مثنوی شهریار برای مولانا

مثنوی شهریار برای مولانا

می رسدهردم صدای بالشان

می رویم ای جان به استقبالشان

کاروان کوی دلبر می رسد     

هر زمانم ذوق دیگر می رسد

های و هیهای شتربانان شنو       

شور و شهناز هدی خوانان شنو

عارفان بسته قطار قافله          

سوی ما با زاد و راه و راحله

نامنظم می رسد بانگ جرس       

در شما افتادشان گویی نفس

کاروان ایستاد گویی هوشدار     

صیحه مُلاست ای دل گوش دار

شهر تبریز است و کوی دلبران       

ساربانا بار بگشا ز اشتران

شهر تبریز است و مشکین مرزوبوم 

مهد شمس و کعبه مُلای روم

کاروانا خوش فرود آی و درآی      

ای به تار قلب ما بسته درآی

شهر ما امشب چراغان می کند      

آفتاب چرخ مهمان می کند

شب کجا و میهمان آفتاب            

این به بیداریست یا رب یا به خواب

شهر ما از شور لبریز آمده ست        

وه که مولانا به تبریز آمده است

امشب آن دلبر میان شمس ماست 

آنچه بخت و دولت است از بهر ماست

آنکه آنجا میزبان شمس ماست       

یک شب اینجا میهمان شمس ماست

اینک از در می رسد سلطان عشق

مرحبا ای حسن بی پایان عشق

پا به چشم من نه ای جان عزیز    

جان به قربان تو مهمان عزیز

در دل ویران ما گنجی بیا           

گر چه در عالم نمی گنجی بیا

تو بیا ای ماه مهر آیین ما                 

ای تو مولانا جلال الدین ما

ما همه ماهی و تو دریای ما           

آبروی دین ما دنیای ما

سعدیا کنزاللغه، قاموس تو              

او همه دریا و اقیانوس تو

هر چه فردوسی بلند آوا بود 

چون رسد پیش تو مشتش وا بود

گر نظامی نقشبند زر ناب             

زر نابش پیش تو نقشی بر آب

بیدلان آغوش جانها واکنید               

اشک شوق قرنها دریا کنید

ماهی دریای وحدت می رسد           

شاه اقلیم ولایت می رسد

امشب ای تبریزیان غیرت کنید    

آستین معرفت بالا زنید

هفت قرن از وی شکرخایی کنیم     

یک شبش باری پذیرایی کنیم

کاروان عرشیان مهمان ماست     

قدسیان بنشسته پای خوان ماست

چشم بندیم و خود از سر واکنیم    

با روان عرشیان رویا کنیم

خیمه ها بینم به ایین وشکوه       

دایره چون رشته ای از تل و کوه

خیمه سبز و بلند تهمتن           

زآن فردوسی است آن والا سخن

خیمه مُلا سپید و تابناک           

منعکس در وی صفای جان پاک

خانگاهی رشک فردوس برین   

خیمه ها چون غرفه های حور عین

حوریانش طرفه رفت و رو کنند   

عطرش از گیسوی عنبر بو زنند

بر در هر خیمه نرمین تخت پوست

تا نشاند دوست را پهلوی دوست

با تبرزینی که عشق چیره دست   

شاخ غول نفس را با آن شکست

بر سر بشکسته شاخ غولها           

خرقه ها آویزه و کشکولها

بر فراز خرقه ها بسته رده       

تاجهای ترمه ای سوزن زده

بر در و دیوار با کلک صفا      

قصه هایی نقش از عشق و وفا

صوفیان را خرقه تقوی به دوش 

در تکاپو بینم و در جنب و جوش

خانقه را عشرت آیین می کنند  

شمع ها را عنبرآگین می کنند

پرسه را شیخ شبستر می زند   

هو زنان هر گوشه ای سر می کشد

وآن عقب آتش بسان تل گل   

دیگ جوش شمس حق در قل و قل

شیخ صنعان دوده دار خانقاه   

دود و دم را خیمه چون خرگاه ماه

دیگ جوش شمس خود معجون عشق

می پزد بر سینه کانون عشق

آبش از طبع روان مولوی 

بنشن از عرفان شمس معنوی

غلغل از چنگ و چغور لولیان 

جوشش از رقص و سماع صوفیان

سبزه اش از خط سبز شاهدان  

دم در او داده دعای زاهدان

ادویه در وی نظامی بیخته

ملحش از تک بیت صائب ریخته

عمعق آلو از بخارا داده است  

لیمویش ملای صدرا داده است

زیره اش از مطبخ شاه ولی

شعله اش از غیرت مولا علی

هیمه اش از همت آزادگان

دودش از آه دل دلدادگان

سوز عشقش پخته و پرداخته

کاسه اش از چشم عاشق ساخته

سفره را شیخ شبستر میزبان       

گلشن رازش دعای سفره خوان

مرحبا ای عاشقان بیقرار      

مرحبا ای چشمهای اشکبار

جان و دل را صحنه رفت وروکنید

ز سرشک آب از مژه جارو کنید

عود سوزید و سمن سایی کنید   

با صد آیینه خود آرایی کنید

پرده پندارها بالا زنید    

غرفه های چشم جانها واکنید

شانشین چشم دل خالی کنید    

شاه را تصویر آن بالا زنید

سینه ها سازید چون آیینه پاک  

بو که بینم آن جمال تابناک

دورباش شاه پشت در رسید     

پیر دربان هو حق از دل برکشید

چشم جان بیدار این دیدار دار    

پرده را برداشت پیر پرده دار

 

اینک آمد از در آن دریای نور    

موسی گویی فرود آید ز طور

زیر یک بازو گرفته بوسعید   

بازوی دیگر جنید و بایزید

خیمه بر سر داشته خیام از او 

غاشیه بر دوش شیخ جام از او

طلعتی آیینه دریای نور

قامتی هیکل نمای کوه طور

گیسوانی هاله صبح ازل  

حلقه خورشید حسن لم یزل

چشم می بیند به سیمای مسیح   

گوش می پیچد در آیات فصیح

چون توانم نقش آن زیبا کشید 

چشم من حیران شد و او را ندید

او همه سر است چون فاشش کنم

وصفی از خورشید و خفاشش کنم

کس نداند فاش کرد اسرار او    

هر کسی از ظن خود شد یار او

وصف حال من در او بیحال به

هم زبان راز داران لال به

دست شوق از آستین های عبا     

بر شد و شد جامه ها بر تن قبا

خرقه پوشان محو استغنای او   

خرقه از سر برده پیش پای ا و

شمس کتفش بوسه داد و پیش راند 

بردش آن بالا و بر مسند نشاند

دست حق گویی در آغوشش کشید

پرده ای از نور سرپوشش کشید

عشق می بارد جمال پیر را       

می ستاید حسن عالمگیر را

می رسند از در صفاکیشان او     

پادشاهانند درویشان او

عارفان چون رشته های لعل و دُر  

شمس را صحن و سرای دیده پر

گوش تا گوش فضای خانگاه   

پر شد از پروانگان مهر و ماه

شمس حق خود خرقه بازی می کند 

شاه را مهمان نوازی می کند

 صائبا بانگ خوش آمد می زند      

یاری شیخ شبستر می کند

مثنوی خوانان حکایت می کنند 

وز جداییها شکایت می کنند

شمع و مشعل نورباران می کنند       

حوریان گویی گل افشان می کنند

  بر در و دیوار می رقصد شعاع

صوفیان در شور رقصند و سماع

خواند خاقانی قصیدت ناتمام        

ساز آهنگ غزل دارد همام

شرح شورانگیز عشق شهریار   

در غزل می پیچد و سیم سه تار

عارفان بینی و انفاس و عقول   

سر فرو بر سینه لطف و قبول

پیش در شیخ بهایی یک طرف    

دست بر سینه سنایی یک طرف

ابن سینا می برد قلیان شاه            

فخر رازی انفیه گردان شاه

آبداری عهده فیض دکن                

دهلوی استاده پای کفشکن

شاعر طوس آب بسته کشته را 

هم غزالی پنبه کرده رشته را

رودکی گهگاه رودی می زند   

خوش سمرقندی سرودی می زند

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان   آید همی

سعدی آن گوشه قیامت می کند

وصف آن رخسار و قامت می کند

خواجه با ساز خوش و آواز خوش

خوش فکنده شوری از شهناز خوش

شیخ عطار آن میان با مشک و عود

چشم بد را می کند اسفند دود

مجلس آرایی نظامی را رسد   

آن سخن پرداز نامی را رسد

نظم مجلس با نظامی داده اند    

جام پیمودن به جامی داده اند

می کشد خیام خم می به دوش     

بر شود فریاد فردوسی که نوش

مستی ما از شراب معنوی است 

نقل ما نای و نوای مثنوی است

هدیه ما اشک ما و عشق ما           

عشوه ابروی او سرمشق ما

چشم ازاین رویای خوش وامی کنیم

عشق را با عقل سودا می کنیم

شاهنامه طبل ما و کوس ماست

مثنوی چنگ و نی و ناقوس ماست

در نی خلقت خدا تا دردمید        

نیز نی نالان تر از ملا که دید

یا رب این نی زن چه دلکش می زند  

نی زدن گفتند آتش می زند

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که   این آتش ندارد  ،  نیست باد

این قلندر وه چه غوغا می کند  

گنبد گردون پر آوا می کند

چون کتاب خلقت است این مثنوی   

کهنگی در دم در او یابد نوی

جزو و کل از نو به هم انداخته  

محشری چون آفرینش ساخته

هر ورق صد صحنه سازی می کند

هر سخن صد نقش بازی می کند

هر سخن چندین خبر از مبتداست

باز خود مبدای چندین منتهاست

چون سخن هم مبتدا شد هم خبر 

یک جهان مفهوم می گیرد به بر

هم به ان قرآن که اوراپاره سی است

مثنوی  قرآن ِ شعر پارسی است

شاهد اندیشه ها شیدای او

مغزها مستغرق دریای او

مولوی خاطر به عشق شمس باخت

وین همه دیوان به نام شمس ساخت

نی همین بر طبع ملا، آفرین       

آفرین بر شمسِ ملا آفرین

شمس ما کز بی زبانی شکوه کرد

در زبانِ شعرِ ملا جلوه کرد

دل به دردش آمد از داغ زبان     

حق بدو داد این زبان جاودان

جاودان است این کتاب مثنوی  

جاودان باش ای روان مولوی

جشن قرن هفتم ملای روم گرچه    

برپا گشته در هر مرز و بوم

لیک ملا شمس را جویا بود   

هر کجا شمس است آنجا می رود

شمس چون تبریزی و از آن ماست

روح ملا هم یقین مهمان ماست (شهریار)

 

 

معنای نشوز، بی وفایی جنسی است نه هر نوع نافرمانی

معنای نشوز، بی وفایی جنسی است نه هر نوع نافرمانی

(برگرفته از کتاب نسخ سنگسار توسط اسلام، امیرحسین ترکاشوند).

«الرجال قوّامون علی النساء بما فضّل الله بعضَهم علی بعض و بما انفقوا من اموالهم فالصالحات قانتاتٌ حافظاتٌ للغیب بما حفِظ الله واللاتی تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجُروهنّ فی المضاجع واضربوهنّ فإن أطعنکم فلاتبغوا علیهنّ سبیلاً إنّ الله کان علیّاً کبیراً» (... پس زنانِ صالح، ... در غیبت شوهر به نگاه‏داشتِ خدا نگاه‏دارنده‏اند و آن زنانی که از نشوزشان بیم دارید موعظه‏شان کنید ، در خوابگاه ترک‏شان کنید و بزنیدشان ...).

گویا مصداق اصلیِ "حافظاتٌ للغیب بما حفِظ الله"، به قرینهٔ «والحافظین فروجهم والحافظات»  و «وقل للمؤمنات ... یحفظن فروجهنّ» ، لزوم وفاداری جنسیِ زنان به شوهران در غیاب آن‏ها و عدم خیانت جنسی است و گویا مراد از نشوز در عبارت "واللاتی تخافون نشوزهنّ"، پی‏گیری همان مسئلهٔ پیش یعنی ترس مردان از عبور جنسی همسرشان از آن‏ها و قانع‏نبودن به روابط جنسی فیمابین می‏باشد  زیرا این آیات در زمانی نازل شد که آلودگی جنسی، پدیده‏ای رایج بود و بسیاری از زنان به همسران خود بسنده نمی‏کردند.

بر این اساس، قرآن (برای تغییر این هنجارِ ناشایست و توجّه‏دادنِ همه به خانواده) در این آیه از مردان مؤمن می‏خواهد در صورتی که متوجّه انحراف همسرشان شدند "از درِ موعظه درآمده ، از بسترشان دوری گزیده و تنبیه‏شان کنند" تا دست از خطاهای جنسی بردارند و نیازهای جنسی‏شان را صرفاً در خانواده یعنی در شوهر جستجو کنند.

توضیحی که داده شد مؤیّد به فرمایش رسول‏خدا(ص) در آخرین! روزهای عمر شریف‏شان (در خطبهٔ حجةالوداع) می‏باشد:

«أما بعد أیهاالناس فإن لکم على نسائکم حقاً، و لهن علیکم حقاً، لکم علیهن أن لایوطئن فرشکم أحدا تکرهونه، و علیهن أن لایأتین بفاحشة مبینة، فإن فعلن فإن الله قد أذن لکم أن‏تهجروهن فی المضاجع و تضربوهن ضربا غیر مبرح، فإن انتهین فلهن رزقهن وکسوتهن بالمعروف»

(ای مردم! شما را بر زنان‏تان حقی است و ایشان را بر شما حقی است. حق شما بر آنها آن است که بر گلیم‏تان کسی را که اکراه داشته باشید راه ندهند، و بر آنها است که مرتکب فاحشهٔ قابل اثبات نشوند؛ امّا اگر مرتکب شدند در این صورت خدا به شما اجازه داده که ترکِ بستر کنیدشان و بزنیدشان البته جوری که آسیب نبینند. پس اگر دست برداشتند حق دارند که روزی و رخت‏شان را طبق عرف دریافت دارند).

چنان‏که ملاحظه شد پیامبر(ص) در مورد مجازات زنا و فحشای زنان شوهردار صحبت می‏کند (علیهن أن لایأتین بفاحشة مبینة، فإن ...) و شک نیست که حضرت(ص) مبنای خود برای تعیین این مجازات را همین آیهٔ مورد بحث قرار داده است (فإن فعلن فإن الله قد أذن لکم أن ...) بنابراین به خوبی معلوم می‏شود که عبارت قرآنیِ "حافظاتٌ للغیب بما حفِظ الله واللاتی تخافون نشوزهنّ"، معادل عبارت نبویِ "لایأتین بفاحشة مبینة" یعنی "عدم ارتکاب زنا و فاحشه" است و در نتیجه،

🔸اوّلاً آن‏چه موجب ترک بستر و زدنِ زنان است صرفاً خطاهای جنسی می‏باشد

🔸و ثانیاً رسول‏خدا(ص) در واپسین روزهای عمرش نهایت کیفرِ زنای زنان شوهردار را عبارت از قهر و تنبیه (تازه تنبیهی بدون آسیب) اعلام کرده است (بیان حکم اسلام بر مبنای قرآن از زبان رسول‏خدا ؛ پیوند قرآن و سنّت) .

چنان‏که ملاحظه شد کیفر خطای جنسی برای زنان شوهردار، پس از موعظه عبارت از قهر و ترک بستر و سپس تنبیه است و نه قتل‏وسنگسار.

صفحه 162 تا 164

 

 

در دیدگاه فقه سنّتی؛ جان و مال و آبرویِ کسانی که مسلمان نیستند محترم نیست!!.

در دیدگاه فقه سنّتی؛ جان و مال و آبرویِ کسانی که مسلمان نیستند محترم نیست!!.

این نامحترم های فقهی امروزه حدودِ 78% جمعیّت کنونی جهان را در بر می گیرد. خوشبختانه این نوع فقه در دهه های اخیر و گاه از درون نظام جمهوری اسلامی به چالش کشیده شده و رفته رفته امّا بسیار کنُد کنار می رود و جای خود را به فقه اصیل اسلامی خواهد داد امّا تا پیش از دوران معاصر، هیچ خبری در فقه نبود و حرفها یکسان و بر ضدّ حیات و حاکمیّت و کرامتِ خدادادی بود:

⚫️جان: به حکم کتاب الجهادشان باید به اکثریت ملل جهان حمله میشد تا یا مسلمان شوند یا کشته و یا زیر سلطه  و پرداخت کنندهٔ جزیه (در باره آیه جزیه در قرآن شریف، توضیح روشنگر و متفاوتی در آینده خواهم داد). به حکم همین کتابشان، بازماندگان کفّار (کفّار! نام انتخابی قدما برای تمام نامسلمانان در هر مکان و قارّه تا آخر دنیا! حتّی اگر اسم پیامبر گرامیِ (ص) ما را نشنیده باشند) به بردگی و کنیزی مسلمانان و فاتحان در میآیند و جزوِ املاکشان میشوند و این بردگی در نسلِ آنان نیز امتداد می یابد. از کتاب الجهاد که بگذریم، در کتاب القصاصشان (که مربوط به وقت جهاد و جنگ نیست) نیز به خوبی نامحترم بودنِ جان نامسلمانان را میتوان دریافت زیرا از جمله شروط قصاص، مسلمان بودنِ مقتول است و یعنی هیچ مسلمانی را بابت کشتن نامسلمان نمی توان اعدام و حتّی محکوم کرد زیرا جان کفار، نامحترم است.

⚫️مال: به حکم ابواب مختلفِ شان، نامسلمانان (به استثنای کفّار تحت ذمّه) نه تنها مالکِ چیزی نیستند و حق مالکیّت بر اموالشان را ندارند بلکه هم اموالشان و هم خودِ خودشان جزو مایملکِ مسلمین به شمار میآیند!! (هم و ما فی ایدیهم فیئاً للمسلمین و مملوکین لهم).

⚫️آبرو: در این نوع فقه، انسان بماهو انسان، نه تنها فاقد کرامت است بلکه میتوان و چه بسا باید! نامسلمانان را و حتّی مسلمینِ غیر شیعه و نیز شیعیانِ غیر اثنی عشری را مورد آماجِ ایرادات و تهمت ها قرار داد!!

گفتنی است مسلمانانِ صاحب عقیدهٔ حقّه نیز چندان ایمن نخواهند بود چه اگر مقیّد به واجبات و محرّمات (نماز، روزه و...) نباشند  نامشان فاسق! میشود و همین اتّصاف، تا حدودی مستحق روا داشتن مسائل غیر اخلاقی در حقّشان خواهد شد.

امیرحسین ترکاشوند. کانال باز نگری

همه‌ی ما آدمیم. آدم‌های خیلی معمولی

همه‌ی ما آدمیم. آدم‌های خیلی معمولی

یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم. فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید. ناگفته هم نماند که خودم بدم نمی‌آمد که او اینقدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده! ما با هم ازدواج کردیم. سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم. در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهایم شده: -«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»

امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبا همه‌ی ما در طولِ زند‌گی، به لحظه‌اى می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه‌اى مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند. و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد. ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم و وقتی آن شخصیتِ ابر انسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.

واقعیت آن است که همه، آدم‌های معمولی‌اى هستند. حتی آن‌هایی که ما ابر انسان می‌پنداریم هم دست‌شویی می‌روند، وقتی می‌خوابند آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرقِ‌شان بوی گند می‌دهد و دهن‌شان سرِ صبح، بوی ....! بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تئاتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی‌ ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی است! اولین چاره‌ی کار این بود که از آن‌ها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است. در قدم بعد، سعی کردم ‌بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، نیازهای طبیعی‌ دارم؛ عصبانی می‌شوم، غمگین می‌شوم، گرسنه می‌شوم، دستشویی می‌روم، دست و بالم درد می‌گیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همه‌ی آدم‌ها دارند.

اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند: اول؛ احترام حتی جلوی پای یک پسربچه‌ی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد. باید آنقدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزش‌تر و مهم‌ترند. و بعد؛ راست‌گویی به عقیده‌ی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگ‌تر و انسانی‌تر از راست‌گویی نیست. اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگ‌ترین سدهایی است که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم. اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.

این‌هایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوق‌ها هم می‌آید. به یک ‌دلداده‌ی شیفته باید گفت: «کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، شامپانزه‌ای تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!» همه‌ی ما آدمیم. آدم‌های خیلی معمولی.( نوشته‌اى "دالتون ترومبو" نويسنده و فيلم‌نامه نویس امريكايى)

 

قطعه ای از کتاب: دایی جان ناپلئون راجع به عشق و عاشقی

قطعه ای از کتاب: دایی جان ناپلئون راجع به عشق و عاشقی

اسدالله میرزا خطاب به سعید: منم یه روزگاری مثل تو بودم، احساساتی، زود رنج… اما روزگار عوضم کرد. جسم آدم توی کارخونه‌ی ننه‌ی آدم درست میشه، اما روح آدم توی کارخونه‌ی دنیا.

... تو قضیه زن گرفتن منو شنیدی؟

سعید: یه چیزایی می‌دونم. یعنی شنیدم که شما زن گرفتی و بعد طلاقش دادی.

اسدالله میرزا: به همین سادگی؟ زن گرفتم، بعد طلاقش دادم؟

... من ۱۷، ۱۸ سالم بود که عاشق شدم.

سعید: عاشق کی؟

اسدالله میرزا: یه قم و خویش دور. نوه عموی همین فرخ لقا خانم سیاه پوش…

سعید: خوشگل بود؟

اسدالله میرزا: خیلی...

سعید: اونم شما رو دوست داشت؟

اسدالله میرزا: خیلی... عشقای بچگی و جوونی دست خود آدم نیست. بابا ننه‌ها بچه هاشونو عاشق هم می‌کنن. از بس به شوخی اون به دختر این میگه عروس من، این به پسر اون میگه داماد من. همین‌جور هی تو گوش آدم فرو می‌کنن. بعدها به سن عاشق شدن که می‌رسی، می‌بینی عاشق همون عروسِ بابا ننت شدی. اما همین بابا ننه‌ها وقتی که فهمیدن، روزگار منو اون دخترو سیاه کردن…

سعید: آخه چرا؟

اسدالله میرزا: بابای اون برای دخترش یه شوهر پولدار تر از من پیدا کرده بود؛ بابای منم برای پسرش یه عروس اسم و رسم‌دار تر. منتها ما از رو نرفتیم. انقدر کتک خوردیم و فحش شنیدیم تا خسته شدن و مجبور شدن ما دوتا رو به هم بدن.

... دو سال تموم حتی فکر یه زن دیگم به کله‌ام نیافتاد. دنیا، آخرت، خواب، بیداری، گذشته، آینده و هرچیز دیگه برای من تو وجود اون زن بود. خود اونم یه سالی ظاهراً با من همین حال و هوا رو داشت. اما یواش یواش من به چشمش عوض شدم.

سعید: شما که خیلی همدیگرو دوست داشتین. چرا اینجوری شد؟

اسدالله میرزا: یه رفیق داشتم، همیشه می‌گفت: سال اول که زن گرفتم، زنم انقدر خوب و شیرین بود که دلم می‌خواست بخورمش. اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش… (خنده) حوصله ندارم برات بگم چرا… چطور شد... فقط برات میگم که از سال دوم اگه از اداره یه راست می‌اومدم خونه و جای دیگه نمی‌رفتم، زنم خیال می‌کرد جایی ندارم که برم. اگه به زن دیگه‌ای نگاه نمی‌کردم، خیال می‌کرد عرضه ندارم. یادته چند دفعه از من پرسیدی این عکس کیه؟ (عکس یک مرد عرب)

سعید: همین دوستتون؟ آره یادمه

اسدالله میرزا: همیشه به تو گفتم یکی از دوستان قدیمیه. اما این دوست من نبود، نجات دهنده‌ی من بود…

سعید: نجات دهنده‌ی شما؟

اسدالله میرزا: بله، نجات دهنده‌ی من… (رو به عکس) تصدقت بشم من.

... زن من با همین عربِ نتراشیده‌ی نکره گذاشت فرار کرد.

سعید: فرار کرد؟!

اسدالله میرزا: اوهوم…

سعید: شما هیچ کاری نکردید؟

اسدالله میرزا: طلاقش دادم… رفت زن همین عبدالقادر بغدادی شد.

سعید: این مرتیکه زنتونو دزدیده، شما عکسشو قاب کردین گذاشتین جلو چشمتون؟

اسدالله میرزا: تو هنوز بچه‌ای…... اگه تو دریا غرق شده باشی و اون لحظه‌ای که داره جون از تنت در میره، یه نهنگ پیدا بشه، نجاتت بده، شکلش به چشمت از ستاره‌های سینمام خوشگل‌تر میاد. عبدالقادر کریه‌المنظر همون نهنگه که به نظر من از مارلین دیتریش هم خوشگل‌تره.

سعید: حالا چرا عاشق عبدالقادر شد؟

اسدالله میرزا: من با ظرافت با زنم حرف می‌زدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت. من روزی یه بار حموم می‌رفتم، عبدالقادر ماهی یه بار. من با نهار حتی پیازچه هم نمی‌خوردم، عبدالقادر یه کیلو یه کیلو سیر و ترب سیاه می‌خورد. من شعر سعدی می‌خوندم، عبدالقادر آروغ می‌زد… اونوقت تو چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش. من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف… فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود، دست به سفرش محشر بود، یه پاش اینجا بود، یه پاش سانفرانسیسکو... [سکس]

سعید: عمو اسدالله، چرا اینا رو برا من تعریف کردی؟

اسدالله میرزا: ذهنت باید یه کمی روشن بشه. چیزایی رو که بعداً خودت خواه ناخواه می‌فهمی، می‌خوام زود تر به تو بفهمونم…

 

روشنفکران دینی، بازسازی فکر دینی یا دین‌سازی؟

روشنفکران دینی، بازسازی فکر دینی یا دین‌سازی؟

یاسر میردامادی

اگر حقیقت معیاری می‌داشت ما کمابیش عاِلم مطلق می‌بودیم. [اما] وقتی می‌خواهیم واقعیاتی را کشف کنیم، باید دوباره و دوباره بکوشیم خطا کنیم. کارل پوپر

۱. مقدمه

کسانی که آثار مدرسه‌ روشنفکری دینی ایرانی را دنبال می‌کنند، اخیرا شاهد اختلاف نظری جدی میان برخی چهره‌های اصلی این جریان فکری بوده‌اند. در یک سوی این اختلاف نظر، چهره‌هایی مانند محسن کدیور، اکبر گنجی و آرش نراقی قرار دارند. این گروه، در عین اختلاف نظری که میان خودشان وجود دارد، معتقدند سیر فکری اخیر روشنفکری دینی، به ویژه در طرح فکری عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری، باورهای اصلی و مشترک مسلمانان (مانند اوصاف خدا، وحی، عصمت، نبوت و قرآن) را چنان به نحو رادیکالی به دست تجدیدنظر سپرده است که از نظر این گروه نهایتا از محتوای دین اسلام، در عمل، چیز چندانی باقی نمانده است.

از این رو به نظر گروه اول، طرح روشنفکریِ سروش و شبستری، خواسته یا ناخواسته، سرآخر تبدیل به دینی جدید می‌شود (گرچه دینی جدید با ابزار و مصالحی برگرفته از دین اسلام) و نه آنکه به دین‌پیرایی یا بازسازی فکر اسلامی وفادار بماند. منتقدانِ گروه اول البته همگی پدیده دین‌سازی را لزوما منفی تلقی نمی‌کنند، اما جملگی بر این اعتقادند که داوری ما در باب دین‌سازی هر چه که باشد، در طرح روشنفکریِ سروش و شبستری متأخر، ما با دین‌سازی طرفیم و نه دین‌پیرایی یا بازسازی فکر دینی.

در سوی دیگر اما، چهره‌های دیگر روشنفکری دینی (مانند عبدالکریم سروش و سروش دباغ) قرار دارند که معتقدند بازسازی بنیادی فکری دینی نه تنها دین‌سازی نیست بلکه لازمه‌ بازسازی فراگیر روشنفکری دینی است. از نظر گروه دوم، در صورتی که تنها فقه یا باورهای فرعی الهیاتی بازسازی شود، روشنفکری دینی کار خود را تنها تا نیمه پیش برده است و به سرانجام نرسانده است. از نظر این گروه، پروژه‌ روشنفکری دینی تنها در صورتی به کمال خود می‌رسد که تلقی رایج و متعارف از خدا، صفات او، نسبت خدا و جهان (به ویژه نسبت خدا با انسان)، نظریه‌ رایج از نبوت، وحی، عصمت، مهدویت و مانند آنها را به دست بازسازی اساسی بسپارَد. این بازسازی می‌بایست در پرتو علوم طبیعی-تجربی و علوم اجتماعی-انسانی مدرن (به ویژه فلسفه‌فهمی و دین‌پژوهی جدید) صورت پذیرد.

این اختلاف نظر، لاجرم این پرسش بنیادی‌تر را به ذهن می‌آورد: چه معیاری برای تمایز میان دین‌سازی و بازسازی فکر دینی در اختیار داریم (البته اگر اصولا معیاری در دست داشته باشیم)؟ اصلاح یک دین تا کجا اصلاح همان دین است و از کجا به بعد، دیگر، تبدیل به دین‌سازی می‌شود؟ من در این نوشته کوتاه قصد ندارم معیار تمایزی میان بازسازی فکر دینی و دین‌سازی به دست دهم و یا حتی در بابِ این پرسش بنیادی‌تر بحث کنم که آیا اصولا می‌توان چنین معیاری به دست داد یا خیر (با این حال، معتقدم نقل قولی که از پوپر در ابتدای این مطلب آورده‌ام، برای معیارپروران نکات روشنگری در خود دارد). قصد من در این نوشته تنها این است که، به شکلی گذرا، نشان دهم گروه اول تا کنون نتوانسته‌اند معیار قابل دفاعی برای تمایز میان دین‌سازی و بازسازی فکر دینی پیشنهاد کنند.

۲. معیار پیشنهادی کدیور

از میان گروه اول و یا مدافعان آنها، تا به امروز، این تنها کدیور است که تمایزی میان دین‌سازی و بازسازی فکر دینی پیش نهاده است. کدیور در بخش دومِ نوشته‌ای با عنوان «کوررنگیِ دینی»، می‌کوشد معیارهایی برای اصلاح «اصیل» فکر اسلامی پیش نهد. او معتقد است که عدول از این معیارها ما را از اصلاح دین به ورطه دین‌سازی می‌افکند. او با اشاره به رأی سروش در باب وحی به مثابه رؤیای رسولانه، می‌گوید:

اینکه قرآن تفسیر محمد بن عبدالله از جهان، یا تعبیر خوابهای وی است، یا وحی تابع شخصیت وی بوده و با فراز و فرود شخصیت وی قبض و بسط می‌یافته، و آیات مولود شخصیت محمد است، و یا به جای تفسیر قرآن از این به بعد باید به دنبال معبرّانی برای تعبیر رؤیاهای رسولانه باشیم، از مقوله بازسازی خود دین، اصلاح دین یا دست‌اندازی به منبع اول اسلام است. اصل دین در اینجا به معنای ذات‌انگاری نیست، به معنی مشخص منبع اصلی دین است. تغییر منبع اصلی اسلام به هر یک از معانی که گذشت به تغییر دین می‌انجامد و منجر به دین تازه‌ای می شود.

سروش قرآن را کلمات خداوند به حساب نمی‌آورد و محمد را ناقل وحی قلمداد نمی‌کند، بلکه او را مولّد وحی می‌انگارد. محمد، در مقام پیامبری، توانسته به درجه‌ای از کمال برسد که، به تعبیری ادبی، به حیات خلوت خداوند سرک بکشد و از آنجا برای آدمیان خبر بیاورد و تاریخ را عوض کند. از همین رو، به نحو پسینی، می‌توان محمد را در این سرک کشیدن، «در سایه تأیید و حمایت الهی» به حساب آورد. در تلقی متعارف و «ارتدوکس» از وحی قرآنی اما قرآن عین کلمات خداوند به حساب می‌آید، محمد تنها ناقل وحی است و در شکل و محتوای قرآن نقشی، جز انتقال آنها به آدمیان، ایفا نمی‌کند.

به نظر کدیور، اگر از تلقی متعارف و «ارتدوکس» از قرآن فاصله بگیریم، آنگاه در واقع قرآن را از این که منبع اصلی دین اسلام باشد، باز داشته‌ایم. در نظر او چنین کاری، دیگر، اصلاح فکر اسلامی نیست، بلکه منجر به تأسیس دین تازه‌ای می‌شود. به نظر می‌رسد که از نظر کدیور، اعتبار منابع اصلی اسلام (قرآن، سنت و عقل) به این است که از تلقی متعارف و «ارتدوکس» از این منابع فاصله نگیریم و در صورتی که چنین فاصله‌ای پدید آید، این امر دیگر اصلاح فکر دینی نیست، بلکه دین‌سازی است، یا به تعبیر او «قلب اسلام»، یعنی اسلام را به غیر اسلام تبدیل کردن.

۳. نقد معیار پیشنهادی کدیور

من در ادامه دو نقد به این ایده وارد می‌کنم. نقد اول نشان می‌دهد که این رأی به نظر فاقد سازگاری بیرونی می‌آید و نقد دوم نشان می‌دهد که علاوه بر فقدان سازگاری بیرونی، این رأی، واجد سازگاری درونی نیز به نظر نمی‌رسد. منظورم از سازگاری بیرونی، آزمودن این ایده با مراجعه به تاریخ تفکر اسلامی است. منظور از سازگاری درونی نیز این است که آیا پاره‌های مختلف این رأی می‌تواند با یکدیگر سازگار باشد و یا این‌که بخشی از این رأی بخش دیگر را نقض می‌کند.

۳.۱ فقدان سازگاری بیرونی

اگر از تلقی متعارف و «ارتدوکس» از قرآن، سنت و عقل فاصله بگیریم، آیا این امر لزوما منجر به تأسیس دین تازه‌ای می‌شود؟ یک راه برای یافتن پاسخ این پرسش، آن است که به تاریخ تفکر اسلامی مراجعه کنیم و ببینیم آیا کسانی که تلقی نامتعارف و ناراست‌کیشانه‌ای (غیر ارتدوکسی) از قرآن، سنت، عقل یا شریعت اسلامی ارائه کرده‌اند، کارشان لزوما به تأسیس دین تازه‌ای منجر شده است؟ پاسخ منفی به نظر می‌رسد. می‌توان لیست بلندی تهیه کرد از متفکران مسلمانی که قرآن را کلام خداوند نمی‌دانستند، اما آرایشان منجر به تأسیس دین تازه‌ای نشده است و آرای آنها اکنون فصلی مهم از تاریخ کلام اسلامی است و نه فصل آغازین آیینی دیگر. اشاره‌ای کوتاه به چند نام در پی می‌آید.

ابراهیم نظّام (حدود ۱۶۵-۲۲۱هجری قمری)، از متکلمان برجسته معتزلی اهل بصره، معتقد بود که وحی، در لحظه نزول، در قالب اصواتی در هوا آفریده می‌شود. اما این اصوات به زبان خاصی نیست و این گیرنده‌ وحی است (یعنی پیامبر) که به آن اصواتِ بی صورت، لباس زبانی خاص را می‌افکند. معمّر ابن عَبّاد سُلَمی (وفات. ۲۱۵هجری قمری)، دیگر متکلم معتزلیِ اهل بصره، معتقد بود که کلام خدا تنها «ظرفیتی است که خداوند در درون فرد قرار می‌دهد تا آن فرد کلماتی را بیان کند که حاکی از اراده و صنع الهی است» (هری ولفسون، فلسفه علم کلام، نشر دانشگاه هاروارد، ۱۹۷۶، ص ۲۷۷). از نظر عباد، قرآن کلام مستقیم خدا نیست، بلکه کار مستقیم طبیعت است. از نظر او خداوند تنها ذوات را می‌آفریند و این ذوات‌اند که عرضیات را می‌آفرینند و کلام هم در زمره‌ی عرضیات است، پس آفریده‌ی مستقیم خدا نیست. بِشر مَریسی (وفات ۲۱۸یا ۲۱۹هجری قمری)، متکلم مرجئه‌مسلک و فقیه حنفی مذهب، معتقد بود که قرآن کلام خدا نیست، بلکه کلامی بشری در باب خدا است (یوزف فان اِس، در: قرآن چونان متن، نشر بریل، ۱۹۹۶، ص ۱۸۱). از نظر تاریخی هیچ کدام از متکلمان فوق دین جدیدی نیاوردند و همگی مسلمان به حساب می‌آیند. بر این اساس، داوری کدیور مبنی بر این که تجدید نظر اساسی در تلقی رایج از منابع اصلی اسلام، لزوما منجر به تأسیس دین تازه‌ای می‌شود، با تاریخ تفکر اسلامی سازگار نیست و از این رو فاقد سازگاری بیرونی است.

۳.۲ فقدان سازگاری درونی

اما صرف نظر از سازگاری یا عدم سازگاری بیرونی، آیا این رأی واجد سازگاری درونی است؟ پاسخ، باز هم، منفی به نظر می‌رسد. در بخش دیگری از گفتار «کوررنگی دینی»، کدیور به این نکته اشاره می‌کند که:

آنچه نیاز به اصلاح یا اجتهاد ساختاری یعنی اجتهاد در اصول و مبانی دارد، علوم اسلامی است، از فقه [گرفته تا] اصول، کلام، تفسیر، علم الحدیث، اخلاق، فلسفه و عرفان. این علوم فهم عالمان دین اعم از فقیه، اصولی، متکلم، مفسر، محدث، اخلاقی، فیلسوف و عارف بوده است. این نهایت کاری است که مجتهد در اصول و مبانی یا روشنفکر دینی یا نواندیش دینی (یا هر عنوان دیگری با پسوند «دینی» و اسلامی) می تواند و مجاز است انجام دهد. اما بازسازی یا اصلاح خود دین مطلقا چیز دیگری است. مراد از اصلاح دین «تغییر منابع دین» است. (قلاب و بین قلاب از ماست)

از نظر کدیور، اصلاح فکر اسلامی به معنای اصلاح علوم اسلامی است و نه اصلاح خود اسلام. از نظر کدیور تجدیدنظر اساسی در تلقی رایج و متعارف از قرآن و سنت (کاری که سروش و شبستری می‌کنند)، به معنای تغییر منابع دین است و تغییر منابع دین به معنای تغییر خود دین است؛ و تغییر خود دین، دیگر، اصلاح فهم دینی نیست. اما این رأی، این نکته مهم را نادیده می‌انگارد که آن‌چه ما «خودِ دین» می‌انگاریم نیز، لاجرم، بخشی از فهم ما از دین است و بخشی از علوم اسلامی است و اگر فهم ما از دین می‌تواند اصلاح شود (و این چیزی است که کدیور به صراحت می‌پذیرد و آنرا لازمه روشنفکری یا نواندیشی دینی می‌داند)، آن‌گاه فهم ما از آنچه «خود دین» به حساب می‌آید نیز می‌تواند دستخوش بازسازی، بازنگری و اصلاح شود.

فهم هیچ کس از دین مساوی خود دین نیست، که اگر می‌بود این همه اختلاف نظر میان عالمان علوم اسلامی شکل نمی‌گرفت. اما فهم دین شامل تلقی ما از آن چه «خود دین» می‌انگاریم نیز می‌شود. در واقع از نظر تاریخی، بخش مهمی از علوم اسلامی درگیر بحث در باب این نکته‌ بوده‌اند که: «چه چیزی خود دین است»؟ آیا «خود دین» همان ظاهر کلمات قرآن است یا باطن آن، یا ترکیبی از هر دو؟ آیا «خود دین» تفسیر امامان از قرآن است و یا قرآن به صورت بی واسطه برای غیر امام نیز حجت است؟ آیا «خود دین» آن است که با محمد قدم به قدم پیش رفت تا به جایی رسید که مانند او به معراج رفت و دلی مهبط وحی یافت یا خیر؟ نیچه می‌گفت کسی که همیشه شاگرد باقی بماند، زحمتهای استاد خود را به هدر داده است. حال، آیا «خود دین» این است که با «قرآن محمد» پیش رفت، اما در آن نماند تا به تعبیر شمس تبریزی، در نهایت، «قرآن خود» را یافت؟

نتیجه آنکه، اگر بتوان علوم اسلامی را اصلاح کرد، از آن‌جا که بخش مهمی از علوم اسلامی اختلاف نظر بر سر آن چیزی است که «خود دین» انگاشته می‌شود، پس می‌توان دست به اصلاح تلقی رایج از «خود دین» نیز زد. اما اگر نمی‌توان تلقی رایج از «خود دین» را اصلاح کرد، لازمه‌ آن این است که بخش مهمی از علوم اسلامی را نیز نمی‌توان اصلاح کرد. اینجاست که به نظر می‌رسد رأی کدیور ناسازگاری درونی خود را نشان می‌دهد: یا علوم اسلامی را می‌توان اصلاح کرد، پس تلقی رایج از «خود دین»، که بخش مهمی از علوم اسلامی است، را نیز می‌توان اصلاح کرد، و یا تلقی رایج از «خود دین» را نمی‌توان اصلاح کرد، پس بخش مهمی از علوم اسلامی را نیز نمی‌توان اصلاح کرد.