استیو جابز

استیو جابز

استیون پاول جابز  زاده۱۹۵۵ درگذشته ۲۰۱۱ بنیان‌گذار و مدیر ارشد اجرایی شرکت رایانه‌ای اپل و یکی از چهره‌های پیشرو در صنعت رایانه بود. در سال ۱۹۷۶، جابز ۲۱ساله به‌همراه دوستش استیو وزنیاک ۲۶ساله، شرکت اپل را تأسیس کردند. اولین رایانه شخصی‌ای که شرکت اپل به بازار معرفی کرد، اپل I نام داشت. یک سال پس از آن در سال ۱۹۷۷ اپل II نیز راهی بازار شد. در سال ۱۹۸۵ طی یک اختلاف مدیریتی، جابز اپل را ترک و در همان سال شرکت نکست را تأسیس کرد. از مهمترین محصولات شرکت نکست می‌توان به نکست کامپیوتر اشاره کرد که بعدها میزبان اولین مرورگر وب شد. در سال ۱۹۹۶ شرکت اپل، شرکت نکست را به مبلغ ۴۲۹ میلیون دلار خرید. طی این معامله استیو جابز، مجدداً به اپل بازگشت. از اتفاقات مهم پس از این مسئله در اپل می‌توان به معرفی آی‌پاد در سال ۲۰۰۱، پرده‌برداری از آی‌تیونزاستور در سال ۲۰۰۳ و معرفی آی‌فون و آی‌پد در سال‌های ۲۰۰۷ و ۲۰۱۰ اشاره کرد.

جابز در سال ۱۹۸۶ یک گروه گرافیکی را از بخش گرافیک کامپیوتر لوکاس فیلم خرید. این شرکت که بعدها توسط خودش پیکسار نامیده شد، توانست فیلم‌های پویانمایی موفقی بسازد. در سال ۲۰۰۶ شرکت والت دیزنی، پیکسار را خرید. پس از این معامله جابز به سهام‌دار اصلی والت دیزنی تبدیل شد و به عضویت هیئت مدیره آن درآمد. در اکتبر ۲۰۰۳ سرطان جابز تشخیص داده شد و در اوت ۲۰۱۱، او از سمت مدیرعاملی اپل استعفا داد. تیم کوک، از مدیران ارشد اپل، مدیرعامل شد و جابز به‌عنوان رئیس هیئت مدیره به فعالیت‌هایش ادامه داد.

استیو جابز در نهایت بر اثر عوارض ناشی از سرطان لوزالمعده، در تاریخ چهارشنبه ۵ اکتبر ۲۰۱۱ در سن ۵۶ سالگی درگذشت.

استیو جابز از مادری به نام جوئَن کارول شیبل که از تبار آلمانی-سوییسی بود و پدری سوری و مسلمان به نام عبدالفتاح جان جندلی که هردو دانشجو بودند زاده شد.کارول و عبدالفتاح در آن زمان هنوز با هم ازدواج نکرده‌بودند. جوئن که از یک خانواده مسیحی محافظه‌کار بود، نمی‌توانست خانواده‌اش را متقاعد کند که با یک عرب مسلمان ازدواج کند.

در نهایت استیو توسط پل رینهولد جابز و همسرش به نام کلارا هاگوپیان، به فرزندی پذیرفته شد.هنگامی که از «پدر و مادر خوانده» او سؤال شد، جابز با پافشاری پاسخ داد که «پل و کلارا جابز پدر و مادر من بودند». او بعدها در زندگی نامه خود اظهار داشته که «۱٬۰۰۰ درصد آنها پدر و مادر من بودند.»  هنگامی که استیو ۵ساله بود، خانواده جابز از سان‌فرانسیسکو به مانتین ویو در کالیفرنیا در درهٔ سیلیکون نقل مکان کردند. استیو فرزند دره بود و روح و انرژی دره سیلیکون بر اعماق وجود استیو تأثیر گذاشت. پل جابز که یک مکانیک ماهر کارخانه ساخت لیزر بود،مقدمات ابتدایی الکترونیک و طریقه کار با دست‌ها را به پسرش آموزش داد.کلارا جابز یک حسابدار بود و به استیو خواندن را پیش از رفتن به مدرسه آموخت.

جابز در سال ۱۹۹۵ در پاسخ به این سؤال که می‌خواهد چه چیزهایی را به فرزندانش منتقل کند، چنین گفت: «تنها می‌خواهم برای آنها به همان خوبی باشم که پدرم برای من بود و در تمام مدت زندگی‌ام نیز به این مسئله فکر می‌کنم.»

 

استیو پس از انصرافش، در بعضی از کلاس‌های کالج از جمله خوشنویسی شرکت می‌کرد. این هنر در شغل آینده استیو تأثیر به‌سزایی داشت. این هنر به استیو ایده سبک حروف چندگانه  را بخشید، که در کامپیوتر مکینتاش دیده می‌شود. جابز می‌گوید: «اگر در کالج وارد آن کلاس (خوشنویسی) نمی‌شدم، مکینتاش هرگز چندین طرح حروف یا فونت‌های فاصله‌دار مناسب را نداشت؛ و از آنجایی که ویندوز دقیقاً مکینتاش را کپی کرده‌است، کامپیوتر هیچ‌کسی این فونت‌ها و طرح‌ها را نداشت.»

استیو دوست نزدیکی به نام دانیل کوتکی در کالج رید داشت. جابز و دانیل هر دو به ذن، دیلن و ال‌اس‌دی علاقه داشتند. دانیل از طبقه مرفه نیویورک بود و به مکتب بودا علاقه داشت. جابز هرگز به عرفان‌های شرقی، به ویژه مذهب بودایی ذن به دید یک تفریح خیالی و زودگذر متعلق به دوران جوانی نگاه نکرد. او عمق این علاقه‌مندی را لمس کرده‌بود. ذن بر شخصیتش تأثیر گذاشته بود. کاتکی در مورد جابز می‌گفت: «استیو خود ذن بود. واقعاً رویش تأثیر گذاشته‌بود. می‌شد آن را در رویکرد مشتاقانه‌اش به زیبایی شناسی غیرتجملی و تمرکز فوق‌العاده‌اش دید.» به خصوص این که او تحت تأثیر شهودگراییِ مذاهب بودایی قرار گرفته بود، طوری که بعدها گفت: «کم‌کم پی بردم که درک و آگاهیِ بصری، مهم تر از تفکر انتزاعی و تحلیل منطقی است.»  

استیو در سال ۱۹۷۴ به هند سفر کرد .پس از یک سفر معنوی هفت‌ماهه، با سری تراشیده و جامهٔ سنتی هندی بر تن، به آمریکا بازگشت.استیو در طول این مدت از ال‌اس‌دی استفاده می‌کردکه به گفته خودش از بهترین کارهای عمرش و دلیل اصلی موفقیت‌هایش بوده‌است.

فرزند اول جابز «لیزا برنان جابز» بود، مادر لیزا، «کریس ان برنان»، نخستین دوست جدی استیو بود. لیزا در حالی در سال ۱۹۷۸ به دنیا آمد که آن‌ها هنوز ازدواج نکرده بودند. جابز تا مدت‌ها پدری لیزا را انکار می‌کرد، اگرچه بعدها آن را پذیرفت.

در ۱۸ مارس ۱۹۹۱، جابز ۳۶ ساله با «لورن پاول» که ۲۷ سال سن داشت و در آن زمان دانشجوی رشته MBA در دانشگاه استنفورد بود، ازدواج کرد.  

استیو جابز یک گیاه‌خوار بودایی بود. به گفته بی‌بی‌سی او یک میلیاردر هیپی بود.

او در سال ۲۰۰۵ در سخنان معروفش در دانشگاه استنفورد دیدگاه‌هایش را درباره مرگ و زندگی و کوتاهی عمر به خوبی روشن کرد:

«همین که فکر می‌کنم به زودی می‌میرم، مهم‌ترین ابزاری است که کمکم می‌کند بهترین گزینه‌ها را انتخاب کنم. »

جابز برنامه‌های غذایی مختلفی مانند رژیم گیاه‌خواری یا میوه‌خواری را آزمایش کرد. در یکی از این برنامه‌های غذایی میوه‌خواری بود، که نام اپل (سیب) را برای شرکتش برگزید. به نظر او این نام «زنده و شوخ و آرام‌بخش» بود.

جابز از طرفداران بیتلز بود .

او می‌گفت: «اعتقادم به خدا پنجاه پنجاه‌است. در بیشتر زندگی‌ام، احساس می‌کردم باید حیاتی بیشتر از آنچه در مقابل چشمان ماست وجود داشته‌باشد. من دوست دارم فکر کنم که بعد از مرگ چیزی باقی می‌ماند. این عجیب است که همه تجربه و اندک خردمندی که کسب شده، از بین برود. واقعاً دلم می‌خواهد که بعد از مرگ چیزی باشد.» او مدتی ساکت ماند و سپس گفت: «شاید مانند یک کلید روشن و خاموش. کلید را می‌زنی و رفته‌ای. شاید به خاطر همین است که دوست ندارم محصولات اپل کلید روشن و خاموش داشته باشند.»

جابز طی مصاحبه‌ای که در سال ۱۹۸۵ انجام داد، در بخشی از پاسخ به این سؤال که "پول برای تو چه معنایی دارد؟" پاسخ داد که «دوست ندارد بعد از مرگش حجم زیادی از اموال به فرزندانش برسد، چرا که باعث تباهی زندگی آن‌ها می‌شود.»

جابز برخی توانایی‌هایش نظیر عشق به سادگی را ناشی از آموزش‌های ذن می‌دانست. او زیبایی‌شناسی را با حذف عناصر اضافه ممکن می‌ساخت. البته آموزش‌های ذن باعث نشد که او به آرامش و وقار برسد. او اغلب اوقات مهربان نبود. بیشتر مردم، یک نوع متعادل‌کننده بین فکر و زبان خود دارند که احساسات تند آن‌ها را تعدیل می‌کند، اما چنین چیزی در جابز وجود نداشت. او تصمیم داشت به طرز شدیدی صادق باشد. او گفت: «لازمه کار من این است که وقتی چیزی بد است حقیقت را بگویم، نه این‌که از آن چشم‌پوشی کنم.» به همین دلیل او دارای شخصیتی کاریزماتیک، الهام‌بخش و همچنین گاهی اوقات احمق بود. جابز در پاسخ به این سؤال که «چرا گاهی اوقات اینقدر بدجنس هستی؟» پاسخ داد: «این من هستم، و نمی‌توان توقع داشت که کسی غیر از خودم باشم.»

این شرکت فیلم‌های پویانمایی موفقی مانند داستان اسباب‌بازی (۱۹۹۵)، زندگی یک حشره (۱۹۹۸)، داستان اسباب‌بازی ۲ (۱۹۹۹)، شرکت هیولاها (۲۰۰۱)، در جستجوی نمو (۲۰۰۳) و شگفت‌انگیزان (۲۰۰۴) را ساخته‌است که همه آنها برنده جوایزی بوده‌اند. فیلم‌های بعدی ساخته شده در این شرکت ماشین‌ها (۲۰۰۶)، راتاتویی (۲۰۰۷)، وال-ئی (۲۰۰۸)، بالا (۲۰۰۹)، داستان اسباب‌بازی ۳ (۲۰۱۰) بودند. در جستجوی نمو، شگفت‌انگیزان، راتاتویی، وال-ئی، بالا و داستان اسباب‌بازی ۳ هر یک جایزهٔ بهترین فیلم پویانمایی را از آکادمی اُسکار را دریافت کرده‌اند.

جابز از سال ۱۹۹۷ تا زمان مرگش با دستمزد یک دلار در سال در سمت مدیرعامل برای اپل کار می‌کرد و سال‌های زیادی هیچ پاداشی هم به او تعلق نگرفت.

جابز صاحب ۵٫۵ میلیون سهام اپل به ارزش ۲٫۱ میلیارد دلار و و ۱۳۸ میلیون سهام دیزنی به ارزش ۴٫۴ میلیارد دلار بود. فوربز در مارس ۲۰۱۱، ثروت جابز را ۸٫۳ میلیارد دلار و قبل از مرگش (در سپتامبر ۲۰۱۱) ۷ میلیارد دلار برآوردکرد و در جایگاه ۳۴امین فرد ثروتمند امریکا قرار گرفت.

منبع: ویکی پدیا 

استیو جابز

استیو جابز

استیون پاول جابز  زاده۱۹۵۵ درگذشته ۲۰۱۱ بنیان‌گذار و مدیر ارشد اجرایی شرکت رایانه‌ای اپل و یکی از چهره‌های پیشرو در صنعت رایانه بود. در سال ۱۹۷۶، جابز ۲۱ساله به‌همراه دوستش استیو وزنیاک ۲۶ساله، شرکت اپل را تأسیس کردند. اولین رایانه شخصی‌ای که شرکت اپل به بازار معرفی کرد، اپل I نام داشت. یک سال پس از آن در سال ۱۹۷۷ اپل II نیز راهی بازار شد. در سال ۱۹۸۵ طی یک اختلاف مدیریتی، جابز اپل را ترک و در همان سال شرکت نکست را تأسیس کرد. از مهمترین محصولات شرکت نکست می‌توان به نکست کامپیوتر اشاره کرد که بعدها میزبان اولین مرورگر وب شد. در سال ۱۹۹۶ شرکت اپل، شرکت نکست را به مبلغ ۴۲۹ میلیون دلار خرید. طی این معامله استیو جابز، مجدداً به اپل بازگشت. از اتفاقات مهم پس از این مسئله در اپل می‌توان به معرفی آی‌پاد در سال ۲۰۰۱، پرده‌برداری از آی‌تیونزاستور در سال ۲۰۰۳ و معرفی آی‌فون و آی‌پد در سال‌های ۲۰۰۷ و ۲۰۱۰ اشاره کرد.

جابز در سال ۱۹۸۶ یک گروه گرافیکی را از بخش گرافیک کامپیوتر لوکاس فیلم خرید. این شرکت که بعدها توسط خودش پیکسار نامیده شد، توانست فیلم‌های پویانمایی موفقی بسازد. در سال ۲۰۰۶ شرکت والت دیزنی، پیکسار را خرید. پس از این معامله جابز به سهام‌دار اصلی والت دیزنی تبدیل شد و به عضویت هیئت مدیره آن درآمد. در اکتبر ۲۰۰۳ سرطان جابز تشخیص داده شد و در اوت ۲۰۱۱، او از سمت مدیرعاملی اپل استعفا داد. تیم کوک، از مدیران ارشد اپل، مدیرعامل شد و جابز به‌عنوان رئیس هیئت مدیره به فعالیت‌هایش ادامه داد.

استیو جابز در نهایت بر اثر عوارض ناشی از سرطان لوزالمعده، در تاریخ چهارشنبه ۵ اکتبر ۲۰۱۱ در سن ۵۶ سالگی درگذشت.

استیو جابز از مادری به نام جوئَن کارول شیبل که از تبار آلمانی-سوییسی بود و پدری سوری و مسلمان به نام عبدالفتاح جان جندلی که هردو دانشجو بودند زاده شد.کارول و عبدالفتاح در آن زمان هنوز با هم ازدواج نکرده‌بودند. جوئن که از یک خانواده مسیحی محافظه‌کار بود، نمی‌توانست خانواده‌اش را متقاعد کند که با یک عرب مسلمان ازدواج کند.

در نهایت استیو توسط پل رینهولد جابز و همسرش به نام کلارا هاگوپیان، به فرزندی پذیرفته شد.هنگامی که از «پدر و مادر خوانده» او سؤال شد، جابز با پافشاری پاسخ داد که «پل و کلارا جابز پدر و مادر من بودند». او بعدها در زندگی نامه خود اظهار داشته که «۱٬۰۰۰ درصد آنها پدر و مادر من بودند.»  هنگامی که استیو ۵ساله بود، خانواده جابز از سان‌فرانسیسکو به مانتین ویو در کالیفرنیا در درهٔ سیلیکون نقل مکان کردند. استیو فرزند دره بود و روح و انرژی دره سیلیکون بر اعماق وجود استیو تأثیر گذاشت. پل جابز که یک مکانیک ماهر کارخانه ساخت لیزر بود،مقدمات ابتدایی الکترونیک و طریقه کار با دست‌ها را به پسرش آموزش داد.کلارا جابز یک حسابدار بود و به استیو خواندن را پیش از رفتن به مدرسه آموخت.

جابز در سال ۱۹۹۵ در پاسخ به این سؤال که می‌خواهد چه چیزهایی را به فرزندانش منتقل کند، چنین گفت: «تنها می‌خواهم برای آنها به همان خوبی باشم که پدرم برای من بود و در تمام مدت زندگی‌ام نیز به این مسئله فکر می‌کنم.»

 

استیو پس از انصرافش، در بعضی از کلاس‌های کالج از جمله خوشنویسی شرکت می‌کرد. این هنر در شغل آینده استیو تأثیر به‌سزایی داشت. این هنر به استیو ایده سبک حروف چندگانه  را بخشید، که در کامپیوتر مکینتاش دیده می‌شود. جابز می‌گوید: «اگر در کالج وارد آن کلاس (خوشنویسی) نمی‌شدم، مکینتاش هرگز چندین طرح حروف یا فونت‌های فاصله‌دار مناسب را نداشت؛ و از آنجایی که ویندوز دقیقاً مکینتاش را کپی کرده‌است، کامپیوتر هیچ‌کسی این فونت‌ها و طرح‌ها را نداشت.»

استیو دوست نزدیکی به نام دانیل کوتکی در کالج رید داشت. جابز و دانیل هر دو به ذن، دیلن و ال‌اس‌دی علاقه داشتند. دانیل از طبقه مرفه نیویورک بود و به مکتب بودا علاقه داشت. جابز هرگز به عرفان‌های شرقی، به ویژه مذهب بودایی ذن به دید یک تفریح خیالی و زودگذر متعلق به دوران جوانی نگاه نکرد. او عمق این علاقه‌مندی را لمس کرده‌بود. ذن بر شخصیتش تأثیر گذاشته بود. کاتکی در مورد جابز می‌گفت: «استیو خود ذن بود. واقعاً رویش تأثیر گذاشته‌بود. می‌شد آن را در رویکرد مشتاقانه‌اش به زیبایی شناسی غیرتجملی و تمرکز فوق‌العاده‌اش دید.» به خصوص این که او تحت تأثیر شهودگراییِ مذاهب بودایی قرار گرفته بود، طوری که بعدها گفت: «کم‌کم پی بردم که درک و آگاهیِ بصری، مهم تر از تفکر انتزاعی و تحلیل منطقی است.»  

استیو در سال ۱۹۷۴ به هند سفر کرد .پس از یک سفر معنوی هفت‌ماهه، با سری تراشیده و جامهٔ سنتی هندی بر تن، به آمریکا بازگشت.استیو در طول این مدت از ال‌اس‌دی استفاده می‌کردکه به گفته خودش از بهترین کارهای عمرش و دلیل اصلی موفقیت‌هایش بوده‌است.

فرزند اول جابز «لیزا برنان جابز» بود، مادر لیزا، «کریس ان برنان»، نخستین دوست جدی استیو بود. لیزا در حالی در سال ۱۹۷۸ به دنیا آمد که آن‌ها هنوز ازدواج نکرده بودند. جابز تا مدت‌ها پدری لیزا را انکار می‌کرد، اگرچه بعدها آن را پذیرفت.

در ۱۸ مارس ۱۹۹۱، جابز ۳۶ ساله با «لورن پاول» که ۲۷ سال سن داشت و در آن زمان دانشجوی رشته MBA در دانشگاه استنفورد بود، ازدواج کرد.  

استیو جابز یک گیاه‌خوار بودایی بود. به گفته بی‌بی‌سی او یک میلیاردر هیپی بود.

او در سال ۲۰۰۵ در سخنان معروفش در دانشگاه استنفورد دیدگاه‌هایش را درباره مرگ و زندگی و کوتاهی عمر به خوبی روشن کرد:

«همین که فکر می‌کنم به زودی می‌میرم، مهم‌ترین ابزاری است که کمکم می‌کند بهترین گزینه‌ها را انتخاب کنم. »

جابز برنامه‌های غذایی مختلفی مانند رژیم گیاه‌خواری یا میوه‌خواری را آزمایش کرد. در یکی از این برنامه‌های غذایی میوه‌خواری بود، که نام اپل (سیب) را برای شرکتش برگزید. به نظر او این نام «زنده و شوخ و آرام‌بخش» بود.

جابز از طرفداران بیتلز بود .

او می‌گفت: «اعتقادم به خدا پنجاه پنجاه‌است. در بیشتر زندگی‌ام، احساس می‌کردم باید حیاتی بیشتر از آنچه در مقابل چشمان ماست وجود داشته‌باشد. من دوست دارم فکر کنم که بعد از مرگ چیزی باقی می‌ماند. این عجیب است که همه تجربه و اندک خردمندی که کسب شده، از بین برود. واقعاً دلم می‌خواهد که بعد از مرگ چیزی باشد.» او مدتی ساکت ماند و سپس گفت: «شاید مانند یک کلید روشن و خاموش. کلید را می‌زنی و رفته‌ای. شاید به خاطر همین است که دوست ندارم محصولات اپل کلید روشن و خاموش داشته باشند.»

جابز طی مصاحبه‌ای که در سال ۱۹۸۵ انجام داد، در بخشی از پاسخ به این سؤال که "پول برای تو چه معنایی دارد؟" پاسخ داد که «دوست ندارد بعد از مرگش حجم زیادی از اموال به فرزندانش برسد، چرا که باعث تباهی زندگی آن‌ها می‌شود.»

جابز برخی توانایی‌هایش نظیر عشق به سادگی را ناشی از آموزش‌های ذن می‌دانست. او زیبایی‌شناسی را با حذف عناصر اضافه ممکن می‌ساخت. البته آموزش‌های ذن باعث نشد که او به آرامش و وقار برسد. او اغلب اوقات مهربان نبود. بیشتر مردم، یک نوع متعادل‌کننده بین فکر و زبان خود دارند که احساسات تند آن‌ها را تعدیل می‌کند، اما چنین چیزی در جابز وجود نداشت. او تصمیم داشت به طرز شدیدی صادق باشد. او گفت: «لازمه کار من این است که وقتی چیزی بد است حقیقت را بگویم، نه این‌که از آن چشم‌پوشی کنم.» به همین دلیل او دارای شخصیتی کاریزماتیک، الهام‌بخش و همچنین گاهی اوقات احمق بود. جابز در پاسخ به این سؤال که «چرا گاهی اوقات اینقدر بدجنس هستی؟» پاسخ داد: «این من هستم، و نمی‌توان توقع داشت که کسی غیر از خودم باشم.»

این شرکت فیلم‌های پویانمایی موفقی مانند داستان اسباب‌بازی (۱۹۹۵)، زندگی یک حشره (۱۹۹۸)، داستان اسباب‌بازی ۲ (۱۹۹۹)، شرکت هیولاها (۲۰۰۱)، در جستجوی نمو (۲۰۰۳) و شگفت‌انگیزان (۲۰۰۴) را ساخته‌است که همه آنها برنده جوایزی بوده‌اند. فیلم‌های بعدی ساخته شده در این شرکت ماشین‌ها (۲۰۰۶)، راتاتویی (۲۰۰۷)، وال-ئی (۲۰۰۸)، بالا (۲۰۰۹)، داستان اسباب‌بازی ۳ (۲۰۱۰) بودند. در جستجوی نمو، شگفت‌انگیزان، راتاتویی، وال-ئی، بالا و داستان اسباب‌بازی ۳ هر یک جایزهٔ بهترین فیلم پویانمایی را از آکادمی اُسکار را دریافت کرده‌اند.

جابز از سال ۱۹۹۷ تا زمان مرگش با دستمزد یک دلار در سال در سمت مدیرعامل برای اپل کار می‌کرد و سال‌های زیادی هیچ پاداشی هم به او تعلق نگرفت.

جابز صاحب ۵٫۵ میلیون سهام اپل به ارزش ۲٫۱ میلیارد دلار و و ۱۳۸ میلیون سهام دیزنی به ارزش ۴٫۴ میلیارد دلار بود. فوربز در مارس ۲۰۱۱، ثروت جابز را ۸٫۳ میلیارد دلار و قبل از مرگش (در سپتامبر ۲۰۱۱) ۷ میلیارد دلار برآوردکرد و در جایگاه ۳۴امین فرد ثروتمند امریکا قرار گرفت.

منبع: ویکی پدیا 

انقلاب اکتبر و آغاز کمونیسم در ایران

 

انقلاب اکتبر و آغاز کمونیسم در ایران

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و به قدرت رسیدن بلشویک‌ها به رهبری لنین که پی ریزی کشور شوراها را در مرزهای شمالی ایران بدنبال آورد دست کم دو پیام اولیه مهم برای سرزمینی داشت که خود یک دهه پیشتر انقلاب مشروطیت (۱۹۰۶) را تجربه کرده بود و دوران بی‌ثباتی و بحران‌های سیاسی را از سر می گذارند.

 

پیام اول انقلاب اکتبر برای ایرانیان دورنمای پایان روابط نابرابر و سلطه جویانه با همسایه قدرتمندی بود که نه تنها پشتیبان استبداد و دربار خودکامه بود و با مشروطیت و دمکراسی در ایران سر جنگ داشت که با دیگر ابر قدرت آن زمانه یعنی دولت انگلستان در سال ۱۹۰۷ بر سر تقسیم همسایه جنوبی خود به دو منطقه نفوذ به توافق رسیده بود. مشروطه خواهان ایران فراموش نکرده بودند که نیروهای روسی به فرماندهی کلنل لیاخوف حدود یک سال پس از قرارداد ۱۹۰۷، یعنی در ژوئن ۱۹۰۸، مجلس شورای ملی ایران را به توپ بستند و به سرکوب آزادیخواهان ایرانی دست زدند.

 

فقط چند هفته پس کسب قدرت، دولت بر آمده از انقلاب اکتبر روسیه به رهبری لنین طی فراخوانی به تاریخ ۵ دسامبر به "مسلمانان زحمتکش روسیه و شرق" وعده آغاز دوران نوینی در روابط بین المللی را داد. در این اعلامیه از "حوادث بزرگ در حال تكوين" و "پایان جنگ خونين جهانی" و زایش "دنيای رنجبران و ملل آزاد شده" سخن رفته و لغو " تمام پيمان‌ها و قراردادهاي سري كه تزار مخلوع روسيه با انگلستان و فرانسه" علیه کشورهای شرق امضا كرده بود. اطلاعیه بروشنی "عهدنامه‌ها و توافق‌هاي پيشين روسيه و انگلستان كه ايران را ميان دو كشور امپرياليست تقسيم كرده بود" را باطل و خطاب به مردم ایران می نویسد "‌ای ايرانيان! به شما قول می‌دهيم كه به محض پايان عمليات نظامی، سربازان ما خاك كشورتان را تخليه كنند و شما مردم ايران حق داشته باشيد كه آزادانه درباه‌ی سرنوشت آتی خود تصميم بگيريد"

 

اطلاعیه ۵ دسامبر ۱۹۱۷ بازتاب گسترده‌ای در فضای سیاسی ملتهب آن زمان ایران داشت و افق سیاسی جدید در برابر مشروطه خواهان ایران می گشود چرا که بساط یکی از اصلی‌ترین تکیه گاه‌های استبداد داخلی برچیده شده و جای دشمن خارجی را انقلابیونی گرفته بودند که وعده دوستی و سیاست جدیدی که می توانست همسو با آرمان‌های انقلاب مشروطیت باشد می داند. به این گونه بود که برای روشنفکران، کنشگران و افکار عمومی به تنگ آمده از دخالت خارجی و تشنه روابط بین المللی برابر حقوق و عادلانه، انقلاب اکتبر، حکومت شورها و لنین به نماد امید برای ساختن دنیای جدید تبدیل شده بودند. رد پای این امید را در ادبیات آن زمان هم می توان یافت زمانی که ملک الشعرای بهار پیرامون انقلاب اکتبر می گفت " آن چـه شعله اسـت کزان راهگذر می آیـد" و برای عارف قزوینی لنین رهبر انقلاب اکتبر "فرشته رحمت" می شود.

 

پیام دوم انقلاب اکتبر به ایران دوران پس از انقلاب مشروطیت عدالت اجتماعی و جایگاه آن در مبارزه سیاسی آن زمان بود. برای نیروهای هوادار عدالت اجتماعی آن دوران یعنی احزاب و سازمان‌های چپ، انقلاب اکتبر یک الگو و یک سرمایه معنوی و سیاسی بود. چپ ایران از سال‌های پیش از انقلاب مشروطیت (۱۹۰۶) از دو جنبش فکری مهم تاثیر پذیرفته بود. بخشی از روشنفکران و کنشگران آن دوران بیشتر در تماس با افکار چپ اروپایی طرفدار عدالت اجتماعی و سوسیال دمکراسی شده بودند (اجتماعیون عامیون، حزب دمکرات) و بیشتر عدالت اجتماعی را در چهارچوب رفرم و تلفیق آن با دمکراسی می دیدند.

 

در کنار این گروه اما کسانی هم بودند که با جنبش‌های انقلابی قفقاز و ماورای قفقاز ارتباط داشتند و بیشتر به گرایش رادیکال چپ نزدیک بودند. شماری از کارگران ایرانی آن زمان در صنایع این منطقه کار می کردند و اولین تجربه‌های کار سندیکایی و حزبی خود را در آن دیار آموخته بودند. نزدیکی و همکاری چپ‌های ایران با رادیکال‌ترین مخالفان تزاریسم یعنی حزب سوسیال دمکرات روسیه به سال‌های پیش از انقلاب اکتبر بازمی گشت. آنها در سالهای مبارزه کمونیست‌ها برای سرنگونی تزار،‌ با حزب انقلابی روسیه در ارتباط بودند و در رساندن نسخه‌های مطبوعات سوسیال دمکراتهای به روسیه کمکشان می کردند.

 

در ایران حزب عدالت در بهار سال ۱۲۹۶ (۱۹۱۷) یعنی فقط چند ماه پیش از انقلاب اکتبر به وجود آمد و کسانی مانند حیدر عمو اوغلی، بهرام آقایف، نیک بین، اوتیس سلطان زاده، سلام الله جاوید و پیشه وری به عضویت رهبری انتخاب شدند. این حزب در سال ۱۲۹۷ پیام همبستگی به کنگره انترناسیونال سوم کمونیستی (متشکل از احزاب کمونیستی کشورهای مختلف) که به ابتکار لنین تشکیل شده بود ارسال کرد. حزب‌ عدالت‌ در ۲ تیر ۱۲۹۹ (۱۹۲۰) در کنگره انزلی‌ به‌ حزب‌ كمونیست‌ ایران‌ تغییر نام‌ داد و با صدور بیانیه‌ای‌، وظیفه حزب‌ كمونیست ایران را "همكاری‌ با شوروی‌ برضدّ سرمایه‌داری‌ جهانی‌ و حكومت‌ شاه‌ قاجار" اعلام‌ نمود. در کنگره انزلی بیشتر نمایندگان از آذربایجان و گیلان بودند و در میان آنها روشنفکران کمونیست این دوره مانند غفارزاده (روزنامه نگار)، پیشه وری (معلم)، کریم نیک بین (روزنامه نگار)، حسین شرقی (روزنامه نگار) به چشم می خورند.

 

کسانی از میان کادرهای اصلی چپ رادیکال ایران آن دوران مانند اوتیس سلطانزاده (میکايیلیان)، پیشه وری و یا حیدر عمو اوغلی با رهبران بلشویک‌ها و شخص لنین در ارتباط بودند. سلطانزاده که خود عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه بود و در انقلاب اکتبر و حوادث پس از آن نقش فعالی ایفا کرد. او به همراه کسانی مانند نیک بین و عیوض زاده به نمایندگی از کنگره حزب کمونیست ایران در دومین کنگره انترناسیونال سوم (کمینترن) شرکت جست و به عضویت هیئت اجرایی کمینترن نیز برگزیده ‌شد. وی در سال ۱۹۲۱ به عنوان مشاور لنین،‌ در جایگاه رهبری ارگان خاور نزدیک در کمیسرهای امور خارجه در مسکو قرار گرفت.

 

از شعار انقلابی تا منافع ملی شوروی

 

امروز از فراز تجربه یک قرن داوری مصفانه پیرامون سرنوشت هر دو پیام چندان دشوار نیست. امید آغاز دروانی نوین در میان دو همسایه و پایان یافتن روابط مبتنی بر سلطه میان ایران و روسیه بتدریج رنگ باخت و فقط چند سالی پس از ۱۹۱۷ ما شاهد بازسازی تدریجی روابط نابرابر در اشکال جدید هستیم و بازی قدرت در سطح جهانی پای دولت شوراها را کم و بیش به همان سیاست‌های یکجانبه و زد و بندهای بین المللی باز کرد. این روند منفی پس از مرگ لنین و چیره شدن کامل بلشویک‌ها و استالین بر دیوان سالاری دولتی شتاب گرفت و منافع کوتاه و بلند مدت شوروی جای شعارهای انقلابی را گرفتند. دخالت آشکار شوروی در امور ایران و حزب توده در دوران جنگ جهانی دوم و حوادث آذربایجان نمونه‌های آشکار این چرخش و دگردیسی معنا داردر سیاست خارجی دولت شوروی بودند.

 

همزمان بخشی از نتایج منفی دیگر انقلاب اکتبرنیز بدون خواست و اراده ایرانیان به کشور ایران تحمیل شدند. وجود یک کشور کمونیستی در مرزهای شمالی ایران را در مرکز جنگ سرد میان اردوگاه‌های متخاصم قرار داد و این داده ژئوپولیتیکی مهم سهمی مهم در سمت و سو دادن به فضای سیاسی ایران و دخالت قدرت‌های بزرگ در رویدادهای آن ایفا کرد.

همزمان بخشی از نتایج منفی دیگر انقلاب اکتبرنیز بدون خواست و اراده ایرانیان به کشور ایران تحمیل شدند. وجود یک کشور کمونیستی در مرزهای شمالی ایران را در مرکز جنگ سرد میان اردوگاه‌های متخاصم قرار داد و این داده ژئوپولیتیکی مهم سهمی مهم در سمت و سو دادن به فضای سیاسی ایران و دخالت قدرت‌های بزرگ در رویدادهای آن ایفا کرد.

 

کمونیست ایران و اولین کشور سوسیالیستی

 

در آنچه که مربوط به عدالت اجتماعی و دفاع از زحمتکشان می شد هم انقلاب اکتبر با وجود تاثیر مثبت اولیه کارنامه درخشانی در ایران ندارد.

 

چیره شدن تدریجی بلشویک‌ها بر دستگاه دولتی و نفوذ گسترده لنین و بعدها استالین به عاملی برای شکاف میان نیروهای چپ ایران و رادیکالیزه شدن بخش مهمی از آنها و رواج مارکسیسم‌لنینیسم جهان سومی تبدیل شد.

 

از همان سال‌های اول انقلاب اکتبر هم روشنفکران و کنشگران چپ بر سر نوع تحلیل از شرایط ایران همداستان نبودند. گرایشی بیشتر طرفدار تعمیق دستاوردهای انقلاب مشروطیت و رشد جامعه مدنی و توسعه اقتصاد بازار بود (رفرمیست‌ها و کسانی از میان رادیکال‌ها مانند حیدر عمو اوغلی). گرایش رادیکال ایران توسعه نیافته و در ابتدای راه صنعتی شدن را در مرحله انقلاب سوسیالیستی و کارگری می دید (کامران آقا زاده، سلطان زاده). همه کمونیست‌های شرقی و حتی خود لنین هم با چنین تحلیل افراطی از کشورهای شرقی موافق نبودند.

 

اما انقلاب اکتبر فضای خاصی را بوجود آورده بود و برخی در ایران نیز با الهام از این تجربه در پی شکل دادن به "سویت"‌های (شوراها) ایرانی بودند. تشکیل جمهوری سوسیالیستی گیلان (۱۲۹۹-۱۳۰۰) و لشکرکشی ناکام به تهران (شاکری، ۱۹۹۵، اتابکی، ۱۳۸۰) از جمله پی آمدهای این گرایش بود.

 

بخش بزرگی از کمونیست‌های ایرانی که در انقلاب اکتبر شرکت کردند و کسانی که بعدها بخاطر اوضاع سیاسی ایران به کشور شوراها و اولین دولت کارگری دنیا پناه برده بودند سرنوشت دردناکی پیدا کردند. ماشین سرکوب استالینی به سراغ کمونیست‌های مهاجر هم رفت. سلطان زاده در ژوئیه ۱۹۳۸ همانند ده‌ها کادر رهبری حزب کمونیست روسیه مانند زینویف،‌کامنف، بوخارین‌ به دستور استالین و به جرم خیانت به آرمان لنین و انقلاب اکتبر تیرباران شد. در کنار او می توان از کادرهای برجسته دیگر ایرانی مانند حسابی، ذره، نیک بین، آشوری، کنگاوری و ده‌ها و ده‌ها تن دیگر یاد کرد که در جریان تصفیه‌های خونین استالین و یا در دوران تبعید غیر انسانی به سیبری جان خود را از دست دادند.

 

چپ ایران اسیر انقلاب اکتبر

 

انقلاب اکتبر نقش بلند مدت بسیار مخربی در زندگی فکری و ایدئولوژی نیروهای هوادار عدالت اجتماعی هم را ایفا کرد. بخش منفی تجربه حزب توده ایران در سال‌های پس از ۱۳۲۰ از جمله به چیرگی تدریجی درک لنینی از مبارزه سیاسی، برخورد ابزاری با دمکراسی و چسبندگی آن به اتحاد شوروی آن باز می گشت.

 

این باور کورکورانه به اولین سرزمین سوسیالیستی تا آنجا بود که حزب توده مجذوب شخصیت استالین قربانیان بی‌شمار ایرانی و غیر ایرانی سرکوب‌های خونین او را ندید و یا نخواست ببیند و آنگاه که دیکتاتور چشم از جهان فرو بست سوگوار شد و به عزاداری پرداخت. در روانشناسی کمونیست‌های این دوران نقد اتحاد شوروی به معنای ریختن آب به آسیاب "امپریالیسم و ارتجاع" بود همزمان دوست داشتن و یاری رساندن به اولین کشور سوسیالیستی دنیا بخشی از وظایف انقلابی به شمار می رفت.

 

از نظر فکری در دهه‌های پس از ۱۳۳۲ چپ ایران در بخش‌های گوناگونش از حزب توده ایران تا گروه‌های مسلح فدایی خلق دهه چهل و پنجاه و سازمان‌های رادیکال مانند راه کارگر کاری جز بازتولید فرهنگ لنینی و استالینی که با انقلاب اکتبر و سلطه بلشویک‌ها پایه ریزی شد انجام ندادند. برای همه آنها انقلاب اکتبر، لنین و سبک و سیاق بلشویکی حقیقت‌های مطلقی بودند که پیرامون آنها چون و چرا نمی بایست کرد.

 

عدم باور به دمکراسی و حقوق بشر، عدم دیالوگ با دیگر نیروهای سیاسی، ماجراجویی و سکتاریسم، ساختارهای بسته و غیر دمکراتیک حزبی، تلاش برای بدست آوردن قدرت از راه خشونت، تقدیس انقلاب و مبارزه ضد امپریالیستی تکه‌های بهم پیوسته یک فرهنگ انقلابی‌لنینی را شکل می دادند که گروه‌های رادیکال چپ با وجود همه اختلافات میان خود اسیر آن بودند. آنها با همان واژگان، مفاهیم، دستگاه نظری و درک لنین و انقلاب اکتبر به سراغ تحلیل وضعیت جامعه ایران می رفتند و به استراتژی و سیاست‌های خود شکل می داند. جدا از بعد نظری، آنچه حزب توده ایران را از سایر گروه‌های چپ متمایز می کرد نوعی وابستگی تشکیلاتی سیاسی خاصی بود که از دوران استالین و فرقه دمکرات آذربایجان شکل گرفته بود و در دهه‌های بعد هم به اشکال گوناگون بازتولید شد (امیر خسروی، ۱۳۷۵، مشایخی، ۱۳۸۰).

 

فاصله گیری از فرهنگ انقلاب اکتبر

 

برای نیروهای چپ رادیکال تجربه انقلاب سال ۱۳۵۷ آزمایشگاه بزرگی برای سنجش اعتبار اندیشه و فرهنگ لنینی بود. شکست انقلاب ایران و پی آمدهای هولناک آن اولین ضربه بزرگ به باورهای مارکسیستی‌لنینیستی کمونیست‌های ایرانی هم به شمار می رفت.

 

اولین گرایش‌های انتقادی در میان چپ رادیکال با ترک خوردن اردوگاه سوسیالیستی و فروریزی دیوار برلین همراه شد و بازخوانی سنجشگرانه تجربه انقلاب اکتبر، کشورهای سوسیالیستی، مارکسیسم‌لنینیسم و شوربختی‌های نسل‌های گوناگون کمونیست در میان روشنفکران و کنشگران چپ ایران رونق گرفت.

 

این واقعیت دارد که نقد انقلاب اکتبر و فرهنگ و سبک سیاق لنینی در ایران به دوران معاصر محدود نمی شود و از دهه‌های دورتر چپ رفرمیستی ایران که با انقلاب مشروطیت متولد شده بود و کسانی مانند خلیل ملکی و یارانش در نیروی سوم پرچم مخالف با کمونیسم روسی بلند کرده و به فاصله گیری سنجشگرانه از الگوی لنینی سیاست، حزب و قدرت پرداخته بودند. اما صدای این چپ در هیاهوی انقلاب و حرکت‌های انقلابی چندان شنیده نمی شد چرا که روح و فلسفه انقلاب اکتبر و لنین طی دهه‌ها بر فضای سیاسی ایران سایه افکنده بود.

 

انقلاب اکتبر، دمکراسی و عدالت اجتماعی

 

در بعد نظری کارنامه انقلاب اکتبر کارنامه نوعی درک از عدالت اجتماعی و سیاست مربوط به آن هم هست. انقلاب اکتبر همانند انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) پرسش کلیدی رابطه میان دموکراسی و عدالت اجتماعی را باردیگر در متن جامعه آغاز قرن بیستم به میان کشید. برای لنین و هوادارنش عدالت اجتماعی امر اصلی و دمکراسی امر فرعی، روبنایی و بورژوایی بود. او با چنین درکی بجای تقویت دموکراسی نوپای روسیه پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷ به بسیج کارگری و کمونیستی علیه دولت کرنسکی دست زد و زمینه های بدست گرفتن قدرت بلشویک‌ها در ماه اکتبر همان سال را فراهم کرد.

 

امروز پرسش اساسی این است که چپ ایران چه درسی از گذشته وشکست مارکسیسیم‌لنینیسم کینه توزانه جهان سومی گرفته و چگونه خواهد توانست خود را از زیر آوار میراث انقلاب اکتبر بطور کامل بیرون بکشد و به نیروی بزرگ برای پیشرفت دمکراسی، حقوق بشر، توسعه پایدار و عدالت اجتماعی در کشور ما تبدیل شود

به همین خاطر هم او منتقدان خود میان نیروهای چپ در داخل روسیه و اروپای آن زمان که نگران روش‌های انقلابی تندروانه و سرنوشت دمکراسی بودند را بباد انتقاد و دشنام می گرفت و آنها را به عدم درک درست از تاریخ، انقلاب و طبقه کارگر متهم می کرد. این بی‌باوری ژرف به دمکراسی و کثرت گرایی سیاسی در درون حزب و در جامعه روسیه‌ای که با فرهنگ دمکراسی آشنا نبود سبب شد از دل انقلاب اکتبری که قرار بود بهشت زمینی را برای سرزمین پوشکین، داستایوفسکی و تولستوی به ارمغان آورد هیولای مخوف دولت فاسد و تمامیت گرا و ماشین سرکوب جهنمی بوجود آید که پی آمدهای آن را همگان می دانند. تجربه انقلاب اکتبر نشان داد که زیر پا گذاشتن خشن دمکراسی و حقوق بشر به نام آرمان زحمتکشان، ایدئولوژی انقلاب و طبقه کارگر حتا کمکی چندانی به گسترش عدالت و توسعه و رفاه اجتماعی هم نمی کند.

 

یک قرن پس از انقلاب اکتبر موضوع عدالت اجتماعی و نوع رابطه با دمکراسی و جامعه مشارکتی و نیز توسعه پایدار همچنان در دستور کار همه جوامع دنیای کنونی از جمله ایران است. بخش اصلی چپ رادیکال و انقلابی ایران در طول قرن گذشته با همان درک انقلاب اکتبر و لنین به سراغ چالش‌های بزرگی مانند عدالت اجتماعی، توسعه، رفاه و دمکراسی می رفت. امروز پرسش اساسی این است که چپ ایران چه درسی از گذشته وشکست مارکسیسیم‌لنینیسم کینه توزانه جهان سومی گرفته و چگونه خواهد توانست خود را از زیر آوار میراث انقلاب اکتبر بطور کامل بیرون بکشد و به نیروی بزرگ برای پیشرفت دمکراسی، حقوق بشر، توسعه پایدار و عدالت اجتماعی در کشور ما تبدیل شود.

 

-------------------------------------------------------------------

 

به مناسبت یکصدمین سالگرد رویداد اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه،رادیو فردا از نویسندگان و کارشناسان دعوت کرده که در پیوند با همین سالگرد، نظریات خود را با کاربران رادیو فردا در میان بگذارند. یکی از مباحث مهم تاثیری است که این رویداد بر زندگی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی ایران داشته است. مشارکت کاربران طبعا به غنای بحث کمک میکند.

 

رویداد ۲۵ اکتبر ۱۹۱۷ روسیه، که بعد‌ها از سوی فاتحان آن «انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر» نام گرفت، پایه گذار نظامی شد که طی هفتاد و چهار سال زندگی خود، و عمدتا در سه دهه نخستین اش، یکی از بالاترین شمار قربانیان را در میان نظام‌های سیاسی تاریخ معاصر جهان بر جای گذاشت.

 

تراژدی حیرت آور

 

استفان کورتوآ، مورخ فرانسوی، رقم اعدام شدگان و نیز تعداد کسانی را که یا در اردوگاه‌های کار اجباری شوروی از پای در آمدند و یا با گرسنگی‌های سازمان یافته از سوی دستگاه‌های امنیتی نظام کمونیستی (به ویژه در اوکراین) زجر کش شدند، حدود بیست میلیون نفر ارزیابی میکند (کتاب سیاه کمونیسم، انتشارات روبر لافون، ۱۹۹۷، ص ۱۴- نسخه فرانسوی).

 

در بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی که در سال ۱۹۵۶ در مسکو برگزار شد، نیکیتا خروشچف در گزارشی محرمانه گناه این جنایات را به گردن ژوزف استالین انداخت، عمدتا به این منظور که ولادیمیر ایلیچ لنین، بنیانگذار و نظریه پرداز اصلی «انقلاب» اکتبر، از هر گونه اتهامی در زمینه مشارکت در این تبهکاری بزرگ در امان بماند. در واقع خروشچف که خود یکی از مجریان اصلی جنایت بود، با افشاگری‌های حساب شده اش، تلاش کرد با قربانی کردن خاطره استالین کل نظام شوروی را از آلوده شدن در این کشتار نجات دهد و در این کار هم، دستکم برای چند سال، موفق شد.

 

ولی برای کسانی که در آنزمان تاریخ کمونیسم شوروی را به خوبی می شناختند، تاکتیک خروشچف روشن تر از آفتاب بود. برای دیگران نیز، با گذشت سال ها، هاله تقدسی که چهره لنین را در بر گرفته بود، سر انجام فرو افتاد. در واقع استالین شاگرد وفادار لنین بود، همان رهبر قدر قدرت حزب بلشوییک که با همکاری نزدیک تروتسکی نخستین کشتار‌ها و اردوگاه‌های مرگ را در روسیه سازمان داد. بابک امیر خسروی، از کادر‌های پیشین حزب توده ایران، رابطه استالین و لنین را به بهترین شکل ممکن چنین خلاصه میکند : «استالین چنگیز خان عصر معاصر بود که یاسای آن دکترین لنین بود.» (بابک امیر خسروی و محسن حیدریان، مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان، نشر پیام امروز، چاپ اول ۱۳۸۱، ص ۳۲)

 

در میان انبوه شگفت آور قربانیان نظام لنینی - استالینی، شمار زیادی از ایرانیان نیز دیده میشوند که رنج و کشتار آنها در شوروی طی یک دوران بسیار طولانی پنهان ماند و به یک تراژدی ناشناخته بدل شد. کشف تدریجی این تراتژدی و ابعاد آنرا مدیون پژوهشگرانی هستیم که با تلاشی ارزنده به توطئه سکوت ایدئولوگ‌ها و جزم اندیشان پایان دادند و این فرصت را برای ما فراهم آوردند که امروز، به مناسبت صدمین سالگرد رویداد اکتبر ۱۹۱۷، به احترام این زجر دیدگان از یاد رفته، دقیقه‌ای سکوت کنیم.

بخش بزرگی از ایرانیان قربانی توتالیتاریسم بر آمده از «انقلاب» اکتبر، رهبران و اعضای حزب کمونیست ایران بودند که به دلیل عدم امکان فعالیت‌شان در ایران دوران رضا شاه، به شوروی که بهشت معبود آنها بود پناه بردند. ولی بعد از آن نام آنها از صفحه رادار پاک شد و کسی ندانست چه بر سر انها آمده است. حزب توده ایران نیز که در سال ۱۳۲۰ به عنوان جانشین و ادامه دهنده راه حزب کمونیست تشکیل شد، ترجیح داد این گم شدگان را به فراموشی بسپارد. از پژوهش‌های تازه چنین بر میآید که بعضی از رهبران حزب توده در مواردی نادر از مسئولان شوروی جویای سرنوشت بعضی از رهبران حزب کمونیست ایران میشدند، ولی به آنها تذکر داده میشد این پرونده را از بیخ و بن فراموش کنند و «پیگیر موضوع» نباشند (تورج اتابکی، ناپدید شدگان، اندیشه پویا، شماره یازده، مهر و آبان ۱۳۹۲، ص ۶۸ تا هفتاد).

 

از «چند نفر» به «چند هزار نفر»

 

در پی کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و افشای جنایات استالین از سوی خروشچف، مشخصات معدودی از کمونیست‌های ایرانی اعدام شده در اختیار دستگاه رهبری حزب توده قرار میگیرد و اسامی بعضی از آنها نیز گاه در انتشارات حزب ذکر میشود، از جمله آوتیس میکاییلیان معروف به سلطان زاده (از مسئولان عالیرتبه کمینترن)، کریم نیک بین، ابوالقاسم ذره، لادبن اسفندیاری (برادر نیما یوشیج) و غیره... شیوه سخن گفتن از این «گم شده ها»، در نشریات حزبی معمولا چنین بود : متاسفانه در دوران مهاجرت، چند تنی از کمونیست‌های ایرانی به اتهام‌های نادرست قربانی «کیش شخصیت» شدند و از میان رفتند و اکنون باید از آنها رفع اتهام بشود.

 

به زودی معلوم شد که شمار کمونیست‌های ایرانی نابود شده در شوروی بسیار بیشتر از «چند نفری» است که در نشریات حزب توده از آنها نام برده میشود. به نوشته بابک امیر خسروی، بعد از کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و اعاده حیثیت از میلیون‌ها نفر قربانی ترور، مقام‌های مسکو فهرستی مرکب از ۱۵۰ نفر از رهبران و کادر‌ها و اعضای نابود شده حزب کمونیست ایران را در اختیار حزب توده ایران قرار دادند.

 

در این جا ما از «چند نفر قربانی» به «۱۵۰ نفر» میرسیم. امروز، در پی پژوهش‌های تازه، به نظر میرسد که دامنه جنایت دستگاه ترور شوروی علیه کمونیست‌های ایرانی پناه برده به این کشور، بسیار گسترده تر از این‌ها است. تورج اتابکی، پژوهشگر تاریخ اجتماعی ایران، می نویسد که در فاصله سال‌های ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۹ میلادی، هزاران تن از ایرانیان در باکو، تاشکند، مسکو و دیگر شهر‌های اتحاد شوروی به مرگ یا زندان‌های بلند مدت محکوم شدند. به نوشته آقای اتابکی : «در مسکو ایرانیان را همراه دیگر کمونیست‌ها از ملیت‌های گونه گون، با ماشینی سیاه به باغی به نام کومونارکا در حومه مسکو که پیش تر خانه ییلاقی یاگودا، رییس وقت گ پ او بود، می بردند و پس از تیرباران در گور دسته جمعی دفن‌شان میکردند. آثار این گور‌های دسته جمعی هنوز بر پاست.»

 

این همه ایرانی را، که شمار زیادی از آنها تا به آخر به آرمان کمونیسم وفادار ماندند، چرا نابود کردند؟ در نوشته‌های تورج اتابکی و دیگر پژوهندگان اتهامات آنها چنین بر شمرده میشود: جاسوسی برای ایران و آلمان و انگلستان، تروتسکیسم، قصد پنهان برای آلوده کردن نان و آب شهر ها، و اتهام‌های دیگری از این دست.

 

برای خوانندگان این یادداشت شاید پذیرش رقم «چند هزار» برای قربانیان ایرانی ترور در شوروی دهه ۱۹۳۰، دشوار باشد.

این تردید قابل درک است، زیرا ابعاد کشتار در روسیه استالینی هنوز، آنگونه که باید و شاید، شناخته شده نیست. کافی است اشاره کنیم که وقتی احکام دولتی درباره کشتار خارجی‌های مقیم شوروی و اقلیت‌ها صادر شد، صد‌ها هزار نفر قربانی شدند. وقتی حکم عملیاتی یازدهم آگوست ۱۹۳۷ برای نابود کردن «جاسوسان و تروریست‌های لهستانی» صادر شد، ۱۴۴ هزار نفر بازداشت شدند که از میان آنها ۱۱۰ هزار نفر به جوخه اعدام سپرده شدند. حکم عملیاتی بیستم سپتامبر در مورد بازداشت چینی ها، ۲۵ هزار نفر را به دیار نیستی فرستاد. و در ژانویه ۱۹۳۸، عملیات دستگاه امنیتی استالینی به لتونی ها، استونی ها، یونانی ها، ایرانی‌ها و چند ملیت دیگر ساکن سرزمین شوروی گسترش یافت. در این عملیات ۳۵۰ هزار نفر دستگیر شدند که بیش از ۲۴۷ هزار نفر آنها در برابر جوخه اعدام قرار گرفته اند.

 

عجوزه‌ای بی‌رحم

 

اگر سرنوشت شوم نسل نخست کمونیست‌های ایرانی به آگاهی مردم ایران میرسید، آیا نسل‌های بعدی با آنهمه شور و شوق به کمونیسم و شوروی ایمان میاوردند و با اعتقادی چنین راسخ، هستی خود را بر سر آن می نهادند؟ چگونه بود که فریاد جانخراش هزاران ایرانی در دوزخ استالینی، که می توانست آنهمه هشدار دهنده باشد، به گوش کسی نرسید؟

 

به هر حال در دهه ۱۳۲۰ نسل تازه‌ای از مهاجران کمونیست بعد از فرو ریختن حکومت فرقه دموکرات آذربایجان راه «خانه دایی یوسف» را در پیش گرفتند، همانگونه که در سال‌های ۱۳۳۰ بعد از شکست حزب توده و در اویل دهه ۱۳۶۰ بعد از ضربات مرگباری که از سوی جمهوری اسلامی بر کمونیست‌های ایرانی هوادار شوروی (توده ای‌ها و سازمان فداییان اکثریت) وارد آمد.

 

نسل آخر به سرنوشت مرگبار نسل اول دچار نشد. به هنگام ورود توده ای‌ها و فداییان سال‌های بعد از انقلاب اسلامی به شوروی، نظام بر آمده از «انقلاب» اکتبر به آخرین سال‌های بقای خود نزدیک میشد و دیگر توان کشتار را از دست داده بود. آری نسل آخر گرفتار «گولاگ» نشد و در برابر جوخه‌های اعدام جلادان شوروی قرار نگرفت. ولی همین نسل نیز، از آنچه در «بهشت کمونیسم» به چشم میدید، از لحاظ روانی گرفتار ضربه‌ای هولناک شد و، به گونه‌ای دیگر، از پای در آمد.

 

برای درک آنچه بر سر کمونیست‌های نسل آخر گذشت، کتاب بی‌تکلف و صادقانه «خانه دایی یوسف» نوشته اتابک فتح الله زاده (چاپ اول سوئد ۲۰۰۱) بسیار خواندنی است. این عضو پیشین سازمان فداییان خلق (اکثریت) به محض ورود به آذربایجان شوروی، به جای جامعه‌ای آرمانی که مورد انتظارش بود، با دنیایی حقیر و کثیف روبرو میشود.

 

صد‌ها جوان ایرانی دیگر، همانند او، همین واقعیت بسیار تلخ را در برابر خود می بینند و شماری از آنها، از این که زندگی‌شان را در راه دستیابی به چنین فاجعه‌ای بر باد داده اند، تعادل از دست میدهند و حتی به خودکشی میرسند.

 

محسن حیدریان، یکی دیگر از کمونیست‌های ایرانی نسل آخر که در همان سال‌ها به شوروی پناهنده شده، در پایان کتاب مشترکش با بابک امیر خسروی (مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان)، احساس خود را چنین بیان میکند: «کمونیسم شوروی و جاذبه افسونی ایدئولوژیک آن مانند دختر زیبایی بود که در جوانی با همه وجود دل به آن داده بودی... سال‌ها درد و حسرت و تجربه و سفر لازم بود تا دریابی که در پشت آن دلداده محبوب، عجوزه‌ای بی‌رحم پنهان بوده که هرگز ارزش آن همه عشق و فداکاری و درد و رنج را نداشته است.»

 

انقلاب اکتبر و آغاز کمونیسم در ایران

 

انقلاب اکتبر و آغاز کمونیسم در ایران

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و به قدرت رسیدن بلشویک‌ها به رهبری لنین که پی ریزی کشور شوراها را در مرزهای شمالی ایران بدنبال آورد دست کم دو پیام اولیه مهم برای سرزمینی داشت که خود یک دهه پیشتر انقلاب مشروطیت (۱۹۰۶) را تجربه کرده بود و دوران بی‌ثباتی و بحران‌های سیاسی را از سر می گذارند.

 

پیام اول انقلاب اکتبر برای ایرانیان دورنمای پایان روابط نابرابر و سلطه جویانه با همسایه قدرتمندی بود که نه تنها پشتیبان استبداد و دربار خودکامه بود و با مشروطیت و دمکراسی در ایران سر جنگ داشت که با دیگر ابر قدرت آن زمانه یعنی دولت انگلستان در سال ۱۹۰۷ بر سر تقسیم همسایه جنوبی خود به دو منطقه نفوذ به توافق رسیده بود. مشروطه خواهان ایران فراموش نکرده بودند که نیروهای روسی به فرماندهی کلنل لیاخوف حدود یک سال پس از قرارداد ۱۹۰۷، یعنی در ژوئن ۱۹۰۸، مجلس شورای ملی ایران را به توپ بستند و به سرکوب آزادیخواهان ایرانی دست زدند.

 

فقط چند هفته پس کسب قدرت، دولت بر آمده از انقلاب اکتبر روسیه به رهبری لنین طی فراخوانی به تاریخ ۵ دسامبر به "مسلمانان زحمتکش روسیه و شرق" وعده آغاز دوران نوینی در روابط بین المللی را داد. در این اعلامیه از "حوادث بزرگ در حال تكوين" و "پایان جنگ خونين جهانی" و زایش "دنيای رنجبران و ملل آزاد شده" سخن رفته و لغو " تمام پيمان‌ها و قراردادهاي سري كه تزار مخلوع روسيه با انگلستان و فرانسه" علیه کشورهای شرق امضا كرده بود. اطلاعیه بروشنی "عهدنامه‌ها و توافق‌هاي پيشين روسيه و انگلستان كه ايران را ميان دو كشور امپرياليست تقسيم كرده بود" را باطل و خطاب به مردم ایران می نویسد "‌ای ايرانيان! به شما قول می‌دهيم كه به محض پايان عمليات نظامی، سربازان ما خاك كشورتان را تخليه كنند و شما مردم ايران حق داشته باشيد كه آزادانه درباه‌ی سرنوشت آتی خود تصميم بگيريد"

 

اطلاعیه ۵ دسامبر ۱۹۱۷ بازتاب گسترده‌ای در فضای سیاسی ملتهب آن زمان ایران داشت و افق سیاسی جدید در برابر مشروطه خواهان ایران می گشود چرا که بساط یکی از اصلی‌ترین تکیه گاه‌های استبداد داخلی برچیده شده و جای دشمن خارجی را انقلابیونی گرفته بودند که وعده دوستی و سیاست جدیدی که می توانست همسو با آرمان‌های انقلاب مشروطیت باشد می داند. به این گونه بود که برای روشنفکران، کنشگران و افکار عمومی به تنگ آمده از دخالت خارجی و تشنه روابط بین المللی برابر حقوق و عادلانه، انقلاب اکتبر، حکومت شورها و لنین به نماد امید برای ساختن دنیای جدید تبدیل شده بودند. رد پای این امید را در ادبیات آن زمان هم می توان یافت زمانی که ملک الشعرای بهار پیرامون انقلاب اکتبر می گفت " آن چـه شعله اسـت کزان راهگذر می آیـد" و برای عارف قزوینی لنین رهبر انقلاب اکتبر "فرشته رحمت" می شود.

 

پیام دوم انقلاب اکتبر به ایران دوران پس از انقلاب مشروطیت عدالت اجتماعی و جایگاه آن در مبارزه سیاسی آن زمان بود. برای نیروهای هوادار عدالت اجتماعی آن دوران یعنی احزاب و سازمان‌های چپ، انقلاب اکتبر یک الگو و یک سرمایه معنوی و سیاسی بود. چپ ایران از سال‌های پیش از انقلاب مشروطیت (۱۹۰۶) از دو جنبش فکری مهم تاثیر پذیرفته بود. بخشی از روشنفکران و کنشگران آن دوران بیشتر در تماس با افکار چپ اروپایی طرفدار عدالت اجتماعی و سوسیال دمکراسی شده بودند (اجتماعیون عامیون، حزب دمکرات) و بیشتر عدالت اجتماعی را در چهارچوب رفرم و تلفیق آن با دمکراسی می دیدند.

 

در کنار این گروه اما کسانی هم بودند که با جنبش‌های انقلابی قفقاز و ماورای قفقاز ارتباط داشتند و بیشتر به گرایش رادیکال چپ نزدیک بودند. شماری از کارگران ایرانی آن زمان در صنایع این منطقه کار می کردند و اولین تجربه‌های کار سندیکایی و حزبی خود را در آن دیار آموخته بودند. نزدیکی و همکاری چپ‌های ایران با رادیکال‌ترین مخالفان تزاریسم یعنی حزب سوسیال دمکرات روسیه به سال‌های پیش از انقلاب اکتبر بازمی گشت. آنها در سالهای مبارزه کمونیست‌ها برای سرنگونی تزار،‌ با حزب انقلابی روسیه در ارتباط بودند و در رساندن نسخه‌های مطبوعات سوسیال دمکراتهای به روسیه کمکشان می کردند.

 

در ایران حزب عدالت در بهار سال ۱۲۹۶ (۱۹۱۷) یعنی فقط چند ماه پیش از انقلاب اکتبر به وجود آمد و کسانی مانند حیدر عمو اوغلی، بهرام آقایف، نیک بین، اوتیس سلطان زاده، سلام الله جاوید و پیشه وری به عضویت رهبری انتخاب شدند. این حزب در سال ۱۲۹۷ پیام همبستگی به کنگره انترناسیونال سوم کمونیستی (متشکل از احزاب کمونیستی کشورهای مختلف) که به ابتکار لنین تشکیل شده بود ارسال کرد. حزب‌ عدالت‌ در ۲ تیر ۱۲۹۹ (۱۹۲۰) در کنگره انزلی‌ به‌ حزب‌ كمونیست‌ ایران‌ تغییر نام‌ داد و با صدور بیانیه‌ای‌، وظیفه حزب‌ كمونیست ایران را "همكاری‌ با شوروی‌ برضدّ سرمایه‌داری‌ جهانی‌ و حكومت‌ شاه‌ قاجار" اعلام‌ نمود. در کنگره انزلی بیشتر نمایندگان از آذربایجان و گیلان بودند و در میان آنها روشنفکران کمونیست این دوره مانند غفارزاده (روزنامه نگار)، پیشه وری (معلم)، کریم نیک بین (روزنامه نگار)، حسین شرقی (روزنامه نگار) به چشم می خورند.

 

کسانی از میان کادرهای اصلی چپ رادیکال ایران آن دوران مانند اوتیس سلطانزاده (میکايیلیان)، پیشه وری و یا حیدر عمو اوغلی با رهبران بلشویک‌ها و شخص لنین در ارتباط بودند. سلطانزاده که خود عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه بود و در انقلاب اکتبر و حوادث پس از آن نقش فعالی ایفا کرد. او به همراه کسانی مانند نیک بین و عیوض زاده به نمایندگی از کنگره حزب کمونیست ایران در دومین کنگره انترناسیونال سوم (کمینترن) شرکت جست و به عضویت هیئت اجرایی کمینترن نیز برگزیده ‌شد. وی در سال ۱۹۲۱ به عنوان مشاور لنین،‌ در جایگاه رهبری ارگان خاور نزدیک در کمیسرهای امور خارجه در مسکو قرار گرفت.

 

از شعار انقلابی تا منافع ملی شوروی

 

امروز از فراز تجربه یک قرن داوری مصفانه پیرامون سرنوشت هر دو پیام چندان دشوار نیست. امید آغاز دروانی نوین در میان دو همسایه و پایان یافتن روابط مبتنی بر سلطه میان ایران و روسیه بتدریج رنگ باخت و فقط چند سالی پس از ۱۹۱۷ ما شاهد بازسازی تدریجی روابط نابرابر در اشکال جدید هستیم و بازی قدرت در سطح جهانی پای دولت شوراها را کم و بیش به همان سیاست‌های یکجانبه و زد و بندهای بین المللی باز کرد. این روند منفی پس از مرگ لنین و چیره شدن کامل بلشویک‌ها و استالین بر دیوان سالاری دولتی شتاب گرفت و منافع کوتاه و بلند مدت شوروی جای شعارهای انقلابی را گرفتند. دخالت آشکار شوروی در امور ایران و حزب توده در دوران جنگ جهانی دوم و حوادث آذربایجان نمونه‌های آشکار این چرخش و دگردیسی معنا داردر سیاست خارجی دولت شوروی بودند.

 

همزمان بخشی از نتایج منفی دیگر انقلاب اکتبرنیز بدون خواست و اراده ایرانیان به کشور ایران تحمیل شدند. وجود یک کشور کمونیستی در مرزهای شمالی ایران را در مرکز جنگ سرد میان اردوگاه‌های متخاصم قرار داد و این داده ژئوپولیتیکی مهم سهمی مهم در سمت و سو دادن به فضای سیاسی ایران و دخالت قدرت‌های بزرگ در رویدادهای آن ایفا کرد.

همزمان بخشی از نتایج منفی دیگر انقلاب اکتبرنیز بدون خواست و اراده ایرانیان به کشور ایران تحمیل شدند. وجود یک کشور کمونیستی در مرزهای شمالی ایران را در مرکز جنگ سرد میان اردوگاه‌های متخاصم قرار داد و این داده ژئوپولیتیکی مهم سهمی مهم در سمت و سو دادن به فضای سیاسی ایران و دخالت قدرت‌های بزرگ در رویدادهای آن ایفا کرد.

 

کمونیست ایران و اولین کشور سوسیالیستی

 

در آنچه که مربوط به عدالت اجتماعی و دفاع از زحمتکشان می شد هم انقلاب اکتبر با وجود تاثیر مثبت اولیه کارنامه درخشانی در ایران ندارد.

 

چیره شدن تدریجی بلشویک‌ها بر دستگاه دولتی و نفوذ گسترده لنین و بعدها استالین به عاملی برای شکاف میان نیروهای چپ ایران و رادیکالیزه شدن بخش مهمی از آنها و رواج مارکسیسم‌لنینیسم جهان سومی تبدیل شد.

 

از همان سال‌های اول انقلاب اکتبر هم روشنفکران و کنشگران چپ بر سر نوع تحلیل از شرایط ایران همداستان نبودند. گرایشی بیشتر طرفدار تعمیق دستاوردهای انقلاب مشروطیت و رشد جامعه مدنی و توسعه اقتصاد بازار بود (رفرمیست‌ها و کسانی از میان رادیکال‌ها مانند حیدر عمو اوغلی). گرایش رادیکال ایران توسعه نیافته و در ابتدای راه صنعتی شدن را در مرحله انقلاب سوسیالیستی و کارگری می دید (کامران آقا زاده، سلطان زاده). همه کمونیست‌های شرقی و حتی خود لنین هم با چنین تحلیل افراطی از کشورهای شرقی موافق نبودند.

 

اما انقلاب اکتبر فضای خاصی را بوجود آورده بود و برخی در ایران نیز با الهام از این تجربه در پی شکل دادن به "سویت"‌های (شوراها) ایرانی بودند. تشکیل جمهوری سوسیالیستی گیلان (۱۲۹۹-۱۳۰۰) و لشکرکشی ناکام به تهران (شاکری، ۱۹۹۵، اتابکی، ۱۳۸۰) از جمله پی آمدهای این گرایش بود.

 

بخش بزرگی از کمونیست‌های ایرانی که در انقلاب اکتبر شرکت کردند و کسانی که بعدها بخاطر اوضاع سیاسی ایران به کشور شوراها و اولین دولت کارگری دنیا پناه برده بودند سرنوشت دردناکی پیدا کردند. ماشین سرکوب استالینی به سراغ کمونیست‌های مهاجر هم رفت. سلطان زاده در ژوئیه ۱۹۳۸ همانند ده‌ها کادر رهبری حزب کمونیست روسیه مانند زینویف،‌کامنف، بوخارین‌ به دستور استالین و به جرم خیانت به آرمان لنین و انقلاب اکتبر تیرباران شد. در کنار او می توان از کادرهای برجسته دیگر ایرانی مانند حسابی، ذره، نیک بین، آشوری، کنگاوری و ده‌ها و ده‌ها تن دیگر یاد کرد که در جریان تصفیه‌های خونین استالین و یا در دوران تبعید غیر انسانی به سیبری جان خود را از دست دادند.

 

چپ ایران اسیر انقلاب اکتبر

 

انقلاب اکتبر نقش بلند مدت بسیار مخربی در زندگی فکری و ایدئولوژی نیروهای هوادار عدالت اجتماعی هم را ایفا کرد. بخش منفی تجربه حزب توده ایران در سال‌های پس از ۱۳۲۰ از جمله به چیرگی تدریجی درک لنینی از مبارزه سیاسی، برخورد ابزاری با دمکراسی و چسبندگی آن به اتحاد شوروی آن باز می گشت.

 

این باور کورکورانه به اولین سرزمین سوسیالیستی تا آنجا بود که حزب توده مجذوب شخصیت استالین قربانیان بی‌شمار ایرانی و غیر ایرانی سرکوب‌های خونین او را ندید و یا نخواست ببیند و آنگاه که دیکتاتور چشم از جهان فرو بست سوگوار شد و به عزاداری پرداخت. در روانشناسی کمونیست‌های این دوران نقد اتحاد شوروی به معنای ریختن آب به آسیاب "امپریالیسم و ارتجاع" بود همزمان دوست داشتن و یاری رساندن به اولین کشور سوسیالیستی دنیا بخشی از وظایف انقلابی به شمار می رفت.

 

از نظر فکری در دهه‌های پس از ۱۳۳۲ چپ ایران در بخش‌های گوناگونش از حزب توده ایران تا گروه‌های مسلح فدایی خلق دهه چهل و پنجاه و سازمان‌های رادیکال مانند راه کارگر کاری جز بازتولید فرهنگ لنینی و استالینی که با انقلاب اکتبر و سلطه بلشویک‌ها پایه ریزی شد انجام ندادند. برای همه آنها انقلاب اکتبر، لنین و سبک و سیاق بلشویکی حقیقت‌های مطلقی بودند که پیرامون آنها چون و چرا نمی بایست کرد.

 

عدم باور به دمکراسی و حقوق بشر، عدم دیالوگ با دیگر نیروهای سیاسی، ماجراجویی و سکتاریسم، ساختارهای بسته و غیر دمکراتیک حزبی، تلاش برای بدست آوردن قدرت از راه خشونت، تقدیس انقلاب و مبارزه ضد امپریالیستی تکه‌های بهم پیوسته یک فرهنگ انقلابی‌لنینی را شکل می دادند که گروه‌های رادیکال چپ با وجود همه اختلافات میان خود اسیر آن بودند. آنها با همان واژگان، مفاهیم، دستگاه نظری و درک لنین و انقلاب اکتبر به سراغ تحلیل وضعیت جامعه ایران می رفتند و به استراتژی و سیاست‌های خود شکل می داند. جدا از بعد نظری، آنچه حزب توده ایران را از سایر گروه‌های چپ متمایز می کرد نوعی وابستگی تشکیلاتی سیاسی خاصی بود که از دوران استالین و فرقه دمکرات آذربایجان شکل گرفته بود و در دهه‌های بعد هم به اشکال گوناگون بازتولید شد (امیر خسروی، ۱۳۷۵، مشایخی، ۱۳۸۰).

 

فاصله گیری از فرهنگ انقلاب اکتبر

 

برای نیروهای چپ رادیکال تجربه انقلاب سال ۱۳۵۷ آزمایشگاه بزرگی برای سنجش اعتبار اندیشه و فرهنگ لنینی بود. شکست انقلاب ایران و پی آمدهای هولناک آن اولین ضربه بزرگ به باورهای مارکسیستی‌لنینیستی کمونیست‌های ایرانی هم به شمار می رفت.

 

اولین گرایش‌های انتقادی در میان چپ رادیکال با ترک خوردن اردوگاه سوسیالیستی و فروریزی دیوار برلین همراه شد و بازخوانی سنجشگرانه تجربه انقلاب اکتبر، کشورهای سوسیالیستی، مارکسیسم‌لنینیسم و شوربختی‌های نسل‌های گوناگون کمونیست در میان روشنفکران و کنشگران چپ ایران رونق گرفت.

 

این واقعیت دارد که نقد انقلاب اکتبر و فرهنگ و سبک سیاق لنینی در ایران به دوران معاصر محدود نمی شود و از دهه‌های دورتر چپ رفرمیستی ایران که با انقلاب مشروطیت متولد شده بود و کسانی مانند خلیل ملکی و یارانش در نیروی سوم پرچم مخالف با کمونیسم روسی بلند کرده و به فاصله گیری سنجشگرانه از الگوی لنینی سیاست، حزب و قدرت پرداخته بودند. اما صدای این چپ در هیاهوی انقلاب و حرکت‌های انقلابی چندان شنیده نمی شد چرا که روح و فلسفه انقلاب اکتبر و لنین طی دهه‌ها بر فضای سیاسی ایران سایه افکنده بود.

 

انقلاب اکتبر، دمکراسی و عدالت اجتماعی

 

در بعد نظری کارنامه انقلاب اکتبر کارنامه نوعی درک از عدالت اجتماعی و سیاست مربوط به آن هم هست. انقلاب اکتبر همانند انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) پرسش کلیدی رابطه میان دموکراسی و عدالت اجتماعی را باردیگر در متن جامعه آغاز قرن بیستم به میان کشید. برای لنین و هوادارنش عدالت اجتماعی امر اصلی و دمکراسی امر فرعی، روبنایی و بورژوایی بود. او با چنین درکی بجای تقویت دموکراسی نوپای روسیه پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷ به بسیج کارگری و کمونیستی علیه دولت کرنسکی دست زد و زمینه های بدست گرفتن قدرت بلشویک‌ها در ماه اکتبر همان سال را فراهم کرد.

 

امروز پرسش اساسی این است که چپ ایران چه درسی از گذشته وشکست مارکسیسیم‌لنینیسم کینه توزانه جهان سومی گرفته و چگونه خواهد توانست خود را از زیر آوار میراث انقلاب اکتبر بطور کامل بیرون بکشد و به نیروی بزرگ برای پیشرفت دمکراسی، حقوق بشر، توسعه پایدار و عدالت اجتماعی در کشور ما تبدیل شود

به همین خاطر هم او منتقدان خود میان نیروهای چپ در داخل روسیه و اروپای آن زمان که نگران روش‌های انقلابی تندروانه و سرنوشت دمکراسی بودند را بباد انتقاد و دشنام می گرفت و آنها را به عدم درک درست از تاریخ، انقلاب و طبقه کارگر متهم می کرد. این بی‌باوری ژرف به دمکراسی و کثرت گرایی سیاسی در درون حزب و در جامعه روسیه‌ای که با فرهنگ دمکراسی آشنا نبود سبب شد از دل انقلاب اکتبری که قرار بود بهشت زمینی را برای سرزمین پوشکین، داستایوفسکی و تولستوی به ارمغان آورد هیولای مخوف دولت فاسد و تمامیت گرا و ماشین سرکوب جهنمی بوجود آید که پی آمدهای آن را همگان می دانند. تجربه انقلاب اکتبر نشان داد که زیر پا گذاشتن خشن دمکراسی و حقوق بشر به نام آرمان زحمتکشان، ایدئولوژی انقلاب و طبقه کارگر حتا کمکی چندانی به گسترش عدالت و توسعه و رفاه اجتماعی هم نمی کند.

 

یک قرن پس از انقلاب اکتبر موضوع عدالت اجتماعی و نوع رابطه با دمکراسی و جامعه مشارکتی و نیز توسعه پایدار همچنان در دستور کار همه جوامع دنیای کنونی از جمله ایران است. بخش اصلی چپ رادیکال و انقلابی ایران در طول قرن گذشته با همان درک انقلاب اکتبر و لنین به سراغ چالش‌های بزرگی مانند عدالت اجتماعی، توسعه، رفاه و دمکراسی می رفت. امروز پرسش اساسی این است که چپ ایران چه درسی از گذشته وشکست مارکسیسیم‌لنینیسم کینه توزانه جهان سومی گرفته و چگونه خواهد توانست خود را از زیر آوار میراث انقلاب اکتبر بطور کامل بیرون بکشد و به نیروی بزرگ برای پیشرفت دمکراسی، حقوق بشر، توسعه پایدار و عدالت اجتماعی در کشور ما تبدیل شود.

 

-------------------------------------------------------------------

 

به مناسبت یکصدمین سالگرد رویداد اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه،رادیو فردا از نویسندگان و کارشناسان دعوت کرده که در پیوند با همین سالگرد، نظریات خود را با کاربران رادیو فردا در میان بگذارند. یکی از مباحث مهم تاثیری است که این رویداد بر زندگی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی ایران داشته است. مشارکت کاربران طبعا به غنای بحث کمک میکند.

 

رویداد ۲۵ اکتبر ۱۹۱۷ روسیه، که بعد‌ها از سوی فاتحان آن «انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر» نام گرفت، پایه گذار نظامی شد که طی هفتاد و چهار سال زندگی خود، و عمدتا در سه دهه نخستین اش، یکی از بالاترین شمار قربانیان را در میان نظام‌های سیاسی تاریخ معاصر جهان بر جای گذاشت.

 

تراژدی حیرت آور

 

استفان کورتوآ، مورخ فرانسوی، رقم اعدام شدگان و نیز تعداد کسانی را که یا در اردوگاه‌های کار اجباری شوروی از پای در آمدند و یا با گرسنگی‌های سازمان یافته از سوی دستگاه‌های امنیتی نظام کمونیستی (به ویژه در اوکراین) زجر کش شدند، حدود بیست میلیون نفر ارزیابی میکند (کتاب سیاه کمونیسم، انتشارات روبر لافون، ۱۹۹۷، ص ۱۴- نسخه فرانسوی).

 

در بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی که در سال ۱۹۵۶ در مسکو برگزار شد، نیکیتا خروشچف در گزارشی محرمانه گناه این جنایات را به گردن ژوزف استالین انداخت، عمدتا به این منظور که ولادیمیر ایلیچ لنین، بنیانگذار و نظریه پرداز اصلی «انقلاب» اکتبر، از هر گونه اتهامی در زمینه مشارکت در این تبهکاری بزرگ در امان بماند. در واقع خروشچف که خود یکی از مجریان اصلی جنایت بود، با افشاگری‌های حساب شده اش، تلاش کرد با قربانی کردن خاطره استالین کل نظام شوروی را از آلوده شدن در این کشتار نجات دهد و در این کار هم، دستکم برای چند سال، موفق شد.

 

ولی برای کسانی که در آنزمان تاریخ کمونیسم شوروی را به خوبی می شناختند، تاکتیک خروشچف روشن تر از آفتاب بود. برای دیگران نیز، با گذشت سال ها، هاله تقدسی که چهره لنین را در بر گرفته بود، سر انجام فرو افتاد. در واقع استالین شاگرد وفادار لنین بود، همان رهبر قدر قدرت حزب بلشوییک که با همکاری نزدیک تروتسکی نخستین کشتار‌ها و اردوگاه‌های مرگ را در روسیه سازمان داد. بابک امیر خسروی، از کادر‌های پیشین حزب توده ایران، رابطه استالین و لنین را به بهترین شکل ممکن چنین خلاصه میکند : «استالین چنگیز خان عصر معاصر بود که یاسای آن دکترین لنین بود.» (بابک امیر خسروی و محسن حیدریان، مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان، نشر پیام امروز، چاپ اول ۱۳۸۱، ص ۳۲)

 

در میان انبوه شگفت آور قربانیان نظام لنینی - استالینی، شمار زیادی از ایرانیان نیز دیده میشوند که رنج و کشتار آنها در شوروی طی یک دوران بسیار طولانی پنهان ماند و به یک تراژدی ناشناخته بدل شد. کشف تدریجی این تراتژدی و ابعاد آنرا مدیون پژوهشگرانی هستیم که با تلاشی ارزنده به توطئه سکوت ایدئولوگ‌ها و جزم اندیشان پایان دادند و این فرصت را برای ما فراهم آوردند که امروز، به مناسبت صدمین سالگرد رویداد اکتبر ۱۹۱۷، به احترام این زجر دیدگان از یاد رفته، دقیقه‌ای سکوت کنیم.

بخش بزرگی از ایرانیان قربانی توتالیتاریسم بر آمده از «انقلاب» اکتبر، رهبران و اعضای حزب کمونیست ایران بودند که به دلیل عدم امکان فعالیت‌شان در ایران دوران رضا شاه، به شوروی که بهشت معبود آنها بود پناه بردند. ولی بعد از آن نام آنها از صفحه رادار پاک شد و کسی ندانست چه بر سر انها آمده است. حزب توده ایران نیز که در سال ۱۳۲۰ به عنوان جانشین و ادامه دهنده راه حزب کمونیست تشکیل شد، ترجیح داد این گم شدگان را به فراموشی بسپارد. از پژوهش‌های تازه چنین بر میآید که بعضی از رهبران حزب توده در مواردی نادر از مسئولان شوروی جویای سرنوشت بعضی از رهبران حزب کمونیست ایران میشدند، ولی به آنها تذکر داده میشد این پرونده را از بیخ و بن فراموش کنند و «پیگیر موضوع» نباشند (تورج اتابکی، ناپدید شدگان، اندیشه پویا، شماره یازده، مهر و آبان ۱۳۹۲، ص ۶۸ تا هفتاد).

 

از «چند نفر» به «چند هزار نفر»

 

در پی کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و افشای جنایات استالین از سوی خروشچف، مشخصات معدودی از کمونیست‌های ایرانی اعدام شده در اختیار دستگاه رهبری حزب توده قرار میگیرد و اسامی بعضی از آنها نیز گاه در انتشارات حزب ذکر میشود، از جمله آوتیس میکاییلیان معروف به سلطان زاده (از مسئولان عالیرتبه کمینترن)، کریم نیک بین، ابوالقاسم ذره، لادبن اسفندیاری (برادر نیما یوشیج) و غیره... شیوه سخن گفتن از این «گم شده ها»، در نشریات حزبی معمولا چنین بود : متاسفانه در دوران مهاجرت، چند تنی از کمونیست‌های ایرانی به اتهام‌های نادرست قربانی «کیش شخصیت» شدند و از میان رفتند و اکنون باید از آنها رفع اتهام بشود.

 

به زودی معلوم شد که شمار کمونیست‌های ایرانی نابود شده در شوروی بسیار بیشتر از «چند نفری» است که در نشریات حزب توده از آنها نام برده میشود. به نوشته بابک امیر خسروی، بعد از کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و اعاده حیثیت از میلیون‌ها نفر قربانی ترور، مقام‌های مسکو فهرستی مرکب از ۱۵۰ نفر از رهبران و کادر‌ها و اعضای نابود شده حزب کمونیست ایران را در اختیار حزب توده ایران قرار دادند.

 

در این جا ما از «چند نفر قربانی» به «۱۵۰ نفر» میرسیم. امروز، در پی پژوهش‌های تازه، به نظر میرسد که دامنه جنایت دستگاه ترور شوروی علیه کمونیست‌های ایرانی پناه برده به این کشور، بسیار گسترده تر از این‌ها است. تورج اتابکی، پژوهشگر تاریخ اجتماعی ایران، می نویسد که در فاصله سال‌های ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۹ میلادی، هزاران تن از ایرانیان در باکو، تاشکند، مسکو و دیگر شهر‌های اتحاد شوروی به مرگ یا زندان‌های بلند مدت محکوم شدند. به نوشته آقای اتابکی : «در مسکو ایرانیان را همراه دیگر کمونیست‌ها از ملیت‌های گونه گون، با ماشینی سیاه به باغی به نام کومونارکا در حومه مسکو که پیش تر خانه ییلاقی یاگودا، رییس وقت گ پ او بود، می بردند و پس از تیرباران در گور دسته جمعی دفن‌شان میکردند. آثار این گور‌های دسته جمعی هنوز بر پاست.»

 

این همه ایرانی را، که شمار زیادی از آنها تا به آخر به آرمان کمونیسم وفادار ماندند، چرا نابود کردند؟ در نوشته‌های تورج اتابکی و دیگر پژوهندگان اتهامات آنها چنین بر شمرده میشود: جاسوسی برای ایران و آلمان و انگلستان، تروتسکیسم، قصد پنهان برای آلوده کردن نان و آب شهر ها، و اتهام‌های دیگری از این دست.

 

برای خوانندگان این یادداشت شاید پذیرش رقم «چند هزار» برای قربانیان ایرانی ترور در شوروی دهه ۱۹۳۰، دشوار باشد.

این تردید قابل درک است، زیرا ابعاد کشتار در روسیه استالینی هنوز، آنگونه که باید و شاید، شناخته شده نیست. کافی است اشاره کنیم که وقتی احکام دولتی درباره کشتار خارجی‌های مقیم شوروی و اقلیت‌ها صادر شد، صد‌ها هزار نفر قربانی شدند. وقتی حکم عملیاتی یازدهم آگوست ۱۹۳۷ برای نابود کردن «جاسوسان و تروریست‌های لهستانی» صادر شد، ۱۴۴ هزار نفر بازداشت شدند که از میان آنها ۱۱۰ هزار نفر به جوخه اعدام سپرده شدند. حکم عملیاتی بیستم سپتامبر در مورد بازداشت چینی ها، ۲۵ هزار نفر را به دیار نیستی فرستاد. و در ژانویه ۱۹۳۸، عملیات دستگاه امنیتی استالینی به لتونی ها، استونی ها، یونانی ها، ایرانی‌ها و چند ملیت دیگر ساکن سرزمین شوروی گسترش یافت. در این عملیات ۳۵۰ هزار نفر دستگیر شدند که بیش از ۲۴۷ هزار نفر آنها در برابر جوخه اعدام قرار گرفته اند.

 

عجوزه‌ای بی‌رحم

 

اگر سرنوشت شوم نسل نخست کمونیست‌های ایرانی به آگاهی مردم ایران میرسید، آیا نسل‌های بعدی با آنهمه شور و شوق به کمونیسم و شوروی ایمان میاوردند و با اعتقادی چنین راسخ، هستی خود را بر سر آن می نهادند؟ چگونه بود که فریاد جانخراش هزاران ایرانی در دوزخ استالینی، که می توانست آنهمه هشدار دهنده باشد، به گوش کسی نرسید؟

 

به هر حال در دهه ۱۳۲۰ نسل تازه‌ای از مهاجران کمونیست بعد از فرو ریختن حکومت فرقه دموکرات آذربایجان راه «خانه دایی یوسف» را در پیش گرفتند، همانگونه که در سال‌های ۱۳۳۰ بعد از شکست حزب توده و در اویل دهه ۱۳۶۰ بعد از ضربات مرگباری که از سوی جمهوری اسلامی بر کمونیست‌های ایرانی هوادار شوروی (توده ای‌ها و سازمان فداییان اکثریت) وارد آمد.

 

نسل آخر به سرنوشت مرگبار نسل اول دچار نشد. به هنگام ورود توده ای‌ها و فداییان سال‌های بعد از انقلاب اسلامی به شوروی، نظام بر آمده از «انقلاب» اکتبر به آخرین سال‌های بقای خود نزدیک میشد و دیگر توان کشتار را از دست داده بود. آری نسل آخر گرفتار «گولاگ» نشد و در برابر جوخه‌های اعدام جلادان شوروی قرار نگرفت. ولی همین نسل نیز، از آنچه در «بهشت کمونیسم» به چشم میدید، از لحاظ روانی گرفتار ضربه‌ای هولناک شد و، به گونه‌ای دیگر، از پای در آمد.

 

برای درک آنچه بر سر کمونیست‌های نسل آخر گذشت، کتاب بی‌تکلف و صادقانه «خانه دایی یوسف» نوشته اتابک فتح الله زاده (چاپ اول سوئد ۲۰۰۱) بسیار خواندنی است. این عضو پیشین سازمان فداییان خلق (اکثریت) به محض ورود به آذربایجان شوروی، به جای جامعه‌ای آرمانی که مورد انتظارش بود، با دنیایی حقیر و کثیف روبرو میشود.

 

صد‌ها جوان ایرانی دیگر، همانند او، همین واقعیت بسیار تلخ را در برابر خود می بینند و شماری از آنها، از این که زندگی‌شان را در راه دستیابی به چنین فاجعه‌ای بر باد داده اند، تعادل از دست میدهند و حتی به خودکشی میرسند.

 

محسن حیدریان، یکی دیگر از کمونیست‌های ایرانی نسل آخر که در همان سال‌ها به شوروی پناهنده شده، در پایان کتاب مشترکش با بابک امیر خسروی (مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان)، احساس خود را چنین بیان میکند: «کمونیسم شوروی و جاذبه افسونی ایدئولوژیک آن مانند دختر زیبایی بود که در جوانی با همه وجود دل به آن داده بودی... سال‌ها درد و حسرت و تجربه و سفر لازم بود تا دریابی که در پشت آن دلداده محبوب، عجوزه‌ای بی‌رحم پنهان بوده که هرگز ارزش آن همه عشق و فداکاری و درد و رنج را نداشته است.»

 

زمانی که «ژنتیک» دشمن خلق شد

زمانی که «ژنتیک» دشمن خلق شد

فرد پطروسیان

«ابزار امپریالیسم»، «همسو با فاشیسم»، «ارتجاعی» و «ضد انقلاب» از جمله واژه‌هایی بود که در حکومت استالین از علم ژنتیک یاد می‌شد.

 

حکومتی که ادعای علمی بودن داشت و رهبرش «بزرگترین نابغه علوم در میان همه ملل» خوانده می‌شد، پژوهش ژنتیک را ممنوع کرد. دانشمندان ژنتیک اگر خوش شانس می‌بودند فقط از مراکز مطالعاتی پاکسازی می‌شدند و اگر بدشانس، روانه زندان و تبعید.

 

مبارزه با ژنتیک از دهه سی میلادی آغاز شد، حکومت استالین در سال ۱۹۴۹ ژنتیک را رسما «شبه علم بورژوا» خواند و دست به پاکسازی متخصصان این علم زد. اگرچه ۱۵ سال بعد ممنوعیت پژوهش ژنتیکی برداشته شد، اما مبارزه علیه علم ژنتیک، هواداران نظام کمونیستی را حتی در جهان غرب به نفع خود بسیج کرد و آراگون شاعر معروف فرانسوی «مداح» این مبارزه شد. بسیاری این دوره را عجیب و غریب‌ترین دوره مبارزه با علم در عصر حاضر می‌دانند.

 

بوی گندم

 

در کنار خشکسالی، سیاست‌های اشتباه حکومت کمونیست، از جمله سلب مالکیت خصوصی از روستائیان، وضعیت کشاورزی اتحاد جماهیر شوروری را که نسبت به بسیاری از کشورهای اروپایی عقب مانده بود، وخیم‌تر کرد و قحطی مناطق زیادی از این کشور را فرا گرفت.

 

کمونیست‌ها که با ادعای علمی بودن حکومت خود وعده بهبود زندگی کارگران و کشاورزان را داده بودند با واقعیت کاملا متفاوتی روبرو شدند.

 

در همین زمان تروفیم لیسنکو، مدیر یکی از مراکز کشاورزی شوروی که مورد حمایت حزب حاکم بود ادعا کرد که روشی یافته که می‌تواند بحران کشاورزی در شوروی را به سرعت از بین ببرد و تولید گندم را افزایش دهد.

 

لیسنکو بر خلاف دانشمندان علم ژنتیک و بیولوژیست‌های هوادار نظریه داروین و حتی لامارک معتقد بود که موجودات زنده در مدت کوتاهی مانند دو سه سال، می‌توانند خصوصیاتی را که از محیط کسب کرده‌اند منتقل کنند.

 

لیسنکو حدود دو دهه، با پشتیبانی استالین و خروشچف، «دیکتاتور» بیولوژی در شوروی بود ولی هرگز معجزه و انقلابی در جهان کشاورزی نکرد.

 

ژاریس مدودیف، بیولوژیست معروف شوروی که نوشته‌هایش در مورد «صعود و سقوط لیسنکو» به طور مخفیانه در اواخر دهه شصت میلادی از شوروی خارج و در دنیای آزاد منتشر شد، می‌نویسد که آمار و اعداد و ارقامی که لیسنکو ارائه می‌داد تقلبی بود و فقط با زور سیاسی حزب کمونیست حرفش را به کرسی نشاند.

 

لورن گراهام، استاد تاریخ تکنولوژی در هاروارد و نویسنده کتاب علم در روسیه و اتحاد شوروی به رادیو فردا می‌گوید «لیسنکو وجود ژن را انکار نمی‌کرد اما معتقد بود هیچ اهمیتی ندارند... لیسنکو تاکید می‌کرد که موجودات زنده در طول حیات خصوصیاتی کسب می‌کنند و آنها را می‌توانند منتقل کنند. این امر می‌تواند در برخی موارد اتفاق بیافتد. اما لیسنکو پژوهشگر کم مایه‌ای بود و متوجه آمار نمی‌شد و برای وی کاربردی نداشت. به همین خاطر تعلیماتش لیسنکو مورد قبول نیست.»

 

بسیاری مانند لورن گراهام معتقدند که آزمایش‌های لیسنکو فاقد ارزش علمی بودند.

 

دیوید جوراوسکی، تاریخدان آمریکایی معتقد است که جای شکی در مورد علمی نبودن نظرات لیسنکو نیست و هرگونه شباهتی بین نظریات لیسنکو و یک نظریه واقعی علمی تصادفی است.

 

ژنتیک، «گناه نابخشودنی»

 

بحث‌ها بین دانشمندان علم ژنتیک و لیسنکو و هوادارانش به سرعت سیاسی شد. روزنامه‌های حکومتی از جمله پراودا به حمایت از لیسنکو پرداختند. پس از سخنرانی معروف استالین در سال ۱۹۳۷ علیه تروتسکی، مبارزه با دانشمندان ژنتیک، مترادف شد با جنگ با دشمنان خلق.

 

برچسب ایده آلیست و بورژوا که امروزه در ایران آن را می‌توان با محاربه با خدا و براندازی مقایسه کرد، بر ژنتیک و دانشمندان این علم زده شد. نیکلای واویلوف، رئیس کنگره ژنتیک در مسکو و منتقد سرسخت لیسنکو، به همراه همفکرانش پاکسازی و زندانی شدند.

 

نیکلای واویلف،دانشمند ژنتیک، در مارس ۱۹۳۹ در مقابل فشار حزب کمونیست برای همراه شدن با نظریات لیسنکو مقاومت کرد و گفت ما را می توانید زنده زنده بسوزانید ولی نمی توانید مجبورمان کنید از عقایدمان دست برداریم...انکار یک واقعیت فقط به دلیلی اینکه کسی در مقام بالایی چنین تصمیمی گرفته غیرممکن است.

یک سال بعد یکی از بزرگترین متخصصان زنتیک شوروی دستگیر و سه سال بعد در زندان درگذشت.

 

یکی از ترفندهای حکومت استالین برای بی‌اعتبار کردن دانشمندان ژنتیک پیوند زدن آنها با گوبلز و آلمان نازی و عقاید نژادپرستانه بود.

 

این در حالی است که خود حکومت نازی و افسانه نژاد برترش با دانشمندان ژنتیک سرجنگ داشت و بسیاری از آنها آلمان هیتلر را ترک کرده بودند.

 

لیسنکو مبدل به دیکتاتور بیولوژی شوروی شد، لقب «کبیر» و «بزرگ» گرفت، مجسمه‌هایش در مغازه‌های هنر به فروش می‌رفت. کمونیست‌های کشورهای مختلف که خط استالین و حزب کمونیست برای‌شان مقدس بود در بسیاری از کشورها به دفاع از لیسنکو پرداختند.

 

کروموزوم‌های سیاسی

 

یکی از میدان‌های نبرد اندیشه بین کمونیست‌ها در مورد اندیشه لیسنکو فرانسه بود. در فرانسه حزب کمونیست قدرت و هواداران زیادی داشت. ماجرای لیسنکو فقط چهار سال پس از پایان جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتاد و شوروی به خاطر نبرد استالینگراد هنوز پرستیژ بسیاری بین کمونیست‌های فرانسوی داشت به‌طوری که تنها حمایت استالین از لیسنکو برای «بسیاری کفایت می‌کرد و دلیل و برهانی لازم نبود.»

در مقابل آراگون، مداح استالین که از لیسنکو حمایت می‌کرد، برخی طرفداران حزب کمونیست از جمله بیولوژیست‌هایی چون ژان روستان و ژاک مونو به صراحت با این خط سیاسی استالین مخالفت کردند.

 

ژان روستان می‌گفت کرموزوم‌ها را سیاسی نکنید و از هواداران لیسنکو خواست تا مدرک و دلیل بیاورند؛ اتفاقی که نه در فرانسه افتاد و نه در شوروی.

 

این میان بیولوژیست‌هایی هم بودند که سعی کردند راه سوم انتخاب کنند و بین ایدئولوژی و علم مانور دهند تا بدین ترتیب از موضعگیری صریح طفره بروند. برخی از آنها سال‌ها بعد از تصمیم خود شرمسار بودند.

 

چگونه لیسنکو غول شد

 

اگرچه بی‌اثری تئوری لیسنکو و شکست کشاورزی شوروی، مرگ استالین و برکناری خروشچف (حامیان بذرشناس اوکراینی)، در اوایل دهه ۶۰ میلادی خط بطلانی بر این «دیکتاتوری» کشید، باز بسیاری از خود می‌پرسند که چگونه در کشوری که تکنولوژی پیشرفته نظامی و فضایی داشت، شارلاتانی مانند لیسنکو به قدرت رسید.

 

یکی از نظرات این است که عقاید رادیکال رهبران شوروی که حتی می‌خواستند کشاورزی را سیاسی کنند و آرمان شهری برای روستائیان ترسیم کنند، جایی میان داشنمدان واقعی نداشت و همین امر فضا را برای فردی مانند لیسنکو آماده کرد.

 

نظر دیگر هم این است که ادعاهای لیسنکو درباره موروثی بودن خصوصیات اکتسابی به این معنی بود که می‌توان با ایجاد محیط انقلابی، چندین نسل انسان ایده‌آل و انقلابی به وجود آورد. به عبارت دیگر نظر لیسنکو در چارچوب انقلاب جا می‌گرفت. لورن گراهام می‌گوید لسینکو هرگز در مورد ژن‌های انسان نظری عنوان نکرده بود.

 

استالین که شکست‌هایش در زمینه کشاورزی را پشت شعارها و دروغ‌های لیسنکو پنهان می‌کرد‌ از وی برای تصفیه نهادهای زیست شناسی و کشاورزی استفاده کرد. در برهه‌های زمانی دیگر همین اتفاق برای دانشمندان و هنرمندان زمینه‌های تخصصی دیگر هم افتاد تا استالین تسلط خود را بر جامعه روشنفکری شوروی کامل کند.

 

اگرچه در زمان لنین حمله به «دانش بورژوا» آغاز شده بود ولی رهبر انقلاب اکتبر مانع سیاسی شدن آزمایشگاه و علم شده بود. این میان استالین راه دیگری در پیش گرفت و از ماتریالیسم دیالکتیک برای مرعوب کردن استفاده کرد.

 

در میان قربانیان حکومت داس و چکش این تنها ژنتیک نبود، بلکه روانکاوی هم که مورد علاقه شدید تروتسکی بود، به سرنوشت مشابهی دچار شد. حتی کوانتوم، تکامل و نظریه نسبیت نیز مورد حمله شدید قرار گفتند.

گراهام می‌گوید بسیاری در غرب فکر می‌کردند که مارکسیسم محدود به تغییرات در اقتصاد، سیاست و جامعه است ولی برای بسیاری از کمونیست‌ها، ماتریالیسم دیالکتیک تفسیر جدیدی از علم و دانش بود، امری که در هیچ انقلابی تا آن زمان وجود نداشت.

زمانی که لیسنکو در اواسط دهه هفتاد میلادی درگذشت، نشانی از نبوغ و جادوی وی نبود. ولی تا امروز هر بار که سیاست سعی می‌کند بر علم بتازد، نام لیسنکو و تجربه عجیب شوروی بر زبان‌ها می‌آید، نام و تجربه‌ای عجیب‌تر از فیلم‌های تخیلی.

 

طول روزه ۱۳ ساعت است نه بیشتر! مگر این‌که ...

طول روزه ۱۳ ساعت است نه بیشتر! مگر این‌که ...

امیر ترکاشوند

آیا قرآن اجازه دارد از مردم بخواهد در ماه رمضان، روزی سیزده ساعت روزه بگیرید؟

آیا قرآن اجازه دارد از مردم بخواهد در ماه رمضان، از فجر صبحگاهی تا آغاز شب روزه بگیرید؟

پاسخ هر دو مثبت است زیرا مسلمین گوش به فرمان قرآن‌اند و هر چه گوید را با فطرت خود سازگار یافته و بر آن اساس عمل می‌کنند.

و اما بد نیست بدانیم که طول روزه‌داری در هر دو پرسش بالا یکی است!! زیرا زمانِ "مابینِ فجر تا آغاز شب" در مکه که محل ظهور اسلام و نزول آیات قرآن است، برابر با همان سیزده ساعتی است که در پرسش اول آمده بود! اما قرآن ناچار بود که فقط به روش پرسش دوم، حُکم خود را به مردم ابلاغ کند (مِن الفجر ... الی اللیل - سوره بقره آیه 187) زیرا در آن زمان، "ساعت" به شکل امروزی اختراع نشده بود تا برای بیان حکم از آن بهره گیرد!

بنابراین چنان‌چه مهم برای قرآن، "طول و مقدار و میزان ساعتِ" روزه‌داری بود و اصالتِ ویژه‌ای برای تقارن آغاز و انجامش با طلوع فجر و غروب آفتاب قائل نبود باز هم ناچار بود از همین علائم استفاده کند!! زیرا محدوده‌ی "من الفجر الی اللیل" در آن سرزمین، همان مقصد را به دست می‌داد؛ و چنان‌چه مهم برای قرآن "تقارن آغاز و انجام روزه با پدیده‌های طلوع فجر و غروب آفتاب" بود باز هم از همین تعبیرِ "مِن الفجر الی اللیل" استفاده می‌کرد.

حال ما مانده‌ایم که غرض قرآن کدام‌یک بوده؟ آیا مقصودش مقدار و طول ساعتِ روزه‌داری بوده و یا صرفاً توجهش به ابتدا و انتها بوده و بس!

به نظر می‌رسد اگر احکام عبادی قرآن را علاوه بر مکه و مدینه برای سرزمین‌های دیگر نیز معتبر و لازم‌الاجرا بدانیم در این صورت باید احتمال قوی داد که مراد قرآن از تعبیرِ "من الفجر الی اللیل" (از فجر تا شب/غروبِ‌آفتاب) مقدار روزه‌داری یعنی همان سیزده ساعت در روز باشد زیرا تصور بفرمایید که اگر فرضاً  مردم برخی کشورها که فاصله فجر تا آغاز شب‌شان هفده ساعت و هجده ساعت و بیست ساعت و بیشتر است به حضور پیغمبر ص می‌رسیدند و از روزه‌ی مثلا نوزده ساعته‌ی خود در برابر روزه‌ی سیزده ساعته‌ی مردم مکه و مدینه پرسش و گلایه می‌کردند آیا حضرت از جمود بر واژه پرهیز نمی‌داد؟ و همان روزه‌ی سیزده ساعتی را برای آنان اعتبار نمی‌بخشید؟ تأکیداً توجه می‌دهم که در همان وقتی که مردم مکه و مدینه بر مبنای "من الفجر الی اللیل" سیزده ساعت روزه می‌گیرند اما بسیاری دیگر از سرزمین‌ها در همان وقت و بر مبنای همان معیارِ "من الفجر الی اللیل" حدود هجده ساعت و بیشتر روزه می‌گیرند.

ایده افق مکه که اخیراً در میان فقها راه یافته و بعضاً مورد توجه قرار گرفته، امری دقیق و علمی است.

مگر این‌که احکامِ حتی عبادی را برای دیگر بلاد نافذ ندانند که در اینصورت اساساً مشکلی و پرسشی پیش نمی‌آید.

گفتنی است کوتاه‌ترین روز روزه‌داری در مکه در اول دی و برابر با دوازده ساعت و بیست و پنج دقیقه است و طولانی‌ترین روزِ روزه‌داری در اول تیر و برابر با پانزده ساعت و نه دقیقه است و میانگین آن در طول سال حدود سیزده ساعت و نیم می‌شود که من در این یادداشتِ کوتاه، آن را برای راحتیِ کلام سیزده ساعت نوشتم.

درخواستِ روزه‌هایی با مقدار ساعتِ متفاوت از مردمِ مختلف، مثل این است که قرآن از مردم مختلف، تعداد نمازهای متفاوتی  خواسته باشد:

به الف بگوید تو پنج نوبت در روز نماز بخوان

به ب بگوید تو دو بار در روز نماز بخوان

به پ بگوید تو هفت بار در روز نماز بخوان

حال اگر نماز مختلف یعنی حکمی مختلف در موضوعی واحد را مردود می‌دانید بنابراین نباید انتظار داشت:

به الف بگوید تو سیزده ساعت در روز روزه بگیر

به ب بگوید تو نوزده ساعت در روز روزه بگیر

به پ بگوید تو پانزده ساعت یا دوازده ساعت در روز روزه بگیر