** ضرب المثل های قرآنی **

** ضرب المثل های قرآنی **

ارائه دهنده : سعدی هورامی دانشجوی علوم قرآن

۱- کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز

الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ)نور/۲۶

زنهای ناپاک و زشتکار ، شایسته ی مردان ناپاکند و همچنین مردان ناپاک، شایسته ی زنان ناپاکند . زنهای پاکدامن نیز، شایسته ی مردان پاکدامن ، و مردان پاکدامن ، شایسته زنان پاکدامنند .

۲ – هر چه کنی به خود کنی گر همه خوب و بد کنی

إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا )اسراء/۷

اگر احسان وخوبی کنید ، به خودتان خوبی کرده اید و اگر بدی کنید ، به خود بدی کرده اید .

۳- چو ایزد ببندد ز حکمت دری به رحمت گشاید در دیگری

مَا نَنسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِّنْهَا أَوْمِثْلِهَا )بقره /۱۰۶

هر آیه ای را که منسوخ کنیم یا آن را متروک سازیم ، بهتر از آن یا مثل آن را می آوریم .

۴ – واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگری می کنند

أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ)بقره/۴۴( آیا مردم را به خیر ونیکی سفارش می کنید و خودتان را فراموش می نمائید.

۵ – مور همان به که نباشد پرش

ویا این مثل :

و همچنین :

آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی یک شکم در آدمی نگذاشتی

وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ )شوری /۲۷( اگر خداوندرزقش را برای بندگانش زیاد کنند ، در زمین طغیان می کنند .

۶ – جواب ابلهان خاموشی است

إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً )فرقان /۶۳( هنگامی که جاهلان آنها رامخاطب می سازند ، سلام می دهند .

۷ – مز د آن گرفت جان برادر که کار کرد

وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى )نجم /۳۹( برای انسان جز آنچه که سعی کرده نخواهد بود .

۸ – یار بی پرده از در و دیوار در تجلی است یا اولی الابصار

فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ )بقره /۱۱۵( به هر طرف که روی بگردانید ، آنجا وجه الله است و روی به جانب خداست .

۹- سحرخیز باش تا کامروا باشی

وَمِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَى أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحْمُوداً)اسراء /۷۹( قسمتی از شب بیداری کن و نافله به جا بیاور تا خداوند تو

را به مقام محمود برساند .

۱۰- چیست احسان ، را مکافات ای پسر ؟ لطف و احسان و ثواب معتبر

هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ )الرحمن /۶۰( آیاپاداش احسان ، چیزی غیر از احسان است ؟

 

 

حكومت ديني وحكومت فقهي

حكومت ديني وحكومت فقهي

 

حكومت ديني حكومتي خواهد بود منبعث از ايمان آزاد مردم ووظيفه چنين حكومتي عبارت خواهد بود از پاسداري از ايمان آزاد مردم.اين حكومت مي كوشد فضاي جامعه را چنان سامان دهد كه ايمان آوردن آزاد براي يكايك اعضاي جامعه همواره ميسر باشد يعني فضاي جامعه فضائي آزادانه براي انتخاب آگاهانه وآزادانه دين باشد.اگرايمان را مبنا وضابطه قرار دهيم جامعه ديني جامعه اي خواهد بود كه مردم آن آزادانه ايمان را انتخاب كرده باشند وعمل بعد از گزينش آزادانه آمده باشد در اين جامعه پس از ايمان اخلاق وسپس اعمال مي آيد يعني ريا كاري ونفاق وجبين ودرنده خوئي به مراتب ضد دين تر از شرابخواري،زنا وغيره است زيراه ايمان اكراه بردار نيست و به زور نمي توان هيچ محبتي را در دلي جا كرد مگر آنكه به طبع واز روي رغبت دلبرده چيزي بشود.

اما در حكومت فقهي حكومت مكلف است مردم را چنان محدود كند كه كسي تخلف فقهي نكند و گناهي مرتكب نشود و بويژه در ملاء عام ارتكاب حرام صورت نپذيرد.خواه از طرف غير مومنان باشد،در اين حال كه حكومت بينش فقهي داشته باشد در اين حالت در راس حكومت گروهي حقوقدان ديني يعني فقيه قرار دارند و وظيفه خود را در اين مي دانند كه مقررات حقوق ديني يعني احكام فقهي را نه نحو احسن در جامعه جاري كنند وجامعه هم منضبط به ضوابط شرعي است ودر آن گناه آشكاري مثل زنا،شرابخواري،سرقت وغيره صورت نمي گيرد خواه ازسراعتقاد باشد وخواه از سراكراه وظاهر شرع هم متبع وجاري است.مثل نماز جمعه وغيره.اما در كل اگر مردم يك جامعه واقعا واجد ايمان آزاد نباشد آن جامعه را نمي توان ديني خواند ولي چه بسا مي توان آن را فقهي وفقيه پسند خواند.

سروش-مدارا ومدیریت

 

 

جهمیه

 

 

جهمیه

 

جَهمیه ، از فرقه‌های‌ متقدم‌ اسلامی‌، پیروان‌ جَهم ‌بن‌ صَفوان‌. این‌ فرقه‌ از قدیم‌ترین‌ فرقه‌های‌ كلامی‌ اسلامی‌ است‌ كه‌ نام‌ آن‌ و نیز نام‌ مؤسس‌ آن‌ تقریباً در تمامی‌ كتابهای‌ فِرَق‌ آمده‌ و در باره‌ آن‌ بحث‌ شده‌، اما از جهم‌ یا پیروان‌ او متنی‌ باقی‌نمانده‌ است‌ و گزارشهای‌ موجود به‌ قلم‌ مخالفان‌ این‌ فرقه‌، اطلاعات‌ اصیل‌ اندكی‌ در باره‌ آن‌ در بر دارد؛ اطلاعاتی‌ كه‌ با بیش‌ از نیم‌ قرن‌ فاصله‌ از مرگ‌ جهم‌ تألیف‌ و تدوین‌ شده‌ است‌ و تفاوت ها و گاه‌ تعارضهایی‌ در آنها دیده‌ می‌شود.

او در بلخ‌ زاده‌ شد (در باره‌ سال‌ تولد و وضع‌ خانواده‌ او اطلاعی‌ در دست‌ نیست‌).

در سال‌ 116، در قیام‌ حارث‌بن‌ سُرَیج‌ *علیه‌ حكومت‌ اموی‌، جهم‌ با وی‌ همكاری‌ كرد و در سال 128، در اواخر دوره‌ اموی‌، به‌ فرمان‌ نصربن‌ سیار و به‌ دست‌ سلم‌بن‌ احوز مازنی‌ در مرو به‌ قتل‌ رسید (طبری‌، ج‌ 7، ص‌ 335؛ ابن‌كثیر؛ ابن‌حجر عسقلانی‌، همانجاها).

اندیشه ها:

جهم‌ در عالَمْ فاعلی‌ غیر از خدا نمی‌دید و نسبت‌ دادن‌ افعال‌ به‌ مردم‌ را از روی‌ مَجاز می‌دانست‌. بدین‌ ترتیب‌، او قائل‌ به‌ جبر بود و اندیشه‌اش‌ از این‌ حیث‌ كاملاً در تقابل‌ با اندیشه‌ جعد ــ كه‌ قدَری‌مسلك‌ و قائل‌ به‌ اختیار بود ــ قرار می‌گرفت‌. در این‌ زمینه‌، اندیشه‌ او در تقابل‌ با معتزله‌ و نزدیك‌ به‌ اشاعره‌ بود .

او ایمان‌ را به‌ معرفت‌ و قلب‌ می‌دانست‌ نه‌ به‌ اقرار و عمل‌، و كفر را هم‌ صرفاً جهل‌ به‌ خدا تلقی‌ می‌كرد .

 همچنین‌ گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ او ایمان‌ را تشكیكی‌ نمی‌دانست‌ و میان‌ ایمان‌ انبیا و امت‌ فرقی‌ نمی‌دید (رجوع کنید به شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 88). نظر او درباره‌ ایمان‌ ــ كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ قول‌ و فعل‌ جزو آن‌ نیست‌ و در نتیجه‌ گناه‌ نافی‌ ایمان‌ نیست‌ ــ او را در شمار مرجئه‌ قرار می‌دهد . (رجوع کنید به اشعری‌، 1400، ص‌ 132، 141).

او خدا را شی‌ء نمی‌دانست‌، بلكه‌ به‌ وجودآورنده‌ اشیا می‌دانست‌ (همان‌، ص‌ 280). جهم‌ علم‌ خدا را غیر از خدا و محدَث‌ می‌دانست‌ و به‌ تعبیر اشعری‌ (همانجا) هرگز نمی‌گفت‌ خدا همواره‌ به‌ همه‌ امور پیش‌ از پیدایش‌ آنها علم‌ دارد (نیز رجوع کنید به مفید، ص‌ 14؛شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 87؛ابن‌ابی‌الحدید، ج‌ 3، ص‌ 219، ج‌ 11، ص‌ 63). همچنین‌ او نسبت‌ دادن‌ بسیاری‌ از صفات‌ به‌ خدا را درست‌ نمی‌دانست‌ و كاربرد آنها را در مورد خدا نفی‌ می‌كرد (بغدادی‌، ص‌ 211 ـ 212). اینها صفاتی‌ بودند كه‌ به‌ نظر جهم‌ صفات‌ مخلوق‌ بودند و شایسته‌ خالق‌ نبودند، مانند تكلم‌. او بر این‌ اساس‌ به‌ تأویل‌ آیات‌ قرآن‌ می‌پرداخت‌.

جهم‌ از زمره‌ كسانی‌ بود كه‌ قرآن‌ را مخلوق‌ می‌دانستند (ابن‌حنبل‌، ص‌ 32ـ33؛اشعری‌، 1400، همانجا؛بغدادی‌، ص‌ 212؛

همچنین‌ جهم‌ رؤیت‌ را نفی‌ می‌كرد و به‌ وجوب‌ عقلی‌ پیش‌ از وجوب‌ سمعی‌ قائل‌ بود (رجوع کنید به شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 88). وی‌ بهشت‌ و دوزخ‌ را جاودانی‌ نمی‌دانست‌ بلكه‌ آنها را هم‌ فانی‌ می‌دانست‌ (اشعری‌، 1400، ص‌ 279؛مقدسی‌، همانجا؛ بغدادی‌، ص‌ 211). مبنای‌ او در این‌ نظر ــ كه‌ خلاف‌ رأی‌ غالب‌ است‌ ــ آن‌ بود كه‌ در عالم‌ جز خدا هیچ‌ موجودی‌ ازلی‌ و ابدی‌ نیست‌ و اگر چیزی‌ ابدی‌ باشد ازلی‌ هم‌ باید باشد. وی‌ استدلال‌ خود را بر این‌ مبنا استوار می‌كرد كه‌ نامتناهی‌ بودن‌ حركات‌ از جهت‌ پایان‌ محال‌ است‌ و همه‌ حركات‌ سرانجام‌ قطع‌ خواهند شد، همچنان‌كه‌ عدم‌ تناهی‌ حركات‌ از جهت‌ آغاز، یعنی‌ ازلی‌ بودن‌ آنها، نیز محال‌ است‌. بر این‌ اساس‌، وی‌ بهشت‌ و دوزخ‌ را فانی‌ می‌دانست‌ و موضوع‌ خلود بندگان‌ را هم‌ تأویل‌ می‌كرد (رجوع کنید به شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 87 ـ 88).

او به‌ موضوع‌ امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منكر توجه‌ داشت‌ (رجوع کنید به اشعری‌، 1400، همانجا) و منكر شفاعت‌ بود (ملطی‌ شافعی‌، ص‌ 134). در باره‌ امامت‌ و حكومت‌ نیز بر این‌ نظر بود كه‌ هر كسی‌ كه‌ به‌ كتاب‌ و سنّت‌ دانا باشد و به‌ این‌ امر برخیزد و همه‌ بر او اجماع‌ كنند، امام‌ است‌ (نوبختی‌، ص‌ 9).

چنان‌كه‌ از مطالب‌ مذكور برمی‌آید، تقریباً همه‌ آرای‌ جهم‌ بر این‌ استوار بوده‌ كه‌ خدا ذات‌ منزهی‌ است‌ با قدرت‌ مطلق‌ كه‌ هیچ‌ موجودی‌ مثل‌ او نیست‌ و هرگونه‌ تشبیهی‌ در مورد او خلاف‌ (مقدسی‌، همانجا) و طرح‌ هر موجودی‌ در كنار او نادرست‌ است‌ (رجوع کنید به شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 86). بر این‌ اساس‌، او شناخت‌ ذات‌ خدا را هم‌ ممكن‌ نمی‌دانست‌ و متعلَّق‌ معرفت‌ را صرفاً مخلوقات‌ و علم‌ به‌ خالق‌ را بر مبنای‌ علم‌ به‌ مخلوقات‌ می‌دانست‌ (رجوع کنید به هفتاد و سه‌ ملت‌، ص‌ 39). در حقیقت‌، محور اندیشه‌ جهم‌ تنزیه‌ مطلق‌ بود؛ از این‌رو، ظاهرگرایانی‌ مانند مقاتل‌بن‌ سلیمان‌ ــ كه‌ آرا و اقوالشان‌ خالی‌ از شائبه‌ تشبیه‌ نبود ــ رویكرد او را نادرست‌ می‌دانستند و در بسیاری‌ موارد در برابر رویكرد عقلی‌ او پاسخهای‌ نقلی‌ (بر مبنای‌ آیات‌ و روایات‌) می‌دادند (برای‌ نمونه‌ این‌ قبیل‌ پاسخها رجوع کنید به ملطی‌ شافعی‌، ص‌ 99ـ 145؛ ابن‌قیم‌ جوزیه‌، ص‌ 45ـ47، 71ـ72، و جاهای‌ دیگر). اگر به‌ نظر جهم‌ مخالفان‌ او اهل‌ تشبیه‌ بودند، مخالفان‌ هم‌ تنزیه‌ مطلق‌ او را تعطیل‌ می‌دانستند. به‌ همین‌ سبب‌، همدلان‌ با آرای‌ او، جهمیه‌ را موحد (رجوع کنید به خیاط‌، ص‌ 188) و مخالفان‌، آنان‌ را اهل‌ تعطیل‌ می‌خواندند (رجوع کنید به دارمی‌، ص‌ 22؛شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 88؛ ابن‌تیمیه‌، ج‌ 1، ص‌ 139).منظومه‌ فكری‌ جهم‌ به‌ گونه‌ای‌ است‌ كه‌ می‌توان‌ گفت‌ وی‌ در طرح‌ این‌ آرا احتمالاً تحت‌ تأثیر اندیشه‌های‌ نوافلاطونی‌ بوده‌ است‌ (رجوع کنید به فرانك،ص‌ 395ـ424). تفكیك‌ اطلاعات‌ مربوط‌ به ‌جهمیه‌ از اطلاعات‌ راجع‌ به‌ جهم‌ و نیز معتزله‌ دشوار است‌ و در حقیقت‌، در باره‌ جهمیه‌ هم‌ آگاهی‌ چندانی‌ در دست‌ نیست‌. همان‌طور كه‌ اندیشه‌های‌ جهم‌ به‌ نظر سنّت‌گرایان‌ زمان‌ وی‌ بدعت‌ بود و رد می‌شد، نام‌ جهم‌ به‌ سبب‌ اندیشه‌هایش‌ غیر معتبر تلقی‌ می‌شد و جهمیه‌ نیز عنوانی‌ كلی‌ بود برای‌ كسانی‌ كه‌ اندیشه‌های‌ غیرنقلی‌ و غیررسمی‌ و غیرسنّتی‌ عرضه‌ می‌داشتند، خواه‌ نسبت‌ و تعلق‌ خاصی‌ به‌ آرای‌ جهم‌ داشتند خواه‌ نه‌، حتی‌ گاهی‌ كلاً به‌گروههایی‌ كه‌ به‌ كلام‌ و بحث‌ عقلی‌ توسل‌ می‌جستند، جهمی‌ گفته‌ می‌شد (رجوع کنید به پاولین‌، ص‌ 106؛وات‌، ص‌ 61).

در مورد اخیر باید توجه‌ داشت‌ كه‌ معتزله‌ اگر نه‌ بعد از جهمیه‌، دست‌ كم‌ هم‌زمان‌ با جهمیه‌ به‌ وجود آمده‌ و بسط‌ یافته‌ است‌ و برشمردن‌ جهمیه‌ به‌ عنوان‌ شاخه‌ای‌ از معتزله‌ احتمالاً نه‌ برمبنای‌ تاریخ‌، كه‌ بر مبنای‌ شباهت‌ آرای‌ جهمیه‌ و معتزله‌ است‌. در حقیقت‌، با ظهور معتزله‌ ــ كه‌ به‌ صورت‌ مستدل‌تر و مبسوط‌تر آرای‌ عقل‌گرایانه‌ جهم‌ را مطرح‌ می‌كردند و به‌ تنزیه‌ خدا توجه‌ داشتند و از جبرگرایی‌ به‌ دور بودند (اندیشه‌ جهم‌ از این‌ حیث‌ قابل‌ مقایسه‌ و تطبیق‌ با نظریه‌ كسب‌ *اشعری‌ است‌) ــ به‌تدریج‌ جهم‌ و اندیشه‌های‌ او به‌ حاشیه‌ رفت‌ و اندیشه‌ معتزلی‌ جای‌ آن‌ را گرفت‌.

در باره‌ جبری‌ مسلك‌ بودن‌ جهم‌ و پیروان‌ او گفتنی‌ است‌ كه‌ در تحلیلهای‌ تاریخی‌ غالباً مجبره‌ را گروهی‌ معرفی‌ كرده‌اند كه‌ در جهت‌ منویات‌ بنی‌امیه‌ حركت‌ می‌كردند و حكومت‌ مجال‌ بسط‌ آرای‌ آنان‌ را می‌داد، اما شركت‌ جهم‌ در قیام‌ علیه‌ بنی‌امیه‌، به‌رغم‌ اندیشه‌ جبری‌ او، به‌ درستی‌ نشان‌دهنده‌ متقن‌ نبودن‌ این‌ سخن‌ دانسته‌ شده‌ است‌ (رجوع کنید به عبدالحلیم‌، ص‌ 79ـ80).

از قرن‌ سوم‌ به‌ بعد بر جهمیه‌ ردیه‌های‌ بسیاری‌ نوشته‌ شد (رجوع کنید به ابن‌ندیم‌، ص‌ 207، 285). ظاهراً اولین‌ آنها، كه‌ یكی‌ از مهم‌ترین‌ منابع‌ در شناخت‌ جهم‌بن‌ صفوان‌ و پیروان‌ او محسوب‌ می‌شود، الرد علی‌ الزنادقه‌ و الجهمیه‌ اثر احمدبن‌ حنبل‌ (متوفی‌ 241) است‌. دیگر ردیه‌ها عبارت‌اند از: الاختلاف‌ فی‌ اللفظ‌ و الرد علی‌ الجهمیه‌ از ابن‌قتیبه‌ (متوفی‌ 276)؛ «كتاب‌التوحید و الردعلی‌ الجهمیه‌» در صحیح‌ بخاری‌، الرد علی‌ الجهمیه‌ از عثمان‌بن‌ سعید دارِمی‌ (متوفی‌ 280)؛اثر مفصّل‌ ابن‌تیمیه‌ (متوفی‌ 728) با نام‌ بیان‌ تلبیس‌الجهمیه؛و اجتماع‌ الجیوش‌ الاسلامیه‌ علی‌ غزو المعطله‌ والجهمیه‌ از ابن‌قیم‌ جوزیه‌ (متوفی‌ 751).

منابع‌:

(1) ابن‌ابی‌الحدید، شرح‌ نهج‌البلاغه، چاپ‌ محمدابوالفضل‌ ابراهیم‌، قاهره‌ 1385ـ1387/ 1965ـ1967، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ [بی‌تا.(؛

(2) ابن‌اثیر؛

(3) ابن‌تیمیه‌، بیان‌ تلبیس‌ الجهمیه‌ فی‌ تأسیس‌ بدعهم‌ الكلامیه‌، او، نقض‌ تأسیس‌ الجهمیه‌، چاپ‌ محمدبن‌ عبدالرحمان‌بن‌ قاسم‌، )بی‌جا(: مؤسسه‌ قرطبه‌، )? 1392(؛

(4) ابن‌جوزی‌، تلبیس‌ ابلیس، بیروت‌ 1407/ 1987؛

(5) ابن‌حجر عسقلانی‌، لسان‌ المیزان، حیدرآباد دكن‌ 1329ـ1331، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ 1390/1971؛

(6) ابن‌حزم‌، الفصل‌ فی‌ الملل‌ و الاهواء و النحل، چاپ‌ محمدابراهیم‌ نصر و عبدالرحمان‌ عمیره‌، بیروت‌ 1405/1985؛

(7) ابن ‌حنبل‌، الرد علی‌ الزنادقه‌ و الجهمیه‌، قاهره‌ 1393؛

(8) ابن‌قیم‌ جوزیه‌، اجتماع‌ الجیوش‌ الاسلامیه‌ علی‌ غزو المعطله‌ و الجهمیه‌، بیروت‌ 1404/1984؛

(9) ابن‌كثیر، البدایه‌ و النهایه، چاپ‌ علی‌ شیری‌، بیروت‌ 1408/1988؛

(10) ابن‌مرتضی‌، كتاب‌ طبقات‌ المعتزله‌،چاپ‌ سوزانا دیوالد ـ ویلتسر، بیروت‌ 1409/1988؛

(11) ابن‌ندیم‌ (تهران‌)؛

(12) محمدبن‌ عبیداللّه‌ ابوالمعالی‌، بیان‌ الادیان‌ در شرح‌ ادیان‌ و مذاهب‌ جاهلی‌ و اسلامی، چاپ‌ عباس‌ اقبال‌ آشتیانی‌ و محمدتقی‌ دانش‌پژوه‌، به‌اهتمام‌ محمد دبیر سیاقی‌، تهران‌ 1376 ش‌؛

(13) شهفوربن‌ طاهر اسفراینی‌، التبصیر فی‌ الدین‌ و تمییز الفرقه‌ الناجیه‌عن‌ الفرق‌ الهالكین‌، چاپ‌ محمدزاهد كوثری‌، قاهره‌ 1359/1940؛

(14) علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، الابانه‌ عن‌ اصول‌ الدیانه، چاپ‌ بشیر محمد عیون‌، دمشق‌ 1420/ 1999؛

(15) علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، كتاب مقالات‌ الاسلامیین‌ و اختلاف‌ المصلّین، چاپ‌ هلموت‌ ریتر، ویسبادن‌ 1400/1980؛

(16) عبدالقاهر بن‌ طاهر بغدادی‌، الفرق‌ بین‌ الفرق، چاپ‌ محمد محیی‌الدین‌ عبدالحمید، بیروت‌: دارالمعرفه‌، )بی‌تا.(؛

(17) بوعمران‌، مسئله‌ اختیار در تفكر اسلامی‌ و پاسخ‌ معتزله‌ به‌ آن، ترجمه‌ اسماعیل سعادت‌، تهران‌ 1382 ش‌؛

(18) شلومو پینس‌، مذهب‌ الذّرّه‌ عند المسلمین‌ و علاقته‌ بمذاهب‌ الیونان‌ و الهنود، نقله‌ عن‌ الالمانیه‌ محمد عبدالهادی‌ ابوریده‌، قاهره‌ 1365/1946؛

(19) خالدالعسلی‌، جهم‌ بن‌ صفوان‌ و مكانته‌ فی‌ الفكر الاسلامی‌ ، بغداد 1965؛

(20) احمدبن‌ محمد خلال‌، السّنّه، چاپ‌ عطیه‌ زهرانی‌، ریاض‌ 1410/1989؛

(21) خطیب‌ بغدادی‌؛

(22) عبدالرحیم‌بن‌ محمد خیاط‌، الانتصار و الرد علی‌ابن‌ الراوندی‌ الملحد، چاپ‌ محمد حجازی‌، قاهره‌ )1988(؛

(23) عثمان ‌بن‌ سعید دارمی‌، الرد علی‌ الجهمیه‌، چاپ‌ بدربن‌ عبداللّه‌ بدر، كویت‌ 1416/1995؛

(24) سمعانی‌؛

(25) محمدبن‌ عبدالكریم‌ شهرستانی‌، الملل‌ و النحل، چاپ‌ محمد سیدكیلانی‌، بیروت‌ 1406/1986؛

(26) طبری‌، تاریخ‌ (بیروت‌)؛

27- حسن‌بن‌ یوسف‌ علامه‌ حلّی‌، كشف‌المراد فی‌ شرح‌ تجرید الاعتقاد،چاپ‌ حسن‌ حسن‌زاده‌ آملی‌، قم‌ 1407؛

(28) علی‌بن‌ حسین‌ علم‌الهدی‌، رسائل‌ الشریف‌ المرتضی‌، چاپ‌ مهدی‌ رجائی‌، رساله‌ 22: «انقاذ البشر من‌ الجبر و القدر»، قم‌ 1405ـ1410؛

(29) محمدبن‌ عمر فخررازی‌، اعتقادات‌ فرق‌ المسلمین‌ و المشركین‌، چاپ‌ محمد معتصم ‌باللّه‌ بغدادی‌، بیروت‌ 1407/1986؛

(30) كلینی‌؛

(31) ویلفرد مادلونگ‌، مكتبها و فرقه‌های‌ اسلامی‌ در سده‌های‌ میانه، ترجمه‌ جواد قاسمی‌، مشهد 1375 ش‌؛

(32) یوسف‌ بن‌ عبدالرحمان‌ مزّی‌، تهذیب‌ الكمال‌ فی‌ اسماء الرجال‌، چاپ‌ بشارعواد معروف‌، بیروت‌ 1422/2002؛

(33) محمدبن‌ محمد مفید، اوائل‌ المقالات‌ فی‌ المذاهب‌ و المختارات، چاپ‌ مهدی‌ محقق، تهران‌ 1372 ش‌؛

(34) مطهربن‌ طاهر مقدسی‌، كتاب‌ البدء و التاریخ‌، چاپ‌ كلمان‌ هوار، پاریس‌ 1899ـ1919، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1962؛

(35) محمدبن‌ احمد ملطی‌ شافعی‌، التنبیه‌ و الرّد علی‌ اهل‌ الاهواء والبدع‌، چاپ‌ محمد زاهد كوثری‌، قاهره‌ 1418/1997؛

(36) حسن‌بن‌ موسی‌ نوبختی‌، فرق‌ الشیعه‌، چاپ‌ محمدصادق‌ آل‌بحرالعلوم‌، نجف‌ 1355/1936؛

(37) هفتاد و سه‌ ملت‌، یا، اعتقادات‌ مذاهب‌: رساله‌ای‌ در فرق‌ اسلام‌ از آثار قرن‌ هشتم‌ هجری‌، چاپ‌ محمدجواد مشكور، تهران‌: عطائی‌، )?1341 ش‌ ]؛

(38) M. Abdel Haleem, "Early kalam", in History of Islamic philosophy , ed. Hossein Nasr and Oliver Leaman, pt. 1, Tehran: Arayeh Cultural Ins., [1375 s];

(39) Richard M. Frank,"The neoplatonism of Gahm ibn Safwan", Le Museon , LXXVIII , no.1-2 (1965);

(40) James Pavlin,"Sunni kalam and theological controversies", in History of Islamic philosophy , ibid;

(41) Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums , Leiden 1967- ;

(42) William Montgomery Watt, Islamic philosophy and theology , Edinburgh 1972.

 

 

وحی از دیدگاه فارابی

وحی از دیدگاه فارابی

دکتر ابراهیمی دینانی

 

 ”ابونصر فارابی کلامی گفت که من نمی دانم آن را در اینجا بگویم یا نه؟! علی الله، می گویم! فارابی در هزار سال پیش نترسیده و این کلام را گفته است، پس من چرا باید بترسم که بگویم؟! من می خواهم بگویم سخن فارابی – که قبل از ابن سینا، ابن رشد، ابن طفیل، ابن باجه، خواجه نصیر و حتی ملاصدرا گفته شده است – هنوز سخنی است که اعتبار آن محرز است و جای تأمل دارد.

فارابی که یک فیلسوف مسلمان و یک فیلسوف بزرگ بود، به یک معنی مؤسس فلسفه اسلامی هم شناخته می شود. من معتقدم که فارابی، فیلسوف مؤسس در جهان اسلام است. او می گوید: «وحی، تنزل عقل است». تنزل به معنای فرود آمدن است. عقل چه کسی فرود می آید؟ این عقل کل است که فرود می آید. عقل، مقول به تشکیک است. به عبارت دیگر، هر انسان سهمی از عقل دارد. از کدام عقل؟ از یک عقل کل.

 [وحی به همین ترتیب] پایین می آید تا به باطن حضرت ختمی مرتبت می رسد. توجه کنید که این نزول هم در باطن اتفاق می افتد! یعنی شما چنانچه قوی ترین دستگاه های گیرنده و ماهواره ها را بکار ببرید، نمی توانید این ندا و صدای جبرئیل را ضبط کنید، چون این صدا در هوا [= بیرون از انسان] نیست که بتوان آن را ضبط کرد، چرا که مصب فرود آن، نفس ناطقه کامله حضرت ختمی مرتبت است. وحی در باطن فرود آمده و این مراحل را طی می کند تا به خیال می رسد. فارابی می گوید وحی به مرحله خیال می رسد. مرحله خیال، یکی از مراتب آگاهی آدمی [3] است. بنابراین وحی از عقل کل به مرحله خیال پیغمبر می رسد، و من اضافه می کنم (این دیگر سخن فارابی نیست) که در ادامه از خیال هم فرود می آید تا به «حس مشترک» می رسد و از حس مشترک در همین چشم ظاهر فرود می آید! و حضرت ختمی مرتبت، جبرئیل را با همین چشم به صورت «دِحیه کَلبی» [4] می بیند. دحیه کلبی [برای پیامبر، صورت] جبرئیل بود. یعنی دحیه کلبی صورت جبرئیل و تجسمی از او بود، نه اینکه خودش جبرئیل باشد. جبرئیل [برای پیامبر] به صورت دحیه کلبی – که زیباترین شخص در دوران پیامبر بود – تجسم و تجلی پیدا می کرد، ولی از عقل کل و از مکمن غیب تا اینجا آمده بود. وحی در باطن پیغمبر فرود آمده و همه وجود او را پر کرده بود. یعنی همه وجود پیغمبر از – عقل کل تا حس ظاهرش – پر از وحی است! و اگر همه وجود پیغمبر پر از وحی است، یعنی همه عالم پر از وحی است. هیچ موجودی نیست که خالی از وحی باشد، اما این صدا می آید و [تنها] در گوش حضرت ختمی مرتبت طنین افکن می شود و به صورت جملات که همان آیات کریمه قرآن باشد ظاهر شده و بر لسان مبارک ایشان قرائت می گردد. سپس حضرت آنها را می خواند و اشخاص دیگر آن را نوشته و یا حفظ می کنند.“

 

اسلام ناب

اسلام ناب

 

چنانچه بنده اسلام را می فهمم ما اسلام ناب نداریم.به دنبال اسلام ناب گشتن آخرش سر از بنیادگرایی و این خشونتها در می آورد...هیچکس تا امروز نمی داند که این اسلام ناب چیست برای اینکه اسلام ناب مدعیان فراوانی دارد و در میان خودشان هم تکفیر فراوان است...شیعیان معتقدند که اسلام ناب دست شیعیان است .خیلی از سنی ها شیعیان را کافر می دانند و می گویند شیعه اپوزوسیون اسلام است.و در میان شیعیان هم کم نیستند که اعتقادات و طاعات اهل سنت هیچکدام را قبول ندارند.حالا اسلام ناب یا اصلی دست کیست؟من به شما عرض می کنم که دست هیچکس نیست.

برای اینکه اصلا وجود ندارد که کسی بخواهد مدعی داشتنش باشد.

پیامبر اسلام یک بذری را کاشت،در خاک تاریخ این بذر رشد کرد،تبدیل به یک درخت شد .یک درخت بسیار تناور. اسلام ناب معنیش این است که ما برگردیم به بذر اولیه و دانه اولیه.چه معنی دارد؟

اولا نشدنی است.شدنی هم باشد سودی ندارد.درست شبیه یک طفل کوچکی که یک وقتی جنین بوده،در رحم مادر بوده،حالا به دنیا آمده،بزرگ شده و یک انسان بالغ عالم زیبای توانا شده،ما بگوییم ما به تو کاری نداریم،ما می خواهیم به آن جنین اولیه برگردیم.اولا که نمی شود برگشت. به قول مولانا هیچ انگوری دگر غوره نشد،اگر هم برگردیم چه سودی دارد؟برای اینکه آنچه پیامبر آورد بذر رشدیابنده بود،او این دانه را کاشت و بعد این دانه با آب و هواهای مختلف رشد کرد و شکلها و رنگ و بوهای مختلف هم به خودش گرفت لذا اسلام نابی وجود ندارد.این اسلام پرورده شده،رشد کرده،تنومند شده،میوه داده،اقلیمهای مختلف رفته و در هر جا شکل و شمایل تازه ای پیدا کرده است.همه ی این تنوعها را منکر شدن و همه انها را به یک شکل خشک و خاص تغییر دادن و این شکل خاص را به آن دانه ی نخستین برگرداندن،هدف و حسرت بنیادگراهاست.

برگرفته از سخنرانى داعش و حكومت اسلامى/ دكتر سروش

 

 

اهمیت مسئلۀ دروغ و سکس

اهمیت مسئلۀ دروغ و سکس

 

کتاب « مینوی خرد» یکی از معدود کتابهائی است که در بارۀ فرهنگ و اخلاق ایران پیش از اسلام به دست ما رسیده است. سالها پیش من این کتاب را مطالعه کردم و چیزی که همان موقع توجه مرا به خود جلب کرد تاکیدی بود که این کتاب بر لزوم راست گوئی و پرهیز از دروغ مطرح می کند. با خواندن این کتاب من متوجه شدم که یکی از بزرگترین مسائل اخلاقی و حتی می توان گفت در رأس همۀ مسائل اخلاقی در این کتاب مسئلۀ دروغ و پرهیز از آن است. مسائل اخلاقی در جوامع مختلف با هم فرق دارند. مثلا مسائل اخلاقی جامعۀ ما امروز با مسائل اخلاقی هر یک از کشورهای اروپائی مانند انگلستان و فرانسه با هم فرق دارند. در هرجامعه هم اهمیتی که در دوره های مختلف برای مسئله ای قائل می شوند لزوما یک سان نیست و یک سان نمی ماند. مثلا اگر دروغ در جامعۀ ایرانی پیش از اسلام زمانی مهمترین مسئله قلمداد می شد ایرانیان همیشه این اهمیت را برای مسئله دروغ قائل نبودند. همین امروز هم وقتی به جامعۀ خودمان نگاه کنیم می بینیم که مسئلۀ راست و دروغ در رأس همۀ مسائل اخلاقی ما نیست. علت آن باید عوامل مختلف باشد، از جمله مقبول دانستن دروغ مصلحت آمیز و مردود انگاشتن راست فتنه انگیز. امروز به خصوص مهمترین مسئلۀ اخلاقی جامعۀ ما سکس است و مسائل دیگری که به سکس مربوط می شود، مانند مسئلۀ حجاب زنان و لباس کوتاه و انواع ازدواج های قدیم و جدید. گمان نمی کنم درهیچ دوره ای از ادوار تاریخی ما سکس و مسائل فرعی آن این همه در جامعه با اهمیت تلقی شده باشد. قبحی که دروغ در کتاب «مینوی خرد» دارد مسلما در جامعۀ کنونی ما دیده نمی شود. رشوه و دزدی و خیانت مالی هم زشت است ولی نه به زشتی برخی از مسائل سکسی. سریال آمریکائی «هموملند» راکه می دیدم متوجه شدم که مهمترین مسئلۀ اخلاق خانواده آمریکائی نیز ، آن طور که این فیلم نشان می دهد، زشتی دروغ است. چیزی که «جسیکا» همسر قهرمان داستان نیکلاس برودی را نگران می کند دروغگوئی همسرش است نه خیانت او و رابطۀ جنسی اش با مأمور سی آی ای. خود جسیکا هم که زنی اخلاقی است به شوهرش خیانت می کند و شوهرش هم آن را می داند و لی برایشان زیاد مهم نیست. دختر آنها «دینا» هم همین طور. با دوست پسرش رابطۀ جنسی بر قرار می کند ولی تاب تحمل دروغ را ندارد. قهرمان دیگر داستان «کری» هم راحت با مردان مختلف معاشرت می کند و کنار آن ها می خوابد و بد تلقی نمی شود. چیزی که بد است دروغ گفتن اوست . وقتی از کری بازجوئی می کنند قسم می خورد که راست بگوید ولی این کار را نمی کند. دروغ در جامعۀ امریکا در گذشته هم زشت و خلاف اخلاق تلقی می شده ولی برطرف شدن قبح سکس در قرن گذشته، به خصوص در سی چهل سال اخیر، است که اتفاق افتاده است. در فیلمهای سینمائی قدیم هرگز لفظ « فک» به کار برده نمی شد، حتی توسط لاتها و کانگسترها. ولی امروز حتی معاون رئیس جمهور هم آن را به کار می برد. معمولی شدن این کلمه نه فقط به خاطر این است که قبح کلمه از بین رفته بلکه خود عمل سکس هم قبیح به حساب نمی آید. در اروپا هم همینطور. اروپا و آمریکا آگاهانه سعی کرده اند از تقوای دوران ویکتوریا در خصوص سکس فاصله بگیرند. اما در جامعۀ امروز ما مسئلۀ سکس بعد از انقلاب بمراتب حاد تر شده است. البته در زمان شاه هم مسئلۀ سکس مهمتر از زمان « مینوی خرد» بود ولی بعد از انقلاب این مسئلۀ بمراتب پر رنگ تر شده و در عوض قبح دروغ کمرنگ تر.

یادداشت فیس بوکی نصراله پورجوادی

 

اقوال فقها و مفسرین در باره « بسم الله الرحمن الرحیم»  

 اقوال فقها و مفسرین در باره « بسم الله الرحمن الرحیم»  

 بسم الله الرحمن الرحیم مفتاح هر خیر و حصن هر شری است. در حدیث شریف آمده است : " کل امرء ذی بال اذا لم یبدأ باسم الله فهو ابتر" هر کار مهمی که به نام خداوند شروع نشود ناقص خواهد بود.علما بر این اجماع دارند که خداوند متعال تمام کتب را با آن آغاز کرده است. « بسم الله الرحمن الرحیم« ، مفتاح دخول در استسلام بنده و آمادگی او برای پذیرش عبودیت خداوند متعال است.خداوند رحمن ورحیم در همان آغاز کلامش بنده را با خالق واوصافش آشنا می سازد . وقتی کسی که معبود خود را با چنین اوصافی قبول داشته باشد آنگاه می توان از او انتظار مستعد بودن برای سایر گفتار معبودش داشت.از پیامبر (ص) روایت نموده اند که در آغاز« باسمک اللهم» می نوشت .تا آیه« بسم الله مجریها »، نازل شد سپس در کتابت،« بسم الله » را می نوشتند. وقتی که آیه « قل ادعوالله أو ادعوا الرحمن »، نازل شد،آنگاه «بسم الله الرحمن» را می نوشتند وهنگامی که آیه سوره نمل یعنی " وإنه من سلیمان وإنه بسم الله الرحمن الرحیم " نازل شد ؛آنگاه دیگر «بسم الله الرحمن الرحیم »، مکتوب شد.

در اینکه «بسم الله»، آیه ای از سوره فاتحه ویا قرآن است؛ بین علما اختلاف هست . مشهورترین این آراء ملخص در این چند قول است:

 اول: برخی معتقدند که جزدرسوره «نمل» اصلاً آیه ای از قرآن محسوب نمیشود.بلکه برای فصل بین سوره ها و تبرک وتیمن آغاز به آن نوشته می شود. این نظر امام ابوحنیفه و امام مالک وقراء مدینه وبصره وشام است.

 دوم: برخی می گویند که آیه ای از تمامی سوَر محسوب می شود .این نظرابن عباس، ابن عمر،ابن زبير، ابو هريره، وعلي وازتابعين ، عطاء، طاوس، سعيد بن جبير، مكحول، زهري، و عبد الله بن مبارك وشافعي، واحمد بن حنبل در روایتی از او واسحاق بن رَاهوَيه، وأبو عبيد قاسم بن سلام، (رحمهم الله) ، می باشد. هم چنین امامیه بر این نظر هستند.

سوم: در فاتحة الکتاب آیه محسوب می شود؛ ولی در سایر سُوَر آیه محسوب نمی شود؛ این نظر منسوب به امام احمد و امام شافعی در روایتی و برخی از شافعیه است .

 چهارم: داود از ظاهریه وامام احمد در روایتی می گویند آیه ای مستقل از اول هر سوره است. در بین مفسرین امام قرطبی میگوید که «بسم الله الرحمن الرحیم»، آیه محسوب نمی شود. امام فخر وبیضاوی می گویند آیه محسوب می شود.

در شروع به خواندن قسمتی از یک سوره ، ابوعمرو دانی می گوید قاری مخیر به خواندن ویا ترک آن است ؛ اما دیگران قائل به ترک آن هستند. اما در خواندن « بسم الله الرحمن الرحیم» به هنگام اتمام یک سوره وشروع به تلاوت سوره دیگر ، اختلاف نظر هست.

دلایل کسانی که معتقدند « بسم الله الرحمن الرحیم » آیه از سوره محسوب می شود عبارتند از: اول: شافعی از ابن جریح از ملیکه از ام سلمه روایت نموده که پیامبر(ص) «فاتحه الکتاب» را خواند و او «بسم الله الرحمن الرحیم » را یک آیه حساب نمود و«الحمدالله رب العالمین» را یک آیه حساب کرد و «الرحمن الرحیم» را یک آیه و «مالک یوم الدین» رایک آیه و« ایاک نعبد وایاک نستعین» یک آیه و«اهدناصراط المستقیم» یک آیه و«صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین» ، یک آیه حساب کرد دوم: روایتی که دارقطنی از ابوهریره آورد ه است که ازپیامبر(صلی الله علیه وسلم) نقل می کند که فرمودند: هرگاه «الحمدلله رب العالمین» را خواندید« بسم الله الرحمن الرحیم» رابخوانید. زیرا این سوره" ام القرآن" و "ام الکتاب "وسبع من المثانی" است و بسم الله الرحمن الرحیم یکی از آیات آنست.

سوم:روایتی است که ابوهریره از پیامبر(ص) روایت نموده است ، که فاتحه الکتاب هفت آیه است واولین آیه اش « بسم الله الرحمن الرحیم » است.

چهارم: روایت ثعلبی از« ابی برده » از پدرش که پیامبر(ص) با او فرمودند می خواهی که تورا از آیه ای آگاه کنم که بعد سلیمان فرزند داود غیر از من به کسی نازل نشده است.گفتم بلی .فرمودند به چه چیزی قرآن آغاز می شود. گفتم با «بسم الله الرحمن الرحیم » ؛ فرمود : همان است.

پنجم : تسمیه در قرآن مکتوب است . وهرآنچه که غیر قرآن باشد در قرآن مکتوب نیست مثلا ، «آمین » چون جزء قرآن نیست در آن هم نوشته نمی شود؛ بنابر این چون در قرآن نوشته می شود جزء قرآن محسوب میشود.

 کسانی که معتقدند «بسم الله الرحمن الرحیم » آیه ای از فاتحه ویا دیگر سوَر نیست به ادله زیر استناد می کنند:

اول: قرآن به خبر احاد ثابت نمی شود. بلکه به تواتر قطعی که هیچ اختلافی در آن نیست ثابت می شود. وهمین که در مورد آن اختلاف نموده اند دلیل آنست که از قرآن نیست .

دوم: استناد به این حدیث پیامبر(ص) که میفرماید: « قال الله عز وجل قسمت الصلاة بيني وبين عبدي نصفين ولعبدي ما أسأل فإذا قال العبد الحمد لله رب العالمين قال الله تعالى حمدني عبدي وإذا قال العبد الرحمن الرحيم قال الله تعالى أثنى علي عبدي وإذا قال العبد مالك يوم الدين قال مجدني عبدي وقال فوض إلى عبدي فإذا قال إياك نعبد وإياك نستعين قال هذا بيني وبين عبدي ولعبدي ما أسأل فإذا قال اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين أنعمت عليهم غير المغضوب عليهم ولا الضالين قال هذا لعبدي ولعبدي ماسأل» پیامبر (صلی الله علیه وسلم)میفرماید که خداوند عزوجلّ فرمودند: که نماز ( سوره فاتحه) را بین خودم و بنده ام نصف کردم. هنگامی که بنده می گوید الحمدلله رب العالمین خداوند میگوید: بنده ام مرا حمد وستایش میگوید وهنگامیکه بنده می گوید" الرحمن الرحیم خداوند میگوید بنده ام مرا می ستاید. و وهنگامیکه بنده می گوید" مالک یوم الدین"خداوند می گوید بنده ام مرا به بزرگواری یاد میکند.و هرگاه گفت " إياك نعبد وإياك نستعين" خداوند میگوید این بین گفته من وبنده ام است آنچه که بنده ام می خواهد از آن اوست.و هرگاه که بنده می گوید: " اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين أنعمت عليهم غير المغضوب عليهم ولا الضالين" .خداوند میگوید این هم سهم بنده ام است.

سوم:استناد به احادیثی است که امام مسلم در صحیحش از ام المومنین عایشه (رض) و انس بن مالک روایت میکند که: «كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يستفتح الصلاة بالتكبير والقراءة ب الحمد لله رب العالمين ....» . یعنی : پیامبر (ص) نماز را با تکبیر و خواندن« الحمدلله رب العالمین »شروع نمود. هم چنین از انس بن مالک روایت شده که پشت سر پیامبر(ص) وابوبکر وعمر نماز خواندم و آنها نماز را با« الحمدلله رب العالمین» شروع کردند و « بسم الله الرحمن الرحیم» را نه در اول ونه در آخر نگفتند. ( تفسیر ابن کثیر1/116- تفسیر روح المعانی1/39-تفسیربیضاوی« أنوار التنزيل وأسرار التأويل»1/17- تفسیر کشاف1/45-تفسیرکبیر1/161-تفسیر قرطبی1/92- التسهيل لعلوم التنزيل1/31).

با توجه به ادله زیر می توان گفت که نظر راجح در این مورد این است که « بسم الله الرحمن الرحیم»، به عنوان آیه در سوره فاتحه الکتاب و دیگر سور است.

اول : روایات منقول از پیامبر (ص) که دلالت برآن دارد که « بسم الله الرحمن الرحيم » آیه ای از سوره فاتحه است.

دوم: خداوند حکیم در اولین کلام تعلیمی خود به پیامبر ذکر اسم خود را به او تعلیم داد.« إقرأ باسم ربک الذی خلق» همچنان که به هنگام خواندن قرآن امر به استعاذه شده است.« فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ » بنابراین خدوند متعال در سرآغاز رسالتی بزرگ به رسول خود با تعلیم چنین سخنی اورا ازاهمیت این سخن آشنا می سازد.چرا که این جمله نیکو به مانند کلیدی است که برای سایر مسائل دیگر.بنده با گفتن این جمله در اولین باور خود جهان بینی را در ذهن خود ایجاد می کند.و به معبود وخالقی که دارای اوصافی است آشنا می شود. و با اولین شناخت ومعرفت درباره معبودش، اورا با این اوصاف؛ « رحمن و رحیم» می شناسد.

سوم : همانگونه که سوره فاتحه الکتاب به عنوان مفتاح قرآن مجید است و برای ورورد به هرچیزی با ید از مجرای خودش وارد شد؛ بنابراین « بسم الله الرحمن الرحيم » مفتاح ورود به فاتحه الکتاب که ام الکتاب است. هم چنانکه ابوبکر خطیب بغدادی از ابی جعفرمحمدبن علی آورده است که پیامبر(ص) فرمودند:« بسم الله الرحمن الرحیم مفتاح کل کتاب»؛ یعنی بسم الله الرحمن الرحیم مفتاح هر کتاب است.

چهارم:اگر « بسم الله الرحمن الرحيم » آیه ای از سور محسوب نمی شد وفقط برای تیمن وتبرک در ابتدای سور نوشته می شد وبرای جدایی سوره ها نوشته می شد؛ چنانکه برخی ها معتقدند، پس چرا در سوره توبه چنین نیست.بنابراین معلوم می شود که « بسم الله الرحمن الرحيم » جزء اصلی هر سوره است. والله اعلم

پنجم: با توجه به روایات منقول از پیامبر(ص) احتساب بسم الله الرحمن الرحيم به عنوان آیه به احتیاط نزدیک تراست. بنا به این حدیث شریف « دع ما يريبك إلى ما لا يريبك »

ششم: استناد برخی ها به حدیث تنصیف «صلاة» که آن را بیان نمودیم ؛ منظور از نصف؛ نصف عددی نیست تا در اینجا آیه «بسم الله الرحمن الرحیم» اضافه واقع شود.بلکه بیان کلی از توحید خداوندی است که بخشی ازآن با اقرار بنده به عظمت وجلال و ربوبیت والوهیت پروردگار خویش وبخشی از آن به اقرار به عجز وناتوانی خویش در مقابل معبود خویش است.بنابراین این سوره بردوبخش تقسیم شده بخشی اثبات توحید رب العالمین است وبخشی تسلیم وبندگی در مقابل معبود حقیقی.این تاویل نزدیک به صواب است.نه آنچه که برخی ها از آن تقسیم عددی فهم کرده اند. والله اعلم.

مجمع التفاسیر ، ج1ص۹.۱۵

دین و دمکراسی

دین و دمکراسی

چه قرائتی از دین با چه قرائتی از دمکراسی قابل جمع است؟

سه مدل برای دمکراسی قائل می شویم:

1-دمکراسی حداکثر 2-دمکراسی حد میانه 3-دمکراسی حد اقل

الف -دمکراسی حداکثر: دمکراسی ژاکوبنی نوعی آرمانی ازدمکراسی است و ادعا شده است دمکراسی دولت- شهرهای یونانی که دمکراسی مستقیمی مبتنی بر همه قدرت به دست توده ها دانسته اند؛ مثال سوئیس که به این دمکراسی نزدیک شده است.

ب -دمکراسی حد میانه: حکومت قانون است که در آن حق از آن اکثریت است؛ اما اقلیت نیز حقوقش محفوظ است؛ یعنی دادن حق به اقلیت هم که بتواند ازطریق مسالمت آمیز و قانونی تبدیل به اکثریت شود.

ج- دمکراسی حد اقل: پلی آرشی است به این معنا که درفضای سیاسی تنها چند گروه از نخبگان حق رقابت سیاسی دارند.و بقیه غیرسیاسی و خارج از بازار رقابت سیاسی هستند. این نوع دمکراسی نخبه گرا با ازخودکامگی و انحصارقدرت فاصله اندکی دارد.اما می تواند ازالیگوپولی به سمت پلورالیسم برود.

پنج مدل ازدین یا قرائت دینی را ذکرمی کنیم:

1-روایت عرفانی از دین 2-روایت فقهی از دین 3-روایت ایدئولوژیک از دین 4-روایت فرهنگی از دین 5-روایت عصری از دین

1-روایت عرفانی از دین: که قائل به مدارا و تساهل است ،آیا می تواند تنوع سیاسی را برتابد و با دمکراسی قابل جمع است؟

جواب منفی است؛ چون سلسله های مرید ومرادی وحلقه های عرفانی همین که به قدرت دست یافته اند، گرایش های تمامیت خواه از خود را بروز داده اند.زیرا فرض اولیه در عرفان بر این مبنی است که قطب و شیخ کامل واصل به حق است و بر مریدان است که برای طی مراحل سلوک پا جای پای او بگذارند و خود را تمام و کمال معروض تصرفات وی کنند و چهارچوبی خصوصی برای خود نمی گذارد.حال آن که در دمکراسی فرضی اولیه آن است که ساحه عمومی و خصوصی از هم جدا شده و مردمان در احوال شخصیه آزادند. حزب خدا و دولت خدایی هم غیور است و غیر را نمی تابد.رابطه قدرت در عرفان سرسپردگی با مولاست؛ اما در دمکراسی با شهروندان آزادی روبه روییم که به صورت قراردادی و برمبنای استفاده و نفع متقابل پیوندهای اجتماعی و سیاسی با یکدیگر برقرار می کنند.

2-روایت فقهی از دین: آیا روایت فقهی با دمکراسی حداقلی قابل جمع است؟

جواب منفی است؛ زیرا در این روایت از دین فقها لیدرهای هرحزب هستند؛ لذا هرگروهی که اکثریت را داشته باشد، مرجع تقلید خود را به عنوان نماینده حاکمیت ملی ثبت می کند. تا اینجای قضیه ازلحاظ تئوریک راه را برای دمکراسی بازمی کند؛ اما مشکل ازاین به بعد است؛ زیرا درتنظیمات دمکراتیک تبعیت اقلیت از اکثریت در امور مربوط به حقوق عمومی جزو ضروریات و قواعد بازی است؛ والا چنین نظامی پا نمی گیرد. حال آن که درقرائت فقهی ازدین هیچ مبرر و حجت شرعی برای رعایت اصل تبعیت اقلیت از اکثریت نداریم و لذا مرجع تقلید و مقلدانش به تکلیف شرعی عمل می کنند و نه قراردادهای اجتماعی و از این رو نظام اجتماعی دچار هرج ومرج می شود.

3-روایت ایدئولوژیک ازدین: آیا روایت ایدئولوژیک ازدین با حداقل دمکراسی قابل جمع است؟

جواب منفی است؛ زیرا دین ایدئولوژیزه ازاین منظر به خدا می نگرد که اگر خدا واحد است که هست و اگر از واحد جز واحد صادر نمی شود که نمی شود، پس فقط یک حزب داریم و یک دولت الهی پس هر آنچه غیرخدایی است، قابل پذیرش نیست.

4-روایت فرهنگی از دین: آیا روایت فرهنگی از دین با حداقل دمکراسی قابل جمع است؟

جواب بازهم منفی است؛ زیرا منظور از دین فرهنگی تبدیل دین از مکتب حقوقی و شریعت به مجموعه ای هنجارهای فرهنگی است که مبین هویت تاریخی و اجتماعی است. و این با نظامات سیاسی قابل جمع است.چنین دینی نسبت به شکل حکومت چه دمکراسی و چه دیکتاتوری یا سلطنتی و جمهوری می سازد؛ یعنی تو دولت خود را بنا کن، دین بدان مشروعیت می دهد.و در این قرائت دین تفاوتی با ملیت و نژاد ندارد.

5-روایت عصری از دین: آیاروایت عصری از دین با حداقل دمکراسی قابل جمع است؟

می توان گفت قابل جمع است. روایت عصری از دین یعنی مقبول افتادن احکام دینی با خرد عصر است؛ یعنی اجتهاد مستمر و پویا نسبت به احکام فقهی به خصوص فقه عمومی منطبق با مصالح جاریه و عرف عقلا. به نظر می رسد تنها روایتی از دین که می تواند با دمکراسی نسبتی برقرارکند، همین روایت عصری از دین است.

(دکتر سروش_دین و دمکراسی)

 

رابطه عقل و دین در اسلام

رابطه عقل و دین در اسلام

 

معمولاً حکما از عقل به عنوان یک نوع ادراک بحث می کنند، ولی این یک تعبیر غلط است؛ چرا که عقل قوه نیست. البته ارائه یک تعریف جامع و مانع از عقل بسیار مشکل است. عقل اگر بخواهد خود را تعریف کند باید بتوان بر آن اشراف داشته باشد و به آن به عنوان یک «شی ء» بنگرد که اگر چنین شد دیگر عقل نیست؛ لذا عقل نمی تواند از خود یک تعریف منطقی مفهومی ارائه دهد. و خود را تعریف جامع و منطقی نمی تواند بکند، بلکه خود را بر ما عرضه و ارائه می کند. حال اگر شما بخواهید عقل را هم رد کنید باز هم باید به کمک خود عقل این کار را بکنید.

در قرآن کریم ایات فراوانی وجود دارد که عقل را تمجید کرده و انسان را به تعقل فرا خوانده است. شاید هیچ ایینی به اندازه اسلام دعوت به تعقل نکرده باشد. برای فهم رابطه عقل و دین یا عقل و وحی بایستی به نسبت ارتباط خداوند با پیامبران خود و مسأله کیفیت وحی توجه نمود.

روایت هم در این باره زیاد است، ولی اگر این همه روایت هم نبود باز هم عقل حجت بود؛ چرا که حجیت ذاتی عقل است؛ لذا ایات و روایات هم ارشادی است. اگر ما تعین خاصی از عقل را در نظر بگیریم این با دین در مواردی تعارض پیدا می کند. تعیناتی؛ چون: عقل تجربی، عقل منطقی، عقل فلسفی، عقل ریاضی و... .کسانی که بین عقل و وحی یا دین، تعارض دیده اند، مقصودشان از عقل، یکی از این عقل هاست.اینها همه عقل هستند، ولی عقل بالاتر از این هاست. اینها تعینات عقل هستند.

به نظر من عقل، خود آدم است، مخلوق اول، صادر اول است و بسیط الحقیقه. آن عقل ها که گفتیم تعینات عقل است و ممکن است در مواردی با وحی تعارض داشته باشد، ولی عقل می تواند خود را از اینها بالا ببرد.

وحی وقتی آمد بر قلب و سپس زبان حضرت محمد(ص) دیگر معقول می شود. این که در اصل چه بود ما از آن خبر نداریم، ولی حالا که بر قلب و سپس زبان حضرت آمد و در کتاب آمد دیگر معقول است.اگر نامعقول بود که کسی آن را نمی پذیرفت. به علاوه که اگر وحی آمده تا ما آن را بفهمیم، این کار جز به کمک عقل نیست. حتی اگر مواردی را هم ما نفهمیدیم که مثلاً ذات باری یا کیفیت بهشت و جهنم و..، باز هم فهم این نفهمی کار عقل است. عقل خودش منصفانه هر جا را که نفهمد اعلام می کند.

پس بین عقل با این تعریفی که گفته شد با وحی تضادی نیست. حتی اگر در مواردی هم شخص بگوید من در نزاع بین عقل و وحی، تعبد می کنم و جانب وحی را می گیریم، خود این را هم عقل می گوید. پس نزاع بین عقل و دین از اساس بی معناست. به خصوص در اسلام و نزاع هایی که شده منشاء آن جهالت بوده است.(دکتر غلامـحـسـین ابراهیمی دینانی)

بدون عقل چه می‌توان گفت؟ هیچ. زبان(نقل) نیز از شئون عقل است. اگر عقل نباشد چیزی نیست. اگر عقل نباشد، حتی نمی توان گفت چیزی نیست!( غلامحسین ابراهیمی دینانی)

 

شيطان از ديدگاه اديان مختلف

شيطان از ديدگاه اديان مختلف

 

شيطان» در لغت از ماده «شطن» به معناي دور شدن است، لذا به شيطان، شيطان مي‌گويند چون از فرمان خدا سرپيچي نمود، سپس از رحمت او دور ماند، و در اصطلاح «شيطان» مفهومي عام دارد كه شامل هر موجود متمرد و طغيانگر و خرابكار مي‌شود خواه از جن باشد يا از انسانها.

در عالم آفرينش جدا از موجودات محسوس، موجودات غيرمحسوسي نيز وجود دارند كه وجود آنها به واسطه‌ي آيات الهي ثابت شده است يكي از آن موجودات غيرمحسوس جن است كه براي ما در شرايط عادي، قابل درك حسي نيست و از آنجايي كه شيطان نيز از جن است بديهي است كه آن هم از موجودات واقعي غيرمحسوس به شمار مي‌آيد. مؤيد اين مطلب (جن بودن و غيرمحسوس بودن شيطان) آيه‌ي 50، از سوره‌ي كهف است كه مي‌فرمايد: «وَ كانَ مِنَ الجِن» ابليس از جن بود.

شيطان از جنس فرشتگان نبوده بلكه از طايفه‌ي جن بوده؛ چرا كه شيطان داراي اولاد و ذريه است در حالي كه فرشتگان فرزند ندارند، فرشتگان معصومند ولي شيطان معصوم نيست، شيطان از آتش آفريده شده اما فرشتگان از نور آفريده شده‌اند. فرشتگان رسول الهي‌اند در حالي كه ابليس از چنين مقام و مرتبه‌اي برخوردار نيست.

خلقت جن و شيطان بر خلقت انسان تقدم دارد، چرا كه خداوند متعال در قرآن، سوره‌ي حجر، آيه26 و27 مي‌فرمايد: ( همانا ما انسان را از گل و لاي سالخورده تغيير يافته، بيافريديم و طايفه‌ي جن را پيش‌تر، از آتش گدازنده خلق نموديم).

وجود شيطان از نظر نظام كلي ضرورت دارد و به عبارتي شيطان، سگ تربيت شده نظام آفرينش است،‌ براي هر كسي پارس نمي‌كند و هر كس را نمي‌گزد، در كل اين نظام وجود شيطان رحمت است، اگر كسي سگ تربيت شده داشته باشد مي‌فهمد در عين حال كه اين سگ و نجس‌العين و حرام گوشت است، خدماتي نيز دارد، بنابراين وجود شيطاني كه انسان را به شر و معصيت دعوت كند از اركان نظام عالم بشري است و نسبت به راه مستقيم او به منزله‌ي كنار جاده است و معلوم است كه تا دو طرفي براي جاده نباشد متن جاده هم فرض نمي‌شود لذا القائات شيطاني خود مصلحتي دارد و آن اين است كه مردم عموماً به وسيله‌ي آن آزمايش مي‌شوند و در كوره‌ي امتحان ناخالصي‌ها جدا مي‌شوند.

خداوند از ابتدا شيطان را به عنوان شيطان نيافريد. بلكه او سالها، همنشين فرشتگان و از مخلوقات پاك بود ولي بعد، از آزادي خود، سوء استفاده كرد و وقتي در مقابل امر الهي مبني بر سجده بر آدم قرار گرفت بناي سركشي و طغيان گذارد.

شيطان در يهوديت

شيطان در يهوديت، در لغت به معناي دشمن يا تهمت زننده است. و همين طور نام فرشته اي است كه مؤمنين را مورد محك قرار ميدهد. شيطان در يهود به عنوان دشمن خدا شناخته نشده است بلكه يك خادم خدا است كه وظيفه دارد ايمان بشريت را مورد آزمايش قرار دهد.

شيطان در مسيحيت

در بسياري از شاخه هاي مسيحيت ، شيطان (دراصل لوسيفر) قبل از آن كه از درگاه خدا طرد شود ، يك موجود روحاني يا فرشته بوده كه درخدمت خداوندگار بوده است . گفته مي شود شيطان از درگاه خداوند به دليل غرور بيش از حد و خودپرستي طرد شده است . همچنين گفته شده است كه شيطان كسي بوده كه به انسان گفته مي تواند خدا شود . به همين سبب موجب معصيت اصلي انسان در درگاه خدا شده و در نتيجه از بهشت عدن اخراج شده است . كلمه شيطان در انجيل ، اسم خصم يا مانع بشر است . در قسمت ديگر از كتاب انجيل ، شيطان براي تمرد كردن در برابر خدا تلاش مي كرد اما در نافرماني ناكام شد و خدا او را به جهنم تبعيد كرد . شيطان ،اختراع كليسا بود تا همه ي بدي ها را به او نسبت دهند . البته مقامات كليسا مي دانستند كه شيطان ساخته و پرداخته دست خود آن ها است ؛‌ ولي متعصبان مذهبي كه دنباله رو آنها شده بودند ، واقعا تصور مي كردند كه با نسبت دادن همه بديها به شيطان به مذهب و كليسا خدمت مي كنند.

شيطان در زرتشت

 از آغاز صحيفه هاي عهد عتيق تا صحيفه اشعياي نبي، همواره منشا غايي همه چيز، و از جمله شر، يهود معرفي گرديده است. اما پس از اسارت و تبعيد يهود، تغيير مشخصي صورت پذيرفت. اگر دو روايت مشابه مربوط به تجربه خاصي از حضرت داوود ، پادشاه قوم اسرائيل را در نظر بگيريم ، خواهيم ديد كه در سندي كه مربوط به دوران پس از تبعيد است ، در مطلب مشابهي كه مربوط به دوران قبل از تبعيد قوم يهود بوده، واژه شيطان جايگزين قوم يهود گرديده است. بنابراين اين شيطان از اجزاي اصلي كتاب مقدس نبود؛ بلكه بعدها از طريق دين زرتشتي وارد آن شده است. هنگامي كه يهوديان به بابل تبعيد شده بودند ، در تماس مستقيم با دين زرتشتي قرار گرفتند و ايده هاي دقيق و استادانه اي از ان دين وام گرفتند ؛ از قبيل مبحث فرشتگان و شيطان. اولي اهورامزدا نام دارد كه نور است و حيات آفريدگار خوبي و پاكي؛ دومي كه اهريمن است،‌ ظلمت است و پليدي و خالق امور مضر و اشياي زشت و دروغ. شيطان در بسياري از اديان، مظهر شرو ناپاكي است كه اين مفاهيم در تعاليم بنيانگذار دين زرتشت و همه متون بعدي اين دين بوده است. از ويژگي هاي اصلي شيطان ،دروغ و فريب است و حداقل 606 بار در گاته ها مورد سرزنش قرار گرفته است. اسم خاص انگره مينو به عنوان متخاصم ترين روح، فقط يك بار در تعاليم زرتشت به چشم مي خورد. وجود خداوند نيك وشيطان كه با يكديگر مبارزه مي كنند ، از مشخصات اصلي دين زرتشتي است و به نام اعتقاد به ثنويت جهاني (دوگانه پرستي) در ميان ساير اديان شهرت يافته است.انگره مينو وتعداد ب‍ي شماري از شياطين وجود دارند كه به طور منظم در مقابل فرشتگان خير واهورا مزدا (خداي حكيم –ذات متعال ) قرار مي گيرند. نام اين شياطين عبارتند از :گرسنگي، تشنگي، خشم، نفرت، حسد ، دروغ، خشكسالي، زمستان وبدكاري –نام اين ارواح شرور، ديو مي باشد كه در زبان پارسي به صورت diu ودر زبان انگليسي به نام devil تغيير يافت.

شيطان در مذهب بودائي

در دين بودائي، شيطان مظهر زشتي و پليدي است و مردم را از اطاعت آن بازداشته است. به موجب عقيده بودا، شيطان نه تنها وارد كننده رنج در جهان بلكه صاحب هر رنج و بدي و محرك بزرگ تمام انديشه و گفتارها و كردارهاي زشت در وجود انسان است.

از نظر شكل و شمائل شيطان در عقايد بودائيان، آنها معتقدند كه « شيطان » يا « مارا » به اشكال مختلفي ديده مي شود. گاهي به شكل يك پيرمرد برهمن خزيده و تنگ نفس، گاهي به صورت يك دهقان، گاهي به شكل يك فيل و يا پادشاه تا براي فريب دادن مردان پاك و مقدس اقدام نمايد. برخي از بودائيان اعتقاد دارند به اينكه شيطان به اندازه يك كوه ، پول دارد و كساني را كه علاقه پايان ناپذير و حرص فراوان به پول و مال دنيا دارند با پرداخت مقداري پول مي خرد و هميشه از اين معامله راضي است و هيچ وقت هم پولهايش تمام نمي شود .

از نظر بودائي ها، از ميان تمام دامهايي كه شيطان براي فريب آدم گسترده،« دام زن » خطرناك ترين آنهاست. بطوري كه نوشته اند تا مدتها بودا جز مردان، هيچ زني را به كيش و آئين خود نمي پذيرفت ولي سرانجام در اثر اصرار نامادري اش « ماها پاچاپاتي » بودا با كمال كرامت راضي شد كه زنان هم در شمار شاگردان او پذيرفته شوند.

چگونگي پيروز شدن بودا بر شيطان از اين قرار است كه همچون آفتاب كه از درون ابرهاي تيره شب بيرون مي آيد ، بودا نيز از درون تيرگي هاي ماري بنام « مايا » سربرمي آورد و هنگام زاده شدن او، يك شعاع نوراني پيدا شده و تمام جهان را مي پيمايد و مايا مانند ابرهاي صبحگاهي در برابر نور خورشيد مي ميرد. همانگونه كه رب النوع خورشيد با شيطان طوفان مي جنگد، بودا نيز در جنگي سخت بر ضد « مارا »( شيطان، ابليس) يعني آن شيطان بدخواه در زير درخت مقدس فاتح گشته و بودا به راه مي افتد تا جهانيان را پند دهد و قانون مقدس خود را بر آنان ابلاغ نمايد.

 

وحی از دیدگاه فارابی

وحی از دیدگاه فارابی

دکتر ابراهیمی دینانی

 

 ”ابونصر فارابی کلامی گفت که من نمی دانم آن را در اینجا بگویم یا نه؟! علی الله، می گویم! فارابی در هزار سال پیش نترسیده و این کلام را گفته است، پس من چرا باید بترسم که بگویم؟! من می خواهم بگویم سخن فارابی – که قبل از ابن سینا، ابن رشد، ابن طفیل، ابن باجه، خواجه نصیر و حتی ملاصدرا گفته شده است – هنوز سخنی است که اعتبار آن محرز است و جای تأمل دارد.

فارابی که یک فیلسوف مسلمان و یک فیلسوف بزرگ بود، به یک معنی مؤسس فلسفه اسلامی هم شناخته می شود. من معتقدم که فارابی، فیلسوف مؤسس در جهان اسلام است. او می گوید: «وحی، تنزل عقل است». تنزل به معنای فرود آمدن است. عقل چه کسی فرود می آید؟ این عقل کل است که فرود می آید. عقل، مقول به تشکیک است. به عبارت دیگر، هر انسان سهمی از عقل دارد. از کدام عقل؟ از یک عقل کل.

 [وحی به همین ترتیب] پایین می آید تا به باطن حضرت ختمی مرتبت می رسد. توجه کنید که این نزول هم در باطن اتفاق می افتد! یعنی شما چنانچه قوی ترین دستگاه های گیرنده و ماهواره ها را بکار ببرید، نمی توانید این ندا و صدای جبرئیل را ضبط کنید، چون این صدا در هوا [= بیرون از انسان] نیست که بتوان آن را ضبط کرد، چرا که مصب فرود آن، نفس ناطقه کامله حضرت ختمی مرتبت است. وحی در باطن فرود آمده و این مراحل را طی می کند تا به خیال می رسد. فارابی می گوید وحی به مرحله خیال می رسد. مرحله خیال، یکی از مراتب آگاهی آدمی [3] است. بنابراین وحی از عقل کل به مرحله خیال پیغمبر می رسد، و من اضافه می کنم (این دیگر سخن فارابی نیست) که در ادامه از خیال هم فرود می آید تا به «حس مشترک» می رسد و از حس مشترک در همین چشم ظاهر فرود می آید! و حضرت ختمی مرتبت، جبرئیل را با همین چشم به صورت «دِحیه کَلبی» [4] می بیند. دحیه کلبی [برای پیامبر، صورت] جبرئیل بود. یعنی دحیه کلبی صورت جبرئیل و تجسمی از او بود، نه اینکه خودش جبرئیل باشد. جبرئیل [برای پیامبر] به صورت دحیه کلبی – که زیباترین شخص در دوران پیامبر بود – تجسم و تجلی پیدا می کرد، ولی از عقل کل و از مکمن غیب تا اینجا آمده بود. وحی در باطن پیغمبر فرود آمده و همه وجود او را پر کرده بود. یعنی همه وجود پیغمبر از – عقل کل تا حس ظاهرش – پر از وحی است! و اگر همه وجود پیغمبر پر از وحی است، یعنی همه عالم پر از وحی است. هیچ موجودی نیست که خالی از وحی باشد، اما این صدا می آید و [تنها] در گوش حضرت ختمی مرتبت طنین افکن می شود و به صورت جملات که همان آیات کریمه قرآن باشد ظاهر شده و بر لسان مبارک ایشان قرائت می گردد. سپس حضرت آنها را می خواند و اشخاص دیگر آن را نوشته و یا حفظ می کنند.“