منشا کلمه ی ایران

منشا کلمه ی ایران:

در فروردین سال 1314 خورشیدی طبق بخشنامه وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت ، نام رسمی ایران ( به جای پرس ، پرشیا و غیره ) برای کشور ما انتخاب شد . در مغرب زمین از قرون وسطی ، ایران به نام هایی از قبیل : پرس ( فرانسوی ) ، پرشیا ( انگلیسی ) ، پرسیس ( یونانی ) نامیده شده است . اسمی که امروز" ایران " گفته می شود بیش از 600 سال پیش " اران " Eran تلفظ می شد .

سعید نفیسی در دی ماه 1313 نام " ایران " را به جای " پرشیا " پیشنهاد کرد .

 

تطور معنایی واژه شیطان

تطور معنایی واژه شیطان

برخی دانشمندان برآنند که واژه شیطان کلمه ایی دخیل و غیر عربی است که بعدا وارد زبان عربی شده است و معتقدند منشا این کلمه از زبان یونانی و سریانی به زبانهای ارمنی و هزاروش و پهلوی وارد زبان عربی شده است برخی نیز معتقدند که از زبان حبشی به عربی راه یافته و برخی نیز منشا آنرا عبرانی می دانند و عده ایی نیز منشا این واژه را فارسی می دانند و و کلمه دیو را موید می آورند.

از سوی دیگر لغت شناسان برای این کلمه مشتقات زیادی ذکر کرده اند و و این کلمه را فاقد علایم عجمه دانسته اند و برای آن فعل و مصدر و باب تعیین کرده اندو ریشه آنرا از شطن به معنای دور شدن یا از ریشه شاط به معنای هلاک شدن و سوختن دانسته اندو خلاصه اینکه منشا این کلمه را عربی دانسته اند.،لذا ما در این بخش قصد داریم این دونظریه یعنی نظریه کسانی که به غیر عربی بودن این واژه اذعان دارند و نظریه کسانی که این واژه را عربی می دانند باهم جمع کنیم:

مقدمتا باید گفت که مفهوم شیطان به عنوان موجودی جهنمی که از فرمان خدا تمرد کره است و پیوسته در صدد و گمراهی وا غواء و ضلالت انسان است مفهومی تقریبا انتزاعی است که بر گرفته از تعالیم انبیاء است و همانطور که شعرانی بیان می کند : انبیا ء این موجود را ثابت کرده و به انسانها شناسانده اند و چون انبیاء هر کدام در ملت و کشور و مکان و زمانی خاص ظهور کرده اند مفهوم شیطان را به همان زبان در آن ملت متناسب با مردم زمان و مکان عصر خود گسترش داده و مردم را از آن بر حزر داشته اند، بنابراین هرملت و کشوری از مفهوم شیطان با لفظی خاص و متفاوت از دیگری از این کلمه یاد می کرده اند برای مثال در ایران مفهوم شیطان با لفظ اهریمن و دیو به مردم شناساند شد ، در یونان شاطن در حبشه و همچنین زبانهای سریانی شاطان درآرامی شاطن، شاطان و شطناء و در عبرانی نیز از شیطان با لفظی متفاوت از دیگری نام برده می شد.

اما در عین حالی که این کلمه در تمام زبانها به لفظی خاص وجود داشته در میان عرب نیز کاربرد داشته است ما در اینجا 2 سیر تاریخی این واژه را بر حسب ریشه لغت بیان می کنیم :

الف:سیر 7 مرحله ایی که کلمه شیطان بنا بر ریشه شطن از آغاز پیدایش طی کرده را برحسب قراین عقلی و نقلی (لغت) بیان می کنیم: (قرینه عقلی همان سیر لغات از مفهومی حسی، پیرامونی،جزئیبه مفهوم انتزاعی،فراپیرامونی و کلی است ) و قرینه نقلی (لغت،شعر،و قران) .1-     ابتدا عرب به ریسمان یا طنابی که بسیار بلند بوده و سر و ته آن از هم فاصله زیادی داشته به طوری که با این ریسمان از چاههای عمیق آب می کشیدند شطن می گفتندوبعدها(در مرحله چهارم) به خود چاههای بئر شطون یعنی چاه عمیق می گفتند و به فردی که از چاه آب می کشید مشاطن می گفتند و گاه این کلمه را برای دو ریسمانی که یکی برای انداختن دلو در چاه استفاده می شده و دیگری برای آب کشیدن با دلو کاربرد داشته ،استفاده می کردند.

2-     در مرحله بعد به طور مجازی به هر ریسمانی شطن گفته می شده مثلا در مسابقات اسب سواری اسبان را از روی ریسمانها می پراندند به آن ریسمانها شطن گفته می شده است و به اسب مسابقه فرس مشطون می گفتند.

3-     در مرحله بعد این واژه را برای  مار استفاده می کردند (حیه شطون ) وجه تسمیه آن با ریسمان اولا طولانی بودن اندازه آنهاست و ثانیا اینکه ریسمان چاه برای اینکه پاره نشود آنرا پیچ می دادند و گره های زیادی به آن می زدند و مار نیزچون به دور خود حلقه می زده و معمولاطول درازی دارد شطن می گفتند.

4-      در این مرحله وازه شیطان از معنای حسی جزئی و پیرامونی(ریسمان و مار) به معنایی تقریبا انتزاعی راه یافت و به هر شی بلند و دراز از نظر اندازه شطن و شیطان می گفتند به گیاهی که در زمین ریشه بلندی داشت و بسیار تلخ بوده نبت شطون می گفتند.به نیزه بلند رمح شطون و به چاههای عمیق بئر شطون می گفتند به رشته دراز و پیچ در پیچی که برای علامت گذاری در پشت شتر از ران تا پاشنه پا می گذاشتند شطن گفته می شد.

5-      در این مرحله باز این کلمه معنایی انتزاعی تر به خود گرفت و از معنای طولانی و دور بودن از نظر اندازه به طولانی و دور بودن از نظر زمان و مکان و افکار نقل معنا داد در این مرحله به جنگهای سخت و طولانی حرب(غزوه) شطون می گفتند، به خانه ایی که دور بود شطنت الدار می گفتند ، به آمال و آرزوهای طولانی و دست نیافتنی نیه شطون می گفتند، به سگ ولگرد و دور افتاده کلب مشیطن می گفتندبه شی دور از ذهن شیطن می گفتند و همچنین واژه های شطن عنه و اشطنه به معنای دوری مسافت به کار برده می شد.

6-     در این مرحله بودکه تعالیم انبیاء در معنا و مفهوم این لغت تغییراتی ایجاد کرد و آنرا انتزاعی تر نمود و مفهوم دوری از نظر زمان و مکان جای خود را به معنای دوری از حق و حقیقت و تمرد از خدا داد و شیطان در تعالیم انبیاء به معنای رانده شده و متمرداز خدا و دور از حق شناخته شد.

7-     در مرحله آخر که همزمان بانزول قرآن است شیطان در مفهوم قرآنی اش به موجودی جنی ، متمرد، نافرمان، دور از رحمت الهی ، مغرور متکبر اغواء گر ، خبیث دشمن انسان و مکار معرفی شد و در واقع یکی از مصادیق شیطان ابلیس است که طبق نظر مفسرین به معنای کسی است که از رحمت الهی دور و ناامید از بخشش الهی است و در واقع مترادف شیطان قلمداد می شود.

ب: اما اگرریشه کلمه شیطان را از شاط یشیط بدانیم ( به عنوان احتمال ضعیف)و وزن فیعال که به معنای سوختن و هلاک شدن است می توان گفت این واژه 3 مرحله داشته است.

1.     ابتدا فعل شاط در مورد سوختن غذا و در نهایت از بین رفتن آن به کار می رفته است مانند شیطت اللحم

2.     -سپس هر نو ع سوختن مادی و فیزیکی را شامل می شده است مانند استشاط الرجل و ناقه مشیاط که سوختن و آتش مادی و فیزیکی را شامل می شود .

3.     در این مرحله باز تعالیم انبیاء بر این لغت تاثیر گذاشت و به معنای موجودی آتشین یعنی جن تبدیل شدک هاز مصادیق خنیان شیطان است که از جن بوده است. بنابراین می توان گفت وجه تسمیه شیطان با ریشه شاط   به دو وجه امکان پذیر است.

الف: به دلیل اینکه جنس شیطان از آتش بوده و اصل وی از جنیان بوده وی را شیطان نامیدند

ب: به دلیل تمردش از خدا همیشه در هلاکت و نیستی و آتش قهر الهی به سر می ببرد .

 

نظریه قوری چای آسمانی  (قوری راسل)

 

 نظریه قوری چای آسمانی  (قوری راسل)

 

اگر من مدعی می‌شدم که در منظومه شمسی میان زمین و مریخ یک قوری چینی دور خورشید می‌گردد، هیچ کس قادر نبود مدعای مرا رد کند، مشروط به آنکه حواسم می‌بود که در ادامه بگویم این قوری آنقدر کوچک است که حتی با قوی‌ترین تلسکوپ‌ها هم قابل رویت نیست.

اما اگر تا آنجا پیش می‌رفتم که می‌گفتم چون مدعای من ابطال ناپذیراست جایز نیست عقل بشر به آن شک کند، به حق به یاوه گویی متهم می‌شدم.

با این حال، اگر وجود این قوری در کتب قدما تایید شده بود و آن را حقیقتی قدسی شمرده و هر یکشنبه در کلیسا درباره آن به وعظ می‌پرداختند و در مدارس آن را به ذهن کودکان فرو می‌کردند، تردید در وجود آن نشانه نامتعارف بودن تلقی می‌شد و شخص شکاک را در عصر روشنگری به نزد روانپزشک و در دوره پیش از آن به دادگاه تفتیش عقاید می‌فرستادند.

مصطفی ملکیان،زیستن در عاریت

مصطفی ملکیان،زیستن در عاریت

هایدگر، فیلسوف اگزیستانسیالیست معروف آلمانی، در کتاب معروف خود، (هستی و زمان) که شاهکار اوست، بحثی را در باب وضع زندگی اکثر قریب به اتفاق ما آدمیان پیش کشیده است و قصد دارد با ترسیم این وضع، نشان دهد اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم. هایدگر می گوید: "هر کدام از شما در زندگی خود تامل کنید و ببینید آیا این سه خصیصه ای که من می گویم در زندگی تان هست یا نه. صادقانه... پیش خودتان مقر باشید که زندگی عاریتی می کنید، نه زندگی اصیل". بعد می گوید: همه ما آدمیان، کمابیش این سه خصیصه را داریم:

 خصیصه دوم، آن است که ما از مرحله یاوه گویی و وراجی، به مرحله سرک کشیدن، بوالفضولی و ناخنک زدن می رسیم. بوالفضولی یعنی به محض این که چیزی را شنیدم و وارد ذهنم شد چون بنابر این نبود که آن را بیازمایم – فوراً می گویم چه چیز دیگری دارید؟ یعنی با وجود این که هنوز مطلب اول را دریافت نکرده ام و وارد هاضمه و فهم من نشده، باز دنبال چیزی جدید می گردم. از این نظر است که همه ما به زبان حال و قال می گوییم: (تازه چه خبر؟) و یکی نیست به ما بگوید با کهنه هایش چه کرده اید که دنبال تازه می گردید، مگر کهنه ها چه هنری برای شما داشتند که حالا باز هم طالب تازه ها هستید؟ پس سرک کشیدن یعنی عاشق نو بودن. مثلاً شما کتابی نوشته اید و من با خواندن آن باورهای شما را به خود انتقال می دهم، اصلاً هم دقت نمی کنم آیا درست است یا نه، اما تا به شما می رسم می گویم: آقا اخیراً کتاب جدیدی منتشر نکرده اید؟ یکی نیست بگوید: خب، کتابهای قبلی را که خواندی کدامش حق بود و کدام اش باطل؟!

بنابراین، نوجویی، خصلت انسان هایی است که زندگی عاریتی دارند و به لحاظ همین خصلت است که از این متفکر به آن متفکر و از این مکتب به آن مکتب می لغزیم، و اصلاً مکث نمی کنیم این مکتبی را که تا الان قبول داشته ایم، آیا درست است یا نادرست.

خصیصه سوم، سردرگمی و گیجی است. یعنی نمی دانم در چه جهانی به سر می برم. مثلاً نمی دانم آیا جهان هدف دار است یا بی هدف، نمی دانم جنگ بهتر است یا صلح، اما در عین حال می دانم که در باره هر یک از این پرسش ها، اقوال زیادی هست و می توانم همه را برای شما توضیح دهم. در واقع، ما از نظر فکری تلو تلو می خوریم. چرا؟ چون در مورد هیچ چیز، خودمان تصمیم نگرفته ایم و تنها وسیله ای برای انتقال نظریات بوده ایم. به تعبیر دیگر، باورها همین طور به ما می رسند و از ما به دیگران انتقال می یابند و چون ما شهوت شنیدن و گفتن داریم، در اثر اعمال این شهوت، به گیجی فرو رفته ایم، یعنی هیچ رای شخصی قابل دفاعی نداریم. مثال بزنم: من به کسی میگویم: فلانی – می خواهم در باب فلان موضوع تحقیق کنم. می گوید: بیا برویم پای اینترنت. می رویم و می بینیم که 800 کتاب، 9000 مقاله و هزاران هزار پرونده وجود دارد. می گوید: بفرما و افتخار هم می کند که مرا در جریان این ها قرار داده است. در حالی که من در میان این تلنبار کتاب، رساله و مقاله نمی خواستم ببینم چه نوشته هایی در باب این که "الف"، "ب" است یا نه؟ - وجود دارد، بلکه می خواستم بدانم "الف"، "ب" است یا نه؟. در واقع به جای این که سخن ما در باره واقعیت ها باشد، در باره سخنانی است که در باره واقعیت ها گفته شده و اصلاً از این سخنان، به خود واقعیت انتقال نیافته ایم.

این تلوتلو خوردن فکری که هایدگر از آن به سرگیجه، گمگشتگی و گیجی تعبیر می کند، وقتی برای انسان حاصل می آید که به جای این که خودش با واقعیت ها سر و کار پیدا کند، فقط با باورهای دیگران در باره واقعیت سر و کار دارد. حال اگر دقت کنید، می بینید این سه مرحله در همه ساحت های زندگی وجود دارد، حتی در زندگی روزمره. مثلاً اگر به شما بگویم: به چه دلیل باید با قاشق و چنگال غذا خورد؟ می گویید: خب گفته اند باید این طوری غذا بخورید. اگر بپرسم به چه دلیل پسران باید خواستگار دخترها بروند؟ می گویید: خب دیگه، این جور گفته اند. چرا آدم باید در مجلس ترحیم شرکت کند یا اصلاً چرا باید سر جنازه رفت؟ خب باید رفت دیگه. مردم از جشن و شادی خوششان می آید، شما هم خوشتان می آید؟ خوشم نمی آید، ولی چون زشت است پیش مردم بگویم از جشن خوشم نمی آید، طوری زندگی کنم که گویی از جشن و شادی لذت میبرم. بنابراین خودتان نمی دانید چرا باید فلان کار را بکنید، چون برای شما چیزی روشن نیست و هنوز در آن سه فرایند به سر می برید و طبیعتاً به راحتی می توان شما را از این سو به آن سو کشاند و چون تا الان چیزی را که به شما گفته اند، بدون دلیل قبول کرده اید، طبعاً فردا که چیز دیگری بگویند آن را هم بدون دلیل قبول می کنید، ولو خلاف چیز قبلی باشد.

 

بدین ترتیب، شاخصه های اصلی زندگی عاریتی چنین هستند: تقلید می کنیم، تعبد می ورزیم، بی دلیل سخن می گوییم، سخنان دیگران را بی دلیل می پذیریم و دیگران هم سخنان ما را بی دلیل می پذیرند و بر سر هیچ هیاهو می کنیم. با همه وفاداریم جز با خود، با همه صداقت داریم جز با خود، با همه یک رنگ هستیم جز با خود. در حالی که شاخصه های اصلی زندگی اصیل، عبارتند از: به خود وفادار بودن نه با هیچ کس دیگر، با خود صداقت داشتن نه با هیچ کس دیگر، با خود یکرنگ بودن نه با هیچ کس. زندگی اصیل، یعنی زندگی که در آن انسان تنها به خودش وفادار است و مساوی است با در التزام خود حرکت کردن و در معیت خود زیستن، و بنابراین هر گاه وفاداری به خود، فدای وفاداری به دیگر یا دیگرانی شود، زندگی من عاریتی خواهد بود.حالا وفاداری به خود یعنی چه؟ معنای واضح تر وفاداری به خود، فقط بر اساس فهم خود عمل کردن و فهم خود را مبنای تصمیم گیریهای عملی قراردادن است. پس هر کس که فقط بر اساس فهم خود در زندگی اش تصمیم گیری کند، فهم خود را تعطیل نکرده و زندگی اصیل دارد. ما چه وقت فهم خود را تعطیل می کنیم؟ آنگاه که اساس زندگی ما این ها می شود:

سنت های نیازموده، تعبد، تقلید افکار عمومی، هم رنگی با جماعت، کسب محبوبیت به هر قیمتی، کسب رضای مردم و .... بنابراین کسانی که زندگی اصیل دارند که در واقع هیچ باور نیازموده ای را مبنا قرار نمی دهند، تقلید نمی کنند، تعبد نمی ورزند، هم رنگی با جماعت ندارند، افکار عمومی در آنها موثر نیست و در پی این نیستند که محبوبیت شان را به هر قیمتی حفظ کنند، بلکه می گویند: من بر مبنای آنچه خود می فهمم، عمل میکنم. حال اگر با این"برمبنای فهم خود عمل کردن" محبوبیت ام حفظ شد، که شد و اگر نشد، هیچ مهم نیست. یعنی من در واقع به هر قیمتی نمی خواهم در دل شما جا باز کنم. من می خواهم در دل خودم جا باز کنم، می خواهم خودم از خودم بدم نیاید، نه این که شما از من بدتان نیاید، چرا که خوشایند خودم بر خوشایند شما تقدم دارد و زندگی اصیل در واقع یعنی همین. یعنی زندگی که در آن، من به خاطر دل شما جا باز کنم یا برای این که رضای شما را به دست آورم، از فهم و استنباط خودم از واقعیات دست برندارم.

زندگی اصیل، یعنی براساس اعتماد به چشم، دیدن، نه کور کردن چشم خود و دیدن با چشم دیگران، یعنی دیدن زندگانی از پشت عینک خود، نه لگد مال کردن عینک خود و بر چشم زدن عینک دیگری، یعنی این که من زندگی ام را بر اساس صرافت طبع های شخصی خود بسازم، نه تعطیل کردن اقتضائات درون برای کسب رضایت دیگری.

 

 

هفت ابزار درست فکر کردن از دنیل دنت

هفت ابزار درست فکر کردن از دنیل دنت

دنیل دنت، فیلسوف و دانشمند شناختی از برجسته ترین متفکرین امریکایی ست. آنچه در پی می آید خلاصه ای است از آنچه زندگی به او آموخته است.

۱. از اشتباهات ات درس بگیر

هر کسی می تواند به تجربه ای از گذشته اش فکر بکند و بگوید «خوب اون موقع به نظر فکر خوبی می اومد». از نظر عده ای، چنین برداشتی نشان از حماقت است. ولی به نظر من این نشان از نبوغ انسانی است که می تواند خودش و تجربه ش را در گذشته به خاطر بیاورد و درباره تفکر ش در آن موقعیت، فکر بکند. اینکه چرا فکر می کرده فکری خوبی است و اینکه چه اتفاقی افتاد که کارها درست پیش نرفت.

من گونه دیگری نمی شناسم بروی این کره خاکی که چنین توانایی داشته باشد. اگر وجود می داشت به اندازه ما انسان ها باهوش می بود. بنابراین وقتی اشتباه کردید بعد از اینکه از دندان قروچه و لعن و نفرت فارغ شدید به طرز فکرتان فکر بکنید و بی رحمانه و بدون احساساتی شدن، اشتباهاتی که مرتکب شده اید را شناسایی کنید. واکنش طبیعی به اشتباه کردن، عصبانی شدن و خجالت زده شدن است. اما به جایش سعی بکنید که این فن را بیاموزید که از اشتباهات تان لذت ببرید. بتوانید به اتفاقات غریبی که منجر به اشتباه شما شده فکر بکنید. بعد همه فکر های مربوط به آن را دور بریزید به فکر موقعیت بعدی باشید. اما این کافی نیست، می بایست فعالانه انتظار موقعیت و فرصت را بکشید.

در دانش، شما اشتباهات تان را در ملا عام می کنید. اینطوری هم خودتان نظرات بهتری درباره اشتباه تان می گیرید و هم از اشتباهات شما دیگران درس می گیرند. در دانش انتقاد کردن از کار دیگران بسیار مرسوم است، ولفگانگ پاولی، فیزیک دان برجسته ناراحتی اش را از تحقیق یک همکارش اینطور بیان کرد «حتی اشتباه هم نیست!».

این هم یک مزیت دیگر ما بر همه موجودات دیگر، در عرصه هوش است. موضوع فقط مغزهایی که می تواند به گذشته و اشتباهات ش فکر بکند نیست بلکه وجود یک قضاوت جمعی است که می تواند از تجربه دیگران هم استفاده بکند.

برای من حیرت انگیز است که چطور انسان هایی بسیار باهوش، حاضر به اعتراف به اشتباه شان در جمع نیستند. محققین برجسته ای را می شناسم که هر گونه کاری می کنند تا به اشتباه شان اعتراف نکنند. ولی در واقع مردم از اینکه بشنوند کسی به اشتباه ش اعتراف می کند خوش شان می یاد و او را دوست خواهند داشت. انسان های خوش قلب وقتی اشتباه می کنید دوست دارند کمک بکنند. با باز کردن آغوش تان، هر دو طرف برنده اند.

 

۲. به رقیب ات احترام بگذار

وقتی از رقیب ات انتقاد می کنی چقدر بایستی گشاده دست باشی؟ وقتی رقیب ات تناقض دارد، به دقت گوش کن و تناقض ش را آشکار کن. اگر تناقضات پنهان است، سعی کن آنها را آشکار کنی. ولی جستجو برای تناقضات بعضی وقت ها به مته به خشخاش گذاشتن منتهی می شود. هیجان کشف تناقض و اینکه ایمان به اینکه رقیب ت حتما در جایی دچار اشتباه شده، ممکن است برداشتی غیر خیر خواهانه به تو بدهد که او را هدفی آسان برای انتقادات تو بکند.

ولی بیشتر اوقات این جور دقیق شدن در جزییات، فاصله گرفتن از موضوع اصلی بحث است. بهترین پادزهر این جور کاریکاتوریزه کردن نظرات حریف به قصد تخریب اش را روانشناسی به نام راپاپورت صورت بندی کرده:

چطور یک نظر انتقادی را شکل بدهیم:

۱. نظر رقیب ات را به قدری واضح و روشن خلاصه بکن که وقتی آن را برایش بازگو کردی بگوید «ممنون، ایکاش خودم این قدر واضح گفته بودم»

۲همه چیزهایی که درباره شان با او توافق داری را لیست بکن. به خصوص آنهایی که توافق عمومی درباره ش وجود ندارد.

۳. چیزهایی که از رقیب ت یاد گرفتی را بشمار.

۴. تنها با انجام مراحل قبلی است که حق رد نظر او را داری.

 

یک نتیجه پیروی از این قوانین این است که شنوندگان ات پذیرای نظرات ات می شوند چون می بینند که جدی شان گرفته ای و می فهمی شان. عمل این ها برای خود من هم همیشه دشوار است.

۳. بوق «قطعا»

وقتی نظرات دیگران به خصوص مباحث فلسفی را می خوانی به دنبال کلمه «قطعا» بگرد. بلافاصله بعد از این کلمه، معمولا یک استدلال معیوب می بینی. چرا اینطور است؟ چون نویسنده خود ش هم مطمئن نیست که خوانندگان ش با او هم عقیده باشند. برای همین یک قطعا جلویش گذاشته بلکه خوانندگان را تسلیم خودش بکند.

۴. به پرسش های استفهامی هم جواب بده

به همان اندازه که بایستی مراقب «قطعا» در متن باشی، بایستی چشم ت را برای یافتن پرسش های استفهامی تیز بکنی. نویسنده می خواهد با گذاشتن علامت سئوال جلوی یک ادعا، تو را از پاسخ دادن به آنها منصرف بکند. چون به نظرش پرسش به قدری واضح است که تو خجالت می کشی به پاسخ ش فکر بکنی. از این به بعد وقتی به چنین پرسش هایی در متن برخوردی، سعی کن با خودت به یک پاسخ غیر منتظره برایش فکر بکنی. اگر به نظرت آمد، پاسخ بده. یک کاریکاتوری بود که یک شخصیت استفهامی می پرسید «چه کسی خوب رو از بد جدا می کنه؟» و دیگری می گفت «من!».

۵.از "تیغ اوکم" استفاده کن

تیغ اوکم استدلالی ست که به ویلیام اوکم نسبت داده می شود که منطق دان و فیلسوف بود ولی ریشه بسیار قدیمی تری دارد و در یونان قدیم به اصل حداقل شناخته می شد. اصل اوکم به زبان ساده می گوید «برای توصیف یک چیز، از عناصری بیش از آنچه واقعا ضروری است استفاده نکن». ایده ساده ای ست: برای توضیح یک موضوع تئوری پیچیده تری اختراع نکن اگر تئوری ساده تری وجود دارد که اعضا و پارامترهای کمتری دارد که به اندازه دیگری، خوب عمل می کند. وقتی در معرض سرماگزیدگی قرار می گیری، خود عنصر سرما برای توضیح وضعیت کافی ست و نیازی به وارد کردن تئوری «میکروب های برف» نیست. مدل کپلر، بدون اینکه نیاز داشته باشد که فرض بگیرد خلبانانی، سیارات را در مسیرهایشان کنترل م یکنند، می توانست مدل منظومه ای را توضیح بدهد. تا اینجایش مورد توافق همه است ولی ادامه دادن تیغ اوکم بحث برانگیز است.

یکی از آنها، این ادعاست که فرض گرفتن وجود یک خالق برای هستی، مدلی ساده تر از روش های دیگر است. چطور ممکن است تخیل کردن یک موجود فراطبیعی، «ساده» تر باشد؟ قطعا ردیه های بهتری برای این ادعا هست ولی من می خواهم بگویم که تیغ اوکم یک شیوه سردستی ست برای وزن کردن ادعاها. ادامه دادن اش به داخل متافیزیک و نتیجه گرفتن خدا مثل این است که بگوییم قانون مکانیک کوانتومی درست نیست چون به قول معروف می گویند همه تخم مرغ هایت را در یک سبد نگذار.

۶. وقت ات را با مزخرف هدر نده

قانون اشتورگن می گوید که ۹۰درصد همه چیز مزخرف است. ۹۰درصد تحقیقات علمی، ۹۰درصد اشعار و ۹۰درصد مقالات. آیا واقعا اینطور است؟ خوب شاید اندکی اغراق شده باشد ولی بی شک بی کیفیتی، یک مشکل همه گیر است.

نتیجه اخلاقی این که اگر می خواهی چیزی را مورد نقد قرار بدهی، به دنبال آشغال هایش نباش. یا سعی ت را بکن که نظرت را درباره بهترین هایش ثابت بکنی یا فراموش ش بکن.

برای پیدا کردن بهترین ها هم به دنبال برجسته های هر رشته برو.

۷. از عرفان بپرهیز

عرفانی جات، مدعیاتی اند که به لطف مبهم بودن، به نظر عمیق و مهم می آیند.از یک جهت، به وضوح غلط اند ولی اگر راست می بودند، زمین لرزه به پا می کردند. از جهت دیگر، صحیح اند ولی بی اهمیت.شنونده بی مهارت، اهمیت را از خوانش اول و صحت را از خوانش دوم می گیرد و با جوش دادن شان نتیجه می گیرد عجب حقیقت بکری یافته! این یک نمونه عرفانیات است: عشق فقط یک کلمه است.

اوه اوه، عرفان کیهانی بود، مغز منفجر کن! نه؟ از یک نظر غلط است: من نمی دانم عشق چیست شاید یک عاطفه یا حس است. شاید هم بالاترین وضعیت رابطه بین انسان هاست. ولی همه ما می دانیم که عشق کلمه نیست. در دومین خوانش کافی ست عشق را داخل گیومه بگذاریم. ممکن است عده ای بگویند این معنای واقعی عشق نیست، که شاید درست باشد ولی دقت بکنید که جمله هم به عمد مبهم است. همه عرفونی جات به این راحتی قابل تشخیص نیستند. یکی از موارد ظریف ش را روان ویلیامز، سر اسقف کنتربری به ریچارد داکینز گفته بود «ایمان، صبری ساکت بر حقیقت است، با پاکی نشستن و نفس کشیدن در حضور علامت سئوال است» مشق امشب تان این است که این عرفونی را تحلیل کنید.

 

استمرار ظواهر یا روح احکام اسلامی

استمرار ظواهر یا روح احکام اسلامی

من در مصاحبه ای که در مجله زنان راجع به حقوقِ زن و فمنیسم داشتم، گفتم که کارفرمایی، کارگری را استخدام میکند. سال اول به او ماهی هزار تومان حقوق میدهد، سال دوم ماهی دو هزار تومان، سال سوم ماهی سه هزار تومان، سال چهارم ماهی چهار هزار تومان و به همین ترتیب تا سال دهم به او حقوق میدهد، بعد کارفرما میمیرد. ورثه ی این کارفرما اختلاف نظر دارند. یک دسته میگویند ما باید ببینیم آخرین مبلغ قرارداد این کارفرما چقدر بوده است و همان را بدهیم. پرونده ی سال دهم را بررسی میکنند و می بینند که در سال دهم آخرین امضایی که کرده است این بوده که به این کارگر ماهی ده هزار تومان بدهند، بعد می گویند بسیار خب، این کارگر اگر می خواهد صد سال دیگر هم در کارخانه باشد، باید ماهی ده هزار تومان به او بدهیم، چون امضای پدر برای ما خیلی مقدّس است. ما اینقدر برای این پدر، حرمت، حیثیت و ارزش قائلیم که از امضای او سرِ مویی عدول نمی کنیم. آخرین امضای او ماهی ده هزار تومان بوده است و اگر این کارگر می خواهد برای ما کار کند، باید با ماهی ده هزار تومان کار کند. دسته ی دوم هم می گویند آقا، باید این پروسه را نگاه کنیم. این پروسه را که نگاه می کنیم، می بینیم که پدر ما سال اول ماهی هزار تومان، ماه دوم ماهی دو هزار تومان، سال سوم ماهی سه هزار تومان و سال دهم هم ماهی ده هزار تومان به این کارگر داده است. اگر این پدر زنده می ماند، سال یازدهم یازده هزار تومان می داد و می گویند ما باید به روح کار پدرمان توجه کنیم.

به نظر شما، کدامیک از این دو دسته حق پدر را ادا کرده اند؟ دسته ی اول، به لحاظ دید خشک و ظاهربینانه،   می گویند ما اینقدر برای این امضا قداست قائلیم که یک سر سوزن از این امضا عدول نمی کنیم. امّا در واقع آنهایی که به پدر وفادارند، دسته ی دوم هستند. اینها می گویند ما می بینیم که پدر یک روندی را شروع کرده است و حالا مرگش رسیده است. اگر می ماند، این کارها را نمی کرد. من در این مصاحبه گفته ام که پیامبر ما در این بیست وسه سال، وضع زن را از کجا به کجا رسانده است. فقط بدبختیِ ما این است که به آخرین امضایی که در سال دهم هجری صورت گرفته است، نگاه می کنیم و نمی خواهیم از این امضا کمی آن طرفتر برویم. می گوییم آخرین امضای پیامبر این بود و ما می خواهیم تا قیام قیامت، به همان عمل کنیم و افتخار هم می کنیم که »حرام محمد حرام الی یوم القیامه و حلال محمد حلال الی یوم القیامه.» بله، این سخن درست است امّا مراد روح پیام اوست، نه ظاهر پیام او. روح پیام او را بگیرید و تا قیام قیامت ادامه دهید. این یک پروسه و یک روند است. اینکه اینقدر می گفتند مراجع تقلید باید زنده باشند، زنده بودن شان به درد این می خورد که مطابق با زمان، روند را استمرار بدهند. ولی اگر قرار باشد که بحث فقط این باشد که دست را دو بار زیر آب بکنید یا سه بار، این زنده و مرده ندارد.

 سخنرانی علل دین گریزی جوانان

 

تحول در درون

 

تحول در درون

در ادبيات بودايي آمده كه دو سالك بودايي داشتند سفر مي كردند، آن‌ها در راه به رودخانة خروشاني رسيدند (در تعاليم بودايي، طالبان سير و سلوك بايد يك جا آرام نگيرند و بايد هميشه در سفر باشند)، دختري را ديدند كه در كنار رودخانه ايستاده و چون رودخانه خروشان بود، نمي تواند از رودخانه عبور كند، يكي از آن دو سالك به دختر پيشنهاد كرد كه اگر مي-خواهيد، بر روي دوش من سوار بشويد تا من شما را به آن سوي رودخانه ببرم. آن دختر بر دوش آن مرد سوار شد و سالك، آن دختر را به آن طرف رودخانه بُرد .او نيز از دوش سالك پياده شد و رفت. آن دو سالك ادامة طريق كردند، سه روز بعد در يك جايي براي صبحانه نشسته بودند كه سالك دوم به سالك اول گفت كه تو آن روز كار زشتي كردي كه دختر را بر دوش خودت سوار كردی. سالك اول گفت، من آن دختر را سه دقيقه بر دوش خود سوار كردم اما اينك احساس مي كنم كه آن دختر سه روز است كه بر دوش ذهن تو سوار است. آنچه در بيرون رخ داد چندان مهم نبود اما چيزي كه مهم است آن است كه در درون تو مي گذرد. وقتي دختر بر دوش من بود، همچون وزنه‌ اي بر دوش من بود به مدت سه دقيقه، و هيچ تغيير حالي در من روي نداد. اما تو كه بعد از سه روز اين مسئله را پيش مي كشي، معلوم است كه در اين سه روز، آن دختر دائما سوار بر ذهن تو بوده است  .

اين، تلقي است كه زندگي ما را تعيين مي كند نه آن امري كه در خارج اتفاق افتاد. به اين معنا، اصالت فرهنگ كاملا قابل دفاع است. به اين معنا كه امور بيروني آنقدر اهميت ندارند كه تلقي ما از امور بيرون اهميت دارند. در انجيل حوادث فراواني از حضرت عيسي نقل شده است. انتقادي كه آن حضرت بر همة روحانيون يهودي داشتند اين بود كه به حوادث بيرون بيشتر اهميت مي دهيد تا تلقی‌ای كه از حوادث درون داريد. اين، تلقي هست كه زندگي ما را تغيير مي دهد اين تلقي دروني را بايد تغيير دهيم نه امور بيرون.

با توجه به اين نكات، به اين نتيجه می‌رسيم كه آنچه در درون ما مي گذرد، تعيين كنندة سرشت و سرنوشت ماست، نه آنچه در بيرون روي مي دهد. با توجه به اين‌ها، اگر كسي بخواهد در باب بشر آينده و آيندة بشر سخن بگويد، بايد در باب آيندة احوال دروني انسان‌ها سخن بگويد. اگر بناست كه آيندة بشر بهتر از بشر اكنون باشد، بايد احوال درونيِ آن‌ها بهتر گردد. اين معنا به صورت ديگر، تقدم فرد انساني بر نهادهاي اجتماعي مانند، نهاد اقتصاد، نهاد سياست، نهاد خانواده و حتي نهاد دين و مذهب است. نبايد چشم به تغيير نهادها بدوزيم، و فكر كنيم، اگر نهاد سياست  عوض شود، چيزي عوض خواهد شد. اگر ما عوض شويم، نهاد سياست و اقتصاد عوض مي شوند. اگر قرار است اقتصاد عوض شود، بايد در ابتدا درون انسانهايي كه با اقتصاد سر و كار دارند، عوض شود.

 

استاد ملکیان،اصلاح فرد و بهسازی جامعه،صفحه 2

 

سوال منظور از شفاعت چیست؟

سوال منظور از شفاعت چیست؟

 مگرمی شودانسانی گناه کرده وبه خاطرزیارت قبور ویا توسل به ائمه گناهش بخشیده شود پس عدالت الهی دراینجا چگونه مطرح می شود ؟

پاسخ: معنای واقعی شفاعت برخورداری انسان از انگاره های زندگی قدسیان است و اگر ایشان واسطه مغفرت گناهان شوند بدین معنا است که به واسطه پیروی از هدایت آنان آدمی مورد رحمت پروردگار قرار گیرد.

در قطعه شماره 148 در کتاب "در صحبت قرآن" در دو صفحه اول اشاره ای به معنای شفاعت کبری پیامبر شده است اگر علاقه مند باشید می توانید به آن متن مراجعه فرمائید.معنای توسل به ائمه جز این نیست که ما از شیوه زندگی و سخنانشان بهره گیری کنیم و در حقیقت با توسل به سیره و خلق و خوی ایشان مانیز به فضیلتی دست یابیم.

الهی قمشه ای

 

فلسفه سقراط

فلسفه سقراط 

سقراط فیلسوف بزرگ یونانی می‌گفت: فلسفه‌ی من دو رکن دارد:

یکی این‌ که خودت را بشناس.دوم هم این که زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.

خودت را بشناس یعنی اینکه بفهم که چرا تو منحصر به فردی و یا به تعبیری مثلاً حسن، حسن را بشناسد. نمی‌گفت بیایید انسان را بشناسیم، بلکه از نظر سقراط هرکسی باید خودش را بشناسد. سقراط معتقد بود فقط وقتی خودشناس می‌شوید چهار چیز را می‌شناسید و این چهارتا حکم سعادت ماست، آدم از طریق خودشناسی چهار چیز را می فهمد:

1) میزان دانایی

2) میزان توانایی

3) نقاط قوت

4) نقاط ضعف

باید بدانیم که گستره و محدوده‌ی دانایی و توانایی‌هایمان تا کجاست و نقاط قوت و ضعف خودمان را بشناسیم؛ با شناخت این چهارتا می توان زندگی خوبی داشت. وجه بی‌همتایی انسان‌ها در این چهارتاست و اگر راه‌مان از هم جدا می شود به خاطر تفاوت ما در این چهار مورد است. و با شناخت این‌ها است که شرط لازم و البته ناکافی نیک بخت زیستن ما فراهم شده است.

 

کنش بی خواهش

کنش بی خواهش

«کنش بی‌خواهش» که اصل آن در آیین هندو است، جزو مشترکات همه‌ِ عرفان‌های عملی است. در آیین هندو می‌گفتند یا شما خواهش دارید ولی کنش ندارید، یا هم کنش دارید و هم خواهش؛ اما هر دو خطاست، شما باید «کنش بی‌خواهش» داشته باشید.

هر چه از شما بر می‌آید انجام دهید اما دیگر مطلقاً به اینکه چه خواهد شد کاری نداشته باشید. برای موفقیت ما-مثلاً در کنکور- ملیاردها عامل باید دست‌دردست هم دهند که تنها یکی از آن عوامل، کوشش و فعالیت خود ماست. درس خواندن من، شرط لازم موفقیت هست، اما هرگز شرط کافی نیست. در چرخ و پرِ عالَم، نباید منتظر عوامل دیگر ماند. چیزی در جهان نیست که آدم بتواند از رسیدن به آن مطمئن باشد.

در اسلام، از «کنش بی‌خواهش» به «توکّل» تعبیر شده است. یعنی اینکه تو کارت را بکن و نتیجه را به دوش خداوند بینداز و بلافاصله بعد از انجام یک کار، به کار دیگری بپرداز.

ما بسیاری از امکانات ذهنی و روانی خود را از دست می‌دهیم چون منتظر نتیجه‌ایم؛ در حالی‌که نتیجه، در اختیار ما نیست.

 منبع :گفتگوی خصوصی

یک راهکار خودسازی :

یک راهکار خودسازی :

بنده یک جوانم که از پس بسیاری سختی ها بر میام.اما در برابر نفسم (مخصوصا هوس ها) بسیار بسیار شکست میخورم. در برابر خودم ناتوانم.چه کنم؟

 پاسخ دکتر سروش:

در مقابل هر یک کار بدی که انجام میدهید دوکار خوب انجام دهید( به انتخاب خودتان مثل انفاق وروزه گرفتن..) .ان الحسنات یذهبن السیئات.

 

پلورالیسم نزد ملکیان

پلورالیسم ملکیان:

اگر عباي انصاف را بر سر بكشيم نبايد انتظار داشته باشيم جواب همه سؤالات را از يك مكتب بگيريم؛ همه نسخه‌ها و قانون‌ها و نقشه‌ها را از يك كتاب بگيريم. چه اشكالي دارد كه بخشي را از اسلام، بخشي را از ماركسيسم، بخشي را از علي بن ابيطالب(ع) و بخشي را از بودا بگيريم؟ چه بسا اين بتواند مسأله‌اي را جواب بدهد ولي مسأله ديگري را نتواند. چه اشكالي دارد كه بگوييم اين مسأله را خوب گفته ولي آن مسأله را نه؟ به چه دليل بايد به همه مسائل حتي در يك مقوله پاسخ داده باشد.

استاد ملکیان،معرفت شناسی باور دینی

 

 

هاوکینگ و وجود خدا

هاوکینگ اغاز زمانی داشتن جهان را مستلزم وجود خدا دانسته و برای گریز از این نتیجه تلاش میکند وجود تکنیکی را که حاکی از اغاز زمانی جهان است نفی کند و می گوید ..این اندیشه که فضا و زمان ممکن است یک سطح بسته بودن کرانه را تشکیل دهند....ملزومات عمیقی برای نقش خدا در جهان دارد......اگر جهان آغازی داشت ما میتوانستیم فرض کنیم که خالقی دارد.اما اگر جهان به طور کامل خود اتکا باشد  یعنی مرز و لبه ای نداشته باشد  آن را نه آغازی هست و نه انجامی.در این صورت چه جایی برای خدا وجود دارد؟ وی در کتابش "طرح بزرگ"  ادعا کرده است که(انفجار بزرگ) پیامد اجتناب ناپذیر قوانین فیزیک بوده و قانون گرانش را به مثابه عامل اصلی پیدایش جهان معرفی می کند: از انجا که قانونی مانند گرانش وجود دارد  جهان میتواند خودش را از هیچ خلق کند....او نشان میدهد که وجود حالت فیزیکی ایده آل بین خورشید و کره زمین و پیدایش انسان روی کره زمین یک پدیده از پیش طراحی شده و دقیق برای موجودیت و رفاه انسان نیست.بلکه زمین از میان میلیارد ها سیاره دیگر کاملا اتفاقی در شرایطی قرار گرفته که تحت آن شرایط موجودی به نام انسان میتواند رشد کند.

 

اسم و مسمای ما:

اسم و مسمای ما:

آن نام كه پدر و مادر بر ما مي نهند تنها نشاني است كه در غوغاي عالم گم نشويم ( كعبه آن سنگِ نشان است كه ره گم نشود). نام حقيقي ما آن است كه خداوند به سبب اعمال ما بر ما مي نهد چنانكه بر قومي نام "عاد" نهاد از آنكه دشمن حق و حقيقت بودند. الهی قمشه ای

 

"من" کیست؟

"من" کیست؟

سوال؛می خواستم بدانم منظور از من چیست؟ یا مرجع من کیست؟ ما وقتی از خود صحبت می کنیم می گوییم دست من چشم من ولی واقعا این من چیست که با ما غریب است برخی می گویند روح ماست ولی ما وقتی از روح هم صحبت می کنیم می گوییم روح من یعنی روحی که مال من است.حال سوال اینجاست این من که برای من خیلی غریب و گاهی دردسر ساز و ناشناخته است چیست؟ ایا نفس ماست یا ودیعه ای که خدا در وجود ما گذاشته یا وجود ماست و از کجا امده و معلول کدام علت است؟

 پاسخ:  "من" از رازهای آفرینش است و هر که او را بشناسد خدا را نیز خواهد شناخت. می توان گفت که من سایه ای از وحدت خداوند است یا همان نفسی است که خداوند در آدمی دمیده است . در کتاب گلشن راز که طی آن به بیست سوال از پرسش های علماء خراسان پاسخ داده شده است یکی همین پرسش از "من" است که چیست.

که باشم من؟ مرا از "من" خبر کن

چه معنی دارد:" اندر خود سفر کن!"

پاسخ شیخ محمود این است :

 چو هستِ مطلق آید در اشارت

به لفظِ "من" کنند از وی عبارت

حقیقت کز تعین شد معین

تو او را در عبارت گفته ای: "من"

من و تو عارض ذات وجودیم

مشبک های مِشکات وجودیم

توضیح این ابیات در مقدمه کتاب گلشن راز نوشته اینجانب به اختصار آمده است.

الهی قمشه ای

 

عشق آدم وحوا

عشق آدم وحوا:

حکایت کرده اند که صبح روز هبوط، آدم نزد پروردگار آمد و گریه ای کرد از عشق، به طراوت باران بهمنی و گفت « ای معبود و معشوق یکتای من، اکنون که ما را به تبعیدگاه نامعلومی می فرستی، گیرم که من در همه سختیهای ناشناخته در عالم آب و گل شکیبا باشم، با من بگو که آخر فراق تو را چگونه تحمل توانم کرد؟»

خدواند آهسته در گوش آدم گفت: «من خود با تو می آیم»

آدم پرسید: « این چگونه باشد؟»

فرمود: « تو در سیمای آن حوّا که همراه توست خورشید لبخند من و برق نگاه من و صدای مهربان و شیرین من و اطوار و تجلیات جمال من که هردم تجدید می شود خواهی یافت. حوّا اقیانوسی است آکنده از درّ و گوهر که آن را هیچ پایان نیست اما بدان که گوهر را در کنار ساحل نمی توان یافت. غوّاصی باید، چالاکی، نیکبختی، تا دردانه عشق را در ژرفای وجود او صید کند.»

عشق دردانه است و من غوّاص و دریا میکده

سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کُنم

ابن فارض مصری در قصیده هفتصد بیتی تائیه کبری که قصیده «نظم السلوک» نام دارد، به صراحت از تجلی خاص احد در حوّا سخن گفته است:

ففی نشئة الاولی ترائت لادم

بمظهر حوا، قبل حکم الامومة

پس (آن معشوق) در نشئه نخستین برآدم ظاهر گردید

در صورت و مظهر حوّا، پیش از آنکه

حکم مادری برای حوّا مقرّر گردد.

برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»به قلم: الهي قمشه اي

 

متن گفت‌وگوی شمس و مولانا  به‌همراه ارجاعات به منبع

متن گفت‌وگوی شمس و مولانا

به‌همراه ارجاعات به منبع

شمس:

هر زمان (نفس) نو می‌شود دنیا و ما

بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی‌ست

مصطفی فرمود دنیا ساعتی‌ست

«مثنوی معنوی، دفتر یکم، بخش ۶۲، ابیات ۳۸ و ۳۶»

شمس:

آزمودم مرگ من در زندگی‌ست

چون رهی (رهم) زین زندگی پایندگی‌ست

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۸۴، بیت ۹»

مولانا: کیستی تو؟

شمس: کیستی تو؟

مولانا: قطره‌ای از باده‌های آسمان

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۲۵، بیت ۲۷، مصرع اول»

شمس:

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کن زندان و خود را وارهان

«مثنوی معنوی، دفتر یکم، بخش ۵۰، بیت ۱۲»

 

مولانا:

کیستی تو؟

شمس:

آدمی مخفی‌ست در زیر زبان

این زبان پرده است بر درگاه جان

«مثنوی معنوی، دفتر دوم، بخش ۲۱، بیت ۳»

مولانا:

کیستی تو؟

شمس:

تیر پرّان بین و ناپیدا کمان

جان‌ها پیدا و پنهان جانِ جان

«مثنوی معنوی، دفتر دوم، بخش ۲۶، بیت ۷۸»

مولانا:

 کیستی تو؟

شمس:

ره نمایم همرهت باشم رفیق

من قلاووزم در این راه دقیق

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۷، بیت ۲۹»

مولانا:

 کیستی تو؟ همدلی کن ای رفیق!

شمس:

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم

هم عشق پری دارم، هم مرد پری‌خوانم

هر کس که پری‌خوتر در شیشه کنم زودتر

برخوانمُ افسونش حراقه بجنبانم

... / هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم

هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم / ...

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۱۴۶۶، ابیات اول، دوم و سوم (مصرع دوم) + مصرع اول بیت ۹»

مولانا:

کیستم من؟ کیستم من؟ چیستم من؟

شمس:

تا نگردی پاک‌دل چون جبرئیل

گرچه گنجی در نگنجی در جهان

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۰۲۲، بیت ۸»

شمس:

رخت بربند و برس در کاروان

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۰۲۱، بیت اول، مصرع دوم»

شمس:

آدمی چون کشتی است و بادبان

تا کی آرَد باد را آن بادران؟

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۸، بیت ۲۰»

مولانا:

 هیچ نندیشم به‌جز دلخواه تو

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۲۹، بیت ۴، مصرع دوم»

مولانا:

شکر ایزد را که دیدم روی تو

یافتم ناگه رهی من سوی تو

چشم گریانم ز گریه کُند بود

یافت نور از نرگس جادوی تو

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح

برد این کوکو مرا در کوی تو

جست‌وجویی در دلم انداختی

تا ز جست‌وجو روم در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بُدی؟

گر نبودی جذب های و هوی تو

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۲۲۵، ابیات ۱، ۲، ۳، ۸ و ۹»

شمس:

مخزن إنّا فتحنا برگشا

سرّ جان مصطفی را بازگو

مستجاب آمد دعای عاشقان

ای دعاگو آن دعا را بازگو

«دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۲۲۷، ابیات ۵ و ۶»

مولانا:

چون دهانم خورد از حلوای او

چشم‌روشن گشتم و بینای او

پا نهم گستاخ چون خانه روم

پا نلرزانم نه کورانه روم

«مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۹۷، ابیات ۴۰ و ۴۱»

 

جن از نظر الهی قمشه ای

جن از نظر الهی قمشه ای

 

سوال : آیا امکان دارد در راه عرفان اسلامی موجودات غیر ارگانیک از قبیل جن و ارواح سرگردان به انسان حمله کرده و او را در معرض وسوسه ها و بیماریها قرار دهند تا از پیشروی انسان در مسیر کمال جلوگیری کنند؟

 پاسخ: ارواح و اشباح و اجنه و حتی فرشتگان و جبرییل و میکائیل همه بخشی از وجود آدمی را تشکیل می دهند و چنین نیست که موجوداتی شریر و بدخواه از بیرون به سالک راه حمله کنند بلکه هر وسوسه و بیماری از نفس آدمی سرچشمه می گیرد و از درون به آدمی حمله می کند مانند حرص و تکبر و حسد و آز و طمع که همه دیوها و غولهای راه سالکند . به همین جهت مبارزه با نفس که همان خودخواهی است شرط اصلی سیر و سلوک به سوی خدا است و جز همان نفس دشمن دیگری مزاحم راه نخواهد شد.

 

شیطان از نظر الهی قمشه ای

شیطان از نظر الهی قمشه ای 

 

ماشخصا وظيفه اي نداريم كه با شيطان خصومتي داشته باشيم وكينه اي ازاوبه دل بگيريم فقط چون خداونداورالعن كرده ما هم اورالعن مي كنيم ؛وگرنه خيلي خوب است كه يكي هست كه ادعاهاي بي معني مارارسواكند ،شيطان الزام نمي كندبلكه افشا مي كندوكارشيطان افشاگري است ،شيطان يك مقدارعلف دستش مي گيردو مي آوردجلوي دهان آدمها ،اگركسي قاپ زدوعلف را خورد معلوم است كه خوداودرعالم بهايم بوده وگرنه اگرانسان باشد كه علف نمي خورد،شيطان قادرنيست كسي را اجباركند،نه نبي اجبارمي كندونه شيطان "لااكراه في الدين"ولي شيطان آشكارمي كند،شيطان مي آيدجلوي انسان و وسوسه مي كند ومعلوم مي كندكه تودروغ گفتي كه من خداپرستم ودلم پيش خداست بلكه دلت پيش غيرخداست ،توحيدت را نفي مي كندتامتوجه شوي موحدنيستي و بروي و توحيد واقعي رابدست بياوري؛اين كه خداوندشيطان را گذاشته در عالم براي خيرماست تا ما را هرلحظه متوجه كند،شما مي توانيدخودتان را لحظه به لحظه باشيطان آزمايش كنيد،آيا خيرانسان اين نيست كه يك دستگاهي داشته باشدكه نشان دهدفشارخون او بالاست يا پايين است وخطرمرگ براي انسان است،شيطان آزمون ومحك همه عالم هستي است،همه ادعاهاي باطل وبيخودي را رسوا مي كند،به همين جهت هم شيطان گفته كه بامخلصين كاري ندارم"الاعبادك الله المخلصين"چون عبادمخلص همه آزمايش هارا باموفقيت سپري كردندوقبول شدند

 

علت گرایش تفاسیر امروزی به مجازی تفسیر کردن آیات

علت گرایش تفاسیر امروزی به مجازی تفسیر کردن آیات

اين بحث‌هاي فلسفي هيچ‌وقت در زمان گذشته مشكل پيدا نمي‌كرد، يعني شما ببينيد مثلاً در تفسير قرآن؛ تا قبل از تفاسيري كه از آشنايي ما با مدرنيته نوشته شده است، در آنها هيچ‌ وقت آية سموات سبع و ارضين سبع «توجيه» نمي‌شد. شما از زمان محمد قطب و سيد قطب و علامة طباطبايي مي‌بينيد تا اينها بر مي‌خورند به سموات سبع و ارضين سبع، شروع مي‌كنند به گفتن حرفهايي كه مراد از سموات سبع هفت‌آسمان نيست، بلكه آسمانهاي معنا مراد هستند...؛ اما واقعاً فخررازي اين طور معنا نمي‌كرد، چرا؟ چون هيئت آن‌وقت مي‌گفت هفت‌آسمان وجود دارد. ديگر نبايد قائل به مجاز و استعاره و تشبيه و كنايه مي‌شد. رمزي بودن، كنايه بودن، استعاري بودن و مجازي بودن، اينها براي بعد از آشنايي با مدرنيته است. شما يك تفسير براي من بياوريد كه قبل از آشنايي ما با مدرنيته نوشته شده باشد و آيات از این دست را معناي تشبيهي و استعاري و كنايي و رمزي كرده باشند. شما تا قبل از آشنایی ما با مدرنیته، يك تفسیر را بياوريد كه گفته باشد داستان آدم و حوا و يا داستان طوفان نوح رمزي است و طوفان نوحی در کار نبوده است. اما علامه طباطبايي در تفسير «الميزان» داستان خلقت آدم و حوا را رمزي مي‌داند و مي‌گويد نمي‌توان ملتزم شد واقعاً در گذشته ی تاريخي همچنين واقعه‌اي رخ داده است؛ يعني اين بيان يك بيان سمبليك است. راجع به طوفان نوح هم ايشان اشاراتي مي‌كنند، البته تا يك حدي هم مي‌پذيرند و تا حدي هم مي‌گويند رمزي در اين است. اما همه ی اينها براي وقتي است كه ديدند ناسازگاري اتفاق مي‌افتد. وقتي ناسازگاري اتفاق افتاد، شما بايد دست از حقيقت (حقيقت در برابر مجاز) برداريد و برويد به طرف مجاز، استعاره، تمثيل و ....

نتيجة حرف من اين است كه هم گزاره‌هايي كه به علوم تجربي طبيعي مربوط مي‌شوند و هم گزاره‌هايي كه به علوم تجربي انساني، علوم تاريخي و علوم فلسفي مربوط مي‌شوند، همة اينها كم يا بيش ناسازگاري‌هايي در همه متون مقدس، كم يا بيش، يك همچنين وضعي دارند.        معرفت شناسی باور دینی ، ج7

 

موسیقی از نظر الهي قمشه اي

موسیقی از نظر الهي قمشه اي:

 

خرد جمعی (collective intelligence) در طول تاریخ تا به امروز پیوسته ستایشگر موسیقی به عنوان یکی از بلندترین قله های زیبایی و معنویت بوده است و بزرگان جهان به اتفاق گفته اند آنچه در خرد جمعی انسانها مطلوب و محبوب است نشانی از محبوبیت و مطلوبیت آن در پیشگاه خدا است. بنا بر حدیث پیامبر اکرم هر انسانی بر اساس فطرت به دنیا می آید و دین ها و آئین ها ، همه بعد از فطرت قرار می گیرند و بنابر آیات مکرر در قرآن فطرت انسان همان فطرت الهی است ( فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا ) بنابر این اگر تعارضی میان ظواهر دیانت و تفسیرهای دینی و فطرت آدمی باشد ، آن مسموع نیست زیرا پیامبر اکرم فرموده است : (کلّ ما حکم به العقل، حکم به الشرع) ، یعنی آنچه شرع به آن حکم می کند ، عقل نیز با آن هماهنگ است و همچنین در حدیث دیگر آمده است که پیامبر فرمود (أنَّ العقل رسولٌ من داخل، والرسول عقلٌ من خارج) یعنی عقل آدمی رسول الهی است در درون او و رسول الهی عقل آدمی است در خارج ذات او