکشیده و توضیح داده شده، که تداعی کنندۀ این تعبیر درست علی شریعتی است: پیامبران « انسان های مافوق» بودند، نه « مافوق انسان». پیامبری که زیست اسطوره ای داشته، غم نمی خورده، تلخکام نمی شده و زیر و زبر نمی گشته و تلاطم های وجودی را تجربه نمی کرده، « ما فوق انسان» بوده و با ما انسانهای گوشت و پوست و خون دارِ تخته بند زمان و مکان سنخیت چندانی نداشته است. در مقابل، پیامبری که در تمام احوال انسانی با ما شریک بوده، الّا اینکه به او وحی می شده؛ قابل فهم تر و سخنانش پذیرفتنی تر است.

 

[۲۳] ممکن است کسی در مقام نقد موضع و استدلال نگارنده بگوید: مگر شما قائل به « قرائت پذیری متن مقدس» نیستی و از کثرت قرائات از دین در آثار خود دفاع نکرده ای؟؟ اگز اینچنین است، چه اشکالی دارد کسی قرآن و سنت دینی را به نحوی قرائت کند که متضمن روا انگاشتن  اعدام مرتدّ و « سابّ النّبی» باشد؟ درمقام پاسخ به این اشکال مقدر باید گفت: اولا، لازمۀ قائل بودن به قرائت پذیری متن مقدس، به مثابۀ یک اصل هرمنوتیکی، این نیست که تمام قرائاتِ بدست داده شده موجه و درست باشند؛ بلکه مهم ادلۀ متنی و فرا متنی ای است که هر یک از قاریان، له روایت خود اقامه می کنند و نهایتا قرائت روشمند و سازوار برگرفتنی است. ثانیا،هر چند متون دینی، قرائت پذیرند، اما مدلول این مدعا این نیست که متن مقدس بسان متن مومی است و می توان بدان هر شکلی بخشید و هر مطلبی را از آن استنباط و استخراج کرد. فی المثل، نمی شود کسی قرآن را به نحوی قرائت کند که  متضمن «ثنویت» و دو خدایی باشد، چرا که متن در برابر این خوانش مقاومت می کند و آنرا پس می زند. ثالثا، این امر که هیچ شاهد قرآنی ای له روایی سنگسار کردن و مباهته، همچنین ستاندن جانِ مرتدّ و سابّ النبی در قرآن یافت نمی شود، امری مسلم است. اگر کسی بر آن است تا از روایی فقهی این احکام دفاع کند، باید به بیرون متن مقدس و سنت روایی و سیره جهت موجه کردنِ مدعای خود مراجعه کند و لاغیر. در اینجاست که بنا بر استدلالِ اقامه شده در این جستار، در نبودِ شواهد متخذ از متن مقدس به نحو روشمند، مرتکب نقض « اخلاق باور» می گردد و از مدعایی و قرائتی سخن می گوید و دفاع می کند که ارزش معرفتی معتنهابهی ندارد.

 

[۲۴] نگارندۀ این سطور نیز عضو خردی از این خانوادۀ بزرگ است.

 

[۲۵] برای بسط این مطلب، نگاه کنید به:

 

عبدالکریم سروش، ” ذاتی و عرضی در ادیان”، بسط تجربه نبوی، تهران، صراط، ۱۳۷۸.

 

[۲۶] در  مصاحبۀ انتقادیِ سایت « زیتون» با اینجانب تحت عنوانِ « عبدالکریم سروش در پی عبور از دین نیست»، مراد خود از « نظام الهیاتی بدیل» را تفصیلا توضیح داده ام. نگاه کنید به :

 

http://zeitoons.com/20193

 

اکنون در: سروش دباغ، صدای سفر آینه ها: مجموعه گفتگوها، تورنتو، سهروردی،۱۳۹۶، جلد اول.

 

[۲۷] نگاه کنید به :

 

محمد مجتهد شبستری، ” فقه سیاسی بستر عقلایی خود را از دست داده است”، نقدی بر قرائت رسمی از دین، تهران، طرح نو، ۱۳۷۹.

 

[۲۸] برای آشنایی با ارزش ها، باورها و توسعا فرهنگِ جاری درعربستانِ پیش از اسلام، به عنوان نمونه، نگاه کنید به :

 

Fredrick Denny ( 2005) An Introduction to Islam ( New Jersey: Pearson Prentice Hall), Third edition, Chapters 1- 3.

 

[۲۹]   برای بسط این مطلب، نگاه کنید به: محمد مجتهد شبستری، « شوراها و مسئله عدالت»، نقدی بر قرائت رسمی از دین، تهران، طرح نو، ۱۳۷۹، صفحات ۱۶۰-۱۵۲.

 

نگارندۀ این سطور در دورۀ شانزده جلسه ایِ « بازخوانی آثار مجتهد شبستری» در «بنیاد سهروردیِ » تورنتو، تفصیلا به « فقه شناسیِ» مجتهد شبستری پرداخته است. فایلهای صوتیِ این درسگفتارها در لینک زیر قابل دسترسی است:

 

http://www.begin.soroushdabagh.com/lecture_f.htm

 

امام علی ع در مقابله با خودکامگی

امام علی ع در مقابله با خودکامگی

عمادالدین باقی

نامه 53 نهج البلاغه یکی از شاهکارهایی است که اگر چنین سندی در تاریخ ملت دیگری بود با ان به بشریت فخر می فروختند و به همه زبان های دنیا ترجمه می کردند. این نامه امروز مانند کیفرخواستی است برای زمامداران ما. من صرفا بخش هایی را گزینش کرده ام و فقط برای یاداوری می خوانم و تاکید می کنم گرچه شاید برای تان تکراری باشد اما این بار با این نگاه مرور کنید که می خواهید اینها را اولا در فقه به کار برید و در اجتهاد مبنا قرار دهید و فقه روایی دور شده از قران را به جای بحارالانوار به نهج البلاغه هم متوجه کنید و دوم اینکه این سخنان را به قانون لازم الاجرا بدل کنید.

 

امام در نامه به مالک اشتر که به فرمانروایی مصر اعزام شده بود نوشت:

 

« اي مالک بدان! من تو را به سوي شهرهايي فرستادم که پيش از تو دولتهاي عادل يا ستمگري بر آن حکم راندند، و مردم در کارهاي تو چنان مي‏نگرند که تو در کارهاي حاکمان پيش از خود مي‏نگري، و درباره تو آن مي‏گويند که تو نسبت به زمامداران گذشته مي‏گويي، و همانا نيکوکاران را به نام نيکي توان شناخت که خدا از آنان بر زبان بندگانش جاري ساخت. پس نيکوترين اندوخته تو بايد اعمال صالح و درست باشد».

 

اینکه بعضی می گویند مهم نیست مردم و تاریخ درباره ما چه بگوید و ما باید رضایت خداوند را حاصل کنیم و مهم این است که او چه می گوید، نشان از سستی فهم شان از انسان و خداست. امام می گوید قضاوت خدا قضاوت مردم است. نمی شود کسی را مردم به بدنامی بشناسند و او نزد خدا محبوب باشد. ِانَّمَا يُسْتَدَلُّ عَلَي الصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اللهُ لَهُمْ عَلَي أَلْسُنِ عِبَادِهِ. در زمانی که ایت الله منتظری قائم مقام رهبری بود و تذکر می دادید که ما باید برای تاریخ پاسخ داشته باشیم یکی از بزرگان گفت ما کاری به تاریخ نداریم. به وظیفه شرعی مان عمل می کنیم.

 

امام علی بر همین مبنا که قضاوت خدا قضاوت تاریخ و قضاوت انسان هاست به مالک می گوید: وَأَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ، وَالْمَحَبَّةَ لَهُمْ، وَاللُّطْفَ بِهِمْ، وَلاَ تَکُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَکَ فِي الدِّينِ، وَإمّا نَظِيرٌ لَکَ فِي الْخَلْقِ، يَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ، وَتَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ،يُؤْتَي عَلَي أَيْدِيهِمْ فِي الَعَمْدِ وَالْخَطَاءِ، فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَصَفْحِکَ مِثْلَ الَّذِي تُحِبُّ أَنْ يُعْطِيَکَ اللهُ مِنْ عَفْوِهِ وَصَفْحِهِ، فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ، وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْکَ فَوْقَکَ، وَاللهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّکَ! وَقَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ، وَابْتَ لاَکَ بِهِمْ. وَلاَ تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اللهِ، فَإِنَّهْ لاَيَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ، وَلاَ غِنَي بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَرَحْمَتِهِ.

 

قلب خود را با رحمت مهرباني به مردم بپوشان، و با همه آنان نرمخو و دوست و مهربان باش. مبادا برآنان چونان حيوان درنده ای باشي که خوردن آنان را غنيمت داني، زيرا مردم دو دسته ‏اند، دسته‏اي برادر ديني تو، و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مي ‏باشند، اگر گناهي از آنان سر مي‏ زند، يا علتهايي بر آنان عارض مي ‏شود، يا خواسته و ناخواسته، اشتباهي مرتکب مي‏ گردند، آنان را ببخشاي و بر آنان آسان گير(أَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَصَفْحِکَ)، آن گونه که دوست داري خدا تو را ببخشايد و بر تو آسان گيرد. همانا تو از آنان برتر، و امام تو از تو برتر، و خدا بر آن کس که تو را فرمانداري مصر داد والاتر است،(دست بالای دست بسیار است) که انجام امور مردم مصر را به تو واگذارده، و آنان را وسيله آزمودن تو قرار داده است، هرگز با خدا مستيز، که تو را از کيفر او نجاتي نيست

 

در ادامه آورده است: بر بخشش ديگران پشيمان مباش، و از کيفر کردن و مجازات نمودن شادي مکن(وَلاَ تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَة )، و از خشمي که تواني از آن رها گردي شتاب نداشته باش، به مردم نگو، إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ به من فرمان دادند و من نيز فرمان مي‏دهم، بايد اطاعت شود، که اين گونه خود بزرگ بيني دل را فاسد، و دين را پژمرده(وَمَنْهَکَةٌ لِلدِّينِ)، و موجب زوال نعمت هاست.(توجه کنید که امام 14 قرن پیش می گوید با ستم کردن حکومت، دین پژمرده می شود و می توان فهمید چرا امروز دین در جامعه، جایگاه پیشین را ندارد) و اگر با مقام و قدرتي که داري، دچار تکبر يا خود بزرگ بيني شدي به بزرگي حکومت پروردگار که برتر از تو است بنگر که تو را از آن سرکشي نجات مي‏دهد، و تندروي تو را فرو مي ‏نشاند، و عقل و انديشه‏ات را به جايگاه اصلي باز مي‏گرداند.

 

از غرور و خودپسندي بپرهيز زيرا خداوند هر سرکشي را خوار مي‏ سازد، و هر خودپسندي را بي ‏ارزش مي‏ کند، با خدا و با مردم، و با خويشاوندان نزديک، و با افرادي از رعيت خود که آنان را دوست داري، انصاف را رعايت کن. که اگر چنين نکني ستم روا داشتي، و کسي که به بندگان خدا ستم روا دارد خدا بجاي بندگانش دشمن او خواهد بود، و آن را که خدا دشمن شود، حجتش را نادرست سازد (یعنی دليلی که او برای ستمکاري می آورد چیزی را دگرگون نمي ‏کند) هيچ چيز چون ستمكارى، نعمت خدا را ديگرگون نكند و خشم خدا را برنينگيزد، زيرا خدا دعاى ستمديدگان را مى ‏شنود و در كمين ستمكاران است. مردم‏گرايي، و حق‏گرايي دوست داشتني ‏ترين چيزها در نزد تو باشد، و در حق ميانه ‏ترين، و در عدل فراگيرترين، و در جلب خشنودي مردم گسترده‏ترين باشد(وَلْيَکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَيْکَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ، وَأَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ)، که همانا خشم عمومي مردم خشنودي خواص را از بين مي‏برد، اما خشم خواص را خشنودي همگان بي‏اثر مي‏کند) فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَي الْخَاصَّةِ، وَإِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَي الْعَامَّةِ) این جمله در علم سیاست کلام پر مغز و بزرگی است که باید با طلا نوشت.

 

امام پس از آن راهکارهایی را برای مصون ماندن از خودکامگی بیان می کند و می گوید:

 

أَبْعَدَ رَعِيَّتِکَ مِنْکَ، وَأشْنَأَهُمْ عِنْدَکَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَائِبِ النَّاسِ، فإنَّ في النَّاسِ عُيُوباً، الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلاَ تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا، فَإنَّمَا عَلَيْکَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَکَ، وَاللهُ يَحْکُمُ عَلَي مَا غَابَ عَنْکَ، فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللهُ مِنْکَ ما تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِکَ.

 

أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کُلِّ حِقْدٍ، وَاقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ، وَتَغَابَ عَنْ کُلِّ مَا لاَ يَضِحُ لَکَ، ... وَلاَ تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِکَ بَخِيلاً يَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ، وَيَعِدُکَ الْفَقْرَ، وَلاَ جَبَاناً يُضعِّفُکَ عَنِ الْأُمُورِ، وَلاَ حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ، فَإِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّي يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ. شَرُّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِيراً، و.... وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ، ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَي أَلاَّ يُطْرُوکَ وَلاَ يُبَجِّحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ کَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ، وَتُدْنِي مِنَ الْعِزَّةِ.

 

آنان که عيبجوترند را از خود دور کن، زيرا مردم عيوبي دارند که والي در پنهان داشتن آن از همه سزاوارتر است، پس مبادا آنچه بر تو پنهان است آشکار گرداني، و آنچه که هويداست بپوشاني، که داوري در آنچه از تو پنهان است با خداي جهان مي‏باشد، پس چندان که مي ‏تواني زشتي‏ ها را بپوشان، تا آن را که دوست داري بر رعيت پوشيده ماند خدا بر تو بپوشاند.

 

گره هر کينه ‏اي را در مردم بگشاي، و رشته هر نوع دشمني را قطع کن، و از آنچه که در نظر روشن نيست کناره گير، در تصديق سخن ‏چين شتاب مکن، زيرا سخن ‏چين گرچه در لباس اندرز دهنده ظاهر مي‏ شود اما خيانتکار است. (امروزه این سخن چینان می توانند همان بولتن های خبرسازی باشند که در زندگی مردم سرک می کشند و دروغ هم می بافند اما چون وابسته به نهادهایی شناخته شده اند معتبر جلوه می کنند). امام در ادامه می گوید، بخيل و ترسو و حريص را در مشورت کردن دخالت نده. و دلایل پرهیر از مشورت گرفتن از چنین جماعتی را و زیان هایش را بر می شمارد و درباره بهترین وزیران را کسانی می داند که: ستمکاري را بر ستمي ياري نکرده، و گناهکاري را در گناهي کمک نرسانده باشند و افزاید: از ميان آنان افرادي را که در حق‏گويي از همه صريح ‏ترند، و در آنچه را که خدا براي دوستانش نمي‏ پسندد تو را مددکار نباشند، انتخاب کن، چه خوشايند تو باشد يا ناخوشايند. تا مي‏ تواني با پرهيزکاران و راستگويان بپيوند، و آنان را چنان پرورش ده که تو را فراوان نستايند، و تو را براي اعمالی که انجام نداده‏اي تشويق نکنند، که ستايش بي‏ اندازه خودپسندي مي‏ آورد، و انسان را به سرکشي وا مي ‏دارد.

 

وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِأَدْعَي إِلَي حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ، وَتَخْفِيفِهِ الْمَؤُونَاتِ عَلَيْهِمْ، وَتَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِيَّاهُمْ عَلَي مَا لَيْسَ لهُ قِبَلَهُمْ. فَلْيَکُنْ مِنْکَ فِي ذلِکَ أَمْرٌ يَجَتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِيَّتِکَ، فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ يَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً طَوِيلاً.

 

بدان اي مالک! هيچ وسيله‏ اي براي جلب اعتماد والي به رعيت بهتر از نيکوکاري به مردم، و تخفيف ماليات، و عدم اجبار مردم به کاري که دوست ندارند، نمي‏باشد(وَتَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِيَّاهُمْ عَلَي مَا لَيْسَ لهُ قِبَلَهُمْ )، پس در اين راه آنقدر بکوش تا به وفاداري رعيت، خوشبين شوي، که اين خوشبيني بار سنگين رنج‏آور مشکلات را از تو برمي ‏دارد،

 

وَلاَ تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هذِهِ الْأُمَّةِ، وَاجْتَمَعتْ بِهَا الْأُلْفَةُ، وَصَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ. وَلاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيءٍ مِنْ مَاضِي تِلْکَ السُّنَنِ، فَيَکُونَ الْأَجْرُ بِمَنْ سَنَّهَا، وَالْوِزْرُ عَلَيْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا. وَأَکْثِرْ مُدَارَسَةَ الَعُلَمَاءِ، وَمُنَاقَشَةَ الْحُکَمَاءِ، فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ بِلاَدِکَ، وَإِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ.

 

و سنت و هنجارهای پسنديده‏اي را که بزرگان اين امت به آن عمل کردند، و ملت اسلام با آن پيوند خورده و بر مبنای آن همبستگی شان شکل گرفته است(وَاجْتَمَعتْ بِهَا الْأُلْفَةُ)، و رعيت با آن اصلاح شدند، بر هم مزن، و آدابي که به سنتهاي خوب گذشته زيان وارد مي‏کند، پديد نياور، که پاداش براي آورنده سنت، و تاوان آن براي تو باشد که آنها را درهم شکستي (از نظریه های جامعه شناختی انقلاب و نقد انقلاب که مرحوم بازرگان هم در دهه شصت در کتاب انقلاب در دوحرکت، البته به نقل از کتاب کرین برینتون به آن اشاره کرده این است که یکی از کارکردهای انقلاب، ویران کردن سنت ها و هنجارهایی است که طی سده ها ساخته شده و رسوبی شده و همبستگی اجتماعی را شکل داده است اند بدون اینکه پس از این ویرانی چیزی جایش بگذارد. امام علی در ادامه می گوید:) با دانشمندان، فراوان گفتگو کن، و با حکيمان فراوان بحث کن، که مايه آباداني و اصلاح شهرها، و برقراري نظم و قانوني است که در گذشته نيز وجود داشت.

 

وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لاَ يَصْلُحُ بَعْضُهَ ا إلاَّ بِبَعْضٍ، وَلاَ غِنَي بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ: فَمِنْهَا جُنُودُ اللهِ، مِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّةِ، وَمِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ، وَمِنهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَالرِّفْقِ، وَمِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ وَالْخَراجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَمُسْلِمَةِ النَّاسِ، وَمِنْهَا التُّجَّارُ وَأَهْلُ الصِّنَاعَاتِ، وَمِنهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَي مِنْ ذَوِي الْحَاجَةِ وَالْمَسْکَنَةِ، وَکُلٌّ قَدْ سَمَّي اللهُ سَهْمَهُ،

 

امام در نفی نظامیگری و اصالت دادن به قدرت نظامیان و لزوم توجه به همه اقشار می گوید: اي مالک بدان! مردم از گروههاي گوناگوني مي‏ باشند که اصلاح هر يک جز با ديگري امکان ندارد، و هيچ يک از گروهها از گروه ديگر بي‏نياز نيست. از آن قشرها، لشگريان خدا، و نويسندگان عمومي و خصوصي، قضات دادگستر، کارگزاران عدل و نظم اجتماعي، جزيه‏ دهندگان، پرداخت کنندگان ماليات، تجار و بازرگانان، صاحبان صنعت و پيشه‏ وران، و طبقه پايين جامعه از نيازمندان و مستمندان مي‏ باشند، که براي هر يک خداوند سهمي مقرر داشته است.

 

در ادامه می گوید: سپس سپاهيان و مردم، جز با گروه سوم نمي‏ توانند پايدار باشند، و آن قضات، و کارگزاران دولت، و نويسندگان حکومتند، که قراردادها و معاملات را استوار مي‏ کنند، و آنچه به سود مسلمانان است فراهم مي‏آورند

 

و گروه هاي يادشده بدون بازرگانان، و صاحبان صنايع نمي‏توانند دوام بياورند، زيرا آنان وسائل زندگي را فراهم مي ‏آورند، و در بازارها عرضه مي‏ کنند.

 

امام سپس درباره نظامیان و نحوه رفتار زمامدار با انها و انها با مردم سخن می گوید و پس از ان درباره دستگاه قضا و شرایط قضات و عدالت در قضاوت و پس از ان درباره منشیان و بازرگانان و آزادی های اقتصاد و اقتصاد جامعه و زراعت سخن گفته و می افزاید:

 

وَاجْعلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَکَ، وَتَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً، فَتَتَواضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَکَ، وَتُقعِدَ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَأَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَشُرَطِکَ، حَتَّي يُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِنٍ: "لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لاَ يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ". ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَالْعِيَّ، وَنَحِّ عَنْهُمُ الضِّيقَ وَالْأَنَفَ، يَبْسُطِ اللهُ عَلَيْکَ بَذلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ،

 

پس بخشي از وقت خود را به ارباب رجوع وکساني اختصاص ده که به تو نياز دارند، تا شخصا به امور آنان رسيدگي نمايي، و برای این کار در مجلس عمومي با آنان بنشين و در برابر خدايي که تو را آفريده فروتن باش، و سربازان، ياران و نگهبانان و نیروهای امنیتی خود را از سر راهشان دور کن تا آنان بدون اضطراب و ترس با تو گفتگو کنند. من از رسول خدا (ص) بارها شنيدم که مي ‏فرمود: (ملتي که حق ناتوانان را از زورمندان، بي اضطراب و بهانه‏ اي بازنستاند، رستگار نخواهد شد) پس درشتي و سخنان تند و ترشرویی ارباب رجوع را بر خود هموار و تحمل کن، و تنگخويي و خود بزرگ بيني را از خود دور ساز تا خدا درهاي رحمت خود را به روي تو بگشايد.

 

در نامه 67 نهج البلاغه هم درباره رسیدگی به امور حاجیان همین مضمون دوباره امده است« وَاجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ، فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ، وَعَلِّمِ الْجَاهِلَ، وَذَاکِرِ الْعَالِمَ. وَلاَ يَکُنْ لَکَ إِلَي النَّاسِ سَفِيرٌ إِلاَّ لِسَانُکَ، وَلاَ حَاجِبٌ إِلاَّ وَجْهُکَ، وَلاَ تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِکَ بِهَا»

 

در بامداد و شامگاه در يک مجلس عمومي با مردم بنشين، آنان که پرسشهاي ديني دارند با فتواها آشنايشان بگردان، و ناآگاه را آموزش ده، و با دانشمندان به گفتگو بپرداز، جز زبانت چيز ديگري پيام رسانت با مردم، و جز چهره‏ات درباني وجود نداشته باشد، و هيچ نيازمندي را از ديدار خود محروم مگردان.

 

 

بیانگر همین کلام امام می داند(بیست گفتار،جلد 1: 31). امام در نامه 53 پس از این توصیه ها به شنیدن صدای مردم تا دیرنشده است و بیان مطالبی درباره بخیل نبودن، تنگ نظر نبودن، انصاف در معاملات با مردم، همراهی با ضعیف ترین مردم و... می افزاید:

 

وَلاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَيْهِ عَدُوُّ کَ لِلَّهِ فِيهِ رِضيً، فإِنَّ فِي الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِکَ، وَرَاحَةً مِنْ هُمُومِکَ، وأَمْناً لِبِلاَدِکَ، وَلَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکِ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ، فَخُذْ بِالْحَزْمِ، وَاتَّهِمْ فِي ذلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ. وَإِنْ عَقَدْتَ بَيْنَکَ وَبَيْنَ عَدُوّ لَکَ عُقْدَةً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً، فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ، وَارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَةِ، وَاجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ، فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللهِ شَيْءٌ النَّاسُ أَشدُّ عَلَيْهِ اجْتَِماعاً، مَعَ تَفْرِيقِ أَهْوَائِهِمْ، وَتَشْتِيتِ آرَائِهِمْ، مِنَ تَعْظيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ. وَقَدْ لَزِمَ ذلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِيَما بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ، فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ، وَلاَ تَخِيسَنَّ بَعَهْدِکَ، وَلاَ تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ، فَإِنَّهُ لاَ يَجْتَرِيءُ عَلَي اللهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِيٌّ. وَقَدْ جَعَلَ اللهُ عَهْدَهُ وَذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ، وَحَرِيماً يَسْکُنُونَ إِلَي مَنَعَتِهِ، يَسْتَفِيضُونَ إِلَي جِوَارِهِ، فَلاَ إِدْغَالَ، وَلاَ مُدَالَسَةَ، وَلاَ خِدَاعَ فِيهِ، وَلاَ تَعْقِدْ عَقْداً تَجُوزُ فِيهِ الْعِلَلُ، وَلاَ تُعَوِّلَنَّ عَلَي لَحْنِ القَوْلٍ بَعْدَ التَّأْکِيدِ وَالتَّوْثِقَةِ، وَلاَ يَدْعُوَنَّکَ ضِيقُ أَمْرٍ لَزِمَکَ فِيهِ عَهْدُ اللهِ، إِلَي طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَيْرِ الْحَقِّ، فَإنَّ صَبْرَکَ عَلَي ضِيقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَفَضْلَ عَاقِبَتِهِ، خَيْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ، وَأَنْ تُحِيطَ بِکَ مِنَ اللهِ فِيهِ طَلِبَةٌ، لاَتَسْتَقِيلُ فِيهَا دُنْيَاکَ وَلاَ آخِرَتَکَ.

 

هرگز پيشنهاد صلح از طرف دشمن را که خشنودي خدا در آن است رد مکن، که آسايش رزمندگان، و آرامش فکري تو، و امنيت کشور در صلح تامين مي‏گردد. لکن زنهار! زنهار! از دشمن خود پس از آشتي کردن، زيرا گاهي دشمن نزديک مي‏ شود تا غافلگير کند، پس دورانديش باش، و خوش بيني خود را متهم کن. حال اگر پيماني بين تو و دشمن منعقد گرديد، يا در پناه خود او را امان دادي، به عهد خويش وفادار باش، و آنچه برعهده گرفتي امانت‏دار باش، و جان خود را سپر پيمان خود گردان، زيرا هيچ يک از واجبات الهي همانند وفاي به عهد نيست که همه مردم جهان با تمام اختلافاتي که در افکار و تمايلات دارند، در آن اتفاق نظر داشته باشند. تا آنجا که مشرکين زمان جاهليت به عهد و پيماني که با مسلمانان داشتند وفادار بودند، زيرا که آينده ناگوار پيمان‏ شکني را آزمودند، پس هرگز پيمان‏ شکن مباش، و در عهد خود خيانت مکن، و دشمن را فريب مده، زيرا کسي جز نادان بدکار، بر خدا گستاخي روا نمي ‏دارد، خداوند عهد و پيماني که با نام او شکل مي ‏گيرد با رحمت خود مايه آسايش بندگان، و پناهگاه امني براي پناه‏آورندگان قرار داده است، تا همگان به حريم امن آن روي بياورند. پس فساد، خيانت، فريب، در عهد و پيمان راه ندارد، مبادا قراردادي را امضا کني که در آن براي دغلکاري و فريب راههايي وجود دارد، و پس از محکم‏ کاري و دقت در قرارداد، دست از بهانه‏ جويي بردار، مبادا مشکلات پيماني که بر عهده ‏ات قرار گرفته، و خدا آن را بر گردنت نهاده، تو را به پيمان‏ شکني وادارد، زيرا شکيبايي تو در مشکلات پيمانها که اميد پيروزي در آينده را به همراه دارد، بهتر از پيمان‏ شکني است که از کيفر آن مي‏ترسي، و در دنيا و آخرت نمي‏ تواني پاسخ‏گوي پيمان‏ شکني باشي.

 

در فراز دیگری آمده است: إِيَّاکَ وَالدَّمَاءَ و َسَفْکَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا، فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَي لِنِقْمَةٍ، وَلاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ، وَلاَ أَحْرَي بِزَوَالِ نِعْمَةٍ، وَانْقِطَاعِ مُدَّةٍ، مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقِّهَا.

 

وَاللهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِيءٌ بِالْحُکْمِ بَيْنَ الْعِبَادِ، فِيَما تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ يَوْمَ الْقِيَامةِ، فَلاَ تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ، فَإِنَّ ذلِکَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَيُوهِنُهُ، بَلْ يُزيِلُهُ وَيَنْقُلُهُ، وَلاَ عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللهِ وَلاَ عِنْدِي فِي قَتْلِ الْعَمدِ، لِأَنَّ فِيهِ قَوَدَ الْبَدَنِ، وَإِنِ ابْتُلِيتَ بِخَطَإٍ وَأَفْرَطَ عَلَيْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَيْفُکَ أَوْ يَدُکَ بِعُقُوبَة، فَإِنَّ فِي الْوَکْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً، فَلاَ تَطْمَحَنَّ بِکَ نَخْوَةُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَي أَوْلِيَاءِ الْمَقْتُول حَقَّهُمْ.

 

هشدار می دهم که از خونریزی بپرهيز، و از خون ناحق پروا کن، که هيچ چيز همانند خون ناحق کيفر الهي را نزديک، مجازات را بزرگ، و نابودي نعمتها را سرعت، و زوال حکومت را نزديک نمي‏ گرداند، و روز قيامت خداي سبحان قبل از رسيدگي اعمال بندگان، نسبت به خون هاي ناحق ريخته‏ شده داوري خواهد کرد، پس با ريختن خوني حرام، حکومت خود را تقويت مکن. زيرا خون ناحق حکومت را سست، و پست، و بنياد آن را برکنده به ديگري منتقل سازد، و تو، نه در نزد من، و نه در پيشگاه خداوند، عذري در خون ناحق نخواهي داشت

 

و باز برای دوری از خودکامگی می گوید: هشدار می دهم که هرگز مبادا دچار خودپسندي گردي! و به خوبي هاي خود اطمينان کني، و ستايش را دوست داشته باشي، که اينها همه از بهترين فرصت هاي شيطان براي هجوم آوردن به توست، و کردار نيکِ نيکوکاران را نابود سازد.

 

امام پس از آن چند هشدار دیگر را مطرح کرده که یکی از دیگری زیباتر، حکیمانه تر و راهبردی تر است.

 

سخن عالمانه گفتن

 

یکی از ویژگی های خودکامگان این است که عالمانه سخن نمی گویند. امام علی در قسمتی از خطبه 87 که با جمله )فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ)؟ و (أَنَّي تُؤْفَکُونَ) ! وَالْأَعْلاَمُ قَائِمَةٌ،وَالْأَيَاتُ وَاضِحَةٌ، وَالْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ، فَأَيْنَ يُتَاهُ بِکُمْ ؟ شروع می شود ابتدا می گوید: چون گمراهان به کجا می روید؟چرا سرگردانید؟درحالیکه پرچم هاي حق برپاست و نشانه‏ هاي آن آشکار است، با اينکه چراغ هاي هدايت روشنگر راهند. فَلاَ تَقُولُوا بِمَا لاَتَعْرِفُونَ، فَإنَّ أَکْثَرَ الْحَقِّ فِيَما تُنْکِرُونَ» حضرت به علماي آن روز و علماي امروز مي‎گويند: پس چيزي را كه نمي دانيد نگوييد، در مورد آنچه شناخت نداريد اظهارنظر نكنيد. قران هم می گوید «ولاتقف مالیس لک به علم». یعنی بدون داشتن علم و اگاهی دقیق درباره چیزی موضعگیری نکنید. امام در قسمت دیگری از خطبه می گوید: «فَلَا تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيمَا لَا يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ وَ لَا يَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الفكر». پس رأي نادرست خود را در چيزي كه كنه آن را چشم در نمي يابد و فكر و انديشه به آن راه ندارد به كار نبريد.

 

این کلام نشان می دهد در ان زمان هم درد چیرگی افراد بدون تخصص و افتادن علم به دست رَجّاله ها مطرح بوده است.

 

عقل و تعقل

 

عقلانیت از موانع خودکامگی است.سیدرضی می گوید این قسمت از خطبه87 درباره عوامل هلاکت انسانها است.(وفيها بيان للاسباب التي تهلک الناس)وامام می گوید: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَقْصِمْ جَبَّارِي دَهْرٍ قَطُّ إِلاّ بَعْدَ تَمْهِيلٍ وَرَخَاءٍ، وَلَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ أَحَدٍ مِنَ الْأُمَمِ إِلاَّ بَعْدَ أَزْلٍ وَبَلاَءٍ، وَفِي دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ عِتْبٍ وَاسْتَدْبَرْتُمْ مِنْ خَطْبٍ مُعْتَبَرٌ! وَمَا کُلُّ ذِي قَلْبٍ بَلَبِيبٍ، وَلاَ کُلُّ ذِي سَمْعٍ بِسَمِيعٍ، وَلاَ کُلُّ نَاظِرٍ بِبَصِيٍر.

 

 بعد از حمد و سپاس خداوند و درود بر پيامبر او، خداوند هرگز گردنكشان روزگار را نابود نکرد مگر پس از مهلت دادن به آنها و آسودگي آنها، و شكستگي استخوان هيچ يك از امت ها را اصلاح و ترمیم نكرد مگر پس از سختي ها و رنج ها. و در سختي هايي كه به آن رو آورديد، و در مصائب و گرفتاريهايي كه به آن پشت می کنید،عبرت و اندرزی نهفته است، نه هر صاحب عقلی، خردمند و اهل تفکر است، و نه هر صاحب گوشي شنوا، نه هر صاحب چشمي، بيناست. شاهد بحث من قسمت دوم این عبارات است." وَمَا کُلُّ ذِي قَلْبٍ بَلَبِيبٍ" و چنين نيست كه هر داراي عقلي صاحب مغز و تفكر باشد.

 

میان عقل و لبیب یا عقل و تعقل فرق است. لبیب بالاتر از عقل است. قران هم وقتی می گوید «اولی الالباب» و نمی گوید اولی العقل، بخاطر همین تفاوت باریک و لطیف است می گوید یعنی ای صاحبان تعقل، نه ای صاحبان عقل. در واقع دعوت به تفکر و لبیب می کند. عقل کافی نیست. این نگاه متعالی تر از عقلگرایی است.

 

خودکامگان عقل دارند اما تعقل ندارند. لبیب ندارند. مشاور هم که داشته باشند عقل منفصل نیست. عقل متصل است. مشاوری را دوست دارند که هرچه حضرات می گویند تئوریزه کند نه مشاوری که مخالف باشد و رای دیگری بزند. این مشکل در قدرت سیاسی نیست. در درون خانواده ها هم هست. در خانواده هم اگر افراد صریح نباشند و نقد نکنند بزرگ خانواده به خودکامگی کشیده می شود و فکر می کند هرکاری انجام می دهد درست است. بهترین خانواده، خانواده دموکراتیک است که در آن همه می توانند رای مخالف بزنند.

 

امام در ادامه جمله "و ما كل ذي قلب بلبيب" می گوید: "وَلاَ کُلُّ ذِي سَمْعٍ بِسَمِيعٍ" و همانطور که گفتم چنین نیست که هر صاحب عقلی خردمند باشد می گوید و چنين نيست كه هر صاحب گوشي شنوا، «وَلاَ کُلُّ نَاظِرٍ بِبَصِيٍر» و هر صاحب چشمي داراي بصيرت باشد، و با ديدن و شنيدن عبرت بگيرد. این سخن بیان دیگری از این آیه است: لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا ( اعراف/ 179)

 

 براي اينها قلبي كه وسيله تفكر است وجود دارد اما به وسيله آن تفكر نمي كنند، چشم كه وسيله ديدن است وجود دارد اما نمي بينند، و گوش كه وسيله شنيدن كلام حق است وجود دارد اما نمي شنوند.

 

در دوره جوانی که درس تفسیر می رفتم این آیه و آیه «ثم بکم عمی فهم لایرجعون» برایم از نظر عقلی گنگ بود و پذیرفتنی نبود. شاید در جامعه عرب چنین چیزی به عنوان ضرب المثل هم وجود داشته است. اشکال عقلی می گرفتم و می گفتم این چه معنی دارد که وقتی از نظر فیزیکی انسان چشم و گوش و عقل دارد بگوییم چشم دارد ولی نمی بیند. گوش دارد ولی نمی شنود. امروز پس از سال ها بنا به تحربه دریافته ام که وقتی قدرت پرده ساتری بر ذهن و چشم و گوش انسان شود او همان چیزی را می بیند و می شنودکه همگان می بینند و می شنوند اما حقیقت را نمی بیند و نمی شنود و تاویل و مصادره به مطلوب می کند. این دقیقا همان نقطه خودکامگی است.

 

پس اين چنين نيست كه هر كس وسيله تعقل و عبرت گرفتن را داشته باشد بتواند عبرت بگيرد، عموم مردم جهان داراي عقل و درك هستند و علایم تعقل نيز از سر و روي آنان مي‎بارد، اما متأسفانه "لبيب" پيدا نمي شود. "و ما كل ذي قلب بلبيب" چنين نيست كه هر دلداري عاقل باشد، به عبارت ديگر عقل را همه دارند ولي تعقل را نه. تفکر و تعقل است که عقل را بالفعل می کند. به قول مرحوم مطهری باید به تفکر عادت کرد.

 

 خود محوری و خود مرکز پنداری

 

امام علی ویژگی دیگر خودکامگان را خود محوری می داند که اعمال و كردارشان به جای اینکه مطابق قوانين الهی و عقل باشد مطابق ميل و خواسته خودشان است. خودشان را مجتهد کل و عقل کل مي‎دانند و در هر موضوع و مسأله اي نظر مي‎دهند. « الْمَعْرُوفُ فِيهمْ مَا عَرَفُوا، وَالْمُنْکَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْکَرُوا» نزد آنان، "خوب" آن چيزي است كه به نظر آنها خوب باشد "و المنكر عندهم ما انكروا" و كار زشت و بد هم چيزي است كه آنها زشت و بد بدانند.

 

« مَفْزَعُهُمْ فِي الْمُعْضِلاَتِ إِلَي أَنْفُسِهمْ، وَتَعْوِيلُهُمْ فِي الْمُهِمَّاتِ عَلَي آرَائِهِمْ» در حل مشکلات به خود پناه مي‏برند، و در مبهمات تنها به راي خويش تکيه مي‏کنند. در اين جمله نسخه هاي نهج البلاغه اختلاف دارند، بعضي از آنها "في المهمات" و بعضي ديگر "في المبهمات" ذكر كرده اند، هر كدام كه باشد معنا واضح است. مقصود حضرت اين است كه آنها خودشان را محور قرار داده و به ديگران گرچه از خودشان اعلم و اتقي باشند توجهي ندارند. «کَأَنَّ کُلَّ امْرِيءٍ مِنْهُمْ إِمَامُ نَفْسِهِ» گويا هر کدام، امام و راهبر خويش مي‏باشند. «قَدْ أَخَذَ مِنْهَا فِيَما يَرَي بَعُريً ثِقَاتٍ، وأَسْبَابٍ مُحْکَمَاتٍ» به امور مطمئن و اسباب محکمي که خود باور دارند چنگ مي‏زنند. البته امام می خواهد بگوید اینها به کلام خدا و پیامبر توجه ندارند و خودشان را مقدم می شمارند(شرح نهج البلاغه آیت الله منتظری،ج3). این کار شبیه همان است که دراین زمان نه به کلام خدا و نه به قوانین خودشان و نه به خردجمعی و نظریات کارشناسی اعتنا نمی کنند و حرف حرف خودشان است.

 

این ها دچار خودحق پنداری و خود مرکز پنداری می شوند. فکر می کنند اگر من نباشم همه چیز بهم می ریزد و فکر نمی کنند در تاریخ افراد خیلی بزرگتر امدند و رفتند و تاریخ راه خودش را رفت. دنیا و تاریخ خیلی بزرگتر است و انها ذره ای هم نیستند. البته یک چیز درست است و آن اینکه خودکامگان هم بودن شان شر است و هم رفتن شان. ولی امام علی به این نکته توجه می دهد که همین خود محوری که فکر می کنند خوب ان چیزی است که انها خوب می دانند و بد ان است که انها بد می دانند و اگر بگویید واقعیت چیست می گویند خلاف به عرض تان رسانده اند، همین است که سبب می شود افراد اعلم نادیده گرفته شوند و شرایطی به وجود اید که بود و نبودشان شر است.

 

امام اما خودش چگونه بود؟

 

من اینجا از رفتار امام با مخالفانش سخن نمی گویم. اینکه خوارج در مسجد و کوچه و بازار به امام اهانت می کردند اما امام هیچکس را به جرم اهانت به رهبر و امام بازداشت نکرد و از اینکه دیگران هم واکنش نشان دهند ممانعت می کرد. از اینکه در جنگ با خوارج آنها حمله را شروع کردند. و هربار با تیراندازی شان یکی از صفوف مقدم نبرد امام کشته شد و امام بار سوم فرمان حمله داد.

 

وقتی امام را نخواستند نه خودش را و نه نظرش را بخاطر اینکه درست بود تحمیل نکرد. در جریان حکمیت وقتی به او رای ندادند با وجود اشکالاتی که در حکمیت وجود داشت اما تمکین کرد. امام 25 سال سکوت کرد با وجود اینکه همان زمان که حکمیت به او رای نداد او هواداران زیادی داشت اما در تاریخ یک مورد نداربم که کارشکنی کرده باشد، برعکس اخباری داریم که مشورت هم داده است. در کتاب الغدیر از علامه امینی آمده است که عمر هفتادبار گفته است «لولاعلی لهلک عمر» یعنی هرجا او مشکل پیدا می کرد به مشورت با امام می شتافت. درس سلوک امام به گروه های مختلف این است که وقتی در انتخابات خودتان را و افکارتان را عرضه کردید و اکثریت مردم به شما رای ندادند بگذارید کسی که رای اورده کار کند و کارشکنی نکنید و اگر بازهم بخواهید رای خود را تحمیل کنید با این تصور که انچه شما خوب می دانید خوب است این خودکامگی است و شبیه رفتار عمروعاص است نه علی.

 

او نه جنگ را و نه حقانیت خودش در جنگ را تحمیل نمی کند. وقتی در جنگ جمل مردی از صحابه او سخت در تردید قرار گرفته بود و پرسش می کنند نمی گوید چون من حقم در جبهه من باشید. نمی گوید من وصی پیامبرم، من امام هستم و... می گوید حق را بشناس که اهلش را بشناسی.

 

این مرد در یكسو علی را می دید و شخصیتهای بزرگ اسلامی را كه در ركاب علی شمشیر می زدند و در سوی دیگر همسر نبی اكرم، عایشه را می دید كه قرآن درباره ی زوجات پیامبر می فرماید: «وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ» (همسران او مادران امّتند) و طلحه را از پیشتازان در اسلام را در کنار عایشه می دید. در میان جنگ به امام گفت: «اَیُمْكِنُ اَنْ یَجْتَمِعَ زُبَیْرٌ وَ طَلْحَةُ وَ عائِشَةُ عَلی باطِلٍ؟ » آیا ممكن است طلحه و زبیر و عایشه بر باطل اجتماع كنند؟

 

مرحوم مطهری می گوید علی در جواب، سخنی دارد كه دكتر طه حسین، دانشمند و نویسنده ی مصری، می گوید بعد از آنكه وحی خاموش شد سخنی به این بزرگی شنیده نشده است. فرمود:

 

اِنَّكَ لَمَلْبُوسٌ عَلَیْكَ، اِنَّ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ لا یُعْرَفانِ بِاَقْدارِ الرِّجالِ، اِعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ اَهْلَهُ وَ اعْرِفِ الْباطِلَ تَعْرِفْ اَهْلَهُ.

 

امر بر تو اشتباه شده. حق و باطل را با میزان و شخصیت افراد نمی شود شناخت.شخصیت ها معیار حق و باطل نیستند بلکه حق و باطل باید مقیاس اشخاص و شخصیت آنان باشند. یعنی باید حق شناس و باطل شناس باشی نه اشخاص و شخصیت شناس؛ افراد را (مطهری، مجموعه آثار.ج16: 309_308). اما من همین دو روز پیش داشتم لایحه دفاعیه برای کسی در رودسر می نوشتم که سوابق خدماتی زیادی داشته و از فرماندهان گروهان در جنگ بوده. او به دادگاه احضار شده بخاطر انتقادی بدون اهانت که به مسئولان انهم در چت های خصوصی نه در مطبوعات داشته است. از این نمونه ها فراوان سراغ دارم.

 

امام نشانه های خودکامگی و آثار آن را بازگو کرده و برخی سازوکارهای جلوگیری از آن را گفته است اما دنیای امروز که پیچیده تر از آن زمان شده روش های پیشرفته تری را هم ابداع کرده است. راه جلوگیری از خودکامگی در دنیای امروز، کوچک کردن دولت و توزیع قدرت است. قدرت متمرکز فساد و خودکامگی می آورد. راه دیگرش برساختن رکن چهارم و امنیت برای رسانه است. همان که امام (ع)گفت مردم بتوانند «غیرمتعتع» یا بدون لکنت زبان سخن بگویند باید تبدیل به قانون و تضمین بشود.

 

اگر به جای اکتفا به سوگواری و خرج دادن همین منشور زمامداری امام علی به قانون تبدیل شود و حق آزادی بیان و نقد رهبر به رسمیت شناخته شود و اینکه مردم نباید بترسند که اعتراض کنند و حکومت حق ندارد هزینه انتقاد را بالا ببرد خواهید دید اوضاع چقدر تغییر می کند. به استناد سخن امام که حکومت باید ماموران را از مردم دور کند که بتوانند با احساس امنیت سخن بگویند باید قانون منع توقیف رسانه ها تصویب شود. کشورهای غربی بیشتر به این سخن امام عمل می کنند زیرا علیه رهبران کشور تندترین حرف ها را می نویسند و هیچ روزنامه ای توقیف نمی شود.

 

امیدوارم تا دیرتر نشده به جای شعار دادن این سخنان را لازم الاجرا کنند.

 

----

 

روزنامه سازندگی شماره82 شنبه19خرداد1397 ص3 و شماره 83 یکشنبه 20خراد، متن این سخنرانی را اندکی کوتاه کرده و با حذف عباراتی منتشر کرده است. برای ترجمه های نهج البلاغه از وب سایت جامع قرآن کريم و نیز کتاب شرح نهج البلاغه ایت الله منتظری بهره گیری شده است.

 

قرائت پذیری دین

قرائت پذیری دین

آیت الله حیدری

❇️ باید عنایت داشت اساساً «یکسان پنداری برداشت خود از دین»، با «اصل دین» و آنچه که در لوح محفوظ و علم الهی ثبت است، یکی از بزرگترین معضلات فکریِ عالمان دین می باشد که در حوزۀ معرفت دینی وجود دارد.

👈 یکی از نتایج سوء و مخرّب «عدم تفکیک بین دین و برداشت علما از دین»، نهادینه شدن فرهنگ نامطلوب تحجّر و کوته بینی، و ویران سازی بستر آزاداندیشی و «انفتاح باب اجتهاد» در حوزۀ «اصول» و «فروع» دین است که از افتخارات و ممیّزات اصلی مکتب اهل بیت (علیهم السلام) نسبت به مذهب تسنّن به شمار می رود. 👉

 

🔅 البته نباید از نظر دور داشت که اجتهاد و قرائت پذیری در حوزۀ معرفت دینی، امری بی ملاک، سلیقه ای و مزاجی نیست تا نهایتاً به بی ثباتی و هرج و مرج فکری بیانجامد، بلکه دارای ضابطه و معیار خاصّ خود می باشد که علامه حیدری در موضعی دیگر، از منظر خویش – تحت عنوان قاعدۀ «وحدة المفهوم و تعدد المصداق» - به بیان آن پرداخته است.  

 

«اسلامِ قرآن محور»، مهمترین نظریۀ دین شناختی آیت الله حیدری

«اسلامِ قرآن محور»، مهمترین نظریۀ دین شناختی آیت الله حیدری

علامه حیدری دارای نظریات و اندیشه های متعدّدی در علوم مختلف اسلامی است که برخی از آنها بدیع و منحصر به فرد است.

در این میان شاید بتوان گفت مهمترین و ریشه ای ترین مبنای علمی ایشان، نظریۀ «اسلام محوریة القرآن» یا همان «اسلامِ قرآن محور» - در مقابل «اسلام محوریة الحدیث» یا «اسلامِ حدیث محور» - است که به نظر می رسد با توجه به ساختار، مبانی، ابعاد و لوازم خاصّ خود، به این شکل تا کنون از سوی کسی مطرح نشده باشد!

اجمالاً می توان گفت در مواجهه با کتاب و سنّت به عنوان دو منبع مهم شناخت معارف دینی ، به یک اعتبار دو دیدگاه و رویکرد متفاوت وجود دارد:

1. رویکرد روایت محور (اسلام الحدیث)

معتقدان به این دیدگاه، اساس نظام فکری و دین شناختی خود را بر پایۀ روایات استوار ساخته اند؛ به این معنا که اصل و محور را در شناخت ابعاد گوناگون علمی و عملی دین، احادیث قرار داده و از قرآن صرفاً در جنب و کنار روایات بهره می برند. از منظر ایشان - آگاهانه یا ناآگاهانه - روایات اصل اند و قرآن فرع! در این نگرش، نقش اصلی را در تشکیل و تکوّن معرفت دینی، احادیث ایفا می کنند و مبانی قرآنی سهم چندانی در پی ریزی شالوده و بنای فکری و عملی قائلان به این روش ندارد. 

2. رویکرد قرآن محور (اسلام القرآن)

و اما معتقدان به نظریۀ محوریت قرآن تلاش می کنند تا اصل و اساس جهان بینی و چارچوب فکری و رفتاری خود را از قرآن کریم استنباط و استخراج کنند و از روایات تنها در طول قرآن بهره ببرند. از دیدگاه این افراد، روایات به هیچ وجه کنار گذاشته نمی شوند، بلکه فقط در صورت احراز «موافقت» و یا «عدم مخالفت» شان با قرآن پذیرفته می شوند.

از دیدگاه آیت الله حیدری رویکرد اصلی و غالب حوزه های علمیۀ ما در حال حاضر - در علوم مختلف به ویژه فقه - بیشتر حدیث محور است و نه قرآن مدار! پایه و اساس مباحث دینی در حوزه های علمیه و مؤسّسات دینی بیشتر مبتنی بر آموزه های روایی است و نه مبانی قرآنی، در حالی که این معادله باید بالعکس باشد؛ چرا که قرآن کریم به ادلّۀ گوناگون بر روایات ترجیح و تقدّم دارد!

ضرورت تمایز نهادن بین «سنّت واقعیّه» و «سنّت مَحکیّه» (سنّت گزارشی: سنّت نقل شده)

پیش از برشمردن دلایل رجحان قرآن بر روایات، لازم است بین دو نوع سنّت - که غالباً با هم خلط و مشتبه می شوند و موجبات سوء فهم های فراوانی را فراهم می آورند - تفکیک و تمایز قائل شویم. سنّت به یک اعتبار بر دو قسم است: «سنّت واقعیه» و «سنّت مَحکیه». 

  «سنّت واقعیه»

"سنت واقعیه" عبارت است از آنچه که کسی با گوش خود از دو لب مبارک معصومین (ع) شنیده باشد و این سخنان، واقعاً و قطعاً از سوی این ذوات مقدسه صادر شده باشند و هیچ واسطه و راوی ای در این میان نبوده باشد، که در این صورت شکی نیست این سخنان حجّت اند و در اینجا حتّی نیازی به ارجاع آن ها به قرآن نیست؛ زیرا اهل بیت (ع) خود، به تَبَع پیامبر اکرم (ص) مبیِّن و مفسّر قرآن اند و لذا هر چه که بفرمایند، بی چون و چرا باید پذیرفت: «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون» . 

 

"سنت محکیه"

و اما «سنّت مَحکیّه: سنّت حکایت شده»، روایت ها و منقولاتی هستند که بعد از چندین قرن و به واسطۀ راویان متعدّد و از طریق منابع روایی به دست ما رسیده و اصلاً نمی دانیم که آیا این روایات از معصوم (ع) صادر شده اند یا نه؟! در اینجا است که ارجاع این اخبار به قرآن کریم ضرورت می یابد تا اینکه مشخص شود آیا اساساً این سخنان، از سوی معصومین (ع) صادر شده، و یا اینکه کلام و برداشت خود راوی است که - عمداً یا سهواً - از روی غلط و اشتباه به اهل بیت (ع) نسبت داده شده است.

پس وقتی در این بحث گفته می شود قرآن باید محور قرار بگیرد و روایات فرع بر آن، منظورمان «سنّت مَحکیّه: سنّت نقل شده از سوی راویان» است؛ وگرنه «سنّت واقعیه» و بیان خود معصوم (ع) که قطعاً از ایشان صادر شده و کسی با گوش خود شنیده باشد، عِدل قرآن و در عرض آن است و راستی آزمایی آن معنا ندارد!

 

«اسلام قرآن محور»، به عنوان مهمترین نظریۀ دین شناختی آیت الله حیدری

❇️ دلایل رجحان قرآن بر روایات (سنّت مَحکیه: سنّت نقل شده)

 

1️⃣ دلیل اوّل: نقل به الفاظ بودنِ قرآن

یکی از دلایل ضرورتِ اصل قرار دادن قرآن و فرع بودن روایات این است که قرآن «نقل به الفاظ» بوده و راوی آن وجود مقدّس و معصوم پیامبر عظیم الشأن اسلام (ص) است که از هر گونه خطا و دخل و تصرّف مبرّا هستند: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاويلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمين‏ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ» [1]. خداوند متعال در جایی دیگر دربارۀ عدم نسیان و فراموشی از سوی رسول اکرم (ص) چنین می فرماید: «سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى» [2]؛ ‏ در حالی که اکثر روایات، «نقل به معنا» بوده و ناقلان آن ها هم افرادی غیر معصوم - اعم از موثّق و ضعیف – می باشند.

2️⃣ دلیل دوّم: مصونیت قرآن از هرگونه جعل و کذب و تحریف

دوّم اینکه در قرآن هیچگونه جعل، کذب، تحریف، نقص و زیادتی رخ نداده است: «لا يَأْتِيهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ» [3]؛ حال آنکه روایات و منابع حدیثی از این آفات مصون و محفوظ نمانده اند: «امام علی(ع): وَ قَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَى عَهْدِهِ حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ كَثُرَتْ عَلَيَّ الْكَذَّابَةُ فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ ثُمَّ كُذِبَ عَلَيْهِ مِنْ بَعْدِه [4]». ‏

 

🔹 تفاوت «اسلام قرآن محور» با «اسلام حدیث محور»!

 

همۀ معارف اسلامی - اعم از اعتقادات، اخلاقیات و مسائل فقهی - در درجۀ اول باید بر اساس ادلّه و مبانی قرآنی سامان یابند، و بحث از روایات باید در طول آیات قرآن و به گونه ای هماهنگ با آنها مطرح شود، نه اینکه اصل و اساس علوم دینی و جهان بینی اسلامی بر پایۀ احادیث بنا شوند، و آیات قرآن در حاشیه قرار گیرند و صرفاً رجوعی سطحی و حداقلی به آنها صورت گیرد!

 

👈 در «اسلام القرآن»، آیات قرآنی اولین و مهمترین ملاک و معیار برای ارزیابی روایات و تشخیص درستی یا نادرستی آن ها محسوب می شوند. هر روایتی که با مبانی قرآنی ناسازگار باشد، کنار گذاشته می شود، اگر چه سند آن صحیح و حتّی متواتر [5] بوده باشد! 👉 اما در «اسلام الحدیث»، به صِرف اینکه خبری در یکی منابع روایی اصلی نقل شده باشد، مورد قبول واقع می شود (بنا بر روش اخباریون)، و به فرض اینکه روی آن بررسی سندی و رجالی انجام شود و از صحّت سند آن اطمینان حاصل گردد (بنا بر شیوۀ اصولیون)، با این وجود پیش از آنکه انطباق یا عدم انطباق آن روایت با اصول و خطوط کلّی قرآنی - به نحو اجتهادی - مورد ارزیابی و بحث تفسیری قرار گیرد، روایت مذکور تلقّی به قبول می گردد، حال آنکه در منطق «اسلام قرآن محور»، صِرف وثاقت راوی و اعتبار کتاب روایی، برای قبول اخبار، کافی نیست! بلکه صَرف نظر از اینکه سند حدیثی صحیح باشد یا ضعیف، آن روایت اوّل بر اساس یک روش خاص و تفسیری، به قرآن عرضه می شود، و تنها در صورتی که «موافقت» یا «عدم مخالفت» آن خبر با قرآن احراز شود، مورد استفاده و احتجاج قرار می گیرد و إلّا فلا!: «ضابط الأخذ بالخبر، هو العرض علی کتاب اللّه وموافقته له، فلا سند صحیحاً موجب للقبول، ولا سند ضعیفاً موجب للردّ» [6].

 

شایان ذکر است که خودِ همین ارجاع دادن روایات به قرآن به منظور تشخیصِ تطابق یا عدم تطابق با آن نیز، کاری ساده و پیش پا افتاده نیست، بلکه عملیاتی دشوار و فرایندوار است که منهج و منطق خود را می طلبد. آیت الله حیدری شیوه ای خاصّ برای تحقّق این مهم ابداع نموده اند که علاقه مندان می توانند آن را در کتاب «میزان تصحیح الموروث الروایی» مورد مطالعه قرار دهند [7].

🔅 خلاصه آنکه در «اسلام القرآن»، نقش اصلی و اساسی را مبانی و چارچوب های قرآنی ایفا می کنند و جهان بینی فرد مسلمان، عمدتاً برگرفته از اصول و قواعد قرآنی است، در عین اینکه از احادیث نیز در جای خود به بهترین شکل استفاده می شود. 👈 اما در «اسلام الحدیث»، غلبه با روایات است و این احادیث هستند که شاکلۀ اصلی نظام اعتقادی قائلان به آن را تشکیل می دهند 👉 و از آن جهت که در روایات - بر خلاف قرآن کریم - دروغ و جعل و اشتباه و نقل به معنا و تقطیع و تصحیف و زیادت و نقصان راه یافته، طبعاً معرفتی که از آنها به دست می آید در مقایسه با شناختی که از قرآن حاصل می شود، در سطح بسیار نازل تری قرار می گیرد.

🔴 باید افزود که اساس دین شناسی علمای اهل سنت و تا حدودی علمای شیعه - هم در اصول دین و هم در فروع دین - غالباً مبتنی بر روایات (سنّت مَحکیّه: سنّت گزارشی و نقل شده توسط راویانِ موثق یا ضعیف) است و نه قرآن! بسیاری از اعتقادات میان شیعه و سنّی وجود دارد که وقتی آن ها را به دقّت ردیابی می کنیم، مشاهده می نماییم که در قرآن کریم ریشه ندارند! اصولیون شیعه اگرچه در «مقام نظر»، به اهمیّت و تقدّم قرآن بر روایات اعتقاد دارند، اما مسأله آن است که در «مقام عمل» و مصداق، آنچه که در مباحث ایشان اصل و محور قرار می گیرد اخبار و احادیث (سنّت مَحکیّه) است و نه مبانی قرآنی:

«لا ریب فی قبول روایات العرض عند مدرسة أهل البیت، کما لا ریب باعتقادهم بتقدیم القرآن علی السنة، وحاکمیته علیها، ولکنّ هذه الکلیة لا تعدو الجانب النظری! فمن الناحیة التطبیقیة نجد أنّ الإعتماد الأوّل والکبیر إنّما هو علی السنّة الشریفة، ویکاد أن یکون الرجوع للقرآن فی حاکمیته علی السنة مقتصراً علی مورد تعارض الروایات الصحیحة السّند؛ فهم لا یرون – من ناحیة عملیة – فی القرآن معیاراً ومیزاناً لتصیح جمیع الروایات »[8].  

بنابراین باید در نظر داشت نهایتاً نتایج و نگرشی که از «اسلامِ مبتنی بر قرآن» حاصل می شود، بسیار متفاوت خواهد بود از شناخت و تصویری که از «اسلامِ متّکی بر روایات» به دست می آید!

 

🔘 ادامه دارد...

🖋 پی نوشت ها:

1️⃣ «و اگر [او] سخنی دروغ بر ما می بست، ما او را با قدرت مى‏گرفتيم، سپس رگ قلبش را قطع مى‏كرديم»؛ الحاقّه/ 44 - 46.

 

2️⃣ «ما بزودى [قرآن را] بر تو مى‏خوانيم و هرگز فراموش نخواهى كرد»؛ الأعلی/ 6.

 

3️⃣ «هيچ گونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمى آيد؛ چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايستۀ ستايش نازل شده است»؛ فصلت/ 42.

 

4️⃣ «و در زمان پيغمبر (ص) مردم بر حضرتش دروغ بستند تا آنكه ميان مردم به سخنرانى ايستاد و فرمود: اى مردم همانا دروغ‏ بندان بر من زياد شده ‏اند. هر كه عمداً به من دروغ بندد بايد جاى نشستن خود را دوزخ بداند. سپس بعد از او هم بر او دروغ بستند»؛ الكافي، ج ‏1، ص 62.

 

5️⃣ در اینجا لازم به ذکر است که آیت الله حیدری - بر خلاف سایر محدّثین، رجالیون و فقها - همۀ روایات متواتر را لزوماً معتبر و قابل قبول نمی دانند، بلکه در این زمینه دارای مبنای خاصّی هستند که طبق آن اوّلاً اخبار متواتر را به دو دستۀ «متواتر از جهت سند» و «متواتر از حیث محتوا و دلالت» تقسیم می کنند؛ و ثانیاً برای آن شروطی در نظر می گیرند که تنها در صورت برخورداری از آن ها، روایات متواتر را معتبر و حجّت می دانند. نظریۀ علامه حیدری دربارۀ حجیّت متواترات، مبتنی بر منطق احتمالات شهید صدر است و نه بر اساس منطق ارسطویی، آن چنان که دیدگاه تقریباً همۀ فقها و اصولیون برگرفته از آن می باشد! برای تفصیل بیشتر ر.ک: آیت الله سید کمال حیدری، میزان تصحیح الموروث الروایی، ص 254 – 257؛ و به ویژه درس خارج «فقه المرأة»، جلسۀ 33 و 34.   

 

6️⃣ «معیار قبول روایت، عبارت است از عرضۀ آن بر قرآن و [احراز] موافقتش با قرآن؛ بنابراین هیچ سند صحیحی [قبل از عرضه به قرآن] دلیل بر پذیرفته شدن خبر نمی شود، همان طور که هیچ سند ضعیفی دلیل بر ردّ آن نیست»؛ میزان تصحیح الموروث الروایی، ص 112.

7️⃣ ر.ک: همان، الفصل الخامس (قواعد عرض الأخبار علی القرآن).

 

8️⃣ «در مکتب علمای اهل بیت (ع) تردیدی در پذیرش اخبار عرضۀ روایات به قرآن وجود ندارد؛ همان گونه که به اعتقاد ایشان تردیدی در مقدم شمردن قرآن بر سنّت و حاکمیّت بر آن نیست، اما این کلیّت [قاعدۀ کلّی] از جنبۀ نظری پا فراتر ننهاده است! از نظر عملی و کاربردی مشاهده می کنیم که اعتماد اولیه و فراوان، به سنّت شریف تعلّق گرفته است؛ به گونه ای که رجوع به قرآن و حاکم ساختن آن بر سنّت فقط به موارد تعارض روایت های صحیح السند محدود می شود؛ یعنی ایشان از نظر عملی قرآن را به عنوان معیار و میزان برای تصحیح همۀ روایات [فراتر از باب تعارض بین دو روایت] در نظر نمی گیرند»؛ میزان تصحیح الموروث الروایی، ص 157.

 

 

 

مباحث اعتقادی در تخصص فقها نیست

مباحث اعتقادی در تخصص فقها نیست

آیت الله حیدری

 آیا فقیهی که در مباحث اعتقادی تخصّص ندارد، حقّ دارد در این امور اظهار نظر کند⁉️

 فقیه از آن جهت که فقیه است، حقّ نظر دادن در امور تخصصیِ اعتقادی را ندارد!

فقط فقیهی که علاوه بر فقه، در کلام یا فلسفه و یا عرفان هم متخصّص و مجتهد باشد، می تواند در مباحث اعتقادی اظهار نظر کند 

🔹 «ممکن است کسی بگوید آقای حیدری شما به نظر عارف و فیلسوف و متکلم دربارۀ توحید اشاره کردید، اما پس چرا به نظر فقیه اشاره ننمودید؟!

🔸 در جواب باید بگویم بحث توحیدی ربطی به فقیه ندارد! زیرا فقیه – از آن جهت که فقیه است – دایرۀ بحثش حلال و حرام و احکام تکلیفی و عملی است و نه اصول دین. فقیه تخصصی در اعتقادات ندارد تا اینکه بخواهد دربارۀ توحید اظهار نظر کند! فقیه فقط باید در حیطۀ تخصّصش که فقه اصغر است بحث کند، نه فقه اکبر و عقاید که خارج از حوزۀ تخصّص اوست.

 

👈 بنابراین اگر دیدید فقیهی دربارۀ امور تخصّصی اعتقادی و فقه اکبر سخن می گوید [و نه امور کلی و واضح اعتقادی که هر کسی می داند!]، از او بپرسید آیا شما اصلاً در زمینۀ بحث های اعتقادی و اصول دین تخصصی دارید یا نه؟! اگر اثبات شد که در مباحث اعتقادی تخصّص دارد، می تواند سخن بگوید و اظهار نظر کند، اما اگر ثابت نشد که در عقائد متخصص و مجتهد است، فتوا و نظر او دربارۀ مباحث اعتقادی را به دیوار بزنید! 👉

 

❇️ اگر دیدید از فقها بر ضدّ نظرات عرفا و فلاسفه و متکلمین فتوایی صادر شده، بدانید که این فتوا از روی جهل و بی اطلاعی صادر شده و نه از روی علم و آگاهی تفصیلی و تخصّصی؛ چرا که او در زمینۀ اعتقادات، مطالعات و تحقیقات و تأملات تخصصی و تفصیلی نداشته است که بخواهد اظهار نظر کند!

 

✅ مگر اینکه ثابت شود او علاوه بر اینکه فقیه است، متکلم یا فیلسوف یا عارف هم هست که در این صورت، حق دارد به عنوان یک متخصّص و اهل فنّ در اعتقادات، نظر خودش را بیان کند. اما کسی که از بحث های دقیق و پیچیدۀ کلامی و عرفانی و فلسفی آگاهی ندارد، چه حقّی دارد که علیه دیگران فتوا صادر کند؟! این فتوای او باطل است؛ چون مبتنی بر جهل و نادانی است! این نوع فتاوا، فتاوای بی ارزشی هستند که پشتوانۀ علمی و تحقیقی ندارند!

 

🎙 مطارحات فی العقیدة، مشروعیة تعدّد القرائات فی مدرسة اهل البیت (علیهم السلام)، جلسۀ دوّم، ماه رمضان 1434 ق.