آشنایی با مغالطات

آشنایی با مغالطات:

تعریف مغالطه:

مغالطه، قیاس فاسدی است که منتج به نتیجه ی صحیح نباشد. و فساد آن یا از جهت ماده است یا صورت و یا هر دو.

مغالطه ی اشتراک لفظ:

استعمال یک لفظ در یک متن با معانی گوناگون، بدون توجه به تعدد معانی آن. به طوری که این امر موجب یک استنتاج خطأ شود.

مثال 1:

انگور شیرین است

شیرین معشوق فرهاد است

پس: انگور معشوق فرهاد است.

مثال 2:

او سیر است

سیر بو می دهد

پس: او بو می دهد.

 

مغالطه ی ابهام ساختاری:

مغالطه ی ابهام ساختاری شبیه مغالطه ی اشتراک لفظی است. با این تفاوت که در این جا ابهام معنا ناشی از یک لفظ نیست؛ بلکه ناشی از ساختار جمله است.

مثال:

کودک تا پدرش را دید لباسش را مرتب کرد (لباس خودش را یا لباس پدرش را؟!)

مثال  :

اجناس دزدیده شده توسط مامورین کشف شد.

 

مغالطه ی ترکیب مفصل:

این مغالطه زمانی رخ می دهد که محمول به صورت مجزا برای موضوع صادق باشد، اما اگر کسی دو جمله را به صورت ترکیبی بیان کند؛ حاصل جمله کاذب خواهد بود.

مثال:

اگر کسی نویسنده و ورزشکار باشد اما در یکی ماهر و در کار دیگر بدون مهارت باشد. می توان درباره ی او گفت: "او نویسنده ی بدون مهارت و ورزشکاری ماهر است" یا می توان گفت: "او نویسنده و ورزشکار است" ولی اگر کسی درباره ی او بگوید: "او نویسنده و ورزشکار ماهری است"؛ دچار سخن مغالطه آمیز شده است زیرا این توهم پیش می آید که او نویسنده ی ماهری هم هست.

 

مغالطه ی تفصیل مرکب:

این مغالطه، کاملا عکس مغالطه ی قبل است. زیرا در این حالت جمله در حالت ترکیبی صادق است؛ اما اگر بخواهیم جمله را از حالت ترکیبی خارج کنیم، و محمول را به صورت مجزا برای موضوع صادق بدانیم دچار مغالطه شده ایم.

 

مثال: او آدم خوبی است؛ زیرا در تحقیقی که در کارخانه انجام داده ایم همه کارگران و کارفرمایان بر این عقیده بودند که او کارگر خوب و کوشایی است. (مغالطه در اینجا رخ داده که در اینجا صرفا نشان داده شده که او صرفا کارگر خوبی است، اما هنوز معلوم نیست که او آدم خوبی هست یا نه)

 

مغالطه ی واژه های مبهم:

این مغالطه در جایی است که گوینده یا نویسنده از لغات و واژه هایی استفاده کند که به علت ابهام و عدم تعین، سخن او را غیر قابل نقد سازد. یکی از موارد متداول استفاده از این مغالطه در پیش گویی هاست.

تذکر: استفاده از صفات نسبی همانند دور، نزدیک، زیاد، کم، بزرگ، کوچک، ارزان، گران و...اگر به درستی و با رعایت شرایط استعمال نشوند؛ امکان ارتکاب "مغالطه ی توسل به واژه  های مبهم" را زیاد می کنند.

مثال1:

ما در کشورهای دیگر مداخله ی نظامی تمام عیار نمی کنیم؛ ولی در شرایط خاص، جنگ محدود را می پذیریم.

مثال2:

شما استعداد زیادی در بعضی رشته ها دارید و بزودی موفقیت بزرگی نصیب شما می شود.

مثال 3:

قطعه ای از پیشگویی های نوستراداموس: سیل و طاعون برای زمانی دراز به شهر بزرگ حمله ور خواهد شد. پاسدار و نگهبان با دست به قتل می رسند. او به ناگاه به اسارت در می آید و در آن اشتباهی به کار نمی رود. (ملاحظه می شود که عبارت نوستراداموس، قابل تطبیق با وقایع و شخصیت های متعددی است؛ و لذا مردم هر عصری می توانند پیشگویی های نوستراداموس را مربوط به خود بدانند)

 

مغالطه ی گزاره های بدون سور:

گزاره های منطقی را می توان به اعتبار موضوع این گونه تقسیم بندی کرد:

الف) گزاره ی شخصی: مثل "سعید شاعر است"

ب) گزاره ی کلی: مثل "هر مسلمانی موحد است"- "هیچ پلیسی نابینا نیست"

پ) گزاره های جزیی: مثل "بعضی دانشجویان کوشا هستند"

کلماتی مانند "بعضی"، "هیچ"، "هر"، "همه" و...که بیانگر میزان شمول حکم گزاره بر افراد یک مجموعه هستند، اصطلاحا "سور" نامیده می شوند.

گاهی می توان گزاره ها را بدون سور بیان کرد. اما "مغالطه ی گزاره های بدون سور" زمانی رخ می دهد که گوینده یا نویسنده سور یک گزاره را به منظور سوء استفاده از آن بیان نکند.

مثال1:

جوانان امروز لاابالی هستند.

(قابل توجه است که می توان گفت: "همه ی جوانان لاابالی هستند" یا "بعضی جوانان لاابالی هستند"؛ اگر در این گزاره هدف نویسنده آن باشد که سور گزاره ی خود را آشکار نکند تا بتواند در موقع مناسب از آن سوء استفاده کند؛ دچار "مغالطه ی گزاره های بدون سور" شده است. اگر گوینده، گزاره را به صورت کلی بیان کند به راحتی می توان کذب بودن سخنش را نشان داد.

مثال 2:

مسلمان ها تروریست هستند.

مثال3:

دانشجویان علوم انسانی غرب زده هستند.

مثال 4:

غذا خوری های بین راه بهداشتی نیستند.

 

مغالطه ی سورهای کلی نما:

اشاره شد که مغالطه ی گزاره های بدون سور، وقتی جنبه ی مغالطی خواهند داشت که نویسنده قصد معنای کلی گزاره را داشته باشد؛ حال آنکه آن حالت کلی پذیرفته نباشد. مغالطه ی سور کلی نما نیز عینا همینطور است. با این تفاوت که در آن جا هیچ سوری استعمال نشده است. اما در این جا سوری استعمال می شود که مبهم است.

مثال 1:

غالب افراد بزهکار متعلق به طبقات پایین اجتماع هستند.

مثال 2:

بیشتر گدایان شهرهای بزرگ ثروت کلانی دارند.

مثال 3:

می خواهیم نماینده ی مجلس انتخاب کنیم؛ ولی او جوان است. هیچ جوانی نمی تواند نماینده ی مجلس خوبی شود.

تذکر:

برای جلوگیری از سوء استفاده از گزاره هایی  که نمی توان آن ها را به صورت کلی بیان کرد؛ بایستی از قوانین آماری کمک گرفت. مثلا به جای آنکه بگوییم بیشتر افراد آن مجموعه دارای فلان ویژگی هستند؛ باید بگوییم 55 درصد و یا 93 درصد و....

 

مغالطه ی تعریف دوری:

تعریف دوری در جایی است که برای معنا کردن یک واژه از واژه ی دیگری استفاده شود در حالیکه در معنای واژه ی دوم نیازمند دانستن معنا و مفهوم واژه ی اول هستیم. جنبه ی مغالطه آمیز تعریف دوری اینست که مخاطب در فهم یک امر مبهم به امر مبهم دیگری احاله داده می شود در حالیکه برای فهم امر دوم نیازمند شناخت امر اول است.

مثال1:

جوهر یعنی آنچه عرض نیست 

عرض یعنی آنچه جوهر نیست

مثال 2:

عارفی را پرسیدند جوانمردی چیست؟ گفت ترک کام جویی. گفتند کام جویی کدام است؟ پاسخ داد: ترک جوانمردی!

 

مغالطه ی کنه و وجه:

این مغالطه در جایی رخ می دهد که در یک مطالعه یا تحقیق علمی، یک صفت از یک شی ء یا یک پدیدار به جای کنه و ذات آن در نظر گرفته شود. آلفرد نورث وایتهد دانشمند انگلیسی کسی این که مغالطه را به صورت جدی معرفی کرده است. مغالطه ی کنه و وجه معمولا با عبارت " پدیده ی الف چیزی نیست جز صفت ب" به کار می رود

مثال1:

انسان چیزی نیست جز میمون برهنه

مثال 2:

دین افیون توده هاست.

 

 

مغالطه ی علت جعلی:

این مغالطه دو شکل دارد:

الف) شکل اول اینگونه است که وقتی چیزی به عنوان "علت" یک پدیده معرفی شود که فی الواقع علت آن پدیده نیست.

 

مثال 1:

امروزه تجربه نشان داده است که افزایش قانون های پیچیده، موجب افزایش جرم و جنایت می شود. (در این مثال شخص مغالطه کننده می خواهد افزایش جرم و جنایت در جامعه را ناشی از این علت بداند که قانون گذاران کشورها، به وضع قوانین زیاد مبادرت می کند؛ در حالیکه در تحلیل واقع بینانه، هرگز نمی توان قوانین زیاد را علت افزایش جرم به حساب آورد)

مثال 2:

وقوع خشکسالی به علت وفور گناهان است.

 

ب) شکل دوم مغالطه ی علت جعلی وقتی است که بخشی از علت به عنوان کل علت معرفی شود.

مثال1:

ما در دهه ی اخیر شاهد افت تحصیلی شدیدی در مدارس راهنمایی و دبیرستان های کشور بوده ایم؛ واضح است که آموزگاران و دبیران در انجام وظیفه ی خود بسیار کوتاهی کرده اند. (روشن است که افت تحصیلی دانش آموزان می تواند ناشی از علل بسیاری باشد از جمله: تغییرات متون درسی، سطح پایین آموزش در دوران ابتدایی، برنامه های مفرح تلویزیون و... اما شخص مغالطه کننده با چشم پوشی نسبت به علل و عوامل دیگر، تنها علت افت تحصیلی را کم کاری معلمان معرفی می کند)

 

مثال 2:

رکود اقتصادی ناشی از تحریم های دشمن است.

 

مغالطه ی بزرگ نمایی:

این مغالطه زمانی رخ می دهد که با تاکید زیاد بر بخشی از واقعیت، اهمیت آن را بیش تر از آنچه هست نشان دهیم.

مثال:

از هفت نفر اول قهرمان دو و میدانی، در مسابقات المپیک چهار نفر کفش پوما به پا داشته اند. (گوینده می خواهد اعلام کند که کفش پوما بهترین کفش برای دو و میدانی است؛ اما جالب است بدانید که هیچ یک از سه نفر اول کفش پوما به پا نداشته اند، بلکه کفش آدیداس پوشیده اند!!!)

 

مغالطه ی کوچک نمایی:

این مغالطه عکس عملکرد مغالطه ی بزرگ نمایی است و هدفش کمرنگ کردن و بی اهمیت جلوه دادن یک واقعیت است.

مثال:

شما رییس جمهور محبوبی نیستید؛ چون در هر صندوق رای تنها 4  رای بیش تر از دیگران کسب کردید. (این در حالی است با احتساب آن 4 رای در هر صندوق، رییس جمهور مذکور توانسته 56 درصد آراء را در مجموع کسب کند)

تذکر: بزرگنمایی و کوچک نمایی نهایتا چون به تحریف ابعاد واقعیت ناظر هستند؛ مغالطه محسوب می گردند.

 

مغالطه ی نقل قول ناقص:

برای توضیح این مغالطه به مثال زیر توجه کنید:

مثال1:

فرض کنید منتقدی درباره ی یک دیوان شعر که تازه سروده شده است؛ چنین إظهار نظر می کند:

"این دیوان خوب بود و مجموعه اشعار لذت بخشی دارد، البته هرگز با شعر شاعران طراز اول برابری نمی کند. اما بهر حال، اگر در جایی به دیوان شاعران برتر دسترسی ندارید، توصیه می کنم که در تنهایی به مطالعه ی این اشعار بپردازید"

حال اگر ناشر این کتاب برای تبلیغ شعر، با استناد به قول منتقد در پشت جلد کتاب چنین نوشت؛ دچار مغالطه ی نقل قول ناقص شده است:

"این دیوان خوب بوده و مجموعه اشعار لذت بخشی دارد...توصیه می کنم در تنهایی به مطالعه ی این اشعار بپردازید"

مثال 2:

رییس جمهور ایالات متحده: "اگر می توانستم تمام پیچ و مهره های برنامه ی اتمی ایران را بر می چیدم؛ اما نمی توانم"

تیتر یک روزنامه در تهران: (اوباما با نقض برجام  مدعی شد: "اگر می توانستم تمام پیچ و مهره های برنامه ی اتمی ایران را بر می چیدم")

آشنایی با مغالطات 15:

 

مغالطه ی بستن راه استدلال:

این مغالطه زمانی رخ می دهد که شخص ادعا کننده زمینه ای ایجاد کند که در آن زمینه مخاطبان مطالبه ی دلیل نکنند و امکان نقادی مدعی مورد نظر سلب شود.

مثال 1:

در این موضوع عقل چندان راه گشا نیست، اگر شما بتوانید دریچه های قلب خود را باز کنید در این صورت این سخنان را به خوبی درک می کنید.

مثال 2:

چون شما گناه می کنید؛ نمی توانید درستی سخنان مرا دریابید. اگر گناه کار نباشید می توانید امیدوار باشید که حقایقی را که من به شما می گویم اندکی درک کنید.

 

بازنگرشي درون ديني به حجاب 2

 

1-5) مستندات عورت دانستن بدن زن

 

1-1-5) عن ابي عبدالله (ع) قال رسول الله (ص): «النساء عي و عورة فاستروا العورات بالبيوت و استروا العي بالسكوت» (كليني، 1407ق: ج 5، ص535). (زنان بيهوده­گو و عورت هستند، عورت را در خانه و بيهوده گويي را به سكوت بپوشانيد). حديث مشتمل بر يک قياس منطقي است. زن عورت است و پوشاندن عورت واجب است. پس پوشاندن بدن زن واجب است.

 

2-1-5) عورت بودن زن در لغت نيز ثابت است. در كتب لغت عورت معاني مختلفي دارد كه يكي از آنها نساء است (طريحي، 1416ق: ج 3، ص393).

 

3-1-5) اطلاق لفظ عورت بر زن شايع و فراوان است، تا آنجا كه «اگر به صورت مطلق واژه عورت به كار رود، منظور زن است نه بخشي از بدن زن». (ر.ك. وحيد بهبهاني، 1424ق: ج 6، ص152). بنابر اين وقتي در شرع و عرف و لغت زن عورت دانسته شده و پوشش عورت نيز مطابق روايات واجب است، پوشش تمام بدن زن واجب است.

 

2-5) تحليل و بررسي

 

1-2-5) عورت از نظر لغوي معاني مختلفي دارد: خلل و نقصاني است كه دشمن در جنگ مي‌تواند از آنجا ضربه بزند، زشتي و قبح، شرمگاه زن و مرد و هر چيزي كه انسان از آن شرم داشته باشد (انوري، 1381: ج5، ص5117). عوراء به معناي كلمه زشت و كار زشت و اعور به معناي هر چيز پست است (ابن منظور، 1414ق: ج4، صص718- 616؛ طريحي، 1416ق: ج3، ص393). صاحب جواهر مي‌‌نويسد: «عورت چيزي است كه انسان في نفسه شرم مي‌كند كه در معرض ديد ديگران قرار دهد و شكي نيست كه زن از نشان دادن بدن خود به زنان ديگر و به محارم خويش حيا نمي‌كند. همچنانكه مرد نيز جز از ظاهر شدن شرمگاهش خجالت نمي‌كشد» (نجفي، بي‌تا: ج 8، ص164).

 

2-2-5) سيد محمد صدر مي‌نويسد: «ظاهراً ذوق عرب‌هاي اوليه اين بود كه بر هرچيز ناقصي، عورت اطلاق مي‌كردند. به همين علت عورا يعني كلمه زشت، چشم اعور، چشمي است كه در يكي از آن دو نقصي باشد و عورت نيز از آن جهت كه نقصي دارد، نشان دادنش مايه شرم است. اما كشف نقاط قوت موجب شرم نيست. وي سپس به فلسفه ستر عورت اشاره كرده و مي­‌نويسد: «يا تكليف شرعي و عرفي به لزوم پوشش عورت به خاطر نقص، خلل و قبح عورت بوده يا اينكه بعد از حكم به لزوم پوشش عورت، در جامعه نيز نوعي نقص به عورت نسبت داده شده است». وي با رد اين دو احتمال ‌آورده: «عورت آفريده خداست و در وجودش مصلحتي است، به تعبير فلاسفه جانب وجود، خير است و به همين علت وجود عورت، اساسا خير است. زن را عورت مي‌گويند در حالي كه از جمال، لطافت و نكويي برخوردار است. آنگاه اين سوال پيش مي‏آيد كه چگونه چيزي‏ را كه زيبا و نيكوست، عورت به معناي زشتي باشد؛ اين غير ممكن است» (ر.ك. صدر،1420ق: ج1، ص349).

 

3-2-5) در عرف نيز وقتي واژه عورت به كار مي‌رود، تنها چيزي كه به ذهن متبادر مي‌شود، شرمگاه زن و مرد است. صاحب جواهر معتقد است به دليل وجوب ستر براي زن، كم‌كم اطلاق اسم عورت بر وي متعارف شد نه اينكه عورت، مشترك لفظي يا معنوي بين زن و شرمگاه باشد (نجفي، بي‌تا: ج8، ص164).

 

4-2-5) اگر گاهي در عرف از زن يا دختر به عورت تعبير مي‌شود، مفهوم لغوي آن به ذهن متبادر نمي‌شود. بلكه ظرافت و لطافت زن و لزوم حمايت بيشتر از وي مراد است، در چنين مواقعي به ويژه والدين در مقام مقايسه دختر با پسر مي‌گويند، وي دختر و عورت است و مانند پسر و مرد نيست. در اين مفهوم عورت معادل کلام حضرت علي (ع) است که مي‌فرمايد: «ان المراة ريحانه و ليست بقهرمانه» (کليني، 1407ق: ج5، ص510)، (زن مانند گل ريحان است و قهرمان نيست). اين نکته در کلام امام جعفر صادق (ع) با صراحت بيشتري بيان شده است: «اتقوا الله في الضعيفين يعني بذلك اليتيم و النساء و إنما هن عورة» (حر عاملي،1409ق: ج20، ص170). (درباره دو گروه ضعيف تقوا پيشه كنيد، يتيم و زن. همانا آنان عورت هستند).

 

5-2-5) روايتي كه زن را عورت مي­داند، مشتمل بر جمله‌اي است كه چاره‌اي جز توجيه و انصراف از ظاهر آن نيست، يعني زنان را بيهوده گو دانسته و فرموده است بيهوده گويي را با سکوت مستور کنيد (كليني، 1407ق: ج 5، ص535). لذا چنين رواياتي بر فرض صحت سند، اكثراً به صورت «قضيه في واقعه» و ناظر به موردي خاص و جرياني تاريخي بوده است.

 

6-2-5) وحدت مفهومي عورت با شرمگاه انسان و عورت دانستن كل زن با مفهوم مورد نظر موافقان نتيجه بسيار ناخوشايندي دارد كه استناد آن به ساحت مقدس معصومين (ع) به شدت ناروا است. شايد به همين دليل برخي گفته‌اند «اثبات دونه خرط القتاد» (خميني، بي‌تا: ج2، ص423) (اثبات اين مطلب که تمام بدن زن عورت است، دشوارتر از دست کشيدن بر روي درخت خاردار است).

 

6) موارد استثناء

 

في الجمله در آيات، روايات و کلمات فقها؛ حتي آنان که بدن زن را عورت دانسته‌اند، مواردي از حکم کلي حجاب استثنا نموده­اند. برخي از اين موارد مورد تحليل واقع مي­شود.

 

1-6) القواعد من النساء

 

خداوند در قرآن مي‌فرمايد: «و القواعد من النساء اللاتي لايرجون نكاحا فليس عليهن جناح ان يضعن ثيابهن غير متبرجات بزينة و ان يستعففن خير لهن و الله سميع عليم» (نور،60). (زناني كه خانه نشينند و اميد به ازدواج ندارند، اشكالي بر آنان نيست كه لباس‌هاي خود را فرو گذارند، بدون آنكه خود را به زينتي آشكار سازند، اگر عفت ورزند بر ايشان بهتر است و خداوند شنونده و آگاه است).

 

بديهي است ملتزم شدن به چنين مفهوم ساده‌اي از آيه بسيار دشوار است و هيچ فقيهي اين برداشت ظاهري از آيه را نپذيرفته است. براي فهم بهتر آيه، دو نكته بايد روشن شود، نخست آنكه منظور از قواعد چه كساني هستند؟ دوم آنكه فرو گذاردن لباس به چه معناست و اين زنان تا چه ميزان مي‌توانند فاقد پوشش باشند؟

 

1-1-6) مفهوم قواعد

 

1-1-1-6) معناي لغوي: قواعد جمع قاعد از فعل قعد است و منظور زني است كه نسبت به ازدواج و فرزند «بازنشسته» (متخذ از قعد) شده و به دليل سن زيادش كسي به ازدواج با وي ترغيب نمي‌شود (طريـحي، 1416ق: ج3، صـص129-128). گاه هم عدم ميل به ازدواج به خود آنان منتسب مي‌شود: «خودشان نيز حال ندارند» (قرشي، 1412ق: ج3، ص63). گاهي به بازنشستگي از حيض نيز اطلاق مي‌شود (راغب، 1412 ق: ص680).

 

2-1-1-6) قواعد در روايات: «علي بن أحمد عن يونس قال ذكر الحسين انه كتب اليه يسأله عن اللاتي اذا بلغت جاز لها ان تكشف راسها و ذراعها فكتب عليه السلام من قعدن عن النكاح» (طوسي، 1407ق: ج7، ص466). علي بن احمد از يونس به نقل از حسين مي‌گويد، براي امام صادق (ع) ‏نامه‌اي نوشته و در آن از زناني پرسيد كه مي‌توانند سر و ذراع خود را باز گذارند. آن حضرت نوشت زناني كه از نكاح نااميد شده‌اند.

 

3-1-1-6) قواعد در كلمات مفسرين و فقها: اکثر كتب تفسيري و فقهي قواعد را زنان مسن دانسته‌اند (راوندي، 1405ق، ج2، ص131؛ عاملي، 1413ق: ج7، ص49؛ اردبيلي، بي‌تا: ص553؛ بحراني، 1405ق: ج23، ص64). اما در متعلق قعود يعني از چه چيزي بازنشسته شده‌اند، اختلاف است. برخي آن را بازنشستگي از نكاح دانسته (طباطبايي، 1417ق: ج15، ص164؛ زين الدين،1413ق: ج7، ص19). بعضي آن را بازنشستگي از حيض و حاملگي معنا كرده‌اند (فاضل مقداد، بي‌تا: ج2، ص227). همچنين برخي قاعد را به متقاعد شدن معني كرده و قواعد را زناني مي‌دانند که متقاعد شده باشند كه به دليل پيري كسي به نكاح با آنها رغبت نمي‌كند (جرجاني، 1404ق: ج2، ص370).

 

2-1-6) ثياب

 

اكنون به اين سؤال بايد پاسخ داد كه قواعد تا چه ميزان مي‌توانند لباس خود را فرو گذارند. بسياري از فقها معتقدند منظور لباسي است كه روي مقنعه و جامه اصلي مي‌پوشند مثل: «چادر شب» و «فرجي»[1] (جرجاني، 1404ق: ج2 ص370). در حالي كه برخي ديگر معتقدند مرد مي‌تواند به سر، دست و حتي گردن و بالاي سينه‌هاي اين دسته از زنان نگاه كند (زين الدين، 1413 ق: ج 7 ص 19). در احاديث نيز همين دوگانگي وجود دارد. در برخي از روايات تصريح شده كه مراد جلباب است: «محمد بن أبي حمزة عن أبي عبد الله (ع) قال: القواعد من النساء ليس عليهن جناح أن يضعن ثيابهن قال تضع الجلباب وحده» (كليني، 1407ق: ج‏5، ص523). محمد بن ابي حمزه از امام صادق (ع) نقل مي‌کند: آن پوششي كه قواعد مي‌توانند فرو‌گذارند، چادر به تنهايي است.

 

در برخي ديگر از روايات علاوه بر جلباب، خمار را نيز ذكر كرده‌اند: «عن الحلبي عن ابي عبدالله (ع) انه قرأ ان يضعن ثيابهن قال الخمار و الجلباب قلت بين يدي من كان فقال بين يدي من كان غير متبرجة بزينة فإن لم تفعل فهو خير لها ... » (همان). (امام صادق (ع) فرمودند مراد از «ان يضعن ثيابهن» خمار (روسري) و جلباب (چادر) است. گفتم: در برابر هر كس مي‌خواهد باشد؟ فرمود: بله به شرطي كه زينت خود را آشكار نسازد، با اين حال اگر اين كار را نكند برايش بهتر است...). همچنين امام رضا(ع) در جواب سؤال محمد بن سنان مي‌فرمايد: نگاه كردن به موي آنها اشكالي ندارد» (حرعاملي، 1409 ق: ج20، صص194- 193).

 

به نظر مي‌رسد برداشت دوم صحيح‌تر باشد؛ زيرا اين آيه در پي آياتي آمده كه در سوره نور بر لزوم پوشش از يک سو و حفظ نگاه از سوي ديگر تأكيد مي‌كند و در پايان مي‌خواهد نوعي رخصت و تسهيل در باره برخي زنان (قواعد) در نظر بگيرد. علامه طباطبايي در اين باره مي‌نويسد: «اين آيه در حكم استثنا از عموم حكم حجاب است، يعني زنان مسن به شرطي كه زينت خود را آشكار ننمايند، مي‌توانند بي‌حجاب باشند» (طباطبايي، 1417ق: ج18، ص164). در كتاب «عروة الوثقي» نيز وقتي استثنائات نظر به زن بيگانه را بر مي‌شمارد، نگاه كردن به مو و ذراع آنان را جايز دانسته و متذكر مي‌شود كه نگاه به سينه، شكم و جاهايي كه معمولاً پوشيده است، جايز نيست (يزدي، 1409ق: ج2، ص804). همچنين در تنها حديثي که درباره مفهوم قواعد بيان شد، سؤال کننده مي‌پرسد: «زناني که پس از بلوغ مي‌توانند سر و دست خود را باز بگذارند چه کساني هستند؟ فرمود: کساني که از نکاح نا اميد شده­اند». ملاحظه مي‌شود که امام با تأييد سؤال در واقع اجازه داد که سر و ذراع قواعد باز باشد.

 

2-1-6) تحليل و بررسي

 

از بررسي كتب فقهي و تفسيري اين نتيجه به‌دست مي‌آيد كه قيد پيري و کبر سن را در مفهوم قواعد اخذ نموده­­اند. اين در حالي است كه وصف پيري در آيه و روايت فوق وجود ندارد. عبارت «اللاتي لايرجون نكاحا» در آيه و عبارت «من قعدن عن النکاح» در روايت صرفا عدم اميد به ازدواج را بيان نموده و بديهي است، عدم اميد به ازدواج مي‌تواند، علل متعددي داشته باشد و پيري تنها يکي از آن هاست. زنان گاهي به دلايل صفات ظاهري مانند عدم زيبايي، گاه به سبب صفات جسماني مانند نقص عضو، گاه به دليل وضعيت ذهني و رواني و گاه به علت پيري، اميد به ازدواج را از دست مي‌دهند. معلوم است كه در همه موارد عدم رغبت ديگران به ازدواج با اين افراد ماخوذ است. به همين دليل مي‌توان مدعي شد مفهوم پيري، اخص از مفهوم نااميدي از نکاح است و گنجاندن مفهوم موسع «نااميدي از ازدواج» در مفهوم مضيق «پيري»، روا نمي‌باشد.

 

بنابراين به نظر مي‌رسد «نااميدي از نکاح» بيشتر معطوف به نوع نگاه ديگران به آنان باشد. به عبارت ديگر قواعد، زناني هستند كه ديگران به هر دليلي رغبت و تمايلي به آنان ندارند و همين امر به نوعي آنان را متقاعد – متخذ از القواعد- مي‌نمايد كه از نكاح نااميد شوند. لذا چه بسا دختري به دليل وضعيت ظاهري يا جسماني يا رواني در سنين جواني اميد به ازدواج را از دست بدهد؛ مطابق اين برداشت وي نيز جزو قواعد به حساب مي‌آيد. دقت در تعابير به کار رفته در حديث نيز مؤيد اين فهم از قواعد خواهد بود؛ زيرا سائل از امام مي پرسيد چه زناني پس از سن بلوغ! مجاز هستند سر و دست خود را باز گذارند؟ حضرت پاسخ مي‌دهند کساني که از نکاح نااميد شده‌اند. با اين برداشت، شبهه مقدس اردبيلي نيز در باره ابهام در سن نااميدي برطرف خواهد شد. همان شبهه‌اي كه وي به شكل بسيار عجيب بيان نموده است.! (مقدس اردبيلي، بي‌تا: صص: 554-553).

 

2- 6) كنيزان

 

استثناي ديگري كه فقها به عدم وجوب پوشش سر در نماز فتوا داده‌اند، كنيز است. ‏به قسمي كه در اين باره ادعاي اجماع نيز شده است (فاضل هندي، 1416ق: ج3، ص241). اما آيا پوشش سر براي کنيزان مستحب هم نيست؟ برآيند از احاديث پاسخ منفي به اين سؤال است. بلكه مي‌توان برحرمت پوشش سر كنيز و حداقل كراهت آن در نماز حكم راند. حماد خادم از امام صادق (ع) نقل مي‌كند: «سألته عن الخادم تقنع راسها في الصلاة قال اضربوها حتي تعرف الحرة من المملوكة» (حر عاملي، 1409ق: ج4، ص411). از امام صادق (ع) درباره خادم پرسيدم كه در نماز سرش را با مقنعه بپوشاند، فرمود: وي را بزنيد تا زن آزاد از كنيز شناخته شود. همچنين حماد اللحام از امام صادق (ع) سؤال مي‌كند: «سألت أبا عبدالله عن المملوكة تقنع رأسها في الصلاة قال لا قد كان أبي إذا رأي الخادم تصلي و هي مقنعة ضربها لتعرف الحرة من المملوكة» (همان، صص412-411). آيا كنيز به هنگام نماز سر خود را با مقنعه بپوشاند؟ فرمود: نه، همانا پدرم وقتي خادمي را مي‌ديد كه با مقنعه نماز مي‌خواند او را مي‌زد تا كنيز از زن آزاد شناخته شود. از ابي خالد قماط نيز شبيه همين روايت نقل شده با اين تفاوت كه در آن روايت آمده كنيز مختار است كه سرش را بپوشاند يا نپوشاند (همان، ص412).

 

به نظر مي­رسد خصوصيتي براي نماز نيست؛ زيرا در نماز نيازي به شناختن کنيز از غير آن نيست. چه بسا از اين روايات عادي بودن عدم پوشش سر کنيزان به دست آيد؛ زيرا آنان به دليل تاکيد بيشتر در پوشش صلاتي مي­خواسته­اند مقنعه بر سر کنند؛ ولي با نهي معصوم (ع) مواجه شده­اند. گويا از آنان خواسته شده که در نماز نيز بسان ساير حالات حق نداريد سر خويش را بپوشانيد. از خليفه دوم نيز نقل شده كه وي از مقنعه براي كنيزان نهي كرده و كنيزي از «آل انس» را به خاطر پوشيدن مقنعه زده است (سبزواري، ذخيرةالمعاد، بي‌تا: ج‏2، ص‏237). محقق بحراني احاديث ضرب را حمل بر تقيه كرده و با توجه به حديث سوم كه - مي‌تواند سر را بپوشاند يا نپوشاند- حكم بر كراهت پوشش سر كنيز در نماز مي‌نمايد (بحـراني، 1405ق: ج7، ص19). صدوق نيز بر عدم جواز پوشش سر كنيز حكم داده است (صدوق، بي‌تا:‍ ج2، ص345).

 

گستره جواز نگاه به کنيز درهنگام خريد بسيار زيادتر است. عن أَبي بصير قال سأَلت أَبا عبدالله عن الرجل يعترض الأمة ليشتريها قال «لا بأس بأن ينظر إلي محاسنها و يمسّها ما لم ينظر إلي ما لا ينبغي له النظر إليه» (طوسي،1407ق: ج7، ص75). ابو بصير مي‌گويد از امام صادق (ع) درباره مردي سؤال کردم که مي‌خواهد کنيزي را بخرد، فرمود مي­تواند به محاسن وي نگاه کند و آنها را لمس کند، جز آنچه که نگاه به آن شايسته نيست. همچنين برخي از فقها معتقدند با اذن مولاي كنيز، مشتري مي‌تواند (هنگام خريد) به تمام بدن کنيز جز عورت وي نظر كند (حلي، بي‌تا: ج10، ص338؛ نراقي، 1415ق: ج16، ص40؛ فيض كاشاني، بي‌تا: ج2، ص373). شهيد در كتاب دروس پارا فراتر نهاده و در جواز نظر به عورت او، از روي لباس ترديد مي­کند (ر.ک. کرکي، 1414ق: ج12، ص30).

 

3-6) صورت، دست و پا

 

صورت، دست و پاها يكي از موارد استثنا است. «عن ابي عبد الله (ع) قال قلت له ما يحلّ للرجلِ أن يري من المرأة إذا لم يكن محرماً قال الوجه و الكفان و القدمان‏» (کليني، 1407ق: ج5، ص521). راوي مي­گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم کدام قسمت از بدن زن را مرد نامحرم مي­تواند ببيند؟ فرمود: صورت، دو دست و دوپا؛ درباره هر يک به تفکيک بحث خواهد شد.

 

1-3-6)صورت

 

حدود صورت چيست‏؟ آيا همان مقداري است كه شستن آن در وضو واجب است؟ آيا «صدغين» و «عذار» نيز جزو «وجه» است؟ ابتدا بايد اين سه واژه را تعريف نمود: «صدغين» عبارت است از: موي آويزان از سر بر محل فک؛ حد فاصل چشم و گوش (ابن منظور، 1414ق: ج8، ص439؛ طريحي،1416: ج5،ص13)؛ زير پيشاني (مصطفوي، 1402ق: ج5، ص141)؛ موي پيچ خورده کنار پيشاني (عميد،1371ش، ص822)؛ مويي که در فارسي به آن زلف ‌گويند (وحيد بهبهاني، 1424ق: ج3، ص274). عذار نيز موي بالاي صدغين را گويند؛ مويي کـه بـر استخوان صماخ به موازات استخوان گوش مي‌رويد (انصاري، کتاب الطهارة، 1415ق: ج2،ص 164). «وجه» يعني صورت و وجه هر چيز مستقبل اوست. (ابن منظور، 1413ق: ج13، ص555). فاضل هندي در تعريف «وجه» مي‌‌نويسد: وجه در لغت قسمتي از بدن است كه انسان با آن مواجه مي‌شود و در شرع گردي چهره بر مدار انگشتان است (فاضل هندي، 1416ق: ج3، ص239). مرحوم كاشف الغطا «وجه» را «ما يواجه به» معني كرده و معتقد است حد «وجه» که مي‌توان به آن نگاه کرد، بيشتر از حد وضوست. به عبارت ديگر پوشش جسد، مو، گوش و سفيدي دو طرف موي پيشاني واجب است، ولي پوشش عذار، صدغين و سفيدي جلوي گوش واجب نيست (كاشف الغطا، بي‌تا: ج3، ص13). از نکات جالب توجه اين است که فاضل هندي احتمال دخول گوش در صورت را نيز داده است (فاضل هندي، 1416ق: ج3، ص239). شهيد در «ذكري» درباره لزوم پوشش صدغين و آنچه شستنش در وضو واجب نيست، ترديد مي‌كند و مي‌نويسد: «بين عرف لغوي و عرف شرعي تعارض است» (شهيداول، بي‌تا: ج3، ص12). اما محقق كركي پوشش صدغين را لازم دانسته و دليل آن را تقدم حقيقت شرعيه بر لغويه مي‌داند (محقق كركي، 1414ق: ج2، صص97-92).

 

2-3-6)دست و پا

 

شهيد اول در باره واجب نبودن پوشش دو دست ادعاي اجماع کرده و دليل آن را «الا ماظهر منها» مي­داند و درباره عدم وجوب پوشش پا آن را قول مشهور دانسته و دلايلي مانند: عورت نبودن قدمين، مقتضاي اصل و حديث جواز نماز در درع و مقنعه استناد کرده است (عاملي، بي‌نا: ج3، ص8). مقدس اردبيلي مي‌نويسد: صورت، دست و پا در محل زينت بودن و ظاهر بودن يکسان مي‌باشند. پس قدمين نيز مانند دست و صورت داخل در استثناست (مقدس اردبيلي،1403ق: ج‏2، ص: 104). اجمالاً دلايل وي بر جواز آشکار بودن دست و صورت و پا عبارت است: 1- روايت جواز نماز با درع و مقنعه؛ 2- شريعت سهله؛ 3- نفي حرج؛ 4- عادت زنان به ويژه در روستاها (همان).

 

اما چه مقدار از دست و پا آشکار باشد؟ مشهور فقها معتقدند حد دست، «زند» يعني مفصل بين کف دست با آرنج است و حد پا نيز مفصل ساق است (عاملي، بي‌تا: ج3، ص8). در کلمات برخي فقها گفته شده که پوشش ظاهر قدمين واجب نيست (حلي، 1405ق: ص65). به اعتقاد آنان تمام بدن زن عورت است و صورت، دست و روي پا به دليل جواز نماز با قميص استثنا مي­شود؛ ولي نسبت به کف پا اين مسأله ثابت نيست؛ زيرا کف پا در حالت قيام به وسيله زمين پوشيده مي­شود و در حالت نشسته با درع. اما اين سخن درست نيست، زيرا اولا زمين نمي‌تواند ساتر صلاتي به حساب آيد؛ ثانياً اصل برائت جاري مي­شود (ر.ک. همداني، 1416ق: ج‏10، ص391).

 

به نظر مي­رسد نيازي به چنين دقت­هايي نيست، بلکه متفاهم عرفي از صورت، دست و پا ملاک است. وقتي سخن از درع و خمار به ميان مي‌آيد، بديهي دو چيز به ذهن متبادر مي‌شود، نخست آنکه متعارف از پوشش سر با خمار در آن زمان، بيرون ماندن صدغين، عذار و مانند آن از زير مقنعه و نيز بيرون ماندن پا تا ساق و دست تا مچ از پيراهن است. دوم آنکه دين اسلام شريعت سمحه و سهله است و بنا ندارد نسبت به آنچه پوشش سخت است، سخت گيري نمايد. به اين ترتيب وقتي فقها به استناد حرج و ضيق پوشش صورت، دست و پا را در نماز واجب نمي‌دانند، بديهي است در غير نماز اين صعوبت و سختي نمود بيشتري خواهد داشت.

 

4-6) خواستگاري

 

مردي که قصد ازدواج دارد، مي‌تواند به زن مورد نظر، نگاه کند. بديهي است اين جواز نظر، بر عکس ساير موارد که ممکن است، ملازمه‌اي با عدم وجوب حجاب بر زن نداشته باشد؛ کاملاً با آن ملازمه دارد. زيرا در غير اين صورت نقض غرض خواهد بود؛ به اين معنا که نمي‌توان از يک طرف از مرد خواسته شود به هنگام خواستگاري نگاه کند تا مودت ميان آنها دوام بيشتري داشته باشد و از سوي ديگر از زني که مورد خواستگاري، واقع شده خواسته شود، حجاب خود را کاملا رعايت نمايد و حق نداشته باشد، مو، محاسن، دست و صورت خود را نشان خواستگارش دهد. به هر حال در اصل جواز نگاه و اصل ملازمه اين جواز با مستثنا بودن حجاب در خواستگاري بحثي نيست؛ اما در مقدار و شرايط نگاه، مفهوم خواستگار، قيد عدم لذت و بالاخره در جواز يا استحباب نگاه اختلاف است.

 

1-4-6) مفهوم خواستگار

 

در مفهوم خواستگار ابهام وجود دارد. آيا خواستگار صرفا كسي است كه رسماً به تنهايي يا همراه خانواده خود به خواستگاري دختري رفته و مي خواهد با وي ازدواج كند به قسمي كه اگر جواب دختر مثبت بود، حتما با او ازدواج مي‌كند يا اينكه خواستگار مفهومي وسيع تر از اين دارد؟ به اين معني که فردي كه در شرايط سني ازدواج است و قصد ازدواج دارد و مي‌خواهد همسري براي خود برگزيند، مي تواند به دختراني كه شانيت ازدواج با وي را دارند، بنگرد تا از بين آن ها يکي را براي زندگي مشترک انتخاب كند. در نگاه مضيق به احاديث مزبور و قدر متيقن از احاديث ياد شده، جواز نظر خواستگار نوع اول است. ولي با تفسير موسع احاديث و نيز فلسفه و حكمت اين حكم مي توان به جواز نظر براي خواستگار از نوع دوم آن حكم داد. ضرورت اجتماعي در جواز نظر براي جواني که در شرايط انتخاب است مي‌تواند يکي از مهم‌ترين استدلال‌ها بر تسري حکم جواز به خواستگار از نوع دوم باشد.

 

2-4-6) مقدار و شرايط نگاه

 

در جواز نگاه مرد خواستگار به دست و صورت زن مورد علاقه‌اش اختلافي نيست (محقق سبزواري، بي‌تا: ج2، ص82). ولي در بيشتر از آن اختلاف است. برخي معتقدند علاوه بر دست و صورت به مو و ساير محاسن وي نيز مي‌توان نگاه کرد (همان). علامه در تذكره به داود (رئيس مذهب ظاهريه) نسبت مي‌دهد كه خواستگار مي‌تواند به تمام بدن زن جز فرج او نگاه كند (حلـي، بي‌تا: ص573).

 

در اين حال فقها براي جواز نگاه خواستگار به زن مورد علاقه­اش شرايطي ذکر کرده­اند: اولاً جواز نگاه را منحصر به زني مي‌دانند كه مانعي براي ازدواجش نباشد؛ بنابراين نگاه کردن به زن شوهر‌دار و زني كه در عده است، جايز نمي‌باشد. ثانياً در نگاه کردن خواستگار فايده‌اي مترتب باشد. [مثلاً با توصيف ديگري قانع نشود و خود بايد رنگ، کيفيت و لَخت بودن يا حالت داشتن، ساير ويژگي‌هاي مو را بنگرد]. ثالثاً امکان پاسخ مثبت از سوي دختر مورد علاقه وجود داشته باشد (نجفي، بي‌تا: ج29، ص65). رابعاً نگاه توأم با ريبه و خوف از گناه نباشد (محقق سبزواري، بي‌تا: ج2، ص83). خامساً از روي لذت نباشد(محقق داماد،1416ق: ج1، ص366). اين در حالي است که برخي فقها دو شرط اخير را نپذيرفته­اند (مفيد، 1413ق: ص521؛ حلي، بي‌تا: ص573). بدين سبب اين دو شرط در مبحثي جدا مورد تحليل واقع مي­شود.

 

به منظور تحليل و تبيين مطالب فوق چند حديث بيان مي‌شود:

 

- «سأل عبد الله بن سنان ابا عبدالله (ع) عن الرجل يريد ان يتزوج المرأة ان ينظر الي شعرها قال نعم انما يريد ان يشتريها باغلي الثمن» (صدوق، 1413ق: ج3، ص412). عـبدالله بن سـنان از امام جـعفر صـادق (ع) درباره مـردي كه مـي‌خواهـد با زني ازدواج كند، پرسيد: آيا مـي‌تواند به مـوي وي نـگاه كـند؟ فـرمود: بله او با گران‌ترين بها خواهان وي است.

 

- عن عبدالله بنِ الفضلِ عن أَبيه عن رجل عن ابي عبدالله (ع) قال قلت له ان ينظر الرجل الي المرأة يريد تزويجها فينظر الي شعرها و محاسنها قال لاباس بذلك اذا لم يكن متلذذاً» (كليني،1407ق: ج5، ص365). راوي مي­گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم مردي مي‌خواهد با زني ازدواج كند، مي‌تواند به مو و محاسن وي نگاه كند، فرمود: اگر توأم با لذت نباشد، اشكال ندارد. اين روايت مرسله است.

 

محاسن زن در واقع به معناي زيبايي‌هاي اوست. گو اينکه برخي مراد از محاسن را دست و صورت مي‌دانند (حلي، 1387ق: ج3، ص5). ولي همراه شدن کلمه محاسن با کلمه شعر اين معني را به ذهن متبادر مي‌کند که مراد از محاسن بخش‌هايي از بدن است که در شرايط عادي آشکار نيست. براي تاييد اين ديدگاه مي‌توان به رواياتي اشاره نمود که شيوه غسل دادن زني را بيان کرده که در سفر بميرد و محرمي همراه وي نباشد. در اين روايات گفته شده: «يغسل منها ما أوجب الله عليه التّيمم و لا يمس و لا يكشف لها شي‏ء من محاسنها التي أَمر الله بسترها» (طوسي، 1407ق، ج1، ص342). دستور به عدم ستر محاسن زن داده شده و در توصيف محاسن گفته شده بخش هايي از بدن که خداوند دستور به پوشش آنها داده است.

 

- يونس بن يعقوب مي­گويد: «قلت لأبي عبدالله (ع) الرجل يريد أن يتزوج المرأة يجوز أن ينظر إليها قال نعم و ترقق له الثياب لأنه يريد أن يشتريها بأغلي الثمن» (صدوق، بي‌تا: ج2، ص500). از امام صادق (ع) درباره مردي كه مي‌خواهد با زني ازدواج كند، پرسيدم: آيا مي‌تواند به وي نگاه كند؟ فرمود: بله و برايش لباس نازك بپوشد. زيرا وي با گران‌ترين بها خواستارش مي‌باشد.

 

- «عن النبي (ص) أنه قال من تاقت نفسه إلي نكاح المرأة فلينظر منها إلي ما يدعوه إلي نكاحها» (احسايي، 1405ق: ج3، ص314؛ ج2، ص262). پيامبر اکرم (ص) مي‌فرمايد: کسي که علاقمند به ازدواج با زني است به چيزي از او بنگرد که داعي نکاح وي بوده است.

 

حاصل روايات فوق جواز نگاه کردن مرد خواستگار به موي زن و بخش‌هايي از بدن زن است که به طور عادي مستور و پوشيده است. براي مقيد نمودن نظر به اندام زن از زير لباس نيز وجهي نيست؛ زيرا جواز نظر در روايات مطلق است و در روايت يونس بن يعقوب ضمن تاييد جواز نظر به صورت مطلق نکته اي اضافه تر است و آن پوشيدن لباس نازک است.

 

از نكات جالب توجه اين كه بسياري از فقها جواز نظر را خاص مرد به زني مي‌دانند كه مي­خواهد با وي ازدواج كند، ولي عكس اين حالت يعني نگاه زن به مرد خواستگار را جايز نمي‌دانند!. ولي برخي از فقها مانند شهيد ثاني در مسالك مي‌‌نويسد: «زن هم در موقع خواستگاري مي‌تواند به محاسن مرد نگاه كند؛ زيرا دليل هر دو يكي است. بلكه نسبت به زن قوي تر است؛ چون مرد در صورتي كه با بي دقتي زني را انتخاب كند، اختيار طلاق وي را دارد، به خلاف زن كه اختيار طلاق در دستش نيست» (ر.ك. شهيدثاني، 1413ق: ج7، ص41).

 

3-4-6) شرط عدم لذت

 

گفته شد برخي از فقها معتقدند خواستگار در صورتي مي‌تواند به زن بنگرد كه از روي لذت نباشد. در حالي كه اين امر به شدت با واقعيات خارجي مغاير است. آن چه در خارج رخ مي‌دهد، اين است که جواني در سن ازدواج و در حال نياز به نکاح و به تعبير روايات «تاقت نفسه الي النکاح» به خواستگاري دختري رفته است. آيا اين جوان مي‌تواند – بلکه مطابق روايات بايد- به مو و ساير زيبايي هاي او و حتي اندام او - اگر چه از روي لباس - بنگرد ولي در اين حال از وي خواسته مي‌شود که از اين نگاه لذت نبرد! چنين تکليفي اگر مالايطاق نباشد، تكليفي است دشوار كه با فطرت و طبيعت انسان سازگاري ندارد. شايد به همين علت فقيهاني همچون شيخ مفيد، علامه حلي، صاحب جواهر و شهيد ثاني حتي نگاه توام با لذت را براي مرد خواستگار جايز مي‌دانند. شيخ مفيد دراين‌باره مي‌نويسد: نگاه به چهره زن بيگانه به قصد لذت حلال نيست؛ مگر آنكه بخواهد او را به عقد خويش درآورد (مفيد، 1413ق: ص521). علامه حلي تصريح مي‌كند نظر به کف دست و پشت دست خواه بيم فتنه رود يا نه جايز است (حلي، بي‌تا: ص573). صاحب جواهر نيز عدم لذت را شرط نمي‌داند؛ زيرا دلايل مطلق و چنين تكليفي دشوار است (نجفي، بي‌تا: ج29، ص65). شهيد ثاني تفاوت جواز نظر تمام مردان به دست و صورت زن بيگانه با جواز نظر خواستگار به دست و صورت دختر مورد علاقه‌اش را در اين نکته مي‌داند که اولي مشروط به عدم بيم فتنه است، ولي در خواستگار چنين شرطي نيست (شهيد ثاني، 1413ق: ج7، ص42).

 

4-4-6) نگاه خواستگار؛ جواز، استحباب، وجوب

 

به نظر مي‌رسد موضوع نگاه در خواستگاري فراتر از جواز باشد. به عبارت ديگر نگاه در خواستگاري نه تنها فاقد اشكال است، چه بسا نوعي استحباب يا حتي وجوب از روايات استنباط مي‌گردد. زيرا اولاً در برخي روايات كلمه «امر» براي نگاه كردن آمده است و امر اگر دلالت بر وجوب نکند بر استحباب دلالت دارد. شايد گفته شود با توجه به اينکه نگاه به نامحرم «منهي عنه» است، امر به نگاه در اينجا در واقع «امر عقيب الحظر» است. اما معلوم نيست «امر عقيب الحظر مفروض» نيز مانند «امر عقيب الحظر واقعي» دلالت بر اباحه داشته باشد. وانگهي در حديثي از پيامبر اكرم (ص) آمده: «انه قال للمغيرة بن شعبة و قد خطب امرأة لو نظرت إليها فإنه أحري أن يودم بينكما» (حر عاملي، 1409ق: ج20، ص90). پيامبر اكرم (ص) به مغيره بن شعبه كه زني را خواستگاري كرده بود فرمود: اگر به وي نگاه کني، محبت و مودت بين شما بيشتر مي‌‌شود. مطابق اين حديث فلسفه و حکمت نگاه کردن در خواستگاري دوام محبت مي‌باشد؛ بديهي است نگاه محبت­زا رجحان و برتري دارد. اين در حالي است که مفاسد مترتب بر خواستگاري‌هاي ناديده و طلاق‌هاي ناشي از بي­دقتي در خصوصيات ظاهري فرد مي‌تواند به کمک روايات مزبور دلايل متقني بر وجوب نگاه در خواستگاري باشند. شهيد ثاني از جمله فقهايي است كه بر استحباب نگاه كردن فتوا داده‌ است.وي مي‌‌نويسد: نگاه به دست و صورت زن بيگانه مكروه است، ولي در مورد خواستگاري نه تنها مکروه نيست، بلكه مستحب است (شهيد ثاني، 1413ق: ج7، ص42).

 

5- 6) باديه نشينان، اهل ذمه، ديوانگان

 

در حديثي از عباد بن صهيب آمده: «سمعت ابا عبد الله (ع) يقول لاباس بالنظر الي رئوس اهل التهامة و الاعراب و اهل السواد و العلوج لأنَهم اذا نهوا لاينتهون قال و المجنونة و المغلوبة علي عقلها و لاباس بالنظر الي شعرها و جسدها ما لم يتعمد ذلك» (كليني، 1407ق: ج5، ص524). وي مي‌گويد از امام صادق (ع) شنيدم که نگاه کردن به موي سر اهل «تهامه»، «اعراب»، اهل «سواد» و «علوج» اشکال ندارد؛ زيرا آنان وقتي نهي شوند، نهي را نمي‌پذيرند. همچنين فرمود نگاه كردن بر مو و بدن زن ديوانه و كم عقل اگر از روي عمد نباشد، اشكال ندارد. تهامه به زمين‌هاي پست و دره‌ها اطلاق مي‌شود و اهل التهامه مردم سرزمين ميان حجاز و يمن هستند. اعراب نيز به مردم اطراف شهرها اطلاق مي‌شود. سواد در اصل سبز تيره بوده و مناطقي از عراق - بين بصره و کوفه- را که مشتمل بر نخل‌هاي زياد بود، شامل مي‌شود. علوج هم به معناي فرد خشن و زمخت صحرا نشين و نيز کافر آمده، ولي به نظر مي‌رسد، مفهوم هر چهار گزينه در اينجا يکي است و حضرت در صدد بيان چند مصداق بوده‌اند و شايد سخن کلي امام اين باشد که نگاه کردن به موي سر زنان باديه نشين اشکال ندارد. علوج چه به معناي کفار باشد و چه به معناي افراد زمخت بيابان گرد به اصل استثناي اهل ذمه لطمه‌اي نمي‌زند؛ چون اگر به معناي کفار باشد، مطلوب فراهم شده و اگر نباشد جواز نظر بر رؤس اهل الذمه به صورت متواتر در کتب حديثي نقل شده است.

 

اما آيا گروه‌هاي ياد شده يا به طور کلي باديه نشيني خصوصيتي دارد؟ در روايت فوق علت جواز نگاه کردن به افراد مزبور را اين گونه بيان مي‌كند: «زيرا آنان وقتي نهي مي‌شوند نهي را نمي‌پذيرند». بنابراين نمي‌تواند مناطق ياد شده و گروه‌هاي مزبور خصوصيتي داشته باشد. در نتيجه نمي­توان حکم را منحصر به اين افراد دانست، بلکه آنان از باب بيان مصاديق، در حديث ذکر شده‌اند. مفهوم سخن فوق اين است که حديث شامل تمام زناني است كه وقتي به حجاب امر مي‌شوند، گوش نمي‌دهند. اين افراد مي‌تواند اهل ذمه، مسلمان يا باديه نشين يا متمدن باشد. بر عکس اگر زني نهي شد و پذيرفت حتي اگر باديه نشين هم باشد نگاه کردن به سرش جايز نيست.

 

آيت الله خويي از اين حديث استفاده مي‌كند، حرمت نگاه کردن به خاطر اين است كه زن مومن بر مرد مومن حق دارد كه به او نگاه نكند تا حرمتش شكسته نشود. ولي چنانچه خود زن چادر خويش را بيفكند و حرمت خود را حفظ نكند، در واقع حق خود را ساقط نموده، به قسمي كه اگر نهي شود، نمي‌پذيرد، ديگرحرمتي برايش نيست، مانند اينكه انسان مال خود را رها كند. لذا روايت دلالت دارد بر عدم جواز نگاه به زنان عفيفي كه وقتي نهي شوند، مي‌پذيرند (خويي، موسوعه، بي‌تا: ج12، ص68). عمدي نبودن نظر که در روايت آمده به معناي نگاه از روي لذت و ميل است (بحراني، 1405ق: ج23، ص60). البته اين قيد همان طور که از سياق حديث معلوم مي‌شود، تنها به بخش اخير (ديوانگان) مربوط مي شود.

 

6-6) ضرورت

 

تمام آنچه درباره‏ حرمت نگاه بيان شد، مشروط به عدم نياز و ضرورت است و نگاه کردن اگر از روي ناچاري و ضرورت باشد؛ مانند گواهي دادن، معالجه و...اشكال ندارد (حلي، 1408ق: ج2، ص 213؛ حلي، 1413ق: ج3، ص6؛ کرکي، 1414ق: ج12، ص32). اما آيا ضرورت تنها به اموري مانند معالجه و درمان خلاصه مي‌شود؟ به نظر مي‌رسد جواب منفي باشد، زيرا هم ضرورت فردي و هم ضرورت اجتماعي مي‌تواند به عنوان عاملي براي استثنا از حجاب و نگاه تلقي گردد. به عنوان مثال شهيد ثاني، نگاه به خاطر ازدواج، تحمل و اداي شهادت، لزوم شناخت در معامله، درمان و مانند آن را از امور ضروري بر ‌شمرده که مي‌تواند، البته به اندازه رفع نياز، مجوز نگاه باشد (شهيد ثاني،1413ق: ج7، صص 51- 49). بديهي است ضروريات در هر عصري مطابق مقتضيات زماني همان عصر و در هر مکاني متناسب با مقتضيات آن مکان تعريف مي‌شود.

 

7) نتيجه

 

برآيند نگاهي دوباره از دريچه کتاب، سنت و آراي فقها بر حجاب با توجه به مطالب بيان شده، به شرح ذيل مي‌باشد:

 

1-7) هيچ يک از آيات سه گانه‌اي که در اين پژوهش مورد بررسي واقع شد، دلالت تامي بر حجاب به معناي رايج فقهي آن ندارند، آيه: «و ليضربن بخمرهن علي جيوبهن» مستقيما مربوط به وجوب پوشش گردن است و پوشش سر و مو را شامل نمي‌شود. براي وجوب پوشش سر و مو بايد دلايل ديگري آورد. اگر وجوب پوشش سر به دليل اولويت و وضوح آن پذيرفته شود، اين امر نسبت به مو پذيرفته نمي‌شود؛ زيرا حوزه فقهي ستر الراس از حوزه فقهي ستر الشعر جداست و ثابت شد هيچ ملازمه اي بين مو و سر نيست. به ويژه که مطابق برخي اقوال اساسا مو جزو مسماي جسد نيست. حتي اگر باز هم تنزل شود و تلازم بين پوشش مو و سر پذيرفته شود، موي منسدل و بلند که در آن زمان مرسوم بوده، پذيرفتني نيست. آيه «يدنين عليهن من جلابيبهن» نيز ارتباطي با وجوب نفسي حجاب ندارد. زيرا با توجه به فقره «ذلک ادني ان يعرفن فلا يؤذين» و نيز با توجه به شان نزول آيه، اين نوع پوشش صرفا راهنمايي است از جانب نبي اکرم (ص) به زنان مسلمان که در هر مكان و هر زمان که در مظان تعرض واقع شدند، پوشش خود را گسترده‌تر گيرند تا به عفت شناخته شده و در نتيجه اذيت نشوند. به اين طريق لسان آيه، لسان وجوب نيست، مگر آنکه چاره جلوگيري از تعرض منحصر به اين شيوه باشد. اما به تعبير مرحوم محقق داماد اين کجا و وجوب نفسي حجاب کجا. اين امر شبيه آن است که اظهار شود، اگر براي دفع تعرض راهي جز فرار نبود، فرار واجب مي‌شود. آيه «واسئلوهن من وراء حجاب» نيز اساسا خطابش به مردان مي‌باشد، زيرا آيه سلسله‌اي از تکاليف مردان را درباره شيوه تعامل با زنان پيامبر  نه تمام زنان مسلمان- قبل و بعد از وفات پيامبر بر مي‌شمرد و به آنان دستور مي­دهد، قبل از وفات پيامبر بايد از پس حايلي با زنان رسول خدا (ص) گفت و گو و اخذ و اعطا کنند و پس از وفاتش حق ندارند با زنان آن حضرت ازدواج نمايند.

 

2-7) برعکس آيات، روايات از دلالت روشن‌تري درباره حجاب برخوردارند. با اينحال معلوم گرديد روايات نيز در دو سوي صعوبت و سهولت به شدت از هم دورند. از يک سو، گاه سخن گفتن زن با نامحرم را بيش از پنج کلمه آن هم از روي ضرورت جايز نمي‌دانند و خير زنان را در اين امر مي‌داند که نه مردان آنها را ببينند و نه آنها مردان را و دستور به حبس زنان در خانه به سبب عورت بودنشان و حبس زبان در کامشان به دليل بيهوده‌گويي آنان است. رواياتي که در اين طيف واقع شده­اند، ترديدي براي قايل شدن فقها به وجوب حجاب باقي نمي‌گذارند. از ديگر سوي رواياتي نيز يافت مي‌شود که به ويژه در ستر صلاتي به طرز عجيب سهل گيري نموده‌اند. رواياتي که نگاه عاشقانه و صادقانه به چهره زيباي زن نامحرم را روا و نماز خواندن بدون روسري زن را جايز مي‌داند و فقهايي چون علامه مجلسي و ابن‌جنيد را به فتاوايي مطابق اين روايات سوق مي­دهد.

 

3-7) بر فرض وجود تعارض بين روايات، اين شهرت فتواييه است که به کمک حل تعارض، به نفع وجوب حجاب مي‌شتابد. اما به راستي جايگاه شهرت فتواييه و اعتبار آن و عوامل مشهور شدن فتاوي چيست؟ در بررسي‌هاي فقهي براي عدم وجوب حجاب در مواجهه با نامحرم فتوائي يافت نشد و اگر سخني از جواز کشف سر يا گردن يا گوش به ميان آورده‌اند، مربوط به ستر صلاتي است. آري وقتي صاحب مدارک در ستر صلاتي استدلال مي‌کند که مو از مسماي جسد خارج است، نمي‌تواند اين استدلال را در ستر غير صلاتي ناديده گرفت؛ اگر مو بسان ناخن عضو بدن نيست و از مسماي جسد خارج است و به اين دليل سترش در نماز واجب نيست؛ پس به کدام عنوان اوليه در مواجهه با بيگانه سترش واجب مي­شود. سخن فقيهي چون آيت الله خويي (ره) مستفاد از «اذا نهوا لاينتهون» حکم نگاه را بر مدار حفظ حرمت يا بذل حرمت از سوي خود زن ترسيم مي‌کند، هر خواننده‌اي را به صورت جدي به فکر وادار مي‌كند.

 

4-7) ملاک در زينت ظاهر که اظهار آن بر بيگانه جايز است، قسمتي از بدن يا زيور آلاتي است که به طور طبيعي در مواجهه با افراد بيرون مي‌باشد. بدين ترتيب دست، صورت، تمام آرايش‌ها و زيور‌هاي مربوط به اين دو عضو مانند انگشتر، حلقه، سورمه، انواع کرم‌هاي آرايشي و مانند آن جزو زينت ظاهر محسوب شده و نماياندن آن روا مي‌باشد.

 

5-7) عموم حکم حجاب از استثنائاتي برخوردار است: قواعد، کنيزان، باديه نشينان، اهل ذمه، نگاه بر ديوانگان، خواستگاري، دست و صورت و ضرورت از جمله موارد استثناي حکم حجاب است که آنان با توجه به شرايطي مي‌توانند بي‌حجاب باشند يا ديگران مي‌توانند به آنان نگاه کنند.

 

6-7) عورت بودن تمام بدن زن به هيچ وجه پذيرفتني نيست و اگر لغت، عرف يا برخي احاديث زن را عورت دانسته‌اند؛ معناي لغوي عورت مراد نبوده؛ بلکه منظور، لطافت و ظرافت جسماني زن است. وقتي امام صادق (ع) به دو گروه ضعيف يعني يتيم و زن سفارش مي‌کند و دليل اين سفارش را عورت بودن زن بيان مي‌‌نمايد، هيچ دريافت ديگري جز ظرافت و لطافت جسماني زن از کلمات نوراني ايشان صائب نيست.

 

 

 

منابع

 

× قرآن كريم

 

× آملي، ميرزا محمدتقي: «مصباح الهدي في شرح العروة الوثقي‏»، تهران، چ اول، 1380ق.‏

 

× ابن براج قاضي، عبد العزيز بن نحرير:«المهذب»، قم، دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چ اول، 1406ق.‏

 

× ابن الجنيد اسكافي، محمد بن احمد: «مجموعة فتاوي ابن جنيد»، تحقيق علي پناه اشتهاردي، قم، جماعه المدرسين، الطبعةالاولي، 1416ق.

 

× ابن الشهيد، ابوجعفر، محمد بن حسن بن زين الدين: «استقصاء الاعتبار في شرح الاستبصار»، قم، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)، الطبعةالاولي، 1419ق.‏

 

× ابن منظور، محمد بن مكرم: «لسان العرب»، بيروت، دار صادر، الطبعةالثالث، 1414ق‏.

 

× احسائي، ابن ابي جمهور: «‏غوالي(عوالي) اللئالي العزيزية»، قم، دار سـيد الـشهداء للـنشر، الطبعةالاولي، 1405ق.‏

 

× انصاري، مرتضي: «كتاب الطهاره»، قم، كنگره جهاني بزرگداشت شيخ اعظم انصاري، چ‌ اول، 1415ق‏.

 

× انصاري، مرتضي: «كتاب النكاح»، قم، كنگره جهاني بزرگداشت شيخ اعظم انصاري، چ اول 1415ق.‏

 

× انوري، حسن: «فرهنگ سخن»، تهران، سخن، چ اول،1381.

 

× بحراني, يوسف: «الحدائق الناضره في احكام العتره الطاهرة»، قم، جماعة‌المدرسين الطبعةالاولي، 1405ق.

 

× بروجردي، آقا حسين: «تقرير بحث السيد البروجردي»، مقرر، شيخ علي پناه اشتهاردي، جماعةالمدرسين، الطبعةالاولي، 1416ق‏.

 

× جرجاني، سيد امير ابو الفتح حسيني: «تفسير شاهي»، تهران، انتشارات نويد، چ اول، 1404 ق.

 

× حرعاملي، محمد بن حسن: «تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة» قم، مؤسسه آل البيت عليهم السلام، الطبعة الاولي، 1409ق‏.

 

× حسني، هاشم معروف: «تاريخ الفقه الجعفري» قم، دار الكتاب الإسلامي، الطبعةالاولي، 1411ق‏.

 

× حلي، (علامه) حسن بن يوسف: «تذكرة الفقهاء»، بي‌جا، بي‌نا، بي‌تا.

 

× حلي، (علامه)حسن بن يوسف: «مختلف الشيعة في أحكام الشريعة» قم، جماعةالمدرسين، الطبعة الثانيه، 1413ق‏.

 

× حلي، نجم الدين جعفربن حسن: «المعتبر في شرح المختصر»، قم، مؤسسه سيدالشهداء (عليه السلام‏)، الطبعه الاولي، 1407ق‏.

 

× حلّي، فخر المحققين، محمد بن حسن بن يوسف: «إيضاح الفوائد في شرح مشكلات القواعد»، ‏قم، مؤسسه اسماعيليان‏، چ اول، 1387 ق.

 

× حلي، يحيي بن سعيد: «الجامع للشرائع‏»، قم، مؤسسة سيد الشهداء العلمية، الطبعه الاولي، 1405 ق.‏

 

× خميني، روح الله: «مستند تحرير الوسيلة»، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره)، بي‌تا.

 

× خويي، سيد ابوالقاسم: «معجم رجال الحديث»، بي‌جا، بي‌نا، بي‌تا.

 

× خويي، سيد ابوالقاسم: «موسوعة الامام الخوئي»، بي‌جا، بي‌نا، بي‌تا.

 

× راغب اصفهاني، حسين بن محمد: «المفردات في غريب القرآن»، بيروت، دارالعلم، الدار الشامية، الطبعةالاولي، 1412ق‏.

 

× راوندي، قطب الدين سعيد بن عبداللَّه: «فقه القرآن» قم، مكتبة آية الله المرعشي نجفي، الطبعه الثانيه، 1405ق.

 

× زين الدين، شيخ محمد امين: «كلمة التقوي»، قم، سيد جواد وداعي، الطبعةالاولي، 1413ق‏.

 

× سبزواري، سـيد عـبد الأعـلي: «مـهذّب احكام في بـيان الحلال و الحرام»، قم، بيت آيةالله سبزواري، الطبعةالاولي، 1413ق‏.

 

× سبزواري، (محقق)، ملا محمد باقر: «ذخيرة المعاد في شرح الارشاد»، قم، موسسه آل البيت (عليهم السلام)، بي‌تا.

 

× سبزواري، (محقق)، ملا محمد باقر: «كفاية الاحكام»، اصفهان، مدرسه صدر، بي‌تا.

 

× صدر، سيد محمد: «ما وراء الفقه»، بيروت، دارالأضواء للطباعة و النشر و التوزيع، الطبعةالاولي، 1420ق‏.

 

× صدوق، محمّد: «علل الشرايع»، قم، كتابفروشي داوري، بي‌تا.

 

× صدوق، محمّد: «من لا يحضرة الفقيه» قم، جماعه المدرسين، الطبعةالاولي، 1413 ق.‏

 

× طباطبائي، سيد علي: «رياض المسائل في بيان احكام الشرع بالدلائل»، قم، موسسه النشر الاسلامي، الطبعةالاولي، 1412ق‏.

 

× طـباطبايي، سـيد مـحمد حـسين: «الـميزان في تـفـسير القـرآن»، بـيروت، مـوسسه الاعلمي للمطبوعات، الطبعةالاولي، 1417ق .

 

× طريحي، فخر الدين: «مجمع البحرين»، تهران، مرتضوي، الطبعةالثالثه، 1416ق‏.

 

× طوسي, ابوجعفر محمد: «الاقتصاد الهادي الي طريق الرشاد»، قم, مكتبه جامع چهل ستون، 1400ق‏.

 

× طوسـي، ابو جعفر محمد: «تهذيب الأحكام»، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعةالرابعه، 1407ق‏.

 

× طوسي، ابوجعفر محمد: «النهاية في مجرد الفقه و الفتاوي»، بيروت، دار الكتاب العربي، الطبعةالثانيه، 1400ق .

 

× عاملي (شهيد الاول)، محمد: «ذكري الشيعة في أحكام الشريعة»، بي‌جا، بي‌نا، بي‌تا.

 

× عاملي (شهيد الثاني)، زين الدين: «مسالك الأفهام إلي تنقيح شرائع الإسلام»، قم، مؤسسة المعارف الإسلامية، الطبعةالاولي، 1413ق‏.

 

× عاملي (شهيد الثاني)، زين‌الدين: «روض الـجنان» قـم، موسسه آل البيت (عليهم السلام)، 1404ق‏.

 

× عاملي، جواد: «مفتاح الكرامة في شرح قواعد العلاّمة»، قم، جماعه المدرسين، الطبعةالحديثه الاولي، 1419ق‏.

 

× عاملي، محمد: «مدارك الأحكام في شرح عبادات شرائع الإسلام»، بيروت، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)، الطبعةالاولي، 1411ق.‏

 

× عميد، حسن: «فرهنگ عميد»، تهران، انتشارات امير کبير، چ دوم، 1371.

 

× فاضل لنكراني، محمد: «كتاب الصلاة، تفصيل الشريعة في شرح تحرير الوسيلة»، قم، المؤلف، الطبعةالاولي، 1408ق‏.

 

× فاضل مقداد، جمال الدين: «كنز العرفان في فقه القرآن»، چ اول، قم، بي‌نا، بي‌تا.

 

× فاضـل هـندي، مـحمد: «كـشف اللثـام و الإبـهام عن قـواعد الأحـكام»، قم، جماعةالمدرسين، الطبعةالاولي، 1416ق‏.

 

× فيض كاشاني، مولي محسن ابن شاه مرتضي: «مفاتيح الشرائع» بي‌نا، بي‌تا.

 

× قرشي، سيد علي اكبر: «قاموس قرآن»، تهران، دار الكتب الإسلامية، چ ششم، 1412ق‏.

 

× كاشف الغطاء، جعفر: «كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء»، قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، بي‌تا.

 

× كركي، (محقق) علي: «جامع المقاصد في شرح القواعد»، قم، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)، الطبعةالثانيه، 1414ق‏.

 

× كركي، (محقق) علي: «جامع المقاصد في شرح القواعد»، قم، موسسه آل البيت عليهم السلام، الطبعةالاولي، 1408ق‏.

 

× كليني، ابو جعفر محمد: «الكافي»، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعةالرابعه، 1407ق‏.

 

× مجلسي, محمد باقر: «بحار الانوار»، بيروت، موسسه الوفاء، الطبعةالثانيه، 1403ق.

 

× مجلسي، محمدتقي: «روضة المتقين في شرح من لايحضرة الفقيه»، ‏قم، مؤسسه فرهنگي اسلامي كوشانپور، چ دوم، 1406ق‏.

 

× محقق داماد، سيد محمد: «كتاب الصلاة»، قم، جماعه المدرسين، الطبعةالثانيه، 1416ق‏.

 

× مصطفوي، حسن: «التحقيق في كلمات القرآن الكريم»، تهران، مركز الكتاب للترجمة و النشر، الطبعةالاولي، 1402ق‏.

 

× مفيد، محمّد: «المقنعة»، قم، كنگره جهاني هزاره شيخ مفيد، چ اول، 1413ق‏.

 

× مقدس اردبيلي، احمد: «زبدة البيان في أحكام القرآن»، تهران، المكتبة الجعفرية لإحياء الآثار الجعفرية، الطبعةالاولي، بي‌تا.

 

× مقدس اردبيلي، احمد: «مجمع الفائدة و البرهان في شرح إرشاد الأذهان»، قم، جماعه المدرسين، الطبعةالاولي، 1403ق.

 

× نجفي، محمد حسن: «جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام»، بيروت، دار إحياء التراث العربي، الطبعةالسابعه، بي‌تا.

 

× نراقي، المولي احمد: «مستند الشيعه في احكام الشريعه»، مشهد، موسسه آل البيت (عليهم السلام)، الطبعةالاولي، 1415ق‏.

 

× وحيد بهبهاني، محمد باقر: «مصابيح الظلام»، قم، مؤسسة العلامة المجدد الوحيد البهبهاني، الطبعةالاولي، 1424ق‏.

 

× همداني، آقا رضا بن محمد هادي‏: «مصباح الفقيه»، قم، مؤسسة الجعفرية لإحياء التراث و مؤسسة النشر الإسلامي‏، الطبعه الاولي: 1416 ق.‏

 

× يزدي الطباطبائي، سيد محمد كاظم: «العروة الوثقي»، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، الطبعةالثانيه، 1409ق.‏

 

 

 

 

پي نوشتها:

 

* - دانش‌آموخته سطح چهار حوزه، خارج فقه و اصول، كارشناس ارشد حقوق بين‌الملل.

 

[1]- نوعي لباس بلند كه بر روي لباس‌هاي ديگر مي‌پوشيدند (انوري، 1381: ج6، ص5300).

بازنگرشي درون ديني به حجاب1

بازنگرشي درون ديني به حجاب 

مسلم خلفي*

چكيده

وجوب پوشش بدن زن نتيجه جستاري اجمالي در منابع فقهي است. ولي ژرف انديشي و امعان نظر در ادله حجاب، مناقشاتي را در ميزان و چگونگي پوشش به همراه دارد. دو سوي اين مناقشات آنقدر از هم دورند كه در گستره نگاه واحد نمي‌گنجد! از يك سو برخي معتقدند تمام بدن زن حتي دست، صورت و صدايش عورت است و از ديگر سوي برخي نگاه صادقانه به چهره زن و نماز خواندن زن، بدون روسري را جايز مي‌دانند. جامعه زنان مسلمان به طور اخص و جوامع اسلامي به طور اعم در مواجهه با فتاوايي مانند: «المرأة عورة کلها» و حرمت نظر به بيگانه حتي صورت و دست‌ها، به راستي با مشكل مواجه مي‌شود، در حالي كه مقتضاي ضرورت، حضور زن مسلمان در جامعه و در تمام ابعاد حيات اجتماعي است. آيا نگاهي دوباره به متون فقهي و باز نگرشي درون ديني به حجاب مي‌تواند برخي مشكلات بر سر راه جامعه زنان مسلمان را بر طرف سازد يا تنها چاره، نگاهي برون ديني به حجاب است? اين نوشتار با سيري در آيات، روايات و کلمات فقها و بيان برخي استثنائات، در صدد يافتن پاسخي براي اين پرسش‌ها مي‌باشد.

 

كليد واژه

 

زن، حجاب، قواعد، عورت، زينت، خواستگاري

 

 

 

جستار گشايي

 

پژوهش در عرصه حجاب صعوبت خاصي دارد؛ هم از آن روي كه برخي آن را ضروري دين شمرده و بر اين پايه چه بسا کساني که پژوهش منتقدانه را روا نمي‌دانند و پژوهشگرش را روادار مي­نامند و هم از آن روي كه از كاربردي‏ترين مباحث جامعه بوده به گونه‌اي كه ذهن برنامه ريزان، سياست گزاران و مجريان را به خود مشغول كرده است. نويسنده به طور جد معتقد است، فقيه در رابطه بين خدا و مکلف بايد جانب مکلف را بگيرد! و تا حد ممکن سياست جرم زدايي پيشه نمايد و بر همين پايه به بازخواني دلايل فقهي حجاب پرداخته و نظرات و انديشه‌هاي گوناگون فقها درباره كيفيت و ميزان حجاب را بيان مي‌كند، تا قانونگزار بتواند با بذل توجه به تعارضات موجود با ديد وسيع‌ و كارشناسي و البته سهل گيرانه­تري به وضع قانون در اين عرصه همت گمارد.هدف اين نوشتار صرفاً نگاهي درون ديني به مبحث حجاب است و از پرداختن به مباحث برون ديني، عقلاني و فلسفي محض اجتناب نموده است. بر اين اساس از آنجا كه بحث به شيوه كلاسيك حقوقي و فقهي يعني تحليل موضوع بر مبناي قواعد لغوي، اصولي، فقهي، رجالي، قرينه‌هاي تاريخي، تفسيري و ... در حوصله و گستره يك مقاله مختصر نيست، با اين حال تلاش شده كه اين شيوه حتي المقدور مراعات گردد.

 

1) مفهوم لغوي حجاب‏

 

حجاب در لغت معاني مختلفي دارد؛ مانند: پوشش، پرده، منع و آنچه ميان دو چيز واقع شود (انوري، 1381: ج3، ص2468). در زبان عربي به ابرو از آن جهت حاجب مي‌گويند كه به عنوان پرده و مانعي براي چشم در برابر شعاع خورشيد عمل مي‌كند. دربان را نيز از آن جهت حاجب مي‌گويند كه مانع ورود مي‌شود (ابن منظور، 1414ق: ج1،صص:298-299). براين اساس حجاب مانع ملاقات طرفين با يكديگر از راه حس لامسه و باصره است. اين مانع گاه معنوي است؛ مانند آنچه قرآن كريم در باره شيوه‌هاي وحي بر نبي اكرم (ص) مي‌فرمايد: «و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب» (شـوري،51) و گاه مادي است؛ مانند آنچه در باره شيوه تعامل با همسران پيامبر آمده است: «و إذا سالتموهن متاعا فسئلوهن من وراء حجاب» (احزاب،53) (ر.ك. قرشي، 1412ق: ج2، ص103؛ مصطفوي، 1402ق: ج2، ص 166).

 

اما در اصطلاح فقهي حجاب، پوشش زن در برابر بيگانه است. گو اينكه كتب فقهي از واژه حجاب به اين معني كمتر بهره گرفته‌اند و براي بيان اين مقصود از دو واژه «ستر» و «نظر» استفاده نموده‌اند. البته حوزه فقهي «نگاه» جدا از حوزه فقهي «پوشش» است، اما سعي شده آنگاه كه ستر و نظر ارتباط عميق مي‌يابند نيز، مورد بحث واقع شود.

 

2) حجاب در قرآن كريم

 

آياتي از قرآن كريم بيانگر لزوم حجاب و موارد استثناي آن است. برخي از اين آيات ذيلاً بيان مي‌شود:

 

1-2) پوشش و عدم اظهار زينت

 

«و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن و لايبدين زينتهن إلا ما ظهر منها و ليضربن بخمرهن علي جيوبهن و لايبدين زينتهن الا لبعولتهن او آبائهن او آباء بعولتهن او ابنائهن او ابناء بعولتهن او اخوانهن او بني اخوانهن او بني اخواتهن او نسائهن او ما ملكت ايمانهن او التابعين غير أولي الإربة من الرجال او الطفل الذين لم يظهروا علي عورات النساء و لايضربن بارجلهن ليعلم ما يخفين من زينتهن و توبوا الي الله جميعا ايها المؤمنون لعلكم تفلحون» (نور،31). (اي پيامبر به زنان مومن بگو برخي نگاه‌هاي خود را فرو بندند و دامن خويش را پاک نگه دارند و زينت خود را آشكار نسازند، مگر آنچه که خود ظاهر باشد و بايد روسري‌هاي خود را بر گردن خويش فرو اندازند و زينت خود را آشكار نكنند، مگر براي شوهر، پدر، پدر شوهر، پسر، پسر شوهر، برادر، پسر برادر، پسر خواهرشان، زنان مومن، كنيزان، غلامان، مردان كم خرد فاقد شهوت و اطفالي كه از عورت زنان چيزي نمي‌دانند و نبايد پاي خود را بر زمين بكوبند تا زينت‌هاي مخفي‌شان معلوم گردد. اي مومنان به سوي خدا برگرديد تا رستگار شويد).

 

1-1-2) تقريب استدلال

 

1-1-1-2) در شأن نزول آيه فوق آمده: «مرد جواني از انصار در شهر مدينه زني را ديد كه از روبرو مي‌آيد- در آن زمان زن‌ها عادت داشتند كه مقنعه را پشت گوش خود مي‌انداختند- نگاه مرد همچنان بر زن بود تا از كنارش عبور كرد. وي بدون آنکه نگاهش را از زن بردارد، به راه خود ادامه داد. در اين حال استخوان يا شيشه‌اي كه بر ديوار بود، صورتش را خراشيد و خون بر بدن و لباسش جاري شد. به خدمت رسول خدا (ص) رسيد، وقتي ‏پيامبر وي را در اين حالت ديد، فـرمود اين چه وضعي است؟ در اين زمان آيه فوق نازل شد» (کليني، 1407ق: ج5، ص521؛ مجلسي، 1406ق: ج‏8، ص353).

 

2-1-1-2) اين آيه از مهم ترين آيات مورد استدلال براي لزوم حجاب است؛ زيرا تمام زنان مومن را مورد خطاب قرار داده و شبهه اختصاص حكم به زنان پيامبر در آن راه ندارد.

 

3-1-1-2) افعال «يغضضن» و «يحفظن» بدون لام است؛ ولي فعل «ليضربن» با لام امر آورده شده كه اين جاي تامل مي‌باشد. گو اينکه فرّا از جمله كساني است كه حذف لام امر را در نثر جايز مي‌داند؛ ولي كلمه‌اي كه بيشتر مرتبط با وجوب حجاب است با لام همراه مي‌باشد، تا غير از امر، احتمال ديگري داده نشود.

 

4-1-1-2) مطابق علم اصول امر به شيء مستلزم نهي از ضدش است و نهي از آن مقتضي حرمت مي‌باشد. بنابر اين آيه پوشاندن گردن را واجب و نپوشاندنش را حرام مي داند.

 

5-1-1-2) «خُمُر» جمع خِمار و در لغت به معناي پوشاندن است. شراب را هم از آن جهت خَمر مي‌گويند كه قوا، حواس ظاهري و عقل انسان را مي‌پوشاند. خمار نيز سر انسان را مي‌پوشاند (مصطفوي، 1402ق: ج3، ص129).

 

6-1-1-2) گروهي از علماي شيعه معتقدند مقتضاي عمل به اطلاق آيه، وجوب پوشش تمام بدن حتي دست و صورت بوده و منظور از «الا ماظهر منها» لباس زن است و قسمت­هاي ظاهر بدن نيست (ر.ك. حسني، 1411ق, ص103). مطابق چنين برداشتي نبايد هيچ نوع زينت زن نشان داده شود، مگر لباس آنان.

 

7-1-1-2) به صراحت بيان مي‌کند، زنان بايد روسري‌ را بر گردن خود قرار دهند و از پوشش سر سخني به ميان نيامده، ولي عدم ذكر پوشش سر به دليل بديهي بودن آن مي‌باشد و نيازي به بيان ندارد (مصطفوي، 1402ق: ج 3، صص‏129-130).

 

8-1-1-2) جيب در لغت به معناي يقه پيراهن است (ابن منظور، 1414ق: ج1، ص288). يعني مقنعه‌هاي خود را روي يقه پيراهن اندازيد. به اين ترتيب چه بسا مفهوم شديدتري درباره پوشش به دست آيد؛ بدين معنا كه اگر زني مقنعه را زير يقه پيراهن نمايد؛ حتي اگر تمام گردن خود را بپوشاند، باز هم دستور آيه را به طور كامل رعايت نكرده است؛ زيرا طبق دستور آيه مقنعه بايد روي يقه و نه زير آن باشد. البته اين نظر افراطي را نگارنده در كتب فقهي نيافته است. در كتب تفسيري جيب به معناي سينه آمده است (طباطبايي، 1417ق: ج18، ص 112). مطابق آن منظور از «وليضربن بخمرهن علي جيوبهن»، انداختن مقنعه و رو سري بر روي سينه است.

 

2-1-2) تحليل و بررسي

 

1-2-1-2) عادت زنان در عصر نزول آيه اين بوده که روسري‌هاي خود را پشت گوش و عقب سر مي‌انداختند و اين کار باعث نمايان شدن گردن و سينه‌هاي آنان مي‌شد. لذا دستور آمد که اين محل‌ها را بپوشانيد. بنابر اين از آيه پوشش سر استفاده نمي‌شود و لزوم پوشش سر را بايد از دلايل ديگر به دست آورد. به هر حال آيه در صدد بيان وجوب پوشش سر نيست، بلكه تنها به وجوب پوشش گردن اشاره دارد. پوشش سر از قبل نيز واجب نبوده که گفته شود آيه تکليفي فراتر خواسته؛ يعني علاوه بر اينکه سر خود را مي پوشانيد، بايد گردن و سينه خود را نيز بپوشانيد.

 

2-2-1-2) حتي اگر پوشش سر امري مسلم فرض شود، از آيه نمي‌توان لزوم پوشش مو را استنتاج نمود؛ زيرا حوزه فقهي «سترالراس» جدا از حوزه فقهي «سترالشعر» است و اکثر قريب به اتفاق فقها اين دو را يکسان تلقي نکرده‌اند. صاحب مدارک مي‌نويسد: «در عبارت شرايع مانند بسياري از فقهاي اماميه به وجوب پوشش مو ]در نماز[ اشاره‌اي نشده است و ظهور در اين دارد که پوشش مو واجب نيست؛ زيرا مو جزو مسماي جسد نيست(عاملي، 1411ق: ج3، ص189).

 

3-2-1-2) حتي اگر آيه، موي سر را شامل شود، صرفا مويي منظور خواهد بود که در حدود سر است. ولي حکم موي كه از حد سر خارج و آويزان است، فرق مي‌كند. اين تمايز در برخي احکام مانند مسح سر و شستن سر در غسل کاملاً واضح است. در مسح سر دو قول است: برخي معتقدند رطوبت بايد به پوست سر برسد و مسح بر روي مو جايز نيست و برخي ديگر جايز مي‌دانند به شرط آنکه بر مويي که در محدوده جلوي سر باشد، مسح شود.ولي مطابق هر دو قول مسح بر مويي که از جلوي سر به قسمت هاي ديگر سر رسيده يا بر گردن آويزان باشد کافي نيست. درباره شستن سر به هنگام غسل نيز مطابق روايات شستن ريشه مو کافي است و نيازي به شستن مو نيست و حتي در برخي کتب روايي بابي با عنوان وجوب شستن ريشه مو و عدم وجوب شستن مو آورده شده است (حرعاملي، 1409ق: ج2، ص255).

 

4-2-1-2) اگر موي سر زن آنقدر بلند باشد كه از گردن و سينه فراتر رود - چه اينكه رسم زنان عرب اين بود كه موي خود را بافته و آويزان مي‌كردند- با عمل به خواست آيه باز هم موي مزبور پوشانده نمي‌شود؛ زيرا مقتضاي آيه تنها گستراندن مقنعه بر گردن است و آيه دلالتي ندارد که موي خود را زير مقنعه جمع نماييد. بنابراين براي پوشش موي بلند بايد دليل ديگري ذكر شود.

 

5-2-1-2) در معناي زينت از «و لايبدين زينتهن» اختلاف نظر است. برخي معتقدند منظور خود زينت نيست، بلكه محل زينت است؛ لذا آشكار كردن زينت آلاتي مانند النگو و گوشواره اساسا مورد بحث آيه نيست و اشكالي ندارد، ولي درباره محل آنها نبايد عضوي را كه معمولا مخفي است، آشكار نمود (طـباطبايي، 1417ق: ج 18، ص112). ولي مرحوم محقق داماد معتقد است اين بخش از آيه في نفسه در صدد بيان حكم پوشش اعضا نيست و منظور از زينت ظاهر، زينتي است که زن خود را با آن مي‌آرايد و از اعضاي بدن نيست. گو اينکه با استناد به روايات ذيل معلوم مي‌شود که مراد از زينت اعم از زينت خلقيه است (محقق داماد، 1416ق: ج1، ص352). برخي ديـگر نيز آيه را شامل زيـنت و مـحل آن مـي‌دانند (فـاضل لنكراني، 1408ق: ص570). به هر حال مستفاد از آيه اين است که زينت ظاهر و زينت باطن با هم فرق دارند و تنها نماياندن زينت باطن حرام مي‌باشد.

 

6-2-1-2) به نظر مي‌رسد مناسب‌ترين ملاك براي زينت آشكار و مخفي اين است كه بخش‌هايي از بدن كه به طور معمول بيرون است و در مواجه با ديگران و براي انجام امور عادي آشکار بودن آن لازم است، زينت ظاهرتلقي شود؛ زيرا پوشش اين بخش‌ها براي زن همراه با حرج است. در تفسير کشاف وقتي از صورت، دست و پا به عنوان مواضع زينت ظاهر ياد مي­کند، در بيان وجه تسامح در زينت ظاهر مي‌نويسد: پوشيدن اين بخش از بدن زن همراه با حرج و سختي است؛ چون زن چاره­اي جز اين ندارد که با دست خود اشيا را بردارد؛ چاره­اي ندارد جز اينکه روي خود را بنماياند؛ به خصوص در اموري مانند شهادت و گواهي، محاکمه و نکاح؛ و ناگزير است که با پاي خود راه رود و پاهايش آشکار باشد (زمخشري، 1407ق: ج3، ص231). وي اين نياز را نسبت به زنان روستايي و باديه نشين که از آنها به فقيرات تعبير مي‌کند بيشتر دانسته و معتقد است معناي «الا ماظهر منها»؛ يعني آنچه که عادتاً و عرفاً آشکار است و اصل بر ظهور آن است (همان). مقدس اردبيلي ضمن نقل سخن فوق مي‌نويسد: «اگر ملاک، عادت و ظاهر باشد؛ خصوصا درباره زنان فقير، باز بودن گردن، حتي سينه، بازو، و ساعد دست­ها امري عادي و رايج است. ولي به طور کلي حکم، محل اشکال است» (مقدس اردبيلي، بي‌تا: ص544). وي در كتاب «مجمع الفائده و البرهان» براي عدم وجوب پوشش قدمين در نماز، به شريعت سهله، نفي حرج و ضيق، عادت زنان روستايي و...استناد کرده و مي‌نويسد: «اگر ترس از ادعاي اجماع نبود چه بسا در مورد سر نيز حكم به استثنا مي‌شد» (مقدس اردبيلي،1403ق: ج 2 ص 105). بديهي است، وقتي در باره نماز که نمازگزار در يک جا ساکن بوده و در يک زمان اندک مي‌خواهد، پوشش مزبور را داشته باشد با استناد به دلايل مزبور حکم به عدم وجوب پوشش داده مي‌شود، در خارج از نماز که فعاليت‌هاي فرد بيشتر خواهد بود، دلايل مزبور بيشتر قابليت استناد خواهند داشت.

 

2-2) پوشش و شناخته شدن به آزادگي

 

«يا ايها النبي قل لأزواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهن من جلابيبهن ذلك ادني ان يعرفن فلايؤذين و كان الله غفورا رحيما» (احزاب، 59). (اي پيامبر همسرانت و دخترانت و زنان مومن را راهنمايي کن (تا در مواقع و مواضع تعرض) پوشش‌هايشان را بر خود بگسترانند. با اين کار سريع‌تر (به آزادگي و عفاف) شناخته مي‌شوند و در نتيجه اذيت نمي‌شوند و خداوند بخشنده و مهربان است.

 

1-2- 2) تقريب استدلال

 

1-1-2-2) زمخشري در كشاف مي‌‌نويسد: وقتي به زني گفته مي‌شود «ادني عليك ثوبك» يعني «ارخيه و اسدليه» به معناي گسترده‌تر و بلندتر گرفتن لباس است و لفظ ادني در صورتي كه به تنهايي متعدي باشد، به معناي دنو و نزديكي است ولي اگر با كلمه «عـلي» متعدي شـود به معناي «ارخا و اسدال» است (ر.ک. بروجردي، 1416ق: ج‏1، ص57).

 

2-1-2-2) دو حادثه در شان نزول اين آيه ذكر شده يكي آنكه در عصر پيامبر هنگامي كه زنان براي نماز مغرب و عشا به امامت نبي اکرم (ص) خارج مي‌شدند، عده­اي از جوانان بر سر راه آنان مي‌نشستند و آنها را اذيت مي‌كردند. در اين هنگام خداوند اين آيه را نازل نمود که زنان براي آنکه مورد تعرض واقع نشوند، پوششان را بر خود بگسترانند (طباطبايي، 1417ق: ج16، ص350). دوم كنيزان در صدر اسلام بدون روسري از منزل خارج مي‌شدند و فاسقان متعرض آنان مي‌شدند و گاه فراتر رفته و با زنان آزاد نيز به همان سبك برخورد مي‌كردند و وقتي مورد بازخواست واقع مي‌شدند، مي‌گفتند گمان مي‌كرديم كه كنيز است. اين آيه نازل شد تا با پوشش، زنان آزاد از كنيزان شناخته شوند (ر.ک. فاضل لنكراني، 1408ق: ص‏576).

 

3-1-2-2) با در نظر گرفتن مفهوم «يدنين عليهن من جلابيبهن» و شان نزول آيه، فراگير بودن پوشش زن لازم است. يعني زنان بايد علاوه بر لباس‌هاي خود، پوششي بلندتر به نام جلباب داشته باشند تا از پوشيده بودن سرتاسر بدنشان مطمئن شوند. حتي برخي بر مبناي اين آيه بر لزوم پوشش صورت نيز فتوا داده‌اند (بروجردي، 1416ق: ج1، ص57).

 

2-2-2) تحليل و بررسي

 

1-2-2-2) مفهوم جلباب روشن نيست؛ ابن‌سكيت به نقل از عامري مي‌نويسد، جلباب همان خمار (مقنعه) است (ابن منظور، 1414ق: ج‏1، ص273). در مجمع البحرين آمده جلباب لباسي بلندتر از مقنعه و كوتاه­تر از رداء است كه زنان آن را بر سر و مازاد آن را بر سينه‌هاي خود مي‌انداختند (طريحي، 1416ق: ج2، ص23). برخي آن را پارچه‌اي مي‌دانند شبيه به ملحفه كه بر روي لباس مي‏پوشند. كلمه «جلباب» از افعال ثلاثي بوده كه رباعي آن دلالت بر مبالغه دارد. شايد وجه مبالغه آن است كه علاوه بر بدن، لباس را هم مي‌پوشاند (مصطفوي، 1402ق: ج2، صص 96-95).

 

2-2-2-2) در مفهوم آيه از كلمه «مِن» چشم پوشي شده است؛ در حالي كه اين كلمه مي‌تواند به صورت جدي برداشت‌هاي مزبور را زير سوال برد. «من تبعيضيه» در اينجا شبيه به «قل للمومنين يغضوا من ابصارهم» و «قل للمومنات يغضضن من ابصارهن» است. در آنجا وقتي سخن از غض بصر است، کلمه «مِن» به كار مي‌رود؛ يعني برخي نگاه‌هاي خود را فروبنديد كه همان نگاه شهوت آلود است؛ ولي وقتي سخن از حفظ فرج به ميان مي‌آيد از كلمه «مِن» استفاده نمي‌كند. در اينجا هم وقتي مي‌فرمايد: «يدنين عليهن من جلابيبهن»، «من» تبعيضيه مي‌تواند هم به صورت تبعيض نسبت به جلابيب محقق گردد و هم تبعيض در زمان و مکان باشد. در صورت اول منظور آيه اين خواهد بود که زنان مومن بخشي از جلباب را بر خود بگسترانند؛ يعني به گونه‌اي آن را نگه دارند كه به عفت شناخته شوند تا مورد اذيت واقع نشوند. در صورت دوم نيز معني اين خواهد بود که زنان در برخي مواقع و در برخي مواضع که ممکن است مورد اذيت واقع شوند، جلباب را بر خويش فروتر بگيرند.

 

3-2-2-2) اگر وجوب پوشش صورت از آيه استفاده شود با «وليضربن بخمرهن علي جيوبهن» ناسازگار خواهد بود؛ زيرا حداکثر استفاده از «ضرب خمر بر جيوب» اين است که اين گونه مقنعه انداختن بر سر که تنها موي سرتان را بپوشاند، ولي گردن و گوش را باز مي‌گذارد درست نيست؛ بلکه بايد علاوه بر آن، گردن خود را نيز بپوشانيد؛ اين در حالي است که اگر پوشش صورت واجب بود لازم بود آن را نيز ذکر مي‌کرد. مقدس اردبيلي مي‌نويسد و «ليضربن بخمرهن علي جيوبهن» بر عدم وجوب پوشش صورت دلالت دارد (مقدس اردبيلي، بي‌تا: 544).

4-2-2-2) كلمه «ذلک» دلالت بر «تعليل» مي‌كند و با «لعل» و مانند آن که حکمت حکم را بيان مي کند، فرق دارد. در اين آيه نيز فقره «ذلک ادني ان يعرفن فلا يؤذين» علت اين سبک پوشش را بيان نموده است. اين بخش از آيه مي‌فرمايد: «زيرا با اين كار زنان مومن سريع‌تر شناخته مي‌شوند و در نتيجه در معرض اذيت واقع نمي‌شوند». زنان مومن بايد کاري کنند که مورد اذيت و تعرض ديگران واقع نشوند و تحقق اين هدف با توجه به شرايط زماني و مكاني هر حادثه ممكن است، متفاوت باشد. با چنين برداشتي، اين آيه اساساً مربوط به حجاب نيست بلکه صرفا راه گريز از مظان تعرض يا زمان تعرض را بيان مي‌کند. مرحوم محقق داماد در اين باره مي­‌نويسد: «اين آيه به شهادت فقره اخير در مقام بيان اين مطلب است كه وجوب خروج زنان مزبور به شيوه خاصي است که از ساير زنان شناخته شوند و مورد اذيت واقع نشوند. نفس آيه بر اين امر دلالت دارد که گروهي از زنان مورد اذيت واقع مي‌شدند و اگر زنان پيامبر و زنان مؤمن هم به همان شيوه مي زيستند، در معرض اذيت بودند؛ به همين علت دستور داده شد، شيوه خود را تغيير دهند. بدين سان زودتر شناخته مي­شوند و در نتيجه مورد اذيت قرار نمي­گيرند... پس اساساً آيه دلالتي بر وجوب پوشش زن ندارد و در مقام بيان آن نيست» (محقق داماد، 1416ق: ج 1، ص353).

 

5-2-2-2) با دقت در سياق آيه معلوم مي­شود، اساساً لسان آيه، لسان وجوب و لزوم نيست؛ بلکه ارشاد و چاره انديشي براي جلوگيري از تعرض به زنان مؤمن است. مرحوم محقق داماد مي‌‌‌نويسد: كنيزان در آن زمان به دليل عدم پوشش سر در معرض اذيت بودند و خداوند به پيامبر امر کرد كه زنان آزاد را به گسترده گرفتن جلابيب خود ارشاد كند تا از كنيزان مشخص گردند و از تعرض مصون بمانند. اين امر با بخش آخر آيه نيز سازگار است؛ زيرا در آنجا عدم اذيت را بر شناخته شدن آنان مترتب مي‌نمايد. يعني وقتي آنان با اين نوع پوشش از كنيزاني كه سر و صورت خود را نمي‌پوشاندند، تميز داده شوند؛ در معرض آزار واقع نمي‌شوند و اين لسان معلوم است که لسان لزوم و وجوب نيست. البته اگر مصونيت زن از تعرض تنها منحصر به اين نوع پوشش باشد، واجب مي‌شد؛ چه اينكه بر هر چيز ديگري نيز متوقف باشد، همان نيز واجب مي‌شد. به عنوان مثال اگر براي جلوگيري از تعرض چاره‌اي جز فرار نداشته باشد، فرار کردن واجب مي‌شود. اما اين امر کجا و وجوب نفسي حجاب کجا! (همان، ج 2، صص 52-53).

 

6-2-2-2) با توجه به تحليل­هاي فوق معناي آيه چنين است: «اي پيامبر! همسران و دختران خود و زنان مومن را راهنمايي كن تا - در مظان اذيت- پارچه‌اي بلند بر خود بگسترانند. با اين كار سريع‌تر ـ به آزادگي يا عفت - شناخته مي‌شوند و مورد تعرض واقع نمي‌شوند».

 

3-2) پوشش و پاکدلي

 

«...إذا سألتموهنّ متاعاً فسئلوهن من وراء حجابٍ ذلكم أَطهر لقلوبكم و قلوبهنَّ...» (احزاب،53). (... وقتي مي­خواهيد از زنان پيامبر چيزي را دريافت کنيد از پشت حايلي بخواهيد. اين کار براي پاکدلي شما و آنان بهتر است).

 

1-3-2) تقريب استدلال

 

1-1-3-2) شأن نزول آيه اين‌ است كه وقتي پيامبر اكرم (ص) با زينب بنت جحش ازدواج كرد و بدين مناسبت وليمه داد، مردم مي‌آمدند و پس از تناول غذا به گفت­و­گو با حضرت مي‌پرداختند. پيامبر كه تازه ازدواج كرده بود، دوست داشت آنان زودتر از خانه بروند ولي شرم و حيايش مانع اظهار اين مطلب مي‌شد (صدوق، بي‌تا: ج1، ص65). به همين علت آيه نازل شد: «اي مومنان وارد خانه پيامبر نشويد، مگر آنكه براي طعام دعوت شويد و آنقدر زود نياييد که منتظر غذا بمانيد. وقتي دعوت شديد و غذايتان را خورديد، پراكنده شويد و براي سخن گفتن با يكديگر در آنجا نمانيد؛ زيرا اين کار، موجب اذيت پيامبر مي­شود و او هم خجالت مي‌كشد كه به شما اين مطلب را بگويد اما خداوند شرمي از بيان حق ندارد. اگر متاعي از زنان پيامبر خواستيد از پس حايلي بخواهيد. اين براي پاکي قلوب شما و آنان بهتر است».

 

2-1-3-2) مطابق ظاهر اين آيه خداوند بر مومنان واجب نموده به هنگام درخواست چيزي از زنان پيامبر، بايد از وراي حجاب باشد. از سوي ديگر خصوصيتي براي وقت درخواست كردن نيست و با الغاي خصوصيت از وقت درخواست، اين حکم در تمام اوقات جريان دارد.

 

3-1-3-2) حجاب مي‌تواند لباس، ديوار يا چيز ديگر باشد. مستفاد از آيه اين است كه بايد بين زن و مرد بيگانه حايلي باشد كه زن، مرد را و مرد، زن را نبيند؛ اين حايل گاه ديوار و گاه لباس زنان است.

 

2-3-2) تحليل و بررسي

 

1-2-3-2) اساساً خطاب آيه متوجه زنان نيست؛ بلکه خطاب متوجه مردان و در نتيجه حکم نيز متوجه آنان است. غير از صيغه‌ها و ضماير مذکري که در خطاب‌ آيه به کار رفته، وظايف خواسته شده نيز معطوف به مردان است، بدين‌جهت مي‌فرمايد: «وارد خانه پيامبر نشويد، مگر آنکه به شما اجازه داده شود؛ خيلي زود نياييد تا بيش از حد منتظر غذا بمانيد؛ وقتي غذايتان را خورديد، زود پراكنده شويد و جلسه گفت‌وگو راه نيندازيد؛ وقتي از زنان پيامبر چيزي خواستيد، از پس حايلي بخواهيد؛ رسول خدا را اذيت نکنيد و هيچ گاه حق نداريد پس از پيامبر با زنانش ازدواج کنيد». واضح است كه همه اين­ كارها، وظيفه مردان است. به همين علت برخي از فقها تصريح مي‌كنند، اين آيه اساسا بر وجوب پوشش زنان دلالتي ندارد (محقق داماد،1416ق: ج1، ص354؛ فاضل لنكراني، 1408ق: ص578). در واقع با توجه به اينكه رسول اكرم رهبر جامعه اسلامي بودند و گاه بسياري از مسلمانان مهمان آن حضرت مي‌شدند از مردان خواسته شده بر زنان پيامبر وارد نشوند؛ زيرا آنان نيز در خانه بايد راحت باشند. اين امر در مهماني‌ها به ويژه در مهماني‌هاي بزرگ رايج است كه براي آسايش بيشتر زنان، محل پذيرايي آنان از مردان جدا است، تا ارتباطي با زنان خانه نداشته و آسايش آنان بيشتر فراهم گردد و اساساً ربطي به حجاب ندارد.

 

2-2-3-2) وانگهي بر فرض پذيرش تسري حکم از مردان به زنان، کاملاً واضح است که اين بخش از آيه، محفوف به قرايني است که حکمش خاص زنان پيامبر است. زيرا از يک سو قبل از اين بخش، آياتي است كه به صراحت مي‌فرمايد: اي زنان پيامبر اگر عمل زشتي انجام دهيد، عذابتان دو برابر و اگر عمل نيكي انجام دهيد پاداشتان دوبرابر خواهد بود. اي زنان پيامبر شما مانند ساير زنان نيستيد؛ به هنگام سخن گفتن صداي خود را نازك نكنيد تا انسان­هاي مريض‌القلب به طمع نيفتند. در خانه‌هايتان بنشينيد و... از سوي ديگر بخش پاياني آيه نيز خاص زنان پيامبر است و به مردان مسلمان دستور مي‌دهد که نبايد پس از مرگ پيامبر با همسرانش ازدواج كنيد. بنابراين نمي‌توان اين بخش از آيه را که در همان سياق آورده شده، درباره تمام زنان مسلمان دانست. بلکه اين فقره نيز صرفاً مرتبط با زنان پيامبر است.

 

3-2-3-2) گذشته از اينکه آيه از نظر مصداقي اخص است و تنها شامل نوع برخورد مردان با زنان پيامبر اكرم (ص) مي‌شود، از نظر مفهومي نيز اخص از مفهوم حجاب است؛ زيرا آيه بيانگر اين است که اخذ، اعطا و سخن گفتن مردان با زنان پيامبر نبايد بدون پرده و حضوري صورت گيرد؛ بلکه بايد حايلي ميان آنان باشد. لذا مردان اندام زنان پيامبر را حتي به صورت پوشيده نبايد ببينند. اين نوعي خاص از حجاب است و شايد به همين علت اين حکم، خاص زنان پيامبر است.

 

3) حجاب در روايات‏

 

روايات متعارضي درباره ارتباط زن و مرد وجود دارد، به گونه‌اي که از يك سو احاديثي وجود دارد كه تمام بدن زن را عورت دانسته و سخن گفتن زنان با نامحرم را بيش از پنج كلمه‌ ضروري جايز نمي‌داند و به صراحت حكم به حبس زن در خانه مي‌دهد و حتي برخي محدثين بابي با عنوان «استحباب حبس زن در خانه» در كتاب‌هاي روايي آورده‌اند (حر عامـلي، 1409ق: ج20، ص 64). از سوي ديگر مطابق برخي روايات نگاه به چهره زن به دليل جذبه زيبايي وي جايز دانسته شده و مطابق برخي از آنها نماز خواندن زن بدون روسري جايز است.

 

در اين بخش و نيز بخش بعدي برخي روايات و کلمات علما درباره ستر صلاتي نيز آورده شده است. گرچه ستر صلاتي و ستر در برابر بيگانه دو مقوله جدا از هم مي‌باشند، اما دلايل مورد استناد در هر حوزه بسيار شبيه و نزديک به هم است. در حديثي از امام صادق در باره دختر خردسال سوال مي شود که چه وقت بايد سر خود را از نامحرم بپوشاند و چه وقت بايد در نماز مقنعه بپوشد؟ حضرت جواب داد سرش را نپوشاند تا وقتي که نماز بر او حرام مي­شود (کليني،1407ق: ج5، ص533). يعني به سن حيض برسد. حضرت با يک جمله پاسخ ستر صلاتي و ستر در برابر بيگانه را داده است. حتي برخي فقها به تلازم بين اين دو اعتقاد دارند. به عنوان مثال محقق بحراني در اين باره مي­نويسد: مستفاد از ظاهر روايات و کلمات فقها اين است که پوشش در برابر ناظر محترم و پوشش در نماز دو امر متلازم است. زيرا وجوب ستر در هر دو موضع داير مدار ثبوت عورت بودن است (بحراني، 1405ق، ج7، ص11). حتي گاهي در ستر صلاتي سخت گيري بيشتري شده است. به عنوان مثال انسان مي‌تواند با پنهان شدن در تاريکي، فرو رفتن در آب کدر، مخفي شدن در گودال، يا با کمک دست و ... عورت خويش را از بيگانه بپوشاند؛ در حالي كه در ستر صلاتي بايد شرايط خاصي رعايت گردد خواه ناظري باشد يا نباشد (ر.ک. محقق داماد، 1416ق: ج2، ص384؛ آملي،1380ق: ج3، ص10).

 

1-3) روايات سخت گيرانه­ در روابط زن و مرد

 

1-1-3) امام صادق (ع) از پدران خود نقل مي‌کند: «نهي ان تتكلم المراة عند غير زوجها و غير ذي محرم منها اكثر من خمس كلمات مما لابد لها منه» (صدوق، 1413ق: ج‏4، ص6). (پيامبر اكرم از سخن گفتن زن بيش از پنج كلمه ضروري نزد غير همسر و نامحرم ‏نهي نموده است).اين روايت گرچه درباره حجاب نيست، ولي آنقدر سخت گيرانه است که حتي زن محجبه را از سخن گفتن بيش از پنج کلمه ضروري با نامحرم منع مي کند.

 

2-1-3) قالت فاطمة (س): «خير للنساء أن لايرين الرجال و لا يراهنّ الرجال» (حر عاملي، 1409ق: ج20، ص 67). (خير زنان در اين است كه نه مردان را ببينند و نه مردان آنان را ببينند).

 

3-1-3) عن أم سلمة «قالت: كنت عند رسول الله و عنده ميمونة- فاقبل ابن ام مكتوم و ذلك بعد ان أمر بالحجاب فقال احتجبا فقلنا يا رسول الله- أليس اعمي لا‌يبصرنا قال أفعميا و ان أَنتما ا لستما تبصرانه‏» (همان، ج 20، ص232). (ام سلمه مي‌گويد من و ميمونه نزد رسول خدا بوديم؛ ابن ام مكتوم وارد شد، اين اتفاق بعد از وجوب حجاب بود. پيامبر به ما فرمود حجاب برگيريد. ما گفتيم اي رسول خدا مگر او نابينا نيست؟ ما را نمي بيند. فرمود آيا شما نيز نابينا هستيد و او را نمي‌بينيد؟) اين روايت به گونه‌هاي مختلف ذكر شده مثلاً: «استأذن ابن أمّ مكتوم علي النبيّ (ص) و عنده عائشة و حفصة، فقال لهما: قوما فادخلا البيت، فـقـالتـا: إنّه أعمي، فقال: إن لم يركما فإنّكما تريانه» (همان، ج14، ص171).

 

4-1-3) هشام بن سالم عن ابي عبدالله (ع) قال رسول الله (ص): «النساء عي و عورة فاستروا العورات بالبيوت و استروا العي بالسكوت» (كليني، 1407ق: ج 5، ص535). (زنان بيهوده­گو و عورت هستند، عورت را در خانه و بيهوده گويي را به سكوت بپوشانيد).

 

5-1-3) عن محمد بن مسلم عن ابي جعفر (ع) «قال: لايصلح للجارية إذا حاضت إلا أن تختمر إلا أن لا تجده» ‏(حرعاملي، 1409ق: ج20، ص 228). (دختر وقتي حيض شد، بايد مقنعه بپوشد، مگر آنکه نيابد).

 

6-1-3) أَبي نصر عن الرضا (ع) «قال: يؤخذ الغلام بالصلاة و هو ابن سبع سنين و لا تغطّي المرأة شعرها منه حتّي يحتلم» ‏(صدوق، 1413ق: ج3، ص436). (پسر در سن هفت سالگي درباره نماز مورد مؤاخذه قرار گيرد و زن زماني كه به بلوغ رسيد موي خود را بپوشاند).

 

7-1-3) عبد الرحمن بن الحجاج «قال: سألت أَبا إبراهيم ع عنِ الجارية التي لم تدرك متي ينبغي لها أن تغطي رأسها ممن ليس بينها و بينه محرم و متي يجب عليها أن تقنع رأسها للصلاة قال لا تغطي رأسها حتّي تحرم عليها الصلاة» (کليني،1407ق: ج5، ص533). (از امام صادق در باره دختر خردسال سوال کردم که چه وقت بايد سرش را از نامحرم بپوشاند و چه وقت بايد در نماز مقنعه بپوشد؟ فرمود: سرش را نپوشاند تا وقتي که [به خاطر حيض] نماز خواندن بر وي حرام شود). کنايه از بلوغ است.

 

2-3) روايات سهل گيرانه­ در روابط زن و مرد

 

1-2-3) عن أبي جعفر (ع) «قال: مات ابن الوليد بن المغيرة فقالت أم سلمة للنبي إن آل المغيرة قد أَقاموا مناحة فأذهب إليهم فأذن لها فلبست‏ ثيابها و تهيأَت و كانت من حسنها كأَنّها جان و كانت إذا قامت فأَرخت شعرها جلّل جسدها و عقد طرفه بخلخالها فندبت ابن عمّها بين يدي رسولِ الله فقالت‏:أنعي الوليد بن الوليد، أبا الوليد فتي العشيره- حامي الحقيقة ماجدا، يسمو إلي طلب الوتيره- قد كان غيثاً في السّنين، و جعفراً غدقاً و ميره؛ فما عاب عليها رسول الله في ذلك و لا قال شيئا» (طوسي،1407ق: ج6، ص359). اين حديث در نوع پوشش ام سلمه و عدم اعتراض نبي اکرم به وي شايسته تأمل جدي است.

 

2-2-3) علي بن سويد قال: «قلت لأبي الحسن (ع): إنّي مبتلي بالنظر إلي المرأة الجميلة فيعجبني النظر إليها، فقال: يا عليّ لا بأس إذا عرف اللّه من نيتك الصدق...» (كليني، 1407ق: ج5، ص542). علي بن سويد مي‌گويد به امام موسي كاظم (ع) عرض كردم من به نگاه كردن زني زيبا مبتلا شده‌ام و نظر به وي، مرا به تحسين وادار مي‌كند. امام فرمود: اگر خداوند صداقت را در نيت تو بيابد، اشكالي ندارد...

 

برخي از فقها اين حديث را بر نگاه كردن اتفاقي حمل كرده‌اند، (سبزواري، ‏1413ق: ج5، ص236؛ فاضل هندي، 1416ق: ج7، ص26). ولي اين نظر درست نمي­باشد؛ زيرا واژه ابتلا بر تكرار دلالت دارد و الف و لام در كلمه «المرأة» عهد ذهني است؛ يعني زن مشخصي مورد نظر بوده و سؤال كننده درباره عمل ارادي خود يعني نگاه كردن به زني زيبا سؤال مي‌كند. شيخ انصاري تصريح مي‌كند: «مراد سؤال كننده اين است كه نگاه به زن زيبا براي او بسيار مورد ابتلاست و در حين نگاه به دليل زيبايي زن لذت هم مي‌برد» (انصاري، 1415ق: کتاب النکاح صص 53-54). شايد اين ابتلا به جهت شغل و حرفه راوي باشد (همان) يا به دليل عاشق بودن راوي است! (مجلسي، 1406ق: ج9، ص442). سند روايت نيز غير قابل خدشه است و فقها در كتب خود از اين حديث به عنوان خبر صحيح ياد كرده­اند (ر.ك. سبزواري، 1413ق: ج5، 236؛ فاضل هندي، 1416ق: ج7، ص26؛ مجلسي، 1406ق: ج9، ص442؛ انصاري، 1415ق: ص54).

 

3-2-3) عن ابي عبدالله (ع) قال: «لا باس بالمرأة المسلمة الحرة ان تصلي و هي مكشوفة الراس» (طوسي، 1407ق: ج2، ص218). (زن مسلمان آزاد اشكالي ندارد، بدون پوشش سر نماز بخواند).

 

در اين حديث به صراحت و روشني نماز خواندن زن بدون روسري جايز دانسته شده است. التزام به مضمون روايت در تعارض جدي با آموزه هاي فقهي رايج است. به همين دليل جز ابن جنيد که مدلول روايت را پذيرفته و مطابق آن فتوا داده (ابن جنيد، 1416ق: ص51)، ساير فقها درصدد توجيه روايت بر آمده‌اند. شيخ طوسي مي­‌نويسد: ممکن است دختر نابالغ منظور باشد؛ زيرا نماز خواندنش بدون مقنعه جايز است يا اينکه منظور نماز خواندن بدون روسري در حالت ضرورت است (طوسي، 1407ق: ج2، ص218). فاضل هندي نيز آن را حمل بر نماز مستحبي نموده است‏ (فاضل هندي، 1416ق: ج3، ص239). وي در توجيه ديگري از روايت ‌آورده، ممکن است كلمه «تصلي» صيغه مونث غايب نباشد، بلکه مخاطب ‌باشد؛ در اين صورت معناي روايت چنين مي‌شود: در حالي که تو نماز مي‌خواني، اشكالي ندارد زن بدون پوشش سر باشد (همان).

 

هيچ يک از توجيهات فوق پذيرفتني نيست؛ زيرا اولا در حديث از کلمه «المرأة» استفاده شده و اطلاق مرأة بر صغيره، مجازي خواهد بود و قرينه‌اي دال بر چنين مجازي وجود ندارد. ثانياً در حديث سخن از مطلق صلاة بوده و نمي‌توان فقط بر نماز مستحبي حمل نمود؛ زيرا حمل مطلق بر مقيد نيازمند دليل و قرينه است. ثالثاً حمل بر ضرورت نيز ادعايي بدون دليل مي‌باشد. برخي فقها حمل اين حديث را بر ضرورت بعيد مي‌دانند (ابن الشهيد، 1419ق: ج6، ص303). رابعاً کلمه تصلي در اين حديث نمي‌تواند صيغه مخاطب باشد؛ زيرا در اين حال متعلق لابأس از يک سو زن مسلمان خواهد بود و از سوي ديگر نماز گذاردن فرد مخاطب و جمع اين دو مشکل مي‌شود. عبارت پردازي حديث با چنين توجيهي اگر غلط نباشد؛ از بلاغت لازم برخوردار نيست. از نکات جالب توجه اين حديث مقيد نمودن زن مسلمان به «حره» است و بر خلاف روايات ديگر، نمي‌توان آن را بر «کنيز» حمل نمود.

 

روايت مزبور از جهت سند نيز مورد اعتماد است؛ اگرچه محقق حلي مي‌‌نويسد، يكي از راويان به نام «عبدالله بن بكير» ضعيف است (حلي، 1407ق: ج2، ص102)، ولي برخي فقها از اين حديث به موثقه تعبير نموده‌اند (مقدس اردبيلي، 1403ق: ج 2، ص107). همچنين مرحوم خويي‏ نيز عبدالله بن بكير را يكي از اصحاب اجماع و از ياران امام صادق (ع) مي‌داند و مي­‌نويسد: «برخي معتقدند اينگونه افراد اگر از انسان‌هاي فاسق نيز روايت كنند، قابل اعتمادند، چه رسد که از انسان­هاي مجهول يا به گونه مرسل روايت كنند» (خويي، معجم، بي‌تا: ج1، ص58).

 

4-2-3) عبدالله بن بكير عن ابي عبدالله (ع) قال: «لا باس ان تصلي المراة المسلمة و ليس علي راسها قناع» (طوسي، 1407ق: ج2، ص218). زن مسلمان مي­تواند در حالي كه بر سرش مقنعه‌اي نيست، نماز بخواند.

 

درباره اين حديث نيز توجيهات فوق مطرح شده با اين تفاوت كه در اين روايت شيخ طوسي علاوه بر احتمالات مزبور در روايت فوق دو احتمال ديگر نيز اضافه نموده است: يکي آنکه شايد منظور نماز كنيز مسلمان باشد و ديگر آنکه منظور نماز خواندن زن با لباسي است كه سر تا پايش را پوشانده است. در اين صورت نيازي نيست كه مقنعه نيز بر سر داشته باشد (همان). احتمال نخست حمل مطلق بر مقيد بدون هيچ قرينه و دليل است و احتمال دوم نيز بعيد است. مطابق اين احتمال گويا سؤال شده است، آيا زير چادر لازم است که مقنعه نيز داشته باشد؟ امام فرموده‌اند زن مي‌تواند بدون مقنعه نماز بخواند. اين در حالي است که آنچه اهميت دارد، نفس پوشش بوده و مقنعه خصوصيتي ندارد که بودن يا نبودنش مورد ترديد يا تأکيد باشد. هيچ قرينه­اي نيز بر چنين برداشتي دلالت ندارد.

 

5-2-3) روي الفضيل عن أبي جعفر (ع) قال: «صلت فاطمة في درع و خمارها علي رأسها ليس عليها أكثر مما وارت به شعرها و أذنيها» (صدوق،1413ق: ج1، ص257). مطابق اين روايت، فضيل از امام محمد باقر (ع) نقل مي‌كند كه حضرت فاطمه زهرا (س) با يك پيراهن گشاد و روسري‏اي نماز خواند كه تنها مو و گوش‌هاي او را مي‌پوشاند.

 

سند اين حديث به نظر مرحوم خويي معتبر است؛ زيرا «علي بن موسي متوكل» که در سلسله سند واقع شده مورد توثيق سيد بن طاووس است و «علي بن حسين سعد آبادي» نيز از مشايخ كليني مي‌باشد كه به تصريح «ابن قولويه» فقط از ثقات نقل مي‌كند. «فضيل» نيز كه راوي اصلي حديث است، گو اينکه بين «فضيل بن يسار» و «فضيل بن عثمان اعور» مردد است؛ اما هر دوي آنها موثق هستند. به هر حال سند روايت تام است (خويي، موسوعه، بي‌تا: ج‏12، صص 101- 100).

 

اما از جهت دلالت، صاحب مدارك مي‌‌نويسد مي‌توان به اين حديث بر واجب نبـودن پوشش گردن در نماز استدلال نمود (عاملي، 1411ق: ج3، ص190). محقق بحراني در نقد سخن صاحب مدارك مي‌‌نويسد: اين سخن ضعيف بلكه عجيب مي‌باشد؛ زيرا ظاهر خبر مشخص است كه نماز آن حضرت در اين مقنعه و با اين كيفيت از روي ضرورت بوده و «الضرورات تبيح المحظورات». در واقع حضرت زهرا (س) بدين سبب اينگونه نماز خوانده که پوششي بيشتر از آن نيافته است. پس چگونه مي‌توان براي جواز كشف گردن به صـورت مـطلق به اين حديث استدلال نمود؟ (بحراني، 1405ق: ج 7، ص14). وي در ادامه مي‌نويسد: گذشته از اين كه روايت حالت ضرورت را بيان مي‌كند، وجوب پوشش مو را هم مي‌رساند؛ زيرا موي سر معمولاً بر گردن و بدن از جلو و عقب آويزان است و حضرت فاطمه (س) از روي ناچاري و اينكه مقنعه‌اش مانند ساير مقنعه‌ها بزرگ نبوده، موي سر خود را جمع نموده و در آن مقنعه كوچك گنجانده است؛ زيرا آنقدر بزرگ نبوده كه موي حضرت را در حالت باز بودن بپوشاند. به همين علت موي سر خود را در آن جمع كرده است و اگر نماز بدون پوشش موي سر جايز بود، حضرت موي سر خود را در مقنعه جمع نمي‌كرد (همان). صاحب رياض نيز حديث را حمل بر ضرورت مي‌كند و درباره وجوب پوشش گردن و مو ادعاي اجماع مي‌نمايد (طباطبايي، ‏1412ق: ج 3، صص 239-240). نكته جالب توجه در دلالت روايت كلام آيت الله خويي است. ايشان، حديث را به دو بخش سلبي و ايجابي تقسيم مي‌‌نمايد. در بخش سلبي يعني عدم وجوب پوشش صورت - كه البته مي‌بايست عدم پوشش گردن را نيز ذكر مي‌كرد- مي­‌نويسد با توجه به عصمت فاطمه زهرا (س) اگر پوشش آن واجب بود، حتماً آن حضرت انجام مي‌داد و چون چنين کاري نکرده، معلوم مي‌شود واجب نيست. در بخش ايجابي يعني وجوب پوشش مو و گوش اظهار مي‌دارد، اساسا اين حديث دلالتي بر وجوب ندارد؛ زيرا كلام حضرت نيست، بلكه فعل ايشان مي‌باشد و نهايت چيزي كه از حديث قابل استفاده است، رجحان پوشش مو و گوش است و نقل كلام امام باقر (ع) هم شايد ناظر به بعد سلبي فعل حضرت زهرا (س) باشد (خويي، موسوعه، بي‌تا: ج12، صص101-100).

 

6-2-3) عن محمد بن مسلم قال: «رايت ابا جعفر صلي في إزار واحد ليس بواسع قد عقده علي عنقه فقلت له ما تري للرجل يصلي في قميص واحد فقال إذا كان كثيفا فلا باس به و المراة تصلي في الدرع و المقنعة اذا كان الدرع كثيفا يعني إذا كان ستيرا قلت رحمك الله الأمة تغطي راسها إذا صلت فقال ليس علي الأمة قناع» (کليني، 1407ق: ج3، ص394). محمد بن مسلم مي‌گويد امام محمد باقر (ع) را ديدم كه در تك لباسي نماز مي‌خواند كه خيلي بزرگ نبود و او را بر گردن خود بسته بود به او گفتم نظرت در باره مردي كه در تك پيراهني نماز بخواند چيست‏؟ فرمود اگر ضخيم باشد اشكال ندارد و زن اگر با پيراهن و مقنعه نماز بگذارد، چنانچه پيراهن ضخيم باشد، اشكال ندارد. گفتم رحمت خدا بر تو باد كنيز در هنگام نماز بايد سر خود را بپوشاند؟ فرمود: مقنعه براي كنيز لازم نيست.

 

در حديث با اينکه نام درع و مقنعه برده شده ولي تنها درع را مشروط به ضخامت نموده است. بدين ترتيب به نظر مي­رسد لزومي ندارد مقنعه، ضخيم باشد و اگر نازك باشد، اشكال ندارد. مطابق روايت، كنيز هم اساسا نيازي به مقنعه ندارد. ولي صاحب جواهر اين سخن را نمي­پذيرد و مي‌نويسد اين امر مستلزم آن است كه پوشش پوست سر لازم نباشد؛ زيرا اگر مقنعه به قدري نازك باشد كه موي سر پيدا باشد، پوست سر نيز پوشيده نمي‌شود؛ زيرا ساتر بايد غير اجزاي بدن باشد و نمي‌توان پوست سر را با مو پوشاند. در اين صورت پوست سر بدون پوشش مانده و بديهي اسـت، عدم لزوم پوشش پوست سر باطل است (نجفي، بي‌تا: ج8، ص169). به نظر مي‌رسد سخن صاحب جواهر از دو جهت قابل خدشه باشد: نخست آنكه ساتر بودن اجزاي بدن در مواردي ثابت است. از حضرت علي روايت شده که فرمود: «العورة عورتان القبل و الدبر و الدبر مستور بالأَليين فإذا سترت القضيب و البيضتين فقد سترت العورة» (طوسي،1407ق: ج1، ص374). مطابق اين روايت ران ساتر دبر دانسته شده است. دوم كلام صاحب جواهر حتي اگر درباره پوشش سر درست باشد، درباره پوشش مو درست نيست؛ چون اين سخن در صورتي است كه مو تنها به اندازه پوست سر باشد. در حالي كه اگر موي سر بيشتر از پوست سر باشد، چه اينكه غالبا چنين است؛ در اين صورت معلوم بودن آن بخش از مويي كه فراتر از پوست سر رفته، ارتباطي با پوست سر ندارد. البته در مقام خدشه به دلالت اين روايت به نظر مي‌رسد، واژه «كثيفا» لقب است و لقب مفهوم ندارد؛ ولي با توجه به وجود اين لقب در ضمن جمله شرطيه، از آن حيث واجد مفهوم خواهد شد. نتيجه آنکه مطابق اين حديث نماز خواندن با مقنعه نازک فاقد اشکال است.

 

7-2-3) محمد بن ابي نصر عن أبي الحسن (ع) «قال: مرّ ابوجعفر بامرأة محرمة قد اسـتترت بمـروحة فأماط الـمروحة بنفسه عن وجهها» (كليني، 1407 ق: ج4، ص643). بزنطي از امام موسي كاظم (ع) نقل مي‌كند كه فرمود: امام محمد باقر زني را ديد كه در حال احرام با نقابي خود را پوشانده است؛ آن حضرت با دست خود نقاب را از صورت زن كنار زد.

 

احاديثي كه بر عدم جواز پوشش چهره زن در حال احرام دلالت دارد، بسيار زياد مي‌باشد. چگونه قابل پذيرش است كه در ازدحام جمعيت و مخالطه زن و مرد نه تنها پوشش چهره واجب نباشد، بلكه انجام اين كار – گرچه از باب تظليل- به صحت احرام لطمه بزند. اگر پوشش صورت از نامحرم واجب بود، امتثال چنين امري نمي‌توانست به صحت احرام لطمه بزند. اين امر در مورد مقايسه تظليل مردان و زنان کاملا مشهود است؛ پوشاندن سر توسط مردان در حال احرام جايز نيست، ولي توسط زنان لطمه­اي به صحت احرام نمي­زند. دليل آن وجوب پوشش سر از نامحرم است. اگر پوشش صورت نيز واجب بود، مانند پوشش سر فاقد اشکال بود، درحالي که چنين نيست.

 

حاصل آنکه گرچه روايات در مقايسه با آيات نسبت به امر حجاب سخت گيري و تاکيد بيشتري دارند؛ ولي رواياتي نيز وجود دارد که بر خلاف فهم رايج و موجود از حجاب، نگاهي بسيار آسان تر داشته و رفتار جامعه بر طبق اين دستـه از روايـات، موانع ساختگي بر سر رفتار اجتماعي بانوان را بر خواهد داشت. علاوه بر احاديث فوق، احاديثي وجود دارد كه برخي موارد را از عموم حکم حجاب استثنا مي‌نمايد. برخي از اين احاديث در بخش مستثنيات حجاب ذکر خواهدشد.

 

4) حجاب در کلمات فقها

 

مشهور فقها در وجوب نفسي حجاب ترديدي ندارند، اما مقدار و کيفيت حجاب مورد ترديد مي‌باشد. اقوال علما در مبحث لباس نمازگزار و نکاح آورده شده است و به منظور پرهيز از تطويل، تنها به سخنان فقهايي اشاره مي‌شود که در برابر پوشش نظرات سهل‌گيرانه تري دارند. از سوي ديگر پذيرش تلازم بين ستر صلاتي و ستر در برابر ناظر محترم يا عدم پذيرش آن مي­تواند پژوهش‌گر را در راه يابي به نظر نهايي خويش ياري رساند. بدين ترتيب بيان کلمات فقها در ستر صلاتي به ويژه با توجه به وحدت استدلال در هر دو حوزه مزبور مي‌تواند بسيار سودمند باشد.

 

1-4) ابن جنيد

 

«ابن جنيد» از علماي قرن چهارم است و در كنار «ابن ابي عقيل» از قديمي‌ترين فقهايي است كه در فتوايش به ادله و اصول فقه و ظن غالب استناد نموده و به همين دليل اين دو را «القديمين يا الأقدمين» مي‌‌نامند؛ زيرا فقهاي قبل از ايشان صرفاً بر مبناي متن روايات فتوا مي‌دادند. باري وي به صراحت، نماز خواندن زن بدون روسري را جايز دانسته و مي‌‌نويسد: « اگر زن - اعم از كنيز و آزاد - در جايي كه نامحرم او را نبيند، بدون پوشش سر نماز بخواند، نمازش صحيح است» (ابن جنيد، 1416ق: ص51). دليل ايشان تمسك به اصاله البرائه و دو حديث عبدالله بن عمير از امام صادق (ع) است: «لاباس بالمراة المسلمة الحرة ان تصلّي و هي مكشوفة الراس» و «لا باس ان تصلي المراة المسلمة و ليس علي راسها قناع» (همان).

 

ابن جنيد بر خلاف بسياري از فقها كه تمام بدن زن را عورت مي‌دانند، معتقد است: آنچه]در نماز [پوشاندنش واجب است، عورتان (قبل و دبر) زن و مرد است (ابن جنيد، 1416ق: ص52). به همين علت علامه حلي مي‌نويسد: اين امر دلالت مي‌كند بر اينكه از نظر ابن جنيد، پوشيدن عورتان واجب است و نه بيشتر و در اين باره هيچ تفاوتي بين زن و مرد قايل نشده است (حلي، 1413ق: ج2، ص98).

 

2-4) عاملي

 

عاملي مي‌نويسد: صاحب شرايع و اكثر فقها متعرض وجوب پوشش مو نشده‏اند، بلکه چه بسا از عبارات آنان آشکار مي‌شود که پوشش مو، واجب نيست؛ زيرا مو داخل در مسماي جسد نيست (عاملي، 1411ق: ج3، ص189).سپس از شهيد اول در «ذكري» نقل مي‌كند كه به استناد حديث فضيل از امام موسي كاظم (ع) درباره نوع پوشش حضرت زهرا (س) در نماز، وجوب پوشش مو اقرب است. اما سخن شهيد را رد كرده و مي‌نويسد نه تنها حديث دلالتي بر وجوب پوشش مو ندارد؛ بلكه از ايـن روايـت مي‌توان بر عدم پوشش گردن نيز استدلال نمود (همان، ص190).

 

3-4) فاضل هندي

 

فاضل هندي به نقل از شهيد اول در «الذکري» مي­گويد: «اقرب آن است كه مو و گوش جزو سر به حساب ‌مي‌آيد» وي سپس در نقد اين سخن ‌آورده: «ولي احتمال عدم جزئيت نيز به چند دليل مي‌باشد: 1- اصاله البرائه؛ 2- اصل عدم اشتراط پوشش مو و گوش؛ 3- احـتـساب گوش جزو صورت يا احتمال خارج بودن گـوش از سـر؛ 4- عدم جزئيت موي بلند». وي در ادامه مي‌‌نويسد: در كتاب «شرح جمل العلم و العمل» قاضي ابن براج به نقل از بعضي اصحاب پوشش مو را واجب نمي‌داند (فاضل هندي، 1416ق: ج3، ص239).

 

4-4) محقق سبزواري

 

محقق تعابير مشابهي درباره پوشش مو دارد، وي مي‌نويسد: «بسياري از فقها متعرض وجوب پوشش موي زن در نماز نشده‌اند و چنين چيزي چه بسا ظهور در عدم وجوب پوشش مو داشته باشد؛ زيرا مو در مسماي جسد - كه محكوم به عورت بودن است- نيست» (محقق سبزواري، ذخيره المعاد، بي‌تا: ج2، ص237). وي پس از ذكر حديث فضيل از امام صادق (ع) ‌آورده: «از اين حديث مي‌توان به عدم وجوب پوشش گردن استدلال نمود» (همان). سبزواري در كتاب ديگر خود مي‌نويسد: «در اثبات وجوب پوشش گردن اشكال است و در اكثر عبارات فقها وجوب پوشش مو ذكر نشده است» (سبزواري، كفاية‌الاحكام، بي‌تا: ص16).

 

5- 4) نراقي‏

 

ملااحمد نراقي در بحث لباس نماز گزار، استدلال‌هاي ذكر شده توسط قايلان به لزوم پوشش وجه، كفين و قدمين را رد كرده و عورت بودن تمام بدن زن را نمي‌پذيرد و مي‌نويسد: اجماع، احاديث، لغت و عرف هيچ‌كدام بر عورت بودن تمام بدن زن دلالتي ندارند و با احاديثي كه بر لزوم پوشش لباس‌هايي مانند مقنعه، خمار، ازار و ملحفه دلالت مي‌كند، نيز اين مطلب اثبات نمي‌شود؛ زيرا معلوم نيست كه لباس‌هاي مزبور به چه ميزان بلند بوده و آيا كل بدن را مي‌پوشانده يا نه. البته آنان كه به زمان صدور احاديث نزديك تر و به عادات زنان عرب آگاه‌تر بودند، خلاف اين مطلب را بيان كرده‌اند. مثلاً در كتاب «المنتهي» آمده: «قميص غالبا پوشاننده ظاهر قدم نبوده است». وي در ادامه مي‌آورد: «از آنچه بيان شد، وضعيت پوشش مو هم معلوم مي‌شود و اينكه پوشيدن مو، گردن و گوش واجب نيست، اگرچه درباره گردن و گوش بايد احتياط نمود» (نراقي، 1415ق: ج‏4، ص246). وي در توضيح اين مطلب مي‌نويسد: «منظور از مويي که پوشيدنش واجب نيست، مويي است كه از سر فراتر رفته و به صورت و مانند آن ريخته شده باشد. اما مويي كه در سر است، وجوب پوشش آن مورد اجماع علماست و اخبار نيز بر آن دلالت دارد. در اين مطالب، هيچ تفاوتي بين زن آزاد و كنيز نيست، مگر در پـوشش سر كه پوشش آن بر كنيز واجب نيست» (همان، ص247).

 

6- 4) تحليل و بررسي

 

کلمات فوق با اينکه در ضمن مباحث مربوط به ستر صلاتي آورده شده، ولي گذشته از مطالبي که در صدر بخش قبل اشاره شد، ملاحظه مي­شود که اکثر دلايل به کار رفته در اقوال فوق، اختصاصي به ستر صلاتي ندارد. به چند دليل كه ذيلاً اشاره مي‌شود:

 

اولاً: وقتي براي عدم وجوب پوشش مو در نماز به خروج مو از مسماي جسد و در نتيجه عورت نبودن آن استناد مي­شود، اين دليل هيچ اختصاصي به ستر صلاتي ندارد. مو و ناخن جزو بدن و جسد انسان نيست. مهم‌ترين دليل بر اين امر، بي‌روح بودن اين دو عضو بوده و در بسياري از ابواب فقهي مطرح شده است؛ مانند عدم نياز به دفن مو و ناخن جدا شده از انسان، عدم غسل مس ميت در تماس با آنها و عدم حكم به نجاست ناخن و موي جدا شده و ... اين در حالي است که اجزاي صاحب روح انسان اين چنين نيست.

 

ثانياً: دلايل فاضل هندي مانند اصاله البرائت، اصل عدم اشتراط پوشش مو و گوش، احتساب گوش جزو صورت يا احتمال خارج بودن گوش از سر دلالت مي‌كند كه در ستر صلاتي و ستر از ناظر محترم قابل استناد هستند.

 

ثالثاً: حوزه فقهي ستر الراس از ستر الشعر جداست و هيچ ملازمه‌اي بين اين دو نيست. حتي بر فرض پذيرش تلازم بين مو و سر، اين ملازمه تنها در موي مماس با سر قابل پذيرش است. عدم کفايت مسح موي مسترسل در مسح سر و واجب نبودن شستن موهاي بلند زن در غسل، دو مؤيد بر اين مدعا خواهد بود.عدم ملازمه بين پوشش سر و پوشش مو مورد تصريح برخي از فقهاي معاصر نيز قرار گرفته است. مرحوم سبزواري در برابر آن دسته از فقهايي كه به دليل ملازمه عرفي بين پوشش مو و سر، پوشش مو را واجب مي‌دانند، مي‌نويسد: «چنين ملازمه‌اي في الجمله قابل قبول است، ولي به نحو كلي باطل است؛ زيرا موي بلند آويخته شده از جلو يا پشت سر يا بخشي از آن دو با پوشش سر پوشيده نمي‌شوند. بنابراين وجوب پوشش سر اخص از پوشش تمام مو است» (سبزواري، 1413ق: ج‏5، صص 246- 247).

 

رابعاً: عورت بودن تمام بدن زن که در کلام بسياري از فقها وجود دارد، پذيرفتني نيست. در مبحث بعدي اين مسأله مورد تحليل واقع مي­شود.

 

5) عورت بودن زن

 

قدر متيقن از عورت، قُبُل و دُبر مرد و زن است. ولي نكته قابل تامل و ترديد عبارت: «المرأة عورة کلها» است كه در كلمات بسياري از فقها رايج و شايع شده و مطابق آن تمام بدن زن را عورت دانسته­اند. (طـوسي، 1400ق: ص258؛ مجلسي، 1403ق: ج80، ص180؛ کرکي، 1414ق: ج2، ص98؛ قاضي ابن براج، 1406ق، ج1، ص84؛ حلي، 1407ق: ج2، ص101؛ فاضل مقداد، بي‌تا: ج2، ص222). بدن زن را عورت مي­دانند. ولي ابن جنيد مي‌‌نويسد چيزي كه سترش [در نماز] لازم است، عورتان بوده نه بيشتر و عورتان در زن و مرد همان قُبل و دُبر است (ابن جنيد، 1416ق: ص52).

 ادامه دارد....

حجاب شرعی در عصر پیامبر صلی­‌الله علیه و آله

پوشش اجمالی سَر، کارکرد شرعی نداشته است.

 

امیرحسین ترکاشوند، اگر چه با نگارش کتاب «حجاب شرعی در عصر پیامبر صلی­‌الله علیه و آله»، جنجال زیادی را در میان جامعه­‌ی علمی ایران بپا کرد،اما حاضر نشد بهره‌­برداری دیگری از این معروفیت ناخواسته بکند. وی هرچند هیچ­گاه به ­صورت رسمی و مستمر، پا به حوزه­‌ی علمیه نگذاشت، اما با سودای تحقیق در احکام و معارف اسلامی، مدرک کارشناسی ارشد در رشته دانشگاهی علوم قرآن و حدیث را کسب نمود. بازنشسته­‌ی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، پس از انتشار کتابش در فضای مجازی، هرچند برخی جلسات نقد و بررسی کتابش را می‌پذیرفت اما هیچ­گاه حاضر به مصاحبه در رابطه با آن نشد تا مبادا نگاشته­‌ی علمی او، رنگ و بوی سیاسی بگیرد و حتی موجب ایجاد موج اجتماعی گردد.

فارغ از درستی یا نادرستی نظریات امیرحسین ترکاشوند که نقدهای قابل توجهی (در همین مجله به برخی آن‌ها پرداخته‌ایم) را هم به دنبال داشته است، گفت‌وگوی مفصلی با وی داشته‌ایم که بدون هیچگونه تصرفی تقدیم فرهیختگان ارجمند می‌شود.

 

-کسانی که کتاب شما را مطالعه کرده‌اند، علاقمندند تا با بیوگرافی علمی شما آشنا شوند. لطفاً در ابتدای بحث خودتان را معرفی بفرمایید.

 

متولد سال ۱۳۴۳ و دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته­‌ی علوم قرآن و حدیث هستم. از نوجوانی به دروس حوزوی علاقمند بودم. گاهی به صورت پراکنده به مدارس علمیه می­‌رفتم، ولی خیلی مستمر نبود. همواره دغدغه‌ی این دروس با من بود و بعد از آن هم که وارد تشکیلات نظامی شدم و ناخواسته از حوزه فاصله گرفتم، همواره علاقمند بودم تا اینکه بعد از سال­‌ها این علاقه را از طریق رشته‌ی دانشگاهی مشابهی پیگیری کردم و از پایان‌نامه‌­ی تحصیلی­ خود با عنوان «بررسی رجعت در قرآن و حدیث» دفاع کردم. بعد از آن به دلیل بیماری‌هایی که داشتم بازنشست شدم و چند سالی به درمان پرداختم. سال ۱۳۸۴ بود که تقریباً از آن بیماری‌ها خلاص شدم و تصمیم گرفتم به برخی از موضوعات دینی که همواره ذهنم را به خود مشغول کرده بود، بپردازم. اولین موضوعی که به آن پرداختم، همین کتاب «حجاب شرعی در عصر پیامبر صلی‌­الله علیه و آله» است که حاصل چهار سال تلاش بنده از سال ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۸ است. کتاب دوم من «نسخ سنگسار توسط اسلام» است که نوشتن آن از سال ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۱ به ­طول انجامید، اگر چه بعضی از مطالب را از دهه‌ی هفتاد با خود داشتم.

وقتی شروع به تحقیق کردم، هرگز اولین اولویت من حجاب نبود و هیچ بخشی از ذهنم را به عنوان یک پژوهش اشغال نکرده بود. البته به عنوان یک دغدغه‌ی اجتماعی در جامعه می‌دیدم که جدی‌ترین مسأله‌ی مذهبی‌ها و جدی‌ترین دغدغه‌ی نظام، مسأله­‌ی حجاب است و بابت این مسأله چه مشکلاتی به وجود آمده است. همان سال که قصد شروع به کار داشتم، چند عنوان در ذهنم بود که بر حسب تصادف و برخورد با چند حدیث راجع به حجاب، دیدم حرف جدیدی در اینجا وجود دارد، این را ضمیمه کردم به آن دغدغه‌هایی که از جامعه با خودم داشتم و دیدم که اولین اولویت من همین است.

البته پیش از اینکه دومین کتابم را با عنوان «نسخ سنگسار توسط اسلام» بنویسم، در یک مقطع شش ماهه درباره‌ی کارهای دیگر متفکران مسلمان، به ویژه فقها در زمینه­‌ی سنگسار تحقیق کردم و آرای متفاوتی راجع به کیفر فحشا را تحت عنوان رجم سنگسار جمع‌آوری کردم. این پیش از نسخ سنگسار توسط اسلام بود و البته آن را به صورت الکترونیکی منتشر کردم و در آن آرای بیست تن از فقها و متفکران مسلمان که سنگسار را ساختگی می‌دانستند یا تفسیر متفاوت و انسانی‌تری از سنگسار داشتند را گردآوری کردم. در مرحله­‌ی جمع‌­آوری مطالب بابت به دست آوردن یک سری از مقالات به قم و کتابخانه‌ی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی وابسته به دفتر تبلیغات اسلامی رفتم.

 

-پس فقط تتبعتان در رایانه و اینترنت نبوده است و در کتابخانه هم به دنبال کتاب و مقاله بوده‌­اید؟

 

بله، همین­طور است. مثلاً در مورد مقاله‌ای شاید دو روز در شهر قم دنبال آدرس خانه‌ی فردی می‌گشتم، ولی سرانجام آن­ را در کتابخانه پیدا کردم و چقدر هم مقاله‌ی نفیسی بود. برخی‌ نظرها را خودم پیگیری می‌کردم تا زودتر آن فرد در این‌باره رأی خودش را بنویسد. بعد از اینکه گردآوری انجام شد اسمش را ابتدا «رجم سنگسار ۱» گذاشتم که با زحمت زیادی جمع­‌آوری و تدوین شده است و فوق‌العاده نفیس است.

 

-آیا فعالیت علمی شما یک کار تیمی است یا این­ مطالعات و جمع‌آوری یادداشت‌ها و بعد تحلیل‌ها و جمع‌بندی‌ها کار شخص خودتان است؟

 

به نوعی می‌شود گفت که کار خودم است، به ویژه که در این دو موضوع، انتظار پیدا کردن همکارِ محقق سخت بود.

 

-آیا به این شکل عمل می‌­کردید که نظرهای خود را با مخالفان در میان بگذارید و از تفاوت برداشت خودتان و آنها از روایات، سرانجام مطالبی را جمع بندی کنید؟

 

البته این کار خوبی است که من آن را انجام ندادم. من به این شیوه دست کم در حجاب پیش نرفتم و فکر می‌کردم که چنین انگیزه‌ای هم در کسی نیست. در بحث سنگسار کارهایی شده بود، نمونه‌اش همان بیست مقاله‌ای بود که جمع کردم، می‌توانم بگویم که یک چنین مباحثه‌ای را به صورت مجازی با آن بیست نفر انجام دادم تا به این تولید رسید. البته بعد از این که نتایج تحقیق مشخص شد، توانستم با جمع‌های متعددی از فضلا آشنا شوم، به ویژه به خاطر کتاب حجاب خیلی از طرف مقابل هم تمایل نشان داده می‌شد و دستم بازتر بود برای اینکه بخواهم پژوهش‌های بعدی را جمعی انجام دهم.

 

-یعنی در حال حاضر شما در مجامع حوزوی رفت و آمد دارید و کارهای علمی مشترک انجام می‌دهید؟

 

با افراد حوزوی بله، اما با مجامع حوزوی خیر. به­ صورت انفرادی ارتباط دارم، مطالبی هست با هم چک می‌کنیم و چنین داد و ستدی وجود دارد.

 

-آیا از طرف فضلا و علمای حوزه­‌ی علمیه­‌ی قم، مشهد و جاهای دیگر، بازخوردی از جهت مثبت و تأیید و یا از جنبه­‌ی منفی و رد داشته‌­اید؟

 

بعد از اینکه کتاب حجاب را در سال ۸۸ به سرانجام رساندم، آن را در اختیار یکی از پژوهشگاه‌های حوزوی قرار دادم که از طریق آنها منتشر شود که دست آخر به توافق نرسیدیم. البته این پژوهشگاهی‌ که در قم است، یک شعبه در تهران دارد و خیلی هم معروف است. آنها خودشان گفتند که برای هیچ پژوهشی تا به­ حال به اندازه‌ی این پژوهش وقت نگذاشته‌­اند.

 

-علت عدم توافق با شما، ضعف علمی بود یا قابلیت انتشار کتاب؟

 

در ابتدا آنها تمایل داشتند که من عضو هیأت علمی آنجا شوم و این کتاب جلد دوم هم داشته باشد. چون من حجاب شرعی در عصر پیامبر صلی‌­الله علیه و آله را گفته بودم و وارد مباحث فقهی هم شده بودم. آنها می‌گفتند عصر ائمه علیهم­‌السلام را هم به این تحقیق اضافه کنید و خودتان هم انجام دهید، ولی در حقیقت دیگر انگیزه‌­ای نداشتم و فوق‌العاده خسته شده بودم، به ویژه اینکه فرجام جلد اول را هم نمی‌دیدم، پس نپذیرفتم. ناگفته نماند، وقتی کتاب در حین بررسی آن پژوهشگاه بود، نسخه­‌هایی از آن به سرعت و به شکل ناباوری پخش شده بود.

 

-یعنی هنوز کتاب را در اینترنت منتشر نکرده بودید؟

 

بله، هنوز منتشر نشده بود و چند نسخه تکثیر کرده بودم و به دوستان فاضلم داده بودم. متأثر از توضیحاتی که از دوستانم می‌گرفتم و نظرهای که آنها می‌دادند و به ویژه متأثر از آن چهار جلسه ارزیابی که در آن پژوهشگاه شد و نظرهای علمی خوبی روی من تأثیر گذاشت و باعث شد بخش فقهی‌ را خیلی غنی‌تر کنم. در نتیجه تغییرهایی ایجاد شد، رسید به همین ۱۰۱۷ صفحه. این کتاب در واقع بدون اینکه خودم بخواهم یا حتی اطلاع داشته باشم به سرعت پخش شده بود. البته نسخه­‌ی ابتدایی آن که در حدود ۹۰۰ صفحه بود.

 

-آیا از کاری که انجام شده است، رضایت دارید؟

 

بله، خیلی راضی هستم، اگر چه بازخوردهایی در زندگی شخصی داشته است. یکی از شخصیت‌هایی که الآن هم در کابینه هستند، چند ماه بعد از انتشار کتاب با من تماس گرفتند و من را به دفترشان دعوت کردند و گفتند که مشغول خواندن کتاب من هستند. ایشان خطاب به دوستشان که از فقهای حقوقدان هم بودند، گفتند: اگر قرار بود این تحقیق آقای ترکاشوند در قالب یک پروژه تعریف می‌شد، باید چهارصد یا پانصد میلیون تومان اعتبار برایش در نظر می‌گرفتیم و من با تمام وجود این صحبت را آن لحظه درک کردم، چرا که یاد زحمات بیست ساعته‌ی خودم در شبانه‌روز افتادم که چگونه دیوانه‌وار و وحشتناک تحقیق می‌کردم. حرف ایشان درست و علمی بود، زیرا باید برای این تحقیق چند گروه تشکیل می‌شد و چند سال زحمت می‌کشیدند تا کار تحقیقی خوبی در بیاید. یکی از این فقهای جامع‌ ­ا­­لاطراف که فکر می‌کنم همه قبولش دارند، گفتند که در عمرم نظیر این کتاب را نخوانده‌­ام. خیلی‌ها هم از روی ذوق و علاقه کتاب را تکثیر می‌کردند به دیگران می‌دادند.

 

-آیا نقدهای منتشر شده از کتاب را پیگیری می‌کنید؟

 

گاهی در اینترنت جست­وجو می‌کنم، ولی نمی‌توانم با قاطعیت بگویم که از همه‌­ی نقدها اطلاع دارم، شاید یک سومش را خوانده‌­ام. نقدها هم به ­هرحال نقدهایی از سر احساس تعهد بوده است. البته اعتقاد دارم بسیاری از نقد‌های صورت گرفته در اصل نقد نبوده است و به شکلی مچ­گیری علمی بوده است. شاید مهم­ترین نقدی را که از کتاب دیدم، یکی از دوستان خودم نوشته است که البته جایی چاپ نشده است و فقط در اختیار من است.

 

البته این مطلب قابل توجه است که من خودم مراقبت داشتم که کتاب تبدیل به یک بحث سیاسی و از آن خطرناک‌تر تبدیل به یک موج اجتماعی نشود. چون می‌دانید این کتاب پتانسیل ایجاد موج اجتماعی را دارد و حتی در حین تحقیق و پس از تحقیق که خیلی بیشتر مدیریت می‌کردم که چگونه از این تحقیق استفاده‌­ی نادرستی نشود. خیلی دقت داشتم که نتوانند این را دست­‌آویزی به نفع خودشان کنند و مراقبت داشتم که بحث از کانال علمی‌ خارج نشود.

 

-در مسیر مطالعه‌ای که زمان تألیف کتاب داشتید، در بین رفرنس‌هایی که مراجعه کردید، آیا کتاب یا مقاله‌ی شاخصی به شما ایده داد یا توانست کمک کند؟

 

مرحله­‌ی پژوهشی این کتاب در فاصله‌ی سال­های ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۸ بود و تا آنجا که ذهنم یاری می‌کند، به هیچ مقاله‌ای که بتواند در نگارش این کتاب و در نتایج آن به من کمک کرده باشد، برخورد نکردم. اگر چه در همین فاصله‌ی زمانی اتفاقاتی افتاده بود که من از آن بی‌خبر بودم. مرحوم برادر فقیدمان آقای قابل در فاصله­‌ی همان سال­‌ها، دو سه تا مقاله‌ی خوب و نفیس نوشتند که به دست من نرسید. هم­چنین ایشان در پاسخ به یکی از کاربرها توضیحی نیم‌صفحه‌ای می‌دهند و حجاب مو را مستحب می­‌دانند، البته من این مطلب را در حین تحقیقم دیده بودم، ولی گرهی از کار من باز نمی‌کرد، چون هیچ سندی نداشت و فقط یک پاسخ بود. بعدها از ایشان پی‌گیری می‌کنند و این پاسخ ایشان را به چالش می‌کشند و ایشان هم مجبور می‌شوند که اسناد خودشان را برای این سخن، طی مقاله‌ای مفصل بیاورند. از جمله مواردی که به نسخه‌ی اولیه افزودم، همین مطالب و بخش‌هایی از مقالات آقای قابل بود.

در همان فاصله، در دهه‌ی هشتاد یک مقاله‌ از آقای مسلم خلفی، تحت عنوان «بازنگرش درون دینی به حجاب» در نشریات تخصصی چاپ شد. مقاله‌ی ایشان هم فوق‌العاده زیبا بود؛ یعنی از نظر علمی برابری می‌کند با مقاله‌ای که آقای قابل نوشته بودند و شاید بعضی جاها حتی موشکافی بیشتری انجام داده بودند. البته با مقاله‌ی ایشان بعد از انتشار کتابم آشنا شدم و اگر زودتر آشنا می‌شدم، به ­یقین مطالب جدیدتری به کتابم اضافه می‌کردم.

مقالات استاد فقید محمد باقر بهبودی در نشریه‌ی حوزه در دهه­‌ی شصت، تأثیر خیلی زیادی برای کار من داشت.

علاوه بر این تا الآن هم اتفاق جدیدی نیفتاده است. هنوز هم در ایران و در بین فارسی زبان­‌ها حرف متفاوتی غیر از همین دو یا سه مقاله‌ای که مطلع هستید، چیز دیگری نوشته نشده است که من بخواهم از آن استفاده کنم.

 

-شما در مسیر تحقیق چگونه عمل کردید؟ مثلاً فرض بفرمایید کسی که می‌خواهد در یک موضوع فقهی کار کند، مسیر مشخصی دارد، یعنی ابتدا به سراغ قرآن می‌رود، سپس روایات ذیل بحث را نگاه می‌کند و در انتها سیر فتاوا را از قدما تا معاصرین مورد مطالعه قرار می‌دهد و به یک جمع­‌بندی می‌رسد. نحوه­‌ی ورود شما و سیرتان در مسیر این تحقیق چگونه بوده است؟ آیا از یک الگوی تعریف شده استفاده کردید یا این که خودتان مسیر جدیدی را تعریف کردید؟

 

این یک سؤال کلیدی است. در هفته‌های اول، بعد از اینکه به اسنادی با محتوایی متفاوت از رأی مشهور رسیدم، دچار شوک شدم و خیلی ترغیب شدم که جست­وجو کنم. البته آن موقع هیچ برنامه‌ای برای خودم نداشتم، غیر از اینکه همان دو یا سه مورد را پیگیری کنم. شاید یک حدیث، یک گزارش تاریخی، مطلبی ذیل آیه و یا برداشتی از یک آیه بود، حالا شما اشاره کردید، برای خودم هم گاهی جالب می‌شود که آن اوایل چه دیده بودم.

انجام یک تحقیق جامع و کامل راجع به حجاب، نزد ما مسلمانان خیلی مهم است. نمی‌گویم از نظر اسلامی خیلی مهم است، بلکه از نظر ما مسلمانان خیلی مهم است.

 

-یعنی بدون برنامه‌­ریزی فقط در قرآن و احادیث و تاریخ مطالعه می‌کردید؟

 

بله، دقیقاً. بعد دیدم که این موضوع ارزش پژوهش دارد. هنوز هم اسمی برای تحقیقم انتخاب نکرده بودم. حتی نمی‌دانستم که ظرف تحقیقم فقط محدود می­‌شود به عصر پیامبر صلی­‌الله علیه و آله. با تمام این شرایط شروع به کار و برنامه‌ریزی کردم که در دو مرحله اتفاق افتاد: اول کدهای متفاوتی که به دستم رسیده بود را می‌خواستم با قرآن بسنجم. به عنوان سند مادر یا سند بالادستی سراغ قرآن رفتم و در آیات خیلی بررسی کردم. دیدم این آیات، با آن آرای غیر مشهور سنخیت و با رأی مشهور تفاوت دارد. این تفاوت را به عینه می‌دیدم. شاید یکی دو ماه همین­طور گذشت و بعد برنامه‌ریزی اصلی را شروع کردم. انجام یک تحقیق جامع و کامل راجع به حجاب، نزد ما مسلمانان خیلی مهم است. نمی‌گویم از نظر اسلامی خیلی مهم است، بلکه از نظر ما مسلمانان خیلی مهم است.

برنامه‌ریزی پژوهش به این شکل شد که ابتدا سیمای عصر نزول و زمان قبل از بعثت پیامبر صلی­‌الله علیه و آله از حیث حجاب استخراج شود. همه‌ی مختصات و ویژگی‌هایی که مرتبط با بحث حجاب است، چه مستقیم و غیر مستقیم استخراج شوند تا بتوانی هم خودت، هم خواننده را پرواز دهی و در فرودگاه هزار و چهارصد سال قبل فرود آوری. امروز وقتی با خواننده راجع به حجاب صحبت می‌کنیم و روایت و آیه‌ی قرآن می‌خوانیم، او می‌خواهد در ذهن خودش البسه‌ای که در آن روایت به کار رفته است را با البسه‌ی خودش وفق دهد که این اشتباه است و ما باید به او بگوییم که جامه‌های آن زمان متفاوت بوده است.

 

-یعنی شما می‌خواستید پوشش سنتی مردم و پوشش رایج مسلمانان و غیرمسلمانان را بررسی کنید. چون عنوان کتاب حجاب شرعی در عصر پیامبر صلی‌­الله علیه و آله است، در نگاه ابتدایی به نظر می‌رسد که می‌خواهید حد حجاب را که اسلام در زمان پیامبر صلی­‌الله علیه و آله واجب کرده است، بیابید. چرا که حجاب شرعی به خدا متصل می‌شود، ولی همان­طور که فرمودید و در مراجعه به متن کتاب خواننده متوجه می‌شود، شما پوشش مردم را قبل و در زمان بعثت پیامبر صلی‌­الله علیه و آله بررسی می‌کنید، نه حدود حجاب شرعی را. آیا این مطلب درست است؟

 

این را به عنوان پایه‌ی بحث گرفتم و می‌خواهم از این بحث به حجاب شرعی برسم. گفتم برای اینکه ببینیم دستورهای قرآنی و فرامین نبوی ناظر به چه مسأله‌ای است و در پی این امر چه چیزی از مردم خواسته شده است؟ باید واقعیات آن عصر را استخراج کنیم و ببینیم که چه نگرانی­‌هایی در بحث پوشاک، حجاب و پوشش مردم در آن زمان وجود داشته است که قرآن و پیامبر صلی­‌الله علیه و آله وارد میدان شده‌­اند و دستورهایی جهت اصلاح و تغییر داده شده است.

 

-بررسی را از کجا شروع کردید؟ آیا از کتب تاریخی شروع کردید؟

 

بله، ابتدا البسه‌ی آن موقع را استخراج کردم. کم و کیف البسه­‌ی آن زمان را به دست ‌آوردم که این سخت‌ترین بخش کتاب بود. راجع به وضعیت خانه‌های آن زمان و تعریفی که امروزه ما از خانه داریم، آیا در آن موقع صحت داشته است؟ چون به هر حال اگر خانه متفاوت باشد و این پوشانندگی امروزه را نداشته باشد، برای حجاب خیلی مهم است. باید ببینیم وضعیت سرویس‌های بهداشتی آن موقع چگونه بوده است؟ در حج چگونه پوششی داشته‌­اند؟ اینها را باید استخراج کرد و حتماً مستحضرید که هر کدام از اینها به چه تفاوت‌های وحشتناکی رسیدند. این تقسیم‌بندی یک تقسیم‌بندی ابتکاری بود که قبلاً هیچ سابقه‌ای نداشت و برای رسیدن به سیمای پوشش آن زمان باید چیزهایی را هم که به نوع غیر مستقیم با مسأله مرتبط است را استخراج کنیم. تمام این موارد را از قرآن، روایات و تفاسیری که ذیل روایات وجود داشت، توانستم استخراج کنم.

 

-مستحضر هستید که ما باب­‌الحجاب در روایات نداریم. شما برای اینکه همه­‌ی روایات حجاب را بخوانید، چه ­کاری انجام داده‌­اید؟ آیا کل وسایل­‌الشیعه را خوانده‌­اید؟

 

من به کتاب‌هایی که در قرون اخیر نوشته می‌شدند کمتر اعتنا داشتم. بلکه سراغ کتبی می­‌رفتم که به زمان پیامبر صلی­‌الله علیه و آله نزدیک­تر بود.

 

-مثلاً کل کتب کافی و صدوق را مطالعه کردید؟

 

بله. آنچه که مربوط به بحث حجاب بود را می‌خواندم.

 

-می‌خواهم بگویم مربوط بودن به بحث حجاب را چگونه متوجه می‌شدید؟ چون روایات تحت یک عنوان نیامده است و بخشی‌ ممکن است در بحث نکاح و طلاق باشد، بخشی‌ در بحث امه و عبد یا بخشی‌ مثلاً در بحث ارتداد باشد. این مبحث را شما چطور پیدا می‌کردید؟

 

خیلی سخت بود، به ویژه که آن موقع کامپیوتر و نرم‌افزار هم نداشتیم و در سال اول من مجهز به این سیستم‌ها نبودم. از صبح تا شب در کتابخانه­‌ی مجلس مقیم بودم و کتاب‌ّهای معجم و کتاب‌های مختلف حدیثی مرتب دم دستم بود. شاید الآن اثرات انگشتم روی آن کتاب‌ها باشد. روایتی را پیدا می‌کردم و مثلاً ذیل آیه، آن را با مراجعه به این معاجم در سایر کتب حدیثی ردیابی می‌کردم و از کتاب­دار درخواست می‌کردم که آن را می‌آوردند و می‌دیدم. بیشتر از طریق کلیدواژه‌ها پیگیری می‌کردم.

 

-لذا این احتمال وجود دارد که روایاتی در سیر مطالعاتی شما اصلاً دیده نشده باشد؟

 

این احتمال را نمی‌توانم رد کنم. احتمال وجود دارد، اگر چه آن را خیلی قوی نمی‌دانم.

 

-این شارحین بعدی بودند که آمدند و سابغ را چون واژه‌ی نامفهومی بوده است، شرح داده‌­اند. یکی گفته است که یعنی بلند باشد بیاید تا قدمین، حالا حرفش پایگاه لغوی داشته است یا ذهنیت فقهی. چون عصر شارحین دیگر زمانی بوده است که پوشش‌ها بلند شده بود و از نظر فقهی هم باید اندام زن از سر تا پا پوشیده می‌شد. بر این اساس آمده‌­اند و از واژه‌ی سابغ با این ذهنیت و با توجه به ذهنیت فقهی خودشان این تفسیر را انتخاب کرده‌­اند، ولی من می‌گویم…

مثلاً فرض بفرمایید که در بحث لباس زنان روایتی را از کتاب عبدالرزاق صنعانی آورده­‌اید که به اصطلاح شخصی سؤال می‌کند از یکی از فقهای اهل سنت که لباس زن در نماز چه حدی باید باشد؟ آن آقا هم جواب می‌دهد درع و خمار، بعد این آقا می‌گوید که درعش تا رکبتینش باشد؟ آن فقیه جواب می‌دهد که نه، درع باید سابغ باشد. آن وقت شما این­طور معنا می‌کنید که اینها معمولاً لباس‌هایشان، درعشان تا کمی بالای زانو بوده است، احتمالاً درع سابغ به این معناست که زانوها را بپوشاند. مثلاً همان کتاب عبدالرزاق صنعانی چند روایت بعد از آن می‌گوید که «درعاً سابغاً یستر ظاهر قدمین»؛ یعنی روی قدم را هم بپوشاند. پس لباس زن باید در حین نماز روی قدم را هم بپوشاند. این برای شخصی که مراجعه به منبع می‌کند، سؤال می‌شود که شما با این حجم وسیع از مطالعه که از قرآن و روایت تا کتب لغوی داشته­‌اید، چطور این روایت را اینجا آوردید، وقتی در سومین روایت بعد از آن درع سابغ را توضیح می‌دهد. لااقل آن را هم می‌آوردید و جمع‌بندی می‌کردید و بعد رد می‌کردید. چرا از پیش خود درع سابغ را معنا می‌کنید، در حالی‌که در همان منبع درع سابغ را معنا کرده است؟

 

این مطلبی که فرمودید را دیده بودم؛ یعنی اختلافی بر سر ترجمه‌ی سابغ وجود دارد که آیا منظور از سابغ پوشانندگی دقیق بوده است؟ یعنی اینکه آن پارچه کلفت باشد و نازک نباشد که زیرش نمایان باشد. یا اینکه نه سابغ باشد به این معنا که بلند باشد تا قدمین برسد. این اختلاف را همان موقع من در ذهنم بود که می‌دیدم این اختلاف در برداشت هم وجود دارد؛ اما حرف او از این جهت که نزدیک به عصر پیامبر صلی­‌الله علیه و آله است، مهم است. عبارتی که از او نقل شده مهم است که در نهایت گفته است که درع سابغ باشد. این شارحین بعدی بودند که آمدند و سابغ را چون واژه‌ی نامفهومی بوده است، شرح داده‌­اند. یکی گفته است که یعنی بلند باشد بیاید تا قدمین، حالا حرفش پایگاه لغوی داشته است یا ذهنیت فقهی. چون عصر شارحین دیگر زمانی بوده است که پوشش‌ها بلند شده بود و از نظر فقهی هم باید اندام زن از سر تا پا پوشیده می‌شد. بر این اساس آمده‌­اند و از واژه‌ی سابغ با این ذهنیت و با توجه به ذهنیت فقهی خودشان این تفسیر را انتخاب کرده‌­اند، ولی من می‌گویم از این­ موارد عبور ‌کردم و سند اصلی را ‌گرفتم، یعنی با توجه به واقعیات عصر پیامبر صلی­‌الله علیه و آله آن برداشتی که پایگاه لغوی و معنایی دارد و به واقعیات نزدیک است را استخراج ‌کردم. حرف شما در جای خودش محفوظ است، من همان موقع تردید داشتم و همین تردید را هم منتقل کردم و این خیلی در این تحقیق مهم نیست.

 

-شما چگونه به اطمینان می‌رسیدید؟

 

ذیل آیات قرآنی که راجع به پوشش است، هم تفسیر صحابه و هم تابعین بود که می‌توانست برایم مهم باشد و هم روایاتی از معصومین وارد شده بود که آنها هم می‌توانست مهم باشد. همان­‌ها را می‌گرفتم و در سایر کتب حدیثی پی‌گیری می‌کردم، تلاش می‌کردم که از کتاب‌های تاریخ اسلام تا آنجا که می‌توانم مطالبی را پیدا کنم، چون در این باب به ­طور مستقل چیزی نوشته نشده بود. حتی از کتاب‌ّهای قاموس لغت استفاده می‌کردم و هر چه این قاموس لغت به عصر پیامبر صلی­‌الله علیه و آله نزدیک‌تر، بهتر.

 

-در جمع‌­بندی فرمایش شما باید بگویم که در ابتدا با یک تلاش بسیار گسترده توانستید وضعیت پوشش را در عصر پیامبر صلی‌­الله علیه و آله، در عصر جاهلی و زمان اول بعثت ترسیم کنید. وقتی به این تصویری که خودتان به آن رسیدید، مطمئن شدید، از داخل گزاره‌های فقهی و روایی و فتاوا آنهایی را که تناسب بیشتری با این تصویری که شما به آن رسیده بودید داشت، اختیار می‌کردید.

 

این یکی از راه‌های جدی بود.

 

-این روش تحقیق شما بود؟

 

بله، این یک روش جدی برای تحقیق بود و دلیل هم دارد. وقتی من مراجعه کردم آن موارد را مثل کم و کیف البسه در آن دوره از تاریخ استخراج کردم. دیدم برخلاف انتظار ما آن موقع البسه‌ی دوخته خیلی رایج نبوده است. امروز خانم‌ها و آقایان را می‌بینیم که هر کدام در هر نقطه از اندامشان دو سه تکه لباس زیر و رو دارند و همه­‌ی آن لباس‌­ها هم اتفاقاً دوخته شده است. ولی وقتی به پوشش آن عصر مراجعه می‌کردیم، می‌دیدیم که خبری از این چیزها نبوده است. اگر هم لباس دوخته­ای بوده است، اصلاً رایج نبوده است. مردم اندام خودشان را عمدتاً به وسیله‌ی پارچه می‌پوشاندند، هنوز هم آثارش هست و در حج شما می‌بینید. این باید روی من تأثیر می‌گذاشت و می‌گفتم اگر خیلی حجاب برایشان مهم بود که لباس‌ها دوخته می‌شد، هم­چنین در ایام حج طواف عریان انجام می‌دادند. خب اگر پوشیدن اندام برایشان مهم بود، عریان نمی‌شدند. آنها اتاقکی به نام بیت‌­الخلاء یا دست­شویی نداشتند. خانه‌هایشان به ویژه در مکه فاقد در بود و اعتقادات دینی هم اجازه نمی‌داد که در داشته باشند. چون اگر خانه‌­ها در داشتند، نشانه‌ی این بود که یعنی داخل این چهاردیواری برای یک شخص است و شخص اینجا احساس مالکیت می‌کند، در حرم کسی نباید احساس مالکیت داشته باشد.اینها باعث می‌شد که وقتی روایتی یا عبارت کهنی را راجع به درع ببینم، درع امروزه‌ی عربی در ذهنم نیاید. بروم درع را از آن زمان استخراج کنم که چگونه بوده است.

شهید اول به گفته‌ی من و مطابق پژوهشم، اولین کسی بود که بحث پوشش مو را در فقه وارد کرد، او برای اسناد خودش به عنوان اولین نفر ادعا می‌کرد، خب باید سند جور می‌کرد

 

-در جاهایی شما آن­قدر به این تصویری که از پوشاک عرضه می‌کنید مطمئن می‌شوید که مثلاً حتی واژه‌ای مثل خمار را که خیلی‌ها و شاید همه آن را به پارچه‌ی یسترالشعر معنا کرده‌­اند، به شکل دیگری معنا می­‌کنید، یعنی در آن زمان با توجه به حساسیت‌های کمی که نسبت به پوشاک داشتند، معنا ندارد که خمار را حمل بر روسری و مقنعه کرد، زیرا با توجه با وضعیت پوشش مردم در آن زمان مواضع بسیار حساس‌­تری برهنه بوده است و در این شرایط حساسیت پیامبر صلی‌الله علیه و آله روی پوشش مو، بی­‌معنی است، وضعیتی که از پوشاک آن مردمان تصویر کرده‌­اید، این اطمینان به شما می‌دهد که حتی یک واژه‌ای را که شاید معنایش متفق علیه یا مشهور باشد، جور دیگری معنا کنید. فکر نمی‌کنید که این کار، خروج از موازین پذیرفته شده‌ی تحقیق در علوم تاریخی است؟ بر اساس موازین علمی هنگامی که با یک لغت رو به‌­رو شدیم، باید به اهل لغت مراجعه کنیم و چنانچه دیدیم همه دارند این لغت را این­طور معنا می‌کنند، ما به هیچ وجه نمی‌توانیم برای این لغت معنای جدیدی درست کنیم. اگر این معنایی که اهل لغت می­‌دانند با مطالعات ما تطابق ندارد، لابد در تحقیقات قبلی ما خللی وجود دارد که به تعارض با اجماع لغوی‌ها برمی­‌خوریم.

 

توضیحاتی که فرمودید، کاملاً درست است، راجع به خمار عنوانی در همان بخش سوم باز کردم. البته به­‌ط‌ور جسته گریخته در بخش‌های قبلی چیزهایی گفته بودم و تردید ایجاد کرده بودم. ولی در بخش سوم با عنوان «لایقبل الله صلاّه حائضٍ الا بخمار» که حدیثی منصوب به پیامبر صلی­‌الله علیه و آله است، در این بخش عبارات فقها و مفسرینی که از کلمه­‌ی خمار، معنای ازار را استنباط کرده‌­اند، آوردم. حتی گفتم که شهید اول به گفته‌ی من و مطابق پژوهشم، اولین کسی بود که بحث پوشش مو را در فقه وارد کرد، او برای اسناد خودش به عنوان اولین نفر ادعا می‌کرد، خب باید سند جور می‌کرد، اما به این حدیث برای پوشش مو استناد نکرده بود، بلکه از این حدیث برای لزوم پوشش دامن استفاده کرده بود.

این­که ایشان از این روایت، وجوب پوشش شرمگاه را استفاده کرده است، از طریق دلالت اولویت است، یعنی وقتی این حدیث می‌گوید موی زن باید مستور باشد، به طریق اولی دامنش باید مستور باشد. شهید که نفرموده­‌اند: الخمار ای الازار. البته این حدیث دلالت دارد بر وجوب پوشش، یعنی لنگ بستن؛ اما دلالتش به چه صورت است؟ به این صورت است که خمار به معنی ازار است، نه به این صورت است که وقتی پیامبر صلی­‌الله علیه و آله فرموده‌­اند: موی زن حایض باید مستور باشد، لذا قطعاً شرمگاه، عورت و رانش باید مستور باشد!

 

من متوجه صحبت شما می‌شوم. ولی ایشان از این زاویه به مسأله نگاه نکرده‌­اند. اینجا توجه داشته باشیم که خمار را به صورت نکره آورده­‌اند که خود این گویای مطالبی است، علاوه بر آن حایض را هم به معنای زن حایض نگرفته‌­اند، بلکه به معنای زن بالغ است.

 

اجازه دهید این بحث را عیناً از کتاب بیاورم:

امروزه وقتی با این عبارت روبرو می‌شویم، تصور همگانی این است که پیامبر صلی­‌الله علیه و آله، با ذکر کلمه‌ی حایض در صدد آن است تا حکمی را صرفاً درباره‌ی زنان بالغ بیان کند و مهم­تر از آن، این است که تصور کنیم که منظور حضرت از واژه‌ی خمار پارچه‌ای است که با آن موی سر را می‌پوشانند که در فارسی به آن روسری، مقنعه و سرپوش گفته می‌شود. با این وصف ترجمه‌ی روایت چنین می‌شود: «خدا نماز زنان بالغ را بدون داشتن سرپوش و روسری نمی‌پذیرد»، اما باید گفت که احتمال صحت ترجمه و در واقع انطباق واژه‌ی خمار بر سرپوش در بسیاری از موارد، خیلی ضعیف است. ابتدا آمدم گفتم خمار برخلاف تصوری که امروزه داریم و آن را به معنای روسری می‌گیریم و بدون شک روسری مصداق مشهور خمار است، ترجمه کنیم که معنایش اعم است و می‌تواند برای هر لباسی که پوشاننده باشد، به­ کار رود. معنای خمار را از طبرسی، العین و از تهذیب‌­اللغه و چند جای دیگر استخراج کردم. مثلاً در مفردات راغب آمده است: «اصل الخمر ستر الشیء و یقال لما یستر به خمار». بعد از بررسی قوامیس و روایات می‌توان نتیجه گرفت خمار در این دوران از یک طرف به دلیل معنای لغوی، اسمی عام برای هر جامه و لباس بوده­ است و از طرفی دیگر اسمی خاص برای روسری و سرانداز شد که به ویژه در قرن دوم رایج‌ گردید.گروهی از فقها معتقدند، منظور پیامبر صلی‌­الله علیه وآله از حدیث مورد بحث این بوده است که زنان باید به محض بلوغ جنسی سر و رویشان را در هنگام نماز بپوشانند. در واقع اینها خمار را به معنای سرپوش می‌گیرند، چنان‌که استنباط چنین کارکردی از خمار توسط شمار اندکی در مورد عبارت «ولیضربن بخمرهن علی جیوبهن» مطرح شده است. حال می‌خواهم سخن تعدادی از محققان را بیاورم که معتقدند کلمه‌ی خمار در حدیث پیامبرصلی­‌الله علیه وآله به معنای ساتر پایین تنه است و نه ساتر سر و مو، هم­چنین معتقدند که حتی با وجود کلمه‌ی حایض، محتوای حدیث شامل مردان نیز می‌شود.

سخن محقق حلی، علامه‌ی حلی، علاء­الدین کاشانی، ابن قدامه، کندی، حلیه­العلما، شهید اول و بقیه را در این بحث آوردم که در صفحه ۸۳۰ کتاب موجود است. همان موقع هم برای اینکه تردیدی پیش نیاید، با یکی از محدثین برجسته تماس گرفتم و به ایشان گفتم: آیا کلام شهید اول درباره‌ی این حدیث همین برداشتی است که من کردم؟ ایشان گفتند: بله همین است.

فکر می‌کنم تصوری که بنده در ابتدا عرض کردم، درست باشد، زیرا توضیح نداده است که چگونه دلالت دارد، گفته است: «لقول النبی لا یقبل الله صلاه حائضاً الا بخمار». آیا خمار به معنی ازار است، یا آن عرضی که بنده کردم؟ چون می‌خواهد بفرماید اگر پوشاندن مویش واجب است، پس عورتش به طریق اولی باید پوشیده باشد.

هم در مورد مردان است، هم در مورد زنان و هم آیه‌ی قرآن را ابتدا می‌گوید.

حایض را در معنی زن قبول می‌کند و می‌گوید: «لا قائل بالفرق». اگر در زن پوشش شرمگاه واجب است، پس در مرد هم واجب است.

ابتدا آیه را سند می‌آورد که استنادش به پوشش دامن است، دومین سند را با قرینه­‌ی آن آیه می‌گوید: «و لقول النبی».

اگر قبلاً خانه‌هایشان در نداشت، خدا از آسمان لنگه‌های در نفرستاد یا پیامبر صلی‌­الله علیه و آله وقتی ظهور کردند، به تعداد نفوس مردم آن زمان شلوار، بلوز و پیراهن دکمه‌دار دوخته که نفرستاد تا هدیه دهند. همان لباس ندوخته بود و همان خانه‌های فاقد در بود، پس واقعیات همان بود که وجود داشت.

 

-با تصویری که از پوشش زمان پیامبر صلی­‌الله علیه و آله در نظر داریم، آیا این روش درستی است که با اتکا به آن تصویر با فقها و لغویون مخالفت کنیم؟

 

این کار اتفاق نیفتاده است. بحث بر سر عصر پیامبر صلی‌­الله علیه و آله است. بحث فقهی پیگیری همان حجاب استخراج شده در عصر پیامبر صلی­الله علیه و آله در لابلای متون فقها در قرون بعدی بوده است که چیزی را که ابتدا از عصر پیامبر صلی­‌الله علیه و آله به دست آوردیم، با هیچ فقیهی کار نداشته است، چرا که زمان پیامبر صلی­‌الله علیه و آله فقیهی وجود نداشته است. در واقع پیگیری ما و ظرف ما ظرفِ عصر پیامبر صلی­‌الله علیه و آله بوده است و هنوز امامان علیهم­‌السلام هم نبودند. می‌خواهیم ببینیم که قرآن و پیامبر صلی‌­الله علیه و آله، در زمان مردم عصر خودشان، مردمی که از دوران جاهلیت به اسلام منتقل شدند، مظاهر زندگی طبیعی و فیزیکی‌ را تغییر ندادند. اگر قبلاً خانه‌هایشان در نداشت، خدا از آسمان لنگه‌های در نفرستاد یا پیامبر صلی‌­الله علیه و آله وقتی ظهور کردند، به تعداد نفوس مردم آن زمان شلوار، بلوز و پیراهن دکمه‌دار دوخته که نفرستاد تا هدیه دهند. همان لباس ندوخته بود و همان خانه‌های فاقد در بود، پس واقعیات همان بود که وجود داشت. پیامبر صلی­‌الله علیه و آله آمدند و رهنمودهایی دادند، قرآن آمد و رهنمودهایی داد و همان شرایط موجود را اخلاقی‌تر کرد. قرآن آیه‌ای نازل نکرد که به پیوستش ده‌هزار تا لنگه‌ی در باشد، ولی یک رهنمود اخلاقی داد و آیات استیذان را نازل کرد و پیامبر صلی­‌الله علیه و آله هم در تفسیر همین آیه فرموده‌­اند که روبروی درگاه هم نایستید که تا انتهای خانه را ببینید، بیایید کنار بایستید و صحبتتان را مطرح کنید؛ یعنی در واقع همان شرایط و همان واقعیات.

 

-حالا با پذیرش این واقعیات آیا پیامبر صلی‌­الله علیه و آله می‌توانند به مردمی که چنین وضعیتی دارند، بفرمایند که موی خانم‌ها باید پوشیده باشد؟

 

بله. این امکان وجود داشته است، منتها ایشان نخواسته‌­اند.

 

-بیشتر لغوی‌ها گفته­‌اند خمار یعنی پارچه‌ای که سر را می‌پوشاند، ولی در آن روایت که پیامبر صلی­‌الله علیه و آله به ام سلمه فرمودند که این خمار را بر این دختر بپوشان، ممکن است آن­طوری که لغوی‌ها گفته‌­اند، معنایش این باشد که موهایش را بپوشان. البته با توجه به شرایط عصر نزول آیات، بعید است، زیرا مردم خیلی برهنه‌­تر از این حرف‌ها بودند. پس معنای جدید یا شاذی را اختیار می­کنیم، چون با شرایط آن زمان مناسب‌تر است. آیا این استدلالی است که در کتاب شما وجود دارد؟

 

-نکته‌ی خیلی حساس و خوبی را می‌فرمایید. موضوع این است که بعد از اینکه شرایط را استخراج کردیم، همه‌ی بحث بر سر به اصطلاح پوشیده بودن مو یا نبودنش و معنی واژه‌ی خمار معطوف نمی‌گردد. یکی از مواردش که بحث خمار است، تازه خود مو هم فقط بر اساس واژه‌ی خمار استوار نشده است و مطالب متنوع دیگری هم بوده است. یکی‌ بحث خمار است که در ذیل آیه‌ی «ولیضربن بخمرهن علی جیوبهن» و هم جاهای دیگر توضیح دادم. وقتی که واقعیات آن زمان را به ­دست آوردیم، متوجه شدیم که مردم دچار بی‌مبالاتی‌های فوق‌العاده بیشتری از نپوشاندن موی سر بودند. وقتی در ایام حج افراد مؤمنی که حج می‌گذاشتند، لخت طواف می‌کردند و این یعنی اصلاً حرفی از پوشاندن مو نزنید.

 

-آیا مؤمنان مدینه هم به طواف می‌رفتند؟

 

بله، آنها هم به طواف می­رفتند. البته قبل از اسلام و از جاهای دیگر هم می‌آمدند و این گزارش­ها خیلی متعدد است.

 

- منعش چیست؟ در این شرایط پیامبر صلی­‌الله علیه و آله، بفرمایند که نه تنها باید گردن، سینه‌ و ساق پوشیده شود، بلکه باید موها هم پوشیده شود، این که اشکالی ندارد.

 

بله، ولی حرفی از پوشش مو، از پیامبر صلی­‌الله علیه و آله صادر نشده است، موضوع این است. اگر بحث را محدود به خمار کنیم، من از خمار معنای شاذی را استخراج نکردم. معنای خمار یعنی آنچه که به وسیله‌ی آن خود را می‌پوشانیم و این معنا حرف فقط من یا حرف یک نفر از لغویون هم نیست، خمار یعنی ابزار پوشش و ترجمه‌ی فارسی آن پوشاک می­‌شود و هیچ معنای دیگری هم ندارد.

 

-یعنی با این تعریف در ادبیات عرب و در لغت یا در گزارش‌های تاریخی، آیا چنین عبارتی داریم که مثلاً فلان مرد به دور خودش خماری بست؟

 

خمار یعنی پوشاک، جوراب، شلوار، بیژامه، عرق‌گیر، مانتو و همه‌ی اینها مصداق پوشاک هستند، پس روسری هم مصداق پوشاک است.

 

-اگر واقعاً اعم است، چرا یک بار هم این عنوان برای مرد استفاده نشده است؟ پوشاک بچه، پوشاک بانوان، پوشاک آقایان. آدم می‌فهمد که این واژه‌ اختصاص به جنسیت و سن ندارد و ما یستر البدن است. اگر خمار هم چنین چیزی باشد، ما باید بگوییم که رأیت زیداً و علیه خمارٌ، خرج زیدٌ من المنزل و جعل علی منکبیه خماراً، در حالی که اصلاً استفاده نشده است.

 

قابل بررسی است، حرف شما زیباست و من هم استفاده کردم. اصل معنای خمار که کاملاً مشخص است. در روایات که جست­‌وجو ‌کنیم کاربردهای زیادی برای خمار وجود دارد و این­گونه نیست که حتی اگر سرانداز هم باشد، به معنای روسری امروزی باشد، بلکه می‌تواند به صورت پیچه هم باشد؛ یعنی حتی اگر روی قسمت سر و گردن هم بخواهیم پیاده‌اش کنیم، دلالتی ندارد که تمام مو و حتی گردن باید پوشیده باشد و به خاطر همین صاحب مدارک از خمار حضرت زهرا سلام­‌الله علیها که در حدیث امام باقر علیه­‌السلام است، استفاده می‌کند. پس این خمار، گردن را تحت پوشش قرار نمی‌داده است و از این روایت واجب بودن پوشش گردن به دست نمی‌آید.

 

-با توجه به تصویری که شما از حجاب شرعی در کتاب نشان داده‌اید، چرا فتاوا به این سمت و سو رفت و در واقع چرا نظر اکثر فقها با نظر شما مخالف است؟

 

اینکه چه شد به اینجا رسیدیم یک سری تحلیل‌های روانشناختی و جامعه‌شناسی می‌کنند، من وارد آن مباحث نشده‌­ام و نمی‌خواستم بشوم. من می‌خواستم براساس متن پیش بروم. نمی‌خواستم پنجره‌های جدیدی باز کنم که نه تخصصش را دارم و هم اینکه شاخ و برگ پیدا می‌کرد و نمی‌توانستم از عهده‌ی پاسخ­گویی آن بر بیایم. من براساس متن پیگیری‌ کردم و در این زمینه نه توطئه‌ای در کار بوده است، نه اتفاق عجیب و غریبی. من احساس کردم که یک برداشت نادرست از متن در روز اول موجب زایش نظریات بعدی شده‌­است و نمی‌توانیم از این واقعیت فرار کنیم که رأی غالب و قاطع فقهای ما در طول تاریخ، پرده‌نشینی زنان بوده است. به­ طور رسمی و علنی در کتاب‌ها آمده است که زن از خانه بیرون نیاید. سه قرن پیش در وسایل‌­الشیعه، باب استحباب حبس المرأه فی بیتها مطرح می‌شود. اگر بخواهیم از این واقعیت فرار کنیم و آن را نادیده بگیریم، به حل مشکل نمی‌رسیم. باید بپذیریم که اینها وجود دارد، بعد بیاییم بگوییم چرا وجود داشته است؟ این واقعیت­ ناگوار، این برداشت و این فتوا در مورد نیمی از جمعیت جهان، نیمی از جمعیت مسلمانان، حرف یک سری از فقهای ما در طول تاریخ بوده است.

این پرده‌نشینی در آغاز از برداشت نادرست از دو آیه‌ی قرآن شروع شد و در ذیل آن برداشت نادرست، احادیثی تولید شد. آن احادیث به دلیل کثرتش مبنای فتوا و رأی فقها قرار گرفت، یعنی یکی، دو نفر گفتند و بقیه هم ادامه دادند.

حالا انقلاب اسلامی اتفاق افتاد و چه گشایش‌هایی به وجود آمد. قبل از انقلاب بحث پرده‌نشینی و در صندوق‌خانه ماندن زنان مطرح بود، عباراتی که امروز آدم می‌ترسد به جوان­‌ها بگوید که دست­مایه‌ی مضحکه­‌ی آنها شود. ولی اگر اقدامی از آن طرف نشود ما مجبوریم اینها را بگوییم. باید تکانی به خودمان بدهیم. این پرده‌نشینی در آغاز از برداشت نادرست از دو آیه‌ی قرآن شروع شد و در ذیل آن برداشت نادرست، احادیثی تولید شد. آن احادیث به دلیل کثرتش مبنای فتوا و رأی فقها قرار گرفت، یعنی یکی، دو نفر گفتند و بقیه هم ادامه دادند؛ اما ریشه­‌ی این ماجرا در آیه‌ی حجاب است: «وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعًا فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ». از این آیه استنباط شده است که زنان پیامبر صلی­‌الله علیه و آله باید در خانه باشند و از خانه بیرون نیایند، اگر با مردی هم صحبت می­کنند، باید از پشت در و یا این پرده‌ای که جلوی خانه می‌اندازند، باشد. این وظیفه را برای زنان پیامبر صلی‌­الله علیه و آله قایل شدند و برای همه تسری دادند. اصل این مطلب این است و در واقع یک وظیفه‌ برای همه­‌ی زن‌ها نگذاشته است. اصلاً دستور آیه خطاب به مردان است، «وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعًا فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ». چون مدام مردم به خانه‌ی پیامبر صلی­الله علیه و آله مراجعه می­کردند. این یکی از آیات استیذان است که خاص زنان پیامبر صلی‌­الله علیه و آله است. مردان وقت و بی‌وقت به خانه‌ی پیامبر صلی­‌الله علیه و آله می­‌رفتند، رسم هم نبوده است که اجازه بگیرند، یا الله هم نمی‌گفتند و سرشان را پایین می­‌انداختند و داخل خانه می‌رفتند. قرآن آمد وسط میدان و گفت: ای مردان مراجعه کننده، از این به بعد خواستید به خانه‌ی همسران پیامبر صلی­‌الله علیه و آله بروید، سرتان را پایین نیندازید و بروید داخل، از پشت این پرده بایستید و صدا بزنید، به همین سادگی. از این آیه استنباط کردند که زن‌ها نباید بیرون بروند و ذیل این آیه حدیث ساخته شد و به حضرت زهرا سلام­الله علیها هم نسبت داده شده است که واقعاً جای تأسف دارد. کسی که این حدیث را جعل کرده است، واقعاً سطحش خیلی پایین بوده است.

حکومت وقتی به دست خلیفه‌ی دوم افتاد، او بسیار فرد متشرع و حساسی روی زن‌ها بود. بنابر نقلی که به تعداد زیاد در تاریخ آمده است، او راضی نبود، زنان پیامبر صلی­‌الله علیه و آله از خانه بیرون بیایند، راضی نبود که زن خودش هم از خانه بیرون بیاید و می‌گفت: اگر از من اطاعت شود، نباید هیچ چشمی شما را ببیند و برای عرب آن زمان هم افتخاراتی را با فتوحاتش به وجود آورده بود که بعد از آن مردم او را می‌پرستیدند. وقتی این فرد راجع به زنان، آن نظر را بدهد، خب معلوم است که باید آیه به نفع علایق شخصی او تفسیر شود و باید محدثین هم تفسیرهایی ذیل آن آیه بسازند و روایاتی تولید کنند که بیشتر از اینکه در این تفاسیر متأثر از ائمه­‌ی اطهار علیهم­‌السلام باشیم، متأثر از صحابه و تابعین باشیم. در مجمع البیان عملاً پرده‌نشینی و در صندوق‌خانه ماندن زنان، اتفاق افتاده است. حالا من در مورد پاسخ شما می‌خواهم بگویم که یک برداشت نادرست از آیه شد و تولید حدیث به نفع آن برداشت اتفاق افتاد. یکی دیگر از مباحث مطرح شده در کتاب، بحث روسری است. من روسری را در این کتاب نفی نکردم. من پوشش مو را نفی کردم؛ یعنی استنباط پوشش مو را نفی کردم، ولی وجود روسری را نفی نکردم. توضیحات مفصل راجع به آن آوردم و در مورد پوشش حضرت زهرا سلام‌­الله علیها، در جریان تحقیق از چند نفر سؤال کردم که چه تصویری از حجاب حضرت زهرا سلام‌­الله علیها دارند؟ جالب است که از چند نفر پرسیدم و همه یک حرف واحد زدند، گفتند: نابینا آمد خانه­‌اش، از او روی گرداند. چون تنها کدی بود که در ذهنشان وجود داشت.

من گفتم وقتی این همه داریم هزینه می‌گذاریم، این همه عشق و دلدادگی به پیشوایانمان داریم و این همه حجاب برایمان مهم است، ببینیم حجاب چقدر بوده است؟ ببینیم آیا فاطمه سلام‌­الله علیها از نابینا هم رو گرفته­‌اند یا رو نگرفته­‌اند؟ متن حدیث می‌گوید که ایشان در حجاب شدند؛ یعنی پشت پرده رفتند یا به اتاق دیگر رفتند. حالا باید بررسی کنیم و ببینیم واقعاً این­گونه بوده است؟ نمی‌گویم چون به مشکل برخوردیم، پس باید جوری بررسی کنیم که به نتیجه­‌ای برسیم که آن روایت جعلی بوده است. نه ما پیگیری می‌کنیم نه به نفع این طرف و نه تسلیم شهرت آرا می‌شویم که سایه­‌ی سنگینش روی ذهنمان سنگینی کرده است، بلکه با مبنا قرار دادن چیزی که از آن عصر به دست آورده­‌ایم، بررسی می­‌کنیم.

جدی‌ترین آیه‌ی قرآن راجع به حجاب، با لزوم پوشاندن فرج شروع می‌شود: «قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»، «وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ» اگر دلالت بر پوشش داشته باشد، این یعنی پوشش فرج. البته من توضیحی داده‌­ام و گفته‌­ام نه اینکه فرجشان نمایان بوده باشد، نه این‌طور نبوده است، ولی مراقبت لازم را نداشتند. جامه‌ی نادوخته دور اندامشان بوده است و در نشست و برخاست بی‌مبالات بوده­‌اند. در واقع زن‌های آن موقع خیلی بی‌خیال‌تر از این حرف‌ها بودند. حتی بعد از ظهور اسلام نیز همین­­طور بودند، ولی اسلام به وسیله‌ی همین آیات مبادی آدابشان کرد. این آیه می­گوید که از این به بعد مراقب باشید و از مردان نیز همین را می‌خواهد، بعد می‌رود از زنان مطالبات بیشتری را مطرح می‌کند.

لازم به یادآوری است که مطلع آیه گفته است که شما در پوشاندن فرج هم مشکل دارید، آن مشکل را حل کنید. به هر حال به نظر من باید عصر پیش از ظهور اسلام و نزول قرآن را به عنوان پایه‌ی بحث ببینیم و آیات را ناظر به آن اوضاع تفسیر کنیم. برای مثال در آیه­‌ی «ولیضربن بخمرهن علی جیوبهن»، باید این­طور تفسیر کرد که علاوه بر اینکه پارچه‌ای برای نیمه‌ی پایین اندام داشتند، یک پارچه هم برای بالاتنه داشتند که آن هم نادوخته بوده است و کنار می‌رفته است. چون تقید هم نداشتند، مخصوصاً هنگام بچه شیر دادن که دیگر سینه نمایان می‌شده است. پس وقتی آیه می‌گوید: «ولیضربن بخمرهن علی جیوبهن»، یعنی لبه‌های سرانداز یا خمار را به هم نزدیک کنید تا سینه­‌ها نمایان نشود. این دستورات کاربردی در قرآن و بیشتر احادیث است و هر واژه‌ای که راجع به البسه به کار رفته است، دقیقاً به معنای پوشاک است. خمار یعنی پوشاک، جلباب یعنی پوشاک و لباس یعنی پوشاک. هر واژه­ا‌ی که مربوط به البسه در قرآن به کار رفته است، معنای لغوی آن پوشاک است. حالا «یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ» یعنی اینکه این جلباب‌ها و تن‌پوش‌ها باز نباشد، زیرا قرآن با یک جامعه‌ی فاقد تقید مواجه بود. چون آنها این پوشش ناقص را بد نمی‌دانستند، ما اجازه نداریم به آنها بگوییم که لاقید بودند، حتی زنای غیر علنی زن شوهردار و مرد زن‌دار را بد نمی‌دانستند، بلکه زرنگی می­دانستند. اینجا بود که اسلام گفت: «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ کانَ فاحِشَهً وَ ساءَ سَبیلاً». آنها هم چون به پیامبر صلی­‌الله علیه و آله عشق می‌ورزیدند، با تمام وجود حرف‌هایش را می‌پذیرفتند. به­ هر حال لباس‌های باز و گشاد وقتی کنار می‌رفت، حساس‌ترین بخش‌های اندامشان نمایان می‌شد. آیه گفت: «یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ»، یعنی این پارچه‌ها را به خودتان نزدیک‌تر کنید تا فعل پوشیدن محقق شود.

یکی دیگر از مباحث مطرح شده، بحث کنیز است. تقریباً همه‌ی فقها می‌گویند که کنیز لزومی به پوشش سر ندارد و اکثریت آنها قایل به این هستند که نباید بپوشد. آیا این پرسش واقعاً به ذهن نمی‌آید که این زن که کنیز است و فقط هم از آفریقا نبوده است که بگوییم آنها رنگشان فرق داشته است و محرک نبوده‌­اند، از اروپا و ایران هم کنیز می­‌گرفتند و این‌ها که تیره نبودند و از زنان آزاد هم زیباتر بودند. چطور این­ کنیزها حجاب نداشته باشند و بقیه­‌ی زن­‌ها حجاب داشته باشند؟ آیا این نمی‌رساند که باید در برداشتمان از کاربرد روسری در آن عصر تجدید نظر کنیم.

یکی از چیزهایی که محور کار خودم قرار داده بودم، این بود که به متن نگاه تعبدی نداشتم؛ یعنی تسلیم از پیش باخته‌ی متن نبودم. قرآن را نمی‌گویم، چون قرآن قطعی‌الصدور است. در دو چیز دیگر یعنی تفسیر از قرآن که صحابه و مفسران انجام دادند و روایت که قطعی الصدور نیست. ولی ما مذهبی‌ها عیبی داریم که چون عاشق پیامبر صلی­‌الله علیه و آله و امام علی علیه­‌السلام و حضرت فاطمه سلام­‌الله علیها هستیم، وقتی گفته می‌شود قال الصادق علیه­‌السلام یا قال النبی صلی­‌الله علیه و آله، فقط کلام را می‌خواهیم بشنویم و اصلاً ذهنمان نمی‌رود به این سمت که آیا او گفته است یا نه؟ احتمال نگفتنش که خیلی بیشتر است. این را من نمی‌گویم، همه‌ی محدثین می‌گویند که بیشتر روایات ساختگی است. پس احتمال نگفتن بیشتر است. ولی با تمام این حرف­‌ها ما نگاه تعبدی داریم و می‌گوییم اینکه گفته است، قال النبی صلی­‌الله علیه و آله، دیگر تمام شد. ولی من از این عبور کردم، من اگر بفهمم حتماً او گفته است، می‌پذیریم.

 

روایات موجود در کتاب کافی هرگز برایم مبنای درست بودن یا از امام صادر شدن ندارد. اگر قرار باشد که ما نگاه تعبدی به متن داشته باشیم، ببینید چه اتفاقی می‌افتد.

 

-چطور باید مطمئن شد، اگر متن صحیح‌­السند باشد یا در کتاب معتبری مثل کافی باشد، این کفایت نمی­‌کند برای اینکه تسلیم این متن شویم؟! هر چند موافق و متناسب با تصویری که از پوشش عصر ظهور اسلام کردیم نباشد و بگوییم شاید خللی در تصویر ما وجود دارد؟

 

روایات موجود در کتاب کافی هرگز برایم مبنای درست بودن یا از امام صادر شدن ندارد. اگر قرار باشد که ما نگاه تعبدی به متن داشته باشیم، ببینید چه اتفاقی می‌افتد. مثلاً روایت «المرأه عوره»، حدیثی از پیامبر صلی­‌الله علیه و آله است که زیاد هم گفته شده است و در کتاب‌های متعدد آمده است. حدیث «المراه عورهٌ اذا خرجت من بیتها استشرقها الشیطان». زن عورت است و اگر پایش را از درگاه خانه بیرون بگذارد، شیطان به استقبالش می‌آید. این تازه لطیف‌ترین تعبیر این حدیث است که در ذیل همان آیات حجاب ساخته شده است. اگر بخواهیم این را مبنا قرار دهیم، چه می‌شود؟ یعنی باید زن‌ها همه در خانه باشند و بیرون نیایند. از قول حضرت زهرا سلام­الله علیه‌ا می­‌گویند که از ایشان پرسیده شد، چه چیزی برای زن از همه بهتر است؟ حضرت پاسخ می ­دهند: از همه بهتر این است که نه هیچ مردی را ببیند، نه هیچ مردی او را بتواند ببیند. این یعنی مطابق این روایت، حضرت زهرا سلام‌­الله علیها به فرموده‌ی پیامبر صلی‌­الله علیه و آله عمل کرده است. زن باید و در خانه بماند و اگر نابینا هم آمد، برود پشت پرده پنهان شود. تمام این مطالب را در کتاب بحث کرده‌ام.

 

-آیا در مورد کتاب نکته‌ای دارید؟

 

یکی دو نکته درباره‌ی کتاب مطرح می‌شود که اگر چه درست است، ولی نیاز به توضیح دارد. تعداد کمی از خوانندگان کتاب نظر داده‌­اند که با خواندن این کتاب، آدم احساس می‌کند، مردم آن زمان خیلی برهنه بوده‌­اند، همه چیز با ذهنیت امروزی نامأنوس است و برهنگی‌ها خیلی برجسته شده است. البته این تصور خوانندگان درست است، منتها نیاز به توضیح دارد؛ یعنی می‌خواهم بگویم که آنها، این­قدر هم برهنه نبوده‌­اند. علت اینکه برخی چنین تصوری دارند، به این دلیل است که مربوط به یک ظرف تاریخی خاص است که با عینک فقهی بررسی شده است. روش معمول در میان فقها این است که وقتی می‌خواهند اندازه‌ی حجاب را به دست بیاورند، باید ببینند میزان حجاب واجب شرعی چقدر است؟ به خاطر همین رصد می‌کنند، ببینند چه بخشی از بدن افراد در حضور معصوم نمایان شده است و ایرادی گرفته نشده است و جایز دانسته‌­اند. پس نتیجه می‌گیرند آن بخش از اندام نمایان شود، حرام نیست. برای مثال در مورد مردها می‌گویند آنچه که باید پوشیده شود و واجب است، شرمگاه جلو و عقب یا عورتین است. در اینکه نواحی اطرافش هم جزو عورت است، یعنی لازم الستر است یا نه، اختلاف است. یک اختلاف راجع به ران که آیا عورت محسوب می­شود یا خیر، وجود دارد. آنهایی که می‌گویند عورت نیست، به این مطلب استناد می‌کنند که انس بن مالک نقل کرده است که پیامبر صلی­‌الله علیه و آله سوار بر اسب بودند و ازار ایشان بالا رفت و سفیدی ران پیامبر صلی­‌الله علیه و آله پدیدار شد و ایشان آن را نپوشاندند. از اینجا نتیجه می‌گیرند، ران عورت نیست و اگر نمایان شود، فرد مرتکب گناه نشده است. ولی آیا به این معناست که پیامبر صلی‌­الله علیه وآله همیشه با ران برهنه راه می‌رفته‌­اند؟ نه این­­طور نیست، ولی فقیه این را استخراج می‌کند و یک سند مربوط را نشان می‌دهد و نتیجه می‌گیرد که حدود حجاب شرعی چه مقدار است. این به این معنا نیست که آن فقیه، برهنگی‌ها را برجسته می‌کند. من هم به همان شیوه رفتم و گفتم ببینید اینجا این قسمت از ساق پای فلان خانم نمایان بوده است، اینجا ساعدش نمایان بوده است و ایرادی گرفته نشده است، همین­طور یک به یک آنها را ذکر کرده‌­ام.

پس از نزول آیات مربوط و رهنمودهای نبوی، زنان مسلمان خودشان را متعهد می‌دانستند که از روسری استفاده کنند و پوشش مو هدف نبوده است؛ یعنی در این شیوه­‌ی پوشش و استفاده از روسری، پوشش مو موضوعیت نداشته است، بلکه پوشش اجمالی سر موضوعیت داشته­ است، یعنی پارچه‌ای بر روی سر قرار گیرد. جالب این است که در فقه هم که این مورد را بررسی کردم تا قرن هشتم و شهید اول، هیچ یک از فقهای قبلی در خصوص پوشش مو ورود پیدا نکرده بودند. اولین بار شهید اول ورود پیدا کرد و پوشاندن مو را موضوعیت داد و جالب این است که فقهای بعدی تسلیم شهید اول نشدند. مثلاً صاحب مدارک و محقق سبزواری و خیلی‌های دیگر گفته‌اند که قبل از شهید اول، کسی متعرض بحث مو نمی‌شود. این یعنی پوشش مو را واجب نمی‌دانستند.

 

-منظور شما پوشش مو در مقابل نامحرم است یا پوشش در هنگام نماز است؟

 

منظورم پوشش در مقابل نامحرم است. شما توجه دارید که در متون فقهی ما همین­طور که خودتان هم فرمودید، باب الحجاب نداریم. هر آنچه درباره‌ی پوشش مرد و زن گفته شده است، ذیل عنوان «لباس‌­المصلی» و «سترالعوره فی‌­الصلاه» است. برخی تصور می­کنند که این دستور پوشش محدود به وقت نماز است، ولی این­طور نیست، هم نماز و هم غیر نماز٫ به دلیل اینکه مثال‌ها مربوط به غیر نماز است، ولی ذیل «لباس­‌المصلی» آمده است، چون جای مستقلی برای آن نبوده است.

نکته­‌ی اول این است که نراقی در مستند­الشیعه قایل به تفکیک پوشش نماز و پوشش مقابل نامحرم می­شود. حالا نظریه‌ی شهید اول هم یواش یواش جا می‌افتد و ایشان می­‌گویند که پوشش آن بخشی از مو که روی سر است، واجب است، ولی پوشش مویی که آویزان باشد و پوشش گردن و چانه واجب نیست. این حرف فوق‌العاده دقیق و کاملاً فقهی می­تواند باشد، چون روایات گفته‌­اند که سر پوشیده شود و ایشان هم گفته است: مویی که روی سر است می‌تواند مورد خواست شرع باشد. جالب این است که فقهای بعد از ایشان و معاصر که خواستند قایلین به وجوب پوشش مو را نام ببرند، همین یکی دو قرن اخیر را مطرح می‌کنند.

نکته‌ی دوم این است که پوشش مو موضوعیت نداشته است و پوشش اجمالی مطرح بوده است که تازه این هم مربوط به وقت نماز است. مطابق بررسی­‌هایی که کردم، طبق روایات وقت نماز یک ویژگی خاص‌تری دارد. به اصطلاح پوشش در زمان نماز رسمی‌تر و بلکه پررنگ‌تر است. در مورد غیر نماز تقریباً چیزی گفته نشده است، خیلی کم و شاید دو یا سه روایت بیشتر نباشد.

نکته‌ی سوم، این­گونه نبوده است که این پوشش قطعی و حتی در هنگام نماز باشد. چند روایت به ما می‌گوید که آیا موقع نماز واجب است که روسری پوشیده شود؟ این به اصطلاح پرسش همیشه وجود داشته است تا این­که امام صادق علیه‌­السلام در حدیثی موثق می‌فرماید: «لابأس بالمرأه ­المسلمه ­الحره ان تصلی و هی مکشوفه ­الرأس». بله درست است، پوشش هنگام نماز لازم است و هنگام نماز هم از غیرنماز مهم‌تر است.

نکته‌ی چهارم، روسری به عنوان پوشش اجمالی سر، کارکرد عرفی داشته است، نه شرعی. کارکرد عرفی روسری ناشی از رسم و اعتبار اجتماعی بوده است، نه به دلیل شرعی، جنسی و اخلاقی. در این رابطه احادیث جواز کشف مو را با یک عنوان مستقل در کتابم آورده‌­ام. برخی‌ از علما مانند مقدس اردبیلی و فیض کاشانی، در رابطه با استفاده‌ از روسری یا پوشاندن مو، قایل به استحباب شده‌­اند. آنها دلایل خاص خودشان را داشته­‌اند و آقای قابل هم به روش خودشان توضیحاتی آورده‌­اند که شامل این دلایل است: اولین دلیل، معافیت کنیزان مسلمان از پوشش است، زیرا این پوشش اگر کارکرد جنسی و اخلاقی داشت، پس بین کنیز و آزاد نباید فرقی وجود می­‌داشت. دومین دلیل، آزادی و بلکه معافیت زنانی است که زیر بار روسری نمی‌رفتند. سومین دلیل هم، معافیت عمومی در مواقعی که رعایت تشخص و رسم جایی نداشت. همان­طور که گفتم مواردی وجود دارد که دیگر جای رعایت تشخص و عرف و رسم و اعتبار نیست، آنجا را یک به یک بر شمرده­‌ام و گفته­‌ام ببینید اینجا لازم نبوده است. مثلاً در سوگ امام علی علیه‌­السلام، همه‌ی زنان بنی‌هاشم با سر برهنه به سوگ آمدند، آنجا دیگر رعایت تشخص و اعتبار نیست، چون روسری نماد اعتبار و ارجمندی بوده است؛ مانند زمان حاضر که عمامه‌ی روحانیون یک نوع تشخص و اعتبار و ارجمندی می‌آورد. این روسری یا مقنعه هم همین حالت را داشته است.

نکته­‌ی پنجم معافیت از پوشش است، در صورتی که روسری‌ را پیدا نکنند.

نکته‌ی ششم این است که معنای روسری چه بوده است؟ چه مقداری از سر را می‌پوشانده است. امروز وقتی می‌گوییم روسری و مقنعه، چهره­‌ی یک زن مؤمن امروزی در ذهن می‌آید، ولی نه آن چیزهایی که در روایات آمده است و تصویر ما خیلی از این عبارت دور است.

همان­گونه که گفتم نکته‌ی بعدی اینکه استنباط بعضی‌ها از این آیات این بوده است که باید روسری بپوشند، بعضی‌ها هم همان موقع چنین استنباطی نداشتند و عکس العملی نشان ندادند. این مطلب را حتی تا زمان شیخ مفید و بعد از آن هم در عبارات علامه‌ی مجلسی خواندم. یک حدیث عجیب وجود دارد و عبارتی که می‌گوید در هنگام وضو گرفتن با چه میزان از کف دست مسح کنند. شیخ مفید در این باره معتقد است، عادت زنان در هنگام صبح و مغرب بر این بوده است که از روسری استفاده نمی‌کردند و به همین خاطر قایل به کشف روسری در هنگام مسح سر در هنگام نماز صبح و مغرب است، ولی در مورد ظهر و عصر و عشا که از روسری استفاده می‌کردند، قایل به افضلیت کشف روسری بوده است، ولی برنداشتن را هم جایز می‌دانند.

روایت این است که می‌گوید در نماز صبح و مغرب مقنعه را بردارد و مسح کند و در آن سه نماز دیگر همین که دستش را زیر مقنعه ببرد، کفایت می‌کند. پرسش این است که چرا در این دو وقت باید مقنعه را بردارند؟ من به این تحلیل رسیدم که فقها توضیحات متفاوتی دادند. مثلاً علامه­‌ی مجلسی می‌گوید: در این دو زمان فضا تاریک و شب هنگام است، پس می‌توانند مقنعه‌ را بردارند؛ اما آنچه به ذهن من رسید، این است که این مقنعه لباس رسمی اجتماع بوده است و در طی روز، وقتی بیرون می‌رفتند، می‌پوشیدند، ولی در آن دو وقت دیگر از حالت رسمی خارج می‌­شدند.

 

حجاب قبل از اسلام:

در سنگ‌تراشی‌هایی که در تخت جمشید صورت گرفته، یک زن بی‌حجاب دیده نمی‌شود. همینطور در دوره‌ی و دوره‌ی ساسانیان. آن دختران اصیلی که به درگاه خلیفه‌ی دوم آوردند، روی صورتشان نقاب داشتند.

در ادیان دیگر مانند یهود در صفر پیدایش، زن‌های مهم کتاب مقدس نوعی پوشش داشتند. در ماجرای ازدواج اسحاق با رفقه در تورات آمده است که رفقه چشمان خود را بلند کرد، اسحاق را دید، و از شتر خود فرود آمد و رفقه وقتی دید که یک مرد نامحرمی آمد، سریع برقع را پوشید و حتی صورت خودش را هم پوشاند.

پوشش مسیحیت

شاید یکی از مهم‌ترین دستورهایی که در مورد حجاب در عهد جدید وجود دارد، رساله‌ی اول قرانتیان است که تأکید می‌کند هر مردی که سرپوشیده دعا نکند، سر خود را بی‌حرمت کرده است و هر زنی که سرپوشیده دعا نکند سر خود را بی‌حرمت کرده است و اگر زنی سر خود را نمی‌پوشاند، پس باید موهای خود را بچیند. کتاب مقدس دستور می‌دهد که اگر زنی موهایش را نمی‌پوشاند، باید سرش را بتراشد و اگر برای زن شرم‌آور است که موهایش را بچیند یا بتراشد، پس باید سر خود را بپوشاند (اول قرانتیان فصل یازده، آیه‌ی ۶ الی ۱۰

 

پوشش بانوان در ایران باستان

پوشاک بانوان در دوره‌ی اشکانیان، پیراهنی بلند است که تا روی زمین می‌رسیده است و نیز فراخ و پرچین، آستین‌دار و یقه راست بوده است. پیراهن دیگری داشتند که روی اولی می‌پوشیدند. قد این پیراهن نسبت به اولی کوتاه و یقه‌باز بوده و روی این پیراهن چادری سر می‌کردند.[۶]

حجاب در دوره‌ی ساسانیان

بانوان دوره‌ی ساسانی پیراهن بلند و بسیار پرچین و فراخ می‌پوشیده‌اند و گاهی آن را به‌وسیله‌ی نواری در حوالی سینه (یا کمی پایین‌تر)، جمع کرده و می‌بستند. چادر که از دوره‌های پیش هم‌چنان مورد استفاده‌ی زنان ایران بوده است، در این دوره نیز به صورت‌های مختلف مورد استفاده بوده است.[۸]

 

[۶]. ضیاءپور، جلیل، پوشاک باستانی ایرانیان از کهن‌ترین زمان تا پایان شاهنشاهی ساسانیان، تهران، اداره‌ی کل موزه‌ها و فرهنگ عامه، ص ۱۹۴٫

[۸]. همان، ص ۳۰۷٫

 

تحلیل روانشناختی پینوکیو

تحلیل روانشناختی پینوکیو:

 چوبی که پینوکیو از آن ساخته شد، بشریت نام داشت.(بندتو کروچه).

داستان پینوکیو را همه تان شنیده اید. ژپتو (ژوپیتر) عروسکی چوبی میسازد شبیه عروسک های خیمه شب بازی، ولی فراموش می کند نخ های آن را نصب کند، و این عروسک به نوعی صاحب "اختیار" می شود. پیکنو به زبان لاتین یعنی دم بریده. وقتی ژپتوی پیر می خوابد پری مهربان به سراغ پینوکیو می آید و به او جان می دهد.(شب، تاریکی و پری مهربان ماهیت مادینه روانی یا آنیمایی دارند و معنای کلمه آنیما نیز جان یا حیات است)این گونه است که وقتی ژپتوی پیر از خواب بر می خیزد عروسک ناتمام خود را میبیند که از در و دیوار بالا می رود و کارگاه نجاری اش را به هم می ریزد.ژپتو پسرکی سر به راه می خواهد، بنابراین برای پینوکیو کیف و کتاب و کفش و کلاه می خرد و او را روانه مدرسه می کند… اما در راه مدرسه روباه مکار و گربه نره در کمین کودکانند.(گربه نره، نماد غریزه است و روباه نماد، طمع-

و این دو از دیدگاه روانشناسی تحلیلی نماد سایه یا shadow هستند)

روباه و گربه بارها پینوکیو را فریب می دهند:یک بار با وسوسه سیرک. یک بار با وسوسه شهر بازی و یک بار با طمع جنگلی که در آن پول ها را می کارند و درخت پول سبز می شود و پینوکیو در این مسیر بارها هر چه دارد می بازد و به صفر میرسد.

 نقطه اوج داستان هنگامی است که پینوکیو با مدد فرشته مهربان از فریب روباه وگربه رهایی می یابد و به خانه برمی گردد. اما ژپتو (ژوپیتر) را در خانه نمی یابد و به ناچار برای یافتن گمشده اش به سفری دیگر رو می آورد: سفری دریایی( دریا هم نماد ناخودآگاهی).

 پینوکیو در این سفر "یونس وار" به شکم ماهی فرو می رود ( شکم ماهی نماد ظلماتی است که خضر آب حیات را در آن می یابد، و سیری انفسی پس از سیر آفاقی را نشان می دهد).و این بار پینوکیو با پدر به خانه برمی گردد و از خلقت خود فراتر می رود و "انسان" می شود!

در داستان پینوکیو تمام مراحل سفر قهرمانی و آرکه تایپ های یونگی را به کار می گیرد تا در پس داستانی به ظاهر کودکانه و جذاب، درس زندگی بیرونی و درونی را "سینه به سینه" انتقال دهد.

 

دلیل زوال عشق

دلیل زوال عشق:

در ذهن بیشتر ما رابطه جنسی رضایت بخش و عشق رضایت بخش با هم همراهند اما وقتی ازدواج می کنیم و به یکدیگر متعهد می شویم نمی دانیم ادامه دادن و هماهنگ نگه داشتن رابطه جنسی و عشق و مهرورزی برای تمام طول عمر تا چه حد دشوار است.

همچنان که رابطه مشترک ادامه می یابد، فشاری که بر هر یک از ما اعمال می کند تا دیگری راتحت کنترل خود در آورد قد علم می کند، در این صورت پیوند رابطه جنسی و عشق ضعیف و ضعیف تر می شود تا در نهایت پیوندشان قطع می شود.

باید بگویم، عشق ورزیدن به کسی که می خواهد شما را کنترل کند و تغییر دهد یا عشق ورزیدن به کسی که می خواهید او را کنترل کنید یا تغییر دهید اگر غیر ممکن نباشد، بسیار دشوار است.

رابطه جنسی در زندگی مشترک معمولا ادامه می یابد ولی رنگ کنترل کردن به خود می گیرد،  یکی از طرفین یا هر دو از کنترل بیرونی استفاده می کنند و دیگر از عشق و محبت در زندگی مشترک خبری نیست و حالا هر یک دیگری را برای احساس تنهایی خود سرزنش می کند...!                دکتر ویلیام گلسر

 

چه کسی شخصیت سالم دارد؟

چه کسی شخصیت سالم دارد؟

روانشناسان کمال درعین اینکه تاثیر محرکهای بیرون، غریزه ها و کشمکش های دوران کودکی را بر شخصیت انسانی نفی نمیکنند، آدمیان را قربانی دگرگونی ناپذیر این نیروها نمیدانند. آدمی میتواند و می باید در برابر گذشته، طبیعت زیست شناختی و اوضاع و احوال محیط خویش به پا خیزد.

تصویری که روانشناسان کمال از طبیعت انسان به دست میدهند خوش بینانه و امید بخش است.

الگوی آلپورت (انسان بالغ)

آلپورت نسبت به طبیعت انسان خوش بین تر از فروید (که تمامی انسان ها را زندانی تجربه های دوران کودکی می دانست) بود.

به عقیده ی آلپورت، نیروهای ناآگاه، نیروهایی که نه میتوان آنها را دید و نه بر آنها تاثیر گذاشت، اشخاص بالغ سالم را هدایت و اداره نمی کنند.

به نظر آلپورت نیروهای ناآگاه فقط میتوانند در رفتار روان نژندها تاثیر بگذارند. شخصیت های سالم از قید و اجبارهای گذشته آزادند و روان نژندها اسیر تجربه های کودکی خویش.

انگیزش شخصیت سالم

انگیزه های شخص سالم گسترش یا تکمیل انگیزه های کودکی نیست و اساسا" مستقل از دوران کودکی است. نیروهای انگیزشی که در گذشته ریشه دارند، ما را پیش نمی رانند، بلکه هدف ها و برنامه هایی که برای آینده داریم ما را به جلو می رانند.

داشتن هدفهای درازمدت، کانون وجود آدمی را تشکیل می دهند. انگیزش همه ی اشخاص سالم همانند است. نگاه شخص سالم به آینده او را پیش می راند.

(آلپورت می گوید: رستگاری تنها از آن کسی است که پیوسته در پی هدفهایی باشد که سرانجام به طور کامل به آن دست نمی یابد.)

 پرورش شخصیت سالم نقش مادر اهمیت بسزایی دارد، چنانچه مادر محبت و احساس امنیت لازم و کافی را از کودک شیرخوار دریغ دارد، کودک نامطمئن، پرخاشگر، پرتوقع، حسود و خودمدار میشود و کمال روانیش به حداقل میرسد.

در راه رسیدن به هدف نهایی خویش، هر بار که به رویا یا هدفی دست می یابند، فعالانه به جستجوی انگیزه ها و هدف های نوین می پردازند.

شخصیت سالم متوجه دیگران است و به هیچ وجه خود مدار نیست، شخصی منزوی، کناره گیر و تماشاگر فعل پذیر زندگی نیست، بلکه با سرزندگی و با همه ی وجود مجذوب زندگی می شود.

 

الگوی راجرز (انسان با کنش کامل)

تاکید راجرز بیشتر بر الگوهای کنونی است نه آنچه در گذشته پیش آمده است.

 

روانشناسان کمال درعین اینکه تاثیر محرکهای بیرون، غریزه ها و کشمکش های دوران کودکی را بر شخصیت انسانی نفی نمیکنند، آدمیان را قربانی دگرگونی ناپذیر این نیروها نمیدانند. آدمی میتواند و می باید در برابر گذشته، طبیعت زیست شناختی و اوضاع و احوال محیط خویش به پا خیزد.

تصویری که روانشناسان کمال از طبیعت انسان به دست میدهند خوش بینانه و امید بخش است.

 

الگوی آلپورت (انسان بالغ)

آلپورت نسبت به طبیعت انسان خوش بین تر از فروید (که تمامی انسان ها را زندانی تجربه های دوران کودکی می دانست) بود.

به عقیده ی آلپورت، نیروهای ناآگاه، نیروهایی که نه میتوان آنها را دید و نه بر آنها تاثیر گذاشت، اشخاص بالغ سالم را هدایت و اداره نمی کنند.

به نظر آلپورت نیروهای ناآگاه فقط میتوانند در رفتار روان نژندها تاثیر بگذارند. شخصیت های سالم از قید و اجبارهای گذشته آزادند و روان نژندها اسیر تجربه های کودکی خویش.

 

انگیزش شخصیت سالم

انگیزه های شخص سالم گسترش یا تکمیل انگیزه های کودکی نیست و اساسا" مستقل از دوران کودکی است. نیروهای انگیزشی که در گذشته ریشه دارند، ما را پیش نمی رانند، بلکه هدف ها و برنامه هایی که برای آینده داریم ما را به جلو می رانند.

داشتن هدفهای درازمدت، کانون وجود آدمی را تشکیل می دهند. انگیزش همه ی اشخاص سالم همانند است. نگاه شخص سالم به آینده او را پیش می راند.

 

(آلپورت می گوید: رستگاری تنها از آن کسی است که پیوسته در پی هدفهایی باشد که سرانجام به طور کامل به آن دست نمی یابد.)

در پرورش شخصیت سالم نقش مادر اهمیت بسزایی دارد، چنانچه مادر محبت و احساس امنیت لازم و کافی را از کودک شیرخوار دریغ دارد، کودک نامطمئن، پرخاشگر، پرتوقع، حسود و خودمدار میشود و کمال روانیش به حداقل میرسد.

ویژگی های عمده ی شخصیت های سالم

در راه رسیدن به هدف نهایی خویش، هر بار که به رویا یا هدفی دست می یابند، فعالانه به جستجوی انگیزه ها و هدف های نوین می پردازند.

شخصیت سالم متوجه دیگران است و به هیچ وجه خود مدار نیست، شخصی منزوی، کناره گیر و تماشاگر فعل پذیر زندگی نیست، بلکه با سرزندگی و با همه ی وجود مجذوب زندگی می شود.

 

 

الگوی راجرز (انسان با کنش کامل)

تاکید راجرز بیشتر بر الگوهای کنونی است نه آنچه در گذشته پیش آمده است.

۵ ویژگی انسان با کنش کامل

۱) آمادگی برای کسب تجربه

۲) زندگی هستی دار

که فرد در هر لحظه ی هستی زندگی همه جانبه دارد و هر تجربه برای او چنان تازه است که گویی پیش از آن هرگز وجود نداشته. این خصیصه اساسی ترین جنبه ی شخصیت سالم است.

۳) اعتماد به ارگانیسم خود

اشخاص سالم همانطور که به خود اعتماد میکنند. به تصمیمات خویش نیز اعتماد دارند.

۴) احساس آزادی

هر چه انسان از سلامت روان بیشتری برخوردار باشد، آزادی عمل و انتخاب بیشتری را احساس و تجربه می کند.

۵) خلاقیت

 

 

الگوی اریک فروم (انسان بارور)

در نظام فکری فروم، نیروهای اجتماعی که در دوران کودکی بر فرد اثر میگذارند و همچنین عوامل تاریخی که در تحول نوع بشر اثر میکنند، شخصیت انسان را شکل می بخشند.

فرهنگ هر چه باشد افراد همان خواهند بود. شخصیت خواه سالم و خواه ناسالم، بستگی به فرهنگ دارد. فرهنگ است که مانع یا حامی رشد و کمال مثبت انسان است.

نگرش فروم به شخصیت

فروم شخصیت انسان را بیشتر محصول فرهنگ میداند. درنتیجه، به اعتقاد وی، سلامت روان بسته به این است که جامعه تا چه اندازه نیازهای اساسی افراد جامعه را بر می آورد، نه این که فرد تا چه اندازه خودش را با جامعه سازگار میکند. در نتیجه، سلامت روان بیش از آنکه امری فردی باشد، مسئله ای اجتماعی است.

به نظر فروم، ما مخلوقاتی یکتا و تنها هستیم. در نتیجه ی تکامل و جدایی از حیوانات پست تر، دیگر با طبیعت یکی نیستیم. مهم ترین تفاوت میان انسان و حیوانات پست تر، در توانایی آگاهی از خود و منطق و تخیل نهفته است. عقل و تخیل ما، هم مصیبت است و هم موهبت.

این دانش و آگاهی درعین حال که به معنای آزادی عظیم تری است که حیوانات ندارند، به معنای بیگانگی از طبیعت نیز هست. انسان بی خانمان است و هرچه درطول قرنها، آزادی بیشتری بدست آورده، احساس ناامنی بیشتری در او پرورش یافته است.

مشکل اصلی همه ی ما یافتن راه حلی برای دوگانگی هستیمان و یافتن شکلهای تازه ای برای پیوند با طبیعت، با دیگران و با خودمان است. تمام هستی بشر با این انتخاب گریزناپذیر میان رجعت و پیشرفت، برگشت به زندگی حیوانی یا رسیدن به مرحله ی زندگی انسانی مشخص است.

انگیزش شخصیت انسان

انسان در برآوردن نیازهای اصلی جسمانی انعطاف بیشتری از خود نشان میدهد. این نیازها در اصل میان انسان و حیوانات پست تر مشترکند و ضمنا" تاثیر چندانی بر شخصیت آدمی نمی گذارند.

موثرترین عامل در شخصیت انسان، نیازهای روانی است.

حیوانات پست تر این نیاز را ندارند. انگیزه ی انسان، خواه سالم و خواه ناسالم، نیازهای روانی اوست و تفاوت میان آنها در طریقه ی ارضای این نیازهاست. اشخاص سالم نیازهای روانی شان را از راه های زایا، بارور و خلاق ارضا میکنند و اشخاص ناسالم آنها را از راه های نامعقول بر آورده میسازند.

نیازهای ناشی از دوگانگی میان آزادی و ایمنی:

✅۱) وابستگی:

انسانها به گسستگی وابستگی های نخستین شان از طبیعت و از یکدیگر آگاهند. میدانیم که یکایک ما جدا و تنها و ناتوانیم، درنتیجه باید در جستجوی وابستگی های نوینی با سایر انسانها باشیم.

به اعتقاد فروم، ارضای نیاز وابستگی یا یگانکی با دیگران، برای سلامت روان، حیاتی است.

✅۲) استعلا:

برای انسان که با داشتن قوه ی منطق و تخیل، نمیتواند حالت فعل پذیر حیوانی را بپذیرد، آفرینندگی مطلوبترین و سالم ترین شیوه ی استعلا است. آفریدن یا ویران کردن، عشق یا نفرت، تنها گزینشی است که انسان در اختیار دارد. برای رسیدن به استعلا راه دیگری نیست. به هرصورت، آفرینندگی استعداد بالقوه ی اولیه ی بشر است و به سلامت روان می انجامد. میل به ویرانگری تنها سبب رنج ویران شده و ویرانگر است.

✅۳) ریشه داشتن:

جوهر وضعیت بشر (تنهایی و ناچیزی) از گسستن بستگی های نخستین ناشی می شود. بدون این ریشه ها انسان احساس درماندگی میکند. باید ریشه های تازه ای جایگزین بستگی های پیشین با طبیعت کرد. مطلوب ترین راه ایجاد حس برادری نسبت به همنوعان است.

✅۴) حس هویت:

انسانها به عنوان افرادی یکتا، به حس هویت نیاز دارند. انسانهایی که از حس فردیت تکامل یافته ای برخوردار باشند احساس میکنند زندگی شان زیر فرمان خودشان است و دیگران بدان شکل نمی بخشند.

✅۵) موازین جهت گیری:

 

هر فردی برای فهمیدن رویدادها و تجربه ها باید تصویر هم سازی از جهان داشته باشد. کمال مطلوب آن است که موازین جهت گیری متکی بر عقل باشد زیرا فقط از طریق عقل میتوان تصویری واقع گرایانه و عینی از جهان داشت.

ماهیت شخصیت سالم

چنین انسانی عمیقا" عشق می ورزد، آفریننده است، قوه ی تعقلش را کاملا" پرورانده است، جهان و خود را به طور عینی ادراک میکند، حس هویت پایداری دارد، با جهان در پیوند است و درآن ریشه دارد، حاکم و عامل خود و سرنوشت خویش است.

✅نکته ی قابل توجه این که فروم می گوید که همه ی مردم زندانی جامعه ای که در آن پرورش یافته اند نیستند و غلبه بر تاثیرهای فرهنگ ممکن است. جز این اگر بود در جامعه ی ما که هنوز به غایت مطلوب نرسیده است، امیدی برای دست یافتن به سلامت روان نمی ماند، حال آنکه میدانیم کسانی هستند که به سلامت روان دست می یابند، از این رو با این که قطعا"متاثر از فرهنگ خویشیم اما محکوم چاره ناپذیر آن نیستیم.

 

الگوی مزلو (انسان خواستار تحقق خود)

به اعتقاد مزلو همه ی انسانها با نیازهای شبه غریزی به دنیا می آیند. مزلو تاکید میکرد که هرچند تجربه های تاسف انگیز دوران کودکی میتواند بر شخص تاثیر بگذارد، اما آدمی قربانی درمان ناپذیر این تجربه ها نیست، میتوان دگرگون شد، کمال یافت و به سطوح عالی سلامت روان دست یافت.

انگیزش شخصیت سالم

انگیزه ی آدمی نیازهایی مشترک و فطری است که در سلسله مراتبی از نیرومندترین نیاز تا ضعیف ترین نیاز، قرار میگیرد.

شرط اولیه ی دست یافتن به تحقق خود ارضای چهار نیازی است که در سطوح پایین تر این سلسله مراتب قرار گرفته اند و عبارتند از:

۱) نیازهای جسمانی یا فیزیولوژیک:

ارضائشان برای بقا اساسی است از این رو نیرومندترین نیازها هستند.

۲) نیازهای ایمنی:

همه ی ما تا اندازه ای نیاز داریم که امور جریانی عادی و قابل پیش بینی داشته باشند.

تحمل عدم اطمینان دشوار است. در نتیجه می کوشیم تا سر حد توانایی به امنیت، حمایت و نظم دست یابیم.

۳) نیاز های محبت و احساس تعلق:

به اعتقاد مزلو ارضای این نیازها در دنیای نوین، به علت تحرک ما به طرز فزاینده ای دشوار شده است، زیرا ما آنقدر در یک جا باقی نمی مانیم تا حس تعلقی در ما ریشه بدواند.

۴) نیاز به احترام:

مزلو میان دو نوع نیاز به احترام فرق گذاشته است. این دو عبارتند از: احترامی که دیگران می گذارند و احترامی که خود به خود می گذاریم. احترامی که دیگران می گذارند مقدم است، زیرا ظاهرا" دشوار بتوان درباره ی خود به نیکی اندیشید، مگر آنکه اطمینان حاصل کرد که دیگران درباره ی ما نیک می اندیشند. برای دستیابی به احترام به خود راستین، باید خود را خوب بشناسیم و بتوانیم فضایل و نقاط ضعف مان رابه طور عینی تشخیص دهیم.

اگر همه ی این نیازها را بر آوردیم، آنگاه به سوی عالی ترین نیاز یعنی نیاز به تحقق خود رو می آوریم. اگر در تلاش برای ارضای نیاز تحقق خود شکست بخوریم، احساس ناکامی و بیقراری و نا خشنودی میکنیم. دراینصورت با خودمان در صلح و آشتی نخواهیم بود و از لحاظ روانی سالم به حساب نخواهیم آمد.

روان نژندها در تکاپوی ارضای نیازهای پایین تر هستند.

به عکس افراد کاملا" سالم (خواستاران تحقق خود) روی به نیازهای عالی تر دارند، یعنی خواستار محقق ساختن استعدادهای بالقوه ی خود و شناختن و فهمیدن دنیای پیرامونشان هستند.

هر چند تحقق خود نیازی شبه غریزی است، بستگی زیادی به تجربه های دوران کودکی دارد که رشد و پرورش بعدی را آسان کند یا باز دارد. به اعتقاد مزلو، تحکم به کودک و تسلط شدید بر او، همانند آزاد گذاشتن و تساهل مفرط زیان آور است. موثرترین روش تربیت و پرورش کودک ((آزادی محدود)) است، یعنی تلفیق درست تسلط داشتن و آزادی دادن.

 

ویژگی های خواستاران تحقق خود

۱) ادراک صحیح واقعیت:

جهان را آنگونه که می خواهند یا نیاز دارند که باشد نمی نگرند، بلکه همان گونه که هست می بینند. شخصیت های ناسالم جهان را با قالب ذهنی خویش ادراک می کنند و می خواهند به زور آن را به شکل ترس ها، نیازها و ارزش های خود درآورند.

مزلو می نویسد: روان نژند از لحاظ عاطفی بیمار نیست بلکه شیوه ی شناخت او نادرست است.

۲) پذیرش کلی طبیعت، دیگران و خویشتن:

نقاط ضعف و قوت خویش را بدون شکوه و نگرانی می پذیرند و از این رو خود را در پس نقاب ها و نقش های اجتماعی پنهان نمی کنند.

۳) خود انگیختگی، سادگی و طبیعی بودن:

در همه ی جنبه های زندگی، به شیوه ای بی تعصب، مستقیم و بدون تظاهر رفتار می کنند.

۴) توجه به مسائل بیرون از خویشتن:

به کارشان عشق می ورزند و کار را برای طبیعت خود مناسب می یابند. شخصیت های سالم بسیار شدیدتر از کسانی که از سلامت روان متوسطی برخوردارند، کار میکنند.

۵) نیاز به خلوت و استقلال:

نیاز شدیدی به خلوت گزینی و تنهایی دارند با آنکه از تماس با دیگران پرهیز نمی کنند، ظاهرا" به دیگران نیازی ندارند. روان نژند ها معمولا" برای یافتن رضایتی که خود نمی توانند ایجاد کنند، از لحاظ عاطفی به دیگران عمیقا" وابسته اند.

۶) کنش مستقل:

خود کفا هستند و استقلال شدیدشان، آنها را در برابر بحران ها و محرومیت ها مقاوم و آسیب ناپذیر می سازد.

۷) تازگی مداوم تجربه های زندگی:

تجربه های خاص را بدون توجه به اینکه تکرار شده باشند یا نه، با احساس لذت، احترام و شگفتی می ستایند و از تجربه های زندگی سیر و خسته نمی شوند.

۸) تجربه های عارفانه یا تجربه های اوج:

گاه وجد و سرور و حیرتی عمیق و چیره گر نظیر تجربه های ژرف دینی را تجربه می کنند.

۹) نوع دوستی:

نسبت به همه ی انسان ها عمیقا" احساس محبت و همدلی دارند و در عین حال آماده ی کمک به بشریت اند.

۱۰) روابط متقابل با دیگران:

میتوانند با دیگران روابط محکم تری داشته باشند.

۱۱) ساختار خوی مردم گرا:

در برابر همه ی مردم، صرف نظر از طبقه ی اجتماعی، سطح تحصیلات، وابستگی سیاسی یا دینی و نژاد و رنگ آنها، بردبار و شکیبایند.

۱۲) تمایز میان وسیله و هدف، خیر و شر:

برایشان هدف ها و مقاصد مهم تر از وسایل دست یابی آنهاست و میتوانند خیر و شر و درست و نادرست را از هم تمیز دهند.

۱۳) حس طنز مهربانانه:

طنز این افراد فیلسوفانه است و به کل انسان ها برمی گردد. نه به یک فرد خاص، غالبا" آموزنده است و علاوه بر خنداندن نکته ای در آن هست.

۱۴) آفرینندگی

۱۵) مقاومت در مقابل فرهنگ پذیری:

خود کفا و مستقلند و به خوبی میتوانند برای تفکر و عمل به شیوه هایی معین، دربرابر فشارهای اجتماعی مقاومت کنند.

✅ نکته: مزلو دریافت که خواستاران تحقق خود در مواقعی میتوانند همانند سایر افرادی که از سلامت روان کمتری برخوردارند، نادان، بی فکر، خشم انگیز، خودپسند، بی رحم و بد خلق باشند.

 

الگوی یونگ (انسان فردیت یافته)

یونگ بیش از هر نظریه دان دیگری بر ناهشیاری تاکید کرد.

 

به اعتقاد یونگ، بیشتر بدبختی و یاس بشر و احساس پوچی، بی هدفی و بی معنایی، از نداشتن ارتباط با بنیادهای ناهشیار شخصیت است. به اعتقاد او علت اصلی این ارتباط از دست رفته، اعتقاد بیش از پیش ما به علم و عقل به عنوان راهنماهای زندگی است. روان نژندی همگانی عصر ما پیامد مستقیم نداشتن ارتباط معنوی با گذشته ی ماست و تنها یک چاره دارد: تجدید ارتباط با نیروهای ناهشیار شخصیت مان. ((سلامت روان را مسیر و هدایت هشیارانه ی ناهشیارانه می داند.))

عوالم هشیار و ناهشیار باید یکپارچه شوند و به هر دوی آنها امکان رشد و پرورش آزادانه داده شود. فرایندی که موجب یکپارچگی شخصیت انسان میشود فردیت یافتن یا تحقق خود است.

مفاهیم کهن ((تجربه های مشترک انسان ها))

۱) صورتک، نقاب یا پرسونا:

هدف شخصیت سالم صورتک زدایی و ایجاد امکان رشد برای سایر جنبه های شخصیت است. البته همه ی نقش بازی کردنها فریب است، منتها تفاوت میان اشخاص سالم و نا سالم این است که اشخاص ناسالم خود را نیز همراه دیگران می فریبند، اشخاص سالم میدانند چه وقتی نقش بازی میکنند و در همان حال طبیعت راستین خویش را می شناسند.

۲) همزاد (آنیما و آنیموس):

همه ی ما خصایص زیست شناسی و روانی جنس مخالف را نیز داریم. مرد باید ویژگی های زنانه ی خود نظیر ملایمت و زن خصایص مردانه ی خود چون پرخاشگری را همراه با خصوصیات جنس خود بروز دهد. تا شخص هر دو وجه خود را بیان نکند، نمیتواند به شخصیت سالم دست یابد.

به نظر یونگ، تنها خصیصه ای که سلامت روان را تحلیل می برد، عقیم گذاردن رشد و پرورش و بیان کامل همه ی جنبه های شخصیت انسان است.

۳) سایه:

غرایز ابتدایی حیوانی ما را دربر گرفته و اگر بخواهیم با دیگران به طور هماهنگ کنار بیاییم باید آنرا رام کنیم. البته سایه فقط منشا غرایز حیوانی نیست بلکه سرچشمه ی خود انگیختگی، آفرینندگی، بصیرت، عواطف ژرف و همه ی خصایص لازم برای انسان کامل شدن نیز هست. زمانی که سایه کاملا" کوفته شود شخصیت انسان بی روح و خالی از زندگی و خود غریزی گذشته میشود. زمانی که ((من)) قادر به تعدیل و تنظیم نیروهای سایه باشد و به هر دو جنبه ی آن مجال بیان برابر بدهد، شخص سرزنده، نیرومند و پرشور خواهد بود.

۴) خود:

مهم ترین مفهوم کهن، خود است.

یونگ خود را هدف نهایی زندگی میداند. خود نمایانگر تلاش به سوی یگانگی، تمامیت و یکپارچگی همه ی جنبه های شخصیت است. زمانی که خود پرورش یافت، شخص با خویشتن و جهان احساس هماهنگی میکند. خود پرورش نیافته یا اندک پرورش یافته، شخصیت را غریب میکند و روان را از حصول سلامت کامل بازمیدارد. یکی از شرایط تحقق خود، تحصیل شناخت عینی درباره ی خود است.

یونگ می نویسد: تا نخست ماهیت خود را به طور کامل نشناسیم، فعلیت خود امکان پذیر نیست.

رشد شخصیت

یونگ نخستین نظریه دانی بود که به تکامل شخصیت در سراسر زندگی انسان اعتقاد داشت و این که زندانی تجربه های نخستین زندگی نیستیم.

یونگ برای تکامل شخصیت انسان چهار مرحله قایل است:

۱) کودکی:

شخصیت کودک جز بازتابی از شخصیت پدر و مادر نیست، بنابراین آنها درتشکیل شخصیت نقش دارند و میتوانند با رفتار خود با کودک، پرورش کامل شخصیت را باز دارند.

۲) نوجوانی و جوانی:

یونگ دوران بلوغ را ((تولد روانی)) فرد می خواند.

۳) میان سالی:

افسردگی و دگرگونی های بنیادی در شخصیت به بار می آورد. چنین دگرگونیهای شدیدی در شخصیت آدمی و در این مرحله ی زندگی گریزناپذیر و مشترک است. یونگ یادآوری میکند که کانون توجه نیمه ی اول زندگی، جهان برون است، اما نیمه ی دوم زندگی باید وقف جهان درونی ذهنی شود. و علایق شخص باید از امور جسمانی و مادی متوجه امور دینی و فلسفی و شهودی گردد.

۴) کهولت:

آخرین مرحله ی کمال شخصیت است که هم در این دوره و هم در دوره ی کودکی ناهشیار چیره است. دراین مرحله باید به گونه ای گریزناپذیر مرگ را فی نفسه هدفی پنداشت که میتوان در راهش تلاش کرد و سلامت روان ما بدان بسته است.

 

 

انسان فردیت یافته

نخستین شرط فردیت یافتن، آگاهی از آن جنبه های نفس است که مورد غفلت قرار گرفته. دومین جنبه ی فردیت یافتن مستلزم فداکردن هدفهای مادی دوران جوانی است. لازمه ی دگرگونی دیگر شخصیت، برافتادن و ناپدید شدن صورتک است. باید از همه ی نیروهای سایه، چه ویرانگر و چه سازنده، آگاه شویم. در نیمه ی نخست زندگی، به یاری صورتک، چهره ی تاریک خویشتن را پنهان کردیم، می خواستیم دیگران فقط سیمای نیکوی ما را بشناسند. چنان موثر سایه را از دیگران پنهان داشتیم، که از خودمان نیز پنهان ماند. اگر بنا باشد فردیت یافتن، موفقیت آمیز رخ دهد، باید این وضعیت دگرگون گردد.

گام بعدی فرایند فردیت، ضرورت سازش با دوگانگی جنسی روانی است. مرد باید آنیما (خصایص زنانه) و زن آنیموس (خصایص مردانه) اش را بیان کند. حاصل آنکه، فردیت یافتگان به مراحل عالی خودشناسی رسیده اند و خویشتن را هم در سطح هشیار و هم در سطح ناهشیار می شناسند.

 

الگوی فرانکل (انسان از خود فرارونده)

 

فرانکل با آن دسته از موضع های روان شناسی و روان پزشکی که وضعیت انسان را حاصل غرایز زیستی یا کشمکش های دوران کودکی یا هر نیروی برونی دیگر می داند، به شدت مخالفت می ورزد.

به نظر فرانکل، نبودن معنا در زندگی، روان نژندی است.

او این وضعیت را روان نژندی اندیشه زاد میخواند. ویژگی این حالت، نبودن معنا، هدف، منظور و احساس تهی بودن است.

به اعتقاد فرانکل، سه عامل جوهر وجود انسان را تشکیل می دهد:

۱) معنویت

۲) آزادی:

عوامل غیرمعنوی، غریزه و توارث یا اوضاع و احوال محیط چیزی را برای ما تعیین نمی کنند.

۳) مسئولیت:

باید مسئولیت انتخابهایمان را بپذیریم. ((چنان زی که گویی بار دومی است که زندگی میکنی و در بار اول همان خطا را کرده ای که اینک در حال انجام آنی.))

سه راه برای معنا بخشیدن به زندگی:

۱) آنچه چون آفرینش به جهان عرضه می کنیم.

۲) آنچه چون تجربه از جهان می گیریم.

۳) طرز برخوردی که نسبت به رنج بر می گزینیم.

سه راه معنا بخشیدن به زندگی، متناظر با سه نظام بنیادی ارزشهاست:

۱) ارزشهای خلاق:

با عمل آفریدن اثری ملموس یا اندیشه ای ناملموس، یا خدمت به دیگران که بیانی فردی است، میتوان به زندگی معنا بخشید.

۲) ارزشهای تجربی:

اگر لازمه ی ارزشهای خلاق، ایثار و عرضه به جهان است، لازمه ی ارزشهای تجربی دریافت از جهان است. این پذیراشدن میتواند به اندازه ی آفرینندگی معنابخش باشد. بیان ارزشهای تجربی، مجذوب شدن در زیبایی عوالم طبیعت یا هنر است. شاید معنا فقط در لحظات خاصی وجود داشته باشد، به عبارت دیگر، نمی توانیم درهمه ی لحظه های وجود معنایی بیابیم.

به هر جهت، واقعیت پراکندگی معنا، از معنا دار بودن کل زندگی نمی کاهد. فرانکل می نویسد: همان گونه که ارتفاع کوه را با بلندی قله ی آن و نه با سطح دره های آن می سنجند، پس معنادار بودن زندگی را هم باید با اوجهای آن، نه با حضیض هایش سنجید.

به اعتقاد فرانکل حتی یک لحظه ی اوج ارزش تجربی میتواند سراسر زندگی انسان را سرشار از معنا سازد. گویی که عامل تعیین کننده، تعداد تجربه های اوج یا مدت زمان دوام آنها نیست بلکه شدت و عمق این تجربه ها است.

 

 

۳) ارزشهای گرایشی:

موقعیت هایی که ارزشهای گرایشی را می طلبند، آنهایی هستند که دگرگون ساختن آنها یا دوری گزیدن از آنها در توان ما نیست، یعنی شرایط تغییر ناپذیر سرنوشت. به هنگام رویارویی با چنین وضعی، تنها راه معقول پاسخگویی، پذیرفتن است. شیوه ای که سرنوشت خویش را می پذیریم، شهامتی که در تحمل رنج خود و وقاری که در برابر مصیبت نشان می دهیم، آزمون و سنجش نهایی توفیق ما به عنوان یک انسان است. فرانکل با عرضه داشتن ارزشهای گرایشی به صورت یکی از راههای معنا بخشیدن به زندگی، این نوید را به ما میدهد که هستی انسان حتی در دردناک ترین موقعیت ها میتواند معنا و منظوری بیابد. می توانیم معنای زندگی خویش را تا آخرین لحظه ی هستی حفظ کنیم.

طبیعت انسان از خود فرارونده

به نظر فرانکل، انگیزش اصلی ما در زندگی، جستجوی معنا نه برای خودمان بلکه برای معناست. و این مستلزم ((فراموش کردن)) خویشتن است. شخص سالم از مرز توجه به خود گذشته و فرا رفته است. به اعتقاد او جستجوی هدف تنها در خود، شکست خود است. و هرچه بیشتر خوشبختی را هدف خویش قرار دهیم، کمتر دلیلی برای خوشبخت بودن احساس میکنیم. حال در پی تحقق خود بودن نیز همین است. هر چه مستقیم تر در راه تحقق خود بکوشیم، احتمال دستیابی به آن کمتر است.

سلامت روان یعنی از مرز توجه به خود گذشتن، از خود فرا رفتن و جذب معنا و منظوری شدن. آنگاه است که خود به طور خودانگیخته و طبیعی فعلیت و تحقق می یابد.

ویژگی دیگر انسان از خود فرارونده، تعهد و غرقه شدن در کار است. جنبه ی مهم کار، محتوای آن نیست، بلکه شیوه ی انجام آن است.

ویژگی دیگر انسان های از خود فرارونده توانایی ایثار و دریافت عشق است. عشق هدف نهایی انسان است. رستگاری از راه عشق و در عشق است. همان گونه که یکی از شیوه های ادراک یکتاییمان از راه کار است، راه دیگر، مورد محبت قرار گرفتن است.

زمانی که دوستمان می دارند، یعنی ما را برای هستی یکتایمان پذیرفته اند. در این حال برای کسی که دوستمان می دارد موجودی ضروری و بی جانشین می شویم.

اما رابطه ی عاشقانه وجه دیگری هم دارد:

ایثار عشق، با ایثار عشق می توانیم ویژگیهای ممتاز دیگری حتی آنهایی که هنوز تحقق نیافته اند را ببینیم و او را از استعدادهای بالقوه ی عیان نشده اش آگاه کنیم.

در عشق دو جانبه هر دو از توفیقی بزرگ و تحقق استعدادهای بالقوه شان برای انسانی کامل تر شدن بهره مند می گردند.

 

الگوی پرلز (انسان این مکانی و این زمانی)

به اعتقاد پرلز فقط آگاهی از خود میتواند به رشد و کمال شخصیت بینجامد. با آگاهی کامل از خود می توانیم به ارگانیسم (جسم و ذهن) خود امکان رهبری و تنظیم رفتارمان را بدهیم.

به اعتقاد پرلز برای داشتن سلامت روان، باید بدون تنظیم یا دخالت بیرونی، توانایی بیان آزادانه ی آرزوهای خود را داشته باشیم.

جنبه ی دیگر نگرش پرلز به شخصیت انسان، تاکید بر حال به عنوان تنها موقعیت موجود است. و اینکه جز این زمان و این مکان چیز دیگری برای ما نیست، گذشته وجود ندارد و آینده هم هنوز نیامده.

چنانچه در گذشته زندگی کنیم (خوی گذشته نگر) چه بسا پدر و مادرمان را برای هر کاری سرزنش کنیم. در این حالت هم چنان خود را کودک می پنداریم، نه فرد بالغی که مسئول خویشتن است. همچنین زیستن در آینده (خوی آینده نگر) نیز برای رشد کامل انسان زیان آور است. اگر امید ها و دید ما از آینده تحقق نیابد، احساس نومیدی و بدبختی می کنیم و چه بسا دیگران یا موقعیت ها یا بداقبالی و تقدیر خویش را نکوهش کنیم. در اینجا باز مسئولیت زندگی خود را بر دوش کسی یا چیزی جز خودمان افکنده ایم.

با اینکه به اعتقاد پرلز باید کاملا" در حال زیست، اما او از رها ساختن کامل خاطرات گذشته و بی اعتنایی به آینده دفاع نمی کند. باید از گذشته آگاه بود اما نباید در آن زیست.آینده نیز چنین است، باید برای آینده برنامه ریخت، جز اینصورت نمیتوان به کمال رسید، اما نباید برنامه ریزی را به عنوان جانشین زمان حال قرار داد.

شخصیت سالم در زمان حال و برای زمان حال زندگی میکند و با اینکه میتواند برای آینده برنامه ریزی کند دچار اضطراب ناشی از آنکه فردا چه خواهد شد نمی گردد.

چکیده ای از کتاب روانشناسی کمال تالیف: دوآن شولتس 

خیانت از نظر استاد ملکیان

خیانت از نظر استاد ملکیان:

اول به خرافه ای باور می کنی که وقتی این خرافه سرش به سنگ واقعیت می خوره  درد و رنج پیدا می کنی.این یک خرافه است که هیچ همسری به همسرش خیانت نمی کند.همین که تو می روی بیرون و احتمال باران باریدن را می دهی همین طور باید احتمال بدی دوستت به تو خیانت کند !بعد میگه این خیانتی که دوستم در بیزینس به من کرد چنان مرا نابود کرده که می خواهم خودم را نابود کنم. خب باید دیدگاهت را عوض می کردی اول به یک خرافه باور کردی که شریک آدم در بیزینس هیچ وقت 100 میلیارد نمیدزده و در برود .این کجا اثبات شده بود؟ چرا چیزی را که اثبات نشده اصل مسلم گرفته حالا که خلافش پیش آمده چنان شکه شده ای که دیگه واقعا راهی [در زندگیت نمیبینی جز خودکشی]به نظر من اکثر درد و رنجامهایمان ناشی از دیدگاهامان هست. دیدگاهت را عوض کن تا آنچه که احساس درد و رنج از آن می کردی دیگر احساس درد و رنج نمی کنی!

کجا اثبات شده بود که کسی که عاشقت میشه دیگر عاشق شخص دیگر نخواهد شد؟بابا به همان دلیلی که عاقلانه یا احمقانه عاشق تو شد می تواند عاقلانه ی احمقانه عاشق شخص دیگه ای بشود مگر همچین دلیلی داشتم که هر کس که عاشق من مصطفی شد دلش مهر و موم می شود؟ بعد میگه آخه اون عاشق من بود.خب عاشق تو باشه مگر تو چی کار کرده بودی که عاشق تو شده بود همین کار را یک کس دیگم انجام میده ...آنوقت به هم میریزی آخر خرافات منحصر نیست در این که سیزده نحس است و... هرچیزی که دلیل بر خلافش اقامه بشود خرافه است.آن وقت اکثر چیزایی که ما را به خودکشی میکشاند همین چیزاست .میگن بچم رفته معتاد شده مگه اصلی وجود داشت که پسر آقای ملکیان معتاد نمیشه که حالا خلفش صورت گرفته است  بگویی ای بابا ! ...

چون اینها قواعد هستی نیستند اینها قواعدی هستن که می خواستیم خیال خودمان را آسوده کنیم ؛جهان را فیکس کردیم در چند تا قاعده که می خواهیم تکان نخورند بعد وقتی تکان می خورند شوکه میشویم!

جمله بی قراریت از طلب قرار توست

طالب بی قــــرار شو  تا که قـرار آیدت

بگویند بچه ات معتاد شد آسوده ای بگویند بچه ات نوبل برده است؛ بازم آسوده ای!لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ

 

معنای آیه" افی الله شک فاطرالسموات والارض"

معنای آیه" افی الله شک فاطرالسموات والارض" این نیست که نباید در خدا شک کرد بلکه معنایش این است که خداوند آن مفهومی است که هیچ شکی نمی توان در او کرد و هروقت به یک معنایی دست یافتید که دیدید نمی توانید در آن شک کنید، آن خداوندست وحدت وجود خداوند شبیه هیچ کس نیست چون وجود محض است، وجود نمی تواند دو تا باشد ولی ماهیت می تواند هزار تا چیز باشد چون عامل دویی ماهیت است نه وجود اگر دو تا چیز داریم به خاطر اینست که دو تا ماهیت داریم اما وجود چون ماهیت ندارد نمی تواند دو تا شود.   الهی قمشه ای

 

ویژگی های یک عارف

ویژگی های یک عارف

مصطفی ملکیان

در باب عرفان اسلامی یا عرفان مسیحی یا عرفان بودایی به طور کلی داوری نمی‌کنم اما می‌توانم بگویم که عارفی را بیشتر می‌پسندم که این چند ویژگی را داشته باشد و این ویژگی‌ها در بسیاری وجود ندارد.

اولین ویژگی داشتن نگاه کریمانه به انسان‌هاست. من نمی‌توانم بپذیرم عارفی که معتقد است «الطُّرُقُ إلَی اللهِ بِعددِ أنفُس الخلائق»، به محض اینکه با اعتراض کسی مواجه می‌شود بگوید: «خربطی ناگاه از خَرخانه‌ای / سر برون آورد چون طعّانه‌ای»[بیتی از دفتر سوم مثنوی]؛ یا اینکه وِرد زبانش دشنام‌هایی چون غَرخواهر باشد.[در مناقب‌العارفین آمده: مولانا چون از کسی رنجیدی و مکابره او از حد شدی غیرِ غَرخواهر(فحش ناموسی) نگفتی.] نهایت بدبینی باید این باشد که من انسان‌های خطاکار را بیمار بدانم و در پی درمان‌شان باشم و نه موجوداتی شرور که باید دشنا‌مشان بدهم.

نکته‌ی دوم اینکه عارف کسی است که می‌گوید: «قلبم پرجمعیت‌ترین شهر دنیا است»[از کاریکلماتورهای پرویزشاپور]؛ کسی که می‌گوید: «هر که خواهد گو بیاو هر چه خواهد گو بگو / کبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست»[حافظ]. نه اینکه افراد خاصی دورش جمع باشند و دیگران با اذن ورود آن افراد خاص بتوانند به محضرش راه یابند و خودی و ناخودی داشته باشد و خلیفه‌ی اول و ثانی تعیین کند.

سوم اینکه عارف کسی است که زندگی متجمّلانه نداشته باشد. هر چند توجیه می‌کنند که فلان عارف مظهر جمال الهی است و فلان عارف مظهر جلال الهی، اما زندگی متجملانه با هیچ توجیهی در نظر من پذیرفتنی نیست. فرانسوای آسیزی[1182-1226م] را که پابرهنه راه می‌رفت از این جهت ترجیح می‌دهم بر عارفی که کرّ و فرّی دارد و با دبدبه و کبکبه، سوار بر اسبی شده و چند نفر جلو و عقب او راه می‌روند. از این جهت بوسعید بوالخیر که زندگی متجملانه‌ای داشت پیش من نمره‌ی کمتری دارد از ابوالحسن خرقانی.

نکته‌ی چهارم اینکه من در عین حال که به ریاضت بدنی قایل نیستم،‌ اما نمی‌توانم بپذیرم که عارف پُرخور و پُرگوی و پُرخواب باشد. به نظر من ما یک موجودیم، بدن ما چیزی نیست که ربطی به ذهن و نفس ما نداشته باشد. بنابراین کم‌گویی، کم‌خواری، کم‌خوابی شرط لازم یک زندگی عارفانه است.

پنجم اینکه به نظر من هر چه کسی عارف‌تر است رقیق‌القلب‌تر می‌شود. سنگدلی و بی‌رحمی را نمی‌توانم بپذیرم. رقّت قلب خیلی خصیصه‌ی مهمی است.

ششم اینکه، به نظر من یک عارف به همه‌ی عقاید، عواطف، احساسات و هیجانات خود به چشم مملوکاتش نگاه می‌کند. از غیرت و حمیت و هم‌هویت‌ دانستن خود با آنها که اسباب و اثاثه‌ی پیش‌داوری‌ها و جزم‌ها و تعصب‌هاست برکنار است. اگر هم تجربه‌ی خودش را با دیگری در میان می‌گذارد فقط از این روی است که بگوید من این راه را رفتم و چنین نتایجی را دیدم، تو مختاری که این راه را بروی و یا نروی (و ما عَلَی الرَّسولِ الّا البلاغ). اصلاً با اقبال و ادبار مردم کاری ندارد و بنابراین از هیچ چیزی دفاع نمی‌کند. موضع دفاع، همیشه‌ی نشانه‌ی هم‌هویت دانستن خودت با چیزی است. در حالی که تو با هستی هم‌هویتی، با روح هم‌هویت هستی و نه با عقایدت. عارف کسی است که یک نوع وارستگی حتی از عقاید و آموزه‌های خود دارد و همیشه هم آمادگی دارد که نقد شود.

هفتمین و آخرین ویژگی این است که عارف خودش را یک فرآیند می‌داند و نه یک فرآورده و خودش را در فرآیندی بودن خودش معنادار می‌بیند. بنابراین پرونده‌ی هویت خودش را مختومه اعلام نمی‌کند. به زبان ساده، عارف کسی است که می‌گوید: من اینگونه‌ام و هستی را اینگونه می‌بینم تا اطلاع ثانوی. اگر این «تا اطلاع ثانوی» نباشد، عارف نخواهد بود.

زندگی عارفانه یا فیلسوفانه،ماه‌نامه‌ی «اندیشه‌ی اصلاح»، شماره‌ی نخست، تیرماه  1394

 

«ماکسيم گورکي»، زندگي و مرگ يک نويسنده انقلابي

«ماکسيم گورکي»، زندگي و مرگ يک نويسنده انقلابي

  الکسي ماکسيموويچ پشکوف که نام ادبي «گورکي» به معني «آدم تلخ »را براي خود برگزيد در سال 1868 در نيژني نووگرود زاده شد اين شهر پس از انقلاب به افتخار اين نويسنده به گورکي تغيير نام يافت و پس از فروپاشي به نام سابق خود بازگشت. گورکي کودکي سختي را تجربه کرد و اين دوران سخت در «دوران کودکي» بازتاب يافت. «گورکي در نه سالگي خانه را ترک کرد، زندگي آميخته با آوارگي پيش گرفت و براي امرار معاش به شغلهاي کوچک و گوناگون تن در داد: در تجارت خانه، دکان نانوايي و کارگاه نقاشي به کار پرداخت؛ چندي نيز در بندر ولگا، در ميان کارگران کشتي به ظرفشويي اشتغال يافت. گورکي اگرچه تحصيلات منظم مدرسه‌اي انجام نداد و به تحصيلات عالي دست نيافت، بنابر گفته خود او زندگي بزرگترين مدرسه‌اش بوده است، از دوران کارگري تجربه بسيار اندوخته و درباره بشر و روح کارگري معرفت فراوان به دست آورده که الهام‌بخش بسياري از آثارش گشته است. از طرف ديگر قصه‌هاي مادربزرگ و قصه‌هاي عاميانه روسي سرچشمه‌اي غني براي اولين اثار منظومش فراهم آورد.» زندگي پر فراز و نشيب او پس از «دوران کودکي» در «در جستجوي نان» و «دانشکده هاي من» به قلم خود نويسنده روايت شد.  از اين سه گانه گورکي اقتباس سينمايي در سال هاي 1938-1940 در اتحاد شوروي ساخته شد.   گورکي مانند چخوف به ادبيات عظيم رئاليست نيمه دوم قرن نوزدهم تعلق دارد و تنها کسي از نسل خويش است که در عين حال قهرمان ادبيات جديد شوروي پس از انقلاب نيز مي‌باشد که از اصول رئاليسم سوسياليست دفاع کرده است. گورکي که خود نويسنده‌اي بي‌سر و سامان بوده، به خوبي از عهده توصيف دقيق زندگي مردم بي‌خانمان برآمده است. دنياي او دنياي بينوايان و بيچارگان است. دنياي رنج و مبارزه. گورکي در ادبيات تنها يک هدف را پيش چشم داشت و آن عمل و تحرک بود. گورکي در کشور روسيه و خارج از آن شهرت و محبوبيت عظيمي به دست آورد، در سراسر جهان چه نويسندگاني از آثار رئاليست سوسياليست او مايه گرفته‌اند و از جمله پيروان او مي‌توان از «جک‌ لندن»، «برتولد برشت» و «کافکا» نام برد. کارهاي مهم اين نويسنده روس به فارسي ترجمه شده هر چند بسياري از اين ترجمه ها قديمي است اما در سال هاي اخير اکثر آن ها تجديد چاپ شده اند. محبوب ترين کتاب گورکي ميان خوانندگان فارسي زبان رمان «مادر» است که بهترين ترجمه از آن به قلم محمد قاضي است. قاضي رمان ناتمام گورکي «زندگي کليم سامگين» را نيز به فارسي ترجمه کرده که سال ها ست در بازار کتاب ايران ناياب است. 

 برشي از مادر (ترجمه محمد قاضي)   شما شوهر داريد؟ شوهر من مرده؛ من فقط يک  پسر دارم... پسرتان کجاست؟ با خود شما زندگي مي کند؟ او الان در زندان است. و حس کرد که در درون قلبش غروري آرام با غم و اندوهي که معمولاً هميشه اين کلمات بر مي انگيزند مخلوط مي شد. باز ادامه داد: اين بار دوم است که حبسش مي کنند، و همه ي اينها براي اين که او حقيقت خدا را درک کرده و بذر آن را آشکارا در دل هاي مردم کاشته است... او جوان است و پسر زيبا روي و باهوشي است. اين روزنامه هم در نتيجه ي فکر او به وجود آمده است. و هم او بود که ميخائيل رپيين را به راه حقيقت انداخت، هرچند سن ميخائيل دو برابر سن پسر من است. حال مي خواهند پسرم را به همين جرم محاکمه کنند... و حتماٌ محکومش هم خواهند کرد... به سيبري هم تبعيد خواهد شد و از آنجا خواهد گريخت و برخواهد گشت تا باز دست به کار بشود... حرف مي زد و احساس غروري که به او دست داده بود هر دم اوج مي گرفت. گلويش را مي فشرد و کلمات خاصي را ايجاد مي کرد که مادر به کمک آن ها بتواند سيماي يک قهرمان را ترسيم کند. شديداً احساس مي کرد که لازم است تابلويي از خرد و از نور در برابر صحنه ي تاريکي که خود در آن روز شاهد بوده و با وحشت سفيهانه و شقاوت بي شرمانه  خود خوردش کرده رسم کند. به پيروي کورکورانه از اين سرشت بي آلايش خود همه ي چيزهاي روشن و نابي را که تا به آن دم ديده بود به صورت شعله اي يگانه گرد آورد که با درخشش بي غش خود کورش مي کرد. بازگفت: از اين گونه آدم ها بسيار به دنيا آمده اند و باز خواهند آمد و همه تا دم مرگ براي آزادي و به خاطر حقيقت مبارزه خواهند کرد... با رها کردن زمام احتياط، و در عين حال بي آن که از کسي نام ببرد، آن چه را که درباره ي کارهاي پنهاني زيرزميني به منظور آزاد ساختن توده هاي زحمت کش از زنجير استثمار آزمندان انجام مي گيرد شرح داد. ضمن ترسيم چهره هايي که خود قلباً دوست شان مي داشت تمام نيرو و عشقي را ک بسيار دير و به انگيزه اضطرابات و تصادمات زندگي در او بيدار شده بودند در سخنانش به کار مي گرفت، و خودش نيز از اين مرداني که حافظه اش به او نشان مي داد و احساساتش ايشان را نوراني و زيبا مي نمود با شور  و نشاطي گرم  به وجد و هيجان مي آمد. اين کار مشترکي است ما بين همه ي همه ي کشورهاي روي زمين و همه ي شهرها؛ مردمان شريف و آزاده تشکيل نيروي يک پارچه اي مي دهند بيرون از شمار و اندازه، نيرويي که همواره رو به افزايش است و تا هنگام پيروزي ما همچنان به عظمت آن افزوده خواهد شد.....

 از گورکي چه بخوانيم؟

  - دوران کودکي، ترجمه ي کريم کشاورز، انتشارات نگاه

 - در جستجوي نان، ترجمه ي احمد صادق، انتشارات نگاه

- دانشکده هاي من، ترجمه ي علي اصغر هلاليان، انتشارات نگاه

- سه رفيق، ترجمه ي ابراهيم يونسي، انتشارات جامي - مادر، ترجمه ي محمد قاضي، انتشارات جامي

 

فرزندآوری:آری یا نه؟

فرزندآوری:آری یا نه؟

بنظرم اگه از منظر روانشناسی فرویدی و نوفرویدی ها به قضیه فرزند و فرزند آوری بنگریم مهمترین حسن فرزند آوری برمیگرده به خودخواهی والدین و این خودخواهی همون قضیه تحمل و به سلامت سپری کردن بحران میانسالی هستش با وجود فرزندان. چرا که بدون وجود فرزند قریب به اتفاق مردم این بحران رو به سلامت سپری نخواهند کرد و دچار مشکلات روحی و روانی خواهند شد. همون بحرانی که یونگ و لوینسون هم راجبش بحث ها داشته اند. از نقطه نظر تکاملی و زیست شناسانه انسان میلی طبیعی به تولید مثل دارد و احساس سلامت و بهبود می کند.

سه شرط فرزندآوری:

از نظر استاد ملکیان با رعایت سه شرط فرزندآوری عملی اخلاقی است:

1) پدر ومادر اطمینان داشته باشند که مجموع لذتی که فرزندشان در زندگی خواهد برد، بیشتر از درد و رنج هایش خواهد بود.

2) آرمان‎های والدین با حمایت از فرزندان در دو سوی مختلف نباشند. مثلاً اگر روزی آرمان‎های من، مرا به حضور در جنگ و دفاع  از خاک کشور سوق دهد ولی از طرفی دیگر مسئولیت حمایت از فرزندان به واسطه‎ی این آرمان به درستی انجام نشود.

3) والدین دست‎کم الفبای تعلیم و تربیت را بدانند تا فرزندانشان دست‎کم به اندازه‎ی اپسیلنی از والدین بهتر شوند.

منبع: گفت و گوی خصوصی

 

وضعیت اخلاقی فرزندآوری

استاد مصطفی ملکیان می گفتند: ( از روی حافظه و با اندکی دستکاری نقل می کنم) به سه دلیل، فرزند آوری اخلاقاً ناروا است:

1- یکی اینکه به نظر میرسد دنیایی که ما در آن هستیم مِن حیث المجموع رنج ها و دردهایش بر لذات و خوشی هایش غلبه دارد و می چربد و به نظر می رسد که هر چه پیشتر می رویم بر حجم و تراکم رنج ها افزوده می شود.( وقتی پرسیدم چرا؟ افزودند) یکی به دلیل وضع وخامت بار و رو به تباهی محیط زیست که به طرز ناگواری به سمت استهلاک هرچه تمام تر می رود و جنگ و کشمکش آتی بشر، نه جنگ بر سر نفت که جنگ بر سر آب است. و چون آب از ضروریات زندگی است و از تجملات نیست که بتوان برسرش نزاع نکرد لذا جنگ بشر بر سرِ آب، جنگی تباهی آور و گریز ناپذیر خواهد بود. دیگر آنکه توانایی و امکانی که برای بشر امروز در راستای تخریب و تباهی فراهم است در هیچ عصر و زمانی نظیر نداشته است. چنگیز خان که سالها خونریزی و سفاکی کرد نهایتاً دوملیون کشته بر جای گذاشت، اما بشر امروز با امکانات تخریبی ای که در اختیار دارد می تواند فاجعه ای به مراتب زیانبارتر و وخامت بارتر و در زمانی بس کوتاه تر بر جای گذارد. و هیچ تضمینی نیست که انسان امروز، از این امکان و توان خود استفاده نکند. بنابراین به نظر می رسد دنیای ما دنیای چندان دلخواه و مطلوبی نیست که حال بخواهیم دیگرانی را نیز بدان دعوت کنیم و به این میهمانی فراخوانیم.

2- دلیل دوم اینکه به نظر می رسد اندیشمندان و صاحب نظران تعلیم و تربیت، هنوز در الفبای تعلیم و تربیت مانده اند و نتوانسته اند نسخه ای درخور برای تربیت فرزندان بپیچند. آن وقت ما به چه امیدی صاحب فرزند شویم و با چه متکایی می خواهیم به تربیت آنان بپردازیم در حالی که دستان عالمان تربیت چنین خالی و تنک مایه است. آن وقت باید تنها چشم به راه بخت و خوش اقبالی بود تا فرزندانمان از آینده و رویه ی مناسب و دلخواهی بهره مند شوند.

3- سه دیگر آنکه چرا باید دست به عملی بزنیم که در آتیه، بین وظایفی که در رابطه با خود داریم و وظائفی که دررابطه با فرزندمان داریم دچار تعارض و بلاتکلیفی شویم. مثلاً از سویی نسبت به خود وظیفه داریم که موجبات رشد و بالندگی خود را فراهم کنیم اما از سویی وظایف ناظر به فرزندمان چه بسا سدّ راه این مهم گردد. از سویی لازمه ی خیرخواهی این است که به مصلحت و نفع دراز مدت فرزندمان نظر کنیم و مثلاً در ایام تحصیل آنها را از استغراق در بازی و تماشای تلویزیون باز داریم به این امید که در آینده وضع بهتری داشته باشد. اما از کجا معلوم که چنین وضع بهتری در آینده به آنان دست دهد و یا اصلاً از کجا معلوم که آنان زنده بماند تا بتوانند آن خیر برتر و مصلحت فراگیر را دریابند. اکنون ما او را از خوشایند آنی و فوری خویش محروم می کنیم به بهانه ی مصلحتی که معلوم نیست فراچنگ آورد ویا اصلاً عمرش وفا کند که به دست آورد یا نه. چرا باید خود را در موقعیتی قرار دهیم که به ناچار، خوشایند و دلخواه کسی را ازو سلب کنیم و چه تضمینی هست که در پی سلب این امر دلخواه، او به منافع عظیم تر در آینده دست یابد.

—------------------------------

بنده جسارت کرده و در ذیل بیانات استاد ملکیان نازنین چیزهایی اضافه میکنم .

دلایل من برای اخلاقی نبودن فرزنداوری:

1- عدم وجود معنایی متعالی برای زیستن : فرض کنید بنده صاحب فرزندی شوم و فرزند بنده کمابیش کاراکتری شبیه من داشته باشد و دلخوشیهای عوامانه او را ارضاء نکند و از من بپرسد برای چه باعث ایجاد من شدی ؟ بنده چه جوابی دارم بدهم ؟ !!!! به بیان دیگر تا وقتی کسی جوابی برای پاسخ به معنای زندگی و فلسفه زندگی ندارد ، فرزنداوری یک جنایت است . من باور دارم ( و بلکه یقین دارم) اگر شما ازتک تک مردم دنیا سوال کنید ایا دوست داشتی هیچگاه به عرصه وجود پا نمیگذاشتی ؟ پاسخ هشتاد درصد ( حداقل) انان مثبت خواهد بود .

2- هنوز علم بجایی نرسیده است که بتواند با قطعیت ثابت کند فرزند احتمالی شما ناقص بدنیا خواهد امد یا در سلامت کامل . اینهمه کودک معلول و ناقص و کور و کرولال و ...... حاصل عدم اختیار و عدم اگاهی و عدم خواست والدین انها به نتیجه بوده است . حتا اگر این مسئله را هم در نظر نگیریم بنده ( یا هر شخص فرضی دیگر ) از کجا میتواند مطمئن باشد که فرزندش در اینده دچار معلولیت و مشکلات احتمالی دیگر نخواهد شد ؟ از کجا میتواند مطمئن باشد که فرزندش بجرم ازادیخواهی عمرش را در سیاهچالهای یک حکومت توتالیتر نگذراند ؟ از کجا معلوم به علتی از علل بنده ( یا هر شخص فرضی دیگر ) بدلیل مشکلات اقتصادی نتوانم امکانات اقتصادی کافی را برای خانواده ام فراهم کنم ؟ از کجا معلوم فرزند من ( یا هر شخص فرضی دیگر ) یکی از قربانیان خفاش شب وکودک ازاران دیگر نباشد ( کشیشها و همتیان انها هم که قربانش بروم متخصص کودک ازاری هستند ) از کجا معلوم ....... قس علیهذا ..

3- حتا اگر نکات بالا را که مو لای درزش نمیرود در نظر نگیریم اظهر من الشمس است که فرزند اوری در کشور خودمان و با توجه به شرایط گل و بلبل ان قطعا غیر اخلاقی است .

4- به حصر عقلی انگیزه مردم برای فرزنداوری یا بجهت خودشان است و یا بجهت فرزندشان . و من به ضرس قاطع میگویم مردم به خاطر خودشان ( از سر خودخواهی ) فرزند میاورند . یکی اینکه بچه نمک زندگی است . در شیرینی بچه جای انکار و یا نیاز به استدلال و اینها نیست . حتا توله سگ و توله گربه و .....هم شیرین و بانمک و مایه فرح هستند . دوم اینکه مردم بخاطر چشم و همچشمی بچه میاورند و ارزو دارند عروسی بچه اشان و دکتر شدنش و کوفتی های دیگر را ببینند . لب کلام اینکه کسی فی سبیل الله و از سر ایثار و ... بچه نمیاورد ، بلکه به خودخواهی های مسخره خودشان جامه عمل میپوشانند .

 

 

دکتر حسن ترابی، مرتدی گناهکار یا مجتهدی معذور

 

دکتر حسن ترابی، مرتدی گناهکار یا مجتهدی معذور

ترجمه:  احمد تیموری بازگری

اندیشمند مسلمان و سیاستمدار سودانی دکتر حسن ترابی پس از پیمودن مسیر فکری مملو از دستاوردهای فکری شگرف و درگیریهای سیاسی لبریز از فعالیت‌‌های سیاسی جنجالی روز شنبه 5 مارس دار فانی را وداع گفت. دیدگاه‌‌های مردم در زندگی و مرگ نسبت او متفاوت بوده و هست.

در حالی که مریدان و پیروانش او را با دیده‌‌ی تعظیم وبزرگواری می‌بینند و او را پیشگام مکتب نوآوری در فقه سیاسی اسلامی می‌دانند برخی از منتقدانش بر این باورند که او دارای انحرافاتی است که با نص صریح و اجماع علما اختلاف دارد و برخی دیگر زیاده‌روی نموده و وی را مرتد و بدعتگذار معرفی کرده‌اند. چنان که بیانیه‌‌ی انجمن شرعی دانشمندان و داعیان در سودان او را چنین وصف کرده است.

بیانیه‌‌ی انجمن مذکور با عنوان «این بیانه‌ای برای مردم است از حکم شریعت در باره‌‌ی کفر و ارتداد ترابی» در سال 2005م صادر شده که پس از مرگ وی در شبکه‌‌های اجتماعی به وفور منتشر شده است و در توصیف او به عنوان کافر و مرتد بسیار زیاده‌روی کرده است.

مفتیان با صدور این بیانیه مقصود خود را اینگونه بیان کرده‌اند: «ترابی و انکار بدیهیات دین و آنچه خدا و رسولش اثبات نموده و امت آن را قبول دارند یا اثبات منهیات الله و رسول و امت».

پس از بیان سخنان حاکی از ارتداد او «مانند مباح دانستن عدم پذیرش اسلام، و کافر ندانستن یهودیان و مسیحیان و نسبت نقص به پیامبران و رسولان و ...» نویسندگان این سخنان به این امر اشاره کرده‌اند که «دلیل این سخنان و سند آن از نوشته‌‌ها و سخنان و سخنرانی‌‌ها و مصاحبه‌‌هایش قابل استخراج بوده و شاهدان عینی و زنده برای این امر حاضرند و دلایل و اسناد کافر بودنش نیز موجود است.»

یک پرسش و پاسخ آن

چطور پیروان و مریدان ترابی این تهمت‌‌های وارده در دین مسلمان که او را از اسلام خارج نموده و در وادی کفر و ارتداد و زندقه می‌افکند، رد می‌کنند؟

محمد مختار الشنطیقی استاد اخلاق سیاسی و تاریخ ادیان دانشکده‌ی پژوهش‌‌های اسلامی قطر تصریح کرد که با استناد به پژوهش قبلی‌اش در 2006 «بسیاری از انکارهایی که به ترابی نسبت داده شده اموری اعتقادی یا فقهی‌اند که از روی قصد یا سوء تفاهم به وی نسبت داده‌اند که عبارت است: فنای حلولی در ذات الله، و ایمان اهل کتاب، و مباح دانستن عدم پذیرش اسلام و شراب و کشف حجاب.»

شنطیقی در سخنانش به خبرگزاری عربی 21 به این مطلب اشاره نمود که نظریات ترابی با توجه به نوشته‌‌هایش در باره‌‌ی انتزاع اندیشه‌‌ها و اصطلاحات مملو از مشتبهات و سوء تفاهم‌‌های ارائه‌شده از سوی مخالفانش می‌باشد. این نوشته‌‌ها میان انتزاعات فلسفی (هگل) و زبان اصولی شاطبی ارتباط برقرار می‌کند و چیزی را شکل می‌دهد که درک آن برای کسانی که به زبان عربی مسلط نیستند و با مفاهیم فلسفی و اصولی سر و کار ندارند، غیرممکن است.

شنطیقی به نسبت اقوالی از جمله «ایمان اهل کتاب» به او تعریض زده و می‌گوید: «ترابی هیچ وقت نخواسته بگوید که دین اهل کتاب به شکل کنونی‌اش قابل قبول است و نه آنان خواستار گرویدن به اسلام‌اند و او هرگز توحید ما و تثلیث آنان را برابر ندانسته است.»

 

شنطیقی تصریح می‌کند که ترابی صراحتاً قائل به کفر اهل کتاب و شرک آنان بوده و کسانی که می‌گویند ترابی معانی قرآن را می‌دانست اما از آن غفلت می‌ورزید یا آن را مطرح نمی‌کرد، در اشتباه محض بوده‌اند و وی کافر و مشرک خواندن اهل کتاب توسط ترابی را سه مرتبه در یک صفحه از کتابش «السیاسة والحکم» چاپ 2003 اثبات می‌کند چنانکه ترابی در همان کتاب بارها اهل کتاب را کافر می‌داند.»

همچنین شنطیقی متذکر می‌شود که فرق گذاشتن ترابی میان اهل کتاب و مشرکان یک نوع تمیز اصطلاحی است که ریشه در قرآن دارد و همچنین تفاوت گذاشتنش میان اهل کتاب و کفار نیز تفاوتی اصطلاحی است و ریشه در قرآن دارد و برای تأیید آن از ابن‌تیمیه مواردی را ذکر می‌کند.»

شنطیقی منکر آن است که ترابی خواسته باشد روزی میان اسلام و دیگر ادیان در توحید و حنفیت مساوات برقرار نماید و تأکید می‌کند که وی بارها این را نفی کرده است و سخن وی در نفی توحید از مسیحیان را نقل می‌کند: «مسیحیان با واسطه‌‌های کلیساها از خداوند فاصله گرفتند و از اصل دین خود نیز جدا شدند» می‌پرسد: کدام انسان با انصاف پس از این می‌گوید که ترابی میان وحی اسلامی ناب و کتاب تحریف شده تفاوتی قائل نیست؟

شنطیقی در پاسخ مخالفان ترابی به مباح دانستن عدم پذیرش اسلام توسط او می‌گوید: «ترابی نه تنها عدم پذیرش را مباح ندانسته بلکه هیچ مسلمانی آن را مباح نمی‌داند و ترابی مانند بسیاری از علما و منتقدان دیگر تنها گفته است که برای عدم پذیرش مجازات دنیوی و قانونی وجود ندارد تا زمانی که از نظر سیاسی و نظامی از جامعه جدا نشده باشند.»

 

انتقاد واقعگرایانه و منصفانه

در همین راستا سعود الفنیسان رئیس دانشکده‌ی شریعت دانشگاه محمد بن سعود سابق متذکر شده که نظریات استثنائی ترابی در حد کفر نیست بلکه «سخنان و نظریات جدید و استثنائی است».

وی بیان کرده که تواناترین مردم در برآورد اندیشه‌‌ها و داوری درباره‌‌ی آن معاصران خود او هستند که در اجتهادات او بخصوص در اواخر عمرش، با وی بحث و گفتگو داشته‌اند. گفته شده وی بر برخی از کتاب‌‌هایش اصلاحیه نوشته است.

فنیسان در پاسخ به پرسش (عربی 21) پیرامون موضع اندیشمندان نسبت به ترابی تأکید کرد که موضع مذهب اهل سنت و جماعت در این امر روشن است که تا اقوال یک مسلمان را بررسی نکنند و دلیلی برای بطلان آن نیاورند وی را تکفیر نمی‌کنند و موضع امام احمد را در مسأله‌‌ی خلق قرآن متذکر شد که گفتن آن را کفر می‌دانست اما خلیفه که قائل به خلق قرآن بود را تکفیر ننمود.

عارف حسونه، استاد فقه و اصول اسلامی در دانشگاه اردن نیز به نوبه‌‌ی خود سخنان منسوب به ترابی را به تفصیل اینگونه بیان نمود که سخنان واقعی منسوب به او چند نوع است: «بخشی وجود دارد که با نص قطعی الثبوت و اجماع قطعی و قیاس قطعی اختلاف ندارد و این راه اجتهاد را باز نموده و عالمی اگر اشتباه نماید معذور است و اجر داده می‌شود و نباید او را منحرف خواند. به عنوان مثال می‌توان به مسأله‌ی شهادت زن در معاملات در این روزگار مانند شهادت مرد و برابر با آن است، اشاره کرد.

اما بخش دوم براساس سخنان حسونه سخنانی است که با نص صریح یا اجماع و یا قیاس اختلاف دارد مانند سخن ترابی در مباح دانستن ازدواج اهل کتاب با زن مسلمان و انکار نزول عیسی و خروج دجال و یأجوج ومأجوج که اجتهاد در آن راه ندارد و عالمی که در آن به اشتباه رود پاداشی ندارد و بنا بر این منحرف خوانده شده و تقلید از او جایز نیست اما آیا باید او را تکفیر نمود؟

حسونه در پاسخ خودش می‌گوید: «درست آن است که حکم تکفیر به تبعیت از مخالفت وی با نص صریح انجام شده است اگر با اجماع قطعی –مانند ازدواج زن مسلمان با اهل کتاب- مخالف باشد به نظر من به آن کفر نورزیده است زیرا دانشمندان در رابطه با تکفیر منکر اجماع قطعی نظرات مختلفی دارند و درست آن در مذهب ابوحنیفه و برخی اصولگرایان است که می‌گویند او کفر نورزیده است ؛ چراکه آنان در دلالت اصل اجماع و عدم قطعیت آن اختلاف دارند.

حسونه افزود: اگر با نص قطعی –متواتر از نظر سند قطعی الدلاله- مانند نزول عیسی و خروج یأجوج و مأجوج مخالفت کرده وآن را رد نماید بله علماء بر کفر منکر نصوص قطعی الدلاله متواتر اتفاق نظر دارند و قصد آنان تنها بیان حکم شرعی این عمل بوده نه اینکه شخص خاصی را تکفیر نمایند چراکه تکفیر شخص خاصی بسته به اموری از جمله موارد زیر است:

«بررسی سخنان او و شنیدن دلایلش و استدلال علما و اقامه‌‌ی دلیل، خلاف نظرات او»

حسونه موانع تکفیر شخص خاصی را در موارد زیر خلاصه نموده است:

جاهل نباشد و مجبور نشده باشد، تفسیری نکند که ابطال آن با دین بی ارتباط باشد» بنابراین اکثر علما، معتزله را در تأویل انکار آنچه ترابی آن را منکر شده، تکفیر ننموده‌اند: مانند نزول عیسی، خروج دجال، و یأجوج و مأجوج.

 

حسونه می‌گوید علما با استدلال به این که معتزله تفسیری از انکارهای او دارند که ابطال آن به دین ضرری نمی‌رساند، تکفیر این گروه را ممنوع می‌دانند و به سخن پیامبر (ص) استدلال می‌نمایند:

«والذی نفس محمد بیده لتفترقن أمتي علی ثلاث و سبعین فرقه» (سوگند به آنکه جان محمد در دستان اوست که امت من به هفتاد وسه فرقه تقسیم خواهد شد) –به روایت ابن ماجه وتصحیح آلبانی.

خطابی در معالم السنن در این باره می‌گوید: در این سخن دلالتی بر این وجود دارد که تمام این فرقه‌‌ها در دین هستند و خارج از آن نیستند زیرا پیامبر(ص) همه‌ی آن‌‌ها را از امت خویش خوانده و تأویل کننده نیز از همان فرقه‌‌ها و خارج از دین نیست هر چند در برداشت و تأویل خود به اشتباه رود.

حسونه با استنتاج از مسأله در پایان می‌گوید: «خلاصه‌‌ی آنچه من باور دارم این است که دکتر حسن ترابی در منسوبات صحیح به وی، به چیزی کفر نورزیده مگر سخنان استثنائی که در اجتهاد وی دلیلی برای آن نیست و نباید از آن تقلید نمود و می‌توان آن را در زندگ او و پس از زندگی‌اش انکار کرد و از آن دوری نمود و از خداوند متعال می‌خواهیم او را بیامرزد و از خطاهای او در گذرد که او اجابت کننده‌‌ی شنواست.

شاید آنچه شنطیقی پس از دفاع خود از ترابی در کتاب مشهورش (آراء الترابي... من غير تکفير ولاتشهير) نقاط ضعف تجربه‌‌ی ترابی و روش او را نشان می‌دهد. وی از روش ارائه‌‌ی ایده‌‌های او انتقاد می‌کند و می‌گوید: «اگر او فقهای روشنفکر معاصر را با همان زبان خودشان مورد خطاب قرار می‌داد و نظریات خود را با میراث فقهی و فکری مستند می‌نمود خود را از تیررس اتهام آنان دور می‌کرد و کسانی پیدا می‌شدند تا سخنان او را درک کنند .....

 

زندگی نزیسته" چیست؟

زندگی نزیسته" چیست؟

دکتر احمد حلت

یونگ اعتقاد داشت که برخی از انسانها دو چهره دارند: چهره ای که به دیگران( و حتی خودشان) نشان می دهند که یونگ آن را" ماسک" یا " نقاب " می نامید و چهره ای که در پشت این نقاب پنهان است که یونگ آنرا سایه می نامید.

یونگ اعتقاد دارد که " هر تعصبی، تردید سرکوب شده است" و هر کس در هر زمینه ای دچار افراط است و در تلاش است تا سایه ای (که برعکس چیزی است که نشان میدهد) را در  پشت نقاب آن افراط پنهان نماید .

اما بازی زندگی گاهی بازی پیچیده ای است! وقتی پدر یا مادری دچار چنین نمایشی است در فرزند او تمایلی برای مقاومت در برابر این افراط شکل می گیرد.

مثلا در مقابل پدر یا مادری که بیش از حد منظم یا وسواسی است فرزندی بزرگ می شود که شلخته و بی نظم است! در برابر پدر یا مادری که بیش از حد درویش مسلک و پارسا نماست، کودکی رشد می کند که پول دوست و حسابگر است" و این همان چیزی است که یونگ می گوید :«هیچ چیز بیش از زندگی نزیسته والدین بر فرزندانشان تاثیر نمی گذارد!».

به همین خاطر یونگ توصیه می کند که هنگامی که با فرزندانتان بر سر موضوعی اختلاف نظر شدید و درگیری دارید و نمی توانید همدیگر را تحمل کنید زمانی را به این اندیشه و پرسش اختصاص دهید که «آیا این افراط فرزندم پاسخی به افراط من در جهت معکوس نمی باشد؟»  .همچنان که در قانون سوم نیوتن می خوانیم: «هر عملی را عکس العملی است مساوی و در خلاف جهت آن!» 

 

دلیل زوال عشق

دلیل زوال عشق:

در ذهن بیشتر ما رابطه جنسی رضایت بخش و عشق رضایت بخش با هم همراهند اما وقتی ازدواج می کنیم و به یکدیگر متعهد می شویم نمی دانیم ادامه دادن و هماهنگ نگه داشتن رابطه جنسی و عشق و مهرورزی برای تمام طول عمر تا چه حد دشوار است.

همچنان که رابطه مشترک ادامه می یابد، فشاری که بر هر یک از ما اعمال می کند تا دیگری راتحت کنترل خود در آورد قد علم می کند، در این صورت پیوند رابطه جنسی و عشق ضعیف و ضعیف تر می شود تا در نهایت پیوندشان قطع می شود.

باید بگویم، عشق ورزیدن به کسی که می خواهد شما را کنترل کند و تغییر دهد یا عشق ورزیدن به کسی که می خواهید او را کنترل کنید یا تغییر دهید اگر غیر ممکن نباشد، بسیار دشوار است.

رابطه جنسی در زندگی مشترک معمولا ادامه می یابد ولی رنگ کنترل کردن به خود می گیرد،  یکی از طرفین یا هر دو از کنترل بیرونی استفاده می کنند و دیگر از عشق و محبت در زندگی مشترک خبری نیست و حالا هر یک دیگری را برای احساس تنهایی خود سرزنش می کند...!                دکتر ویلیام گلسر

 

چرا ادیپ پدرش را واقعاً دوست داشت؟

چرا ادیپ پدرش را واقعاً دوست داشت؟

 

از زمان زیگموند فروید، در میزان نفرتی که پسران خردسال از پدرشان دارند، بسیار اغراق شده است. پایه‌گذار روان‌کاوی، در سال 1910، عقده ادیپ را بر اساس تفسیری نبوغ‌آمیز و در عین حال ساختگی از نمایشنامه سوفوکلس مطرح کرد. به باور فروید، خصومتی شدید ـ و تا حدودی ناهشیار ـ نسبت به والد هم‌جنس که با اشتیاق جنسی به والدِ دیگر همراه است، تعارضی کلیدی در رشد بشر پدید می‌آورد. ظاهراً تکانه‌های خشونت‌آمیز و جنسی پسر، با ترس از تلافی والدین (اضطراب اختگی) متوقف می‌شود. نهایتاً وی از این آرزوی ممنوع چشم می‌پوشد و ـ به نحوی آرمانی و ایجابی ـ با پدر احساس نزدیکی می‌کند.

نظریه فروید راجع به زنای با محارم و پدرکشی، با وجود اهمیتی که در تاریخ تفکر قرن بیستم یافته است، مبنای زیست‌شناختی معتبری ندارد و پویایی اصلی اکثر خانواده‌ها را توصیف نمی‌کند. همچنین در این نظریه اسطوره ادیپ بسیار [نابجا] بسط می‌یابد تا با قالب روان‌کاوی جور در بیاید. فروید معاصرانش را با نوعی روان‌شناسیِ کارا و پویا آشنا کرد و به چالش کشید. اما نظریه ادیپی وی، یک سائق (drive) را پیش‌فرض می‌گیرد و از رفتار والد کاملاً غفلت می‌ورزد. سوفوکلس، بیش از فروید به نحوه رفتار پدران و آنچه ایشان دوست دارند یا از آن متنفرند، توجه داشت.

در داستان اصلی، کاهنی خبر می‌دهد که مقدر شده است پسر لایوس (Laius) و یوکاسته (Jucasta) پدر را بکشد و با مادر ازدواج کند. پیش از آنکه عمر پسر به سه روز برسد، پدر او را در دامنه کوه رها می‌کند تا بمیرد. چوپانی او را می‌یابد و به پولیبوس (Polybus) و مروپی (Merope) ـ قهرمانان ناشناخته این داستان ـ می‌سپارد. این دو تن ادیپ را بزرگ می‌کنند تا به جوانی برازنده بدل می‌شود. ادیپ همان پیشگویی هول‌انگیز را که باعث زمین‌گیری لایوس شد، می شنود. این پسر فداکار، وحشت‌زده از خانه می‌گریزد تا پدر و مادرش در امان باشند. ادیپ مانند لایوس می‌خواهد از سرنوشت بگریزد، اما ـ برخلاف پدر ـ به نحوی نوع‌دوستانه عمل می‌کند و تا سرحد توان، حتی به قیمت قربانی کردن خویش، در نجات جان محبوبانش می‌کوشد. سوفوکلس هیچ تردیدی به جای نمی‌گذارد که ادیپ عاشق پولیبوس است، یعنی مردی که او را به فرزندی پذیرفت، اسم رویش گذاشت و تربیت کرد. ادیپ از «پولیبوس، کسی که زندگیم را مدیون اویم» سخن می‌گوید و از اندوهی که با گریز از خانه در دل او می‌گذارد، آگاه است. ادیپ حتی از لایوس نیز متنفر نبود: این دو مرد، بر حسب تصادفی دراماتیک، در یک تقاطع به هم می‌رسند و بر سر حق عبور درگیر می‌شوند. اول لایوس ضربه می‌زند و سپس ادیپ او را ـ که کاملاً بیگانه است و تصادفاً پدرِ زیستیش از آب درمی‌آید ـ می‌کشد.

اگر بخواهیم از واژگان متعارف استفاده کنیم، باید بگوییم که لایوس، پدر واقعی و پولیبوس، پدرخوانده ادیپ است. من در مقام یک روانپزشک کودکان، به تعبیر لی‌لی پلر (Lili Peller)، واژه پدران «تولدی» و «واقعی» را مناسب می‌دانم. جایگاه پدرخوانده همچنان برابر با والدِ زیستی نیست. هرچند تمام خانواده‌های خوب ضرورتاً باید محبت‌آمیز باشند و نه صرفاً تباری. یک پدر واقعی، مانند پولیبوس، به کودکش عشق می‌ورزد، او را می‌پروراند و با طیب خاطر برایش فداکاری می‌کند. وی از فناپذیری خویش و چرخه نسل‌ها که در آن پسران، جایگزین پدران می‌شوند، آگاه است. فروید این بخش از تراژدی را نادیده می‌گیرد و بر پسر، به عنوان رقیب جنسی پدر که از خشم وی هراس دارد، تمرکز می‌کند. لایوس ـ که به عنوان پدر شناخته می‌شود ـ پدر بودن را کنار می‌گذارد. وی که دلواپس و خودخواه است، با رضایت یوکاسته، تصمیم می‌گیرد که کودکش را برای نجات خود قربانی کند. این نکته با قربانی کردن انسان‌ها برای تسکین خدایان همخوان به نظر می‌رسد. لایوس، با شناختی که از احساس و روابط جاری انتزاع شده بود، شرایطی را فراهم آورد که در آن پدرکشی و زنای با محارم به‌نحوی ناهشیار، امکان بروز دارند.

شاه لایوس ـ به عنوان شخصیتی کم‌اهمیت که در نمایشنامه جلوه نمی‌کند ـ نماد پدران، روحانیان و رؤسایی است که نمی‌توانند مرگ را بپذیرند و می‌کوشند با زور بازو برای جاودانگی مبارزه کنند. این مبارزه، از جمله فتوحات ایشان، بنای یادمان‌هایشان و قربانی کردن انسان‌ها را شامل می‌شود. گاه و بیگاه فرزندانشان به‌طور دسته‌جمعی در نبردهایی بر سر شکوه کلان (clan) یا سرزمین پدری جان سپرده‌اند. ایشان امید داشته‌اند که با تسکین خدایان یا کشتن دشمنی که مرگشان را می‌جوید (یا پسرانی که بناست جایگزینشان شوند) از مرگ بگریزند. فروید نیز تا حدودی همچون لایوس، خودکامه و بدبین است: او چنین احساس می‌کند که رفتار با غریزه پیش می‌رود و با ترس مهار می‌شود.

در نمایشنامه از دید فروید، زیست‌شناسی بر روان‌شناسی غالب می‌آید: رفتار متمدنانه، سرپوشی نازک بر دیگِ جوشان ناهشیار است. مذهب و نوع‌دوستی نیز تلاش‌هایی فریبکارانه هستند برای آن‌که طبیعت حیوانیمان پنهان شود. تفسیر فروید از ادیپ، پدر را به قیمت از بین رفتن پسر حفظ می‌کند. در این تفسیر جنبه انسانی پدر بودن که به‌درستی از والد حیوانی پیشی می‌گیرد، غفلت می‌شود. فروید دلمشغول [مفاهیمی همچون] سکس، تعارض (conflict)، خشم، بازدارندگی (deterrence) و تسلیم بود. بدینسان طبیعی است که نیمه نخست قرن بیستم، دوران رونق وی باشد.

تفسیر دوباره ادیپ شهریار، نشان می‌دهد که در امور انسانی، رابطه بر زیست‌شناسی مقدم است: پدر خوب بودن، بدون والد [زیستی] بودن نیز امکان دارد و والد بودن به‌تنهایی تهی است. شوربختانه ادیپ هنگامی این نکته را درمی‌یابد که [ماجرای] فرزندخواندگی شفقت‌آمیز و نجات‌بخش او کشف می‌شود. آنچه تعیین می‌کند، والد بودنِ تباری است که در واقع معنایی جز سرنوشت یا تقدیر ندارد. او خواهش یوکاسته را رد می‌کند؛ یوکاسته از او می‌خواهد دلبستگی به تبار را کنار بگذارد و با زندگی سر کند. ادیپ در عوض، حقیقتِ شناختی را بر پیوند عاطفی و شناخت را بر تجربه ترجیح می‌دهد و موجب خودکشی شخصی می‌شود که بیش از همه دوستش دارد، یعنی یوکاسته.

بریدن از روابط برای گریز از سرنوشت، تراژدی به بار می‌آورد. انسان‌ها می‌دانند که مرگ حتمی است. نباید به‌تنهایی، در اضطراب یا در حالی‌که به کاری مشغولیم که مورد اعتقادمان نیست، بمیریم. شناخت بی‌عشق غالباً ویرانگر است. شناخت می‌تواند معلق شود، اما رابطه نه. در غیر این‌صورت می‌میریم. یوکاسته این حقیقت را می‌دانست. ادیپ آن را در پایان آموخت. لایوس هیچ‌گاه به آن پی نبرد. شناختِ آن پیشگویی، به تحققش از طریق بیگانگی، کودک‌کشی و پدرکشی انجامید. شناخت واقعیاتِ زیست شناختی نیز به خودکشی و جلای وطن ختم شد.

این تفسیرِ دوباره از ادیپ را اتو رانک (Otto Rank) پر و بال داد. رانک در آغاز دست‌پرورده فروید بود، اما بعدها به منتقدش بدل شد. وی این دیدگاه شعورمتعارفی را طرح کرد که کودکان تمایلی «ضدادیپی» دارند، یعنی می‌خواهند والدینشان را، هنگامی‌که خطر طلاق وجود دارد، در کنار هم حفظ کنند. رانک از سال 1924 به‌تدریج نظریه روان‌کاوی را که از نقش تربیت مادرانه در رشد انسان غفلت می‌ورزید و «حقیقت» را منفصل از رابطه واقعی جاری پی می‌گرفت، وسعت بخشید. امروزه شاید اغلب درمانگران و پژوهشگران عاطفه و نوع‌دوستی را در رشد انسانی مهم‌تر از خصومت و رقابت می‌دانند. درمانگری‌های انسان‌گرایانه و وجودی، از جمله درمانگری رانک، فلسفه‌ای پسافرویدی را نمایندگی می‌کنند: زندگی غیرخلاق ارزش زیستن ندارد و زندگیِ نازیسته ارزش بررسی ندارد.

ادیپِ مصیبت‌زده و پشیمان خود را کور می‌کند، اما به زندگی ادامه می‌دهد. کنش وی نماد آسیبی است که از آینده‌نگری، روشن‌بینی و بازنگریِ بیش از حد است. شناختِ منفصل از رابطه، به کار حکمت (wisdom) نمی‌آید. ظاهراً سوفوکلس در تعارض میان احساس انسانی و شناخت کامل، جانب اولی را می‌گیرد. اکنون می‌توانیم پولیبوس ـ یعنی پدرِ ناشناخته ادیپ و در واقع پدرخوانده محبوبش ـ را ستایش کنیم. متأسفانه او نمی‌توانست بپذیرد که [ادیپ] پسرخوانده‌اش است [و نه پسرش]. اما نکته مذکور در تمامیت این تصویر، نقصانی کوچک و تسلیمی قابل اغماض به احساس انسانی به نظر می‌رسد. ادیپ کاملاً حق دارد که او را بسیار دوست داشته باشد.

 

مرنج و مرنجان....

دکتر سروش میگن بهشت 4 تا در داره .دو تاشو مولانا به ما نشون داده و دو تاشو حافظ.دوتایی که مولانا معرفی کرده اینه :

مرنج و مرنجان.هرگز از ظلم یا بدخلقی و بدرفتاری مردم نرنجید با صبوری با دیگران و نزدیکانتان برخورد کنید و مانند باران باشید که پلیدیها را می شوید ودوباره به آسمان می رود پاک می شود و به زمین برمی گردد شما هم درددل دیگران را گوش کنید تلخیها و زخم زبانها و بی محبتیها و حق ناشناسیها را تحمل کنید و آرامشتان را از خداوند بخواهید

و حافظ گفته بنوشان و نوش کن:

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

هر نعمتی که خدا به شما داده از مال یا سلامتی یا معرفت و آگاهی با دیگران تقسیم کنید و دیگران را در این لذت سهیم کنید چون همه اینها امانتی ست که به ما داده شده و باید این امانت و هدیه های الهی را با دیگران تقسیم کنیم و لذت واقعی در همین چیزهاست.

 

به پنچ جهت، ازدواج را خلاف اخلاق می دانم

به پنچ جهت، ازدواج را خلاف اخلاق می دانم:

استاد مصطفی ملکیان : به پنچ جهت، ازدواج را خلاف اخلاق می دانم. بارهاگفته ام و از این سخن تحاشی ندارم. منتها می دانم که نه تنها من، بلکه اگر بزرگترین متفکران جهان هم همین مطلب را بگویند باز وضع به همین منوال ادامه پیدا خواهد کرد. همه ی آدمیان، اخلاقی نیستند که وقتی یک منظر اخلاقی برایشان روشن شد به مقتضایش عمل کنند.

1- جهت اول اینکه معتقدم ازدواج قِوامش به احساسات و عواطف و هیجانات است و احساسات و عواطف و هیجانات، غیر اختیاری ترین بخش وجود ما هستند. آن وقت در نهاد ازدواج می خواهیم غیر اختیاری ترین بخش وجود ما زیرِ مهمیزِ قانون و تبصره و ماده در بیاید و این خیلی بی معناست و نتائج اخلاقی منفی خواهد داشت.

2- نکته ی دوم اینکه در ازدواج چون فرض بر این است که اخلاقاً با عشق باید ازدواج صورت بگیرد و عشق امری ذوطرفین است بنابراین اگر ویژگی ای در من عوض شود یا ویژگی ای در معشوق من عوض شود یا در هر دوی مان عوض شود بی شک عشق شدت و ضعف پیدا می کند. قوام عشق به طرفین است. جایی که شدت پیدا می کند مشکلی پیدا نمی شود، اما جایی که ضعف پیدا می کند باعث می شود که شما در ازدواج اگر به وفاداری که وظیفه ی اخلاقی تان هست عمل کنید، باید با این شخص زندگی تان را ادامه دهید اما این با "صرافتِ طبع" ناسازگاری دارد که آن هم وظیفه ی اخلاقی ماست. چرا باید اصلاً نهادی درست کنیم که میان دو تا وظیفه ی اخلاقی ما تعارض ایجاد کند؟ و من هر کدام از این دو را انتخاب کنم مشکل دارم. پس از اول این تعارض را بین این دو درست نکنیم.

3- نکته ی سوم این است که شما به همان دلیلی که عاشق این فرد شده اید ممکن است در آینده عاشق فرد دیگری هم بشوید و ممکن است آن عشق شدت بگیرد بر این عشق. بعد با چه استدلالی می شود حق شما را از زندگی با آن فرد گرفت؟ چرا باید کاری کنیم که تعهد نسبت به همسر سابق با عشق نسبت به فرد دیگری تعارض پیدا کند؟ اصلا نهادی درست نکنیم که این مشکل را ایجاد کند. همیشه نباید گفت که هنگام تعارض چه کار باید بکنیم. اصلا چرا باید دست به کاری بزنیم که موجب به وجود آمدن تعارض شود.

4- نکته ی چهارم اینکه سلامت روان آدم که تأمینش وظیفه ی اخلاقی آدمی است نیازمند حریم خصوصی است و ازدواج حریم خصوصی را از شما می گیرد. یعنی شما برای سلامت روانی تان نیاز دارید که حریم خصوصی برای خودتان داشته باشید. حریم خصوصی این است که من یک آناتی یک لحظاتی باید آنچنان که می خواهم در تنهایی به سر ببرم و این وانهادگی و تنهایی در زندگی زناشویی همیشه سلب می شود. البته اینکه ازدواج این حریم خصوصی را از آدم می گیرد از جامعه به جامعه فرق می کند ولی هیچ جامعه ای نیست که در آن ازدواج این حریم خصوصی را اصلاً نگیرد و شما دیگر آن حریم خصوصی را ندارید و این مضر است برای سلامت روان ما.

5- نکته ی پنجم این مسئله است که شما و طرف مقابل تان فقط در عاشقی و معشوقی مشترکید اما در بقیه ی ویژگی ها اختلاف دارید. حال اگر این اختلاف در مقام عمل جلوه کرد چه باید کرد؟ فرض کنیدکه شما سینما را دوست دارید و از تئاتر نفرت دارید و همسرتان تئاتر را دوست دارد و از سینما نفرت دارد و شما می خواهید با هم بروید بیرون؛ اینجا کار آسان است و اگر بخواهید خیلی عاقل باشید و بخواهید اخلاقی عمل کنید می گویید تو برو تئاتر خودت  و من می روم سینمای خودم. تا اینجا مشکلی نیست اما اگر در یک مسئله ای بود که نشود گفت من می روم راه خودم را و تو برو راه خودت را چه؟ مثلا می خواهیم خانه بخریم. من می خواهم خانه ای را بخرم که در محله ای باشد که هوای سالمی دارد ولی پرستیژ اجتماعی ندارد ولی همسرم می خواهد در محله ای خانه داشته باشد که پرستیژ اجتماعی دارد ولی هوای بسیار آلوده ای دارد. آیا اینجا می شود گفت که تو خانه ی خودت را بخر و من خانه ی خودم را می خرم؟ مشکل دقیقاً این است که اگر بخواهم حق همسرم را حفظ کنم باید حق خودم را ضایع کنم و اگر بخواهم حق خودم را حفظ کنم باید حق همسرم را ضایع کنم. فرض کنیم در خرید خانه هم ماجرا را اینگونه فیصله دادیم که بیا در خانه خریدن تو حرف من را گوش کن منتها در اتومبیل خریدن من حرف تو را گوش می کنم. اما اینجا درست است به لحاظ اخلاقی، نزاع فیصله پیدا کرده است اما آهسته آهسته شما به لحاظ روانی به این نتیجه می رسید که من عشق این فرد را به هزینه ی بالایی دارم می خرم. هزینه اش این است که من از خواسته های خودم صرف نظر کنم.

سوال: آیا نمی شود عشق وجود داشته باشد و شخص از این دست هزینه ها ندهد؟

 

بله ممکن است وآن وقتی است که عشق در قالَب ازدواج نباشد. من معتقدم زندگی اصیل خیلی زندگی مهمتری است. من توصیه ی اخلاقی می کنم که این دست زندگی ها فسخ شود. نهاد ازدواج یک نهاد غیراخلاقی است و نباید واردش شد اگر واردش شدید و به این تعارضات اخلاقی برخوردید باید فسخ کنید. منتها باید تمام هزینه های فسخ را بپردازید. در علوم انسانی باید ببینیم که در اعمِّ اغلب موارد چگونه است و نمی توان به معدود ازدواج های متفاوتی که فاقد این تعارضات است اعتنا کرد. النادرُکالمعدومِ

آشنایی با مغالطات

آشنایی با مغالطات:

تعریف مغالطه:

مغالطه، قیاس فاسدی است که منتج به نتیجه ی صحیح نباشد. و فساد آن یا از جهت ماده است یا صورت و یا هر دو.

مغالطه ی اشتراک لفظ:

استعمال یک لفظ در یک متن با معانی گوناگون، بدون توجه به تعدد معانی آن. به طوری که این امر موجب یک استنتاج خطأ شود.

مثال 1:

انگور شیرین است

شیرین معشوق فرهاد است

پس: انگور معشوق فرهاد است.

مثال 2:

او سیر است

سیر بو می دهد

پس: او بو می دهد.

 

مغالطه ی ابهام ساختاری:

مغالطه ی ابهام ساختاری شبیه مغالطه ی اشتراک لفظی است. با این تفاوت که در این جا ابهام معنا ناشی از یک لفظ نیست؛ بلکه ناشی از ساختار جمله است.

مثال:

کودک تا پدرش را دید لباسش را مرتب کرد (لباس خودش را یا لباس پدرش را؟!)

مثال  :

اجناس دزدیده شده توسط مامورین کشف شد.

 

مغالطه ی ترکیب مفصل:

این مغالطه زمانی رخ می دهد که محمول به صورت مجزا برای موضوع صادق باشد، اما اگر کسی دو جمله را به صورت ترکیبی بیان کند؛ حاصل جمله کاذب خواهد بود.

مثال:

اگر کسی نویسنده و ورزشکار باشد اما در یکی ماهر و در کار دیگر بدون مهارت باشد. می توان درباره ی او گفت: "او نویسنده ی بدون مهارت و ورزشکاری ماهر است" یا می توان گفت: "او نویسنده و ورزشکار است" ولی اگر کسی درباره ی او بگوید: "او نویسنده و ورزشکار ماهری است"؛ دچار سخن مغالطه آمیز شده است زیرا این توهم پیش می آید که او نویسنده ی ماهری هم هست.

 

مغالطه ی تفصیل مرکب:

این مغالطه، کاملا عکس مغالطه ی قبل است. زیرا در این حالت جمله در حالت ترکیبی صادق است؛ اما اگر بخواهیم جمله را از حالت ترکیبی خارج کنیم، و محمول را به صورت مجزا برای موضوع صادق بدانیم دچار مغالطه شده ایم.

 

مثال: او آدم خوبی است؛ زیرا در تحقیقی که در کارخانه انجام داده ایم همه کارگران و کارفرمایان بر این عقیده بودند که او کارگر خوب و کوشایی است. (مغالطه در اینجا رخ داده که در اینجا صرفا نشان داده شده که او صرفا کارگر خوبی است، اما هنوز معلوم نیست که او آدم خوبی هست یا نه)

 

مغالطه ی واژه های مبهم:

این مغالطه در جایی است که گوینده یا نویسنده از لغات و واژه هایی استفاده کند که به علت ابهام و عدم تعین، سخن او را غیر قابل نقد سازد. یکی از موارد متداول استفاده از این مغالطه در پیش گویی هاست.

تذکر: استفاده از صفات نسبی همانند دور، نزدیک، زیاد، کم، بزرگ، کوچک، ارزان، گران و...اگر به درستی و با رعایت شرایط استعمال نشوند؛ امکان ارتکاب "مغالطه ی توسل به واژه  های مبهم" را زیاد می کنند.

مثال1:

ما در کشورهای دیگر مداخله ی نظامی تمام عیار نمی کنیم؛ ولی در شرایط خاص، جنگ محدود را می پذیریم.

مثال2:

شما استعداد زیادی در بعضی رشته ها دارید و بزودی موفقیت بزرگی نصیب شما می شود.

مثال 3:

قطعه ای از پیشگویی های نوستراداموس: سیل و طاعون برای زمانی دراز به شهر بزرگ حمله ور خواهد شد. پاسدار و نگهبان با دست به قتل می رسند. او به ناگاه به اسارت در می آید و در آن اشتباهی به کار نمی رود. (ملاحظه می شود که عبارت نوستراداموس، قابل تطبیق با وقایع و شخصیت های متعددی است؛ و لذا مردم هر عصری می توانند پیشگویی های نوستراداموس را مربوط به خود بدانند)

 

مغالطه ی گزاره های بدون سور:

گزاره های منطقی را می توان به اعتبار موضوع این گونه تقسیم بندی کرد:

الف) گزاره ی شخصی: مثل "سعید شاعر است"

ب) گزاره ی کلی: مثل "هر مسلمانی موحد است"- "هیچ پلیسی نابینا نیست"

پ) گزاره های جزیی: مثل "بعضی دانشجویان کوشا هستند"

کلماتی مانند "بعضی"، "هیچ"، "هر"، "همه" و...که بیانگر میزان شمول حکم گزاره بر افراد یک مجموعه هستند، اصطلاحا "سور" نامیده می شوند.

گاهی می توان گزاره ها را بدون سور بیان کرد. اما "مغالطه ی گزاره های بدون سور" زمانی رخ می دهد که گوینده یا نویسنده سور یک گزاره را به منظور سوء استفاده از آن بیان نکند.

مثال1:

جوانان امروز لاابالی هستند.

(قابل توجه است که می توان گفت: "همه ی جوانان لاابالی هستند" یا "بعضی جوانان لاابالی هستند"؛ اگر در این گزاره هدف نویسنده آن باشد که سور گزاره ی خود را آشکار نکند تا بتواند در موقع مناسب از آن سوء استفاده کند؛ دچار "مغالطه ی گزاره های بدون سور" شده است. اگر گوینده، گزاره را به صورت کلی بیان کند به راحتی می توان کذب بودن سخنش را نشان داد.

مثال 2:

مسلمان ها تروریست هستند.

مثال3:

دانشجویان علوم انسانی غرب زده هستند.

مثال 4:

غذا خوری های بین راه بهداشتی نیستند.

 

مغالطه ی سورهای کلی نما:

اشاره شد که مغالطه ی گزاره های بدون سور، وقتی جنبه ی مغالطی خواهند داشت که نویسنده قصد معنای کلی گزاره را داشته باشد؛ حال آنکه آن حالت کلی پذیرفته نباشد. مغالطه ی سور کلی نما نیز عینا همینطور است. با این تفاوت که در آن جا هیچ سوری استعمال نشده است. اما در این جا سوری استعمال می شود که مبهم است.

مثال 1:

غالب افراد بزهکار متعلق به طبقات پایین اجتماع هستند.

مثال 2:

بیشتر گدایان شهرهای بزرگ ثروت کلانی دارند.

مثال 3:

می خواهیم نماینده ی مجلس انتخاب کنیم؛ ولی او جوان است. هیچ جوانی نمی تواند نماینده ی مجلس خوبی شود.

تذکر:

برای جلوگیری از سوء استفاده از گزاره هایی  که نمی توان آن ها را به صورت کلی بیان کرد؛ بایستی از قوانین آماری کمک گرفت. مثلا به جای آنکه بگوییم بیشتر افراد آن مجموعه دارای فلان ویژگی هستند؛ باید بگوییم 55 درصد و یا 93 درصد و....

 

مغالطه ی تعریف دوری:

تعریف دوری در جایی است که برای معنا کردن یک واژه از واژه ی دیگری استفاده شود در حالیکه در معنای واژه ی دوم نیازمند دانستن معنا و مفهوم واژه ی اول هستیم. جنبه ی مغالطه آمیز تعریف دوری اینست که مخاطب در فهم یک امر مبهم به امر مبهم دیگری احاله داده می شود در حالیکه برای فهم امر دوم نیازمند شناخت امر اول است.

مثال1:

جوهر یعنی آنچه عرض نیست 

عرض یعنی آنچه جوهر نیست

مثال 2:

عارفی را پرسیدند جوانمردی چیست؟ گفت ترک کام جویی. گفتند کام جویی کدام است؟ پاسخ داد: ترک جوانمردی!

 

مغالطه ی کنه و وجه:

این مغالطه در جایی رخ می دهد که در یک مطالعه یا تحقیق علمی، یک صفت از یک شی ء یا یک پدیدار به جای کنه و ذات آن در نظر گرفته شود. آلفرد نورث وایتهد دانشمند انگلیسی کسی این که مغالطه را به صورت جدی معرفی کرده است. مغالطه ی کنه و وجه معمولا با عبارت " پدیده ی الف چیزی نیست جز صفت ب" به کار می رود

مثال1:

انسان چیزی نیست جز میمون برهنه

مثال 2:

دین افیون توده هاست.

 

 

مغالطه ی علت جعلی:

این مغالطه دو شکل دارد:

الف) شکل اول اینگونه است که وقتی چیزی به عنوان "علت" یک پدیده معرفی شود که فی الواقع علت آن پدیده نیست.

 

مثال 1:

امروزه تجربه نشان داده است که افزایش قانون های پیچیده، موجب افزایش جرم و جنایت می شود. (در این مثال شخص مغالطه کننده می خواهد افزایش جرم و جنایت در جامعه را ناشی از این علت بداند که قانون گذاران کشورها، به وضع قوانین زیاد مبادرت می کند؛ در حالیکه در تحلیل واقع بینانه، هرگز نمی توان قوانین زیاد را علت افزایش جرم به حساب آورد)

مثال 2:

وقوع خشکسالی به علت وفور گناهان است.

 

ب) شکل دوم مغالطه ی علت جعلی وقتی است که بخشی از علت به عنوان کل علت معرفی شود.

مثال1:

ما در دهه ی اخیر شاهد افت تحصیلی شدیدی در مدارس راهنمایی و دبیرستان های کشور بوده ایم؛ واضح است که آموزگاران و دبیران در انجام وظیفه ی خود بسیار کوتاهی کرده اند. (روشن است که افت تحصیلی دانش آموزان می تواند ناشی از علل بسیاری باشد از جمله: تغییرات متون درسی، سطح پایین آموزش در دوران ابتدایی، برنامه های مفرح تلویزیون و... اما شخص مغالطه کننده با چشم پوشی نسبت به علل و عوامل دیگر، تنها علت افت تحصیلی را کم کاری معلمان معرفی می کند)

 

مثال 2:

رکود اقتصادی ناشی از تحریم های دشمن است.

 

مغالطه ی بزرگ نمایی:

این مغالطه زمانی رخ می دهد که با تاکید زیاد بر بخشی از واقعیت، اهمیت آن را بیش تر از آنچه هست نشان دهیم.

مثال:

از هفت نفر اول قهرمان دو و میدانی، در مسابقات المپیک چهار نفر کفش پوما به پا داشته اند. (گوینده می خواهد اعلام کند که کفش پوما بهترین کفش برای دو و میدانی است؛ اما جالب است بدانید که هیچ یک از سه نفر اول کفش پوما به پا نداشته اند، بلکه کفش آدیداس پوشیده اند!!!)

 

مغالطه ی کوچک نمایی:

این مغالطه عکس عملکرد مغالطه ی بزرگ نمایی است و هدفش کمرنگ کردن و بی اهمیت جلوه دادن یک واقعیت است.

مثال:

شما رییس جمهور محبوبی نیستید؛ چون در هر صندوق رای تنها 4  رای بیش تر از دیگران کسب کردید. (این در حالی است با احتساب آن 4 رای در هر صندوق، رییس جمهور مذکور توانسته 56 درصد آراء را در مجموع کسب کند)

تذکر: بزرگنمایی و کوچک نمایی نهایتا چون به تحریف ابعاد واقعیت ناظر هستند؛ مغالطه محسوب می گردند.

 

مغالطه ی نقل قول ناقص:

برای توضیح این مغالطه به مثال زیر توجه کنید:

مثال1:

فرض کنید منتقدی درباره ی یک دیوان شعر که تازه سروده شده است؛ چنین إظهار نظر می کند:

"این دیوان خوب بود و مجموعه اشعار لذت بخشی دارد، البته هرگز با شعر شاعران طراز اول برابری نمی کند. اما بهر حال، اگر در جایی به دیوان شاعران برتر دسترسی ندارید، توصیه می کنم که در تنهایی به مطالعه ی این اشعار بپردازید"

حال اگر ناشر این کتاب برای تبلیغ شعر، با استناد به قول منتقد در پشت جلد کتاب چنین نوشت؛ دچار مغالطه ی نقل قول ناقص شده است:

"این دیوان خوب بوده و مجموعه اشعار لذت بخشی دارد...توصیه می کنم در تنهایی به مطالعه ی این اشعار بپردازید"

مثال 2:

رییس جمهور ایالات متحده: "اگر می توانستم تمام پیچ و مهره های برنامه ی اتمی ایران را بر می چیدم؛ اما نمی توانم"

تیتر یک روزنامه در تهران: (اوباما با نقض برجام  مدعی شد: "اگر می توانستم تمام پیچ و مهره های برنامه ی اتمی ایران را بر می چیدم")

آشنایی با مغالطات 15:

 

مغالطه ی بستن راه استدلال:

این مغالطه زمانی رخ می دهد که شخص ادعا کننده زمینه ای ایجاد کند که در آن زمینه مخاطبان مطالبه ی دلیل نکنند و امکان نقادی مدعی مورد نظر سلب شود.

مثال 1:

در این موضوع عقل چندان راه گشا نیست، اگر شما بتوانید دریچه های قلب خود را باز کنید در این صورت این سخنان را به خوبی درک می کنید.

مثال 2:

چون شما گناه می کنید؛ نمی توانید درستی سخنان مرا دریابید. اگر گناه کار نباشید می توانید امیدوار باشید که حقایقی را که من به شما می گویم اندکی درک کنید.

 

اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم :

 

اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم :

هایدگر، فیلسوف اگزیستانسیالیست معروف آلمانی، در کتاب معروف خود، (#هستی_و_زمان) که شاهکار اوست، بحثی را در باب وضع زندگی اکثر قریب به اتفاق ما آدمیان پیش کشیده است و قصد دارد با ترسیم این وضع، نشان دهد اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم. هایدگر می گوید: "هر کدام از شما در زندگی خود تامل کنید و ببینید آیا این سه خصیصه ای که من می گویم در زندگی تان هست یا نه. صادقانه... پیش خودتان مقر باشید که زندگی عاریتی می کنید، نه زندگی اصیل". بعد می گوید: همه ما آدمیان، کمابیش این سه خصیصه را داریم:

خصیصه اول، این است که ما به وراجی و یاوه گویی مبتلا شده ایم. وراجی چه نوع سخنی است؟سخنی است که در آن، "خودِ سخن گفتن مهم است نه محتوای سخن". این که می گویند در شب نشینی ها وراجی می کنیم، یعنی چه؟ یعنی اصلاً مهم نیست چه می گوییم، مهم این است که داریم "چیزی"می گوییم. به تعبیری، خود حرف زدن – موضوعیت پیدا کرده، در حالی که باید طریقیت داشته باشد و از طریق سخن گفتن، چیزی انتقال یابد. در واقع، ما دایماً در زندگی خودمان جمله ها، گزاره ها و باورهایی را از دسته ای می گیریم و به دسته دیگری انتقال می دهیم (انتقال اطلاعات ناآزموده از دیگران به من و از من به دیگران) .در این صورت، یاوه گویی همه زندگی من و شما را تشکیل داده است.در حقیقت ما از پدران، مادران، مربیان، افکار عمومی، رادیو، تلویزیون، مطبوعات و رسانه های جمعی، چیزهایی را شنیده ایم. بعد هم همین طوری که شنیده ایم، به دیگری انتقال می دهیم، بدون این که قبل از این انتقال، بررسی کنیم و ببینیم آیا این مطالب درست اند یا نادرست. گویی ما فقط و فقط دستگاهی هستیم که از سویی گیرنده چیزهایی است که شما به من می دهید و از سوی دیگر، فرستنده همان چیزها به دیگری است و من تنها در این وضعیت گیرندگی و فرستندگی به سر می برم. ایشان ادامه می دهد: در واقع ما، هم در گرفتن و هم در فرستادن، لذت خاصی احساس می کنیم و همین لذت باعث شده که کل زندگی ما دچار این حالت شود.

خصیصه دوم، آن است که ما از مرحله یاوه گویی و وراجی، به مرحله سرک کشیدن، بوالفضولی و ناخنک زدن می رسیم. بوالفضولی یعنی به محض این که چیزی را شنیدم و وارد ذهنم شد چون بنابر این نبود که آن را بیازمایم – فوراً می گویم چه چیز دیگری دارید؟ یعنی با وجود این که هنوز مطلب اول را دریافت نکرده ام و وارد هاضمه و فهم من نشده، باز دنبال چیزی جدید می گردم. از این نظر است که همه ما به زبان حال و قال می گوییم: (تازه چه خبر؟) و یکی نیست به ما بگوید با کهنه هایش چه کرده اید که دنبال تازه می گردید، مگر کهنه ها چه هنری برای شما داشتند که حالا باز هم طالب تازه ها هستید؟ پس سرک کشیدن یعنی عاشق نو بودن. مثلاً شما کتابی نوشته اید و من با خواندن آن باورهای شما را به خود انتقال می دهم، اصلاً هم دقت نمی کنم آیا درست است یا نه، اما تا به شما می رسم می گویم: آقا اخیراً کتاب جدیدی منتشر نکرده اید؟ یکی نیست بگوید: خب، کتابهای قبلی را که خواندی کدامش حق بود و کدام اش باطل؟!

بنابراین، نوجویی، خصلت انسان هایی است که زندگی عاریتی دارند و به لحاظ همین خصلت است که از این متفکر به آن متفکر و از این مکتب به آن مکتب می لغزیم، و اصلاً مکث نمی کنیم این مکتبی را که تا الان قبول داشته ایم، آیا درست است یا نادرست.

خصیصه سوم، سردرگمی و گیجی است. یعنی نمی دانم در چه جهانی به سر می برم. مثلاً نمی دانم آیا جهان هدف دار است یا بی هدف، نمی دانم جنگ بهتر است یا صلح، اما در عین حال می دانم که در باره هر یک از این پرسش ها، اقوال زیادی هست و می توانم همه را برای شما توضیح دهم. در واقع، ما از نظر فکری تلو تلو می خوریم. چرا؟ چون در مورد هیچ چیز، خودمان تصمیم نگرفته ایم و تنها وسیله ای برای انتقال نظریات بوده ایم. به تعبیر دیگر، باورها همین طور به ما می رسند و از ما به دیگران انتقال می یابند و چون ما شهوت شنیدن و گفتن داریم، در اثر اعمال این شهوت، به گیجی فرو رفته ایم، یعنی هیچ رای شخصی قابل دفاعی نداریم. مثال بزنم: من به کسی میگویم: فلانی – می خواهم در باب فلان موضوع تحقیق کنم. می گوید: بیا برویم پای اینترنت. می رویم و می بینیم که 800 کتاب، 9000 مقاله و هزاران هزار پرونده وجود دارد. می گوید: بفرما و افتخار هم می کند که مرا در جریان این ها قرار داده است. در حالی که من در میان این تلنبار کتاب، رساله و مقاله نمی خواستم ببینم چه نوشته هایی در باب این که "الف"، "ب" است یا نه؟ - وجود دارد، بلکه می خواستم بدانم "الف"، "ب" است یا نه؟

این تلوتلو خوردن فکری که #هایدگر از آن به سرگیجه، گمگشتگی و گیجی تعبیر می کند، وقتی برای انسان حاصل می آید که به جای این که خودش با واقعیت ها سر و کار پیدا کند، فقط با باورهای دیگران در باره واقعیت سر و کار دارد. حال اگر دقت کنید، می بینید این سه مرحله در همه ساحت های زندگی وجود دارد، حتی در زندگی روزمره. مثلاً اگر به شما بگویم: به چه دلیل باید با قاشق و چنگال غذا خورد؟ می گویید: خب گفته اند باید این طوری غذا بخورید. اگر بپرسم به چه دلیل پسران باید خواستگار دخترها بروند؟ می گویید: خب دیگه، این جور گفته اند. چرا آدم باید در مجلس ترحیم شرکت کند یا اصلاً چرا باید سر جنازه رفت؟ خب باید رفت دیگه. مردم از جشن و شادی خوششان می آید، شما هم خوشتان می آید؟ خوشم نمی آید، ولی چون زشت است پیش مردم بگویم از جشن خوشم نمی آید، طوری زندگی کنم که گویی از جشن و شادی لذت میبرم. بنابراین خودتان نمی دانید چرا باید فلان کار را بکنید، چون برای شما چیزی روشن نیست و هنوز در آن سه فرایند به سر می برید و طبیعتاً به راحتی می توان شما را از این سو به آن سو کشاند و چون تا الان چیزی را که به شما گفته اند، بدون دلیل قبول کرده اید، طبعاً فردا که چیز دیگری بگویند آن را هم بدون دلیل قبول می کنید، ولو خلاف چیز قبلی باشد.

بدین ترتیب، شاخصه های اصلی زندگی عاریتی چنین هستند: تقلید می کنیم، تعبد می ورزیم، بی دلیل سخن می گوییم، سخنان دیگران را بی دلیل می پذیریم و دیگران هم سخنان ما را بی دلیل می پذیرند و بر سر هیچ هیاهو می کنیم. با همه وفاداریم جز با خود، با همه صداقت داریم جز با خود، با همه یک رنگ هستیم جز با خود. در حالی که شاخصه های اصلی زندگی اصیل، عبارتند از: به خود وفادار بودن نه با هیچ کس دیگر، با خود صداقت داشتن نه با هیچ کس دیگر، با خود یکرنگ بودن نه با هیچ کس. زندگی اصیل، یعنی زندگی که در آن انسان تنها به خودش وفادار است و مساوی است با در التزام خود حرکت کردن و در معیت خود زیستن، و بنابراین هر گاه وفاداری به خود، فدای وفاداری به دیگر یا دیگرانی شود، زندگی من عاریتی خواهد بود.حالا وفاداری به خود یعنی چه؟ معنای واضح تر وفاداری به خود، فقط بر اساس فهم خود عمل کردن و فهم خود را مبنای تصمیم گیریهای عملی قراردادن است.

مصطفی ملکیان

اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم :

 

اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم :

هایدگر، فیلسوف اگزیستانسیالیست معروف آلمانی، در کتاب معروف خود، (#هستی_و_زمان) که شاهکار اوست، بحثی را در باب وضع زندگی اکثر قریب به اتفاق ما آدمیان پیش کشیده است و قصد دارد با ترسیم این وضع، نشان دهد اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم. هایدگر می گوید: "هر کدام از شما در زندگی خود تامل کنید و ببینید آیا این سه خصیصه ای که من می گویم در زندگی تان هست یا نه. صادقانه... پیش خودتان مقر باشید که زندگی عاریتی می کنید، نه زندگی اصیل". بعد می گوید: همه ما آدمیان، کمابیش این سه خصیصه را داریم:

خصیصه اول، این است که ما به وراجی و یاوه گویی مبتلا شده ایم. وراجی چه نوع سخنی است؟سخنی است که در آن، "خودِ سخن گفتن مهم است نه محتوای سخن". این که می گویند در شب نشینی ها وراجی می کنیم، یعنی چه؟ یعنی اصلاً مهم نیست چه می گوییم، مهم این است که داریم "چیزی"می گوییم. به تعبیری، خود حرف زدن – موضوعیت پیدا کرده، در حالی که باید طریقیت داشته باشد و از طریق سخن گفتن، چیزی انتقال یابد. در واقع، ما دایماً در زندگی خودمان جمله ها، گزاره ها و باورهایی را از دسته ای می گیریم و به دسته دیگری انتقال می دهیم (انتقال اطلاعات ناآزموده از دیگران به من و از من به دیگران) .در این صورت، یاوه گویی همه زندگی من و شما را تشکیل داده است.در حقیقت ما از پدران، مادران، مربیان، افکار عمومی، رادیو، تلویزیون، مطبوعات و رسانه های جمعی، چیزهایی را شنیده ایم. بعد هم همین طوری که شنیده ایم، به دیگری انتقال می دهیم، بدون این که قبل از این انتقال، بررسی کنیم و ببینیم آیا این مطالب درست اند یا نادرست. گویی ما فقط و فقط دستگاهی هستیم که از سویی گیرنده چیزهایی است که شما به من می دهید و از سوی دیگر، فرستنده همان چیزها به دیگری است و من تنها در این وضعیت گیرندگی و فرستندگی به سر می برم. ایشان ادامه می دهد: در واقع ما، هم در گرفتن و هم در فرستادن، لذت خاصی احساس می کنیم و همین لذت باعث شده که کل زندگی ما دچار این حالت شود.

خصیصه دوم، آن است که ما از مرحله یاوه گویی و وراجی، به مرحله سرک کشیدن، بوالفضولی و ناخنک زدن می رسیم. بوالفضولی یعنی به محض این که چیزی را شنیدم و وارد ذهنم شد چون بنابر این نبود که آن را بیازمایم – فوراً می گویم چه چیز دیگری دارید؟ یعنی با وجود این که هنوز مطلب اول را دریافت نکرده ام و وارد هاضمه و فهم من نشده، باز دنبال چیزی جدید می گردم. از این نظر است که همه ما به زبان حال و قال می گوییم: (تازه چه خبر؟) و یکی نیست به ما بگوید با کهنه هایش چه کرده اید که دنبال تازه می گردید، مگر کهنه ها چه هنری برای شما داشتند که حالا باز هم طالب تازه ها هستید؟ پس سرک کشیدن یعنی عاشق نو بودن. مثلاً شما کتابی نوشته اید و من با خواندن آن باورهای شما را به خود انتقال می دهم، اصلاً هم دقت نمی کنم آیا درست است یا نه، اما تا به شما می رسم می گویم: آقا اخیراً کتاب جدیدی منتشر نکرده اید؟ یکی نیست بگوید: خب، کتابهای قبلی را که خواندی کدامش حق بود و کدام اش باطل؟!

بنابراین، نوجویی، خصلت انسان هایی است که زندگی عاریتی دارند و به لحاظ همین خصلت است که از این متفکر به آن متفکر و از این مکتب به آن مکتب می لغزیم، و اصلاً مکث نمی کنیم این مکتبی را که تا الان قبول داشته ایم، آیا درست است یا نادرست.

خصیصه سوم، سردرگمی و گیجی است. یعنی نمی دانم در چه جهانی به سر می برم. مثلاً نمی دانم آیا جهان هدف دار است یا بی هدف، نمی دانم جنگ بهتر است یا صلح، اما در عین حال می دانم که در باره هر یک از این پرسش ها، اقوال زیادی هست و می توانم همه را برای شما توضیح دهم. در واقع، ما از نظر فکری تلو تلو می خوریم. چرا؟ چون در مورد هیچ چیز، خودمان تصمیم نگرفته ایم و تنها وسیله ای برای انتقال نظریات بوده ایم. به تعبیر دیگر، باورها همین طور به ما می رسند و از ما به دیگران انتقال می یابند و چون ما شهوت شنیدن و گفتن داریم، در اثر اعمال این شهوت، به گیجی فرو رفته ایم، یعنی هیچ رای شخصی قابل دفاعی نداریم. مثال بزنم: من به کسی میگویم: فلانی – می خواهم در باب فلان موضوع تحقیق کنم. می گوید: بیا برویم پای اینترنت. می رویم و می بینیم که 800 کتاب، 9000 مقاله و هزاران هزار پرونده وجود دارد. می گوید: بفرما و افتخار هم می کند که مرا در جریان این ها قرار داده است. در حالی که من در میان این تلنبار کتاب، رساله و مقاله نمی خواستم ببینم چه نوشته هایی در باب این که "الف"، "ب" است یا نه؟ - وجود دارد، بلکه می خواستم بدانم "الف"، "ب" است یا نه؟

این تلوتلو خوردن فکری که #هایدگر از آن به سرگیجه، گمگشتگی و گیجی تعبیر می کند، وقتی برای انسان حاصل می آید که به جای این که خودش با واقعیت ها سر و کار پیدا کند، فقط با باورهای دیگران در باره واقعیت سر و کار دارد. حال اگر دقت کنید، می بینید این سه مرحله در همه ساحت های زندگی وجود دارد، حتی در زندگی روزمره. مثلاً اگر به شما بگویم: به چه دلیل باید با قاشق و چنگال غذا خورد؟ می گویید: خب گفته اند باید این طوری غذا بخورید. اگر بپرسم به چه دلیل پسران باید خواستگار دخترها بروند؟ می گویید: خب دیگه، این جور گفته اند. چرا آدم باید در مجلس ترحیم شرکت کند یا اصلاً چرا باید سر جنازه رفت؟ خب باید رفت دیگه. مردم از جشن و شادی خوششان می آید، شما هم خوشتان می آید؟ خوشم نمی آید، ولی چون زشت است پیش مردم بگویم از جشن خوشم نمی آید، طوری زندگی کنم که گویی از جشن و شادی لذت میبرم. بنابراین خودتان نمی دانید چرا باید فلان کار را بکنید، چون برای شما چیزی روشن نیست و هنوز در آن سه فرایند به سر می برید و طبیعتاً به راحتی می توان شما را از این سو به آن سو کشاند و چون تا الان چیزی را که به شما گفته اند، بدون دلیل قبول کرده اید، طبعاً فردا که چیز دیگری بگویند آن را هم بدون دلیل قبول می کنید، ولو خلاف چیز قبلی باشد.

بدین ترتیب، شاخصه های اصلی زندگی عاریتی چنین هستند: تقلید می کنیم، تعبد می ورزیم، بی دلیل سخن می گوییم، سخنان دیگران را بی دلیل می پذیریم و دیگران هم سخنان ما را بی دلیل می پذیرند و بر سر هیچ هیاهو می کنیم. با همه وفاداریم جز با خود، با همه صداقت داریم جز با خود، با همه یک رنگ هستیم جز با خود. در حالی که شاخصه های اصلی زندگی اصیل، عبارتند از: به خود وفادار بودن نه با هیچ کس دیگر، با خود صداقت داشتن نه با هیچ کس دیگر، با خود یکرنگ بودن نه با هیچ کس. زندگی اصیل، یعنی زندگی که در آن انسان تنها به خودش وفادار است و مساوی است با در التزام خود حرکت کردن و در معیت خود زیستن، و بنابراین هر گاه وفاداری به خود، فدای وفاداری به دیگر یا دیگرانی شود، زندگی من عاریتی خواهد بود.حالا وفاداری به خود یعنی چه؟ معنای واضح تر وفاداری به خود، فقط بر اساس فهم خود عمل کردن و فهم خود را مبنای تصمیم گیریهای عملی قراردادن است.

مصطفی ملکیان

ﺳﺘﺎﺩ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﯾﮏ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ

روز سیزده بدر یاد آور ماجرایی است :

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﯾﮏ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﺗﺮﻡ ﺁﺧﺮ ﭘﺰﺷﮑﯽﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﮎ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﺪ .ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺪﻭﺩ 6 ﻣﺎﻩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﺧﺬ ﻣﺪﺭﮎ ﺩﮐﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﻪﺩﻟﯿﻞ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﻣﯿﺪﻫﺪ .ﺍﻭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﭼﻮﻥ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻨﻮﺩ .ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ  ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ ﮐﻪﻭﺍﻗﻌﺎً ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺍﺳﺖ :

ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ

ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ

ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ

ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ

ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ

ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ

ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ

ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ

ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ

ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ

ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ

 

20 عامل عقب ماندگی ایرانیان

20 عامل عقب ماندگی ایرانیان

مصطفی ملکیان

منبع: مجله بازتاب اندیشه شماره 95 در تاریخ 86/10/18

آن‌ بخش‌ از مسائل‌ فرهنگي‌ كه‌ به‌ نگرش‌هاي‌ ايرانيان‌ مربوط‌ مي‌شود، تحت‌ بيست عامل،‌ قابل‌ احصا یا شمارش است. استدلال‌هاي‌ من‌ هم‌ بر اين‌ مطالب‌ بيشتر درون‌نگرانه‌ است‌. يعني‌ مخاطب‌ بايد به‌ درون‌ خودش‌ مراجعه‌ كند و ببيند كه‌ در خودش‌ چنين‌ حالتي‌ وجود دارد و اگر وجود دارد مي‌توان‌ گفت‌ سخن‌ روي‌ صواب‌ دارد.

1- پيشداوري‌

اولين‌ خصوصيتي‌ كه‌ در ما وجود دارد، پيشداوري‌هاي‌ فراوان‌ نسبت‌ به‌ بسياري‌ از امور است‌. اگر هر كدام‌ از ما به‌ درون‌ خودمان‌ رجوع‌ كنيم‌ پيشداوريهاي‌ فراوان‌ مي‌بينيم‌. اين‌ پيش‌داوري‌ها در كنش‌ و واكنش‌هاي‌ اجتماعي‌ ما تأثيرات‌ منفي‌ زيادي‌ دارد. معمولا وقتي‌ گفته‌ مي‌شود پيشداوري‌، بيشتر پيشداوري‌ منفي‌ محل‌ نظر است‌ ولي‌آثار مخرب‌ پيشداوري‌ منحصر به‌ پيشداوري‌ منفي‌ نيست‌. پيشداوري‌هاي‌ مثبت‌ هم‌ آثار مخرب‌ خود را دارد. از جمله‌ خوشبيني‌هاي‌ نابه‌جا كه‌ نسبت‌ به‌ برخي‌ افراد و قشرها و لايه‌هاي‌ اجتماعي‌ داريم‌.

2- جزميت و جمود

نوعي‌ جزميت (دگماتيسم)‌ و جمود در ما ريشه‌ كرده‌ است‌. من‌ اصلا تحقيقات‌ روانشناختي‌ و تحقيقات‌ تاريخي‌ در اين‌باره‌ ندارم‌ كه‌ چرا ملت‌ ايران‌ تا اين‌ حد اهل‌ جزم‌ و جمود است‌.

يعني‌ واقعيت‌ آن‌ براي‌ من‌ محل‌ انكار نيست‌ اگرچه‌ تبيينش‌ براي‌ من‌ امكان‌پذير نيست‌. آنچه‌ كه‌ در ما وجود دارد كه‌ از آن‌ به‌ جزم‌ و جمود تعبير مي‌شود اين‌ است‌ كه‌ باور ما يك‌ ضميمه‌اي‌ دارد. يعني‌ ممكن‌ است‌ كه‌ ما معتقد باشيم‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ درست‌ است‌ اين‌ سالم‌ است‌ اما اگر معتقد باشيم‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ محال‌ است‌ كه‌ درست‌ نباشد. اين‌ محال‌ است‌ انسان‌ را تبديل‌ به‌ انسان‌ دگمي‌ مي‌كند.

3- خرافه‌پرستي‌

ويژگي‌ ديگر ما خرافه‌پرستي‌ است‌ هم‌ خرافه‌ در بافت‌ ديني‌ و مذهبي‌ و هم‌ در بافت‌هاي‌ غير ديني‌ و مذهبي‌، خرافه‌ در بافت‌ مذهبي‌ يعني‌ چيزي‌ كه‌ در دين‌ نبوده‌ و در آن‌ وارد شده‌ است‌.

اما مهم‌تر اين‌ است‌ كه‌ به‌ معناي‌ سكولار آن‌ هم‌ خرافه‌پرست‌ هستيم‌. خرافي‌ به‌ معناي‌ باور آوردن‌ به‌ عقايدي‌ كه‌ هيچ‌ شاهدي‌ به‌ سود آن‌ وجود ندارد ولي‌ ما همچنان‌ آن‌ عقايد را در كف‌ داريم‌.

اين‌ سه‌ مساله‌ نخست را مي‌توان‌ سه‌ فرزند استدلال‌ ناگرايي‌ ما دانست‌. هر كه‌ اهل‌ استدلال‌ نباشد اهل‌ اين‌ سه ویژگی‌ است‌ بنابراين‌ راه‌حل‌ درمان‌ اين‌ سه‌ تقويت‌ روحيه‌ استدلال‌گرايي‌ است‌.

4- بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ نسبت‌ به‌ خود

ما به‌ ندرت‌ در مني‌ كه‌ از خودمان‌ تصور داريم‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ و هميشه‌ توجه‌مان‌ به‌ مني‌ است‌ كه‌ ديگران‌ از ما تصور دارند و هميشه‌ ترازوي‌ ما در بيرون‌ ماست‌. اين‌ بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ علت‌العلل‌ يك‌سري‌ مشكلات‌ فرهنگي‌ جامعه‌ ماست‌.

5- همرنگي‌ با جماعت‌

نكته‌ پنجم‌ ناشي‌ از نكته‌ چهارم‌ است‌ به‌ اين‌ معنا كه‌ ما هيچ‌وقت‌ در برابر جمهوري‌ كه‌ با آن‌ سروكار داريم‌ نتوانسته‌ايم‌ سخن‌ بگوييم‌ كه‌ در مقابله‌ با آن‌ است‌ و هميشه‌ همرنگ‌ شدن‌ با جماعت‌ براي‌ ما مهم‌ است‌.

6- تلقين‌پذيري‌

تلقين‌ يعني‌ رايي‌ را بيان‌ كردن‌ و آراي‌ مخالف‌ را بيان‌ نكردن‌ و مخاطب‌ را در معرض‌ همين‌ راي‌ قرار دادن‌. هر وقت‌ شما در برابر هر عقيده‌اي‌ نظر مخالفان‌ آن‌ را هم‌ خواستيد نشان‌ مي‌دهد كه‌ تلقين‌پذير نيستيد. تلقين‌پذيري‌ يعني‌ قبول‌ تك‌آوايي‌.

7- القاپذيري‌

القاپذيري‌ به‌ لحاظ‌ روان‌شناختي‌ با تلقين‌پذيري‌ متفاوت‌ است‌. در القا يك‌ راي‌ آنقدر تكرار مي‌شود تا تكرار جاي‌ دليل‌ را بگيرد. اگر من‌ گفتم‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است‌ شما از من‌ انتظار دليل‌ داريد اما من‌ به‌ جاي‌ اينكه‌ دليل‌ بياورم‌ 200 بار فلان‌ گزاره‌ را تكرار مي‌كنم‌ و كم‌كم‌ ما فكر مي‌كنيم‌ كه‌ تكرار مدعا جاي‌ دليل‌ را مي‌گيرد. يعني‌ به‌ جاي‌ اقامه‌ دليل‌ خود مدعا تكرار مي‌شود و اين‌ هنري‌ است‌ كه‌ در پروپگاندا يا آوازه‌گري‌ وجود دارد.

8- تقليد

منظور من‌ از تقليد نه‌ آنست‌ كه‌ در فقه‌ گفته‌ مي‌شود. مراد تقليد به‌ معناي‌ روانشناختي‌ آن‌ است‌. يعني‌ اينكه‌ من‌ آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌ تحت‌ الگوي‌ شخصي‌ باشم‌.

يعني‌ من‌ خودم‌ را مانند تو مي‌كنم‌ و به‌ تو تشبه‌ مي‌جويم‌ و تقليد، يعني‌ من‌ تو را الگو گرفته‌ام‌. آن‌چه‌ كه‌ در عرفان‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ تشبه‌ به‌ خدا بجوييد اگر اين‌ كار را با انسان‌ها انجام‌ داديم‌ تعبير به‌ تقليد مي‌شود و اين‌ تقليد هم‌ در اديان‌ و مذاهب‌ و عرفان‌ مورد توبيخ‌ است‌.

9- تعبد

تعبد يعني‌ سخني‌ را پذيرفتن‌ صرفا به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ فلان‌ شخص آن‌ را گفته‌ است‌. يعني‌ اينكه‌ اگر صورت‌ استدلالي‌ من‌ ذهن‌ من‌ را آزار ندهد كه‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است‌ چون‌ فلان‌ شخص گفته‌ است‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است‌ من‌ اهل‌ تعبدم‌.

10- شخصيت‌پرستي‌

كمتر مردمي‌ به‌ اندازه‌ ما شخصيت‌پرستند و شخصيت‌پرستي‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ شخصيتي‌ خود را بر خود عرضه‌ مي‌ كند و خوبي‌هايي‌ كه‌ در زندگي‌ اطراف‌ خودمان‌ نمي‌بينيم‌ از سر توهم‌ به‌ او نسبت‌ مي‌دهيم‌ و او را به‌ دست‌ خودمان‌ بزرگ‌ مي‌كنيم‌.

11- تعصب‌

تعصب‌ هم‌ افق‌ با شخصيت‌پرستي‌ است‌. تعصب‌ به‌ معناي‌ چسبيدن‌ به‌ آنچه‌ كه‌ داريم‌ و نگاه‌ نكردن‌ به‌ چيزهاي‌ فراواني‌ كه‌ نداريم‌. اگر من‌ شيفته‌ آن‌چه‌ كه‌ دارم‌ شدم‌ و فكر كردم‌ و جاي‌ نداشته‌ها را هم‌ برايم‌ مي‌گيرد من‌ نسبت‌ به‌ آن‌ تعصب‌ پيدا كرده‌ام‌ و اينجاست‌ كه‌ من‌ نسبت‌ به‌ كساني‌ كه‌ به‌ آن‌ وفاداري‌ ندارند دو ديدگاه‌ پيدا مي‌كنم‌. گروهي‌ خودي‌ مي‌شوند و گروهي‌ غيرخودي‌. قرآن‌ خودي‌ و غيرخودي‌ را رد كرده‌ است‌ چرا كه‌ درباره‌ حب‌ و بغض‌ مي‌گويد وقتي‌ با گروهي‌ دشمنيد، دشمني‌ باعث‌ نشود درباره‌ آنها عدالت‌ و انصاف‌ را فراموش‌ كنيد.

12- اعتقاد به‌ برگزيدگي‌

هر كدام‌ از ما اگر به‌ خودمان‌ رجوع‌ كنيم‌ مي‌بينيم‌ به‌ نوعي‌ فكر مي‌كنيم‌ و به‌ نوعي‌ مورد لطف‌ خدا هستيم‌. يعني‌ درست‌ است‌ كه‌ ممكن‌ است‌ وضع‌ ما به‌ مو بند باشد اما پاره‌ نمي‌شود و اكثر اهمالها و بي‌توجهی‌ها ناشي‌ از همين‌ نكته‌ است‌. لایپنيس‌ اصطلاحي‌ داشت‌ كه‌ براي‌ موارد ديگري‌ به‌ كار مي‌برد. اين‌ اصطلاح‌ هماهنگي‌ پيش‌ بنياد بود به‌ معني‌ اينكه‌ گويا همه‌ امور از پيش‌ حاصل‌ آمده‌ است‌ اما گويا ما اين‌ هماهنگي‌ پيش‌بنياد را راجع‌ به‌ خودمان‌ قائليم‌.

13- تجربه‌ نيندوختن‌ از گذشته‌

پس‌ از اقدامات‌ انسان‌دوستانه‌ افرادي‌ چون‌ ماندلا واسلاوهاول‌ دو جمله كه‌ در باب‌ فرهنگي‌ كردن‌ سياست است‌ را زياد شنيده‌ايم‌ كه‌ ببخش‌ و فراموش‌ كن‌ يا ببخش‌ و فراموش‌ نكن‌. اما داستان‌ بر سر اين‌ است‌ كه‌ اگر شما ببخشانيد و فراموش‌ كنيد باز هم‌ از همانجا ضربه‌ مي‌خوريد. انسان‌هاي‌ سالم‌ كساني‌ هستند كه‌ در درونشان‌ مي‌توانند بزرگترين‌ دشمنان‌ خود را از لحاظ‌ عاطفي‌ ببخشايند، چرا كه‌ از لحاظ‌ عاطفي‌ بايد بخشود اما از لحاظ‌ ذهني‌ نبايد فراموش‌ كرد. اما متاسفانه‌ ما عكس‌ اين‌ عمل‌ مي‌كنيم‌،از لحاظ‌ عاطفي‌ نمي‌بخشيم‌ و كينه‌جويي‌ در ما زنده‌ است‌ اما به‌ لحاظ‌ ذهني‌ فراموش‌ مي‌كنيم‌ چرا كه‌ حافظه‌ تاريخي‌ ملت‌ ما بسيار كند و تار است‌.

14- جدي‌ نگرفتن‌ زندگي‌

سقراط‌ از ما مي‌خواست‌ كه‌ در عين‌ شوخ‌طبعي‌ زندگي‌ را جدي‌ بگيريم‌ كساني‌ زندگي‌ را جدي‌ مي‌گيرند كه‌ دو نكته‌ را باور كنند.

1-باور به‌ مستثني‌ نبودن‌ از قوانين‌ حاكم‌ بر جهان‌.

دليل‌ هر جدي‌ نگرفتن‌ مستثني‌ ندانستن‌ خود از قوانين‌ هستي‌ است‌.

2-نسبت‌سنجي‌ در امور

روانشناسان‌ اصطلاحي‌ دارند با اين‌ مضمون‌ كه‌ انسان‌ بايد بتواند وزن‌ امور را نسبت‌ به‌ هم‌ بسنجد. انسان‌هايي‌ كه‌ زندگي‌ را جدي‌ نمي‌گيرند چيزهاي‌ مهمتر را براي‌ چيزهاي‌ مهم‌ رها مي‌كنند. فراوانند انسان‌هايي‌ كه‌ در طول‌ زندگي‌ خطاي‌ تاكتيكي‌ نمي‌كنند اما خطاي‌ استراتژيك‌ عظيم‌ دارند يعني‌ كل‌ زندگي‌ را مي‌بازند اما در ريزه‌كاري‌ها وسواس‌ دارند.

15- ديدگاه‌ مبتذل‌ نسبت‌ به‌ كار

ديدگاه‌ كمتر مردمي‌ نسبت‌ به‌ كار تا حد ديدگاه‌ ما نسبت‌ به‌ كار مبتذل‌ است‌. ما كار را فقط‌ براي‌ درآمد مي‌خواهيم‌ و بنابراين‌ اگر درآمد را بتوانيم‌ از راه‌ بيكاري‌ هم‌ به‌ دست‌ آوريم‌ از كار استقبال‌ نمي‌كنيم‌. در واقع‌ ما كار را اجتناب‌ناپذير مي‌دانيم‌ در حالي‌ كه‌ بايد ديدگاه‌ مولوي‌ را درباره‌ كار داشته‌ باشيم‌ كه‌ معتقد بود كار جوهر انسان‌ است‌.

16- قائل‌ نبودن‌ به‌ رياضت‌

رياضت‌ در اين‌ جا نه‌ به‌ معناي‌ آنچه‌ كه‌ مرتاضان‌ انجام‌ مي‌دهند رياضت‌ به‌ معناي‌ اينكه‌ در زندگي‌ همه‌ چيز را نمي‌توان داشت،‌ بايد دانست‌ که بايد چيزهايي‌ را فدا كرد تا چيزهاي‌ باارزش‌تري‌ را به‌ دست‌آورد. قدماي‌ ما مي‌گفتند دنيا دار تزاحم‌ است‌ يعني‌ همه‌ محاسن‌ در يك‌جا قابل‌ جمع‌ نيست‌ به‌ تعبير نيما يوشيج‌ تا چيزها ندهي‌ چيزكي‌ به‌ تو نخواهند داد. در زبان‌هاي‌ اروپايي‌ قداست‌ از ماده‌ فداكاري‌ است‌. عارفان‌ مسيحي‌ مي‌گفتند اينكه‌ فداكاري(Sacrifice)‌ و قداست (Sacried)‌ از يك‌ ماده‌اند به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ قداست‌ به‌ دست‌ نمي‌آيد مگر به‌ قيمت‌ از دست‌ دادن‌ چيزهاي‌ فراوان‌.

17- از دست‌ رفتن‌ قوه‌ تميز بين‌ خوشايند و مصلحت‌

مردمي‌ كه‌ منافع‌ كوتاه‌مدت‌ را ببينند و قدرت‌ ديدن‌ منافع‌ درازمدت‌ را نداشته‌ باشند در معرض‌ فريب‌خوردگي‌ هستند. دليل‌ موفقيت‌ سياست‌هاي‌ پوپوليستي‌ در كشور كه‌ در يك‌ سال‌ اخير هم‌ رواج‌ پيدا كرده،‌ نديدن‌ منافع‌ درازمدت‌ است‌. وقتي‌ منافع‌ بلندمدت‌ ديده‌ نشود منافع‌ كوتاه‌مدت‌ تامين‌ مي‌شود به‌ قيمت‌ نكبت‌ و ادبار درازمدت‌.

18- زياده‌گويي

 ‌ما درست‌ برخلاف‌ آنچه‌ كه‌ در اديان‌ و مذاهب‌ گفته‌ مي‌شود زياده‌گو هستيم‌ و پرحرف‌ مي‌زنيم‌. نقل‌ است‌ كه‌ عرفا هم‌ در سكوت‌ تبادل‌ روحي‌ داشتند اما ما ملت‌ پرسخني‌ هستيم‌ و آسان‌ترين‌ كار براي‌ ما حرف‌زدن‌ است‌.

19- زبان‌ پريشي‌

بدتر از پرسخني‌ ما زبان‌پريشي‌ ما است. زبان‌پريشي‌ به‌ اين‌ معنا است‌ كه‌ انسان‌ حرف‌ خود را خودش‌ هم‌ متوجه‌ نمي‌شود يعني‌ اگر تحليل‌ روانشناختي‌ در سخنان‌ ما انجام‌ شود اصلا برخي‌ جملات‌ معنا ندارد. سخنان‌ همه‌ مانند شهرك‌هاي‌ سينمايي‌ است‌ كه‌ در زمان‌ فيلم‌ پر از دژ و قلعه‌ است‌ اما وقتي‌ فشار مي‌دهيم‌ فرو مي‌ريزد. به‌ تعبير ديگر حرف‌هاي‌ ما پشتوانه‌ ندارد و همه‌ ما از صدر تا ذيل‌ ياوه‌ مي‌گوييم‌. و به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ به‌ لحاظ‌ ذهني‌ تا اين‌ حد پريشانيم‌. كساني‌ كه‌ سرگرداني‌ ذهني‌ دارند اول‌ بايد زبان‌ خود را پالايش‌ كنند. يعني‌ بايد حرف‌ را فهميده‌ بزنند و از طرف‌ مقابل‌ هم‌ حرف‌ فهميده‌ بخواهند.

20- ظاهرنگري‌

ظاهرنگري،‌ به‌ دليل‌ غلبه‌ روحيه‌ فقهي‌ در دين‌ بر كل‌ كارهايمان‌ سايه‌ افكنده‌ است‌. يعني‌ به‌ جاي‌ آنكه‌ ما به‌ ارزش‌ و انگيزه‌ كار توجه‌ كنيم‌ فريفته‌ ظاهر مي‌شويم‌. اين‌ ظاهربيني‌ها ما را براي‌ ظاهرفريبي‌ آماده‌ مي‌كند.

در پايان‌ پيشنهادي‌ دارم‌ كه‌ داراي‌ دو نكته‌ است‌:

اول‌ اينكه‌ در باب‌ هر كدام‌ از موارد مطرح‌شده‌ فكر كنيم‌ كه‌ درست‌ است‌ يا نه‌. اگر درست‌ است‌ اول‌ كاري‌ كه‌ بايد كرد اين‌ است‌ كه‌ در شخص خودمان‌ بررسي‌ كنيم‌.

يعني‌ اينكه‌ اين‌ نكته‌ها را ذره‌بين‌ نكنيم‌ و روي‌ ديگران‌ بگيريم‌ بلكه‌ اول‌ ذره‌بين‌ را روي‌ خودمان‌ بگيريم‌.

دوم‌ اينكه‌ اگر مطالب‌ گفته‌ شده‌ درست‌ است‌ روشنفكران‌ و مصلحان‌ اجتماعي‌ به‌ جاي‌ اينكه‌ هميشه‌ مجيز مردم‌ را بگويند و فكر كنند تمام‌ مشكلات‌ متوجه‌ رژيم‌ سياسي‌ است‌. بايد از مجيزگويي‌ مردم‌ دست‌ بردارند و به‌ مردم‌ بگوييم‌: ((چون‌ شما اينگونه‌ايد حاكمان‌ هم‌ آنگونه‌اند.))