روانکاوی بالینی از دیدگاه “ژاک لاکان”؛ یک روانکاو بالینی لاکانی چگونه کار می کند؟

 

روانکاوی بالینی از دیدگاه “ژاک لاکان”؛ یک روانکاو بالینی لاکانی چگونه کار می کند؟

یک روانکاو بالینی لاکانی چگونه کار می کند؟ برای پاسخ به این پرسش، می بایست ابتدا ژاک لاکان (Jacques Lacan)، روانپزشک و روانکاو فرانسوی را شناخت و به نظریه های او از راه بررسی نوشته ها، سمینارها و تجربیات بالینی، گروهی و آموزشی او تا حدودی دست یافت. در این راه نیازمندیم تا برداشتهای او را از ساختارگرایان نیم  دوم قرن بیستم مثل زیگموند فروید و فردیناند سوسور، و نیز مکتب روانپزشکی بی نظیر فرانسه بیشتر بشناسیم. و اینجاست که متوجه می شویم کار تا چه پایه دشوار است و نیازمند پیگیری.

این سومین بار است که من در برابر صاحبنظرانی که زحمت دنبال گرفتن این سخنان را به خود تحمیل کرده اند، با این پرسش روبرو می شوم. دفعات قبل بسیار ساده تر بود. نخستین بار در انجمن فرهنگی اجتماعی  در فرانسه می بایست به زبان فارسی با هم میهنانی که آشنایی زیادی به زمینه های نظری و عملی کارکردهای روانپژوهان، روانشناسان، رواندرمانها، روانپزشکان و روانکاوان نداشتند سخن بگویم. جایی که سخن گفتن از روان، با سخن از آسیب روانی و سخن از جنون هم سطح است، بویژه که در ذهن همگان، معمولاً “جنون به همه مربوط است جز به من و اطرافیان من”. البته مخاطبین آن روز با پیشداوریهای ظریف و پنهانی که در فضای فرهنگی ما شناور است به من گوش دادند و من در آن فرصت امکان یافتم کمی آبروی روانشناختی را زنده کنم. دومین بار در دوران تدریس در دانشکده  پزشکی پاریس بود که به همین موضوع پرداختم، با این تفاوت که این بار حرفهایم به زبان فرانسه و برای دانشجویانی بود که به پایه های سکسوآنالیز یا روانکاوی در خدمت آسیبهای روابط جنسی تا حدودی آشنایی داشتند. اگرچه دراینجا نیز می بایست زیربناهای نظری و ظرافتهای اختلاف روش لاکان با مکاتب دیگر روانکاوی، چون جلسات روانکاوی کوتاه مدت و متغیّر و یا نقش حضور و تعبیر روانکاو را روشن سازم. اما اینبار فقدان رابط  حضوری(این سخنرانی با اسکایپ و از راه دور انجام گرفته است)، فقدان پایه های مشترک دانسته ها و زبان و واژه ها، فقدان شناخت مشترک ما از یکدیگر بر دو مشکل پیشین می افزاید.

امروز، با توجه به زمان محدود و برای شروع آشنایی، نخست به میدان روانشناختی، و رابط  دال و مدلول می پردازم چرا که هر دو این میدانها هم پایه های اساسی کار روانکاوی بویژه مکتب روانکاوی لاکان است و هم چالش سخنرانی امروز. سپس به عنوان یک روانکاو بالینی مکتب لاکان، از نسل دوم، به لاکان و مبانی نظری، بالینی و کاربردی او می پردازم و پایه های عملی روانکاوی او را می شکافم. همین جا باید بگویم که من شاگرد ژان فورتون هستم که او خود یکی از دوازده شاگرد نزدیک لاکان بود.

پیچیدگیهای روانشناختی و حوزه‌های عملکرد آن: کاربردِ کلمه  “روان” در زبان پارسی معادل “PSY” در زبانهای اروپایی را می‌توان نعمت زبان پارسی دانست. این کلمه هم می‌تواند در قبال مفهوم “دستگاه روان” - یا ساختار عملکرد روان - مورد استفاده قرار گیرد و هم به عنوان پسوند و یا پیشوند برای کلی  مفاهیمی که به شکلی با روان سر و کار دارند، همچون روانکاوی، روانشناسی، روانپزشکی، روان‌درمانی یا روانشناختی. چرا که این کلمه در عین حال چون اسم مصدر فعل “رفتن” هم هست، این رابطه را به شکلی در جاری بودن مفهوم “روان” می رساند. به شکلی که “روان” هم در ماست، هم با ماست و هم در جایی دیگر. این مکان در اسطوره‌های ایرانی به شکلی زمینی ـ آسمانی است و در فرضیه‌های نوین روانکاوی مکتب لاکان همان دیگر یا دیگری یا دیگران است.

اگرچه پیچیدگیهای روان آدمی، تنها مورد بحث علوم به مفهوم امروزی آن نیست، ولی می‌توان آنچه را که به شکل رسمی در محدود  علوم و در دایر  روانشناختی تعریف شده است بر چهار گروه تقسیم کرد: روانپزشکی، روانشناسی، روان‌درمانی و روانکاوی. این تقسیم‌بندی بطور موقت به‌ ما امکان می ‌دهد تا در این مختصر میدان عملکرد روانشناختی را بیشتر بشناسیم. شناخت آنچه را که به روان مربوط می‌شود، روانشناختی بنامیم با این فرض که میدان کارمان را به زندگی روزمره و منطق  لمس محدود کنیم. چه محدود  شناخت روان، از طرفی به شناخت کلی  دستاوردهای انسانی ـ از اختراع کلام و خط تا عرص  اسطوره‌شناسی، هنر و ادبیات از دورترین زمانها تا به امروز بازمی‌گردد. در این زمینه، فلسفه، عرفان، مذهب، باورهای مردمی، و حتی دعانویسی و جادو نیز جای می گیرند. از طرف دیگر، اگر بخواهیم چندان دور نرویم، دامن  روانشناختی تا زبانشناسی، انسانشناسی، جامعه‌شناسی و علوم شناخت نیز گسترده می شود. و چون روان بر تن استوار است، روانشناختی تا عصب‌شناسی هم پیش می‌رود، در واقع روان انسان در میان  سه شاخص عمده گرفتار است: گذشت  آدمی، آدمی در جمع دیگران و بدن آدمی و ساختار عصبی آن.

سعی می‌کنیم با تعریف این چهار مفهوم کاربرد عملی روانشناختی و ذکر چند مثال مطلب را روشنتر کنیم:

۱- روانپزشکی، که به ‌شکل تاریخی و در محدود  عملکرد پزشکی است و شاخه‌ای است در دنبال  پزشکی مغز و اعصاب. در روانپزشکی با تقسیم‌بندی بیماریها بر اساس تظاهرات خارجی آن‌ بیماریها سر و کار داریم. هدف، تشخیص بیماری و درمان آنست. بیماریهای روانی در محدود  روانپزشکی می‌توانند ریشه‌های خود را به شکلی، از بدن، از سلسله اعصاب یا عملکرد ناقص مغز به همراه بیاورند. بیماریهایی که ریشه در عوامل مادرزادی دارند یا مشکلاتی که پس از تولد ایجاد شده است؛ مثل ضایعه‌های مغزی، عدم کارکرد صحیح سیستم حافظه، سیستم تشخیص یا ساختار شناخت.

در روانپزشکی امروزی برای درمان ناهنجاریها، به ریشه‌یابی مشکلات جسمی- عصبی پرداخته از روان درمانی تا تغییر محیط ‌زیست، هنردرمانی و... استفاده می کنند ضمن این که به داروهای شیمیایی نیز جای ویژه‌ای در آرام کردن فضای ذهن بیمار می‌دهند.در اوایل قرن بیستم، هنوز بخشهای بیماریهای اعصاب و مغز و روان در بیمارستانها از هم جدا نشده بودند.

۲-  در روانشناسی، رفتار فرد مورد تحلیل است. رفتار فرد در خانواده، محیط آموزشی، محیط کار، با دوستان و آشنایان. لذا از این علم در هرجا که “رفتار فرد” نقش دارد، استفاده می‌شود، چون استخدام در مؤسسات، روابط عمومی، علوم آموزشی یا تنظیم رابط  فرد با دیگران در محیط اجتماعی. روانشناسی در حالتهای بالینی فرد را در مقابل آینه‌ای از رفتارش با جامعه و دیگران قرار می‌دهد. در بازسازی افرادی که یا به‌ دلیل نقص مادرزاد یا حوادث و بیماریها دچار اختلالات رفتاری یا ذهنی هستند، روانشناسی نقش عمده‌ای دارد. از طرف دیگر، مطالع  مسایل اجتماعی بدون در نظر گرفتن رفتار فرد در مقابل اجتماع عملی نیست (روانشناسی اجتماعی)، روانشناسی، با کار گروهی، بر فعال‌سازی مجدد فعالیتهای ذهنی بیماران بسیار مؤثر است. فعالیت مهم دیگر روانشناسی در زمین  مسائل تحقیقی است که به علوم شناخت و علوم رفتاری وابسته است.

۳- روان‌درمانی با پشتوانه  تجربه و با استفاده از گفتگو تلاش دارد که فرد را در مقابل ناهنجاریهای موضعی خود قرار داده و او را به سمت راه حلی قابل قبول هدایت کند. در پاره‌ای از مؤسسات (و هر گاه که ضروری است)، روانپزشکان برای برطرف کردن ناهنجاریهایی از قبیل اضطرابها، سرگردانیهای موقت، پریشانیهای موقت، از روان‌درمانی سود می‌جویند.

۴- روانکاوی، عملکرد جدیدی است با سابق  کمتر از صد سال. روانکاوی به گفتار فرد بر روی دیوان مطب روانکاو توجه دارد. روانکاو در رابطه  فرد با ناخودآگاه او عمل می‌کند. حوز  عملکردش همچون قرار دادن آینه‌ای است در مقابل گفتار فرد تا از این طریق و در طولانی مدت (معمولاً بین پنج تا ده سال) فرد از طریق بازگویی آنچه به ذهنش می‌رسد (تداعی آزاد)، بر شیوه  کارکردِ ناخودآگاه خویش آگاهی یافته و در این میان به ریشه  ناهنجاریهای احتمالی رفتار خود دست یابد. بسیاری از ناهنجاریها با شناختِ ریشه  آنها “حل” می‌شوند. روانکاوی از طرف دیگر به شناخت قدرتهای درونی و خفته  فرد یاری می‌رساند. امروزه یکی از مهمترین موارد استفاد  روانکاوی، در جوامع غربی رواج دارد. چون نوعی آماده سازی است برای حرکت فرد به سمت و سویی دیگر با شناخت عمیقتر از نقاط ضعف و قدرتِ خود، همچون ناخدائی که با افزودن قدرتِ دید خود، کشتی را در طوفانها بهتر هدایت می‌کند.

آموزش روانکاوی را بیشتر به آموزش استاد- شاگردی تعبیر می‌کنند. چه اگر روانکاو خود از مرحل  دراز کشیدن روی دیوان و اقدام به کاوش روان، یا ریشه‌کاوی “ناخودآگاه” خود نگذشته باشد، چگونه می‌تواند راهنمای فردی دیگر باشد. در روانکاوی با دو پدیده روبرو هستیم: می‌توان براساس نظریه‌های روانکاوی، نوشته‌ها، گفتار و آثار هنری را کاوید و زاویه  جدیدی در مقابل شیوه تحلیل و تعبیر هنر و ادبیات گشود. از این روست که امروزه روانکاوان در گروههای تحقیقی بسیاری از مؤسسات آموزشی، دانشگاهها و مراکز تحقیقی حضور دارند.

نمادپردازی، سخن، واژه و رابط  دال و مدلول: 

 پیام گفتاری یا شفاهی یا همین حروف، همین واژه ها و یا شکل دالی آنها، همیشه به مدلول تبدیل نمی شوند، مگر در قالب فرستنده و گیرنده و حامل. “من” نمی تواند  به جز از “خود” بگوید. هر واقعیتی از صافی حقیقت این “من” می گذرد. در نگاه روانکاو؛ نگاهی که بر حضور “من” در درون فرد، اعتقاد دارد، پرسشهای بالا باز هم پیچیده تر می شود. آنچه که زمینه های ساختار روانی، محیط خانواده، مدرسه، کوچه و خیابان، هویت “من”  را در چند سال نخستین زندگی، در درونِ فرد ساخته اند لایه ایست که حتی از دخالت و اراده و نظارت “من” خارج می شود. و این همانست که آنرا ضمیر ناخود آگاه می نامیم.

نقش واژه ها:

یکی از مشکلات فرهنگ گفتاری و نوشتاری در محیط های بسته آنست که امکان جاافتادن رابطه  دقیق دال و مدلول وجود ندارد. چرا که در گفت و شنید، نوشتن و پاسخ دادن، و در محیطی زنده و جوشان و همیشگی است که ارتباط محکم شده و همه گیر می شود و در واقع میزان رفت و آمد واژه ها و بارهای معنایی آنها چنانست که زبان زنده می ماند و معنی کلمات در افرادی که به آن زبان سخن می گویند به سمت هماهنگی و همگنی بیشتری می رود. هرچند می دانیم که هرگز مدلولها در اذهان آدمیان کاملاً یکی نخواهند شد. دالها و مدلولها در نظام اطلاعاتی هر فرد (به استثنای افرادی که گرفتار آسیبهای سنگین روان پریشی هستند) هماهنگ است. این پدیده به هر شهروندی امکان می دهد تا در رابطه با دیگر شهروندان از ضوابطی سود جوید که مورد قبول همگان است. ازهمینجاست که مرزهای آزادی هر شهروند تعریف قابل قبولی برای او و دیگران می یابد و امکان همزیستی میسر می شود. نظام اطلاعاتی درونی ما، شاید تنها موجود زنده  غیرمادیست. اگر چه کارکرد و بقای آن بستگی به حیات ما دارد، ولی مستقل از ما به زندگی خود ادامه می دهد و تا آخرین لحظه  حیاتمان نیز تغییر می کند؛ کم یا زیاد، آهسته یا تند، مداوم یا بتدریج. در نتیجه ارتباط نظامهای اطلاعاتی ما که از مجموع  دالها و مدلولهای هماهنگ و مرتبط تشکیل شده اند، در ارتباط با یکدیگر، فعال مانده و هماهنگ می شوند.

مرزهای دال و مدلول در نهاد نمادپردازی است. از همان زمان که ساده ترین واژه چون آب، در ذهن کودک تشنگی، در ذهن باغبان جوی آب، در ذهن دریانورد دریا و در ذهن پژوهشگر فرمول شیمیایی آنرا تداعی می کند؛ این پرسش که از کدام آب سخن می گوییم ضروری است. همچنان که هنگام صحبت از مفاهیمی نظیر دین و مثلاً هنگام صحبت از اسلام سؤالی چون از کدام اسلام سخن می گوییم نیز بُعد تازه ای می یابد. با تغییر نسل، با گسترش جهان فرهنگی و شناخت بیشتر انسان و پیرامونش، با افزایش محیط آرزوها و طرحهای ما، نیازها هم تغییرمی کنند، دالهای تازه ای آفریده می شوند و در نتیج  آن حجم مدلولها نیز گسترش می یابند. دالها در فرهنگهای گوناگون ادغام می شوند. پیش از پیدایش آب نوشیدنی در لوله کشیهای شهری، دال آب، مدلول آب درون لوله ها رابه ذهن نمی آورد.

اگر زیگموند فروید، انسان را در حوزه‌های فراتر از “تن”، تا اعماق اسطوره شناسی، فرهنگ شفاهی و هموسپین مورد مطالعه قرار داد، ژاک لاکان، زبان، ساختار آن، واژه و به ویژه تصویر صوتی واژه (دال) را عنصر اساسی کار خود قرار داد و با کشف عمد  خود و رسیدن به این که “ناخودآگاه ساختاری چون زبان دارد” بگونه‌ای روان آدمی را در میدان انسان سخنگو، انسان آرزومند، انسان عامل و فاعل، مورد بازبینی قرار داد. آشنایی او با ساختارگرایان نیم  اول قرن بیستم، ابزار اولیه را در اختیارش گذاشت تا بهره گیری از توپولوژی (دانش مکان‌شناسی، علم مطالع  وضعیت همسایگی) و فرمول سازی منشعب از ریاضی مدرن را، چون ابزاری در خدمت آموزش و فراگیری، با کشفیات خود همراه سازد.

چند نمونه از رابط  دال و مدلول:

جان کلام فرضی  روانکاوی معاصر در اینست: “همه چیز زبان است”. ساختار ناخودآگاه آدمی چون ساختار یک زبان است. (زبان مادری و رابطه  طفل با مادر و شکل‌گیری ناخودآگاه در اولین سالهای زندگی). نشانه‌ها یا تصاویر صوتی مجموعه‌ای را می‌سازند که همانند یک “متن” ناخودآگاه ما را می‌نویسند. این “نشانه‌ها” از فردی به فردی منتقل می شوند، چنان که نمی‌توان به درستی دانست چه کسی صاحب این نشانه‌هاست و اینچنین است که با “صرفه‌جویی در گفتار” و “چندپهلوسازی” و “خلاصه و ایجازگویی” و استفاده از “بازی با کلمات و مفاهیم” و خلاصه آنچه که در عرصه  ادبی به شعر و معماری کلام معروف است و در عرصه  زندگی روزمره به ضرب‌المثل و لطیفه و لغز و دشنام و غیره، عملاً مجموعه‌ای از “نشانه‌ها” در فضای جاری بین “فرد- فرد” ما زندگی می‌کنند که پای  فرهنگ امروز و اسطور  دیروزند.

ما در این راه دراز می آموزیم که گرفتار بازی “دالهای” خویش نشویم، به خود امکان دهیم تا جهان ذهنی خویش را جدی بگیریم، و نیز خوابها و فانتاسمهای خویش را، و باز هم جلوتر رفته و به هذیانها نیز حساس شویم، در واقعیت دیگران خود را گم کنیم، چون دیگر دیگری. این نامریی را در حبابی که تصویر جهانی مجازی به ما هدیه می کند بنگریم، در این “بالماسکه” بزرگ و شبکه  تارهای نامرئی که افراد را به هم مرتبط می کند تا از آنها مجموعه های جدانشدنی دیگری بسازد، همچون مجموع  تصویرهای صوتی، واژه هایی هم اختراع شده تا توسط ما خالقان نمادها بکار گرفته شود، این نمادها سیال هستند و چنان با آزادی به اینطرف و آنطرف می روند که نمی توان دانست کدام آنها از آن کیست. گویی ما این نمادها را به وجود می آوریم، آنها را به دیگری منتقل می کنیم، در آنها غوطه می خوریم، و سرانجام آنها را از خاطر می بریم تا در وقتی دیگر بکارشان گیریم. و در نهایت به آن حد و مرز معروف برسیم، به آن نقطه  هستی که مجموع  این نمادهاست و بر خلاف تصور آنچنان هم ثابت نیست.

لاکان در اندیش  خود سه عنصر امرواقع, نماد و خیال را مبنای کار قرار می دهد، گویا که امر واقع تنها از راه حواس ما قابل درک است، نمادسازی که از ژست و حرکت شروع شده و با بکارگیری اشیاء و اختراع واژه و زبان کامل شده و همپای خیال که همان ادامه  فانتاسم نخستین پس از تولد است، به ما امکان می دهد تا رسیدن پاسخ به نیازهای بدن، صبر و تحمل داشته باشیم.هر واژه از دوپاره  جدا ناشدنی چون دو روی یک سکّه شکل می گیرد: تصویر صوتی یا صدائی که برای بیان واژه بکار می بریم (دال) و دیگری مفهوم و مرادی که در پشت این واژه پنهان است (مدلول). نمونه  زیبا، واژه  شیر است با سه مدلول؛ شیر آب و شیر شتر و گاو یا حیوانات دیگر و شیر جنگل.

من اما از چه جایگاهی سخن می گویم:

 بیگمان سده  بیستم میلادی را دو دریافت بزرگ روشن کرده است. نخست زیگموند فروید نشان می‌دهد که آدمی را “ناخودآگاهی” است که چون بیگانه‌ای در درون، رفتار و کارکردی جداگانه دارد. سپس اینشتن با شناخت و درک قانونمندی آزاد شدن انرژی در نهاد اتم، آدمی را به بمب اتم و استفاده‌های دیگری از این انرژی رساند. کشف اینشتن به آسانی به پهنه  فناوری، علوم دانشگاهی و عرصه  دانش همگانی راه یافت (چه بر پای  تجربه  ساده و رابطه و منطق شناخته شد  علت و معلولی قرار داشت)، اما دریافت فروید تا همه‌گیر شدن و درست شناخته شدن، هنوز هم، پس از گذشت صد سال، راهی بسیار طولانی در پیش دارد. این نظری  مهم در جوامع بیشماری بدلیل مقاومتهای مذهبی، سنتی، سیاسی، عقیدتی و ایدئولوژیکی، یا ناشناخته یا بدشناخته مانده‌ است. بیگمان، شناخت دقیق و عمیق دریافتهای فروید و پیروان او چون ژاک لاکان، به کمک ترجمه  آثار اینان توسط روانکاوان بالینی که از نزدیک با این مفاهیم سر و کار دارند و نیز تجربه  بالینی (میان فرد و روانکاو و در رابطه با گفتار فرد)، از راههای اصلی شناساندن این نظریه در جوامعی چون ایران است. البته همینجا می خواهم ذکر کنم که ترجمه کتاب تلویزیون, مصاحبه ای از ژاک لکان که برای اولین بار سال گذشته توسط انتشارات ابتکار نو در تهران، به صورت دو زبانه به فارسی و فرانسه، چاپ شد.( معرفی این کتاب در پاورقی)

من نیمه ای از زندگیم را در ایران و نیم  دوم را در فرانسه گذرانده ام. در نیم  اول دو مراد علمی داشتم، اینشتن و فروید. در آن زمان فرصت شناخت فروید میسر نشد. نه ترجمه ها به راه بودند و نه محیط علمی همراه. به خاطر دارم در برنامه های رادیو ایران، برای نخستین بار با مفهوم ناخودآگاه آشنا شدم، با برنام  رادیویی دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی که همیشه در آغاز بحث خود این شعر حافظ را می خواند: در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.

در فرانسه، با دستیابی به دنیای معرفت روانشناختی، با ولع بسیار فروید را پی گرفتم. و اکنون می توانم حاصل بیش از بیست سال آموختن و آشنایی با روانکاوی و با فروید و لاکان، و تجربیاتی ناشی از سالها کار مداوم در این زمینه را بیان کنم. من بعد از ده سال تجربه  روانکاوی شخصی و طی کردن دوران عبور از فردی که روانکاوی می شود به روانکاو بالینی زیر نظر مستقیم یکی از شاگردان نزدیک لاکان، ده سال پذیرش مسئولیت آموزش انجمن روانکاوان منطق  لیموزن فرانسه، چندین سال آموزش و تجربه های گوناگون درانجمن بین المللی روانکاوان لاکانی و آموزش در جلسات معرفی و بررسی بیماران در بیمارستان سنت آن در پاریس، موفق شدم پایان نام  دانشگاهی ام را در مورد روانکاوی در خدمت سکسولوژی در دانشکده  پزشکی پاریس تدوین کنم. اکنون بعد از آموزش چندین روانکاو، برگزاری همایشها و سخنرانیهایی به زبانهای فارسی و فرانسه، و همکاری در تأسیس انجمن روانپژوهان فرانسه می توانم نظراتم را به گونه ای که در زیر می آید خلاصه کنم:

ـ نخست آن که، روانکاوی بالینی عبور از یک بیابان است با راهنمایی یک روانکاو که دست فرد را می گیرد تا از مراحل گوناگون عبور کند، تا آنجا که فرد مستقل شود و به راهش ادامه دهد و بتواند آرامش و صلح درونی را به خود و نزدیکان و پیرامونیانش هدیه کند و یا حتی در مسند روانکاو بنشیند. در این رابطه روانکاو هر بار مجبور است که خود نیز همراه بیمار از بیابان بگذرد، و در این گذر است که هر بار روانکاو خودِ دیگری می یابد. چرا که هر فرد انسانی چون کوه یخیست که نیم بزرگتر آن زیر آب است و تا غواص نباشی آن را نخواهی دید. هر فرد آدمی جواهریست یگانه، یکبار بدنیا می آید و در حجم فضا و مکان یکبار زندگی می کند. این حجم یگانه است و تجربه  آن نیز.

ـ دیگر این که، روانکاو با دسترسی به غنای همراهی دیگران، با ورود به دنیای خواب و رؤیا و خیالات و زندگی هر روز  آنها، با شناختن سرخوردگیهای آنان، به چگونگی شکل گیری و روابط این پدیده ها آن هم از درونِ درون، آن هم برای انسانهای گوناگون؛ جوان و پیر و زن و مرد و کوچک و بزرگ پی می برد، و حجم حضور خود را در هستی گسترش می دهد. در مقابل، دیگران و حجم حضورشان در هستی نیز در حجم زندگی او وارد می شوند.

ـ به یُمن کشف فروید، می دانیم که هر آدمی در طول حیات خود از تولد به بعد کلیت پیدایش آدمی را تجربه می کند، روانکاو با همراهی صدها “دیگری”، این حجم را بارها و بارها می پیماید. حضور روانکاو بتدریج با حضور آدمی در هستی پیوند می خورد، دورنگری، ژرف اندیشی، مدارا و عشق را تجربه می کند و امکان آن را می یابد که بر حضور یگانه  خود چون حضوری منحصر بفرد و در عین حال وجود همگانی خود چون عضوی از سیزده میلیارد آدمیزاد تاکنون بدنیا آمده پی ببرد و این امکان را می یابد که به گفت  فروید به مقام تصاعد، به بالا برشدن فرهنگی برسد، چه خوشبختانه در زبان شیوای فارسی، فرهنگ، همان دانش بالارونده است.

 

ژاک لاکان کیست؟

ژاک لاکان (۱۹۰۱ ـ ۱۹۸۱) روانپزشک و روانکاو فرانسوی، بیگمان یکی از ادامه دهندگان  برجسته راه زیگموند فروید است. خود او می‌گوید: “کسی است که فروید را خوانده است” . آثار لاکان بر مدارس روانکاوی در فرانسه و سپس در آمریکای لاتین بیشترین تأثیر را گذاشته است. او بر شکل‌گیری و کارکرد ناخودآگاه تاکید می ورزد. در سال ۱۹۵۳ ژاک لاکان از انجمن روانکاوان پاریس جدا می شود و مدرسه ای به نام “مدرس  روانکاوی فرانسه” بنیان می نهد، این مدرسه سپس به “مدرسه  فرویدی پاریس” تغییر نام می دهد. از آن تاریخ به بعد، بحث و مجادله میان پیروان لاکان و دیگر وابستگان فروید ادامه یافته است.

اساس اختلاف این دو اندیشه هم پایه‌های نظری دارد و هم پایه‌های بالینی و اجرایی. ژاک لاکان، اهمیت دال و نماد آن را در ناخودآگاه  برشمرد و بر حضور انسان سخنگو و هوشمند تأکید کرد. او فرمول “ناخودآگاه ساختاری چون زبان دارد” را  مطرح می کند. لاکان ساختار ناخودآگاه را نیز چون زیگموند فروید بر همان سه پای  روان‌نژندی، روان‌پریشی و کژنهادی می‌گذارد.

در مراحل اجرایی روانکاوی تعداد و مدت جلسات در مدارس گوناگون می تواند متفاوت بنظر آید. پس از پرورش چندین نسل روانکاو بالینی، لاکان در سال ۱۹۸۰ مدرس  خود را منحل کرد. شاگردان او از آن تاریخ انجمنهای روانکاوان گوناگونی را در سطح فرانسه و جهان به وجود آورده‌اند. مجموع  آثار باارزش او شامل پایان نام  پزشکی، بیش از بیست و هفت سمینار، چندین کنفرانس و یک مصاحبه، و مجموعه ای از نوشته‌ها و مقالات چاپ شده در دو جلد زیر عنوان “نوشته‌ها” و “دگرنوشته‌ها” است. سمینارهای ژاک لاکان که همگی مکتوب شد درسهای شفاهی او هستند، اکثراً تاکنون چاپ شده‌اند. مخاطبین او روانکاوان هستند ولی آموزشهای او از این فراتر می رود. نمی بایست الزاماً روانکاو بود تا سخن لاکان را فهمید.

امروزه اندیشه‌های او در رشته های گوناگون دانشگاهی یا فلسفه، زبانشناسی، نقد ادبی و هنری، زیباشناسی، معماری، حقوق در سطح جهان، تدریس می‌شود. در نیم  اول قرن بیستم، آشنایی او با ساختارگرایان ابزار نخستین را در اختیارش قرار می دهد تا بتواند از توپولوژی و بکارگیری فرمولهای ریاضی مدرن بمثاب  اسباب و روش کاری در خدمت آموزش و کشفیاتش سود جوید. لاکان از یکسو بر کار تجربی و بالینی چون پزشک و روانپزشک تأکید دارد و از سویی بر ژرف نگری بر نوشته های  فروید، ساختارگرایان و زبانشناسان  تکیه می کند.

در کارهای او رد پای نظریات و یافته‌های بالینی و تئوریک فروید به خوبی مشهود است. هنر او در بازبینی مدرن   اندیشه‌های فروید است. فانتاسم، گفتار، نیاز، خواهش، واژه (دال و مدلول)، را با تعاریف مشخص و فرموله به هم مربوط ساخت. و چون زبان و گفتار و واژه و رابط  بین آنها با ناخودآگاه هر فرد را اصل قرار داد، لذا بازی با کلمات و ریشه‌های کلمات، ساختار زبان و نوشتار ابزار اصلی کار اوست. گذشته از محیط های دانشگاهی و آموزشی و رسیدگی به کار روان، در بیمارستانهای روانی و مؤسسات روان‌درمانی، مجموعه‌ای از شبکه‌های انجمنها نیز به آثار ژاک لاکان علاقمندند. مقایس  آثار ژاک لاکان و دیگر روانکاوان و به محک کشیدن این آثار در میدان کار بالینی نیز موضوع مورد مطالع  مؤسسات تحقیقی در سطح جهان است. نقد و بررسی آثار ادبی و هنری بر پای  اندیشه‌های ژاک لاکان، امروزه فراگیر شده است. اندیشه های ژاک لاکان زنده است. از شخصیت پیچیده، پرکار و ویژ  او در داستانهای کوتاهی که شاگردانش از او در اینجا و آنجا نقل می‌کنند، پرده برداشته شده است. زبان نقالی گونه و تئوری پیچیده اش، این روانپزشک را چون نقاشی با سبکی انتزاعی می نمایاند.

تعقیب یافته های لاکان از راه خواندن کارهای او بر حسب تاریخ تولید آنها، شاید بتواند برای مورخ دستاوردهای آدمی مفید باشد ولی برای شیفتگان علوم انسانی و روانکاوان نمی تواند مثمر ثمری باشد. او در اوایل کارش از مفاهیم و واژه های رایج در مکتب روانپزشکی فرانسه در اوائل قرن بیستم استفاده می کرد. بعدها در اثر آشنایی با کارهای فروید و بویژه با روانکاوی شخصی خودش نزد یکی از شاگردان مستقیم فروید؛ رودلف لئوونشتاین، بتدریج اندیشه اش رنگ و بوی فروید می گیرد. آشنایی با فردیناند دو سوسور، زبانشناس سوئیسی، تحول عمده ای در اندیشه های لاکان ایجاد کرد: ناخودآگاه ساختاری چون زبان دارد، این بزرگ کلید درسهای اوست.

ویژگیهای درسهای لاکان را می توان چنین برشمرد:

ـ لاکان موفق شد کشف فروید، ناخودآگاه را در دو مرحله بشناسد و بشناساند. چگونگی شکل گیری ناخودآگاه، ساختار آن و عناصر پایه ای این ساختار مثل امر واقع، امر نمادین و امر خیالی و سپس چگونگی کارکرد این ناخودآگاه و همزیستی آن در فرد یا بقول خود او سوژه  تقسیم شده، سوژه مانع شده، سوژه در دو قسمت، سوژه دوگانه. سوژه در اینجا یعنی عامل، فعال یا فاعلی که دارای اراده است، هوشمند است و سخنگو. میلی پنهان، همیشگی و نیرومند که مبنای حرکت فرد است در تمامی دوران حیات، و ریشه در خواهش نخستین هر موجود زنده برای ادامه  زندگی دارد. 

ـ لاکان آموزشهای خود را در سه محور و همزمان به پیش برد تا بتواند روشنی و وضوح بیشتری به کارش بدهد. چرا که عمیقاً دریافته بود که واژه ها، به دلیل حضور خاصیت دال و مدلول، نمایندگانی صادق برای انتقال پیام نیستند. به همین دلیل عمده آموزشهای خود را بطور شفاهی و در قالب بیست و هفت سمینار سالانه مطرح کرد تا حضوری مستقیم و شفاهی داشته باشد، با تمامی فوائد و مشکلات آن، با اشتباهات سهوی، جایگزینی، ایجاز و تجانس و صناعات گفتاری و گاه شعری. باشد که مخاطب او از نزدیکترین راه به خود لاکان دست یابد. و بدین منظور، در سه محور همزمان، توضیحات نظری، فرمولهای ریاضی مدرن و دانش توپولوژی؛ مکان شناسی، و ترکیب این دو با سومین وسیله، یعنی تجزیه و تحلیل زندگی افراد، چون هملت و دیگرانی که پیش از این مورد بررسی فروید قرار گرفته بودند. لاکان، حتی در پایان نام  روانپزشکی خود به بررسی وضع روانی “خانم اِمه” پرداخت.

ـ انتخاب این سه ابزار برای بیان آموزشها برای لاکان بسیار دردسر آفرید و کار توضیح و توزیع آموزشهایش را سهل و ممتنع کرد. گروهی تلاش کردند که هم  آموخته های او را به عرص  فرمولهای ریاضی و توپولوژی ببرند و تلاش کنند تا مدل سازی او را کامل کنند و با این انتخاب از دامن  کار بالینی، پژوهشی و تجربی فاصله گرفتند. گروهی نیز از آموزشهای او تنها زوایای بالینی و کاربردی آن را انتخاب کردند از جمله در کشورهای انگلیسی زبان. در دانشگاههای آلمان بیشتر جنبه  فلسفی کار او مورد توجه قرار گرفت، در آمریکا عمدتاً در نقدهای هنری، ادبی، سینمایی، در فرانسه در همه زمینه ها بویژه در حقوق و معماری و سینما (فیلمنامه نویسی)، و در آمریکای لاتین در مدیریت مؤسسات درمانی مورد استفاده قرار گرفت. انتقال اساسی آموزشهای لاکان در زمینه های بالینی، بطور مستقیم در مراحل روانکاوی افرادی که توسط او روانکاوی شدند و در مدرس  او حضور یافتند صورت گرفت. این روانکاوان، تا امروز به همین روش آموخته های خود را منتقل می کنند. من هم خود را از این روانکاوان بالینی نسل دوم می دانم. حاصل تداوم کار این مدارس، وجود دهها انجمن روانکاوان لاکانی در دنیاست.

ـ لاکان بارها تکرار می کند که روانکاو باید پیش از همه به دیوانگی خودش برسد، یعنی مراحل روانکاوی را چون فرد مورد روانکاوی بر روی دیوان و بطور کامل طی کند، و این نخستین مرحله در مسیر پیچیده و مشکل دستیابی به این مقام است. سپس آموزش آغاز می گردد که ابتدا در گروههایی است که به آنها “چهارگانه” می گویند. این گروهها تحت نظر این مدارس و روانکاوان قدیمی، به کار ادامه می دهند. در مدارسی متشکل از روانکاوان، آنهم با کاری طولانی و از طریق رسیدن به خودیافته ها، چون فرمایش حافظ بزرگوار:

 

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تأئید نظر حل معما می کرد

 

برای لاکان، مراحل شکل گیری ناخودآگاه در چند سال نخست زندگی فرد بر مبنای پیدایش تدریجی سه امر واقع، امر نمادین، امر خیالی، بر مبنای رابطه  فرد و آنچه او را به حضورش در هستی، به زنده ماندن، میل به زندگی که تبلور آن در ابزاری که آن را ابزار مولد خواهش می نامد، استوار است. با رابطه  منطقی علت و معلولی سوژه خواهان یک وسیله می شود. میل به ادامه  زندگی که پایه و استخوان اصلی تمایلات دیگر اوست. رابطه این سوژه و اُبژه است که طفل را به شناختن خود، آگاه می سازد و پیچیدگی از همینجا آغاز می شود. رابطه طفل نوزاد با نخستین اُبژه ای که در نخستین مرحله، جایگزین مفهوم میل و خواهش می شود، چرا که در اینجا رابطه  سوژه و ابژه، همان رابطه  فاعل و مفعول، بوجود می آید. لاکان نام این اُبژه را مولد خواهش می نامد، اُبژه ای  که از یکسو رابطه ای با واقعیت دارد و در مرکز امر واقع ، امر نمادین و امر خیالی  قرار می گیرد. امر واقع یا همان بدن یا پنج حسی که ما را با دنیای خارج مربوط می سازد. واقعیتی که از امر واقع ـ بدن ـ عبور می کند و به طفل امکان می دهد تا امر نمادین و امر خیالی را دوباره اختراع و کشف کند. واسط  این واقعیت را، لاکان، در نگاه، دهان و پستان مادر، و یا صدا و مدفوع طفل می انگارد، به عبارتی ورودیها و خروجیهایی که مستقیماً به ادامه  حیات مربوطند. برای روشنتر شدن این قسمت، نموداری را که از نظر من کتاب سمینار اضطراب لاکان را خلاصه می کند در اینجا می آورم : (به فایل پیوست مراجعه کنید)

دریافت مبانی اندیش  لاکان نیازمند درک این مفاهیم است: شکل گیری ناخودآگاه و کارکرد آن در روانکاوی بالینی و روانکاوی کاربردی، اهمیت دال و مدلول در ساختار زبان و ساختار ناخودآگاه، سه مقوله  به هم وابسته  امر واقع، امر نمادین و امر خیالی، چهار گفتمان، دیگریِ بزرگ، اُبژه مولد خواهش، نام پدری، سه ساختار ناخودآگاه، روان نژندی، روان پریشی و کژنهادی.

 اینهاست پایه های عملی روانکاوی ژاک لاکان. در همینجا می توان نشان داد که مراحل عملی روانکاوی لاکان نیز پیمودن مسیر وارونه  همین روند در پیدایش و شکل گیری ناخودآگاه است. بگونه ای که سوژه  دوگانه، سوژه  مانع شده، سوژه  تقسیم شده این مسیر را بگونه ای مارپیچ می پیماید تا به اُبژه  مولد خواهش خود دست یابد.

بگونه ای بسیار خلاصه و گذرا می توان مراحل روانکاوی بالینی را اینچنین خلاصه کرد: نخست مرحله  انتخاب روانکاو، مراجعه  فرد به او و پیدایش وابستگی انتقال احساس بین فرد و روانکاو، همچون سوژه ای که در موقعیت ویژه ای قرار گرفته است که “همه چیز” را می داند. نه تنها آنچه را که سوژه مراجعه کننده از خود می داند، بلکه آنچه را نیز که سوژه نمی داند، روانکاو می داند. در اینجا روانکاو نقش دیگریِ بزرگ، نقش مادر را بازی می کند، آنچه را که اگر بگوید، که اگر به سخن بیاید، راز پنهان آشکار می شود. در اینجاست که تقاضا، یعنی درخواست سوژه از روانکاو نقش اصلی را بازی می کند و مقدمات رابطه  طفل و مادر، یا حالت یگانگی، درهم فرورفتگی، که زیربنای حالت انتقال احساسات یا من - همانی است، ایجاد  می شود. از اینجاست که ناخودآگاه خود را می گشاید، اعتماد می کند و باز می شود. در این حالت همانگونه که در نمودار هم آمده است، طلب و درخواست سوژه، نقش اساسی را دارد، و بدون اراده و خواست او و حرکت به سوی روانکاو رابط  لازم ایجاد نمی شود. یکی از دلایل اصلی کارکرد پیگیر روانکاوی همین رابطه است که به عنوان نمونه در کودکان یا در روابط اداری و اجباری و محیطهای وابسته به نظامهای بسته ایجاد نمی شود. شاید بتوان گفت که شش ماه نخست به ایجاد جدی این رابطه می گذرد. در این مدت قراردادی بین سوژه و روانکاو یا بگونه ای نمادین بین، دیوان و صندلی بسته می شود که محیط آرام  یا حالت خوابیده سوژه بر روی دیوان؛ همان فضاییست که فروید پس از امتحان روشهای گوناگون، سرانجام آن را بکار برد و لاکان نیز هم. بهتر است که حضور شخص روانکاو، تا آنجا که ممکن است پوشیده باشد یا تماس جسمی و مشاهد  حضور روانکاو به حداقل برسد. سوژه در هفته دو یا سه بار در ساعت مقرر مراجعه می کند، این تکرار به گشوده شدن ناخودآگاه کمک فراوانی می کند. معمولاً، در چند جلس  نخست سوژه می تواند در روبروی روانکاو قرار گیرد، تا از یکطرف، مراحل و کارکرد و چگونگی کار را بفهمد، و از طرفی روانکاو مطمئن شود که سوژه آمادگی شروع جدی کار را دارد.  

در اینجا می توان به قرارداد اخلاقی میان سوژه و روانکاو اشاره کرد و آنرا شامل پنج جزء دانست: رعایت دقیق حضور در جلسات دو یا سه جلسه در هفته در ساعات از پیش تعیین شده، بطوری که این حضور به اصل بدون تغییر در زندگی سوژه تبدیل شود. طول مدت جلسات بسته به نحو  کار و پیشرفت و نیز گفتار سوژه و این که آیا اساس مطلب گفته شده است یا نه، می تواند تغییر کند و در هر جلسه بستگی به  تصمیم روانکاو دارد. دوم آن که برای هر جلسه سوژه دستمزد روانکاو را می پردازد تا زیر دین او نباشد و از همینجا به احساس گناه و حضور آن در سوژه نوعی اخطار می شود. هزینه  جلسات غیبت نیز پرداخت خواهد شد، حتی اگر این غیبت موجه باشد.

بدینگونه، در مقابل خدمات روانکاو حق الزحمه پرداخت می شود و این مقدم  ایجاد رابطه ایست اجتماعی بر اساس داد و ستد، حضور من و دیگری در شرایط مساوی. سوژه بی آن که عمیقاً بداند چرا، معمولاً هنگامی که بیشترین امکان گشایش ناخودآگاه فراهم می شود، تمایل به غیبت دارد. در سومین بخش این قرارداد اخلاقی، سوژه و روانکاو رابطه  خود را به پرانتز دیوان و صندلی محدود می کنند، نه بیشتر و نه کمتر، به تماس جسمی در خارج از این پرانتز، بیان این رابطه در خارج از محور روانکاوی نیازی نیست. سخن گفتن و تکرار آنچه که در جلسات روانکاوی می گذرد با دیگران، عملاً زیانبار است. ناخودآگاه باز شده، اگر دیگری را، غیر از روانکاو نشانه بگیرد، سوژه بتدریج، سفره دلش را همه جا باز می کند و این نمی تواند جز زیان میوه ای به بار بیاورد.

چهارمین بند، قرارداد مربوط به تداعی آزاد اندیشه و بیان بدون پروای آنچه که به ذهن می رسد در خلال جلسات روانکاویست. کاریست بسیار عادی و راحت، در زمانی که مقاومت سوژه شکسته شده باشد. ولی بسیار مشکل است اگر مقاومت ادامه داشته باشد. این مقاومت خود را به شیوه های گوناگون نشان می دهد. تهیه مطالب از قبل از جلسه، مثل نقل یک داستان، سکوتهای متمادی، تکرارهای ناموجه، داستانهای ساختگی، نقل فیلمها و داستانهای دیگران، به هر صورت اشغال فضای جلسات با هرچه غیر از تداعی آزاد اندیش  فرد. اصل بیان بی پروا یا تداعی آزاد، همان اصلیست که بر اساس آن روانکاوی فروید بنیان گذاشته شده است. گفتن از همه چیز و همه جا، گذشته و خاطرات، آرزوها و امیدها و فانتاسمها، دردها و رنجها و لذتها، سرخوردگیها، نفرتها و عشقها، خوابهای دیشب و کودکی و خوابهای تکراری و عادی و عجیب، و رابطه  این همه با زندگی هر روزه، خواب و بیداری، کار و ارتباطات و گروهها و همسایه ها و رفت و آمد...خلاصه آنچه که به ذهن می رسد آنچنان که درعمق تنهایی آدمی.

پنجمین و آخرین بند، مطرح کردن تصمیمات مهم زندگی بر روی دیوان است. چرا که در طی مراحل روانکاوی فرد می تواند تحت تاثیر شرایط تصمیماتی بگیرد که در عمل چندان به نفع او نباشد. با بررسی و موشکافی این تصمیمات بر روی دیوان نه تنها چگونگی بروز و پیدایش و نتیجه گیری این تصمیمات برای فرد روشن می شود بلکه از تعجیل بیهوده جلوگیری می شود. روانکاو دقت لازم را دارد که مسافرت درونی فرد در کویر خویشتن، در زندگی روزانه  او کمترین اثر را بگذارد.

اگر فرد در شش ماه  نخست درمان در مرحل  انتقال بود و در فضای شرایط بالا قرار گرفت، می توان گفت که وارد کار روانکاوی شده ایم. از خواب به خواب، از آرزو به فانتاسم، از فانتاسم به خاطره، از خاطره به وقایع روزمره، حجمی از گفته ها بیرون می ریزد، در این مرحله مداومت، پیگیری خستگی ناپذیر، تکرار و تکرار، خسته نشدن نه از تکرار و نه از ادامه است که پیشروی را ممکن می سازد. همین تکرارها، فراموش کردنها، اشتباهات لپی، نوع  تلفظ واژه ها، گریه ها و خنده هاست که به تولید جرقه هایی از آگاهی فرد نسبت با کارکرد روان خویش منجر می شود. وظیف  روانکاو در این مرحله، جدا از نگهداری و مدیریت دوران انتقال احساسات، هدایت فرد به سوی خلوص گفته ها و تداعی آزاد و بی پرده تر و بدون خودداری و دریغ است. روانکاو می تواند در رفتار و گفتارش نشان دهد که به هیچ عنوان نه قصد راهنمایی و ارائه  درسهای اخلاق را دارد و نه نصیحت و هدایت و قضاوت سوژه را. چه هرگونه دخالت قضاوت گونه و نصیحت آمیز روانکاو، موجب تولید نوعی احساس خود مطلوب جلوه گری سوژه می شود و بتدریج سوژه رفتار و گفتار خود را بر اساس نظریات روانکاو تنظیم می کند و مراحل روانکاوی بیشتر به سوی نوعی بازیگری پیش می رود.

لاکان بر این باور است که در چند ماه  نخست، روانکاو می بایست چون مرده ای باشد که حضور دارد، همین، و به حداقل دخالت قانع باشد. خساست در گفتار و کردار، استفاده از اشاره ها می تواند سوژه را به نقط  شروع درک برساند. و این هنر روانکاو است در آنچه بر آن نام تعبیر می نهیم. سوق سوژه به سمت درک در فرصت مناسب نه دیرتر و نه زودتر از زمان مناسب، با گوش دادن طولانی روانکاو به دالهای سوژه و ورود به میدان این دالها، بگونه ای طبیعی صورت می گیرد. لاکان پیشنهاد می کند که روانکاو برای هر سوژه فرضی ساختاری را تشخیص دهد و سعی کند در طول مراحل روانکاوی فرضی خود را تثبیت یا تعویض کند. روانکاو در این مرحله چون باستانشناسی که صدها تن خاک را بیرون می ریزد تا به شیئی که در دل خاک پنهان است دست یابد، به سوژه امکان می دهد که بیرون ریختن واژه ها بتدریج به اُبژه  مولد خواهش نزدیک شود. روانکاو گاه در لحظات بحرانی و مشکل می تواند به سوژه دلداری دهد و او را تحسین و تشویق کند. همانطور که فروید خود می گوید، درمان ما از طریق عشق است، این عشقست که به حالت انتقال احساس در سوژه ایجاد می شود. پس از این مرحله، بهتر است که این انتقال احساس به سوی سوژه باز گردد، سوژه نیازمند آنست که به مرحل  خود شیفتگی برسد و از آن عبور کند تا بتواند به عشق دیگری برسد، و در دنیای شهروندی، در سلسله  نسلها و انسانها وارد شود: دیگری منی است در موقعیت دیگر.

سوژه فرامی گیرد که با گوش خود حرف بزند و با دهانش بشنود. سکوت و گوش دادن طولانی مدت روانکاو، اشارات گاه با گاه او، در سوژه نیز این تمرکز و حساسیت به دیگران و خود را تولید می کند. سهم خود و دیگری را در رابطه با واقعیت و عبور از حقیقت وجودی هر فرد برای دستیابی به این واقعیتِ بازیافته را می شناسد. به هویت عمیق و درونی خویش اِشراف می یابد. نه خود را برتر می پندارد و نه پایین تر. و از اینجاست که آن صافی حقیقت درونی که حول هویت فرد شکل گرفته است بر او ظاهر می شود. و مناسب است که آنرا با محک حقیقتهای دیگران بشکافد. اینجاست که درمی یابد که واقعیتی که از امر واقع او حاصل شده است، از صافی حقیقت- هویت او گذشته و چندان هم یکتا و ابدی و غیرقابل شک نیست. و اینجاست که لاکان می گوید که دیگریِ بزرگی برای دیگریِ بزرگ هر سوژه وجود ندارد.

در مرحله نهایی، آغاز استقلال سوژه فرا می رسد. در ادامه روانکاوی سوژه می خواهد و می تواند و حق است که به مبانی نظری بپردازد، تا تجربه شخصی عبور از بیابان را با مبانی نظری پیوند دهد. گاهگاه روانکاو می تواند سوژه را به سمت ابزار آموزشی چون کتاب، فیلم، سخنرانی و همایشها هدایت کرده و گاه گفت و شنودی نیز در این مورد صورت گیرد. سوژه به هویت خویش نزدیک می شود، به سهم این هویت در رابطه با دیگری و جهان پیرامون پی می برد. می تواند بر آسیبهای روانی خود نام بگذارد و آنها را متعادل کند. اگر سوژه متمایل بود می تواند مسیر شناخت و دانش عمیقتر را در پیش گیرد. معمولاً با ثبت نام در انجمنها و کار گروهی با دیگران و دروس دانشگاهی و گاه با تمایل به حرکت به سوی پذیرفتن مسئولیت روانکاو در آینده کار ادامه می یابد. پس از پیگیری چندین ساله، سوژه می تواند در صندلی روانکاو جای بگیرد.

لاکان اعتقاد دارد که روانکاو برای شروع کار خود فقط لازم است از خودش و چند روانکاو دیگر اجازه بگیرد. این بیان دنبال  نظر فروید است که برای نخستین بار درهای آموزش روانکاوی را گشود و آنرا از تشریفات اداری و دانشگاهی آزاد کرد.

روانکاوی بالینی نه برای درمان است و نه برای بهبودی، روانکاوی بالینی برای اِشراف است، که سوژه بتدریج به سمت فرهنگ، دانش بالارونده، تصاعد و تعالی ره می سپرد، نیازهای جسمی در مقابل نیازهای فرهنگی در درج  پایین تری قرار می گیرند. خود سوژه پیشتر و بهتر از همه متوجه می شود که دچار تغییر شده است.

در پایان، می خواهم اضافه کنم که هنوز پرسشهای فراوانی  بی پاسخ مانده اند، که نیازمند گفت و شنودهای بیشتری هستند:

- آیا روانکاوی برای هر سوژه با هر ساختاری در هر فرهنگ و هر زمان و مکانی امکانپذیر است؟

- چه کسی روانکاو است؟

- تفاوتهای بنیانی مکتبهای  روانکاوی بالینی کدامند؟

- حوزه های روانکاوی کاربردی کدامند و دامن  آنها تا کجا پیش می رود؟

- مرزهای روانکاوی و روانکاوی لاکانی از دیگر شناختهای حوزه  روانشناختی کدامند؟

- آیا روانکاوی با زبانی غیر از زبان مادری ممکن است؟

- آیا با استفاده از فناوری مدرن می توان روانکاوی را به میدان غیرحضوری کشاند؟

- چگونه می توان به انتهای روانکاوی رسید و آن را فهمید؟

- رابطه  نظری  روانکاوی و اعتقادات و مذهب فرد و جامعه چیست؟

 

1-  معرفی کتاب تلویزیون نوشته ژاک لکان, روانپزشک و روانکاو فرانسوی با ترجمه: انجمن روان‌پژوهان فارسی زبان فرانسه.

این کتاب را رخداد نو به گونه دوزبانه فارسی- فرانسه  در تهران به چاپ رسانده است. گروه مترجمین : هوشنگ گیلیاردی، بیژن حکمت‌، حسن مکارمی، ‌نادر آقاخانی‌، فؤاد صابران‌، مینو عشقی‌، اکبر پویان‌فر‌، ولانتین شائولی‌، شیوا فروزان‌. می توان گفت که متن «تلویزیون» به معنای چکیده‌ی کار لاکان است، چکیده‌ی فکرش، سخنوری‌ش و در عین حال رابطه‌اش با دیگران.

آنطور که در پیشگفتار انجمن و مترجمین می آید, اندیشه ترجمه کتاب با این پرسش آغاز می شود:  چه کاری می‌توان برای روان‌کاوی در ایران انجام داد؟ این سؤال که سرآغازِ کار ما بود کم‌کم به این‌که چه کاری می‌توان برای روان‌کاوی به زبان فارسی انجام داد تبدیل شد.  فکر کردیم اولین قدم جمع کردن چندتن از فارسی‌زبانان است که به پژوهش در مورد روان علاقه داشته باشند.رونویس مصاحبه‌ی لکان (تلویزیون) گزینه‌ی مناسبی بود و مدت دو سال گروه نه نفری ما را به جنب‌وجوش انداخت. عده‌ای از شما خوانندگان گرامی‌ را نیز به چنین کارهای گروهی تشویق نماید؛ تا تحلیل روان‌کاوانه نیز بتواند کمکی‌ باشد به پیشرفت رشته‌ی علوم انسانی‌ که چنین مورد علاقه‌ی ایرانیان واقع شده است.  در پاسخ به این پرسش که چرا ‌‌تلویزیون‌‌ ژاک لکان به فارسی, می نویسند: پیش از همه چیز چرا انتخاب ‌تلویزیون‌ ژاک لکان به جای یک راهنمای واژه‌ها، یک فرهنگ لغات‌، یا یک راهنمای مفاهیم روان‌کاوی‌، یا یک درسنامه‌ی آسیب ـ روان‌شناسی‌؟  ما این‌جا همچون خود ژاک لکان متنی نیرومند و مؤثر را برگزیدیم تا یک‌راست وارد اثری بزرگ شویم که در آن نقطه‌ی تلاقی مفاهیمی به چشم می‌خورد که لکان بر آن‌‌ها متمرکز بوده و در عین‌حال بسیار پیشرفته‌اند.

 باید اعتراف کرد حتی اگر در زبان فارسی  رویکردهایی به روان‌کاوی وجود دارد، این قبیل رویکردها زیاد نیستند و با رشد و گسترش آن در فرانسه یا کشورهای دیگر‌ فاصله‌ی فراوانی دارد.  دنیای پارسی‌زبان  سرشار از پیچیدگی‌های اندیشه‌ی گذشتگان است؛ به طوری که علی‌رغم فاصله‌ گرفتنش از گذشته‌، کماکان دارای ظرافت، شکیبایی و هوشی است که از هزاره‌ها گذر کرده. مهد تمدنی است دست‌کم گرفته‌شده یا  بهتر بگوییم ناشناخته و اغلب به گونه‌ای اشتباه و نامتمایز تعبیر‌شده، تمدنی که در سرزمینی پهناور، در میانه‌ی تفکر و سنجش، رشد یافته است‌.  این فرهنگ با چنین ‌سنت‌های فلسفی، شاعرانه و عرفانی، بی‌گمان امروز می‌تواند با تکیه بر علم، دستاورد روان‌کاوی را جذب کرده و از کمک‌های آن سود جوید.یک رویداد، یک اثر تلویزیون به درستی یک راهنماست. کوتاه، یکتا و مشخص. اثری که تئوری، مشکلات و درگیری‌ها را پنهان نمی‌کند.  اگر این اثر در زمان پیدایش‌اش یک رویداد بود، امروز نیز همچنان هست. فرصت یگانه‌ای است که ژاک لکان می‌پذیرد در یک برنامه‌ی تلویزیونی شرکت کند و به دوربین تن دهد، کسی که تا مدتی پیش از آن، از میکروفون دستگاه ضبط صوت هم می‌گریخت.

 متنی دور از عرف با  غنایی  شگرف که چون پتک فرود می‌آید؛ حاوی یک قرن شناختِ روان‌کاوی، نخستین قرنِ آن. برخلاف سمینارهایش که مطالب را به آرامی و با مکث بیان می‌کرد، در این‌جا با شتابی غیرمعمول سخن می‌گوید، لکان این‌جا کارهایش را خلاصه نمی‌کند بلکه  با طرح تابلو و سنجشی حسی قاطعانه و ملتهب در آن چرخ می‌زند. با زبانی که برخلاف ظاهر از نحوی فاخر و پرمدعا برخوردار نیست، ولی  اگر خوب بنگریم ساده و قوی است. قابل‌رؤیت، روشنگر و راهگشا‌.  لکان در گذر از خطوط و تأثیرهای گوناگون، با تمرکزی شدید و توجهی عصبی و پرتنش. آیا از سرِ خشم است؟ در یکی از صحنه‌ها، با انگشت اشاره می‌کند، مشت خود را گره می‌کند و واژه‌ها را می‌لرزاند. این‌ها همه مطمئناً نشانِ تنشی است بزرگ. پرتنش، در حال تلاش است. پرتنش؟ آری، دست‌کم این‌طور نشان می‌دهد. پیشرفت‌های کوچک، مشکل و به تنهایی در یک اقیانوس فرضی. ریاست‌طلب و متکبر‌. او از یک کار جدی صحبت می‌کند. لکان بر سر می‌کوبد، پوست می‌کند، تحریک می‌کند و فرامی‌خواند. و این کار را "میمون‌بازی" می‌نامد. دلقک نیست، ولی ویژگی‌ها را پر‌رنگ‌تر و برجسته می‌کند، "شکل" می‌دهد و بر زمینه‌ای که ساخته فریاد بر‌می‌آورد.

در معرفی ژاک لکان روان پزشک و روان کاو فرانسوی،می خوانیم: او بی گمان یکی از ادامه دهندگان راه زیگموند فروید در قرن بیستم است. خود او می گوید: آثار او بر مدرسه ی روان کاوی. کسی است که فروید را خوانده است . فرانسه در درجه ی نخست و سپس در آمریکای لاتین بیشترین تأثیر را گذاشته است. تئوری او بر کار کرد روان، حضور ناخودآگاه در آن، شکل گیری و کارکرد آن استوار است. ژاک لکان، اهمیت دال و نماد آن را در ناخود آگاه برشمرد و برحضور ناخودآگاه ساختاری چون  انسان سخنگو و هوس مند تأکید کرد. او فرمول را مطرح می کند. لکان ساختارناخود آگاه را نیز چون زیگموند فروید بر همان سه پایه ی روان نژندی، روان پریشی و کژنهادی می گذارد. در همین حال، در پراتیک، تعداد و مدت جلسات در مدارس گوناگون می تواند متفاوت به نظر آید .مجموعه آثار با ارزش او شامل ، پایان نامه ی پزشکی ، بیش از ٢٧ سمینار، نوشته ها و مقالات در دو جلد تحت عنوان نوشته ها و دگرنوشته ها( و کنفرانس ها و یک مصاحبه است )که در این جا ترجمه ی آن از نظر شما می گذرد ( سمینارهای ژاک لکان که همگی به نوشته درآمده های درس های شفاهی او هستند، اکثراً تاکنون چاپ شده اند.

 روی سخن او روان کاوان هستند ولی آموزش های او از این فراتر می رود. نمی بایست الزاماً روان کاو بود تا سخن او را فهمید.امروزه اندیشه های او در رشته های گوناگون دانشگاهی یا غیر آن چون: فلسفه، زبان شناسی، نقد ادبی و هنری، زیباشناسی، معماری، حقوق و ... در سطح جهان، تدریس می شوند .

آشنایی او با ساختارگرایان در نیمه ی اول قرن بیستم، ابزاری را در اختیار او گذاشت تا توپولوژی (دانش مکان شناسی، علم مطالعه ی وضعیت همسایگی ) و فرمول سازی منشعب از ریاضی مدرن را، در خدمت آموزش و فراگیری کشفیات خود قرار دهد .لکان از یک سو ، بر کار تجربی و بالینی چون پزشک و روان پزشک و از سوی دیگر بر ژرف نگری بر نوشته های فروید، ساختارگرایان و زبان شناسان تکیه می کند.در کارهای او رد پای نظریات و یافته های بالینی و تئوریک فروید به خوبی مشهود است. هنر او در ساختارمند کردن اندیشه های فروید است. ناخودآگاه را چون ساختار نگریست و از این روی برای آن شکل گیری و کارکرد قائل شد . فانتسم، گفتار، نیاز، میل ، واژه (دال و مدلول)، را با تعاریف مشخص و فرموله به هم مربوط ساخت. چون زبان و گفتار و واژ ه و رابطه ی بین آن ها با ناخود آگاه هر فرد را اصل ساخت، لذا بازی با کلمات و ریشه های کلمات، ساختار زبان و نوشتار ابزار اصلی کار اوست.گذشته از محیط های دانشگاهی، محیط های آموزشی و رسیدگی به کار روان، مانند بیمارستان های روانی، مؤسسه های روان درمانی، مجموعه ای از شبکه های انجمن های علاقمند به آثار ژاک لکان، در کشورهای مختلف به کار توسعه ی اندیشه ی او مشغولند.

 از سوی دیگر مقایسه ی آثار ژاک لکان و دیگر روان کاوان و به محک کشیدن این آثار در میدان کار بالینی نیز موضوع مورد مطالعه ی مؤسسات تحقیقی در سطح جهان است. نقد و بررسی آثار ادبی و هنری بر پایه ی اندیشه های ژاک لکان، امروزه فراگیر شده است، بدین معنی که اندیشه های ژاک لکان زنده اند.از شخصیت پیچیده، پرکار و ویژه ی او در داستان های کوتاهی که شاگردانش از او در این جا و آن جا نقل می کنند، پرده برداشته شده است. در انتهای کار خود زبان و تئوری او به پیچیدگی ویژه ای می رسد، گویی چون نقاشان به نوعی هنر انتزاعی در تدوین اندیشه اش می گرود.

ترجمه اثر  مهمی از ژاک لکان چون یکی از موثرترین روانکاوان پس از فروید آنهم به وسیله  گروهی از متخصصین , و چاپ آن به دوزبان اصلی , فرانسه وفارسی میتواند قدم قابل توجهی در زمینه ادامه چنین حرکآتی باشد.

 

این یادداشت گزارش توصیفی سخنرانی : یک روانکاو لکانی چگونه کار میکند؟ (روانکاوی بالینی از دیدگاه لکان) مورخ 18 مهرماه سال 1393 در مرکز سیاووشان می باشد.ترجمه ی کتاب -تلویزیون لکان نیز معرفی شده است:یک روانکاو لکانی چگونه کار میکند؟ (روانکاوی بالینی از دیدگاه لکان) دکترحسن مکارمی؛ روانکاو بالینی، پژوهشگر در دانشگاه سوربن، پاریس؛  نایب رئیس انجمن روانپژوهان و مسئول آموزش انجمن روانکاوان منطقه لیموزن در فرانسه. تاکنون در پنجاه همایش در مورد روانکاوی و روانکاوی کاربردی شرکت داشته و بیش از ده جلد کتاب به زبانهای فرانسه و فارسی منتشر کرده است.

 

خودشیفتگی جمعی ما در گفتگو با دکتر محمدرضا سرگلزایی

 

خودشیفتگی جمعی ما در گفتگو با دکتر محمدرضا سرگلزایی

محسن آزموده ؛ هفته نامه کرگدن- 13 مرداد 1397

محمدرضا سرگلزایی(متولد 1349، زابل)، عضو هیات علمی انجمن علمی هیپنوتیزم بالینی ایران، سالها به تدریس و تحقیق و درمان در حوزه روان پزشکی و روان کاوی مشغول است و مقالات و کتاب های فراوانی در این زمینه پدید آورده است:

 

- در ابتدا بفرمایید آیا در روان شناسی و روان شناسی اجتماعی مفهوم «خودشیفتگی» یک اصطلاح شناخته شده و علمی است و به چه معناست؟

 

بله، در روان شناسی اصطلاح  term  اختلال شخصیت خودشیفته در طبقه بندی انجمن روان پزشکی آمریکا که DSM خوانده می شود و مخفف Diagnostic and Statistical Manual است، یعنی «راهنمای تشخیصی آماری»، «خودشیفتگی» سالهاست که وجود دارد و امر جدیدی نیست. بنابراین خودشیفتگی یکی از اختلالات شخصیت است. اختلالات شخصیت یعنی ویژگی هایی در شخصیت فرد که باعث محدودیت خلاقیت و انعطاف او می شود و به نوعی الگویی متصلب و سخت در یک سبک زندگی است که در آن انعطاف وجود ندارد. البته انواع اختلالات شخصیت وجود دارد که یکی از آنها شخصیت خودشیفته است. 

 

- ویژگی های اختلال شخصیت خودشیفته چیست؟

 

در این اختلال مرکز توجه و دغدغه و اشتغال ذهنی فرد، شکوه و شهرت و قدرت و توانمندی های خودش هست یعنی فرد بیش از هر چیز دغدغه خودش را دارد. البته در همه ما تمایل به صیانت، یکی از تمایلات بنیادی است. اما معمولا تمایل به صیانت نفس زمانی فعال می شود که ما در معرض خطر اعم از خطر فیزیکی یا اجتماعی قرار بگیریم. به عبارت دیگر غریزه صیانت نفس، یک غریزه بنیادی هست، زیرا تا زمانی که ما زنده نباشیم، نمی توانیم علاقه و دغدغه ای نسبت به چیز دیگر یا موضوع دیگر داشته باشیم. بنابراین همه ما وقتی در خطر قرار می گیریم، مهم ترین چیز برایمان صیانت نفس است. اما کسانی که خودشیفته هستند، فقط در شرایط خطر و تهدید دغدغه صیانت نفس نمی یابند، بلکه در هر شرایطی مهم ترین چیز برایشان این است که چقدر مورد توجه هستند و چه میزان محبوب اند و در چه جایگاهی قرار دارند و همیشه در حال مقایسه خودشان با دیگران هستند.

معمولا توانمندی ها، استعدادها و دستاوردهای خودشان را به شکل اغراق آمیز می بینند. برای مثال اگر در یک رشته دانشگاهی قبول شود، آن را بهترین رشته می داند یا اگر متولد شهر یا کشور خاصی باشد، آن شهر یا کشور را بهترین می داند، خودش را زیباترین فرد می داند. چنین فردی بر عکس دستاوردهای دیگران را تحقیرآمیز دست کم می گیرد، زیرا در واقع بسیار حسود است و از این که دیگری از او پیشی بگیرد، ناراحت و عصبانی می شود. در نتیجه توانمندی های دیگران را تحقیر می کند و نادیده می گیرد. چنین فردی در برابر هر انتقادی به شدت به هم می ریزد و در مقابل فرد منتقد، موضع خصمانه می گیرد و او را دشمن می پندارد و تلاش می کند که آن فرد را تخریب و تحقیر کند و حتی در صورت امکان از میان بردارد. فرد خودشیفته تنها کسانی را می تواند در اطراف خود تحمل کند که در حال تمجید دائمی او باشند و وقتی او در حال شکوه و جلال خودش سخن می گوید، مرتب او را تایید کنند یا این که به او خدمت کنند. چنین فردی برای خودش حقوق ویژه و اختصاصی قائل است و حاضر نیست که همراه با دیگران به نوبت  در صف بایستد و همواره خود را نوعی VIP  در نظر می گیرد و با او مواجهه ویژه ای کنند و اگر دیگران با او طوری رفتار کنند که گویی مثل آنهاست، آنها را افراد نادانی در نظر می گیرد که توان این را ندارند، جایگاه او را درک کنند. بنابراین تنها در صورتی دیگران را آدم های فهمیده ای می داند که در حال تمجید و تقدیر از او باشند. چنین فردی به راحتی حقوق دیگران را زیر پا می گذارد و آنها را استثمار می کند و حقی برای آنها قائل نیست.

- چرا این خودشیفتگی ایجاد می شود؟

 

دو دیدگاه در این زمینه وجود دارد که علی رغم تفاوت، مکمل یکدیگر هستند. یعنی ممکن است در مورد برخی افراد یکی از این دیدگاه ها درست باشد و در مورد شمار دیگری دیدگاه دوم صادق باشد. نخست دیدگاه روانکاوی است که می گوید افراد خودشیفته کسانی هستند که احساس حقارت بسیار قوی دارند و چون این احساس در آنها زیاد است، نمی توانند آن را تحمل کنند و در نتیجه ناخودآگاه آن را سرکوب می کنند و شیوه سرکوب یا به تعبیر روانکاوانه، مکانیسم دفاعی شان این است که از شیوه وارونه سازی reaction formation  استفاده می کنند. وارونه سازی یعنی وقتی فرد نمی تواند حقیقتی را تحمل کند، برای انکار آن از بر عکس و وارونه آن صحبت می کند. مثلا فردی که حس می کند خیلی حقیر و ناچیز و پست است، مرتب راجع به دستاوردهای بزرگ و جایگاه کبیر و متعالی خودش صحبت می کند. بنابراین از دید روانکاوی، افراد خودشیفته، افرادی تحقیرشده ای هستند که از مکانیسم دفاعی وارونه سازی استفاده می کنند و علت این که هر انتقاد یا سرزنشی آنها را به شدت به هم می ریزد، این است که هر انتقادی زره و مکانیسم دفاعی آنها را می شکند و در نتیجه آنها یکباره آن احساس حقارت دردناک به یکباره به آنها هجوم می آورد و حال شان خیلی بد می شود و در نتیجه سعی می کنند هر منتقدی را سرکوب کنند.

 

- دیدگاه بعدی چیست؟

این دیدگاه رفتاری است و می گوید افراد خودشیفته با یک الگوی خودشیفتگی همانندسازی پیدا کرده اند. این دیدگاه بر اساس نظریه یادگیری است و می گوید افراد خودشیفته فرزندان خانواده هایی هستند که خودشیفته اند و خودشان را از دیگران برتر می دانند. مثل همین فرایند آقازادگی که در جامعه ما وجود دارد و آقازاده ها خودشان را ژن خوب می دانند و از «آقاها» که پدران شان هستند یاد گرفته اند که ما از دیگران به لحاظ دنیوی و اخروی برتر هستیم و بنابراین حق بالاتری نسبت به دیگران داریم. همانندسازی role modeling  به تعبیر رفتارگرایان یعنی ما همان چیزی می شویم که به ما یاد می دهند و بابتش پاداش می گیریم. مثلا فرزند خانواده ای را در نظر بگیرید که مدت هاست آرزوی فرزند داشتند و حالا این فرزند برایشان بسیار عزیز است و به او می گویند که تو خدادادی و از سایر بچه ها بهتری و با آنها فرق می کنی و تو را خدا به ما عطا کرده است و نظر کرده ای و ... این فرزند به تدریج این حرف ها را باور می کند. 

 

- به چه معنا دو دیدگاه روانکاوانه و رفتارگرایانه مکمل یکدیگر هستند؟

به این معنا که ممکن است در یک نفر خودشیفتگی همان حقارت سرکوب شده ای باشد که روانکاوان به آن اشاره می کنند و در دیگری خودشیفتگی ناشی از یادگیری باشد، آن طور که رفتارگرایان به آن اشاره می کنند. مثلا شاهزاده ها، خانزاده ها و کسانی که اشراف تلقی می شدند و بعضا معتقد بودند که خون شان از بقیه رنگین تر است. بنابراین اشراف زادگی یا اریستوکراسی نوعی خودشیفتگی بر اساس نظریه رفتارگرایانه و یادگیری است. 

 

- به نظریه هایی درباره علل پدید آمدن خودشیفتگی اشاره کردید. انواع خودشیفتگی به چه صورت است؟ 

دو نوع خودشیفتگی داریم. یک دسته را خودشیفته های ضداجتماعی anti social Narcissistic می خوانیم و دسته دوم را خودشیفته های نمایشی histrionic Narcissistic   می خوانیم. ویژگی دسته اول آن است که باور محکمی دارند مبنی بر این که از دیگران بهتر هستند و آن قدر در این باور راسخ و قاطع هستند که نیازی به تایید دیگران احساس نمی کنند. بنابراین نسبت به نظرات دیگران بی تفاوت هستند و آدم های احساساتی نیستند، یعنی احساسات شان تحت تاثیر نظرات دیگران قرار نمی گیرد. یعنی نه تمجید دیگران می تواند آن ها را از آنچه هستند، خوشحال تر کند و نه انتقاد دیگران آنها را ناراحت می کند. اما خودشیفته های نمایشی کسانی هستند برای این که خودشیفتگی شان دوام یابد و باورهای خودشیفتگی شان تداوم یابد، نیازمند تایید دیگران هستند. این ها خودشیفته های احساساتی هستند، یعنی اگر از آنها تعریف شود، خیلی لذت می برند و خوشحال می شوند و اگر از ایشان انتقاد شود، خیلی ناراحت می شود. این افراد خیلی نیاز به نمایش خودشیفتگی دارند و مدام می خواهند راجع به دستاوردهایشان صحبت کنند ودیگران نیز آنها را تایید کنند.

 

بنابراین ظهور و بروز علائم خودشیفتگی که به آن اشاره کردم، بسته به این که فرد خودشیفته نمایشی باشد یا خودشیفته ضداجتماع، متفاوت است. مثلا دیکتاتورها را در نظر بگیرید. ژوزف استالین را می توان یکی از خودشیفتگان ضداجتماعی تلقی کرد که با کمال خونسردی و بدون این که برایش اهمیت داشته باشد دیگران چه نظری راجع به او به عنوان یک دژخیم خونخوار دارند، تمام رقبای سیاسی اش را یا کشت یا تعبید کرد. ما از سوی دیگر معمر قذافی یک خودشیفته نمایشی بود، به همین خاطر رفتارهای بسیار دراماتیک و نمایشی داشت، از گارد محافظش که همه زن بودند گرفته تا این که در نیویورک خیمه زد و وارد هتل نشد و یا لباس های عجیب و غریبی که طراحان ایتالیایی برایش تهیه می کردند و جراحی های زیبایی که انجام می داد و سخنرانی های نمایشی طولانی که آخرینش در سازمان ملل بود و منشور سازمان ملل را پاره کرد و دو ساعت صحبت کرد.

 

- آیا می توان گفت این خودشیفته هایی که در شبکه های اجتماعی می بینیم، از این دسته دوم هستند؟

 

شاید بتوان چنین گفت. کسانی که هر روز از خودشان و کارهای روزانه شان و چهره شان و لباس شان و ژست شان فیلم می گذارند و راجع به خودشان صحبت می کنند و خودشان را خیلی مهم می دانند و خودشان را در مرکز همه دانش ها می دانند و راجع به همه چیز از سیاست و هنر و فلسفه و معنویت و ... صحبت می کنند. این ها خودشیفته های نمایشی هستند و علت این که این اندازه پست می گذارند و از خودشان تبلیغ می کنند و فیلم می گذارند، به این دلیل است که خودشیفتگی لرزان شان دوام یابد و نیازمند این هستند که «لایک» بخورند و «کامنت» بگیرند و .... اما خودشیفتگان ضداجتماعی به سادگی کارشان را می کنند و میلیاردها تومان اختلاس می کنند و حقوق میلیون ها نفر را می خورند و ما اسم آنها را تنها زمانی که یک رسوایی سیاسی رخ می دهد، می شنویم و پیش تر اصلا اسم شان را نمی دانیم. این ها هیچ احساس عذاب وجدان یا ناراحتی از پایمال کردن حقوق دیگران احساس نمی کنند و اگر از آنها بپرسی که چرا حقوق کارگران را نمی دهی، می گویند مگر این ها آدم هستند که من دغدغه آنها را داشته باشم. این خودشیفتگان دیده نمی شوند و به نظر من خطرناک تر نیز هستند. 

 

- آیا پدیده خودشیفتگی صرفا پدیده ای فردی است؟

 

اتفاقا می توان خودشیفتگی را به دو شکل فرد و جمعی مورد بررسی قرار دارد. در اولی یک شخص و فرد دچار خودشیفتگی است و خودشیفتگی برای او یک گفتمان شخصی و فردی individual  است و مربوط به یک فرد خاص است. اما یک خودشیفتگی نیز ناشی از یک مایی است که خودشان را نسبت به دیگران برتر می دانند. مثلا فرض کنید ملت ایران، خودشان را ملتی تلقی می کنند که برتر از دیگران است. مثلا می نویسند هنر نزد ایرانیان است و بس! در حالی که می دانیم ما ایرانی ها بیش از سایر ملت ها دستاورد هنری و صنعتی و علمی نداشته ایم، نه از هندی ها و نه از آلمانی ها و ایتالیایی ها و چینی ها و ... . اما با کمال افتخار می گوییم هنر نزد ایرانیان است و بس. این نشان دهنده نوعی خودشیفتگی فرهنگی و جمعی در ما است. یا به راحتی می گوییم IQ ما ایرانی ها از آی کیو بیشتر مردم جهان بیشتر است. عامیانه اش به این صورت است که می گوییم ما آی کیو اول جهان هستیم یا آن را تعدیل می کنیم و می گوییم ما جزو ده آی کیو برتر در جهان هستیم. در حالی که آمارهای جهانی و تنها کتاب هایی که راجع به مقایسه آی کیو در بین ملت های مختلف هست، نشان می دهد که رتبه هوش ایرانیان بین 60 تا 70 در دنیا نشان می دهد. 

 

- این کمتر از متوسط است.

 

خیلی کمتر از متوسط است. در این رده بندی هوش، میانگین هوش ایرانیان را 89 طبقه بندی کرده اند که از هوش نرمال پایین تر است، یعنی هوش مرزی است. یعنی مرز بین هوش نرمال و عقب ماندگی ذهنی است. به هوش پایین 90، هوش مرزی می گویند، یعنی هوشی که بدون حمایت و کمک نمی تواند زندگی اش را بگذراند. کسانی که این رده بندی را انجام داده اند، نه آمریکایی بوده اند، نه صهیونیست. رشته های تخصصی شان انسان شناسی و روان شناسی  بوده است و در رده بندی، رتبه کشور خودشان را برتر از سایر کشورها طبقه بندی نکرده اند و به این رده بندی زیاد ارجاع می شود. بنابراین ما مدام خودمان را برتر می انگاریم و وقتی مثال می زنیم، به المپیادی ها اشاره می کنیم. مثلا به پروفسور حسابی یا انوشه انصاری اشاره می کنیم، در حالی که معادل پروفسور حسابی در آلمان ده ها نفر هستند یا معادل انوشه انصاری (که یک توریست فضایی است، نه یک فضانورد) در دنیا ده ها نفر هستند. المپیادی های ما حاصل یک تبعیض در آموزش و پرورش ست. یعنی نوعی نخبه گرایی در آموزش و پرورش هست که به اندازه صد نفر دانش آموز که در طبقه متوسط شهری زندگی می کنند و به اندازه هزار دانش آموز که در منطقه محروم زندگی می کنند، برای یک دانش آموز المپیادی هزینه می شود تا بتواند وارد المپیاد شود و مدال بگیرد.

هیچ وقت در کشورهایی مثل نروژ، دانمارک، فنلاند، ژاپن و ... این اجازه وجود ندارد که برای یک دانش آموز نخبه هزار برابر یک دانش آموز دیگر هزینه شود. در نتیجه مدال هایی که ما هر سال می گیریم، هیچ ثمره ای برای ما ندارد و 90 درصد المپیادی های ما مهاجرت می کنند و به جای دیگر می روند. بنابراین این مدالها نشانگر میزان هوش ایرانی نیست، بلکه نشانه آن است که ما برای یک نمایش سیاسی به نخبگان خودمان بهای خیلی زیادی می دهیم تا سیاستمدارهای ما بگویند که ما کار بزرگی انجام می دهیم و آموزش و پروش ما سالم است و کشورمان برجسته است و ما در سطح بالایی در دنیا هستیم و در نتیجه می خواهند، عملکرد و دستاوردهای ضعیف شان را با ویترینی که از مدال های طلای المپیاد یا قهرمانان ورزشی می چینند، چراغانی کنند و عدم کارایی خودشان را در عرصه های مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پشت این تابلوی پشت و زرق و برق پنهان کنند. بنابراین مثال هایی که برای اثبات برتری خودمان بر سایر ملل می زنیم، قابل چالش است، درحالی که به راحتی باور داریم که هنر نزد ایرانیان است و بس، یا آی کیوی ما از دیگران بالاتر است. در عرصه دینی نیز ما یک خودشیفتگی داریم و خودمان را نسبت به همه ادیان دنیا بهتر و برحق تر می دانیم. بخش بزرگی از مردم دنیا را گمراه و مغضوب خداوند می دانیم. خودمان را در جایگاهی می دانیم که باید جلو بیافتیم و مردم دنیا را هدایت کنیم. در حالی که هر نوع شاخصی که راجع به سلامت زندگی روانی و معنوی در نظر بگیریم، از آمار خشونت گرفته تا آمار جرم و جنایت و آمار آفت های اجتماعی مثل اعتیاد، می بینیم که اصلا اوضاع خوبی نسبت به مردم دنیا نداریم. با این حال خودمان را از دیگران معنوی تر، الهی تر و روحانی تر می دانیم. این ها خودشیفتگی های جمعی است که خیلی بیشتر از خودشیفتگی های فردی خطرناک است.

 

- کدام شکل از خودشیفتگی، فردی یا جمعی، نگران کننده تر است؟

 

قطعا خودشیفتگی جمعی، زیرا فرد خودشیفته، در یک جمع سالم یا به راحتی ایزوله می شود و یا مجبور به تغییر خودش می شود. به عبارت دیگر ممکن است در یک دوره زمانی خاصی فرد خودشیفته بتواند به دلیل هوش بالا و شرایط اجتماعی قدرتی را به دست بیاورد و فسادی را ایجاد کند، اما در جامعه ای که دچار خودشیفتگی جمعی نیست، چنین فردی خیلی راحت ایزوله می شود. بنابراین اگر می بینید در آلمان قرن بیستم فردی چون آدولف هیتلر توانست چنین فاجعه ای ایجاد کند، زیرا بر یک خودشیفتگی جمعی سوار شد و آن خودشیفتگی جمعی، بر این اساس بود که مثلا نژاد ژرمن را از سایر نژادها برتر می دانست و می گفت ما آلمانی ها باید مردم دنیا را هدایت کنیم و انسان ها را غربال کنیم و آنهایی که ناسالم هستند را حذف کنیم. یعنی در واقع خودشیفتگی جمعی در آلمان ناشی از آن بود که پیش از هیتلر برخی نظریه پردازان حتی در عرصه فلسفه، راجع به برتری های ملت آلمان صحبت کرده بودند و این خودشیفتگی جمعی سبب شد که این فرد خودشیفته فاجعه به این بزرگی را ایجاد کند. اما وقتی ملتی دچار خودشیفتگی جمعی نباشد، یک فرد خودشیفته در درازمدت نمی تواند گفتمان خودشیفتگی را ادامه بدهد و لااقل نمی تواند فساد و فتنه گسترده ای را ایجاد کند. بنابراین وقتی این خودشیفتگی جمعی را داریم، این خطر هم هست که یک فرد خودشیفته سوار بر این بازی خودشیفتگی شود، و در نتیجه جامعه از آن فرد حمایت می کند و برای او دست می زند. برای مثال به خاطر داریم که آقای احمدی نژاد از این تعبیر ملت بزرگ ایران یاد می کرد یا بر این گفتمان سوار می شد که کوروش کبیر اولین قانون حقوق بشر در جهان را ایجاد کرده است و با همه گردنکشان تاریخ متفاوت است و با اسکندر و چنگیز فرق می کند. یکی از نمایش های او این بود که از لوح سفالی کوروش کبیر پرده داری کند و چفیه بر گردن سرباز هخامنشی بندازد و بگوید ما جزو ده کشور بزرگ هسته ای جهان هستیم و جزو چند کشور بزرگ فضایی جهان هستیم و ... آدم های زیادی هم برای او کف می زدند و از این که او ملت های دیگر را تحقیر می کرد و به آنها پوزخند می زد، خوش شان می آمد. 

 

- آیا می توان این را یک بیماری جمعی خواند؟

 

دقیقا این طور است. بیشتر از آن که یک سلبریتی که دچار خودشیفتگی هست، به ما آسیب بزند، خودشیفتگی فرهنگی به ما آسیب می زند. کسانی که در سطح سیاسی سوار خودشیفتگی های جمعی ما می شوند، به ما بیش از فردی آسیب می زنند که هر روز مثلا در فیس بوک و اینستاگرام عکس خودش را بگذارد و جنبه سرگرمی دارد. در مقابل کسانی که در عرصه قدرت و سیاست سوار بر خودشیفتگی فرهنگی ما می شوند، خطر بیشتری دارند. 

 

- به دو نظریه در تبیین خودشیفتگی فردی یعنی دیدگاه روانکاوانه و دیدگاه رفتارگرایانه اشاره کردید. در زمینه علل و عوامل بروز خودشیفتگی جمعی چه می توان گفت؟

 

باز هم از آن دو مکانیسم می توان استفاده کرد. یعنی بر اساس دیدگاه روانکاوانه گاهی ملتی به این علت که تحقیر می شود،ممکن ست دچار از خودشیفتگی شود. مثلا ملتی که حق انتخاب لباس خودش را ندارد و به راحتی بابت نحوه پوشش ممکن است مجازات شود و تحقیر شود و برای ورود یک مکان عمومی به خاطر مدل مو یا لباسش با شماتت و ممانعت مواجه شود، ممکن است دچار خودشیفتگی شود. از این تحقیر بزرگ تر وجود ندارد که هر سال چهل هزار نفر از نخبگان یک ملت به جاهای دیگر بروند و تقاضا کنند که لطفا اجازه دهید، ما اینجا زندگی کنیم و تمام سرمایه فرهنگی مان را اینجا خرج کنیم. سه و نیم میلیون پرونده تقاضای مهاجرت ایرانیان فقط در کانادا هست و این نشان می دهد که اوضاع ما خیلی خراب است. این که خود قوه قضائیه اعلام می کند که تعداد پرونده های قضایی که در سال در ایران تشکیل می شود، دو برابر پرونده هایی است که در هند تشکیل می شود، در حالی که جمعیت هند، دوازده برابر جمعیت ایران است! این نشان دهنده آن است که ما 24 برابر یک هندی مرتکب جرم می شویم. ما رتبه اول مصرف مواد مخدر در جهان را داریم یا رتبه اول تصادفات جاده ای در دنیا را داریم یا آمار زندانیان ما دو برابر سرانه زندانیان دنیا باشد. این که رتبه هشتم زندانیان دنیا را داشته باشیم. این که در چهل سال اخیر جمعیت ما دو برابر شده باشد، اما جمعیت زندانیان ما ده برابر شده است. تازه این ها آمار رسمی است که چندان مورد اعتماد نیست و همیشه در آنها نوعی کوچک کردن بحران ها از سوی رسانه های رسمی است. چنین شرایطی نشان می دهد که ملتی در حال تحقیر شدن است و رایش حساب نمی شود و انتخاب هایش ارزشی ندارد و همیشه باید برای عضویت در شبکه اجتماعی و داشتن ماهواره و نوع پوشش مجرم است و هر لحظه ممکن است یک نفر جلویش را بگیرد و او را تخریب کند و به او توهین کند، همین وضعیت رخ می دهد. بنابراین فردی که تحقیر می شود، خوشش می آید که مثلا در واکنش به یک مسابقه فوتبال که با گل به خودی تیم مقابل برنده شده است، به خیابان بیاید و اعلام کند که ما خیلی توانمند هستیم. یا از دور مقدماتی حذف شود اما با افتخار بگوید که چیزی از ارزش های ما کم نشده است، چون توانسته ایم با یک تیم خوب برابر کنیم. یعنی جیغ زدن و در خیابان ریختن برای یک امری که کاملا مشخص است در آن حوزه حرفی برای گفتن نداریم، جبران آن ماجراست که آن قدر تحقیر شده ایم که نمی توانیم انتخاب کنیم که چطور در خیابان راه برویم. این حقارت سرکوب شده را نشان می دهد.

 

- از جنبه رفتارگرایی چطور می توان این خودشیفتگی جمعی را تببین کرد؟

 

این همان بحث همانندسازی است. یعنی به ما گفته می شود که ما برتر هستیم و ما نیز باور می کنیم که برتر هستیم. مثلا می بینیم که مترجمین ایران وقتی می خواهند به آیه سوم در سوره جمعه را که می گوید: «وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» می خواهند ترجمه کنند، در پرانتز می نویسند، منظور ایرانی ها است که بعدا به مسلمانان ملحق می شوند اما جزو مقربین یا پیشتازان محسوب می شوند. هیچ مفسر غیرایرانی چنین نمی کند. یا مثلا وقتی به آیاتی از قرآن راجع به صابئین (که پیروان حضرت یحیی(ع) هستند) ، به عنوان یکی از ادیان الهی در کنار مسیحیت و یهودیت و اسلام صحبت می کند، در ترجمه فارسی، صابئین را زرتشتی ها ترجمه می کنند تا به این صورت بگویند قرآن ایرانیان قبل از اسلام را نیز تایید کرده است. این نشان می دهد که حتی مفسرین قرآن، معنای آن را دگرگون می کنند تا بگویند ما ایرانیان برتر از دیگران هستیم. وقتی بزرگان فرهنگی ملتی با خودشیفتگی صحبت می کنند، ملت نیز همانندسازی می کنند. در کتاب های تاریخ مدرسه های نقشه ایران در عصر هخامنشی و ساسانی را می کشند تا به ما نشان بدهند که از مصر تا هند متعلق به ایران بوده است. این نوعی خودشیفتگی فرهنگی است. در حالی که در زمان هخامنشیان و ساسانیان، کشور به معنای امروزی نداشتیم که بگوییم این ایران است. یک فرد توانمند از نظر سیاسی و نظامی لشکرکشی می کرده است، جاهایی را می گرفته و سرکوب می کرده و از آنها خراج می گرفته است. ایرانی وجود نداشته است. مثلا در یک دوره خاص مثل 50 سال در دوره هخامنشی، جایی مثل مصر به ایران خراج می داده است، اما بعد از آن که چنین نبوده است. اسکندر مقدونی کل ایران را گفت. بنابراین این ابرایرانی عصر هخامنشی یا اَبَرایران عصر ساسانی و ابرایرانی عصر غزنوی در طول تاریخ نداریم. اما آموزش و پرورش ما این را در کتاب درسی بچه ها قرار می دهد. ما این را به فرزندان مان یاد می دهیم و یک حق بیش از دیگران داشتن را که انگار همه این ها مال ما بوده، به او یاد می دهیم. مثلا گرجستان مال ما نبوده است که روس ها با قرارداد ترکمنچای از ما بگیرند. آقامحمد خان قاجار فردی زورگو و از نظر نظامی توانمندی بود که تفلیس گرجستان را تصرف کرده است. در حالی که نه نژاد گرجی ها با نژاد مردمان فلات ایران یکی است، نه مذهب و زبان یکسانی دارند. آقا محمدخان قوی بود، اما بعدا که جانشینانش ضعیف بودند، روس ها به گرجی ها کمک گرفتند و برای بازپس گیری منطقه اقدام کردند و ما به شکل احمقانه با آنها وارد جنگ شدیم و در آن جنگ نیز شکست خوردیم. در حالی که همچنان فکر می کنیم گرجستان و تفلیس و باکو برای ما است، در حالی که چنین نیست. بنابراین وقتی ما به دلیل فهم غلطی از تاریخ که به ما آموزش داده شده است، چنین حق هایی برای خودمان قائل هستیم، باعث می شود که وقتی همسایه های شرقی مان مثل اهالی افغانستان را می بینیم، با تحقیر با آنها برخورد کنیم و به آنها بگوییم «افغانی» و فکر می کنیم افغانستان متعلق به ما بوده و آنها رعایایی ما بوده اند. همسایه های غربی را نیز «عرب سوسمارخور» می خوانیم، زیرا فکر می کنیم که مدائن و بین النهرین متعلق به ما بوده است و آنها این سرزمین ها را غصب کرده اند. در نتیجه ما نمی توانیم با اطرافیان مان کنار بیاییم و خودمان را از نظر فرهنگی و جایگاه تاریخی نسبت به دیگران برتر می دانیم. بنابراین ما ایرانیان از کودکی حس می کنیم انسان های متفاوتی هستیم و نمی توانیم با ملل دیگر تعامل داشته باشیم و از آن ها چیز یاد بگیریم.

 

- به تعریف خودشیفتگی، علل و عوامل آن و انواعش اشاره کردید. شما روان درمان گر هستید. معمولا در مواجهه برای درمان چنین افرادی به چه مشکلاتی بر می خورید؟

 

اگر به حوزه بالینی بازگردیم، یکی از ویژگی های اختلالات شخصیت این است که فرد تمایلی برای مراجعه جهت درمان ندارد. چنین افرادی خودشان را کاملا قبول دارند و همیشه دیگران را زیر سوال می برند و می گویند باید آنها باید تغییر کنند. بنابراین این افراد از خودشان راضی هستند و می خواهند دیگران را دستکاری کنند.

این افراد معمولا زمانی برای درمان مراجعه می کنند که با دیگران دچار درگیری و تزاحم می شوند و برای حل و فصل مسائل بین فردی مراجعه می کنند، مثلا به عنوان خانواده آنها را می بینیم و این ها کسانی هستند که دیگران را به عنوان کسی که مشکل دارد و باید راهنمایی شود، معرفی می کنند و معمولا می خواهند با درمانگر نوعی اتحاد ایجاد کنند. یعنی به درمانگر بگویند من و تو که عاقل هستیم، باید این غیرعاقل ها را راهنمایی کنیم. بنابراین درمانگرها در درمان اختلالات شخصیت خیلی مشکل دارند و اغلب کسانی که اختلالات شخصیت دارند، معمولاً فقط زمانی که مشکلی طبی پیدا می کنند برای درمان به پزشک مراجعه می کنند، مثلاً وقتی که فشار خونش شان بالا است یا سردرد میگرنی دارند یا بیماری پوستی دارند به پزشک مراجعه می کنند و پزشک به آن ها می گوید که شما مشکل روان درمانی دارید و باید به روان شناس یا روان پزشک هم مراجعه کنید. همان طور که گفته شد، ممکن هم هست که این افراد زمانی که مشکل بین فردی با دیگران یا دیگری پیدا می کنند مراجعه کنند. در این حالت نیز درمان آن ها سخت است، زیرا تا درمانگر به آن ها انتقادی کند، او را کنار می گذارند و سراغ درمانگر دیگری می روند که آن ها را تایید کند. بنابراین یکی از چالش های مهم فضای درمان دشواری های مواجهه با فرد خودشیفته و دچار اختلال شخصیتی است.

 

- اگر فردی که اختلال شخصیت دارد، حاضر به درمان شود، چه راه حلی را پیش می گیرید؟

 

معمولا درمان گرها دو کار انجام می دهند. یکی از کارها روش سقراطی است، یعنی گزاره های فرد را به چالش بکشانند. یعنی مثال های نقضی را به کار ببرند تا فرد در چالش تفکر نقاد بیافتد ودوباره راجع به خودش به فکر فرو رود و تامل مجددی پیدا کند. مثل کاری که من در این مصاحبه کردم و راجع به ملت ایران آمارهایی را بیان کردم. ملت ایران اگر خواننده این آمارها باشد، ممکن است به فکر بیافتد که چرا ما این طور هستیم و بر ما چه گذشته است؟ همین به فکر رفتن و تامل  contemplation آغاز درمان است. راه حل دیگری این است که به فرد کمک کنیم پیدا کند که چه حقارت ها و ترس هایی در درونش وجود دارد و چه سرکوب هایی در او هست که مجبور است آنها را با زره خودشیفتگی پنهان کند و از آنها حفاظت کند و از آنها حفاظت کند و التیام شان بدهد. هر دو کار، نوعی کنکاش کردن و چالش ایجاد کردن است. در یکی گفتمان رسمی فرد به چالش کشیده می شود و در دیگری به او یاری می شود که پشت آن گفتمان رسمی را کشف کند. هر کدام از ما انسان ها وجهی داریم که ویترین ماست و یونگ آن را پرسونا یا نقاب می خواند و وجهی نیز داریم که پستوی ماست و یونگ آن را سایه  shadow می خواند. ما از یکسو باید آن پرسونا را به چالش بکشانیم و از سوی دیگر رگه هایی کشف کنیم تا سایه خودمان را ببینیم و آگاه شویم به این که آنچیزی که می اندیشیم، نیستیم. در چنین شرایط فرد شروع به یادگیری می کند. یعنی آدمی که تصور می کرد، نیاز به یادگیری ندارد، شروع به یادگیری می کند و وقتی چنین می کند، رفتارش را اصلاح می کند. یعنی می فهمد اگر در تعامل با دیگران مشکل دارد، صرفا به این دلیل نیست که دیگران نفهم هستند یا دشمن او هستند یا کافر و مغضوب علیهم و ضالین هستند، بلکه بخشی از مشکل داشتنش با دیگران به این دلیل است که مهارت و دانش ندارد و حقوق بیشتری از دیگران برای خودش طلب می کند و واقعیت های دنیا و زندگی اجتماعی را نادیده می گیرد. به عبارت دیگر تردید و تامل، آغاز تغییر و درمان است. انسان قابلیت یادگیری بزرگی دارد، فقط کافی است که بداند یاد ندارد و بداند که نیاز به یادگیری دارد.

 

- آیا این روش ها در مقیاس جمعی نیز کارایی دارند؟

 

بله، بسیاری از جوامع دیگر این فرایند را گذرانده اند. مثلا ژاپنی ها هم تا قبل از شکست در جنگ جهانی دوم، یک گفتمان خودبرتربینی و امپریالیستی-میلیتاریستی داشتند. امپراتوران ژاپن خودشان را از انسان برتر می دانستند و خودشان را از نسل الهه خورشید و خطاناپذیر می دانستند و ملت ژاپن هم این امپراتوران و این گفتمان را تایید می کردند. دین شان به گونه ای بود که این امپراتوران را تایید می کردند. امپراتوری های ژاپن به بخش بزرگی از چین و کره هجوم برده بودند و گرفته بودند و با تمام همسایگان شان جنگ داشتند و جاهایی را اشغال می کردند و با همین باور خودشیفتگی وارد جنگ جهانی دوم شدند. جنگ جهانی دوم، در آغاز یک جنگ  اروپایی بود. اما امپراتوری ژاپن تصمیم گرفت در این جنگ سهمی برای خودش به دست بیاورد و وارد ائتلاف با متحدین شد و به آمریکا حمله کرد. اصلا آمریکا حاضر نبود وارد جنگ جهانی دوم شود. حمله ژاپن به بندر پرل هاربر آمریکا باعث شد که آمریکا وارد جنگ شود و نتیجه آن جنگ این بود که دو بمب اتمی در هیروشیما و ناکازاکی فرود آمد و امپراتور ژاپن تمام شرایط تحمیلی آمریکا را پذیرفت و خودشیفتگی اش شکست خورد. از آنجا بود که ملت ژاپن نحوه تعامل جدیدی با دنیا را یاد گرفت. پیش از آن درست است که ژاپنی ها انسان های منضبط و باهوش و کوشایی بودند، اما تا پیش از جنگ جهانی دوم، ژاپن از دنیا حوزه صنعتی و علمی و اقتصادی برتر نبود و تنها می کوشید در حوزه نظامی و میلیتاریستی بر همسایگانش برتر باشد. تمام برتری های ژاپن از زمانی آغاز شد که ژاپنی ها فهمیدند که باید از دنیا یاد بگیرند و نظام صنعتی و اداری و اقتصادی و سیاسی ژاپن را با کمک همان آمریکایی هایی که بمب اتمی به ژاپن انداخته بودند، بعد از جنگ جهانی دوم بازسازی کردند. این که ما امروز ژاپنی ها را به عنوان سرآمد در حوزه های اقتصادی و صنعتی می شناسیم، بعد از آن بود که این خودشیفتگی آنها شکست و امپراتوری ژاپن بعد از شکست در رادیو از مردم معذرت خواهی کرد و اعلام کرد که ما از نسل الهه خورشید نیستیم و انسان های خطاپذیری هستیم.

 

 

 

زندگی غیراصیل و عاریتی از منظر کارل راجرز

زندگی غیراصیل و عاریتی از منظر کارل راجرز

مصطفی ملکیان

🔹راجرز در باب اتخاذ موضعها و ارزش داوریهای ما در زندگی سه مرحله را از یکدیگر تمییز داده که مرحله اول و دوم در همه آدمیان هست و نادرند افرادی که به مرحله سوم برسند. ایشان می‏گوید: وقتی طفل به دنیا می‏آید بر اساس حاجت واقعی ارگانیسم خود، رد و قبول و پذیرش و وازنش دارد. مثلاً فلان خوراکی را که می‏خورد به جهت سود رساندن به ارگانیسم بدنش است و اگر خوراکی دیگری را نمی‏خورد به دلیل زیانی است که به ارگانیسم او وارد می‏کند.

 

🔹البته نه به این معنا که خودش دلیلش را می‏داند، بلکه در این سنین اول ارگانیسم به او القا می‏کند و راه را به او نشان می‏دهد. پس اگر هنگام گرسنگی گریه می‏کند، به دلیل زیانی است که گرسنگی بر او وارد می‏کند که می‏خواهد آن را دفع کند و از این لحاظ است که بچه کم‏خوری یا پرخوری ندارد و تنها به اندازه نیاز خود غذا می‏خورد. بدین ترتیب ارگانیسم بچه به صورت غریزی به او می‏گوید که این کار را بکن که به سود من ارگانیسم است و این کار را نکن که به ضرر من ارگانیسم است. این جریان کاملاً طبیعی است و همه گزینشها بر اساس حاجات واقعی ارگانیسم است. اما آهسته آهسته از دو سال و نیم به بعد نیاز دیگری در بچه پدید می‏آید که همان نیاز به محبوب واقع شدن است؛ یعنی این نیاز در بچه پدید می‏آید که من چنان باشم که مادر، پدر، خواهران و برادران و خلاصه اطرافیانم دوستم بدارند.

 

🔹به محض جوانه زدن این نیاز، بچه بر سر دو راهی قرار می‏گیرد: از طرفی ارگانیسم بدن به او می‏‏گوید که‌این را بخور چرا که به سود من است، از طرف دیگر اگر بخورد مثلاً مادرش ناراحت می‏شود؛ یعنی رضایت مادر به قیمت زیان رساندن به ارگانیسم است و سود ارگانیسم به قیمت خشمگین کردن مادر.

 

🔹حال آیا نمی‏شود هم سود ارگانیسم و هم رضایت مادر را به دست آورد و بین محبوبیت و برآمدن حاجات واقعی جمع کرد؟ پاسخ این است که نه. چرا؟ چون بچه دیر یا زود می‏فهمد که دیگران روح مثله نشده و عریان او را دوست ندارند و از این لحاظ است که بچه بین دوراهی قرار می‏گیرد که اگر غذا را بخورم با وجود کمک به بدن،‌مادر خشمگین می‏شود و اگر نخورم رضایت مادر را جلب کرده و محبوب او شده‏ا‏م اما به ضرر خود عمل کردم. از آنجا که انسان محبوب واقع شدن را بر حاجات واقعی خود مقدم می‏دارد. آهسته آهسته سانسور خود را شروع می‏کند و مثلاً به زبان حال می‏گوید: «ای آب تو برای بدن من خوبی، ولی اگر دست دراز کنم پدر اخم می‏کند، مادر خشمگین می‏شود و … پس تو را نمی‏خورم».

 

🔹تمام خودسانسوریها برای این است که محبوب واقع شویم؛ چرا که می‏خواهیم دل همه را به دست آوریم و طبعاً به ازای هر یک دلی که می‏خواهم به دست آورم باید تکه‏ای از روح خود را بِکَنم. چرا؟ چون تجربه نشان داده که دیگران روح تکه تکه نشده مرا دوست ندارند. لذا من هیچ وقت روح مثله نشده عریان خود را در معرض دید شما نمی‏گذارم. مثلاً، مرا به یک فیلم سینمایی دعوت می‏کنید، بعد می‏پرسید: فیلم چطور بود؟ من با وجود آنکه خیلی از فیلم بدم آمده، ولی اگر بگویم فیلم مزخرفی بود دوستی خود را با شما از دست خواهم داد می‏گویم: بسیار جالب بود! دل و نیاز درونی‏ام می‏گوید: بگو از این فیلم خوشم نیامد و بسیار مزخرف بود، اما محبوبیت طلبی‏ام می‏گوید: توجه داشته باش که اگر این را گفتی دوستی شما متزلزل یا نابود می‏شود و به همین دلیل از فیلم تعریف کاذب می‏کنم.

 

🔹بنابراین فاز اول فاز ارزش داوری «خود» طفل در مورد خودش است، اما فاز دوم فاز ارزش داوری از نگاه «دیگران» است. در فاز دوم برای محبوب واقع شدن ــ از طریق مثله‏کردن یا پنهان ساختن خود ، خود را سانسور می‏کنم.

 

🔹به نظر راجرز اغلب ما آدمیان تا آخر عمر در همین نیاز می‏مانیم و برای خوشایند دیگران خود را مثله می‏کنیم. در مناجات معروف عارف آلمانی آمده:« خدایا مرا از من می‏ربایند.» چون این رفیق می‏گوید: این نکته‏ات بد است. می‏گویم: خوب اگر تو می‏گویی بد است آن کار را می‏کنم. رفیق دیگر می‏گوید: آن نکته هم بد است، آن را هم نمی‏کنم و همین‏طور باور و حس و عاطفه و تمام چیزهای مرا از من می‏ربایند. این است که باورها، احساسات و عواطف من همان باورها و احساسات و عواطفی است که شما می‏خواهید وقس‏علیهذا.

 

🔹بنابراین، ما همیشه طفل درونمان را تنها در درون زندگی نگه می‏داریم و هیچ‏وقت از او مشاوره نمی‏خواهیم بلکه از دیگران مشاوره می‏خواهیم. در واقع همیشه زبان حال ما به یکدیگر این است که می‏گوییم: فلانی! تو که خوبی،‌یعنی آنطوری هستی که من تو را می‏خواهم، من چطورم؟ در حالی که زبان قال ما در احوالپرسیها عکس این است. به تعبیر دیگر در احوالپرسی من حال خود را از شما می‏پرسم و شما حال خود را از من و همه ما برای خوشایند دیگران خود را بزک می‏کنیم، در حالی که طفل درون هر کداممان می‏گوید: این کار را نکن.

 

🔹مثال دیگری عرض کنم: اگر شما برای بنده غذایی را سرو کنید، من هیچ وقت نمی‏گویم که آن غذا را دوست ندارم و با اینکه طفل درونم می‏گوید: تو که این غذا را دوست نداری و اگر در خانه خودت بودی، غذا را با بشقابش از پنجره به بیرون پرتاب می‏کردی! می‏گویم: درست است، اما اگر این کار را بکنم محبوبیتم از دست می‏رود.

 

🔹اغلب ما آدمیان در این مرحله دوم، یعنی ارزش داوری دیگران که منجر به مثله شدن روح خودمان می‏شود، ‌می‏مانیم. اما راجرز‌می‏گفت: کسانی هستند که در این مرحله از خود می‏پرسند من چه کسی را فدا می‏کنم؟‌در واقع، من دارم خودم را فدای دیگران می‏کنم و آیا هیچ عاقلی خود را فدای دیگران می‏کند؟

 

🔹بدین ترتیب افرادی به مرحله سوم، یعنی ارزش داوری از نگاه خود می‏رسند و می‏گویند: ما این هستیم، هر که دوستمان دارد، بدارد؛ و هر که دوستمان ندارد، التماس دعا.

 

🔹چارلی چاپلین، هنرپیشه معروف، جمله بسیار حکیمانه‏ای به دخترش می‏گوید ـ گرچه این جمله در مسائل اخلاقی ـ خانوادگی است، اما در همه جنبه‏ها قابل اجراست. او می‏گوید: «دخترم بدن خودت را بر کسی عریان کن که روح عریان تو را دوست بدارد».ما در واقع باید چنین خصلتی را بپذیریم و بگوییم روح عریان ما این است، هر که می‏پسندد، بپسندد؛ و هر که نمی‏پسندد، نپسندد. این می‏شود زندگی اصیل.

 

🔹زندگی اصیل، یعنی بر اساس اعتماد به چشم دیدن، نه کور کردن چشم خود و دیدن با چشم دیگران؛ یعنی دیدن زندگی را از پشت عینک خود، نه لگد مال کردن عینک خود و بر چشم زدن عینک دیگری یعنی زندگی‏ام را بر اساس صرافت طبع های شخصی خودم بسازم نه تعطیل کردن اقتضائات درون برای کسب رضایت دیگری. راجرز‌می‏گفت: اگر کسانی به این مرحله سوم برسند، در واقع به طفل دوران کودکی بازگشته‏اند، اما طفلی بسیار پخته؛ چرا که در دوران کودکی، طفل بر اساس غریزه به حاجات واقعی خود عمل می‏کرد، اما در این مرحله سوم بر اساس عقل می‏فهمد که حاجات واقعی او چیست. در حقیقت، آن نوعی تشخیص ناآگاهانه حاجات بود و اینجا تشخیص آگاهانه حاجت است

.

🔹متأسفانه چون ما آدمیان به ندرت به این مرحله سوم می‏رسیم، به نظر راجرز تا آخر زندگی عاریتیمان را ادامه می‏دهیم. مثلاً‌ اگر وقتی از کسی می‏پرسند چرا آواز می‏خوانی، بگوید: برای اینکه دلتنگی‏ام کم می‏شود، یا چون از صدای خودم خوشم می‏آید، این زندگی اصیل است؛ اما اگر بگوید: چون می‏گویند خوش ‏آوازی، این زندگی عاریتی است.

 

🔹نکته دیگر اینکه در واقع وضع دیگران همانند ماست؛ یعنی من از شما حرف‏شنوی دارم، شما از دیگران، آن دیگران هم از دیگران و … . خوب، در این مآل(سرانجام) ما در نهایت از چه کسی حرف‏شنوی داریم و تابع چه کسی هستیم؟ (چون فرض این است که دیگران هم به صرافت طبع خود عمل نمی‏کنند).

 

مصطفی ملکیان،زندگی اصیل و مطالبه دلیل

 

زمان در پردۀ آهستگي

زمان در پردۀ آهستگي

 

نسبیت انیشتین را وقتی فهمیدم که چهل‌سالگی را رد کردم و مزۀ پنجاه‌سالگی را هم چشیدم. زمان تا پیش از چهل‌سالگی، پشت پردۀ آهستگی می‌ایستد و اندک‌اندک عمر تو را می‌دزدد. چهل را که رد می‌کنی، بی‌شرمانه از پرده بیرون می‌آید و بر گرده‌ات تازیانۀ شتاب می‌زند. زمان، تا پیش از چهل‌سالگی، نجیب و مهربان است؛ وعده‌های دور و دراز می‌دهد؛ شتاب ندارد؛ از مقام چاکری بالاتر نمی‌آید؛ گهوارۀ رؤياها است؛ لنگرگاه كشتي آرزوها است. جام چهلم را که سر می‌کشی، تو را آن قدر مست می‌کند که باقی راه را نمی‌فهمی. پیش از چهل، تو هستی و تو و جهانی بزرگ که آغوشش را به روی تو گشاده است. پس از آن، تو هستی و هزار لنگر آهنین که نمی‌گذارند قدم از قدم برداری. باید بنشینی و از سرعت عقربه‌های ساعت، تعجب کنی. هیچ کس بیشتر از چهل سال عمر نمی‌کند، مگر آن کس كه در چهل سال نخست، فریب زمان را نخورده باشد.              رضا بابایی

مکانیسم های دفاعی

مکانیسم های دفاعی

۱- واپس راني(REPRESSION): :سركوب و يا واپس راني اصـلي تـرين مـكـانيـسم دفـاعـي محـسـوب شـده و ديـگــر مكانيسم هـا بعنوان ابزار كمكي بكار مي روند. واپس راني بـه مـعـني جلوگيري از ورود افكار، خاطرات، آرزوها، اميال و تجـارب دردنـاك، نـاخـوشايـنـد، شرم آور و ناپسند به سطح خودآگاه و هشيار مي باشد. در ايـن مـكـانـيـسم خـاطـرات اسـترس زا به طور گزينشي به ناخودآگاه رانده مي شوند. واپس رانـي بـا انـكار متفاوت است در واپس راني فرد هيچ  چـيزي را نفي نميكند. مثال:دختري كه در خردسالي مورد تعـرض جنسي واقع شده، ايـن تـجـربـه دردنـــاك را سركوب مي كند.

2- فرونشاني(SUPPRESSION): واپس راني اي كه بطور ارادي و خودآگاه صورت ميگرد فرونشاني ناميده مي گردد. بازداري ارادي و هشيار از ورود افكار، احساسات، تجارب و خاطرات خاص به سطح هشيار. احتراز از انديشيدن به مواد اضطراب زا و آزاردهنده و منحرف كردن هشياري به موضوعات ديگر. مثال: دانش آموزي كه به تعطيلات رفته، نگران است كه نتواند از پس امتحانات بر آيد، اما وي تصميم ميگيرد براي اينكه تعطيلاتش خراب نشود مدرسه و امتحاناتش را فرو نشانده و به آنها فكر نكند.

3- واپس روي(REGRESSION): در اين مكانيسم شيوه هاي حل مسائل به سبك بزرگسالان جاي خود را به رويكردي كودكانه ميدهد. واپس روي يعني بازگشت به مراحل ابتدايي رشد و تكامل (مراحلي مطمئن تر،امن تر و فاقد استرس) و بروز واكنشهاي بلوغ نيافته. مثال: بزرگسالي كه هنگام سرخوردگي و ناكامي عروسكي را در آغوش ميگيرد. مثال: مرد 25 ساله اي كه دچار مشكلات مالي جدي گرديده، تمايل پيدا ميكند به خانه پدري خود بازگشته و والدين از وي مراقبت كنند. مثال: مكيدن شست و يا مداد، به لحن كودكان صحبت كردن و هرگونه بروز رفتار سنين پايين تر از خود واپس روي محسوب ميگردد.

4- انكار(DENIAL): عبارت است از انكار و نفي واقعيت، رفتار، كردار و عامل اضطراب زا. عدم پذيرش واقعيت و رد رويدادها. مثال: مادري پس از دريافت خبر كشته شدن پسرش در جنگ، مرگ پسرش را انكار كرده و باز بشقاب غذايش را سر ميزغذاخوري مي آورد و يا لباسهايش را مرتب ميكند. مثال: افراد مسن غالبا پير شدن خود را انكار كرده و ميگويند ما هنوز جوان هستيم. مثال: معتادان همواره اعتياد خود را انكار ميكنند. مثال: پسري كه دوست دختري ندارد ميگويد من به دخترها نيازي ندارم. مثال: هنگامي كه پزشك سرطان را در بيمارش تشخيص ميدهد، بيمار آن را نادرست پنداشته و سراغ پزشك ديگري ميرود.

5- جابجايي(DISPLACEMENT): انتقال احساسات، هيجانات و تكانه هاي اضطراب زا از يك شخص و يا شيء (تهديد كننده و يا غير قابل دسترس) به فرد و يا شيء امن تر و قابل پذيرش تر. تخليه احساسات فروخورده بر سر اهداف بي خطرتر (افراد زير دست ، تحت فرمان، وابسته و يا ضعيف تر از شما). مثال: كارمند عصباني از دست رئيس خود، از آنجايي كه قادر نيست بر سر رئيس خود فرياد بكشيد، هنگامي كه به خانه باز ميگردد عصبانيت خود را سر همسر خود خالي كرده و سر وي فرياد ميكشد. مثال: فرزندان عصبانيت خود را با كوبيدن درها به هم ابراز ميكنند. مثال: يك مرد ناكام در ارضاي نيازهاي جنسي خود، به پرخوري روي مي آورد. مثال: دختري كه از سوي دوست پسر خود طرد شده فورا با پسر ديگري دوست ميشود.

6- دليل تراشي(RATIONALIZATION): عبارت است از استفاده از استدلالهاي منطقي و پذيرفتني براي توجيه رفتار و احساسات غير موجه و توجيه ناپذير- بازآرايي شناختي از ادراكات فردي-علل غير واقعي جانشين علت و انگيزه اصلي و واقعي ميگردد. مثال: فردي كه از اداره خود اخراج گرديده علت اخراج خود را چنين توجيه ميكند:من چون آدم متملقي نبودم و چاپلوسي رئيس را نميكردم اخراج شدم.در صورتي كه بي كفايتي و عملكرد ضعيف وي علت اصلي بركناري وي بوده است.مثال:سارقي كه به يك سوپرماركت دستبرد ميزند هنگام بازجويي ميگويد كه صاحب سوپر ماركت مستحق آن بوده است ويا برداشتن چند قلم جنس از ثروت صاحب آن نخواهد كاست.

7- جبران(COMPENSATION): مستور ساختن جنبه هاي منفي (كاستي هاي نامطلوب)  خودانگاره و شخصيت با تاكيد و تقويت اغراق آميز جنبه هاي مثبت -متوازن سازي تقابلي ضعف ها وعيوب-فرد حس خود كم بيني، حقارت و شكست هايش را با مطرح ساختن خود در زمينه هاي ديگر پنهان ميسازد- تقويت يك ويژگي مثبت در جبران يك ويژگي منفي. و يا جبران ناكامي ها با كامجويي مفرط در زمينه هاي ديگر. جبران دو گونه است يكي تقويت ويژگي منفي و ضعيف و دوم جايگزين ساختن يك ويژگي مثبت و كارآمد جاي يك ويژگي منفي. مثال: كودك لاغر و نزار در بزرگسالي به پرورش اندام روي آورده و بدنساز ميشود. مثال: نوجواني كه از مشكلات تكلمي رنج ميبرد در بزرگسالي سياست مدار ويا سخنران ميشود. مثال: يك دانش آموز با چهره نا زيبا در دانشگاه، دانشجوي ممتاز گرديده و يا پژوهشگر ميشود. مثال: يك دختر نا زيبا رقصنده ماهر ميشود.

8- توجيه عقلي(INTELLECTUALIZATION): استفاده مفرط از تفكر و منطق انتزاعي-پرهيز از احساسات آزار دهنده با تمركز بر جنبه هاي عقلاني-انفصال هيجان از انديشه-ناديده گرفتن جنبه احساسي قضايا و پرداختن به تجزيه و تحليل شناختي آنها. مثال: تمركز بر جزئيات برگزاري مراسم ترحيم و خاك سپاري جاي عزاداري و سوگواري. مثال: بحث در مورد فاكتورهاي مهندسي ساختمانها و يا مكانيسم عمل زلزله ها پس از روي دادن زلزله جاي سوگواري و پرداختن به جنبه احساسي آن. مثال: زني كه مورد تعرض جنسي قرار گرفته شروع ميكند به تحقيق و جستجوي اطلاعات در زمينه ساير موارد تجاوزها و روانشناسي متجاوزان و قربانيان آن و يا در كلاسهاي دفاع شخصي شركت ميكند.

9- برون ريزي(ACTING OUT): استفاده از كنشهاي فيزيكي جاي كنار آمدن مستقيم با چالشها و صحبت كردن درباره احساسات خود- درست نقطه مقابل مكانيسم والايش است- تسليم خواسته هاي نهاد شدن بدون در نظر گرفتن عواقب منفي آن- مثال: مردي كه قادر به ابراز احساسات ناكامي و درماندگي خود در زندگي زناشويي نيست، به برقراري رابطه نامشروع روي مي آورد، بدون در نظر گرفتن عواقب آن. مثال: فردي كه هنگام خشمگين شدن قادر به كنترل خود نيست و به همه چيز آسيب مي رساند.

10- درون فكني(INTROJECTION): نوع شديد همانند سازي ميباشد كه در آن فرد ارزشها و ويژگيهاي فرد و يا گروه ديگر را جذب ساختار "خود" ميكند. دروني كردن احساسات، ارزشها و ويژگيهاي فرد ديگر، ويژگيهايي كه خودمان در آن زمينه ضعف داريم. نسبت دادن افكار و احساسات ديگران به خود و تقليد از آنها. مثال: فردي كه قرار است كنفرانس بدهد، خود را جاي يك سخنران نامدار قرار ميدهد و اينگونه اعتماد بنفس پيدا ميكند. مثال درون فكني شديد: فرد پس از فوت همسرش نشانه بيماري متوفي را بروز ميدهد مثلا اگر همسرش بر اثر سكته قلبي فوت كرده باشد وي در جريان سوگواري به درد سينه مبتلا ميشود.

11- همانند سازي(IDENTIFICATION): روند الگوبرداري (تقليد) افكار، اخلاقيات، رفتار و سلايق فرد ديگر- تقليد ويژگيهاي مطلوب فرد ديگر-الگو قرار دادن ديگران-تطابق خود با ديگران بطور ناخودآگاه- افزايش احساس ارزشمندي با همانند سازي با شخصيتهاي برجسته و نامدار. مثال: دختر دانش آموزي كه مصرانه از مادر خود ميخواهد تا كفش مشابه كفش همكلاسي خود را برايش خريداري كند. اما به شدت تقليد از همكلاسي خود را رد مي كند. مثال: كارمند در جلسه اداره، زبان بدن مدير عامل را تقليد ميكند و يا نقطه نظرات مشابه وي را بيان ميكند. مثال: فرد به سينما رفتن علاقه مند ميشود چراكه فرد محبوب و مورد تحسين وي (الگو) به سينما علاقه دارد. مثال: فرد قرباني با مهاجم همانند سازي ميكند و رفتار وي را تقليد ميكند تا كمتر احساس درماندگي كرده و درمقابل احساس قدرت بيشتري نمايد. و ممكن است با مهاجم خود همدست نيز شود.

12- برون فكني(PROJECTION): نقطه مقابل درون فكني است-نسبت دادن احساسات، اميال، افكار، تكانه ها و گرايشات نامطلوب، ناخوشايند و غير اخلاقي خود به افراد و يا شيء خارجي ديگر. مثال: دختري كه نسبت به همكار مرد خود گرايش جنسي دارد، همكار خود را متهم به چشم چراني و هوسراني ميكند. مثال: شما از فردي نفرت داريد اما تصور ميكنيد وي از شما نفرت دارد.مثال:شما تصور ميكنيد نازيبا و غير جذاب هستيد واين تصور را به جنس مخالف خود نسبت داده و از مواجهه با جنس مخالف خود اجتناب مي ورزيد (ترس از طرد شدن). مثال: مرد بي وفا نسبت به همسر خود، همسر خود را به خيانت متهم ميكند. بلاگردان سازي به معني سپر بلا قرار دادن ديگران نيز تلفيقي از برون فكني و انكار است.

13- والايش(SUBLIMATION): انرژي خود را صرف فعاليت هاي سازنده كردن-هدايت افكار و تكانه هاي ناپذيرفتني از سوي جامعه به اهداف پسنديده تر. مثال: فردي كه گرايشات جنسي و يا خشونت آميز قوي دارد به ورزش بوكس روي آورده و يا سرباز ميشود. مثال: دختري كه مجبور است براي لاغر شدن رژيم هاي سخت بگيرد به نقاشي علاقه مند شده و بيشتر تصاوير ميوه ها را نقاشي ميكند. مثال: مردي كه از عمل بريدن لذت ميبرد جراح ميشود. مثال: كودكي كه ميخواهد توجه والدين خود را جلب كند شاگرد ممتاز مدرسه ميشود.

14- باطل سازي(UNDOING): به خنثي كردن گفتار و اعمال پيشين اطلاق ميگردد. تلافي كردن رفتار وكردار ناپسند. مثال: مردي كه همسر خود را تحقير كرده است، براي همسر خود هديه ميخرد و يا بطور مبالغه آميزي از وي تعريف و تمجيد ميكند. مثال: فردي كه مرتكب قتل شده مكررا دستهاي خود رامي شويد. مثال: شما پشت سر دوست خود از وي بدگويي ميكنيد سپس از كرده خود پشيمان شده و وي را به منزل خود به شام دعوت ميكنيد. مثال: فرد ثروتمندي كه به موسسات خيريه كمك مالي ميكند، چرا كه ثروت خود را از طرق نامشروع كسب كرده است.

15- واكنش سازي(REACTION FORMATION): واكنش سازي و يا واكنش وارونه زماني است كه شما احساس ونيت خود را  بطور اغراق آميزي عكس آن چيزي كه بوده ابراز ميكنيد. نوعي تظاهر و وانمود كردن. مثال: مردي كه گرايش به مردان ديگر دارد، نسبت به همجنس بازان ابراز نفرت ميكند. مثال: شما از مهماني بدنتان مي آيد اما بيشتر از ميهمانان ديگر به وي احترام گذاشته و به اصطلاح تحويلش ميگيريد. مثال: زن متاهل از بيم آنكه همكارش به وي علاقه مند نگردد با همكار مرد خود بدرفتاري ميكند. مثال: يك مرد خشن و پرخاشگر ممكن است با اين رفتار ميخواهد ترديدها و ناتوانيهاي جنسي خود را پنهان سازد. مثال: استاد دانشگاهي كه تصور ميكند از دانش علمي كافي برخوردار نيست بيشتر از واژه ها و اصطلاحات پيچيده و علمي استفاده ميكند.

16- آرماني ساختن(IDEALIZATION): برآورد اغراق آميز صفات و ويژگيهاي مثبت و ناچيز شمردن خصويات منفي و يا ناديده گرفتن آنها. مثال: عاشق تنها خوبيهاي معشوق  را مي بيند و از ديدن بديهاي آن عاجز است.

17- پيش بيني(ANTICIPATION): پيش بيني رويدادهاي احتمالي آينده و در نظر گرفتن واكنشها و راه حلهاي واقع گرايانه و جايگزين. برنامه ريزي براي آينده. ملاحظه پيامدهاي رفتار خود.

18- نوع دوستي(ALTRUISM): خدمت رساني و ياري رساندن به ديگران بطور سازنده كه رضايت فردي را بدنبال دارد. فرد از واكنش مثبت ديگران خشنود شده واحساس خوبي پيدا ميكند.

19- اجتناب و يا رويگرداني(AVOIDANCE): كنار آمدن با عوامل استرس زا با عدم مواجهه با آنها. مثال: شما از همكار خود در اداره بدتان مي آيد بنابراين سعي ميكنيد با وي برخورد نداشته باشيد و يا نزديك وي نرويد. مثال: فردي كه از ارتفاع هراس دارد سعي ميكند از مكانهاي مرتفع دوري كند. مثال: هنگامي كه در مورد  مسايلي كه از نظر شما ناخوشايند است سخن به ميان مي آيد سعي ميكنيد موضوع بحث را عوض كنيد.

20- شوخ طبعي(HUMOUR): تاكيد بر جنبه هاي جالب و طنز گونه عامل استرس زا و تعارضات. انحراف از جديت و نيمه خالي به نيمه مثبت و پر. مثال: شخصي كه دچار بيماري ناشناخته اي است اين موضوع  كه، پزشكان قادر به تشخيص بيماري وي نيستند را دستمايه خنده قرار ميدهد.

21- انزوا(ISOLATION): تفكيك جزء و مولفه هيجان از خاطرات، تجارب و افكار دردناك. انباشت تمام هيجانات در يك بخش ذهني محبوس و غير قابل دسترس. مثال: دانشجوي پزشكي بدون احساس ترس از مرده و يا مرگ جسد تشريح را كالبد شكافي ميكند. مثال: كارمند بانك هنگام رويارويي با سارق با خونسردي و آرامش سارق را ناكام ميسازد اما پس از اينكه سارق بانك را ترك ميكند، وي بلافاصله از ترس ميلرزد و يا گريان ميشود.

22- خيالپردازي(FANTACY): فرد به منظور گريز موقتي از شرايط دردناك به خيالپردازي روي مي آورد. هدايت آرزوهاي دست نيافتني و يا نامقبول به قوه تخيل.

23- پيوند جويي(AFFLIATION): كمك خواستن و حمايت ديگران را خواستار شدن. تسهيم مشكلات با ديگران.

24- بي ارزش سازي(DEVALUATION): فرد اهداف مطلوب و خواستني اما غير قابل دسترس را بي ارزش و معيوب معرفي ميكند. مثال: مصداق ضرب المثل گربه دستش به گوشت نميرسد ميگويد بو ميدهد. مثال: فردي كه در مصاحبه ورودي استخدام رد ميشود، شركت مورد نظر را بي اعتبار معرفي ميكند.

25- ناچيز شماري(TRIVIALIZING): كوچك شمردن و بي اهميت شمردن مسايل مهم وجدي. مثال: فرد پس از به زمين خوردن، پس از برخاستن ميخندد. مثال: پسري كه از سوي دختري طرد ميگردد به دوستانش ميگويد كه آن دختر زياد هم خوشگل نبود.

26- طفره و انحراف(DEFLECTION):منحرف كردن توجه بسوي مسايل و افراد ديگر.

27- بازداري هدف(AIM INHIBITION):هنگامي كه ما  با اهداف و آرزوهاي دست نيافتي  مواجه ميشويم، انتظارات خود را تقليل ميدهيم. نوعي جابجايي و دليل تراشي ميباشد. مثال: مردي كه به يك زن گرايش جنسي دارد اما به هر دليلي قادر نيست نياز اصلي خود (ارضا جنسي) را تامين كند (مثلا زن متاهل است) به زن ميگويد، تنها چيزي كه ما نياز داريم يك دوستي صميمانه است. مثال: فردي كه به حرفه دامپزشكي علاقه وافري دارد اما نميتواند در رشته مزبور ادامه تحصيل بدهد دستيار دامپزشك ميشود.

28- دو پاره سازي(SPLITTING):فرد اطرافيان خود را به دو گروه عمده  خيلي خوب و خيلي بد تقسيم بندي ميكند. و همه چيز را سياه و سفيد ميبيند. از قانون همه يا هيچ استفاده ميكند. اما اين دو گروه مدام جاي خود را به يكديگر ميدهند. يعني فردي كه صبح خيلي بد بوده ناگهان عصر همان روز در گروه خيلي خوب قرار مي گيرد. علت آن عدم توانايي فرد در كنار آمدن با احساسات دوسوگرا ميباشد. مثال: زن از شوهر خيانت كار خود خرده نميگيرد اگر چه شوهرش كماكان به روابط نامشروع خود ادامه ميدهد.

29- گوشه گيري(WITHDRAWAL):فرد تصميم ميگيرد براي كاهش عوامل استرس زا از اطرافيان خود كناره گيري كرده و انزوا طلب ميشود.

30- جسماني كردن(SOMATIZATION): تعارضات (مشكلات رواني) خود را به شكل نشانه هاي جسمي بروز ميدهند.دربخش هايي از بدن كه از اعصاب سمپاتيك وپاراسمپاتيك عصب گيري ميشوند. هدايت اضطراب به مشغوليت ذهني با شكايت از يك مشكل جسماني براي منحرف ساختن توجه از مسايل رواني آزار دهنده. فرد بطور اغراق آميزي نگران سلامتي خود است. اين مكانيسم با خودبيمار انگاري متفاوت است كه فرد براي جلب توجه ديگران از يك بيماري موهوم شكايت ميكند. در خود بيمار انگاري فرد بطور ناخوداگاه تكانه هاي ناپذيرفتني را به شكل نگراني جسمي بي مورد بروز ميدهد. خود بيمار انگاري نيز با تمارض متفاوت است در تمارض نشانه هاي بيماري عمدا ايجاد ميشوند. علايم جسماني كردن مثل فشار خون بالا، تيك هاي عصبي و يا بثورات جلدي. مثال: مردي كه زن خود را تهديد به زدن مي كند ناگهان دستش فلج ميشود. مثال: يك فرد بسيار پرخاشگر و سلطه جو، كه شرايط زندگي اجازه بروز اين رفتارها را از وي سلب كرده است، به فشار خون بالا مبتلا ميشود.

31- تبديل(CONVERSION): مانند جسماني سازي ميباشد اما اين بار تعارضات در نواحي از بدن كه از عصب حركتي و حسي عصب گيري ميشوند بروز مي يابند. انتقال تعارضات رواني (تكانه هاي سركوب شده) به نشانه هاي جسمي به منظور تسكين اضطراب. اين علايم شامل نابينايي، فلج شدن و نا شنوايي موقت و يا تشنج، سردرد، خستگي و تيك هاي عصبي ميباشد. مثال: مصرف بيش از حد مشروبات الكلي به آخر هفته محدود ميشود.

32- جداسازي(COMPARTMENTALIZATION): فرايند انفصال بخشي از خود از هشياري ديگر بخشها. مثال: مرد درستكار و اميني كه از بازگرداندن كتاب كتابخانه سرباز ميزند و دو نظام ارزشي متمايز را در كنار هم حفظ ميكند. مثال: دزدان در ميان خود و با خانواده خود بسيار درستكار و صادق ميباشند.

33- گسستگي(DISSOCIATION): تفكيك گروهي از افكار و فعاليتها از بخش اصلي سطح هشياري و گريز رواني از شرايط آسيب زا. جدا كردن خود از واقعيت. تغيير عمده و موقتي در شخصيت ويا هويت. وجود دو يا چند روند ذهني در آن واحد بدون يكپارچه شدن آنها. فرد روندهاي رفتاري و هيجاني خود را از الگوي رفتاري هشيار و يا هويت معمول خود جدا ميسازد. قطع به هم پيوستگي خاطرات، هيجان و خوداگاهي. قطع ارتباط با خود و يا محيط. مانند واپس راني بوده و معمولا در پي يك ضربه روحي سهمگين عارض ميگردد. مثال: خيال پروري در طي روز. مثال: شما پس از تصادف سهمگين به گونه اي رفتار ميكنيد كه انگار شما در اين تصادف حضور نداشته ايد. مثال: نياوردن مشكلات كاري به خانه (يك گسستگي سالم).

34- قدرت مطلق و يا همه توانا(OMNIPOTENCE): فرد به گونه اي رفتار ميكند كه گويي از يك قدرت، توانايي و يا موهبت ويژه برخوردار بوده و برتر از ديگران است.

35- نمادي سازي(SYMBOLIZATION):يك  بازنمايي رواني، يك ايده و يا شيء پيچيده جاي خود را به يك شيء و يا عمل ديگر ميدهد. جابجايي آرزوهاي عميق(سركوب شده) و نسبت دادن آنها به اشيا و اعمال. مثال: سربازان علت پيوستن به ارتش را دفاع از پرچم معرفي ميكنند. مثال: شكل گيري روياها.

36- خيالپردازي در خودمانده(AUTISTIC FANTACY):نوع شديد خيالبافي است كه درآن فرد كاملا يك زندگي خيالي را براي خود پديد مي آورد.

37- رفتار پرخاشگرانه، منفعل، منفعل-پرخاشگرانه و با قاطعيت: نيز ديگر مكانيسمهاي  دفاعي ميباشند.

38- مقاومت(RESISTANCE):ايستادگي شديد در برابر ورود داده هاي سركوب شده(ناهشيار) به سطح هشيار.

39- شكايت و رد كمك(HELP-REJECTING COMPLAINING): فرد مدام از اطرافيان خود شكايت كرده و مكررا تقاضاي كمك ميكند اما زماني كه ديگران ميخواهند به وي كمك كنند و يا وي را راهنمايي كنند، پيشنهادات، اندرزها و كمكهاي ديگران را رد ميكند. در واقع اين رفتار در استتار احساسات، خصومتها و يا سرزنش پنهان نسبت به ديگران، در فرد بروز مي يابد.

نكته: مكانيسمهاي دفاعي بلوغ يافته و سالم شامل: پيوند جويي، والايش، شوخ طبعي، فرونشاني، نوع دوستي، پيش بيني و رفتار قاطع ميباشند.

نكته: استفاده از مكانيسمهاي گسستگي، خيالپردازي، رويگرداني، همانند سازي، جبران، جابجايي، انزوا و واپس راني در حد معتدل و سالم جايز است اما استفاده اغراق آميز، مفرط و تكرار شونده، بسيار آسيب زا خواهند بود

 

فرق میان توهم و تخیل

فرق میان توهم و تخیل

با توجه به آموزه های اخلاقی آیریس مرداک فیلسوف اخلاق فضیلت گرای معاصر بهترین راه را برای پی بردن به جایگاه دیگران و انجام فعل اخلاقی هرچه دورتر شدن از "توهم" و گسترده تر شدن دامنه تخیلات است..

اما فرق میان این دو چیست؟

 🔹« مقصود از "توهم"، فعل یا حالت کسی است که به حکم انگیزشی نا اگاهانه، و برای اجتناب از رویارویی با واقعیت های درد انگیز یا نامطبوع، به آنچه خوش دارد واقعیت داشته باشد یا واقعیت پیدا کند واقعیت نسبت می دهد و سپس برای آنچه می خواهد باور داشته باشد توجیهاتی دست و پا می کند... 

و اما مقصود از "تخیل"، فعل یا فرآیندی است که آدمی در آن آگاهانه چیزی را تصور می کند که قبلا هرگز در عالم واقع آن را کاملا ادراک و احساس نکرده بوده است.

 اگر زن سفید پوست بلند قد ثروتمند مسلمانی که معلم است و از فوتبال متنفر بتواند حال و روز یک مرد یا یک سیاهپوست یا یک کوتاه قامت یا یک فقیر یا یک مسیحی یا یک سیاهپوست یا یک عاشق فوتبال را تصور کند دست به فعلی زده یا به فرآیندی وارد شده است که از آن به "تخیل" تعبیر می کنیم». تخیل به ما کمک خواهد کرد تا بتوانیم خود را در جای کسان دیگر قرار دهیم و با او همذات پنداری کنیم.

تخیل بر خلاف توهم نسبتی با واقع بینی دارد اما برای این که بتوانیم تخیل خود را قوی تر کنیم، ادبیات و هنر یعنی خواندن رمان، دیدن فیلم، و خواندن زندگی نامه ها و ...می تواند کمک شایانی به ما کند.« خدمتی که هنر و ادبیات، مثلا خواندن زندگی نامه ها، رمان ها، داستان های کوتاه، و نمایشنامه ها یا دیدن نمایش و فیلم ها، به انسان می تواند کرد همین کمک به برانگیخته شدن نیروی تخیل و بیشتر و شدیدتر شدن همذات پنداری و احساس یگانگی با دیگری و راه بردن بیشتر به میزان درد و رنج یا لذت و خوشی او، در یک وضع و حال خاص است».

 همذات پنداری و احساس یگانگی با دیگری، فقط، به مدد اعمال قوه تخیل پدید تواند آمد. شرط لازم، ولو نه کافی، رفتار درست اخلاقی با ان دیگری است... اگر همذات پنداری پدید نیاید رفتار دست اخلاقی انجام نخواهد یافت.

اعتیاد به قدرت

اعتیاد به قدرت

یادداشتی از دکتر محسن رنانی

فروردین ۸۹ بود که ترجمه فارسی کتاب «جباریت» نوشته «مانس اشپربر» روانشناس شهیر آلمانی را خواندم.

 این کتاب تحلیل روان‌شناختی تحولاتی است که ماندن طولانی در قدرت، در شخصیت و ساختار روانی صاحبان قدرت  پدید می‌آورد و حتی آنان را به برخی بیماری‌های نهفته روانی گرفتار می‌کند. به‌گونه‌ای که از نقطه ای به بعد دیگر نه خودشان می‌توانند تغییری در خود ایجاد کنند و نه دیگران جرأت می‌کنند بیماری را به آنان گوشزد کنند ...

 از سوی دیگر لذت ناشی از قدرت ، موجب افزایش ترشح هورمون‌ّهای دوپامین و سروتونین در مغز می‌شود که به تدریج تمایل به تکرار این لذت موجب تلاش فرد برای دستیابی به قدرت بیشتر می‌شود.

 از سوی دیگر نیز افزایش مداوم ترشح این هورمون‌ها منجر به اعتیاد مغز به آنها می‌شود و آنگاه همین اعتیاد فرد را وا می‌دارد که با شدت بیشتری بکوشد تا روزبه‌روز قدرت خود را بسط دهد تا لذت حاصل از قدرتش کاهش نیابد (دقیقاً مانند وقتی معتادان مجبورند دوز مصرفی خود را بالا ببرند تا میزان رضایتشان کاهش نیابد). و چنین می‌شود که کم‌کم یک انسان سالم معمولی وقتی در بلندمدت در قدرت می‌ماند به یک دیکتاتور بیمار بدل می‌شود.

 فرقی نمی‌کند، این روحیه دیکتاتوری می‌تواند در خانه باشد، در اداره باشد، در وزارتخانه باشد یا حتی در نانوایی باشد. هر موضعی که به ما احساس قدرت بدهد، می‌تواند ما را معتاد کند و به همین علت در برابر تغییر آن وضعیت مقاومت می‌کنیم. 

همین  اشپربر  به خوبی توضیح می‌دهد که چرا امکان ندارد در جامعه ای که مردمان عادی‌اش در خانه و کارخانه، دیکتاتور نیستند، حاکمان دیکتاتور به وجود آید ...

 تقریباً بیست سال گذشته بیشتر نوشته ها و سخنرانی ها و تلاش‌های اجتماعی و علمی من معطوف به تغییر ذهنیت سیاستمداران یا کنشگران سیاسی و مدنی بوده است اما امروز احساس می‌کنم، این همه تلاش، اثری که انتظار داشتم را نداشته است.

 من اکنون پس از بیست سال تلاش در حوزه اقتصاد سیاسی تقریباً از این که «از بالا» بشود کاری برای این کشور کرد ناامید شده ام. در واقع مشکلاتی که اشاره کردم نمی‌گذارد گوش شنوایی در آن بالاها پیدا شود. در آن بالاها، این «سروتونین» و «دوپامین» هستند که مقامات را هدایت می‌کنند نه نخبگان دلسوز و مشاوران عاقل و متخصصان توسعه خواه.

...  چپ یا راست، فرقی نمی‌کند، تقریباً ۹۰ درصد مقامات اصلی در کشور ما تکراری اند یعنی پست‌ها و موقعیت‌ها بین تعداد مشخصی آدم می‌چرخد.

 مدیرانی که هر چهار سال را یک جا سر می‌کنند و سپس به جای دیگری منتقل می‌شوند. نه حکومت می‌تواند اینان را تغییر دهد و نه خودشان اجازه می‌دهند چنین شود.

چندی پیش دوستی که به معاونت وزیری رسیده بود می‌گفت کسی که قبلا جایی مدیرکل بوده آمده بود و تقریبا التماس می‌کرد که مرا جایی به مدیریت بگمار. حقوقش مهم نیست، محلش مهم نیست، نوع کارش مهم نیست، فقط مدیریت باشد. این همان اعتیادی است که نمی‌گذارد چیزی تغییر  کند. چقدر این جمله منتسب به مارک تواین، نویسنده و طنزپرداز آمریکایی، دقیق است که گفته است:

      سیاستمداران و پوشک بچه ها باید زود به زود  عوض شوند؛ هر دو به یک دلیل!

با این تأملات و ملاحظات بود که مدتی است تصمیم گرفته‌ام به تدریج جهت گیری مطالعات و تلاش‌های مدنی خود را از «اقتصاد سیاسی» به سوی حوزه «کودک و توسعه» معطوف کنم. مطالعات زیادی در اقتصاد نهادی و اقتصاد رفتاری نشان می‌دهد که ناتوانی بزرگسالان و سیاستمداران در همکاری برای توسعه کشورشان، به عدم شکل گیری ویژگی‌ها و توانمندی‌هایی در کودکی آنان باز می‌گردد.

زبان های سکس

زبان های سکس

ما از طریق سکس خودمان را شناسایی می کنیم و خودمان را به عنوان زن یا مرد و یک شریک جنسی خوب یا بد پیدا می کنیم. به قول میشل فوکو سکس «حقیقتِ بودنِ ما» شده است. غالبا در یک مغالطه‌ی طبیعت‌گرایانه‌، مرزهای رفتار سکسی به طبیعت حیوانی انسان محدود می شود. در صورتی که انسان علاوه بر دفع و رفع غریزه(یعنی نیازهای طبیعی)، به دفع و رفع تنش های روحی و اجتماعی نیز نیازمند است.

در واقع رفتار سکسی، ذات و تعریف مشخصی ندارد. ارزش رفتار سکسی را باید بر مبنای نتایج آن -یعنی میزان آرامش و محبتی که ایجاد می کند- سنجید. البته توالد هم هدف دیگر سکس است و ارزش بیولوژیک خود را دارد.

سکس، در جهت برآورده ساختن نیازهای روانشناسانه و جامعه شناسانه – یعنی آرامش و عشق- می تواند تنوعی بازیگوشانه و تفریح آمیز داشته باشد و به زبان های مختلف سخن گوید.

«تاریخِ سکسوالیته»ی میشل فوکو از تحولات تاریخی مفهوم و معنای سکس، تصویر درخور توجهی به ما می دهد. کافی است به یاد بیاوریم در چند دهة پیشین ،  اتاق خواب والدین و فرزندان مشترک بود و آن بیچاره ها پس از به خواب رفتن بچه ها و با حداقل عریانی و تماس، با ترس و لرزِ بسیار کار خود را می کردند. به یاد بیاوریم در گذشته و همین الآن نیز – به دلایل تربیتی و تابو بودن مکالمه در باب سکس و ارضا شدن جنسی و غلبة گفتمانِ غیرت مدارانه و مردسالارانه - عده کثیری از زنان تا پایان عمر معنای ارگاسم را نمی فهمند. تابوهای اجتماع ساختة جنسی، زبان سکس را بند آورده و مانع برخوردِ عالمانه و عاقلانه با این عطیه و نعمت الهی شده است. آزادی بیان جنسی در چارچوب های عالمانه و اخلاقی، به ساختن جامعه ای بهتر و کم تنش تر و روابط عاطفیِ مستحکم تر و واقعی تر کمک می کند

 

روانکاوی «س ک س»، یا آنچه درباره ی سکس باید بدانیم

روانکاوی «س ک س»، یا آنچه درباره ی سکس باید بدانیم

موضوع اما این است که ابتدا لمس و پذیرش « خطاها و سوء تفاهمات اروتیکی و جنسی» در واقع اروتیک و سکس بشری را «زیبا، صمیمی و خندان می کند»، تبدیل به یک بازی و جشن کودکانه و همزمان بالغانه می سازد، تبدیل به یک «تمنا و لذت تراژیک/کمدی و چندلایه» می سازد که مرتب می تواند حالت و درجه دیگری بیابد و هر «اختلال و سوء تفاهمی» می تواند دری باشد برای یک بازی و حالت نو، در هم آمیختگی نو و ایجاد فانتزی و حالتی نو از اروتیک.

در فیلمها و به ویژه فیلمهای هالیوودی یا بالیوودی، صحنه سکسی یا اروتیکی،  در هر نوعش چه به حالت سکس نرم یا  هاردکور، چه در حالت مرد جذاب، سکسی یا  فیگورهایی چون کازانوا، ساد یا در حالت زن اغواگر، سکسی یا فم فاتال، یا در حالت لزبینی و همجنس خواهانه، معمولا به یک «صحنه سحرآمیز و اغواگرانه» تبدیل می شود.  دوربین می خواهد به ویژه به کمک مونتاژ،بُرش فیلم و نورپردازی، در واقع «لحظه مهم و سحرآمیز، سکس کامل، ابژه گمشده» را در نگاهش  اسیر بکند و نمایش دهد. اما در این کار و تلاش، «توهم و دروغی» بزرگ نهفته است. زیرا کافی است که ما پس از دیدن این صحنه زیبا با یارمان یا با معشوقی یک شبه بخواهیم بخوابیم واین فانتزی و صحنه را بازتولید بکنیم، آنگاه با «افتضاح و شکستی بزرگ» روبرو می شویم و این شکست ناشی از «نادانی ما نیست» بلکه ناشی از شکست و کمدی نهفته در این «سکس و اروتیک کامل» است و آن بخشی از فیلم و صحنه است که حذف شده است، پس زده شده است.

 زیرا «سکس و اروتیک» بشری،  در هر حالتش، چه دگرجنس خواهانه یا همجنس خواهانه، حتی  چه سکس گروهی یا در لحظه خودارضایی و تنهایی، هیچوقت «کامل و پُر  نیست و نمی تواند باشد»، از همان لحظه اولش که دو تا نگاه می خواهند به هم علاقه و علامت بدهند تا لحظه نزدیک شدن، لب گرفتن، در آغوش گرفتن، لخت شدن، هماغوشی و ارگاسم، مرتب « خطا و سوءتفاهم» پیش می آید، یا یکی زودتر می آید و دیگری دیرتر، یکی منظورش این فانتزی و تمناست و دیگری چیزی دیگر می فهمد و یا از آن نگاه می خواند و یا اصلا چیزی دیگر می طلبد؛ یکی می خواهد دیگری را سفت در آغوش بگیرد و دیگری این را به حالت فشار زیاد و بی مزه حس می کند، یکی می خواهد لباس دیگری را درآورد اما زیپ باز نمی شود و یا بند کرست به شیوه جدیدی است. یکی می خواهد فانتزی اورالی یا آنالی را تجربه کند و دیگری میل فانتزی و خیال نرم و نوازش یا میل سکس سادومازوخیستی دارد. تازه این سوء تفاهمات وقتی است که خیال کنیم همه ی این اتفاقات و خواستها آگاهانه باشد و فقط ناشی از مشکلات کومونیکاسیون بشری باشد که در ذاتش مشکل آفرین است و به اینخاطر همیشه آدمها یکدیگررا بد یا اشتباه می فهمند. در حالیکه بویژه در حالت سکس و لخت شدن ما با تمناهای ناخودآگاه و ترسهای ناآگاهانه خویش روبرو می شویم و آنها خویش را در هر عمل و عکس العمل ما بیان و آشکار می سازند بی آنکه بخواهیم یا حتی بدانیم یا دقیق بدانیم .ازینرو فردی یا آدمی می خواهد تجربه سکس بی پروا بکند اما تنش و روانش چنان ترسیده یا دچار سوالات و تردیدها و دلهره های مختلف است که این تن در تختخواب خشکش می زند، یا آلت تناسلی مردانه اصلا بلند نمی شود، نیمه بلند و خجالت زده یا به حالت شکاکانه و سوالی بلند می شود و یا واژن زنانه که احساس ترس یا شک و تردید به دیگری و خواستهایش می کند، تکرار یک رابطه ی خطای قبلی را احساس می کند، دچار خشکیدگی درونی یا عدم ارضاء، دیرارضایی و تبدیل سکس به یک استهلاک دردآور می شود.  یا این زن و تنش  دچار حالت «واژنیسموس» و گرفتگی عضلات واژن می شود و در حالت کمدی/ تراژیک آن بایستی کار به بیمارستان بکشد و جدا کردن دو طرف عاشق و معشوق، مرد و زن بزرگ  به یکدیگر قفل شده و در هم قفل شده، به کمک دارو و آمپول انبساط عضلانی بایستی صورت بگیرد.

بنابراین اگر درست بنگریم در یک سکس و اروتیک زیبا که از  یک دقیقه تا حداکثر و خیلی دست بالا بگیریم نیم ساعت می تواند طول بکشد، البته بدون بازی و نوازش اولیه یا مابین یا مابعدی (یا حالت نادر چندارگاسمی)، این همه مشکلات و سوءتفاهمها در  می تواند بوجود آید و یا حتما بوجود می آید، اما ما در فیلم و سینما با این مباحث و «فقدانها، کمبودها» در سکس و اروتیک بشری روبرو نمی شویم و همه ی این صحنه ها و بخشهای مهم سکس از آن «سانسور» می شوند، مگر وقتی که فیلم «اروتیکی یا سکسی» دقیقا بخواهد به معضلات نهفته در سکس و اروتیک انسانی، یا به «فقدان دائمی نهفته در آن و ناممکنی دست یابی کامل و وصال کامل با دیگری» را نشان دهد، حالت تراژیک/کمیک سکس و اروتیک و عشق بشری را نشان دهد که آنگاه ما با شاهکارها یا فیلمهای قوی چون « آخرین تانگو در پاریس»، « صمیمیت»  و غیره روبرو می شویم.

سینما اما معمولا نمی خواهد به این « فقدان و کمبودها یا حالات بشری سکس» توجه بکند و آنها را نشان دهد بلکه می خواهد این «سکس زیبا و کامل» را که یک «تصویر نارسیستی و خیالی» است، بر روی پرده سینما بیاورد تا تماشاچیان با همخوانی خویش با فیگورها لحظه ای به تبلور  و ارضای این «تمتع و توهمشان» دست یابند. سینما دقیقا نمی خواهد به این «واقعیت و اصل»  سکس و اروتیک بشری نزدیکتر شود که همان لمس این است که« سکس و اروتیک بشری  نیز همیشه یک جایش می لنگد و باید بلنگد»، زیرا هراس دارد که مشتریانش را از دست بدهد. زیرا هالیوود از جهاتی «فروشنده رویاها و توهمات نارسیستی و خیالی ما به ما» است و اینکه بتوانیم دیگربار خویش را بزرگ و شکوهنمد، مرد کامل و زن کامل، مرد کامل صاحب فالوس و قدرت و زن کامل نماد اغوا و عشق و فالوس شویم. سوپرمن و سوپرزن شویم. زیرا مشتریان به این توهم احتیاج دارند که این «سکس کامل و اروتیک کامل و سحرآمیز ممکن است» و اینکه روزی شاید آنها نیز بتوانند سرانجام به این آرزو دست یابند.

در حالت فیلم پورنوگرافی، جدا از جوانب مثبت و خوب فیلم پورنو، ما با عرصه و درجه نوینی از این توهم و دروغ و تلاش برای دستیابی به یک «کمال و کامل بودن» و «نفی فقدان، ضعف، کمبود» روبرو می شویم. زیرا  فیلم پورنو برای شکاندن هر تابو و حجاب و دستیابی به خواستش یعنی دستیابی و نمایش «بدن محض، سکس محض، لذت محض»، مجبور به دروغ و توهمی بزرگتر است. زیرا حال «واقعیت سکس و عشق بشری که نمادین، شکننده و پارادوکس است،  در نمونه  فیلم پورنو به یک «واقعیت دروغین و پرزرق و برق، به یک واقعیت لخت و شکوهمند» تبدیل می شود. این «واقعیت پورنویی» در واقع به قول « بودریار» در کتاب «درباره ی اغوا»  یک «هایپررئالیتی» است، یک «واقعیت دروغین و نئون وار،  تشدید یافته و پُر زرق و برق» است. زیرا فیلم پورنو در تلاشش برای دستیابی به سکس محض و لذت محض و کامل واز آنرو که چنین چیزی ممکن نیست، حال بایستی هر چه بیشتر برای یک «تحریک و لذت جنسی سریع» هر بخش احساسی، زبانی و تفسیرگرانه را از این «بدن و تن ها ی جنسی» جنسی جدا و تهی سازد و آنها را به  «ماشینها و روبوتهای قوی و قدرتمند جنسی» تبدیل سازد تا بتواند به «هایپر رئالیتی خویش، به واقعیت دروغین و پرزرق و برق خویش» دست یابد. ازینرو یک لحظه تصور کنید که یک فیلم پورنو، با لحظات میانی و همراه آن، از خوردن  قرصهای تحریک کننده چون ویاگرا و غیره، تا خطاها و اشتباهات مداوم در مسیر فیلم برداری و اینکه یکی سریع می آید و دوباره فیلم باید مرتب مونتاژ و برش داده شود، یا اینکه در وسط کار یکجایشان می گیرد و دیگر نمی توانند و غیره، یا دعواهای احساسی و غیره میان بازیگران فیلم و فیلمبردار را نیز به همراه آن به نمایش بگذارد، آنگاه از فیلم پورنو و از «هاپیر رئالیتی» آن چه می ماند؟. ازینرو بهترین راه استفاده از فیلم پورنو، لذت بردن گاه بگاه از آن با خنده همراه است و اینکه می دانی این دروغی کودکانه است و هم با او  و تحریکات دروغین و زیبایش حال می کنی و هم بهش می خندی، به خودت و توهمات انسانی ات می خندی.

اگر بخواهیم با کمک سه ساحت «نمادین، خیالی و  رئال» لکان فیلم  اروتیک یا پورنوگرافی و سکس بشری را تعریف و متمایز بکنیم، آنگاه می توان گفت در هر سه حالت می توان لایه های مختلف این سه ساحت را به درجات مختلف دید، فقط حالت و درجه شان با یکدیگر فرق می کند و همین نیز تفاوت اصلی را ایجاد می کند.  در حالت فیلم اروتیک ما بیشتر با «تصویر قوی و اغواگرانه» یعنی با «ساحت نارسیستی و خیالی» روبروییم و او قدرت اصلی فیلم است. ازینرو نیز در نهایت جز از صحنه های سکسی و اغواگرانه فیلم و فیگورهایش چیزی به یادمان نمی ماند و اینکه ما نیز گاه میلی این چنین و نارسیستی داریم. در حالت فیلمهای قویتر که ما را با چهره ها و حالات دیگر سکس و اروتیک و معضلات آن روبرو می سازند، به ما نشان می دهند که حتی بدن لخت نیز دارای حجابی و پرده ای است و قابل تفسیر است و همیشه «چشم انداز و تفسیری دیگر» ممکن است و همیشه کمبودی و سوء تفاهمی وجود دارد، آنگاه ما با حضور «قوی ساحت نمادین» روبرو هستیم . وقتی اما فیلم مانند برخی فیلمهای پورنو و بویژه فیلمهای بشدت سادومازوخیستی یا خشونت آمیز یا ممنوعه مثل «اسناف و پورنوی کودکان» بیشتر با «ساحت رئال و تمتع رئال» فیلم روبروییم که می خواهد به تمتع بی مرز دست یابد و ازینرو در مسیر دچار خشونت بیشتر و محکوم به تکرار خشونت می شود یا حالت فیلم پورنو به حالت نارسیستی/ سمبولیک، نارسیستی/رئال است. در هر فیلم و حالت بشری این سه بخش حضور دارند، همانطور که وقتی ما نیز با محبوب یا معشوقمان می خوابیم، ظاهر و بخش نارسیستی یا آرایش او یا خودمان برایمان مهم است و هم اینکه در نگاهش  و تنش حس بکنیم که گویی مرتب آنجا چیزی برای کشف کردن یا اختراع کردن وجود دارد و همزمان گاه از نگاهش میخکوب شویم و از تمنایش بلرزیم. اما تنها در حالتی که بخش نمادین یا سمبولیک در یک رابطه و حالت قویتر و عنصر اصلی باشد، آنگاه ما با هر چه بیشتر با «سکس و اروتیک بشری» روبرو هستیم که یک «سکس نمادین، تن نمادین و تمنامند، عاشق پیشه» است و می طلبد و همیشه دچار کمبودی است و ازینرو باز هم می طلبد و می خواهد.

موضوع اما این است که ابتدا لمس و پذیرش « خطاها و سوء تفاهمات اروتیکی و جنسی» در واقع اروتیک و سکس بشری را «زیبا، صمیمی و خندان می کند»، تبدیل به یک بازی و جشن کودکانه و همزمان بالغانه می سازد، تبدیل به یک «تمنا و لذت تراژیک/کمدی و چندلایه» می سازد که مرتب می تواند حالت و درجه دیگری بیابد و هر «اختلال و سوء تفاهمی» می تواند دری باشد برای یک بازی و حالت نو، در هم آمیختگی نو و ایجاد فانتزی و حالتی نو از اروتیک. امکانی برای رها شدن از کلمات و بار بزرگ، سنگین « مرد قوی بودن و زن سحرآمیز بودن»، امکانی برای رهایی از دروغ «فالوس داشتن، فالوس بودن» و قبول کستراسیون یا کمبود است و اینکه برپایه این «ضعف و خطا و کمبود بشریمان» حال قادر به آفریدن و خلق حالات اروتیک مختلف، بدنهای مختلف و همیشه ناتمام باشیم. اینگونه قادر به دستیابی به یک سبکبالی و چندلایگی، زمینی شدن، فانی شدن، ناتمام شدن و تبدیل سکس و اروتیک از یک «برنامه و راه دست یابی به لحظه ای خاص، هدفی خاص» به «بازی و دیدار پرشور و خندان و همیشه ناتمام انسانی» شویم، به دیداری اغواگرانه و شوخ چشمانه با دیگری و معشوق که همیشه می تواند چیزی تازه درونش اتفاق بیافتد و دقیقا خطاهایش زمینه این راه و فانتزیهای تازه او هستند یا می توانند باشند.

زیرا آن «لحظه خاص و سحرآمیز»، آن «سکس بزرگ و اورژینال یا خالص» در واقع هیچ هم خاص و اورژینال نیست و فقط یک «کُپی و برداشت ساده لوحانه از یک فیلم و فانتزی دیگری است» و  آن فیلم نیز نیز یک «کُپی از کِپی و تمنا دیگری یا قبلی» است، زیرا «اصلی در میان نیست»، همه بدل و روایت و امکان هستند. با چنین تحول و پا گذاشتن به این عرصه شناخت خندان که «همیشه تیرت به خطا می رود و درست به هدف نمی زنی»، حال سکس و اروتیک زیبا و پرشور و به ویژه «صمیمی، خصوصی و فردی» می شود و به لمس «لحظه سوژگی تنانه، اروتیکی و دیدار عاشقانه و اروتیکی دو تن و سوژه منقسم با یکدیگر»، چه در رابطه یک شبه یا هزارشبه و با شدتها و حدتهای احساسی و حالات مختلف.  با چنین گذاری و پاگذاشتن به «عرصه صمیمی، خصوصی و سوژه وار» آنگاه شاید در پایان یک «لذت اروتیکی و سکسی» دو طرف آوا یا نوای سرخوشانه ای مثل «آخیش» بگویند و چون دقیقا «سکس و اروتیک بشری پارادوکسیکال و چندلایه است» و مرتب می خواهد به آن «ابژه گمشده یا سحرآمیز و اوج یگانگی  تنانه با یگدیگر» دست یابد، ازینرو این «آخیش و سبکبالی» نیز تک معنایی نیست و معانی شوخ چشمانه مختلف دارد . یا این لایه ها و معانی مختلف آن تنها در نحوه بیان «آخیش یا آخیییش» یا صداهای و نواهای دیگر یا مشابه نیست بلکه در حالات تنانه آن نیز هست که پیامهای متفاوتی دارند و حتی این «آخیش» هم حال یک «فقدان و تمنایی» است که بایستی از طرف دیگری یا خودش تفسیر شود و حدس زده شود که «دیگری چه می خواهد ، یا به زبان طنز «دیگری دوباره از جانمان چه می خواهد»؛ چه آنموقع که معشوق پس از سکس  پشتش را  را  به یار و پارتنرش می کند و این را می گوید، یا پشتش را به او می کند اما سرش را برمی گرداند و این راه می گوید، یا پشتش را به او می کند، سیگاری به لب می گذارد و این را می گوید و غیره. ازینرو نیز با تغییر نوع حالت و بیان او، حالت و قیافه  طرف مقابل  و عاشق نیز تغییر می کند، قیافه و تنش تو می رود یا بیرون می آید و باز حدس و گمانی نو  و امکان سوء تفاهمی نو شروع می شود و بازی تفسیر و دیدار با دیگری، با خویش و لمس یک سوژگی نوین لحظه، حالت لحظه و بازی نو، خنده و گمان نو. آنگاه سکس بشری مثل زندگی و دیالوگ بشری هر چه بیشتر به یک «جشن انسانی و بازی تراژیک/کمدی انسانی» تبدیل می شود، به بازی هزارگستره و در عین حال بر پایه دو حالت بنیادین «میل فالوس داشتن و تمنا داشتن مردانه و فالوس بودن یا تمنا بودن، راز و نیاز بودن زنانه» و هزار شکل همیشه ناتمام از این بازی اولیه و دیدار پارادوکس فرد/دیگری.

یا می توان حتی با نگاه  متفاوت دلوز/ گواتاری این موضوع را به این شکل توضیح داد که در لحظه سکس و اروتیک دو تن چون دو «ماشین میل» با یکدیگر دیدار می کنند و اگر خصلت بنیادین و درون بودی ماشین میل این است که مرتب تولید میل جدید و اشتیاق جدید می کند، آنگاه یک خصلت دیگر و همزاد این ماشینهای میل این است که دچار «اختلال» می شوند، میلها و تمناهایشان دریکدیگر گره می خورد، قفل می خورد، کارخانه و تولید میلشان موقتا از کار می افتد و نمی دانند چطور گام بعدی و اشتیاق بعدی را بردارند و بچشند و مجبور می شود که راه و حالتی دیگر را بیابند و اینگونه میلی دیگر و فانتزی و امکانی دیگر از سکس و دیدار، تلاقی و اروتیک زاییده می شود، بدنهایی نو موقتا آفریده می شوند و هنوز امکانات مختلف و هزارگستره برای ادامه بازی  و تلاقی ماشینهای میل وجود دارند.  اینگونه از خوردن دو لب یا دو زبان به یکدیگر و گره خوردن آنها به یکدیگر، میل پس زدن یا مکیدن بیشتر، فانتزی اورالی یا سادیستی و گازگرفتن دیگری، اشتیاق بوسه در جای دیگر بوجود می آید و اینگونه پیوند نو میان دو بدن و تولید میل نو و بدنهای نو بوجود می آید. همزمان اختلالات و گره خوردگی  و از کار ایستادن نگاهها و لبها، پس کشیدن خویش بوجود می آید و اینکه  آنچه یکی می طلبد و دیگری نمی طلبد و همین اختلالات زمینه ساز آن می شود که حال دست و بوسه جایی دیگر را نوازش بکند و ببوسد که دیگری می طلبد و یا حالتی دیگر از ارتباط و پوزیسیون دیگری از سکس بوجود آید و دوباره ماشینهای میل پس از کمی توقف و اختلال به تولید نو و تولید اشتیاق نو دست می زنند و حالات و بازیها و بدنهای نو آفریده می شود. اختلال زمینه ساز ایجاد بدنهای نو و حالتهای نو می شود و اینگونه در یک بازی میل و اشتیاق مرتب دو بدن به هم گره می خورند، درهم می روند، بدرون هم می روند، از هم بیرون می کشند، بر یکدیگر سوار می شوند یا خم یکدیگر را می گیرند و اینگونه مرتب با هم حالتی نو، بدنی نو و مشترک و اروتیکی می آفرینند که فقط لحظه ای توانایی کارآمدی دارد، فونکسیون و علمکردی خاص و برای دستیابی به امیالی خاص دارد، چه آنموقع که یکی در برابر دیگری زانو می زند و یا او را در دهان خویش دارد و با او یکی می شود و سپس این بدن و حالت و اشتیاق از کار می افتد، به مرزش می رسد و حال بدنها از این حالت جدا می شوند و به شیوه دیگری به ارگاسم و لمس یگانگی و در هم فرورفتن می رسند یا همزمان نمی رسند و یکی پس از دیگری می رسد، یا در حالاتی از هم ابتدا فاصله می گیرند و این بار  از دور با یکدیگر قاطی می شوند و با نگاه کردن به یکدیگر و ارضای نگاهی یا خودارضایی مشترک به ارگاسم و اشتیاقشان می رسند یا به تعویق می اندازند، یا بهتر است بگوییم به این حالت و بدن نو رسیده می شوند و یا به تعویق می افتند . اینگونه سکس و اروتیک  به کمک تولید میل و اغوا، تولید اختلال و درگیری. مرتب تحول می یابد و هزارگستره می شود.

 با چنین نگاهی آنگاه می توان همزمان از سینما و فیلم و «دروغ آنها» نیز لذت برد و استفاده کرد. زیرا سینما و فیلم و همان «صحنه کامل و دروغین، خیالی و نارسیستی سکسی و اروتیکی» نیز دارای فونکسیون و عملکردی مهم برای تمنای اروتیکی ماست. زیرا به قول ژیژک سینما به عنوان منحرفترین هنرها به ما نمی گوید که تمنا ورزیم، سکس بکنیم بلکه به ما می گوید «چگونه تمنا ورزیم، سکس بکنیم» و همانطور که هر حقیقتی بر پایه دروغ و توهمی استوار است، ما نیز به این دروغ احتیاج داریم که همیشه «سکس دیگر و کاملتری ممکن است» و روزی می توانیم بهتر از «برد پیت و آنجلینا جولین» شویم یا برای دوستان روشنفکر بهتر از فیگورهای فیلم «آنتی کریست» یا «آخرین تانگو در پاریس شویم». زیرا به زعم لکان هر تمنایی به «فانتسمی» به عنوان «تکیه گاهش» احتیاج دارد و اینکه «به دیگری و آن چیز بزرگ دست می یابد». فقط نباید این فانتسم به «قدرت و حالت اصلی رابطه» تبدیل شود، زیرا آنموقع ما نه با «تمنای جنسی یا عشقی» روبروییم که مرتب تحول می یابد و همیشه ناتمام و تراژیک/کمیک است بلکه بیشتر با «تمتع و کیف دردآور» و گرفتاری در توهمات نارسیستی «مرد نهایی بودن، زن نهایی بودن، سکس نهایی بودن» دچاریم که مانع دستیابی ما به تمنا و رابطه جنسی یا عشقی عمیق و زیبای بشری می شوند.

همانطور که در هر لحظه سکسی و اروتیکی ما نیز همیشه «نفر سومی» در تخت هست که همان تصورات جنسی و جنسیتی و قانون است و خاطره های ما از این ایده آلهای جنسی و اروتیکی ما. ازینرو به قول لکان «رابطه جنسی وجود ندارد» بلکه آنچه در رابطه جنسی رخ می دهد، رابطه جنسیتی و بازی تراژیک/کمدی و انسانی « فالوس و تمناداشتن مردانه/ فالوس بودن، تمنا بودن زنانه» است که هیچگاه هم  کامل بدست نمی اید، چه تمنای مردانه اش و چه تمنای زنانه اش. فقط مهم است که گاه این تصورات جنسی و جنسیتی حاکم بر فرهنگ و خویش را، این نگاه قانون و تصورات حاکم از «سکس و رابطه، مرد یا زن بودن، فالوس بودن یا داشتن »  را از روی تخت به پایین بیاندازیم و بگوییم هیزی بس است، می خواهم حال به شیوه دیگری حال بکنم و به تمنای دیگری تن بدهم که تمنای دیگر من و یا یارم است و همان شکل دیگری از قانون و سوژگی است. اینگونه آنگاه تختخواب و دیدار با یار به صحنه « بینامتنی» تبدیل میشود که با هر چرخشی و تغییری گویی بدنها و رنگها، متن تغییر می کند و صحنه و دیدار ، بدنها «سیال و سبکبال» می شوند و همزمان دارای پیوندی عاشقانه و درونی با یکدیگر و کثرت در وحدتی هستند( و  بدین وسیله به «قانون و نام پدر»  نیز تن می دهند که همان قبول نیازمندی خویش به دیگری است و اینکه تمنای من، تمنای دیگری است). با چنین تحولی آنگاه  صحنه رابطه جنسی/عشقی و دیدار اروتیکی تبدیل به  بازی و خندان می شود و امکان دگردیسی به حالات و فانتزیهای دیگر، فیگورها و بدنهای مختلف این بازی بی انتها و کودکانه بوجود می آید. آنگاه ما هر چه بیشتر به خودمان و اگر ذات انسانی داشته باشیم، به آن نزدیک می شویم، یعنی اغواگر، صمیمی، نیازمند به دیگر، در چرخه تمنا/دلهره با دیگری قرار می گیریم، در یک دیدار  خصوصی و همیشه ناتمام میان فرد/دیگری، عاشق/معشوق و در یک فضای قابل تحول به هزار گستره و هزار حالت  قرار می گیریم و هم این فضا و هم من و شما، هم فرد/دیگری، قابل دگردیسی، صمیمی و دست و پاچلفتی باقی می ماند و ازینرو قابل نوشتن نو و سکس نو، بازی نو.

 دیداری پارادوکس، اغواگرانه، شوخ چشمانه میان دو انسان تمنامند که شاید  آنجا تنها قوانینی که بر جسم و تمنایشان حکومت می کند این قوانین سه گانه باشد که:  «اینجا  چیزی برای  بُردن، به هدف زدن و به هدفی رسیدن، برای بلند کردن، میخ کوبیدن نیست، همانطور که هیچ چیز به «اجبار و بزور» ممکن نیست، یا دستیابی به «سکس نهایی و یگانگی نهایی با دیگری» ممکن نیست، چه زور زدن به خویش یا به دیگری برای دستیابی به «سکس بزرگ و کامل» باشد یا اجباری خنده دار برای تبدیل شدن به آن نقش و فیگوری که نیستی و یا الان نمی توانی باشی ( زور زدنی در نهایت ناممکن و بی ثمر، زیرا تن نمی تواند دروغ بگوید و حتی وقتی نقشی را بخوبی بازی می کند، باز حقیقتش را بطریقی بیان می کند، مثل تفاوت میان حالت باز و خیلی مدرن مرد و زن در سکس و اما ناتوانی از ارگاسم ، یعنی ناتوانی از رها کردن خویش در آغوش دیگری و خویش و رها شدن، ول شدن و خالی شدن در دیگری و ازین طریق افشا و روکردن دروغ و معضل خویش، افشای بسته بودن درونی و جنسی خویش و هراس از دیگری و تن دادن به تمناو  دیگری). همانطور که اینجا آنچه این دیدار و  بازی و حالت سکس را تعیین و هدایت می کند، تمنای متقابل دو نفر و دیالوگ تنانه ، بازیگوشانه و اغواگرانه آنها با یکدیگر است. تمنا و خواهشهایی که بخش عمده آن را حتی این دو نفر نمی دانند و تازه در مسیر تنانگی و اغوا و درهم آمیختگی اروتیکی/عشقی زاییده یا آفریده می شود. ازینرو نه مسیر آن و نه شکل پایان آن قابل پیش بینی و برنامه ریزی نهایی و کامل است و نه  مسیر اغوا و بازی بعدی، مگر اینکه حتی زور زدن و اجبار نیز خود یک بازی اروتیکی نو و تمنای نوی دو نفر باشد و چشیدن زندگی و خویش به حالتی نو و سادومازوخیستی یا هاردکور، آفریدن خویش و لحظه به شیوه و بدنی نو، لحظه ای نو، به حالت بازی و چشم اندازی نو و همیشه ناتمام، تراژیک/کمیک و بس انسانی.

  تنها در این حالت است که ما به ذات انسانی و بحرانی خویش، به پارادوکس خویش نزدیکتر می شویم و به حالتی دست می یابیم که هیچ «خدای قادر و کامل و پُری»  (یا هیچ انسان بشدت نارسیست و باورمند به قدرت و مار بزرگ خویش) قادر به لمس آن نیست و به این خاطر به ما «انسان فانی» حسادت می کند. زیرا آنکه کامل و پُر است، آنکه جاودانه هست، او قادر به لمس بازی  و تمنا و کامجویی عشق و اروتیک انسانی نیست. او می تواند شاید  به ارگاسم بزرگش دست یابد، اما در واقع او یک «ویاگرای بزرگ» بیش نیست که در نهایت با «خودش و تصویر خودش خوابیده است»  و به یک خودارضایی نارسیستی دست یافته است. ازینرو  او وارد جهان «هزارگستره و چندلایه سکس و اروتیک بشری» نمی شود که پیش شرطش لمس «کمبود و نیاز خویش به دیگری»، لمس دلهره و هراسها و تمناهای انسانی و تنانه یا سکسی و عشقی خویش است، لمس فانی بودن، نیازمند بودن و با یک بوسه دیگری به اوج خوشبختی رسیدن یا نرسیدن است و لمس این دلهره که او از من چه می خواهد و آیا می توانم به تمنایم، به او تن بدهم. زیرا لمس پیوند میان تمنا و دلهره است، لمس نیاز خویش به دیگری است و اینکه تمنای فرد بدنبال تمنای دیگری و تحت تاثیر تمنای دیگری است که بازی و ارتباط جنسی انسانها را به یک «دیالوگ تنانه» و خندان می تواند تبدیل بکند.  زیرا ما انسانهای فانی و در نهایت جذاب و چندلایه، در تناقض با این ماشین بزرگ و کامل، همیشه درگیر با احساسات همپیوندی چون دلهره/تمنا هستیم، زیرا انسان و سوژه همیشه دچار «فقدان و کمبودی» است و در آن همیشه امکان تحولی نو وجود دارد اما در آن کمال و قدرت نهایی تکاملی ممکن نیست. زیرا ما در لحظه این هماغوشی اروتیکی یا عاشقانه در لحظه پیوند «مرگ، تمنا، زندگی»، من/تو و عبور از مرزها قرار داریم و می بینیم که چگونه دلهره و حس مرگ، تمنا می آفریند و چگونه تمنا و اغوا از طرف دیگر ترس و دلهره و حس مرگ را بدنبال دارد و چگونه سکس و همه حالاتش، اروتیک و همه فانتزیهای مختلفش، چگونه ارگاسم با حالات مختلفش به لحظه تلاقی رانش مرگ و زندگی تبدیل می شوند. بی دلیل نیست که سکس هم لحظه مردن و از دست دادن مرزها و هم از نو آفریده شدن و شروع زندگی است، مثل عشق و اندیشه انسانی و هر حالت دیگر انسانی، بس انسانی.

 

پانویساز آنجا که در این مطلب همزمان مباحثی مهم از نگاه روانکاوی مدرن/پسامدرن و یا از منظر دیگر نظریات پسامدرن چون نظریات بودریار در کتابش « درباره ی اغوا» مطرح و بیان شده اند، پیشنهاد می کنم که دوستان خواننده بنا به میزان آشناییشان با این مباحث، بیش از یکبار این مطلب را بخوانند تا بهتر به درک و نقد مباحث آن دست یابند. همانطور که دوستان می توانند در گوگل با زدن اسم من و مبحث بحران جنسی ایرانیان و یا مباحث جنسی  به بخشی از مطالب دیگر من  در این دو دهه اخیر،  یا ویدئوهای من در این زمینه و بحران جنسی ایرانیان دست یابند. یک نمونه این مقالات، مقاله ذیل است که نزدیک به هفت سال پیش منتشر شد و با اینحال هنوز بخش عمده مباحث آن نو و تازه هستند. اصل مقاله با ویراستاری نهایی و تکمیل با نظریات لکان و غیره در کتابم « از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» منتشر شده است که در آن این بحرانهای جنسی در کنار دیگر بحرانهای مدرن مهم جامعه ما برای اولین بار به شکل همپیوند و همزمان جداگانه نقد شده اند.. این مقاله نیز در واقع بخش دوم یک مقاله سه بخشی درباره « مباحث جنسی و بحران جنسی ایرانیان داخل کشور، خارج از کشور» است. یا دوستان می توانند در لینک دوم، یک برنامه ویدئویی مرا در این زمینه ببینند که مربوط به دو سال پیش و از تلویزیون میهن است. با آنکه تصویر و غیره به حالت ابتدایی و اینترنتی است و باوجود خستگی کار روزمره هر جمعه شب سعی می کردم در تلویزیون میهن با کمک چنین برنامه هایی هر چه بیشتر این مباحث و بحرانهای مختلف جامعه مان را نقد بکنم.

http://www.asre-nou.net/1384/ordibehesht/14/m-kavosh6.html

http://vimeo.com/groups/42097/videos/13950765

 

آن اندامی که افسار عشق را در دست دارد، مغز انسان است

 

آن اندامی که افسار عشق را در دست دارد، مغز انسان است

در سال ۱۹۹۲ دکتر جان گری، نویسنده و مشاور خانوادگی، کتابی به نام “مردان مریخی‌، زنان ونوسی” به رشته تحریر درآورد که بیش از ۵۰ میلیون نسخه از آن در جهان به فروش رفت و برای ۱۲۱ هفته در فهرست کتاب‌های پرفروش جای داشت. این نویسنده آمریکایی در این کتاب مشکلات رایج در روابط زن و مرد را ناشی از اختلاف بنیادین روانشناختی میان جنس مذکر و مؤنث دانسته و از این استعاره استفاده می‌کند که مردان و زنان هر کدام از دو سیاره مختلف می‌آیند؛ مردان از مریخ و زنان از ونوس.

بدن انسان چگونه با عشق روبرو می‌شود؟

اما مردان مریخی و زنان ونوسی اگر در بسیاری از موارد با یکدیگر اختلاف داشته باشند، دستکم در یک برهه از زندگی شباهت بسیاری به هم پیدا می‌کنند و آن هم زمانی است که عاشق می‌شوند.

عشق وقتی که می‌آید، روح و جسم را بی‌قرار می‌کند و به تسخیر خود در می‌آورد. انسان‌ها تا هزاران سال بر این باور بودند که عشق معمایی راز‌آلود و هدیه‌ای از جانب خدایان است. در دوران معاصر اما دانشمندان در تلاش برای پرده برداشتن از این سحر و جادوی عشق و “بلایی” بوده‌اند که این احساس بر سر بدن می‌آورد.

عشق دقیقا چیست؟ آیا قابل اندازه‌گیری است؟ آیا می‌توان آن را از طریق اسکن کردن مغز یا آزمایش کردن خون بررسی کرد؟ آیا می‌توان مثلا با عکس‌برداری “ابتلای بیمار به عشق” را تشخیص داد؟

اصلا عشق با بدن ما چه می‌کند؟فرماندهی مغز بر عشق

در ادبیات، هنر یا زبان عادی مردم کوچه و بازار هر گاه صحبت از عشق شده، پای قلب به میان آمده است؛ قلبی که با دیدن معشوق به تپش افتاده و در حال بیرون زدن از سینه است یا با از دست دادن معشوق، زخم خورده و شکسته شده است. هرچند در این تعبیر جاافتاده قلب و عشق پیوندی ناگسستنی با یکدیگر دارند، اما در حقیقت آن اندامی که افسار عشق را در دست دارد، مغز انسان است.

دوناتلا مارازیتی، استاد دانشگاه پیزا، که خود دو بار عاشق شده و قدرتی را که عشق ایجاد می‌کند، به شخصه تجربه کرده بود، علاقمند شد که پدیده‌ی عشق را بیشتر کنکاش کند.

او در سال ۱۹۹۹ نتایج تحقیقی را منتشر کرد که در آن نشان داده شده بود، سطح سروتونین، از ناقل‌های عصبی که نقش آرام‌بخش‌‌ دارد، در کسانی که به گفته خود عاشق هستند بسیار پایین‌تر از میزان طبیعی است.

طبق این تحقیق سطح سروتونین در بدن این افراد درست در همان سطحی بوده است که در بدن افراد مبتلا به اختلال وسواس دیده می‌شود.در این تحقیق که در مجله New Scientist به چاپ رسید، ذکر شده بود که هر دو گروه (عاشق‌ها و مبتلایان به اختلال وسواسی فکری یا عملی) به طور افراط‌ گونه‌ای نسبت به یک چیز یا یک شخص احساس نگرانی و وسواس از خود بروز می‌دهند.

پژوهش‌های علمی نشان داده‌اند که عاشق شدن واقعا چشم انسان را بر کم و کاستی‌های معشوق می‌بندد.

این گروه تحقیقاتی با تکیه بر یافته‌های خود عنوان کردند که شیمی مغز کسانی که رفتارهای وسواس‌گونه از خود نشان می‌دهند، مثلا روزانه به دفعات بسیار زیاد دست‌هاشان را می‌شویند یا به‌طور غیرعادی تمایل به نظافت یا کنترل مدام شعله‌های گاز دارند، با افرادی که تازه عاشق شده‌اند، شباهت دارد.

دوناتلا مارازیتی و تیمش ۲۴ زن و مرد را که در طول ۶ ماه پیش از این تحقیق عاشق شده بودند با ۲۴ زن و مرد داوطلب دیگر که یا تنها یا در رابطه عاشقانه طولانی مدت و با ثبات بودند، مقایسه کردند.

نخستین یافته این دانشمندان این بود که در بدن زنان و مردان عاشق به طور قابل ‌توجهی میزان هورمون کورتیزول که در هنگام استرس ترشح می‌شود، بالاتر از گروه دیگر است.

مردان عاشق ملایم‌تر، زنان عاشق مهاجم‌تر

دوناتلا مارازیتی همچنین دریافت که میزان تستوسترون، مهمترین هورمون مردانه، در مردان عاشق کمتر از دیگر مردان است. در عوض میزان ترشح این هورمون در بدن زنانی که عاشق هستند، در مقایسه با دیگر زنان بیشتر می‌شود.

به گفته دکتر مارازیتی در این وضعیت مردان بیشتر شبیه زنان و زنان بیشتر شبیه مردان می‌شوند، “انگار که طبیعت می‌خواهد آنچه که می‌تواند میان زنان و مردان متفاوت باشد را از میان ببرد، زیرا در این مرحله زنده ماندن [و جفت‌یابی] مهمتر است.”

هنوز دانشمندان موفق به توضیح علمی این تغییر میزان تستوسترون نشده‌اند اما یک فرضیه که مطرح شده، این است که ترشح پایین این هورمون در مردان، آنان را ملایم‌تر کرده و آرامش پیش‌شرطی است تا مرد وارد رابطه شود.

در مقابل، طبق فرضیه، بالا رفتن میزان ترشح تستوسترون در زنان موجب افزایش میل جنسی آنها می‌شود.

 

اما آیا عاشق شدن تنها دلیل ایجاد این تغییرات در بدن هستند؟

برخی پژوهشگران پس از انتشار این تحقیق، تغییرات هورمونی در بدن را به میزان بالای رابطه جنسی نسبت دادند که در این مرحله رخ می‌دهد.

در مقابل با در نظر گرفتن این نکته که در حالت عادی میزان تستوسترون در مردان به هنگام افزایش رابطه جنسی بالا می‌رود، در ‌آن زمان در پژوهش‌های دیگر این نکته مطرح شد که اگر طبق گفته “منتقدان” تغییرات هورمونی در نتیجه افزایش رابطه جنسی به وجود می‌آید، پس بایستی در مردان عاشق میزان ترشح تستوسترون بالاتر برود و نه آنگونه که طبق پژوهش‌های دکتر مارازیتی نشان داده شده، کمتر شود.

آیا عشق آتشین نوعی اعتیاد است؟

تا کنون تحقیقات متعددی نشان داده‌اند که هنگام شکل گرفتن احساس عشق آتشین به وضوح بخش‌هایی از مغز فعال شده و فعالیت بخش‌های دیگر کمتر می‌شود. سمیر زکی و آندریاس بارتلز از کالج دانشگاهی لندن دو تن از نخستین پژوهشگرانی بودند که موفق به شناسایی این بخش‌ها شدند.

آنها به داوطلبان شرکت‌کننده در این تحقیق عکس‌هایی از کسانی را که عاشق‌شان بودند، نشان دادند و همزمان مغز آنها را با دستگاه ام آر ای اسکن کردند. در این تحقیق دیده شد که بیش از همه ۴ نقطه در سیستم لیمبیک (سامانه عصبی احساسی) فعال بودند.

پژوهشگران مشاهده کردند که این واکنش بسیار شبیه به واکنشی است که هنگام مصرف کوکائین در مغز ایجاد می‌شود. دکتر بارتلز می‌نویسد: «بین عشق و اعتیاد همپوشانی‌هایی وجود دارد. به نظر می‌رسد که اعتیاد از بخش‌هایی از مودول‌های مرتبط با عشق در مغز سوءاستفاده می‌کند.» یافته‌های علمی مشخص کرده‌اند که در دوران عاشقی دوپامین، از ناقل‌های عصبی، مرکز لذت مغز را فعال می‌کند. این درست شبیه به فرایندی است که مواد اعتیادآور نظیر کوکائین، هروئین، نیکوتین، آمفتامین یا دیگر داروهای اعتیادآور ایجاد می‌کنند.

 

هورمون‌ها، موتور عشق

قوه محرک عشق را شاید به درستی بتوان هورمون‌ها دانست، هرچند که با این حال نمی‌توان به تنهایی از یک یا دو هورمون معین و تغییرات آنها سخن گفت. در ارگانیسم بدن انسان سیستم کنترل هورمونی به هم پیوسته است به طوری که هر تغییر بر روی کل سیستم تأثیر می‌گذارد.

کریستوف کک، پژوهشگر آلمانی، عاشقی را یک “احساس استرس مثبت” توصیف می‌کند که در آن بیش از همه غده تیروئید و هورمون‌های جنسی و استرس دخیل هستند.

دانشمندان به این نتیجه رسیده‌اند که احساس عشق دیوانه‌وار به طور میانگین تنها ۷ ماه طول می‌کشد

در موقعیت‌های اروتیک غده هیپوفیز که در زیر مغز قرار دارد، هورمونی به نام اکسی‌توسین را ترشح می‌کند که از جمله در ایجاد انقباضات رحمی، تسهیل ورود اسپرم به رحم و نیز تحریک اندام جنسی نقشی مهم ایفا می‌کند. اکسی‌توسین به هنگام ارگاسم و نیز وضع حمل باعث انقباض عضلانی می‌شود.

تا کنون تحقیقات متعددی در مورد ویژگی‌های این هورمون که آن را “هورمون عشق”، “هورمون ارگاسم” یا “هورمون وفاداری” نیز می‌نامند، انجام شده است. این تحقیقات نشان داده‌اند که اکسی‌توسین موجب وابسته شدن و ایجاد احساس عشق و اعتماد میان دو نفر می‌شود و آنها را به داشتن یک رابطه مشترک با دوام و داشتن فرزند ترغیب می‌کند.

یکی دیگر از هورمون‌های مطرح در زمان عاشقی، وازوپرسین است. این هورمون گردش شدیدتر خون در اندا‌م‌های جنسی را سبب می‌شود و نیز کمک می‌کند تا پس از ارگاسم فرد به خوابی عمیق فرو رود.

 

رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون

 

رنگ رخسار عاشق به خوبی از بی‌تابی درونی او خبر می‌دهد. هنگام مشاهده معشوق یا چیزی مرتبط با وی، تصویر به مغز عاشق مخابره و در آنجا آنالیز می‌شود. پس از آن مغز پیام‌هایی را به رگ‌های خونی در صورت می‌فرستد که موجب شل شدن عضلات آنها می‌شود.به این ترتیب مویرگ‌ها منبسط شده، خون بیشتری در آنها به جریان می‌افتد و در نتیجه صورت قرمز می‌شود.

عرق کردن کف دست‌ها نیز یکی دیگر از نکات جلب توجه‌کننده است. مغز پیام‌هایی را به غدد عرق به ویژه در ناحیه زیربغل و کف دست‌ها می‌فرستد تا عرق بیشتری تولید کنند. این واکنش‌ها به گفته دکتر کریستان زاندر، متخصص پوست، به هنگام تحریکات ذهنی در زمان دلباختگی متداول هستند.

 

وقتی عشق چشم آدم را کور می‌کند

 

این‌که قدیمی‌ها معتقد بودند، عشق انسان را کور می‌کند، ظاهرا بدون حکمت نبوده است. پژوهش‌های علمی نشان داده‌اند که عاشق شدن واقعا چشم انسان را بر کم و کاستی‌های معشوق می‌بندد.

تیم پژوهشی دکتر آندریاس بارتلز دریافتند، زمانی که انسان‌ها به کسانی که عاشقشان هستند، می‌نگرند مدارهای عصبی که در حالت معمول با ارزیابی‌های انتقادی از دیگران مرتبط هستند، غیرفعال هستند.

 

“عشق تنها سه سال طول می‌کشد”

آنهایی که طعم عاشق شدن را چشیده‌اند، می‌دانند که این مرحله پر تب و تاب، مدت زمان محدودی دارد.

دکتر هلن فیشر، انسان‌شناس و نژادشناس آمریکایی، که از وی به عنوان یکی از مشهورترین محققان پدیده عشق در جهان نام می‌برند، به همراه همکارانش آرتور آرون و لوسی براون، سال‌ها پیش به این نتیجه رسیدند که احساس “عشق دیوانه‌وار” به طور میانگین تنها ۷ ماه طول می‌کشد. پس از گذشت این زمان بالا و پایین رفتن‌های هورمونی آهسته کاهش می‌یابد. نتیجه آن‌که دورانی آغاز می‌شود که پیوند میان زن و مرد قوی شده و آنها وارد رابطه با یکدیگر می‌شوند. هورمون‌ها در این زمان به حد نرمال خود نرسیده‌اند اما مثل قبل نیز فعال نیستند.

با توجه به تئوری‌های تکامل، اعتقاد بر این است که احساس جذابیت بین ۶ ماه تا ۳ سال عمر دارد که زمانی کافی است برای این که مرد در کنار زن بماند. این زمان لازم است تا زن بتواند باردار شده، وضع حمل کرده و نیازهای اولیه نوزاد را برآورده کند.

از سايت صدانت

 

‌شمه ای از "در ستایش زندگی یا اسرار مگو" نوشته داریوش برادری:

‌شمه ای از "در ستایش زندگی یا اسرار مگو" نوشته داریوش برادری:

خدایان به علت کمال مطلق امکان تجربه امر جدید و هیجان آور را ندارند. انسان است که هزارگستره است و در این دنیا آمده تا همه چیز را در پی یافتنِ بهشت تجربه کند. از نظر داریوش برادری امثال ساد، نیچه و کازانوا و دون خوان و کوندرا و لکان و دلوز و نیچه در پی تسهیل این تجارب اند و به دلیل عبور از خط قرمز های خدایان، مجازات می شوند و این مجازات را نیز به طیب خاطر برای رسیدن بدان بهشت گمشده می پذیرند و بدان معنا می دهند. در ستایش زندگی. بلوغ زیستی.زندگی یعنی تجربه های جدید و مداوم. چالش پایان ناپذیر در دیالوگ با دیگری برای کشف خود و جهان. برای انکشاف و پدیدار شدن قوای نهفته و پتانسیل های به زنجیر کشده شده.حتی سادیسم و مازوخیسم اگر به معنای تقدیس شکنجه و درد نباشند، می توانند به منزله روش هایی برای تجربه های جدید به کمال بشر یاری رسانند. کتابی در ستایش خودکشی و مرگ و شک و حماقت و عشق و شکست است....

عشق چیست؟ علم وارد می شود!

عشق چیست؟ علم وارد می شود!

گرچه تعریف عشق سخت است ولی شامل توسعه‌ی یک پیوند عاطفی قوی است که با دلبستگی، جاذبه‌ی جنسی و اهمیت دادن به فرد مقابل شناخته می‌شود. کسانی که عاشق شده‌اند، بازه‌ای از احساسات شدید را تجربه می‌کنند مثل افکار بی‌اراده، وابستگی احساساتی و انرژی زیاد؛ اگرچه این احساسات احتمال دارد محدود به حالت‌های اولیه‌ی یک رابطه باشد.

به هر حال، عشق مسئله ای جهانی است ولی مرز اینکه عشق بطور روشن تعریف شده و یا قسمت مهمی از رابطه ی جنسی را تشکیل می دهد، نوسان زیادی دارد. برای مثال، کمتر از ۵ درصد آمریکایی‌ها گزارش داده‌اند که بدون عشق ازدواج می‌کنند ولی این آمار در پاکستان به بیش از ۵۰ درصد هم می‌رسد.

فعالیت مغزی

ناحیه‌‌های زیادی در مغز، بخصوص آن نواحی‌ای که با پاداش و انگیزه در ارتباطند، با حضور و یا فکر معشوق فعال می‌شوند. این نواحی شامل آسبک مغز (هیپو کمپوس)، زیرنهنج (هیپو تالاموس) و قشر کمربندی جلوی مغز می‌شود. فعالیت این نواحی احتمالا به بروز رفتار تدافعی می‌انجامد، اضطراب را کاهش می‌دهد و در طرف مقابل ایجاد اعتماد می‌کند. به علاوه، نواحی‌ای مثل آمیگدال و لوب پیشانی در واکنش به عشق، غیر فعال می‌شوند: فرآیندی که وظیفه‌ی آن کاهش کلی احساسات منفی یا قضاوت شریک و یارتان است.

اکسی توسین و وازوپرسین هورمونهایی هستند که بیشترین ارتباط را با عشق دارند. آنها توسط زیرنهنج تولید می‌شوند و توسط غده‌ی هیپوفیز آزاد می‌شوند. با این حال که هم مردان و هم زنان تحت تاثیر اکسی توسین و وازوپرسین قرار دارند ولی زنها بیشتر به اکسی توسین و مردها بیشتر به وازوپرسین حساس هستند. اشباع دو هورمون اکسی توسین و وازوپرسین در مرحله‌های شدید دوران عاشقی افزایش پیدا می‌کنند.

این هورمون‌ها بر روی سیستم‌های زیادی در مغز تاثیر می‌گذارند و گیرنده‌های حاضر در تعدادی از نواحی مغز با عشق مرتبط هستند. بخصوص، اکسی توسین و وازوپرسین با سیستم پاداش دوپامینرژیک برهم کنش دارند و می‌توانند دوپامین آزاد شده توسط زیرنهنج را تحریک کنند. فعال شدن مسیر‌های دوپامینرژیک در طی یک دوره‌ی عاشقی، احساسی لذت‌بخش از پاداش، درست می‌کند. همچنین این مسیرها با رفتارهای اعتیادآور و با رفتار‌های وسواسی پایدار و وابستگی احساسی که اغلب در مراحل اولیه‌ی عشق دیده می‌شود، در ارتباط است.

عشق مادرانه

مطابقت‌هایی بین واکنش‌های روانی به عشق‌های رومانتیک (بین یک مرد و یک زن) و عشق مادرانه وجود دارد. برای مثال نواحی‌ای از مغز که توسط عشق مادرانه فعال می‌شود با نواحی‌ای که با عشق رومانتیک فعال می‌شود تطابق‌هایی دارد؛ به ویژه نواحی پاداش مغز که حاوی تراکم بالایی از اکسی توسین و وازوپرسین فعال شده است. در حالیکه نواحی غیر‌فعال شده در طی عشق رومانتیک (که شامل آنهایی می‌شود که با احساسات منفی و قضاوتی مربوط است) در طی عشق مادرانه هم غیر فعال هستند.

 

ترجمه: امیرحسین سلیمانی/  سایت علمی بیگ بنگ

 

تیپ‌های شخصیتی

تیپ‌های شخصیتی

در حال حاضر چهار تیپ شخصیتی مورد بررسی قرار می‌گیرند. اسامی این تیپ‌ها عبارت است از: A، B، C و D. همه ما مقداری از تیپ‌ها را در سرشتمان داریم، ولی با وجود این، شاید یک الی دوتا از آنها بر ما مسلط باشد. اینکه متوجه شویم کدام‌یک از تیپ‌های شخصیتی زیر با تیپ شخصیتی ما هماهنگ است، بسیار سودمند است. چرا که این توضیح ها، آگاهی قابل توجهی درباره ماهیت آن تیپ، به ما می‌دهد. علاوه بر این، هنگامی که دچار استرس می‌شویم، بدانیم چرا و چطور با آن برخورد کنیم.

 تیپ A

شتاب‌زدگی و اهل رقابت بودن، دو ویژگی بارز تیپ شخصیتی A است. این تیپ شخصیتی، علاقه‌مند است تا کارهای زیادی را با سرعت بالا انجام دهد. او همیشه عجله دارد و در زندگی خود به برنامه ریزی و زمان بسیار اهمیت می‌دهد. کمال گراست و دوست ندارد کارها را به دیگران محول کند و در نتیجه همه کارها را خودش انجام می‌دهد. گاهی وقت‌ها، کم طاقت و عصبی به نظر می‌رسد. خیلی بعید است که این چنین شخصی به خودکاوی بپردازد. بنابراین همه افراد مشکل دارند، به جز او.

تیپ A بیشتر با احساس نا امنی زندگی می‌کند.هم چون فردی که در زندگی خود به پیشرفت‌های بالایی می‌رسد، به آن امید که با دست‌یابی به هدف‌ها و برنامه های بلندپروازانه‌اش به سطحی از کنترل برسد. او به شدت احساس نیاز می‌کند تا بتواند بر نگرانی خود مسلط شود.

 

در کل این تیپ  عجول و رقابت جوست و نمی‌داند که چرا اینقدر به خودش فشار می‌آورد. از آنچه گفته شد، شما می‌توانید متوجه شوید که این تیپ، بهترین کاندید برای ابتلا به بیماری‌های روحی و یا بیماری‌های وابسته با آن هستند. با وجود این که این تیپ، بسیار پرانرژی است، ولی زمانی که او از انرژی ذخیره‌ای استفاده می‌کند، ناگهان دچار درهم ریختگی روانی می‌شود. همچنین او ریسک بالایی برای ابتلا به بیماری‌های قلبی دارد، زیرا مسائلی که استرس زیادی ایجاد می‌کنند، بخش مهمی از شخصیت این تیپ است.

به راستی تنها راهی که می‌تواند به کاهش استرس آنها منجر شود عبارت است از پذیرش مسائل و داشتن آمادگی برای تغییر برخی از جنبه‌های شخصیتی و رفتاری‌شان.

تیپ B

به احتمال زیاد، تیپ شخصیتی B، به اندازه‌ی تیپ‌های شخصیتی دیگر از استرس رنج نمی‌برد، مگر اینکه دلیل خاصی وجود داشته باشد مانند ورشکستگی یا طلاق. این تیپ به طور کامل، نقطه‌ای مقابل تیپ A است. اگر شما می‌خواهید تنها با یک کلمه، این تیپ را توصیف کنید، می‌توانید از عبارت «خونسرد» استفاده کنید.

این تیپ نسبت به همه چیز، آرامش دارد، کمتر به خود فشار می‌آورد و در کل، از سرنوشت و تقدیرش راضی است و به احتمال زیاد برای رسیدن به هدف‌های غیر ضروری، کمتر تلاش می‌کند. او به دیگران اعتماد دارد و کارها را به آنها محول می‌کند و هرگز ضرورتی نمی‌بیند تا همه کارها را به تنهایی انجام دهد. تیپ B، فردی کم حرف و منطقی است و سلامتی دراز مدت خود را به علت سبک زندگی پر استرس به مخاطره نمی‌اندازد.

تیپ  C

تیپ شخصیتی C، برای ابراز احساس‌هایش مشکل دارد و هرچیزی را که موجب ناراحتی‌اش می‌شود، در دورنش نگه می‌دارد. او به ندرت استرس خود را از طریق فریاد یا پرتاب چیزها نشان می‌دهد، گرچه ممکن است دوست داشته باشد مانند افراد معمولی، این کار را انجام دهد. او بی‌نهایت مواظب گفتار و رفتارش است. بنابراین تیپ C، بسیار مستعد است تا در معرض استرس‌های طاقت‌فرسا قرار بگیرد. چرا که مطالعه‌ای برروی بیماران مبتلا به سرطان نشان داده است که اکثر آن‌ها دارای تیپ شخصیتی C هستند.

تیپ D

این تیپ شخصیتی رک، قاطع و رهبر است. برای او، نتیجه‌ها حایز اهمیت است. از حل مساله و انجام کارها و دست‌یابی به هدف‌ها لذت می برد. از داشتن مسئولیت، لذت می برد. برای انجام کار و برنامه، استاندارد بالایی در نظر می‌گیرد (هم برای خود و هم برای دیگران). به توانایی‌هایش برای رسیدن به نتیجه‌ها اعتماد می‌کند. از چالش و رقابت لذت می برد، قدرت ریسک بالایی دارد و به وضع موجود اعتراض می‌کند و می‌تواند قوانین را نادیده بگیرد. به سرعت تصمیم می‌گیرد. او از همنشینی با چنین افرادی بی‌حوصله می‌شود، از جمله افرادی که وقت‌شان را با حرف زدن هدر می‌دهند، افراد بی صلاحیت و یا کسانی که در برابر تغییر مقاوم هستند. خیلی راحت از دیگران انتقاد می‌کند. او به راحتی کسل و بی‌حوصله می‌شود. به سرعت عصبانی می‌شود و به همان سرعت نیز بر آن چیره می‌گردد.

او فعال و برون‌گرا است و وقتی مردم مشغول بیان مطلب مهمی هستند، وسط حرف آن‌ها می‌پرد. او دوست دارد مسئولیت برگزاری گردهم‌آیی‌ها و برنامه‌ها را به عهده بگیرد و قوانین را تعیین کند. او جسور، بی‌تعارف و کم طاقت است.

 

راه‌کارها

افراد تیپ A، نیاز دارند تا دیدگاه همه جانبه‌ای به زندگی خود داشته باشند، چرا که این افراد، به ندرت می‌توانند تشخیص دهند که چه حد از آرامش و استرس، طبیعی است. این اشخاص با مراجعه به روان‌شناس، به نتیجه‌های چشمگیری دست می‌یابند، زیرا با کمک او به واقع‌بینی می‌رسند.

افراد تیپ B، خوشبخت هستند، از این جهت که آن‌ها هیچ‌گاه استرس را به اندازه تیپ A، C و D تجربه نمی‌کنند، زیرا آنها قادر هستند هرچه را که موجب نگرانی و دلخوری‌شان می‌شود، بیان کنند.

افراد تیپ C، می‌بایست یاد بگیرند که آنها هم می‌توانند خشم و ناکامی‌شان را آزاد کنند و اجازه ندهند دلخوری و ناراحتی در درون‌شان باقی‌بماند، چرا که مطالعه‌ها همبستگی بین تیپ شخصیتی C و بیماری سرطان را نشان داده است. اگرچه هنوز مدرک‌های قاطعی که این ارتباط را ثابت کند، به طور مشخص وجود ندارد.

افراد تیپ D، باید زمانی را به گردآوری اطلاعات بپردازند و درباره‌ی نتیجه‌های تصمیم‌شان بیندیشند و به جای این که فقط تصمیم‌شان را به اطلاع دیگران برسانند، بهتر است دلیل‌های آن را نیز شرح دهند. این افراد می‌بایست با دیگران مشورت کنند و به مشارکت آن‌ها احترام بگذارند. همچنین این تیپ شخصیتی باید شکیبایی را در خودشان بپرورانند و ارزش همکاری را درک کنند.

 

چه کسی شخصیت سالم دارد؟

چه کسی شخصیت سالم دارد؟

روانشناسان کمال درعین اینکه تاثیر محرکهای بیرون، غریزه ها و کشمکش های دوران کودکی را بر شخصیت انسانی نفی نمیکنند، آدمیان را قربانی دگرگونی ناپذیر این نیروها نمیدانند. آدمی میتواند و می باید در برابر گذشته، طبیعت زیست شناختی و اوضاع و احوال محیط خویش به پا خیزد.

تصویری که روانشناسان کمال از طبیعت انسان به دست میدهند خوش بینانه و امید بخش است.

الگوی آلپورت (انسان بالغ)

آلپورت نسبت به طبیعت انسان خوش بین تر از فروید (که تمامی انسان ها را زندانی تجربه های دوران کودکی می دانست) بود.

به عقیده ی آلپورت، نیروهای ناآگاه، نیروهایی که نه میتوان آنها را دید و نه بر آنها تاثیر گذاشت، اشخاص بالغ سالم را هدایت و اداره نمی کنند.

به نظر آلپورت نیروهای ناآگاه فقط میتوانند در رفتار روان نژندها تاثیر بگذارند. شخصیت های سالم از قید و اجبارهای گذشته آزادند و روان نژندها اسیر تجربه های کودکی خویش.

انگیزش شخصیت سالم

انگیزه های شخص سالم گسترش یا تکمیل انگیزه های کودکی نیست و اساسا" مستقل از دوران کودکی است. نیروهای انگیزشی که در گذشته ریشه دارند، ما را پیش نمی رانند، بلکه هدف ها و برنامه هایی که برای آینده داریم ما را به جلو می رانند.

داشتن هدفهای درازمدت، کانون وجود آدمی را تشکیل می دهند. انگیزش همه ی اشخاص سالم همانند است. نگاه شخص سالم به آینده او را پیش می راند.

(آلپورت می گوید: رستگاری تنها از آن کسی است که پیوسته در پی هدفهایی باشد که سرانجام به طور کامل به آن دست نمی یابد.)

 پرورش شخصیت سالم نقش مادر اهمیت بسزایی دارد، چنانچه مادر محبت و احساس امنیت لازم و کافی را از کودک شیرخوار دریغ دارد، کودک نامطمئن، پرخاشگر، پرتوقع، حسود و خودمدار میشود و کمال روانیش به حداقل میرسد.

در راه رسیدن به هدف نهایی خویش، هر بار که به رویا یا هدفی دست می یابند، فعالانه به جستجوی انگیزه ها و هدف های نوین می پردازند.

شخصیت سالم متوجه دیگران است و به هیچ وجه خود مدار نیست، شخصی منزوی، کناره گیر و تماشاگر فعل پذیر زندگی نیست، بلکه با سرزندگی و با همه ی وجود مجذوب زندگی می شود.

 

الگوی راجرز (انسان با کنش کامل)

تاکید راجرز بیشتر بر الگوهای کنونی است نه آنچه در گذشته پیش آمده است.

 

روانشناسان کمال درعین اینکه تاثیر محرکهای بیرون، غریزه ها و کشمکش های دوران کودکی را بر شخصیت انسانی نفی نمیکنند، آدمیان را قربانی دگرگونی ناپذیر این نیروها نمیدانند. آدمی میتواند و می باید در برابر گذشته، طبیعت زیست شناختی و اوضاع و احوال محیط خویش به پا خیزد.

تصویری که روانشناسان کمال از طبیعت انسان به دست میدهند خوش بینانه و امید بخش است.

 

الگوی آلپورت (انسان بالغ)

آلپورت نسبت به طبیعت انسان خوش بین تر از فروید (که تمامی انسان ها را زندانی تجربه های دوران کودکی می دانست) بود.

به عقیده ی آلپورت، نیروهای ناآگاه، نیروهایی که نه میتوان آنها را دید و نه بر آنها تاثیر گذاشت، اشخاص بالغ سالم را هدایت و اداره نمی کنند.

به نظر آلپورت نیروهای ناآگاه فقط میتوانند در رفتار روان نژندها تاثیر بگذارند. شخصیت های سالم از قید و اجبارهای گذشته آزادند و روان نژندها اسیر تجربه های کودکی خویش.

 

انگیزش شخصیت سالم

انگیزه های شخص سالم گسترش یا تکمیل انگیزه های کودکی نیست و اساسا" مستقل از دوران کودکی است. نیروهای انگیزشی که در گذشته ریشه دارند، ما را پیش نمی رانند، بلکه هدف ها و برنامه هایی که برای آینده داریم ما را به جلو می رانند.

داشتن هدفهای درازمدت، کانون وجود آدمی را تشکیل می دهند. انگیزش همه ی اشخاص سالم همانند است. نگاه شخص سالم به آینده او را پیش می راند.

 

(آلپورت می گوید: رستگاری تنها از آن کسی است که پیوسته در پی هدفهایی باشد که سرانجام به طور کامل به آن دست نمی یابد.)

در پرورش شخصیت سالم نقش مادر اهمیت بسزایی دارد، چنانچه مادر محبت و احساس امنیت لازم و کافی را از کودک شیرخوار دریغ دارد، کودک نامطمئن، پرخاشگر، پرتوقع، حسود و خودمدار میشود و کمال روانیش به حداقل میرسد.

ویژگی های عمده ی شخصیت های سالم

در راه رسیدن به هدف نهایی خویش، هر بار که به رویا یا هدفی دست می یابند، فعالانه به جستجوی انگیزه ها و هدف های نوین می پردازند.

شخصیت سالم متوجه دیگران است و به هیچ وجه خود مدار نیست، شخصی منزوی، کناره گیر و تماشاگر فعل پذیر زندگی نیست، بلکه با سرزندگی و با همه ی وجود مجذوب زندگی می شود.

 

 

الگوی راجرز (انسان با کنش کامل)

تاکید راجرز بیشتر بر الگوهای کنونی است نه آنچه در گذشته پیش آمده است.

۵ ویژگی انسان با کنش کامل

۱) آمادگی برای کسب تجربه

۲) زندگی هستی دار

که فرد در هر لحظه ی هستی زندگی همه جانبه دارد و هر تجربه برای او چنان تازه است که گویی پیش از آن هرگز وجود نداشته. این خصیصه اساسی ترین جنبه ی شخصیت سالم است.

۳) اعتماد به ارگانیسم خود

اشخاص سالم همانطور که به خود اعتماد میکنند. به تصمیمات خویش نیز اعتماد دارند.

۴) احساس آزادی

هر چه انسان از سلامت روان بیشتری برخوردار باشد، آزادی عمل و انتخاب بیشتری را احساس و تجربه می کند.

۵) خلاقیت

 

 

الگوی اریک فروم (انسان بارور)

در نظام فکری فروم، نیروهای اجتماعی که در دوران کودکی بر فرد اثر میگذارند و همچنین عوامل تاریخی که در تحول نوع بشر اثر میکنند، شخصیت انسان را شکل می بخشند.

فرهنگ هر چه باشد افراد همان خواهند بود. شخصیت خواه سالم و خواه ناسالم، بستگی به فرهنگ دارد. فرهنگ است که مانع یا حامی رشد و کمال مثبت انسان است.

نگرش فروم به شخصیت

فروم شخصیت انسان را بیشتر محصول فرهنگ میداند. درنتیجه، به اعتقاد وی، سلامت روان بسته به این است که جامعه تا چه اندازه نیازهای اساسی افراد جامعه را بر می آورد، نه این که فرد تا چه اندازه خودش را با جامعه سازگار میکند. در نتیجه، سلامت روان بیش از آنکه امری فردی باشد، مسئله ای اجتماعی است.

به نظر فروم، ما مخلوقاتی یکتا و تنها هستیم. در نتیجه ی تکامل و جدایی از حیوانات پست تر، دیگر با طبیعت یکی نیستیم. مهم ترین تفاوت میان انسان و حیوانات پست تر، در توانایی آگاهی از خود و منطق و تخیل نهفته است. عقل و تخیل ما، هم مصیبت است و هم موهبت.

این دانش و آگاهی درعین حال که به معنای آزادی عظیم تری است که حیوانات ندارند، به معنای بیگانگی از طبیعت نیز هست. انسان بی خانمان است و هرچه درطول قرنها، آزادی بیشتری بدست آورده، احساس ناامنی بیشتری در او پرورش یافته است.

مشکل اصلی همه ی ما یافتن راه حلی برای دوگانگی هستیمان و یافتن شکلهای تازه ای برای پیوند با طبیعت، با دیگران و با خودمان است. تمام هستی بشر با این انتخاب گریزناپذیر میان رجعت و پیشرفت، برگشت به زندگی حیوانی یا رسیدن به مرحله ی زندگی انسانی مشخص است.

انگیزش شخصیت انسان

انسان در برآوردن نیازهای اصلی جسمانی انعطاف بیشتری از خود نشان میدهد. این نیازها در اصل میان انسان و حیوانات پست تر مشترکند و ضمنا" تاثیر چندانی بر شخصیت آدمی نمی گذارند.

موثرترین عامل در شخصیت انسان، نیازهای روانی است.

حیوانات پست تر این نیاز را ندارند. انگیزه ی انسان، خواه سالم و خواه ناسالم، نیازهای روانی اوست و تفاوت میان آنها در طریقه ی ارضای این نیازهاست. اشخاص سالم نیازهای روانی شان را از راه های زایا، بارور و خلاق ارضا میکنند و اشخاص ناسالم آنها را از راه های نامعقول بر آورده میسازند.

نیازهای ناشی از دوگانگی میان آزادی و ایمنی:

✅۱) وابستگی:

انسانها به گسستگی وابستگی های نخستین شان از طبیعت و از یکدیگر آگاهند. میدانیم که یکایک ما جدا و تنها و ناتوانیم، درنتیجه باید در جستجوی وابستگی های نوینی با سایر انسانها باشیم.

به اعتقاد فروم، ارضای نیاز وابستگی یا یگانکی با دیگران، برای سلامت روان، حیاتی است.

✅۲) استعلا:

برای انسان که با داشتن قوه ی منطق و تخیل، نمیتواند حالت فعل پذیر حیوانی را بپذیرد، آفرینندگی مطلوبترین و سالم ترین شیوه ی استعلا است. آفریدن یا ویران کردن، عشق یا نفرت، تنها گزینشی است که انسان در اختیار دارد. برای رسیدن به استعلا راه دیگری نیست. به هرصورت، آفرینندگی استعداد بالقوه ی اولیه ی بشر است و به سلامت روان می انجامد. میل به ویرانگری تنها سبب رنج ویران شده و ویرانگر است.

✅۳) ریشه داشتن:

جوهر وضعیت بشر (تنهایی و ناچیزی) از گسستن بستگی های نخستین ناشی می شود. بدون این ریشه ها انسان احساس درماندگی میکند. باید ریشه های تازه ای جایگزین بستگی های پیشین با طبیعت کرد. مطلوب ترین راه ایجاد حس برادری نسبت به همنوعان است.

✅۴) حس هویت:

انسانها به عنوان افرادی یکتا، به حس هویت نیاز دارند. انسانهایی که از حس فردیت تکامل یافته ای برخوردار باشند احساس میکنند زندگی شان زیر فرمان خودشان است و دیگران بدان شکل نمی بخشند.

✅۵) موازین جهت گیری:

 

هر فردی برای فهمیدن رویدادها و تجربه ها باید تصویر هم سازی از جهان داشته باشد. کمال مطلوب آن است که موازین جهت گیری متکی بر عقل باشد زیرا فقط از طریق عقل میتوان تصویری واقع گرایانه و عینی از جهان داشت.

ماهیت شخصیت سالم

چنین انسانی عمیقا" عشق می ورزد، آفریننده است، قوه ی تعقلش را کاملا" پرورانده است، جهان و خود را به طور عینی ادراک میکند، حس هویت پایداری دارد، با جهان در پیوند است و درآن ریشه دارد، حاکم و عامل خود و سرنوشت خویش است.

✅نکته ی قابل توجه این که فروم می گوید که همه ی مردم زندانی جامعه ای که در آن پرورش یافته اند نیستند و غلبه بر تاثیرهای فرهنگ ممکن است. جز این اگر بود در جامعه ی ما که هنوز به غایت مطلوب نرسیده است، امیدی برای دست یافتن به سلامت روان نمی ماند، حال آنکه میدانیم کسانی هستند که به سلامت روان دست می یابند، از این رو با این که قطعا"متاثر از فرهنگ خویشیم اما محکوم چاره ناپذیر آن نیستیم.

 

الگوی مزلو (انسان خواستار تحقق خود)

به اعتقاد مزلو همه ی انسانها با نیازهای شبه غریزی به دنیا می آیند. مزلو تاکید میکرد که هرچند تجربه های تاسف انگیز دوران کودکی میتواند بر شخص تاثیر بگذارد، اما آدمی قربانی درمان ناپذیر این تجربه ها نیست، میتوان دگرگون شد، کمال یافت و به سطوح عالی سلامت روان دست یافت.

انگیزش شخصیت سالم

انگیزه ی آدمی نیازهایی مشترک و فطری است که در سلسله مراتبی از نیرومندترین نیاز تا ضعیف ترین نیاز، قرار میگیرد.

شرط اولیه ی دست یافتن به تحقق خود ارضای چهار نیازی است که در سطوح پایین تر این سلسله مراتب قرار گرفته اند و عبارتند از:

۱) نیازهای جسمانی یا فیزیولوژیک:

ارضائشان برای بقا اساسی است از این رو نیرومندترین نیازها هستند.

۲) نیازهای ایمنی:

همه ی ما تا اندازه ای نیاز داریم که امور جریانی عادی و قابل پیش بینی داشته باشند.

تحمل عدم اطمینان دشوار است. در نتیجه می کوشیم تا سر حد توانایی به امنیت، حمایت و نظم دست یابیم.

۳) نیاز های محبت و احساس تعلق:

به اعتقاد مزلو ارضای این نیازها در دنیای نوین، به علت تحرک ما به طرز فزاینده ای دشوار شده است، زیرا ما آنقدر در یک جا باقی نمی مانیم تا حس تعلقی در ما ریشه بدواند.

۴) نیاز به احترام:

مزلو میان دو نوع نیاز به احترام فرق گذاشته است. این دو عبارتند از: احترامی که دیگران می گذارند و احترامی که خود به خود می گذاریم. احترامی که دیگران می گذارند مقدم است، زیرا ظاهرا" دشوار بتوان درباره ی خود به نیکی اندیشید، مگر آنکه اطمینان حاصل کرد که دیگران درباره ی ما نیک می اندیشند. برای دستیابی به احترام به خود راستین، باید خود را خوب بشناسیم و بتوانیم فضایل و نقاط ضعف مان رابه طور عینی تشخیص دهیم.

اگر همه ی این نیازها را بر آوردیم، آنگاه به سوی عالی ترین نیاز یعنی نیاز به تحقق خود رو می آوریم. اگر در تلاش برای ارضای نیاز تحقق خود شکست بخوریم، احساس ناکامی و بیقراری و نا خشنودی میکنیم. دراینصورت با خودمان در صلح و آشتی نخواهیم بود و از لحاظ روانی سالم به حساب نخواهیم آمد.

روان نژندها در تکاپوی ارضای نیازهای پایین تر هستند.

به عکس افراد کاملا" سالم (خواستاران تحقق خود) روی به نیازهای عالی تر دارند، یعنی خواستار محقق ساختن استعدادهای بالقوه ی خود و شناختن و فهمیدن دنیای پیرامونشان هستند.

هر چند تحقق خود نیازی شبه غریزی است، بستگی زیادی به تجربه های دوران کودکی دارد که رشد و پرورش بعدی را آسان کند یا باز دارد. به اعتقاد مزلو، تحکم به کودک و تسلط شدید بر او، همانند آزاد گذاشتن و تساهل مفرط زیان آور است. موثرترین روش تربیت و پرورش کودک ((آزادی محدود)) است، یعنی تلفیق درست تسلط داشتن و آزادی دادن.

 

ویژگی های خواستاران تحقق خود

۱) ادراک صحیح واقعیت:

جهان را آنگونه که می خواهند یا نیاز دارند که باشد نمی نگرند، بلکه همان گونه که هست می بینند. شخصیت های ناسالم جهان را با قالب ذهنی خویش ادراک می کنند و می خواهند به زور آن را به شکل ترس ها، نیازها و ارزش های خود درآورند.

مزلو می نویسد: روان نژند از لحاظ عاطفی بیمار نیست بلکه شیوه ی شناخت او نادرست است.

۲) پذیرش کلی طبیعت، دیگران و خویشتن:

نقاط ضعف و قوت خویش را بدون شکوه و نگرانی می پذیرند و از این رو خود را در پس نقاب ها و نقش های اجتماعی پنهان نمی کنند.

۳) خود انگیختگی، سادگی و طبیعی بودن:

در همه ی جنبه های زندگی، به شیوه ای بی تعصب، مستقیم و بدون تظاهر رفتار می کنند.

۴) توجه به مسائل بیرون از خویشتن:

به کارشان عشق می ورزند و کار را برای طبیعت خود مناسب می یابند. شخصیت های سالم بسیار شدیدتر از کسانی که از سلامت روان متوسطی برخوردارند، کار میکنند.

۵) نیاز به خلوت و استقلال:

نیاز شدیدی به خلوت گزینی و تنهایی دارند با آنکه از تماس با دیگران پرهیز نمی کنند، ظاهرا" به دیگران نیازی ندارند. روان نژند ها معمولا" برای یافتن رضایتی که خود نمی توانند ایجاد کنند، از لحاظ عاطفی به دیگران عمیقا" وابسته اند.

۶) کنش مستقل:

خود کفا هستند و استقلال شدیدشان، آنها را در برابر بحران ها و محرومیت ها مقاوم و آسیب ناپذیر می سازد.

۷) تازگی مداوم تجربه های زندگی:

تجربه های خاص را بدون توجه به اینکه تکرار شده باشند یا نه، با احساس لذت، احترام و شگفتی می ستایند و از تجربه های زندگی سیر و خسته نمی شوند.

۸) تجربه های عارفانه یا تجربه های اوج:

گاه وجد و سرور و حیرتی عمیق و چیره گر نظیر تجربه های ژرف دینی را تجربه می کنند.

۹) نوع دوستی:

نسبت به همه ی انسان ها عمیقا" احساس محبت و همدلی دارند و در عین حال آماده ی کمک به بشریت اند.

۱۰) روابط متقابل با دیگران:

میتوانند با دیگران روابط محکم تری داشته باشند.

۱۱) ساختار خوی مردم گرا:

در برابر همه ی مردم، صرف نظر از طبقه ی اجتماعی، سطح تحصیلات، وابستگی سیاسی یا دینی و نژاد و رنگ آنها، بردبار و شکیبایند.

۱۲) تمایز میان وسیله و هدف، خیر و شر:

برایشان هدف ها و مقاصد مهم تر از وسایل دست یابی آنهاست و میتوانند خیر و شر و درست و نادرست را از هم تمیز دهند.

۱۳) حس طنز مهربانانه:

طنز این افراد فیلسوفانه است و به کل انسان ها برمی گردد. نه به یک فرد خاص، غالبا" آموزنده است و علاوه بر خنداندن نکته ای در آن هست.

۱۴) آفرینندگی

۱۵) مقاومت در مقابل فرهنگ پذیری:

خود کفا و مستقلند و به خوبی میتوانند برای تفکر و عمل به شیوه هایی معین، دربرابر فشارهای اجتماعی مقاومت کنند.

✅ نکته: مزلو دریافت که خواستاران تحقق خود در مواقعی میتوانند همانند سایر افرادی که از سلامت روان کمتری برخوردارند، نادان، بی فکر، خشم انگیز، خودپسند، بی رحم و بد خلق باشند.

 

الگوی یونگ (انسان فردیت یافته)

یونگ بیش از هر نظریه دان دیگری بر ناهشیاری تاکید کرد.

 

به اعتقاد یونگ، بیشتر بدبختی و یاس بشر و احساس پوچی، بی هدفی و بی معنایی، از نداشتن ارتباط با بنیادهای ناهشیار شخصیت است. به اعتقاد او علت اصلی این ارتباط از دست رفته، اعتقاد بیش از پیش ما به علم و عقل به عنوان راهنماهای زندگی است. روان نژندی همگانی عصر ما پیامد مستقیم نداشتن ارتباط معنوی با گذشته ی ماست و تنها یک چاره دارد: تجدید ارتباط با نیروهای ناهشیار شخصیت مان. ((سلامت روان را مسیر و هدایت هشیارانه ی ناهشیارانه می داند.))

عوالم هشیار و ناهشیار باید یکپارچه شوند و به هر دوی آنها امکان رشد و پرورش آزادانه داده شود. فرایندی که موجب یکپارچگی شخصیت انسان میشود فردیت یافتن یا تحقق خود است.

مفاهیم کهن ((تجربه های مشترک انسان ها))

۱) صورتک، نقاب یا پرسونا:

هدف شخصیت سالم صورتک زدایی و ایجاد امکان رشد برای سایر جنبه های شخصیت است. البته همه ی نقش بازی کردنها فریب است، منتها تفاوت میان اشخاص سالم و نا سالم این است که اشخاص ناسالم خود را نیز همراه دیگران می فریبند، اشخاص سالم میدانند چه وقتی نقش بازی میکنند و در همان حال طبیعت راستین خویش را می شناسند.

۲) همزاد (آنیما و آنیموس):

همه ی ما خصایص زیست شناسی و روانی جنس مخالف را نیز داریم. مرد باید ویژگی های زنانه ی خود نظیر ملایمت و زن خصایص مردانه ی خود چون پرخاشگری را همراه با خصوصیات جنس خود بروز دهد. تا شخص هر دو وجه خود را بیان نکند، نمیتواند به شخصیت سالم دست یابد.

به نظر یونگ، تنها خصیصه ای که سلامت روان را تحلیل می برد، عقیم گذاردن رشد و پرورش و بیان کامل همه ی جنبه های شخصیت انسان است.

۳) سایه:

غرایز ابتدایی حیوانی ما را دربر گرفته و اگر بخواهیم با دیگران به طور هماهنگ کنار بیاییم باید آنرا رام کنیم. البته سایه فقط منشا غرایز حیوانی نیست بلکه سرچشمه ی خود انگیختگی، آفرینندگی، بصیرت، عواطف ژرف و همه ی خصایص لازم برای انسان کامل شدن نیز هست. زمانی که سایه کاملا" کوفته شود شخصیت انسان بی روح و خالی از زندگی و خود غریزی گذشته میشود. زمانی که ((من)) قادر به تعدیل و تنظیم نیروهای سایه باشد و به هر دو جنبه ی آن مجال بیان برابر بدهد، شخص سرزنده، نیرومند و پرشور خواهد بود.

۴) خود:

مهم ترین مفهوم کهن، خود است.

یونگ خود را هدف نهایی زندگی میداند. خود نمایانگر تلاش به سوی یگانگی، تمامیت و یکپارچگی همه ی جنبه های شخصیت است. زمانی که خود پرورش یافت، شخص با خویشتن و جهان احساس هماهنگی میکند. خود پرورش نیافته یا اندک پرورش یافته، شخصیت را غریب میکند و روان را از حصول سلامت کامل بازمیدارد. یکی از شرایط تحقق خود، تحصیل شناخت عینی درباره ی خود است.

یونگ می نویسد: تا نخست ماهیت خود را به طور کامل نشناسیم، فعلیت خود امکان پذیر نیست.

رشد شخصیت

یونگ نخستین نظریه دانی بود که به تکامل شخصیت در سراسر زندگی انسان اعتقاد داشت و این که زندانی تجربه های نخستین زندگی نیستیم.

یونگ برای تکامل شخصیت انسان چهار مرحله قایل است:

۱) کودکی:

شخصیت کودک جز بازتابی از شخصیت پدر و مادر نیست، بنابراین آنها درتشکیل شخصیت نقش دارند و میتوانند با رفتار خود با کودک، پرورش کامل شخصیت را باز دارند.

۲) نوجوانی و جوانی:

یونگ دوران بلوغ را ((تولد روانی)) فرد می خواند.

۳) میان سالی:

افسردگی و دگرگونی های بنیادی در شخصیت به بار می آورد. چنین دگرگونیهای شدیدی در شخصیت آدمی و در این مرحله ی زندگی گریزناپذیر و مشترک است. یونگ یادآوری میکند که کانون توجه نیمه ی اول زندگی، جهان برون است، اما نیمه ی دوم زندگی باید وقف جهان درونی ذهنی شود. و علایق شخص باید از امور جسمانی و مادی متوجه امور دینی و فلسفی و شهودی گردد.

۴) کهولت:

آخرین مرحله ی کمال شخصیت است که هم در این دوره و هم در دوره ی کودکی ناهشیار چیره است. دراین مرحله باید به گونه ای گریزناپذیر مرگ را فی نفسه هدفی پنداشت که میتوان در راهش تلاش کرد و سلامت روان ما بدان بسته است.

 

 

انسان فردیت یافته

نخستین شرط فردیت یافتن، آگاهی از آن جنبه های نفس است که مورد غفلت قرار گرفته. دومین جنبه ی فردیت یافتن مستلزم فداکردن هدفهای مادی دوران جوانی است. لازمه ی دگرگونی دیگر شخصیت، برافتادن و ناپدید شدن صورتک است. باید از همه ی نیروهای سایه، چه ویرانگر و چه سازنده، آگاه شویم. در نیمه ی نخست زندگی، به یاری صورتک، چهره ی تاریک خویشتن را پنهان کردیم، می خواستیم دیگران فقط سیمای نیکوی ما را بشناسند. چنان موثر سایه را از دیگران پنهان داشتیم، که از خودمان نیز پنهان ماند. اگر بنا باشد فردیت یافتن، موفقیت آمیز رخ دهد، باید این وضعیت دگرگون گردد.

گام بعدی فرایند فردیت، ضرورت سازش با دوگانگی جنسی روانی است. مرد باید آنیما (خصایص زنانه) و زن آنیموس (خصایص مردانه) اش را بیان کند. حاصل آنکه، فردیت یافتگان به مراحل عالی خودشناسی رسیده اند و خویشتن را هم در سطح هشیار و هم در سطح ناهشیار می شناسند.

 

الگوی فرانکل (انسان از خود فرارونده)

 

فرانکل با آن دسته از موضع های روان شناسی و روان پزشکی که وضعیت انسان را حاصل غرایز زیستی یا کشمکش های دوران کودکی یا هر نیروی برونی دیگر می داند، به شدت مخالفت می ورزد.

به نظر فرانکل، نبودن معنا در زندگی، روان نژندی است.

او این وضعیت را روان نژندی اندیشه زاد میخواند. ویژگی این حالت، نبودن معنا، هدف، منظور و احساس تهی بودن است.

به اعتقاد فرانکل، سه عامل جوهر وجود انسان را تشکیل می دهد:

۱) معنویت

۲) آزادی:

عوامل غیرمعنوی، غریزه و توارث یا اوضاع و احوال محیط چیزی را برای ما تعیین نمی کنند.

۳) مسئولیت:

باید مسئولیت انتخابهایمان را بپذیریم. ((چنان زی که گویی بار دومی است که زندگی میکنی و در بار اول همان خطا را کرده ای که اینک در حال انجام آنی.))

سه راه برای معنا بخشیدن به زندگی:

۱) آنچه چون آفرینش به جهان عرضه می کنیم.

۲) آنچه چون تجربه از جهان می گیریم.

۳) طرز برخوردی که نسبت به رنج بر می گزینیم.

سه راه معنا بخشیدن به زندگی، متناظر با سه نظام بنیادی ارزشهاست:

۱) ارزشهای خلاق:

با عمل آفریدن اثری ملموس یا اندیشه ای ناملموس، یا خدمت به دیگران که بیانی فردی است، میتوان به زندگی معنا بخشید.

۲) ارزشهای تجربی:

اگر لازمه ی ارزشهای خلاق، ایثار و عرضه به جهان است، لازمه ی ارزشهای تجربی دریافت از جهان است. این پذیراشدن میتواند به اندازه ی آفرینندگی معنابخش باشد. بیان ارزشهای تجربی، مجذوب شدن در زیبایی عوالم طبیعت یا هنر است. شاید معنا فقط در لحظات خاصی وجود داشته باشد، به عبارت دیگر، نمی توانیم درهمه ی لحظه های وجود معنایی بیابیم.

به هر جهت، واقعیت پراکندگی معنا، از معنا دار بودن کل زندگی نمی کاهد. فرانکل می نویسد: همان گونه که ارتفاع کوه را با بلندی قله ی آن و نه با سطح دره های آن می سنجند، پس معنادار بودن زندگی را هم باید با اوجهای آن، نه با حضیض هایش سنجید.

به اعتقاد فرانکل حتی یک لحظه ی اوج ارزش تجربی میتواند سراسر زندگی انسان را سرشار از معنا سازد. گویی که عامل تعیین کننده، تعداد تجربه های اوج یا مدت زمان دوام آنها نیست بلکه شدت و عمق این تجربه ها است.

 

 

۳) ارزشهای گرایشی:

موقعیت هایی که ارزشهای گرایشی را می طلبند، آنهایی هستند که دگرگون ساختن آنها یا دوری گزیدن از آنها در توان ما نیست، یعنی شرایط تغییر ناپذیر سرنوشت. به هنگام رویارویی با چنین وضعی، تنها راه معقول پاسخگویی، پذیرفتن است. شیوه ای که سرنوشت خویش را می پذیریم، شهامتی که در تحمل رنج خود و وقاری که در برابر مصیبت نشان می دهیم، آزمون و سنجش نهایی توفیق ما به عنوان یک انسان است. فرانکل با عرضه داشتن ارزشهای گرایشی به صورت یکی از راههای معنا بخشیدن به زندگی، این نوید را به ما میدهد که هستی انسان حتی در دردناک ترین موقعیت ها میتواند معنا و منظوری بیابد. می توانیم معنای زندگی خویش را تا آخرین لحظه ی هستی حفظ کنیم.

طبیعت انسان از خود فرارونده

به نظر فرانکل، انگیزش اصلی ما در زندگی، جستجوی معنا نه برای خودمان بلکه برای معناست. و این مستلزم ((فراموش کردن)) خویشتن است. شخص سالم از مرز توجه به خود گذشته و فرا رفته است. به اعتقاد او جستجوی هدف تنها در خود، شکست خود است. و هرچه بیشتر خوشبختی را هدف خویش قرار دهیم، کمتر دلیلی برای خوشبخت بودن احساس میکنیم. حال در پی تحقق خود بودن نیز همین است. هر چه مستقیم تر در راه تحقق خود بکوشیم، احتمال دستیابی به آن کمتر است.

سلامت روان یعنی از مرز توجه به خود گذشتن، از خود فرا رفتن و جذب معنا و منظوری شدن. آنگاه است که خود به طور خودانگیخته و طبیعی فعلیت و تحقق می یابد.

ویژگی دیگر انسان از خود فرارونده، تعهد و غرقه شدن در کار است. جنبه ی مهم کار، محتوای آن نیست، بلکه شیوه ی انجام آن است.

ویژگی دیگر انسان های از خود فرارونده توانایی ایثار و دریافت عشق است. عشق هدف نهایی انسان است. رستگاری از راه عشق و در عشق است. همان گونه که یکی از شیوه های ادراک یکتاییمان از راه کار است، راه دیگر، مورد محبت قرار گرفتن است.

زمانی که دوستمان می دارند، یعنی ما را برای هستی یکتایمان پذیرفته اند. در این حال برای کسی که دوستمان می دارد موجودی ضروری و بی جانشین می شویم.

اما رابطه ی عاشقانه وجه دیگری هم دارد:

ایثار عشق، با ایثار عشق می توانیم ویژگیهای ممتاز دیگری حتی آنهایی که هنوز تحقق نیافته اند را ببینیم و او را از استعدادهای بالقوه ی عیان نشده اش آگاه کنیم.

در عشق دو جانبه هر دو از توفیقی بزرگ و تحقق استعدادهای بالقوه شان برای انسانی کامل تر شدن بهره مند می گردند.

 

الگوی پرلز (انسان این مکانی و این زمانی)

به اعتقاد پرلز فقط آگاهی از خود میتواند به رشد و کمال شخصیت بینجامد. با آگاهی کامل از خود می توانیم به ارگانیسم (جسم و ذهن) خود امکان رهبری و تنظیم رفتارمان را بدهیم.

به اعتقاد پرلز برای داشتن سلامت روان، باید بدون تنظیم یا دخالت بیرونی، توانایی بیان آزادانه ی آرزوهای خود را داشته باشیم.

جنبه ی دیگر نگرش پرلز به شخصیت انسان، تاکید بر حال به عنوان تنها موقعیت موجود است. و اینکه جز این زمان و این مکان چیز دیگری برای ما نیست، گذشته وجود ندارد و آینده هم هنوز نیامده.

چنانچه در گذشته زندگی کنیم (خوی گذشته نگر) چه بسا پدر و مادرمان را برای هر کاری سرزنش کنیم. در این حالت هم چنان خود را کودک می پنداریم، نه فرد بالغی که مسئول خویشتن است. همچنین زیستن در آینده (خوی آینده نگر) نیز برای رشد کامل انسان زیان آور است. اگر امید ها و دید ما از آینده تحقق نیابد، احساس نومیدی و بدبختی می کنیم و چه بسا دیگران یا موقعیت ها یا بداقبالی و تقدیر خویش را نکوهش کنیم. در اینجا باز مسئولیت زندگی خود را بر دوش کسی یا چیزی جز خودمان افکنده ایم.

با اینکه به اعتقاد پرلز باید کاملا" در حال زیست، اما او از رها ساختن کامل خاطرات گذشته و بی اعتنایی به آینده دفاع نمی کند. باید از گذشته آگاه بود اما نباید در آن زیست.آینده نیز چنین است، باید برای آینده برنامه ریخت، جز اینصورت نمیتوان به کمال رسید، اما نباید برنامه ریزی را به عنوان جانشین زمان حال قرار داد.

شخصیت سالم در زمان حال و برای زمان حال زندگی میکند و با اینکه میتواند برای آینده برنامه ریزی کند دچار اضطراب ناشی از آنکه فردا چه خواهد شد نمی گردد.

چکیده ای از کتاب روانشناسی کمال تالیف: دوآن شولتس 

خیانت از نظر استاد ملکیان

خیانت از نظر استاد ملکیان:

اول به خرافه ای باور می کنی که وقتی این خرافه سرش به سنگ واقعیت می خوره  درد و رنج پیدا می کنی.این یک خرافه است که هیچ همسری به همسرش خیانت نمی کند.همین که تو می روی بیرون و احتمال باران باریدن را می دهی همین طور باید احتمال بدی دوستت به تو خیانت کند !بعد میگه این خیانتی که دوستم در بیزینس به من کرد چنان مرا نابود کرده که می خواهم خودم را نابود کنم. خب باید دیدگاهت را عوض می کردی اول به یک خرافه باور کردی که شریک آدم در بیزینس هیچ وقت 100 میلیارد نمیدزده و در برود .این کجا اثبات شده بود؟ چرا چیزی را که اثبات نشده اصل مسلم گرفته حالا که خلافش پیش آمده چنان شکه شده ای که دیگه واقعا راهی [در زندگیت نمیبینی جز خودکشی]به نظر من اکثر درد و رنجامهایمان ناشی از دیدگاهامان هست. دیدگاهت را عوض کن تا آنچه که احساس درد و رنج از آن می کردی دیگر احساس درد و رنج نمی کنی!

کجا اثبات شده بود که کسی که عاشقت میشه دیگر عاشق شخص دیگر نخواهد شد؟بابا به همان دلیلی که عاقلانه یا احمقانه عاشق تو شد می تواند عاقلانه ی احمقانه عاشق شخص دیگه ای بشود مگر همچین دلیلی داشتم که هر کس که عاشق من مصطفی شد دلش مهر و موم می شود؟ بعد میگه آخه اون عاشق من بود.خب عاشق تو باشه مگر تو چی کار کرده بودی که عاشق تو شده بود همین کار را یک کس دیگم انجام میده ...آنوقت به هم میریزی آخر خرافات منحصر نیست در این که سیزده نحس است و... هرچیزی که دلیل بر خلافش اقامه بشود خرافه است.آن وقت اکثر چیزایی که ما را به خودکشی میکشاند همین چیزاست .میگن بچم رفته معتاد شده مگه اصلی وجود داشت که پسر آقای ملکیان معتاد نمیشه که حالا خلفش صورت گرفته است  بگویی ای بابا ! ...

چون اینها قواعد هستی نیستند اینها قواعدی هستن که می خواستیم خیال خودمان را آسوده کنیم ؛جهان را فیکس کردیم در چند تا قاعده که می خواهیم تکان نخورند بعد وقتی تکان می خورند شوکه میشویم!

جمله بی قراریت از طلب قرار توست

طالب بی قــــرار شو  تا که قـرار آیدت

بگویند بچه ات معتاد شد آسوده ای بگویند بچه ات نوبل برده است؛ بازم آسوده ای!لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ

 

چرا ادیپ پدرش را واقعاً دوست داشت؟

چرا ادیپ پدرش را واقعاً دوست داشت؟

 

از زمان زیگموند فروید، در میزان نفرتی که پسران خردسال از پدرشان دارند، بسیار اغراق شده است. پایه‌گذار روان‌کاوی، در سال 1910، عقده ادیپ را بر اساس تفسیری نبوغ‌آمیز و در عین حال ساختگی از نمایشنامه سوفوکلس مطرح کرد. به باور فروید، خصومتی شدید ـ و تا حدودی ناهشیار ـ نسبت به والد هم‌جنس که با اشتیاق جنسی به والدِ دیگر همراه است، تعارضی کلیدی در رشد بشر پدید می‌آورد. ظاهراً تکانه‌های خشونت‌آمیز و جنسی پسر، با ترس از تلافی والدین (اضطراب اختگی) متوقف می‌شود. نهایتاً وی از این آرزوی ممنوع چشم می‌پوشد و ـ به نحوی آرمانی و ایجابی ـ با پدر احساس نزدیکی می‌کند.

نظریه فروید راجع به زنای با محارم و پدرکشی، با وجود اهمیتی که در تاریخ تفکر قرن بیستم یافته است، مبنای زیست‌شناختی معتبری ندارد و پویایی اصلی اکثر خانواده‌ها را توصیف نمی‌کند. همچنین در این نظریه اسطوره ادیپ بسیار [نابجا] بسط می‌یابد تا با قالب روان‌کاوی جور در بیاید. فروید معاصرانش را با نوعی روان‌شناسیِ کارا و پویا آشنا کرد و به چالش کشید. اما نظریه ادیپی وی، یک سائق (drive) را پیش‌فرض می‌گیرد و از رفتار والد کاملاً غفلت می‌ورزد. سوفوکلس، بیش از فروید به نحوه رفتار پدران و آنچه ایشان دوست دارند یا از آن متنفرند، توجه داشت.

در داستان اصلی، کاهنی خبر می‌دهد که مقدر شده است پسر لایوس (Laius) و یوکاسته (Jucasta) پدر را بکشد و با مادر ازدواج کند. پیش از آنکه عمر پسر به سه روز برسد، پدر او را در دامنه کوه رها می‌کند تا بمیرد. چوپانی او را می‌یابد و به پولیبوس (Polybus) و مروپی (Merope) ـ قهرمانان ناشناخته این داستان ـ می‌سپارد. این دو تن ادیپ را بزرگ می‌کنند تا به جوانی برازنده بدل می‌شود. ادیپ همان پیشگویی هول‌انگیز را که باعث زمین‌گیری لایوس شد، می شنود. این پسر فداکار، وحشت‌زده از خانه می‌گریزد تا پدر و مادرش در امان باشند. ادیپ مانند لایوس می‌خواهد از سرنوشت بگریزد، اما ـ برخلاف پدر ـ به نحوی نوع‌دوستانه عمل می‌کند و تا سرحد توان، حتی به قیمت قربانی کردن خویش، در نجات جان محبوبانش می‌کوشد. سوفوکلس هیچ تردیدی به جای نمی‌گذارد که ادیپ عاشق پولیبوس است، یعنی مردی که او را به فرزندی پذیرفت، اسم رویش گذاشت و تربیت کرد. ادیپ از «پولیبوس، کسی که زندگیم را مدیون اویم» سخن می‌گوید و از اندوهی که با گریز از خانه در دل او می‌گذارد، آگاه است. ادیپ حتی از لایوس نیز متنفر نبود: این دو مرد، بر حسب تصادفی دراماتیک، در یک تقاطع به هم می‌رسند و بر سر حق عبور درگیر می‌شوند. اول لایوس ضربه می‌زند و سپس ادیپ او را ـ که کاملاً بیگانه است و تصادفاً پدرِ زیستیش از آب درمی‌آید ـ می‌کشد.

اگر بخواهیم از واژگان متعارف استفاده کنیم، باید بگوییم که لایوس، پدر واقعی و پولیبوس، پدرخوانده ادیپ است. من در مقام یک روانپزشک کودکان، به تعبیر لی‌لی پلر (Lili Peller)، واژه پدران «تولدی» و «واقعی» را مناسب می‌دانم. جایگاه پدرخوانده همچنان برابر با والدِ زیستی نیست. هرچند تمام خانواده‌های خوب ضرورتاً باید محبت‌آمیز باشند و نه صرفاً تباری. یک پدر واقعی، مانند پولیبوس، به کودکش عشق می‌ورزد، او را می‌پروراند و با طیب خاطر برایش فداکاری می‌کند. وی از فناپذیری خویش و چرخه نسل‌ها که در آن پسران، جایگزین پدران می‌شوند، آگاه است. فروید این بخش از تراژدی را نادیده می‌گیرد و بر پسر، به عنوان رقیب جنسی پدر که از خشم وی هراس دارد، تمرکز می‌کند. لایوس ـ که به عنوان پدر شناخته می‌شود ـ پدر بودن را کنار می‌گذارد. وی که دلواپس و خودخواه است، با رضایت یوکاسته، تصمیم می‌گیرد که کودکش را برای نجات خود قربانی کند. این نکته با قربانی کردن انسان‌ها برای تسکین خدایان همخوان به نظر می‌رسد. لایوس، با شناختی که از احساس و روابط جاری انتزاع شده بود، شرایطی را فراهم آورد که در آن پدرکشی و زنای با محارم به‌نحوی ناهشیار، امکان بروز دارند.

شاه لایوس ـ به عنوان شخصیتی کم‌اهمیت که در نمایشنامه جلوه نمی‌کند ـ نماد پدران، روحانیان و رؤسایی است که نمی‌توانند مرگ را بپذیرند و می‌کوشند با زور بازو برای جاودانگی مبارزه کنند. این مبارزه، از جمله فتوحات ایشان، بنای یادمان‌هایشان و قربانی کردن انسان‌ها را شامل می‌شود. گاه و بیگاه فرزندانشان به‌طور دسته‌جمعی در نبردهایی بر سر شکوه کلان (clan) یا سرزمین پدری جان سپرده‌اند. ایشان امید داشته‌اند که با تسکین خدایان یا کشتن دشمنی که مرگشان را می‌جوید (یا پسرانی که بناست جایگزینشان شوند) از مرگ بگریزند. فروید نیز تا حدودی همچون لایوس، خودکامه و بدبین است: او چنین احساس می‌کند که رفتار با غریزه پیش می‌رود و با ترس مهار می‌شود.

در نمایشنامه از دید فروید، زیست‌شناسی بر روان‌شناسی غالب می‌آید: رفتار متمدنانه، سرپوشی نازک بر دیگِ جوشان ناهشیار است. مذهب و نوع‌دوستی نیز تلاش‌هایی فریبکارانه هستند برای آن‌که طبیعت حیوانیمان پنهان شود. تفسیر فروید از ادیپ، پدر را به قیمت از بین رفتن پسر حفظ می‌کند. در این تفسیر جنبه انسانی پدر بودن که به‌درستی از والد حیوانی پیشی می‌گیرد، غفلت می‌شود. فروید دلمشغول [مفاهیمی همچون] سکس، تعارض (conflict)، خشم، بازدارندگی (deterrence) و تسلیم بود. بدینسان طبیعی است که نیمه نخست قرن بیستم، دوران رونق وی باشد.

تفسیر دوباره ادیپ شهریار، نشان می‌دهد که در امور انسانی، رابطه بر زیست‌شناسی مقدم است: پدر خوب بودن، بدون والد [زیستی] بودن نیز امکان دارد و والد بودن به‌تنهایی تهی است. شوربختانه ادیپ هنگامی این نکته را درمی‌یابد که [ماجرای] فرزندخواندگی شفقت‌آمیز و نجات‌بخش او کشف می‌شود. آنچه تعیین می‌کند، والد بودنِ تباری است که در واقع معنایی جز سرنوشت یا تقدیر ندارد. او خواهش یوکاسته را رد می‌کند؛ یوکاسته از او می‌خواهد دلبستگی به تبار را کنار بگذارد و با زندگی سر کند. ادیپ در عوض، حقیقتِ شناختی را بر پیوند عاطفی و شناخت را بر تجربه ترجیح می‌دهد و موجب خودکشی شخصی می‌شود که بیش از همه دوستش دارد، یعنی یوکاسته.

بریدن از روابط برای گریز از سرنوشت، تراژدی به بار می‌آورد. انسان‌ها می‌دانند که مرگ حتمی است. نباید به‌تنهایی، در اضطراب یا در حالی‌که به کاری مشغولیم که مورد اعتقادمان نیست، بمیریم. شناخت بی‌عشق غالباً ویرانگر است. شناخت می‌تواند معلق شود، اما رابطه نه. در غیر این‌صورت می‌میریم. یوکاسته این حقیقت را می‌دانست. ادیپ آن را در پایان آموخت. لایوس هیچ‌گاه به آن پی نبرد. شناختِ آن پیشگویی، به تحققش از طریق بیگانگی، کودک‌کشی و پدرکشی انجامید. شناخت واقعیاتِ زیست شناختی نیز به خودکشی و جلای وطن ختم شد.

این تفسیرِ دوباره از ادیپ را اتو رانک (Otto Rank) پر و بال داد. رانک در آغاز دست‌پرورده فروید بود، اما بعدها به منتقدش بدل شد. وی این دیدگاه شعورمتعارفی را طرح کرد که کودکان تمایلی «ضدادیپی» دارند، یعنی می‌خواهند والدینشان را، هنگامی‌که خطر طلاق وجود دارد، در کنار هم حفظ کنند. رانک از سال 1924 به‌تدریج نظریه روان‌کاوی را که از نقش تربیت مادرانه در رشد انسان غفلت می‌ورزید و «حقیقت» را منفصل از رابطه واقعی جاری پی می‌گرفت، وسعت بخشید. امروزه شاید اغلب درمانگران و پژوهشگران عاطفه و نوع‌دوستی را در رشد انسانی مهم‌تر از خصومت و رقابت می‌دانند. درمانگری‌های انسان‌گرایانه و وجودی، از جمله درمانگری رانک، فلسفه‌ای پسافرویدی را نمایندگی می‌کنند: زندگی غیرخلاق ارزش زیستن ندارد و زندگیِ نازیسته ارزش بررسی ندارد.

ادیپِ مصیبت‌زده و پشیمان خود را کور می‌کند، اما به زندگی ادامه می‌دهد. کنش وی نماد آسیبی است که از آینده‌نگری، روشن‌بینی و بازنگریِ بیش از حد است. شناختِ منفصل از رابطه، به کار حکمت (wisdom) نمی‌آید. ظاهراً سوفوکلس در تعارض میان احساس انسانی و شناخت کامل، جانب اولی را می‌گیرد. اکنون می‌توانیم پولیبوس ـ یعنی پدرِ ناشناخته ادیپ و در واقع پدرخوانده محبوبش ـ را ستایش کنیم. متأسفانه او نمی‌توانست بپذیرد که [ادیپ] پسرخوانده‌اش است [و نه پسرش]. اما نکته مذکور در تمامیت این تصویر، نقصانی کوچک و تسلیمی قابل اغماض به احساس انسانی به نظر می‌رسد. ادیپ کاملاً حق دارد که او را بسیار دوست داشته باشد.

 

نامه انيشتين به فرويد

نامه انيشتين به فرويد:

آقاي فرويد عزيز آيا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتي براي بشريت وجود دارد؟ چرا بايد انسانها اين طور بي رحمانه همديگر را بكشند؟ چرا تمام كوششها براي يك صلح پايدار به شكست منجر شده است؟

چرا انسانها اين قدر خون خوار وبي رحم هستند؟ چرا مردم اجازه مي دهند ديكتاتورهاي جاني وديوانه از احساسات آنان سو استفاده كنند وآنان را تا مرز جنون وكشتن همسايگان خود به كار ببرند؟

آيا هدايت رشد روان انسان در جهتي كه توان مقابله با جنون نفرت ونابودي را داشته باشد امكان پذير است؟

 

پاسخ فرويد به آلبرت انيشتين:

 

به طور كلي تضاد ميان انسانها وحيوانات با توسل به قدرت وخشونت خاتمه پيدا مي كند ، در انسانها چون اختلاف عقيده هم وجود دارد اين تضاد به بالاترين حد از انتزاع مي رسد . انسانهاي غارنشين كه به صورت گله حيوانات زندگي مي كردند قدرت بازو و مشت تعيين كننده مالكيت بود با پيدايش اسلحه واستراتژي جنگ، برتري فكري جاي زور بازو را گرفت. به طور كلي كشتن دشمن سبب ارضا يكي از غرايز انساني است اما به تدريج درنظامهاي بشري تغييراتي صورت گرفت و شيوه هاي توسل به زور به نفع حاكميت حقوق تغيير كرد. با نگاهي گذرا به تاريخ بشر مي بينيم كه همواره اختلافاتي پايان ناپذير ميان يك يا چند موجوديت اجتماعي، اختلافاتي ميان واحدهاي كوچك و بزرگ، محدوده هاي شهري – مناطق مختلف – ميان قبايل – ملتها وامپراتوريها وجود داشته كه اغلب با زورآزمايي وجنگ خاتمه يافته است .

برخي مانند هونها و مغولها وترکها در تاريخ بشر مانند طاعون ظاهر شدند و فقط بدبختي و تباهي به بار آوردند. جلوگيري قطعي از بروز جنگ فقط زماني ممكن است كه انسانها براي جايگزيني قدرت مركزي ورعايت احكام آن در هريك از موارد اختلاف به توافق اصولي برسند. آقاي انيشتين شما از سهولت بسيج مشتاقانه انسانها براي جنگ حيرت كرده و حدس زده ايد كه چيزي درون انسانها منشا اثر است و سپس از غريزه نفرت و نابودي كه كار اين گونه تحريكات را آسان مي كند نام برده ايد.ما روان شناسان به وجود چنين غريزه اي اعتقاد داريم و سعي كرده ايم تظاهرات و نشانه هاي اين غريزه را بررسي كنيم.

غرايز انساني به دو گونه اند:

1- غرايزي كه خواهان صيانت نفس و وحدت زندگي هستند اين غرايز را عشقي يا تمايلات جنسي مي نامند.

2- غرايزي كه خواهان نابودي و مرگ هستند ما آنها را به غريزه پرخاشگري و غريزه تخريب خلاصه مي كنيم.

به نظر مي رسد كه هيچ يك از اين غرايز به تنهايي فعاليت نمي كنند. به طور مثال شخصي كه عاشق مي شود غريزه تصاحب و مالكيت و پرخاشگري هم در او تشديد مي شود اما غريزه تخريب يا مرگ و ويرانگري در درون هر موجود زنده اي فعال است و مي كوشد موجود زنده را به تدريج ويران و متلاشي كند و حيات را به حالت بي جان برگرداند درحالي كه غريزه عشق و شهواني قطب مخالف آن است كه معرف كوشش هاي زندگي هستند.

اميدي به محو تمايلات پرخاشگرانه انسانها نمي توان داشت . بلشويك ها اميدوارند بتوانند از طريق تضمين ارضا نيازهاي مادي و رفع اختلاف طبقاتي در جامعه و برابري پرخاشگري انسانها را از ميان بردارند. به نظر من اميدي واهي و خيالي باطل است چون بلشويكها حتي به پيروان خود نمي آموزند از كينه توزي و دشمني نسبت به يكديگر دست بردارند . هدف ما محو كامل تمايلات پرخاشگرانه انسانها نيست فقط بايد سعي كرد اين گرايش به گونه اي هدايت شود كه به صورت جنگ بروز نكند . امروزه در جوامع اكثريتي عظيم از مردم تشكيل مي دهند كه خوداستقلال وثبات عقيده ندارند و به مرجع قدرتي نيازمندند كه براي ايشان قادر به اتخاذ تصميم باشد . بايد دقت وكوشش بسيار به كار برد تا انسانهاي روشنفكر تحصيل كرده و داراي استقلال فكر  شجاع و حقيقت و، از لايه هاي بالاي جامعه تربيت نمود وهدايت توده هاي وابسته و فاقد استقلال را به آنان سپرد . البته وضعيت مطلوب و دلخواه اجتماعي مركب از مردماني خواهد بود كه زندگي غريزي خود را مطيع و مقهور حاكميت خرد و عقل كرده باشند. نمي توان تمام جنگها را در اساس محكوم كرد. تا زماني كه قدرتهايي وجود دارند كه بي رحمانه آماده نابودي ديگرانند، ديگران نيز بايد خود را براي جنگ مسلح كنند از ويژگيهاي روان شناختي تكامل فرهنگي، دو وي‍ژگي از اهميت زيادي برخوردارند يكي قدرت يابي عقل كه بر زندگي غريزي غلبه نموده است و ديگري دروني شدن تمايلات پرخاشگرانه با همه پيامدهاي سودمند و تمام عواقب خطرناكش. تا كي بايد انتظار داشت تا مردم دنيا صلح طلب شوند؟ نمي دانم . تنها اميد من به نگرش فرهنگي وديگري ترس موجه از تاثيرات و پيامدهاي جنگ است. هرچيزي كه به تكامل فرهنگي ياري رساند (مانندكتاب – اينترنت و ...) وآن را تقويت و تسريع كند، بي گمان كاربردي مثبت عليه جنگ دارد .

 

دوستدار شما زيگموند فرويد

 

افراد پارانوئیدی چه رفتارهایی دارند؟

 

افراد پارانوئیدی چه رفتارهایی دارند؟

ویژگی بارز ‌این افراد سوءظن زیاد نسبت به دیگران و خودبزرگ‌بینی است. بویژه سوءظن آنها نسبت به همسرشان بیشتر است چون ارتباط زیاد و نزدیکی با او دارند . مبتلایان ‌ پارانوئید، هیچ اعتمادی به دیگران ندارند و همیشه ذهنشان درگیر این است که اطرافیان در حال توطئه‌چینی علیه‌شان هستند. خودبزرگ‌بینی آنها نیز به این صورت است که خود را فردی متمایز از مردم عادی می‌بینند. مثلا فکر می‌کنند رئیس‌جمهور یا یک فرد سرشناس هستند. از دیگر ویژگی‌های این افراد حساسیت‌ نسبت به مسائلی است که افراد عادی به آن بی‌اهمیت هستند. موشکافی بسیار دقیقی نسبت به همه چیز دارند. زیاد بحث و پرحرفی می‌کنند و گاهی وقت‌ها هم بداخلاق می‌شوند و در ارتباط با دیگران دچار تنش هستند. بیماران تمایل زیادی به مبالغه دارند یعنی به یک موضوع ساده شاخ و برگ می‌دهند و ساعت‌ها روی یک سوژه بی‌اهمیت تمرکز می‌کنند. به علت سوءظن زیاد ممکن است برای ایجاد امنیت، کاردی را با خود حمل کنند یا قبل از خواب زیر بالش بگذارند. این بیماران‌همیشه سعی دارند اطلاعاتی را درباره دیگران جمع‌آوری کنند تا بموقع بتوانند آنها را محکوم کنند. دنبال انگیزه‌های پنهانی در اطرافیان هستند، مثلا وقتی فردی به آنها خوراکی تعارف می‌کند، احساس می‌کنند از این رفتار هدف و انگیزه‌ای داشته است. معمولا مسئولیت‌‌ کارها و خطاهای خود را قبول نمی‌کنند و خود را کاملا بی‌گناه می‌دانند و سعی ‌دارند تا گناه خود را بر گردن فرد دیگری بیندازند. ساده‌ترین کلام دیگران را غرض‌ورزانه می‌پندارند و آن را به عناوین مختلف تعبیر می‌کنند. حتی وقتی کسی با آنها شوخی کند آن را نشانه تمسخر و آزار و اذیت می‌دانند و عصبانی می‌شوند. انتقادهای غیرمغرضانه برایشان حکم دشمنی و کینه‌توزی دارد.

هیچ موجود قابل اعتمادی در این دنیا برایشان وجود ندارد. حتی اگر این موجود همسر یا مادرشان باشد. این افراد بسیار کینه‌توز هستند و اگر از کسی تنفر پیدا کنند، دیگر این تنفر فروکش نخواهد کرد. عواطف خود را محدود می‌کنند و بروز نمی‌دهند، مثلا به موضوع خنده‌دار نمی‌خندند یا به موضوع ناراحت‌کننده واکنشی نشان نمی‌دهند. بیشتر این افراد خیلی فعال و پرکار هستند. از آنجا که رفتار مبتلایان به پارانوئید برای دیگران غیرقابل تحمل است بتدریج از سوی اطرافیان طرد می‌شوند. این‌طور طرد ‌شدن باعث می‌شود بیشتر نسبت به دیگران مظنون شوند و به خود و این‌که افکار درستی دارند، مطمئن باشند.

 

جهان هولوگرافی، جهان هپروتی و هالوسالاری

 

 

جهان هولوگرافی، جهان هپروتی و هالوسالاری

 

دکتر محمدرضا توکلی صابری یکی از چهره‌های برجسته ترجمه کتب علمی و یکی از مروجین علم برای عوام در ایران است. از او ترجمه کتابهایی از جمله بررسی دیوانه‌وار (در توصیح منش و روش دانشمندان برای رسیدن به علم و کشفیات علمی)، امداد دارویی و امداد پرستاری (فرهنگ‌نامه و توضیحات کاملی در این دو علم)، به ژنوم خوش آمدید (درباره اصول ژنتیک و قوانین آن) و قوانین، نظریه های علمی و چیزهای دیگر به زبان ساده (در توضیح مهم‌ترین قوانین ریاضی و فیزیک و مواردی دیگر) و تعداد دیگری از کتب و مقالات علمی دیگر به سبک ترجمه و تالیف موجود است. دکتر توکلی صابری در مجله جهان کتاب (یکی از معتبرترین مراجع بررسی و نقد کتاب) نقدی جامع بر کتاب جهان هولوگرافیک نوشته مایکل تالبوت و ترجمه داریوش مهرجویی نوشته است که شاید جامع‌ترین و علمی‌ترین نقد در مورد آن به زبان فارسی باشد. این نقد حدود دو سال پس از انتشار ترجمه فارسی کتاب که تجدید چاپ آن به علت استقبال ایرانیان دو رقمی شده بود منتشر گردید.

گرچه این نقد/مقاله کمی طولانی به نظر می‌رسد اما دلایل و توضیحات به قدری جذاب، علمی و روان است که خواننده را به راحتی همراه می‌کند. اگر قصد دارید کتاب ۴۷۰ صفحه‌ای جهان هولوگرافیک را بخوانید (یا قبلاً آن را خوانده‌اید) خواندن این چند صفحه ناقابل جداً به شما توصیه می‌شود.

 
جهان هولوگرافی، جهان هپروتی و جهان هالوسالاری

کتاب جهان هولوگرافیک آخرین کتاب مایکل تالبوت پیش از مرگ اوست که در آن به تئورى ‏هاى شبه‏ علمى و ضدعلمى رایج در غرب مى ‏پردازد. تالبوت ادعا دارد که « این نظریه در متن و چارچوبى علمى، اولین بار است که مطرح شده است» (ص ۴۰۱). مترجم نیز معتقد است: «نظریه هولوگرافیک بودن جهان نه تنها واقعیت‏هاى ملموس زندگى ما را در بر مى‏ گیرد، بلکه مى‏ تواند پدیده‏ هاى حیرت‏ آورى همچون تله‏  پاتى، نیروهاى فراطبیعى انسان، وحدت کیهانى، درمان‏هاى معجزه ‏آسا و… را توضیح دهد. با خواندن جهان هولوگرافیک با جهانى روبه‏ رو مى‏ شویم که هر ذره آن ویژگى‏ هاى کل آن را در خود دارد و خواننده ایرانى بسیارى از مفاهیم متافیزیکى را که ریشه در فلسفه و عرفان شرق دارد ، در قالب زبانى روشن و امروزى باز مى‏ شناسد» (پشت جلد کتاب).

متأسفانه او در این کتاب نه تنها هیچ توضیح عقلانى از این پدیده‏ ها به دست نمى ‏دهد و هیچ یک از این ادعاها را ثابت نمى‏ کند، بلکه خواننده ایرانى هم هیچ رابطه‏ اى بین مفاهیم مورد ادعا در این کتاب و عرفان اسلامى یا ایرانى نمى‏ یابد. انبوه خیال‏بافى ‏هاى موجود در این کتاب براى کسى که در جهان واقعى زندگى مى‏ کند، تفکر عقلانى دارد، و مبادى علوم را مى‏ داند واقعاً حیرت‏ ور است. این کتاب به استدلال منطقى و تفکر عقلانى نه پوزخند، بلکه قهقهه ‏زده است. دنیاى تالبوت دنیاى هولوگرافى نیست، دنیاى هپروت و هالوسالارى است. « جهان هولوگرافیک » تالبوت کاریکاتورى از مُثُل افلاطونى همراه با آمیزه‏اى از خرافات است. تنها بخشى از کتاب که حاوى حقایق علمى است، بخشى است که به توضیح هولوگرافى مى ‏پردازد، که البته در این مورد هم تالبوت زیاد موفق نبوده است و خیالات خود را در میان توضیحات علمى جا زده است. تالبوت البته کتاب‏هاى شبه‏ علمى زیادى نوشته است و افسانه‏ پردازى ‏هاى زیادى کرده است، ولى این کتاب از نظر تحمیق مردم، واقعاً سرآمد آن‏هاست. او با نوشتن این کتاب ژانر جدیدى به نام « افسانه شبه‏ علمى » (pseudoscientific fiction) به وجود آورده که کاریکاتورى است از افسانه‏ هاى علمى (science fiction) و شبه علم (pseudoscience).

 تالبوت در این کتاب مگسى را ماموت کرده و چهل کلاغ را چهل هزار کلاغ سپید رنگ جلوه داده است که از قو زیباترند! او استاد گزافه‏ گویى، اغراق، ساده‏ انگارى و توجیهات بى ‏منطق و دلیل است. از حسین کرد شبسترى شوالیه تهمتنى مى‏ سازد که در تمام نبردها پیروز بوده است و رستم دستان و هرکول یونانى در پیش او انسان‏ هاى کوچک و حقیرى مى ‏نمایند. او بین پدیده‏ هاى نامربوط و تصادفى روابط جدى و مهمى را به کمک تخیل بى‏ نظیر خود کشف مى‏ کند.

دنیس گابور، فیزیک‏دان مجارى در سال ۱۹۴۷ « هولوگرافى »را اختراع کرد و به همین خاطر جایزه نوبل را برد. هولوگرام، یک عکس سه بُعدى است، برخلاف عکس‏هاى معمولى که دو بُعدى هستند. در واقع هولوگرام یک تصویر سه بعدى بر روى یک صفحه دوبعدى است. تالبوت نظریه پریبرام، روان‏شناس اتریشى ‏تبار را مبنى بر این که مغز ما شاید مانند یک هولوگرام باشد که تصویرهاى سه بعدى را در ذهن ما تولید مى ‏کند و نظریه بوهم ،فیزیک‏دان امریکایى را (که بسیارى از فیزیک‏دان‏ها آن را نپذیرفته ‏اند) مبنى بر این که یک سطح دیگرى از حقیقت در وراى واقعیت فیزیکى ادراکات روزمره ما وجود دارد ، با همدیگر تلفیق کرده و با تخیلات و افسانه‏ هاى پرداخته ذهنش چیزى ساخته است که فراى ادعاهاى این دو دانشمند است. تالبوت بدون هیچ شک و تردیدى اعلام مى‏ دارد که نه تنها مغز ما یک هولوگرام است، بلکه تمامى عالم یک هولوگرام است. سپس نتیجه مى ‏گیرد که گذشته هم هولوگرام است و از دست نرفته است بلکه به شکلى در ادراکات ما وجود دارد و ذهن آدمى و سابقه هولوگرافیک گذشته در یک حوزه همسایه همدیگر هستند و به این ترتیب قابل دسترسى هستند.

تالبوت بر اساس این ادعاى ثابت نشده اعلام مى‏ کند که پس مى‏ توان غیب‏گویى کرد. به این ترتیب نه تنها به گذشته مى‏ توان دسترسى یافت، بلکه آینده هم که در هولوگرام جهانى است قابل دسترسى است. سپس اعلام مى‏ دارد که در هر سلول ما تمامى عالم مستتر است و مغز ما فضا و زمان را در درون خودش مى‏ سازد. رویاها هولوگرام‏ هاى درونى هستند، و بیشتر رویاها به منزله رفتن به جهان‏ هاى موازى هستند. بیمارى‏ هاى روانى (پسیکوزها) دسترسى به سطوح هولوگرافیک واقعیت هستند و بیمارى افراد چندشخصیتى به علت تغییر از یک سطح هولوگرافى به سطح دیگر است. هیچ تفاوتى بین جهان فیزیکى و جهان ذهنى نیست و بدن نیز یک هولوگرام است. اثر دارونماها به این علت است که بدن نمى تواند بین واقعیت خیالى و واقعیت موجود تفاوت بگذارد، بنابراین براى درمان باید نیروى هولوگرافى مغز را مهار کنیم. بعضى افراد مى‏ توانند اندام ‏هاى درونى دیگران مانند استخوان‏ ها، دل و روده و جگر و پانکراس را ببینند! در اواسط کتاب اعلام  مى‏ دارد که تمام قوانین فیزیک یک عادت است، و تمام معجزات و امور فراعادى به علت این است که بخش بزرگى از واقعیت‏ها ساخته تخیل هستند، حتى ذرات زیر اتمى را ذهن فیزیک‏دان مى‏ سازد و وجود واقعى ندارند! تمام امور ممکن هستند زیرا که به تعداد بى‏ نهایت زیادى حقیقت بالقوه وجود دارد. به این جهت است که کارها و ادعاهاى ساى بابا، سوندنبرگ، چند مکانى، هاله، شمنیسم، کاساتاندا، پسیکومترى، باستان‏شناسى روانى، تناسخ، بینش از راه دور، تجربه نزدیک مرگ، حتى شى‏ء پرنده ناشناس (UFO)، اجنه و پریان، و رابطه با ارواح و بسیارى چیزهاى دیگر همگى واقعیت دارند. او حتى مى ‏گوید که بعضى از اشیاء پرنده ناشناس پدیده شبه هولوگرام هستند و موجودات فضایى به زمین مى ‏آیند و انسان‏ ها را مى‏ دزدند و برروى آن‏ها آزمایش مى ‏کنند. هدف اصلى او در پایان کتاب نمودار مى‏ شود که مى‏ گوید: «باید علم را تجدیدساختار کرد.» چرا؟ چون علم این توهمات و مهملات آقاى تالبوت را نمى‏ پذیرد. به این ترتیب، بر حسب توصیه تالبوت، اگر کفش اندازه پا نیست، باید پا را جراحى کرد تا به اندازه کفش شود!

در جهان تخیّلى تالبوت، هر چیز خیالى صورت واقعیت پیدا مى‏ کند. به نظر او پژوهشگران امور فراعادى (paranormal) از این جهت کشفیات شگرف خود را اعلام نمى‏ کنند، چون مى‏ ترسند از سوى دانش‏ورزان (scientists) به مسخره گرفته شوند، نه این که آن‏ها واقعاً حرف جدى ندارند. در همین جهان تخیلى است که تالبوت بر سر طحالش فریاد مى ‏کشد و سپس به توصیه درمانگر همفکرش از طحال مبارک خود دلجویى مى‏ کند تا زودتر بهبود یابد! تالبوت در هولوگرام پاسخ تمام پرسش ‏هاى طبیعى و ماوراء طبیعى، مشکلات، مسائل، معماها، و دردهاى بشرى را مى‏ جوید. تمامى متن کتاب در مورد ناتوانى علم در تفسیر جهان و قدرت نظریه هولوگرافى ایشان در تفسیر مسائل فراعادى است.

هنگامى که این کتاب در سال ۱۹۹۱ منتشر شد، همانند کودکى که سر زا مى‏ رود، بى‏ جان به دنیا آمد و هیچ‏گاه دیگر تجدید چاپ نشد. در آن موقع چند نقد در مورد آن منتشر شد که همگى نظرى منفى و بسیار انتقادى به توهمات موجود در کتاب داشتند. با خواندن مقدمه مترجم، خواننده در مى ‏یابد که سال‏ها بعد نویسنده‏ اى ایرانى آن را در سفر به امریکا «کشف» مى‏ کند و بسیار هیجان‏زده مى‏ شود. سپس مترجمى آن را مانند «یک داستان شیرین هیجان‏ انگیز» می یابد که به «سؤال‏ هاى بزرگ هستى ‏شناختى، یزدان‏ شناختى، و فلسفى ‏اش جور خاصى جواب روشن امروزى مى ‏داد». حیرتا! آیا فلسفه و منطق در سرزمین فارابى، رازى، بوعلى‏ سینا، و ملاصدرا که فرهنگش تأثیر جهانى داشته است، تا به این حدّ نازل سقوط کرده است که تحصیلکرده ‏ها و کتاب خوانده ‏هایش (نمى‏ گویم روشنفکرانش، چون روشنفکرى با تخیلات و توهمات مایکل تالبوت مانعهالجمع است) فرق بین مهملات و فلسفه را نمى ‏دانند؟ البته مرز میان فلسفه و نافلسفه و مهملات مرز بسیار باریکى است، اما مهملات تالبوت نباید آن قدرها براى کتاب خوانده‏ ها نامشخص باشد که به همین سادگى مابعدالطبیعه (metaphysics) را با ماوراء طبیعى، فراطبیعى و یا فراعادى (paranormal) اشتباه بگیرند؟ ناشر هم به اشتباه کتاب را جزو «فلسفه و کلام» طبقه‏ بندى کرده است. قدما مطالب فراعادى را که خلاف امور طبیعى و به اصطلاح خارق عادت است جزو «علوم خفیه» (occult) تقسیم ‏بندى مى‏کردند. در دوران جدید آن را فراعادى و فراطبیعى (به قول مترجم فراهنجارى) مى ‏خوانند و جزو مطالب «عصر جدید» (new age) طبقه‏ بندى مى ‏کنند. «عصر جدید» یک جنبش شبه مذهبى بود که در دهه ۱۹۶۰-۷۰ و در اوج هیپى‏ گرى و جنگ ویتنام رواج یافت که بیشتر بر مبناى خودیارى و فراروان‏شناسى بود و بعضى ‏ها سعى مى ‏کردند آن را با فیزیک کوانتوم، روان‏شناسى، طب کل‏نگر، بودیسم، تائوئیسم، و هندوئیسم بیامیزند و ذهن، بدن، و روح را دریک سطح قرار دهند و خداباورى و خدانابارورى، و علم و شبه علم را در هم آمیزند. به این ترتیب آن‏ها آغاز عصر جدیدى را اعلام مى‏ کردند. تالبوت از آسمان و ریسمان بافتن ‏هاى خود آگاه است، زیرا در مقدمه مى‏ نویسد: «بدرستى که الگوى هولوگرافیک نیز خود ایده‏اى بسیار تضادآفرین و تخالف ‏زا بوده، و اغلب دانشمندان به هیچ روى آن را تأیید و تصدیق نکرده‏ اند. با این همه چنان‏ که خواهیم دید، بسیارى از متفکران برجسته و اثرگذار (در عرصه علم و اندیشه) از آن حمایت و پشتیبانى کرده و معتقدند که این الگو دقیق‏ ترین تصویر واقعیت را تا به حال به ما عرضه داشته است.» (ص ۴) این متفکران برجسته چه کسانى هستند؟ البته تالبوت از فلان دکتر و استاد، یا بهمان انستیتو نام مى‏ برد. با نگاهى به سابقه این افراد به خوبى روشن مى‏ شود که افرادى همانند خود تالبوت هستند که درجه دانشگاهى‏ شان کمکى به آن‏ها در درک واقعیت این جهان نکرده است. بعضى از این مؤسسات شامل یک یا چند نفر است که همانند یک انجمن کار مى ‏کنند. بیشتر گزارش ‏هاى «تحقیقاتى» آن‏ها با روش‏ هاى جدّى علمى انجام نشده و تکرارپذیر نبوده ‏اند. با نگاهى به منابع کتاب به آسانى مى‏ تواند دید که به طور عمده منابع او منحصر است به نشریه ‏هاى عمومى، نشریه‏ هاى زرد، رنگین ‏نامه‏ هاى عمومى، و انجمن‏ ها و ناشرانى که عموماً معتقدین به مسائل فراعادى از سنخ تالبوت و ناشرش هستند. اگر هم از مؤسسات مهم و دانشگاهى مطلبى نقل مى‏ کند، همیشه آن‏ها را با تعبیر و تفسیرهایى درجهت اثبات دیدگاه‏هایش همراه مى ‏کند، یا گزیده‏ اى است از یک متن که وى آن را براى تأیید نظریاتش آورده است. در حالى که آن متن در اصل در تضاد با توهمات تالبوت است. اگر هم شخص یا مؤسسه دانشگاهى جزو منابع کتاب است، تعبیر و تفسیر گفته‏ هاى آن شخص در جهت تأیید اظهارات تالبوت آمده است.

 باید دانست که در امریکا هر چیزى که پولساز باشد، بدون توجه به واقعیت و یا مفید بودن آن، قانونى است و یک ارزش اجتماعى مهم محسوب مى ‏شود. پورنوگرافى و محصولات فراعادى دو نمونه از این دست است. امریکایى ‏ها نسبت به اروپاییان، فرهنگ بسیار ساده‏ نگرى دارند و مردم معمولى امریکایى به لحاظ فکرى همانند مردم هر نقطه‏ اى از جهان سوم هستند. بدین ترتیب است که کانال ‏هاى تلویزیونى، روزنامه‏ ها و مجلات زیادى در مورد پدیده ‏هاى فراعادى، از رؤیت‏ شدن الویس پریسلى و مایکل جکسون در انظار عمومى تا دیده‏ شدن موجودات فرازمینى و آدم‏هاى گرگ ‏نما مطالب زیادى منتشر مى‏ کنند. برنامه‏ هاى تلویزیونى بسیارى پخش مى‏ شود در مورد افرادى که با ارواح و مردگان صحبت مى‏ کنند و پیامشان را انتقال مى ‏دهند یا کسانى که به طور جدى داستان ربوده شدنشان را توسط انسان‏ هاى فرازمینى و آزمایش‏ هاى پزشکى برروى بدنشان شرح مى‏ دهند. در امریکا کسانى وجود دارند که به آن‏ها روانمند (psychic) مى‏ گویند. آن‏ها براى خود مغازه ‏هایى دارند و در انتظار مشتریان ساده‏ لوح مى‏نشینند و برایشان از آینده خبر مى‏ دهند. و در واقع همان کار فالگیرها و غیبگویان ما را مى‏ کنند. تکنیک‏ هاى آن‏ها که شامل «قرائت سرد» (cold reading) و «قرائت داغ» (hot reading) است، براى شعبده بازان کاملاً شناخته شده است و خود یک رشته تخصصى در شعبده بازى است. اگرچه این برنامه‏ ها براى انسان ‏هاى منطقى بیشتر جنبه تفنن دارند، اما هستند کسانى که این برنامه‏ ها و نشریات را جدّى مى ‏گیرند و آن‏ها را باور مى ‏کنند. تالبوت یکى از همین افراد است. در واقع پدیده فراعادى یک صنعت چند صد میلیون دلارى را در امریکا تشکیل مى ‏دهد.

 اگر براى تالبوت دنیاى جنّ و پرى واقعیت دارد، براى مترجم نیز جابلقا و جابلسا واقعیت دارد؛ همان شهرى که هزار دروازه دارد و در هر دروازه هزار نفر پاسبانى مى ‏کنند. این دو شهر در نزدیکى سراندیب قرار دارد. البته اگر شما بخواهید آن را از روى نقشه گوگل پیدا کنید نتیجه‏ اى به دست نمى ‏آورید! چرا که مملکت جابلقا و جابلسا با دوربین‏ هاى ماهواره‏ ى قابل عکس‏بردارى نیستند، زیرا ماهیت هولوگرافى دارند! اگر هم بخواهید با کشتى به این دو شهر بروید به آن نمى‏ رسید. چرا؟ چون به هر مقدارى که به آن‏ها نزدیک شوید، به همان مقدار از شما دور مى‏ شوند، و به هر مقدارى که از آن‏ها دور شوید، به شما نزدیک مى‏ شوند. بنابراین همیشه در دید شما قرار دارند بدون آن که بتوانید به آن‏ها دسترسى یابید. البته مى‏ دانید که این از ماهیت هولوگرافى امور است. مردمان این سرزمین «مى‏ توانند هرکه را بخواهند پیش روى خود مجسم کنند، و مى‏ توانند با هر بخش از اندام خود که مى‏ خواهند ببینند، و هر گونه میوه و غذایى را که میل دارند مى‏ توانند تجسم ببخشند. آن‏ها از طریق یک سلسله عکس‏ هاى نورانى تله ‏پاتیک ارتباط برقرار مى‏ کنند» (ص ۳۶۶). آرى، آن‏ها در جهان هولوگرافیک تالبوت زندگى مى‏ کنند. «این شهرها نورانى هستند و بسیار زیبا، با معمارى بهت‏ آور، مدرسه‏ ها و مراکز دانش و کتابخانه‏ هاى بسیار» (ص‏۳۸۰). لابد مدیریت این شهرها هم با همان شَمَن‏ هایى است که در کتاب توصیفشان آمده است.

تالبوت در مقدمه کتاب مى ‏نویسد: «از آن‏جا که رویدادهاى فراهنجارى را نمى‏ توان به یارى فهم و ادراک علمى مرسوم‏ مان توضیح داد، این رویدادها نیازمند نگاهى تازه به جهان‏ اند، یعنى یک الگوى (پارادیم) معرفتى علمى جدید نیاز دارند. این کتاب علاوه بر نشان دادن این‏که چگونه الگوى هولوگرافیک مى‏ تواند پدیده فراهنجارى را توضیح دهد، به بررسى و سنجش شواهد فزاینده‏اى که در جهت اثبات پدیده فراهنجارى و لزوم نگه‏داشتن چنین الگویى است مى‏ پردازد.» (ص ۷). تالبوت ادعاهاى بسیارى را از قول افراد و گروه ‏هاى مختلفى نقل کرده است و ما فقط به سه دسته از آن‏ها، یعنى ادعاهاى پزشکى، ادعاهاى مربوط به پدیده‏ هاى فراعادى، و ادعاى مربوط به خرافات مسیحى مى‏ پردازیم. چون اگر بخواهیم به همه ادعاهاى او بپردازیم، مثنوى هفتاد من کاغذ شود. باید تأکید کرد که همه این پدیده ‏هایى را که در این کتاب آمده است با علم مى‏ توان توضیح داد، و تکرار کرد و این کار بارها و بارها انجام شده است.

 ادعاهاى پزشکى‏

آیا اگر ما چیزى را تخیل کنیم و در ذهن خود بسازیم، در جهان بیرون از ذهن ما هم واقعیت پیدا مى ‏کند؟ مثلاً اگر تصور کنیم که ثروتمند هستیم، و یا بیمارى مهلک ما درمان یافته است، و یا زبان ژاپنى را خوب مى‏ دانیم، آیا ثروتمند یا سالم مى شویم و به روانى ژاپنى صحبت مى‏ کنیم؟ در جهان خیالى هولوگرافیک تالبوت همه این‏ها امکان‏ پذیر است، زیرا «در نظم مستتر، مثل خود مغز تخیّل و واقعیت در نهایت از هم تشخیص ناپذیرند، و بنابراین نباید مایه تعجب باشد که تصاویرى که در ذهن جاى دارند نهایتاً به صورت واقعیات عینى در بدن جسمانى ما ظاهر شوند» (ص ۱۱۳). به این ترتیب او فهرست زیادى از بیماران را دنبال هم مى‏ کند که دچار بیمارى سرطان بوده ‏اند. به آن‏ها آموزش داده شده بود که در خیال خود تصور کنند که اشعه ‏درمانى شده‏ اند و گلبول‏ هاى سفید آن‏ها به سلول‏ هاى سرطانى حمله کرده است. نتیجه این «تصویرسازى ذهنى» چنان بود که بر همه این بیماران سرطانى «تأثیر معجزه آسایى» داشت و عوارض اشعه درمانى را هم نداشت. این تصویرسازى ذهنى به حدى مؤثر بود که بیماران مى‏ توانستند به طور اختصاصى نوتروفیل‏ ها و سلول ‏هاى تى را به طور مجزا در بدنشان افزایش دهند (ص‏۱۱۳).

در مورد اثر دارونما که شیوه‏ اى است براى حذف عوامل ذهنى در آزمایش ‏هاى عینى پزشکى، چنین مى ‏خوانیم: «از منظر هولوگرافى، واکنش شگفت‏ انگیز بیمار به دارونماى آسم را مى ‏توان دوباره بر پایه ناتوانى ذهن و جسم در تشخیص میان واقعیت تخیلى، و واقعیت راستین تبیین کرد» (ص ۱۲۴). و به این ترتیب در طى صفحات متوالى در فصل «من ترانه هولوگرافیک را مى ‏خوانم» آقاى تالبوت در نقش یک پزشک بسیار مطلع ظاهر مى‏ شود که اصرار دارد ثابت کند که ما مى ‏توانیم با تخیّل خود، بدون استفاده از داروها و درمان‏ هاى پزشکى نوین، بسیارى از بیمارى‏ ها را درمان کنیم، و «مى ‏توانیم سبب شویم که تومورها در عرض یک شبانه‏ روز آب شوند» (ص‏۱۲۷) و اگر به داروها اعتقاد داشته باشیم اثر دارند و وقتى اعتقادى به آن‏ها نداریم بى ‏اثرند (ص‏۱۲۸). و این ادعاى غیرواقعى را بیان مى ‏کند که «خوردن یک دارونما ممکن است به خوبى همان تأثیرى را ایجاد کند که داروى واقعى، و برعکس خوردن داروى واقعى ممکن است هیچ تأثیرى بر جا نگذارد» (ص‏۱۳۰). بى ‏اعتقادى تالبوت به جهان عینى و پزشکى نوین و تأثیر داروها به حدّى است که باعت مى ‏شود بنویسد: «پزشکان مى ‏باید با به کاربردن دارویى ما را تحمیق کنند تا بتوانیم نیروهاى مهارکننده شفابخش درون خود را فراخوانیم» (ص‏۱۳۷).

 اکتشافات پزشکى آقاى تالبوت حدّ و حصرى ندارد، مثلاً به این پاراگراف توجه کنید: «مردمان جزایر تروبریاند روابط جنسى قبل از زناشویى را تأیید مى‏ کنند، ولى حاملگى قبل از ازدواج را به شدت تقبیح. آن‏ها از هیچ‏گونه وسیله جلوگیرى استفاده نمى‏ کنند و به ندرت به کورتاژ متوسل مى‏ شوند. به عبارت دیگر، باردارى قبل از ازدواج بیش و کم براى آنان چیزى ناشناخته است. این بدان معنى است که زنان ازدواج نکرده به سبب باورها و اعتقادات فرهنگى‏ شان ناخودآگاهانه مانع باردارى خود مى‏ شوند» (ص‏۱۳۷). عکس این قضیه این خواهد بود که آبستنى‏ هاى نوجوانان امریکایى به خاطر این است که آن‏ها به علت باورهاى فرهنگى‏ شان باردار مى‏ شوند، نه به خاطر روابط جنسى بدون استفاده از روش ‏هاى پیشگیرى. به همین سادگى! تخیلات و تئورى‏ هاى شبه‏ علمى از این هم فراتر مى‏ رود. وى معتقد است که پس از این که رابرت کخ کشف کرد که عامل بیمارى سل یک باکترى است، میزان مرگ و میر ناشى از سل کاهش یافت. علت این کاهش چه بود؟ بر طبق نظر ایشان غلبه بر ترس از سل بود و نه توصیه روش‏ هاى بهداشتى، تغذیه‏ اى، و پزشکى و به همین‏ سان از نظر ایشان علت توفیق در عمل پیوند اعضا، غلبه بر ترس از پیوند زدن بوده است (ص ۱۳۸) نه روش هاى جدید نگهدارى بافت‏ هاى زنده، روش ‏هاى پیچیده جراحى، داروهاى ایمونولوژیک، و دیگر روش‏ هاى درمانى و بهداشتى.

سهل‏ انگارى و راحت اندیشى تالبوت باورنکردنى است. او گزارشى از روان ‏شفابخش‏ هاى (psycholhealer) فیلیپینى مى‏ دهد (ص‏۱۷۳) که به جراحى روانى (psychosurgery) مى‏ پردازند و بیماران را بدون هیچ اثر چاقو و یا آثار دیگر جراحى مى‏ کنند. سال‏ها است که کلک این شیادان کشف و معلوم شده که آن‏ها با پنهان کردن مقدارى دل و جگر مرغ همراه با خون در زیر میز بیمار و وانمود کردن این که آن‏ها را از بدن بیمار بیرون آورده‏ اند، بیماران را فریب مى ‏دهند. جیمز رندى، شعبده باز معاصر، به خوبى‏ این جراحى را انجام داده و سپس شیوه انجام آن را آشکار کرده است. فقط تالبوت از این موضوع آگاه نیست.

 تالبوت خود اعتراف مى ‏کند که «من در خانواده ‏اى فراروانى بزرگ شدم» (ص‏۱۰) و شاید به همین دلیل باشد که او این قدر به مسائل فراعادى علاقه‏ مند است و با تخیلات خویش چنان آن‏ها را گسترش مى ‏دهد و به توضیح معماها و رازهاى مختلف مى‏ پردازد که باورنکردنى است و با این توضیحات معماگونه و رازآمیز خویش معماها و رازهاى بیشترى را تولید مى‏ کند! البته کسى که در خانواده روان‏مند به دنیا آمده است، مشکل بتواند حقایق علمى و معارف واقعى را بپذیرد و از دنیاى تخیلات خویش بیرون آید. به نظر مى‏ رسد که تالبوت بیشتر یک بیمار روانى (psychotic) است تا یک فرد روان‏مند یا فراروان (psychic)، زیرا مدتى دچار مشکلى در ناحیه طحال مى‏ شود و سعى مى ‏کند با تصویرسازى، یعنى تصور سالم‏ بودن طحالش، سلامتى را به این اندام خود بازگرداند (چگونه تشخیص این مشکل را داده و چرا پیش پزشک نرفته معلوم نیست). سرانجام وقتى مى ‏بیند که این روش درمانى بى‏ نتیجه است خشمگین مى‏ شود و طحال خود را مورد شماتت قرار مى‏ دهد. سپس نزد یک غیب‏گو به نام خانم درایر مى ‏رود. این خانم از او مى‏ پرسد که آیا سر طحالش فریاد زده است؟ تالبوت تصدیق مى ‏کند. خانم درایر مى‏ گوید که طحال شما بیمار شده و توصیه مى‏ کند که هرگز از بدن و اندام ‏هاى درونى خود دلخور و خشمگین نشوید. تالبوت سپس مى‏ گوید: «این حادثه نه تنها مهارت خانم درایر را در نگریستن به درون بدن انسان نشان داد، که به من نیز نشان داد که طحال من گویا داراى نوعى ذهنیت یا آگاهى خاص خودش است» (ص‏۲۵۸). چنین است دیدگاه تالبوت در مورد بیمارى ‏ها، روش ‏هاى درمان بیمارى‏ ها و نوع درمان‏ شناسانى که به آن‏ها اعتقاد دارد!

 

پدیده‏ هاى فراعادى‏

یکى دیگر از حوزه ‏هایى که تالبوت به آن وارد شده است، حوزه شعبده بازى (magic) است. او به طور آگاهانه و یا ناآگاهانه ، براى همه حقه‏ هاى شعبده بازى تفسیر فراطبیعى دارد. در این‏جاست که با توجه به سابقه شعبده ‏بازى در اروپا و امریکا و وضع کنونى این حرفه به هیچ وجه نمى‏ توان نوشتن این همه مطالب بى‏ پایه را به بى‏ اطلاعى یا ساده ‏لوحى او نسبت داد. بلکه بسیار مشخص است که به عمد حقایق را نادیده گرفته است تا تئورى هولوگرافى خود را ثابت کند. او موارد بسیارى از پدیده ‏هاى فراعادى را با چنان آب و تابى وصف مى‏ کند که گویى اجراکنندگان آن‏ها به جهانى معنوى و برتر از جهان مادى ما دسترسى دارند و معجزه مى ‏کنند. اعمالى مانند فروکردن سوزن به بدن و شمشیر در دهان بدون ایجاد خونریزى و یا احساس درد، راه رفتن روى آتش، گرفتن زغال‏ هاى گداخته در کف دست، فروبردن قلاب‏ ها در پوست بدن افراد و ردکردن طناب از قلاب‏ ها و آویزان کردن آن‏ها بدون آن که احساس درد و خونریزى کنند. امکان ندارد که تالبوت این‏ها را در سیرک ‏هاى امریکا و یا حداقل در برنامه‏ هاى تلویزیونى ندیده باشد و یا به کتاب ‏هایى که در این ‏باره نوشته شده، رجوع نکرده باشد. کتاب‏ هاى زیادى در مورد این کارهاى شعبده بازى نوشته شده و طرز انجام آن‏ها شرح داده شده است.

 کریس انجل، شعبده باز معروف امریکایى، رکوددار معلق‏ ماندن در هواست. او در حالى که قلاب‏ هایى در بدنش فرو رفته بود ، به مدت شش ساعت در تایم اسکوئر نیویورک به حالت معلق آویزان ماند. هم او یک بار دیگر در حالى که این قلاب‏ ها در بدنش بود و با سیمى به هلیکوپترى آویزان بود، به مدت چندین دقیقه در هوا و در حومه شهر لاس وگاس و در حضور تماشاچیان چرخانده شد. کریس انجل شعبده بازى ‏هاى زیادى کرده است از جمله راه رفتن روى آب، معلق ماندن بین دو ساختمان بلند، بالا رفتن بدون وسیله از ساختمان هرمى‏ شکل هتل میراژ در لاس وگاس و صدها کار دیگر که شعبده بازان انجام مى‏ دهند و براى کسانى که به امور شعبده بازى واردند، کارى است عادى و با استفاده از همین علوم مادى انجام مى‏ گیرد و هیچ معجزه ‏اى در کار نیست. اگر عمر تالبوت براى دیدن کارهاى کریس انجل کفایت نکرد، در زمان او شعبده بازان بزرگى بودند مانند جیمز رندى، داگ هنینگ، جانى تامپسون، و مارک ویلسون که در زمان خود به اندازه مایکل جکسون مشهور بودند. آن‏ها در سریال‏ هاى تلویزیونى، تئاترها، نمایشگاه ‏ها، و فیلم‏ هاى خود همه این شعبده‏ بازى‏ ها را که تالبوت امرى خارق‏ العاده و فراعادى و فقط در جهان هولوگرافیک امکان‏ پذیر مى‏ داند انجام داده‏ اند و بعید است که آقاى تالبوت آن‏ها را ندیده باشد، یا درباره آن‏ها نخوانده باشد.

  آتش پدیده آشنا اما ناشناخته ‏اى در طول تاریخ بشر بوده است. در این کتاب گزارش کسان زیادى آمده است که از آتش عبور کرده، زغال افروخته را در دست گرفته و یا بر روى زغال‏ هاى آتشین راه رفته‏ اند. یکى از تخصص ‏هاى شعبده‏ بازان آتش است (fire magic). اگر تالبوت به یکى از سیرک‏ هاى امریکا رفته و یا برنامه‏ هاى تلویزیونى شعبده‏ بازان را دیده بود، این قدر خود را هالو جلوه نمى ‏داد. ویدئوها و کتاب‏ هاى آموزشى فراوانى براى آتش خوردن، در دست گرفتن آتش و روى آتش راه رفتن، فروکردن انگشتان در قلع مذاب وجود دارد و این‏ کار هیچ مکانیسم پیچیده و فراعادى‏ اى نیست و به جهان هولوگرافیک هم اصلا ربطى ندارد.

 در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم پدیده‏اى به نام روح‏باورى (spritualism) در امریکا و اروپا رواج یافت. افرادى بودند که ادعا داشتند مى ‏توانند با مردگان رابطه برقرار کنند و با آن‏ها صحبت کنند که به آن‏ها واسط (medium) مى‏ گفتند. آن‏ها حتى در اتاق‏ هاى نیمه تاریک و بدون الکتریستیه آن دوران، اشیایى را ظاهر مى‏ کردند و مى‏ گفتند که مردگان به آن‏ها داده‏ اند. با اختراع دوربین عکسى و در دسترس همگان قرار گرفتن آن در پایان این قرن، حتى بعضى ها ادعا داشتند تصویر فرشتگان و ارواح را برروى فیلم عکاسى ثبت مى ‏کنند. البته بعدها معلوم شد که همه این‏ها کلک و حقه است. زیرا وقتى اتاق نور کافى داشت ، مردگان نمى‏ توانستند این چیزها را به واسط ها بدهند! عکس ‏ها نیز پیش از آن برروى فیلم ‏ها ثبت شده بودند! جالب است بدانیم که کنان دویل، نویسنده معروف انگلیسى و خالق شرلوک هولمز که با استدلال منطقى و تفکر عقلانى خود ، راز همه گونه جرم و جنایت را کشف مى‏کرد، به روح باورى اعتقاد پیدا کرده بود و چندین کتاب در این زمینه نوشت. هارى هودینى،  شعبده باز معروف آن زمان که با کنان دویل دوست بود، مبارزه شدیدى را با روح‏ باوران آغاز کرد و تمام حقه‏ هاى آن‏ها را در طى نمایش‏ ها، مصاحبه‏ ها و کتاب ‏ها و مکاتباتش با کنان دویل فاش کرد. با همه این‏ها ، کنان دویل از اعتقاد به روح ‏باورى دست بر نداشت و حتى معتقد بود که هودینى داراى یک نیروى فراطبیعى است! نویسندگان بیوگرافى کنان دویل معتقدند این مرد منطقى پس از مرگ پِى‏ در پىِ همسر، پسر، برادر، و برادر همسرش دچار افسردگى روانى شد و روال منطقى فکرش را از دست داد و به روح باورى روى آورد.

در همین زمان گروهى به نام پولترگایست‏ ها (poltergeist) (ص ۲۰۵) بودند که در اتاقک‏ هاى چوبى با دست‏ ها و پاهاى بسته و چشمانى که نوارى برآن بسته بود ، مى‏ نشستند. ویولن و یا سازهاى دیگرى را که دور از دسترشان بود در اتاقک‏ ها مى ‏گذاشتند. وقتى در اتاق را مى ‏بستند این آلات موسیقى به صدا در مى‏ آمدند و وقتى در را باز مى ‏کردند این افراد با دست‏ هاى بسته و چشمان بسته همان جا نشسته بودند. هارى هودینى کوشش عظیمى در مبارزه با روح باوران و پولترگایست‏ ها کرد و رازهاى آن‏ها را افشا کرد. تا مدت‏ ها یکى از کارهاى شعبده‏ بازان در اوایل قرن بیستم در سیرک‏ ها تکرار کار پولترگایست‏ ها بود، ولى به تدریج جاى آن‏ها را به شعبده بازى پیچیده‏ ترى داد.

    در دهه شصت میلادى نیز با رواج هیپى‏ گرى و جنگ ویتنام که نوعى گرایش« ضد تکنولوژى» در امریکا رایج کرده بود، پدیده شرق نگرى (منطور هند، چین و فرهنگ‏ هاى متأثر از آن‏هاست) علاقه به مسائل فراعادى و فراروان‏شناسى بسیار شایع شد. کسى که در این زمینه تأثیر فراوانى گذاشت، یورى گلر بود. او مى‏ توانست فکر افراد را از راه دور بخواند (تله پاتى)، آینده را پیشگویى کند، شکل درون یک پاکت را نقاشى کند، فلزات مختلف را با نیروى فکر خم کند، و بسیارى کارهاى دیگرى که فراى امور طبیعى بود. گلر توجه بسیارى از آزمایشگاه‏ هاى امریکا را جلب کرد. او مى‏ گفت که این قدرت را موجودات فرازمینى به او داده ‏اند. یورى گلر توسط دو فیزیک‏دان به نام هارولد پوت هاف و راسل تارگ در مؤسسه تحقیقاتى استانفورد مورد مطالعه قرار گرفت و آن‏ها تأیید کردند که کارهاى او واقعى است و اصطلاح «پدیده گلر» را وضع کردند. پدیده گلر چنان جهان را فراگرفت که او را به کشورهاى مختلف دعوت کردند و براى دیدن نمایش ‏هایش پول‏ هاى هنگفتى پرداختند. در سال‏ هاى دهه پنجاه شمسى او به ایران هم آمد و موجى از شگفتى را به وجود آورد. در همان زمان جیمز رندى ، شعبده باز معروف که همانند هودینى کلک‏ هاى کسانى را که مدعى داشتن نیروهاى فراطبیعى هستند ،افشا مى ‏کرد، تمام کارهاى گلر را در برابر دوربین تکرار کرد ؛ ولى بسیارى نمى‏ توانستند باور کنند که گلر یک شعبده باز است. تا این که جانى کارسون، شومن امریکایى و دوست جیمز رندى که خود زمانى شعبده باز بود  ، گلر را به برنامه خود دعوت کرد تا فلزات مختلفی را خم کند. پیشاپیش جیمز رندى به او گفته بود که به هیچ وجه به فلزاتى مانند قاشق، کلید، چنگال، و غیره که گلر با خود مى‏ آورد ، اعتماد نکند و خودش این اشیاء فلزى را تهیه کند و نگذارد که هیچ یک از همکاران و نزدیکان گلر به این فلزات نزدیک شوند. آن شب در برابر چشم میلیون‏ ها بیننده، گلر نتوانست هیچ یک از قدرت‏ هاى فراطبیعى خود را اعمال کند. بهانه او براى ناتوانى ‏اش این بود که در استودیو «انرژى منفى» وجود دارد. آن شب پایان کار گلر بود، و دیگر هیچ‏گاه براى نمایش کارهاى فراطبیعى خود در اجتماع ظاهر نشد.

    این جریان‏ ها به همه آموخت که چقدر دانشمندان هم ممکن است به سادگى فریب بخورند. دانشمندان علوم‏ تجربى با طبیعت سروکار دارند و طبیعت دروغ نمى ‏گوید و قوانینش همیشگى و ثابت و دائمى هستند. این انسان‏ ها هستند که دروغ مى‏ گویند. از آن پس، دانشمندان براى بررسى هرگونه ادعاى نیروى فراطبیعى از مشورت شعبده بازان هم استفاده مى‏ کنند! از وقتى که آن‏ها شعبده بازان را براى آزمودن مدعیان داشتن نیروى فراعادى به کار مى‏ گیرند، شماره این مدعیان به نحو  چشمگیرى کاهش یافته است. جمیز رندى سال‏ هاست بنیادى درست کرده و جایزه ‏اى یک میلیون دلارى براى کسى که بتواند کارهاى فراعادى انجام دهد، اختصاص داده است. تا به حال بسیارى ادعا کرده‏ اند و مورد آزمایش قرار گرفته‏ اند، ولى همگى رد شده‏ اند، زیرا از همان شیوه‏ هاى شعبده بازان استفاده مى ‏کرده ‏اند. کارهاى گلر رشته تخصصى جدیدى را در شعبده‏ بازى به وجود آورد که به خم کردن فلزات (metal bending) و منتالیسم (mentalism) معروف است. با دانستن این تاریخچه، وقتى تالبوت پژوهش‏ هاى تارگ و پوتهاف را پس از چند دهه در کتابش مى‏ آورد، تردیدى نیست که یا او دچار همان بیمارى کنان دویل است و یا همانند مریدان چشم و گوش بسته فرقه‏ هاى مذهبى و مریدان فراطبیعى، چشمش را بر روى حقایق مى ‏بندد. بعضى افراد چنان به اعتقادات و باورهایشان اعتیاد پیدا مى‏ کنند که هیچ استدلالى را نمى‏ پذیرند.

    تأسف‏ آورترین بخش کتاب جهان هولوگرافیک، در مورد «هندى مقدسى» است به نام ساتیا ساى بابا که هم مؤلف و هم مترجم را فریب داده است. تالبوت نه تنها به شرح معجزات او مى‏ پردازد، بلکه مترجم هم در مقدمه خود به روال مؤلف کارهاى او را به تئورى بوهم پیوند مى‏ زند، و چه پیوند زدنى! ساى بابا خود را تجسم و حاصل تناسخ یک گوروى دیگر به نام ساى باباى شیرودى مى‏ داند که در نیمه دوم قرن بیستم درگذشته است. او در یکى از آشرام‏ هاى هندى زندگى مى ‏کند. به شیوه تجسد (materialization) در معبد خود قفل، انگشتر، حلقه، جواهرات مختلف، غذاهاى گرم، میوه‏ هاى مختلف، و خاکستر و نمک از هوا مى ‏آفریند و به هوادارانش مى‏ دهد. پیروان او درباره معجزات او کتاب‏ هاى زیادى نوشته‏ اند و بدیهى است که مراد خود را در حد خدایى بالا ببرند. البته همان‏طور که تالبوت اطلاع دارد در هندوستان کسانى که بتوانند این کارها را بکنند، کم یا ناشناخته نیستند. این افراد را به طور عموم مرتاض یا آموزگار (guru) مى‏ نامند. تالبوت اگر کمى تحقیق مى‏ کرد به آسانى متوجه مى‏ شد که ساى بابا یک شعبده ‏باز شارلاتان است. زیرا از حرفه شعبده‏ بازى که هدف‏ش تفنن و تفریح و یا آموزش مردم است ، براى فریب و کلاهبردارى افراد استفاده مى ‏کند. در هندوستان فقرزده که میزان بى‏ سوادى بسیار بالاست ، افراد زیادى جذب این مرتاضان و گوروها مى‏ شوند. ساى بابا سالانه میلیون‏ ها دلار درآمد دارد که همه آن از پول پیروان فقیر و ثروتمندش فراهم شده است. قدرت او بر پیروانش و در محیط هندوستان بسیار زیاد است. باساوا پراماند که خود زمانى گورو بود و به افشاگرى علیه ساى بابا مى ‏پرداخت، بارهإ ، توسط پیروان او تهدید به مرگ شد و سرانجام پسرش که دستیارش بود ، به قتل رسید. تاکنون جسد سه دختر جوان در خانه ساى بابا کشف شده است؛ ولى قدرت و نفوذ ساى بابا بر سیاستمداران و پلیس مانع از هرگونه تحقیق در این مورد شده است.

    اگر در زمان تالبوت اینترنت و یوتیوب هنوز ابداع نشده بود، و او نمى ‏توانست اطلاعات دست اول را در مورد ساى بابا پیدا کند، مترجم محترم که مى‏ توانست چنین کند. در اینترنت، این جام جهان نما، اطلاعات فراوانى در مورد این مرد به اصطلاح مقدس وجود دارد. با نگاهى به بریده ‏هاى فیلم ‏هاى او در یوتیوب به آسانى مى‏ توان فهمید که کارهاى معجزه آساى او در حد کار یک شعبده باز متوسط است.

 

خرافات مسیحى‏

به طور کلى در جهان مسیحیت هنوز هستند افراد بنیادگرایى که نمى‏ توانند دستاوردهاى علمى را که با  کتاب مقدس تضاد دارد، مانند کروى بودن زمین و گردش آن به دور خورشید، تکامل زیست‏ شناختى، طولانى بودن عمر زمین، دانش ژنتیک و بسیارى اکتشافات دیگر را بپذیرند. این افراد تحصیلات دانشگاهى هم دارند و ممکن است حتى در رشته‏ هاى خود محققان بزرگى هم باشند، ولى همواره به نظریه‏ ها و فرضیه‏ هاى گذشته مى‏ چسبند. کیمیاگرى را مهم‏تر و پیشرفته‏ تر از علم شیمى مى ‏دانند و بقراط و جالینوس را که از وجود سلول‏ ها و گردش خون در قلب اطلاع نداشتند. داناتر از پزشکان کنونى مى‏ شمارند. در واقع با نظام فکرى آن‏ها نظریه‏ هاى کهنه و نادرست قدیمى بیشتر سازگار است تا نظریه‏ هاى مدرن. به همین دلیل است که آن‏ها هومئوپاتى، تماس درمانى، انرژى درمانى، رفلکسولوژى، عنبیه‏ شناسى، کف‏ بینى، طالع‏ بینى، طب‏ سوزنى، و احکام نجوم (آسترولوژى) را همچون دانش‏ هاى مقدس و معتبر مى‏ شناسند. تالبوت جزو این گروه است و در سراسر کتابش به تقدیس این به اصطلاح « علوم » پرداخته است. این‏ها علم نیستند بلکه شبه‏ علم هستند که با روش ‏هاى علمى آن‏ها را نمى ‏توان آزمایش کرد. اگر هم بتوان آن‏ها را آزمایش کرد در آن رد مى‏ شوند. این‏گونه باورهاى شبه‏ علمى اصولا به صورت یک نظام اعتقادى عمل مى‏ کنند. براى مثال تا پیش از اختراع میکروسکوپ در قرن شانزدهم، طبیعى‏ دان ها فکر مى‏ کردند که اسپرم انسان حاوى انسان‏ هاى بسیار ریزى کاملاً شبیه خود انسان است. موجودات کوچکى که شکل و شمایل انسان را در مقیاس بسیار کوچک‏ترى دارند! این آدم کوچولوها را آدمک (homonculus) مى نامیدند. حال مى‏ بینیم که تالبوت مى‏ خواهد  هومونوکلئوس را دوباره زنده کند. او در کتابش تصویر این انسان کوچولو را براى طب سوزنى آورده است (ص‏۱۵۶). البته براى پشتیبانى از نظر خود از پزشکان فرانسوى و امریکایى هم نقل قول کرده است!

    حوزه دیگرى که تالبوت به طور مفصل به آن مى ‏پردازد ، خرافات مسیحى و ادعاهاى بعضى از شخصیت‏ هاى تاریخى مسیحى است. در سال ۱۸۵۸ در شهر لورد فرانسه ، دختر پانزده ساله ‏اى ادعا کرد که حضرت مریم را دیده است. پس از آن کسان دیگرى نیز همین ادعا را تکرار کردند. از آن زمان تاکنون لورد به مکانى مقدس و توریستى تبدیل شده است که سالانه صدها هزار نفر از کاتولیک‏ هاى معتقد از آن دیدن مى‏ کنند. هر ساله هزاران مورد شفاى بیماران و بینا شدن کوران و معجزات دیگر را به آن‏جا نسبت مى ‏دهند. این ادعاها به قدرى گزاف بوده که پاپ پیوس دهم سرانجام مجبور شد از کمیته‏ اى از پزشکان و روحانیون بخواهد تا به این موضوع رسیدگى کنند. این کمیته گزارش کرد از هفت هزار موردى که ادعاى شفایافتن را داشتند ، تنها شفاى ۶۸ نفر آن‏ها از نظر علمى قابل توضیح نیست. هم اکنون لورد به یکى از زیارتگاه‏ هاى مهم کاتولیک‏ هاى سراسر جهان تبدیل شده است. تالبوت چند مورد از این معجزات را از کتاب‏ ها و مجلات نقل کرده است (۱۴۴-۱۴۷). با این حال خاطر نشان مى ‏کند که ممکن است شفاى این بیماران به علت ایمانى بوده که بیماران به شهر لورد داشته اند، و نه دخالت حضرت مریم!

    از خرافات مسیحى دیگرى که تالبوت به آن مى ‏پردازد ، داغ‏ زدگى (stigmata) است. در طى تاریخ کسان زیادى بوده ‏اند که ادعا داشتند که زخم‏ هایى که در دست و پاى حضرت مسیح پس از مصلوب‏ شدن به وجود آمده، دوباره در بدن آن‏ها به شکل صلیب ظاهر شده است. امروزه کسان زیادى چنین ادعاهایى دارند ولى بررسى همه این موارد نشان مى‏ دهد که هیچ کدام از زخم‏ ها طبیعى نبوده‏ اند. داغ زدگى یکى از کارهاى شعبده بازان است و وسایل و روش‏ هاى ایجاد آن در فروشگاه‏ هاى وسایل شعبده‏ بازى فروخته مى‏ شود. بنابراین اظهارات تالبوت که معتقد است اعضاى رده بالاى کلیساى کاتولیک بر این باورند که «زخم ‏پذیرى حاصل» تأمل عارفانه است، یعنى «در حالت مراقبه شدید، توسط ذهن، آفریده مى‏ شود» حرف سخیفى است، زیرا خود ایشان باید دست کم در تلویزیون دیده باشد که شعبده‏ بازان مختلف چنین کارهایى را انجام مى ‏دهند.

    یکى دیگر از خرافات مسیحى که تالبوت به عنوان معجزه نقل مى‏ کند، شیشه خونى است که ادعا مى‏ شود متعلق به یکى از قدیسان مسیحى به نام جانوآریوس است. گفته مى‏ شود که این خون سالى دوباره منعقد مى‏ شود. تابه حال کلیساى رم اجازه نداده است که دَرِ شیشه را باز کنند تا متخصصان آن را آزمایش کنند و ببینند که آیا این محلول خون واقعى است و یا یک ماده رنگى. ولى کسانى که در این زمینه مطالعه کرده ‏اند محلول‏ هاى مشابهى ساخته‏ اند که همانند خون این قدیس است و بر حسب زمان و حرکت دادن آن جامد و یا مایع مى شود. این پدیده‏ اى است که در مبحث فیزیک و شیمى به پدیده سل – ژل معروف است. بسیار تأسف ‏انگیز است که تالبوت از این مطالعات بى ‏خبر است و گزارش خود را بر پایه ادعاى این کشیشان و بنیادگرایان مسیحى و معتقدان به معجزه بودن این مایع بنا نهاده است و به روده‏ درازى بیهوده‏اى دست‏ زده است.

    خرافات‏ پذیرى و خرافات‏ باورى تالبوت حد و حصرى ندارد. او با حیرت و تعجب، فهرست بلندى از معجزات پزشکى پیروان کشیش کاتولیکى به نام کورنلیوس ژانسن را که در قرن هفدهم مى‏ زیسته است ، ردیف مى ‏کند. این فرقه به شدت با کاتولیک ‏ها و دربار فرانسه در ستیز بود. در آن دوران معجزات و شفابخشى ‏هاى بسیارى را به رهبران این فرقه و پیروان آن نسبت مى دادند. البته با سرکوبى که این رهبران و پیروان مى ‏شدند، آن‏ها براى تبلیغ فرقه خود و زنده نگه‏داشتن ‏اش به شایعه ‏پردازى در مورد این درمان ‏هاى معجزه‏ آسا نیاز داشتند. حال باید پرسید که چگونه است که خداوند یک فرقه کاتولیک را بر دیگر فرقه‏ هاى کاتولیک ترجیح داده و آن‏ها را به انجام چنین معجزاتى مفتخر ساخته است؟

 

محصولات هولوگرافى‏

در سریال «دایى جان ناپلئون»، مش قاسم که تسلیم تخیّلات غیرواقعى دایى جان شده، بارها از انگلیسى ‏ها صحبت مى‏کند. این انگلیسى ‏ها چنان در ذهن او جا مى ‏افتند که در پایان کتاب به شکل یک موجود مجزا و مستقل با شخصیت واقعى به نام «انگلیسیا» در مى ‏آید. به این ترتیب که او مى‏ گوید یک انگلیسیا آمده بود و یا یک انگلیسیا را دیدم. جهان هولوگرافیک تالبوت هم در اواخر چنان برایش واقعیت مى‏ یابد که او از مشتقات مختلف هولوگرافیک صحبت مى ‏کند. فرآورده‏ هاى هولوگرافیک تالبوت عبارت‏ اند از: الگوى هولوگرافیک، ایده هولوگرافیک، الگوى هولوگرافیک آشفتگى، گل و لاى هولوگرافیک، انرژى هولوگرافى، اقلیم هولوگرافیک، سوپ هولوگرافیک، هولوجهش، هستى‏ هاى هولوگرافیک، سوپر هولوگرام، انرژى هولوگرافیک، توضیح هولوگرافیک، آسمان همچون هولوگرام، بدن همچون هولوگرام، چند جهان موازى هولوگرافیک، هولوگرافى بودن تجلى حضرت مریم، هولوگرام بودن بشقاب پرنده‏ ها، جسمیّت‏ یابى هولوگرافیک. در دنیاى تخیلى تالبوت البته سیمرغ، عمو نوروز، و بابانوئل حقیقى هستند ؛ زیرا در اسطوره‏ هاى ایرانى و اروپایى آمده ‏اند و در جهان هولوگرافیک و در ذهن اسطوره ‏اى این ملل وجود داشته‏ اند!

    تالبوت چنان از شمن‏ ها و غیبگویى و قدرت فراطبیعى آن‏ها تعریف مى ‏کند که گویى دانشى متعالى ‏تر و پیشرفته‏ تر از متفکران، فلاسفه، عرفا، و دانشمندان بزرگ جهان دارند. شمن‏ ها همان به اصطلاح پزشکان محلى، یا جادوگران قبایل بدوى افریقایى و سرخپوستان امریکاى شمالى و جنوبى، استرالیا و به ویژه جنگل‏ هاى آمازون هستند. شمن‏ ها که یادآور انسان‏ هاى پیش از تاریخ ‏اند و داراى همان دانش و معرفت، در میان قبایل خود مشهورند که مى‏ توانند با ارواح تماس بگیرند و طلسم ‏هایى را که سبب بیمار شدن افراد مى‏ شوند ، باطل کنند. دانش شمن‏ ها همان اسطوره‏ هاى قبیله‏ اى است که نسل به نسل از پدر به پسر انتقال یافته است. نسل‏ هاى جوان‏ تر که از میان این قبایل بیرون آمده و روستاها و شهرک‏ هاى اطراف خود را دیده ‏اند و به اصطلاح چشم و گوششان باز شده، شمن‏ ها را مورد تمسخر و تحقیر قرار مى‏ دهند. با ورود ماهواره و تلفن همراه دیگر دکان شمن‏ ها در میان مردم خودشان هم مشترى ندارد. البته فقط تالبوت ظاهرا از این موضوع بى‏ خبر است، زیرا مى‏ نویسد «شمن مى ‏تواند با مردگان گفت و گو کرده و بى‏ درنگ به هر دانشى که مى خواهد دسترسى یابد» (ص‏۳۷۱). او از شمنى به نام «گوزن سیاه» که جادوگر قبیله سرخ‏پوستى اوگلاسیو است ، نقل مى‏ کند که گفته است «هر جایى مرکز جهان است». (ص ۴۰۷). و به این ترتیب مى‏خواهد به گفته او مفهومى متافیزیکى و عارفانه ببخشد. من معتقدم که «گوزن سیاه» به شدت در اشتباه است و با بزرگ‏ترین متفکر ایرانى یعنى ملانصرالدین موافقم که گفته است «مرکز جهان، همان‏جاست که خر من ایستاده است»!

    تالبوت واقعا معتقد است کسانى که مشروب مقدس شمنى را که از گیاهى توهم‏ زا تهیه مى ‏شود ، مى‏ نوشند به تجربه خروج روح از بدن نایل مى ‏شوند و در سطحى به سیر و سلوک مى ‏پردازند که مى ‏توانند خدایان و اساطیر کانیبو، دیوها، خدایان با سرهاى تمساح را ببینند! البته من به چشم خود دیده ‏ام کسانى هم که حشیش و افیون مى‏ کشند، یا به مقدار زیاد نوشیدنى ‏هاى الکلى مى ‏نوشند دچار همین تجربیات مى‏ شوند، که در اصطلاح عامیانه زبان فارسى به آن «فرمایش افیون و الکل» مى ‏گویند. تالبوت متوجه نیست که بسیارى از کسانى که خیالات و توهماتشان را برایش گفته‏ اند و او آن‏ها را به عنوان تجربیات معنوى و سیر و سلوک تفسیر مى‏ کند، بیماران روانى به درجات مختلف هستند که از واقعیت‏ ها گسیخته‏ اند. تالبوت همچنین از «طرز بصیرت‏ یابى از ادراک تجربه ال – اس دى» (ص ۱۲۹) نیز صحبت مى‏ کند!

    تالبوت به وجود ارواح، اشباح، جن و پرى و شاه پریان اعتقاد دارد و مى ‏کوشد با نقل ‏قول‏ هایى از کسانى که آن‏ها را دیده‏ اند وجودشان را به شیوه هولوگرافى ثابت کند. مى‏ پرسد که چرا این روزها پریان کمتر دیده مى‏ شوند؟ پاسخش را از قول مرد سالخورده‏ اى ساکن یکى از جزایر اسکاتلند نقل مى ‏کند. شگفت است که چگونه تالبوت به این پاسخ درست و واقعى نرسیده است. این پیرمرد مى‏ گوید: «قبل از آن‏که مردم این جزیره باسواد شوند زیاد پریان را مى ‏دیدند، ولى حالا افراد کمى آن‏ها را مى ‏بینند»! (ص‏۲۸۱). پیرمرد پاسخ درستى داده است. اگر تالبوت هم کمى عمیق تر تحقیق کرده و کمى باسواد بود، حتماً چنین کتابى را نمى‏ نوشت!

    تالبوت که از گفتن این که به تناسخ معتقد است شرم دارد، سعى مى‏ کند به طور غیرمستقیم و از قول دیگران کشفیاتى را در مورد تناسخ مورد بررسى قرار دهد. تناسخ که از مذاهب بودایى و هندى وارد بعضى فرقه‏ هاى صوفیان شرق شده است، بر این باور است که هر کس پس از مرگ دوباره به شکل انسان، حیوان یا گیاه به دنیا مى‏ آید. تالبوت سپس گزارش ‏ها و یا قصه‏ هاى متعددى از کسانى را مى ‏آورد که ادعا مى‏ کنند که قبلاً به شکل افراد دیگرى در این دنیا زندگى کرده ‏اند.

    او هر ادعایى را از هر کسى، بدون هیچ‏گونه مدرک و شاهدى، چه تجربى و یا منطقى، مى‏ پذیرد. در جهان هولوگرافیک وى هر ادعایى هر چه پوچ‏ تر باشد، جالب‏ تر است. به این ترتیب او هیچ نقدى و یا انتقادى بر آن‏چه شنیده و یا خوانده ندارد و بى ‏درنگ آن را مى‏ پذیرد. پس از ادعاى بتى و بارنى هیل مبنى بر دیدن فرود سفینه‏ هاى فضایى و دزدیده‏ شدن آن‏ها توسط انسان‏ هاى فضایى و بردنشان به کرات دیگر و انجام آزمایش بر روى آن‏ها در سال ۱۹۶۱ در امریکا، افراد بسیارى ادعاهاى مشابهى کرده ‏اند، ولى هیچ یک تاکنون کوچک‏ ترین مدرک و سندى ارائه نداده ‏اند. در مجموع بیشتر این مدعیان به علل مختلفى مانند مشکلات روانى، کسب شهرت، دریافت پول براى مصاحبه و… چنین ادعاهایى را داشته‏ اند. تالبوت بدون هیچ‏گونه گواه و شاهد سعى مى‏ کند در دنیاى ذهنى خویش علت ‏هاى هولوگرافیک براى آن‏ها بتراشد. او نه تنها به وجود بشقاب پرنده اعتقاد دارد، بلکه ادعاهاى افراد مدعى دیدن آن را هم توجیه مى‏ کند. (صص ۳۹۴ – ۳۸۶).

فصل آخر کتاب، «سفر در هولوگرام» است که در آن پریشان‏ گویى و هذیان‏ گویى‏ هاى هولوگرافیک‏ وار به نهایت خود مى ‏رسد. به چند نمونه توجه کنید: «همبستگى ماهوى ذرات کوانتوم لامکان در امر پیش آگاهى و غیب‏ بینى و غیبگویى نقش عمده ‏اى دارد» (ص ۲۸۶)، افراد روحانى «ارتعاشات بسیار بالاتر» از دیگران دارند (ص ۲۴۵). «این ایده که گذشته به وجهى هولوگرافیک در امواج کیهان ضبط شده و اغلب مى ‏توان آن را به یارى ذهن انسانى فراخواند و مبدل به هولوگرام‏ ها ساخت شاید بتواند تا حدى پدیده جن‏ زدگى را توضیح دهد» (ص ۲۷۸).

 

 اما درباره ترجمه کتاب

عنوان کتاب مى‏ باید عالم و یا گیتى هولوگرافى ترجمه مى‏ شد، چون جهان کره‏ زمین و حداکثر منظومه شمسى را افاده مى‏ کند. در حالى که عالم یا گیتى فراتر از آن مى ‏رود و همه هستى از جمله کهکشان‏ ها را هم شامل مى ‏شود. ترجمه کتاب به طور کلى روان است به جز آن‏که ناآشنایى مترجم و ویراستار کتاب با اصطلاحات علوم تجربى ‏پزشکى، روان‏پزشکى، روان‏شناسى، فراروان‏شناسى، و فراعادى در سراسر کتاب به چشم مى‏ خورد و بعضى‏ ها را در این‏جا مى‏ آوریم: (معادل‏هاى مترجم در پرانتز آمده ‏اند): سرن (CERN) (کرن)، آزمایش بى‏ خبرى دوجانبه (double-blind experiment) (آزمایش کورى مضاعف!)، داغ‏ زدگى (stigmata) (زخم ‏پذیرى)، جنبانش فراروانى (psychokinesis) (جنبش فراروانى)، غیب‏گویى (clairvoyance) (غیب ‏بینى)، تجسد، جسمیت یافتن (materialization) (عینیت‏ یابى)، بخشى از دایره بزرگ روى شبکیه چشم (meridian) (بخشى از دایره بزرگ روى عنبیه)، آشفتگى chaos) (هاویه)، بازیافت روح (recovering the soul) (روح را دریاب)، گل سرخ سیزده گلبرگى (thirtee-petaled rose) (برگ گل سیزدهمین)، درون‏گرا (introvert) (درون بین) و برون‏گرا (extrovert) (برون بین، فراعادى (paranormal) (فراهنجارى)، نماد (projection) (فرافکنش)، روانمند (psychic)( فراروان).

ابن سینا که پزشکى دانشمند، فیلسوفى دانا، و عارفى آگاه بود در فصل پنجم، فصل هفتم، و فصل بیست و پنجم از نمط دهم کتاب اشارات و تنبیهات خود ، این متن زیباى عرفانى، مى‏ گوید که حتى کارهاى عارفان «علل و اسباب طبیعى» دارند. آیا ما از فلسفه و دانش هزار سال پیش عقب‏ تر رفته ‏ایم. آیا ما هم یک شمن واقعى شده ‏ایم؟ اکنون که سینماى ایران در جهان سینما جایگاهى یافته است، کاش آقاى مهرجویى به جاى این کتاب، کتابى در زمینه کار هنرى و حرفه‏ اى خود ترجمه مى ‏کرد و بدون دانستن فن شنا، در میان امواج اقیانوس لاطائلات این کتاب غرق نمى ‏شد.

 

محمدرضا توکلی صابری

برگرفته از مجله جهان کتاب ،شماره ۸ و ۹

 

چهار نقش زن در روانکاوی یونگ

چهار نقش زن در روانکاوی یونگ

ﯾﮏ ﺯﻥ ۴ ﻧﻘﺶ ﺍﺻﻠﯽ ﯾﺎ ۴ ﺑﻌﺪ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ . ﯾﻮﻧﮓ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ”Archetype“ ﯾﺎ “ ﮐﻬﻦ ﺍﻟﮕﻮ ” ﻣﯽ ﻧﺎﻣﺪ.

ﭼﻬﺎﺭ ﺍﻟﮕﻮﯼ ﮐﻬﻦ ﺯﻥ :

.1 ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ

.2 ﻣﺎﺩﺭ

.3 ﺁﻣﺎﺯﻭﻥ

.4 ﻣﺎﺩﻭﻧﺎ ‏( ﺑﺎﻧﻮ ‏)

ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ

ﺑﺨﺶ ﺟﺬﺍﺏ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﮔﺮﺍﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﯾﮏ ﺯﻥ .

ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩﻥ، ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﺒﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﺴﯽ، ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ .... ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺗﺠﻠﯿﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﺟﻨﺒﻪﺩﺭﻭﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ .ﮐﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺩﺭ ﺯﻥ، ﺑﺎﻋﺚ ﮐﺎﻫﺶ ﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﻣﺮﺩ ﺷﺪﻩ ﻭﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺑﺎﻋﺚﻃﻼﻕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .ﺍﻓﺮﺍﻁ ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺳﺘﺎﻭﯾﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﭘﺴﺮ ﺷﻮﺩ !ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻥ، ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺑﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ .ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺷﺎﺧﺺ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﺯﻧﺎﻥ ، ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺷﺎﻥ ﺍﺳﺖ .ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺟﻨﺒﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺁﻧﺮﺍ ﺳﺘﺎﯾﺶ ﻭ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .ﻣﺜﺎﻝ ‏( ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻓﺮﺍﻃﯽ :(! ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺍﺳﮑﺎﺭﻟﺖ ﺩﺭ "ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﺭﻓﺘﻪ " ، ﻧﻮﻻ ‏( ﺍﺳﮑﺎﺭﻟﺖ ﺟﺎﻧﺴﻮﻥ ‏) ﺩﺭ" ﻣﭻ ﭘﻮﯾﻨﺖ "

ﻣﺎﺩﺭ

ﺣﺎﻣﯽ ﻭ ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﺍﺳﺖ . ﺯﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﺍﺵ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﻣﯿﺎﺏ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺍﻭ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺳﺎﯾﺮﯾﻦ ﻭ ﺧﻮﯾﺸﺎﻭﻧﺪﺍﻥ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺆﻧﺚ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﭘﺮﻭﺭﺩ .ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺶ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺯﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﻭﺭﺩ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻭ ﺗﺸﻮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺭﺷﺪ ﯾﺎﺑﺪ ﻭﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ، ﺑﻪ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽﻫﺎﯼ ﻋﻈﯿﻢ ﺧﻮﺩ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﺩ . ﺯﻣﺎﻧﯽﮐﻪ ﺟﻨﺒﻪ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺑﻪ ﺣﺪ ﺍﻓﺮﺍﻁ ﺑﺮﺳﺪ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺧﻔﯿﻒ ﻭ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺎﺩﺍﻡ ﺍﻟﻌﻤﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﻭﺣﺸﺖﺯﺩﻩ ﻭ ﻓﺎﻗﺪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻧﮕﻪﻣﯽﺩﺍﺭﺩ .ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻥ ، ﺑﺨﺸﯿﺪﻥِ ﺍﻓﺮﺍﻃﯽ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ، ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .

ﺁﻣﺎﺯﻭﻥ

ﻭﯾﮋﮔﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﯾﮏ ﺯﻥ .

ﺯﻥ ﺁﻣﺎﺯﻭﻥ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺣﻮﺍﺱ ﺑﺎﻻ ﻭ ﻓﺰﻭﻥ ﺧﻮﺍﻩ ﺍﺳﺖ، ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻫﺪﻑﺩﺍﺭ ﻭ ﻣﺘﮑﯽ ﺑﻪ ﻧﻔﺲﻭ ﺧﻮﺩ ﮐﻔﺎ ﺍﺳﺖ، ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﻫﻤﮑﺎﺭ، ﺭﻓﯿﻖ ﻭ ﺭﻗﯿﺐ ﺍﺳﺖ . ﺯﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﺷﺪﯾﺪﺍً ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺟﻨﺒﻪ ﺁﻣﺎﺯﻭﻥ ﺷﺨﺼﯿﺘﺶ ﻣﺘﻤﺎﯾﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﺍﻭ ﺑﻪﺳﻮﯼ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺩﺭ ﺿﺪﯾﺖﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺟﻬﺖﮔﯿﺮﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻮﯾﻖ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ، ﺑﺎ ﻣﺎﺩﻭﻧﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﺩﺭ ﺗﻤﺎﺱﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻗﺼﺪﮐﺎﻣﺠﻮﯾﯽ ﺟﻨﺴﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩﻣﯽﮐﻨﺪ .ﺯﻥ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ، ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ . ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﻭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺳﺘﯿﺰﻩﺟﻮﯾﺎﻧﻪ ﺯﻧﺎﻥ، ﺩﺭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺠﺰ ﻭﻧﺎﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ . ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ، ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﻭ ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺯﻥﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ، ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺍﻝ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ .ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ، ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﺯ ﻫﻮﯾﺖ ﺍﺻﻠﯽ ﺧﻮﺩ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ . ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯼ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﯾﮑﺴﻮ ﺳﺒﺐ ﺗﻘﻮﯾﺖ ﺣﺲ ﺁﺳﯿﺐﭘﺬﯾﺮﻯ، ﭘﺬﯾﺮﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺟﺬﺍﺑﯿﺖ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﯼﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﺳﻄﻮﺡ ﺑﺎﻻﯾﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺳﭙﺮﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺮ ﻣﯽﺍﻧﮕﯿﺰﺩ . ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ، ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺁﻣﺎﺯﻭﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ‏( ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ‏) ﻭ ﺑﯽ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﻣﺜﺎﻝ ﻣﺎﻓﻮﻕ ﺁﻣﺎﺯﻭﻥ :!! ﺭﻭﺷﻨﮏ ﺩﺭ " ﺩﻟﻨﻮﺍﺯﺍﻥ !" ﺭﯾﺎﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺳﻠﻄﻪ ﺟﻮ ﺍﺳﺖ .

ﻣﺎﺩﻭﻧﺎ

ﻣﺘﺎﻧﺖ، ﺩﯾﺪ ﻋﻤﯿﻖ، ﺧﻼﻗﯿﺖ، ﻣﻌﻨﻮﯾﺖ، ﻗﺪﺭﺕ ﺗﺤﻠﯿﻞ .

ﺳﺮﺷﺘﯽ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺑﺨﺶ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻌﯿﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺍﺭﺯﺵﻫﺎ ﻭ ﺍﯾﺪﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﺑﺎﺯﺗﺎﺑﻨﺪﻩ ﻭ ﺗﺠﺴﻢ ﻣﺤﺴﻨﺎﺕﮐﺎﻣﻞ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺑﺮﺩﺑﺎﺭﻯ، ﻭﻗﺎﺭ ﻭ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺳﺖ . ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺯﻥ ﺩﺭ ﭘﯽ ﮐﺴﺐ ﻋﻈﻤﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻭ ﺗﺮﺟﯿﺤﺎً ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻋﻈﻤﺖ ﻣﯽﮐﺸﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﺪ ﻭ ﺷﺮﻃﯽ ﺍﺯ ﺗﻼﺵ ﻭﯼﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﮐﺴﺐ ﺧﺮﺳﻨﺪﯼ ﻭ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ .ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﺑﺨﺶ ﻏﺎﻟﺐ ﻣﺎﺩﻭﻧﺎﯼ ﺯﻥ، ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﻭﺳﺖ. ﺍﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺛﺮﻭﺕ ﯾﺎ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﻰ، ﺩﺭ ﺧﻮﺷﯽ ﯾﺎﻧﺎﺧﻮشي ﻣﯽﭘﺬﯾﺮﺩ . ﮐﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺪﻭﻧﺎ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯼ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﺗﺼﻤﯿﻤﺎﺕ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﻭ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﺗﻔﮑﺮﺍﺕﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ . ﺯﻭﺩ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﯽ ﺷﺪﻥ، ﺑﯽ ﺻﺒﺮﯼ، ﮐﻮﺗﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻭ ...ﺍﻓﺮﺍﻁ ﺩﺭ ﻣﺎﺩﻭﻧﺎ، ﺍﺯ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻣﯽ ﮐﺎﻫﺪ ﻭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺯﻧﺎﺷﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .

 ﻣﺪﻭﻧﺎﯼ ﺍﻓﺮﺍﻃﯽ ﺩﺭ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﭽﻪ ﻣﺜﺒﺖ ! ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻭ ﻣﺘﯿﻦ ﻭ ﻣﺘﻌﻬﺪ .

ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﺪﻭﻧﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻫﺎ ﻫﻤﭙﻮﺷﺎﻧﯽ ﺩﺍﺭﻥ ﻭ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺗﻔﮑﯿﮑﺸﻮﻥ ﮐﺮﺩ .

ﻣﺜﺎﻝ ﻣﺪﻭﻧﺎ: ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﺩﻟﻨﻮﺍﺯﺍﻥ، ﻣﻼﻧﯽ ﻫﻤﯿﻠﺘﻮﻥ ‏(ﺯﻥ ﺍﺷﻠﯽ ‏) ﺩﺭ " ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﺭﻓﺘﻪ " ، ﮐﻠﻮﺋﯽ ﺩﺭ " ﻣﭻ ﭘﻮﯾﻨﺖ

ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻬﺎﯾﺘﺎً ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﺣﯿﺎﺗﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻬﺎﺭ ﺟﻨﺒﻪ ﺭﻭﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻣﯿﺰﺩ . ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﮕﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻧﺒﯽ ﺍﺯ ﺷﺨﺼﯿﺘﺶ ﺭ ﮐﻪ ﻫﻨ ﻮﺯ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺭﺷﺪ ﺍﺳﺖ.

 

روانکاوی پینوکیو چوبی که پینوکیو از آن ساخته شد، بشریت نام داشت. (بندتو کروچه) داستان پینوکیو را همه

روانکاوی پینوکیو

چوبی که پینوکیو از آن ساخته شد، بشریت نام داشت.

(بندتو کروچه)

داستان پینوکیو را همه تان شنیده اید. ژپتو (ژوپیتر) عروسکی چوبی می سازد شبیه عروسک های خیمه شب بازی، ولی فراموش می کند نخ های آن را نصب کند، و این عروسک به نوعی صاحب "اختیار" می شود (پیکنو به زبان لاتین یعنی دم بریده).

وقتی ژپتوی پیر می خوابد پری مهربان به سراغ پینوکیو می آید و به او جان می دهد. (شب، تاریکی و پری مهربان ماهیت مادینه روانی یا آنیمایی دارند و معنای کلمه آنیما نیز جان یا حیات است).

این گونه است که وقتی ژپتوی پیر از خواب برمی خیزد عروسک ناتمام خود را می بیند که از در و دیوار بالا می رود و کارگاه نجاری اش را به هم می ریزد. ژپتو پسرکی سر به راه می خواهد، بنابراین برای پینوکیو کیف و کتاب و کفش و کلاه می خرد و او را روانهء مدرسه می کند، اما در راه مدرسه روباه مکار و گربه نره در کمین کودکانند. (گربه نره نماد غریزه است و روباه نماد طمع، و این دو از دیدگاه روانشناسی تحلیلی نماد سایه یا shadow هستند).

روباه و گربه بارها پینوکیو را فریب می دهند: یک بار با وسوسهء سیرک، یک بار با وسوسهء شهر بازی، یک بار با طمع جنگلی که در آن پول ها را می کارند و درخت پول سبز می شود؛ و پینوکیو در این مسیر بارها هر چه دارد می بازد و به صفر می رسد:

 چه خوش آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

 بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر!

 

نقطهء اوج داستان هنگامی است که پینوکیو با مدد فرشتهء مهربان از فریب روباه و گربه رهایی می یابد و به خانه برمی گردد، اما ژپتو (ژوپیتر/یهوه) را در خانه نمی یابد و به ناچار برای یافتن گمشده اش به سفری دیگر رو می آورد: سفری دریایی ( دریا هم نماد پوزیدون است که سایه زئوس/ژوپیتر است و هم نماد ناخودآگاهی).

 پینوکیو در این سفر "یونس وار" به شکم ماهی فرو می رود (ماهی نماد دیونیزوس است و در عین حال شکم ماهی نماد ظلماتی است که خضر آب حیات را در آن می یابد، و سیری انفسی پس از سیر آفاقی را نشان می دهد). و این بار پینوکیو با پدر به خانه برمی گردد و از خلقت خود فراتر می رود و "انسان" می شود!

 

"کارلو کلودی" نویسندهء ایتالیایی در داستان پینوکیو تمام مراحل سفر قهرمانی و آرکه تایپ های یونگی را به کار می گیرد تا در پس داستانی به ظاهر کودکانه و جذاب، درس زندگی بیرونی و درونی را "سینه به سینه" انتقال دهد.

 

تیپ شناسی یونگ

تیپ شناسی یونگ

 

 

کارل گوستاو یونگ روانشناس و روانکاو سوئیسی اولین کسی است که اشاره مستقیم به مبحث تیپ های شخصیتی کرده است. وی معتقد است رفتاری که به نظر غیر قابل پیش بینی می رسد، اگر بتوان زیر بنای ذهنی و برداشت ها و نگرش های اشخاص را شناخت ، قابل درک و شناسایی و پیش بینی می شود.

او در سال ۱۹۱۵ برای اولین بار بحث قطبیت های برون گرا و درون گرا را مطرح کرد و نظریات خود را درقالب کتاب انواع روانشناختی (psychological types) در سال ۱۹۲۱ منتشر می کند که بعدها این نظریه به نظریه “تیپ های ۸ گانه یونگ” معروف می گردد.

یونگ براساس تعامل های دو نگرش وچهار کارکرد، هشت تیپ روان شناختی را معرفی کرد.

برون گرای متفکر                             منطقی،واقع بین ، متعصب

برون گرای احساسی                      عاطفی، حساس، معاشرتی، بیشتر ویژه زنان است تا مردان

برون گرای حسی                              معاشرتی، لذت جو، سازش پذیر

برون گرای شهودی                          خلاق،از توانایی برانگیختن دیگران وغنیمت شمردن فرصت ها برخوردار است

درون گرای متفکر                             به عقاید بیشتر از افراد علاقه مند است

درون گرای احساسی                       تودار،خویشتندار ولی با این حال از توانایی هیجان عمیق برخوردار است

درون گرای حسی                              درظاهربی اعتنا وخشک، خود را درفعالیت های هنرشناختی ابراز می کند

درون گرای متفکر                             با ناهشیار بیشتر از واقعیت روزمره ارتباط دارد

 

تیپ برون گرای متفکر دقیقا مطابق با مقررات جامعه عمل می کند. این افراد گرایش دارند احساسات و هیجانات را سرکوب کنند. ممکن است به صورت آدم های خشک وسرد برداشت شوند. آنها دانشمندان خوبی می شوند زیرا تمرکز آنها برآگاه شدن از دنیای بیرونی واستفاده از قواعد منطقی برای توصیف کردن آن است.

تیپ برون گرای احساسی گرایش دارد شیوه متفکر بودن را سرکوب کند وبسیار هیجانی باشد. آنها به طرز غیر معمولی نسبت به عقاید وانتظارات دیگران حساس اند. آنها از لحاظ عاطفی حساس بوده وبه راحتی رابطه دوستی برقرار می کنند، وآدم های معاشرتی وسرزنده ای هستند. یونگ معتقد بود که این تیپ در بین زنان بیشتر ازمردان یافت می شود.

تیپ برون گرای حسی بر لذت وخشنودی و بر جستجو کردن تجربیات تازه تمرکز می کند. این افراد عمیقا به سمت دنیای عملی گرایش دارند وبا انواع مختلف افراد وشرایط متغیر سازش پذیر هستند.

تیپ برون گرای شهودی به خاطر توانایی زیادی که در بهره جستن از فرصت ها دارد، موفقیت را درکار وکاسبی وسیاست می یابد. این افراد مجذوب اندیشه های تازه هستند وبه خلاق بودن گرایش دارند. آنها به تغییر پذیر بودن نیز گرایش دارند طوری که ازیک فکر یا کار مخاطره آمیز به سراغ دیگری می روند وبیشتر به جای تامل بر پایه شم تصمیم گیری می کنند. با این حال، تصمیمات آنها احتمالا درست ازآب در می آید.

تیپ درون گرای متفکر با دیگران خوب کنار نمی آید ودر انتقال دادن عقاید مشکل دارند. این افراد به جای احساسات بر فکر تاکید دارند واز قضاوت عملی ضعیفی برخوردار هستند. آنها که عمیقا خلوت گزین هستند، ترجیح می دهند به موارد انتزاعی ونظریه ها بپردازند و روی شناختن خودشان به جای دیگران تمرکز کنند. دیگران آنها را به صورت آدم های یکدنده، عزلت گزین، متکبر، و بی ملاحظه برداشت می کنند.

تیپ درون گرای احساسی تفکر منطقی را سرکوب می کند. این افراد هیجان عمیقی دارند ولی از ابراز علنی آن خودداری می کنند. آنها مرموز ودست نیافتنی به نظر می رسند وبه ساکت بودن، متواضع بودن، وبچه گانه بودن گرایش دارند. آنها به احساسات وافکار دیگران اهمیت زیادی نمی دهند ومنزوی، سرد، واز خود مطمئن به نظر می رسند.

تیپ درون گرای حسی منفعل، آرام وجدا از دنیای روزمره به نظر می رسد. این افراد اغلب فعالیت های انسان را به دیده نیکخواهی ومسرت می نگرند. آنها از لحاظ هنر شناختی حساس هستند وخود را در قالب هنر یا موسیقی ابراز می کنند وبه ابراز کردن شهود خود گرایش دارند.

تیپ درون گرای شهودی به قدری عمیق بر شهود تمرکز دارد که افراد دارای این تیپ تماس کمی با واقعیت دارند. این افراد ژرف اندیش وخیالپرداز، کناره گیر وبی اعتنا به مسایل عملی بوده ودیگران آنها را خوب درک نمی کنند. آنها که عجیب و غریب ونامتعارف به نظر می رسند، در کنار آمدن با زندگی روزمره وبرنامه ریزی برای آینده مشکل دارند.

در اوایل قرن بیستم فردی به نام کاترین بریگز، که هیچگونه آموزشی در روان شناسی ندیده بود، به پرورش و تدوین سنخ شناسی خاص خود پرداخت.

او هنگامی که ترجمه ی انگلیسی سنخ های روانی ( psychological types ) تالیف کارل یونگ را خواند, مفاهیم وی را کاملا مشابه خود اما بسیار سازمان یافته تر یافت.

بریگز از ساخت سنخ شناسی خودش چشم پوشید و به جای آن به کار بر روی نظام قابل فهم تر یونگ پرداخت. وی به همراه دخترش ایزابل مایرز بریگز, یک پرسشنامه ی روانی برای اندازه گیری این سنخ ها ابداع نمود.

نتیجه این کار پژوهشی، گسترش مبحث تیپ های شخصیتی و تبدیل تیپ های شخصیتی ۸ گانه یونگ به تیپ های ۱۶ گانه مایرز بریگز می شود که هم اکنون به عنوان (MBTI) معروف است.

تعیین جهت نیروی روانی بخشی کلیدی از کار تحلیل‌گر روانی است.

به اعتقاد یونگ نیروی روانی را می‌توان در دو منش اساسی تقسیم‌بندی کرد (برون گرا و درون گرا). همچنین برای روان چهار کنش نیز فرض می‌شود که به دو زوج متضاد تقسیم می‌شوند .تفکر در مقابل احساس … انگیزش (حسی) در مقابل بصیرت (شمی)

جهت‌گیری آگاهانه در فرد در جهت یکی از این چهار کنش است و به دلیل اصلِ ترمیمِ ناخودآگاه, ضد آن کنش در ناخودآگاه خواهد بود و دو مورد باقی مانده به منزله کنش‌های نیمه‌آگاه و کمکی به کنش برتر کمک می‌کند.

مبنای نظریه تیپ های ۱۶ گانه مایرز بریگز بر این اساس است:

انسانها در “ارتباط برقرار کردن” با دنیای اطراف یا برون گرا (Extraversion) هستند یا درون گرا (Introversion)

انسانها در “دریافت اطلاعات” از دنیای اطراف یا حسی (Sensing) هستند یا شمی (iNtuition)

انسانها در “تصمیم گیری” یا احساسی (Feeling) هستند یا فکری (Thinking)

و در نهایت انسانها در “نظم و ساختاری که به زندگی خود می دهند” یا ملاحظه کننده (Perceiving) هستند یا داوری کننده (Judging )

ویژگیهای شخصیتی برون گرا ( E ) : (Extraversion)

نگرش برون‌گرا از بیرون برانگیخته می‌شود و با عوامل بیرونی و عینی هدایت می‌شود.

برون گراها کلا در دنیای بیرون سیر می‌کنند. آنها دوست دارند که سرخوش، اجتماعی، رقابت جو، سریع و واقع گرا باشند. برای آنها هر چیزی که شفاف تر و مشخص تر باشد بهتر است. آنها ابهام را تحمل نمی‌کنند.

برون گراها عاشق فردیت هستند. آنها دلشان می‌خواهد که با دیگران فرق داشته باشند و این فرق داشتن را ابراز کنند. برای همین است که برون گراها خیلی رقابت جو، مستقل و حتی پرخاشگر هستند. یک آدم برون گرا گاهی حتی اشتباه قبلی خودش را نمی‌پذیرد و با لجاجت می‌خواهد حرفش را به کرسی بنشاند.اهل عمل و پیشقدمی در کارهاست. عقیده خود را با عقاید دیگران مقایسه میکند و به راحتی افکار خود را بیان میکند.تنهایی برای و ی بسیار آزار دهنده میباشد ، بسهولت دوستان جدیدی می یابد از تعامل و ارتباط برقرار کردن با دیگران انرژی میگیرند. به زودی احساس صمیمیت میکنند و اطلاعات شخصی خود را به راحتی با شما در میان می گذارند.از آنجا که برون گراها برای درک دنیا باید آن را تجربه کنند، به نظر می رسد آنها به فعالیت های مختلفی علاقمند هستند.به گروه های مختلف میپیوندند و خود را با گروه وفق میدهد. روش هایی که سریعتر به نتیجه میرسند را دوست دارد.برونگرا ها خوش مشرب بوده اما زیاد احساساتی نیستند. شخصیت آنها در خلوت و حضور دیگران یکسان است . ریسک پذیرند، سریع تصمیم می گـیـرند.پس از آنکه حرف خود را زدند به گفته خود می اندیشند.موسیقی با صدای بلند و فعالیتهای هیجان انگیز را بیشتر دوست دارند.به رنگهای روشن علاقه دارند. بیشتر از اعمال دیگران خشمگین میگردند تا خودشان. درون گراها برون گراها را به پرحرف بودن، سطحی بودن، پرخاشگر بودن و بی توجهی به دیگران متهم می‌کنند.

۵۷ تا ۶۰ درصد از جمعیت را تشکیل میدهند.الــبته خصوصیات فوق هیچ ارتباطی با اعتماد بنفس داشتن فرد برونگرا ندارد یک برونگرا ممکن است اعتماد بنفس پایینی داشته باشد.

ویژگیهای شخصیتی درون گرا ( I ) : (Introversion)

نگرش درون‌گرا از درون برانگیخته می‌شود و با عوامل درونی و ذهنی هدایت می‌شود.

درون گراها کسانی هستند که وقتی درمقابل جهان بیرون قرار می‌گیرند، دودل و منفعل می‌شوند. معمولا آدم‌های توداری هستند که خودشان را بروز نمی‌دهند و تمایل دارند قلمرو شخصی داشته باشند و تا جایی که امکان دارد نمی خواهند کانون توجه باشند.

آنها از احساسات و هیجان‌هایشان فقط برای دوست‌های معدود خیلی صمیمی حرف می‌زنند. برای همین اگر یک فرد درون گرا را ببینید، اگر او را نشناسید، فکر می‌کنید با آدم بی اعتنایی مواجه شده اید. کـم حرف هستند و به سکوت و تفکر علاقه دارند.

اگر عضو گروهی شوند کاملا خودشان را با آن گروه یکی و یگانه می‌دانند و فردیت داشتن برایشان مهم نیست. آنها مشابهت را بیشتر از تفاوت دوست دارند.در ارتباط برقرار کردن با افراد جدید مشـکل دارد و از دید و بازدید های غیر منتظره و ناگهانی بیزار است. در بیـن انـبـوه مـردم بودن آنها را خسته می کنـد.کارایی آنها در تنهایی بیشتر است.بـیشتـر از دسـت کـرده خـودشـان خشمگین میگردند تا دیگران.

درکشان مشکل است. تـمرکزشان قوی است و به ایــده ها و عقاید نو علاقمندند. شـخصیتی که در تنهایی خوددارند با آنچه در حضور دیگران هستند متفاوت است.مشـتـاق و احسـاسـاتـی می باشند. اما معمولا احساساتشان را بیان نمیکنند. در جـمع نا آشنا ساکت اما در بین دوستان خود راحتند.قبل از تصمیم گیری به آن فکر میکنند. پیش از حرف زدن می اندیشند.برون گراها همیشه درون گراها را به خیالباف بودن، احساساتی بودن، عجیب و غریب بودن و ذهنی گرایی متهم می‌کنند.

۲۵الی ۴۰ درصد از جمعیت را تشکیل میدهند.این خصوصیات هیچ ارتباطی با کمرویی درونگرایان ندارد ممــکن است آنها خیلی هم با اعتماد بنفس باشند. %۶۵ نوابغ را درونگرایان تشکیل میدهند.

حسی ها ( S ) :

منظور ادراکاتی است که از طریق حواس پنجگانه و تجربه مستقیم به دست می آوریم.تــمرکزحس گراها بر دنـیـای فـیــزیکی است. آنها آنچه را قابل اندازه گیری است مهم در نظر می گیرند. شـواهــد عینی و محسوس را می بینند، به آن چه که “هست” علاقـــه دارند. تنها بدیهیات و مشهودات را میبیند. حقایق و سؤالات فنی را مطرح میکنند .واقع بین و عملگرا هستند. جزئیات مورد توجه آنهاست. جای جنگل, درختان را می بینند!در زمان حال زندگی میکند، نیاز به دانستن حقایق و شواهـد دارند، سـاده اند و مــحافظـه کار و سنتگرا . لذات فیزیکی را بیشتر دوست دارد.آنها به تجربه شخصی خودشان هم اعتماد دارند. آنها به لحظه اکنون می اندیشند و برایشان این مهم است که در لحظه حاضر در چه شرایطی قرار دارند. شخصیت حسی به موقعیت و شرایط نگاه می کند و می خواهد از آنچه در جریان است دقیقا آگاه شود. معمولا بانکدار، پلیس، ورزشکار، جراح و خلبانان جزو این گروه میباشند.

شمی ها ( N ) شهودی:

بعضی افراد به معانی، روابط و احتمالات مبنی بر حقایق بیش از خود حقایق توجه دارند. این اشخاص از حس ششم ، ندای درون و حدس و گـمـان (شم) بیش از حواس پنج گانه خود استفاده می کنند. شمی ها به طور طبیعی می توانند فاصله بین سطور را بخوانند و در همه چیزها معنا پیدا کنند!شمی ها به استنباط ها توجه دارند. آنها بر خلاف حسی ها به تصور و تخیل بها می دهند و به الهام و حرف دلشان احترام می گذارند. شمی ها به آینده توجه دارند و احتمالات جدید را حدس میزنند.آنها دوست دارند حوادث را پیش بینی کنند و نسبت به تغییر دادن شرایط راغب اند. تمرکزشان بر جهان معنوی و ذهنی است، آرمانگرا و خیالباف هستند علاقه مند به درک مفاهیم و کلیات. جای درختان جنگل را میبینند!ماوراء امور را می نـگرند. از قیاس، استعاره و تشبیه استفاده می کند.بیشتر در گذشته و آینده سیر می کـند، تئوریسین و متفکر، اصـیل و پیچیده اند. علاقمند بـه چیزهای جدید و غیر متعارف.هنرمندان، دانشمند، شاعران و فیلسوفان جزو این گروه میباشند.

احساسی ها ( F ) :

احساسی بودن با تصمیم گیری براساس ارزش های شخصی تعریف میشود. احساسی ها با توجه به بهایی که برای احساسات خود قایل اند تصمیم میگیرند.علاقمند به دیگران و احساساتشان. آنها به همدلی و مهربان بودن افتخار می کنند. هنگامی که دیگران احتیاج به کمک و پشتیبانی دارند متوجه آن می گـردنــد، با قلب رئوف و احساساتی خود زندگی میکنند، معـمولا حقیقت را پنهان میکند تا شخص مقابل خود را آزرده خاطر نکنند، به آنها برچسب احساساتی و ضعیف و سست میزنند، حرفهای دیگران را به دل میگیرنـد.ذهنی، همدل و دلسوز هستند. جو دوستانه و گرم را ترجیح می دهـنـد. دیـگران را بر مبنای اخلاقیات ارزیابی میکنند.نـازک نارنجی .

پـرستـاران، مـعـلـمـان، هنرمندان و کشیشها در این گروه قرار دارند.

فکری ها ( T ) :

فکری ها تصمیماتی را می پسندند که به لحاظ منطقی معنی دار باشند. آنها افتخار می کنند که در جریان تصمیم گیری، عینی و تحلیلی هستند. با تحلیل کردن و سبک و سنگین نمودن مدارک و شواهد موجود تصمیم می گیرند و یک تحلیل منطقی از موقعیت تصمیم گیری ارائه میدهند. هر چند ممکن است که به نتایج ناخوشایند برسند!تفکر گراها به واقعیت ارزش می نهد ، علاقمند به اهداف و ایده ها هستند. متوجه استدلال غلط دیگران می شود، در بیان افکارشان صادق اند . نسبت به دیگران سختگیر و در عین حال رفتارشان با دیگران عدالت آمیز است. معمولا به آنها برچسب سنگدل و بی احساس میزنند.حرفهای دیگران را به دل نمی گیرند. جو رسمی و مبتنی بر منطق را ترجیح میدهنـد. ارزیابی دیگران برمبنای قوه درکشان میباشد. مهندسان، دانشمندان و مدیران جزو این گروه می باشند.

داوری کننده ها ( J ) :

این اشخاص بیشتر می خواهند در نظم و ترتیب بخصوصی کار کنند و اگر کارهایشان ساختار کافی داشته باشد، راضی تر هستند. مصمم و قاطع هستند و سریع تصمیم میگیرند و روحیه داوری کننده دارند. زندگی را استوار و قابل کنترل می کـنـنـد، پروژه ها را به سادگی به اتمام می رسـانـند، سـازمـان یـافـته و منظم، جدی و قابل پیش بینی اند. از زمان بندیها و جداول زمانی بعنوان راهنما سود می برند. از امور غیر مترقبـه بــیزار می باشند . سخت کوشند و تـمایـل دارند کـارها را هر چه زودتر بـه پـایـان بـرسـانـند. وظیـفـه شـنــاس و مسئولیت پذیرند. میتوانند خیلی کوته فکر نیز باشند.داوری کننده ها لزوما ایرادگیر نیستند. آنها صرفا می خواهند مسایل را حل کنند.

ملاحظه کننده ها ( P ) :

این اشخاص از قـوانـیـن بـیزار و آزادی را دوست دارند و ترجیح می دهند انعطاف پذیر باشند . آنها نگرشی دریافت کننده دارند و می خواهند به جای کنترل زندگی ، آن را درک کنند.معمولا کارهایی را که شروع میکنند به اتمام نمی رساند. در هم ریخته و بی نظم و بی خیال هستند. هر کـاری پیـش بیاید انجام میدهند و با فراغت خاطر کامل کارها را به انجام میرساند. به جای فکر کردن به سرانجام کار ، به چگونگی انجام کار توجه دارن و به لذت بردن از مراحل عمل اهمیت میدهند . زمان را منبعی تجدید شدنی می دانند! افرادی سازگار و پذیرا هستند و راه حل های گوناگون را در نظر میگیرند. از اتـفاقات غافلگیر کننده و غیر منتظره لذت میبرند. دمدمی مزاج و پشت گوش انداز هستند. بیش از حد روشنفکر به نظر میرسند. بی مسئولیت و وظیفه نشناس و غیر قابل پیش بینی اند.

 

انواع برون گرایی

برون گرای حسی ( E S ) :

آدم‌های برون گرای حسی، لذت جو و معاشرتی هستند ؛ آنقدر به تجربه‌های جدید اشتیاق دارند که با هر شرایطی می‌سازند. این افراد عمیقا به سمت دنیای عملی گرایش دارند و با انواع مختلف افراد کنار می آیند. آنها عاطفی و حساس هستند.

برون گرای شمی ( E N) :

برون گرا های شمی آدم‌های خلاقی هستند. آنها توانایی زیادی در بهره جستن از فرصت ها دارند ؛ به همین خاطر در کسب و کار و البته در سیاست آدم‌های موفقی هستند. آنها براساس حس ششم تصمیم گیری می‌کنند؛ به همین خاطر ممکن است تصمیم گیری‌هایشان خیلی فوری به نظر برسد. ویژگی تغییر پذیری آنها باعث میشود که ازیک فکر یا کار مخاطره آمیز به سراغ دیگری می روند. این افراد مجذوب اندیشه های تازه هستند و توانایی برانگیختن دیگران را دارند. بیشتر به جای تامل بر پایه شهود تصمیم گیری می کنند. با این حال، تصمیمات آنها احتمالا درست از آب در می آید.

برون گرای احساسی ( E F ) :

برون گراهای احساسی با هیجان‌هایشان با دنیا ارتباط برقرار می‌کنند و نه با افکارشان. آنها بیش از حد به باورها و انتظارات دیگران حساسند. تیپ برون گرای احساسی گرایش دارد شیوه متفکر بودن را سرکوب کند وبسیار هیجانی باشد. آنها از لحاظ عاطفی حساس بوده وبه راحتی رابطه دوستی برقرار می کنند، وآدم های معاشرتی وسرزنده ای هستند. یونگ معتقد بود که این تیپ در بین زنان بیشتر ازمردان یافت می شود.

برون گرای فکری ( E T ) :

برون گراهای متفکر،منطقی، واقع بین و متعصب هستند. آنها دقیقا مطابق با مقررات جامعه عمل می‌کنند. احساسات و هیجان‌های خودشان را سرکوب می‌کنند و به همین خاطر ممکن است آدم‌های خشک و سردی به نظر برسند. آنها دانشمندان خوبی می‌شوند زیرا تمرکز آنها بر آگاه شدن از دنیای بیرونی و استفاده از قواعد منطقی برای توصیف کردن آن است.

 

انواع درون گرایی

درون گرای حسی ( I S ) :

ظاهری بی اعتنا وخشک دارند. منفعل، آرام و جدا از دنیای روزمره به نظر می رسد. این افراد خیلی خوشبین هستند و اغلب فعالیت های انسان را به دیده نیکخواهی ومسرت می نگرند. آنها از لحاظ هنر شناختی حساس هستند وخود را در قالب هنر یا موسیقی ابراز می کنند وبه ابراز کردن شهود خود گرایش دارند.

درون گرای شمی ( I N ) :

تیپ درون گرای شمی به قدری عمیق بر شهود تمرکز دارد که افراد دارای این تیپ تماس کمی با واقعیت دارند (با ناهشیار بیشتر از واقعیت روزمره ارتباط دارد). این افراد ژرف اندیش وخیالپرداز، کناره گیر وبی اعتنا به مسایل عملی بوده ودیگران آنها را خوب درک نمی کنند. آنها که عجیب و غریب ونامتعارف به نظر می رسند، در کنار آمدن با زندگی روزمره وبرنامه ریزی برای آینده مشکل دارند.

درون گرای احساسی ( I F ) :

تیپ درون گرای احساسی تفکر منطقی را سرکوب می کند. این افراد هیجان عمیقی دارند ولی از ابراز علنی آن خودداری می کنند. آنها مرموز ودست نیافتنی به نظر می رسند و به ساکت بودن، متواضع بودن و بچه گانه بودن گرایش دارند. آنها به احساسات و افکار دیگران اهمیت زیادی نمی دهند و منزوی، سرد، و از خود مطمئن به نظر می رسند.

درون گرای فکری ( I T ) :

درون گرای متفکر؛ کسی که دوست دارد یک گوشه بنشیند و نظریه از خودش تولید کند. آنها ترجیح می دهند به موارد انتزاعی بپردازند. دوست دارند بیشتر خودشان را بشناسند تا دیگران. از آنجا که درون گرا هستند با دیگران خوب کنار نمی‌آیند و نمی‌توانند درست باورها و عقایدشان را به دیگران منتقل کنند . این افراد به جای احساسات بر فکر تاکید دارند و از قضاوت عملی ضعیف برخوردار هستند. دیگران می‌گویند آنها آدم‌های یک دنده، عزلت گزین، متکبر و بی ملاحظه ای هستند.

بر این اساس مدل شخصیتی افراد در شانزده تیپ ( ESTP – ESFP – ISTP – ISFP – ESTJ – ESFJ – ISTJ – ISFJ – ENTJ – ENTP – INTJ – INTP – ENFP  ENFJ – INFP – INFJ ) دسته بندی میشود.

نام و معرفی مختصری از ۱۶ تیپ شخصیتی در جدول ذیل:

تیپ

نام

اشاره خیلی مختصرنقاط قوت و ضعف بالقوه هر تیپ

INTJ

درونگرای شهودی متفکر قضاوتی

مستقل- خلاق – منتقد

ISTJ

درون گرای حسی متفکر قضاوتی

منظم – وفادار- بدبین

ISFJ

درونگرای حسی احساسی قضاوتی

محطاط- فروتن – نگران

ESTP

برونگرای حسی متفکر ادراکی

پر انرژی- مستقل – بی نظم

ESFP

برونگرای حسی احساسی ادراکی

اجتماعی- پر شور و هیجان – غیر قابل پیش بینی

INFJ

درونگرای شهودی احساسی قضاوتی

کمال گرا- صبور – تایید طلب

ENTP

برونگرای شهودی متفکر ادراکی

خلاق – پرتلاش- تنوع طلب

INFP

درونگرای شهودی احساسی ادراکی

آرام – ملاحظه کار – متوقع

ISTP

درونگرای حسی متفکر ادراکی

کنجکاو – اهل ریسک – کم تحمل

INTP

درونگرای شهودی متفکر ادراکی

مستقل – دقیق – خودبین

ESTJ

برونگرای حسی متفکر قضاوتی

متعهد – صادق – کم تحمل

ENTJ

برونگرای شهودی متفکر قضاوتی

مسئولیت پذیر- دور اندیش – سلطه جو

ISFP

درونگرای حسی احساسی ادراکی

صمیمی- سخاوتمند- عدم قاطعیت

ENFP

برونگرای شهودی احساسی ادراکی

خلاق – خوشبین – بی نظم

ESFJ

برونگرای حسی احساسی قضاوتی

خون گرم – سنتی- سلطه جو

ENFJ

برونگرای شهودی احساسی قضاوتی

پرتلاش- خوشبین- عجول

پس از بررسی و شناخت ابعاد شخصیتیمان به یاد داشته باشیم:

“برونگرا” به معنی پرحرف یا پر سرو صدا نیست.

“درونگرا” به معنی خجالتی و یا افسرده نیست.

“احساسی ” به معنی هیجانی و احساساتی نیست.

“قضاوتی”به معنای موشکاف نیست.

“ادراکی” به معنای بی خیال نیست.

تئوری تیپ شخصیت و ابزار (MBTI) به ما در درک بهتر نقاط قوت و ضعف خود و دیگران کمک میکند چرا که افراد با تیپ‌های ترجیحی متفاوت، عملکردهای متفاوتی دارند.

تمام تیپ های شخصیتی به یک اندازه ارزشمند هستند. هیچ تیپ شخصیتی بهتر یا بدتر نیست و نکته مهم اینکه تیپ شخصیتی افراد بیانگر میزان هوش آنها نیست و نمی توان از روی آن موفقیت اشخاص را پیش بینی کرد! با توجه به تیپ شخصیتی اشخاص، متوجه می شویم که چه عواملی به آنها انگیزه می دهد و در شرایط گوناگون چه رفتاری بروز می دهند.

منبع:

ویکی پدیا

صداقت صورتی

صداقت صورتی

آرش نراقی

 

صورت انسان حدود ۴۳ عضله دارد، و این عضلات مهمترین پلی است که عواطف ما را به جهان خارج می پیوندد. انقباض هر عضله مثل نتی است که به سرپنجه اعصاب به ترنگ می آید، و در هماهنگی پیچیده این نت هاست که انواع حالات عاطفی بر چهره ما ترجمان بیرونی می یابد. در غالب موارد، سمفونی عواطف، ناخودآگاه بر چهره ما نواخته می شود- مثل سرودی که باد در پیچ و خم دالان های کوه سرمی دهد. اما عضله های صورت می تواند در سرپنجه های یک بازیگر توانا به امر هنری بدل شود. بازیگر توانا مثل یک رهبر ارکستر نت- عضله های صورتش را به فرمان می گیرد، و با بازآفرینی و بازآرایی خلّاقانه عواطف، نیمه پنهان وجود ما را به صورت می آورد.

 

اما چهره انسان فرهیخته در فاصله میان «بیان طبیعی» باد آسا و «بیان هنرمندانه» سمفونی وار صورت است. انسان فرهیخته در حرکات صورتش آداب دان است، یعنی ادب مقام را می شناسد و نیز می داند که چگونه اقتضای مقام را در بسط و قبض عضلات صورتش ترجمان بخشد.

 

سلامت روحی و روانی ما در نسبت میان صورت و احساس است- هر چه فاصله میان احساس و سیمای فرد کمتر باشد، شخصیت او سالم تر و بی گره تر است. صداقت صورتی است که احساس را بی هراس بازمی تاباند.

 

انسان پخته و سرد و گرم چشیده آن است که هنر صورت خوانی را می آموزد- به چهره نظر می کند، و در چم و خم چین و شکنهای ظریف آن هزار و یک احساس پنهان شده را بازمی خواند.

 

برای همین است که هر نوع اختلال در صورت می تواند به نوعی سوء تفاهم و حتّی بحران هویت بینجامد. اگر عضلات صورت از فرمان فرد سرکشی کند، فرد به صورت سخنی می گوید که مرادش نیست،‌ یا دیگری در صورت او سخنی می خواند که مقصود او نیست. صورت فرد به هویت او خیانت می کند- یعنی تصویری از درون او به بیرون می افکند که با حقیقت او یکی نیست.

 

این نکته را چندین سال پیش به تجربه دریافتم- صبح از خواب برخاستم و نیمه چپ صورتم از حرکت بازمانده بود. یادم است که تا مدّتها در جلسه اوّل کلاسهایم از دانشجویان ام پوزش می خواستم که نمی توانم به روی شان لبخند بزنم، و برای شان توضیح می دادم که برغم آن فرد عبوس و نامهربانی نیستم!

 

اما نوع دیگری از فلج عضلات صورت داریم که به گمانم برای سلامت هویت فرد به مراتب ویرانگرتر است: این نوع فلج عضلانی نوعی عارضه اجتماعی است که جامعه خصوصاً بر دختران و زنان تحمیل می کند. نظام تعلیم و تربیت دختران از همان دوران کودکی به ایشان می آموزد که برخی از عضلات صورت خود را (خصوصاً در فضاهای عمومی) فلج کنند تا احساسات شان ترجمان بیرونی نیابد. این فلج عضلانی نهایتاً به نوعی فلج یا سرکوب عواطف می انجامد. عضلات صورت پسران ما در فضاهای عمومی غالباً بی پرواتر و در بیان احساسات گویاتر است، اما دختران ما در غالب موارد، برای حفظ احترام و امنیّت اجتماعی شان ناگزیرند که به این فلج عضلانی تن دهند. به نظرم بسیاری از آزادی های اجتماعی و مدنی از آزادی تن آغاز می شود، و نخستین گام برای خود بودن کم کردن فاصله میان صورت و احساس است. عضلات صورت مهم است، نقش سیاسی و اجتماعی آنها را دست کم نگیریم.

 


روان‌کاوی و فرهنگ (۳)

روان‌کاوی و فرهنگ (۳)

حسن مکارمی

 فروید خود آغازگر به کارگیری روان‌کاوی در نقد ادبی بود و با بررسی نوشته‌های دیگران تلاش در شکافتن روان کرد. نقد ادبی و هنری با روان‌کاوی جان تازه‌ای یافت. در دانشگاه‌های بسیاری نقد با روان‌کاوی رنگ و رو و معنی یافته است. گذشته از آن روان‌کاوی کاربردهای فراوانی در دامنه حقوق، معماری، انسان‌شناسی، تاریخ‌نگاری و به‌ویژه مدیریت و نوآوری و بازسازی ساختاری سازمان‌ها و بازاریابی دارد. نقد روان‌کاوانه کارهای کافکا و هملت شکسپیر امروزه به صورت ماندگار در آمده‌اند. در ایران نیز کارهای صادق هدایت به‌ویژه بوف کور از این محک گذشته‌اند.

در این بخش به گونه‌ای گذرا به چند نمونه از کارکرد روان‌کاوی اشاره می‌کنم.

روان‌کاوی بالینی و دگرگونه شنیدن

ندای درون آگاهمان می‌کند، این آگاهی «ناخودآگاه» است. با خود می‌گوییم: می‌شنوم. سخن گفتن و شنیدن «ناخودآگاه»، همان کار کردن بر داده‌های سخن است تا از این راه کارکرد این «بیگانه درونی» را بهتر بشناسیم. برای فردی که در راه پیمودن مراحل روان‌کاوی خود است، هر وادی این سفر درونی با حیرت و پرسش و تعجب و یافته‌های تازه همراه است. یافته‌ها به ‌همین‌جا ختم نمی‌شوند. پیش از همه فرد ندای خود را می‌شنود و از این راه سخن دیگران را می‌شنود. گوش به شنیدنی‌های دیگران پی می‌برد. فرد با دستیابی به این آگاهی تازه رسیده، جهان پیرامون خود را دوباره می‌سازد و دوباره تعریف می‌کند. جهانی تازه حاصل نوع تازه‌ای از گوش فرا دادن.

 

سال‌ها گذشته‌اند و تجربیات فراوانی در زمینه روان‌کاوی بالینی، بیش‌تر و بیش‌تر کارکرد و ساختار ناخودآگاه را به ما می‌شناسانند. نظریه‌های گوناگون کشف شده و همه‌گیر می‌‌شوند. نظریه‌ها و دانسته‌های ما از میدان فعالیت بالینی به میدان شناخت عمومی پا می‌گذارند و این مشکلاتی به همراه می‌آورد که همه‌گیر شدن‌هایی از این دست ایجاد می‌کند (کم‌فهمی‌ها، تفسیرهای شخصی و جانبی و گاه کژراهه).

 

ژاک لاکان در کتاب خود به نام «نوشته‌ها» می‌آورد: «روان‌کاوی بالینی به مفهوم خاص خود تنها چون درمان، آن هم آن‌گاه که فرد سخن بگوید و به سخن خود گوش فرا دهد، کاربرد دارد». ضرب‌المثل پارسی است که می‌گوید، گندم را برای دانه گندم می‌کاریم و کاه حاصل می‌آید. میدان روان‌کاوی بالینی نیز در این جنبه‌های بالینی کار خود ما را به گوش فرادادنی دیگر برده است که به‌شیوه‌ای دیگر در میدان‌های فرهنگی و اجتماعی خود را سامان می‌دهد.

 

تازه و تازگی در روان‌کاوی بالینی وجود ندارد. کشف «ناخودآگاه» انسان سخن‌گو و جهان او را دو پاره می‌کند. انسان و داستان کشف و شناخت علمی او در باره خود و جهان پیرامونش پیش از این «کشف» نیز وجود داشته‌اند. جهان‌بینی، فلسفه تاریخ فرهنگ و تمدن، شاخه‌شناسی علم، هنرشناسی و طبقه‌بندی علوم و فنون به شیوه‌ای پیش از این کشف؛ کشف «ناخودآگاه» وجود داشته است و این همه براساس انسان «واحد»، «فرد متحد» و یکپارچه تعریف شده‌اند. با کشف ناخودآگاه، و حضور آن در فرد، فرد دو پاره می‌شود و به‌همین سبب، دوباره تعریف‌سازی، دوباره‌خوانی، ترکیب و تجربه‌ای دیگر از خود و محیط پیرامون ضرورت می‌یابد.

 

در صد سال گذشته پس از آن که زیگموند فروید با به‌کارگیری داده‌های بالینی بر حضور بیگانه‌ای در ما به نام «ناخودآگاه» اشراف می‌یابد؛ بخش عمده‌ای از شناخت ما دوباره‌نگاری شده‌اند.

یافته‌های فروید ابعاد تازه‌ای در میدان یافته‌های بالینی و روانی می‌گشاید. از این هم فراتر رفته و به‌سراغ مذهب، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، اسطوره‌شناسی، هنر و ادبیات و جامعه‌شناسی می‌رود. در همین زمان پژوهش‌های مشترک فراوانی با حضور روان‌کاوان بالینی و پژوهشگران دیگر صورت می‌گیرد. اریک فروم، به دوباره‌یابی ارزش‌های اجتماعی- اقتصادی انسان می‌پردازد؛ یونگ به نمادها و ریشه‌های اَبَرالگویی آنان می‌پردازد و تا عمق مذهب و کیمیاگری را می‌کاود، تا آن‌جا که فروید به او لقب پیامبر می‌دهد.

 

نگاهی کوتاه به فهرست کتاب‌ها و نوشته‌های پژوهشی که زیر تأثیر نظریه‌های روان‌کاوی بالینی تهیه شده‌اند، پهنای میدان کار را نشان می‌دهد. در این‌جا تنها چون نمونه پاره‌ای از این فهرست را خواهم آورد. بانک داده‌های اطلاعاتی مرکز پژوهش‌های علمی ملی فرانسه CNRS را در این مورد به کار گرفته‌ام. در سه ساله گذشته از ۳۹۵۴ عنوان پژوهش که برپایه نظریه روان‌کاوی بالینی کار شده‌اند، تنها ۱۸۴ عنوان به پژوهش‌های بالینی مربوط است. از میان میدان‌های گوناگون، تنها میدان پژوهشی زبان‌شناسی را با ۱۵ عنوان مطالعه کرده‌ام. این عنوان‌‌ها حول محورهای زیرتنظیم شده‌اند:

لهجه یا کارکرد دل‌ربایی

بی‌معنی یا با معنی، داستان اشتباه لپی

روان‌کاوی و کارکرد گفتگو

امروزه روان‌کاوان بالینی در بخش‌های بیمارستانی، در کنار بیماران مشرف به مرگ، در مجموعه‌های روان‌درمانی یا کودکان عقب‌مانده حضور دارند. پژوهش‌ها در عرصه فیلم و سناریونویسی، تئاتر و تئاتردرمانی، هنردرمانی، تفسیر و تعبیر نقد ادبی و هنری بی‌شمارند. در پهنه نوآوری و فعالیت‌های سیاسی مردان و زنان سیاست‌مدار و فلاسفه، روان‌کاوان بالینی پژوهش‌های گوناگونی انجام داده‌اند. به‌عنوان نمونه می‌توان به پژوهش‌های ژاک لاکان، بر روی کارهای دکارت، هایدگر، مارکس، هگل، ارسطو از یک‌سو و تلاش او در پژوهش برروی مفهوم منطق و زبان‌شناسی از سوی دیگر اشاره کرد. می‌توان از پژوهش‌های بسیار عمیقی در مورد معماری و روان‌کاوی بالینی، روان‌کاوی بالینی و جرم‌شناسی، حقوق جزا و مجرمان و علوم تربیتی نیز نام برد.

 

راه‌های سه‌گانه میدان کارکرد روان‌کاوی بالینی را می‌توان چنین خلاصه کرد:

میدان پژوهش‌های درمانی و بالینی که موضوع اصلی کارکرد این دانش است.

میدان دوباره‌خوانی، دوباره‌آموزی کشفیات گذشته، دوباره‌نگاری تاریخ و تمدن انسانی با دیدی تازه

میدان به‌کارگیری ابزار و دانش‌های دیگر چون منطق، ریاضیات، زبان‌شناسی و هنر در گسترش و پیگیری پژوهشی در دامنه روان‌کاوی بالینی، چون استفاده از نمونه‌های آموزشی از هنر و ادبیات و شعر، در این‌باره می‌توان از نوشته فروید بر خاطرات لئونارد داوینچی، نوشته‌های ژاک لاکان در نقد «نامه دزدیده شده» ادگار الن پو و هاملت شکسپیر یاد کرد.

 

می‌بایست به‌طور جدی میان کار بالینی روان‌کاو و کار پژوهشی او جدایی قائل شد. روان‌کاو بالینی تنها در اطاق کار و در کنار بالین و دیوان فرد، در موضع روان‌کاو فعالیت دارد. روان‌کاو بالینی در همین‌حال می‌تواند در محیط‌های دیگر فعالیت اجتماعی چون محیط‌های آموزشی، بیمارستان‌ها، محیط‌های خلاقیت هنری و غیره حضور داشته باشد. این حضور تنها می‌تواند به‌عنوان تخصص و فن گوش دادن به حساب آید نه چیزی دیگر. دیگر این‌که روان‌کاوان بالینی با کار در گروه‌های پژوهشی گوناگون به‌نوعی «روان‌کاوی کاربردی» را توسعه می‌دهند. این راه‌ها، همگی بر مفهومی ‌تازه استوارند. دوباره‌نگاری "شناخت‌های" ما، به‌گونه‌ای دیگر، آن‌چه قدیمی است، شکل و محتوایی تازه می‌یابد و تازه‌یافته‌ها چیزی جز دانسته‌های قدیمی ما نیستند.

 

عشق و روان‌کاوی بالینی

فروید در مجموعه نوشته‌هایش مفهوم عشق را به شماره‌های فراوان و از زاویه‌های گوناگون به‌کار می‌گیرد چون: عشق جنسی، عشق و تکانه مرگ، عشق به بشریت، عشق شاعرانه دوران تازه جوانی و بلوغ، عشق واقعی، عشق احساسی همگانی، عشق با انتقال احساس به دیگری، عشق مشترک، دو سویه و عشق ممنوع. فروید از معشوق، آن‌چه موضوع عشق است آغاز می‌کند و به عشق به ختم می‌کند.

فروید در جاهای گوناگون از عشق، علاقه، شیفتگی خودبازشناسی و خودشیفتگی یاد می‌کند. شاید گفتار کلیدی او را در نوشته «فشرده روان‌کاوی بالینی» بیابیم که می‌گوید: «برای کودک، پستان خوراک‌رسان مادر نخستین باب عشقی- جنسی است، عشق با ارضاء نیاز خوراکی خود را می‌نمایاند. در نخستین زمان کودک میان پستان مادر و بدن خود جدایی نمی‌شناسد. آن‌گاه که کودک در می‌یابد که پستان را کم دارد، جدایی آن را با بدن خود می‌فهمد، از این‌جا پستان را در «خارج» از خود می‌یابد و آن را چون «چیز خارجی» می‌یابد، چیزی که در خود پاره‌ای از سرمایه خودشیفتگی نخستین را به‌همراه دارد و در شخص مادر به کمال می‌رسد. مادری که نه‌تنها به کودک خوراک می‌رساند، بلکه احساسات مطلوب و نامطلوب فراوان دیگری را نیز بیدار می‌کند.

به ‌لطف این‌همه توجه، مادر نخستین دلربای کودک می‌شود. این پیوند دوگانه، مادر را در مکانی یگانه، با ارزش، دور از همه سنجش و همیشگی می‌گذارد. به‌همین‌گونه مادر در دو سوی، هم نخستین و هم پرتوان‌ترین موضوع عشق می‌شود: چون نمونه همه عشق‌های آینده کودک.

در نوشته دیگری فروید به دو نیاز اساسی و بزرگ آدمی، عشق و گرسنگی اشاره می‌کند. در همایش‌های تازه درباره روان‌کاوی بالینی، این «نمونه» راه باز می‌کند. فروید در «سه مقاله در نظریه جنسیت» می‌آورد: «بی‌سبب نیست که شمایل کودکی که پستان مادر را می‌مکد چون سرمشقی در پیوندهای عاشقانه به‌کار می‌آید.» کشف موضوع مورد عشق، در واقع کشفی است دوباره. فروید در آغاز کار خود، عشق را با هیپنوز (خواب مصنوعی) می‌سنجد و می‌نویسد: «رفتار کودک با پدر و مادر مورد علاقه‌اش و نیز گونه‌ای از پیوندهای عاشقانه و رها کردن تمامی خود در دیگری، پیوند شخص هیپنوز شده و هیپنوز کننده را به‌یاد می‌آورد» «به‌هم‌پیوستگی و گره‌خوردگی ویژه و اطاعت بی‌چون و چرا از ویژگی‌های عشق‌اند». (در نوشته «معالجه روانی»)

 

فروید با سود بردن از اصول شور (Libido) و تکانه (Pulsion) به ردیابی کارکرد روان می‌پردازد و حالت عاشقی، خودبازشناسی یا هویت‌یابی (Identification) شیفتگی و تفاوت‌های آن را می‌نمایاند. در نوشته «در معرفی خودشیفتگی» می‌آورد: «در عشق فرد خود را در موضوع مورد عشق (در معشوق) رها کرده است. در حالی‌که در خودبازشناسی، من از ویژگی‌ها و خصوصیات معشوق، غنی می‌گردد». در جای دیگر می‌آورد: «در نهایی‌ترین مرحله‌ای که نیاز به چیز یا موضوع دست می‌یابد همان شیفتگی عاشقانه است، چون از دست دادن شخصیت واقعی خود، در مقابل شخصیت معشوق». در نوشته «روان‌شناسی توده‌ها و موشکافی من» فروید می‌آورد: «در شیفتگی، معشوق از نگاه نقادانه آزاد است.»

 

فروید برای شکافتن بیش‌تر نظریه خود از چند «اصل» سود می‌جوید، چون اصل دوگانگی (عشق و نفرت)، اصل لذت، اصل تولد. گویی فروید کارکرد جریان الکتریسیته را در یک مدار پیش روی داشته است. آن‌جا که فروید می‌گوید: «پس از خروج اِروس Eros (نیروی جنسی و عشق) تکانه مرگ آزاد است تا خود را تحمیل کند» (در نوشته «من و نهاد») یا آن‌جا که می‌نویسد: «نیازهای تکانه‌ای اختلاف سطح‌های تازه‌ای به وجود می‌آورند.»

 

به‌گفتار فروید در مورد عشق بازگردیم. در نوشته‌ای به نام «پرزیدنت شربر » می‌نویسد: «فرد در جریان رشد خود و در راه به‌دست آوردن موضوع عشقی خود، تکانه‌های جنسی خود را در یک واحد خود- جنسی جمع می‌آورد و در این راه بدن خود را نخستین موضوع عشق قرار می‌دهد». در این‌جا پیش از ادامه گفتار خود به گفته‌های بیش‌تری از فروید روی آوریم:

 

  در «روش روان‌کاوی بالینی» می‌نویسد: «ارج‌گذاری بیش از اندازه به زن مورد علاقه به این بهانه است که هرکدام تنها یک مادر داریم و در شناخت او هیچ شکی نداریم».

در شناسایی خودشیفتگی می‌آورد: «شیفتگی عاشقانه، طغیان نیاز من است بر موضوع این نیاز. این شیفتگی نیروی  آن را دارد تا در "خود فروبردن نیاز" را از بین ببرد و "انحراف" را به میدان بکشد. این شیفتگی موضوع نیاز خود را تا پایه خواست والای جنسی بالا می‌برد».

در «روان‌شناسی توده‌ها و موشکافی من» می‌گوید: «کسی که جنسیت را از زمره مسایلی می‌داند که مقام انسان را پایین می‌آورد، می‌تواند از واژه یونانی اِرُس Eros سود بجوید که ترجمه آلمانی آن همان Liebe (عشق) است.»

در «مفهوم کلی زندگی عاشقانه» می‌آورد: «گاه که موضوع تولید یک میل و خواست به درون می‌رود و گم می‌شود، مجموعه‌ای از موضوع‌های دیگر جایگزین آن می‌شوند. هیچ‌کدام از این موضوع‌ها رضایت خاطر را فراهم نمی‌آورند. چنین است که از شاخه به شاخه پریدن در انتخاب موضوع مورد عشق خود را توجیه می‌کند، می‌توان آن را «عطش تحریک» یا پیگرد و جستجوی موضوع عشق تازه نامید».

 

بی‌آن‌ که در این‌جا بتوانیم در تئوری ژاک لاکان، روان‌پزشک و روان‌کاو بالینی فرانسوی، مفهوم «موضوع مورد عشق» یا «اولین موضوع مورد عشق» یا «دلیل پیدایش هوس» را بشکافیم که او آن را با حرف «a» نشان می‌دهد، می‌آوریم که وی این مفهوم را پیوسته گم‌شده و پنهان و دست‌نیافتنی می‌خواند. از سوی دیگر لاکان بر این باور است که فرد روان‌پریش دلیل پیدایش هوس خود را گویی یافته است، به دنبالش نمی‌گردد و این به شکلی «خارج از این جهانی» بودن این افراد را گوشزد می‌کند.

 

فروید نیز بر این باور است که «حالت عاشقانه» چون نمونه‌ای از روان‌پریشی قابل بررسی است. روان‌نژندان موضوع عشق خود را یکی با دیگری جایگزین می‌کنند و افرادی که ساختار روانی ناخودآگاه آنان را از یک نوع کژنهادی می‌‌خوانیم، در اینان این موضوع اولیه میل، به سوی اشیاء و اجسام باز می‌گردد.

عشق با رابطه مستقیم خود با بدن عاشق با تصویر ناخودآگاه از بدن، با مرزهای داخلی و خارجی این بدن و این تصویر، میان خود و مادر، با رابطه خود با خوراک و لذت، با فرضیه‌ها و نظریه‌های فروید، با سودجویی از تکانه، شور و نیاز و اصول گوناگون و در انتها با بیان «لاکان» چون رابطه‌ای با اولین موضوع مورد عشق «a» را می‌توان در این بخش از نوشته شولو روان‌پزشک و روانکاو فرانسوی بازیافت که در کتاب خود به نام «۴۷ روز خارج از مرگ و زندگی» می‌نویسد: «اگر دوست داشتن به روایت لاکان، بخشیدن آن چیزی است که نداریم، این کمبودِ سرگردان ما را وامی‌دارد تا آن را در میان واژه‌های از پیش ‌شناخته‌شده محدودی بازگردیم (چون روان‌نژندان وسواس فکری) و یا در میان هر واژه‌ای که از راه برسد (چون روان‌نژندان هیستریک) آن‌چه مایه حیرت است در آن حالت اغماء این است که در آن‌جا همه‌چیز حقیقی است، فراسوی تشابه.

 

در بازگشت از حالت اغماء، رها کردن این همه حقیقت مشکل است. به‌هرحال می‌بایست تظاهر کرد، وگرنه دیوانه ‌تان می‌خوانند حالت عاشقانه تغییر کامل مرزهاست. همه چیز تازه، نو، زیبا و سراسر امید است عجیب نیست که حالت عاشقانه را چون یگانگی خوانده‌اند. حالت عاشقانه هرکدام از ما را تا درون مرزهای گرمای خود می‌برد اگر دیگری شما را دوست دارد، شما را به مرزهای خود راه می‌دهد مرزهای او مرزهای شما می‌شوند، و مبانی و مراجع او، مبانی و مراجع شما هر کدام ما با زنجیره‌ای از واژه‌های پیوسته، در جایی زندگی می‌کنیم که به‌گونه‌ای آن را مرزهای بسته خود می‌نامیم چون حیوانات که با ادرار خود این مرزبندی را به‌وجود می‌آورند، ما این مرزبندی را با این واژه‌ها می‌سازیم.

 

آن کس که سفر حالت اغماء را پیموده باشد این جهان دیگر را درمی‌یابد، جهانی دیگر ولی نه در مکانی غریب. با این واژه‌های شخصی، شخص در حالت اغماء اگرچه در جای دیگر است، ولی مرزهای خود را ترک نکرده است. تنها استثناء بر این حالت، حالت عاشقانه است.»

 

امید دارم که در این سه مقاله کوتاه توانسته باشم شما را به گردش در دنیای روان آدمی، این اقیانوس بی‌کران و ناشناخته برده باشم و امید دارم که در فرصت‌های دیگر بتوانیم با هم در سواحل بی‌کران آن به تفرج بپردازیم.

پاریس، پاییز ١٣٩١  دکتر حسن مکارمی

پایان

روان‌کاوی و فرهنگ (۲)

 

دکتر حسن مکارمی

پاریس، پاییز ١٣٩١

روان‌کاوی و فرهنگ (۲)

 

حسن مکارمی بی‌گمان سده بیستم میلادی را دو دریافت بزرگ روشن کرده است. نخست زیگموند فروید نشان می‌دهد که آدمی دارای «ناخودآگاهی» است که چون بیگانه‌ای در درون، رفتار و کارکردی جداگانه دارد. سپس اینشتین به قانونمندی آزاد شدن انرژی در نهاد اتم پی برد. هرچه دریافت اینشتین به دلیل تجربه ساده و رابطه و منطق شناخته شده علت و معلولی، به آسانی به پهنه فن‌آوری، دانشگاه و سپس به دامنه دانش همگانی راه یافت؛ دریافت فروید تا همه‌گیر شدن و درست شناخته شدن، راهی طولانی پیمود. دریافت بزرگ فروید و نتایج آن، هنوز در جوامع زیادی به‌دلیل مقاومت‌های مذهبی، سنتی، سیاسی و عقیدتی، ناشناخته یا بدشناخته مانده‌اند.

 

شناخت دقیق و عمیق دریافت‌های فروید و پیروان او چون ژاک لکان، ترجمه آثار آنها توسط روان‌کاوان بالینی که از نزدیک با این مفاهیم سر و کار دارند و تجربه بالینی (میان فرد و روان‌کاو و در رابطه با گفتار فرد)، یکی از راه‌های پراکندن این شناخت در جوامعی چون ایران است. اما تا آن زمان، شاید با به‌کارگیری اثراتِ یافته‌های فروید در زمینه‌های جامعه‌شناسی، تاریخ، انسان‌شناسی و اسطوره‌شناسی، بتوان راه کوچکی به‌سوی زنگارزدایی از بدشناسی پدیده‌ی دریافت فروید گشود و هم‌میهنان را هر چند بسیار دیر (پس از گذشت یک سده) به پاره کوچکی از کارکرد دریافت بزرگ او آشنا کرد.

 

 دست‌آوردهای زیگموند فروید

 

زیگموند فروید در سال ۱۸۵۶ در جمهوری چک کنونی و امپراتوری اتریش پیشین بدنیا آمد ودر سال ۱۹۳۹ درگذشت. او روان‌پزشک و متخصص اعصاب و پایه‌گذار رشته روان‌کاوی است. خانواده وی از یهودیان اشکنازی بودند. پدرش پارچه‌ فروشی بود که سه سال بعد از تولد زیگموند به دلیل مشکلات مالی همراه با خانواده خود به لایپزیک رفت و پس از مدتی به وین مهاجرت کرد. فروید در سال ۱۸۷۳ به دانشکده پزشکی دانشگاه وین رفت و در ۱۸۸۲ مدرک پزشکی خود را گرفت. او در همان زمان با مارتا برنز ازدواج کرد و در بیمارستان عمومی وین مشغول به کار شد. در ۱۸۸۵ برای تحقیقات عصب‌شناسی وارد پاریس شد و در بیمارستان سال‌پتریه با ژان مارتن شارکو که بزرگ‌ترین روان‌پزشک زمان به شمار می‌رفت آشنا شد. شارکوبر روی کاربرد هیپنوتیزم در درمان هیستری کار می‌کرد.

فروید سپس به وین بازگشت، مطبی باز کرد و به درمان بیماران روانی با استفاده از هیپنوتیزم پرداخت. در ۱۸۹۶ پس از تحقیقاتی چند، با ژوزف برویر به بررسی و تحقیق و درمان بیماران به روشی پرداخت که خود آن را روان‌کاوی می‌نامید. فروید بعدها تصمیم گرفت به جای هیپنوتیزم، تداعی آزاد و تحلیل رویاها و خواب را برای تشخیص و درمان بیماران روانی به کار گیرد. در ابتدا با گرفتن سر افراد ازآنها می‌خواست هر چه به ذهنشان می‌رسد بگویند. پس از مدتی تماس بدنی را قطع کرد و بیمار را در حالت خوابیده آزاد گذاشت. فروید می‌گوید خود بیماران بودند که با رفتارشان به او یاد دادند که: «ساکت باش و به من گوش کن. خودم بهتر می‌دانم رنج من از کجاست.»

فروید در سال ۱۹۰۱ انجمن بین‌المللی روان ‌کاوی و در سال ۱۹۰۲ جامعه روان‌شناسی چهارشنبه‌ها را تاسیس کرد که کار خود را با برگزاری جلسه در هر چهارشنبه در خانه او پیش می‌برد. در سال ۱۹۰۹ همراه با کارل یونگ و ساندور فرنزی به دعوت دانشگاه کلارک ماساچوست به آمریکا رفت. فروید در ۱۹۲۳ برای برداشتن غده سرطانی در سقف دهان خود مجبور به عمل جراحی شد که طی آن بخش عمده‌ای از سمت راست کام او را برداشتند.

با الحاق اتریش به آلمان در ۱۹۳۸ و بالا گرفتن یهودی‌ستیزی در وین، فروید تصمیم به مهاجرت گرفت. او با کمک ویلیام بالیت دیپلمات آمریکایی و پرنسس بناپارت روان‌کاو فرانسوی در ۱۹۳۸، وین را همراه با خانواده‌اش به قصد پاریس ترک کرد و پس از مدتی از آنجا به لندن رفت.

تعبیر خواب (۱۹۰۰)؛ توتم وتابو (۱۹۱۳)؛ روان‌شناسی گروه و تحلیل من (۱۹۲۱)؛ تمدن و گله‌مندان از آن (۱۹۳۰)؛ آینده یک وهم؛ موسی و یکتاپرستی ; بررسی رفتارهای جنسی و آسیب‌شناسی زندگی روزمره؛ برخی از آثار فروید هستند.

در این قسمت تنها از سیزده دست‌آورد زیگموند فروید نام می‌بریم و گسترش و توضیح بیشتر را به فرصتی دیگر می‌سپاریم:

- کشف ناخودآگاه

- تعیین مراحل روان‌کاوی

- کشف ناخودآگاه چون محلی در روان آدمی بر پایه واپس‌زده‌ها از بدو تولد

- کشف رابطه ناخودآگاه با واپس‌زده‌ها و آرزوهای تحقق نیافته. واژه ناخودآگاه پیش از فروید بکار گرفته شده و در فرهنگ‌های قدیمی نیز بوده است. نویسندگانی چون؛ شکسپیر، بالزاک، تولستوی، داستایفسکی، چخوف در آثار خود به ناخودآگاه اشاره کرده‌اند. حافظ نیز ما را تا کنار ناخودآگاه می‌برد:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست      که من خاموشم و او در فغان و درغوغا است

- قرار دادن آدمی درمسیری متحرک و در تغییری مداوم پس از تولد

- بردن انسان در میدان فرهنگ بشری. فروید پزشک شجاعی بود که مرز بدن مکانیکی، بیولوژیک، آناتومیک، اجتماعی و اداری را شکست و به مرزبندی دقیق آدمی و حیوان بازگرداند. او در نظریه دوم خود، تقسیم‌بندی روان را بر سه عامل "من برتر"، "من و نهاد" که همان قسمت حیوانی ماست و حرف و سخن و گفتار در ساختار ناخودآگاه متمرکز کرد.

- فرهنگ را به ژرفنای انسان؛ آن هم از بدو پیدایش‌اش برد و این مهم را از دو طریق انجام داد: استفاده از انتروپولوژی و قوم‌شناسی؛ انسان‌ شناسی و توجه به فرهنگ شفاهی یا همان اسطوره به گونه‌ای که از اسطوره‌های اودیپ و اروس سود جست. فروید با توتم و تابو نشان داد که هر آدمی از تولد تا دوران بلوغ مراحل رشد انسان هموسپین را طی می‌کند. به عنوان نمونه کودک ۶ یا ٧ ساله همانند اجداد ما در ۷ یا ۸ هزار سال پیش آماده خواندن و نوشتن می‌شود.

 - لذت‌های آدمی را از طفولیت حول یک مبنا گرد آورد و جرأت کرد از فعالیت جنسی کودکی صحبت کند. او پایه‌گذار نقش جنسیت در شکل‌گیری روان شد و چون پدر سکسولوژی و سکسوتراپی، با کشف و اصرار بر حضور و اهمیت نقش جنسیت در کودکان، در زمان خود تنفر بسیاری را برانگیخت.

- بنیانگذاری نقد ادبی هنری با به‌کار‌گیری دقت در گفتار، نوشته‌ها... است. امروزه در بسیاری از محیط‌های دانشگاهی به‌ویژه هنر و ادبیات، روان‌کاوی جای ویژه‌ای دارد.

- کار عمیق روی پدیده خواب. چه روی تاریخچه خواب و چه روی جدایی خواب از ماوراء‌الطبیعه و کشف نقش خواب در رمزیابی کارکرد ناخودآگاه.

- نشان داد که مفهوم خدا نیز از اختراعات آدمی است و کندوکاو ژرفی در تاریخ پیدایش دین یهود انجام داد.

- کنار گذاشتن هیپنوز و دارو در درمان روان‌نژندی‌ها

- احترام عمیق به لائیسیته و به زیر سوال کشیدن سیستم‌های سازمان‌دهی انسانی و اداری

- گسترش انسان در سه دنیای خواب و رویا و واقعیت.

حافظ می‌گوید:

 مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز           پری در خواب می‌بینم، سخن با ماه می‌گویم

 

دست‌آوردهای ژاک لکان

ژاک لکان (۱۹۸۱ ۱۹۰۱) روان‌پزشک و روان‌کاو فرانسوی، بی‌گمان یکی از ادامه‌دهندگان راه زیگموند فروید در قرن بیستم است. خود او می‌گوید: «کسی است که فروید را خوانده است.» آثار او بر مدرسه روان‌کاوی فرانسه در درجه نخست و سپس در آمریکای لاتین بیشترین تأثیر را گذاشته است. تئوری او بر روان، حضور ناخودآگاه در آن، شکل‌گیری و کارکرد آن استوار است. او خود را بیشتر از همه کاشف «شیئی مولّد هوس» می‌داند. در سال ١٩۵٣ مدرسه خود را به نام جامعه روان‌کاوی فرانسه، در پاریس بنیان گذاشت و پس از پرورش صدها روان‌کاو بالینی، در سال ١٩٨٠ آن را منحل کرد. شاگردان او از آن تاریخ انجمن‌های گوناگونی از روان‌کاوان را درسطح فرانسه، اروپا و جهان به وجود آورده‌اند.

 

مجموعه آثار لکان شامل بیش از ٢۵ سمینار، نوشته‌ها و مقالات (تحت دو جلد «نوشته‌ها» و «دگرنوشته‌ها») و مصاحبه‌های گوناگون است. سمینارهای ژاک لکان که همگی درس‌های شفاهی مکتوب شده او هستند، اکثراً تاکنون چاپ شده‌اند و به عنوان پایه‌های آموزش اندیشه‌های او در مدارس گوناگون روان‌کاوی تدریس می‌شوند. زبان شفاهی این سمینارها، که بر پیچیدگی معرفی وی از کارکرد ساختار روان می‌افزاید، خوانندگان و به ویژه مترجمان آثار او را دچار مشکل می‌‌کند.

 

گروهی بر آن باورند که درک آثار لکان تنها به شرطی مقدور است که در میدان روان‌کاوی بالینی فعال باشیم. گویی باید او را دانست تا سخنان او را فهمید!

اندیشه‌های لکان از میدان روان‌کاوی بالینی فراتر رفته‌اند و در دانشکده‌های گوناگون فلسفه، زبان‌شناسی، نقد ادبی و هنری، زیباشناسی، معماری و حقوق تدریس می‌شوند.

اگر زیگموند فروید، انسان را در حوزه‌های فراتر از «تن»، تا اعماق اسطوره‌شناسی، فرهنگ شفاهی و هموسپین مورد مطالعه قرار داد، ژاک لکان، زبان و ساختار آن، واژه و به ویژه تصویر صوتی واژه (دال) را چون عنصر اساسی کار خود قرار داد و با کشف عمده خود «ناخودآگاه ساختاری چون زبان دارد» به گونه‌ای روان آدمی را در میدان، «انسان سخن‌گو»، «انسان آرزومند» و «انسان عامل و فاعل»، مورد بازبینی قرار داد. آشنایی او با ساختارگرایان در نیمه اول قرن بیستم، ابزار اولیه را در اختیار او گذاشت تا بهره‌وری از توپولوژی (دانش مکان‌شناسی، علم مطالعه وضعیت همسایگی) و فرمول‌سازی منشعب از ریاضی مدرن را، چون ابزاری در خدمت آموزش و فراگیری با کشفیات خود همراه سازد.

کار تجربی و بالینی لکان به مثابه پزشک و روان‌پزشک هم چون پایه‌های زمینه اندیشه او و از سوی دیگر آشنایی با فروید و هم‌زمانی و هم فکری‌اش با ساختارگرایان به او امکان داد که اندیشه خود را بر پایه این سه محور بسازد. لکان سه نوع بیان، شفاهی، نوشتاری، توپولوژیک و ریاضی را نیز برای بیان اندیشه‌هایش انتخاب کرد. بدین گونه او هم پژوهشگر روان، هم روان‌کاو بالینی تجربی و هم آموزگار یافته‌هایش شد. به گونه‌ای که در آثارش، سه بعد هم‌زمان و در کنار هم زندگی می‌کنند: تجربۀ بالینی، گفتار شفاهی نوشتاری و فرمول‌سازی با استفاده از توپولوژی و زبان ریاضی مدرن.

این سه بعد به فراگیرندگان کمک می‌کنند که مطالعات لکان را در مورد نمونه‌های بالینی، توضیح و تشریح آثار ادبی و هنری، واقعیت‌های تاریخی و تئوری‌های بنیانی فلسفی پیگیری کنند. در کارهای لکان رد پای نظریات و یافته‌های بالینی و تئوریک فروید به خوبی مشهود است. هنر او در ساختارسازی اندیشه‌های فروید است. ناخودآگاه را چون ساختار نگریست و از این روی برای آن شکل‌گیری و کارکرد قائل شد. او فانتاسم، گفتار، نیاز، میل، واژه (دال و مدلول) را با تعاریف مشخص و فرموله به هم مربوط ساخت. چون زبان و گفتار و واژه را اصل ساخت؛ بازی با کلمات و ریشه‌های کلمات، ساختار زبان و نوشتار ابزار اصلی کار او شدند و از این رو ترجمه کار او مشکل‌تر شد.

چند نمونه از رابطه دال و مدلول

جان کلام فرضیه روان‌کاوی معاصر در این است که «همه چیز زبان است». ساختار ناخودآگاه آدمی چون ساختار یک زبان است. (زبان مادری و رابطه طفل با مادر و شکل‌گیری ناخودآگاه در اولین سال‌های زندگی). نشانه‌ها یا تصاویر صوتی مجموعه‌ای را می‌سازند که همانند یک «متن» ناخودآگاه ما را می‌نویسند. این «نشانه‌ها» از فردی به فردی نقل مکان می‌یابند، چنان که نمی‌توان به درستی دانست که چه کسی صاحب این نشانه‌هاست و این چنین است که با «صرفه‌جویی در گفتار» و «چندپهلوسازی» و «خلاصه و ایجازگویی» و استفاده از «بازی با کلمات و مفاهیم» و خلاصه آن‌چه که در عرصه ادبی به شعر و معماری کلام معروف است و در عرصه زندگی روزمره به ضرب‌المثل و لطیفه و لغز و دشنام و غیره نامیده می‌شود، عملا مجموعه‌ای از «نشانه‌ها» در فضای جاری بین «فرد- فرد» ما زندگی می‌کنند که پایه فرهنگ امروز و اسطوره دیروز هستند.

در این راه دراز می‌آموزیم که گرفتار بازی "دال‌های" خویش نشویم، به خود امکان دهیم تا دنیاهای خویش از جمله خواب‌ها و فانتاسم‌های خویش را جدی بگیریم. و باز هم جلوتر رفته و به هذیان‌ها نیز حساس شویم. در "واقعیت دیگران" خود را گم کنیم؛ چون دیگر دیگری. این امر نامریی را در حبابی که تصویر جهانی مجازی به ما هدیه می‌کند بنگریم. در این"بالماسکه" بزرگ و شبکه‌های روابط نامرئی بنگریم که افراد را با هم متحد می‌کند تا از آنها مجموعه‌های جدانشدنی دیگری بسازد. چون مجموعه تصویرهای صوتی واژه‌هایی اختراع شده تا به امروز، توسط ما خالقان نمادها، که نهایتا چنان با آزادی به این‌طرف و آن‌طرف می‌روند که نمی‌توان دانست کدام آنها به چه کسی تعلق دارد. گویی ما این نمادها را به وجود می‌آوریم، آنها را به دیگری منتقل می‌کنیم، در آنها غوطه می‌خوریم و در انتها آنها را از خاطر می‌بریم تا در زمانی دیگر، آنها را به کار گیریم وکار را ادامه دهیم تا درانتها؛ چون حد و مرز، حد و مرز معروف، این نقطه از هستی که مجموعه این نمادها است که برخلاف تصور آن‌چنان هم ثابت نیست.

لکان سه عنصر امر واقع، نماد و گمان را مبنای کار خود قرار می‌دهد، به گونه‌ای که امر واقع تنها از راه حواس ما قابل درک هستند. نماد سازی که از ژست و حرکت شروع شد و با به کارگیری شیئی و بالاخره اختراع واژه و زبان کامل شد و گمان که همان ادامه فانتاسم نخستین پس از تولد است که به ما امکان می‌دهد تا رسیدن پاسخ نیاز بدن، تحمل و صبر کنیم. از حکیم بزرگوار فردوسی مثالی بزنیم و چند سروده نخستین او را باهم بخوانیم:

بنام خداوند جان و خرد                    کز این برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای                 خداوند روزی ده و رهنمای

خداوند کیهان و گردون سپهر            فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است          نگارنده بر شده گوهر است

به بینندگان، آفریننده را                     نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه                   که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هرچه زین گوهران بگذرد         نیابد بدو راه، جان و خرد

 

در پاره نخست سروده نخست از «خداوند جان و خرد» تا پاره دوم آخرین سروده «نیابد به او راه جان و خرد» یک دور یکدست زده‌ایم. میان اندیشه و اسباب آن سخن و خداوند دیواری است ناگذشتنی. فردوسی در بخش دیگر در ستایش خرد، آن را بهتر از هر چه ایزد داد می‌شمارد:

خرد زنده جاودانی شناس     خرد مایه زندگانی شناس

فردوسی، هفت سده قبل از دکارت به زنجیره اندیشه و بودن رسیده است. جان، آدمی را در میانه جان‌داران جای می‌دهد و خرد آدمی را از زندگانی دیگر برتر می‌دارد و خداوند را نگارنده این «برشده گوهر» می‌خواند؛ و در جای دیگر در تعریف جنبنده حیوان می‌گوید:

نه گویا زبان و نه جویا خرد    زخار و زخاشاک تن پرورد

خداوند جدای از خداوندی کیهان و سپهر و ماه و مهر و ناهید، خداوند روزی‌ده و رهنمای است. خداوند فردوسی خداوند نام و جای است. سخن به شیوه‌ای نهادن نام است بر چیزها و مفاهیم و نیز نام نهادن بر گمان و خیال و اوهام و تصور و تجسم است. سخن از نهادی کردن واژه‌های گذشته شکل می‌گیرد. هر نهاد بارور شده در درازای زمان پربار می‌شود، ژرف‌تر می‌شود. هم‌آوایی نهادها به اختراع نهادهای تازه‌ای می‌انجامد و بدین‌گونه است که مردم از چند آوای نخستین، واژه‌ها و سخن گفتن را می‌آفرینند. مردم در ابتدا برای زمان و مکان، جایگاه، یک واژه داشته‌اند.

اختراع زمان و مکان به درازا کشیده است. سپس جهات گوناگون در مکان و زمان‌های گذشته، اکنون و آینده ساخته شد: برای مردم نخستین، بالا و شمال یکی بوده‌اند. دیر و دور یکی بوده‌اند. هنوز هم در بسیاری از روستاهای ایران این دو واژه به‌جای یکدیگر به‌کار می‌روند، به جای دیر شد، می‌گویند دور شد.

واژه‌ها به ‌ما امکان داده‌اند تا زمان و مکان را از هم جدا کنیم و برای هر کدام پاره‌های گوناگون بسازیم. چون نیک بنگریم، برای ناخودآگاه آدمی شکل کارکرد زمان و مکان- یعنی جایگاه یگانه است. در پژوهش‌های روان‌کاو و روان‌پزشک فرانسوی ژاک لکان که خود را ادامه‌دهنده راه زیگموند فروید می‌داند، در می‌یابیم که ساختار روانی ناخودآگاه آدمی از سه عامل نام، گمان، و نماد یا نشان شکل گرفته و این چون سه حلقه درهم رفته‌اند که با پارگی هرکدام دو عامل دیگر از هم جدا می‌شوند. آدمی با هر نام‌گذاری «واقع» را گسترش می‌دهد. با تخیل و گمان، دنیای واقع را باز هم بازتر می‌کند و با سمبل و نشانه‌ها و واژه‌ها دریافت واقع را می‌تواند از نسلی به نسل دیگر برساند.

 

گوستاو یونگ روان‌کاو سوییسی و پدر روان‌کاوی تحلیلی در به‌کارگیری نشان و نماد و سمبل بسیار دور می‌رود تا آن‌جا که به مرزهای کیمیاگری می‌پیوندد.

سعدی نیز در پیش‌گفتار گلستان شعری به همین مضمون دارد:

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم       وز هرچه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم

تیزنگری فردوسی در آن‌ست که با "نام و جای" ارزشی در ردیف کیهان و گردون سپهر و جان و خرد و اسباب زندگی آدمی یعنی روزی و راهنمایی می‌دهد. و از این‌جاست که راه خود را به‌یکباره از دیگران جدا می‌سازد:

ز نام و نشان و گمان برتر است

فردوسی نشان می‌دهد که مردم ابزار بایسته برای بالاتر از اندیشه رفتن را ندارند. سخن، نام، نشان و گمان، اوج دسترسی آدمی است. خداوند از نام و جایگاه برتر است. و به‌همین مناسبت است که می‌گوید:

به بینندگان آفریننده را   نبینی مرنجان دو بیننده را

ردپای اندیشه‌های ژاک لکان از راه‌های گوناگون امروزه در جهان روان‌کاوی بالینی و شناخت‌های فلسفی، نقد ادبی و هنری دیده می‌شود. گذشته از محیط‌های دانشگاهی، محیط‌های آموزشی و رسیدگی به کار روان انسان، چون بیمارستان‌های روانی، مؤسسه‌های روان‌درمانی، مجموعه‌ای از شبکه‌های انجمن‌های علاقمند به آثار ژاک لکان، در کشورهای مختلف به کار توسعه اندیشه او مشغولند. در واقع آموزش روانکاوان بالینی مدرسه او نیز در مدارس همین انجمن‌ها صورت می‌گیرد.

از نظر کار نظریه‌پردازی، افکار لکان در حیطه کار بالینی هر روزه به محک می‌خورد و مجموعه‌ای از نوشته‌های روان‌کاوان در تطبیق بررسی پیگیری روان‌کاوی افراد روان‌کاوی شونده هر روزه در اختیار علاقمندان قرار می‌گیرد. از سوی دیگر مقایسه آثار ژاک لکان و دیگر روان‌کاوان و به محک کشیدن این آثار در میدان کار بالینی نیز موضوع مورد مطالعه مؤسسات تحقیقی در سطح جهان است. نقد و بررسی آثار ادبی و هنری بر پایه اندیشه‌های ژاک لکان، امروزه فراگیر شده است

در سال ۱۹۵۳ ژاک لکان از انجمن روان‌کاوان بنیانگذاری شده توسط زیگموند فروید اخراج شد. از آن تاریخ به بعد بحث و مجادله میان پیروان آن انجمن که به فرویدین‌ها معروفند و ژاک لکان ادامه یافت. اساس اختلاف این دو اندیشه هم پایه‌های نظری دارد و هم پایه‌های بالینی و اجرایی.

 واژه و به ویژه دال (تصویر صوتی واژه)، چون پایه ساختار ناخودآگاه نظریه ژاک لکان را حول محور خود شکل می‌دهد. اگرچه لکان ساختار روان را نیز چون زیگموند فروید بر همان سه پایه روان‌نژندی، روان‌پریشی و کژنهادی می‌گذارد، اما به تفسیر و تعبیر روان‌کاو در جلسات روان‌کاوی ارزش ویژه‌ای می‌نهد و سکوت روان‌کاو را به مدتی طولانی اجباری می‌داند. لکان به جلسات روان‌کاوی کوتاه مدت و متغیر اعتقاد دارد و تعداد جلسات را به دو یا سه در هفته محدود می‌کند. گرچه آموزش‌های اولیه ژاک لکان تحت تأثیر روان‌پزشکان مکتب فرانسوی روان‌پزشکی است ولی برای شکل دادن به اندیشه خود از این مکتب چندان باری با خود نمی‌برد.

از شخصیت پیچیده، پرکار و ویژه لکان در داستان‌های کوتاهی که شاگردانش از او در اینجا و آنجا نقل می‌کنند، پرده برداشته شده است. در انتهای کار لکان، زبان و تئوری او به پیچیدگی ویژه‌ای می‌رسد، گویی چون نقاشان مکتب انتزاعی به نوعی هنر انتزاعی در تدوین اندیشه‌اش می‌رسد. تشریح و توضیح آخرین سمینارهای او کاری نه چندان ساده است.

 

ادامه دارد

 

 

روان‌کاوی و فرهنگ (۱)

روان‌کاوی و فرهنگ (۱)

 

حسن مکارمی در سه نوشتاری که زیر عنوان "روان‌کاوی و فرهنگ" خواهید خواند، بر آنم تا حوزه‌های روان‌شناختی شامل روان‌کاوی، روان‌پزشکی، روان‌شناسی و روان‌درمانی و نقش فرهنگ در ابعاد نظری و بالینی آنها را بشکافم.این سه گفتار شامل این بخش‌ها هستند: پیشگفتار، چهار میدان روان‌شناختی روانکاوی، ره‌آورد زیگموند فروید، ره‌آورد ژاک لکان و روانکاوی کاربردی. در سلسله مقالات آینده نیز تلاش خواهم کرد که به نقش و تاثیرات متقابل پژوهش‌های حوزه علوم انسانی و روان‌شناختی و روانکاوی در ایران و جهان، رابطه با دولت‌ها و ساختار اداری بپردازم.

 

 پیشگفتار: بدون پرداختن به مفهوم روان‌شناختی و فرهنگ، سخن از روان‌کاوی عملا ناممکن است. به همین دلیل پس از بحث کوتاهی در مورد میدان‌های گوناگون شناخت روان آن‌هم به گونه‌ای فشرده به روانکاوی نظری و بالینی می‌پردازم و در انتها رابطه روان‌کاوی و فرهنگ را می‌شکافم. در گشایش سخن و برای روشن ساختن گفته‌ام، شایسته است به نامه‌نگاری بین اینشتین وفروید بپردازیم.

 

 در سال ۱۹۳۲ آلبرت اینشتین که تجربه جنگ جهانی اول را پشت سر خود داشت در نامه‌ای به زیگموند فروید نگرانی خود را از وضع جهان بیان می‌کند: «آقای فروید عزیز آیا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟ چرا باید انسان‌ها این طور بی‌رحمانه همدیگر را بکشند؟ چرا تمام کوشش‌ها برای یک صلح پایدار به شکست منجر شده است؟ چرا انسان‌ها این قدر خون‌خوار وبی‌رحم هستند؟ چرا مردم اجازه می‌دهند دیکتاتورهای جانی ودیوانه از احساسات آنان سوءاستفاده کنند وآنان را تا مرز جنون و کشتن همسایگان خود به کار گیرند؟ آیا هدایت رشد روان انسان در جهتی که توان مقابله با جنون نفرت و نابودی را داشته باشد امکان‌پذیر است؟»

فروید پس از بحثی پیرامون تاریخچه جنگ به تحلیل نظریه خود می‌پردازد و می‌نویسد: «غرایز انسانی به دو گونه‌اند؛ غرایزی که خواهان صیانت نفس و وحدت زندگی هستند. این غرایز را عشقی یا تمایلات جنسی می‌نامند و غرایزی که خواهان نابودی و مرگ هستند. ما آن‌ها را در غریزه پرخاش‌گری و غریزه تخریب خلاصه می‌کنیم. به نظر می‌رسد که هیچ‌یک از این غرایز به تنهایی فعالیت نمی‌کنند. به طور مثال شخصی که عاشق می‌شود غریزه تصاحب و مالکیت و پرخاش‌گری هم در او تشدید می‌شود اما غریزه تخریب یا مرگ و ویران‌گری در درون هر موجود زنده‌ای فعال است و می‌کوشد موجود زنده را به تدریج ویران و متلاشی کند و حیات را به حالت بی‌جان برگرداند. درحالی‌که غریزه عشق وشهوت که قطب مخالف آن است، معرف کوشش‌های زندگی هستند. هدف ما محو کامل تمایلات پرخاش‌گرانه انسان‌ها نیست فقط باید سعی کرد این گرایش به گونه‌ای هدایت شود که به صورت جنگ بروز نکند. البته وضعیت مطلوب و دلخواه، اجتماعی است که در آن مردمانی هستند که زندگی غریزی خود را مطیع و مقهور حاکمیت خرد و عقل کرده باشند.

 

نمی‌توان تمام جنگ‌ها را در اساس محکوم کرد. تا زمانی که قدرتهایی وجود دارند که بی‌رحمانه آماده نابودی دیگرانند، دیگران نیز باید خود را برای جنگ مسلح کنند. از میان ویژگی‌های روان‌شناختی تکامل فرهنگی، دو وی‍ژگی از اهمیت زیادی برخوردارند. یکی قدرت‌یابی عقل که بر زندگی غریزی غلبه نموده است و دیگری درونی شدن تمایلات پرخاش‌گرانه با همه پیامدهای سودمند و تمام عواقب خطرناکش. تا کی باید انتظار داشت که مردم دنیا صلح طلب شوند؟ نمی‌دانم. تنها امید من به نگرش فرهنگی و دیگری ترس موجه از تاثیرات و پیامدهای جنگ است. هر چیزی که به تکامل فرهنگی یاری رساند وآن را تقویت و تسریع کند، بی‌گمان کاربردی مثبت علیه جنگ دارد»

در همین مختصر عمق وسعت نگرش فروید روشن می‌شود . در پاسخ پرسش اینشتین، فروید به بررسی ژرف حیات می‌پردازد و تاریخ و پیدایش و رشد آدمی را با حضور لایه‌ای به نام تبلور فرهنگی انسان هم زمان می‌بیند. فروید به بازگشته‌های آدمی در روان او اشاره می‌کند که خود آن را ناخودآگاه می‌نامد. بیهوده نیست که در سال ۱۹۳۰ بالاخره جامعه بیدار می‌شود و فروید جایزه رسمی با ارزش گوته را برای مجموعه آثارش دریافت می‌دارد. جایزه‌ای که سالی یک‌بار به افرادی داده می‌شود که به افزایش فرهنگ یاری رسانده‌اند. ولی بزودی آثار فروید در آلمان به سرنوشت آتشناک کتاب‌های مارکس، برتولت برشت و دیگران دچار می‌شود.

فروید بر این باور است که با افزایش فرهنگ آدمی، می‌توان به جنگ با جنگ برخاست. او در نظریه خود از مفهوم سوبلیماسیون یا "بالا برشدن فرهنگی" سود می‌جوید. بالابر شدن را در برابر واژه تصاعد به کار گرفتم. زیرا واژه sublimation به‌مفهوم بالابر شدن هم در کاربرد علمی خود در میدان‌های شیمی و علوم وابسته و هم در زمینه کار روان‌کاوی بالینی به‌کار برده می‌شود.

از سویی خود واژه فرهنگ در زبان پارسی به‌تنهایی مفهوم بالابر شدن شناخت را می‌رساند. فرهنگ از پیشوند فر به معنی شکوه و شان و رفعت و هنگ به معنی سنگینی و وقار و قدرت و توانایی و توش و قوت، چون قدرت و توانایی رفیع و بالا.

نخستین بار فروید از این واژه برای آن سود برد، تا نشان دهد که در مراحل گوناگون راه‌پیمایی روان‌کاوی، فرد به مرحله «بالابر شدن» می‌رسد، به‌گونه‌ای که نیازهای جسمی او جنسی، خوراکی-  جای خود را به نیازهای بالاتر (روانی) یا به‌گونه‌ای فرهنگی ؛ با همه ابعادش می‌دهند. اما نقش بالابر شدن فرهنگی در زمینه هنر چه می‌تواند باشد؟

گوش روان‌کاو بالینی، از نگاه شیفته چه می‌شنود؟ هنرمند می‌پرسد: «خوش‌تان می‌آید؟ کار من است». چه رابطه‌ای میان یک کار هنری و بالابر شدن فرهنگی وجود دارد؟ تکانه‌هایی که زندگی روانی ما را تنظیم می‌کنند، از مرجعی برخاسته و به‌سوی هدفی روان می‌گردند و تا ارضای ریشه‌های تولیدی خود ادامه می‌یابند. این تکانه‌های جسمی که از کالبد ما به سوی روان ما بر می‌خیزند، آنگاه که به پختگی برسند، هدف خود را تغییر می‌دهند. هدف در مرحله‌ای بالاتر از کالبد قرار می‌گیرد و ارضاء نیاز از زندگی روزانه کالبدی فراتر می‌رود. این پیام‌ها به دنبال «جای» تازه‌ای می‌گردند تا پیامی تازه را ارائه کنند و شاید یافته تازه‌ای را. به‌گونه دیگر این «هدف فراتر» واژه‌ها و مفاهیم دیگری را می‌طلبد.

 

نمونه‌ها فراوان‌اند. پیکاسو در کارهای خود به‌گونه‌ای نگاه آدمیان نخستین را بر خود و بر هستی دوباره‌سازی می‌کند. پیکاسو در صورت‌هایی که از آدمیان می‌سازد، چه در طرح و چه در تندیس، گویی آن نگاه نیاکان را بر خود و دیگر مردمان زنده می‌کند. گویی آن «جای تازه» را یافته است. سالوادور دالی جادوی خواب‌های رنگارنگ و زیبا را در کارهای خود به‌نمایش می‌گذارد. گویی پیش از او نمی‌شد باور داشت که آدمی می‌تواند در خواب‌های خود تا به این پایه جادوگر باشد. خواب‌هایی که زمان و مکان را آن‌گونه که در خواب می‌گذرد، چون خود خواب برپیش روی می‌گذارد. گویی پس از بازدید از نمایشگاه کارهای او، از خواب ناز و شیرینی بیدار می‌شویم.

وان گوگ آن نیروی درونی جهان واقع را بر کارهای خود می‌کشاند. همه‌چیز، میز و گل و درخت و پیراهن، همه‌چیز از خود نیروی زندگی می‌پراکنند. در کارهای او پیوند ماده و انرژی به‌چشم می‌نشیند. "گویا" نقاش اسپانیایی با آن همه ‌کار درخشان، از زندگی دربار و شکارهای گروهی و زیبایی تصاویر طبیعت آغاز می‌کند و در کار برجسته خود «تیرباران»، بی‌آنکه چشم‌های مرد تیرباران شده را ترسیم کند، «نگاه» او را به ما نشان می‌دهد. خوب که بشکافیم، به‌جای چشمان این مرد، "گویا" تنها دو لکه سیاه گذاشته است. هنر والای او در همین «جای‌گذاری» است. نگاهی در فاصله مرگ و زندگی از ورای دو لکه سیاه.

زیگموند فروید در شکافتن پدیده «بالابر شدن فرهنگی « می‌گوید که این فعالیتی است که ریشه در جنسیت دارد ولی از آن خالی شده است. این نیرو ازخودشیفتگی گذشته و به‌سوی ایده‌آل من یا نهایت من می‌رود. نیازهای کالبدی به بالاتر می‌روند، و به‌سوی آن نهایتی که «من» در تخیل خود پرورده است، ره می‌سپرند. این من در آرزوی ماست. دور از دسترس که در حالت کمال من به او خواهم رسید و بی‌گمان چنین موجودی در تخیل است نه در واقع. گویی کالبد و نیازهای آن جای خود را در دو مرحله، به خودشیفتگی و سپس به شیفتگی والاتر و نهایی می‌دهد، چون تجربه نرگس (نارسیس) که شیفته تصویر خود در آب می‌شود. این تصویر من در آینه به‌گونه‌ای هنرمند را در مقام دستگاه عکس‌برداری می‌نهد و کار او چون عکس، محصول این دوربین است. چنان‌که کیفیت عکس خبر از کیفیت دستگاه عکس‌برداری می‌دهد. چنین است که خودشیفتگی یعنی برتر شدن و والا شدن تولیدات این «من».

این‌ست شاید آن‌چه به‌گونه‌ای «استعاره‌ای» در لبخند ژوکوند داوینچی نقش بسته است. آن خودشیفتگی هنرمند بر بالابر شدن شاید پیش از برآمدن هنرمندان، در دوران هنرهای تجسمی پیش از زمان ما، تکامل هنر، در هر چه بیش‌تر واقعی نشان دادن دنیای بیرون بوده است. به‌گونه‌ای به کمال رساندن دستگاه عکس‌برداری. در این‌جا تصویر ناخودآگاه هنرمند از کالبد خود به‌گونه‌ای مستقیم در معرض تماشا است. پاسخی که هنرمند به این پرسش پایان ناپذیر می‌دهد: «من چگونه‌ام!»

 

چهار میدان روان‌شناختی

پیچیدگی‌های روان‌شناختی و حوزه‌های عملکرد آن به گونه‌ای بسیار مختصر و گذرا روان‌کاوی ، روان‌پزشکی، روان‌شناسی و روان‌درمانی. آنچه را به میدان روان‌شناختی مربوط می‌شود، می‌توان چنین نشان داد : کاربردِ کلمه «روان» در زبان پارسی معادل «PSY» در زبان‌های اروپایی را می‌توان نعمت زبان پارسی دانست. چه این کلمه، هم می‌تواند در قبال مفهوم «دستگاه روان» یا ساختار عملکرد روان مورد استفاده قرار گیرد و هم به عنوان پسوند و یا پیشوند برای کلیه مفاهیمی که به شکلی با روان سروکار دارند. از آن جمله‌اند روان‌کاوی، روان‌شناسی، روان‌پزشکی، روان‌درمانی یا روان‌شناختی. چرا که کلمه «روان» و در عین حال اسم مصدر فعل «رفتن»، این رابطه را به شکلی در جاری بودن مفهوم «روان» می‌رساند. به شکلی که «روان» هم در ما است، هم با ما است و هم در جایی دیگر. این مکان در اسطوره‌های ایرانی به شکلی زمین آسمانی است و در فرضیه‌های نوین روان‌کاوی مکتب لکان همان دیگر یا دیگری یا دیگران است.

اگرچه پیچیدگی‌های روان آدمی، مورد بحث تنها علوم به مفهوم امروزی آن نیست، ولی می‌توان آن‌چه که به شکل رسمی در محدوده علوم در دایره روان‌شناختی تعریف شده است را بر چهار گروه تقسیم کرد: روان‌پزشکی، روان‌شناسی، روان‌درمانی و روان‌کاوی. این تقسیم‌بندی به‌طور موقت به‌ما امکان می‌دهد تا در این مختصر میدان عمل‌کرد روان‌شناختی را بیش‌تر بشناسیم. شناخت آن‌چه که به روان مربوط می‌شود را روان‌شناختی بنامیم با این فرض که میدان کارمان را به زندگی روزمره و منطقه لمس محدود کنیم. چه محدوده شناخت روان، از طرفی به شناخت کلیه دستاوردهای انسانی، از اختراع کلام و خط تا عرصه اسطوره‌شناسی، هنر، ادبیات، از دورترین زمان‌ها تا به امروز بازمی‌گردد. در این میانه، فلسفه، عرفان، مذهب، باورهای مردمی، دعانویسی و جادو نیز جای دارند. از طرف دیگر، اگر بخواهیم چندان دور نرویم، روان‌شناختی تا دامنه زبان‌شناسی، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی گسترده است و چون روان بر تن استوار است، روان‌شناختی تا عصب‌شناسی پیش می‌رود. در واقع روان انسان در میانه سه شاخص عمده گرفتار است: گذشته آدمی، آدمی در جمع دیگران و بدن آدمی و ساختار عصبی آن.

 

سعی می‌کنیم با تعریف چهار مفهوم کاربرد عملی روان‌شناختی و چند مثال مطلب را روشن‌تر کنیم:

 

۱- روان‌پزشکی، که به‌شکل تاریخی و در محدوده عمل‌کرد پزشکی است و شاخه‌ای است در دنباله پزشکی مغز و اعصاب. در روان‌پزشکی با تقسیم‌بندی بیماری‌ها بر اساس تظاهرات خارجی آن‌ها سر و کار داریم. هدف، تشخیص بیماری و درمان بیماری است. بیماری‌های روانی در محدوده روان‌پزشکی می‌توانند ریشه‌های خود را به نحوی از بدن، از سلسله اعصاب یا عملکرد ناقص مغز به همراه بیاورند. بیماری‌هایی که ریشه در عوامل مادرزادی دارند یا مشکلاتی که پس از تولد ایجاد شده است، چون ضایعه‌های مغزی، عدم کارکرد صحیح سیستم حافظه، سیستم تشخیص یا ساختار شناخت. در روان‌پزشکی امروزه برای درمان ناهنجاری‌ها، به ریشه‌یابی مشکلات جسمی- عصبی پرداخته از روان‌درمانی تا تغییر محیط ‌زیست، هنردرمانی و استفاده کرده، به داروهای شیمیایی نیز جای ویژه‌ای در آرام کردن فضای ذهن بیمار می‌دهند. در اوایل قرن بیستم، هنوز بخش‌های بیماری‌های اعصاب و مغز و روان از هم جدا نبودند.

 

2- در روان‌شناسی، رفتار فرد مورد تحلیل است. رفتار فرد در خانواده، محیط آموزشی، محیط کار، با دوستان و آشنایان. لذا از این علم در هرجا که «رفتار فرد» به‌شکلی نقش دارد استفاده می‌شود، چون استخدام در مؤسسات، روابط عمومی، علوم آموزشی یا تنظیم رابطه فرد با دیگران یا در محیط اجتماعی. روان‌شناسی در حالت‌های بالینی فرد را در مقابل آینه‌ای از رفتارش با جامعه و دیگران قرار می‌دهد. روان‌شناسی در بازآموزی افرادی که یا به‌دلیل نقص مادرزاد یا حوادث و بیماری‌ها، دچار اختلالات رفتاری یا ذهنی هستند، نقش عمده‌ای دارد. فعالیت عمده دیگر روان‌شناسی در کلیه مسائل تحقیقی است که به علوم شناخت و علوم رفتاری وابسته است و از طرف دیگر، مطالعه مسائل اجتماعی بدون در نظر گرفتن رفتار فرد در مقابل اجتماع عملی نیست، (روان‌شناسی اجتماعی) روان‌شناسی با کار گروهی بر دوباره فعال‌سازی فعالیت‌های ذهنی بیماران بسیار مؤثر است.

 

۳- روان‌درمانی. روان‌درمانی با پشتوانه تجربه و با استفاده از گفتگو تلاش دارد که فرد را به‌طور موضعی در مقابل ناهنجاری موضعی خود قرار داده و او را به راه‌حل قابل قبول هدایت کند. در پاره‌ای از موارد (و گاه که ضرور است)، روان‌پزشکان برای برطرف کردن ناهنجاری‌هایی از قبیل اضطراب‌ها، سرگردانی‌های موقت یا پریشانی‌های موقت، از روان‌درمانی سود می‌جویند.

 

۴- روان‌کاوی عملکرد جدیدی است با سابقه کم‌تر از صد سال. روان‌کاوی به گفتار فرد بر روی دیوان توجه دارد. روانکاو در رابطه فرد با ناخودآگاه او عمل می‌کند و حوزه عملکردش چون قرار دادن آینه‌ای است در مقابل گفتار فرد تا از این طریق و در طولانی مدت (معمولا بین ۵ تا ۱۰ سال) فرد از طریق بازگویی آن‌چه به ذهنش می‌رسد (تداعی آزاد)، بر شیوه کارکردِ ناخودآگاه آگاهی یافته و در این میان به ریشه ناهنجاری‌های احتمالی رفتار خود دست یابد. بسیاری از ناهنجاری‌ها در شناختِ ریشه خود «حل» می‌شوند. روان‌کاوی از طرف دیگر به شناخت قدرت‌های درونی خفته فرد یاری می‌رساند و امروزه یکی از مهم‌ترین موارد استفاده روان‌کاوی در جوامع غربی است. چون نوعی آماده سازی برای حرکت به سمت و سویی دیگر با شناخت عمیق‌تر از نقاط ضعف و قدرتِ خود، چون ملوانی که با افزودن قدرتِ دید خود، کشتی خویش را در توفان‌ بهتر هدایت می‌کند.

 

آموزش روان‌کاوی را بیش‌تر به آموزش استاد- شاگردی تعبیر می‌کنند. چرا که اگر روان‌کاو خود از مرحله دیوان و اقدام به کاوش روان- یا ریشه‌کاوی «ناخودآگاه» خود نگذشته باشد، چگونه می‌تواند راهنمای فرد دیگر باشد. در روان‌کاوی، با دو پدیده روبرو هستیم: روان‌کاوی بالینی و روان‌کاوی کاربردی. می‌توان براساس نظریه‌های روان‌کاوی نوشته‌ها، گفتار و آثار هنری را کاویده و زاویه جدیدی در مقابل شیوه تحلیل و تعبیر هنر و ادبیات گشود. از این روست که امروزه در بسیاری از موسسات آموزشی، دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقی، روان‌کاوان در گروه‌های تحقیقی عضویت دارند.

 

مثالی بزنیم: زندگی روزمره یک خانواده را در نظر بگیریم، آقا و خانم «میم» و دو فرزندشان اول و دوم. پدر آقای میم دچار فراموشی است. تحت نظر یک روان‌شناس متخصص، هفته‌ای سه روز با تمرین تلاش دارد با این مشکل مبارزه کند.

خانم میم، از چهار سال پیش به این طرف پس از مشاهده عوارض روان‌نژندی ترس بیهوده و دائم- تحت مداوای روان‌کاوی است؛ هفته‌ای سه بار روان‌کاو خود را می‌بیند و عملا وقت او بر روی دیوان و گفتار آن‌چه بر ذهنش می‌آید می‌گذرد. فرزند اول، بیست ساله و با سن عقلی ۸ ساله، دچار عقب افتادگی ذهنی است. روان‌شناس او را تحت نظر دارد و با مربیان او در تماس است. آقای میم، برای ترک اعتیاد به الکل، هفته‌ای دو بار روان درمان خود را می‌بیند، تا با گفتگو و کمک «کلامی» مرحله مشکل ترک اعتیاد را بگذراند.

فرزند دوم پانزده ساله، در نوشتن کلمه‌ها دچار مشکل است. روان‌شناس مدرسه‌اش در حال مطالعه است تا او را برای آزمایشات جدی‌تر به بخش اعصاب و روان اعزام کند تا مطمئن شود که ریشه مشکل او از ارگان‌های عصبی نیست. می‌بینیم که چگونه، فرد، جسم، روان و محیط پیرامون او مجموعه پیچیده‌ای را می‌سازد که در هر مرحله از ناهنجاری‌ها و مشکلات به تخصص ویژه‌ای نیازمندیم.

 

چگونه می‌توان امروزه در زمینه‌های فوق به تخصص دست یافت؟ برای پاسخ به این سوال مناسب است که حوزه‌های روان‌شناختی را به زیرحوزه‌های تحقیقاتی- نظری، بالینی (کلینیکی) و رفتاری تقسیم کنیم. روان‌پزشک در دو حوزه تحقیقی و بالینی فعال است. روان‌شناس در هرسه حوزه فعال است، با این اختلاف که در مرحله بالینی نیازمند همکاری روان‌پزشک است. روان‌درمان در حوزه‌های تحقیقی و رفتاری بی‌نقش است و تنها به‌طور موضعی به ناهنجاری‌های روانی می‌پردازد. روانکاو عملا در حوزه بالینی فعال است و نقش او در حوزه‌های رفتاری و تحقیقی بیش‌تر بر اساس انتقال تجربیات بالینی است. روانکاو به ساختار ناخودآگاه فرد می‌پردازد، با نتیجه‌ای در طولانی مدت.

 

روانکاوان را بیش‌تر با حفاران باستان‌شناسی مقایسه کرده‌اند که علاوه بر شناخت نظری و علمی، نیازمند نوعی صبر، حوصله، پشتکار و نیز فرهنگ غنی و عمومی‌اند. رابطه روان‌کاوی، روان‌پزشکان، روان‌شناسان و روان‌درمانان با سازمان‌ها و موسسات اداری و درمانی در جوامع گوناگون یکسان نیست. به‌عنوان نمونه، روان‌کاوی در آلمان جزو خدمات بیمه‌های درمانی است. در آمریکا موسسات فراوانی در کنار موسسات رسمی آموزشی- تحقیقی پزشکی به تحقیقات روان‌کاوی می‌پردازند. در صورتی که مثلا در فرانسه، نه تنها روان‌کاوی در محدوده بیمه‌های درمانی قرار ندارد، بلکه موسسات تحقیقی موجود نیز از تعداد انگشتان دست فراتر نمی‌روند.

 

روان‌شناسی تحلیلی: پیروان یونگ که با تکیه بر مفهوم انسان و سمبل‌هایش و با اعتقاد به حضور نوعی نا خودآگاه جمعی ، تلاش دارند با استفاده از یادآوری خواب‌ها و تعبیر سمبل‌های وابسته به آدمی به گونه‌ای درون درون را بشکافد.

سکسولوژی: سکسولوژی که در عمل آن را سکسوتراپی می‌نامیم به اختلالات رفتار جنسی می‌پردازد و گذشته از جنبه فیزیولوژیک ، بخش عمده کارکرد را به روان و فرهنگ مربوط می‌داند، با این پیش‌فرض که رفتار جنسی آدمی از نظر بیولوژیکی همان رفتار عموزادگان پیشین آدمیان است و همه این گوناگونی و تنوع و غنای روابط جنسی ، حاصل صدها هزار سال کار فرهنگی آدمیان است. لذا عمده مشکلات و اختلالات، ریشه در روان و فرهنگ دارد. گاه زیگموند فروید را یکی ازبنیان‌گذاران سکسولوژی می‌شناسند.

روانکاوی هیولای جذاب، هانیبال لکتور در فیلمهایش 3

نقد دلوزی هانیبال

اولین تفاوت مهم در نقد «هانیبال» میان نقد لکانی و دلوزی، موضوع تفاوت نگاه به کانیبال شدن هانیبال است. همانطور که در متن و در مقایسه بالای دلوز/لکان نشان داده‌ام، برای لکان کانیبالیسم و در نهایت هر بیماری روانی یک معضل نارسیستی و ناتوانی از قبول محرومیت از یگانگی اولیه و ناتوانی به قبول فردیت فانی خویش از طریق تن دادن به «نام پدر» و قانون سمبلیک است. کانیبالیسم و بیماری در واقع ناتوانی از قبول واقعیت سمبلیک و فانی و منقسم خویش و تلاشی برای بازگشت به آغوش مادر و یگانگی است. در نگاه دلوز اما این جهان سمبلیک ادیپی و قبول نام پدر یک روایت مطلق شده و یک ارگانیسم بدن است که مانع از تحول مداوم و روایتهای نوی بدن و انواع هویتهای نوی او و هزار نو زن شدن، حیوان شدن ‌می شود. در زیر فشار این روایت حاکم ، در زیر فشار کرستهای تنگ این ارگانیسم حاکم، اکنون اشتیاقات دیگر جسم و بدن و احساسات و انواع « بدن بدون اندام» زجر می‌کشند، فریاد می‌زنند و به انواع و اشکال مختلف از قبیل اعتیاد، اسکیزوفرنی و یا کانیبالیسم خویش را و اشتیاقاتش و هویتهای دیگرش را نشان می‌دهد و راهی برای «فرار» می‌جویند. راه فراری که از طرف دیگر توسط این ارگانیسم برای بازتولید خویش نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد، همانطور که بقول فوکو مفهوم دیوانه و سوژه مدرن با هم آفریده می‌شوند و یکدیگر را بازتولید می‌کنند. زیرا این هویتهای نو و «بدنهای بدون ارگان و اندام» نو سرانجام به روایت حاکم و با چشمان این ارگانیسم به خویش و خواستهایشان می‌نگرند و به بیمار ادیپالی، کانیبالیست نارسیستی ، با معتاد و افسرده اهریمنی و بی‌اراده ایرانی تبدیل ‌می‌شوند. اما قبل از این مرحله نهایی و بازگشت به درون سیستم، هر بیماری و هر فیگور ناآگاه درون مانند هانیبال و شیاطین و اهریمنان در معنای دلوزی شیاطین بر سر مرزها هستند که به افراد امکان می دهند، از یک هویت به هویت دیگر دست یابند. در این معنا کانیبال شدن هانیبال، به معنای این است که او قدرت و نظم جهان سمبلیک را زیر سوال می‌برد و ایجادگر تحول و تغییر و بیانگر یک نظم و« بدن بدون ارگان» نوست و به ایجاد تحول و تفاوت در سیستم کمک می‌کند. در این معنای مثبت از بیماری و هیولا شدن، شیطان شدن، معتاد شدن، افسرده شدن، که به‌گونه ای ضعیفتر و در کنار معنای ادیپالی در نگاه لکان نیز وجود دارد، یک قدرت بزرگ انقلابی و تحول پذیر نگاه دلوز وجود دارد. در نگاه لکان نیز بیماری به معنای اسم دلالت و حقایق درونی ما و ناآگاهی محل قدرتهای سمبلیک ماست که بایستی پذیرفته شوند، اما اساس این جهان سمبلیک روایت ادیپ و نام پدر است. جهان دلوزی نیز یک روایت سمبلیک و بافاصله است و از یگانگی اولیه با هستی جدا می‌شود، اما به تک روایتی ادیپالی تن نمی‌دهد و زمینه ساز تحولات و روایات مختلف فراوان می‌شود. از اینرو در نگاه او هر حالت ناآگاه در واقع یک منظره و یک گستره است. یعنی فیگور هانیبال بنا به این که در درون چه فردی و در چه شرایطی بوجود می‌آید، می‌تواند ایجادگر انواع و اشکال اشتیاقات و حالات نو ریزوم‌وار و سیلان باشد و در مسیرهای مختلف و متفاوت یا متضاد مانند یک بوته خار جریان یابد و بدنهای مختلف و هویتهای مختلف سمبلیک و خلاق ایجاد کند. انواع و اشکال «حیوان خندان» را بیافریند.

وقتی با این نگاه مثبت و تنوع‌طلب و ریزوم‌وار دلوزی به هانیبال می‌نگریم و او را به عنوان هیولایی می‌بینیم که ایجادگر تحول و تفاوت است و با ترکیبش با اشتیاق دیگر می‌توان به انواع و اشکال هیولای خندان و اغواگر و یا شکننده تبدیل شود، آنگاه معانی دیگر هانیبال در فیلمهایش بر ما آشکار می‌شود. در معنای دلوزی کلمه هانیبال در خویش تلاشی برای شکاندن نظم سمبلیک و ایجاد تحولی نو و بدنی نو را در بر دارد. همانطور که اسم دلالت «هانیبال» حکایت از هانیبالی می‌کند که زمانی امپراطوری رم و بزرگترین نظم سمبلیک دوران خویش را به لرزه در آورد. از طرف دیگر هانیبال یک مهاجر است. در واقع مهاجر بنا به ذاتش یک ضدسیستم و ایجادگر تفاوت در هر دو جهان و ملیتش است. بقول دریدا مهاجر در زبان نویش ایجاد تفاوت می‌کند و بقول دلوز این مهاجر و در کل انسان در زبان مادریش نیز خارجی می‌شود. هراس از هانییال و جذبه هانیبال، جذبه و هراس از این هیولای مهاجر ایجادگر تفاوت و برهم‌زننده نظم سمبلیک است. بی‌دلیل نیست که بخش مهمی از نویسندگان پسامدرن مانند جویس و ناباکوف مهاجر بوده‌اند. بی دلیل نیست که ما مهاجرین ایرانی و یا روشنفکران چندمتنی درون ایران نه تنها به نقد سنت بلکه به نقد مدرنیت و پست مدرنیت نیز می‌پردازیم و خواهان ایجاد تلفیق خویشیم. زیرا ذات متحول و چندمتنی ما ایجادگر این تفاوت و تحول مداوم آن و عبور از نظم های سمبلیک هر دو جهان است. از اینرو نیز ما مهاجرین و ایرانیان گرفتار بحران سنت/مدرنیت، یا سرانجام به عشقی نو و یک جهان نو و قابل تحول دست می‌یابیم و از چندپارگی به چندلایگی خویش می‌رسیم، یا دیگر بار داغان می‌شویم و با شکست خود و مرگ خویش در بیماری به بازتولید سنت و حفظ نظام کمک می‌رسانیم و به اصطلاح لولوخوره تحول جدید می‌شویم. هانیبال نیز ترکیبی از این هیولای زیبای درون و انسانی جستجوگر است. از اینرو نیز او اینگونه چندلایه، جذاب و در عین حال غیرقابل تفسیر و درک نهاییست. در بازیگران دیگر فیلم مانند قاتلان سریالی نیز می‌توان این حالت طغیان و ظهور هیولای درون و تلاش برای عبور از مرزهای سمبلیک و جستجوی جهانی نو را دید، اما مشکل آنها این است که در نهایت اسیر نگاه ادیپی و بیمار دیدن خویش و اسیر نظم و دیسکورس سمبلیکی می‌مانند که از یکطرف سوژه‌اش را ساختار می‌دهد و از طرف دیگر حالت مقابل سوژه خویش یعنی بیمار و دیوانه را نیز ساختارمندی می‌کند و اینگونه باعث می‌شود که آگاهی/ناآگاهیش، سوژه/دیوانه اش در یک بازی جاودانه یکدیگر را بازتولید کنند. زیرا سوژه مدرن وقتی می‌خواهد به احساسات و هویتهای دیگر خویش و «بدنهای بدون ارگان» دیگر خویش تن دهد، سریع به حالت بیماری ادیپالی و تصاویر ادیپالی دچار می‌شود و جامعه و دکتر نیز به او اینگونه می‌نگرد و طبقه‌بندی می‌شود. وجدانش نیز اینگونه به او سرزنش می‌کند. تا او یا آدم و سربراه شود و برگردد، یا سرانجام به این بیمار ادیپالی نویروتیک و پسیکوز یا کانیبالیست تبدیل شود و دیگر بار ثابت شود که روایت حاکم و ارگانیسم مدرن حاکم، رابطه سوژه/ابژه ای حاکم و سرمایه‌داری حاکم در واقع عینیت مطلق دارد و روایتی دیگر، ارگانیسمی دیگر ممکن نیست. همانطور که انسان ایرانی اسیر جنگ خیر/شر، وسوسه/گناه، با تن دادن به خشم و اروتیسم خویش و تحت تاثیر این ساختار درونی اهورامزدی/اهریمنانه، ناگهان به کاهن لجام‌گسیخته و اهریمنی تبدیل ‌می‌شود، بجای آنکه به اروتیسم مدرن و خشم مدرن خویش دست یابد و ایجادگر تحول و تفاوت شود. اینگونه دیسکورس سنتی در معنای فوکویی مخالفان خویش را می‌آفریند و خود را بازتولید می‌کند.

بقول دلوز در نقدش بر کافکا و کتاب «مسخ» او، حیوان شدن «گرگور» در واقع تلاشی برای ایجاد یک راه فرار از نظم سمبلیک غلط سابق و ایجاد یک نظم نوین و تفاوت نوین است که در آن برای مثال، اجرای تعهد در برابر خانواده بدون نیازی به کشتن تمناهای خویش ممکن باشد. با« حیوان شدن» گرگور و تن دادن به راه فرار خویش همزمان در کل سیستم نیز تحولی صورت می‌گیرد. ابتدا پس اندازهایی گمشده پیدا می‌شود و دیگر اعضای خانواده نیز کار می یابند و سیستم شروع به تحولی می کند. اما بقول دلوز مشکل گرگور در این است که اسیر دیسکورس ادیپ و خانوادگی باقی می ماند و نمی تواند مسیر و راه خویش را کامل به انتها رساند و به یک تفاوت نوین در سیستم دست یابد.(7) یعنی او اسیر روایت کهن از بیماریش می شود که در زبان و دیسکورس ضمیر ناآگاهش جا افتاده است. گرگور نمی‌تواند به حیوان شدن خویش و راه فرارش تن دهد و خانواده و خانه را ترک کند و راه خویش رود، بلکه حتی وقتی مادرش او را زخمی می‌کند، باز هم آنجا می‌ماند و سرانجام بخاطر بی‌توجهی دیگران و بشیوه قتل تدریجی کشته می‌شود و اسیر نظام باقی می‌ماند. بجای آنکه به هیولای درون خویش تن دهد و از مرز خانه بگذرد و از ترکیب حیوان و خود، به ساتور خندان نیچه، به جسم خندان و چندلایه تبدیل، به حیوان خندان و سمبلیک تبدیل شود و ایجادگر جهان متحول و عشق سمبلیک و همیشه ناتمام خویش گردد. او مثل یک انسان بیمار که در خویش بیماریش را به سان علامتی از گرفتاریش در خشمهای ادیپالی می بیند و نمی تواند به بیماریش رنگ و روایتی نو بخشد و یا مثل یک بیمار ایرانی که بیماریش را ناشی از اهریمنی شدنش می بیند، ناتوان از این می‌شود که تن به تفسیری دیگر از حیوان شدن خویش دهد و به حیوان خندان، به گستره ای نو از حیوان شدن، انسان شدن تبدیل گردد. او اسیر دیسکورس ادیپ نهفته در ناخودآگاهیش باقی می‌ماند و سرانجام به بیمار ادیپالی مسخ می‌شود و با مرگ خویش باعث بازتولید نظام و دست‌یابی خانواده‌اش به آرامش دوباره می‌گردد.

 

قاتلان سریالی چون دندان طلایی و بوفالو بیل بهترین تبلور این بازی دیسکورسیو و قدرت دیسکورس و ارگانیسم حاکم در بازتولید خویش هستند. هانیبال در رمان در لحظه نهایی به شیوه خویش به یک تحول سمبلیک دست می‌یابد و کامل اسیر این بازی نمی‌شود، بلکه با تن دادن به عشق کلاریس و تن دادن کلاریس به عشق او، در واقع مرزهای سمبلیک و بازی کهن را می‌شکنند و هر دو در این مسیر دگردیسی می‌یابند. هانیبال قدرتمند و خلاق با عشق و نیازمندی به دیگری آشنا می‌شود و کلاریس مزه کانیبالیسم و هیولای درون خویش را می‌چشد و تن به هیولای عاشق و جذاب خویش و به عشق خویش هانیبال می‌دهد. در فیلم اجازه این گذار نهایی را نمی‌دهند و شاید نیز برای اینکه بتوانند بخشهای سوم و چهارم فیلم را بسازند، مانع از این پایان می‌شوند. اما از طرف دیگر عشق کلاریس/هانیبال باز هم در نهایت در مرزهای جهان سمبلیک مدرن صورت می‌گیرد و به پیروزی عشق مدرن بر کانیبالیسم خطرناک می‌انجامد و اینگونه در نهایت هانیبال/کلاریس به یک جفت عاشق مدرن با کمی تفاوت تبدیل می‌شوند. در این معنا باز هم روایت کهن پیروز می‌شود، همانطور که روایت مدرن، ارگانیسم مدرن و یا سرمایه‌داری قادر است هرتحول و تفاوت نو را از جنبش هیپی ها و دانشجویان گرفته تا فمینیسم یا پست مدرنیت را در خویش جذب کند و با حفظ دیسکورس خویش تن به تحولاتی دهد. تحولاتی که طبیعتا بسیار مفید و مهم هستند. هانیبال نیز در نهایت از هیولای بهم‌زننده نظم و جهان سمبلیک به عاشق مدرن و قانونمند تبدیل می‌شود و نمی‌تواند کامل به چندروایتی پسامدرن و یا جسم‌گرایی جدید دست یابد. زیرا اگر هانیبال و فیلمهایش به این حالت دست ‌می‌یافتند، آنگاه فیلم هانیبال کامل از حالت تک‌روایتی خارج می‌شد و فیلمهای دوم و سوم یا چهارم عملا چندروایتی می‌شدند و یا مثل فیلم عالی «یک آلمانی خوب» شاهد آن می‌بودیم که هر بخش از فیلم توسط یک فیگور شرح داده شود. اینگونه هم هانیبال از جهات مختلف و از چشمان معشوق، قربانی و خود دیده می‌شد و هم اثر چندلایه و چندروایتی و مالامال از اشتیاقات و راههای نو و امکانات نوی «بدنهای بدون ارگان» می‌گردید. هانیبال با تمامی زیباییش و تحولش ناتوان از این تحول نهایی در محتوا و سبک می‌گردد و اینگونه در دیسکورس ادیپی و مدرن باز می‌ماند، با این تفاوت که بخشی از هیولا بودن و جذابیت ترسناک خویش را حفظ می‌کند، آنرا به حالت مدرن و قابل پذیرش مدرن تبدیل می‌کند و اینگونه به تفاوت و تحول در دیسکورس کمک می‌رساند.

 

دومین تفاوت مهم در نقد دلوزی از فیلمهای هانیبال با نقد لکانی آن در این نکته مهم قرار دارد که برای دلوز متن و یا یک فیلم یک ماشین تولید اشتیاق و آرزوست و دارای منطق و فلسفه خاص خویش است. این منطق و روایت یا روایتهای مختلف یک فیلم و اشتیاقات مختلف نهفته در آن، خویش را در متن و در سبک، در پیوند با یکدیگر، در حالت تناقض با یکدیگر و یا تکمیل یکدیگر نشان می‌دهند. یعنی معنای محتوایی یک فیلم می‌تواند در تناقض با اشتیاق و روایت نهفته در سبک و یا موزیک فیلم باشد. نقد لکانی و یا نگاه ژیژگ همانطور که در نقد هانیبال بالا می بینیم، قادر است هم موضوعاتی در باب محتوا و سبک فیلم را نشان دهد و خطی مشخص را دنبال کند و این قدرت این نقد است، اما نمی‌تواند بشیوه نقد دلوزی متن را چندلایه و چندمتنی، چنداشتیاقی ببیند و بچشد. دلوز همزمان با زبان جسم‌گرایانه‌اش امکان لذت‌بری بهتر از متن و نقد آن را ایجاد می‌کند. دلوز بدنبال لمس و درک منطق و فلسفه خود فیلم و متن است و نه آنکه روانکاوی را در فیلم بازیابد. طبیعی است که این بدان معنا نیست که دلوز بدون چشم‌انداز سمبلیک و معیار فلسفی به متن نزدیک می‌شود، زیرا این تصور در واقع توهمی بیش نیست، بلکه دلوز با نگاه سمبلیک و جسم‌گرایانه خویش به دنبال روایات و اشتیاقات مختلف متن، روابط این اشتیاقات با یکدیگر و تحولات متن می‌گردد و اینگونه نقدش از جهاتی زنده‌تر و چندلایه‌تر از نقد لکانی و یا نقدی مانند نقد ژیژک می‌شود. اثر و فیلم یک وجود زنده است که مرتب در حال ایجاد اشتیاق و فانتزی است و چون یک ماشین زنده دارای ساختار درونی و در عین حال تحول مداوم است. اینگونه نیز بایستی بقول دلوز تن به متن و ماشین متن داد و بازی درونی این ماشین را نگریست و به فلسفه و روانکاوی خود متن پی برد، بجای آنکه از بیرون با فلسفه و روانکاوی به جستجوی معنای روانکاوی بپردازیم.

 

برای مثال کتب کافکا را با کمک نقد روانکاوانه و لکانی می‌توان بسیار بهتر درک کرد و یا نکاتی نو در آن یافت و از طرف دیگر نقد لکانی همیشه از این منظر حرکت می‌کند که نقد پایان نایافتنی است و پایان هر نقدی به معنای امکان ادامه نقد و ایجاد نقدی نو است. زیرا تمنا همیشه دارای یک مازاد خویش است که اساس زندگی انسانی و متن و خوشی نهفته در متن است و بویژه در نقد ادبی بیانگر ابژه کوچک غ و این بخش تمتع مازادی و غیرقابل تفسیر است. نقدهای خوب ژیژک بر کافکا در این زمینه و مقایسه آن با نقد دلوز بر کافکا بسیار جالب است.(در این زمینه به لینک ذیل و نقد من بر آخرین رمان رضا قاسمی مراجعه کنید). در نقد دلوزی بر کافکا اما ما شاهد این جستجوی منطق درونی آثار کافکا با توجه به روایات و اشتیاقات نهفته در متن و سبک و نوع ارتباطات آنها با یکدیگر هستیم. برای دلوز کتابهای کافکا از یکسو بیان روابط درونی و پیوند زنجیری حوادث درون این سیستم است و از طرف دیگر کافکا با سبک و شیوه نگارشش همزمان این جهان وسیستم را می شکند و به زیر سوال می برد و در واقع ماشین سیستم را از کار می اندازد.(8). اینگونه درست است که «گرگور» در کتاب مسخ در آخر می میرد و سیستم دوباره پیروز می شود. اما همین مرگ گرگور بگونه ایست که در نزد خواننده، این سیستم از این ببعد یک سیستم مبتلا به گناه قتل فرزند خویش و گناهکار است و اعتبار خویش را از دست می دهد و هر کس می داند که حیوان دوباره بر میگردد. هر کس می داند که اشتیاق بدنبال آزادی و فردیت دوباره برمی گردد و حق خویش می طلبد و سیستم ناتوان از قتل نهایی فردیت است. زیرا مثل کتاب محاکمه، خود سیستم در نهایت یک لذت طلبی محض، یک خوشی و اشتیاق محض است.

وقتی بر بستر این نگاه دلوزی به فیلم هانیبال و تحولات و روابط درون فیلم و میان اجزای فیلم می‌نگریم، متوجه تفاوتهای جالبی می‌شویم. اگر فیلم در نهایت به حفظ و بازتولید نظام سمبلیک ادیپالی می‌انجامد، اما نکاتی در سبک فیلم، در موزیک و غیره وجود دارد که هنوز هم معناهایی دیگر و روایاتی دیگر را ایجاد می‌کنند و هم اجازه می‌دهند بهتر از فیلم و تولید اشتیاق مداوم در فیلم لذت ببریم. یکی از علائم تفاوت معنای ماسک هانیبال در فیلم اول «سکوت بره‌ها» و فیلم آخر «هانیبال ریزینگ» است. اگر در فیلم اول «سکوت بره‌ها» ماسک نمایانگر خونخواری خطرناک هانیبال و برای حفظ جهان سمبلیک و دیگران از خونخواری رانشی اوست، در فیلم آخر که در واقع بیانگر دوران کودکی و جوانی هانیبال و در واقع اولین فیلم است، ما شاهد معنایی کاملا متفاوت از ماسک هستیم. اینجا ماسک از یکطرف سمبل جهان سمبلیک سامورائیها و جنگجویان و آیین جوانمردی سامورایی است. از طرف دیگر همزمان بیانگر یک آیین مهاجر شرقی برای انسان غربی است. همزمان در این ماسک و نگاه پشت آن ما شاهد شور زندگی پیچیده جذاب،هولناک و سمبلیک هستیم. یعنی در این معنای مدرن از ماسک، ماسک دیگر بیانگر حالات کابوس‌وار و بیمارگونه نیست، بلکه بیانگر یک نظام سمبلیک و اشتیاقاتی پیچیده است. این تحول معنایی در خفا بیانگر این است که هر بیماری خود یک نظم نو و یک حقیقت نو، یک حقیقت سمبلیک، یک روایت نو و اشتیاق نوست و امکانی برای یک تلاقی اشتیاقات و ایجاد انواع و اشکال روایات نو و ریزوم‌وار و سیلانی و ایجاد تفاوت سمبلیک است. در این معنای نو ماسک و انسان صاحب ماسک، در واقع یک « بدن بدون ارگان» نو و یک حالت نو از انسان بودن، هیولا/انسان بودن، سامورایی/مدرن بودن است. از اینرو در پایان گویی سرانجام هانیبال بر رم پیروز می‌شود و مهاجر جهان سمبلیک و ناتمام و تلفیقی و جذاب خویش را بر صحنه و بر تیتر فیلم حاکم می‌سازد. همانطور که در این فیلم در نهایت هرچه بیشتر هانیبال از یکطرف به یک قهرمان مدرن چندلایه و حتی هالیوودی و از طرف دیگر به این جهان سمبلیک و پرراز و رمز جذاب شرقی و یا تلفیقی نو تبدیل ‌می‌شود و یک روایت ندارد. گویی خود فیلم در چرخشی بدون تکرار به آغاز فیلم بازمی‌گردد و ما اکنون با دیدن معنای دیگر ماسک و یا معنای اصیلتر و سمبلیک ماسک، به دیدن دوباره فیلمهای قبل ترغیب می‌شویم. زیرا اکنون از ابتدا نه موضوع بیماری هیولاوار بلکه موضوع، از سویی تلاش برای جواب دادن به درد و کابوس و هیچی و پوچی زندگی و جستجوی عشق است و از سوی دیگر دیدن این جهان سمبلیک و متفاوت و روایت دیگر است. اینگونه نیز می‌توان برای درک این دو حالت متفاوت فیلم بخوبی نقد روانکاوانه لکان و نقد آنتی ادیپی دلوز را با یکدیگر ترکیب کرد و به درک چندلایه فیلم نائل آمد. همانطور که این نقد دولایه لکانی/دلوزی سعی در ایجاد آن کرده است.

 

«ماشین شدن» دلوز و جهان نوی ماشینی/دیجیتالی و چندهویتی بشری

 

امیدوارم این دو نقد و بیان نکات تفاوت و تشابه لکان/دلوز در حد توان خودم، به خواننده امکان نگاهی چندلایه به فیلمهای هانیبال را داده باشد و از سوی دیگر خواننده به امکان تلفیق و نقد تلفیقی و درک امکان خلق نگاهی جسم‌گرایانه و چندلایه لکان/دلوزی نایل آمده باشد. زیرا جهان امروز و مشکلات در برابر ما همصران معاصر، ضرورت دست‌یابی به انواع و اشکال این نگاه چندلایه و تلفیقی را ایجاب می‌کند. ما ایرانیان نباید فراموش کنیم که جزو هر دو جهانیم و همزمان در یک دوران جهانی شدن انسان نمی‌توان خویش را از تحولات بزرگ علمی، فلسفی و غیره و درگیریهای بزرگ در این زمینه‌ها دور داشت. زیرا این تحولات در زندگی هر روزه ما در همه اقصا‌ء نقاط جهان تاثیر دارند. ما اکنون در دنیا و جهانی می‌زییم که در کنار جهانی شدن، همزمان مرزهای میان انسان/طبیعت/ماشین و تکنولوژی در حال فروریختن است و اکنون دیگر موضوعاتی مانند سایبربورگ، انسان دیجیتالی، کلون‌زنی و غیره به موضوعات روزمره زندگی تبدیل شده و یا مرتب در حال تبدیل شدن و ایجاد تحولات جدیدی در این زمینه‌ها هستند. با شکستن هر چه بیشتر مرزها و هویتهای سنتی و مدرن، اکنون انسانی در حال تولد است که از یکسو دارای هویتهای مختلف و حالتی چندسیستمی است و از طرف دیگر همزمان این دنیای نو و دیجیتالی و امکانات زندگیها و هویتهای نو مانند هویتهای اینترنتی هزارلایه، در خویش نظمی و ساختاری گاه تمامیت‌خواه و پنهان دارد. اینگونه این تحولات پارادکس نو ایجادگر امیدهای نو و هراسهای تازه است. دریدا و فوکو قرن بیست و یکم را قرن دلوز می‌نامیدند. به‌باور من نیز قرن بیست‌ویکم قرن ما جسم‌گرایان مختلف و استادان بزرگ جسم‌گرایی چون دلوز خواهد بود. اما این به معنای به فراموش سپردن لکان نیست، زیرا اصل نگاه او نیز جسم‌گرایانه، چندلایه است و نیز امکان تلفیق میان آن دو وجود دارد و استفاده درست و تلفیقی از نگاه این دو استاد بزرگ در کنار استفاده از نگاههای دیگر جسم‌گرایان، برای پیروزی در بزرگترین نبرد قرن بیست ویکم لازم است. تنها جهان سنتی ایرانی درگیر بحران سنت/مدرنیت نیست، بلکه ما همزمان در وسط بزرگترین دگردیسی و بحران جهان مدرن/پست‌مدرن و درگیری میان دو نگاه قرار داریم که از جهاتی هر دو جسم‌گرایانه و پسامدرنی هستند. از یکسو ما شاهد ایجاد نگاهی جسم‌گرایانه در فلسفه، روانکاوی، علوم نویروبیولوژیک، علوم خودآگاهی، تئوری سیستمها و غیره هستیم، که باوجود اختلافات مختلف با یکدیگر، در سه عنصر اصلی با یکدیگر هم نگاهند.

1/ آنها قادر به عبور از دوالیسم سنتی خیر/شر، جسم/روح و نیز قادر به عبور از متافیزیک مدرن، سوژه/ابژه، زن/مرد، روح/جسم هستند و به یک نگاه سمبلیک جدید و قابل تحول جسم گرایانه و یا سیستم‌وار مانند نگاه نیچه/لکان/دلوز/دریدا/فوکو، تئوری سیستمها، نظرات دانشمندان علوم خودآگاهی چون آنتونیو داماسیو و غیره دست یافته‌اند.

2/ این نگاه از سوی دیگر به اشکال مختلف در پی ایجاد یک آشتی با جسم و زندگی و قبول کردن ناتمامی و ضعفهای انسانی خویش و دست‌یابی به انواع و اشکال دیالوگ بشری، در پی دست‌یابی به انواع و اشکال جهان سمبلیک و عشق و حقیقت فردی سمبلیک و قبول پلورالیسم نگاهی و سیاسی است. نظرات جسم خندان نیچه، فاعل نفسانی لکان، جسم هزار گستره دلوز و یا دموکراسی تعویقی دریدا همه حکایت از این تلاش و پیوند مشترک می‌کنند. طبیعی است که این نگاه همزمان از هر نوع رشد تکنولوژی و علم و رشد ترکیب و تلفیق قدرت انسان/ماشین/دیجیتال و کلون‌زنی پشتیبانی می‌کند. همزمان به نقد آنها نیز می‌پردازد و معضلات این جهان نوی چندهویتی را نشان می‌دهد، تا انسان بر بستر قبول این چندهویتی همزمان تن به نیازهای مختلف انسانی و نیاز به دیالوگ خویش نیز دهد و به یک کثرت در وحدت در زمینه‌های مختلف دست یابد و مرتب تحول یابد.

3/ این جسم و زمین یک جسم طبیعی نیست، بلکه جسم سمبلیک، روایات مختلف از زمین و زندگیست. در این جا معنای جسم و زندگی دارای یک معنی طبیعی/دیسکورسیو است. یا مفاهیم جسم و زندگی کاملا دیسکورسیو در نظر گرفته می‌شود و انواع و اشکال این جهان سمبلیک و جسم سمبلیک بوجود ‌می‌آیند. فاعل نفسانی و منقسم لکان، جسم هزارگستره دلوز و جسم خندان نیچه نمونه‌هایی از این نگاه هستند. یا در نمونه‌های نویروبیولوژیک این جسم مانند نظرات آنتونیو دماسیو ما با یک «خود جسمانی و نویرونال» روبروییم که از خطای دکارتی برتری سوژه بر جسم عبور می‌کند و باور دارد که «ما احساس می‌کنیم،پس هستیم». در این نگاه نو نویروبیولوژیک جسم به یک بدن احساسی/خردی متشکل تبدیل می‌شود که هر تصمیمم و عملش را به شکل یک واحد احساسی/خردی ناآگاهانه و آگاهانه تصمیم می‌گیرد و عمل می‌کند. این حالت سمبلیک جسم از سویی ایجادگر قدرت خاص زندگی انسانی و توان خلاقیت او و ایجاد انواع و اشکال فردیت و خلاقیت سمبلیک است و زیربنای آزادی و فردیت نو و قابل تحول انسانیست. انسانی که سراپا جسم و لحظه است و با توانایی دیدن و نقد مرتب خویش از ضلع سوم قانون و زندگی، قادر به تحول خویش و جهانش است و قادر است با تن دادن به جسم و سرنوشتش، آن شود که هست و مرتب خویش و جهانش را از نو بیافریند. این جسم سمبلیک و این انسان نو در واقع مانند نقاشی «زرافه سوزان» دالی، یک جسم پرشور و سوزان است که اسیر روایات خویش نمی شود و قادر به نقد آنها و تحول مداوم و ایجاد انواع و اشکال زن و مرد شدن، جسم شدن است. او سوزان است، اما نمی‌سوزد. از طرف دیگر این جسم سمبلیک و مرتب قابل دگردیسی و تحول، این روایات زمینی از زندگی و علم و عشق و حقیقت، همزمان ایجادگر اخلاق خاص و زمینی خویش هستند، مانند «اخلاق جسم چشم‌اندازی» نیچه، «اخلاق آرزومندی» لکان و یا « اخلاق ایمانسس و تولید اشتیاق مداوم و تحول مداوم جسم » نزد دلوز. اخلاقی که هم ژرف و عمیق در بطن جسم و ناآگاهی و اشتیاق و تمنای ما جریان دارد و همزمان سبکبال و قابل تحول است و بسته به حالت جسم و شرایط، قادر به تحول و ایجاد اشکال جدیدی از بازی عشق و قدرت زندگیست. اما این اخلاق در همه اشکال آن مخالف خشونت، مخالف شبیه‌سازی همه اندیشه‌ها و هویتها و طرفدار پلورالیسم، تفاوت‌سازی و دیالوگ و جدل خندان اندیشه‌ها و علائق میان انسانهاست. در این نگاه، زندگی به بازی قدرت نیچه، به جدل در پی آرزومندی لکان و یا جدل و تلفیق و تحول مداوم ماشینهای تولید‌کننده اشتیاق و آرزو دلوز تبدیل می‌شود. از اینرو در این نگاه جسم‌گرایانه دیالوگ هرچه بیشتر چرخشی و به یک رقص تبدیل ‌می‌شود که می‌تواند بنا به شرایط به تانگو، به رقص فرای استیل یا رقص آزاد، رپ و غیره تبدیل شود، خواه این دیالوگ در بستر هماغوشی اروتیکی/عاشقانه، در عشق و یا در سیاست صورت گیرد. از اینرو این نگاه جسم‌گرایانه با رهایی از «من» متفاخر و اراده آزاد دروغین مدرن، ایجادگر اشکال جدید و عمیقتری از حس آزادی و انتخاب، دیالوگ و قبول نیازمندی انسان به یکدیگر و به خویش و به زندگی می‌شود. این نگاه قادر به ایجاد انواع و اشکال تئوریها نیز در باب تلفیق و پیوند انسان/ماشین/دنیای دیجیتالی و کلون‌زنی هست و همزمان قادر به تلفیق این توان نو با قدرت خلاقیت و فردی بشر، با قدرت دیالوگ و پلورالیسم و اخلاق جسم‌گرایانه خویش است. یک نمونه مهم آن تئوریهای دلوز در باب «ماشین‌شدن» است که از طرف خیلی از تئوریسینهای تئوری اینفورماتیک و سایبرتکنیک و یا هویتهای دیجیتالی و جهان دیجیتالی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

از طرف دیگر ما شاهد تحولی دیگر در تکنیک و علم نیز هستیم که در این پندار است که گویی با ایجاد انسان سایبری و تحولات دیجیتالی جدید، با کشف همه ژنهای بشری، قادر به پایان دادن به خطاهای بشری و طبیعت است و می‌تواند سرانجام به رویای خدا بودن و یا ایجاد بهشت و زندگی جاودانه بر روی زمین دست یابد. در این نگاه رادیکال و مکانیکی جسم‌گرایانه جایی برای آنچه لکان تمنای بشری و یا بقول دلوز خصلت ایمانسس و درون‌بودی اشتیاق و تولید مداوم اشتیاقات و هویتهای نو چندان باقی نمی‌ماند و همه چیز می‌تواند به یک آزادی و خوشبختی کاملا کنترل‌شده و بدون فردیت تبدیل شود. این موضوعات نیز تنها فانتزیهای فیلمهای ساینس فیکشن نیست. همین امروز انسانهای فراوانی در اینترنت و با استفاده از امکانات عالی اینترنت قادر به ایجاد انواع واشکال زندگی و عشق دیجیتالی و هویت دیجیتالی مانند برنامه «زندگی دوم یا سکند لایف» هستند که حتی به برخیها اجازه بیان و ارضای خواستهای مختلف خویش را بشکل دیجیتالی می‌دهد، در کنار نکات مثبت فراوانی که در این هویتها و توانایی تغییر هویتی دیجیتالی وجود دارد. گذاشتن چیپس الکترونیک در مغز انسانی دیگر یک فانتزی نیست و هم می‌تواند به بسیاری از بیماریهای پزشکی مانند بیماران ضربه مغزی خورده امکان یک زندگی تازه را بدهد، هم همزمان ایجادگر امکان جهانی نوست که در آن هرچه بیشتر انسان به یک موجود «حامل انفورماسیون» بدون احساس تبدیل ‌می‌شود. انسانی که راحت تن به نظمی نوین و زندگی سربازی نوین و پنهان می دهد. زیرا این آزادی همزمان تحت تاثیر چهارچوب و ساختارهای پنهان جهان دیجیتالی و تکنیکی قرار دارد که مورد نقد بسیاری از لکانیها و دلوزیهای معاصر مانند ژیژک و دیگران قرار گرفته است و این تازه شروع این جدل مهم است. جدل سیاسی میان قدرت نظامی دیجیتالی و الکترونیکی بوش و خشم کابوس‌وار بن‌لادنی، درگیری میان میل به حفظ و یا ایجاد جهان دو قطبی جدید و از سوی دیگر تحول مثبت چندقطبی شدن و فرار از مرکز کشورها ، لزوم ایجاد ارتباطی نو بر اساس قبول پلورالیزم و چندقطبی شدن جهان کنونی، از موضوعات مهم قرن ما خواهند بود . موضوعاتی نو که حالت کابوس‌وارشان را در یازده سپتامبر و جنگ افغانستان و عراق شاهد بوده و هستیم.

باری قرن بیست و یکم عرصه این تحول و درگیری بزرگ و بنیادین است و به باور من قدرت زندگی و انسان در پیروزی نگاه جسم‌گرایانه و چندلایه اولی همراه ماست، اما برای پیروزی در این نبرد بایستی انسان ایرانی هم این شرایط و مبارزه جدلی و اندیشه ای را لمس و درک کند. او باید هم با شناخت دقیق سیستمها و پذیرش نقادانه آنها به انواع و اشکال نگاههای تلفیقی و چندلایه جسم‌گرایانه خویش دست‌یابد و هم در حد خویش در دیسکورس هر دو جامعه و فرهنگش تفاوت و تحول مثبت ایجاد کند. از اینرو به باور من ضروری است که انسان ایرانی، ایرانی مهاجر و چندلایه، روشنفکر چندمتنی ایرانی، بر اساس این نگاه جسم‌گرایانه و تلفیقی جوابی برای بحرانهای هویتی و سیاسی/فرهنگی جامعه خویش بیابد و راه حلهایی برای عبور از بحران سنت/مدرنیت ایرانی نشان دهد. او بایستی همزمان به عنوان مهاجر و بخشی از این جهان، در جهان مدرن ایجادگر این تحول در کنار همعصران دیگر خویش باشد و به تحول جسم‌گرایانه در آن کمک رساند. برای رسیدن به چنین کاری هم دست‌یابی به فردیت چندلایه و تلفیقی خویش لازم است و هم ایجاد تلفیق مدرنیت/سنت و ایجاد انواع و اشکال این تلفیقها لازم است. زیرا تحول تنها بر بستر فرهنگ و زبان خویش ممکن است. برای نشان دادن ضرورت چنین تحولی و نیز طرح نگاه خودم در این زمینه، در مقاله بعدیم به بیان خطوط عمده روانی/فرهنگی رنسانس جسم و عشق و خرد ایرانی بر بستر پژوهشهای خودم می پردازم و همزمان نمونه ای از این هویت مدرن و جسم‌گرایانه را و حالات عمده او را شرح می‌دهم. هویتی جسم‌گرایانه که در تلاقی با بستر ایرانی خویش به «عارف زمینی» دگردیسی می‌یابد و مفاهیم نوی خویش از زمان/مکان و گیتی‌گرایی، اروتیسم و عشق و خرد مدرن و تلفیقی ایرانی را می‌افریند و در هنگام تلاقی با بستر آلمانی و اروپایی خویش به «ساتور خندان» و جسم هزار گستره دلوزی و فاعل نفسانی لکان دگردیسی می‌یابد. این هویت نو در حد توان خویش سعی در ایجاد تفاوت در هر دو فرهنگش می‌کند و همزمان این هویت تنها یک حالت هست. زیرا هر فردی تنها بر بستر فردیت و قبول سرنوشت خویش می‌تواند به حالت عارف زمینی و عاشق زمینی، به این جسم خندان چند لایه تبدیل شود، به اوج بازی عشق و قدرت زندگی دست یابد و همعصران هر دو جهانش را به این بازی نو و فردی و ناتمام و خندان اغوا کند. من چند سال پیش در دو سری مقالات سریالی بنام ده مقاله«کاوشی در روان جمعی ایرانیان بر خاستگاه آسیب شناسی مدرنیت» و هفت مقاله «اسرار مگو» به آسیب شناسی جسم‌گرایانه بحران ایرانی و ایجاد خطوط عمده یک هویت مدرن و رنگارنگ ایرانی و هویت عارف زمینی پرداختم. حال می‌خواهم همراه با دانش ‌آموخته جدید فلسفی/روانکاوانه در این چند سال این نگاه را تکمیل کنم و در مقاله ای بشکل مختصر و سیستماتیک، مانند بخش نقد لکان/دلوز، به بیان خطوط عمده این رنسانس نو و آشتی نوی ایرانی با جسم و زندگی بپردازم. باشد که دوستان نقاد با نقد آن در کنار نقد این مقاله، به رشد و تحکیم نگاه من کمک کنند. زیرا زیبایی نسل ما در همین چندلایگی، ناتمام بودن و نیازمندی به «غیر» و به نقد و جدل دیگری است.

حال نیز برای درک اهمیت موضوع مطرح شده از یکسو و از سوی دیگر درک امکان تلفیق نقد لکان/دلوز، به نقد کوتاه فیلم «سیصد» می‌پردازم. بویژه که این فیلم ، چه از لحاظ محتوایی و یا سبک و تکنیک ان، دقیقا تبلور دعوای آینده میان جسم‌گرایان چندلایه و تلفیقی و این جسم‌گرایی مکانیکی و تکنیک قوی و در عین حال تمامیت خواه است.

 

نقد لکان/دلوزی فیلم «300»

ژیژک در نقد کوتاهش بر فیلم «300» (9) به چند نکته مهم اشاره می‌کند و همزمان نکات مهم دیگری از این فیلم را نمی‌بیند و یا به آنها نمی‌پردازد. به باور ژیژک انظباط جنگجویانه فرهنگ اسپارتی و نظم عقلانی آنها برای تبدیل جامعه و فرد به یک ماشین جنگی به تمام معنا، به خوبی نشان می‌دهد که نظم مدرن و آزادی مدرن اساسش بر یک انظباط عمیق درونی و اخلاق سرکوب‌گرانه نیز هست. انظباط و اخلاقی مکانیکی که به باور نیچه در واقع مادیت‌سازی اندیشه‌های مذهبی و تلاش برای ایجاد یک بهشت زمینی است. جهان مدرن و اندیشه مدرن در بطن خویش این نگاه مذهبی و نیز انظباط خشن را نیز به همراه دارد. از اینرو عجیب نیست که تا درگیری احساسی انسان مدرن با جهان ناآگاهش و ترسهایش بالا می‌رود، به همان گونه نیز زبانش و حالتش تغییر می‌کند و مثل آقای بوش از دو قطب تمدن و عدم تمدن و درگیری میان این دو و از «محور شرارت» ایران سخن می‌گوید و سخن و کلامش شبیه دشمنش بن لادن می‌شود. یا از طرف دیگر شاهد تلاش مدرن برای جلوگیری از هر نقصان جسمانی و نقصان روانی و تغییر ژنها و کنترل کامل جسم و طبیعت و روان بشری هستیم. همانطور که اسپارتها نوزادان باصطلاح ضعیف را می‌کشتند. اشتباه ژیژک این است که لااقل در این نقدش متوجه پیوند درونی میان مفاهیم شرق/غرب، ناآگاهی/آگاهی نیست که در معنای لکانی و یا فوکویی همدیگر را بازتولید می‌کنند و مثل کودکان سیامی به هم وابسته هستند. بقول ادوارد سعید جهان غرب با ساختن مفهوم «غرب» همزمان مفهوم «شرق» اسرارآمیز و مبتلا به خرافات را نیز می‌آفریند. از اینرو نیز در فیلم «300» (12) اسپارتها خواهان دفاع از نظم، آزادی و امید در برابر حمله این «شرقیها و ایرانیان» خرافاتی و اسرارآمیز و خطرناک هستند. همانطور که لحظه سخن گفتن زن لئونیداس پادشاه اسپارتها در پارلمان در واقع تکرار سخنرانی بوش در پارلمان برای ایجاد حمله به عراق و ادامه جنگ و محدودیت آزادی سخن در آمریکاست. همانطور که سخنرانی پایانی سرباز« لئونیداس» دیلیوس در برابر پارلمان و در لحظه حمله پایانی به ایرانیان، بیانگر هراس آمریکاییان از شرق و ایرانیان و تلاش برای بیان کلمات قهرمانانه در فاع از «شرافت و تمدن» و ایجاد بودجه نو برای جنگ در عراق و یا جنگ احتمالی در ایران هست.

ژیژک نیز این موضوعات را می‌بیند و به شیوه‌ای دیگر بیان می‌کند، اما به عمق موضوع وارد نمی‌شود که مربوط به نوع رابطه شرق با غرب، به سان رابطه انسان مدرن با جهان نآگاه خویش است. در نگاهی درست به فیلم سیصد و به مفاهیم شرق/غرب در جهان مدرن می‌بینیم که در واقع برای انسان غربی و بویژه انسان آمریکایی، شرق و ایرانی تبلور و سمبل جهان ناآگاه و اشتیاقات ناآگاه خویش است که او سعی در انظباط عقلانی آنها و کوچک کردن آنها می‌کند و کامل موفق نمی‌شود. رابطه «من» متفاخر و نارسیستی مدرن با بخش ناآگاه خویش بدین‌گونه است، که یا اشتیاقاتش را کوچک، بیمار و عقلانی می‌کند و اینگونه مثل اکنون خویش را به یک «سبکی غیرقابل تحمل» زندگی و کسالت غیرقابل تحمل زندگی دچار می‌کند، یا آنکه هر از چندگاهی بقول لوی دماوس این هراسها و اشتیاقات عمیق درونی قادر به دست‌گرفتن خودآگاهی انسان مدرن می‌شوند و انسان مدرن یا بشکل سمبلیک در کارنوال و یا بشکل کابوس‌وار در جنگهای عراق و غیره سعی در چیرگی بر این احساسات خفگی و بیان انفجار درونی می‌کند. در فیلم سیصد بخوبی این رابطه میان شرق/غرب و ناآگاهی/آگاهی انسان مدرن مشهود است. در واقع شرق و ایران همان هانیبال قدرت‌طلب و بی‌مرز، همان هانیبال خوشی‌طلب بی‌مرز است که هر سوژه مدرن در درون خویش احساس می‌کند، همانطور که در این نقد نشان داده‌ام. بی‌دلیل نیست که هانیبال مهاجر است. انسان مدرن با ایجاد جهان عقلانی و انظباط مدرن خویش، همه دیگر بخشهای اشتیاقات چندلایه و پرشور و اسرارآمیز، همه تصاویر سوررئالیستی و یا کابوس‌وار و خشونت‌‌آور درون خویش را، همه اشتیاقاتش بدنبال خوشی بی‌مرز و قدرت بی‌مرز را به انسان شرقی و مهاجر فراافکنی می‌کند. از اینرو او رابطه او با غریبه و مهاجر رابطه‌ای به شکل حالت کابوس‌وار «غریبه‌آشنا» است که فروید این حالت را تبلور ناآگاهی می‌داند. او شرق را، ایرانی را، آفریقایی را، عرب را دوست دارد، به حالات جسمانی و اسرارآمیز آنها حسادت می‌کند و برایش جذاب هستند و همزمان از آنها، از بی نظمی احساسی و بی‌خردی مدرن آنها می‌ترسد و یا سعی در مدرن کردن آنها می‌کند. همانطور که از طرف دیگر به شکل مکانیکی و عقلانی سعی در بیان این اشتیاق خداشدن و جاودانه شدن در قالب تلاش برای ایجاد «انسان کامل» و ابرانسان مکانیکی و ژنتیکی خویش و رهایی از هراسهای وجودی خویش می‌کند.

مشکل انسان مدرن در این است که این اشتیاقات ناآگاه او که به شکل شرق و مهاجر لذت‌پرست و قدرت‌طلب، بشکل مهاجر جذاب و خطرناک بر او جلوه می‌کنند، نه تصویر شرق بلکه تصویر و تبلور اشتیاقات خود اوست. این نیمه پنهان او، این «غیر» اوست که ناتوان از دیالوگ با او و ناتوان از پذیرش سمبلیک آنها در جهان خویش به سان تمناهای مدرن خویش است. زیرا بقول لکان و دلوز ناآگاهی یک نفس اماره در معنای فرویدی و یا انسان مدرن نیست، بلکه ناآگاهی بیانگر قانون و «غیر» و تبلور تمناهای ما و یا اشتیاقات هزار منظر ماست. انسان مدرن ناآگاهی خویش را بشکل هانیبال کانیبال و بشکل شرق خطرناک، بی‌مرز،احساسی، لذت‌پرست و قدرت‌طلب احساس می‌کند، زیرا خود در حالت «من نارسیستی» و رابطه نارسیستی ثنوی هنوز تا حدودی باقی مانده است. از اینرو اگر به دیالوگ با ناآگاهی خویش، با هانیبال و شرقی درون خویش تن دهد، با این دیالوگ او پا در عرصه سمبلیک و تثلیثی می‌گذارد و همزمان خود او به فاعل نفسانی لکان و یا جسم سمبلیک دلوز دگردیسی می‌یابد و اشتیاقش به تمنای مدرن. یعنی در نتیجه این دیالوگ و معجزه دیالوگ و قبول تمنای خویش در پی این هانیبال و شرقی، این هانیبال به قیافه واقعی و هزارلایه خویش یعنی به حالت تمنای مدرن و مرزدار و به حالت اشتیاق مدرن و مرتب در حال تحول بر او ظاهر می‌شود و خود او نیز به جسم سمبلیک و جسم خندان نیچه و فاعل نفسانی لکان دگردیسی می‌یابد. زیرا هانیبال و شرقی تمنای اوست و کشتن او، کشتن تمنای خویش است. سرکوبی که به معنای ادامه جنگ و بی‌شمار شدن ناآگاهی و فانتزیهای ناآگاهی است. زیرا ناآگاهی و اشتیاقات ما قابل سرکوب شدن نیستند.

همینگونه نیز انسان شرقی در غرب و هراسش از غرب و جذبه اش به غرب، در واقع با ناآگاهی خویش و تمنای خویش روبرو است. همه هراس شرق و ایرانیان از غرب بر اساس هراس از هرج و مرج اخلاق و جنسی مدرنیت نهفته است. موضوع اما این است که در واقع مدرنیت دارای یک قانون و انظباط شدید در این زمینه است واین خود یکی از مشکلات عمیق اوست و ناتوان از تن دادن به چندلایگی اشتیاقات و قانون و اخلاق اشتیاقات است. اما انسان شرقی اینها را نمی بیند، بلکه در «غرب» تنها این حالت کابوس‌وار و جذاب «غریبه‌آشنایی» را می‌بیند که بیانگر ناآگاهی و تمناهای سرکوب‌شده خود اوست. او در واقع نه با غرب بلکه با نیمه پنهان خویش، با «غیر» خود و تمناهای خود درگیر است و ناتوان به گذار از حالت سرکوب خیر/شری تمناهای خویش و ایجاد دیالوگ با تمناهای خویش است. از اینرو رابطه اش با غرب شیفتگانه/متنفرانه است. همانطور که گاه با شلاق اخلاق به سرکوب تمناهای خویش و خانواده و همسر خویش می‌پردازد و لحظه‌ای دیگر در خفا تن به وسوسه‌های اهریمنی خویش می‌دهد. همینگونه نیز یا بدنبال تقلید شیفتگانه از غرب است و یا متنفر از غرب است و بازگشت به خویشتن می‌کند. انسان ایرانی و شرقی نیز ابتدا وقتی به این دیالوگ با تمناهای ناآگاه خویش تن دهد و آنها را پذیرا شود، آنگاه هم اشتیاقات اهریمنی‌اش به فرشتگان، به امشاسبندان و هویتهای مدرن و فانی و قانونمند او تبدیل می‌شوند و هم خود او از انسان بحران‌زده شرقی به جسم سمبلیک مدرن شرقی، به جسم خندان و فاعل نفسانی ایرانی چندلایه و منقسم تبدیل ‌می‌شود و ایجادگر انواع و اشکال تلفیقی مدرنیت ایرانی و گیتی‌گرایی ایرانی خواهد بود. او قادر خواهد بود، جهانی نو و مدرن و تلفیقی بسازد که هم برای خود و عبور جهانش از بحران سنت/مدرنیت جذاب باشد و هم برای انسان مدرن این جهان زمینی و چندلایه تاریخی/جادویی/اسطوره‌ایی او جذاب و اغواگر است. اینگونه نیز انسان ایرانی و شرقی و انسان مدرن به سان دو نیمه پنهان یکدیگرو به سان تبلور تمناهای یکدیگر شروع به دیالوگ عمیق، دوستانه و خندان با یکدیگر می‌کنند و قادر به چندهویتی و جدل مدرن در عرصه‌های مختلف اندیشه‌ای و سیاسی و غیره هستند. اینجاست که نقش ما ایرانیان مهاجر دوملیتی و روشنفکران چندمتنی درون ایران به عنوان ایجادگران این راه نو و ارتباط نو و دیالوگ نو میان دو جهان و ایجاد تفاوت در هر دو جهان معلوم می‌شود. زیرا ما از هر دو جهانیم و همچنین در مرز هر دو جهان می‌زییم و قادر به عبور از خطاهای آنها و ایجاد ارتباط و دیالوگی نو و اغواگری آنها به این ارتباط نو هستیم. در معنای دلوزی ما همان هیولاها و شیاطین خندان و ناتمامی هستیم که بر سر مرزها می‌زیند و راههای فرار و تحول و خلق تفاوت را ایجاد می‌کنند و اغواگران هستند. یا در معنای جسم‌گرایانه و ایرانی/آلمانی من، ما عارفان زمینی خندان و شرور، ما ساتورهای خندانی هستیم که به بازی عشق و قدرت خویش تن می‌دهیم و در هر دو جهانمان تفاوت و دیالوگ ایجاد می‌کنیم و نشان می‌دهیم که بقول گوته شرق و غرب از یکدیگر جدا نیستند و انسان واقعی در برگیرنده هر دو جهان و هر دو هویت و خالق انواع و اشکال تلفیق است.

در فیلم سیصد بخوبی این رابطه میان شرق/غرب و ناآگاهی/آگاهی انسان مدرن را می‌بینیم. دیدن این نکته خالی از طنز نیست که اگر ایرانیان خویش را بحق ملتی دچار زنجیرهای اخلاق می‌بینند، همین ایران و ایرانی از دیرباز برای یونانی و جهان مدرن سمبل اسراف، بی‌بندوباری، اسراف در خوشی و قدرت‌طلبی بوده است. از اینرو در فیلم وقتی لئونیداس برای گفتگو با خشایارشاه به سراغ او می‌رود، ما از یکطرف سرباز منبظبط لئونیداس با پیکری زیبا را می‌بینیم و از طرف دیگر با خشایارشاهی روبرو می‌شویم که سراپا با طلا و زنجیرهای طلایی تزیین شده است و هم بارگاه متحرکش حکایت از اسراف و لذت‌پرستی و قدرت‌طلبی نامحدود می‌کند. از اینرو نیز حرف‌زدن خشایارشاه بشیوه کابوس‌‌وار یک موجود افسانه‌ای و خطرناک است. همانطور که در بارگاهش حرمسرایی و خوشی حرمسرایی برقرار است. دیالوگ میان آن دو در واقع همان دیالوگ هانیبال با کلاریس است، با این تفاوت که هانیبال و کلاریس مرزها را تا حدودی می‌شکنند و به تمنای خویش و به دیگری، به «غیر» تن می‌دهند و از اینرو هر دو دگردیسی می‌یابند، اما اینجا رابطه شرق/غرب، نااآگاهی/آگاهی بشکل همیشه و انظباط مدرن و جنگ انظباط مدرن با دریای اشتیاقات خویش و تلاش برای منظبط کردن آنها و به اختیارگرفتن آنها صورت می‌گیرد. خشایارشاه بر طبق این سناریوی درونی انسان مدرن که در خفا به عنوان سوژه مطلق خواهان حکومت مطلق و خوشی مطلق است، به لئونیداس پیشنهاد حکومت بر یونان و ثروت فراوان می‌کند، اما لئونیداس شجاع و جنگجو می‌داند که بایستی به نظم و قانون وفادار باشد و تن به این معامله نمی‌دهد و بازی قدیمی ادامه می‌یابد. همان بازی خشونت‌باری که در بچگی و در حین آیین بلوغ مجبور به اجرای آن و جنگ با گرگ بوده است. در نگاه او خشایارشاه همان گرگ است که بایستی به کمک نظم و شجاعت بر او چیره شود و نمی‌بیند که این گرگ، خود او و تمنای اوست. همانطور که خشاریاشاه اسرارآمیز و در عین حال شکننده، حکایت از جهان پراشتیاق و چندلایه و نیز شکننده درونی او و زیبایی نهفته در این شکنندگی می‌کند. همانطور که در هیکلهای زیبای اسپارتی تبلور حالات همواروتیک و تمایلات همواروتیکی سرکوب‌شده کاملا نمایان است. کافیست لئونیداس و انسان مدرن، بوش و آمریکایی جنگجو و هراسان از کابوس یازده سپتامبر دوباره، بجای جستجوی چیرگی و قتل کابوس و هراس و تمنای خویش، بجای جستن و سرکوب عراقیان، با ناآگاهی خویش و با ایرانیان به دیالوگ بنشیند، تا خشایارشاه بی‌مرز ناگهان به تمناهای مدرن و هزارلایه مرزدار و قانونمند تبدیل شود و خود او به جسم سمبلیک و خندانی که به این انظباط خونین و عقلانی می‌خندد و از ضعفهای انسانی خویش خوشحال است؛ تا تصویر ایران و بن‌لادن برای او تبدیل به یک جهان سمبلیک دیگر و دارای قدرتهای فراون تبدیل شود و ضرورت دیالوگ روشن شود. همانطور که بن‌لادن و یا ایرانیان بنیادگرا با دیالوگ با تصویر «غرب خطرناک و جذاب» درون خویش هم پی‌ می‌برند که این غرب دارای اخلاق، قانون و توانایی عشق‌ورزی و دارای قدرتهای فراوان و خوب است و هم خود با این دیالوگ به جسم خندان و تلفیقی ایرانی، به انواع و اشکال روایات مدرن از اسلام و فرهنگ ایرانی تبدیل می‌شود و قادر است با همعصر خود و نیمه پنهان مدرن خود دیالوگ و رقابت و جدل خندان و مدرن کند. با این تحول و بلوغ است که صحنه و سناریو نارسیستی مدرن و یا ایرانی تحول می‌یابد و ارتباط تثلیثی و تلفیقی با خود و با مدرنیت و با شرق ممکن می‌شود. با چنین تحولی آنگاه لئونیداس با خشاریاشاه درون خویش آشتی می‌کند و به فاعل نفسانی خندانی تبدیل شود که به شعارهایی مانند « نه عقب‌نشینی، نه تسلیم» یا مرگ برای قانون می‌خندد، همانطور که به تلاش مضحکانه برای چیرگی بر خطر ایران و اسلام می‌خندد. لئونیداس اسیر یک سناریو و فانتسم مدرن خویش است، فانتسم و سناریو و یا طلسمی که با دیالوگ و تغییر رابطه شکسته می‌شود و او به یک اسپارت/ایرانی خندان، به یک قدرتمند عاشق خندان تبدیل می‌شود. همانطور که خشایارشاه و در کل ایرانی با تن دادن به تمنای مدرن خویش و به نیمه پنهان خویش، به یک عاشق قدرتمند و خندان مدرن تبدیل می‌گردد و از بحران سنت/مدرن خویش رهایی می‌یابد. لئونیداس ناتوان از این‌کار است و از اینرو شرق و مهاجر برای او یک گرگ خطرناک و جذاب و صدملت و اشتیاقات خطرناک است.

این گرگ و خشاریاشاه بیانگر ناآگاهی او و تمناهای پنهان اوست که نه قادر به دیالوگ با او و پذیرش انها و نه قادر به دگردیسی به یک جسم خندان و شرور اسپارتی/ایرانیست و هم ناتوان از چیرگی نهایی بر اوست . زیرا در خفا هم او و هم قانونش می‌دانند که این ناآگاهی و شرق صد ملت و هزار اشتیاق است و همیشه پیروز است، زیرا لشکر او بی انتهاست و پیروزی در یک جنگ تنها به معنای شروع جنگی نوست. از اینرو نیز بایستی در فیلم قانون و شعارهای جنگجویانه مرتب تکرار شوند، تا مانع ایجاد هر شک و تردیدی شوند. شعارهایی که از لحظاتی به بعد خنده‌دار و مضحک می‌شوند. در فیلم سیصد و پیروزی نهایی یونانیان در واقع هراس عمیق انسان مدرن از این نیمه پنهان و شرق و نیز آگاهیش بر این موضوع نشان داده می‌شود که این پیروزی موقتی است و ناآگاهی و شرق با لشکری قویتر بر‌می‌گردد. از اینرو نیز سخنان قهرمانانه لئونیداس و یا راوی اصلی فیلم دیلیوس در واقع در خویش یک شکست نهایی و طنز نهفته در این قهرمان‌گرایی پرطمطراق و این کرکری خواندن مدرن را به شیوه پنهان و آشکار در بر دارد. لئونیداس از دیلیوس می‌خواهد که خبر پیروزیشان را به اسپارتها برساند، با آنکه هردو می‌دانند شکست خورده‌اند. همینطور سخن پایانی دیلیوس در برابر لشکر متحد اسپارت/یونانی که می‌گوید:« حال در برابر هر یونانی و یا اسپارت سه تا ایرانی قرار دارد» و این را کم می‌داند، در واقع چیزی جز یک کرکری خواندن و خودبزرگ‌بینی یک جنگجوی مدرن برای فراموش کردن صدای حقیقت درونی خویش نیست. زیرا دیلیوس و هر آمریکایی در خفا می‌داند که جنگ را باخته است و می‌داند که شعارهای پرطمطراقش در باب دفاع از تمدن و قانون و در برابر خشونت شرق، یک دروغ بزرگ است. زیرا هم قانون و انظباط خودش خونین و مالامال از خشونت و خوشی پنهان است و هم این شرقی تبلور تمناهای خود اوست. از اینرو مشخص است که این تنها شروع جنگهای نو و لشکرهای بی‌پایان نو است. زیرا ناآگاهی و زندگی قابل سرکوب نیست. زیرا آنها تمناهای ما و حقایق ما و قدرتهای ما هستند. مشکل لئونیداس و در واقع فیلم و کارگردان سیصد در این است که تن به این حقایق درون خویش نمی‌دهند و از اینرو راز نهفته در قانون خشن اسپارتی و خوشی نهفته در آن را نمی‌بینند. همزمان کارگردانش قادر نیست که بخوبی این آگاهی و شکست نهایی قانون و کانیبال بودن قانون اسپارتی را در محتوا و سبک کامل نشان دهد و بدینطریق نیز به سبک نویسنده داستان فرانک میلر خیانت می‌کند. درک این دو موضوع اهمیت فراوان دارد:

1/ قانون ،همانطور که کافکا در کتاب «محاکمه» و نیز فرانک میلر در فیلم «سین‌سیتی» و با کارگردانی رودریگز نشان می‌دهند، در واقع خود یک هانیبال کانیبالیست و خشاریاشاه قدرت‌طلب و لذت‌پرست است. اینگونه در فیلم «سین سیتی» نماینده قانون مدافع کانیبالیست است و خود نیز کانیبالیست است. کارگردان فیلم«سیصد» بسیاری از موضوعات مهم در نگاه فرانک میلر و کتاب کمیک او را کنار می‌گذارد و ناتوان از بیان این موضوعات مهم می‌شود و یا فقط اشاراتی اندک به آنها می‌کند و لحن اصلی داستان به شکل قهرمان‌گرایانه و دفاع از تمدن در برابر بربریت شرق باقی می‌ماند. در حالیکه با شناخت کارهای فرانک میلر می‌توان بخوبی دید که برای او تکرار مداوم جملات قهرمانانه و پرطمطراق و یا تکرار مداوم دفاع از قانون و نظم، به منظور نشان دادن خشونت و خوشی مطلق نهفته در این قانون و نظم عقلانیست. یعنی این قانون در واقع چیزی را منع می‌کند که در تمام مدت و توسط منع در حال چشیدن اوست، چشیدن خشونت و خوشی بی‌مرز نارسیستی. زیرا این خشونت بی‌مرز و قدرت‌طلبی بی‌مرز تمنای پنهان اوست. نمونه این حالت را در لحظه‌ای می‌بینیم که لئونیداس در حال خوردن لذتمندانه سیب است، در حالیکه سربازانش در حال کشتن دشمنان زخمی هستند. این بی‌اعتنایی به درد خویش و دیگران و این خونسردی نهفته در انظباط و قانون در واقع خود تبلور آن خوشی بی‌مرز و خشونت بی‌مرزی است که نماینده‌اش باصطلاح ایران و خشایارشاه است. کارگردان فیلم نمی‌تواند نه در محتوا و نه در سبک، کامل به بیان این حالات درونی و شکستن همه مرزهای خوب/بد دست یابد که خصلت کارهای فرانک میلر است و بدینخاطر نیز مورد انتقاد شدید منتقدان قرار گرفته است.

2/ در سبک فیلم ما شاهد یک تحول مهم در تکنیک سینمایی و قدرتی نو از سینمای دیجیتالی هستیم. بقول ژیژک در فیلم «سیصد» بر خلاف «سین سیتی» و فیلمهای دیگر که در آنها نیز شاهد شکستن مرزهای میان فانتزی/واقعیت هستیم، شاهد مرحله جدیدی از حل شدن انسان و واقعیت در تکنیک و دنیای دیجیتال هستیم. در فیلم «سین سیتی» باوجود دیچیتالی بودن تمامی صحنه‌ها، اما انسانها و رویدادهای آنها واقعیست و اینگونه به ترکیبی زیبا و قوی از جهان چندلایه دیجیتالی/واقعی دست می‌یابیم و در واقع زمینه دیجیتال جزیی از واقعیت انسانی و بازی انسانهای واقعی است. بقول ژیژک در فیلم «300» جهان واقعی در چهارچوب جهان بسته و تمامیت‌خواه تکنیکی قرار دارد، در حالیکه در فیلمهایی مثل جنگ ستارگان هنوز جهان دیجیتال در درون جهان بی‌کران واقعی قرار دارد. در فیلم «سیصد» حتی بازیگران نیز دارای یک حالت دیجیتالی هستند و در واقع ترکیبی از انسان/فیگور کمیک، ترکیبی از انسان/انسان دیجیتالی هستند. اینگونه تمامی فیلم و حتی فیگورها اسیر یک انظباط عقلانی و تمامیت‌خواهی عمیق، گرفتار یک فضای بسته هستند و هیچ حرکتی نمادی از فردیت نیست. در معنای لکانی انسان و فردیتش در نگاه عینی و نارسیستی «غیربزرگ» حل می‌شود، بجای آنکه به نگاه و روایت فردی، سوبژکتیو و تثلیثی سمبلیک خویش دست یابد. اینجاست که می‌بینیم، چگونه جهان دیجیتال و سایبر می‌تواند به بربریت نو و اسارت انسان در بند یک تمامیت و انظباط نو و نفی آزادی و فردیت بشری منتهی شود.

به باور من می توان یک نکته دلوزی به این نقد ژیژک و لکانی اضافه کرد که به ارزش و اهمیت این تکنیک نو می‌افزاید و از سوی دیگر بر موضوع تفاوت و فردیت و نفی دیکتاتوری تکنیکی تاکید می‌کند. در نگاه دلوز واقعیت یک حالت انتزاعی مادیت یافته، یا یک حالت ویرتوئل تحقق بخشیده شده است. واقعیت یک روایت ویرتوئل و انتزاعی است که مادیت یافته است، از اینرو نیز هر واقعیت نو و روایت نو یا «بدن بدون اندام» نو ابتدا خویش را بشکل ناگهانی و ویرتوئل آشکار می‌سازد و به خویش تحقق مادی می‌بخشد. از اینرو در مفهوم دلوزی کلمه «رئال» برخلاف مفهوم «رئال» نزد لکان، خالق بدن نو، واقعیت نو و روایت نوست. تکنیک قوی فیلم سیصد بخوبی این تئوری دلوز را نشان می‌دهد. تکنیک قوی فیلم سیصد قادر به بیان این موضوع مهم دلوزی و نیز لکانی است که واقعیت یک روایت است و این روایت قابل تغییر است و هم به درآمیختگی جهانهای واقعی/دیجتیالی بشری اشاره‌ای دقیق دارد. مشکل فیلم سیصد این است که چون فیلم اسیر یک روایت و ارگانیسم مدرن و اسیر ترسهای عمیق مدرنیت از شرقی درون خویش باقی می‌ماند، از اینرو این تکنیک نو بجای آنکه در خدمت متن و همراه متن به بیان نگاه فرانک میلر و تناقض جهان مدرن و بیان جهان اشتیاقات و واقعیت فراخ و مرتبا قابل تحول دست یابد، به تبلور تمامیت‌خواهی نهفته در این نگاه مدرن و انظباط عقلانی و فضای بسته دچار می‌شود. زیرا این جهان دیجیتالی منظبط و تمامیت‌خواه بهترین تبلور جهان درونی لئونیداس و انسان مدرن ناتوان از لمس عمیق احساسات و تمناهای خویش است. زیرا این جهان دیجیتالی و منظبط در واقع همان جهان انسان مدرن/پسامدرن اینترنتی است که هم قادر است تن به هویتهای مختلف دهد و هم اسیر این انظباط درونی و ناتوانی از لمس عمیق تمناهای خویش و لمس عمیق «غیر» و معشوق است و از اینرو عشق و دیالوگش مصنوعی است. یا بقول بودریار واقعیتش از یکطرف هر روز بیشتر به واقعیت محض و بی‌پرده تبدیل می‌شود و از طرف دیگر این واقعیت محض در واقع یک حاد-واقعیت(هایپررئالیتی) است. یک درخت پلاستیکی بجای درخت زنده، یک پستان سیلیکونی زیبا و منظبط بجای پستان زنده و قابل تحول است. از اینرو این نظام عقلانی و حاد-واقعیت مانع دیالوگ و قاتل اغواگری انسانیست. مشکل جهان مدرن این است که چون تن به تمناهای عمیق خویش و دیالوگ عمیق با «غیر» نمی‌دهد، از اینرو آزادیهای نوین تکنیکی، دیجیتالیش دچار یک تمامیت‌خواهی و خشونت درونی، دچار یک مرگ واقعیت و زندگی درونی و دچار یک حس پوچی و هیچی و سطحی شدن همه چیز، حتی درون و واقعیت خویش است. زیرا اشتیاقات نوین او، «بدنهای بدون ارگان» دیجیتالی و ماشینی و هویتهای نوی او اسیر این روایت حاکم مدرن سوژه/ابژه ای و عقلانی، اسیر ارگانیسم مدرن بدن باقی می‌مانند و ناتوان از ایجاد تحول و بیان تفاوت و فردیت و خوشی جدید خویش می‌‌گردند. از اینرو در واقع تمامی حرکات لئونیداس، دیلیوس و فیلم و حرفهایشان تبلور این جهان تمامیت خواه و دیجیتالی، تبلور حل شدن فردیت آنها و از دست‌رفتن فردیت آنها در نگاه این واقعیت عینی و بسته دیجیتالی و این «غیر بزرگ» است. «غیر بزرگی» که در واقع همان پدر جبار درون تمامیت خواهست. از اینرو نیز این پدر جبار درون که ایجادگر انحراف‌جنسی، پرورزیون و خشونت جنسی است، همزمان در بطن قانون و نیز در بطن این نظم نارسیستی و خشونت‌آمیز مدرن و یا اسپارتی زندگی می‌کند و خوشی خود می‌طلبد. این قانون خشن اسپارتی در خویش این پدر جبار را دارد و بیانگر اشتیاقات بی‌مرز اوست، وقتی فرزندانش را به جنگ می‌فرستد و یا مثل فیلم سیصد از فرزندانش مردن و کشتن در پای قانون می‌طلبد. زیرا این قانون در خفا و در مرگ این فرزندانشان به تمنای پنهان خویش دست‌می‌یابد که همان خوشی‌بی‌مرز و خشونت بی‌مرز و قبول این موضوع است که هانیبال و خشایارشاه و نیمه پنهانش غیرقابل سرکوب است و مرگ آنها هیچ چیز را عوض نمی‌کند. زیرا قانون و بویژه قانون و روایت عینی شده و مطلق، در واقع خود در پی تمنای ممنوعه است و تبلور این جستجوی پنهان و ناتوان از پذیرش سمبلیک تمنای خویش است.

بقول لکان در واقع ما با چهار دیسکورس و گفتمان و رابطه با «غیر» روبرویم(13):

1/دیسکورس اصلی، دیسکورس ارباب/نوکر هگلی است که در آن ارباب از مازاد تمتع کار نوکر خویش زندگی می‌کند و نوکر دچار این توهم است که اگر جای ارباب را بگیرد، به برزخ انسانی خویش پایان می‌دهد. این توهم انسان مدرن در پی رهایی از ترسهای خویش از طریق سعادت مادی و یا جراحی زیبایی است.

2/ دیسکورس دانشگاهی: این گفتار مبتنی بر برتری‌طلبی علم است و خیال می‌کند که می‌تواند به واقعیت عینی و ابرانسان ژنتیکی دست یابد.

3/ دیسکورس هیستریک: این گفتار کسی است که در واقع خود را بیمار و بحرانی می‌بیند و بخیال خودش علت بیماریش را می‌داند و چنین گفتاری می‌تواند جهان و روابط را به عنوان عامل بیماریش ترور کند. کین‌توزی شرق به غرب و بن‌لادن نمودی از این دیسکورس هیستریک است.

4/ دیسکورس روانکاوانه: این رابطه به انسان یاد می‌دهد که هیچ بهشت مطلقی ممکن نیست و آنچه نزد دیگران می‌جوید و یا آنچه عشق و خشم کورش به «غیر» را ایجاد می‌کند، تمناهای خود اوست که بایستی در خویش آنها را پذیرا شود و به قدرت و حقیقت فانی خویش تبدیل کند. حقیقتی که در واقع یک خلاقیت است و یک کشف نیست. او یک روایت قابل تحول است. زیرا انسان همیشه در روایت خود می‌زید و از اینرو نیاز به دیالوگ و تحول مداوم دارد. زیرا بقول دلوز جسم و جهانش ماشین تولیدکننده اشتیاق و هویتهای نو و بازیهای نوست و اینگونه این بازی بدون تکرار عشق و قدرت را هیچ پایانی نیست. او یک چرخش بدون تکرار است.

موضوع، قبول محرومیت خویش از یگانگی اولیه، تن دادن به جسم و زندگی و هزار اشتیاق او و توانایی دیالوگ با «غیر» و بیان و لمس تمناها و اشتیاقات خویش است. موضوع، عبور از دیسکورس توهم‌وار ارباب/نوکری، دانشگاهی، هیستریک و قبول ناتمامی و معمای زندگی و قبول نیاز خویش به دیگری است. موضوع، قبول زندگی و جسم به سان یک روایت قابل تحول و یک «بدن بدون اندام» و قابل تحول است. باری اینگونه با کمک نقد لکان و دلوزی می‌توان هم خشم ایرانیان و بخشی از جهان مدرن درباره فیلم سیصد را فهمید و هم به قدرتهای تکنیکی فیلم ارج نهاد، هم به ترس انسان مدرن و بویژه آمریکاییان و معضل آنها و معضل مهم قرن بیست و یکم پی برد. از طرف دیگر می‌توان بکمک این نقد و درک پیوند حالات میان متن و فیلم و موزیک دید که در نهایت این نظم بسته شکست می‌خورد و راهی جز دیالوگ نیست. همانطور که حمله به عراق شکست خورده است. همانطور که در فیلم و در موزیک فیلم در نهایت به شیوه جالبی این شکست نشان داده می‌شود. زیرا موزیک فیلم که یک موزیک تلفیقی از موزیک مدرن یا صدای زیبای یک هنرمند ایرانیست، در واقع این جهان دیجیتالی بسته و خشونت دیجیتالی بدون احساس را تا حدود زیادی می‌شکند و باعث ورود تمنای مدرن و واقعیت فراخ و اشتیاقات هزارگستره، احساس عشق و دلهره انسانی، باعث ورود اشتیاقات انسانی به درون این جهان دیجیتال می‌شود و آن را زنده و پراحساس می‌کند. این موزیک ناله‌های تن و جسم و عشقهای گریان را بیان می‌کند و از زیبایی احساس،عشق و زندگی و اشتیاق سخن می‌گوید و چه زیبا که این حالت سوبورزیو( طغیانگری مخفی) در فیلم توسط یک موسیقی تلفیقی مدرن/ایرانی/شرقی ایجاد می‌شود. باری موزیک فیلم از جهاتی پیروزی اشتیاق و تلفیق و دیالوگ و پیروزی زندگی را نشان می‌دهد. باری قرن بیست و یکم قرن ما جسم‌گرایان و جهان تلفیقی و چندلایه و غیرمتمرکز ماست و صحنه جدل خندان ما با این نگاه مکانیکی و انظباط خشن و از سوی دیگر جدل خندان با هرنوع بنیادگرایی و تک‌روایتی در همه زمینه‌هاست.

 

سخن نهایی

زندگی در نگاه من یک بازی عشق و قدرت است. عشق و قدرت در یک حالت دیفرانس دریدایی با هم قرار دارند و عشق، قدرت متفاوت و تعویق افتاده است و قدرت، عشق متفاوت و تعویق افتاده. از اینرو نیز تغییر در یک حالت به معنای تغییر در دیگریست. آنکه تحولی در معنای قدرت بیافریند، معنای عشق را نیز تغییر می‌دهد و بالعکس. همانطور که این حالت عشق و قدرت زندگی ناتمام است و مرتب می‌تواند تفاوتها و تحولات جدیدی ایجاد شود. در این معنا ما انسانها همه در پی عشق و قدرتیم. همه عاشقان قدرتمند و قدرتمندان عاشقیم. موضوع نوع رابطه ما با عشق و قدرت و نوع تلفیق و روایت ما از بازی عشق و قدرت است. آنجا که انسان به نیاز خویش به عشق و قدرت، به نیاز خویش به «غیر» دست یابد و دیالوگ را آغاز کند، ما شاهد ایجاد انواع و اشکال روایات خندان عاشقانه و قدرتمندانه و بالغانه هستیم. روایاتی که همیشه ناتمامند. زیرا همیشه یکجای زندگی و عشق ما خوشبختانه می‌لنگد. آنجا که این نیازها و ضرورت دیالوگ پذیرفته نشود، ما شاهد انواع و اشکال حضور خشونت محض و نفی دیالوگ و نیازیم. اساس زندگی را بحرانهای مداوم آن و ضرورت دگردیسی به ارتباطی نو با قدرت و عشق و یا دگردیسی منفی به شکلی نو از خشونت و نفی دیالوگ تشکیل می‌دهد. اساس زندگی را بحران و دگردیسی و جستجوی دائمی عشق و قدرتی نو از خویش و بلوغی تازه تشکیل می‌دهد. زیرا هم ناآگاهی مرتب اشتیاقاتی نو می‌آفریند و هم جهان سمبلیک ما مرتب قادر به تحول و ایجاد روایات نو از عشق، خدا و قدرت و زندگیست. موضوع، آشتی با جسم و قدرتهای خویش و دگردیسی به جسم خندان و یا به «زرافه سوزان» سالوادر دالی است که سوزان و پرشور است، اما نمی‌سوزد. موضوع، تبدیل هانیبال و کانیبال درون خویش به نارسیست بالغانه و خندانی است که هم قادر به خویشتن‌دوستی و هم قادر به دگردوستی است و می‌تواند سراپا تن به عشق و زندگی دهد و هم همزمان به هر روایت و عشق خویش نیز بخندد. زیرا هیچی نهایی همه روایات را دیده است. این عاشق خندان و سراپا جسم اوج بلوغی است که انسان با عبور ار مرحله سنتی و نیز از خطای «من مدرن» می‌تواند به آن دست‌یابد. بلوغی که در واقع خود شروعی است و می‌تواند به هزار شکل و حالت بوجود آید و مرتب تحول یابد. چنین انسانی که قادر به تعالی بخشی سمبلیک هانیبال و کانیبال درون خویش، قادر به تعالی بخشی مداوم اشتیاقات هاملتی،عارفانه، کاهنانه خویش به تمناهای مدرن خویش و به هاملت و عارف و کاهن خندان و فانی است، می‌تواند با عبور از خطای انسان سنتی و مدرن و با عبور از ترس هانیبال از عشق و زندگی فانی، به انواع و اشکال مختلف « شرارت خندان و عاشقانه» دست یابد. او بقول نیچه قادر است با قلبی مسیح‌وار و دستی سزاروار، با مغزی سرد و قلبی گرم، به خواسته‌هایش در عشق و بازی زندگی دست یابد و همیشه از همعصر سنتی و یا حتی مدرنش چندگام جلوتر باشد. زیرا او هم قادر به استفاده از خرد استدلالی مدرن، هم قادر به استفاده از خردشهودی شرقی، قادر به استفاده از «هوش احساسی» خویش است. یعنی با جسم خویش می‌اندیشد و لمس می‌‌کند، حقایق و عشقها و زندگی را بو‌ می‌کشد و بهترین چیزها را برای دست‌یابی به اوج عشق و قدرت زندگی، به اوج سلامت خود و زمین و معشوق انتخاب می‌کند. این عاشق زن و مرد شرور و خندان و جذاب در واقع بقول ما ایرانیان دارنده مهره مار است و مثل مار با تمام جسم خویش با زمین در تماس است و چون مار حیله‌گر و داناست. او همزمان قادر است چون زئوس خدای یونانی هرلحظه به قالب حیوان و جسمی دیگر و یا هویتی دیگر درآید و مرتب دگردیسی یابد. از آنرو که میان او و طبیعت اطرافش،محیط اطرافش ارتباطی تنگاتنگ است، اینگونه نیز با هر دگردیسی، با هر بدن و حالت نو، جهان اطراف نیز تغییر می‌یابد. همانطور که در کتاب اولیسیس جیمز جویس هر بخش دارای رنگ، زبان و حالت خاص خویش است. همانطور که در آغوش معشوق گاه زمان تندتر و یا کندتر حرکت می‌کند و رنگها تغییر می‌کند و در دیدار با رقیب خندان و خوب شاهد جهانی دیگر و حالت و بدنی دیگر و زبانی دیگر هستیم. اینگونه این عاشق زمینی یک جسم خندان و چندلایه و ناتمام است و مرتب بنا به شرایط تحول می‌یابد. زیرا او یک کثرت در وحدت و یا وحدت در کثرت است. باری راه ما، دست‌یابی به اشکال مختلف این دگردیسی نهایی و ایجاد اشکال مختلف هانیبال خندان و عاشق و جذاب است. هانیبالی عاشق و خندان که بقول نیچه تنها در جدل اندیشه به قتل دست می‌زند و آنهم با قتلی بدون خونریزی و یا بدون گلوله‌ای. زیرا او می‌داند که زندگی به معنای قتل مداوم است و هر اشتیاقی نو ابتدا نظم قدیمی و حالت قدیمی را با خنده و اغوا می‌کشد و خود را جایگزین آن می‌کند. این عاشق زمینی خندان نیز با شرارت و عشق و خنده‌اش، نگاه و سیستم نگاه حریف را بزمین می‌زند و یا برای دست‌یابی به روایتی نو، روایت کهن را می‌کشد. باری دوران، دوران این شروران خندان و بازیگوش، این عاشقان شرور و شروران عاشق و خندان است. دوران، دوران این غولان زیبای زمینی و شکننده ، خندان و شرور است. در برابر بازی اغواگرانه و هزارگستره این عاشقان خندان، این عارفان زمینی و این جسمهای خندان، هیچ جهان کهن و حتی مدرنی توان ایستادگی ندارد. این اغواگران شرور و خندان آفرینندگان تفاوت و تحول در دو جهان سنت و مدرن خویشند و نیز همزمان پیونددهنده هر دو جهان در تلفیق اغواگرانه، خندان و شرورانه خویش. باری دوران، دوران این هانیبالها، خشایارشاها، لئونیداسهای خندان و عاشق و ناتمام است، زیرا آنها همان لحظه که سراپا عشق و احساسند، می‌دانند که این عشق روایتی بیش نیست و روایات دیگری نیز ممکن است. آنها همچنین می‌دانند که یک بخش از هستی و معشوق ویا از خود برایشان همیشه ناآشنا می‌ماند و آنها مغرور از این نادانی و از این ناشناختگی و معماگونه بودن خویش و هستی هستند. این حالت معماگونه تبلور خدایی بودن و امکان تحول مداوم و خندان آنهاست. باری دوران، دوران این هانیبالها و خشاریاشاههای عاشق و خندان و اغواگر، دوران این شرارت خندان و عاشقانه است. آیا صدای خنده این غول زیبای درونی را در خود می‌شنوید که با خواندن این مطلب به وجد آمده است و حق و جای خود می‌طلبد و بر در خودآگاهیتان و قلبتان می‌کوبد. باری با دگردیسی به جسم خندان، به جسم هزار گستره دلوزی، به عارف زمینی من، در را بر این غول زیبا و شرور خویش بگشایید و او را فانی و خندان سازید و به یار و قدرت خویش تبدیل سازید. زیرا او شماست و شما او هستید و نیز....

پایان

 

روانکاوی هیولای جذاب، هانیبال لکتور در فیلمهایش(2)


روانکاوی هیولای جذاب، هانیبال لکتور در فیلمهایش(2)
داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمان‌گر‌‍
 
هانیبال
 
فیلم «هانیبال»(1) در واقع قسمت سوم و نهایی رمان و ماجراست، اما چون بخش اول رمان بنام «اژدهای سرخ» دوباره به عنوان فیلم و بخش سوم فیلم ساخته می‌شود، از اینرو این نظم رمانی بهم می‌خورد. فیلم «هانیبال» به کارگردانی ریدلی اسکات پرفروشترین قسمت چهار فیلم هانیبال است، اما به جایزه اسکار مانند فیلم اول دست نمی‌یابد. ریدلی اسکات در واقع در این فیلم کنجکاوی و علاقه خویش به عنصر رئال و کابوس‌وار و غیرقابل فهم زندگی و درگیری میان آدمی با این بخش را دیگربار به نمایش می‌گذارد. اشتیاق و کنجکاوی که ایجادگر فیلم مهم دیگر او«الیین،موجود غیرزمینی» بوده است. زیرا «الیین» با آن علاقه غریزیش به خوردن دیگر موجودات و بااستفاده از دیگر موجودات مانند انسان به عنوان وسیله حمل نوزادانش، دارای حالات پارازیت‌وار، نامفهوم، غیرقابل‌درک،خشونت‌‌آمیز، غریزی و کابوس‌واری است که بهترین تبلور بخش «رئال و یا هیچی کابوس‌وار‌» زندگیست. هیچکس نمی‌داند الیین از کجا آمده‌اند و دیالوگ عمیق با آنها ممکن نیست، زیرا موضوع اصلی آنها حالات ابتدایی و رانشی چون خوردن و زاییدن و تکرار مداوم این حالات غریزی و نیز خشونت‌بار است، بدون هیچ‌گونه تحولی در این حالات. الیین از این رو بهترین تبلور حالات خشونت و سکس کابوس‌وار، بهترین تبلور حالات کابوس‌وار، نامفهوم بخش هیچی و رئال زندگی انسانیست. او بهترین تبلور حالت خوشی مداوم و بی‌مرز و تکرار این خوشی یا تمتع کابوس‌وار بخش رئال زندگیست، که نمونه این تکرار کابوس و خوشی تهوع‌آور را ما در کانیبالیسم هانیبال و یا خشونت قاتلان جنسی مانند بوفالو بیل در بخش اول رمان و در فیلم «سکوت بره‌ها» می بینیم. همانطور که در بخش قبل بیان شد، بخش رئال مربوط به بخش هیچی و پوچی و نامفهوم زندگیست و ربطی به واقعیت و یا رئالیته ندارد. بخش رئال که ما بشیوه کابوس‌وار و ناگهانی آنرا لمس می‌کنیم، مثل حالت آمریکایی ها و جهانیان پس از حادثه یازده سپتامبر است. در برابر این ظهور ناگهانی بخش رئال و خشونت غیرقابل فهم، آمریکاییان و جهانیان ناگهان فلج می‌شوند و آدمی به هیچ وجه نمی‌تواند توضیحی برای این بیابد که چرا یک مسلمان مهندس با هواپیما به ساختمانهای بزرگ ورلد تریت سنتر می‌زند و خود و جمعی را می‌کشد. هیچ دلیل منطقی، حتی دلایل بظاهر منطقی در باب تروریسم، نمی‌تواند این خشونت و خوشی نهفته در این خشونت را توضیح دهد. از این رو اول جهان و بویژه آمریکاییان فلج می‌شوند، اما سپس به جای قبول کابوس زندگی و یافتن راهی منطقی برای جواب دادن به علل منطقی تروربسم و خشونت، اسیر نگاه کابوس نامفهوم می‌شوند و دقیقا از قربانی به مجرم تبدیل می‌شوند. از اینرو حرکات آمریکاییان، حمله‌‌شان و خشونتشان در عراق خود به کابوسی تبدیل می‌شود و زبان و کلام بوش و بن‌لادن مرتب به یکدیگر نزدیکتر می‌شود و کابوس‌وار می‌شود. تبلوری دیگر از این حالت کابوس‌وار و خوشی رانشی حالات کابوس‌وار را ما در فیلم «پرندگان» هیچکاک می‌بینیم. فیگور کلاغها و مرغان دریایی در فیلم « پرندگان» هیچکاک بهترین تبلور این هیچی و بخش رئال زندگیست و باعث می‌شود، حیوان بی‌آزاری چون کلاغ و مرغ دریایی بدون هیچ دلیلی و یا دلیلی که ما قادر به درکش باشیم، ناگهان به قاتل و خشونت محض تبدیل شود. انسان همیشه از این بخش خوفناک و غیرقابل فهم زندگی هراس دارد و به آن نامهای مختلفی چون حالت جن‌زدگی، دیوانگی، شیطان‌زدگی و غیره داده است. در کل فیلم هانیبال یک ترس تپنده و هراسناک وجود دارد که مثل موسیقی متن فیلم را همراه می‌کند و مرتب توسط حالات هانیبال لکتور، این حالت ناپایدار زندگی و حضور ناگهانی عنصر رئال و کابوس‌وار زندگی بر تماشاگر فیلم آشکار می‌شود. مثل یک انسانی معمولی که ناگهان به یک قاتل سریالی تبدیل می‌شود، هانیبال نیز که در لحظه ایی قبل یک کارمند موزه مدرن و مسئول کتابخانه کتب قدیمی و در حال شرح مسائل تاریخی شهر زیبای فلورانس است، ناگهان در ‌لحظه بعدی به هانیبال خونخوار تبدیل می‌شود و گردن کمیسر پلیس را با تیغی می‌برد و دل وروده‌اش را بیرون می‌ریزد. چه انسانهای معمولی که بدون هیچ کودکی پردردسر و یا بدون مشکلات کابوس‌وار ناگهان به قتلهای سریالی و غیره دست‌ زده اند. از اینرو در روانشناسی و روانکاوی رابطه علت و معلولی وجود ندارد و تنها از پیوندها می توان سخن گفت و از فاکتورهای تاثیرگذار مانند کابوسهای دوران کودکی و یا گذار منفی ادیپی و غیره می‌توان سخن گفت. همیشه یک بخش از زندگی و انسان و هر حرکتش غیرقابل درک و فهم می‌ماند و این بخش همان بخش رئال است.
 
در فیلم «سکوت بره‌ها» فاصله میان خوب/بد و زشت/زیبا نسبتا مشخص است و می‌‌توان دو فیگور هانیبال و کلاریس را فیگور خوب/بد نسبی مدرن و فیگور قاتل سریالی بوفالو بیل را عنصر زشت و خطرناک دید که شکل خشن‌تر و کابوس‌آورتر هانیبال است. یا می‌توان این سه فیگور را به نام یک فیلم معروف قدیمی وسترن،« خوب/بد/زشت» نامید. در این فیلم با مرزهای نسبتا مشخص میان جانی/مجرم، تنها در رابطه میان هانیبال/کلاریس گاه این مرزها شکسته و یا جابجا می‌شود و هانیبال روانکاو کلاریس می‌شود، اما اصل مرزها و چهارچوب روابط باقی می‌ماند. در فیلم هانیبال و فینال روایت هانیبال که موضوع بحران و دگردیسی و عشق هرچه بیشتر مطرح می‌شود، به همان‌اندازه نیز مرزها شکسته می‌شود و هر فیگوری از جهاتی خوب و یا از جهاتی منفی است. هر مرد قانونی در خویش یک خائن و جانی نهفته دارد و جانی و کانیبال از جهتی قربانی و و از طرف دیگر طرفدار عشق و رابطه می‌شود. ریدلی اسکات در فیلم «هانیبال» خویش مرتب این مرزها را می شکند و اجازه بیان بحران همه جانبه و دگردیسی و تحول در روابط را می‌دهد. با توجه به تئوری «چند صدایی» باختین و حالت کارناوالی رمانهای چند صدایی مانند «قمارباز» داستایوسکی که در آن هر فیگوری یک عنصر متقابل دارد و همه چیز مرتب در لحظه تحول و بحران قرار دارد و شاه، گدا می‌شود و گدا شاه می‌شود، همینگونه نیز در فیلم هانیبال این کارناوال عشق/خشونت/ طمع و بازیگران مختلف و متقابل این بازی را می بینیم. تنها تفاوت شاید در این است که اینجا این چندصدایی در نهایت همه بدور حول فیگور هانیبال لکتور و روایت او دور می‌خورد و اینگونه دارای یک تک‌روایتی درونیست و کامل به چندصدایی تبدیل نمی‌شود.اما ما بهرحال با یک کارناوال از فیگورها و احساسات عشق/دلهره/خشم و حالات بینابینی و در حال تحول مداوم روبرو هستیم.
 
هانیبال لکتور که کارمند یک موزه فلورانس را کشته و خورده است، اکنون در آنجا زندگی تازه‌ای به عنوان یک موزه‌دار باسواد و متشخص شروع کرده است. فیگور متقابل او از یکطرف کمیسر پلیسی بنام «پازی» است که به راز او پی می‌برد و می‌خواهد به خاطر پول او را به یکی از قربانیان سابق هانیبال بفروشد که قصد انتقام‌گیری از هانیبال را دارد. این کمیسر پلیس اما در خویش نیز رازی پنهان دارد و آن این است که خانواده‌اش و نیاکانش نیز دست به خیانتی بزرگ زده‌اند. اکنون او نیز به عنوان پلیس گویی راه نیاکان خویش را می‌رود و برای پول به قانون خیانت می‌کند و بهای این خیانت را به این شکل می‌پردازد که او مانند نیایش توسط هانیبال به دار آویخته می‌شود و همزمان دل و روده‌اش بیرون ریخته می‌شود.
در این حالت کمیسر پلیس و تکرار گذشته در زندگی او و نیز در حالات فیگورهای دیگر فیلم هانیبال، ما مرتب با انگیزه و شیوه «تکرار اجباری» فرویدی برمی‌خوریم. در موضوع « تکرار اجباری» مانند تمیزکردن وسواسی یک بیمار وسواسی، یا تکرار قتل و تجاوز توسط یک قاتل و متجاوز جنسی، هم موضوع حقایق و قدرتهای پذیرانشده و انطباق نیافته بشری وجود دارد، هم حکایت از خوشی کابوس‌وار و تکرارشونده در این تکرار می‌کند که متعلق به عرصه رئال و هیچی است. تا زمانی که این حقیقت درونی پذیرفته و به قدرت مدرن تبدیل نشود و تا زمانی که این خوشی تکرارشونده رانشی به تمنای قابل تحول مدرن مانند شرارت مدرن و تمنای مدرن تبدیل نشود، می‌تواند حتی پس از نسلها باز هم این تکرار صورت می‌گیرد. یک نمونه این تکرار حالت کمیسر پلیس و خیانت نهفته در تاریخ و روان خانوادگی آنها و تکرار قتل تراژیک نیای خویش و خیانت است. نمونه جمعی آن بحران مدرنیت طولانی ما ایرانیان و اجبار به تکرار مداوم آن توسط نسلهای بعدی تا زمان دست‌یابی نهایی به تلفیق و گذار از بحران است.
 
فیگور دیگر این بازی که او نیز به شیوه خود به عنصر متقابل هانیبال تبدیل می‌شود، قربانی سابق او «ورگه» فرزند یک بارون فروشنده گاو و حیوانات است که در واقع یک سادیست و پدوفیل(بچه‌باز) نیز هست. هانیبال که این حالات او را می‌شناخته است، او را در زیر تاثیر مواد مخدر وادار کرده است، بخشهایی از صورت خویش را با چاقو ببرد و به سگی برای خوردن دهد. اکنون این موجود ناقص و معلول و این قربانی به یک مجرم تبدیل می‌شود و می‌خواهد انتقام خویش را بگیرد. او بقول خودش می خواهد هانیبال را طمعه چند « خوک وحشی» تعلیم دیده برای این کار سازد و شاهد قتل و خوردن هانیبال توسط خوکان وحشی باشد. صدای خوکان و موزیک مربوط به آنها بسیار عالی و پرقدرت در فیلم است و بیانگر این خوشی و تمتع کانیبالی کور، ابتدایی و کابوس‌وار است. در اینجا نیز دیگربار شاهد عبور از مرز هستیم و قربانی به جانی تبدیل می‌شود.
 
کلاریس نیز اکنون بخاطر یک عمل پلیسی ناموفق دچار مشکلات و بحران کاری است و یک همکار سابق او را زیر فشار قرار می‌دهد، بویژه که کلاریس جواب عشق‌اش را نداده است. یعنی فیگور کلاریس و همکارش نیز باز در یک حالت متقابل با یکدیگر و همزمان در حالت بحرانی و مرزی قرار دارند. از طرف دیگر هانیبال سرانجام احساسش را به کلاریس نشان می‌دهد و با او تماس می‌گیرد و رابطه چندلایه عشقی/اروتیکی، پلیسی/جانی، دخترانه/پدرانه آنها به مرحله نوینی از رابطه زن/مردی چندلایه و مالامال از احساسات پارادکس عشقی و بشری تبدیل می‌شود و مرزهای سابق را می‌شکند.
 
از جهاتی می‌توان فیلم هانیبال را نیز یک زیباسازی هانیبال خواند، اما در واقع فیلم نشان می‌دهد که آدمها تحت موقعیتهای متفاوت و تحت تاثیر عوامل شناخته چون پول یا انتقام، عشق و یا عوامل نشناخته زندگی می‌توانند به قاتل و هانیبال تبدیل ‌شوند و چنین مرزهای بسته میان سالم و بیمار وجود ندارد. همزمان فیلم بخوبی نشان می‌دهد در لحظات عشق و نفرت، در لحظات احساسی و بحرانی، این مرزها مرتب شکسته می‌شوند و آدمها در پی دستیابی به خواست هایشان این مرزها را پشت سر میگذارند و ایجادگر تفاوت و تحول در دیسکورس و گفتمان و خالق مرزها و روابط نویی می‌شوند. هر تحول واقعی فردی و یا جمعی زیربنا و پیش‌شرطش یک بحران و بیماری است. از طرف دیگر فیلم نشان می‌دهد که چگونه در این جهان هیچی و مالامال از خشونت و خوشی کابوس‌وار، عنصر عشق و احساس می‌تواند به ایجاد یک رابطه نو و تحول آدمی کمک رساند. در لحظه نهایی فیلم، هانیبال توسط ورگه و آدمهایش دستگیر می‌شود اما کلاریس او را از دست ورگه و خوکان وحشی نجات می‌دهد و خودش زخمی می‌شود. ورگه قربانی حس انتقام خویش می‌شود و توسط پیشخدمتش با صندلی چرخ‌دارش به میان خوکان وحشی انداخته می‌شود. جالبی فیلم ریدلی اسکات در این است که گویی در فیلم شرارت و خشونت گاه کابوس‌وار و گاه خندانی وجود دارد که از فرد به فرد و از فیگور به فیگور انتقال می‌یابد و ریدلی اسکات به این وسیله، بخوبی بخش هراسناک و در عین حال جذاب بشری را نشان می‌دهد. لکان اسم این حالت و انتقال خشونت و خوشی غیرقابل تفسیر را «سینت هوم» یا تمتع مازاد می‌گذارد که به نگاه او بطن انسان را تشکیل می‌دهد. یک لحظه این انتقال حالت کابوس‌وار، سخن هانیبال به پیشخدمت است که به او با خنده می‌گوید:« او را جلوی خوکان بیانداز و بگو من بودم» و پیشخدمت نیز همین کار را می‌کند. آمیختگی صدای خوکان و فریادهای قاتل سادیست نیز یکی از بخشهای تکان‌دهنده و جذاب فیلم است.
 
هانیبال کلاریس زخمی را به خانه او می‌برد و از او پرستاری می کند و همزمان رقیب پلیس خطرناک کلاریس را به عنوان شام شب آماده می‌سازد و در یک شام باشکوه، خوراک مغزش را به خورد خودش می‌دهد. جالب اینجاست که میان فیلم و رمان از اینجا اختلاف آغاز می‌شود. در رمان در پایان کتاب و در انتهای این بحران عشق و دگردیسی نهایی، کلاریس و هانیبال به یک جفت عاشق و معشوق تبدیل می‌شوند و هر کدام در نتیجه این عشق و تن دادن به تمنای «غیر» و لمس تمنا و نیاز خویش به دیگری، در عمل دگردیسی می‌یابد و چیزی از دیگری را در خویش جذب می‌کند. آنها با قبول پوچی و هیچی زندگی به عشق زمینی و نیاز خویش به یکدیگر دست می‌یابند. در واقع این دگردیسی نهایی عاشقانه باعث می‌شود که هانیبال از کانیبالیسم که خود تبلوری از عشق بیمارگونه است، به عشق واقعی دست یابد و بنوعی شفا یابد. کلاریس نیز با عبور از مرزهای معمولی و تن دادن به عشق هانیبال، به سعادت و عشق دست یابد و نیمه پنهان خویش را بفهمد و در خویش پذیرا شود. در رمان این موضوع به این شکل نشان داده می‌شود که این دو به عاشق و معشوق تبدیل می‌شوند و کلاریس در زیر تاثیر داروی آرامش‌بخش حتی بخشی از مغز دشمن خود را نیز می‌خورد و اینگونه او نیز بنوعی کانیبالیست می‌شود، همانطور که هانیبال به عشق و قانون تن می‌دهد و سپس با هم عاشقانه بزندگی معمولی در آمریکای جنوبی تن می‌دهند.
 
در فیلم اما پایان اینگونه صورت نمی‌گیرد. گویی ریدلی اسکات و جامعه آمریکایی اجازه این سعادت را نمی‌تواند بدهد و جنایتکار بایستی به سزای اعمالش برسد. از اینرو در فیلم کلاریس برای دستگیری هانیبال، در همان حال بیماری و جراحت به او دستبندی می‌زند و این دستبند را به دست خویش وصل می‌کند و قبل از آن نیز پلیس را خبر می‌کند. هانیبال با شنیدن صدای آژیر پلیس در برابر این انتخاب قرار می‌گیرد که برای فرار دست معشوقش و یا دست خود را قطع کند و او دست خود را قطع می‌کند و فرار می‌کند و از هواپیما به معشوقش زنگ می‌زند. در فیلم گویی ریدلی اسکات و جامعه آمریکایی این نتیجه و گذار منطقی رمان را و شکستن همه مرزها توسط عشق و قدرت دگردیسی انسانی را نمی‌خواهد بپذیرد و می‌خواهد بخشی از این مرزها را نگه دارد. یا می‌خواهد یک حالت بینابینی و بدون پایانی مشخص را حفظ کند، تا امکان ساختن فیلمهای بعدی نیز بوجود آید.
 
جالبی فیلم دوم این است که نشان می‌دهد در مسیر عبور از بحران فردی و یا گروهی، یک فرد و یا جفت عشقی بناچار از مرزهای عمومی عبور می‌کنند و با بخشهای دیگر خویش آشنا می‌شوند و دگردیسی می‌یابند. طبیعی است که این دگردیسی می‌تواند به شکل منفی و ماندن در بحران، تشدید یا تکرار بحران مانند کمیسر پلیس و ورگه قاتل سادیست رخ دهد، یا مانند هانیبال/کلاریس به شیوه عبور از بحران و دست‌یابی به شکل جدیدی از عشق و فردیت و تحول سمبلیک صورت گیرد. همه فیگورها در واقع نیمه‌ها و چهره‌های پنهان یکدیگر، حالات متقابل هم هستند و به این خاطر قربانی به مجرم و مجرم به قربانی تبدیل می‌شود و قانون به خائن و جانی به حافظ عشق و قانون مبدل می‌شود. موضوع این فیلم نیز موضوع دگردیسی است و موضوع بحران انسان و ضرورت دگردیسی است. اما این دگردیسی می‌تواند به علل مختلف قابل‌درک یا غیرقابل‌درک، بالغانه، بیمارگونه یا کابوس‌وار باشد. آدمی در برخورد با هیچی وکابوس زندگی یا به سنگ تبدیل می‌شود، یا مثل آلبر کامو می‌خواهد با پوچ شدن بر پوچی چیره شود. یا به شیوه اپیکوری و خیامی تن می‌دهد، یا به یک فرد مطلق خواه وضدقانون تبدیل می‌شود، یا به وسیله عشق و قبول پوچی و هیچی و قبول نیازهای انسانی خود به شکلی از اشکال جهان سمبلیک انسانی و جهان پارادکس بشری دست می‌یابد. موضوع انسان توانایی دیدن و نگریستن به درون هیچی و پوچی خویش و زندگی، توانایی نگریستن به درون کابوسها و زخمهای خویش است. موضوع، توانایی دیدن هانیبال و هاملت درون خویش و تبدیل آنها به قدرتهای زندگی و به شرارت خندان و جذاب خویش، تبدیل آنها به هیولای جذاب و خندان خویش و به انواع و اشکال «هیچی خندان و خلاق» است. تفاوت انسانها تنها در نوع انتخاب آنهاست. انتخابی که بخش عمده‌اش ناآگاهانه و تحت تاثیر شرایط و بخش های غیرقابل فهم زندگیست.
 
اژدهای سرخ
 
همانطور که گفتم، فیلم «اژدهای سرخ»(2) یک ریمیکس و بازتولید بخش اول رمان هانیبال است که قبلا به اسم فیلم «ماه خونین» به اکران می آید و ناموفق است. در فیلم جدید و موفق «اژدهای سرخ»، موضوع فیلم جستجوی یک قاتل سریالی دیگر توسط سازمان اف‌بی آی است. کمیسر پلیس گراهام که خود عامل دستگیری هانیبال بوده است و توسط او نیز زخمی و ضربه روحی شدید خورده است، مجبور است برای درک حالات این قاتل سریالی که دو خانواده را در هنگام قرص ماه کشته است و بجای چشمانشان تکه آینه‌هایی کار گذاشته است، بسراغ هانیبال لکتور رود. هانیبال در واقع با این قاتل در تماس است و حتی به کمک او می‌خواهد خانواده گراهام را بقتل برساند. اینگونه یک بازی پلیسی و خطرناک چندجانبه شروع می‌شود. موضوع بسیار جالب این فیلم، جدا از دیدارها و دیالوگهای گراهام و هانیبال، قاتل سریالی به بازیگری آلفرد فینه است. او از کودکی توسط مادری ستمگر مورد آزار قرار گرفته است و دندانهایش داغان و لبانش به شکل لب‌شکری هستند و به این‌خاطر دچار یک گره حقارت عمیق و ترس عمیق از ارتباط و عشق است. اسم او «دلارهاید» است و او در واقع از طریق قتلها در پی دست‌یابی به یک دگردیسی و عبور از هراسها و کابوسهای کودکی و در پی عبور از بحران خویش است. در واقع او می‌خواهد بدینوسیله و بکمک این قتلهای آیین‌مند به یک «اژدهای سرخ» و قدرتمند تبدیل شود که در درونش جا دارد و او را کنترل می‌کند. اینجا دیگربار با موضوع بحران روانی، بیماری روانی و روبرو شدن با کابوس و هیچی زندگی و ضرورت دست‌یابی به یک بلوغ فردی و دگردیسی بیماری خویش و حقایق نهفته در آن به قدرتهای سمبلیک و بالغانه خویش روبرو هستیم. هر بیماری روانی یک تلاش روان و جسم برای بیان و دست‌یابی به تمناهای خویش است. مشکل این است که تنها با دگردیسی هرچه بیشتر بیمار نارسیستی و یا کابوس‌وار، بیمار اسکیزوفرن، معتاد و یا کانیبالیست به فرد فانی و قادر به قبول قانون و قبول محرومیت از یگانگی اولیه با مادر می توان از بیماری به بلوغ تازه دست یافت. یعنی در هر بیماری، در واقع هم حالت و شوقش و هم فرد و رابطه اش با اشتیاقش بیمار است. در حالت نارسیستی و نیز بیماریهای اسکیزوفرنی و پارانویید، در واقع بیمار در حال نفی قانون و نام پدر و در پی حفظ یگانگی با مادر و حفظ خوشیهای کابوس‌وار اولیه است. ابتدا وقتی بیمار هرچه بیشتر به قبول فاصله میان خویش و تصویر، میان خویش و اشتیاقش تن دهد و مرگ یگانگی اولیه توهم‌وار را پذیرا شود، آنگاه او قادر به دگردیسی به فردیت فانی و منقسم لکانی و اشتیاق نارسیستی اش قادر به دگردیسی به تمنای مدرنست که آن روی دیگرش قانون است. یعنی بیمار و بیماری یک حالت است و در معنای پسامدرنی فوکویی یا دریدایی در رابطه متقابل با یکدیگر قرار دارند، از اینرو با تغییر حالت بیمار و قبول فانی بودن خویش و قبول فاصله و حجاب میان خویش و «غیر»، حالت بیماریش نیز تغییر می کند. اکنون این فرد و جسم خندان قادر به ایجاد روایات نو و فانی از اشتیاقات خویش، قادر به پذیرش اشتیاقاتش و دگردیسی آنها به تمناهای مرزدار، فانی و قابل تحول در جهان سمبلیکش می‌شود. او از اکنون در روایت خویش می‌زید و می داند که همیشه روایاتی دیگر از عشق و قدرت، از خدا و یا از خود ممکن است.
 
معضل انسان بیمار، چه انسان اسکیزوفرن و چه انسان نوروتیک، ناتوانی از قبول تن دادن به این جدایی و نیز ناتوانی از تن دادن به اشتیاقات خویش و ناتوانی از دگردیسی آنها به تمناهای مدرن است. تفاوت در این است که انسان اسکیزوفرن و یا انسان پارانویید اسکیزوفرنی مانند قاتل سریالی این داستان که نامش «دلارهاید» است، ناآگاهانه در پی نفی قانون و نفی نام پدر و ایجاد یگانگی اولیه است. از این رو نیز یک دیوانه فکر می‌کند که ناپلئون است و متوجه فاصله میان خویش و ناپلئون نمی‌شود، در حالیکه بقول لکان « ناپلئون خود را با خویش هیچگاه عوضی یا اشتباهی نمی‌گیرد». زیرا او می داند که ناپلئون یک سمبل است، یک اسم دلالت است. یک هویت اوست و دربرگیرنده همه هویت ها و نامهای او نیست. زیرا میان من با خودم همیشه فاصله ای است. انسان اسکیزوفرن در پی نفی این فاصله و حجاب است. از اینرو نیز برخی دیوانگان فاصله میان کلمات در زبان را که نمودی از قبول قانون و فاصله است، نفی می‌کنند و کلماتشان را بهم چسبیده و نامفهوم می‌نویسند و یا بیان می‌کنند. زیرا زبان عرصه حضور این حجاب و فاصله سمبلیک است و از اینرو نیز زبان و نوشتار همیشه یک روایت است و نوشتن پایان نمی‌یابد. انسان نوروتیک در واقع این نام پدر و قانون را پذیرفته است. از اینرو چندین قدم از انسان اسکیزوفرن جلوتر است، اما این گذار کامل صورت نگرفته است و او ناتوان از دگردیسی اشتیاقات بدنبال نفی پدر و قانون و یا اشتیاقات نارسیستی جنسی خود به تمنا و خشم مدرن است و این گونه دچار انواع و اشکال بیماری های نویروتیک چون بیماری وسواسی/ اجباری یا بیماری هیستری می‌شود. برای مثال بیمار وسواسی/ اجباری مانند بیمار گرفتار وسواس تمیزی ناآگاهانه باور دارد که تمنایش ناممکن است. از این رو از یک طرف مرتب میز را تمیز می‌کند، تا اثری از اشتیاقات جنسی و خشمگینانه‌اش نماند و از طرف دیگر می‌داند ناتوان از چیرگی بر آن ها و یا ارضای آن هاست، از این رو باز هم حس می‌کند که میز کثیف است و باید دوباره تمیز کند.
 
قاتل سریالی دلارهاید دارای یک جنون درونی بنام «اژدهای سرخ» است که به او فرمان می‌دهد و او برای دست‌یابی به خواستهای این اژدهای درون دست به خشونت و تجاوز می‌زند. اژدها در واقع بقول کارل گوستاو یونگ در کتاب «مفهوم قهرمان» تبلوری از مادر و تبلوری از اسارت در شکم و جنین مادری و ناتوانی از دست‌یابی به فردیت خویش است. در معنای لکانی نیز تصویر اژدها در این فیلم برای دلارهاید در واقع هم تصویری از مادر جبار و واقعی دوران کودکیست که او را زجر داده است و هنوز هم این فرد در زیر نگاه و فرمانش است و هم تبلور تلاش ناآگاهانه این بیمار روانی برای یکی‌شدن با مادر/اژدها و نفی قانون و فردیت و رهایی از هراسهای انسانی و فرار از عشق فانی زمینی هراس‌انگیز است. یعنی می‌توان در پشت این مادر/اژدها همچنین پدر جبار درونی را دید که عامل ایجاد انحراف و خشونت جنسی است و بی‌مرز است. دلارهاید و اژدهای درونش تبلور این حالت چندلایه انسان پارانویید و اسکیزوفرن است. البته او بیشتر دچار اختلالات شخصیتی با حالات پارانویید/اسکیزوفرن است، تا اینکه بیمار اسکیزوفرن باشد. زیرا قدرت فردیت و برنامه‌ریزی او تا حدودی قادر به عمل است. موضوع این است که همانطور دیوانه با مسیح‌شدن و ناپلئون‌شدن قصد دست‌یابی به یک یگانگی اولیه را دارد، همانطور نیز دلارهاید از طریق قتلها و جنایت سعی در دگردیسی و تبدیل شدن به یک اژدهای سرخ و خدای جبار و بی‌مرز را دارد، تا بدینوسیله بر کابوسهای کودکی و هراسهای زندگیش و تنهایی‌اش چیره شود. اما این چیرگی یک توهم است. زیرا حتی یگانگی اولیه نیز در نهایت یک توهم است و رابطه کودک/مادر و حتی رابطه جنینی مالامال از حالات مهراکین و یا مشکلات مختلف است و هیچگاه بهشت برین نیست. اما بشر برای تحول مداوم احتیاج به این توهم دارد. مشکل انسان بیمار ناتوانی به عبور از این یگانگی مطلق و جستجوی مداوم آن در عشق و حقیقت فردی و قابل تحول بشریست.
 
« دلارهاید» توهم‌وار در پی این دگردیسی و بی‌نیاز شدن، خدا شدن و دست‌یابی توهم‌وار به عشق و یگانگی نارسیستی با خود و با یک تصویر درونی و برونیست. او حتی به این تصویر اژدهای درون که تبلوری از مادر کابوس‌وار و نیز پدر جبار درونیست، یک تصویر واقعی در بیرون نیز داده است. این تصویر، نقاشی «اژدهای بزرگ سرخ و زنی که با نور خورشید ملبس شده است» اثر نقاش معروف ویلیام بلک است که دلارهاید عکس این اژدهای سرخ را بر تن خویش خال‌کوبی کرده است و عکسش را در خانه دارد. جالب این است که اژدهای سرخ در تصویر در واقع سفید است که باز بیانگر چندمعنایی و حالت بینابینی این تصویر است، اما تصویر این اژدهای سرخ و زن موطلایی تبلور جستجوی درونی دلارهاید بدنبال عشق و ارتباط نیز هست. زیرا هر بیماری روانی دارای معانی مختلفی است و در نهایت خلاقیتی توسط جسم و جان برای دست‌یابی به خواست خویش است. اینگونه اژدها هم تبلور مادر کابوس‌واریست که کودک را رها نمی‌کند و نمی‌گذارد او به عشق فردی و بالغانه دست یابد. هم اژدها در معنای انحراف جنسی تبلور پدر جبار درون است که بقول لکان بدون مرز در پی خوشی نارسیستی است و انسان منحرف اسیر نگاه اوست. لکان در زبان فرانسوی پرورزیون یا (انحراف جنسی) را پارورزیون یا انحراف پدر می خواند. از طرف دیگر این اژدها و زن موطلایی حکایت از جستجوی جان و روان بدنبال عشق و زندگی، بدنبال قدرت و سلامت نیز می‌کند. موضوع این است که چگونه بیمار با کمک تحول درونی و با کمک تاثیر مثبت شرایط برونی مانند عشق بتواند این قدرت و نیروهای مثبت درون بیماری خویش را در خود جذب کند و بر حالات بیمارگونه و بی‌مرز بیماری خویش چیره شود و به فرد مدرن و بالغ دگردیسی یابد. تمامی فیلم «اژدهای سرخ» مالامال از علائم این میل به دگردیسی و درگیری میان بخشهای سالم و بیمارگونه درون بیمار است که برای درک بهتر موضوع فیلم پرداختن به این علائم نمایانگر میل دگردیسی و میل عشق ضروری است.
 
چند علامت بحران و ضرورت دگردیسی و معضل عشق در فیلم «اژدهای سرخ»
 
هم موضوع فیلم و هم سمبلهای فراوان در فیلم حکایت از بحرانهای عمیق انسانی و ضرورت دگردیسی و نیاز به عشق و چگونگی شکل دست‌یابی به عشق و یا ارتباط با دیگری و «غیر» می‌کند. پنج سمبل اساسی این حالات به شرح ذیل هستند:
 
ا/ نام مستعار دلارهاید
روزنامه‌ها به قاتل سریالی نام « پَری دندانها» یا با ترجمه آزاد فارسی «دندان طلایی» می‌دهند که حکایت از لحظه دگردیسی و بحرانی می‌کند. پری دندانها یک موجود افسانه‌ایست که وقتی دندانهای شیرخواره کودک می‌افتد، بجای هر دندان در دهان یا جیب کودک یک سکه می‌گذارد. اینگونه با توجه به ایماژهای شیرخوارگی، افتادن دندانها و پری دندانها، موضوع ضرورت دگردیسی و بلوغ هرچه بیشتر مطرح می‌شود. موضوع تنها این است که آیا این دگردیسی به شکل بالغانه و یا بیمارگونه رخ می‌دهد. در این تحول انتخاب آگاهانه/ناآگاهانه و تجارب و کابوس های کودکی تاثیر فراوان دارند.
 
2/ آینه
دندان طلایی و قاتل سریالی بجای چشم‌های مقتولین تکه آینه‌هایی می‌گذارد، تا در لحظه همخوابگی با آن ها خود را ببیند و شاهد دگردیسی خویش به اژدهای سرخ شود. مرحله آینه مرحله نارسیستی تحول انسان است و انسانی که گرفتار این مرحله نارسیستی و آینه می‌ماند، در واقع اسیر نگاه آینه ایست که در آن یا خویش را بزرگ و یا هیچ احساس می‌کند. او ناتوان از حس چندلایگی و منقسم بودن خویش و گرفتار توهم تمامیت و متفاخر بودن است. او ناتوان به گذار از رابطه نارسیستی شیفتگانه/متنتفرانه ثنوی به رابطه سمبلیک و فردی تثلیثی است. از اینرو نارسیسم بسته و در پی یگانگی بی‌مرزش نمی‌تواند به تمنای نارسیستی فانی و مدرن، به توانایی عشق به خود و عشق به دیگری دگردیسی یابد. اینگونه دندان طلایی تنها با جسم بیجان مقتولین قادر به همخوابگیست. آنها برایش تنها ابژه ای در این بازی نارسیستی بیش نیستند و تنها می‌خواهد بجای چشمان سرزنش گر مادر درونی و گره حقارت درونی، در آینه چشمان آنها اژدها و دگردیسی خویش به اژدها را ببیند. او گرفتار یک خیال و یک نگاه در آینه است. از اینرو نیز ناتوان از دیالوگ و ارتباط و همخوابگی عشقی واقعیست.
 
3/ قرص ماه
دندان طلایی در هنگام کامل شدن ماه به قتل دست می‌زند. پیوند میان ماه کامل و رشد حالات حیوانی و خشونت‌آمیز نارسیستی و یا سکس نارسیستی در اسطوره‌ها و افسانه‌ها مثالهای فراوانی دارد. فقط به پیوند میان قرص ماه و حالت «گرگ شب» و افسانه تبدیل شدن انسان به گرگ در این شبها توجه کنید. اینجا نیز موضوع دگردیسی است، اما اینجا نیز دگردیسی به شکل بازگشت به یک حالت ابتدایی و خشونت‌‌آمیز و کابوس‌وار صورت می‌گیرد. رجعتی که در آن حالت حیوان درون انسان بدون تعالی یابی و یا تبدیل شدن به حیوان سمبلیک و یا دگردیسی به «حیوان و جسم خندان نیچه»، به شکل کابوس‌وار به امیال خشونت‌آمیز و جنسی خود دست می‌زند و دیگری برایش یک ابژه و قربانی بیش نیست. یعنی ناتوان از دیالوگ عاشقانه و اروتیکی و لمس نیاز خویش به «غیر» است.
 
4/ تاتو یا خال‌کوبی
تمامی بدن دلارهاید خال‌کوبی شده است و تصویر اژدها را بر پشت خویش کشیده است. خال‌کوبی سنتی عظیم در شرق و نیز اکنون در جهان غرب دارد. برخلاف نگاههای اولیه و بطور عمده غلط روانشناختی، تاتو یا خالکوبی و یا پیرسینگ علامتی از میل به زخمی‌کردن خویش نیست. تاتو و خالکوبی در واقع به معنای دگردیسی به دیگری، دگردیسی به «غیر»، رفتن زیر پوست دیگریست و بسته به حالت تاتو، بسته به رابطه فرد با خالکوبیش می‌تواند بشیوه سمبلیک و بالغانه و یا بطور عمده نارسیستی و نابالغانه باشد. در حالت نارسیستی و نابالغانه مانند خال‌کوبی دلارهاید، او در واقع به وسیله تاتو و خال‌کوبی در پی یکی شدن با تصویر اژدها، رهایی از تصویر خویش در آینه و دگردیسی به دیگریست. یعنی اساس این خال‌کوبی را یک حس نارسیستی یکی شدن با دیگری و فرار از فردیت و ضعفها و دلهره‌های انسانی خویش تشکیل می‌دهد. طبیعی است که خالکوبی در کشورها و فرهنگهای مختلف دارای معانی مختلفی نیز هست، اما این حالت رفتن در زیر پوست دیگری را می‌توان به اشکال مختلف نیز در آنها بازیافت. برای مثال خال‌کوبی در ایران بیشتر به معنای غلام دیگری بودن، تعلق داشتن به «غیر» و یا به معشوقی می‌‌باشد و این نیز شکلی دیگر از میل یکی شدن با دیگری و «غیر» است. از اینرو در روایت معروف مولانا در باب خال‌کوبی یک فرد می‌بینیم که وقتی این فرد ناتوان از قبول درد خال‌کوبی می‌شود و بقول روایت تصویر شیر خال‌کوبی به شیر بی یال و دم تبدیل می‌شود، مولانا به سرزنش او و ناتوانیش از قبول درد دگردیسی و عارف شدن می‌پردازد. در حالیکه این شخص که بر اساس ترس و یا درد شخصیش به تمثیل قهرمان و تصویر قهرمان اید‌ه‌الی تن نمی‌دهد، در واقع به خویش وفادار می‌ماند و فردیتش بیشتر از آن کسانیست که اسیر تصویر قهرمانی و حماسی عارف هستند و می‌خواهند با فرار از تصویر خویش به او تبدیل شوند. بزبان طنز در این شیر بی یال و دم بیشتر فردیت نهفته است، تا آن یکی شدن با تصویر شیر حماسی عارفانه.
 
خال‌کوبی از این منظر شباهت زیادی به عمل حشراتی دارد که خودشان را با محیط اطرافشان یک‌رنگ می‌کنند. سابقا باور بر این بود که حشرات این کار را برای دفاع ازخویش و پنهان کردن خویش از چشم دشمن انجام می‌دهند، اما بقول یک حشره‌شناس معروف بنام روجر کای لوییس این کار حشرات برای دفاع نیست، زیرا دشمنان او بطور عمده بکمک حس بویایی رد او را می‌یابند و نه بکمک حس بینایی. این عمل حشرات در واقع بقول او تلاشی است « تا جزیی از تصویر و صحنه شوند»(3). حشره در واقع با کمک این تقلید در پی یکی شدن با محیط اطراف و به آن تعلق داشتن است. زیرا حالت تقلید در پیوند با حس بینایی است. از اینرو این کار حشره را می‌توان حتی نوعی ناتوانی از درک فاصله میان خویش و محیط اطراف حس کرد. در انسان نیز موضوع به همین شکل است. بقول لکان « انسان همیشه جزیی از یک تصویر است»، خواه این تصویر را تصویر خانوادگی حک شده در درونمان یا دیسکورس فرهنگی بنامیم. ما همیشه در تصویریم و دارای جا و مکانی هستیم. احساس فردیت و احساس ما به خویش ناشی از مکان و جای ما در این تصویر و ناشی از نوع پیوند ما با دیگران در این تصویر است. در حالت بالغانه رشد، انسان با قبول جای خویش در تصویر خانواده و اجتماع به عنوان پیش‌شرط فردیتش، در عین حال برای تحول و رشد خود و ایجاد رابطه ‌ نو و بهتر با تصویر و دیسکورس تلاش می‌کند، زیرا او به این رابطه و دیالوگ با «غیر» و تصویر احتیاج دارد. در حالت بیمارگونه آنگاه شخص مانند دلارهاید در پی آن است که بشکل توهم گونه بر تصویر و یا تصویر خویش چیره شود، بدینوسیله که به «غیر بزرگ» تبدیل می‌شود و زیر پوست او می‌رود. بقول لکان تقلید در واقع در پی دست‌یابی به تصویر زیر تصویر خویش است. خال‌کوبی دلارهاید تلاشی توهم‌گونه و بیمارگونه برای این دگردیسی و تبدیل شدن به تصویر زیر تصویر خویش و یا رفتن در زیر پوست «غیر» و اژدها است.(4)
 
در حالت سمبلیک و بالغانه خال‌کوبی و تقلید، خال‌کوبی یک تصویر نو نیست که فرد می‌خواهد به آن تبدیل شود و از تصویر خویش رها یابد و یا با تغییر لباس و غیره به ایده‌آل هنری خویش تبدیل شود، بلکه این خال‌کوبی یک حالت و هویت و تصویری دیگر از اوست. زیرا او یک کثرت در وحدت است. از اینرو نیز بجای تقلید کورکورانه سعی در پذیرش حالات خوب فرد ایده‌آل خویش در خود می‌کند. یعنی «غیر» برایش به یک «مطلوب من» او تبدیل می‌شود که می خواهد با تلاش به آن دست یابد، بجای آنکه این دیگری برایش تبدیل به یک « من مطلوب» نارسیستی و یک قالبی شود که بخواهد با تقلید حرکاتش با او یکی شود. ‌خال‌کوبی دارای معانی دیگری مانند میل ایجاد تفاوت خویش با دیگری و طغیان بر علیه رسوم جامعه نیز است. امروزه خال‌کوبی هر چه بیشتر به یک مد همگانی تبدیل شده است ولی این به معنای آن نیست که این افراد به یک حالت سمبلیک و بالغانه از خال‌کوبی و لمس تفاوت خویش با دیگری و طغیان بر علیه قراردادهای اجتماعی دست‌یافته اند. موضوع جهان مدرن و امروزی این است که وقتی همه چیز مجاز باشد و همه کس قادر به همه کاری باشد، وقتی فردیت تبدیل به سنت عمومی می‌شود، آنگاه در چنین جامعه ای امکان لمس فردیت و ایجاد فردیت و لمس حالات اگزیستانسیال درد و دلهره و یا تنهایی فردی عملا ناممکن یا ضعیف می‌شود. از اینرو نیز حالت مضحکانه فرد امروزی این است که می خواهد با خال‌کوبی و نشان دادن تن و جسم ورزشی خویش به بیان فردیت خود بپردازد و به دیگران تفاوتش را نشان دهد، اما همینکه پایش را به کافه و یا بیرون می‌گذارد، ناگهان با جماعتی همسان و با خال‌کوبیهای همسان یا متفاوت روبرو می‌شود. او اینگونه عملا ناتوان از حس و لمس فردیت خویش و یا حس و لمس معضلات وجودی فردیت و تفاوت می‌گردد. علاقه عجیب انسان مدرن در حضور در هر هیاهوی تلویزیونی چون بیگ برادر، علاقه‌اش به مد و همراهیش با آن، در کنار علائم سالمش، در عین حال عارضه جهانی است که همه چیز در آن ممکن و آزاد است و همه حق فرد بودن دارند و فردیت سنت است. از اینرو نیز لمس فردیت و تفاوت سخت و گاه ناممکن می‌شود و چنین انسانی ناتوان از لمس عمیق خود و عشق و «غیر» می گردد. انسان عمومی امروزی بهترین تبلور « واپسین انسان» نیچه است که دیگر هیچ چیز عمیق وژرفی ندارد.
 
5/ تصویر اژدهای سرخ و زن موطلایی و عشق واقعی به زن کور « دبی»
علامت نهایی میل دلارهاید به دگردیسی و جستجوی پنهان عشق نقاشی ویلیام بلک است که او عاشق آن است. در واقع دلارهاید قاتل سریالی می‌خواهد از طریق این قتلهای آیینی به این نقاشی و اژدهای سرخ تبدیل شود و به زن با لباس طلایی دست یابد. تصویر زن طلایی در خویش بار دیگر تصویر پارادکس مادر آرمانی شده و نیز میل به عشق مردانه/زنانه را در بردارد. همانطور که اژدها نیز با وجود حاکمیت معنای کابوس‌وار و بیمارگونه دارای معانی سالم و قدرتمندانه ظریفی نیز هست. یعنی بار دیگر ما با موضوع بحران وجودی انسان گرفتار هیچی و پوچی و گره حقارت و یا اسیر کابوسهای کودکی و از سوی دیگر موضوع عشق و جستجوی عشق روبرو می‌شویم. دلارهاید در محل کارش با دختری کور به نام دبی آشنا می‌شود که موضوع عشق این دو و تلاش دلارهاید برای حفظ این عشق و ناتوانیش از این کار یک موضوع اصلی و مهم فیلم را نشان می‌دهد. در این عشق تضاد میان علاقه دلارهاید به اژدها شدن و خداشدن و در پای او کشتن انسانها و از سوی دیگر نیازش به زن موطلایی و عشق زمینی آشکار می‌شود. دبی زن کور نیز موطلایی است و کور بودنش باعث می‌شود که دلارهاید بدون احساس حقارت شدید بخاطر دندانهایش، قادر به نزدیکی و عشق‌ورزی با او باشد. همزمان در همین عشق پارادکس دلارهاید به دبی و به اژدها می‌توان مثل فیلمهای قبلی به موضوعات بنیادین بشری برخورد کرد. زیرا آدمی یا بدنبال شکلی از اشکال توهم‌وار قدرت جاودانه،زندگی جاودانه و یا بی‌نیازی جاودانه می‌گردد و بیمار می‌شود. یا هرچه بیشتر به راز انسانی خویش، به فانی بودن خویش، به نیازمندی خویش به عشق و دیالوگ با دیگری تن می‌دهد و بدور این «هیچی محوری»، جهان سمبلیک و فردی خویش، جهان عشق و حقیقت فردی و فانی و قابل تحول خویش را می‌آفریند. موضوع دلارهاید نیز همین است که آیا بخاطر دیدن کابوسهای کودکی و نگریستن در هیچی زندگی، به خشونت دائم و توهم خداشدن، به اژدها شدن، به توهم دگردیسی نارسیستی و یا خشونت‌آمیز تن می‌دهد، یا آنکه با قبول درد و زخم خویش و با قبول احتیاج خویش به عشق و دیالوگ ، به عاشق زمینی و فانی تبدیل می‌شود و اشتیاقاتش و نیز اژدهای درونش به قدرت مدرن و فانی چندلایه، به سروری فانی و عاشقانه تبدیل می‌شوند. دلارهاید نیز دچار این بحران و لحظه دگردیسی و انتخاب می‌شود. دلارهاید با تجربه عشق و سکس با دبی چنان عاشق او می‌شود که می‌خواهد از خشونت و توهم اژدها شدن دست بردارد. او در لحظه‌ای باشکوه از فیلم و صبح بعد از همخوابگی با دبی به سراغ تصویر اژدها می‌رود و از این اژدهای درون می‌طلبد که عشقش را از او نگیرد و نخواهد که او را بکشد، زیرا دوستش دارد. او حتی می‌خواهد با کشتن خویش در واقع این اژدها را بکشد و مانع قتل دبی شود. دلارهاید عاشق حتی به سراغ موزه می‌رود و نقاشی واقعی را پاره می‌کند و می‌خورد، تا بدینوسیله هم به اژدها تبدیل شود و دبی زن طلایی او باشد و هم دیگر از اسارت نگاه اژدها در آید و از او و حاکمیتش بر خویش رهایی یابد. این شیوه برخورد او نمود دیگری از حرکت کانیبالیستی هانیبال و یا کانیبالیسم جنگجویان قدیمی و خوردن قدرت حریف است. اینکه این راه به موفقیت نهایی دست نمی‌یابد، در صحنه بعدی دیده می‌شود، وقتی دلارهاید دبی را با یک همکار دیگر می‌بیند و خیال می‌کند که آنها با هم رابطه‌ایی دارند. از اینرو هم همکار را می‌کشد و هم قصد کشتن دبی را دارد. اکنون اژدهای درونش که بخیال خویش دیگربار به دروغ بودن هر عشق انسانی و هیچی زندگی پی برده است، خون و خشونت می‌طلبد و قربانی می‌طلبد، تا خدا و بی‌نیاز و بدون دلهره‌های انسانی شود و دگردیسی توهم‌وار کامل گردد. خوشبختانه هم دبی نجات می‌یابد و هم او ناتوان از کشتن خانواده کمیسر پلیس می‌شود، اما خود کشته می‌شود و در مرگ به یگانگی با اژدهای دروغین دست می‌یابد .اژدهایی که نمادی از زهدان مادر و گرفتاری در دل مادر و نگاه مادر است . زیرا این قاعده زندگیست که اگر کودکی بزرگ نشود و به استقلال خویش از مادر و پدر دست نیابد، محکوم به مرگ و پژمردگیست. مرگ نهایی دلارهاید به معنای بازگشت به زهدان مادر و یگانگی با اژدهاست. زیرا وحدت جاودانه، بی نیازی جاودانه، تصور دگردیسی به خدای بی نیاز یک توهم است و بهشت جاودانه یک توهم است و بقول لکان بسوی رانش مرگ هدایت می‌کند. اما انسان با قبول مرگ این توهم و با قبول از دست دادن بهشت اولیه دروغین، قادر به دستیابی به بهشت فانی و پارادکس عشق و حقیقت و دیالوگ بشری می‌گردد و از کودک به بالغ تبدیل می‌شود. او ایجادگر انواع و اشکال روایات مختلف از عشق و حقیقت به دور «هیچی مرکزی» جهانش خواهد بود و مرتب می‌تواند روایاتی نو از خدا،عشق،حقیقت بیافریند. زیرا حتی سنت،مدرنیت و یا پسامدرنیت نیز فقط روایاتی سمبلیک بدور این «هیچی محوری» جهان سمبلیک هستند و همیشه می‌توان روایاتی نو ساخت. زیرا با فانی شدن انسان و قبول نیاز خویش به دیگری، او ایجادگر هنر و فلسفه و علم و تحول مداوم زندگی انسانی می‌شود. زندگی انسانی که ترکیبی از وحشت/شکوه، دلهره/عشق، ترس/جرات و دیگر احساسات و اندیشه‌هاست. دلارهاید ناتوان از این دگردیسی مثبت می‌گردد و محکوم است که به یک دگردیسی منفی و هماغوشی با اژدهای مرگ و آغوش جاودانه مرگ تن دهد.
 
 
هانیبال ریزینگ
در فیلم «هانیبال ریزینگ» ما با کودکی و جوانی هانیبال و علل و حوادثی که در کانیبال شدن او موثر بوده اند، روبرو می‌شویم. فیلم «هانیبال ریزینگ» مورد انتقادات زیادی قرار گرفته است و خیلیها او را در مقایسه با سه بخش دیگر به عنوان بدترین بخش می‌دانند. یکی از دلایل درست این انتقاد بباور من حالت هالیوودی و سامورایی‌مانند شدید این فیلم است. زیرا هانیبال در نزد زن عمویش در واقع درس سامورایی و شمشیرزنی یاد می‌گیرد و این کمی مسخره بنظر می‌آید. با اینحال این فیلم دارای جذابیت خود نیز هست. اولا این فیلم عوامل کودکی موثر در هیولا شدن و کانیبال شدن هانیبال را نشان می‌دهد و حتی در جایی از زبان کمیسر فیلم یک توضیح روانکاوی درباره کانیبال شدن هانیبال داده می‌شود، اما همزمان باز جای عنصر رئال و تمتع غیرقابل فهم هانیبال از خشونت و خوشی کانیبالیسم در فیلم باقیست و تنها توضیح روانکاوی داده نمی‌شود.
 
هانیبال با پدر و مادرش و خواهر کوچکش میشا در قصر پدری در کشور لیتوانی زندگی می کند که جنگ می‌شود و بخاطر حمله نازیها به منطقه محل اقامتشان، پدر هانیبال او و خانواده را به یک کلبه جنگلی متعلق به خانواده می‌برد. در اینجا پدر و مادر هانیبال در برابر چشمانش و در حین جنگ میان روسها و آلمانیها کشته می‌شوند و هانیبال مجبور به دفاع از خواهر کوچکش میشا در برابر گرگها و خائیننی می‌شود که با نازی همکاری می‌کنند. آنها این دو کودک را به اسارت می‌گیرند، تا اگر به دام روسها افتادند بهانه‌ای داشته باشند. اما جنگ و زمستان طول می‌کشد و در نتیجه گرسنگی شدید این جانیان و گانگسترها خواهر هانیبال را می‌کشند و می‌خورند. چون هانیبال نیز ضعیف است و به او به عنوان غذای بعدی و یا بهانه برای روسها احتیاج دارند، به او نیز سوپی از گوشت خواهر می‌دهند. هانیبال این لحظات را چون کابوسی شبانه که کامل درکش نمی‌کند، در خود پس‌زده است و تنها شبها جیغ می‌کشد. او در خانه پدری که اکنون تبدیل به یک یتیم‌خانه روسی و سوسیالیستی شده است، زیر ستم و فشار فراوان بزرگ می‌شود و همانزمان در حرکاتش نوعی خشونت همراه با خونسردی و آرامی عجیب وجود دارد. سرانجام از آنجا و روسیه فرار می‌کند و به کمک نامه‌های بیادمانده از مادر به خانه عمو و زن عمویش در فرانسه می‌رسد که یک زن ژاپنی است. عمویش مرده است اما زن عموی جوان و زیبایش او را دوستانه می‌پذیرد و از ابتدا میان آنها یک ارتباط چندلایه احساسی/اروتیسمی/عاشقانه بوجود می‌آید .برای هانیبال که اصلا حرف نمی‌زند، دیدار این زن/مادر یک امکان نوی زیستن و پیوند با زندگی است و او بخاطر هوش سرشارش نیز سریع رشد می‌کند و در رشته پزشکی قبول می‌شود. زن عموی او در بخشی از خانه به شیوه ساموراییها و نیاکانش به اعتقادات خویش می‌پردازد و هانیبال را نیز با این آیین و نیز آیین شرافت و شجاعت سامورایی و بریدن سر حریفان آشنا می‌کند و او را در شیوه شمشیربازی ژاپنی تمرین می‌دهد. اما همه این حوادث نمی‌تواند کابوسهای شبانه هانیبال و اسم میشا را از ذهنش پاک کند و خشونت همراه با خونسردی نهفته در او، هم از یکطرف او را به یک پزشک خوب و هم به یک سامورایی خوب تبدیل می‌کند.
 
هنگامی که یک فروشنده ماهیگیر به زن عموی ژاپنیش بی‌حرمتی می‌کند، او اولین قتلش را انجام می‌دهد و سر ماهیگیر را به عنوان نشانه احترام برای زن عمویش می‌آورد. پلیس به او مظنون است، زیرا قبلا نیز با ماهیگیر دعوا کرده است. اما در تست راستگویی با دستگاه، هانیبال چنان آرام است که دروغهایش کشف نمی‌شود. هانیبال به کمک یک داروی حقیقت گو که از آن برای اعتراف‌گیری از زندانیان همکار با نازی در دوران بعد از جنگ استفاده می‌شود، موفق می‌گردد که خاطرات خویش را بازگرداند. او اکنون به خورده شدن میشا توسط آن جانیان پی می‌برد و می‌خواهد انتقام بگیرد. از اینجا انتقام‌گیری خونین هانیبال شروع می‌شود و او همزمان شروع به خوردن تکه هایی از گوشت و تن دشمنانش می‌کند. در لحظه نهایی فیلم و روبرو شدن با دشمن اصلی و سردسته جانیان که زن‌عمویش را گروگان گرفته است، هانیبال با این حقیقت روبرو می‌شود که او نیز از سوپ گوشت میشا چشیده است. زن عمویش که عاشق اوست، از او می‌طلبد که از کشتن این جانی صرفنظر کند و او را ببخشد، اما هانیبال چنان تشنه انتقام و نیز تشنه چشیدن خون و گوشت جانی است که حاضر به این کار نیست و باآنکه به عشقش به زن‌عمویش اعتراف می‌کند، اما به خواست او تن نمی‌دهد. باآنکه می‌داند با این‌کار عشقش را از دست می‌دهد، اما لذت انتقام و کانیبالیسم چنان بر جان او حاکم شده است که او بخاطر آن از عشقش نیز می‌گذرد و مثل یک هیولا به خوردن جانی در حال مرگ می‌پردازد. سپس به کانادا می‌رود و آخرین نفر را نیز می‌کشد و می‌خورد و اینگونه وارد آمریکا می‌شود و به روانپزشک کانیبالی تبدیل ‌می‌شود که موضوع رمانهای بعدی و یا فیلمهای قبلی «اژدهای سرخ، سکوت بره‌ها، هانیبال» می‌شود.
 
دگردیسی کودک شکننده هانیبال به کانیبال و هیولای جذاب بعدی به چند دلیل ذیل صورت می‌گیرد که این عوامل در عین حال عواملی مهم در شناخت علل عمومی خشونت و قتل و تجاوز نیز هست.
 
1/ همانطور که کمیسر پلیس می‌گوید، کابوس قتل پدرو مادر و سپس قتل و خورده‌شدن میشا چنان برای روح جوان و شکننده هانیبال سنگین بوده است که در واقع هانیبال کودک در همان کلبه همراه اولیا و میشا می‌میرد. آنچه باقی می‌ماند، این خشونت و سنگ شدن ناشی از نگریستن در هیچی و پوچی کابوس‌وار زندگی و از سوی‌دیگر خشم و میل انتقام میشا خواهرش است که او مسئول حفاظت از او بوده است. این حوادث روح این کودک را می‌شکند و او را به کانیبال بعدی تبدیل می‌کند.
2/ موضوع دوم پدیده معروف در روانشناسی بنام « دگردیسی قربانی به مجرم» است که در بسیاری موارد صورت می‌گیرد. بسیاری از قاتلین و متجاوزین و یا انسانهای خشن، خود قربانی خشونت و تجاوز بوده‌اند. اما بخاطر ناتوانی و ناامکانی هضم روانشناختی این کابوسها و بخاطر ناتوانی از تبدیل این کابوس به تجربه زندگی بکمک روان‌کاو، برای زنده‌ماندن و حفظ خویش ناگاهانه خویش را با مجرم همگون می‌خوانند و به او تبدیل می‌شوند. بدینوسیله درد و زجر درونشان برایشان قابل تحمل می‌شود و همزمان اکنون می‌توانند خشم و دردشان را نثار قربانیان جدید کنند. با اینکار اما آنها در چرخه قربانی/مجرم گیر می‌کنند و دردشان را ابدی می‌سازند. هانیبال نیز اینگونه از قربانی به مجرم تبدیل می‌شود. او در عمل به همان قاتلی تبدیل می‌شود که از او متنفر است. از این‌رو نیز نفرت نارسیستی می‌تواند به عشق نارسیستی تبدیل شود.
3/ این حوادث اما نمی‌تواند بازهم همه دلایل تبدیل‌شدن هانیبال به کانیبال را توضیح دهد. زیرا انسانهای فراوانی نیز با کابوسهای مشابه بجای جانی شدن به شیوه های مختلف دیگر، از روحانی شدن تا هنرمند شدن، و راههای فراوان دیگر بکمک روانکاوی و یا بدون روانکاوی، قادر به عبور بهتری از این بحران بوده‌اند. همانطور که برخی قاتلین دارای روابط و گذشته بسیار معمولی و بدون بحران فراوان بوده‌اند. از اینرو بخش دیگر معضل همان بخش نشناخته رئال بشریست که در هانیبال نیز وجود دارد و علاقه او را به خون و قتل و خوشی و لذتش از خون و کانیبالیسم را نشان می‌دهد. از اینرو در اعمال او نوعی ریتوال و یا تکرار رانشی و آیینی نیز وجود دارد. البته همانطور که قبلا گفتم، این حالت کابوس‌وار و رئال هانیبال همراه با یک لایه قوی و سمبلیک فردیست. از اینرو او از ابتدا در واقع یک فیلسوف جانی و کانیبال و یک عاشق کانیبال و جانی است.
4/ عنصر نهایی موضوع عشق و حالت نارسیستی است که هر انسانی دارد. در حالت گذار مثبت نارسیستی، در انسان بایستی هرچه بیشتر این عشق نارسیستی وحدت طلبانه به عشق فانی تبدیل شود. عشق نارسیستی خود را بشیوه میل بلعیدن همه چیز ، از معشوق تا رقیب، و میل یگانه شدن با دیگری و یا تبدیل هستی و معشوق به یک «ابژه جنسی» نشان می‌دهد. در فیلم نیز این حالت عشق نارسیستی و کانیبالیستی در نزد رئیس جانیان که بقول هانیبال نگاهی چون یک گرگ قطبی گرسنه دارد و نیز نزد هانیبال بشدت حاکم است. از این رو آنها از جهاتی بسیار شبیه به هم هستند و مشابه عمل می‌کنند. عشق به زن‌عمو بایستی در واقع جای این عشق نارسیستی و خشم نارسیستی را بگیرد و آن را تعالی بخشد، اما هانیبال مانند رقیبش ناتوان از این تحول و نیز ناتوان از چیرگی بر نگاه گرگ تشنه خون درون و ناتوان از دگردیسی این گرگ درون و خود به فرد بالغ و جسم خندان و شرور است. او اسیر چشمان و نگاه این گرگ و هیولای درون و اسیر این تمتع نارسیستی و خوشی ‌درداور نارسیستی است و نمی‌تواند هیولای درونش را کامل به هیولای خندان و پرشور و عاشق و حتی از جهاتی دست و پاچلفتی تبدیل سازد. یعنی در نهایت موضوع این فیلم نیز موضوع عشق است و چگونگی عشق. موضوع این است که آیا هانیبال قادر است از عشق نارسیستی و کانیبالیستی شیفتگانه/متنفرانه عبور کند و با تن دادن به عشق فانی و تثلیثی به زن‌عمو به بلوغ نوی خویش دست یابد و یا آنکه اسیر نگاه خشم و خوشی نارسیستی و کانیبالیستی درون می‌ماند و هانیبال ناتوان از آن است. از این رو در پایان معشوق می‌رود و هانیبال چون گرگی به جان جسم در حال مرگ رقیب می‌افتد و او را می‌خورد و اینگونه به عشق و یگانگی نارسیستی با نگاه میشای درون و نیز گرگ درون دست‌می‌یابد. باری موضوع زیبای زندگی این است که ما در هر حالتی عاشق هستیم، چه به عنوان جانی و قاتل و یا به عنوان رمئو/ ژولیت و یا در قالب عشق اروتیکی یک‌شبه. موضوع تفاوت کمی و کیفی این حالات و دست‌یابی به بلوغ عشقی و ایجاد انواع و اشکال عشق فانی کوتاه‌مدت و یا درازمدت خویش بدور «هیچی مرکزی» جهان سمبلیک و فردیمان است. موضوع، ضرورت دست‌یابی به فردیت خندان و شرور خویش، دست‌یابی به عاشق قدرتمند و خندان درون خویش و دگردیسی هیولای خود و هانیبال خود، کاهن لجام گسیخته خود به غول زمینی خندان و عاشق است. تا به سان جسم خندان و شرور، با قلبی گرم و مغزی سرد، با قلبی مسیح‌وار و دستی سزار وار، به عنوان عارف و عاشق زمینی خندان و چندلایه، قادر به ایجاد جهان عشق و حقیقت و روایت فردی خویش و بقول نیچه «نیمروز بزرگ» خویش شویم.
 
 
 
از کانیبالیسم ادیپالی لکان تا «حیوان شدن» دلوز
آیا نگاه لکان و روانکاوی تنها نوع نگاه آسیب‌شناسانه و روان‌درمانگرانه به موضوع «هانیبال» است؟ آیا می‌توان اکنون نقد را به نقد کشید و نقاط ضعف نقد روانکاوانه لکان را بکمک «هانیبال» درک کرد؟
مطلب این بخش تلاشی برای پاسخگویی به این مطلب و ایجاد چشم‌اندازی دیگر به موضوع هانیبال است و همزمان بر اساس این بحث تلاش می‌کند نگاه دو متفکر بزرگ قرن معاصر یعنی لکان/دلوز را در برابر هم قرار دهد، نقاط جدل و تفاوت و یا تشابه آنها را بیان کند و به کمک نگاه دلوز به چشم‌اندازی دیگر از هانیبال دست یابد. موضع نهایی نویسنده این است که هم نگاه لکان و هم دلوز در نهایت روایاتی سمبلیک و قابل تلفیق و یا تحول هستند و دارای نقاط قابل نقد و یا انتقاد خویش نیز هستند. از اینرو بایستی توانست در حد امکان هم به نظریاتشان و سیستم نگاهشان پی برد و از آنها یاد گرفت و هم قادر به گرفتن آنها در دست خویش بود و بتوان آنها را سنجید و به نقد کشاند. طبیعی است که بخاطر پیچیدگی عمیق نگاه این دو متفکر بزرگ و نیز بخاطر محدودیت مقاله فقط به برخی نکات نظریات آن و بر بستر بحث پرداخته می‌شود. همانطور که نگارنده هیچ ادعایی در باب لکان شناسی یا دلوزشناسی ندارد و می‌داند که در حال یادگیری از هر دو استاد بزرگ و کتب آنها در زبانهای اروپایی. یا در حال یادگیری از ترجمه ها و تالیفهای خوب و پرارزش کسانی چون دکتر موللی و غیره در باب لکان از یکسو و از سوی دیگر روشنفکرانی چون بابک سلیمی‌زاده، دکتر ضیمران و دیگران در باب دلوز است. مهم درک این مطلب است که هم روایت لکان و دلوز یک روایت قابل نقد و تحول است و هم برداشت من و ما از لکان و دلوز یک روایت قابل تحول است. تا اینگونه هم قادر به پذیرش نگاه آنها در سیستم فکری خویش باشیم و هم قادر به نقد آنها و نگاه خویش، تحول مداوم و یادگیری مداوم باشیم. موضوع ، دست‌یابی به این رابطه مدرن و فردی با هستی و توانایی چندچشم‌اندازی دیدن و سنجیدن و رهایی از سیستم قدیمی ایرانی اسیر این یا آن ایسم و اسم شدن و مسخ آنها به معانی عرفانی و ایرانی است.
 
برای شناخت اجمالی و سیستماتیک درباره نگاههای لکان و دلوز و تفاوت یا تشابهاتشان و نیز برای درک بهتر جدلشان، من این بخش از مقاله را به شکل شماتیک و اختصاری می‌نویسم. سپس به نقد فیلم هانیبال بر اساس نگاه دلوز می‌پردازم. در انتها نیز بر اساس نقد مشترک لکان/دلوزی به نقد فیلم «300» و به بحث نهایی در باب نظرات دلوز در زمینه جهان نوی بشری و درهم آمیختگی ماشین/انسان/دنیای دیجیتال و عواقبش می‌پردازم.
 
از «فالوس، تمنا و قانون پدر» لکان تا «اشتیاق،ماشین تولید میل و اشتیاق» دلوز
دلوز و لکان و جدل میان آنها را بایستی بر بستر ارثیه بزرگ روانکاوانه/فلسفی پیشینیان اروپایی و بویژه فرانسویشان درک کرد، اما برای درک پیوند عمیق مدرن/پسامدرن درونی آنها بایستی به سراغ نیچه رویم و سپس بر بستر این نکته مشترک، نقاط تفاوت و چگونگی امکان تلفیقها را درک کنیم. ژیژک کتاب بسیار خوبی بنام «دیدار دلوز/لکان» نوشته است که در آن به خوبی به تفاوتها و تشابهات اشاره می‌کند و هم نکاتی را مطرح می‌کند که قابل نقد و یا بحث‌انگیز هستند. بویژه او میان دلوز قبل از همکاری با گواتاری و بعد از همکاری با گواتاری یک تفاوت کیفی می‌گذارد که بنا به محدودیت بحث و نیز محدودیت توانایی خودم وارد این بحثهای عمیق فلسفی نمی‌شوم و در محدوده مباحث روانکاوی می مانم. شناخت سیستماتیک این دو متفکر بزرگ را اینگونه می‌توانیم شروع و دنبال کنیم:
1/ لکان و دلوز هر دو در واقع نگاهشان بر بستر قبول «مرگ خدا» ی نیچه و قبول پیامدهای آن است. مرگ خدای نیچه به معنای مرگ خداپرستی نیست بلکه به معنای مرگ حقایق مطلق و مرگ متاروایتها است. اینگونه بقول لکان جهان سمبلیک بشری بدور یک «هیچی محوری» ساخته می‌شود و از اینرو آدمی مرتب قادر به ساختن روایاتی جدید از «غیر»، روایاتی جدید و فانی از خود،خدا، از معشوق و رقیب است. از اینرو بقول لکان «جهان سمبلیک هیچگاه به نوشته شدن پایان نمی‌دهد». با چنین نگاهی هستی به یک روایت قابل تحول تبدیل می‌شود. حتی مدرنیت و پست مدرنیت چیزی جز روایاتی فانی و قابل تحول بیش نیستند و اکنون می‌توان مرتب روایاتی نو از پروتستانیسم مذهبی، از زندگی و از خویش، از علم و فلسفه و هنر آفرید.
دلوز نیز همینگونه به «مرگ خدا» باور دارد و او حتی از لکان جلوتر می‌رود و هسته اساسی زندگی را یک حالت «ریزوم‌وار» می‌بیند که در آن از ترکیب دو میل و اشتیاق مثل یک بوته خار و یا یک لکه خون مرتب اشتیاقات و روایاتی جدید و متفاوت و در مسیرهای مختلف زاییده می‌شود. هزارگانگی و تحول مداوم و تولید اشتیاق متفاوت مداوم خصلت بنیادین این زندگی ریزومی و جسم‌گرایانه است. خصلت دیگر آن شکاندن مرتب اصول کلی و متاروایتها و ایجاد حالات مولکولاری و متفاوط است. نگاه دلوز یک نگاه جسم‌گرایانه و ماتریالیستی است که در آن همه هستی و انسان ماشینهای تولیدکننده اشتیاق و آرزو هستند و در واقع میان انسان و طبیعت، میان طبیعت و اجتماع تفاوتی نیست و هر دو یکی هستند. هر دو هم تولید کننده اشتیاق و هم خود اشتیاق تولید‌شده هستند. اینگونه در نگاه دلوزی هر اشتیاق بشری حاصل ترکیب دو ماشین انرژی‌دهنده و انرژی‌گیرنده است و هر ترکیبی ایجاد‌گر اشتیاقات موضعی است. برای مثال پستان یک ماشین ایجادکننده شیر است و دهان کودک ماشین مکنده. از طرف دیگر هر ماشینی به ماشینی دیگر وصل است و در یک رابطه دوگانه قرار دارد. همانطور که ماشین پستان به بدن و دهان به صورت در پیوند است. از تلاقی این دو ماشین اشتیاقاتی بوجود می‌آید که دارای سه خصلت اصلی تولید اشتیاق، تقسیم‌بندی اشتیاقات در مسیرهای مختلف و مصرف اشتیاق همراه با لمس لذت، درد و تعالی بخشی مختلف این احساسات می‌باشند.(5) اینگونه از ترکیب دهان و پستان انواع و اشکال لذایذ و اشتیاقات موضعی دهانی کودک، فانتزی های اورالی، سخن‌گفتن و یا گازگرفتن، نفس‌کشیدن بوجود می‌‌‌آید. اینگونه با تلاقی دو ماشین به شکل ریزوم‌وار و به شکل یک بوته خار امکان رشد و تلفیق انواع و اشکال اشتیاقات جدید بوجود می‌آید. لحظه بوسه دو معشوق را بنگرید که هر عمل به عملی دیگر و به یک رقص جسمها و رشد بوسه به حرکت دست و پا و چشم و تولید مداوم اشتیاقات مختلف تا ارگاسم نهایی و در‌هم‌آمیختگی نهایی صورت می‌گیرد. تنها موضوع درک این تفاوت است که هر اشتیاق در پی ارضای خویش است و در خدمت هدف بزرگی مثل دست‌یابی به ارگاسم نیست، اما هر اشتیاقی، اشتیاقی نو و حرکتی نو، تغییر مسیری نو می‌آفریند و اینگونه یک ملودی به سمفونی و یک بوسه به یک رقص جسمها تبدیل می‌شود و این تکامل و تحول را پایانی نیست. در این معنا نیز در نگاه جسم گرایانه دلوز بدن انسان بر بستر حوادث و زندگیش هر لحظه به قالبی در می‌آید و گاه وقتی به نقاشی می‌نگرد سراپا چشم می‌شود و یا در حین شنیدن موزیک سراپا گوش می‌شود. این بدن در واقع دارای یک ارگانیسم نهایی نیست و در واقع یک هزارگستره و هزار امکان است که بسته به شرایط مرتب تحول می‌یابد و از تلفیق دو ماشین، مانند دو نگاه، موزیک و رقص، کامپیوتر و تن، انواع و اشکال «بدنهای بدون اندام و ارگان» را می‌آفریند و به شکلی نو در می‌آید، تا به لذت اشتیاقی و ارضای اشتیاقش دست یابد. همین ارضا ایجادگر تحولی نو و اشتیاقی نوست که در مسیرهای مختلف جریان می‌یابد و یا تعالی می‌یابد و خویش را ارضا‌ می‌کند. از اینرو در نگاه دلوز خصلت بنیادین این ماشین تولید اشتیاق و آرزوست. نگاه لکان نیز دارای یک بستر ماتریالیستی و جسم‌گرایانه است که بویژه تحت تاثیر ماتریالیسم «بنتام» است، اما با این‌حال توجه اصلی لکان به عنصر سمبلیک و زبان سمبلیک است، در حالیکه در نگاه دلوز ما با جسم‌گرایی و ماتریالیسم پیشرفته روبروییم و جهان و طبیعت مجموعه ای از ماشینهای تولید اشتیاق و جسم نیز ماشین تولیدکننده اشتیاق است. موضوع مهم درک این پیوند بنیادی میان لکان و دلوز بر بستر مرگ خدای نیچه است که در نگاه هر دو ما با جسم سمبلیک و زبان سمبلیک روبرو هستیم، با روایات مختلف از جسم و جهان روبرو هستیم و نه با جسم طبیعی و غریزی. باآنکه در نگاه دلوز خود جسم و طبیعت دارای این عنصر سمبلیک و تلفیقی درونی، دارای این عنصر ایمانسس(ذاتی، درون‌بودی) است که باعث تولید مداوم اشتیاق می‌شود. همانطور که در نگاه نیچه جسم دارای خرد بزرگ خویش است.
 
2/ اختلاف بنیادین لکان و دلوز از اینجا شروع می‌شود که در نگاه لکان این جهان سمبلیک قابل تحول دارای یک عنصر محوری ثابت و اونیورسال بنام «فالوس» و یا «نام پدر» است که اساس دیسکورس بشری را تشکیل می‌دهد و به عنوان «اسم دلالت اصلی» ایجادکننده دیسکورس زبان و روان بشریست. در این معنا بقول لکان و بر اساس نظریات فروید و لووی اشتراوس، اساس دیسکورس بشری و روان بشری را قاعده عبور از یگانگی توهم‌‌‌آور اولیه با مادر و قبول قانون جنسی عدم زنای محارم با مادر، قبول نام پدر و محرومیت از این یگانگی اولیه تشکیل می‌دهد. برای لکان این قانون فالوکراسی اونیورسال و ثابت است و او ایجادکننده آگاهی/ناآگاهی بشری و ساختار آنها و ساختار زبان است.
از نگاه دلوز،دریدا ، فوکو و دیگر پسامدرنها این نگاه لکان متضاد با نگاه پسامدرنی است، زیرا یک اصل مطلق و اونیورسال را ایجاد کرده است. از طرف دیگر به باور دلوز و فوکو و دیگران، این فالوکراسی لکان مانند ادیپ فروید، خود در واقع ایجاد کننده دیسکورس روانکاوی و ایجادکننده نگاه مدرن به بیماری و تقسیم بیماریهاست و جزیی از ماشین سرمایه‌داری و روایت حاکم مدرن است و به بازتولید آن می‌انجامد. به باور آنها حالت ادیپ حالت ابتدایی نیست، بلکه خود یک روایت ثانوی، یک ارگانیسم بدن، یک جزو از دیسکورس مدرن و نظم سرمایه داریست و به بازتولید آن می‌انجامد. از اینرو برای آنها چیرگی بر این حالت ادیپی و تاثیرات آن بر شخصیت، زبان و علوم مختلف، یکی از مباحث مهم این افراد و وسیله‌ای برای تحول دیسکورس مدرن بوده است. با آنکه میان آنها نیز تفاوتها و جدلهایی نیز وجود دارد. حاصل این اختلاف در نگاه فالوکراتیک لکان از یکسو و نگاه آنتی ادیپ دلوز در نگاه به انسان و بیماریها به اختصار بشرح ذیل است.
2/ 1 در نگاه فروید و لکان ناآگاهی بشری و بخش خودآگاه بشری بر اساس حالت ادیپالی و کمپلکس ادیپی و یا فالوسی و نام پدر ساخته شده است و دارای ساختار است. تفاوت بزرگ میان فروید و لکان این است که در نگاه فروید ضمیرناآگاهی در واقع همان نفس‌اماره ایرانی است و خطرناک است، در حالیکه در نگاه مدرن/پسامدرنی لکان ناآگاهی تبلور قانون و جهان سمبلیک است و از اینرو اساس بشر و زندگی محسوب می‌شود. موضع لکان دگردیسی انسان از من متفاخر مدرن به سوژه جسمانی منقسم است، تا بتواند به این دیالوگ با ناآگاهی خویش دست یابد و چهره قانونمند و تواناییها و حقایق نهفته خویش را در آن بازیابد و همزمان این تواناییها و حقایق را در خویش پذیرا شود و بیافریند. زیرا حقیقت در نهایت یک روایت و اختراع است.
به باور دلوز ناآگاهی یک کارخانه تولید حالات ادیپالی و مثلث ادیپالی نیست، بلکه ناآگاهی مثل کل هستی یک ماشین تولید کننده آرزو و تمناست. یا بزبان دلوز ناآگاهی که ترکیب انسان و طبیعت، ترکیب دو ماشین لحظه و انسان است، در واقع «یتیم» است و مرتب مناظر متفاوتی را می‌آفریند که این مناظر در پیوند تنگاتنگ با خانواده نیستند و یا حتی سمبل آنها نیستند، بلکه یک گستره و منظره و با امکان ایجاد اشتیاقات مختلف و فراوانند. تبدیل کردن ناآگاهی به مثلث ادیپالی و دیدن هر فانتزی ناآگاهانه به سان سمبل پدر/مادر و یا کودک و جدل آنها به معنای عدم درک و کوچک کردن وسعت گسترده این اشتیاقات و فانتزیهاست. زیرا بسیاری از این فانتزیها ربطی به این مثلث و حالت ادیپالی ندارد. نه هر تصویر مرد بزرگ و کابوس‌وار در خواب علامت پدر است و نه هر فانتزی سوررئالیستی درون سمبلی برای بازی ادیپالی، بلکه او همانی است که هست. یک گستره از اشتیاقات و انواع و اشکال امکانات برای تحول و هویتهای تازه و «بدنهای بدون ارگان و اندام» نو، به معنای لمس و ارضای لذایذ و خوشیهای نو است. فقط در عین دیدن این تفاوت بنیادین نباید از یاد برد که برای هر دو موضوع جسم سمبلیک نزد لکان و یا جسم تولیدکننده اشتیاق مداوم نزد دلوز است و از اینرو از دایره تکرار طبیعی خارج شده اند. از اینرو هم لکان و هم دلوز بیماریها را مراحل بحرانی و مراحل دگردیسی جسم و انسان می‌بینند و فقط تعبیرشان برای علل ناتوانی از پایان بردن این بحران و دست یابی به تحولی نو، بدنی نو، بلوغی نو متفاوت است.
2/2 در نگاه فروید انسان یک «من» جسمانی یا نفسانی است. در نگاه لکان این «من» جسمانی فروید در واقع یک من دچار حالات نارسیستی نابالغانه و متفاخر است، از اینرو انسان در نگاه او یک «فاعل» جسمانی منقسم است.
در نگاه دلوز انسان یک جسم و ماشین سمبلیک تولید کننده مداوم تمناست و اینگونه از ترکیب موزیک و رقصنده مرتب رقص و اشتیاقات جدید و ارضایی جدید بوجود می‌آید و همزمان این تلاقی ایجادگر تقسیمات و پیوندهای نو و تعالی و تحول در رقص و موزیک و ایجاد لذت‌های نوی خواهان ارضا یا ارضاشونده هستند. در این حالت رقصنده به موزیک و ماشین موزیک تبدیل می‌شود و ماشین موزیک تکنو به رقصنده تبدیل می‌شود و مرزهای معمولی میان سوژه/ابژه از بین می‌رود. در این نگاه جسم‌گرایانه سوژه در واقع همیشه جزیی از یک صحنه و شرایط اطراف است و درون/برونی، سوژه/ابژه ای وجود ندارد. در واقع سوژه در نگاه دلوز یک «حادثه» است و بنابراین مرتب تحول می‌یابد و مرتب جسم به یک بدن تازه و بدن بدون ارگان نو تبدیل می‌شود و همراه او نیز محیط اطرافش تحول می‌یابد و بالعکس. زیرا درون/برون یکیست. مانند حالت آدمی که در زمستان و در یک محیط برفی خودش را به معشوقش می‌چسباند. حرکت و حالت این انسان بدون زمستان و محیط اطراف قابل درک و بیان نیست. او و لحظه یکی هستند. این موضوع را دلوز بر اساس نظر اسپینوزا «اینجایی» می‌نامد.
در نگاه فروید انسان یک وحدت در کثرت است. در نگاه لکان انسان به یک کثرت در وحدت تبدیل می‌شود. یعنی فروید انسان را چون عدد یک می‌شمارد که مرتب تجاربی نو به خویش اضافه می‌کند. در نگاه لکان انسان در واقع منهای یک است. زیرا او هر لحظه برای تن دادن به هویتی از خود، باید اول حذف شود. همانطور که موقع نوشتن این کلمات، اگر من به خودم به عنوان فاعل و نویسنده فکر کنم، از نوشتن باز می‌مانم. در نگاه دلوز انسان در واقع یک علامت «ن منهای تمرکز» است. یعنی هر انسانی در واقع یک جمع و هزارگستره و تنوع هست و همزمان این تنوع همیشه یک چیز نهایی کم دارد و قابل تحول بعدیست و از مرکز و یگانگی گریزان است و مرتب تفاوت می‌ آفریند. از اینرو نیز در نگاه فروید نگاهی سوژه/ابژه ایست و اسیر خطا و نگاه دکارتی است و در آن تکرار وجود دارد. نگاه لکان از این رابطه و خطای دکارتی خویش را رها می‌سازد . از اینرو در نگاه او بر خلاف دکارت، سوژه دارای حالت منقسم پسامدرنی است و همزمان همیشه در جستجوی یک تمنای گمشده است. از اینرو در نگاه لکان تکرار به معنای ایجاد چیز جدیدی است، همانطور که درون و برون نیز برای او در واقع یکیست و رابطه میان انسانها و انسان/طبیعت رابطه پارادکس است، زیرا «غیر» تمنای اوست و او تمنای غیر است. در نگاه دلوز تکرار به معنای تولد عنصر نوست . نگاه دلوز چون جسم‌گرایانه است، انسان را به سان جسمی می بیند که مثل یک نقشه جغرافیایی دارای دو حالت عرضی و طولی است. . حالت عرضی جسم بیانگر رابطه سرعت/آهستگی جسم است که به او ساختار و شکل می‌دهد. حالت طولی جسم بیانگر عواطف و شدت عواطف جسم است که اگر از حد خاصی عبور کنند، باعث تغییر ارگانیسم و جسم و حالت جسم می‌شوند. برای مثال یک انسان سالم را تصور کنید که بشدت دچار افسردگی مزمن می‌شود و کم‌کم جسمش و حالاتش نیز تغییر می‌کند. از اینرو تحولات در جسم و انسان توسط تغییرات احساسی و حرکتی بوجود می‌آید. تحولاتی که در واقع ناشی از ایجاد اشتیاقات نو توسط جسم هستند.
2/3 در نگاه لکان عنصر اساسی درون انسان و عامل وجودی او یک کمبود است. انسان با دست دادن بهشت اولیه و قبول محرومیت، در عین حال مرتب بدنبال دست‌یابی به این بهشت گمشده است که در نگاه لکان به عنوان ابژه کوچک غ شناخته می‌شود و اساس حرکت و جستجوی بشری بدنبال عشق و حقیقت فانی است. با آنکه در واقع این بهشت گمشده یک توهم بیش نیست و حتی رابطه مادر/فرزند نیز مهراکین بوده است. اما این کمبود و جستجوی تمنای فانی اساس بشر و جهان او را تشکیل می‌دهد. در نگاه دلوز اما این آرزومندی ناشی از یک کمبود نیست بلکه جسم و زندگی خلاق است و مرتب اشتیاقاتی نو تولید می‌کند. این خلاقیت و ایجاد تمناهای نو عنصر بنیادین جسم و زندگیست. از جهاتی می‌توان این اشتیاق دلوزی و تمنای لکانی را نیز شبیه به یکدیگر دانست، همانطور که ژیژک در کتاب «دیدار دلوز و لکان» مطرح می‌کند.
حاصل این نگاه لکان این است که در واقع فالوس و یا تمنا اسم دلالتی است که همه چیز از چشم تا شلاق می‌توانند به مدلول او و سمبل او تبدیل شوند. وقتی که فردی عاشقانه و تمناخواهانه به معشوقی می‌نگرد، این نگاه او تبلور فالوس و جستجوی این یگانگی گمشده است ومرتب نیز در عین وصال او را به جستجویی نو وادار می‌کند. زیرا در حین تبدیل شدن احساس یگانگی اولیه به تمنای مدرن، بخشی از خوشی اولیه باقی می‌ماند که لکان به آن «مازاد تمتع» و یا«سینت‌هوم» می‌گوید و این بخش غیرقابل دست‌یابی، این خوشی و کابوس غیرقابل تفسیر و پذیرش در واقع اساس سوژه و دایره چهارم مرکزی در سه دوایر برومه‌ای لکان را تشکیل می‌دهد که در بخش اول توضیح داده‌ام. این بخش از خوشی مازاد از یکطرف باعث می‌شود که همیشه بخشی از زندگی ما و هر حرکت ما نشناخته باقی بماند و از طرف دیگر ایجادگر جهان سمبلیک ماست. زیرا این «سینت هوم» به جهان رئال تعلق دارد که مرز جهان سمبلیک است و عرصه هیچی و پوچی غیرقابل بیان است. اهمیت این موضوع بدین خاطر است که در نگاه لکان هر تلاقی دو اشتیاق بشری مانند هماغوشی زن و مرد در عین حال دارای بخش سومی یعنی این بخش رئال و یا نارسیستی است و از اینرو بقول لکان « عمل جنسی در واقع یک عمل جنسیتی است». زیرا ما در حین هماغوشی با معشوق با این تصورات رئال و نارسیستی خویش از دیگری نیز همخوابگی می‌کنیم و هر بوسه هم دارای بخشی سمبلیک،بخشی نارسیستی و بخشی کابوس‌وار و غیرقابل فهم است. بسته به نوع رابطه و فرد این یا آن حالت بوسه و هماغوشی می‌چربد و به عنصر مرکزی تبدیل می‌شود. بوسه در واقع یک لحظه تلاقی چندین روایت و نگاه و اشتیاق است.
در نگاه دلوز اما اشتیاق همیشه دارای ابژه و خوشی موضعی خویش است، ولی این خوشی همزمان مرتب اشتیاقاتی نو می‌ آفریند. جسم دلوز مثل یک هایپرتکست شبکه‌ای است که با کلیک کردن بر روی هر متن وارد متن دیگری می‌شویم و با لمس خوشی و لذت آن متن و اشتیاق همزمان وارد متون دیگر و در مسیرهای شبکه‌ای و مختلف می‌شویم.از اینرو در نگاه دلوز عنصر «رئال» نه عرصه هیچی و پوچی، بلکه یک اشتیاق و واقعیت نوست که ناگهان ظاهر می‌شود. به لحظه هماغوشی و بوسه برگردیم. در لحظه بوسیدن نزد دلوز نیز بوسه برای ارضای اشتیاقی موضعی مانند لمس لذت لبان معشوق است، اما هر تولیدی همزمان دارای حالت تقسیم بندی و ایجاد جهت‌گیریهای متفاوت و پیوندهای متفاوت با ماشین دیگر و نیز ایجاد ارضاهای متفاوت و ایجاد اشکال متفاوت این اشتیاق و ارضاست. اینگونه برخلاف خوشی رانشی نزد لکان که تکرار مداوم یک خوشی مانند مکیدن پستان توسط کودک، یا تکرار قتل و تجاوز توسط قاتل جنسی است، در حالت خوشی موضعی دلوز تکرار وجود ندارد و هر اشتیاقی ایجادگر تلفیقهای نو، بدنهای نو و ارضاهای نوست. اینگونه بوسه اولین و چشیدن مزه لب معشوق، به انواع واشکال حالات و فانتزیهای دهانی، مقعدی اروتیکی و انواع واشکال اشتیاقات اروتیکی و عشقی تبدیل می‌شود. یعنی بدن و لبان عاشق و معشوق در واقع در حالت یک رقص لیبیدویی مرتب از یک بدن به بدن دیگر تبدیل می‌شوند، به هم تبدیل می‌شوند و تغییر می‌یابند. اینگونه هم تمنای لکان و اشتیاق دلوزی دارای توانایی تحول مداوم و چندلایه شدن هستند و این نقطه مشترک عمیق آنهاست که بایستی در نظر گرفته شود و تفاوتش را با حالت غریزی و طبیعی خوردن و جفت‌گیری و یا تکرار بیمارگونه نشان می‌دهد، زیرا در هر حال ما با اشتیاق و تمنای سمبلیک در تماسیم.
3/ در نگاه لکان اساس بیماریهای روانی بشری را ناتوانی از قبول محرومیت از یگانگی اولیه و قبول نام پدر و قانون تشکیل می‌دهد و موضوع بلوغ دست‌یابی هرچه بیشتر به این توانایی و تبدیل شدن به فاعل نفسانی فانی و منقسم است که قادر به پذیرش اشتیاقات نارسیستی خویش و تحول آنها به تمناهای مدرن خویش است. روندی که هیچگاه پایانی ندارد و از اینرو جهان بشری مرتب قابل تحول است. در نگاه دلوز اما علت بیماری روانی این است که جسم در واقع از یکسو مرتب آرزو و هویتهای نو، روایات نو تولید می‌کند و از طرف دیگر این روایات نو و «بدنهای بدون ارگان» که داستان تولید آرزو و داستان جسم هستند، همزمان بیانگر خواست جسم بدنبال رانش مرگ و رهایی از آرزو کردن و ایجاد آرامش نهایی نیز هستند. بیماری وقتی ایجاد می‌شود که یکی از این روایات و هویتهای جسم که به آنها «جسم بدون ارگان یا بدون اندام» می گویند، چنان به قدرت دست یافته است که خود را به روایت اصلی تبدیل کرده است و هر تولید اشتیاقی در خویش را به شکل خویش در می‌آورد و اجازه ایجاد «جسمهای بدون ارگان» نو و روایات نو، هویتهای نو، اشتیاقات نو نمی‌دهد. زیرا از طرف دیگر این «جسم بدون ارگان»، این روایات وهویتهای نو وسیله دست‌یابی انسان به هزار شکل و گستره از مرد و زن بودن ، از حیوان بودن، ماشین شدن هستند و مرتب ایجادگر تفاوتهای نو، جسمهای بدون ارگان نو و تمناها و سعادت نو هستند. اینگونه این «جسم بدون ارگان» که ناشی از تلاقی دو اشتیاق مانند موزیک و بدن، چشم و بدن لخت معشوق است، اکنون توانسته است خود را به تنها روایت حاکم و به ارگانیسم بدن تبدیل کند و مانند روایت مدرن، روایت سوژه/ابژه ای سرمایه داری و یا روایت خیر/شری سنتی، اجازه تحول و ایجاد بدنهای و بلوغهای تازه را نمی دهد. یعنی این روایت خودش را به لحظه تلاقی دو ماشین دیگر مانند نگاه دو معشوق در جامعه مدرن یا سنتی می‌چسباند و باعث می‌شود که اینها احساسات خویش را بشکل روایت حاکم مدرن و یا روایت سنتی تعبیر و تفسیر کنند. اینگونه این روایت و ارگانیسم حاکم مرتب خویش را بکمک کشتن هر هویت نو و مسخ آنها بازتولید می‌کند. برای مثال روایت خیر/شری در جامعه ایران چنان در جسم ایرانی حک شده است که او هر اشتیاق سالم خویش را به حالت وسوسه و یا اهریمنی و خشمگینانه یا بدون مرز حس و لمس می کند و این شیوه لمس اشتیاقش همزمان درستی روایت و ارگانیسم حاکم خیر/شری را تایید می‌کند و به بازتولید سنت کمک می‌کند. همانطور که به‌باور دلوز سرمایه‌داری و رابطه سوژه/ابژه ای نمونه ای از این روایت حاکم و ارگانیسم حاکم است و باعث می‌شود که هر بیماری، هر معتادی، افسرده ای، اسکیزوفرن و یا کانیبالیستی، با دیدن بیماری خویش، سریعا در قالب روایت حاکم خود را گرفتار بیماری و حالت ادیپالی می‌بیند و اینگونه به بازتولید دیسکورس ادیپ و رابطه سوژه/ابژه ای مدل سرمایه‌داری کمک می‌رساند. بجای اینکه این بیماری خویش را به سان یک تحول و خلاقیت تازه، به سان یک روایت نو و جسم بدون ارگان نو، به سان یک «راه فرار» از بند نظام سمبلیک حاکم و برای مقابله با آن ببیند. بجای آنکه تن به خلاقیت و اشتیاق نوی خویش دهد و تفاوت و هویت و روایتی نو و قابل تحول بیافریند.
در نگاه لکان انسان اسکیزوفرن یک بیمار نافی نام پدر و قانون و اسیر یگانگی با مادر است. برای دلوز انسان شیزوفرن بهترین تبلور معضل جامعه سرمایه داری و دیسکورس ادیپ و نیز تبلوری از ناآگاهی شیزویید و هزارگستره بشری است. بیمار شیزوفرن هم با بیماریش و شکاندن همه رمزگذاریها و علامت‌گذاریهای معمولی جامعه مدرن و دیسکورس ادیپ در واقع سیستم را می‌شکند و علامتها و رمزهای نمادین این سیستم را می‌شکند، اما همزمان ناتوان از به پایان بردن کار خویش و تبدیل شدن به یک جسم هزار گستره مرتب در حال تحول است. او به تبلوری از رابطه سوژه/ابژه ای تبدیل می‌شود و ابژه ادیپالی این سوژه‌ها و حافظ نظام می‌شود. او در این حالت ابژه ای و به عنوان ابژه دیگر سوژگان و روایت حاکم، از یکطرف در خویش و در هر حرکت خویش بیانگر هزارگستره و مناظر و هویتهای مختلف درون ناآگاهی خویش است و از طرف دیگر دقیقا بازی ادیپی مورد نیاز سوژگان را انجام می‌دهد و گاه میز می‌شود، گاه خدا می‌شود.
یا در مورد هیستری می‌بینیم که هیستری در نگاه لکان تلاش ناآگاهانه بیمار است، تا به ارضای تمنای دیگری دست یابد. زیرا بیمار هیستریک تمنایش، تمنای «غیر» است و می‌خواهد ناآگاهانه آرزوهای پدر و مادر خویش را برآورده سازد که به باور او تمناهای آنها هستند. بیمار هیستریک ناتوان است که پی ببرد که در واقع اینها تمنای خود اوست و تمنایش، تمنای دیگریست. در نگاه دلوز اما بیماری هیستری و حالت هیستریک همانطور که در مورد نقاشیهای بیکن نشان می‌دهد، تبلور حضور تشدید یافته و مفرط «بدن بدون ارگان» است(6). بیمار هیستریک و دیگر بیماریها چون اعتیاد و غیره در واقع هویتها و اشتیاقات دیگر جسم، اشکال دیگر « بدن بدون ارگان» هستند که نمی توانند روایت حاکم و ارگانیسم حاکم بر جسم را بشکنند، اینگونه به شکل یک بدن در حال زجر و ناموزون خویش را نشان می‌دهند. بدنی که در بحران و مرحله دگردیسی است، اما بخاطر قدرت ارگانیسم حاکم و بخاطر توان او که می‌تواند هر اشتیاق نو را بشیوه خویش تعبیر و در خدمت گیرد، ناتوان از دگردیسی نهایی و عبور از بحران هستند. از اینرو نیز در نهایت با نگاه این روایت حاکم و ارگانیسم حاکم به خویش می‌نگرند و خویش را بیمار می‌یابند. بیماری و بحرانشان و نظر دکتر و دیسکورس ادیپی حرفشان را تایید می‌کند. در هیستری این بدن تشدید یافته بدون ارگان حضور خویش را نشان می‌دهد و ناگهان دست یا پا فلج می‌شود و یا به یک ارگان جنسی تبدیل می‌شود، اما نمی‌تواند بر ارگانیسم چیره شود و به تحولی نو دست یابد. از اینرو این بدن نو و هویت نو، این اشتیاق نو در زیر ارگانیسم حاکم زجر می‌کشد، هیستریک فریاد می‌زند و یا فلج می‌شود، ماده مخدر مصرف می‌کند، تا بر سنگینی این ارگانیسم بر بدنش برای لحظه ای چیره شود. بدن و اشتیاق نو به کانیبالیسم دست می‌زند، تا اکنون این حیوان و هیولای درون بدن او را از دست این ارگانیسم و ساختار کشنده نجات دهد، آن را بدرد و از آن فرار کند و امکان تحول و عبور از مرز این جهان حاکم را بیابد. اما این حیوان در نهایت ناتوان به این گذار و ناتوان به دگردیسی به یک حیوان/انسان شرور و خندان می‌شود و روایت کهن خود را به او می‌چسباند، او را با نگاهش طلسم می‌کند و وادارش می‌کند در خویش یک کانیبالیست بیمار و ضداجتماع ببیند. اما زجر بدن پایان نمی‌یابد و نیز مبارزه جسم، زیرا اشتیاق مرتب «بدنهای بدون ارگان» جدیدی تولید می‌کند، همانطور که در معنای لکانی ناآگاهی محل حقایق عمیق ما و قدرتهای بزرگ ماست و انسان ناتوان از سرکوب نهایی آنهاست. زیرا این فانتزیها و اشتیاقات اصل و اساس انسانی او هستند.
اینگونه می‌توان بر اساس نگاه لکان و دلوز بیماریهای واحد را بشکل متفاوتی دید و بررسی کرد و یا چشم‌اندازهای مختلف بیماری را دید. زیبایی کار دلوز در این است که تاثیر جامعه مدرن و حالت سوژه/ابژه ای را بر بیماری بخوبی نشان می‌دهد و همچنین ایجادگر امکاناتی نو برای نگرش به بیماری و یا نگاهی کاملا نو به هستی و انسان است و انسان را در واقع به یک موجود شیزوئید بدون هویت تبدیل می‌کند که مرتب به هویت متفاوت و نویی بسته به حوادث و شرایط دست می‌یابد و مثل زئوس خدای یونانی قادر است مرتب دگردیسی یابد و به انواع و اشکال شکلها و حیوانات در آید و به تمناهای مختلف دست یابد. بقول دلوز در واقع این انسان و جهانش یک کولی و جهانی قابل تحول است. دلوز به اوج تنوع جنسی/جنسیتی و هویتی دست می‌یابد و هستی اش مرتب در حال تحول و چندلایگی و شکست تمرکز و ایجاد انواع و اشکال تمناهای نو بشیوه ریزوم وار است. اینگونه می‌توان به انواع جدیدی هر بیماری خویش را دید و بدون احساس گناه از بیماری خویش مرتب به هویتها و نگاهها و اشتیاقاتی نو از خویش دست یافت.
بیماری وقتی بوجود می‌آید که اسیر یک روایت و ارگانیسم بمانی، خواه این روایت نگاه مدرن یا سنتی، اعتیاد، کانیبالیسم و یا جنون باشد. موضوع توانایی دگردیسی مداوم و لمس هزارگستره خویش و توانایی دگردیسی به هزار زن و هزار مرد است. از این رو در نهایت هم لکان و هم دلوز خواهان رهایی از بیماریهایی مانند بیماریهای روانی فردی و جمعی و دست‌یابی به سعادت فردی و جمعی و تحول مداومند، اما شیوه‌های دست‌یابی به این جهان سمبلیک قابل تحول برای آنها متفاوت است. از آنرو که بستر اصلیشان یکیست و هر دو بر بستر نگاه نیچه و «مرگ خدا» و دستیابی به فردیت و فردیط خویش حرکت می‌کنند، امکان پیوند میان آنها و امکان تلفیق نظراتشان وجود دارد. از طرف دیگر هر کدام نیز در بخشی ضعف دارند. اگر دلوز خیلی بیشتر از لکان به توانایی تن دادن به تنوع جنسیتی و نگاهی و تنوع هویتی دست ‌می‌یابد و در عین حال سراپا جسم است و بطور نهایی بر دوالیسم کهن و متافیزیک مدرن چیره می‌شود، اما از جهتی دیگر ناتوان از دست‌یابی درست به یک کثرت در وحدت است. زیرا به باور من جسم یک« شدن در بودن» و «بودن در شدن» است. یک مثال این موضوع، حالت مردانگی و زنانگی در انسان است. در نگاه دلوز در واقع یک حالت مردانه و زنانه وجود ندارد و بایستی از هزار حالت و امکان زنانگی و مردانگی سخن گفت. در نگاه لکان که به نگاه جسم‌گرایانه نیچه بسیار نزدیک است، مرد در واقع به معنای «فالوس داشتن، تمنا داشتن یا نیاز بودن» و زن به معنای «فالوس بودن،تمنا بودن یا ناز و راز بودن» است. بزبان ساده عنصر مرکزی در مرد عنصر قدرت و در زن عنصر عشق است. البته در نگاه لکان هم این عناصر اصلی قابل تحولند و هم هر زنی می تواند به عشق قدرتمند و یا مردی به قدرت عاشقانه دست یابد، زیرا تمنایش، تمنای «غیر» است. این نگاه به زن و مرد و قبول یک عنصر پایه ای و دیدن زن به سان حجاب در واقع همان نگاه نیچه ای به زن و مرد است. این نگاه همزمان متناسب با بسیاری از دستاوردهای جدید در تفکرات جسم‌گرایانه مانند علوم نویروبیولوژیک و غیره نیز هست که حکایت از تاثیر جسم و هورمونها بر حالات و رفتار ما نیز می کند. به باور نگاه جسم‌گرایانه من، جسم دارای یک حالت ترکیبی بیولوژیک /دیسکورسیو است. یا در معنای دریدایی رابطه جسم و دیسکورس و اجتماع یک رابطه دیفرانسی است. جسم، دیسکورس و اجتماع تعویق یافته و متفاوت است و دیسکورس و اجتماع، جسم تعویق یافته و متفاوت. تغییر یکی به معنای تغییر دیگریست و تغییر دیگری به معنای تغییری دیگری در یک بازی جاودانه دیفرانسی. از اینرو به باور من می‌توان هم بر بستر تفاوتهای لکان/دلوز به چشم‌اندازهای مختلف یک مبحث دست یافت و چندچشم‌اندازی و چندفاکتوری نگریست و هم ‌می‌توان به تلفیق آنها در خدمت سیستم و نگاه خویش و بنا به توان خویش دست یافت و هم مرتب چیزی نو از این دو عالم بزرگ یاد گرفت.
حال بر بستر این شناخت اولیه می توانیم به نقد دلوزی هانیبال و ایجاد چشم‌اندازی دیگر بپردازیم و هم قدرت نقد دلوزی و هم نقطه ضعف نقد لکانی را در عمل ببینیم.
 
 

روانکاوی هیولای جذاب، هانیبال لکتور در فیلمهایش 1

 

 

روانکاوی هیولای جذاب، هانیبال لکتور در فیلمهایش (1)

داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان‌درمانگر

 

هانیبال لکتور(1)، فیگور اصلی رمان های سه‌گانه توماس هریس است که هر سه بنامهای «اژدهای سرخ»، «سکوت بره‌ها» و «هانیبال» به فیلم‌های موفق و پرفروشی تبدیل شده‌اند. بخش چهارم فیلم نیز به نام «هانیبال ریزینگ» که کودکی و شرایط تحول و خلق هانیبال لکتور کانیبالیست و سوسیوپات را نشان می‌دهد توسط توماس هریس به عنوان رمان و نیز سناریوی فیلم نوشته و فیلم موفقی شده است. در سال 1985 اولین فیلم بر اساس کتاب «اژدهای سرخ» بنام «ماه خونین» ساخته شد که موفق نبود. بعدها این کتاب به عنوان بخش سوم فیلم هانیبال و بنام «اژدهای سرخ» دوباره خلق شد و موفقیت بسیار کسب کرد. فیگور هانیبال لکتور بباور خیلی از منتقدان سینمایی به عنوان « شرورترین فیگور سینمایی» شناخته شده است. این نقد روانکاوانه به دلایل موفقیت فیگور هانیبال، علل روانی ایجاد هانیبال لکتور و نیز به روابط درون چهار فیلم می‌پردازد. البته این نقدها و چهار روایت مختلف از او، در اینجا به اختصار به بحث گذاشته می‌شود، تا خواننده ایرانی بدینوسیله هم بیشتر با نقد روانکاوانه فیلم آشنا شود و هم با حالات چندلایه این فیگور و علل موفقیتش و در نهایت تلاشی باشد برای نشان دادن ابعاد پیچیده درون آدمی.. برای اختصار در بحث، مقاله به مباحث تکنیکی فیلمها، نوع بازی درخشان بازیگرانی مثل آنتونی هاپکینز و غیره نمی‌پردازد. به تفاوت سبک و نگاه کارگردانهای مختلف بخشهای چهارگانه نیز پرداخته نمی‌شود ، موضوعاتی که بجای خود پرداختن به آنها خالی از لذت نیست.. برای مثال بخش دوم فیلم، یعنی فیلم «هانیبال» توسط « ریدلی اسکات» خلق شده است که کارگردان « الیین، موجود غیرزمینی» بوده است. بخش اول «سکوت بره‌ها» با بازی قوی آنتونی هاپکینز و جودی فوستر، توسط کارگردان آمریکایی « جوناتان دمه» خلق شده است که سازنده فیلمهای موفق دیگری چون «فیلادلفیا» و یا « کاندیدای منچوری» با بازیگری دانسل واشینگتن بوده است. فیلم سکوت بره‌ها برنده پنج جایزه اسکار شده است و فیلم‌های دیگر نیز جوایز مهمی برده‌اند، بویژه بخش سوم « اژدهای سرخ» با بازی درخشان آنتونی هاپکینز، ادوارد نورتون و رالف فینه.

برای ورود به جهان وحشتناک و جذاب هانیبال لکتور و نیز برای ورود به درون چهار روایت مختلف فیلمها، بایستی خواننده ابتدا چند موضوع روانکاوی را به اختصار بشناسد و درک کند. ‌

هانیبال لکتور همچون نیمه پنهان هر انسان مدرن و در نهایت هر انسانی است.

علت جذابیت نهفته در خشونت فیگوری مثل هانیبال لکتور چیست؟ چرا انسانهای خشن، قاتل و ستمگر می‌توانند از جهت دیگر بسیار جذاب باشند و یا عاشقانه دوست داشته شوند؟. زیبایی نهفته در خشونت چیست؟ چه چیز در یک فیگور قاتل،کانیبالیست و سوسیوپات مانند هانیبال لکتور برای ما چنان جذاب است که خواهان دیدن فیلمهای او می‌شویم؟ چند دلیل روانی این رابطه پارادکس در وجود فیگوری مثل هانیبال (یا بسیاری از قاتلین دیگر) را می‌توان به کمک روانکاوی کشف کرد.

. در معنای روانکاوی هر انسانی در خویش دارای اشتیاقات مختلف نارسیستی، خشونت آمیز و یا تمناهای سمبلیک و مدرن است. در معنای روانکاوی لکان هر انسانی دارای سه بخش و سه جهان نارسیستی، سمبلیک و رئال یا کابوس‌وار است که بشکل «دوایر برومه‌ای» درهم‌آمیخته‌اند و یکی بدون دیگری نمی‌تواند وجود داشته باشد. بخش رئال نه به معنی واقعیت بلکه به معنای عرصه هیچی و پوچی است که وجودش را مرتب حس می کنیم. واقعیت در نگاه لاکان به عرصه سمبولیک تعلق دارد. واقعیت در اینجا همچون روایتی در عرصه زبان است. بخش بالغانه بخش سمبلیک است که عرصه فردیت و تمناهای فردیست، اما این بخش بدون دو بخش نارسیستی و «رئال» نمی‌تواند باشد و هر دفعه برای بلوغ بیشتر بایستی انسان بخشی از این اشتیاقات نارسیستی و خشونت‌‌آمیز رئال‌گونه را به تمنای مدرن، فانی سمبلیک تبدیل و تعالی بخشد.(2) هر انسانی در خویش در واقع بقول روانکاوان فیگورها و حالات فراوان و بی پایانی دارد. او در خویش برای مثال یک قاتل و هانیبال لکتور خودخواه دارد که می‌خواهد بدون مرز و قانون، از هر چیز لذت ببرد و همه چیزرا بخدمت خویش و تمتع‌‌اش دربیاورد. بقول ملانی کلاین، کودک در واقع یک منحرف جنسی چندلایه هستند. جهان ناآگاهی بشری مالامال از این اشتیاقات خشمگینانه، جنسی و میل قتل پدر و فانتزیهای فراوان دیگر است. در واقع جهان آگاه و سمبلیک ما برای این ساخته شده است که به ما این امکان را بدهد، این رازهای درونی را از یکسو بر خویش بپوشانیم و از سوی دیگر بتوانیم به کمک قانون و وجدان درونی ، این اشتیاقات بی مرز را به قدرتهای مدرن و تمناهای مدرن و مرزدار خویش تبدیل کنیم. اینگونه در واقع خودآگاهی و ناآگاهی بشری در یک رابطه تنگاتنگ با یکدیگر قرار دارند و همدیگر را ایجاد و تکمیل می‌کنند. فکر می‌کنید چرا انسان برای خویش ده فرمان اخلاقی موسی را صادر می‌کند؟ چرا دراخلاق ایرانی، جهان را به جنگ خیر و شر تبدیل می‌کند؟ یا مثل انسان مدرن ، دائم در پی دستیابی به سیادت خرد و چیرگی قانون بر احساس است؟ اگر که ما در خویش چنان اشتیاقاتی برای نفی هر قانون، برای لذت بردن بی مرز،برای قتل خویش و دیگری نداشتیم فرمان موسی برای ممنوعیت قتل و زناکاری، بدون وجود چنین اشتیاقاتی غیرقابل فهم می‌بود.

 

اینگونه نیز می‌توان درک کرد که تاریخ بشری، در واقع بقول نیچه تاریخ تحول قدرت خودآگاهی بوده است، تا بتواند هر چه بهتر با قدرت های درون خویش و با جسم خویش ارتباط برقرار سازد. تا در این مسیر با تن دادن هر چه بیشتر به قدرتهای خویش و با ایجاد توانایی تعالی بخشی و زیباسازی سمبلیک قدرتهایش، هرچه بیشتر به قول نیچه به یک «جسم خندان» تبدیل شود. تاریخ بشری از خیروشر مطلق ایرانی تا اخلاق مدرن یا پسامدرن و نگاه جسم گرایانه در حال رشد امروزی، همه و همه تلاشهایی برای پاسخگویی به این اشتیاقات مختلف درونی خویش و تلاشهایی برای ایجاد نظم و هیرارشی احساسی است، تا همزیستی با خویش و دیگری ممکن شود.

 

موضوع اما این است که حالت خودآگاهی و ناآگاهی، اخلاق سمبلیک یک جامعه واشتیاقات پس‌زده به ناآگاهی با یکدیگر پیوند تنگاتنگ دارند. یعنی برای مثال وقتی فرهنگی مثل فرهنگ ایرانی، جهان را به دو بخش خیر و شر مطلق تبدیل می‌کند، در بخش آگاهی و اخلاقش در واقع اهورامزدا حکم می‌راند و در بخش ناآگاهیش، اهریمن و وسوسه‌های او حکمروایی می‌کنند. از اینرو تغییر اشتیاقات ناآگاهانه به معنای تغییر اخلاق آگاهانه نیز هست. برای مثال ایجاد اخلاق مدرن در فرهنگ ایران بدون عبور از جنگ خیر/شری و چرخه گناه/اخلاق، بدون آری گویی به جسم و دست‌یابی به اشکال و انواع این جسم سمبلیک و خندان، بدون تعالی بخشی اهریمن خویش به فرشتگان و امشاسبندان خندان و فانی ممکن نیست. بقول لکان و فروید، ضمیر ناآگاه یک جهان هرج و مرج نیست. ضمیرناآگاه دارای ساختاری مانند زبان است همانطور که لکان می گوید . فروید نیز به ساختارمندی ناآگاهی باور داشت. این ساختارمندی را چه چیز بوجود می آورد؟  بباور فروید و لکان اساس این دیسکورس و ساختار روانی آگاهانه/ناآگاهانه و رابطه‌ متقابلشان را، «گره ادیپ» در نگاه فروید و در نگاه لکان «نام پدر یا قانون جنسی عدم زنای با محارم» و قبول محرومیت از یگانگی جاودانه تشکیل می‌دهد. این بدان معناست که آن بخش از اشتیاقات ما که قابل تحول هستند، به عرصه زبان و اخلاق و جهان سمبلیک ما وارد می‌شوند و بخش خودآگاه ما را تشکیل می‌دهند و آن بخش از اشتیاقات که ناتوان از این کار می‌باشند، در ناآگاهی ما خانه دارند . آنها دائم به در بخش خودآگاهی ما می‌کوبند، تا ما با تعالی بخشی سمبلیک آنها و تبدیل آنها به تمنای مدرن بخردانه هم از بحران و بیماری رهایی یابیم و هم قدرت و حقیقتی از خویش را در خود و با خود انطباق دهیم.

 

بقول لکان،« ناآگاهی دیسکورس دیگران است». یعنی او مانند زبان که عرصه سمبلیک ، تمنا و نام پدر یا قانون است، عرصه ساختار و تبلور دیسکورس عمومی و یا نام پدر است. ناآگاهی تبلور این دیسکورس عمومی است. از اینرو نیز وقتی زبانی مانند زبان فارسی در واقع یک زبان شاعرانه/کاهنانه و بطور عمده خیر/شری باشد و به این خاطر دارا و پذیرای کلمات اروتیک نباشد، آنگاه در ناآگاهی زبان و روانش، همه آن رانشها و فانتزیها تبعید و پس زده می‌شوند . فانتزیهایی که در زبان و روان ایرانی جایی برای بیان خویش نیافته‌اند. آنها به وسوسه و اهریمن تبدیل ‌می‌شوند. یعنی این جهان و زبان سمبلیک و دیسکورس سمبلیک، بناچار بطور مرتب بخشی ممنوعه نیز بوجود می آورد که به درون ناآگاهی پس زده میشود. خشم و فانتزیهای پس زده ، مرتب در قالب مجاز و استعاره باز می گردند، تا حقشان داده شود و یا دیگربار پس زده شوند ، به شیوه سمبلیک پذیرفته شوند و تعالی یابند و به تمنای فانی و قابل تحول بشری تبدیل شوند یا ایجاد بیماری و کابوس کنند. در این معنا اشتیاقات جنسی و خشم‌آلود یا نارسیستی ایرانی ما مرتب به شکل وسوسه‌های اهریمنی و در قالب مجاز و استعاره بر ما ظاهر می‌شوند، تا بشکل سمبلیک آنها را تعالی بخشیم و در جهان خویش و به‌سان قدرتهای خویش جذب کنیم یا دیگربار به سرکوب آنها ادامه دهیم و بیماری و بحرانمان را افزایش دهیم. یکایک ما در خویش این وسوسه‌های اروتیسمی، خشونت‌‌آمیز و اهریمنی را داراییم، خواه کاهن و عارف باشیم یا مرد و زن معمولی. اینها نیمه پنهان ما و قدرتهای پنهان ما هستند که بایستی پذیرفته و به قدرت مدرن و سازنده ما تبدیل شوند.

 

با چنین نگاهی می توان درک کرد که چرا هر ایرانی دچار جنگ خیر وشر است و در خویش اهریمنی و خودمداری پنهان، در خویش عارف و کاهنی لجام گسیخته و بی مرز دارد که در پی حاکم شدن بر روان و بدست گرفتن قدرت است. همانطور که کاهن اخلاقی و اهورامزدایش نیز همین گونه دیکتاتور و در خفا لذت طلب است. مشکل ایرانی این است که چون در فرهنگ، زبان و روانش قدرت اصلی، بخش سمبلیک و فردی نیست که قادر به تلفیق و تفکیک حوزه ها و تحول مداوم باشد، از آنرو ایرانی ناتوان از دست‌یابی به فردیت خویش و تحول مداوم است. از آنرو ایرانی بیشتر یک کاهن و کودک است و مبتلا به جنگ کاهن/کودک درون خویش،جنگ اخلاق/گناه است و بخش جوان و بالغ او، فردیت او که بایستی میان این دو بخش پیوند سمبلیک ایجاد کند، ناتوان است. از اینرو نیز ایرانی جهانش و دیسکورسش مبتلا به جنگ خیر/شری و ناتوانی از تلفیق مدرنیت/سنت است و افراطیست. یا مرید است و یا مراد. یا به چاکرتم،مخلصتم مبتلا است و یا خودمدار و دیکتاتور است و ناتوان از دست‌یابی به اعتدال و تلفیق قدرتهای خویش. او یا از خجالت حرف نمی‌زند و یا با شکست اخلاق،پوچ و دشمن هر اخلاقی می‌شود و به اخلاق مدرن دست نمی‌یابد. همینطور با چنین نگاهی می توان دید که یک جامعه آمریکایی با زندگی آمریکایی در پی پول و خانه و با هراسهایش از بیکاری و بی پولی ، طرف و سمت دیگرش این انسان نویروتیک، منحرف جنسی و یا پسیکوتیک مانند هانیبال لکتور و یا هاملت است. زیرا نگاه و زبان سمبلیک مدرن که بر اساس نگاه سوژه/ابژه‌ای ساختارمند شده است، با خویش ایجادگر یک ضمیر ناآگاهی با چنین ساختار مشابهی مثل ساختار زبانش است. یعنی در چنین جامعه ای هر انسان مدرنی در خویش دارای یک فردیت سمبلیک است که می‌تواند در عرصه زبان و آگاهی ایجادگر رابطه فانی، خالق حقیقت و عشق فانی و در چهارچوب قانون باشد و نیمه پنهان این انسان مدرن، یک ناآگاهی ساختارمند با فیگورهایی چون هانیبال لکتور و هاملت و غیره است. این قدرتها و فیگورهای ناآگاهانه برای دست‌یابی به خواست‌ها و خوشی خویش مثل هانیبال لکتور هر قانونی را نفی می‌کنند و می خواهند به عنوان «سوژه قدرتمند و بدون مرز» همه هستی را به «ابژه» خویش تبدیل کنند یا اینکه مثل هاملت و یا وودی آلن دچار حالات نویروتیک انسان مدرن ناتوان از دست‌یابی به سعادت فردی خویش می‌شوند.

 

شخصیت هر انسانی نقطه تلاقی میان «من» و « غیر» خویش بر روی یک نوار مویبوس است. نوار مویبوس نواریست که در نقطه ای دو روی آن، پشت و جلوی آن به هم تبدیل می‌شوند و این نوار بدور یک هیچی محوری تاب می‌خورد.(3) لکان برای نشان‌دادن پیوند درونی میان ناآگاهی و آگاهی، برون و درون در ایجاد شخصیت انسان، از این تمثیل نوار مویبوس استفاده می‌کند. از آنجا که این نوار بدور یک «هیچی محوری» است، از آنرو نیز جهان بشری و روایات سمبلیکش از خود و هستی مرتب قابل تحول است. این نوار مویبوس به این معناست که شخصیت هر انسان ایرانی نقطه تلاقی آگاهی و ناآگاهی، اخلاق و وسوسه‌ و نقطه تلاقی اهورا و اهریمنانش است. از اینرو شخصیت هر ایرانی نقطه تلاقی مدرنیت/ سنت است. همانطور که هر انسان مدرنی شخصیتش نقطه تلاقی فرد مدرن با هانیبال لکتور درون خویش، نقطه تلاقی سوژه مرزدار و متمایل به قانون مدرن با نیمه پنهان و سوژه مطلق گرا و ضدقانونش می‌باشد. هر انسانی در خویش این نیمه پنهان را دارد و این نیمه پنهان و رابطه شان بسته به فرهنگ و ساختار زبان فرق می‌کند. یا مثل جهان ایرانی بطور عمده خیروشریست و یا مثل جهان مدرن بشکل جدل درونی میان علاقه به قانون و رابطه و نفی هر قانون و رابطه متقابل است. نمونه این حالات را ما در شکل فیگورهای قهرمانان فیلمهای ایرانی می‌بینیم. به خوانندگان خواندن نقد مرا بر این موضوع در لینک ذیل و نقد روانکاوانه فیلمهای سینمایی دعوت می‌کنم.(4) اینجا فقط به این موضوع اشاره می‌کنم، که بخاطر این ساختار روانی بشری و تفاوتهای فرهنگی، در فیلمهای ایرانی بطور عمده رابطه میان قهرمان و ضدقهرمان بشکل رابطه خیر و شریست و قهرمان و ضدقهرمان بسیار متضاد با یکدیگرند. ابتدا در کارهایی چون «رگبار» بهرام بیضایی و دیگران ، این حالت خیر و شری شکسته می‌شود و رابطه قهرمان/ضدقهرمان چندلایه می‌شود و فیگورهای ایرانی دارای حالت دولایه تراژیک/کمیک مدرن می‌شوند. در سینمای مدرن حالت قهرمان/ضدقهرمان به‌‌طور عمده این‌گونه است که عاری از حالت خیر/شری مطلق است و هردو می توانند تشابهات زیادی به هم داشته باشند و یا برادر یکدیگر باشند، اما در برخوردشان به قدرت و نیازشان به دیگری در نهایت متفاوتند. «قهرمان» طرفدار قانون و بیانگر نیاز به دیگری و دیالوگ با دیگریست، اما «ضدقهرمان» عمدتا تمامیت خواه و تبدیل کننده دیگران به ابژه و ابزار دست خوشی و بازی خویش است. فیگورهایی مثل هانیبال لکتور/ زن پلیس، یدی/سیف در جنگ ستارگان، مرد عنکبوتی سیاه/سرخ در اسپایدرمن 3 همه نمونه هایی از این جدل انسان مدرن با نیمه پنهان خویش است، نمونه هایی از جدل میان سوژه مدرن با سوژه مطلق گرا و لذت‌پرست پنهان و ضد قانون و بی‌مرز درون خویش است . اگر قهرمان مدرن با دیدن هیچی و پوچی زندگی به قبول قانون و نیاز به دیگری دست می‌یابد، نیمه پنهان او اکنون می‌خواهد با دیدن «مرگ خدا» و مرگ همه حقایق مطلق و متاروایتها به نفی ضرورت هر قانون و حاکمیت قانون خود و خوشی خود دست یابد. قهرمان مدرن همچون در فیلم <مونیخ>اسپیلبرگ با تن دادن به اعمال یک تروریست ضد قانون به او تبدیل می‌‌شود و مانند «انی کن» قهرمان فیلم جنگ ستارگان با تلاش برای نفی مرگ و با تلاش برای چیرگی بر فانی بودن عشق و خدا شدن به <سیف> و لرد سیاهپوش تبدیل می شود . در درون هر «یدی» یک «سیف» نهفته است. او نیمه پنهان و برادر اوست.

 

در مسیر تحول فیلم معاصر هر چه بیشتر این سوژه یگانه شکسته می‌‌شود ، از طرف دیگر بازی قهرمان خوب/بد به یک حالت چندروایتی تبدیل می‌‌شود. اکنون می‌تواند همان قهرمان خوب از روایت و چشم اندازی دیگر بد و منفی باشد. موضوع تفاوت چشم‌اندازها و تفاوت جا و مکان نسبت به «هیچی مرکزی» است که یک حرکت را خوب یا بد نسبی می کند. اکنون هر چه بیشتر دو نیمه آگاهی و ناآگاهی و فیگورهای مثبت و منفی چندلایه می‌شوند و قانون خود مالامال از امیال کانیبالیستی و خوشی پنهان نارسیستی می‌شود. همانطور که کافکا در کتاب «محاکمه» نشان می‌دهد. اکنون می‌تواند واقعیت مشابه و لحظه مشابه، توسط راویان مختلف به اشکال مختلف دیده و روایت شود و ما شاهد چندروایتی پست‌مدرن هستیم. برای مثال در فیلم عالی « یک آلمانی خوب» هر بخش از فیلم به روایت یک قهرمان داستان توضیح داده می‌شود و ما شاهد روایات مختلف و چشم‌اندازهای مختلف شهر برلین و روزهای اول پس از جنگ جهانی دوم و جدل میان قدرتهای مختلف برای دست‌یابی به قدرت و غیره و سرنوشت آدمیان در این بازی جدید هستیم. یا در فیلم عالی <سین سیتی> رودریگز،مزرعه یا فارم هم محل زندگی کانیبالیست قاتل است و هم محل پلیس و هم اشاره ایست به محل آموزش سازمان سیا. اینجا در موقعیتی جانی و دزد به انجام قانون و دادخواهی معشوقی دست می‌زند و نماینده قانون و جهان سمبلیک عملا حافظ این قاتل کانیبال است و خود نیز یک کانیبالیست است. اینگونه در شهر« قتل و سکس» سین سیتی تنها امکان عشقهای موقعیتی و شناخت خوب/بد موقعیتی وجود دارد و مرزها مرتب تغییر می کند . از طرف دیگر با شکست هرچه بیشتر سوژه مدرن در فیلم < بزرگراه گمشده > دیوید لینچ موضوع انسان مدرن دیگر نه دستیابی به خویش و یا به عشق خویش، بلکه مبتلا شدن به چندهویتی،چندشخصیتی و چند روایتی و قبول بی خانه و کاشانه بودن است.

 

موضوع نهایی این است که اساس بلوغ در نوع رابطه با این نیمه پنهان و ناآگاهست. زیرا این اشتیاقات قابل سرکوب نهایی نیستند. از اینرو نیز فرهنگ ایرانی در تلاش برای سرکوب و قتل اشتیاقات نارسیستی، جنسی و خشونت‌آمیز خویش ناموفق بوده است و تنها خویش را داغان کرده و به جنگ ابدی وسوسه/گناه و فرسودگی دچار ساخته است. همانطور که شیوه برخورد مدرن به نیمه پنهانش و تلاشش برای کوچک ساختن و بی‌خطر ساختن این قدرتها، در عمل به بیمار ساختن،کوچک ساختن خویش و کسالت پنهان و آشکار زندگی منجر شده‌است. از طرف دیگر توانایی جهان مدرن و پسامدرن در پذیرش و تعالی اشتیاقات خویش و تبدیل آنها به تمناهای مدرن خویش، ایجادگر قدرت مدرنیت و قدرت تحول مداوم مدرنیت در همه زمینه‌ها بوده و هست. از اینرو موضوع، نوع برخورد به این اشتیاقات و تعالی بخشی آنها، پذیرش سمبلیک این اشتیاقات و تبدیل ساختن آنها به قدرتهای تازه خویش و به یاران خویش است. هرچه این تعالی بخشی و پذیرش سمبلیک قویتر و چندلایه تر باشد و کمتر به سرکوب احساسات و یا بیمار‌ساختن و کوچک‌کردن آنها تن‌دهد، آنگاه بهتر قادر به لمس سعادت زندگی چندلایه و تحول مداوم است. او اینگونه هرچه بیشتر به «جسم خندان» نیچه ای تبدیل می‌شود و قادر است مرتب اهریمن و هانیبال لکتور درون خویش را به قدرت نو و سمبلیک جدید خویش و یار خویش تبدیل سازد و قویتر و جذابتر و خلاقتر گردد. او قادر است حیوان درون خویش را زیبا و خندان سازد و قادر است مرتب دگردیسی یابد و به شکلی و به حالتی از خویش در آید، شرور خندان، اغواگر جذاب و عاشق قدرتمند شود و یا به اشکال مختلف خرد و حیله شاد و خندان دست یابد. او با این کار از خطای انسان سنتی و مدرن عبور می‌کند و به یک انسان پست‌مدرن تلفیقی و ناتمام و چندلایه و در حالت بهتر به یک جسم خندان چندلایه و ناتمام تبدیل می‌شود و زندگی برایش مانند نگاه زمینی من به یک بازی عشق و قدرت خندان تبدیل می‌شود. اساس روانکاوی لکان و فروید را این تلاش دست‌یابی به پذیرش سمبلیک اشتیاقات خویش و دگردیسی آنها به تمنای فانی و سمبلیک مدرن تشکیل می‌دهد. مثلن نگاه جسم گرایانه دلوز قادر به دگردیسی اشتیاقها ی نارسیستی و کابوس‌وار به هزار شکل از حالت سمبولیک جسم می‌باشد. در نگاه لکان دو شکل دیگر رابطه _در کنار رابطه بالغانه سمبلیک و فردی_ وجود دارد . ایندو شکل، اشکال رابطه نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه و یا رئال و کابوس‌وار است که در هر دو حالت شخص اسیر نگاه اشتیاقات خویش می‌شود و فردیت خویش را از دست می‌دهد. او در این حالات ناتوان از دست‌یابی به فردیت خویش و ناتوان از تعالی بخشی احساسات خویش به تمناهای مدرن است. از اینرو انسان گرفتار در حالت رابطه نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه و یا کابوس‌وار، گرفتار رابطه مرید/مرادی در زیر نگاه پدر جبار درونی می‌شود. به این‌خاطر، در حالت اسارت کابوس وار مانند قاتل،جانی،متجاوز جنسی دست به قتل و جنایت می زند. یا در حالت گرفتار نارسیستی به حالات نویروتیک و یا هاملت‌وار مبتلا می‌شود. از اینرو گرفتاری جهان ایرانی در حالت خیروشری، نشان از گرفتاری جان و روان و زبان ایرانی در حالت نارسیستی و ناتوانیش از برقراری ارتباط سمبلیک و فردی با اشتیاقش می‌کند. بدین خاطرزبان فارسی هنوز به زبان علمی قادر به تفکیک و تلفیق حوزه‌ها تبدیل نشده است. در این فرهنگ تبدیل فردیت و تعالی‌بخشی اشتیاقات جنسی،اروتیکی،خشمگینانه،خودخواهانه به تمناهای مدرن نارسیستی و اروتیکی و خویشتن‌دوستی مدرن صورت نگرفته است. یکی از وظایف رنسانس ایرانی ، ایجاد این رابطه نو و سمبلیک و آفرینش این مفاهیم نو و تلفیقی ایرانی و آفرینش انواع و اشکال اروتیسم مدرن ایرانی، نارسیسم مدرن ایرانی و غیره است. رنسانس ایران بر بستر آشتی با جسم و ایجاد انواع و اشکال این جسم سمبلیک و چندلایه و خندان صورت می‌گیرد

 

حال با این توضیحات می‌توانیم به فیلمها بنگریم و روایات مختلف و موضوعاتشان را بررسی روانکاوانه کنیم.

چشم‌اندازی روانکاوانه به فیلم ‌« سکوت بره‌ها»

 

در فیلم «سکوت بره‌ها»(5) سه فیگور و دو نوع رابطه مرکزی وجود دارد که برای بررسی روانکاوانه فیلم، پرداختن به آنها ضروریست. این سه فیگور زندانی هانیبال لکتور ( آنتونی هاپکینز)، زن پلیس(جودی فوستر)، قاتل سریالی بوفالو بیل( تد لوین) و دو رابطه، رابطه میان زن پلیس/هانیبال و زن پلیس/بوفالو بیل هستند. البته یک مثلث ادیپالی هانیبال/کلاریس/ بوفالو بیل نیز وجود دارد که به آن نمی‌پردازم، زیرا مطالب روانکاوانه در باب محتوا و سبک این فیلم آنقدر زیاد است که از حوصله مقاله من خارج است. فقط به این اشاره می‌کنم که در حالت مثلث ادیپالی بخوبی می بینیم که کلاریس میان عشق و رابطه چندلایه میان دختر/پدر، و رابطه تک‌لایه میان دختر/پسر، بطور عمده نگاه و علاقه پارادکسش متوجه هانیبال است. او نسبت به هانیبال یک احساس چندلایه مالامال از هراس، وحشت، تهوع، جذابیت و عشق دارد. قدرت و زیرکی سرد هانیبال و توانایی او در لمس درون دیگران، کلاریس را همزمان مجذوب و هراسان می‌کند. رابطه میان کلاریس و بوفالو بیل در واقع یک رابطه تک‌لایه پلیس/جانی است و او می‌خواهد با دستگیریش جان دختر سناتور را نجات دهد. از طرف دیگر در رابطه ادیپالی میان پدر/پسر، میان هانیبال/ بوفالو بیل نیز در واقع پسر کاملا ضعیف و ناتوان از رقابت است . اما موضع بحث ما در این مقاله بیشتر فیگورها و روابط دوگانه میان آنهاست و از اینرو بیشتر وارد این موضوع نمی‌شوم.

 

داستان فیلم اینگونه است که زن پلیس کلاریس استارلینگ برای دست‌گیری بوفالو بیل که زنان جوان متعددی را به قتل رسانده است و بخشهایی از پوست بدن آنها را کنده است، به سراغ زندانی معروف هانیبال می‌رود، تا به کمک این زندانی روانپزشک و کانیبال به درک علل اعمال بوفالو بیل نائل آید و او را دستگیر کند. هانیبال لکتور یک روانپزشک متخصص عرصه بیماران جانی و قاتل است، ولی در خفا این روانپزشک مشهور و بسیار باهوش یک کانیبال است و بیماران فراوانی از خود را می‌کشد و یا به خودکشی وامی‌دارد. او همچنین بخشهایی از جگر و مغز و یا جسم قربانیانش را به شیوه بسیار دقیق و خوشمزه‌ای می پزد و می‌خورد و یا به خورد مهمانان ناآگاه خویش به عنوان غذاهای خوشمزه و نو می‌دهد، تا آنکه سرانجام توسط یک پلیس به دام می‌افتد. موضوع رابطه او با این پلیس برای کشف یک قاتل سریالی دیگر، موضوع فیلم و رمان «اژدهای سرخ» است. هانیبال در واقع یک سوسیوپات و یک کانیبالیست است و برای درک بهتر فیگور او،توضیح کوتاهی درباره این بیماریها لازم است.

 

بیمار « سوسیوپات» در واقع ناتوان از احساس همدردی با دیگران است و براحتی می‌تواند برای دست‌یابی به هدفش دروغ گوید و یا در شرایطی حتی جنایت کند. او ناتوان از حس شرم و گناه و عاری از معضلات اخلاقی و وجدانی است. در کتابهای مرجع روانکاوی امروزه بیمار سوسیوپات در ردیف بیماریهای اختلالات شخصیتی نارسیستی مانند « شخصیت ضداجتماعی» و یا در ردیف شخصیتهای از هم‌گسسته یا دیسوسیاتیو قرار می‌گیرند. علت روانی بیماری سوسیوپات در عدم شکل گیری اخلاق و قبول نام پدر یا قانون در دوران کودکی و در مرحله مهم ادیپ می‌باشد. همچنین ضربات و کابوسهای دوران کودکی و دیکتاتوری و آزار جنسی اولیا می‌تواند در ایجاد آن دخالت موثر داشته باشد. زیرا چنین کودکی برای حفظ خویش در برابر ظلم خانواده و یا ضربات کودکی بایستی در واقع خود را بیحس کند و بدور خویش یک دیوار روانی بکشد و بقول معروف پوستش را کلفت کند، تا از بین نرود. انسان سوسیوپات معضلش ترکیبی از این معضل ادیپی عدم قبول قانون و نام پدر از یکسو و از سوی دیگر این ضربات کودکیست. برای مثال در رمان مشخص است که بسیاری از حالات سوسیوپاتی و کانیبالیستی هانیبال ناشی از دوران سخت کودکی و نوجوانی و ناشی از ضربات و کابوسهای این دوران است که در بخش چهارم فیلم «هانیبال ریزنیگ» مطرح می‌شوند و در این بخش چهارم به آنها می‌پردازم.

 

کانیبالیسم در واقع یک بیماری و حالت بشدت نارسیستی است. کانیبالیست در واقع در پی دست‌یابی جاودانه به یک عشق و پیوند جاودانه با معشوق و یا با دیگریست. همانطور که در دوران اولیه جنگجویان قوم پیروز بخشی از جسد جنگجویان قوم شکست‌خورده را می‌خوردند، تا به قدرت او دست یابند، همینطور نیز کانیبالیست با خوردن دیگری در پی دست‌یابی به یگانگی و حالت سیمبیوزه نارسیستی(همپیوندی نارسیستی) است. نمونه آن کانیبالیست آلمانیست که به خواست معشوقش و خودش، او را می‌خورد. کانیبالیسم از اینرو در واقع یک بیماری ناشی از صدمات نارسیستی در دوران کودکی و روابط غلط با مادر و یا پدر و نیز ناشی از عدم تن دادن به جدا شدن از مادر و قبول نام پدر و قانون و فانی بودن است. کانیبالیست تبلوری از تلاش برای دست‌یابی یگانگی جاودانه و بهشت جاودانه و یگانگی با معشوق است. اصولا در عشق بشری حالتی از این اشتیاق کانیبالیستی وجود دارد. یک حالت عمده عشق میل ذوب شدن در یکدیگر و یکی شدن است. اما در حالت بالغانه و سمبلیک عشق، این حالت عشق کانیبالیستی کودک به مادر و خشم به هرکسی که مانع این عشق شود، به تمنا و عشق فانی و یگانگی فانی تبدیل می‌شود که می‌تواند در عشق و سکس هم این یگانگی را تجربه و لمس کند و هم قادر به قبول فردیت دیگری و تفاوت او و ضرورت دیالوگ و تحول رابطه باشد. در حالتی که این تحول صورت نگیرد، این عشق ذوب شونده عاشق/معشوقی به حالت تراژیک و ناتوان از قبول فردیت دیگری گرفتار می‌شود و گرفتار حالت بلعیدن نارسیستی دیگری باقی می‌ماند. یعنی از بلعیدن نارسیستی معشوق و «غیر» به هضم و جذب سمبلیک مدرن عشق و اندیشه دست نمی‌یابد. اگر دقت کنید، عشق ایرانی که در اساسش مالامال از حالت عرفانی وحدت‌‌وجود و در پی یگانگی با دیگری و نفی فردیت خویش است، مالامال از این حالات کانیبالیستی و بلعیدن دیگری و یا میل بلعیده شدن توسط دیگری است. بخاطر این ناتوانی از ارتباط سمبلیک و بافاصله نیز، انسان ایرانی ناتوان از هضم و جذب و پذیرش مدرنیت است و یا می‌خواهد مدرنیت را مثل شاه و تقی‌زاده ببلعد و یا لحظه‌ای دیگر عشق نارسیستی به نفرت نارسیستی تبدیل می‌شود و همه آنچه را که بلعیده، بالا می‌آورد و بازگشت به خویشتن می‌کند. . پیوند عمیقی میان نوع غذاخوردن یک فرد و یا ملت با حالت هضم و جذب اندیشه و فکر نو در این فرد و قوم وجود دارد. بقول نیچه، روح نیز معده‌ای دارد. فکر کنید اگر من در نقدم بر حافظ از این حالت کانیبالیستی نهفته در عرفان ایرانی سخن می‌گفتم، دچار چه سنگساری می‌شدم. بهترین مثال برای این حالت ، این روایت عرفانیست که شخصی به سراغ پیرمغانش می‌رود و در می‌زند و او می‌گوید که کیستی؟ فرد جواب می‌دهد که منم. پیر در جوابش می‌گوید، برو وقتی به من تبدیل شدی، برگرد. مدتی بعد شاگرد برمی‌گردد و در می‌زند و در جواب استاد می‌گوید:«توام» و استاد در را برایش باز می‌کند. طبیعی است که می‌توان از این روایت معناهای فلسفی و ادبی یا روانی دیگری نیز یافت، اما نمی‌توان به معنای روانکاوی آن و دیدن این حالت نارسیستی و کانیبالیستی در وحدت‌ وجود ایرانی و عرفان ِ ایرانی بی‌اعتنا بود و یا آن را سنگسار کرد. زیرا بحران مدرنیت عشق ایرانی، ناتوانی ِ آن از قبول فردیت معشوق و خود و قبول فانتزیهای مختلف اروتیکی سافت‌کور{لطیف} و یا هاردکور{خشن} خویش و معشوق، ناتوانی از دست‌یابی به تلفیقی مدرن از تمنای یگانگی فانی و وحدت‌وجود فانی شرقی با فردیت غربی، همه و همه حکایت از درستی این نگاه روانکاوانه به معضل عشق و عرفان ایرانی می‌کند. البته من این روایت را از حافظه‌ام بارنویسی کردم و احتمالا کامل ننوشته‌ام، اما اصل مطلب همان است. تقریبا همه ایرانیان این روایت را می‌شناسند.

 

از طرف دیگر نباید از یاد برد که این اشتیاقات انسانی، بسته به فرهنگ، حالت های مختلف دارند. از اینرو حالت سوسیوپات در عین حال ناشی از نوع روابط جامعه مدرن مانند رابطه سوژه/ابژه ای نیز هست. زیرا چنین رابطه ای، تبدیل کردن دیگران به ابژه خویش را ساده می‌کند. یک نمونه آن فیلم موفق «پسیکوی آمریکایی» است که در آن یک بیزنس‌من {تاجر}موفق چنان ناتوان از حس همدردی و یا هر حس ِ انسانی دیگر است که برای دست‌یابی به کمی احساس ، به خشونت و قتل پناه می‌برد و معشوقانش را در خانه با اره برقی می‌کشد. او همزمان مواظب است که خونشان بر پارکت خانه نریزد و نظم خانه‌اش بهم نخورد. همینطور حالت کانیبالیسم هانیبال لکتور در واقع همانطور که در فیلم و رمان بارها به آن اشاره می کند، پاسخ او به هیچی و پوچی زندگیست. او بقول خودش نمی‌خواهد مانند دیگر انسانهای ترسو و کسالت‌آور زندگیش را به دروغهایی چون پول و حساب بانکی و زندگی معمولی بفروشد، بلکه چون هیچی و پوچی ِعمیق زندگی را دریافته است، اکنون می خواهد بر طبق قانون خود زندگی کند و در این قانون دیگران برای او در واقع یک «پرس غذا» هستند. بین این قانون اخلاقی هانیبال لکتور ، و ماکسیم و قانون اخلاقی مارکی دوساد که می‌گفت:« من در پی لذت خویشم و حق دارم برای دست‌یابی به لذتم، از هر فرد دیگری به دلخواهم استفاده و یا سوءاستفاده کنم»، پیوندی تنگاتنگ می‌توان دید(6). جالب است که در آثار مارکی دوساد نیز رسوم و آیین قتل و قربانی کردن وجود دارد و او نیز مثل هانیبال لکتور هر عمل اروتیکی و یا قتل آیینی را به یک کار عقلانی ، با جزئیات و تنظیم دقیق تبدیل و همراه می‌سازد.

 

موضوع نهایی درباره هانیبال این است که این حالات سوسیوپات و یا کانیبالیستی نمی‌تواند جذابیت شرورانه او را توضیح دهد. زیرا بوفالو بیل نیز یک قاتل و کانیبالیست به شیوه دیگریست، اما او جذابیت هانیبال را ندارد و در واقع یک جانی است. در حالیکه هانیبال در عمل مخلوطی از یک فیلسوف/عاشق/جانی/دیوانه، ترکیبی از یک عالم و روانپزشک، یک منحرف جنسی و یک انسان رمانتیک و عاشق غذای خوب و شراب و همصحبتی خوب است. از اینرو نیز برای همکاری با کلاریس، عوض همکاری ، شنیدن رازهای خصوصی کلاریس را می‌طلبد و میان آنها یک رابطه چندلایه اروتیسمی/عاشقانه/‌شرورانه‌‌/روانکاوانه ایجاد می‌شود. زیبایی و جذابیت هانیبال در این است که قادر است برخلاف یک جانی معمولی و خطرناک مثل بوفالو بیل، چندلایه باشد. این چندلایگی قدرت نهفته در شرارت و جذاببت نهفته در خشونت اوست. همانطور که گفتم، هر انسانی بقول لکان دارای سه بخش خیالی یا نارسیستی، سمبلیک و بخش رئال یا کابوس‌وار است که این سه بخش ِ روان انسانی به شکل دوایر برومه ای در هم‌آمیخته اند و بدون هم نمی توانند باشند. درهم‌آمیختگی ِ این سه بخش در روان انسانی باعث می‌شود که هر انسانی بنا به توان فردی و فرهنگیش، حالات مختلفی از ترکیب قدرتهای سمبلیک/نارسیستی/کابوس‌وار خویش را بیافریند. یا می تواند یک بخش از اعمال او ترکیبی از حالات سمبلیک/نارسیستی باشد و بخشی دیگر بیشتر ترکیبی از حالات رئال/نارسیستی. هرچه درجه درهم‌آمیختگی این سه بخش ویا دو بخش قویتر باشد، این رابطه و حالت و در کل انسان، پیچیده‌تر و چندلایه تر است. بویژه وقتی بتواند قدرت سمبلیک خویش ، یعنی قدرت فردی و زبانی خویش را در این رابطه قوی نگه دارد. در چنین شرایطی می‌تواند ترکیبی جذاب و خطرناک از شرارت و خشونت و رمانتیک، یعنی ترکیبی از حالت رئال/سمبلیک مانند حالت هانیبال لکتور بوجود آید. او اینگونه هر لحظه قادر است بدون مرز ، تن به اشتیاقات نارسیستی و خشونت‌آمیز خود دهد و همزمان این حالات را با قدرت تئوری وبیان سمبلیک و توانایی استقلال فردی همراه سازد و از آن یک فلسفه بسازد. ژیژک شاگرد لکان اشکال مختلف این ترکیب حالات سمبلیک/خیالی،خیال/رئال و غیره را بررسی کرده است.

 

بخشی دیگر از جذابیت هانیبال لکتور در مفهوم جهان رئال یا کابوس‌وار لکان نهفته است که سخت ترین بخش تئوری لکان و یکی از مهمترین نوآوریهای پسامدرنی اوست و همزمان ایجادگر انتقاداتی از طرف پسامدرنهای دیگری چون دلوز بوده است که بعدا به آن می‌پردازم. در باور لکان بخش رئال هستی انسانی، در واقع همان عرصه هیچی و پوچی است که مرز جهان سمبلیک ما می‌باشد و این بخش غیرقابل بیان است. هر روایت انسانی، چه روایت سنتی از هستی ، و یا روایت مدرن و پسامدرن در واقع یک جهان سمبلیک و زبانی است که بدور یک «هیچی مرکزی» ایجاد شده است و نماینده بخش غیرقابل درک و غیرقابل بیان هستی انسانیست. این بخش رئال در واقع مرز روایتهای سمبلیک ماست و باعث می‌شود که همیشه در تفسیر خویش از واقعیت زندگی کنیم و بتوانیم این تفاسیر را تغییر دهیم، اما نمی‌توانیم به راز و ذات این «هیچی مرکزی» پی ببریم، بلکه تنها او را به شکل احساس کابوس و تمتع یا خوشی‌ ِ خراباتی لمس می‌کنیم. بقول لکان جهان سمبلیک انسان مرتب قابل تحول است و از اینرو این جهان و روایت سمبلیک« هیچگاه به نوشته شدن پایان نمی‌دهد»، در حالیکه جهان رئال و عرصه رئال درونمان «هیچگاه قابل نوشتن نیست». راه ارتباط ما با این نادانی و هیچی محوری زندگی انسانی تنها به شیوه احساسهای کابوس وار، لذت آور یا خوشی دردآور است. همانطور که انسان از فیلم ترسناک می ترسد ، اما همزمان خوشش می‌آید و نمی‌تواند چشمش را از آن برگرداند. حالت جهان رئال به مانند تاثیر تاریکی بر انسان است که هم هراسناک است و هم جذاب ، و انسان را به سمت خویش می‌کشاند. یا مثل یک راهروی تنگ و تاریک و یا زیرزمین قدیمی است که آدم را می‌ترساند و هم آدمی خودبخود پا به آنجا می‌گذارد و مجذوبش می‌شود. انسان گرفتار این حالت رئال و گرفتار حالت و نگاه کابوسی ِهیچی خویش، در واقع از یکطرف گرفتار نگاه مادر یا پدر کابوس‌وار درون است و از طرف دیگر اسیر این خوشی و خشونت لذت‌آور و تکرار مداوم این خشونت و تمتع نارسیستی است. او در یک حالت خشونت و تمتع مداوم و خوش ِ رانشی بدون مرز بسر می‌برد. از اینرو نیز عرصه رئال و کابوس‌آور، عرصه‌ایست که هم سکس و خشونت در آن صورت می‌گیرد و هم فرد گرفتار ، این حالات را به شیوه اسارت در نگاه پدر جبار درون و تکرار حالت ابژه وار و تکرار یک سری اعمال مشابه انجام می‌دهد. برای مثال یک قاتل جنسی بشیوه مشابه‌ای قربانیانش را انتخاب می‌کند و می کشد. او اسیر این بازی و تکرار رانشی خوشی خویش است و بدین خاطر نیز حرکاتش قابل ‌پیش بینی است و سرانجام گیر می‌افتد. زیرا این فرد ناتوان از تبدیل اشتیاقات و رانشهایش به تمنای سمبلیک و قابل تحول و دگردیسی بوده است. بوفالو بیل در فیلم دقیقا این حالت کابوس وار و تکرار یک‌سری اعمال مشابه را نشان می‌دهد، در حالیکه هانیبال لکتور با وجود اسارتش در این حالت و ناتوانی از تبدیل احساس کانیبالیسم و خشونت خویش به خشم مدرن و فانتزیهای عشقی مدرن، باز دارای قدرت عمل و تغییر روش بیشتری است. زیرا او حالت رئال خویش را با یک حالت قدرت سمبلیک همراه ساخته است و چندلایه است. اما سرانجام او نیز به خاطر اینکه اساس نگاهش کابوس‌وار و بیمارگونه است، گیر می‌افتد.

 

این چندلایگی هانیبال تاثیری دیگر نیز دارد. اگر لکان جیمز جویس را یک «عارضه» در معنای مثبت آن می‌نامد، می‌توان هانیبال لکتور را نیز یک «عارضه» و تحول در فیگورهای شرورانه در سینمای هالیوود دانست. زیرا در سینمای هالیوود و حتی در فیلم «پسیکوی» هیچکاک، فرد بیمار بخاطر اسارتش در نگاه پدر و یا مادر کابوس‌وار درون ، در عمل چنان در او حل شده است که فاقد هرگونه فردیتی است. این حالت از دست دادن فردیت بخاطر گرفتاری در نگاه پدر جبار درون و حل شدن در این نگاه را، لکان «آفانیزیسیس» نامیده است.(6) از اینرو نیز حرکات نورمان در فیلم پسیکوی هیچکاک، بقول ژیژک حرکاتی روبوت‌وار و ماشینی است. اما در طی زمان و با شکست هرچه بیشتر مرزهای بین خوب/بد در جامعه مدرن و حس و لمس پیوندهای درونی حالات خوب و بد، ما شاهد نسلی نو از فیگورهای شرور و چندلایه هستیم. اکنون دیگر داراکولاهای خون‌آشام بدون احساس و یا قاتلان بدون احساس و بدون فردیت نیستند، بلکه هرچه بیشتر مانند فیلم « یک مصاحبه با وامپیر» و یا فیگور هانیبال لکتور دارای چندلایگی و فردیت می‌شوند و جذاب و سکسی می‌گردند. در درون این فیگورها شرارت و فردیت، بیماری و سلامت با هم درهم میآمیزند. اکنون خشونت با شرارت و جذابیت در هم‌آمیخته می‌شود. لکان جیمز جویس را به این‌خاطر یک عارضه مثبت می‌نامد، زیرا این جیمز جویس است که به ما نشان می‌دهد، هر لحظه و یا حادثه‌ای نقطه تلاقی اسامی دلالت ها و نقطه تلاقی روایات و چشم‌اندازهای مختلف است(7). همانطور که برای مثال در کتاب «اولیسیس» جویس در بخش مربوط به کتابخانه، کتابخانه نه تنها محل حضور فیگورهای داستان و گفتگوی آنهاست، بلکه همزمان کتابها و نویسندگان فراوان در آنجا در گفتگو حضور می‌یابند و روایات خویش را می‌گویند. یا بنا به این حضور و تلاقی، شیوه سخن گفتن و حالت رمان و لحظه تغییر می کند. زیرا هر لحظه ی انسانی تنها روایت یک زمان خطی و یک روایت نیست ، بلکه در آن همزمان گذشته و آینده و بسیاری فیگورهای دیگر نیز حضور دارند و سخن می‌گویند.

 

هانیبال نیز از جهتی یک عارضه است. زیرا فیگور هانیبال و حالت چندلایه او نشان می‌دهد که زندگی و انسان چقدر چندلایه می‌تواند باشد و هر انسانی در خویش دنیاهای فراوانی دارد. همزمان او به ما نشان می‌دهد که بخشی از او و انسان همیشه ناشناخته باقی می‌ماند و امکان تفسیر و روانکاوی شدن ندارد و این بخش او، اشاره ای به بخش رئال و ناشناخته درون ماست که هیچگاه شناخته نمی‌شود. زیرا انسان و زندگی معماییست. علت جذابیت نهایی هانیبال در این است که به بهترین وجهی این بخش رئال و غیرقابل تفسیر بشری، این بخش خشونت و خوشی بی‌مرز غیرقابل توضیح و تفسیر را نشان می‌دهد و در فیگور خویش قابل لمس می‌سازد. بخشی که هم می‌ترساند،کابوس ایجاد می‌کند و هم ایجادگر تمتع و خوشی خراباتیست. جذابیت نهایی هانیبال در موضوع تبلور حالت رئال و هیچی درونی انسان نهفته است. در این معنا در واقع هانیبال بهترین تبلور «بیماری روانی» است. زیرا هر بیماری روانی در واقع یک اسم دلالت و یک حقیقت درونی، یک قدرت و غول درون ماست که می‌بایستی به شیوه سمبلیک جذب و هضم و زیبا شود و به قدرت و یار ما تبدیل شود. اما هر بیماری روانی در خویش بخشی نیز دارد که هیچگاه قابل تفسیر نیست و فقط خوشی خراباتی مطلق است. این خوشی خراباتی و یا تمتع نارسیستی نهفته در بیماری باعث می‌شود که انسان به بیماریش به ترسش ، اعتیاد و افسردگیش و حالت کانیبالیش بچسبد، زیرا بدین‌وسیله خوشی وتمتع‌اش را سازمان‌دهی می‌کند. در بهترین حالت روان‌درمانی و با توانایی تبدیل کردن این اشتیاق به تمنای مدرن، باز هم بخشی اندک از حالت بیماری باقی می‌ماند که غیرقابل تفسیر و هضم است و مربوط به این بخش رئال و هیچی و غیرقابل شناسایی انسانی است. از اینرو بقول ژیژک بایستی بیماری خود را مثل خویش دوست داشت و این قدرتهای پنهان را در خویش بشیوه سمبلیک تعالی بخشید و زیبا ساخت، تا از بیماری رهایی یافت. آن بخش نهایی غیرقابل پذیرش و انطباق را نیز انسان بایستی چون یک «تیک» و حالت نشناخته خویش دوست بدارد و گاه بگاه به او امکان بیان دهد و از معمابودن خویش و زندگی لذت ببرد.(7). هانیبال تبلور این چندلایگی انسان و نیز تبلور این جهان رئال و کابوس وار، این خوشی خراباتی و نشناختن نهایی انسان و زندگیست ، که جذابیت چندلایه او به عنوان شرورترین فیگور سینمایی را با خود همراه دارد.

 

فیگور دوم ، کلاریس ، یک زن جوان پلیس است و در خویش رازی پنهان دارد که هانیبال در پی درک آن است. زیرا او می‌داند که در کانیبال بودنش راز او و در پلیس بودن کلاریس، راز کلاریس و انتخاب نهایی آگاهانه و یا ناآگاهانه کلاریس قرار دارد. کلاریس نیز مثل هانیبال چندلایه است. او هم زیبا و مرموز، هم یک پلیس و لحظه‌ای دیگر یک بیمار است که با روانکاوش هانیبال سخن می‌گوید. از اینرو رابطه این دو نیز چندلایه و قدرتمند و جذاب است. زیرا هردو چندلایه و در یک حالت بینابینی و قابل تحول قرار دارند. اینگونه نیز رابطه‌شان مرتب شکل نویی می‌یابد و در هر لحظه چندلایه است. کلاریس برای دست‌یابی به اطلاعات مورد نظرش به بازی هانیبال تن می‌دهد و رازش را برملا می‌سازد که چگونه خواسته است در کودکی پس از قتل پدر پلیسش و زندگی نزد اقوام، بره‌ای را از غسالی نجات دهد و نتوانسته است و چگونه قتل پدر و سکوت این بره‌های غسالی شده او را همیشه همراهی می‌کنند. کلاریس به نیمه پنهان و کابوس خویش تن می‌دهد و خود در مسیر فیلم تحول می‌یابد و هم قادر به ایجاد رابطه‌ای برابر و چندلایه با هانیبال می‌شود و هم قادر به درک درون بوفالو بیل و دستگیری نهایی او می‌شود. با آنکه در نهایت در دستگیری اتفاق و تصادف نیز موثر واقع می‌شود و این حالت فیلم، بار دیگر حکایت از چندلایگی و نیز معمابودن زندگی دارد. هانیبال با درک کابوس کلاریس هم بیشتر مجذوب او می‌شود و رابطه این دو در واقع پلیسی/جانی و همراه با لایه‌های /اروتیکی/عاشقانه/روانکاونه می‌شود و هم خود نیز خود را بیشتر می‌گشاید و تن به احساس و عشق و دیالوگ می‌دهد که نتیجه این تحول پنهان را در بخش دوم فیلم و رمان می بینیم. هانیبال به کلاریس نشان می‌دهد که در واقع تلاش امروزه‌اش برای دستگیری قاتل، ادامه همان تلاش برای جلوگیری از قتل بر‌ه‌ها و جلوگیری از ایجاد سکوت بعد از قتل است. همانطور که کلاریس با سادگی زنانه و جذابیت و خرد زنانه‌اش دیوار قطور احساسی بدور هانیبال را می‌شکند و او را به تحول و دیالوگ وامی‌دارد، تاثیر این تفاوت وقتی بیشتر روشن می‌شود که رابطه میان کلاریس و هانیبال را با رابطه میان کمیسر پلیس گراهام/هانیبال در فیلم « اژدهای سرخ» مقایسه کنیم. آن رابطه نیز چندلایه است، اما نمی‌تواند به این چندلایگی زنانه/مردانه، عاشقانه/ اروتیکی، دخترانه/پدرانه دست‌یابد و مرزهای فراوانی را بشکند. مرتب در ذهن خویش داشته باشید که فیلم سکوت بره‌ها در واقع بخش دوم رمان و بعد از رمان اژدهای سرخ است.

 

کارگردان فیلم «سکوت بره‌ها» که توجه اساسیش را برروی روابط و انتخابات آگاهانه و ناآگاهانه افراد و بویژه بر تصمیم‌گیریهای افراد در شرایط بحرانی و تحول یا دگردیسی می‌گذارد، بخوبی نشان می‌دهد که در نهایت هم کلاریس و هم هانیبال دارای یک پیوند درونی با یکدیگر هستند و هر دو دست به انتخابی بر اساس شرایط زندگیشان زده‌اند، وقتی زندگی آنها را با کابوس زندگی و بخش تاریک و خطرناک آن روبرو می‌سازد. کلاریس در برخورد با این هیچی و کابوس به حافظ انسان و قانون تبدیل می‌شود و هانیبال با دیدن این هیچی و پوچی به کانیبال و خدای مطلق جهان خویش تبدیل می‌شود. در نهایت نیز هیچکدام نمی‌دانند و نمی‌توانند که بدانند، کی برحق است. در واقع هردو نیمه پنهان یکدیگرند و به یکدیگر و به دیالوگ با یکدیگر نیاز دارند. تفاوت در این است که کلاریس در برخورد با هیچی و کابوس زندگی به ضرورت نیاز به دیگری و قانون پی می‌برد و هرچه بیشتر تن به جهان سمبلیک و فردی می‌دهد و هانیبال به کانیبال و بیمار تبدیل می‌شود و می‌خواهد توهم‌وار خدای مطلق جهان خویش شود. اما در نهایت هر دو در پی عشقند و نیاز به دیده شدن و محبت دیگری دارند و نیاز به دیالوگ با نیمه پنهان خویش دارند. اینگونه در مسیر فیلم در واقع گاهی جاها عوض می‌شوند و این هانیبال است که در واقع روانکاو است و کلاریس بیمار و یا زندانی است و کلاریس با تن دادن به این حالت و به پیش‌شرطهای هانیبال، هرچه بیشتر بخشهای انسانی و نیازمند به عشق و دیده شدن در او را زنده و قوی می‌سازد و اینگونه رابطه‌ای چندلایه بوجود می‌‌آید. رابطه ای که باعث دیالوگ و ارتباط عمیق چندلایه‌ای میان آنها و شکسته شدن مرزهای معمولی می‌گردد، اما این موضوع بخش دوم فیلم و بخش دوم و نهایی این مقاله است.

 

فیگور سوم ، قاتل سریالی «بوفالو بیل» است. او نیز با کابوس زندگی و هیچی و یک رابطه نارسیستی و کابوس‌وار غلط با مادر خویش در کودکی روبرو شده است و اکنون می‌خواهد با خشونت به خواست خویش و عشق دست یابد. بوفالو بیل در واقع یک مرد تراوستی است که می‌خواهد زن و زیبا باشد، اما بخاطر این ضربات کودکی و نیز گرفتاریش در تمتع‌های نارسیستی و خشونت‌آمیز ناتوان از تبدیل این خواست خویش به یک تمنای مدرن و سمبلیک مانند میل تغییر جنسیت و غیره است. او توهم‌وار و کابوس‌وار می‌خواهد، از تکه‌های پوست زنان جوان برای خویش پوستی نو بیافریند و زن و یا زیبا شود و به عشق دست‌یابد. اصطلاح بوفالو بیل یا همان فیگور فیلمهای وسترن که به « سرخپوست سفید» معروف بود، بخوبی این دوگانگی درونی او را و حالت بینابینی او را نشان می‌دهد. بوفالو بیل جدید اما چنان اسیر این حالات یگانگی نارسیستی و تمتع خشونت‌آور و اسیر نگاه پدر جبار و مطلق خواه درون است که ناتوان از ایجاد یک فردیت چندلایه مثل هانیبال و یا مثل کلاریس است، بلکه او فقط می‌تواند با کمک توهم این لباس از پوست قربانیان و تکرار مدوام قتل و دوختن لباس، به خواست بیمارگونه خویش دست یابد. از اینرو حالت بوفالو بیل چندلایه نیست و بطورعمده رئال/نارسیستی یا رئال/رئال است و دارای عنصر اندکی از بخش سمبلیک و قدرت فردیست. از اینرو او در این توهم و نگاه محو شده است و فردیتی ندارد. از اینرو نیز رابطه میان او و کلاریس تک لایه و فقط به شیوه پلیس/جانی است. همانطور که رابطه اش با قربانیان همینطور تک‌لایه است و به حالت فلسفی و چندلایه هانیبال دست نمی‌یابد. یعنی نوع اشتیاقات او به شیوه رانشی و موضعی است که معمولا وابسته به یک «ابژه» خاص و تکرار یک عمل مانند مکیدن پستان نزد کودک است و قادر به تحول رانش خویش به تمنای چندلایه و یا قابل تحول نیست. او نمی‌تواند این میل زیباشدن و زن‌شدن را به شیوه‌های دیگر تجربه و لمس کند و از آنها لذت ببرد. او اسیر یک نگاه و یک بازی است و از اینرو فاقد فردیت است و به همین دلیل نیز حرکاتش قابل پیش‌بینی است و در نهایت بدام می‌افتد و کشته می‌شود.

-

سخن نهایی

موضوع نهایی در فیلم «سکوت بره‌ها» موضوع دگردیسی و عشق است. همه فیلمهای هانیبال حکایت از وجود یک بحران درونی و ضرورت تحول و دگردیسی می‌کند. هانیبال با خوردن دیگران در پی دست‌یابی به خویش و عشق خویش است و می‌خواهد بدین‌وسیله به خدای مطلق جهان خویش و قانون خویش تبدیل شود. بوفالو بیل می‌خواهد با لباسی از پوست دیگران، زن و زیبا شود و از هراسهای خویش و دردهای درونی و تنهایی و کابوسهایش رها شود. بوفالو بیل در دهان قربانیانش یک نوع کرم به یادگار می‌گذارد که بعدها به پروانه تبدیل می‌شوند. یعنی اینجا باز با موضوع «دگردیسی» روبرو می‌شویم. در فیلم اژدهای سرخ نیز به علائم فراوان این موضوع دگردیسی برمی‌خوریم. همه این تلاشهای دگردیسی نیز پاسخی به یک بحران زندگی و وجودیست، همانطور که در بخش چهارم متوجه کابوسهای نهفته در کانیبالیسم و خشونت هانیبال می‌شویم. موضوع ضرورت دگردیسی و تحول یک موضوع پایه‌ای فیلمهای هانیبال و در واقع حیات انسانی است. تحولی که در واقع در پی دست‌یابی به خویش و عشق به خویش و یا عشق به دیگریست و موضوعش در نهایت نیاز به عشق و میل به عشق است. اینگونه عشق و دگردیسی موضوع مشترک و پایه ای همه فیلمها و نیز موضوع پایه ای انسان است. تفاوت در نوع برخورد به بحران است که ایجادگر حالات بیمارگونه و خشونت‌زا و یا حالات بالغانه و چندلایه و یا حالات بینابینی و اشکال مختلف این حالات می‌شود. در این فیلم و در سه فیلم دیگر، همه فیگورهای اصلی با کابوس و بخش تاریک زندگی، با هیچی و پوچی زندگی، با بحران عمیق شخصی و وجودی و یا عشقی روبرو شده اند و دیگر نمی‌توانند به شکل سابق زندگی کنند. آنها چیزهایی را دیده‌اند و تجربه کرده اند که از مرزهای معمولی انسان معمولی عبور می‌کند و اکنون با این آگاهی و زخمهاو تجارب ، محکوم به دگردیسی، انتخاب راه وهمین طور تحول و پوست‌اندازی هستند .

 

تفاوت میان افراد ، در نوع انتخاب و پاسخ به این بحران درونی و فردی شکل میگیرد . اکنون هر فیگور بنا به انتخاب آگاهانه/ناآگاهانه و تاریخ فردیش، به شیوه‌ای به دیدن کابوس خویش و زندگی و ضرورت تحول ، و نیاز خویش به عشق جواب می‌دهد، به ضرورت دگردیسی و تحول تن می‌دهد و حالتی از دگردیسی و عشق و خوشی را ناآگاهانه/اگاهانه انتخاب می‌کند. کلاریس با دیدن هیچی و سکوت بره‌ها به پلیس و حامی قانون و حامی نیاز به دیگری تبدیل می‌شود و خود نیز نیازمند عشق و در پی عشق است و هراس انسانی نیز دارد. هانیبال می‌خواهد خدا شود، تا دیگر دچار هیچ ضربه ای نشود و به هیچکس نیازمند نباشد. اما در عین حال در پی عشق است و بشیوه خوردن دیگران، به یگانگی عشقی و میل عشق خویش و نیاز به دیگران پاسخ می‌دهد و اینگونه دردش را ابدی می‌سازد. این کانیبالیسم یک توهم است و ناتوان از پرکردن جای واقعی عشق و ناتوان از تبدیل کردن او به خدا می‌باشد. زیرا خداشدن و جاودانه شدن و دست‌یابی به بهشت جاودانه یک توهم است. اساس انسان را این حالت فانی بودن تشکیل می‌دهد و او بر بستر این فانی بودن و قبول روایت بودن عشق و جهان خویش، می‌تواند ایجادگر «هیچی خندان و خلاق» و انواع و اشکال جهان سمبلیک و افریننده هزار روایت از عشق،خدا و بازی شود. بوفالو بیل نیز می‌خواهد با دگردیسی به زن به کمک پوست دیگران، توهم‌وار بر بحران و کابوس خویش و نیازش به عشق و به «غیر» و بر هراسهای انسانیش چیره شود. او نیز به شیوه توهم‌وار نارسیستی سعی می‌کند، با کشتن دیگران و ایجاد این لباس با پوست دیگران به دگردیسی و عشق به خود دست‌یابد و یا مورد عشق دیگران واقع شود. اما بهای توهم خویش را با مرگ می‌پردازد. زیرا آنکه در هیچی و بخش معماوار زندگی می‌نگرد، در نهایت دو راه بیشتر در پیش ندارد. یا او با نگریستن در چشمان کابوس‌وار «مدوزا الهه مرگ اسطوره یونانی» سنگ می‌شود و بیمار می‌گردد، خودکشی می‌کند، دیگرکشی می‌کند، کانیبالیست یا جبار تمامیت خواه می‌شود، یا با دیدن هیچی و پوچی زندگی همزمان به هیچی و پوچی ِ هر انتقام و خشونت نیز پی می‌برد و تن به نیاز خویش به عشق و دیالوگ می‌دهد. او با قبول هیچی و تبدیل هیچی و پوچی به قدرت خویش، انواع و اشکال مختلف جهان سمبلیک و روایت فردی و جمعی خویش از عشق و خدا و زندگی را بدور این «هیچی محوری» می آفریند. او چون به «مرگ خدا» و مرگ همه حقایق مطلق و متاروایتها پی‌برده است، اکنون می‌تواند به جهان فانی،عشق پرشور فانی و قابل تحول خویش تن دهد و مرتب روایتی نو از خدا،از عشق و از زندگی بیافریند. او می‌تواند مانند کیرکه گارد با قبول پوچی و با نیروی پوچی آفریننده ایمان پارادکس و سبکبال در کتاب«هراس و دلهره» باشد و یا مانند نیچه به جسم خندان و هیچی خندان و شکوه انسان و زمین دست یابد و به عنوان «ابرانسان» دلقک و خندان و ناتمام در تفسیر خویش از زندگی و واقعیت بزید و مرتب برای دست‌یابی به درجه‌ای نو از قدرت و یا عشق دگردیسی یابد. او می‌‌تواند چون عارف زمینی خندان من، خالق انواع و اشکال مختلف عشق زمینی و عرفان فانی و متفاوت و خرد شاد باشد. زیرا او با آری گویی به زندگی و به نیازها و اشتیاقات جسم و جانش، اکنون به انسان ناتمام،خندان، تراژیک/کمیکی تبدیل می‌شود که می‌داند به «غیر»، به معشوق و رقیب و به دیالوگ با انها احتیاج دارد، تا هم به تمناهایش دست یابد و هم خود را ببیند. زیرا تمناهایش، تمناهای دیگریست و دیگری نیمه پنهان خود اوست. او نیازمند عشق و ارتباط است و این عشق و ارتباط فانی و قابل تحول است. از اینرو او و جهان سمبلیک وسبکبالش قابل تحول و خندان است. موضوع بلوغ دست‌یابی به این حالت انسان سمبلیک و ناتمام تراژیک/کمیک و یا در نگاه ما جسم‌گرایان، دست‌یابی به «جسم خندان و چندلایه» است. هانیبال و بوفالو بیل ناتوان از دست‌یابی به آن هستند. با این تفاوت که هانیبال به خاطر توانایی دست‌یابی بیشتر به فردیت فانی و سمبلیک خویش، دارای امکان تحول و تکامل و دگردیسی بهتریست که در بخش بعدی فیلم و رمان هانیبال شاهد آن خواهیم بود، در حالیکه بوفالو بیل اسیر حالت توهم‌وار و کابوس‌وار دست‌یابی به عشق و قدرت می‌ماند و سنگ می‌شود و می‌میرد. کلاریس از هر دو بیشتر تن به این «مرگ خدا» و قبول نیاز خویش به دیگری و قانون می‌دهد و از اینرو نیز بالغ تر از آنهاست. اما او نیز مثل همه انسانها برای همیشه بخشی رئال و نارسیستی در وجود خویش خواهد داشت، که او را به بحران و تحول تازه و دگردیسی و انتخاب تازه وامی‌دارد. بخشی تاریک که همزمان نیمه پنهان او و قدرت اوست. از طرف دیگر در این دیالوگ و تحول، او نیز با اشتیاقات پنهان خویش در پی عشق و نیاز به «غیر» آشنا می‌شود و این بخش و اشتیاقاتش هانیبال را می‌طلبد و به او در خفا عشق ‌می‌ورزد، همانطور که هانیبال نیز توسط این دیالوگ تغییر کرده است و عاشق کلاریس شده است وعشق گمشده و نیازهای خویش به دیگری را می‌بیند و از اینرو کلاریس برای او در خفا ،هم عشقی نو و هم وسیله‌ای برای رهایی از کابوس درون خویش و دست‌یابی به یک بلوغ تازه است. اما این که آیا چنین تکامل و تحولی برای هانیبال و در نهایت برای هردو امکان پذیر است یا نیست، موضوع بخش دوم فیلم و بخش نهایی این مقاله است.

پایان بخش اول

منابع:

1/ http://de.wikipedia.org/wiki/Hannibal_Lecter

2/ دوایر سه گانه برومه ای در نگاه لکان، نماینده سه بخش سمبلیک،خیالی و رئال ساختار روانی انسان هستند که هیچ کدام بدون دیگری نمی تواند باشد و درهم گره خورده اند. برای درک این سه بخش، به مقالات قبلی بحران هویت و یا مقاله از «بازی نارسیستی تا مصاحبه نارسیستی» در سایت زمانه مراجعه کنید. لینک ویکیپدیا درباره لکان و عکسی ار دوایر برومه ای. در کتاب مبانی روانکاوی فروید/لکان اثر دکتر موللی به ص 68 درباره دوایر برومه ای مراجعه کنید.

http://de.wikipedia.org/wiki/Jacques_Lacan

3/ لکان برای تشریح ساختار روانی انسان و نوع رابطه انسان با دیگری، خواه با هستی یا معشوق، یا همان رابطه فرد با «غیر» از اصطلاح نوار مویبوس استفاده می کند، نوار مویبوس،نواری بدور یک وسط تهی است که در نقطه ای رو و پشت آن به هم تبدیل می‌شود. بقول لکان حالت روان انسانی نیز اینگونه است که او همیشه ترکیبی از پشت و رو،ترکییی از فرد و <غیر> است که در نقطه ای با هم تلاقی می‌یابند و این نقطه بیانگر شخصیت ماست. برای مثال شخصیت هر انسان ایرانی دارای تبلوری از یک بحران مدرنیت/سنت است، زیرا نقطه پیوند میان «من» او و«غیر» نقطه پیوند مدرنیت و سنت و ناتوانی از پذیرش ترمیزی و سمبلیک مدرنیت در ساختار خویش و دست‌یابی به تلفیق خویش است. در رابطه با دایره مویبوس به کتاب دکتر موللی بنام مبانی روانکاوی فروید/لکان،ص 211و یا سایت او مراجعه کنید. تصویری از نوار مویبوس بر صحفه اول سایت دکتر موللی وجود دارد و یا توضیحاتی در این‌باره در مقالاتشان در سایت موجود است.

http://www.movallali.fr/

4/ http://www.radiozamaneh.org/radiocity/2007/06/post_211.html

5/ http://de.wikipedia.org/wiki/Das_Schweigen_der_Lämmer_(Film)

6/ درباره ماکسیم اخلاقی مارکی دساد و نقد لکان بر آن به مقاله ذیل من و بخش اول آن مراجعه کنید. همینطور بحث آفانیزیسس نزد لکان.

http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=411&nid=autor

7/ Zizek. Liebe Dein Symptom wie Dich Selbst

 ادامه دارد

مصاحبه‌ای با ژاک لاکان (1957)

           

مصاحبه‌ای با ژاک لاکان (1957)

 

س: روان‌کاو چهره‌ی بسيار دلهره‌آوری دارد. آدم احساس می‌کند او می‌تواند آدم را آن‌طور که می‌خواهد دستکاری کند، که از انگيزه‌ی کارهايمان بيش‌تر از خودمان می‌داند.

ج: اغراق نکنيد. فکر می‌کنيد فقط روان‌کاو اين‌طور است؟ برای خيلی‌ها، اقتصاددان همان‌قدر مرموز است که روان‌کاو. در زمانه‌ی ما، تخصّص است که دلهره می‌آورد. با روان‌شناسی، حتّا وقتی درمقامِ علم پذيرفته شد، همه ياد گرفتند که ردِّ پايی درونی دارند. حالا با روان‌کاوی، احساس می‌کنيم آن امتياز را از دست داده‌ايم؛ اين‌که روان‌کاو می‌تواند چيزی سراسر پنهان را در آن‌چيزی ببيند که به نظرتان سراسر پيدا می‌آيد. آن‌جا برهنه و بی‌پوشش زيرِ نگاهِ چشمانی آگاه دراز می‌کشيد و نمی‌دانيد چه چيزی را داريد نشان‌اش می‌دهيد.

 

س: اين يک‌جور تروريسم و هراس‌افکنی است. آدم احساس می‌کند به طرزِ فجيعی از خودش دور می‌افتد.

ج: روان‌کاوی، در حوزه‌ی بشری، به‌واقع، تمامِ ويژگی‌های خراب‌کارانه و رسوايی‌آوری را دارد که مرکز-زدايیِ کوپرنيکی در حوزه‌ی کيهانی داشت: زمين، همان جايی که به‌دستِ انسان آباد شد، ديگر مرکزِ عالَم نيست! خب! روان‌کاوی می‌گويد شما ديگر مرکزِ خودتان نيستيد، چراکه سوژه‌ی ديگری درون‌تان هست: ناخودآگاه. اين خبر اوايل خيلی پذيرفته نشد. همان عقل‌ستيزیِ کذايی برای معرّفیِ فرويد به کار می‌رفت! درحالی‌که قضيه برعکس است: او نه فقط تمامِ چيزهايی را که تا پيش از او دربرابرِ عقلانی‌شدن مقاومت می‌کردند عقلانی کرد، که همچنين نشان داد در عمل يک فرايندِ تعقّل نيز در کار است؛ منظورم چيزی است که بدونِ آگاهیِ سوژه برهان می‌آورد و به‌طورِ منطقی عمل می‌کند. از نگاهِ کلاسيک اين‌ها يکسره در حوزه‌ی امرِ غيرعقلانی قرار می‌گيرند، بياييد اسم‌اش را حوزه‌ی شوق (passion) بگذاريم. اين درست همان چيزی است که او به خاطرش بخشيده نشد. انگاره‌ی نيروهای جنسی‌ای که بدونِ هيچ هشدار، يا منطقی، زمامِ سوژه را به دست می‌گيرند، تأييد می‌شد؛ ولی اين‌که سکسواليته جای کلام است، اين‌که روان‌رنجوری مرضی است که سخن می‌گويد، اين‌ها عجيب‌وغريب بود، و حتّا شاگردانِ او هم ترجيح می‌دهند درباره‌ی موضوعِ ديگری حرف بزنيم. به يک روان‌کاو نبايد مثلِ يک «مهندسِ روح» نگاه کرد؛ روان‌کاو پزشک نيست، او با بهره‌گيری از روابطِ علّت‌ومعلولی پيش نمی‌رود؛ علمِ او خواندن است، خواندنِ معنا (sense). به همين خاطر است که، بی‌شک، بدونِ اين‌که بدانند پشتِ درِ اتاق‌اش واقعاً چه خبر است، عموماً او را يک ساحر و حتّا کسی بالاتر از ديگران به حساب می‌آورند.

 

س: و چه‌کسی به اين رمز و رازهای وحشتناک پی برده است؟

ج: بهتر است سرشتِ اين رازها را توضيح دهيم. اين‌ها رازهای طبيعت نيستند، که به‌دستِ علومِ زيست‌شناختی و فيزيکی کشف شوند. اگر روان‌کاوی برخی واقعيت‌های مربوط به سکسواليته را روشن می‌کند، اين روشن‌گری را با نشانه‌رویِ آن‌ها در واقعيتِ خودشان، در تجربه‌ی زيست‌شناختی، انجام نمی‌دهد.

 

س: ولی فرويد همان‌طور که کسی قارّه‌ی جديدی را کشف می‌کند، قارّه‌ی جديدی را در حياتِ روانیِ انسان کشف کرد، که آن را «ناخودآگاه» يا چيزی ديگر می‌نامد؟ فرويد کريستف کلمب است!

ج: اگر دل‌تان تشبيه می‌خواهد، فرويد بيش‌تر شامپوليون است! [ژان فرانسوا شامپوليون، 1832-1790، مصرشناسِ فرانسوی که سنگِ رزتا را رمزگشايی کرد، م.] اگر بتوان اين را گفت، تجربه‌ی فرويد آن‌ها را با تلاش در نيرويی ثانوی کشف می‌کند. فرويد با اين آثارِ غريزی در نيروی اوّليه‌شان برخورد نمی‌کند. آنچه تحليل‌پذير است به اين خاطر چنين است که پيشاپيش در آنچه بيان شده است که يکتايیِ تاريخِ سوژه را می‌سازد. مادامی‌که روان‌کاوی اجازه‌ی انتقالِ اين بيان را می‌دهد، سوژه می‌تواند خود را در آن بازشناسد. به عبارتِ ديگر، وقتی سوژه «واپس می‌راند»، بدان معنا نيست که سوژه از کسبِ آگاهی از چيزی نظيرِ يک غريزه سر باز می‌زند، مثلاً غريزه‌ی جنسی‌ای که خود را در شکلی همجنس‌خواهانه آشکار می‌کند-- نه، سوژه از همجنس‌خواهی‌اش سر باز نمی‌زند، او کلام را واپس می‌راند که اين همجنس‌خواهی در آن نقشِ يک دال را دارد. می‌بينيد، اين چيزِ مبهم و مشکوکی نيست که واپس رانده می‌شود؛ اين يک‌جور نياز يا تمايل نيست که می‌توانسته بيان شود (و بنابراين نمی‌تواند بيان شود چون واپس رانده شده است)؛ اين گفتاری است که پيشاپيش بيان شده است و در يک زبان شکل گرفته است. همه‌چيز آن‌جاست.

 

س: شما می‌گوييد که سوژه گفتاری را واپس می‌راند که در يک زبان بيان شده است. با اين حال، وقتی با شخصی که مشکلاتِ روانی دارد روبه‌رو می‌شويم، مثلاً يک شخصِ ترسو يا وسواسی، احساس نمی‌کنيم آن‌جا هستيم. رفتارِ آن‌ها پوچ و بی‌ربط به نظر می‌آيد؛ و اگر بخواهيم معنای آن‌ها را حدس بزنيم هم نادرست خواهد بود، صدای لرزانی که در سطحی پايين‌تر از سطحِ زبان حس می‌شود. و فرد، وقتی حس می‌کند به‌دستِ نيروهای پنهانی که ما روان‌رنجورانه می‌ناميم است، اين نيروها خودشان را دقيقاً درقالبِ اعمالِ غيرعقلانی، همراه با بيم و پريشانی، به نمايش می‌گذارند.

ج: آن علامت‌هايی (symptoms) که مطمئن‌ايد تشخيص‌شان می‌دهيد، به اين دليل به نظرتان غيرعقلانی می‌آيند که آن‌ها را جدا و تک‌افتاده در نظر می‌گيريد و می‌خواهيد به‌طورِ مستقيم و سرراست تفسيرشان کنيد. مثلاً هيروگليفِ مصری را در نظر بگيريد. تا زمانی که به‌دنبالِ معنای مستقيمِ کرکس‌ها، جوجه‌ها، مردانِ ايستاده، نشسته يا متحرّک باشيم، نوشته کشف‌ناشدنی باقی می‌ماند. نشانه‌ای مثلِ «کرکس»، اگر تنهايی در نظر گرفته شود، معنايی ندارد؛ فقط وقتی ارزشِ معنايی پيدا می‌کند که در بافتِ مجموعه‌ی نظامی که از آن است در نظر گرفته شود. خب، تحليل با اين نظامِ پديدارها سر و کار دارد. آن‌ها به نظامِ زبان ("langagier" به فرانسه) تعلّق دارند. روانکاو مکتشفِ قارّه‌ای شناخته‌نشده، يا اعماقِ دست‌نيافته، نيست؛ بلکه زبان‌شناس است. او ياد می‌گيرد تا نوشته‌ای را که زيرِ چشمان‌اش و درمعرضِ ديدِ همه است رمزگشايی کند؛ با اين حال، اگر قوانين و کليدهای آن نوشته را نداشته باشيم، کشف‌ناشدنی باقی می‌ماند.

 

س: شما می‌گوييد نوشته «در معرضِ ديدِ همه» است. با اين حال، اگر فرويد چيزِ نويی گفته باشد، اين بوده که ما در حياتِ روانی بيماريم چون پنهان می‌کنيم، چون بخشی از خودمان را مخفی می‌کنيم و واپس می‌رانيم. ولی نشانه‌های هيروگليف واپس رانده نشده بودند، آن‌ها روی سنگ نوشته شده بودند. بنابراين تشبيه‌تان نمی‌تواند تمام‌وکمال باشد؟

ج: برعکس، آن را بايد سرراست در نظر گرفت. آن‌چه در تحليلِ روانی بناست کشف شود در تمامِ مدّت آن‌جاست، و از همان اوّل حاضر است. شما درباره‌ی سرکوب و واپس‌رانی صحبت می‌کنيد، و چيزی را از ياد می‌بريد. همان‌طور که فرويد اشاره کرده است، واپس‌رانی از پديده‌ی «بازگشتِ واپس‌رانده» جدانشدنی است. چيزی به عمل ادامه می‌دهد، چيزی به سخن‌گفتن در جايی که واپس رانده شده بوده ادامه می‌دهد. ما به لطفِ اين می‌توانيم مکانِ سرکوب و واپس‌رانی و بيماری را پيدا کنيم و بگوييم «اين‌جاست». فهمِ اين مفهوم دشوار است چون وقتی از واپس‌رانی حرف می‌زنيم بی‌درنگ يک‌جور فشار را در ذهن تصوّر کنيم. فشاری مانندِ توده‌ای مبهم و ناشناس که همه‌ی وزن‌اش را بر دری می‌اندازد که از بازکردن‌اش سر باز می‌زنيم. حالا، در روان‌کاوی، واپس‌رانی واپس‌راندنِ يک‌چيز نيست، بل‌که واپس‌راندنِ يک حقيقت است. پس وقتی می‌خواهيم حقيقتی را واپس برانيم، چه رخ می‌دهد؟ تمامِ تاريخِ خودکامگی می‌تواند به اين پرسش پاسخ دهد: [آن حقيقت] جايی ديگر، در زبانی رمزی و مخفی، بيان شده است. خب، اين دقيقاً همان چيزی است که با آگاهی توليد می‌شود.

 

س: حقيقت امرِ واپس‌رانده، پابرجا خواهد ماند، گو اين‌که به زبانی ديگر، زبانِ روان‌رنجوری، انتقال پيدا کند. گذشته از اين ما ديگر نمی‌توانيم بگوييم که در حالِ حاضر سوژه‌ی سخن‌گو کيست؛ ولی «آن» سخن می‌گويد، آنی که به سخن‌گفتن ادامه می‌دهد. گاهی‌اوقات اين يکسره فهميدنی است به همان شکلی که ما فهميدنی هستيم، که يعنی، اين نوشته‌ای گم‌شده است، که خالی از مشکل نيست.

ج: حقيقت نابود نشده است، به درونِ مغاکی نيفتاده است. هنوز حاضر و داده‌شده است، ولی به ناخودآگاه درآمده است. سوژه‌ای که حقيقت را واپس رانده ديگر سَرور نيست، او ديگر مرکزِ گفتارش نيست؛ چيزها تنهايی عمل می‌کنند و گفتار خودش را بيان می‌کند، ولی «بيرونِ سوژه». و اين مکان، اين «بيرونِ سوژه»، دقيقاً همان چيزی است که ما ناخودآگاه می‌ناميم. به‌روشنی می‌توانيد ببينيد که آن‌چه از دست داده‌ايم حقيقت نيست؛ بل‌که کليدِ زبانِ جديدی است که حقيقت از آن پس در آن بيان می‌شود.

 

س: آيا اين تفسيرِ خودِ شما نيست؟ به نظر می‌آيد اين از آنِ فرويد نيست؟

ج : ورق بزنيد، هر صفحه‌ای را که بخوانيد همين چيزی را که درباره‌اش حرف می‌زنم به‌روشنی پيدا خواهيد کرد. مثلاً اصطلاحِ «سانسور» را در نظر بگيريد. چرا فرويد، حتّا در سطحِ تفسيرِ رؤياها، بلافاصله اين نام را برای اشاره به اين پافشاریِ بازدارنده، اين نيروی سرکوب‌گرانه، انتخاب می‌کند. همان‌طور که می‌دانيم، سانسور همين بيهوشی است، اجباری که با استفاده از يک قيچی کار می‌کند. و روی چه چيزی عمل می‌کند؟ نه هر چيزی که در هوا پر می‌زند، بل‌که آن‌چه می‌تواند چاپ شود، در يک گفتار، گفتاری که در يک زبان بيان می‌شود.بله، روشِ زبان‌شناختی در هر صفحه از کارِ فرويد حاضر است؛ او هميشه مرجع‌ها، تشبيه‌ها، و جناس‌هايی به کار می‌برد. و بعد، در پايان، در روان‌کاوی، شما فقط يک‌چيز از بيمار می‌خواهيد، فقط يک چيز، و آن اين‌که حرف بزند. اگر روان‌کاوی وجود دارد، و اگر ثمربخش است، فقط در دامنه‌ی اعتراف و کلام است. با اين حال، برای فرويد، و همين‌طور برای من، زبانِ انسانی برای انسان‌ها مثلِ آبِ چشمه بيرون نمی‌جهد. دقّت کنيد که چگونه، در حالتِ عادّی، طرزِ کسبِ تجربه توسطِ يک کودک برای ما بازنموده می‌شود: او انگشت‌اش را به ماهی‌تابه می‌چسباند، و خودش را می‌سوزاند. از آن لحظه که او با گرم و سرد، خطر، روبه‌رو می‌شود، تنها کاری که برای او می‌ماند استنتاج است، اين‌که تمامِ تمدّن را بازسازی کند.

 مسخره است. او پس از اين‌که خودش را می‌سوزاند، با چيزی روبه‌رو می‌شود که بسيار مهم‌تر از کشفِ گرما و سرماست. به‌واقع، او خودش را می‌سوزاند و بعد هميشه کسی هست که در اين مورد سخنرانیِ کاملی برايش می‌کند. در حقيقت، ورود به اين گفتارِ زبان‌شناختی که کودک را در آن غرق کرده‌ايم برای او بسيار دشوارتر از آموختنِ دوری‌جستن از ماهی‌تابه‌ی داغ است. به عبارتِ ديگر، کسی که به دنيا می‌آيد اوّل با زبان سروکلّه می‌زند؛ اين يک داده است. او حتّا پيش از تولّدش گرفتارِ آن است. آيا او شأنی مدنی ندارد؟ بله، نوزادی که به دنيا می‌آيد پيشاپيش، سرتاپا، گرفتارِ اين ننوی زبان است که او را می‌پذيرد و توأمان زندانی‌اش می‌کند.

 

س: آن‌چه پذيرشِ ربطِ علامت‌های روان‌رنجوری به زبانی کاملاً رسا را دشوار می‌کند اين واقعيت است که ما نمی‌دانيم آن‌ها خطاب به چه کسی هستند. اين علامت‌ها برای همه نيستند، چراکه بيمار، به‌طورِ خاص، خودِ بيمار، آن‌ها را نمی‌فهمد، و يک متخصّص لازم است تا آن‌ها را رمزگشايی کند! هيروگليف‌ها شايد فهم‌ناپذير شده‌اند، ولی آن‌وقت که به کار می‌رفته‌اند، برای رساندنِ پيامی خاص به افرادی خاص ساخته شده بوده‌اند. ولی اين زبانِ روان‌رنجور چيست؟ اين فقط زبانی مرده نيست، فقط زبانی خصوصی نيست، چراکه برای خودِ فرد فهميدنی نيست. و بعد هم، زبان چيزی است که از آن استفاده می‌کنيم. اين يکی برعکس زيرِ پا گذاشته می‌شود. مثلاً بيمارِ وسواسی به‌حتم از خدايش است که از شرِّ فکرِ ثابت‌اش، از دامی که گرفتارش است، خلاص شود.

ج:اين‌ها درست همان پارادوکس‌هايی هستند که بناست کشف شوند. و با اين همه، اگر زبان خطاب به يک «ديگری» (Other) نبود، به‌مددِ يک ديگری در روان‌کاوی نمی‌توانست فهميده شود. باقی مسئله‌ی تشخيصِ چيستی‌اش است، و برای اين کار، لازم است آن را در يک مورد جا دهيم؛ گسترشِ اين نيازمندِ زمانی طولانی است؛ وگرنه آشِ درهم‌جوشی فهم‌ناپذير خواهد بود. با اين حال، اين آن‌جاست، جايی که در موردش حرف می‌زنم می‌تواند به‌روشنی پديدار شود: به‌نحوی که گفتارِ واپس‌رانده‌ی ناخودآگاه در قالبِ علامت [يا سمپتوم] ترجمه می‌شود. و می‌بينيد که اين تا چه حد دقيق است. شما به فردِ وسواسی اشاره کرديد. بررسیِ فرويد با عنوانِ «موش‌مرد» (Ratman) را در کتابِ «پنج [گفتار دربابِ] روان‌کاوی» دنبال کنيد. موش‌مرد يک وسواسیِ تمام‌عيار بود. جوانی با تحصيلاتِ عالی که در وين به ديدنِ فرويد رفت تا به او بگويد که از وسواس‌هايی رنج می‌برد. گاهی‌اوقات اين‌ها نگرانی‌هايی شديد درموردِ معشوق‌اش هستند، و گاهی ميل به انجامِ اعمالِ تکانشی (impulsive)، مثلِ بريدنِ گلويش، يا برای خودش درموردِ چيزهای بی‌اهميت ممنوعيت‌هايی قرار می‌دهد.

 

س: و سکسواليته چه‌طور؟

ج:در اين‌جا خطايی درموردِ اين اصطلاح وجود دارد! وسواسی لزوماً به‌معنای وسواسِ جنسی، يا حتّا وسواس برای فلان و بهمان چيزِ خاص نيست؛ وسواسی‌بودن يعنی خود را گرفتارِ يک سازوکار يافتن، گرفتارِ دامی که هر دم طاقت‌فرساتر و بی‌پايان‌تر می‌نمايد. او بايد کاری را به انجام برساند، يک وظيفه؛ دلواپسیِ خاصّی فردِ وسواسی را در بر می‌گيرد. آيا او می‌تواند آن را به انجام برساند؟ يک‌بار که آن کار را می‌کند، از نيازِ زجرآوری به بازبينیِ آن رنج می‌برد، ولی جرأت نمی‌کند چون می‌ترسد مثلِ ديوانه‌ها ظاهر شود، چون همان‌موقع به‌خوبی می‌داند که آن را به انجام رسانده است؛ اين او را به حلقه‌های بزرگ‌تر و بزرگ‌تری از بازبينی، احتياط و توجيه وارد می‌کند. او که در اين مسير طعمه‌ی گردبادی درونی می‌شود، به‌هيچ‌رو نمی‌تواند به يک حالتِ آسودگی و رضايت دست يابد. با اين حال، وسواسیِ شديد با هذيان‌گويی فاصله‌ی زيادی دارد. او هيچ اعتقادی ندارد، فقط يک‌جور ضرورتِ کاملاً مبهم، که او را به‌طرزی باورنکردنی خوشحال، معذّب، نااميد می‌کند و گرفتارِ اصرارِ توضيح‌ناپذيری که از درون‌اش برمی‌آيد و او آن را نمی‌فهمد. روان‌رنجوریِ وسواسی رايج است و ممکن است موردِ توجّه قرار نگيرد، اگر ما مواظبِ نشانه‌های کوچکی که به او خيانت می‌کنند نباشيم. کسانی که از اين بيماری رنج می‌برند جايگاه‌های اجتماعی‌شان را خوب پر می‌کنند، گو اين‌که زندگی‌شان از رنج‌کشيدن و گسترشِ اين روان‌رنجوری فرسوده و ويران شده باشد. من کسانی را می‌شناسم که سِمت‌های مهمّی مثلِ رهبری دارند، کسانی که مسئوليت‌های بزرگ و گسترده‌ای بر عهده دارند، که آن‌ها را کاملاً گردن نهاده‌اند، ولی تمامِ طولِ روز به‌هيچ‌رو کم‌تر گرفتارِ طعمه‌ی وسواس‌هايشان نبوده‌اند. اين موردِ موش‌مرد بود، که پريشان و گرفتار از بازگشتِ علامت‌هايش به مشاوره با فرويد در وين رفت، حال‌آن‌که موش‌مرد در عمليات‌های نظامیِ مهمّی به‌عنوانِ يک مقامِ رسمیِ ذخيره‌ی ارتش شرکت می‌کرد. او درموردِ داستانِ ملال‌آورِ قرضی که بابتِ فرستادنِ يک عينک به اداره‌ی پست داشت از فرويد مشورت خواست، داستانی که توالی‌اش را از دست می‌داد. اگر او را لفظ‌به‌لفط و در مسيرِ شک‌هايش دنبال کنيم، در سناريويی که سمپتوم‌اش ساخته و به چهار نفر مربوط است، همان رويدادهايی را پيدا می‌کنيم که به ازدواجی که او ثمره‌اش بوده منتهی می‌شوند، و بدونِ اين‌که سوژه به چيزی شک کند، درقالبِ مجموعه‌ای وسيع از اطوارها درآمده‌اند.

 

س: چه داستان‌هايی؟

ج: بدهیِ کلاهبردارانه‌ی پدرش، مردی نظامی، بالا می‌گيرد. پدر درجه‌ی نظامی‌اش را به‌خاطرِ ارتکابِ به يک جنايت از دست می‌دهد؛ وامی هست که به او اجازه می‌دهد قرض‌اش را پس بدهد، و سويه‌ی ناروشنِ بازگرداندنِ پول به دوستی که به کمک‌اش می‌آيد، و دست‌آخر عشقی بربادرفته از ازدواجی که به او منزلت می‌بخشد. موش‌مرد در دورانِ کودکی‌اش اين داستان‌ها را شنيده بود، بعضی‌هاشان شاد و بعضی ديگر پنهان. نکته‌ی جالبِ توجّه اين است که آن‌چه از امرِ واپس‌رانده بازمی‌گردد رخداد يا ترومايی خاص نيست؛ بلکه منظومه‌ای دراماتيک است که بر تولّد و پيشاتاريخ‌اش حاکم است. او زاده‌ی گذشته‌ای افسانه‌ای است. اين پيشاتاريخ ازخلالِ علامت‌هايی دوباره پديدار می‌شود که آن پيشاتاريخ را در شکلی تشخيص‌ناپذير بازنمايی می‌کنند، که آن را درقالبِ اسطوره درمی‌آورند، که توسطِ سوژه‌ی بدونِ آگاهی بازنمايی می‌شود. از آن‌جا که مثلِ يک زبان يا يک نوشته تغيير يافته، شايد به زبانی ديگر با نشانه‌هايی ديگر نيز تغيير بيابد؛ اين بدونِ تغييروتحوّلِ روابط بازنويسی شده است؛ مثلِ شکلی هندسی که خود را به شکلی ديگر تبديل می‌کند.

 

س: پس، وقتی اين داستان به‌روز می‌شود، بعد چه اتّفاقی می‌افتد؟

ج: خوب گوش کنيد... من نگفتم که درمانِ يک روان‌رنجوری با اين به انجام می‌رسد. خيلی خوب می‌دانيد که در درمانِ موش‌مرد چيزِ ديگری هست که نمی‌توانم اين‌جا درموردش حرف بزنم. اگر يک پيشاتاريخ برای خاستگاهِ آگاهی بس بود، همه روان‌رنجور می‌بودند. اين به طرزِ برخوردِ سوژه در گردن‌گرفتنِ چيزها بستگی دارد، که آن‌ها را بپذيرد يا واپس براند. و چرا افرادی خاص چيزهايی خاص را واپس می‌رانند؟ به هر حال، وقت بگذاريد و موش‌مرد را به‌کمکِ اين کليد بخوانيد که آن را، جزء به جزء، تغيير می‌دهد؛ تغيير به زبانِ مجازیِ ديگری، به‌تمامی درک‌ناشدنی توسطِ سوژه، از چيزی که فقط درمقامِ يک گفتار قابلِ فهم است.

 

س: ممکن است که حقيقتِ واپس‌رانده، همان‌طور که گفتيد، در گفتاری با آثارِ ويرانگر بيان شود. ولی کسی که پيشِ شما می‌آيد به‌دنبالِ حقيقت نيست. کسی است که به‌شدّت رنج می‌برد و می‌خواهد از رنج‌اش خلاصی يابد. اگر داستانِ موش‌مرد را درست به ياد بياورم، فکر می‌کنم يک فانتزی درباره‌ی موش‌ها هم در کار بود.

ج: به عبارتِ ديگر،  در همان حالی که شما نگرانِ حقيقت‌ايد، کسی هست که دارد رنج می‌کشد. به هر رو، قبل از استفاده از يک ابزار، مهم است که بدانيد چيست و چه‌طور ساخته شده است! روان‌کاوی ابزارِ  کارامدی است، و چون هرچه می‌گذرد اين ابزار حيثيتِ بيش‌تری پيدا می‌کند، ما اين خطر را می‌کنيم و آن را با هدفی که برای آن ساخته نشده به کار می‌بريم، و از اين جهت شايد تنزّل‌اش می‌دهيم. از اين‌رو لازم است که از اصل‌واساس آغاز کنيم: اين شگرد چيست، هدف‌اش چيست، آثارش کدام‌اند، آثاری که کاربردِ ساده و سرراست‌اش دارد؟