تشیع‌، به دو روایت

تشیع‌، به دو روایت

رضا بابایی

از مهم‌ترین و ارزشمند‌ترین کتب کلامی شیعه، «بعضُ مثالب النّواصب فی نقض بعض فضائح الرّوافض» است که به کتاب «نقض» یا «النقض» شهره است. این کتاب بسیار مهم و خواندنی را عبدالجلیل قزوینی رازی در نیمۀ دوم قرن ششم، در پاسخ به نقدهای کتاب «بعض فضائح الرّوافض» بر شیعه، به زبان فارسی نوشته است. عبدالجلیل قزوینی، عالمی معتبر در میان دانشمندان شیعی قرن ششم بود و در ری، مرجعیت دینی داشت.

چاپ جدید «نقض» را من ویرایش کردم و در سال 1391 چاپ شد. به عقیدۀ من، مهم‌ترین نکتۀ علمی دربارۀ این کتاب، اعتدال آن است. مؤلف در سرتاسر کتاب، در ضمن دفاع محکم از مرزهای تشیع، از مقام و حرمت اصحاب و خلفای راشدین و پاکی همۀ همسران پیامبر نیز سخن می‌گوید و شاید بیش از ده بار می‌نویسد: «عقیدۀ ما دربارۀ ابوبکر و عمر، بیش از این نیست که علی(ع) از آن دو بهتر بود.» چند بار هم به کتاب دیگرش به نام «تنزیه عایشه» استناد می‌کند. تصور اینکه یکی از بزرگ‌ترین علمای امامی، کتابی در اثبات پاکی عایشه و رفع تهمت از او نوشته باشد، اکنون برای ما قدری دشوار است. کتاب نقض، سرشار است از مخالفت با لعن اصحاب و خلفا. گاهی نیز چنان از دینداری خلفای نخست دفاع می‌کند که گویی اعتقاد به سلامت و صداقت آنان، جزئی از مذهب شیعه است. برای نمونه، در بند 92 کتاب، خدمات ابوبکر را به اسلام و پیامبر(ص)، یک‌یک نام می‌برد و می‌نویسد: ابوبکر، پیامبر را خدمت کرد و در انفاق دستی گشاده داشت و مال‌دوست نبود و پس از مرگ، جز گلیمی از او باقی نماند.

تشیع به روایت عبدالجلیل، مذهبی است که ما اکنون از آن بیگانه‌ایم. مثلا او شیعه را از عقیده به غیب‌دانی پیامبر(ص) و ائمه(ع) مبرا می‌داند و حتی انتساب چنین باورهایی را به شیعه، تهمت می‌خواند و می‌نویسد: «از نصّ قرآن و اجماعِ مسلمانان معلوم است که غیب را جز خدای ‏تعالی نمی‌داند... مصطفی(ص) با آن جلالت و رفعت و درجۀ نبوّت، اگر در مسجدِ مدینه بود، نمی‌دانست که مردم در بازار چه می‏کنند و نیز احوالِ دیگر را. پس تا جبرئیل نمی‌آمد، حقایق بر او معلوم نمی‌شد. پس أئمه(ع) که درجۀ انبیا را ندارند، و در خاک خراسان ‏و بغداد و حجاز و کربلا خفته‌اند و از قید حیات رفته، چگونه می‌دانند که احوالِ جهانیان چیست؟ این معنی هم از عقل دور است و هم از شرع بیگانه.»(همان، ص310، با تلخیص و ویرایش. شبیه همین عبارات را سید مرتضی علم الهدی در جلد سوم «رسائل» گفته است)

در بند چهار کتاب نیز شیعه را از طلب رحمت برای ابولؤلؤ(قاتل عمر) بری می‌داند و می‌گوید: «و اما طلب رحمت برای ابولؤلؤ و شتم صحابه، دعوی بی‌حجّت است و حوالتی بی‏برهان و نقلی نادُرُست.»(همان، ص20). از این گونه انکارها و برائت‌ها در کتاب نقض، فراوان است و شاید شمار آن به دو صد برسد؛ در حالی که بسیاری از آنچه او انکار می‌کند و می‌‌گوید نسبت دادن آنها به شیعه دروغ و بهتان است، اکنون جزء آداب رایج و باورهای راسخ در میان ما است.

نکتۀ مهم‌تر این است که از چند جای کتاب، برمی‌آید که عبدالجلیل قزوینی، در میان علمای قرن ششم، تندرو و شتاب‌کار محسوب می‌شده است. پس لابد معاصرانش از او هم معتدل‌تر و آهسته‌رو بوده‌اند. در مقدمۀ کتاب می‌‌نویسد:‌ کتاب «فضائح الروافض» را از من پنهان می‌کردند که مبادا من در پاسخ و رّدِ کتاب، شتاب کنم.(نقض، چاپ دارالحدیث، ص5)

وقتی کتاب نقض را که عالمی شیعی و غیور در قرن ششم نوشته است، با باورهای رایج در میان شیعیان در قرن‌های اخير می‌سنجیم، به این نتیجه می‌رسیم که تشیع امروز، همان تشیع دیروز نیست. تشیع امروز، به‌شدت تبرّایی است و حجم اختلافاتش با اهل سنت، بیشتر شده است. به قول علامه مامقانی: «بسیاری از آنچه امروز از ضروریات مذهب شمرده می‌شود، قبلا غلو محسوب می‌شد.»(تنقیح المقال، ج1، ص211ـ212)

ابن قیّم جـَوزیّه و مسالۀ حـُسْـن و قبح

 

ابن قیّم جـَوزیّه و مسالۀ حـُسْـن و قبح

جلیل بهرامی نیا

یکی از جدال های دامنه دار و تاریخی در حوزه فرهنگ اسلامی، جدال بر سر موضوع حُسن و قُبح افعال و منبع تشخیص آن هاست. رویش این بحث در بوستان فرهنگ اسلامی نیز همچون مابقی مسائل کلامی، متأخّر از عصر نبوت و محصول گسترش جغرافیایی قلمرو حکومت اسلامی ودر نتیجه،‌آشنایی مسلمانان با دیگر فرهنگ ها و ملل غیر مسلمان است.

چالش بر سر موضوع حسن و قبح، بلافاصله توجّه محقّق را به دو گروه مشهور کلامی در تاریخ اسلام معطوف می سازد:

1) معتزله، که مدافع عقلی بودن حسن و قبح افعال هستند و حسن و قبح را وصف ذاتی اعمال می دانند و معتقدند وجوب پایبندی به امور پسندیده و ترک امور ناپسند نیز همچون تشخیص آن ، عقلی است و آدمیان حتّی بدون ورود وحی هم موظّف به اجرای خوبی ها و ترک بدی ها هستند و براین اساس در قیامت نیز، مسئول و معاقب خواهند بود(شهرستانی، الملل و النحل/ 35 و 36).

2) اشاعره که منکر عقلی بودن حسن و قبح هستند(شهرستانی،‌الملل .../ 81 و غزالی، 1/124 ).

این گروه که پیروان ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری(متوفّای 324ق) هستند و بزرگانی چون امام الحرمین جوینی،‌ابن فَـوْرَک، ابوحامد غزالی، فخر رازی، مولوی رومی،‌مولوی کُـرد، سعدی، حافظ و ... رادر میان خود دارند،‌اکثریّت مسلمانان و از جمله غالب اهل سنّت ایران امروز راتشکیل می دهند.

در شرایط جدید بامسلّط شدن فرهنگ غرب در جهان - که مؤلّفه هایی چون عقلانیت در حوزه ی معرفت شناسی و سکولاریسم در حوزه ی اجتماع و سیاست را با خود دارد - و تبدیل شدن آن به الگوی پیشرفت اغلب جوامع و ملل جهان و از جمله ملل مسلمان،‌توجّه به بومی کردن اندیشه های غربی به عنوان راه حلی معقول و معتدل، مورد قبول بسیاری از روشنفکران و مصلحان این جوامع قرار گرفته است. این راه حل بلافاصله طرّاحان و موافقان خود را به مکتب اعتزال که قائل به اصالت و ترجیح عقل بر نقل وخود بسندگی عقل در تشخیص حسن و قبح است، راه نمود؛ چنان که کسانی چون زهدی حسن جارالله در پایان نامه ی دکترای خود در دانشگاه آمریکایی بیروت در سال 1947 م، ضرورت بازگشت به روح پرسشگر، نقّاد و عقل ستای معتزله را مطرح کرد (جارالله / 264) و در ایران نیز دکتر عبدالکریم سروش، سر حلقه ی روشنفکران دینی ایران، از حدود سه سال پیش و با طرح ضرورت « تجدید تجربه ی اعتزال» در سخنرانی خود در دانشگاه امیر کبیر،‌معتزله را به ایران، و ایرانیان را به اعتزال دعوت کرد وهیچ پروا نکرد که این دعوت ، برای او نقض آیین درویشی ومایه ی آزردگی پیر و مراد همیشگی او مولانا جلال الدّین رومی است که عقل دوراندیش و کارافزا را مایه ی درد دل می دانست و داروی خود را در دیوانگی می دید:

حلّ این نه از عقل کار افـزا شود

بندگـی کن تا تو را پیــــــدا شود

عقل قربان کن به پیش مصطفی

حسبی الله گو کــه الله ام کفی

آزمـــودم عقــل دورانـــــــدیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را

با این شرایط به نظر می رسد توجّه به این موضوع و جستجوی راه حلّ صحیح و تدقیق ماهیت موضوع، یکی ازوظایف فکری و حتّی تربیتی ماست.زیرا هویّت و ذهنیّت مشوّش ما در این آشفته بازار فعلی که هر روز چالش و تعارض جدیدی میان اموری چون عقلانیت ودیانت،‌ملّیت و تدیّن، تفرّد و تجمّع و ... در آن رخ می نماید، ما را در مواضع فکری و عملی در ابعاد فردی و اجتماعی با تنگناها و افراط و تفریط هایی مواجه خواهد ساخت که گاه جبران آنها دشوار یا محال است؛ بنابراین به عنوان گامی کوچک در این زمینه، به بازخوانی آرای ابن قیّم جوزیه در باب حسن و قبح می پردازیم.

در ابتدا این را نباید از یاد برد که نفی حسن و قبح عقلی در مکتب اشعری برخلاف پندار سطحی بسیاری از افراد جامعه ما،‌از روی نادانی و یا تعصّب و لجاجت جاهلانه نیست و اساساً خود امام ابوالحسن اشعری و به تبع او پیروانش، ‌منکر کارآمدی عقل در شناخت حسن و قبح نیستند، بلکه موضوع دعوا و محلّ نزاع جای دیگری است.

 

حسن و قبح را در چند معنا به کار برده اند:

 1) اوصاف کمال مانند علم، سخاوت، صداقت، وفای به عهد و ... که حسن آنها و قبح اوصاف متّضاد آنها، نفس الامری است و این مورد قبول اشاعره نیز هست.

2) هماهنگی فعل با قصد و نیّت فاعل که در این صورت، حسن و قبح تابع نیّت فاعل است: پیروزی در فوتبال برای برنده، حَسَن و برای بازنده قبیح است؛عقل در تشخیص این نوع حسن و قبح نیز، نزد همگان صلاحیّت دارد.

۳) وجوب یا حرمت شرعی افعال و این که موجب کیفر یا پاداش اخروی هستند يا نه؛معتزله در این مورد نیز، عقل را خودکفا ولی اشاعره،‌آن را ناتوان می دانند(مولوی کُرد / 257).

بنابراین اختلاف متفکران اشعری و معتزلی در تفاصیل حسن و قبح است و نه ردّ يا قبول یکجا و کامل.چنان که امام الحرمین جوینی هم گفته است: « تعمّق در مطالعه ی امور عقلی نشان می دهد که اختلاف عقلا درتفاصیل است و نه در اصول » (جوینی / 213).

امام ابوالفتح شهرستانی(متوفای 548) نیز در بحث تفصیلی خود در این باب، اشاره می کند که: «ابوالحسن اشعری امکان شناخت عقلی خدا را از وجوب آن جدا می کند و می گوید: ابزار کسب تمامی دانش ها و شناخت ها عقل است ولی وجوب این شناخت ها موضوع شرع است و لذا سخن وی در این باب،‌ نفی وجوب عقلی شناخت است و نه نفی امکان شناخت عقلی» (شهرستانی،‌نهایة الاقدام ، 209). به عبارت دیگر ادّعای اشعری،‌نفی تلازم طبیعت و شریعت و انکار صلاحیّت عقل برای تعیین حکم شرعیِ شناخته های عقلی است ونه نفی کارایی معرفتی عقل. امّا از آن جا که این تدقیق گاه از سوی خود علمای اشعری مغفول مانده و گاه نیز قربانی سطحی بودن مطالعات محقّقان شده است، نظر مشهور اشعری همان انکار حسن و قبح عقلی و نفی ذاتی بودن اوصاف اعمال است.

ابن قیّم جوزیّه می گوید:

اشاعره برای این ادعای خود، یعنی نفی حسن و قبح عقلی و قول به تساوی ارزشی افعالِ متّضاد در صورت عدم ورود امر و نهی شرعی، هیچ دلیلی ندارند و تمامی دلایل آنان در این خصوص باطل است... زیرا خداوند در قرآن برای نشان دادن حسن خداپرستی و فساد شرک، به ادلّه ی عقلی مورد قبول فطرت و عقول انسان ها استدلال می کند؛ حال آن که اگر حُسن توحید و قبح شرک فقط نتیجه ی امر ونهی وحیانی می بود، ‌این احتجاج اساساً و منطقاً معنایی و جایی نداشت. به عنوان نمونه در قرآن آمده است: (یاایهاالناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون * الذی جعل لکم الارض فراشاً و السماء بناءاً و أنزل من السماء ماءاً فأخرج به من الثمرات رزقاً لکم * فلا تجعلواله انداداً و انتم تعلمون) (بقره / 21 و 22) یا ازقول صاحب یاسین نقل می کند که خطاب به قومش چنین گفت:(مالِيَ لا اَعبد الذی فطرنی و الیه ترجعون) (یس / 22) می بینیم که دراین خطاب ، چگونه به روشنی به ضرورت عقلی و فطریِ بندگیِ مخلوق برای آفریدگار و مرجع نهایی اشاره می کند ودر ادامه، قُبح عقلی شرک و عبادت غیر خالق را یادآوری می کند و می گوید: (اَاَتخذ من دونه آلهه اِن یردن الرحمان بضر لاتغن عنی شفاعتهم شیئاً و لاینقذون؟ انی اذاً لفی ضلال مبین) (یس / 23 و 24) چنان که می بینیم این فرد نه فقط با نقل فرمان خداوند، بلکه با عقل صحیح و مقتضای فطرت بشری، با قومش به احتجاج می پردازد. یا در آیات دیگری همچون (یا ایهاالناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذُباباً ولو اجتمعوا له و ان یسلبهم الذباب شیئا لا یستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب) (حج/ 73) و نیز آیه ی (ضرب الله مثلاً رجلاً فیه شرکاء متشاکسون و رجل سلماً لرجل هل یستویان مثلاً) (زمر / 29)، خداوند به حُسن عقلی عبادت آفریدگار و قُبح شرک اشاره و استدلال می کند و البته مشابه آیات در قرآن فراوان است. آن جا نيز که هدف ارسال پیامبران را برپایی قسط معرفی می کند(حدید / 25)، در واقع قسط را ماهیتاً و قبل از ورود شرع، پسندیده و حَسَن گرفته است و بیان می کند که مراد از کتاب و میزان،‌تحقّق قسط است که شما انسان ها با عقل و تشخیص خود آن را فضیلت می دانید.

حال آنکه مخالفان حُسن و قبح عقلی معتقدند که قسط، در نفس الامر خود، عدالت و پسندیده نیست بلکه فقط بعد از امر شرعی است که تبدیل به قسط شده است. البته ما هم منکر این نیستیم که امر به قسط در قرآن، حُسن آن را مضاعف کرده و پسندیدگی عدالت از هر دو دیدگاه را ثابت کرده است. آیه ی (ان الله لایامر بالفحشاء) (اعراف / 28) نشان می دهد که فحشا در ماهیّت و نفس الامر خود ، فحشا و ناپسند است و خداوند به چنین امور و افعالی امر نمی کند و ساحت پاک او از چنین دستوراتی مبرّاست. درحالی که اگر فحشا بودنِ امور زشت، فقط محصول نهی الهی می بود،‌ترکیب عبارت چنین می شد: « اِن الله لا یامر بما ینهی عنه» و این سخنی است که از كمترينِ عقلا نیز بعید است، چه رسد به مقام پروردگار علیم و حکیم! صریح تر و قاطع تر از همه ي این ها آیه ای است که خداوند در آن، بنی اسرائیل را با تحریم برخی طیّبات جریمه می کند: (فبظلم من الذین هادوا حرمنا علیهم طیبات احلت لهم) (نساء / 160) . اگر پاک بودن ماهوی آن خوراکی ها جز از طریق امر شرعی نمی بود،‌جمع میان تحریم و طیّب منطقاً ممکن نبود(ابن قیّم، 2/8 تا 10).

 

پیش از وی استادش ابن تیمیّه نيز با استدلال به آیاتی چون: (یامُرُهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحلّ لهم الطیبات و یحرّم علیهم الخبائث) (اعراف / 157) و (ان الله لا یامر بالفحشا) (اعراف / 28 ) و آیات مشابه، به ردّ مخالفان حسن و قبح عقلی پرداخته (ابن تیمیه،منهاج ، 1/35) ؛ابن تيميه ، مرجع ابوالحسن اشعري در نفي حسن و قبح عقلي را به مخالفان تعليل احكام دين و مشخصاً فردي مطعون همچون جهم بن صفوان بر مي گرداند كه در ميان اهل سنّت،فردي منحرف و بدعت گزار محسوب است(ابن تيميه،الحسنه و السيئه،ص126).  وجود مدافعان حسن و قبح عقلی در میان حنابله از جمله دو عالم مذکور و خود ابن تیمیّه و ابن قیّم جوزیّه، در حالی است که کسانی چون دکتر زهدی حسن جارالله و امثال او ، حنابله را به جرم عقل ستیزی با القاب و اوصافی چون واپسگرا و ارتجاعی یاد می کنند(جارالله، صفحه 252) و این نشان می دهد که قضاوت عجولانه و سطحی و قبول مشهورات،‌متأسّفانه در میان محقّقان هم یافت می شود!

 

خلاصه این که ابن قیّم قائل به ذاتی و ماهوی بودن حسن و قبح است و اوامر و نواهی شرعی را همانند معتزله نه اثباتی بلکه اِخباری می داند و می گوید: معتزله در باور به ثبوتی و عقلاً شناختنی بودنِ‌حسن و قبح افعال و این که محتوای شرع، تقریر و تقویت امور عقلی و فطری یعنی تحسین خوبی ها و تقبیح بدی هاست و دین چیزی خلاف عقل و فطرت نیاورده است،‌درست گفته اند و حق با آنانست؛ زیرا ادیان حاوی ممکنات عقلی هستند و نه محالات عقلی و فرق است میان آن چه که عقل ، خوبی و حسنش را درک می کند و آن چه عقل به قُبحش شهادت می دهد؛ ادیان نیز حاوی اوّلی هستند و نه دومی (ابن قیّم، 2/59) و شریعت چیزهایی را با خود آورده است که فراعقلی و غیر عقلی اند و نه ضدّ عقلی (ابن قیّم، 2/101). وی در فرازی دیگر از سخنان خود صراحتاً می گوید: تردیدی نیست که قبول دین، مقتضی تحسین و تقبیح هست؛ امّا باید دانست که شرایع برای تقریر و تکمیل فطرت آمده اند و نه تغییر و تبدیل آن؛ یعنی هر چه فطرتاً پسنديده و مستحسن است، شرع نیز آن را تحسین کرده و حُسن دیگری بر حُسن اولیه اش افزوده و هر چه فطرتاً قبیح است، شرع نیز آن را تقبیح کرده و بر قبحش افزوده است؛ از سوی دیگر امور فطرتاً قبیح و حَسَن ، در میان افراد محروم از دین و حتّی مخالفان دین نیز، قبیح و حسن به شمار می آیند. هم چنین، یکی از دلایل و نشانه هاي صحّت نبوّت پیام آوران الهی، لحاظ کردن حُسن و قُبح عقلی و دعوت از مردم برای قضاوت درباره ی دین بر مبنای همین عقل متعارف است.... حال اگر حسن و قبح، در فطرت ها و عقول مردم مستقر نمی بود، رعایت حسن و قبح عقلی، نمی توانست نشانه ی صداقت و حقّانیت رسولان الهی باشد؛ در حالی که چنین نیست و در نظر خواص،‌محتوای شرع و دین از برجسته ترین دلایل و شواهد صحّت نبوّت آنانست (ابن قیّم، 2/67). او حتّی انقسام ماهوی افعال به قبیح و حسن و لحاظ شدن این حسن وقبح ذاتی در مکتب انبیا را از حیث دلالت بر حقّانیّت وحی و نبوّت، بالاتر از معجزات می داند و می گوید: خوارق و معجزات بیشتر برای افراد ضعیف العقل، کارآمد و سودمند است(ابن قیّم، 2/12).

وی در پایان در عبارتي قابل تأمّل و صريح اعلام می کند که نفی حسن و قبح عقلی لزوماً به انکار حسن و قُبح شرعی می انجامد: «هر کس حسن و قبح عقلی را انکار کند، لزوماً حسن و قبح شرعی را نیز انکار کرده است، هر چند به زعم خود موافق آن باشد»(ابن قیّم، 2/116). وی البته از امکان کژخوانی این نظر و استخراج پیامدهای نا مطلوب آگاه است؛لذا بحث خود را چنین پی می گیرد: « پیداست که قبول حسن و قبح عقلی، مستلزم و بیانگر بی نیازی از وحی نیست؛ بلکه غایت عقل،‌ درک کلّی و اجمالی حسن و قبح اموری است که شرع تفاصیل آن ها را بیان می کند؛ یعنی عقل، حسن کلیاتی همچون عدالت و تدیّن را می پذیرد و شرع، تفاصیل و جزئیات آن ها را بیان می کند. عقل گو این که حسن و قبح پاره ای اعمال و اقوال را درک می کند،‌امّا چگونه می تواند اسما و صفات آفریدگار،‌تفاصیل شریعت، موارد رضایت و خشم خالق، نوع و میزان و کیفیت کیفر و پاداش، جهان غیب و موارد شرعی دیگری را که راهی برای درک آنها ندارد، بشناسد؟! »( ابن قیّم، 2/118 و 117).

 

ابن قیّم جوزیّه البته اهل اعتزال را هم از انتقادات خود بی نصیب نمی گذارد و به قول کُردی: «تاوێ گه شیان  ئه کاته وه و تاوێ ڕه ش »! و مدح را با نقد در هم می آمیزد تا کسی دچار توهّم داشتن عقد دائم با حقیقت نشود وتذکّر می دهد که حقیقت، همسر صیغه ای است و نه دائمی: « کسی که حقیقت را وقف ابدی طائفه و مذهب خود بداند و آن را برای دیگرانی که شاید در واقع ازخود وی به حق و صواب نزدیک تر باشند، محجور و ممنوع بداند، حقیقتاً از خیری کثیر و هدایتی عظیم محروم است»! (ابن قیّم ، 2/57) . لذا وی معتزله را نیز به چالش می کشد و می گوید:« اهل اعتزال نیز در اثبات عذاب اخروی صرفاً بر اساس قبح عقلی، به خطا رفته اند و حتّی یک دلیل صحیح هم برای این ادّعا ندارند و دلایلی نیز که ارائه کرده اند، همگی باطل است » ( ابن قیّم، 2/8) چرا که بحث در باب قیامت از جمله امور غیبی است و عقل نفیاً یا اثباتاً حق و صلاحیت اظهارنظر درباره ی تفاصیل آن از جمله شروط محاکمه و مجازات را ندارد و این حوزه ، دربست در اختیار شرع است؛ شرع نیز محاکمه ي اخروی انسان ها را به ارسال پیامبران مشروط کرده است و در عین اعتراف به کارآمدی عقل در شناخت حسن و قبح، حجّت را فقط به شرط بعثت انبیا تمام می داند:

( وما کنّا معذّبین حتّی نبعث رسولاً) (اسراء / 15) و در جای دیگری هم می فرماید: ( رسلاً مبشّرین و منذرین لئلّایکون للنّاس علی الله حجّة بعد الرّسل) (نسل / 165) .بنابراین دخالت معتزله دراین حوزه و تعیین حکم شرعی و نوع مجازات اخروی متناسب با آن، عقلاً محال و منطقاً خطاست!

خلاصه ی مقاله این که از نظر ابن قیّم، در بحث حسن و قبح، اشاعره با نفی صلاحیّت تشخیصی عقل، در حقّ این قوّه ی گرانقدر بشری تفریط کرده اند و معتزله نیز با طرح این که عقل توانایی تعیین حکم شرعی افعال و نوع پاداش اخروی متناسب با آن را دارد، در ارزیابی امکانات و کارکردهای عقل افراط ورزیده اند؛ حق این است که عقل توانایی تشخیص حسن و قبح اعمال را دارد و حسن و قبح، اوصاف ذاتی افعال هستند نه اوصاف اعتباری؛ مع الوصف بنابه آیات قرآن، فقط و فقط با ارسال وحی است که حجّت بر مردم تمام می شود.

 

_________________________________

 

مراجع و ماخذ:

1- ابن تیمیه حَرّانی،‌احمدبن عبدالحلیم، منهاج السنّة النّبویِة، بیروت: المکتبة العلمیة ، 1322 قمری.

2-ابن تيميه حراني،احمدبن عبدالحليم،الحسنه و السيئه،دراسه و تحقيق محمد عثمان الخشت،بيروت:دارالكتاب العربي،چاپ اول،1405ق.

3- ابن قیم الجوزیّة، شمس الدین محمد بن ابی بکر، مفتاح دارالسعادة ، بی جا،‌ دارالفکر، بی تا.

4- جارالله، زهدی حسن؛ المعتزلة، قاهرة: ‌النادی العربی، 1947 میلادی.

5- جوینی، ‌امام الحرمین عبدالملک، العقیدة النظامیة،  تحقیق دکتر محمد زیبدی، ‌بیروت: دارالنفائس و دار سبیل الرشاد، چاپ اول، 1424 قمری.

6- شهرستانی؛ ابوالفتح محمد بن عبدالکریم ؛ الملل و النحل، با نظارت و مقدمه ی صدق جمیل العطار، بیروت:‌دارالفکر، چاپ دوم، 1422 قمری.

7-شهرستاني، نهایة الاقدام فی علم الکلام، تحقیق احمد فرید مزیدی، بیروت: دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1425 قمری.

8- غزالی، ابوحامد محمد بن محمد؛ المستصفی من علم الاصول،‌تحقیق و تعلیق دکتر محمد سلیمان الاشقر،‌تهران : ‌نشر احسان، 1424 قمری.

9- مولوی کُرد، سید عبدالرحیم معدومی؛ العقیدة المرضیة(کردی)، شرح ملا عبدالکریم مدرس و مقدّمه وتعلیقات فاتح عبدالکریم، بغداد: مطبعة الخلود، 1407 قمری.

 

دنیایی که من می بینم  اثر آلبرت اینشتین

دنیایی که من می بینم

اثر آلبرت اینشتین

ترجمه فريدون سالكی  انتشارات پیروز

جملاتی از متن کتاب:

خداشناسی:

من نمی‌توانم خدایی را تصور کنم که مخلوقات خود را کیفر یا پاداش می‌دهد و اهدافش طبق مقاصد ما انسانها شکل گرفته‌است. خدایی که انعکاسی از ضعف و ناتوانی ما انسان هاست. من همچنین نمی‌توانم باور کنم که انسان می‌تواند پس از مرگ ورای جسم مادی اش زنده بماند هر چند که روح‌های ناتوان بدلیل جهل و نادانی این عقاید را با خود حمل می‌کنند. من نمی‌کوشم خدایی شخص وار را تصور کنم شگفتی از ساختار جهان تا انجا که به ما توان کافی برای درک جهان بدهد کفایت می‌کند.

دیگران:

 من هر روز صدها بار به خودم یادآوری می کنم که زندگی من بر پاپه تلاش انسانهای دیگر شکل گرفته است و  اینکه باید تلاش کنم تا به همان اندازه که همیشه  از جامعه گرفته ام و هنوز هم می گیرم به جامعه پس بدهم.

اختیار:

 من به هیچ وجه به آزادی انسان از نقطه نظر فلسفی معتقد نیستم. هر کس نه تنها تحت فشارهای خارجی بلکه بر اساس ضرورت های درونی عمل می کند. این گفته شوپنهاور که: "انسان می تواند آنچه را که می خواهد انجام دهد، اما نمی تواند آنچه را که انجام می دهد بخواهد" از دوران جوانی برای من الهام بخش بوده است. این جمله در روزهای سختی، چه در زندگی خودم و چه دیگران برایم تسلی بخش بوده و حکم سرچشمه پایان ناپذیری از مقاومت را داشته است و از اینکه ما خودمان و دیگران را بیش از حد جدی بگیریم جلوگیری می کند. این جمله به دیدگاهی از زندگی منتهی می شود که حق شوخ طبعی را بطور کامل ادا می کند.

دموکراسی:

آرمان سیاسی من دموکراسی است تمامی انسانها باید به عنوان یک انسان مورد احترام قرار بگیرند و از هیچ انسانی نباید بت ساخته شود.  

جنگ:

من نمی‌دانم انسان‌ها با چه اسلحه‌ای در جنگ جهانی سوم با یک‌دیگر خواهند جنگید، اما در جنگ جهانی چهارم، سلاح آنها سنگ و چوب و چماق خواهد بود.

 

زمان در پردۀ آهستگي

زمان در پردۀ آهستگي

 

نسبیت انیشتین را وقتی فهمیدم که چهل‌سالگی را رد کردم و مزۀ پنجاه‌سالگی را هم چشیدم. زمان تا پیش از چهل‌سالگی، پشت پردۀ آهستگی می‌ایستد و اندک‌اندک عمر تو را می‌دزدد. چهل را که رد می‌کنی، بی‌شرمانه از پرده بیرون می‌آید و بر گرده‌ات تازیانۀ شتاب می‌زند. زمان، تا پیش از چهل‌سالگی، نجیب و مهربان است؛ وعده‌های دور و دراز می‌دهد؛ شتاب ندارد؛ از مقام چاکری بالاتر نمی‌آید؛ گهوارۀ رؤياها است؛ لنگرگاه كشتي آرزوها است. جام چهلم را که سر می‌کشی، تو را آن قدر مست می‌کند که باقی راه را نمی‌فهمی. پیش از چهل، تو هستی و تو و جهانی بزرگ که آغوشش را به روی تو گشاده است. پس از آن، تو هستی و هزار لنگر آهنین که نمی‌گذارند قدم از قدم برداری. باید بنشینی و از سرعت عقربه‌های ساعت، تعجب کنی. هیچ کس بیشتر از چهل سال عمر نمی‌کند، مگر آن کس كه در چهل سال نخست، فریب زمان را نخورده باشد.              رضا بابایی

فروغ فرخزاد، بارت، داش‌آکل

فروغ فرخزاد، بارت، داش‌آکل

 

زندگی‌نامه فروغ فرخزاد به قلم خانم فرزانه میلانی عاقبت منتشر شد. بخشی از نامه‌های فروغ فرخزاد هم که تا حالا در جایی چاپ نشده بود، در این کتاب آمده است. همزمان پایگاه «خوابگرد» یکی از این نامه‌ها را برای اولین بار منتشر کرد. یک نامه عاشقانه معمولی از فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان. با انتشار نامه فروغ صدای اعتراض هم بلند شد. حالا فقط صدای اعتراض است که از همه طرف به گوش می‌رسد. اخلاقیات، حریم خصوصی، مرگ مؤلف، پاراپاتزی... شبکه‌های اجتماعی پر از این تعابیر موهوم است. مردانی که تا دیروز خاطرات جنسی‌شان را با افتخار در همه جا تعریف می‌کردند، حالا یاد اخلاقیات افتاده‌اند و از دست‌اندازی به حریم خصوصی فروغ فرخزاد ابراز انزجار می‌کنند. ولی به عقیدۀ من این جنجالی که به وجود آمده، ربطی به فروغ فرخزاد ندارد. این جنجالی است که از ترکیب چند عامل مختلف به وجود آمده: درک غلط از اخلاقیات، درک غلط از مفهوم حریم خصوصی، درک غلط از تئوری‌های ادبی جدید، درک غلط از ارتباط پدیده‌های اجتماعی، درک غلط از ژانر زندگینامه‌... همه اینها دست به دست هم داده و حاصل کار این جنجالی شده که امروز شبکه‌های اجتماعی را پر کرده. هدف من دفاع از کتاب خانم فرزانه میلانی نیست. کتاب خانم میلانی را هنوز ندیده‌ام. ولی از ژانر زندگینامه دفاع می‌کنم. چند وقت پیش دوست فاضل ما، خانم سایۀ اقتصادی‌نیا، دربارۀ کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» یادداشتی نوشتند که در حاشیۀ آن بحث‌های مفید و مفصلی صورت گرفت. من در حاشیۀ آن یادداشت در دفاع از ژانر زندگینامه توضیحاتی دادم که البته چون آن توضیحات بیشتر در پاسخ اظهارنظرهای دوستان بود، نظم و ترتیبی نداشت، ولی هنوز به درستی آن‌ها اعتقاد دارم. در اینجا هم با اینکه به موضوع نامه‌های فروغ می‌پردازم، ولی باز هدف اصلی دفاع از ژانر زندگینامه است، نه دفاع از کتاب خانم میلانی.

۱. اخلاقیات

بخش عمدۀ انتقاداتی که از انتشار نامه‌های فروغ فرخزاد می‌شود، از موضع اخلاق است. مخالفان معتقدند چون این نامه‌ها حاوی اشاراتی به روابط عاشقانۀ فروغ فرخزاد است، نباید آن‌ها را منتشر کرد. اما روابط عاشقانه چه ربطی به اخلاق دارد؟ فروغ بیش از هر کس دیگری از این داش‌آکل‌بازی بیزار بود و تمام زندگی‌اش را وقف مبارزه با این اخلاقیات قرون وسطایی توأم با ریاکاری کرده بود. در آن نامه هم چیزی بیشتر از آنچه در شعرهایش با صراحت به زبان آورده، وجود ندارد. فروغ راهبه نبود. دنیا را صومعه نمی‌دید. اعتقادی به این تابوهای اجتماعی نداشت. موجودی انسانی بود با تمام حوائج بشری و هواجس نفسانی. هیچ کس حق ندارد به اسم اخلاق بر بخشی از زندگی انسانی او سرپوش بگذارد و تصویر دیگری از او نشان بدهد. چطور مردانی که همیشه با افتخار خاطرات جنسی‌شان را تعریف می‌کنند و بخش عظیمی از زبان آن‌ها آمیخته با استعاره‌های جنسی است، حالا داش‌آکل شده‌اند و یاد ناموس افتاده‌اند؟ این ناموس‌پرستی مردسالارانه از کجاست؟ فروغ از عشق و اخلاق تصور دیگری داشت و اتفاقاً بخشی از معصومیت او ناشی از همین تلقی انسانی از عشق و اخلاق بود. من دیدم چند نفری حتی انتشار نامه فروغ را با پخش فیلم اتاق خواب او مقایسه کرده بودند. به نظرم این قسم برخورد با یک نامۀ عاشقانه فقط ناشی از داشتن نوعی طرز تفکر سکسیستی است. تفکری که بد و خوب هر چیزی را فقط از زاویۀ مسائل جنسی می‌نگرد. عشق یک چیز است و اخلاق چیز دیگری. من مردی اخلاقی‌تر از علامه قزوینی سراغ ندارم. ولی علامه قزوینی هم قبل از اینکه رسماً ازدواج کند، صاحب اولاد شد. در نامه‌ای به فروغی می‌گوید من قصد تزویج داشتم، ولی موضوع به عللی به تعویق افتاد و حالا از این زن اولادی دارم و چون شرعاً و قانوناً او را عقد نکرده‌ام، موضوع بین خودمان بماند و سعی کنید دوستان ایرانی از این موضوع خبردار نشوند. حالا اگر کسی ادعا کند انتشار این نامه‌ وجهۀ اخلاقی علامه را مخدوش می‌کند، در درجۀ اول خودش را لو داده. نشان داده که درک درستی از اخلاق ندارد. در مورد فروغ فرخزاد هم همین طور. انتشار نامه‌های عاشقانۀ فروغ فرخزاد وجهۀ اخلاقی او را مخدوش نمی‌کند. فقط چهرۀ واقعی سکسیست‌ها و داش‌آکل‌های امروزی را رو می‌کند. علامه قزوینی در مقایسه با این سکسیست‌ها درک درست‌تری از عشق و اخلاق داشت. داشتن رابطۀ عاشقانه ضعف اخلاقی محسوب نمی‌شود. انتشار خبر روبط عاشقانه هم، به صرف عاشقانه بودن آن رابطه، عمل غیراخلاقی به شمار نمی‌رود. حریم خصوصی البته مسئلۀ دیگری است.

۲. حریم خصوصی

من قبلاً هم در یادداشتی که در صفحه دوست عزیزم، خانم اقتصادی‌نیا، نوشتم، عرض کردم. وقتی کسی فوت کرد و به تاریخ پیوست، دیگر حریم خصوصی در مورد او معنایی ندارد. حق مالکیت معنوی در ایران پنجاه سال است و تا همین چند وقت پیش سی سال بود. وقتی حق مالکیت معنوی به حق مالکیت عمومی تبدیل شد، حریم خصوصی هم به حریم عمومی تبدیل می‌شود. وقتی کسی هنوز حیات دارد، ما حق نداریم وارد حریم خصوصی او شویم، مبادا به او آسیبی برسد. بعد از مرگ هم تا سی سال، تا پنجاه سال، باز حق نداریم به حریم خصوصی او دست‌اندازی کنیم، مبادا به بازماندگان او آسیبی برسد. ولی بعد از گذشت نیم قرن، حریم خصوصی بی‌معناست. آنچه مهم است، حقیقت است. درک درست ما از تاریخ است که زندگی خصوصی اشخاص هم بخشی از آن به شمار می‌رود. نیم قرن از مرگ فروغ فرخزاد می‌گذرد. حالا جامعه حق دارد درک درست‌تری از چهره واقعی او داشته باشد. رابطۀ عاشقانه ضعف اخلاقی تلقی نمی‌شود. خود فروغ هم رابطۀ عاشقانه را ضعف اخلاقی تلقی نمی‌کرد. در مورد آزادی مناسبات جنسی پیشرو بود. اعتقادی به این تابوهای اجتماعی نداشت. با صراحت بی‌سابقه‌ای راجع به روابط عاشقانۀ خودش شعر می‌گفت. هیچ چیز را پنهان نمی‌کرد. ولی حتی اگر فروغ ضعف اخلاقی داشت، باز جامعه بعد از گذشت نیم قرن حق دارد از آن اطلاع داشته باشد. ما حق داریم بدانیم چهره‌ای که تا امروز از فروغ یا نیما یا هر شاعر و نویسندۀ دیگری به ما معرفی شده، چقدر به چهرۀ واقعی او نزدیک است. تصویری که تا امروز از نیما و فروغ و امثال اینها به ما معرفی شده، در درک ما از ادبیات معاصر فارسی تأثیر داشته. در تحولات ادبی نیم قرن اخیر تأثیرگذار بوده. حتی در شکل‌گیری وقایع اجتماعی سهم داشته. شعر فروغ را نمی‌توان از شهرت فروغ جدا کرد. بعد از گذشت نیم قرن حق داریم بدانیم این چهره چقدر واقعی بوده. این دست‌اندازی به حریم خصوصی نیست. چون فروغ نیم قرن پیش مرده. حریم خصوصی در مورد او معنایی ندارد. حریم خصوصی برای بیشتر افراد بهانه‌ای است برای چسبیدن به همان نهان‌روشی قرون وسطایی. زندگی دوگانه. اندرونی و بیرونی. دیوارهای بلند. دورویی و ریاکاری. ولی این نهان‌روشی مخل حقیقت است. اگر دوستدار حقیقتیم، باید بدانیم که با این نهان‌روشی به جایی نمی‌رسیم. خاک به چشم حقیقت می‌پاشیم. تصویری که از مسائل مختلف جلو چشممان ظاهر می‌شود، تصویر دروغینی است. نامه‌های فروغ باید منتشر شود تا خواننده بداند که فروغ راهبه نبود.  دنیا را صومعه نمی‌دید. تصوری که از اخلاق داشت، چیز دیگری بود. اخلاق یا حریم خصوصی دستاویزی است برای مبلغان دستگاه‌های ایدئولوژیک چپ و راست برای اینکه تصویر قلابی خودشان را از فروغ به خلق‌الله قالب کنند. اگر قرار باشد به اسم حفظ حریم خصوصی از کوشش برای ارائۀ چهره واقعی شخصیت‌های تأثیرگذار در تاریخ ادبی و اجتماعی دست بکشیم، باید نصف تاریخ را دور بریزیم. اصلاً ژانر زندگینامه را تعطیل کنیم. هیچ شناختی از چهرۀ واقعی این قبیل اشخاص نداشته باشیم. به تصویر قلابی که دستگاه‌های ایدئولوژیک خواسته‌اند از چهرۀ این اشخاص به ما معرفی کنند، تن بدهیم. روسو بدون اطلاعاتی که از روابط جنسی او داریم، اصلاً روسو نیست. تولستوی بدون اطلاعاتی که راجع به دعواهای زناشویی او داریم، اصلاً تولستوی نیست. مارکس بدون اطلاعاتی که دربارۀ روابط شخصی او با انگلس یا دست‌اندازی او به خدمتکارش داریم، اصلاً مارکس نیست. همینگوی بدون اطلاعاتی که دربارۀ الکلیسم او داریم  اصلاً همینگوی نیست. کالریج بدون اطلاعاتی که دربارۀ اعتیادش داریم، اصلاً کالریج نیست. مرگ مؤلف و استقلال اثر ادبی از تاریخ و جغرافیا و روان‌شناسی و محیط زندگی معنای دیگری دارد.

۳. مرگ مؤلف

خب الآن دیگر رسم شده. همین که اشارۀ مختصری به تاریخ و جغرافیا و محیط زندگی نویسنده‌ای می‌کنیم، یک نفر پیدا می‌شود راجع به استقلال اثر ادبی از نویسنده برای ما حرف بزند و تئوری «مرگ مؤلف» رولان بارت را یادآوری کند. انگار اثر ادبی را دستگاه‌های کامپیوتری تولید کرده‌اند. اما استقلال اثر ادبی از مؤلف به معنی این نیست که آن اثر در خلاء شکل گرفته یا خالق اثر نوعی دستگاه کامپیوتری بوده که نه از محیط زندگی خودش تأثیر گرفته و نه بر آن هیچ تأثیری داشته. در بعضی تئوری‌های ادبی جدید ادبیت اثر موضوع زبان‌شناسی است. ربطی به تاریخ و جغرافیا و محیط زندگی مؤلف ندارد. بارت معتقد بود معنای غایی اثر هم ربطی به مؤلف ندارد. متن مستقل از مؤلف است و خواننده است که معنای غایی اثر را تعیین می‌کند. مؤلف اصلاً کاره‌ای نیست و فقط کاتب اثر محسوب می‌شود، به همان معنایی که در قدیم از کاتب وجود داشت: کسی که نویسندۀ اثر نبود، فقط از روی نسخه‌های موجود رونویسی می‌کرد. مؤلف (author) با authority به معنای قدرت و اقتدار و تحکم هم‌ریشه است. درحالی که ما باید به اقتدار مؤلف و استبداد او در تفسیر متن پایان بدهیم. دلیلی وجود ندارد که مؤلف در تفسیر متن حرف آخر را بزند. متن باید کثیرالمعنا باشد. این حرف بارت از جهتی درست است. ما وقتی شعر حافظ را می‌خوانیم، کاری نداریم به اینکه حافظ آن غزلیات را با چه نیتی گفته. نیت او حرف آخر را نمی‌زند. شعر او برای زندگی امروز ما معنای دیگری دارد. خواندمیر در «حبیب‌السیر» راجع به این غزل حافظ داستانی نقل می‌کند و می‌گوید حافظ این غزل را از روی حسد برای عماد فقیه کرمانی گفته: صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد/ بنیاد ملک با فلک حقه‌باز کرد/ بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه/ زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد... شاید. شاید حق با خواندمیر باشد. ولی این شعر وصف حال ما هم هست. برای ما مهم نیست که مقصود از صوفی در اینجا کی بوده؟ غرض از اهل راز کی بوده؟ صوفی اینجا برای ما معنای دیگری دارد. اهل راز برای ما معنای دیگری دارد. ولی معنی این حرف این نیست که لازم نیست چیزی دربارۀ زندگی حافظ بدانیم یا کسب اطلاعات درباره زندگی حافظ و عصری که او در آن زندگی می‌کرد، مفید نیست. نخیر مفید است. ضروری است. اگر درکی از زندگی حافظ و اوضاع عصر او نداشته باشیم، نمی‌توانیم برای این شعر معنای شخصی دیگری پیدا کنیم. معنای شخصی هم در گرو شناخت ما از عصر حافظ است. در گرو شناخت ما از عماد فقیه کرمانی و طرز زندگی اوست. در مورد فروغ فرخزاد یا نیما یا شاملو یا هر شاعر و نویسندۀ دیگری هم همین طور. ما نمی‌توانیم شعر فروغ را از زندگی شخصی او جدا کنیم. اگر شعر فروغ می‌تواند برای هر یک از ما معنای متفاوتی داشته باشد، به معنی این نیست که این شعرها با زندگی شخصی او بی‌ارتباط بوده یا کسب اطلاعات دربارۀ زندگی شخصی کمکی به شناخت ما از تاریخ ادبیات یا اوضاع اجتماعی عصر او نمی‌کند. من چند وقت پیش یادداشتی نوشتم دربارۀ نشانه‌شناسی سیمای شاملو و گفتم طرز لباس پوشیدن شاملو، آرایش موهای او، رنگ و جنس و مدل لباس‌های او، طرز نگاه‌های او به دوربین... همه اینها معنادار است و به شعر او معنا می‌دهد. رابطه‌ای وجود دارد بین شعر شاملو و طرز لباس پوشیدن او. از اینجا می‌رسیم به مسئله رابطه زندگی شخصی نویسنده با طرز فکر او.

۴. طرز فکر و زندگی شخصی

هیچ پدیده‌ای را نمی‌توان در خلاء بررسی کرد. همه پدیده‌ها به هم ربط دارند. طرز لباس پوشیدن پروست چیزی جدا از طرز رمان‌نویسی او نیست. طرز لباس پوشیدن بالزاک هم همین طور. طرز لباس پوشیدن شاملو هم همین طور. طرز لباس پوشیدن قزوینی و تقی‌زاده هم همین طور. همه ما می‌دانیم که تقی‌زاده مرد باوقار و آراسته و  آداب‌دانی بود. هم در لباس پوشیدن، هم در طرز حرف زدن، هم حتی در طرز فکر کردن. مینوی می‌گوید روزی تقی‌زاده را در خیابان دیدم. کلاه نداشتم. از ترس خودم را پنهان کردم. ولی تقی‌زاده من را دید. روز بعد که او را ملاقات کردم گفت: مرد متشخص در خیابان بدون کلاه قدم نمی‌زند. این اصرار بر کلاه داشتن چه معنایی دارد؟ کلاه آن موقع چه معنایی داشت؟ چرا تقی‌زاده اصرار داشت که مینوی باید در خیابان کلاه داشته باشد؟ اصلاً آن وقار و آراستگی در لباس پوشیدن چه رابطه‌ای با طرز تفکر تقی‌زاده داشت؟ یارشاطر می‌گوید تقی‌زاده مرد متشخصی بود. هیچ وقت کسی از او حرف زشتی نشنیده بود. شاید هیچ کس به اندازه ظل‌السلطان در حق او ناجوانمردی نکرده بود. ولی حتی در مورد ظل‌السلطان بدترین عبارتی که به کار می‌برد این بود که می‌گفت: اخلاق غریبی داشت. اخلاق غریبی داشت... این طرز حرف زدن با آن طرز لباس پوشیدن رابطه دارد. شما نمی‌توانید شناخت دقیقی از نظام فکری تقی‌زاده داشته باشید، مگر اینکه از طرز لباس پوشیدن او هم اطلاع داشته باشید. از آداب غذا خوردن او هم اطلاع داشته باشید. از روابط خانوادگی او هم اطلاع داشته باشید. در مورد فروغ فزخزاد هم همین طور. بدون داشتن اطلاعات وسیع از طرز زندگی فروغ نمی‌توانید شناخت دقیقی از نظام فکری او پیدا کنید. حرفی پوچ‌تر از این نیست که شما چه‌کار به مسائل زندگی شخصی فروغ دارید. شعر او را بخوانید کافی است. شعر در خلاء به وجود نمی‌آید. اگر می‌خواهید شناخت درستی از فروغ داشته باشید و به تصویر جامعی از او برسید، باید همه اینها را جمع کنید و کنار هم بگذارید.

۵. تصویر جامع

این را قبلاً در یادداشتی که در صفحۀ خانم اقتصادی‌نیا نوشتم، عرض کردم. ما باید سعی کنیم به تصویر جامعی از فروغ برسیم. تصویر جامع از دل همین جزئیاتی به وجود می‌آید که عده‌ای آن‌ها را بی‌فایده یا غیراخلاقی می‌دانند. اگر این جزئیات نباشد، شما نمی‌توانید تصویر واقعی و زنده‌ای از فروغ رسم کنید. یک تصویر قلابی و موهوم دارید. یک آدم افسانه‌ای و دور از دسترس که با بقیه فرق داشته. فقط یک گوشه می‌نشسته شعر می‌گفته. ولی این تصویر واقعی نیست. دروغین است. فروغ هم مثل بقیه انسانی بود با تمام حوائج بشری و هواجس نفسانی. ما اگر این جزئیات را در مورد زندگی فروغ ندانیم، نمی‌توانیم به تصویر درستی از او برسیم. شما اسرارالتوحید را مقایسه کنید با تذکره‌الاولیاء. اهمیت اسرارالتوحید در نقل همین جزئیات است. ما اگر تصویر کامل‌تری از ابوسعید داریم، به لطف همین جزئیات است.

۶. تاریخ انسانی و تاریخ مثالی

ما یک تاریخ انسانی داریم و یک تاریخ مثالی. شخصیت‌های تذکره‌الاولیاء در قلمرو تاریخ مثالی زندگی می‌کنند، ولی ابوسعید در قلمرو همین تاریخ انسانی زندگی می‌کند و به همین دلیل تصویر ملموس‌تری از او در دست داریم. ما به تاریخ مثالی عادت کرده‌ایم. در عالم مثال زندگی می‌کنیم. در عالم کلیات. باید از این عالم کلیات پایین بیاییم. برویم سراغ جزئیات. از جزئیات به کلیات برسیم. درست مثل نقاش. نقاش وقتی می‌خواهد تصویری از کسی بکشد، به همه جزئیات توجه دارد. کمترین انحنا یا چین‌وچروک در شکل نهایی تصویری که می‌کشد تأثیر دارد. ما نمی‌توانیم به نقاش بگوییم تو تصویرت را بکش، چکار به این ظرائف داری؟ در این صورت می‌شود مثل همان شیر بی‌ یال و دم و اشکم مولانا. در گذشته، در تاریخ نقاشی، همین کار را می‌کردیم. تصویر آدم‌ها در نقاشی ایرانی هویت انسانی نداشت. تصویر موهومی بود. تصویر مثالی بود. در کتب تاریخی ادبی هم همین طور. به جای زندگینامه به معنای اروپایی آن یا کتاب انساب داشتیم که به کلیات بسنده می‌کرد یا تذکره داشتیم که تصویر افسانه‌ای و محوی از موضوع نشان می‌داد. حالا لااقل در مورد فروغ فرخزاد که معاصر ما بوده، نباید تصویر محو و افسانه‌ای از او داشته باشیم.

۷. فایده

خب این تصویر جامع چه فایده‌ای دارد؟ بعضی از فوایدش را قبلاً بیان کردم. همه چیز به هم ربط دارد. بدون اطلاع از زندگی شخصی ادبا نمی‌توانیم شناخت درستی از نظام فکری آن‌ها یا اوضاع اجتماعی عصر آن‌ها داشته باشیم. طرز لباس پوشیدن تقی‌زاده وجه دیگری از طرز حرف زدن او بود. طرز حرف زدن او وجه دیگری از طرز تفکر او بود. طرز تفکر او وجه دیگری از رویکرد تازه ایرانیان. به عقلانیت در آن دوره بود. علامه قزوینی قبل از ازدواج رسمی با همسرش صاحب اولاد شده بود. رویکرد علامه قزوینی به مسئلۀ ازدواج و مشروعیت فرزند در آن دوره معنادار است. ارزش‌های اجتماعی تغییر کرده بود. انتشار نامه علامه به فروغی چیزی از عظمت او کم نمی‌کند. برعکس عظمت و بزرگواری او را نشان می‌دهد. نشان‌دهندۀ درک او از مفهوم تجدد است. نشان‌دهندۀ این است که جامعه ایران ظرف آن مدت کوتاه چه تحولات بزرگی را پشت سر گذاشته بود. حالا اگر کسی ادعا کند، نامۀ علامه به فروغی نباید منتشر شود، چون وجهۀ اخلاقی علامه را مخدوش می‌کند یا حریم خصوصی او را نقض می‌کند یا این کار سرک کشیدن به اتاق خواب علامه محسوب می‌شود یا نوعی پاراپاتزی‌گری به شمار می‌رود، معلوم است که نه درکی از علامه دارد، نه درکی از نظام فکری او دارد، نه درکی از اخلاق دارد، نه درکی از ژانر زندگینامه دارد، نه درکی از اهمیت این مسائل در شناخت تحولات اجتماعی دارد... هیچ هیچ هیچ درکی از هیچ چیز ندارد. در مورد فروغ فرخزاد هم همین طور. فقط با انتشار این نامه‌هاست که معلوم می‌شود فروغ چه تصوری از اخلاق داشت و چقدر دلزده و بیزار بود از این داش‌آکل‌های امروزی و اخلاقیات قرون وسطایی.

از صفحه فیس بوک مجتبی عبدالله نژاد

 

کدام دین؟ کدام مذهب؟

🔹کدام دین؟ کدام مذهب؟ (بخش اول)

  صدیق قطبی

 دیدگاهی که در این نوشته سعی در ترسیم شمایل اجمالی آن دارم، هنوز در حدّ بیان یک موضع عجالتاً پذیرفته‌شده است و نیازمند آن است که به دلایل پیشینی و پسینی استواری، مستند گردد؛ بنابراین بیشتر واگویی یک رهیافت شخصی است تا ارائه‌ی یک ایده‌ی منسجم و قابل اثبات.

به نظرم می‌رسد سنت‌های دینی و مذهبی، بسترهای مناسب‌تری برای ریشه‌دواندن درخت معنویت هستند. تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که خاک ادیان و مذاهب، حاصل‌خیزی بیشتری برای بالیدن تجربه‌های عرفانی و پویه‌های معنوی داشته‌اند.

ظاهراً ادیان و مذاهب، تکیه‌گاه‌های خوبی برای انسان‌ها در جهت کمال‌خواهی و معنایابی بود‌ه‌اند و شاخص‌ترین فرزانگان معنوی و عارفان دیده‌ور از درون سنت‌های دینی بالیده‌اند.

رستگاری در گرو غوّاصی و یافتن مرواریدهای معنا و فضیلت از دل سنت دینی خودمان است. نیازی نه به دست کشیدن از سنت‌های دینی است و نه ترک یکی و اختیار دیگری. تغییر دین و مذهب، نه تنها ضرورتی ندارد که از نظر بسیاری، صدمه‌زننده است. سیمون وی می‌‌گفت: «تغییر دین و مذهب برای آدمی خطرناک و دارای نتایج مصیبت‌بار است.»(نامه به یک کشیش، ترجمه فروزان راسخی).

کافی است فرد دیندار، دلبسته‌‌ی حقیقت و اخلاق و زیبایی باشد، تا از خمیرمایه‌ی سنت‌ دینی خود، گمشده‌‌ی مطلوبش را بیافریند و با همان الیافی که در اختیار دارد، نادرترین و ارزنده‌ترین پارچه را ببافد.

 به نظر می‌رسد هر دین و آیینی، واجد حدّی از خردمندی و پارسایی هست که بتوان همواره در محدوده‌ی آن دست به پیرایش و بازسازی زد. دل‌واپسان عقلانیت و اخلاق، می‌توانند با استفاده از ظرفیت‌های هر دین و مذهب، سعی در سازگار کردن تعالیم دینی خود با یافته‌های تازه، شهودات مورد وفاق اخلاقی و نیز الزامات عقلانیت داشته باشند. سیر تحولات ادیان و مذاهب نشان می‌دهد، چنین ظرفیتی وجود داشته و دینداران توانسته‌اند فهم دینی خود را، به شیوه‌‌ی معقولی با اقتضائات تحول اجتماعی، همراه سازند.

گر چه ممکن است سعی در به‌روزآوری خلاقانه‌ی تفکر دینی و توانمندسازی سنت‌های کهن به منظور بقا در اقالیم جدید، با دشواری‌ها و موانع نظری و عملی فراوانی روبه‌رو باشد و چه بسا فرد دیندار تصور کند هزینه‌های زیادی را جهت جمع دینداری با تعقل و اخلاق می‌پردازد، اما به نظر می‌رسد بهتر از بی‌ریشگی و از دست دادن یک چهارچوب امتحان‌پس‌داده به منظور تعالی معنوی و زندگی مطلوب‌تر است.

در تاریخ همه‌ی ادیان و مذاهب، شاهد فرزانگان نسبتاً پرشماری هستیم که هم از خردمندان زمان خویش بوده‌اند و هم در فضیلت و اخلاق، زبان‌زد و الهام‌بخش؛ و این خود می‌تواند نشانی باشد بر پویایی و قابلیت‌های سرشار سنت‌های دینی و مذهبی.

 

جریان‌ها و تشکل‌های دینی و مذهبی، بهتر است به جای رد و نقد دیگر مذاهب و ادیان که حاصلی جز تشدید بدبینی‌ و بازتولید خشونت و نفرت ندارد، کمک کنند تا هم‌‌ کیشان‌شان مرواریدهای بیشتری از دل آیین خود، صید کنند.

واقعیت این است که وفاداران به یک آیین خاص غالباً نمی‌توانند به شیوه‌ی همدلانه و خوش‌بینانه‌‌ای در باب عقاید و آیین دیگری داور کنند. غالباً هر دینداری در رابطه با نظام دینی خود به شیوه‌ی خوشبینانه‌ای دست به تفسیر و بازخوانی می‌زند و در پی ارایه‌‌ی تفسیری هر چه خردپسندتر از آن است؛ اما در رابطه با دین و مذهب دیگر، به طرز ناهمدلانه و با نگاه از بیرون و نیز بدون تلاشی در جهت حل ناسازگاری‌ها و یا خردستیزنُمایی‌های آن دین و مذهب، موضع می‌گیرد.

🔹کدام دین؟ کدام مذهب؟ (2)

از منظر عارفان، نوع دین و مذهب فرد نیست که شاخص فرزانگی و رستگاری اوست، بلکه نحوه‌ی دینداری و ژرفای دین‌ورزی فرد است که تعیین کننده است. آدمیان از نظر نوع دین و مذهبی که دارند و غالباً برآمده از شرایط محیطی و غیراختیاری است، بر یکدیگر فضلی ندارند. آنچه مایه‌ی رفعت مقام و مناعت روح است، غواصی بهتر و بیشتر و تحصیل مرواریدهای قیمتی‌تر از دل ادیان و مذاهب است. آنچه ملاک است، ژرف‌کاوی‌های خلاقانه‌ی‌ فرد دیندار است. به میزانی که فرد دیندار با عبور از پوسته‌ی ظواهر و عقاید، به هسته‌‌ی پارسایی و پاک‌نفسی نزدیک شود، دیندار بهتری است. مایستراکهارت مسیحی در کمال و معرفت و فضیلتی که در سنت مسیحی به دست آورده است، چه کم از مولانا جلال‌الدینی دارد که بر سفره‌ی قرآن و سنت اسلامی، بالیده است؟

عارفان به ما می‌گویند هر کسی نهاد پاک، حق‌جو و معنویت‌خواهی داشته باشد، در هر سنت دینی و مذهبی که باشد، می‌تواند به تعالی و رستگاری دست یابد. تغییر دادن دین و یا مذهب به هوای حقیقت و معنویتی برتر، نشان از آن دارد که فرد نتوانسته است به شکل فعال و خلاقانه‌ای در سنت دینی خود، حفّاری و ژرف‌کاوی کند. ضمن اینکه بعید به نظر می‌رسد آنکه گمشده‌ی معنوی خود را در سنت دینی گذشته‌ی خود نیافته، بتواند در سنت دینی جدید بیابد. از این‌رو، ظاهراً آنانکه بیشتر به ابعاد کلامی و اعتقادی دین توجه دارند تا ابعاد عرفانی و معنوی آن، حاضر می‌شوند دین و مذهب‌شان را ترک کرده یا تغییر دهند.

مردی یهودی نزد ابوسعید ابوالخیر صوفی رفت و بدو گفت: «می‌خواهم بر دست تو مسلمان شوم.» بوسعید گفت: «از دین خویش بر مگرد.» مردمان انبوه شدند و گفتند: «ای شیخ او را از مسلمان شدن منع می‌کنی؟» بوسعید بدان مرد یهودی گفت: «به ناگزیر می‌خواهی مسلمان شوی؟» گفت: «آری.» شیخ بدو گفت: «آیا از مال و جان خویش بری شده‌ای؟» گفت: «آری.» بوسعید گفت: «این خود، در نظر من، اسلام است، اکنون او را نزد شیخ ابوحامد ببرید تا«لالای منافقین» را بدو بیاموزد.» یعنی لاإله إلّا الله را.(تلبیس الابلیس ابن جوزی، به نقل از پیشگفتار اسرارالتوحید به قلم شفیعی کدکنی)

«روزی معماری رومی در خانه‌ی خداوندگار(مولانا) بخاری می‌ساخت. یاران به طریقِ مطایبه با وی گفتند که چرا مسلمان نمی‌شوی که بهترین دین‌ها، دین اسلام است؟ گفت: قریبِ پنجاه سال است که در دین عیسی‌ام، از او می‌ترسم و شرمسار می‌شوم که ترک دین او کنم. از ناگاه حضرت مولانا از در درآمده فرمود که سِرِّ ایمان ترس است. هر کو از حق ترساست، اگر چه ترساست، با دین است نه بی‌دین.»(مناقب‌العارفین، شمس‌الدین افلاکی، به تصحیح تحسین یازیجی)

«اگر مذهبی مرد را به خدا می‌رساند آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر است. اسلام نزد روندگان آن است که مرد را به خدا رساند، و کفر آن باشد که طالب را منعی یا تقصیری در آید که از مطلوب باز ماند... ای عزیز! هر چه مرد را به خدا رساند اسلام است، و هر چه مرد را از راه خدا باز دارد، کفرست.»(تمهیدات، عین‌القضات همدانی، به تصحیح عفیف عسیران)

 برای کسی که کودکی و نوجوانی را در یک دین و مذهب خاص، گذرانده، امکان تعالی‌ و رشد معنوی، در همان سنت دینی و مذهبی، فراهم‌تر است. ارتباط معناداری که یک شیعه با دعای کمیل و ندبه و یا آیین‌های سوگواری برقرار می‌کند، برای یک سنّی‌مذهب، ناشدنی و یا دشوار است. همچنان‌که حس و حال نمازهای تراویح، در ذائقه‌ی یک دیندار سنّی، بیشتر روح معنوی می‌دمد و یک فرد مسیحی هم در مراسم عشای ربّانی خود، آسان‌تر می‌تواند حالی معنوی پیدا کند.

فرد با منطق درونی و زبان و لحن همان سنت دینی، خوگر شده و انس گرفته است و سنت مألوف دینی‌اش خاک مناسب‌تر و حاصل‌خیزتری برای رشد و رویش او دارد.

اصل کار، هنر غوّاصی دانستن است. اینکه هر کسی در سنت دینی خودش گودبرداری کند. به شوق یافتن گوهرهای پُربها، به اعماق برود. از پوسته‌ها و ظواهر به جانب پرمغز مقاصد و بواطن دین، پُل بزند. هنر آن است که ریشه‌های درخت‌مان از موانع پیش‌رو عبور کند و به ژرف‌ناهای روشن معنوی برسد. به نظر می‌رسد در سنت خود بمانیم و در پرتو منطق و زبان سنت دینی خود، دست به اصلاح‌گری و بازآرایی بزنیم، بهتر است تا اینکه ریشه‌هایمان معلق در هوا باشند.

 

این طرز تلقی را در نگاه عین‌القضات همدانی، عارف مسلمانی که در 33 سالگی به جرم دگراندیشی به شهادت رسید و نیز عارفه‌ی مسیحی، خانم سیمون وی که در 34 سالگی و بر اثر بیماری و ضعف جسمی ناشی از کم‌غذایی وفات یافت، به خوبی می‌شود مشاهده کرد. در پیوست زیر، اشاراتی از این دو فرزانه‌ی عارف را می‌بینیم.

   صدیق قطبی

پیوست:

سیمون وی:

- همه‌‌ی متدینان پاکدل، مسیحیان بی‌نام‌اند. بنابراین، تبلیغ دینی و مذهبی برای تغییر دین و مذهب دیگران بیهوده است.

-  تصرّف روح القدس در جانِ متدین پاکدل به این نیست که او را به ترک سنت دینی نیاکانش برانگیزد، بلکه به این است که در درون همان سنّت دینی به او نوری ارزانی دارد.

انواع سنت‌های دینی معتبر و اصیل، بازتاب‌های مختلف حقیقتی واحد، و احتمالاً، به یک اندازه ارزشمندند.

- علت عدم فهم این نکته، که انواع ادیان معتبر و اصیل بازتاب‌های مختلف یک حقیقت و، احتمالاً، دارای ارزش برابرند، این است که هر یک از ما فقط یکی از این سنت‌ها را تجربه می‌کنیم و سنت‌های دیگر را از بیرون می‌بینیم، و حال آنکه یک دین را فقط از درون می‌توان شناخت.»

[منبع: نامه به یک کشیش، سیمون وی،‌ ترجمه فروزان راسخی، نشر نگاه معاصر]

عین‌القضات:

- «ای دوست! اگر آنچه نصاری در عیسی دیدند، تو نیز بینی ترسا شوی و اگر آنچه جهودان در موسی دیدند تو نیز بینی جهود می‌شوی،... هفتاد و دو مذهب جمله منازل راه خدا آمد. مگر این کلمه نشنیده‌ای که شیخ ابوسعید ابوالخیر روزی پیش ِگبری آمد از مغان و گفت: در دین شما امروز هیچ چیزی هست که در دین ما امروز هیچ خبر نیست؟»

[تمهیدات، عین‌القضات همدانی، تصحیح: عفیف عسیران، نشر منوچهری، 1370]

- «دریغا هفتاد و دو مَذهب که اصحاب با یکدیگر خصومت می‌کنند و هر یکی خود را ضدّی می‌داند، و یکدیگر را می‌کشند، اگر همه جمع آمدندی، و این کلمات را از این بیچاره بشنیدندی ایشان را مُصوَّر شدی که همه بر یک دین و یک ملّت‌اند. تشبیه و غلط، خلق را از حقیقت دور کرده است.»

[همان]

- «مردی نه آن است که سخنِ راستِ سالکان بر وجهی رکیک حمل بکنند، آنگه در ابطالِ آن خوض کنند. مردی آن بود که همه مذاهب را وجهِ راست باز دست آوردند و وجهِ تحریفِ هر یکی پیدا وا کنند، چنانکه هر کسی فهم کند.»

[نامه‌های عین القضات همدانی، عین القضات همدانی، تصحیح: علی نقی منزوی و عفیف عسیران، نشر اساطیر، 1377، ج2]