دروغ‌های معنوی

دروغ‌های معنوی

دروغ‌ها را به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: دستۀ اول، آنهایی است که انگیزه‌های مادی و منفعت‌طلبانه دارد؛ مانند دروغی که فروشنده به خریدار می‌گوید. دستۀ دوم، دروغ‌های معنوی است؛ یعنی آنچه با انگیزه‌های مقدس، ساخته و منتشر می‌شود؛ مانند آنجا که گوینده‌ یا نویسنده‌ای می‌خواهد با دروغ، آنچه را که حقیقت و راست می‌داند، برای شمار بیشتری از آحاد جامعه، باورپذیر کند. شخصی را تصور کنید که حقیقت مطلق را در انحصار مذهب و اندیشۀ خویش می‌داند و مذهبی دیگر را به‌شدت باطل و زیان‌بار. چنین شخصی، گاهی به خود اجازه می‌دهد که علیه مذهب رقیب دروغ بسازد تا مردم را از خطر گمراهی نجات دهد.

 

باورش سخت است؛ ولی چنین دروغ‌هایی وجود دارد و شمارشان هم کم نیست. برای نمونه، نویسنده‌ای گمنام که به‌شدت ضد عرفان و تصوف و مخالف سرسخت یکی از مذاهب اسلامی بوده است، کتابی نوشته و نام آن را «خاطرات مستر همفر» گذاشته است. مستر همفر، به ادعای نویسندۀ گمنام کتاب(احتمالا شخصی به نام صبری پاشا)، سفیر انگلستان در برخی کشورهای عثمانی بوده است. در این خاطرات جعلی، ثابت می‌شود که سیاست رسمی انگلستان، ترویج تصوف در میان مسلمانان است. من در گفت‌وگو با بسیاری از اهل علم و نیز در برخی کتاب‌ها دیده‌ام که به این کتاب استناد کرده‌اند؛ حال آنکه چنین شخصی وجود خارجی ندارد و نویسندۀ پنهان این کتاب، چون عرفان و تصوف و وهابیت را موجب گمراهی مسلمانان می‌دانسته است، خواسته است از این راه، به جامعۀ دینی خدمت کند. نمونۀ دیگر، کتاب «سیاسة الحسینیه» نوشتۀ ماربین آلمانی! است. این کتاب و تأثیر آن بر سرنوشت عاشوراشناسی، مهم و به عقیدۀ من تأسف‌آور است؛ اما بی‌گمان نویسندۀ واقعی و ناشناختۀ آن، عرب مسلمانی بوده است که درد دین داشته و خواسته است با استفاده از اعتبار فیلسوفان آلمانی، تحلیل انقلابی خود را از نهضت عاشورا جا بیندازد. (ر.ک: محمد اسفندیاری، عاشوراشناسی، ص103)

 

فصلی از کتاب تاریخ معاصر ایران را باید به گفت‌وگو دربارۀ کتاب‌هایی اختصاص داد که نام نویسنده و محتوای آنها دروغ محض است. مثلا دستگاه تبلیغاتی پهلوی دوم، کتابی منتشر کرد به نام «خاطرات ابوالقاسم لاهوتی» که محتوای آن، خیانت‌های پی‌درپی حزب توده به آرمان‌های ملی است. این خیانت‌ها از زبان روزنامه‌نگار مقتول، ابوالقاسم لاهوتی روایت می‌شود که خود عضو حزب توده بوده است. مؤلفان «خاطرات لاهوتی» کتابی دیگر نیز منتشر و به حزب توده منسوب کردند به نام «نگهبانان سحر و افسون» تا میان جامعۀ دینی و ماركسیست‌های مبارز اختلاف افكنند. این کتاب، پر از ناسزاگویی و تمسخر دینداران است و خون هر مسلمانی را به جوش می‌آورد. در مقابل، کسانی هم بودند که مرگ هر نویسنده یا مبارزی را به گردن رژیم شاه می‌انداختند. آل احمد در آن سال‌ها شایعه کرده بود که صمد بهرنگی را ساواک کشته ‌است. او احمد می‌دانست که بهرنگی در رود ارس غرق شده است؛ اما اعتقاد داشت که از هر راهی باید به ساواک ضربه زد. رضا براهنی نیز همین روش را داشت. كتاب «دخترم فرح» نیز جعلی و  انتقام از خاندان سلطنت است.

 

دروغ‌های معنوی به منشورات دینی نیز راه یافته است. حدود سی و پنج سال پیش، یکی از نویسندگان دینی، کتابی نوشت دربارۀ کرامات عالمان دینی. وی در پایان عمر به یکی از نزدیکانش گفته بود که برخی از این کرامات را خود به چشم دیده و برخی را ساخته است تا ایمان جوان‌ها محکم‌تر شود. نویسندۀ دیگری در خارج از ایران، خشم مقدس خود را علیه اسرائیل، با افشای پروتکل‌های بین‌المللی صهیونیسم بروز داده و چندین مترجم در ایران، کتاب او را به فارسی برگردانده‌اند؛ اما چنین پروتکل‌هایی وجود خارجی ندارد و اگر هم داشته باشد، در دسترس عموم نیست. کتاب «غروب آفتاب در اندلس» که پایه و بنیان بسیاری از تحلیل‌ها دربارۀ مواجهۀ غرب با مسلمانان شده است، از همین دست است.  کتاب «اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات» نوشتۀ فاضل‌ دربندی را هم باید از باب دروغ‌های دلسوزانه دانست، ولاغیر. و نیر بسیاری از گفتارها در بسیاری از کتاب‌ها و سخنرانی‌ها.

نه حزب توده، قابل دفاع است و نه سلطنت و نه صهیونیسم و نه استعمار؛ اما این روش رسواسازی و افشاگری(مباهته) یا تبلیغ، اگر در کوتاه‌مدت هم کارستان کند، در درازمدت رسوایی به بار می‌آورد. 

 

دروغ‌های معنوی، پرونده‌ای بسیار پیچیده‌ و پربرگ دارد؛ آنقدر که اشاره به برخی از آنها، عده‌ای را افسرده یا خشمگین می‌کند و باعث سوء‌تفاهم می‌شود. بیشتر مردم گمان می‌کنند که دروغ‌ها، انگیزۀ مادی دارند و بس؛ اما واقعیت باورنکردنی برای اکثر مردم، این است که گاهی منشأ دروغ‌، آرمان‌‌طلبی و هدف‌پرستی نویسندگان و گویندگان خیرخواه است، و تلخ‌تر از آن، این است که برخی از این دروغ‌های – مثلا – خیرخواهانه، پیامدهایی ناگوار برای ملت‌ها داشته‌ است.   

 

رضا بابایی

 

رسم الخط قرآن  خطاهای مقدس!

رسم الخط قرآن

خطاهای مقدس!

 

تا زمان جناب عثمان، خلیفۀ سوم، قرآن‌های مکتوب در دست مردم، یکسان نبود؛ اگرچه تفاوت‌ها بیشتر در املای کلمات بود، و گاه در حد افزونی یا کاستی حرفی در کلمه‌ای. فرایند جمع‌آوری قرآن، بسیار عالمانه و محتاطانه پیش رفت و امام علی(ع)، هم فرایند و هم برایند آن را تأیید کرد(ر.ک: الاتقان، ص158) یا دست‌کم سخنی در بی‌اعتباری آن نگفت.

پس از اتمام کار، چندین نسخۀ دیگر از روی نسخۀ نهایی رونوشت کردند و به شهرهای بزرگ اسلامی در آن روزگار فرستادند؛ از جمله کوفه، بصره، مکه، شام، بحرین و یمن. خلیفه، از مسلمانان در همۀ شهرهای اسلامی خواست که این قرآن را بخوانند و قرآن‌های دیگر را محو کنند(تاریخ یعقوبی، ترجمۀ محمدابراهیم آیتی، ج2، ص65-63؛ سیوطی، الاتقان، چاپ دارالکتاب العربی، ص441؛ محمدهادی معرفت، علوم قرآنی، ص156-144 و...).

رسم الخط قرآنی که اکنون در دست ما است، تقریبا همان رسم الخط مصحف عثمان یا یکی از رونوشت‌های آن است. دانستنی است که املای برخی کلمات در قرآن موجود که همان قرآن عثمان است، با هیچ یک از قواعد املای خطوط عربی قدیم و جدید سازگار نیست. به گفتۀ مرحوم آیت الله معرفت، شمار این کلمات از صد می‌گذرد(مباحث فی علوم القرآن، ص279). برای مثال، هیچ توجیه لفظی برای املای کلمات «بصطة»(اعراف/69)، «یدع»(اسرا/11)، «سندع»(علق/18)، «جِاْیءَ»(فجر/23) وجود ندارد. بدین رو، بسیاری از دانشمندان اسلامی و قرآن‌پژوهان، مانند ابن خلدون، باقلانی، ابن خطیب، صبحی صالح و آیت الله معرفت، قاطعانه‌ و با ده‌ها دلیل گفته‌اند که این املاهای عجیب، خطای رونویسان  نخستین است و ربطی به خدا و پیامبر ندارد و ما هیچ حجت عقلی و شرعی برای حفظ آنها نداریم.

اما شگفتا که تا امروز احدی جرأت نکرده است که در این رسم الخط دست ببرد و یکی از این خطاها را اصلاح کند؛ بلکه برخی از مؤلفان علوم قرآنی – به‌ویژه در چند صد سال گذشته، مانند زرقانی مؤلف مناهل العرفان - کوشیده‌اند که این تفاوت‌ها را توجیه و تأویل کنند و از آنها معانی جدید و مرموز بیرون بیاورند! به عبارت دیگر، خطای مستنسخان نخست، چنان قداستی یافته است که اولا تا امروز کسی به خود جرأت اصلاح نداده است و ثانیا گروهی از نویسندگان قدیم و جدید، این تفاوت‌ها را به خدا و پیامبر برگردانده‌ و گفته‌اند اگر خدا راضی به این املا نبود، حتما جلو آن را می‌گرفت. پس در این تفاوت‌ها(بخوانید غلط‌های املایی) حکمت‌هایی نهفته است که ما باید آنها را کشف کنیم!

 

من از مفصل این نکته، مجملی گفتم

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

رضا بابایی

 

عمل و محل اجتهاد

عمل و محل اجتهاد

رضا بابایی

 

روشنفکران دینی و مجتهدان سنتی، هم در «شیوۀ اجتهاد» با یک‌دیگر اختلاف دارند و هم در «محل اجتهاد». تفاوت در شیوۀ اجتهاد، آن است که مثلا گروه نخست(روشنفکران دینی) بیش از گروه دوم(مجتهدان سنتی)، الزامات عقلی و قواعد عرفی را مهم می‌شمارند، و گروه دوم بیش از گروه اول، در ظواهر متون و نصوص توقف می‌کنند. اما به گمان من اختلاف اصلی در شیوۀ اجتهاد نیست؛ در «محل اجتهاد» است؛ یعنی در جایی است که مجتهد یا روشنفکر، نیاز به نوآوری و اجتهاد می‌بیند.

اختلاف اصلی، آن نیست که یکی به متون و نصوص دینی پایبند است و دیگری نیست. شاید مجتهدان سنتی کمتر از روشنفکران دینی، مخالف مفاد و مضمون برخی متون و گزاره‌های دینی فتوا نداده‌اند. بسیاری از فتاوا نیز مستندی جز اصول عملیه ندارند؛ یعنی نمی‌توان از متن دین برای آنها سندی یافت. اگر نمی‌توانیم برای برخی آراء و اندیشه‌های روشنفکران دینی سندی روشن و گویا در متن دین بیابیم، برای برخی آرای سنتی هم نمی‌توانیم. چنین نیست که یکی برای همه آراء و فتاوای خود اسناد معتبر و استوار دارد و دیگری ندارد. اختلاف اصلی در جاهایی است که دست به اجتهاد زده‌اند تا به احکام جدید دست یابند. اگر روشنفکر دینی در مسائلی همچون کمّ‌وکیف حجاب، جزا، قصاص، ارث زنان، جهاد و شیوۀ حکومت بر مردم، سخنانی متفاوت گفته‌اند، مجتهدان سنتی نیز در مسائلی همچون نماز جمعه و اعتکاف احکام جدید آورده‌اند. پس تفاوت در میل هر دو گروه به تغییر نیست؛ تفاوت در جایی است که نیاز به تغییر می‌بییند و اجتهاد می‌کنند.

برای نمونه، می‌توان در تاریخچۀ احکام «نماز جمعه» و «اعتکاف» نگریست تا معلوم شود که هر چه جلوتر آمده‌ایم احکام این دو تغییر کرده است. اکثر فقهای بزرگ شیعه در اعصار پیشین، نماز جمعه را جز در زمان حضور امام معصوم یا نایب خاص ایشان، حرام ‌دانسته‌اند(ر.ک: شیخ طوسی، الخلاف، ج۱، ص۵۹۳؛ سید مرتضی، رسائل شریف مرتضی، ج۱، ص۲۷۲؛ ابن ادریس، السرائر، ج۱، ص۲۹۰؛ …) دربارۀ اعتکاف هم بیشتر فقهای پیشین، آن را جز در مسجدی که امام معصوم در آن نماز گزارده است(مانند مسجد الحرام، مسجد مدینه و مسجد کوفه) روا نشمرده‌اند(ر.ک: سید مرتضی، الانتصار، ص۱۹۹ و رسائل شریف مرتضی، ج۳، ص۶۰؛ شیخ طوسی، نهایه، ص۱۷۱؛ همو، الخلاف، ج۲، ص۲۲۵؛ ابن ادریس، السرائر، ج۱، ص۴۲۱؛ علی بن باویه قمی، فقه الرضا، ص۱۹۰ و ۲۱۳؛ …). روایات نیز در تأیید این فتاوا بسیار است. با وجود این، بسیاری از فقهای معاصر ما توانسته‌اند برای نماز جمعه در عصر غیبت و اعتکاف در هر مسجدی، وجه شرعی بیابند. چرا؟ برای آنکه در آن دو سودی معنوی یافته‌اند و احالۀ آنها را به زمانی خاص یا در مکانی خاص صلاح ندانسته‌اند. بنابراین از راه اجتهاد در متون، به فتاوایی دست یافته‌اند که آشکارا بر خلاف ظهور و مفاد نبوهی از روایات صحیح السند است. اگر همین مقدار اجتهاد و تجدید نظر و نوآوری را در مسائل دیگر(مثلا در ارث زنان یا جزا) صلاح می‌دانستند، راه بر آنان همان‌قدر باز بود که در جواز اعتکاف و نماز جمعه باز است.

در مقابل، روشنفکران دینی، موضوعات و مسائلی دیگر را برای اجتهاد برگزیده‌اند؛ مسائلی همچون ارث زنان، جزا و دیات. روشنفکران و نواندیشان دینی، چون به مسائلی همچون امور جزایی، حقوق بشر، آزادی‌های مدنی و حقوق اقلیت‌ها، حساسیت و اعتنای بیشتری دارند، در همین موضوعات هم به نتایج جدید رسیده‌اند. اگر مجتهدان سنتی نیز در همین مسائل، آن‌گونه رفتار می‌کردند که مثلا در اعتکاف و نماز جمعه عمل کردند، شاید به همان نتایجی می‌رسیدند که روشنفکران دینی رسیده‌اند.

 از همین‌جا می‌توان دریافت که صفت‌هایی همچون «سنتی» و «روشنفکر»، بیش از آنکه از دو شیوه در اجتهاد و دین‌شناسی خبر بدهند، از دو گونه حساسیت و مسئله‌شناسی سخن می‌گویند و از دو نگاه به انسان و جامعه و آینده. اگر شیوۀ آنان در اجتهاد و دین‌شناسی هم متفاوت است، بیش از آنکه به سرمایه‌های دینی و علمی آنان بازگردد، در گرو حساسیت‌های برون‌دینی و نگاه جهان‌شناختی آن دو گروه است. بنابراین نمی‌توان گفت که تفاوت اصلی میان روشنفکران دینی و مجتهدان سنتی، در میزان دانش یا پایبندی آنان به متون و گزاره‌های دینی است؛ زیرا هر دو کم‌و‌بیش به یک‌اندازه از نصوص و متون فراتر می‌روند؛ اما هر یک در جایی که لازم می‌بیند. یکی می‌کوشد فقه را در اعتکاف و نماز جمعه و گسترش قلمرو ولایت و مانند آن به‌روز کند و دیگری در حجاب و دیات و ارث زنان و حقوق بشر. اگر مجتهدان سنتی، فقه را در ارث و دیات و جزا و حجاب، به‌روز نمی‌کنند، از آن رو است که نیازی به تغییر در این حوزه‌ها نمی‌بییند؛ نه از آن رو که شیوۀ اجتهاد آنان به گونه‌ای است که در این حوزه‌ها قادر به نوآوری نیست. به عبارت دیگر، تفاوت در «عمل اجتهاد» نیست، در «محل اجتهاد» است. اگر آنان نیز مانند روشنفکران دینی، روزی به این نتیجه برسند که باید ارث و دیه زن و مرد را یکسان کنند و تعریفی دیگر از حجاب بدهند و حقوق بشر را به شمار آورند و آزادی را پایۀ نخستین و اصیل تربیت معنوی بشمارند، همان کاری را می‌کنند که امروز روشنفکران دینی می‌کنند؛ اما آن روز چه روزی است؟ روزی است که حساسیت‌ها و علاقه‌مندی‌های آنان تغییر کند؛ نه میزان پایبندی‌شان به متون و نصوص یا مقدار دانش‌های دینی آنان؛ زیرا با همین شیوۀ سنتی اجتهاد و با همین مقدار پایبندی به ظواهر آیات و روایت هم می‌توان به نتایجی رسید که برخی از روشنفکران دینی رسیده‌اند؛ مشروط به آنکه دغدغه‌های جدید، جای نیازسنجی سنتی را بگیرد.

باری؛ تحول در دین‌شناسی سنتی، بیش و پیش از هر چیز به تغییر در روحیات، حساسیت‌ها و نگاه عالمان دینی به انسان و جامعه نیازمند است و این تغییر در بیرون از دستگاه اجتهاد رخ می‌دهد. این گمان که کیفیت دین‌شناسی‌ها متأثر از کمیّت دینداری‌ها است، خطا است؛ زیرا آنچه دین‌شناسی‌ها را متفاوت می‌کند، بیشتر باورها و دل‌نگرانی‌های برون‌دینی انسان‌ها است، تا میزان پایبندی‌ آنان به متون و نصوص. هیچ کس از هیچ راهی نمی‌تواند ثابت کند که دینداری گروهی از دین‌شناسان بیشتر یا کمتر از گروهی دیگر است.

رضا بابایی

 

بررسی تحولات آرای اخوانی‌ها، از حسن البنا تا راشد الغنوشی

بررسی تحولات آرای اخوانی‌ها، از حسن البنا تا راشد الغنوشی

نویسنده:  محسن عبادی- دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی

چکیده

هدف این مقاله نشان دادن این نکته است که بر خلاف آنچه معمولاً در ایران اندیشیده می‌شود، تفکر اخوانی یک تفکر یکدست و یکپارچه نیست و در بین متفکران شاخص اخوانی تفاوت‌های قابل ملاحظه‌ای وجود دارد. در این مقاله ما چهار اندیشمند را از دو نسل متفاوت اخوان برگزیده‌ایم و با بررسی دیدگاههای آن‌ها سعی کرده‌ایم نشان دهیم که آن اندیشه‌ای که تفکر اخوانی را به یک کلیت یکدست فرو می‌کاهد، اندیشه‌ای ساده‌انگار و نادرست است. به این منظور ما به بررسی دیدگاههای حسن البنا و سید قطب از نسل سنتی اخوان و یوسف القرضاوی و راشد الغنوشی از نسل جدید متفکران اخوانی پرداخته‌ایم. نتایج تحقیق نشان می‌دهد که اندیشه اخوانیِ نسل پس از البنا و سید قطب، تغییرات قابل توجهی را از سر گذرانده است به گونه‌ای که برخی از متفکران شاخص اخوانی به تجدیدنظرهای اساسی‌ای در اندیشه‌های نسل اول و از جمله خود البنا پرداخته‌اند. ضمن آنکه در هر دوره ‌خاصی نیز تفاوت‌های نسبتاً قابل ملاحظه‌ای بین دیدگاههای اخوانی‌ها وجود داشته و دارد.

 ۱-مقدمه

بدون شک جنبش اخوان المسلمین قدیمی‌ترین و مهم‌ترین جنبش اسلام گرا در طول قرن بیستم بوده است که با سرگذشتی مشحون از اتفاقات بسیار پا به قرن بیست و یکم نهاد و در این قرن نیز همچنان به نقش آفرینی‌اش ادامه داد. این جنبش که زمانی طولانی، بزرگ‌ترین اپوزیسیون سیاسی در برخی از کشورهای عربی به شمار می‌آمد، پس از بهار عربی به بزرگ‌ترین قدرت سیاسی در برخی از‌‌ همان کشور‌ها -از جمله در مصر و تونس- تبدیل شد. هر چند که در ‌‌نهایت، تجربه حکومت داری اخوانِ مادر (اخوان مصر) چندان موفق از کار در نیامد و با اوج گیری اعتراضات مردمی و کودتای ارتش، دولت اخوانی مصر سقوط کرد.

برخلاف سایر جریانهای اسلامی، اخوان المسلمین جریانی در ابعاد بین المللی است که در تمام کشورهای مسلمان نشین و بسیاری از کشورهای غیر مسلمان نشین ریشه دوانده است و از این حیث هیچ جریان دیگری با آن قابل مقایسه نمی‌باشد. این جنبش که در سال ۱۹۲۸ در مصر و توسط حسن البنا آغاز شد به مصر محدود نماند و در تمام کشورهای اسلامی ریشه دواند و در هرکدام از این کشور‌ها -از جمله ایران- شاخه‌ای از اخوان المسلمین، هر چند‌گاه با نامی متفاوت ظاهر شد.

در ایران، با اهمال بسیار زیاد، از اخوان المسلمین و تفکر اخوانی به مثابه یک سازمان و اندیشه یکدست سخن می‌رود و تفاوتهای درونی بسیار آن در نظر گرفته نمی‌شود و رد کردن همین دیدگاه ساده انگارانه، انگیزه محقق برای نوشتن این مقاله شده است. در واقع قصد ما این است که با نشان دادن تفاوت‌های فکری اخوانی‌ها، چنین پندار همگون سازی را که اخوان را به یک کلیت کاذب فرو می‌کاهد بزداییم.

برای دست یافتن به تصویر دقیقی از شباهت‌ها و تفاوتهای درونی اندیشه اخوانی می‌توان هم به استفاده از مطالعه در زمان و طولی آرای اندیشمندان اخوانی و هم به بررسی همزمان و عرضی آن‌ها پرداخت. در این مقاله ما با انتخاب چهار نفر از دو نسل اندیشه اخوانی سعی بر تلفیق هر دو نوع بررسیِ درزمان و همزمان داریم.

اخوانی‌هایی که ما به بررسی دیدگاه‌هایشان می‌پردازیم عبارتند از «حسن البنّا» و «سید قطب» از نسل سنتی اخوان که اکنون در قید حیات نیستند و «یوسف القرضاوی» و «راشد الغنوشی» از نسل جدید و در قیدِ حیاتِ اندیشۀ اخوانی (۱). توضیح این نکته ضروری است که در این مقاله به جای واژه «اخوان المسلمین» که عمدتاً تداعی گر اخوان مصر است بیشتر از اصطلاح «اندیشه اخوانی» استفاده کرده‌ایم. علت این انتخاب از این نکته ناشی می‌شود که در این مقاله به سبب اجتناب از محدود کردن بحث به اخوانی‌های مصر، دیدگاههای راشد الغنوشی (از اخوانی‌های مشهور تونس و رهبر حزب «النهضه») نیز بررسی شده است. الغنوشی عضو سازمان «اخوان المسلمین» مصر نیست اما این نکته تفاوتی در «اخوانی» بودن او ایجاد نمی‌کند. بلکه غنوشی از اخوانی‌های پرشور و هواداران راه حسن البنا است. اساساً در تمام کشورهایی که اخوان ریشه دوانده، ما با «اخوانی»‌هایی روبروییم که در مقام رهبری یا عضویت عادی در سازمان‌های دارای تفکر اخوانی به فعالیت‌های وسیع مشغولند و عضو اخوان المسلمین مصر نیز نیستند. در واقع سابقه این تقسیم کار جغرافیایی در فعالیتهای اخوانی‌ها به زمان خود حسن البنا برمی گردد. گسترش فعالیت‌های اخوان المسلمین به ورای مرزهای مصر ازخواست‌های مهم حسن البنا بود که بخشی از آن نیز در دوره حیات خود او محقق شد. همچنین باید در نظر داشت که سازمانهای اخوانیِ کشورهای مختلف، عمدتاً در یک تشکیلات بین المللی، تحت عنوان «تنظیمات عالمی» مشارکت دارند که رهبری آن بر عهده اخوان المسلمین مصر است.

هدف ما از بررسی آرای این چهار نفر این است که با ادبیات و اسلوب فکری چند نفر از مهم‌ترین اندیشمندان و فعالین حرکت و اندیشۀ اخوان، آشنایی حاصل شود تا شباهت‌ها و تفاوت‌های آرای آن‌ها برای خواننده ایرانی روشن گردد.

در هنگام بررسی مقدماتی اندیشه‌های این چهار نفر، برای محقق مشخص گشت که یک سری مسائل در کانون بحث و توجه همۀ آن‌ها قرار دارد، از جمله: حکومت اسلامی، حقوق و وظایف زنان، و نسبت اسلام با غرب و دانش غربی که محقق همین موارد را نقطه تمرکز مطالعه همزمان و در زمان‌اش بر روی آرای این چهار اندیشمند قرار داد.

ما از بررسی اندیشه‌های حسن البنّا آغاز می‌کنیم و در ادامه به ترتیب به سید قطب، یوسف القرضاوی و راشد الغنوشی می‌پردازیم.

 

۲- حسن البنّا (۱۹۴۹- ۱۹۰۶)

اخوان المسلمین چه به عنوان یک سازمان و چه به عنوان یک مکتب، هستی خود را مدیون حسن البنا و تلاشهای گسترده او در راه توسعه آن است. می‌توان گفت بسیاری از آرای صاحب نظران اخوانی در سالیان گذشته در ارتباط با مسائل اجتماعی- سیاسی، به نوعی گفت‌و‌گو با شبح حسن البنا بوده است. بنابراین پرداختن به دیدگاههای البنا، آغازگاه مناسبی برای این نوشتار خواهد بود.

حسن البنّا تعاریف محدود از اسلام که دایره شمول آن را پایین می‌آورد نمی‌پسندد و خود در بیانی مشهور، اسلام را این گونه تعریف می‌کند: «ما بر این باوریم که احکام و آموزه‌های اسلام، فراگیر است و همه‌ی امور دنیوی و اخروی مردم را سامان می‌دهد و آنان که می‌پندارند این آموزه‌ها فقط شامل جنبه‌های عبادی یا روحی است اشتباه می‌کنند. اسلام اعتقاد است و عبادت، میهن است و‌نژاد، دین است و دولت، روحانیت است و عمل، و قران است و شمشیر» (بنّا، ۱۳۸۸: ۲۰۰).

او معتقد است که حکومت، «قلب» همه اصلاحات اجتماعی است زیرا اگر حکومت، تباه و فاسد باشد تمام کار‌ها تباه می‌شود و به فساد می‌گراید و اگر صالح باشد تمام کار‌ها به درستی می‌گراید. از نظر او سیاسی بودن، ذاتی اسلام است و نمی‌توان اسلامی بدون سیاست متصور شد و مسلمانیِ مسلمان کامل نیست مگر آنکه «سیاسی» باشد و در شئون امت خود دورنگر باشد و بدان اهتمام ورزد: «بر هر جمعیت اسلامی فرض است که اهتمام به شئون سیاسی را در رأس برنامه خود بگذارد وگرنه خودش احتیاج دارد که معنی اسلام را بفهمد» (رزق، ۱۳۸۴: ۸۲).

ذکر این نکته ضروری است که آنچه البنّا در مورد ویژگیهای یک حکومت مطلوب مدنظر دارد با آنچه در فلسفۀ سیاسی غرب در بارۀ حکومت مطرح است متفاوت است. چرا که بر اساس فلسفه سیاسی مدرن غربی، وظیفه دولت، پاسداری از آزادیهای فردی و تأمین امنیت شهروندان است، اما البنا وظیفه دولت را ارشاد مردم و دعوت آن‌ها به عمل به احکام اسلامی می‌داند. در واقع کارکرد اساسی حکومت در اندیشه بنا، وجهی هنجاری، دینی و ارشادی دارد: «ما در صدد برپایی حکومت اسلامی هستیم، حکومتی که مردم را به مسجد دعوت و آن‌ها را هدایت وارشاد می‌کند» (خسروی، ۱۳۸۴).

به نظر می‌رسد آنچه مد نظر حسن البنّا از حکومت اسلامی بوده است، نوعی کنترل و نظارت فراگیر بر جامعه درتلاش برای منطبق کردنش با معیارهای یک جامعۀ آرمانیِ اسلامی بوده است. او در رساله به سوی نور (نحو النور)، که در آن رئوس برنامه‌های اصلاحی خود را بیان می‌دارد از لحاظ اصلاحات اجتماعی، این موارد را پیشنهاد می‌کند: تجدید نظر در برنامه‌های آموزشی دختران و پسران و ضرورت جدا کردن بسیاری از برنامه‌های آموزشی آن‌ها از یکدیگر، پاکسازی آواز خوانی‌ها و گزینش آن‌ها و سختگیری در مورد آن، کنترل مراکز تئا‌تر و فیلم‌های سینمایی در تهیه و پخش نمایش و فیلم‌های مبتذل، توقیف نمایش‌های تحریک آمیز و کتب شبهه آفرین و فاسد و روزنامه‌هایی که موجب اشاعه‌ی جرم و برانگیختن شهوت و فحشا می‌شوند، تعیین ساعات باز و بسته شدن قهوه خانه‌های عمومی و... (بنّا، ۱۳۸۸).

در زمینه آزادی فعالیت‌های سیاسی، حسن البنّا دیدگاه نسبتاً سخت گیرانه‌ای دارد. از مشهور‌ترین موارد در این زمینه موضع گیریِ او نسبت به احزاب مصر است. او از فاروق، پادشاه مصر خواست که تمام احزاب موجود در مصر را منحل کند چرا که حزب گرایی باعث تباه شدن اخلاق و از هم گسیختن روابط و برجای نهادن آثار سوء در زندگی عمومی و خصوصی مردم شده است. بنابراین باید احزاب موجود در مصر را منحل کرد تا همه در چارچوب یک حزب واحدِ ملیِ اسلامی عمل کنند. البنا به ائتلاف احزاب هم رضایت نمی‌دهد چرا که از نظر او هر ائتلافی شکننده است و راه حل صرفاً در انحلال احزاب است (بنّا، ۱۳۸۸).

البنا می‌گوید که نظام پارلمانی بر اساس مسئولیت حاکم و احترام به اراده امت برپاست، و در این نظام چیزی که مانع از وحدت امت و همصدایی‌اش باشد وجود ندارد، و گروه گرایی و اختلاف، شرطی اساسی در این نظام نیست. از نظر او هر چند برخی می‌گویند که یکی از ارکان نظام پارلمانی، تحزب است، ولیکن این یک عرف بوده است و نه مبنایی ضروری برای این نظام، بنابراین امکان أخد نظام پارلمانی بدون وجود سیستم حزبی و بدون اخلال در قواعد اصلی این نظام وجود دارد (البنا، ۱۴۰۴).

از ویژگیهای تفکر البنّا، دیدگاه نه چندان مثبت او نسبت به تمدن غرب است. اگرچه او معتقد است که مسلمانان باید جنبه‌های مثبت تمدن غرب را فراگیرند با این وجود خود او مهم‌ترین ظواهر تمدن غرب را این گونه بیان می‌کند: الحاد و شک در مورد خدا، بی‌بندو باری و غوطه ور شدن در لذت‌ها، ترجیح منافع فردی بر منافع جمعی، ربا خواری و مشروع و پایه‌ی هر معامله یی دانستن آن و... (بنّا، ۱۳۸۸).

در ارتباط با زنان دیدگاه حسن البنّا تا حدودی مرد سالارانه است. این را از‌‌ همان ابتدا که نام این سازمان را «اخوان» المسلمین نامید، می‌توان دریافت. خود او در خاطراتش می‌گوید که این نام، ناخودآگاه بر زبانش جاری شد. (بنّا، ۱۳۷۱: ۱۰۰). او در رسالۀ «زن مسلمان» می‌گوید که باید به زنان امور ضروری مانند خواندن، نوشتن، حساب کردن، دین، تاریخ، تدبیرامور منزل، امور بهداشتی، تربیتی و بچه داری را آموخت و همچنین معتقد است که زنان سلف، صاحب بخش عظیمی ازعلم، فضیلت و فقه بوده‌اند. متهی از نظر او، خارج از این علوم، زن به سایر علوم از جمله آموزش زبانهای مختلف، تحقیقات فنی و حقوق و قوانین نیازی ندارد. دراین زمینه اگراطلاعاتی در حد عموم داشته باشد کافی است. استدلال او این است که باید به زن علومی را آموزش داد که با وظایفی که خدا برای او قرار داده است مطابق باشد یعنی خانه داری و بچه داری: «اسلام برای زن مسئولیت اساسی و متناسب با طبیعت او قرار داده و آن رسیدگی به امور منزل و فرزندان است» (بنّا، ۱۳۸۸: ۳۴۱).

البنا ایده‌ها و نظام‌های فکری بیگانه را یکسره رد نمی‌کرد، بلکه معتقد بود این نظام‌های فکری، باید عربی شود یا با تغییری که در بطن تمدن اسلامی می‌پذیرند، جذب اسلام شوند. در صورت تحقق این امر، از نظر او این فرایند‌ها، خطری برای وحدت سیاسی-اجتماعی جامعه تلقی نمی‌شوند (مصلی، ۱۳۹۱: ۲۵۷). با این حال او خود بر این باور بود که قرآن توانسته است تمامی علوم جهان را در یک آیه بگنجاند (موسی الحسینی، ۱۳۸۷).

او همچنین نسبت به فلسفه و منطق دیدگاه چندان مثبتی نداشت. او در نقدش از تصوف، از آمیخته شدن آن با فلسفه و منطق ایراد می‌گیرد: «اندیشۀ صوفیگری در مرز علم سلوک و تربیت متوقف نگردید که اگر در‌‌ همان حد متوقف می‌شد، هم برای خودش خوب بود و هم برای مردم. لیکن پس از عصور اولیه از آن حد گذشت و به تجزیه و تحلیل ذوق و علایق پرداخت و آنرا با علوم فلسفه و منطق و میراث امتهای قبلی و افکار آن‌ها ممزوج ساخت و دین را با غیردین آمیخت و روزنه‌های وسیعی برای هر زندیق و ملحد و فاسدالرأی و عقیده گشود تا به نام تصوف و دعوت به زهد و قناعت از این در وارد شوند» (بنّا، ۱۳۷۱: ۲۷). او بر اساس همین دیدگاه منفی‌اش نسبت به فلسفه، در همایش ششم اخوان در ژانویه ۱۹۴۱ گفت که اسلام از خشک اندیشی خشک اندیشان و وانهادگی اباحیان و پیچیدگی متفلسفان به دوراست (بنّا، ۱۳۸۸).

 

۳-سید قطب (۱۹۶۶- ۱۹۰۶)

سید قطب در طول زندگی خود دوره‌های فکری متفاوتی را پشت سر گذارد و از یک نویسندۀ لیبرال به یک اسلام گرای رادیکال تحول پیدا کرد. مهم‌ترین و حادثه ساز‌ترین کتاب او، «نشانه‌های راه» (المعالم فی الطریق) است که تأثیر بسیاری بر جریان‌های رادیکال اسلامی در طول قرن بیستم گذاشت. این تأثیر تا آنجا بود که بسیاری از منشعبین و مخالفین تندرو اخوان المسلمین، بر مبنای همین کتاب، اخوان المسلمین را متهم به محافظه کاری و انحراف از ایده‌های سید قطب نمودند. سید قطب را در منتهی الیه رادیکال طیف اسلام گرایان قرار داده‌اند و کتاب «نشانه‌های راه» او را مانیفست بنیادگرایی اسلامی نامیده‌اند. بسام طیبی کتاب «نشانه‌های راه» او را بر حسب گسترش و تأثیر، با «مانیفست کمونیست» مارکس در دوران اوایل جنبش کارگری قابل مقایسه می‌داند و همچنین کتاب «الاسلام و مشکلات الحضاره» او را پیشگام تئوری «برخورد تمدن‌ها» می‌داند. (Tibi، ۱۹۹۸)

زمانی که سید قطب حرفه ادبی پیشینش را ترک کرد و زندگی جدیدش به عنوان یک انقلابی مسلمان را آغاز کرد، عامل هدایتِ اسلام زمان خودش در مسیر سیاست ورزی مسلحانه برعلیه دشمن اصلی، یعنی غرب شد (. (dabashi، ۲۰۰۸

اکنون بهتر است به گونه‌ای دقیق‌تر به برخی از دیدگاههای قطب بپردازیم.

او در کتاب «نشانه‌های راه» چنین می‌نویسد: «ما امروز در جاهلیتی همانند جاهلیت قبل از اسلام و بلکه وحشتناک‌تر از آن، گرفتار شده‌ایم. هر چه در پیرامون ماست همه جاهلیت است... ایده‌ها و عقاید مردم، عادات و تقالید آن‌ها، منابع فرهنگی آن‌ها، هنر‌ها و ادبیات آن‌ها، شریعت‌ها و قوانین آن‌ها و حتی سهم عمده‌ای از آنچه که ما فرهنگ اسلامی و منابع اسلامی و فلسفه اسلامی و طرز فکر اسلامی می‌نامیم، همه ساخته همین جاهلیت هستند!!» (قطب، ۱۳۹۰: ۱۸).

 «اسلام تنها دو نوع جامعه را به رسیمت می‌شناسد. جامعۀ اسلامی و جامعۀ جاهلی... «جامعۀ اسلامی» جامعه‌ای است که عقیده، عبادت، قانون، نظام و اخلاق و رفتار آن مطابق با اسلام باشد... اما «جامعۀ جاهلی» جامعه‌ای است که منطبق با اسلام نباشد و عقیده و بینش‌ها و ارزش‌ها و موازین و نظام و شرایع و اخلاق و رفتار اسلامی بر آن حکم نراند» (قطب، ۱۳۹۰: ۱۳۹).

قطب حوزه کاربرد «جاهلیت» را بسیار وسیع در نظر گرفته بود، به گونه‌ای که در آثار او مفاهیم اولوهیت، عبودیت، ربوبیت، حاکمیت، عالمیت(universality) و سایر برساخت‌های او، مشمول بحثش از مفهوم جاهلیت قرار گرفتند(khatab)، ۲۰۰۶.

او در کتاب «عدالت اجتماعی در اسلام»، در باره ضرورت حکومت قواعد شرع اسلام چنین می‌گوید: «اساس و بنیان این دین، هرگز در عزلت و کناره گیری از جامعه برپا نخواهد شد و مردم و اجتماعاتی که این دین را در نظام اجتماعی و قانونی و مالی خود حاکم قرار ندهند مسلمان نیستند. جامعه‌ای که احکام وشرایع اسلامی از قوانین و نظامات آن دور باشد، جامعه اسلامی نیست و از اسلام جز عبادات و ظواهر چیزی ندارد» (قطب، ۱۳۷۹: ۲۶)

همچنین قطب در کتاب «اسلام و صلح جهانی» می‌گوید که اطاعت مردم از حاکم، منوط به اقامه شریعت و قانون خداوند است و اگر از آن‌ها نافرمانی کرد، وجوب اطاعت از حاکم برای مردم زایل می‌گردد. او تعلق خاطر زیادی به این حدیث داشت: «و من لم یحکم بما أنزل الله فأولئک هم الکافرون» و معتقد بود که اسلام به گونه‌ای صریح، حرام بودن اطاعت مسلمانان از کسانی که بر اساس آنچه خداوند نازل فرموده حکم نمی‌نمایند و وجوب جهاد بر علیه آن‌ها را بیان نموده است (النمنم، ۱۹۹۹: ۱۳۹).

سید قطب مشروعیت نظامهای چندحزبی را به کلی نفی نمی‌کند اما به شرطی که گروههایی که در یک حکومت اسلامی به فعالیت می‌پردازند دارای ایدئولوژی اسلامی باشند. اقلیت‌های مذهبی نیز می‌توانند دینشان را حفظ کنند و کسی متعرض آن‌ها نخواهد شد اما آن‌ها حق تشکیل حزب سیاسی ندارند.... قطب به تمام شوراهای مستقیم یا مشورتی، اتحادیه‌ها، فدراسیون‌ها و دیگر ابزار ارادۀ عمومی نظر مساعد دارد، ولی فقط در چارچوب ایدئولوژی اسلامی آن‌ها را می‌پذیرد (مصلی، ۱۳۹۱).

افکار سید قطب بیشتر واکنشی است به دیدگاه های رایج جهانی. او اندیشه‌هایش را بر اساس مخالف خوانی با دیدگاههای رایج غربِ سرمایه دار و شرقِ کمونیست ارائه کرده است. سید قطب برای حاکمیت هفت ویژگی ذکر کرده است که عبازتند از: ربانیت، ثبات، شمول، توازن، مثبت گرایی، واقع گرایی و توحید. او این ویژگی‌ها را در تقابل با مکاتب فلسفی غربی ارائه کرده است. برای مثال «ربانیت» را در تقابل با «اومانیسم» مطرح کرده است. «ثبات» را در تقابل با نظریات «تکامل گرایانه»، «توازن» را در تضاد با تک بعدی نگری مکاتب غربی و «واقع نگری» را در مخالفت با خصلت خیال پردازانه فلاسفه و ادیبان غربی مطرح کرده است (مرادی، ۱۳۸۴).

در زمینۀ زنان، قطب بین زن و مرد از لحاظ عقل و استعداد، تفاوتهایی قائل است: «{اسلام} برای زن مساوات کامل با مرد را از نظر جنس ضمانت نموده و جز در بعضی جهات و حالاتی که به استعداد و عقل و متفرعات آن مربوط بوده نه به اختلاف اساسی انسانی دوجنس، هرگز تفاوتی قائل نشده است. بنابراین هرجا استعداد و عقل و متفرعات آن مساوی شد، آن دو هم مساوی هستند و هرجا اختلاف داشت، تفاوت بین آن دو فقط از آن نظر خواهد بود... وجه این تفضیل و برتری {مرد بر زن}‌‌ همان استعداد و مهارت و اعتدال مزاجی است که از مختصات تکفل و کاراندیشی است (قطب، ۱۳۷۹: ۹۳ و ۹۴).

در زمینۀ علوم انسانی رایج غربی، دیدگاه قطب، مبتنی بر طرد و رد آن است. اما در مورد علوم تجربی و طبیعی مانند شیمی و فیزیک و زیست‌شناسی و ستاره‌شناسی و پزشکی و... معتقد است که فراگرفتن آن‌ها اشکالی ندارد، اگرچه اولویت این است که این علوم از فرد مسلمان فراگرفته شود، در غیر این صورت می‌توان از غیر مسلمان نیز آن‌ها را فرا گرفت، چرا که از نظر قطب این‌ها اموری هستند که مرتبط با تکوین دیدگاه فرد مسلمان از حیات و جهان هستی و غایت و جودی انسان نیستند و با اخلاق و ارزش‌ها و معیارهایی که بر جامعه او حکم می‌رانند، وابسته نیستند.... اما آن علومی که در یک کلام می‌توان آن‌ها را علوم انسانی غربی نامید، از آنجا که با شروط بالا همخوانی ندارند، از نظر او مذمومند. بیان خود او در این زمینه بسیار گویاست: «کلیه دستاوردهای قدیم و جدید «فلسفه» و «تفسیر تاریخ انسانی» و «روان‌شناسی» - البته تفسیرهای کلی آن و نه ملاحظات و مشاهدات بالینی- و تمامی مباحث «اخلاق» و پژوهش «ادیان تطبیقی» و «تفسیر‌ها و سیستمهای اجتماعی» - البته نتایج عام بدست آمده و رهنمودهای کلی ناشی از آن‌ها و نه مشاهدات و آمار‌ها و معلومات به اثبات رسیده آنها- جملگی در قلمرو اندیشه جاهلی (غیر اسلامی) قرار می‌گیرند» (قطب، ۱۳۹۰: ۱۶۶).

سید قطب اصطلاحاتی مانند «سوسیالیسم اسلامی» یا «دموکراسی اسلامی» را، «فریب کاریهای رندانه و نوازش دادنهای شهوات» می‌داند (۲). از نظر او بیان این اصطلاحات به طور ضمنی مبتنی بر این معنی است که اسلام در زندگی و اوضاع و بینشهای مردم فقط تعدیلات مختصری ایجاد می‌کند و یا با نظام‌ها و اوضاعِ ساخته و پرداخته آنان شباهت دارد. حال آنکه از نظر قطب، انتقال از جاهلیت به اسلام، یک انتقال فراگیر و دامنه دار و کاملاً دگرگون کننده است (قطب، ۱۳۹۰).

 

۴- یوسف القرضاوی (۱۹۲۶)

یوسف القرضاوی از طرفداران قدیمی حسن البنّا و از اعضای نهضت اخوان المسلمین بوده است که هرچند اکنون آوازۀ شهرتش از مرزهای اخوان المسلمین گذشته است اما هنوز هم خود را از لحاظ فکری از جرگه اخوانی‌ها می‌داند و در بسیاری از مسائل به عنوان مفتی و تئوریسین اصلی اخوان مطرح است.

قرضاوی نیز همچون حسن البنّا معتقد است که اسلام ذاتاً سیاسی است و نمی‌توان از اسلام غیر سیاسی سخن گفت. او در کتابی که در مورد نهضت اخوان المسلمین تحت عنوان: «اخوان المسلمین؛ هفتاد سال دعوت و تربیت و جهاد» نوشته است، در این مورد می‌گوید: «اسلام همانگونه که خداوند آن را فرستاده و پیامبرش آن را ابلاغ فرموده‌اند، باید سیاسی هم باشد، زیرا تعالیم و شریعت آن شریعتی کامل و فراگیر و فقه و مقررات آن همه‌ی ابعاد زندگی از طهارت تا بنیان گذاری حکومت و رهبری را شامل می‌شود» (قرضاوی، ۱۳۸۱: ۲۶۴).

قرضاوی از جمله متفکرانی است که معتقد است ایجاد حکومت اسلامی باید از دل یک جامعه اسلامی بجوشد نه اینکه بدون خواست مردم، یک حکومت اسلامی از بالا بر آن‌ها تحمیل شود. در واقع حکومت اسلامی تنها در صورتی قابلیت پیاده شدن دارد که مردم خود آن را بطلبند و آزادانه حاضر باشند به الزامات و قواعد آن تن بدهند. از این لحاظ، تفکر قرضاوی نسبت به بسیاری از طرفداران اندیشۀ ایجاد حکومت اسلامی، مصالحه جویانه‌تر است و به خواست و نظر مردم تا حدودی اهمیت می‌دهد: «آماده سازی مردم و فراهم نمودن فضای لازم برای آنکه حکومت اسلامی از خواست و اراده و انتخاب مردم سرچشمه بگیرد، ضروت دارد. نه اینکه حکومت اسلامی به صورت تصمیم گیری از بالا بر ایشان تحمیل شود. سال هاست که از چنین راهکاری به عنوان «اندیشه‌ی تدریجی» و گام به گام در اجرای شریعت تعبیر می‌شود» (قرضاوی، ۱۳۸۱: ۱۹۰).

او در ارتباط با آزادی تشکیل احزاب گوناگون در حکومت اسلامی موضع سهل گیرانه‌ای اختیار کرده است و حق تشکیل حزب را حق روایی می‌داند. در این زمینه دیدگاه قرضاوی نسبت به البنّا که پیش‌تر ذکر کردیم آزاداندیشانه‌تر است. قرضاوی در این زمینه چنین می‌گوید: «زمان دیدگاه اجتهادی امام بنّا در مورد ضرورت انحلال همه‌ی احزاب سیاسی و بوجود آوردن جبهه و ائتلافی واحد که بار مسئولیت آزادسازی و اصلاحات را بر دوش گیرد و از پراکندگی که تنها دشمنان از آن سود می‌برند، دوری کند در واقع به سر آمده است... احزاب هم چیزی جز مذاهب و راهبردهایی در عرصه‌ی سیاست نیستند و در واقع مذاهب هم احزابی در میدان فقه به شمار می‌روند... من فکرمیکنم اگر امام بنّا خودکامگی و سرکوب‌گری حزب واحدی را علیه نیروهای مردمی و مخالفین خود می‌دید، خود رأی و اجتهادش را قبل از همه- همچون ما- تغییر می‌داد» (قرضاوی، ۱۳۸۱: ۲۰۰- ۱۹۸).

البته اجازه تأسیس حزب از نظر قرضاوی منوط به تحقق شرایطی است و امری کاملاً آزادانه و دلبخواهی نیست. دامنه فعالیت احزاب مشخص و محدود است: «به احزابی که مردم را به الحاد و بی‌بند و باری و بی‌دینی و رویارویی با ادیان آسمانی به طور عام و اسلام بصورت خاص و توهین و استهزا به مقدسات و مبانی عقیده و شریعت و قرآن و سنت دعوت کنند، اجازه فعالیت داده نمی‌شود» (قرضاوی، ۱۳۷۹: ۱۹۶).

با این حال قرضاوی بر خلاف برخی از مجتهدین اسلامی که دموکراسی را مصداق شرک و فرمانبری از غیر خدا می‌دانند، دموکراسی را شیوه مفیدی برای اداره امور می‌داند که با تعدیلاتی در آن می‌توان آن را برای جامعه اسلامی به کار برد. «لازم است که از دموکراسی روش‌ها، راهکار‌ها و ضمانتهایی را که با ارزش‌ها و تعالیم ما سازگاری دارند بهره برداری نماییم و برای خود حق بررسی و تحقیق و تعدیل آن‌ها را محفوظ بداریم و از بهره برداری از فلسفۀ آنکه ممکن است ناروایی را روا و روایی را ناروا و فرایضی را کنار بگذارد پرهیز کنیم» (قرضاوی، ۱۳۷۹: ۱۷۵). منشأ این دیدگاه گزینش گرانه قرضاوی در این است که اساساً او مدرنیته را یک کل نمی‌داند و معتقد است که می‌توان بخشهایی از آن را برگرفت و بخشهایی را که با جهان بینی اسلامی سازگار نیست أخذ نکرد (قرضاوی، ۱۳۷۱).

در حکومت اسلامی مورد نظر قرضاوی نسبت به حقوق سیاسی زنان دیدگاه فراخ تری نسبت به بسیاری از فق‌ها که معتقدند زن حق شرکت در فعالیت‌های عمومی و سیاسی و یا کاندید شدن برای مجلس را ندارد، مشاهده می‌شود. او این حقوق را برای زنان مجاز می‌داند ولی با یادآوری این نکته که این حقوق شامل رهبری حکومت اسلامی نمی‌شود: «هیچ دلیلی برای ممنوع بودن ولایت و سرپرستی و ریاست زنان بر مردان در خارج از چارچوب خانواده وجود ندارد، تنها موردی که به زنان حق ریاست داده نشده، مقام «امامت عظمی» یا رهبری عمومی زنان بر مردان است» (قرضاوی، ۱۳۷۹: ۲۸۰).

در مورد حقوق سیاسی اقلیتهای غیر مسلمان نیز وضع مانند زنان است، قرضاوی دراین مورد هم نسبت به فقهای سخت گیر و انعطاف ناپذیر گشوده نظر‌تر است ولی حقوق آن‌ها هم تمام و کمال نخواهد بود، ضمن اینکه اکثریت مجلس باید در دست «مردان مسلمان» باشد. «همچنانکه در مورد کاندیدا شدن زنان و رأی دادن آن‌ها به زنان و مردان مسلمان گفتیم که این چنین کاری چنانچه اکثریت را همچنان مردان در اختیار داشته باشند، مانعی ندارد، در مورد اقلیتهای دینی هم که در جامعه اسلامی زندگی می‌کنند، صادق است...» (قرضاوی، ۱۳۷۹: ۳۳۳).

در مورد ارتداد نیز قرضاوی بر این باور است که اگر این عمل، یک انتخاب شخصی باشد و در ذات و حقیقتش خطری متوجه مردم و جامعه نباشد، فرد مرتد با هر عقیده‌ای که داشته باشد به حال خود‌‌ رها می‌شود. اما اگر آن فردی که از اسلام برمیگردد، شروع به تبلیغ بر علیه اسلام در میان مسلمانان کند و آن‌ها را از عقایدشان باز دارد، با او برخورد می‌شود، چون چنین فردی در این حالت، ساختار معنوی امت اسلام را به نابودی می‌کشاند و باعث اختلاف و تفرقه افکنی می‌شود (قرضاوی، ۱۳۸۴). اهمیت این دیدگاه قرضاوی در این است که در زمان البنا و قطب اساساً واجب القتل بودن مرتد امری بود که به طور پیشینی پذیرفته شده بود، چراکه این یک پیش فرض اساسی بوده است که در تاریخ افکار و ایده‌های اسلامی صد‌ها سال سابقه دارد.

قرضاوی پس از سقوط نظام حسنی مبارک نیز، در راستای تأکید بر میانه روی مورد نظر خویش، به اخوانی‌ها و سلفی‌ها توصیه کرد که هیچکدام در مقابل یکدیگر، انعطاف ناپذیر نباشند تا ناچار نشوند بر روی هم اسلحه بکشند. او خطاب به اسلامگرایان گفت که فرزندان یک امت واحد، دشمنان یکدیگر نیستند بلکه همه با همدیگر برادرند حتی اگر در دین و عقیده با هم اختلاف نظر داشته باشند و این بینش را برخاسته از آیات قرآن دانست (قرضاوی، ۱۴۳۳).

 

۵- راشد الغنوشی (۱۹۴۱)

راشد الغنوشی، متفکر تونسی و رهبر حزب النهضه نیز از طرفداران حسن البنّا و جریان اخوان المسلمین است. او نیز از جمله اسلامگرایانی است که معتقد است آزادی و حقوق بشر و حقوق زن در اسلام تضمین شده است و برداشت‌های تندروانه و انعطاف ناپذیر از اسلام را نمی‌پذیرد. او نیز بر خلاف حسن البنّا معتقد است که باید به احزاب اجازه تشکل و عضو گیری در حکومت اسلامی را داد. استدلال او این است که احزاب پاسخی به فریضه‌ی امر به معروف و نهی از منکر هستند و بنابراین نباید از تشکیل آن‌ها جلوگیری کرد: «به دلیل این کارکردهای گسترده تشکیلاتی و تربیتی – احتماعی احزاب در جامعه اسلامی، ایجاد آن‌ها به اجازه از سوی حکمرانان نیاز ندارد، زیرا پاسخی به فرمان خدا در مورد ادای رسالت امر به معروف و نهی از منکر است و این در حالی است که هرچه از این قبیل باشد به اجازه کسی نیاز ندارد، به ویژه آنکه روی سخن بخش عمده‌ای از امر به معروف و نهی از منکر با حکمرانان است، پس چگونه می‌توان برای اندرز دادن و نقد کردن آنان از ایشان اجازه خواست؟» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۲۰).

 غنوشی در سال ۱۹۸۴ و پیش از تشکیل «النهضه»، زمانی که در قالب «جنبش گرایش اسلامی» فعالیت می‌کرد، به همراه یاران خود متنی را با عنوان «فرصت منحصر به فرد در برابر تونس» منتشر کرد که در آن، اعضای این جنبش بی‌پروا تأیید خود را نسبت به اصل دموکراسی بیان داشتند و اعلام کردند که متعهد می‌شوند هر حکومت برخواسته ار انتخابات مشروع را به رسمیت بشناسند، حتی اگر این حکومت، کمونیستی باشد (بورجا، ۱۳۹۲: ۴۵)

فرانسوا بورجا در باره اهمیت منحصر به فرد این متن چنین نوشته است: «این نخستین بار است- تا آنجا که ما اطلاع داریم- که مبارزان اسلام سیاسی در جهان عرب، موضعی روشن در قبال دموکراسی اتخاذ می‌کنند و خواستار آن می‌شوند و به رغم اختلاف‌های ایدئولوژیک، از حق اظهار نظر و تشکل برای تمام احزاب موجود دفاع می‌کنند، حتی اگر این احزاب، بیشترین تضاد را با آنان داشته باشند» (همان: ۴۶).

غنوشی خود در ارتباط با ضرورت تلاش برای تحقق دموکراسی چنین می‌گوید: «باید بر این عقیده باشیم که ملت- بعد از خداوند- بالا‌ترین سلطه در جامعه را دارد و کسی حق ندارد که کفیل و وصی آن باشد، زیرا ملت کودک یا ناقص عقل نیست بلکه خلیفه خدا روی زمین است، و اصرار کنیم که جهاد برای آزادی‌‌ همان جهاد برای اسلام است و تمام تجمع‌های سیاسی حق دارند که برای بازگرداندن آزادی مورد تجاوز قرار گرفته و زنده به گور شده در جهان عرب گردهم بیایند» (غنوشی، ۱۳۹۲: ۱۸۱).

غنوشی نظام‌های کنونی دموکراسی موجود در غرب را نیز مثبت ارزیابی می‌کند و در این زمینه تفاوت دیدگاه او با حسن البنّا و سید قطب آشکار است که دموکراسی غربی و کمونیسم روسی را همزمان رد می‌کردند. غنوشی جهان جدید را پذیرفته است و سعی می‌کند مسلمانان را متوجه این نکته کند که باید در این جهان، زیست نه اینکه به فکر تخریبِ آن بود. «در غیاب نظام اسلامی یا دموکراسی اسلامی، نظام دموکراسی غربی به‌‌ همان وضعی که در غرب هست، بهترین یا کم زیان‌ترین نظام است و این برای مسلمانان خواسته‌ای مشروع خواهد بود که همراه با دیگرهموطنان آزادۀ خود برای بدست آوردن آن مبارزه کنند، چه، دست یافتن به چیزی هرچند ناقص و سپس تکامل بخشیدن به آن بهتر از آن است که به کلی از دست برود» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۵۴).

او در نوشته‌های خود تأکید می‌کند که برای مسلمانان، اولویت با تشکیل حکومت دموکراتیک است نه تشکیل حکومت اسلامی: «این گونه نیست که گزینه‌های مطرح در برابر گروههای اسلامی یکی حکومت اسلامی و دیگری حکومت غیر اسلامی باشد، بلکه گزینه‌های فراروی آن‌ها یکی دیکتاتوری و دیگری دموکراسی است، یعنی باید میان آنکه مسلمانان به عنوان یک دین و یک گروه سرکوب شوند و از میان بروند، و یا وضعیتی که بخشی از حقوق و آزادی‌ها را برایشان تضمین می‌کند یکی را برگزینند» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۸۹).

غنوشی بر خلاف سید قطب که علوم انسانی غربی را یکسره رد می‌کند، بر این علوم خط بطلان نمی‌کشد بلکه مسلمانان را تشویق به فراگیری این علوم و گشاده بودن بر روی بحث و تبادل نظر با صاحبان آرا و اندیشه‌های گوناگون می‌کند: «از حرکت‌های اسلامی این مطلوب است که بیشترین اهمیت را به تلاش‌های فکری بدهند چرا که از دیدگاه اسلام، دانش پیشاپیشِ کنش است. این مهم از رهگذر اهتمام به علوم انسانی و فلسفه، علوم اجتماعی، ادبیات و هنر و تبلیغ، درکنار دانش‌های تجربی و فن آوریهای نوین امکان پذیر می‌شود تا در نتیجه بتوانند تنوع و غنایی را که حقایق دینی سرشار از آن است تبلور بخشند و آشکار سازند...» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۴۱).

همچنین او در تفاوتی آشکار با بسیاری از دیگر شخصیت‌ها و گروههای اسلامگرا در عالم اسلام، از پرداختن مسلمانان به هنرهای مدرن استقبال می‌کند: «داشتن شهامت و شجاعت برای ورود به جهان مدرن و جوانب مختلف آن مانند بازیگری و سینما ضروری است. ما باید برای آزاد کردن این جنبه‌ها، به جای گریز به سمت آن برویم... ما باید فرهنگ امروز را در قالب اسلام بریزیم و ذوب کنیم. آن وقت مردم اسلام را در تمام زمینه ها- اقتصاد، هنر، تئا‌تر و غیره- می‌بینند و اسلام پاسخگوی نیازهای جهان خواهد بود» (غنوشی، ۱۳۹۲، ۱۸۶ و ۱۸۷).

غنوشی در زمینه حقوق زن، معتقد است که اسلام زن را از حضور و مشارکت در سیاست منع نکرده است و حتی از این ایده طرفداری می‌کند که زن می‌تواند علاوه بر کاندید شدن برای نمایندگی مجلس، منصب قضاوت و نیز ولایت عامه (امامت یا ریاست حکومت) را نیز از آن خود کند. از این جنبه مشاهده می‌شود که دیدگاه غنوشی از قرضاوی نیز پیش‌تر رفته است که حقوق سیاسی زن را شامل ولایت عامه نمی‌داند. غنوشی در این ارتباط می‌نویسد: «در اسلام هیچ دلیلی وجود ندارد که بتواند قاطعانه زن را از ولایت عامه و شئون آن اعم از قضاوت و امارت محروم کند» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۱۶۰).

او در زمینه حقوق گروههای غیر اسلامی و حتی ملحد، نسبت به تشکیل حزب و تلاش در راه دفاع از منافع خود نیز دید گشاده تری دارد و اگرچه معتقد است که آن‌ها از حقوق شهروندی کامل برخوردار نخواهند بود، اما با این وجود معتقد است که آن‌ها می‌توانند به صورت سازمان یافته در جهت پیشبرد دیدگاه‌ها و منافع خود عمل کنند. او می‌گوید که گروههای غیر اسلامی این حق را دارند که در یک حکومت اسلامی، مسلمانان را به آیین و اندیشۀ خویش فرا بخوانند. «آیا غیر مسلمانان حق دارند مسلمانان را به آیین و اندیشۀ خود بخوانند؟ برخی بدان استناد که این امر مسلمانان را در دینشان با فتنه رویاروی می‌کند و در معرض ارتداد قرار می‌دهد این کار را ممنوع می‌دانند، چنان که این دیدگاه اغلب اندیشمندان اسلامی است. اما برخی دیگر هیچ مانعی برای آن نمی‌بینند. پیش‌تر از جمله طرفداران این نظریه از علامه مودودی و شهید فاروقی یاد کردیم و ما نیز همین دیدگاه را برمی گزینیم، مشروط بر آنکه همه به آداب عمومی گفت‌و‌گو پایبند باشند» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۴۰۸).

غنوشی در باره مسئلۀ ارتداد و برگشتن مسلمانان از دین خود نیز معتقد است که این مسئله، یک مسئله‌ی سیاسی است و نه عقیدتی، بنابراین بر آن تعزیر جاری می‌گردد نه حد. او پس از طرح مسئله به این صورت که آیا ارتداد یک جرم سیاسی و به معنای خروج از حکومت است که در نتیجه، برخورد با آن به امام واگذار می‌شود تا او را تعزیر کند یا آنکه جرمی عقیدتی است که حد آن را خدا تعیین کرده و امام چاره‌ای جز اجرای حد ندارد؟، به دو پاسخ به این مسئله اشاره می‌کند. دیدگاه اول دیدگاه عمدۀ فقهاست که بر قتل مرتد و اینکه قتل او نوعی حد است اتفاق نظر دارند. غنوشی اما این دیدگاه را نمی‌پسندد. او طرفدار دیدگاه دوم است که معتقد است «ارتداد جرمی است که با مسئلۀ آزادی عقیده که اسلام آن را به رسمیت شناخته است ارتباطی ندارد و تنها مسئله‌ای سیاسی است و هدف از تعیین کیفر برای آن، پاسداری از مسلمانان و حفاظت از تشکیلات حکومت اسلامی در برابر تجاوز دشمنان است و آنچه هم در این باره از جانب پیامبر اکرم انجام پذیرفته به اعتبار ولایت سیاسی آن حضرت صورت گرفته و بدین ترتیب، کیفر مرتد نه یک حد بلکه نوعی تعزیر است چنان که ارتداد هم جرمی سیاسی است که با جرم قیام مسلحانه بر ضد نظام حکومت و تلاش برای ایجاد تزلزل در آن در دیگر نظام‌ها برابری می‌کند و مناسب با گستردگی و مقدار خطری که برای جامعه اسلامی دارد می‌توان سیاست‌هایی در برخورد با آن در پیش گرفت» (غنوشی، ۱۳۸۱: ۲۲).

از نظر غنوشی وقتی مردم از احکام شرع خوششان نیاید این احکام بر آن‌ها جاری نمی‌شود، بلکه احکام در صورتی که مردم خواهانش باشند اجرا می‌شود. او بر این باور است که حتی اگر مردم با پاره‌ای احکام مانند حجاب موافق بودند و با پاره‌ای احکام دیگر مانند قصاص مخالف بودند، نمی‌توان آن‌ها را به تمام احکام اجبار کرد بلکه فقط می‌توان با آن‌ها گفت‌و‌گو کرد، چراکه دین اسلام بر اساس آزادی شروع می‌شود و مردم به خواست خودشان به بهشت می‌روند و کسی را با زنجیر به بهشت نمی‌برند (غنوشی، ۱۳۹۰).

همچنین بعد از موفقیت بزرگ «النهضه» در انتخاباتی که پس از سقوط زین العابدین بن علی برگزار شد و کسب ۴۰ درصد آرا توسط این حزب، غنوشی در گردهمایی‌ای که در واشنگتن آمریکا برگزار شد باز هم بر لزوم التزام همگان به دموکراسی تأکید کرد، حل مناقشه فلسطین-اسرائیل را مربوط به دو طرف درگیر دانست و دلبستگی اصلی خود را مسائل تونس اعلام کرد (غنوشی، ۱۴۳۳).

در انتها برای جمعبندی خلاصه‌ای از شباهت‌ها و تفاوت‌های آرای سیاسی- اجتماعی این چهار اندیشمند اخوانی، نمودار زیر ارائه می‌گردد.

 

٦-جمعبندی و نتیجه‌گیری

همانگونه که در بررسی آثار متفکران شاخص اخوانی مشاهده می‌شود، اخوان المسلمین نهضتی یکدست و یکپارچه نیست، بلکه می‌توان گفت تفکر اخوانی از لحاظ فکری و دیدگاههای سیاسی- اجتماعی- دینی، به مثابه یک طیف است که در آن هم دیدگاههای رادیکال و مخالف با عصر مدرن یافت می‌شود و هم دیدگاههایی که به نوعی در پی آشتی و مصالحه با جهان مدرن و دستاورد‌هایش هستند. سید قطب را می‌توان در منتهی الیه رادیکال اخوانی‌ها قرار داد و راشد الغنوشی را در بخش میانه رو و متعادل طیف اخوانی‌ها.

به طور کلی اندیشه اخوانی، در گذر زمان از آرای حسن البنا و به خصوص سید قطب بیش از پیش فاصله گرفت و به اندیشه‌هایی از سنخ اندیشه قرضاوی و غنوشی نزدیک شد. برای مثال در زمینه زنان این تفاوت دیدگاه‌ها محسوس است. اخوان المسلمین نسبت به مسئلۀ زنان، در مقاطع بسیاری از تاریخ فعالیت گذشته‌اش موضع گیری محافظه کارانه داشته است و همین امر انتقاداتی را همواره متوجه آن‌ها کرده است. برای مثال موضعگیری آن‌ها نسبت به حقوق زنان در زمان روی کار آمدن انور سادات، یکی از آن مواردی است که می‌توان به آن اشاره کرد. در آن زمان اخوانی‌ها با متن دوم ماده قانون اساسی که به شرح زیر بود مخالفت می‌کردند: «دولت مسئول خواهد بود که توازن بین وظایف زنان در خانواده با فعالیتهای ایشان در جامعه را حفظ نماید و نیز مساوات آن‌ها را با مردان در زمینه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، و اقتصادی زندگی بدون لطمه زدن به شریعت اسلامی حفظ کند» (آقایی و خسروی، ۱۳۶۵: ۱۳۳).

در گذر زمان اما اخوانی‌ها سعی کردند که از این گونه دیدگاههای تبعیض آمیز نسبت به زنان نسبتاً فاصله بگیرند تا آنجا که در اندیشه غنوشی، همانگونه که مشاهده کردیم زنان حتی حق رهبری سیاسی در حکومت اسلامی را نیز دارند.

در زمینه حقوق سیاسی شهروندان و تشکیل احزاب و گروههای سیاسی و... نیز مشاهده کردیم که از زمان حسن البنا تا کنون تغییرات مهمی در دیدگاه‌ها صورت گرفته است و اکنون اخوانی‌ها بر حق تشکیل حزب و لزوم فعالیت سازمان یافته توسط شهروندان حکومت اسلامی تأکید می‌کنند. حضور حزب «عدالت و آزادی» به عنوان شاخه سیاسی اخوان المسلمین در انتخابات ریاست جمهوری پس از سقوط مبارک، خود نمونه گویایی از این قضیه است. به هر حال تفاوت دیدگاههای حسن البنا و به خصوص سید قطب با آنچه اکنون قرضاوی و غنوشی در زمینه تحزب وگروهبندی‌های سیاسی مطرح می‌کنند آشکار است.

نکته اساسی در این میان این است که گفتمان حاکم بر اندیشه اخوانی در سالیان پیش، گفتمان بنّایی و یا قطبی بود و اکنون گفتمان حاکم، گفتمان امثال غنوشی است. البته ذکر این نکته به این معنا نیست که در هر کدام از این دو دوره، تفاوت‌های درونی در میان اخوانی‌ها وجود نداشته و ندارد. بلکه سخن صرفاً بر سر جو فکری غالب در هر دوره است وگرنه تفاوت‌های همزمان و عرضی نیز در درون اخوانی‌ها همواره وجود داشته و اخوان اساساً هیچگاه اندیشه‌ای یکدست و یکپارچه نبوده است. برای مثال در دوره حسن البنا، برخی از مخالفان داخلی او در اخوان با رهبری و نقطه نظرات او مخالف بودند و او را محکوم به دیکتاتوری می‌کردند. برخی نیز‌‌ همان زمان در مخالفت با رویکردهای البنا از اخوان انشعاب کردند. (می‌شل، ۱۳۹۰ج۱: ۲۱۷).

در واقع در طی سالهای محنت، ۱۹۵۴ تا ۱۹۷۱، که اخوان با فشار و سرکوب‌های زیادی از طرف حکومت مصر مواجه بود، هر دو نوع ایده میانه روانه و رادیکال اسلام گرایی در میان اخوان المسلمین ظهور کرد. ایده‌های سید قطب منشأ جناح رادیکال اسلام گرایی شد که تا کنون نیز ادامه دارد. در‌‌ همان دوره زمانی بود که هضیبی و پیروانش نیز یک تفسیر میانه روانه را پیش نهادند که بوسیله اکثر اخوانی‌ها أخذ شد و مبنای ایدئولوژیک امروز آن‌ها را تشکیل داد ((zollner، ۲۰۰۹. ذکر این نکته مهم است که اولین واکنش عمده در مقابل کتاب «نشانه‌های راه» سید قطب در درون اخوان المسلمین، از سوی حسن الهضیبی - مرشد عام دوم اخوان- صورت گرفت که در کتاب «دعوت کنندگان نه قضاوت کنندگان» (دعاة لا قضاة) مستقیماً به دیگاههای ابولاعلی مودودی و از خلال آن و غیرمستقیم به دیدگاههای سید قطب تاخت. هضیبی با عقیده سید قطب مخالف بود که می‌گفت جامعه‌ای که قانونش بر اساس شرع الهی وضع نشده، اسلامی نیست، حال هرچند افرادش ممکن است خود را مسلمان بدانند و یا بیش از حد روزه بگیرند، و به حج بروند (کپل، ۱۳۷۵).

همچنین عمرالتلمسانی- مرشد عام سوم اخوان المسلمین- در ۱۹۸۲ اینبار بر خلاف هضیبی به طور صریح اعلام کرد: «سید قطب تنها نماینده خود بود نه اخوان المسلمین». او در ارتباط با رادیکالیسم اوج گرفته در مصرگفت: «اغتشاش و آشوب توسط کسانی صورت می‌گیرد که {صرفاً} در جستجوی قدرت برای خودشان هستند» و «اجبار و خشونت، هدر دادن توان و منابع مصر است» که «کسی از آن‌ها سودی نمی‌برد جز دشمنان کشور {یعنی اسرائیل}» (Halverson، ۲۰۱۰).

اکنون نیز که اخوان سعی بر آشتی نسبی با جهان مدرن و پذیرش دموکراسی و حقوق سیاسی زنان و... دارد، محافظه کاران و نسل قدیمی اخوان که همچنان دیدگاههای سنتی دارند با رویکرد غالب کنونی همخوانی ندارند. برای مثال اگرچه به طور کلی تفکر اخوانی اکنون تا حدی سعی بر پذیرش حقوق سیاسی زنان و ارائه چهره‌ای نوگرا در این زمینه از خود دارد (که در این ارتباط به دیدگاه قرضاوی و به خصوص غنوشی اشاره کردیم) اما هستند کسانی که همچنان مانند بسیاری از اعضای نسل‌های اولیه اخوان می‌اندیشند که چندان روی خوشی به حقوق سیاسی زنان نشان نمی‌دادند. در دیدگاههای برخی از آن‌ها می‌توان هنوز رد پای آرای کسانی چون عبدالقادر عوده – از مشهور‌ترین رهبران اخوانی که در زمان جمال عبدالناصر اعدام شد – را مشاهده کرد. عوده بر پیشگامی مرد بر زن در رهبری سیاسی تأکید می‌کرد و معتقد بود که اگر هم به زنان حق رأی داده شود فایده چندانی نخواهد داشت. مضافاً اینکه وی قبول نداشت که اسلام چنین حقی را برای زن مقرر داشته باشد (می‌شل، ۱۳۹۰ج۲: ۲۱۷).

برای مثال می‌توان دیدگاههای عوده را با آرای محمد غزالی - از مشهور‌ترین متفکران اخوان مصر- مقایسه کرد. غزالی علیرغم میانه روانه بودن کلی دیدگاه‌هایش، با واگذاری پست‌های حساس به زنان مخالف است: «من طرفدار واگذاری مناصب مهم به زنان نیستم، چون زنان کامل اندک‌اند و چه بسا به صورت تصادفی استعداد و لیاقت آن‌ها کشف شود... داستان، داستان زن یا مرد بودن نیست، بلکه داستان لیاقت و استعداد است»... «آشکارا می‌گویم که خارج ساختن زن از خانه برای کارهای زراعی، صناعی و تجاری و... به هیچ عنوان شایستۀ او نیست و موجب تقویت او نمی‌شود، بلکه اسلام در حد محدود و مقبول، ورود زن در دستگاه اداری را متناسب با شأن و توانایی او قبول دارد. بهترین حالت برای زن به عهده گرفتن تربیت خانه و خانواده است، این امر نه صرفاً از شرع، بلکه منتج از طبیعت انسان است» (بحرانی، ۱۳۸۴: ۵۸۳).

ذکر این نکته بسیار مهم است که در چند ماه اولیه پس از سقوط حکومت حسنی مبارک، بر روی سایت رسمی اخوان المسلمین همچنان پیش نویس خط مشی حزب، مصوب ۲۰۰۷، به چشم می‌خورد که زنان و غیر مسلمانان را دارای حق ریاست جمهوری نمی‌دانست (استپان و لینتس، ۱۳۹۲). پس از آن اما اخوان باز هم سعی بر تجدید نظر در دیدگاه‌هایش کرد و جناح میانه رو آن در غلبه دیدگاه‌هایش بر جریان کلی اخوان المسلمین، بیش از پیش موفق شد و این خود دلیل دیگری است بر وجود تفاوت‌های فکری آشکار در اردوگاه اخوانی‌ها.

در پایان باز هم باید تکرار کرد که اندیشه اخوانی یک طیف است که در یک قطب آن دیدگاههای مخالف عناصر جهان مدرن قرار دارد و در قطب دیگرش دیدگاههای نسبتاً میانه روانه که سعی بر پذیرش دستاوردهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جهان مدرن دارد. همچنین باید در نظر داشت که حامیان تفکر اخوانی در هر کشوری که به فعالیت مشغول باشند، اگرچه دارای یک سری اندیشه‌های بنیادی مشترک هستند که برای مثال به پاره‌ای از اهداف و آموزه‌های اساسی حسن البنا و یا مفروضات و مشترکات دیگر بر می‌گردد، اما تا حدودی تحت تأثیر فضای سیاسی و فکری غالب در آن کشور دست به یکسری تعدیل‌ها و بازنگری‌ها در اندیشه‌ها و تاکتیک‌های عملی خود می‌زنند و بنابراین در هر کشوری علیرغم اشتراکات کلی، تا حدودی ما با نسخه‌ای بومی و ملی از اخوان روبروییم. مورد راشدالغنوشی، رهبر حزب النهضه تونس که ما در این مقاله تا حدودی به بیان دیدگاه‌هایش پرداختیم بیانگر همین نکته است. بنابراین یکپارچه انگاشتن تفکر اخوانی، ساده انگاری و تقلیل تفاوت‌های درونی آن است و جهت دست یافتن به تصویری کامل‌تر و دقیق‌تر از آن، باید از چنین ساده انگاری‌ای پرهیز نمود.

پی‌نوشت‌ها:

۱-قرضاوی از جمله کسانی است که در زمانی که البنّا در قید حیات بود و به عنوان رهبر اخوان فعالیت می‌کرد، درکنار او و از جمله پیروان او بود، اما این واقعیت نافی این مدعای ما نیست که قرضاوی از لحاظ فکری، متعلق به نسلِ بعد از حسن البنّا است که در برخی از دیدگاههای بحث برانگیز او به تجدید نظر پرداخته است. در واقع نشان دادن این نکته، بخشی از هدف این مقاله است.

۲-در زمینه همین سوسالیسم با پسوند اسلامی، مصطفی السباعی -رهبر وقت اخوان المسلمین سوریه- تزی ارائه کرد با عنوان «سوسیالیسم اسلامی» و به بیان این نکته پرداخت که اسلام علاوه بر اینکه از امتیازات سوسیالیسم برخوردار است، در عین حال از آن کامل‌تر است و نقصهای آن را نیز ندارد (بحرانی، ۱۳۸۴).

منابع فارسی

•استپان، آلفرد و لینتس، خوان (1392): رژیم های جدید: دوگانه دموکراتیک - اقتدار گرا، مجله اندیشه پویا، سال دوم، شماره 7، فروردین و اردیبهشت 1392

•آقایی، بهمن و صفوی، خسرو (1365): اخوان المسلمین: تاریخ پیدایش تحولات و فعالیتهای جنبش، تهران، انتشارات رسام

•بحرانی، مرتضی (1384): «محمد غزالی»، اندیشۀ سیاسی در جهان اسلام از فروپاشی خلافت عثمانی، جلد دوم، علی اکبر علیخانی و همکاران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگ و مطالعات اجتماعی جهاد دانشگاهی

•بحرانی، مرتضی (1384): «مصطفی سباعی»، اندیشۀ سیاسی در جهان اسلام از فروپاشی خلافت عثمانی، جلد دوم، علی اکبر علیخانی و همکاران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگ و مطالعات اجتماعی جهاد دانشگاهی

•بنّا، حسن (1371): خاطرات زندگی حسن البنا، ترجمۀ ایرج کرمانی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی

•بنّا، حسن (1388): پیام بیداری، ترجمه ی مصطفی اربابی، تهران، نشر احسان

•بورجا، فرانسوا (1392): اسلام سیاسی، نگاهی به تاریخ و اندیشه حرکه النهضه تونس، ترجمه سید هادی خسروشاهی، قم، انتشارات بوستان کتاب

•حسینی، اسحق موسی (1387): اخوان المسلمین: بزرگترین جنبش اسلامی معاصر، ترجمۀ سید هادی خسرو شاهی، تهران، انتشارات اطلاعات

•خسروی، غلامرضا (1384): «حسن البنا»، اندیشۀ سیاسی در جهان اسلام از فروپاشی خلافت عثمانی، جلد دوم، علی اکبر علیخانی و همکاران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگ و مطالعات اجتماعی جهاد دانشگاهی

•رزق، جابر (1384): دین و دولت در اندیشۀ شهید حسن البنّا، ترجمۀ محمد جواد حجتی کرمانی، تهران، انتشارات اطلاعات

•غنوشی، راشد (1381): آزادی های عمومی در حکومت اسلامی، ترجمۀ حسین صابری، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

•غنوشی، راشد (1390): مصاحبه... سایت رسمی جماعت دعوت و اصلاح ایران، تاریخ بازیابی: 10/5/1391http://www.islahweb.org/content/2011/11/4579

•غنوشی، راشد (1392): راه حل دموکراتیک برای جنبش های اسلامی، ترجمه سیدهادی خسروشاهی، قم، مؤسسه بوستان کتاب

•قرضاوی، یوسف (1371): ورشکستگی لیبرالیسم و سوسیالیسم و جنایاتشان بر امت اسلام، ترجمۀ محمد تقی رهبر، تهران، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی

•قرضاوی، یوسف (1379): فقه سیاسی، ترجمۀ عبدالعزیز سلیمی، تهران، نشر احسان

•قرضاوی، یوسف (1381): اخوان المسلمین، هفتاد سال دعوت، تربیت و جهاد، ترجمۀ عبدالعزیز سلیمی، تهران، نشر احسان

•قرضاوی، یوسف (1384): مصاحبه با رادیو بی بی سی عربی، سایت رسمی جماعت دعوت و اصلاح ایران، تاریخ بازیابی 10/05/1391.http://www.islahweb.org/content/2005/9/12

•قطب، سید (1379): عدالت اجتماعی در اسلام، ترجمه محمدعلی گرامی و سیدهادی خسروشاهی، تهران، انشارات کلبه شروق

•قطب، سید (1390): نشانه های راه، ترجمۀ محمود محمودی، تهران، نشر احسان

•کپل، ژیل (1375): پیامبر و فرعون، ترجمه حمید احمدی، تهران، انتشارات کیهان

•مرادی، مجید (1384): «سید قطب»، اندیشۀ سیاسی در جهان اسلام از فروپاشی خلافت عثمانی، جلد دوم، علی اکبر علیخانی و همکاران، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی، فرهنگ و مطالعات اجتماعی جهاد دانشگاهی

•مصلی، احمد (1391): «گفتمان های بنیادگرایی جدید در باب جامعۀ مدنی، کثرت گرایی و مردم سالاری»، جامعۀ مدنی و دموکراسی در خاورمیانه، گزیده و ترجمۀ محمد تقی دلفروز، تهران، انتشارات فرهنگ جاوید

•میشل، ریچارد (1390): تاریخ جمعیت اخوان المسلمین از آغاز تا امروز، جلد اول، ترجمۀ سید هادی خسرو شاهی، تهران، انتشارات اطلاعات

•میشل، ریچارد (1390): تاریخ جمعیت اخوان المسلمین از آغاز تا امروز، جلد دوم، ترجمۀ سید هادی خسرو شاهی، تهران، انتشارات اطلاعات

•یکن، فتحی و طنبور، رامز (1387): جهانی شدن و آیندۀ جهان اسلام، ترجمۀ مولود مصطفایی، تهران، نشر احسان

منابع عربی

•البنا، حسن (1404): مجموعه الرسائل الامام الشهید حسن البنا، ناشر: المیکتبه التوفیقیه

•غنوشی، راشد (1433): اذا لم تعد السلطه الی الشعب قان السعودیه ستقوم بانقلاب، سایت رسمی جماعت دعوت و اصلاح ایران، تاریخ بازیابی: 5/ 10/ 1392 http://www.islahweb.org/ar/content/2012/1/4963

•قرضاوی، یوسف (1433): نرید أن نبدأ من جدید و أن تتعلم الأمه الأولویات، سایت رسمی جماعت دعوت و اصلاح ایران، تاریخ بازیابی: 6/9/1392http://www.islahweb.org/ar/content/2012/4/5477

•النمنم، حلمی (1999): سید قطب و ثوره یولیو، قاهره، مدیریت للنشر و المعلومات

منابع انگلیسی

•Dabashi, hamid (2008): Islamic Liberation Theology  Resisting the empire, London, Routledge 

•Halverson, Jeffry (2010): theology and creed in sunni Islam, Basingstoke, Palgrave MacMillan

•Khatab, sayed (2006): the political thought of sayyid qutb, London, Rutledge

•Tibi, bassam (1998): The challenge of fundamentalism, Berkeley, California, university of California press

•Zollner, Barbara H.E (2009): the Muslim brotherhood, hasanal-hudaybi and ideology, London, Rutledge

 

بازگشت به تشیع صفوی

بازگشت به تشیع صفوی

محمد قوچانی

عصر جهان وطنی و بی‌وطنی به سر آمده است. ملت جان است. (ارنست رنان)

«مسلمانان عراق باید فقط به دلیل سقوط شهرها به دست ارتش شیعی صفوی تسلیم شوند؛ بلکه باید ساختار صفوف خود را برای آغاز جنگ چریکی طولانی ترمیم کنند.» این نه سخن علی شریعتی که پیام ویدیویی ایمن‌الظواهری رهبر شبکه‌ی القاعده است که در تحلیل نبردهای موصل و حلب علیه بنیادگرایان اسلامی به زبان و ادبیات برساخته‌ی علی شریعتی سخن می‌گوید!

از زمان ظهور داعش به عنوان شاخه‌ی انقلابی اسلامِ سلفیِ برآمده از بطن اسلامِ سلفیِ سنتی استفاده از اصطلاحاتی مانند «تشیع صفوی» میان بنیادگرایان اسلامی رواج یافته است. در واقع این سخن، بیانِ مشترک بقایای حزب بعث شیوخ وهابی سرزمین حجاز، پیکارجویان داعش و القاعده و همه‌ی دشمنان ایران است. صدام حسین اول از همه نسبت به خطر «فارس» همپای «یهود» پای چوبه دار هشدار داده بود و سپس در هر دو شاخه‌ی ارتجاعی و انقلابی سلفی‌گری سنی از حجاز تا شام این اصطلاح شیعه‌ی صفوی برای وصف آنچه خطر ایران می‌نامیدند استفاده شد تا جایی که برخی شیوخ حجاز ـ که با داعش هم به سبب خصلت انقلابی‌اش بر سر مهر نبودند ـ از اصطلاح دشمن «صهیونی ـ صفوی» استفاده کردند و شبکه تلویزیونی کلمه وابسته به مبلغان سنی ـ که امید بسیار به تغییر مذهب ایرانیان داشتند ـ بارها مستندهایی درباره‌ی صفویه و دقیق‌تر بگوییم: تشیع صفوی با شرح و تفسیر و تصویر و تصور علی شریعتی پخش کرده‌اند.

دشمنی با ایران البته محدود به نبرد با صفویه نیست. یورگن تودنهوفر روزنامه‌نگار و سیاستمدار آلمانی که با سفر به قلمرو داعش کتاب «ده روز با داعش» را نوشته است از قول اعضای این فرقه‌ی سیاسی از «برنامه‌ی نهایی» داعش می‌نویسد: «ما با غرب علیه دشمن مشترک متحد می‌شویم و به این منظور [با غرب به زودی] قرارداد صلح می‌بندیم ـ البته این توافق از نظر زمانی محدود خواهد بود اما این دشمن مشترک چه کسی خواهد بود؟ روسیه؟ یا ایران؟» (۱۳:۲۴۵) داعش این پیش‌گویی را به پیامبر اسلام منتسب می‌کند: «این را پیامبر ما محمد(ص) پیش‌بینی کرده است.» (۱۳:۲۲۲) همچون صلح حدیبیه که البته «غرب آن را زیر پا خواهد گذاشت» (همان) اما در نهایت برای داعش فرصتی ایجاد خواهد کرد که همچون هیتلر که به حل نهایی (مساله یهود) پس از صلح موقت امیدوار بود تا جنگی بزرگ‌تر برای تسخیر جهان را تدارک ببیند داعش هم به حل مساله شیعه بپردازد؛ یک هولوکاست شیعی: «از نظر اسلام، شیعیان مرتد هستند. ارتداد آنها از اسلام به منزله‌ی حکم اعدام‌شان است…

شیعیان دو امکان دارند یا پشیمان می‌شوند و داوطلبانه به اسلام حقیقی باز می‌گردند یا کشته می‌شوند [یعنی چنانچه ۸۰ میلیون شیعه‌ی ایرانی، عراقی و سوری پشیمان نشوند و داوطلبانه به اهل سنت نپیوندند همگی کشته می‌شوند] …(۱۳:۱۱۰) از نظر داعش: « شیعیان مرتد و رافضی محسوب می‌شوند به خاطر شرک، پرستش قبور و تمام خصوصیاتی که دارند. آنها از امکان پرداخت جزیه برخوردار نیستند. شیعیان برخلاف مسیحیان و یهودیان فقط دو امکان دارند: یا اسلام را قبول می‌کنند و داوطلبانه پشیمانی خود را ابراز می‌کنند یا کشته می‌شوند.(۱۳:۱۵۴)

ابزار توجیه این «فاشیسم اسلامی» اما دو نظریه‌ی سیاسی ـ تاریخی است که متاسفانه در بخشی از روشنفکری دینی ایران در یکصد و پنجاه سال گذشته هم ساخته و پرداخته شده است. فرض ما بر این است که: همانگونه که ظهور دولت صفوی به احیای هویت ملی ایران منتهی شد؛ سقوط دولت صفوی (با همه‌ی معایب و مظالم این دولت) ضربه‌ای جبران‌ناپذیر بر تثبیت و تقویت این هویت ملی زد و با وجود رشادت‌های نادرشاه افشار، تلاش‌های کریم‌خان زند و بنیان‌های کج و معوج خواجه محمدخان قاجار، ایران زمان سختی را سپری کرد تا به نهضت مشروطیت و تثبیت هویت ملی ایران از راه تاسیسات جدید (قانون، پارلمان و …) برسد. فهم اهمیتِ سنتی که «صفویه» آن را پس از هزار سال غیبت نام ایران از نقشه جغرافیای سیاسی جهان احیا کرد و «مشروطه» در عصر جدید آن را تجدید کرد؛ یک ضرورت ملی است و در این راه نظریه‌پردازی‌های برخی روشنفکران به خصوص برخی روشنفکران دینی و به طور مشخص علی شریعتی و نیای اعتقادی او سیدجمال‌الدین اسدآبادی ضربه‌ی نظری و عملی سختی بر فهم هویت ملی ایران زده است. در واقع این پژوهش تداوم همان سخن است که پیش از این با عنوان «تراژدی پروتستانتیسم اسلامی» از آن یاد کردیم و با نهایت تاسف نشان دادیم که چگونه ممکن است آرا و افکار نوگرایان دینی در خدمت بنیادگرایان دینی قرار گیرد و چگونه از دل اصلاح دینی، استبداد (و در اینجا؛ ارتجاع) دینی سربرآورد. (مهرنامه: ۳۶/تیرماه ۹۳) در اینجا البته ما وارد دفاع ماهوی از حکومت صفوی نخواهیم شد و آن را (تا جایی که قابل دفاع است) به پژوهشی دیگر ارجاع می‌دهیم و از آن فراتر؛ حتی فرض را بر این می‌گذاریم که صفویه به همان اندازه که آغاز احیای ایران را به عنوان یک دولت بود آغاز انحطاط ایران به عنوان یک فرهنگ هم بود و به خصوص پس از مرگ شاه‌عباس کبیر از حیث سیاسی و فرهنگی و مذهبی رو به انحطاطی نهاد که در قیاس با قرون چهارم تا هفتم (عصر نوزایی فرهنگی ایران) عصر انحطاط بود و این انحطاط دست کم تا نهضت مشروطیت ادامه یافت؛ اما آنچه اساس سخن ما را در این جا تشکیل می‌دهد دفاع از هویت‌ سیاسی و جغرافیایی «ایران جدید» است که در قیاس با «ایران باستان» از حدود سال هزاره هجری آغاز می‌شود و تا امروز باقی مانده است. هویتی مبتنی بر زبان فارسی، مذهب شیعی و سیاست ایرانشهری که از صفویه تا مشروطه با سستی و استواری تداوم یافته و به طور روشن مانع از ادغام ایران در جهان اسلام تحت استیلای نهاد خلافت (عرب و ترک) شده است. خلافتی که نه از درون اندیشه سیاسی اسلام که از درون فرهنگ سیاسی عرب (و سپس ترک) سر برآورد و امامت را در تداوم نبوت ندید و عربیت و قریشیت را جایگزین امامت کرد. در واقع برخلاف پاره‌ای تاریخ‌ندانی‌ها و ساده‌انگاری‌های برخی روشنفکران دینی سنی‌زده، نزاع مذهب اهل بیت و اهل سنت نزاع سلطنت و جمهوریت نیست چرا که هنوز نظریه‌ی ضرورت قریشی بودن خلیفه‌ی مسلمین  نزد اهل سنت زنده است که نافی جمهوری‌خواهی ادعایی سنیان است. پس نزاع سیاسی شیعه و سنی نزاع سلطنت و خلافت نیست نزاع اعتقادی امامت و خلافت است و امامت حکومتی موروثی نیست.

بر این اساس درک تحولات منطقه خاورمیانه؛ پدیدار شدن داعش و اتخاذ راهبرد مقتضی در برابر آن تابعی از فهم ما از هویت ملی ایرانی ـ شیعی در چهارصد سال اخیر است که از صفویه شروع و به مشروطه منجر می‌شود و اکنون در صورت جمهوری‌خواهی شیعی در برابر بنیادگرایی سنی حلول کرده است. در این صورت‌بندی نظری دو نظریه‌ی سیاسی ـ تاریخی ـ دینی از دو روشنفکر مسلمان در خور نقد جدی است؛ دو نظریه‌ای که خواسته یا ناخواسته تیغ به دست زنگی مست داده و سبب شده که نه تنها دشمن با اسم رمز تشیع صفوی بر ایران اسلامی بتازد بلکه روشنفکران و سیاستمداران ایرانی در طراحی تئوری و استراتژی سیاسی متناسب به خط روند:

شکاف کاذب:

۱-تشیع علوی ـ تشیع صفوی

مرحوم دکتر علی شریعتی در مقام سخنوری چیره‌دست برخاسته از خاک خراسان و برآمده از فرهنگ ناب‌گرای آن سرزمین همواره در پی اسلام خالص و پاکیزه از هرگونه پیرایه بود. او به عنوان یک تفکیکی راستین (معتقد به مکتب تفکیک دین از فلسفه و عرفان) معتقد بود:

«سه جریان اصلی در تاریخ اسلام دیده می‌شود: اسلام خالص [ابوذر]، اسلام آمیخته شده با تصوف شرق و مسیحیت [حلاج] و دیگر گرایش فلسفی و حکمت اسلامی که از یونان آمده است[ابوعلی سینا]. (۳:۲۴)

این سخن، شاه‌بیت اندیشه‌ی شریعتی به عنوان یک متفکر خراسانی است که حلقه‌ی وصل نوگرایی اسلامی و بنیادگرایی اسلامی هم هست. ضدیت با تفلسف و تصوف در همه‌ی گرایش‌های ضدسنت‌گرایی دینی و اسلامی به چشم می‌خورد از جمله به صورت روشن در یک گزارش دست اول از افکار گروه داعش از قول اعضای این گروه می‌خوانیم:

«مفاهیمی در قرآن وجود دارد که فقط از نظر تاریخی قابل درک هستند اما پاسخ‌ها را مسلماً باید بدون هیچ تفسیری، لغت به لغت برداشت کرد. این برداشت لغت به لغت از قرآن جزء مهمی از اسلام است. مردمی که امروزه گمراه شده و در سایر ایدئولوژی‌ها گم شده‌اند اغلب کسانی هستند که قرآن را به صورت لغت به لغت تعبیر نمی‌کنند؟ بلکه مثل یونانیان باستان در موردش فلسفه می‌بافند.» (۱۳:۱۲۷) این همسخنی میان شریعتی و داعش محدود به یک کلام و یک روایت نیست و راوی آن نیز فردی آلمانی است که احتمالاً چیزی از ملل و نحل اسلامی نمی‌داند و از مکتب تفکیک یا مدرسه‌ی خراسان و نسبت آن با داعش آگاهی ندارد. با شریعتی نیز آشنایی یا دشمنی ندارد. ما نیز سخن در این باره را کوتاه می‌کنیم و تنها به میل ناب‌گرایی در اندیشه علی شریعتی اشاره می‌کنیم که سبب می‌شود آرمانشهری به نام شیعه علوی (که بدون شک مقصد نهایی همه‌ی شیعیان است) را در برابر واقعیتی (ناگزیر) به نام شیعه صفوی قرار دهد و با نامیدن یکی به نام «تشیع سرخ» و دیگری به نام «تشیع سیاه» دوگانه‌سازی کند. اما شیعه‌ی سیاه چیست؟ و کیست؟

صفویه طایفه‌ای از ایرانیان آذربایجان (و برخی گفته‌اند از تباری در کردستان) بوده‌اند که تحت تاثیر تصوف به تشیع روی آوردند و هر چه گذشت از تصوف آنان کاسته شد و در دوران اوج خویش (عصر شاه عباس کبیر) به تشیع نزدیک‌تر شدند و انحطاط آنان زمانی رقم خورد که باز به تصوف بازگشتند. اگر از حوزه خصوصی صفویان عبور کنیم و حتی قبول کنیم که تدین آنان تظاهر بوده است تردیدی نیست که آنان از تدین و تشیع ابزاری ساختند برای احیای دولت (و شاید با تسامح: ملت)ی به نام ایران که از زمان سقوط ساسانیان هویت و موجودیت آنان کم و بیش انکار شده بود. صفویه برای شیعه ساختن ایرانیان در برابر نظام سلطانی و استبدادی ترکیه‌ی عثمانی (که بر باقی جهان اسلام استیلا داشت) گاه به جنایت هم دست زدند و بنا به نقل‌قول‌ها (العهده علی الراوی) در برابر شیعه‌کشی عثمانی باب سنی‌کشی را باز کردند اما شیعه ماندن ایرانیان پس از صفویان و شیعه بودن آنان حتی قبل از صفویان نشان می‌دهد این تغییر مذهب فراتر از تعزیر و تزویر صفویان بوده است. صفویان مرزهای ایران را به عهد ساسانیان بازگرداندند؛ شهرهایی آباد ساختند، در اصفهان تخت‌گاهی زیبا برای ایران بنا کردند، به رونق علم و حکمت و هنر یاری رساندند و دیوان و دولت ساختند. با وجود ظلم و نیز جهلی که در اواخر عمر صفویان دامن آنان را فراگرفت عالمانی چون میرداماد و میرفندرسکی و شیخ بهایی در آن دوران پدیدار شدند و با وجود سخت‌گیری بر سنیان نمونه‌ای از رواداری و آزاداندیشی (حتی سیاسی) نسبت به مسیحیان در ایران شکل گرفت که اتهام استبداد دینی را از آن دولت می‌زداید. مکتب اصفهان به عنوان یک مدرسه‌ی عقلی دینی در دوران صفویان شکل گرفت و نماد شیعه‌ی معتدل معقول شد که برخلاف مکتب خراسان ضد فلسفه و حکمت نبود.

جالب اینجاست که علی شریعتی چندی پیش از آنکه نظریه‌ی «تشیع صفوی ـ تشیع علوی» را تقریر کند نگاه دیگری به صفویه داشت. او معتقد بود: «صفویه یک قدرت معجزه‌آسای ملی است که با جهان‌بینی تازه می‌تواند هر قدرتی را به خاک برساند» (۳:۷۶) «شریعتی البته به عنوان یک خراسانی در برابر صفویه به عنوان نهضتی آذربایجانی (و سپس در دوران عظمت؛ اصفهانی) موضع دارد و می‌کوشد آن را تافته‌ی جدابافته از تاریخ تشیع نداند: صفویه معلول نهضت تشیع ایرانی است نه اینکه تشیع ایرانی معلول نهضت صفویه باشد. مطالعات نشان می‌دهد که بیشتر این نهضت از خراسان بوده است منتهی صفویه از شمال غربی (ایران: آذربایجان) برخاسته‌اند… نهضت سربداریه یعنی شروع صفویه و صفویه شکست‌خورده سربداریه را ادامه دادند.» (۳:۷۴)

 

جای آن دارد که این دوگانه‌ی «خراسان/ اصفهان» را پی بگیریم و پیش از این نیز ما در دو پژوهش جداگانه در باب مکتب خراسان (مهرنامه) و مکتب اصفهان (مهرنامه ۳۲/آذر۹۲) به مبانی این رقابت سیاسی فکری پرداخته‌ایم اما در اینجا به همین نکته بسنده می‌کنیم که مکتب خراسان به عنوان یک مدرسه‌ی فکری ضدفلسفه بیشتر در موقعیتی انقلابی (پس از ناکامی حکومت سربداران) باقی ماند اما مکتب اصفهان به عنوان یک مدرسه فکری فلسفه از موقعیت انقلاب به موقعیت حکومت تغییر کرد و ریشه‌ی نقد علی شریعتی به حکومت صفویه را هم شاید توان در همین نکته جست‌وجو کرد. اما حتی همین دکتر علی شریعتی نیز در اوایل کار به صفویه بدبین نبود و در آبان ماه ۱۳۴۸ که در دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد درس می‌داد با بیان این سخنان نگاهی مثبت‌تر به نهضت صفویه داشت تا آبان ماه ۱۳۵۰ که در حسینیه‌ی ارشاد تهران به نقد صفویه پرداخت و از دو نوع تشیع سرخ و سیاه سخن گفت: سخنرانی شریعتی در آبان ماه ۱۳۵۰ مطابق رسم روزگار مبارزه، با تفسیر انقلابی مفهوم توحید ـ آن‌گونه که شریعت سنگلجی آموزگار آن بود ـ شروع می‌شود: «اسلام دینی بود که با نه‌ی محمد … «نه»ای که شعار توحید با آن آغاز می‌شود شعاری که اسلام در برابر شرک ـ مذهب اشرافیت و مصلحت ـ با آن آغاز شد(شروع می‌شود)»(۱:۱۱)

اما مصداق این مذهب شرک و اشرافیت و مصلحت (از نظر گوینده) کیست؟ شریعتی که نمی توانست تشیع صفویان را انکار کند ـ نام این شیعیان مشرک و اشرافی و مصلحت‌گرا را «شیعه صفوی» می‌گذارد و در وصف این گونه شیعیان می‌نویسد: «یقین بدان رفیق که او شیعه است، اما شیعه‌ی شاه عباسی! شیعه‌ علوی نیست! این پیرو آن شخصیت مقابل علی است. سیاستمدار سقیفه است که همه را دارد و بر اساس مصالح کار می‌کند نه بر اساس حقایق.» (۱:۳۵) تک تک عبارات شریعتی در اینجا محل نقد است: شریعتی از شرک در برابر توحید می‌گوید اما روشن نمی‌کند که مقصودش از شرک چیست؟ آیا او شفاعت یا توسل را شرک می‌داند؟ شریعتی از مصلحت در برابر حقیقت می‌گوید. آیا مصلحت در شریعت و سیاست عاری از حقیقت و دشمن آن است؟ آیا مصلحت خلاف عقلانیت است؟ شریعتی از اشرافیت می‌گوید. آیا مطلق اشرافیت در شریعت حرام است یا حکمی شرعی و عقلی درباره آن وجود دارد؟ شریعتی از شاه عباس می‌گوید. آیا شاه عباس کبیر دشمن و نقطه مقابل امیرالمؤمنین علی (ع) است؟

شاه عباس ـ که به تبلیغ یا واقعیت خود را کلب (سگ) آستان علی (ع) می‌دانست البته هرگز مدعی فرقه‌سازی نبود اما شریعتی با انکار همه‌ی خدمات و زحمات شاه عباس کبیر و با وجود اذعان به جایگاه ملی او می‌کوشد این جایگاه را ساخته‌ی تاریخ بداند. شریعتی از سویی اقرار می‌کند: در تاریخ ایران پس از اسلام حکومت صفویه تنها حکومتی است که ریشه‌های عمیق در میان توده دارد. برای همین است که شاه عباس که یک سلطان متأخر است در افکار و اذهان توده شیعی یک شخصیت اساطیری در ردیف اسکندر و خضر قرار می‌گیرد. (۱:۵۳)

و از سوی دیگر می‌نویسد: «مسلما تبلیغات و قدرت‌های تبلیغی ماهرانه نقشی [در ترویج و تحبیب صفویه] بازی می‌کنند.»(۱:۵۲)

شریعتی می‌داند که صفویه هرگز مدعی فرقه‌سازی نبوده است اما می‌کوشد صفویه را تا حد یک فرقه تنزل دهد. در آن روزگار رسم بود که به آموزه‌ی اهلی «توحید» در اندیشه اسلامی چنان تمرکز بخشند که آن را به تنهایی (بدون اتصال به اصول دیگر دین و مذهب مانند نبوت و امامت) معیار تدین بدانند. این اندیشه نزد اهل سنت به خصوص وهابیان و سلفیان جایگاه محوری دارد تا جایی که آنان معتقدند: «شیعیان مسلمان نیستند. آنها یکتاپرست (موحد) نیستند چون به امامان‌شان توسل می‌جویند و علی و دیگر امامان خود را مقدس می‌دانند.» (۱۳:۲۰۴) و به همین علت گروه‌هایی مانند داعش معتقدند باید شیعیان را قتل عام کرد: «اولین قانون در قرآن این است نباید غیر از خداوند کسی را بپرستی. بت‌پرستی جرم سنگینی است که مجازات آن مرگ است.»(همان) [این سخن در ماه‌های اخیر از سوی مفتی وهابی حجاز تکرار شد و ایرانیان را نه مسلمان که پیرو آئین مهر معرفی کرد] اما نسبت این افکار با آرای شریعتی چیست؟

شریعتی در زمانه‌ی خود از منتقدان جدی عزاداری سنتی بود تا جایی که برخی او را به انکار این سنت‌های مذهبی و نیز پاره‌ای مفاهیم شیعی مانند شفاعت و توسل متهم کردند. شریعتی اما از راه دیگری وارد انکار این مفاهیم می‌شود و آن اتهام غربزدگی به صفویه و شیعه است: پس از آن که متفکران سلفی از تفکر فلسفی و یونان‌زدگی به عنوان اولین نمود غربزدگی در جهان اسلام (قرون چهارم تا هفتم ـ دوران نهضت ترجمه) یاد می‌کنند شریعتی مدعی است اولین موج‌های فرنگی‌مآبی نه در دوره‌ی قاجاریه که در عصر صفویه شروع شد: «وزیر امور روضه خوانی و تعزیه‌داری رفت به اروپای شرقی و درباره مراسم دینی و تشریفات مذهبی آنجا تحقیق کرد، مطالعه کرد و بسیاری از آن سنت‌ها و مراسم جمعی مذهبی و تظاهرات اجتماعی مسیحیت و برگزاری و نقل مصیبت‌های مسیح و حواریون و شهدای تاریخ مسیحیت و نیز علائم و شعائر و ابزارها و وسایل خاص این مراسم و دکورهای ویژه محافل دینی و کلیسا را اقتباس کرد و همه را به ایران آورد این اولین تماس فرهنگی ایران است با غرب.»(۱۸۳-۱۸۲:)

از همین جاست که جهت انگشت اتهام شریعتی به سوی صفویه روشن‌تر می‌شود و آشکار می‌شود که اتهام او گرچه ریشه معرفتی دارد اما میوه‌ی سیاسی دارد. دغدغه اصلی علی شریعتی از نقد صفویه، نقد سیاسی آن است. در واقع ظهور صفویه و پیوندی که آن دولت میان ایران و اسلام و غرب برقرار کرد به طرد و رد نظریه خلافت و بازگشت تئوری سلطنت منتهی شد. کلمه‌ی شاه در برابر کلمه‌ی سلطان و خلیفه احیا شد و ایرانیان که هوشمندانه از علی‌ابن‌ابی‌طالب به عنوان شاه ولایت یاد کرده بودند و صوفیان مشایخ خود را به نام شاه می‌خواندند به هم رسیدند و شاه و شیخ را یکی کردند و اسماعیل صفوی را هم شاه و هم مرشد کامل خواندند. ادعای سیادت صفویان هم مزید بر علت شد. شریعتی با وجود آنکه به عنوان نظریه‌پرداز جریان ملی ـ مذهبی در ایران مشهور است به شدت در برابر این نوع پیوند میان ملیت و مذهب واکنش نشان می‌دهد و آن را به تمسخر می‌گیرد: هدف این است که «قومیت رفته» در «اسلام آمده» نهان شود و راه این است که «سلطنت ساسانی» با «نبوت اسلامی» پیوند خورد و «فره ایزدی» با «نور محمدی» درآمیزد… در نتیجه ایجاد یک نوع تشیع شعوبی (پدیدار شود). (۱:۱۰۹)

شریعتی واژه‌سازی را به اوج می‌رساند و افزون بر شیعه صفوی به طعنه از شیعه ساسانی یاد می‌کند که به نظر او تداوم تئوری ازدواج امام حسین (ع) با شهربانو دختر شاهِ هزیمت شده  ایران (آخرین شاه ساسانی، یزدگرد سوم) است و بنا به ادعای پاره‌ای راویان مادر امام سجاد و در نتیجه همه‌ی امامان شیعه. شریعتی می‌گوید: «سازندگان این داستان (شهربانو) که ایران‌پرستان بوده‌اند، خواسته‌اند علی را طرفدار ساسانیان جلوه دهند در برابر عمر که دشمن ساسانیان و شکست‌دهنده سپاه یزدگرد است.»(۱:۱۰۱) و آنگاه به این کار خود افتخار می‌کند: «من با رد این روایت چه ضربه‌ای به شیعه زده‌ام: البته شیعه‌ی ساسانی»(۱:!۰۱) بدیهی است که ایرانیان (شیعه) خاطره خوشی از خلیفه دوم ندارند اما چرا شریعتی مدافع جناب عمر است؟ با وجود ضرورت حرمت به خلیفه دوم آیا نمی‌توان روش او در فتح ایران با شمشیر را خلاف سیره رسول اکرم داشت؟ از سوی دیگر پرداختن به صحت روایت شهربانو موضوع این پژوهش نیست و پژوهشگرانی مانند دکتر احمد مهدوی دامغانی به دقت این موضوع را بررسی کرده‌اند اما نکته مهم در اینجاست که علی شریعتی به عنوان یک روشنفکر ملی ـ مذهبی(؟!) از اینکه آمیزه‌ی صفویه و صوفیه، تشیع و تصوف، اسلام و ایران به احیای میهن منجر شده است، چندان خوشحال نیست: «احیای خصایص قومی و ملی، ایرانی را از عرب و ترک مشخص می‌ساخت و تشدید اختلاف نژادی و ملی و زبانی میان ایرانی و غیرایرانی اشتراک دینی هزارساله‌ی آنها را تضعیف می‌نمود و وحدت اسلامی در برابر احساس ملیت ایرانی رنگ می‌باخت و شعوبی‌گری صفوی که خود را به رنگ سبز تشیع درآورده بود، توده‌ی مسلمان ایران را با حفظ ایمان و احساس اسلامی جدا ساخت و تشیع علوی که همیشه موارد اختلاف خود را با اکثریت مسلمان (عامه) در زیر پوشش تقیه نگاه می‌داشت تا تفرقه ایجاد نکند، شیعه صفوی این پرده را برداشت و حتی روی موارد اشتراک و اتفاق افکند! قومیت (ناسیونالیسم، شوونیسم، راسیسم) که مرز یک جامعه‌ی نژادی است، همیشه امت را که یک جامعه اعتقادی است قطعه قطعه می‌کند.» (۱:۱۱۳) در واقع شریعتی میهن‌دوستی ایرانی را با تعبیر عربی شعوبی‌گری سرزنش می‌کند و آن را چون تازیان گناه ایرانیان می‌داند!

شریعتی متهم ردیف اول این گناه را دولت صفویه می‌داند: «صفویه… بر گرد ایران حصاری از قومیت کشید و آن را از دنیای اسلامی جدا کرد و میان مردم مسلمان ایران و جامعه‌ی بزرگ اسلامی دیواری سیاه و قطور کشید که از کینه‌ها و نفرتها و بدبینی‌ها و جعل و سبّ و لعن و تحریف و تفسیق و تکفیر ساخته شده بود و روز به روز به وسیله‌ی دستگاه‌های تبلیغاتی روحانیت وابسته به عالی‌قاپو قطورتر و بلندتر و محکم‌تر می‌شد.»(۱:۱۱۴)

خیانت صفویه از نظر شریعتی همان چیزی است که ممکن است در روزگار ما خدمت صفویه حساب آید: «توجیه مذهبی قومیت و احیای ملیت ایرانی در زیر نقاب تشیع و جدا شدن ملیت ایران از امت بزرگ اسلامی.»(۱:۱۱۵) در باب امت (اسلامی) و نسبت آن با ملیت (ایرانی) بعدا سخن می‌گوییم اما گاه تعابیر شریعتی در وصف خیانت صفوی به گونه‌ای است که از آن بوی ذم شبیه به مدح به مشام می‌رسد: «تشیع صفوی… با ملیت ایرانی یک نهضت تازه و نیرومند به وجود آورد و این دو قدرت در این نهضت چنان در هم جوش خوردند که قابل انفکاک نبودند و چنان با هم ترکیب شدند که یک تشیع ملی یا ملیت شیعی به وجود آمد.»(۱:۱۱۷)

بدیهی است که این داوری می‌تواند امروزه خواننده را گیج کند که شریعتی ضد صفویه حُسن آن را می‌گوید تا عیبش را؟! اما واقعیت این است که شریعتی با یک الگوی تحلیل مارکسیستی می‌کوشد حتی محاسن صفویه را معایب جلوه دهد: «تیغ ملک و تسبیح ملای صفوی یکی می‌شوند و میدان نقش جهان را در اصفهان ببین که مسجد شاه و مسجد شیخ و قصر عالی‌قاپو چه نقش خوشی ساخته‌اند، شانه به شانه‌ی هم چشم در چشم هم و در وسط میدان بازی! شاه، داماد شیخ (شیخ لطف‌الله)، شیخ داماد شاه (میرداماد).» (۱:۱۱۸)

بدون شک اگر ایران امروز، اصفهان را نداشت مصداقی برای ارائه میراث فرهنگی و معماری اسلامی ـ ایرانی خود نداشت اما برای شریعتی انقلاب مهم بود نه تمدن: «در این اکسیر شوم استحمار صفوی از خون، تریاک ساخته است و از فرهنگ شهادت، لالایی خواب! دستگاه تبلیغاتی صفوی که به صورتی روحانیتی رسمی مشابه با دستگاه کلیسا ساخت و روحانیون آن در حقیقت سپاه این دولت بودند.»(۱:۱۲۲)

شریعتی مانند همه‌ی روشنفکران از چپ دشمن آزادیهای اقتصادی و اقتصاد آزاد بود. به تعبیر او از اقتصاد صفوی (که مبتنی بر قواعد عرضه و تقاضا بود) توجه کنید. شریعتی به طنز از یک گفت‌وگو در بازار صفوی می‌گوید: «آقا مگر هر کس آزاد نیست جنسی را به هر قیمتی که خودش خواست بخرد؟ اگر صاحب جنس هم رضایت داد شرعاً جایز نیست؟… من دلم خواسته یک سیر نبات را صدهزار تومان بخرم. مگر شرع، شهرداری است که بر قیمت‌ها نظارت داشته باشد؟» (۱:۱۲۶)

تلقی شریعتی از سیاست، اقتصاد و فرهنگ صفوی آشکارا تفسیری مارکسیستی از انسان، جامعه و دولت است. برخلاف کسانی که می‌کوشند آثار (ولو غیرمستقیم) علی شریعتی بر گروه‌هایی مانند فرقان را انکار کنند این علی شریعتی بود که برای نخستین بار به تفسیر مارکسیستی احکام و افکار اسلامی پرداخت. او معتقد بود که تقیه همان مبارزه مخفی است.(۱:۱۵) مسجد مظهر وحدت طبقاتی در امت اسلامی است.(۱:۱۸۷) شیعه «همچون یک حزب انقلابی مجهز، آگاه و دارای ایدئولوژی بسیار عمیق و روشن» است.(۱:۱۵) شریعتی از اولین دشمنان غرب بود و صفویه را به سبب غربزدگی (در روابط خارجی) تکفیر می‌کرد. این داوری شریعتی درباره‌ی غرب آمیزه از بنیادگرایی و مارکسیسم در تحلیل روابط بین‌الملل بود که ریشه در فهم او از تاریخ فلسفه و اندیشه سیاسی هم داشت. درک شریعتی از روابط و سیاست خارجی یکی از نقاط عطف خدمات او به بنیادگرایی اسلامی است: شریعتی به عنوان یک متفکر تفکیکی معتقد بود تنها راه رستگاری اسلامی: «فهم درست اسلام و فرهنگ اهل بیت در برابر فلسفه یونانی و تصوف شرقی به شکل یک نهضت سیاسی و اجتماعی عمیق و انقلابی در میان توده‌ها و به ویژه روستاییان است.»(۱:۱۵) این تلقی به همان اندازه که تفکیکی است، مارکسیستی هم هست. ضدیت با فلسفه یونان (که ارسطو در نقطه کانونی آن قرار دارد) و تکیه بر انقلاب توده‌ای (که البته شکل روستایی‌اش آن را به نظرات مائوئیستی نزدیک می‌کند). پیوند بنیادگرایی و مارکسیسم است. اما نکته مهم در این راهبردِ شریعتی، غرب‌ستیزی آن است. مفهومی که نوع ناسیونالیسم علی شریعتی را هم روشن می‌کند: شریعتی به این معنا روشنفکری ملی ـ مذهبی محسوب می‌شد که ملی‌گرایی را نه به معنای فرهنگی و تمدنی آن که به معنای مبارزه‌ی ضدامپریالیستی و مارکسیستی قبول داشت. شریعتی معتقد بود: «امروز مبانی ناسیونالیسم اصالت خاک و خون و عصبیت قومی و نژادپرستی و تفاخرات اجدادی و برتری‌جویی‌های ملی نیست. ناسیونالیسم در زمان ما بیشتر یک مفهوم طرد و عکس است، یک پاسخ است. یک اصالت مطلق اعلی و افضل نیست یک ضدیت جبری و ضروری دیالکتیکی است. به قول شاندل(؟!) ملیت از آن هنگام تحقق نمی‌یابد که ملت به وجود می‌آید بلکه در آن لحظه به وجود می‌آید که ملت تهدید به نفی می‌شود.»(۲:۱۹۳)

و البته مستظهر هستید که این جناب شاندل نام مستعار و مجعول خود مولف است [شاندل به معنای شمع وارونه شده: شریعتی مزینانی/علی] و علی شریعتی با ارجاع به خویش به عنوان یک متفکر ناشناخته می‌نویسد: «ناسیونالیسم قدیم، شَخ و رَخ گرفتن سر و گردن یک خودشیفته متکبر بود. فیس و افاده فروختن به دیگران و خودنمایی‌های شازدگی و اشرافی و جاهلی! اما ناسیونالیسم امروز سر و گردن کشیدن آزاده مرد هوشیاری است در برابر دیو سیاهی که سر و گردن او را به کمند اسارت خویش درآورده است و او را که شخصیتی بوده است و خانواده‌ای و سرمایه‌ای و سر و سامانی، اکنون به فقر و جهل و تقلید دچارش کرده است.»(۲:۱۹۵)

با همین تحلیل شریعتی ایران‌گرایی را نه یک واقعیت که یک مبارزه می‌داند: «در اواخر دوره ساسانی ملیت ایران وجود نداشت، از هنگامی که خلافت عربی اموی و عباسی بدان حمله برد و کوشید تا موجودیت آن را نفی کند، وجود پیدا کرد.»(۲:۱۹۴)  این گونه است که شریعتی نخستین کاشف عدم وجود ملیت ایران می‌شود.

روشن است که تلقی شریعتی از ناسیونالیسم هم مارکسیستی است: «آنچه من در اینجا ناسیونالیسم می‌خوانم، آن را با مارکسیسم می‌سنجم. نهضت آزادی‌بخش و ضدامپریالیستی ملت‌های استعمارزده دنیای دوم (سوم سابق) است.» (۲:۱۹۶)

و در این تلقی مارکسیستی از ناسیونالیسم، ناگزیر ایران هم باید تحقیر شود: «این اواخر در زمان انوشیروان و بعد از او به اسم چند طبیب و حکیم برمی‌خوریم. اما چه زود دماغ سوخته می‌خرند! اسمها همه خارجی است، بختیشوع و … آری اینها دانشمندان روم شرقی‌اند که از ترس مسیحی شدن ژوستین دررفته‌اند و به اینجا آمده‌اند و دانشگاه گندی‌شاپور را ساخته‌اند. پناهندگان سیاسی‌اند. پس اولین دانشگاه ما را هم در عصر طلایی باستان یونان‌ها ساختند. پس چرا پس از اسلام همین ملت یائسه و عقیم چنان یک‌باره شکفت.»(۲:۱۹۸) [در واقع علی شریعتی در انکار ایران بر استاد مصطفی ملکیان فضل تقدم دارد!]

بر مبنای این تحلیل مارکسیستی از ناسیونالیسم آنچه اصالت دارد، نه «ملت» که «امت» است چرا که «ملت» مفهومی ارتجاعی (مبتنی بر خاک و خون) و امت مفهومی انقلابی (مبتنی بر عقیده) است. گرچه در همان سخنرانی سال ۱۳۴۸ شریعتی به نفی انترناسیونالیسم پرداخته بود و گفته بود: «راه راستین به سوی اومانیسم راستین از تحقق ملیت‌ها به عنوان تحقق شخصیت انسانی یک جمع عبور می‌کند و برعکس آنچه به نام اصالت نوع انسان، اومانیسم یا انترناسیونالیسم نامیده می‌شود و به این عنوان اصالتهای ملی را نفی می‌کند راهی است که در پایان به امپریالیسم یک ملت بر ملت‌های دیگر می‌پیوندد.» (۳:۱۲۳) و حتی افزوده بود: «آنچه به نام انترناسیونالیسم اسلامی خوانده می‌شود جز توصیه مذهبی امپریالیسم خنثی که اشراف عرب و غلامان ترک‌شان ساخته بودند، نبود.»(۳:۱۲۳) اما دو سال بعد در آبان‌ماه ۱۳۵۰ در حسینیه‌ی ارشاد این همان علی شریعتی بود که علیه ناسیونالیسم و در دفاع از انترناسیونالیسم سخن می‌گفت. آن هم بدترین نوع انترناسیونالیسم موجود که وحدت زیرپرچم امپراتوری عثمانی در برابر اروپای مسیحی بود. این فراز یکی از شگفت‌آورترین تحلیلهای تاریخی روشنفکری ایرانی است که به ملیت و مذهب خویش پشت می‌کند و همچون علی شریعتی به بازتفسیری تراژیک از مفهوم تقیه در مذهب شیعه دست می‌زند: تفسیر شریعتی از تقیه همزمان هم انقلابی است و هم ارتجاعی. او می‌گوید دو نوع تقیه در شیعه وجود دارد: «تقیه عبارت بوده است از دو نوع تاکتیک: اول تقیه وحدت: تقیه شیعه در جامعه بزرگ اسلامی این است که شیعه با ابراز موارد اختلاف باعث تفرقه در وحدت اسلامی شود… دوم تقیه مبارزه: عبارت است از رعایت شرایط خاص مبارزه مخفی برای حفظ ایمان نه حفظ مؤمن.» (۱:۲۳۰)

اگر از تقیه نوع دوم انقلاب برمی‌خیزد تقیه نوع اول جز ارتجاعی نیست که البته این برچسب اگر به خواجه نصیرالدین طوسی‌ها بچسبد ،عقب‌ماندگی و انحطاط است اما اگر به شریعتی‌ها منتسب و در حکومت ذیل سلطنت خلیفه‌ی عثمانی محقق شود اوج پیشتازی و انقلابیگری! شریعتی به استناد باز تفسیر مارکسیستی از تقیه شیعیان و ایرانیان را به تقیه وحدت و ادغام در امت عثمانی می‌خواند!

شریعتی به عنوان یک روشنفکر ملی ـ مذهبی البته نمی‌تواند از حکومت فاسد عثمانی در برابر حکومت فاسد صفوی حمایت کند اما راه شرعی می‌جوید: «رژیم عثمانی بی‌شک یک حکومت فاسد بود و هرگز شایستگی آنکه حکومت اسلامی خوانده شود نداشت و این قضاوت وقتی است که آن را با اسلام بسنجیم اما وقتی آن را قدرتی در برابر استعمار غربی و مسیحیت طماع مهاجم اروپا که برای بلعیدن ما سرازیر شده است و در سر راه خویش با عثمانی ـ که همچون سدی ایستاده ـ درگیر می‌شود، می‌سنجیم و می‌بینیم مسلمانان قدرت بازو و شمشیری به آنان نشان می‌دهند که هنوز خاطره‌اش را از یاد نبرده‌اند و دلاوری و سرسختی اینان حتی به صورت ضرب‌المثل و کنایه و اصطلاح در زبان محاوره و ادبیات‌شان به جا مانده است و وقتی می‌بینیم همین نژاد بی‌رحم و خشن غربی و نظام‌مند انسانی‌شان از هنگام ضعف بازوی ما و غلاف شدن شمشیر ما و شکست همان حکومت‌های فاسد مسلمانان، استعماری را وحشیانه و دردانه و اهانت‌آمیز بر ما تحمیل کردند که تاریخ به یاد نداشت و اکنون به نیروی همین عثمانی متلاشی شده‌اند و هجوم‌شان به کشورهای ما عقب رانده شده است و طعم شمشیر مسلمان را چشیده‌اند و پاپ و قداره‌بندان و سوداگران و ماجراجویانش که از قرون وسطی جنگ‌های صلیبی را بر ما تحمیل کرده بودند، هنوز از نیروی اسلام می‌هراسند و مدیترانه و یونان و همه‌ی اروپای شرقی به چنگ قدرت مسلمین افتاده است، آن وقت قضاوت ما فرق می‌کند.» (۱:۴۸)

دفاع یک شیعه ایرانی از دشمن البته می‌تواند توجیه‌پذیر باشد اگر با مارکسیسم (ایدئولوژی جهان‌وطنی بی‌وطنان) درآمیزد: «اگر از زاویه‌ی شیعی بودن یا سوسیالیست بودن برخیزیم و آن را از پایگاه اسلامی یا ضداستعماری بنگریم، شیعه به عنوان مسلمان در برابر مسیحی و روشنفکر به عنوان یک استعمارزده شرقی در برابر استعمارگر غربی بدان بیندیشیم، آنگاه قضاوتش عوض می‌شود. از این نقطه‌نظر آرزو خواهد کرد که کاشکی همان صلاح‌الدین ایوبی ضدشیعی بار دیگر در فلسطین ظهور کند… همان عثمانی‌های فاسد سنی‌مذهب قدرت استعماری غرب را از آفریقا و آسیا و از جامعه‌های بیچاره اسلامی برانند.»(۱:۴۹)

شریعتی در «عثمانی‌گری» چنان غرق می‌شود که آنان را در برابر غربیان مظلوم می‌خواند: «این همه تبلیغات علیه عثمانی‌ها تظاهر عقده‌های کهنه‌ی غربی و مسیحی است.»(۱:۴۹)

شریعتی مبدع و مبتکر تئوری توطئه هم هست و معتقد است اصل پیدایش دولت صفویه محصول استعمار غرب است: «در اوج مبارزه‌ی عثمانی‌ها با اروپایی که قدرت امپراتوری عثمانی در غرب پیش می‌رفت، ناگهان در پشت جبهه در منتهی‌الیه مرزهای شرقی عثمانی یک قدرت نیرومند مهاجم و تازه‌نفس می‌جوشد و از پشت بر عثمانی حمله می‌کند. این قیام به رهبری فرزندان شیخ صفی‌الدین اردبیلی که یکی از اقطاب تصوف است در ایران روی می‌دهد.» (۱:۵۲)

علی شریعتی به عنوان مشهورترین روشنفکر دینی معاصر اما وام‌دار نام بلند دیگری است که آموزه‌ی میهن‌پرهیزی و جهان وطنی را به او آموخت:

 

۲-اتوپیای اتحاد اسلام؛

اسب‌تروای عثمانی

نَسَب فکری روشنفکران دینی از جمله علی شریعتی را به سیدجمال‌الدین اسدآبادی (یا افغانی) می‌رسانند. روشنفکر همه‌چیزدان سیاست‌پیشه‌ای که ملیت نداشت و گاه خود را ایرانی، گاه افغانی، گاه عرب، گاه ترک و … می‌نامید. پرداختن به جایگاه علمی و فکری سیدجمال‌الدین اسدآبادی موضوع این گفتار نیست و شاید بتوان برای او فضایلی یافت چرا که هیچ انسانی خالی از فضیلت نیست هر چند که از سیدجمال هیج رساله‌ی علمی یا فلسفی یا دینی بدیع در دست نیست و ردیه‌ی او بر خطابه‌ی ارنست رنان هم در زمره‌ی آثار متوسطی است که در تاریخ اندیشه اسلامی مشابه بلکه بهتر از آن بسیار است. اما سیدجمال‌الدین اسدآبادی در فکر جهان‌وطنی و بی‌وطنی و علاقه به امپراتوری عثمانی بر علی شریعتی فضل تقدم دارد.

سید جمال‌الدین اسدآبادی در جانبدارانه‌ترین تحلیل‌های تاریخی، انسانی اصلاح‌طلبی شناخته شده است که برای خروج جهان اسلام از عصر انحطاط به فکر تغییر و تحول و تجدد افتاد. عموماً تصور می‌کنند که او چندان به توده‌های مسلمان امید نداشت و بیشتر سعی می‌کرد از راه نفوذ در دربار و دیوان در دولت‌های اسلامی (ایران، ترکیه، مصر و هند و …) و حتی دولتهای غیراسلامی (به طور مشخص انگلیس) آنان را به اصلاحات در جهان اسلام فرابخواند. سیدجمال دوستداران زیادی داشت از روشنفکران مذهبی تا روشنفکران لائیک. از علی شریعتی تا سیدحسن‌تقی‌زاده، حلقه‌ی دوستان او از میرزا ملکم‌خان ارمنی تا میرزاآقاخان شیخی مذهب و برخی بابی‌مذهبان را دربرمی‌گیرد. سید در مقطعی به شهادت اسنادی که دوستداران خود او منتشر کرده‌اند، به عضویت فراماسونری  درآمد و با ناصرالدین شاه قاجار و سلطان عبدالحمید عثمانی تا مقطعی روابط خوبی داشت اما واقعیت این است که سیدجمال‌الدین اسدآبادی هرگز یک میهن‌دوست واقعی نبود.

از نامه‌ی او به سلطان عبدالحمید عثمانی شروع می کنیم. نامه‌ای که شرح کشاف اهداف و اغراض سفرهای پیاپی او به جهان اسلام است. خطابِ نامه به سلطان عثمانی چنین است: «رکن رکین مُلک و ملت و حصن حصین دولت علیه ابد مدت، فخر عثمانیان و روح کالبد جمله مسلمانان.»(۴:۱۴۱)

شاید نتوان بر لحن این نامه در آن روزگار خرده گرفت و از تقبیح لحن نامه‌ی یک ایرانی به دشمن عثمانی هم باید درگذشت چون سید ادعای ملیت و ایرانیت نداشت اما اهداف سید از سفر به اطراف و اکناف جهان اسلام درخور نقد و بررسی است. او خطاب به سلطان عثمانی می‌نویسد: «این عاجز می‌خواهم که حُبا فی‌المله راه آن مملکت [هند] را پیموده و با جمع نواب و امرا و علما و عظمای آن بلاد ملاقات نموده و آثاری که از اتحاد و یگانگی در امر عالم ظاهر و هویدا و مضاری که از اختلاف و یگانگی پیدا شده است یکایک بدان‌ها بیان سازم و گوش‌های آنها را با اسرار حدیث المؤمنون اخون بنوازم.» (۴:۱۴۲)

سید البته به سلطان اطمینان می‌دهد که اقدامی علیه دولت انگلیس به عنوان حاکم هندوستان نمی‌کند: «بدون آن که متعرض سیاست انگلیزیه شوم یا خود سخنی بر ضد آنها زنم بلکه اساس کلام را بر مقاصد روس خواهم نهاد و داد سخن در این معنی خواهم داد. و شبهه‌ای نیست که طائفه انگلیز این حرکت حکمت‌آمیز که موجب نفرت هندیان از روسیان است خوشحال و مسرورالبال خواهند شد.» (۴:۱۴۳)

از نظر سید عواید سفر به هند روشن است: «چون چنین حرکتی در هند واقع شود از چند فائده خالی نخواهد بود:

اول: آنکه هیچ شک و شبهه ندارم که اعانه مالیه معتد بها به دست خواهد آمد. دوم: آنکه الفت و معارفه قویه بلکه اتحاد تام اسلامیه در میانه مسلمانان خواهد به هم رسید. سیم: آنکه چون اتحاد تام مسلمانان مفهوم طائفه انگلیز گردد البته پلتیک خود را دائماً با دولت علیه مستحکم خواهد داشت. چهارم: نکته‌ایست باریک [که] بر ارباب بصیرت مخفی نیست.» (۴:۱۴۳)

نویسنده رمز نکته چهارم را بازگو نمی‌کند. گویی رازی میان سید و سلطان در میان است اما می‌افزاید: «می‌خواهم بعد از تمام امر هندوستان روانه دارالایمان افغانی شوم و اهالی آن بلاد را که مانند شیر بیشه از خونریزی اندیشه ندارند و از آهنگ جنگ خصوصاً جنگ دینی درنگ را روا نشمارند به محاربه دینیه و مجاهده ملیه دعوت کنم و مقاصد روسیه را در پیش نهم و به زبان بلیغ تبلیغ نمایم.» (۴:۱۴۳)

 

هدف تبلیغ سید در همه جا یک چیز است صیانت از حکومت عثمانی چرا که: «اگر خدای نخواسته بر دولت علیه عثمانیه چشم‌زخمی برسد نه مکه مکرمه را قراری و نه مدینه منوره وقاری بلکه نه از اسلام  اسمی و نه از دین رسمی خواهد ماند و بعد از آن نه صوت اذانی خواهند شنید و نه قرآنی‌خوانی خواهند دید.» (۴:۱۴۴)

سیدجمال‌الدین اسدآبادی در اینجا برای نخستین بار در این نامه سخن از نظریه «اتحاد اسلام» به میان می‌آورد: «از آنجا عطف عنان به جانب ترکمان کنم… در این اخیر زمان کلاه عار بر سر و پیراهن ننگ در برکرده‌اند و شهر چندین ساله خود را بر باد و بر امر روس سر انقیاد نهادند به اخذ ثار دعوت و عرق جنسیت ترکیه را حرکت و علم اتحاد اسلامیه را بر دوش و به محاربه دینیه در آن ولا نیز خروش برآورم.»(۴:۱۴۴)

مطالبه سید از سلطان البته مالی نیست: «این عاجز در این بابت به هیچ وجه من‌‌الوجوه نه درهمی از دولت خواهانم و نه دیناری، جویان بلکه حباً اسلام به این امر خطرمند قیام خواهم نمود.»(۴:۱۴۵)

اما از سلطان عثمانی حمایت سیاسی می‌خواهد: «چون آن بلاد از مرکز سیاست به غایت دور و اهل آنجا از اخبار عالم و احوال دولت علیه در این زمان به غایت مهجورند اگر بی‌مستمسک بدین کار مستمسک شوم، رسما امرای آن دیار را خوش نیاید… پس اگر این استدعا قبول مقبول رای رضین و خرد خورده‌بین آن خداوند دانش و هوش افتد، با امرنامه‌ای از دولت مفتخرم بسازند و به اذن صریحی این حقیر را بنوازند… اگر از برای دستورالعمل گرفتن آمدن خود این عاجز به آستانه‌ی علیه لازم است نیز از دل و جان تابع فرمانم.» (۴:۱۴۶)

با وجود این نامه‌ی روشن و بلیغ، سیدجمال‌الدین اسدآبادی نتوانست حمایت سلطان عبدالحمید برای آنچه اتحاد اسلام به سود امپراتوری عثمانی می‌خواند را به دست آورد. اما علت اختلاف چه بود و چرا سیدجمال نتوانست در جلب نظر سلطان موفق شود؟ میرزا لطف‌الله اسدآبادی خواهرزاده سیدجمال‌الدین اسدآبادی می‌گوید سید «به تقاضای سلطان عبدالحمید ثانی برای اتحاد عالم اسلام از لندن به اسلامبول آمد: (۵:۵۷) طرح سید روشن بود: «سید قرار داد از هر یک قطعات مهمه‌ی ممالک اسلامی یک نفر نماینده دولتی به انتخاب و یک نفر از طراز اول علما که حقیقتاً نماینده ملی باشد به انتخاب ملت برگزیده شده در اسلامبول گرد هم جمع آمده کنگره عالی بنیانی به اسم مقدس اسلام در اسلامبوی تاسیس و تشکیل نماینده و حل قضایای مهمه را در همه جا و همه موارد به حکمیت آن کنگره رجوع و محول داشته تصمیمات و مقطوعات کنگره اسلامی را همه‌ی دول و ملل مسلمان مذهب واجب الاحترام شناخته، تبعیت نمایند.» (۵:۵۷)

در برخی منابع گفته‌اند سلطان از طرح سید حمایت کرد و حتی برای او دفتر و بودجه گذاشت اما در نهایت اختلاف افتاد. چرا که: «قصد عبدالحمید این بوده که خودش را در راس این کنگره ریاست جای داده و مقام خلافت عامه و خاصه را تواماً حائز شود. یکی از موضوعاتی که بعداً تولید اختلاف نظر بین سید و عبدالحمید نمود، این مساله بود.» (۵:۵۸)

با وجود این سید تا مدتها میهمان ویژه سلطان عبدالحمید بود که برخی دوستدارانش آن را موقعیت «قفس طلایی» برای سید نامیده‌اند: «سلطان عبدالحمید امر کرد به بهترین طرزی از سید استقبال کنند و مبلغ ۷۶لیره حقوق ماهانه برای او تعیین کرد و او را در محل نیشان طاش در منزل وسیع و مجللی نزد الازمیرو جای داد و یک دستگاه کالسکه در اختیار او گذاشته بود و خدم و حشم زیادی در اختیار او گذاشته شده بود اما یک عده از این خدمتگذاران ماموریت جاسوسی داشتند.»(۶:۷۵)

در نهایت سیدجمال‌الدین اسدآبادی احساس کرد که در اسلامبول به نحو محترمانه‌ای محبوس شده است؛ سپس دوباره نامه‌ای خطاب به سلطان عبدالحمید دوم نوشت و مراتب ارادت خود را به او ابراز کرد.

از همین نامه (که آخرین نامه هم هست)، روشن است که سلطان در آغاز به سید گوشه چشمی نشان داده بود اما هنگامی که متوجه شد ممکن است سید سلطنت خود او را هم تهدید کند، پا پس کشیده است: «قلب من مطمئن بود که توسط مقام اقدس خلافت حمایت خواهد شد ولی اکنون این قلب با ستم و تحقیر شکسته شده است.»(۴:۱۴۷)

سیدجمال سعی می‌کند بار دیگر تهدید نبودن خود برای سلطان را ثابت کند: «فکر و اندیشه من که مشغول تسبیب اسباب بود تا به همه جهانیان این عقیده مرا ثابت کند که سرزمین‌های اسلامی در سراسر روی زمین می‌تواند به وسیله حمایت و پشتیبانی مقام خلافت از تجاوز مصون بماند، اکنون با غبار غرض‌ورزی‌ها تیره و تار گشته است و چشمان مشتاق من که همیشه امیدوار بود تا درخشان شدن ستاره اقبال مقام خلافت عظمی را در سراسر جهان ببیند اکنون با رفتار توهین‌آمیز روبه‌رو شده است.» (۴:۱۴۷)

او خود را به صراحت آلت فعل سلطان عثمانی می‌خواند: «من مقام خلافت را همیشه از دل و جان احترام می‌گذاشته‌ام… من یکی از دوستداران راستگو و از مخلصین واقعی و از خیرخواهان صمیمی شما هستم اما افسوس که من در این ره توفیقی به دست نیاوردم. من همیشه خود را مانند شمشیر برنده‌ای نظیر ذوالفقار حیدر کرار در تأیید مقام خلافت شما نهاده‌ام تا بر ضد دشمنان داخلی و خارجی به کار رود اما این امر مورد قبول واقع نگردید.»(۴:۱۴۸) سید از بذل توجه اولیه سلطان شاد بود: «وقتی من فرمان مقام خلافت را دریافتم که در آن نتیجه مطالعه و نظر مخلصانه مرا درباره امکانات ایجاد وحدت نیرومند در جهان اسلام خواسته بود، آن چنان احساس سرور و خوشبختی کردم که گویی هشت در بهشت روی من باز شده است.» (۴:۱۴۸) اما در نهایت کار او با سلطان انجام نگرفت.

سیدجمال‌الدین اسدآّبادی علی‌رغم شهرت‌اش به آزادگی و شهامت، نامه‌هایی از این دست (بیش از حد فروتنانه) بسیار نوشته است. این نامه‌ها (که همه به وسیله دوستداران و نه دشمنان سید منتشر شده‌اند و مورد تایید آنان است) با نامهای به ناصر‌الدین شاه قاجار شروع شد که چون سید از اصلاحات در دربار او (به روایت دوستان‌اش) ناامید شد از شاه خواست که اجازه سفر به خارج از ایران را به او بدهد و در نهایت نوشت: «هر جا باشم، خود را خادم به مقاصد اعلیحضرت شاهنشاهی که حفاظت دین و صیانت حوزه مسلمین است میدانم.» (۴:۲۱۳)

اما چون پای سید به بیرون از ایران رسید، لحظه‎ای از تلاش برای براندازی ناصرالدین شاه خودداری نکرد. در آغاز به سلطان عثمانی امید بسته بود که ذیل پرچم اتحاد اسلام تنها دولت مستقل مسلمان جهان یعنی ایران را به زیر پرچم عثمانی بیاورد و دست کم در اسلامبول دولت ایران را زیر نفوذ کنگره‌ای قرار دهد که خودش یا سلطان عثمانی رئیس آن باشد. در باب تمایل سیدجمال‌الدین اسدآبادی به امارت و حکومت بر جهان اسلام از آیت‌الله رضی شیرازی نقل شده است که «از شیخ بهاءالدین نوری و ایشان هم از پدرش آشیخ عبدالنبی نوری نقل کرد که ایشان می‌گفت در موقعی که سیدجمال به اسلامبول تبعید شده بود من در اسلامبول بودم. سیدجمال به من برخورد کرد و با اصرار گفت شما واسطه شوید و میرزای شیرازی را وادار کنید که ناصرالدین شاه را تکفیر و از سلطنت عزل کند… علت اینکه سیدجمال این درخواست را از آشیخ عبدالنبی مطرح کرد این بود که آشیخ عبدالنبی از شاگردان فاضل میرزا و نزد وی مقرب بود. آشیخ عبدالنبی به سیدجمال گفت خب اگر شاه ساقط شود، چه کسی به جای او به سلطنت برسد؟ سیدجمال گفت من. آشیخ عبدالنبی گفت این کار به پشتیبان نیاز دارد. پشتیبان تو کیست؟ سیدجمال گفت سلطان عبدالحمید! آشیخ عبدالنبی می‌گفت من قبول نکردم و با سیدجمال بحث کردم. بعداً که آشیخ عبدالنبی خدمت میرزا رسید و ماجرا را برای میرزا بازگو کرد، میرزا فرمود اگر به سیدجمال جواب مثبت داده بودی، اجازه نمیدادم پیش من بیایی.»

حتی اگر این روایت، معتبر و صحیح نباشد، نامه‌ای از سیدجمال خطاب به میرزای شیرازی در دست است که در آن آمده: «باز به نام یک نفر مطلع به حجت‌الاسلام می‌گویم دولت عثمانی هم از قیام تو خوشحال شده و در مبارزه با این تبهکار (ناصر الدین شاه قاجار) به تو کمک خواهد کرد. زیرا دولت عثمانی می‌داند مداخله فرنگیان در نقاط ایران و نفوذشان در این کشور به زیان کشور او نیز خواهد بود.»(۴:۶۶۹)

 از این نامه تاسف‌بارتر نامه‌ی سیدجمال‌الدین اسدآبادی ـ این مبارز با استعمار ـ به ملکه ویکتوریا حکمران وقت انگلستان است: سید در این نامه خود را چنین معرفی می‌کند: «من فرد معروفی هستم. پادشاه ایران و جمع وزرای ایشان و سفرا و رؤسای مذهب مقدس ما، مرا در مقام بلندی که در مذهب دارم، می‌شناسند و مرا معلم و راهنمای عمده برای مردم می‌دانند.»(۴:۱۱۰)

و از زبان ملت ایران می‌نویسد: «ایرانی‌ها به طرف روس‌ها و انگلیس‌ها گرویده‌ و می‌دانند که این دو ملت بزرگ منافع و فواید در ایران دارند و هیچ یک از این دو ملت بزرگ طالب نیستند که مملکت ایران رو به خرابی گذارده و ساکنین و جمعیت آن تلف شوند.» (۴:۱۱۰)

سید به عنوان وکیل خودخوانده‌ی ملت می‌گوید: «وضع مردم هم اکنون طوری است که همواره تقویت و حمایت از دول اروپا را می‌خواهند.» (۴:۱۱۱)

اما خواست ملت چیست؟ «اکنون باید پادشاه معزول بشود و این لفظ عزل در تمام مدت سلطنت پادشاه به زبان مردم جاری نشده بود ولی اکنون برای نخستین بار است که مردم ایران این مطلب را می‌گویند.» (۴:۱۱۲)

سیدجمال‌الدین اسدآبادی حتی پاره‌ای اقدامات مفید امیرکبیر برای تقویت حاکمیت ایران را زیر سوال می‌برد: «بعضی امکنه مقدسه‌ای بود که محل بست برای اشخاصی بود که دچار صدمه بوده یا طرف غضب دولت واقع می‌شدند و محض امنیت خود به آن امکنه مقدسه پناه برده، در آن سکنی می‌گرفتند. حکام ما همیشه از این گونه امکنه مقدسه احترام می‌نمودند ولی پادشاه کنونی این رسم مقدس قدیمه را هم موقوف نمود.» (۴:۱۱۳)

سیدجمال صراحتا خواستار مداخله انگلیس در امور ایران می‌شود: «چشمهای مردم باز شده و بر آنها روشن گردید که دیگر نباید به وعده‌های پادشاه اعتمادی بنمایند (ولی) چشم‌های آنها به طرف دول خصوصاً به طرف انگلیس متوجه گردیده است من به اینجا آمده‌ام و از ملت شما خواهش می‌نمایم در این موقع که اغتشاش برای دولت ایران پیش آمده است، اقدام کنید تا در جلسه‌ی پارلمان در باب تعدیاتی که می‌شود و درباره فرمان پادشاه ایران سوالاتی بنمایید از طرف دولت ملکه انگلیس در باب این مطالب از آنها توضیح بخواهد.» (۴:۱۲۴)

و نکته جالب این است که انگلیس‌ها را با حربه روسی می‌ترساند: «اگر شما به ما ایرانیها کمک ننمایید یا جرأت این کار را نداشته باشد دولت روس آماده این کار هست زیرا که دولت روس اگر بخواهد که مستقیماً به هندوستان برود، مجبور است که از سواحل دریای ایران بگذرد و باری انجام خیال خود البته تأملی نخواهد کرد که ولو به خاطر منافع خود به ملت ایران کمک نموده و آن را تقویت بنماید ولی شما ایستاده‌اید و تماشا می‌کنید و همین‌قدر به واسطه سهام دخانیات و بانک برای خود فایده تصور می‌نمایید، شما نه دوست آشکار و نه دشمن آشکار هستید البته ملت ایران نمی‌تواند شما را دشمن خود بداند بلکه دوست خود میپندارد.» (۴:۱۲۵)

تیر سیدجمال در نامه به ملکه انگلیس هم به سنگ می‌خورد. در این زمان به نام اتحاد اسلام انجمنی در اسلامبول شکل گرفته بود که افرادی مانند میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی (از افراد مشکوک به بابیست) در آن عضویت داشتند. برخی محققان معتقدند بابی‌ها (ازلی‌ها) به علت نقش ناصرالدین شاه (در کنار امیرکبیر) در اعدام علی محمد باب و کشتن دیگر بابی‌ها از او کینه به دل داشتند و از این رو با سیدجمال‌الدین اسدآبادی به عنوان مهمترین دشمن شاه ایران به نام اتحاد اسلام متحد شده بودند (ن.ک.منبع شماره۷) و به همین علت سید در معرض اتهام بابیگری قرار گرفت. این روابط زمانی روشن‌تر می‌شود که عقاید شیخی (مذهبی که به بابی‌گری و بهایی‌گری منجر شد) را در میرزا رضا کرمانی ریشه‌یابی کنیم. فارغ از این اتهامات و روابط آنچه از نگاه مورخان مسلم است اینکه «طرح کشته شدن ناصرالدین شاه در حوزه مرکزی اتحاد اسلام در اسلامبول رقم خورد.»

لطف‌الله جمالی خواهرزاده سیدجمال‌الدین اسدآبادی نوشته است: «پس از نفی نمودن سیدجمال‌الدین از طهران  و ایران میرزا رضای کرمانی که یکی از مریدهای شیعه و مجذوب سید بود به واسطه‌ی شور و محبتی که به سید داشت مکرر در مکرر کتباً، شفاهاً، غیابا حضوراً به ناصرالدین شاه و درباریانش اعلان نمود که به سبب این بی‌احترامی که درباره سید بلاجهته کرده‌اید شما را خواهم کشت. بعضی از دوستان و معتقدین به سید که از حالت میرزا رضا اطلاع داشتند برای اتمام حجت مکرر به خود ناصرالدین شاه و میرزا علی‌اصغر خان صدراعظم و چند نفر از علمای طهران قضیه را اطلاع دادند که میرزا رضا به این قصد و خیال است. هرگاه مرتکب این امر خطیر شد بحثی و تقصیری نه بر سیدجمال‌الدین است و نه بر دوستانش؛ یا او را حبس کنید یا تفتیش نمایید. این بود که به واسطه اعلانات خود میرزا رضا و اظهارات دیگران، میرزا رضا را مدت‌ها و مکرر در حبس و انبار دولتی حبس نمودند.» (۵:۶۴)

با این گزارش‌ها میرزا رضای بیچاره بازداشت و اسیر و شکنجه شد و پس از آزادی به نزد سیدجمال‌الدین اسدآبادی در اسلامبول رفت و به روایت همان راوی هر روز علیه شاه نزد سید بدگویی و لابه می‌کرد تا جایی که «وقتی که دید میرزا رضا گریه می‌کند عصبانی گشته به وی فرمود گریه کار پیره‌زنان است مادامی که دروازه مرگ برای انسان باز است تن به ظلم و پستی نباید بدهد. این عبارات عالی که از صاعقه آسمانی برای میرزا رضا مهیب‌تر بود اثر غریبی به میرزا رضا نمود و از آنجا باطناً مصمم می‌شود که دفع ظلم را از خود بنماید.» (۵:۶۷)

 

میرزا رضا کرمانی البته نمی‌توانست به ایران بازگردد اما حوزه اتحاد اسلام اسلامبول چاره‌ای اندیشید: «شیخ احمد روحی برادر کوچک خود شیخ ابوالقاسم را به سمت ایران فرستاد و میرزا رضا به عنوان خادم ضمیمه تذکره شده عازم ایران شدند…» (۵:۶۸)

میرزا رضا کاملاً در کنف حمایت سیدجمال بود: «کلیه مخارجات این مدت میرزا را از هر قبیل و آنچه لازم داشته همگی را سید (جمال‌الدین اسدآبادی) متحمل بوده.» (۵:۶۸)

چون به تهران رسید، حوزه اتحاد اسلام تهران (که افرادی مانند شیخ هادی نجم‌آبادی و میرزا احمد کرمانی عضو آن بودند) میزبان او شد و سرانجام میرزا رضا کرمانی مشکوک به فرقه بابی تحت هدایت سیدجمال‌الدین اسدآبادی اولین ترور مدرن را در ایران انجام داد و ناصرالدین شاه را کشت. بسیاری دست سلطان عثمانی را در این ترور می‌دیدند: «میرزا رضا در بازجویی‌های خود اعتقاد سلطان عبدالحمید به دخالت ناصرالدین شاه در نزاع سنیان و شیعیان سامرا را سبب قتل او دانسته است. وی اظهار داشته که سلطان آن درگیری‌ها را به تحریک ناصرالدین شاه میدانست. از همین روی به سیدجمال‌الدین گفت تو درباره‌ی او هر چه بتوانی بکن و از هیچ اندیشه مدار. میرزا رضا سپس چنین گفته که سیدجمال‌الدین پس از شنیدن شرح مصیبت‌های او، وی را شماتت کرده و گفته ظالم را بایست کشت چرا نکشی؟ در بیان میرزا رضا ظالم در این میان غیر از شاه و [کامران میرزا] نایب السلطنه کسی نبود.» (۷:۱۴۷)

«مهدی قلی خان مخبرالسلطنه به نقش او در قتل ناصرالدین شاه یقین داشت. دوست علی خان معیرالممالک تدبیر ناصرالدین شاه در به چالش کشیدن خلافت عثمانیان را سبب دشمنی آن حکومت با وی و سرانجام کشته شدنش دانسته است. احمدخان ملک ساسانی با توجه به مطالعاتی که در آرشیو سفارت ایران در اسلامبول داشت به این نتیجه رسیده بود که سلطان عبدالحمید منتظر نتیجه ماموریت میرزا رضا بوده است.» (۷:۱۴۷) بدون شک ناصرالدین شاه قاجار پادشاهی فاسد بود که البته میل به اصلاح داشت اما به علت موانع ذهنی ساختاری هرگز نتوانست یک اصلاح‌طلب واقعی باشد اما ترور پادشاه ایران و دست‌کم تلاش برای براندازی او با کمک نیروی خارجی برای سیدجمال‌الدین اسدآبادی هرگز یک امتیاز محسوب نمی‌شود.

در یکی از مأخذ آمده است که دکتر علی شریعتی به طنز یا جدی سیدجمال‌الدین اسدآبادی را پدر تروریسم اسلامی می‌دانست این سخن حتی اگر به طنز بیان شده باشد، گویای حقیقتی است که ماهیت همه‌ی نهضت‌های بنیادگرایانه معاصر را نشان می‌دهد. اما نه علی شریعتی و نه سیدجمال‌الدین اسدآبادی تنها کسانی نبودند که به رابطه ملیت و دیانت فکر کرده بودند. روشنفکران متدینی بودند که با همه علاقه به این دو، گونه‌ای دیگر میان دیانت و ملیت رابطه برقرار می‌کردند.

 

۳- خدمت به میهن از راه دین

سیدجمال‌الدین اسدآبادی و علی شریعتی هر دو از روشنفکران دینی بودند که خواسته یا ناخواسته به بنیادگرایی اسلامی خدمت کردند. محور مشترک هر دوی آنان نفی ناسیونالیسم و ترویج انترناسیونالیسم بود. در باب اینکه اصولاً ملی‌گرایی با دینداری قابل جمع است یا نه و اصولاً ملی‌گرایی چیست، باید به دانشمندان علوم سیاسی رجوع کرد اما از میان روشنفکران متدین می‌توان به یک نام اشاره کرد که در اوج ترویج افکار و عقاید علی شریعتی با استناد به متون دینی به نقد اندیشه سیاسی او پرداخت. مهدی بازرگان فارغ از موقعیت سیاسی خود به عنوان یک سیاستمدار مسلمان که دلی در گرو نهضت ملی ایران و دلی در گرو انقلاب اسلامی ایران داشت و همزاد نهضت مشروطیت ایران بود، تنها کسی بود که در امواج سهمگین پان‌اسلامیسم و نفی ناسیونالیسم از موضع اسلام و ایران بر سر عقاید و باورهای خود ایستاد و به تصحیح و تنقیح برداشت‌های روشنفکران مذهبی عصر خود از رابطه‌ی دین و میهن پرداخت. کار او گرچه از لحاظ پژوهشی به دقت کار مرتضی مطهری در خدمت متقابل اسلام و ایران نیست اما صراحت و درخشش بسیاری دارد؛ تا جایی که برخی روشنگری‌های او در این زمینه هنوز حتی در زمانه‌ی ما هم مکتوم مانده است. بازرگان ابتدا از قرآن آغاز می‌کند: «خداوند خود را جاعل و ایجادکننده ملت و ملیت اعلام کرده است: «‏یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ‏»(حجرات/۱۳) تفکیک و تشخیص و تعلق خلایق به دسته‌ها و قبائل و به شعبه‌ها و ملل چیزی نیست که مثلاً استعمار قرن اخیر به خاطر منافع و مطامع خود در کشورهای اسلامی تلقین و تحمیل کرده باشد اتفاقا در ایران اصطلاح و اندیشه ملت و ملیت مقارن با انقلاب مشروطیت برای مقاومت و احراز شخصیت در برابر تهاجم و تسلط اروپاییان نسبت به دین و ایمان (یا مله) مردم شیعه ایران بود. در آن آیه سوره حجرات خداوند تشکیل شعب و قبیله را به خود نسبت داده آن را مجاز و طبیعی می‌شمارد و آنچه را که غیرمجاز و ناحق می‌داند و معمول و مطبوع بعضی ملتها و ملیگراهای متعصب می‌باشد تفاخر و تفوق بر سایرین یا استعلا است. به دلیل «لتعارفوا» و توضیح «ان اکرمکم عندالله اتقیکم» را به دنبال آن می‌آورد.» (۱۰:۴۷)

بازرگان تلقی مرسوم از تقابل امت با ملت را رد می‌کند و ملت را در طول امت می‌داند نه در عرض آن: «غیر از ابراهیم درباره‌ی هیچ یک از پیغمبران [در قرآن] «:ان امه» گفته نشده ولی تصریح شده است که انبیا تعلق به یک امت داشته یا امتی را تشکیل داده‌اند که با وجود اختلاف در زمان و مکان و کتاب امت واحد هستند.» (۱۰:۵۰)

حساسیت بازرگان نسبت به تضاد ماهوی اسلام  مارکسیسم سبب می‌شود که او تذکر بدهد: «نفوذ فکری مارکسیسم و معارضه بنیادی که انترناسیونالیسم با ناسیونالیسم دارد بی‌اثر و بی‌دخالت در ضدیت با ناسیونالیسم و روح ملی و ایران‌دوستی نبوده است.» (۱۰:۱۰۳) و بیافزاید: «بی‌مرزی و بی‌وطنی از نفوذهای شوم مارکسیسم در میان ما است.» (۱۰:۱۰۷)

بازرگان دو راهبرد را از هم جدا می‌کند. اول، خدمت به ایران از راه اسلام و دوم خدمت به اسلام از راه ایران. و آنگاه در وصف دیدگاه مختار قرآن در این باره می‌نویسد: «در قرآن آیه و دستوری که دلالت یا صراحت برای خدمت به اسلام و دفاع یا تبلیغ و تحمیل آن را داشته باشد وجود ندارد (و به طریق اولی؛ ایران) به طور کلی ادیان و شرایع و ارسال رسل طریقیت دارند نه موضوعیت و نمی‌توانند به خودی خود هدف باشند. هدف چیزی است که به خاطر آن پیغمبران مبعوث و مامور شده‌اند.» (۱۱:۱۳۱)

بازرگان تلاش برای اجبار دین را به استناد قرآن رد می‌کند: «تبلیغ اسلام به مفهوم تجارتی و سیاسی متداول را هم در قرآن نداریم [برخلاف آنکه در فرقه بهائیت به تبلیغ به عنوان مهمترین تکلیف و از جهتی تنها تکلیف خیلی اهمیت داده می‌شود]. آنچه هست ابلاغ و دعوت به اسلام و دین می‌باشد که ماموریت و رسالت پیغمبران است.» (۱۱:۳۲)

بازرگان البته به عنوان یک شخص متدین هر مسلمانی را مکلف به این می‌داند که در راه خدا (که همان اسلام است) تلاش کند: «اگر دستور خدمت به اسلام و تبلیغ و تحمیل آن را در قرآن نداریم و به کلماتی مانند للاسلام و الی الاسلام برنمی‌خوریم تا دلتان بخواهد الله، الی الله، الیه، الینا، بالله، ابتغاء وجه الله، مرضات الله، لقاءالله و مخصوصا سبیل الله زیاد داریم. خداوند ما را به خدمت و بندگی و اجابت خویش دائماً می‌خواند.» (۱۱:۱۳۴)

اما این تلاش همان تلاش برای دفاع از میهن به عنوان عرصه عمومی زندگی انسان‌هاست: «دفاع از نفس و خانه و خانواده و از زندگی و وطن واجب است و اگر اجازه جنگ و دستور جهاد در قرآن داده شده است نه برای خدمت به اسلام و قلع و قمع یا مسلمان کردن کفار است بلکه برای مقابله و دفع دشمنانی است که معترض ما شده دست به کشتارمان دراز کرده‌اند (حج ۴۰-۳۹) ـ بقره ۱۸۶-۱۹۰) والا با آن مشرکینی که ابتدا به حمله و آزار و اخراج مسلمین و پیغمبر نکرده بودند خداوند مانعی نمی‌بیند که دوستی و نیکی و رفتار به قسط نماییم.»(ممتحنه، ۸/۸)(۱۱:۱۳۹)

شجاعت بازرگان به حدی است که به نقد دکتر علی شریعتی و تاثیر پذیرفته‌گان از او در همان سال‌ها می‌پردازد: «به خاطر وصول به هدف و اجرای برنامه‌های خدمت به اسلام از طریق ایران که اجر عظیم داشته و خدا جبران خواهد کرد اشکالی ندارد بلکه لازم و مطلوب است که ایران در مفهوم کلی انسان ایثار نموده قربانی شوند؛ بنابراین از محرومیت و شهادت باید استقبال کرد و شهادت آرزوی عبادی و هدف ثانوی گردیده با زمینه وسیعی که دکتر شریعتی برای آن فراهم کرده است اصالت پیدا می‌نماید.» (۱۱:۱۲۶)

در همان ایام در ۲۳ شهریور ماه و در چهاردهم مهرماه۱۳۵۹ بازرگان طی مقاله‌ای در دو روزنامه کیهان در میزان از یک خطر بزرگ می‌گوید «خطر نهضت ضد ایران» : «چنین تبلیغ شده و ذهن … را مشوب کرده‌اند که علاقه‌مندی به ایران و دفاع از حقوق و حیثیت ملت و از استقلال و اعتلای مملکت که همان ملی بودن است مخالف با خداپرستی دارد و منافی با جنبه جهانی عام اسلام است.» (۱۱:۲۱)

بازرگان البته طرفدار نژادپرستی نیست و میهن‌دوستی را با دینداری قابل جمع می‌داند: «فرق است میان شوونیسم با ملی بودن و وطن‌دوستی… احساس مسئولیت و وظیفه در برابر زادگاه و آبا و انبا خود و همسایگان و هم‌کیشان و هموطنان کردن و قدرشناسی از آثار و خدمات تاریخی نمودن نه تنها مقابله با خداپرستی و مسلمانی خالص ندارد بلکه لازمه ایمان و تقوی محسوب می‌شود.» (۱:۲۳)

گرچه صدای بازرگان در میانه‌های جدال‌های سیاسی دهه‌ی ۶۰ خاموش شد اما تجربه‌ی جمهوری اسلام ایران نشان داد که با وجود شعارهای پان‌اسلامیستی در نهایت این خدمت به ایران از راه اسلام است که به عنوان یک راهبرد ملی و حتی دینی باید در دستور کار قرار گیرد. یک دهه طول کشید که روشن شد برخلاف صادق خلخالی که گفته بود می‌توان نام خلیج‌فارس را به خلیج اسلامی هم تغییر داد، جمهوری اسلامی باید بر سر اصل تغییرناپذیری نام خلیج‌فارس بایستد. حمله عراق به ایران با همه‌ی خسارات جبران‌ناپذیر آن روح ملی را در کشور زنده کرد و توطئه بلوک عربستان در جهان اسلام نشان داد که گرچه آرمان اتحاد اسلام از لحاظ اخلاقی و انسانی قابل احترام است اما از لحاظ سیاسی و واقعی باید از «دولت ـ ملت» ایران (اسلامی) ذره‌ای کوتاه نیامد. تاکید بر زبان فارسی از نیمه‌ی دهه‌ی شصت در دستور کار حکومت اسلامی ایران قرار گرفت و به تدریج روشن شد بهترین دوستان ایران در جهان اسلام شیعیان هستند که اکثراً در همه جا خود را دوستدار ایران می‌دانند. تحولات پس از سقوط صدام حسین و پیدایش داعش نقطه عطفی در این بازگشت به هویت ملی و دینی بود. ظهور یک دولت اسلام‌گرا در ترکیه در حالی که به نظر می‌رسد محصول امواج مثبت انقلاب اسلامی است، در نهایت نشان داد که چندان با منافع ملی ایران به عنوان یک دولت شیعه سازگار نیست؛ همچنان که به همان اندازه که امواج سلفی‌گری وهابی در عربستان، پاکستان و افغانستان ایران را تهدید می‌کند و امواج تجددگرایی سنی در مصر و ترکیه هم چندان به سود ایران نبوده است و در کمال شگفتی دولتهای عرفی در این کشورها روابط بهتری با ایران داشته‌اند و منافع اقلیت‌های شیعه را بهتر رعایت می‌کنند. متحدان شیعه ایران در عراق، سوریه و لبنان برای ایران کریدور حیاتی ساخته‌اند که خلیج فارس را به دریای مدیترانه متصل می‌کند. در این میان البته دامن زدن به نزاع شیعه ـ سنی به صورتی که در جنگهای صفوی ـ عثمانی سابقه داشت نه ممکن است نه مفید. شاید در برابر «نوعثمانی‌گری» رجب طیب اردوغان و «نوسلفی‌گری» ابوبکر بغدادی تنها یک راه برای ایران مانده باشد و آن «نوصفوی‌گری» است. نظام سیاسی (داخلی و خارجی) و حتی نظام اجتماعی (دینی و فرهنگی) ایران چه بخواهیم و چه نخواهیم، تداوم آن چیزی است که از دوره صفویه شروع شده است و در گذار از دولت‌های افشاریه، زندیه و قاجاریه، به مشروطه و سپس به جمهوری اسلامی ایران رسیده است. سلطنت پهلوی مانند جمهوریت آتاتورک توقف‌گاهی در این مسیر تاریخی بوده است که باید از تجربه‌های آن درس آموخت و خطاهای آن را تکرار نکرد.

همسایگان ترک ما در ظاهر آتاتورک را نفی نمی‌کنند اما در عمل آن را به گونه‌ای بازسازی می‌کنند که در نهایت حکومت آینده ترکیه شباهت بیشتری به سنت عثمانی خواهد داشت تا حکومت لائیک آتاتورکی. ترک‌ها به خوبی می‌دانند ملی‌گرایی عربی در منطقه خاورمیانه به ضرر آنهاست و تنها راه تداوم حیات آنها در منطقه خاورمیانه ترویج اسلام‌گرایی به همان روایتی است که روزگاری آن را اتحاد اسلام می‌خواندند. این سخنان صریح احمد داوود اوغلو نظریه‌پرداز حزب عدالت و توسعه و نخست‌وزیر سابق آن است که سال‌ها قبل از نخست‌وزیری نوشته است: «از زاویه طرح‌های مربوط به آینده رشد جریانات ملی‌گرایی از لحاظ سیاست‌های منطقه‌ای ترکیه خطرناک‌ترین وضعیت می‌باشد. حرکت‌های ملی‌گرایی که به ویژه از سوی قدرت‌های بزرگ حمایت می‌شوند برای سیاست خاورمیانه‌ای ترکیه در موقعیت خطرناک‌ترین انتخاب سیاست خارجی به شمار می‌رود. در مجموعه شرایط خاورمیانه‌ای که حرکت‌های ملی گرایی رشد کرده باشند راههای شکل‌دهی تاثیر مستقیم بر منطقه از طریق ترکیه را بسته و ترکیه را به شکل‌دهی سیاست وابسته به سایر بازیگران محکوم خواهد ساخت. در پیشینه انزوای ترکیه در منطقه طی دهه‌های پنجاه و شصت آثار ملی‌گرایی عربی تقویت شده وجود داشت. در خاورمیانه‌ای که به ویژه ملی‌گرایی عربی تشدید شده باشد موثر بودن ترکیه به لحاظ جمعیتی ممکن نیست.» (۱۲:۴۰۵)

آنچه احمد داوود اوغلو می‌نویسد ماهیت پنهان نظریه اتحاد اسلام است که روشنفکران ایرانی از سیدجمال‌الدین اسدآبادی تا علی شریعتی ابعاد آن را درک نکردند: اتحاد اسلام اسم مستعار امپراتوری عثمانی است تا عرب‌ها را زیر چنگ ترک‌ها قرار دهد و به نام برتری اسلام، ترک‌ها را با عرب‌ها برابر بلکه بر آنان سرور سازد. اما برای ایران، برعکس این ملی‌گرایی و وجود دولت ـ ملت‌های مستقل است که منافع ملی ایران را تامین می‌کند و ترک‌ها هم به خوبی می‌دانند که ایرانیان تن به استیلای ترک‌ها ولو تحت عنوان اتحاد اسلام نمی‌دهند. داووداوغلو می‌افزاید: «بایستی برای روابط با ایران به عنوان دیگر کشور مسلمان غیرعرب در منطقه توجه بیشتری نشان دهد. در نقطه مسدود شدن مناسبات ترک ـ عرب وارد صحنه شدن روابط ترکیه ایران یگانه عامل در کاهش انزوای منطقه‌ای ترکیه به شمار می‌رود.» (۱۲:۴۰۶)

واقعیت این است که احیای امپراتوری عثمانی دیگر ممکن نیست: «ترکیه که قرن‌ها مسئولیت جهان اسلام را بر عهده داشت با صفات جدید نه ویژگی نمایندگی تمام جهان اسلام و نه قدرت به جای آوردن مسئولیت‌های این نمایندگی را دارد که این دیدگاه از جمله شعارهای اساسی برای برچیدن خلافت به شمار می‌رفت.»(۱۲:۲۵۹) اما تنها راه ایجاد صلح و توسعه در منطقه خاورمیانه احیای محور «ایران ـ ترکیه» است. این سخن صریح وزیر خارجه و نخست‌وزیر پیشین ترکیه است: «اساسی‌ترین ساز و کار موازنه‌ی جغرافیایی و تاریخی سیاست جغرافیایی خاورمیانه را بایستی در موازنه حساس مصر ـ ترکیه ـ ایران جست‌وجو کرد. ریشه‌هایی تاریخی این عامل موازنه منطقه‌ای که تا مناسبات هیئتی ـ آشور ـ مصر ـ بیزانس ـ سلجوقی ـ فاطمی / و عثمانی ـ صفوی ـ مملوک می‌تواند برده شود، مثلث مرکزی تلاقی راههای ارتباطی اساسی دریایی و راههای آبی متشکل از سه قاره اصلی آسیا، اروپا و آفریقا را تشکیل می‌دهد.» (۱۲:۳۴۷) «موازنه‌های این مثلث بیرونی با مثلث داخلی «عراق ـ سوریه ـ عربستان سعودی» شبکه مناسباتی پیچیده را تشکیل میدهند. در اصل در تحلیل اتحادها و موازنه‌های متقابل در خاورمیانه در نظر داشتن مثلث سطح کوچک‌تر و دارای جایگاه غیرفعال‌تر در این موازنه‌ها شامل «اردن ـ فلسطین ـ لبنان» ضرورت دارد. موازنه‌های واقع در ملث اردن ـ فلسطین ـ لبنان که دارای مناسبات مستقیم جبهه با اسرائیل هستند در حد زیادی از طرف مناسبات مثلث بیرونی تعیین می‌شوند.»(۱۲:۳۴۹)

درک صریح این سیاستمدار ترک از تاریخ تحولات سیاسی ایران در ترکیه از درک ضد ملی روشنفکران دینی ایران بیشتر است؛ هنگامی که به ریشه‌های تاریخ ایران اشاره می‌کند و می‌داند که آنچه پیش از معاهده ساکس ـ پیکو خاورمیانه را حفظ می‌کرد و آتش را از خرمن منطقه دور می‌کرد، موازنه‌ی صفوی ـ عثمانی بود: «فعل و انفعال میان سنت‌های ایران و توران از لحاظ جامعه‌شناسی سیاسی درازمدت دارای سرنخ‌های بسیار مهمی است. آلپ ارسلان که ترک‌های سلجوقی را به ایران منتقل ساخت به عنوان نام‌گذاری نمادین در فرهنگ با تحرک توران هم آلپ و هم ارسلان را با خود دارد در مقابل ملک‌شاه که این توده‌های متحرک را با فرهنگ ساکن ایران منطبق ساخته و دولت بزرگ سلجوقی را نهادینه نمود از ملک و شاه تشکیل شده است. در دوره ملک‌شاه جای حامیان آلپ ارسلان را که از یک فرهنگ کوچ‌گرایی متحرک می‌آید نظام‌الملک گرفته که نامی نمادین در انعکاس تشکیل نظام ساکن به شمار می‌رود.» (۱۲:۴۱۷)

ایران و ترکیه در خاورمیانه مدرن می‌توانند مانند آلمان و فرانسه در اروپای مدرن موتور محرکه یک خاورمیانه در صلح باشند: «با نگاه به تمامی عوامل تاریخی و جغرافی روابط عثمانی ـ ترکیه /صفوی ایران مشخص می‌شود که از یک جهت شبیه مناسبات آلمان ـ فرانسه می‌باشد… این میراث شبیه تاثیر تاریخی سکان‌های امپراتوری شارلمانی برای متحد ساختن آلمان ـ فرانسه در بدنه واحد اروپایی می‌باشد. ترکیه و ایران نیز همانند مناسبات آلمان و فرانسه اگر گاهی گرفتار عدم تفاهم شوند به هیچ وجه نمی‌توانند از همدیگر چشم بپوشند.» (۱۲:۴۱۸) و سرانجام این تشبیه تاریخی که «خط بغداد ـ دیار بکر… شبیه خط رقابت آلزاس ـ لورن می‌باشد.» (۱۲:۴۱۸)دقت استراتژیک ترک‌ها را نشان می‌دهد و ما را به یاد نظریه‌پردازان ملی‌گرایی در قرن نوزدهم می‌اندازد: «در نیمه دوم سده‌ی نوزدهم … شکست فرانسه از آلمان در سال ۱۸۷۰ و الحاق استان‌های آلزاس ـ لورن فرانسه به آلمان … باز از نو دو تعریف ملت را از رهگذر بحث‌های اندیشه‌ورزان آلمانی و فرانسوی رویاروی یکدیگر نهاد… ارنست رنان… چند سال دیرتر در سخنرانی پرآوازه‌ی ملت چیست دریافت سیاسی از ملت را [به این بهانه] به نیکی پیراست.»(۹:۹) رنان ملت را نه خون و نژاد و قبیله که چنین معرفی کرد: «ملت جان است و اصلی و معنوی. این جان، این اصل معنوی از دو عنصر تشکیل یافته است که در واقع یکی هستند: نخستین عنصر در گذشته جای دارد و دومین در اکنون. یکی تملک مشترک ارثیه‌ی پرباری از خاطره‌هاست و دیگری هم داستانی اکنونی است، میل به زیست با همدیگر و خواست تداوم بخشیدن به باروری میراثی است که به صورت مشاع به ما رسیده است.» (۹:۴۷)

«گوهر ملت همانا عبارت از این است که همگان بسی چیزهای مشترک با همدیگر داشته باشند و بسیاری چیزها را نیز به فراموشی سپرده باشند.»(۹:۳۱-رنان)

ارنست رنان همان متفکر فرانسوی بود که سیدجمال‌الدین اسدآبادی رساله نیجریه را علیه او به عنوان متفکری دهری و طبیعی نوشته. اما اگر سید به آرای این متفکر فرانسوی درباره‌ی ملت هم توجه می‌کرد، تا این اندازه در فهم نسبت ملیت و دیانت خطا نمی‌رفت و گمان باطل نمی‌برد که اصلاحات را با کمک نیروی خارجی می‌تواند پیش برد. خطای سیدجمال‌الدین اسدآبادی بی‌وطنی بود؛ همچنان که اشتباه علی شریعتی نگاه مارکسیستی به ناسیونالیسم و نادیده گرفتن منطق تاریخ ایران بود.

بدون شک سیمای علی شریعتی با سیمای ابوبکر بغدادی نسبتی ندارد و به احتمال زیاد علی شریعتی در زندگی شخصی و شاید اجتماعی و با احتمال کمتری در زندگی سیاسی‌اش انسانی آزادیخواه بود که از خشونت بیزار و طرفدار صلح و تساهل بود. اما تاریخ‌نگاری اندیشه‌ها ربطی به زندگی خصوصی افراد ندارد. اگر قضاوت ما درباره‌ی علی شریعتی بی‌رحمانه است از قضاوت او درباره شاه‌عباس، بی‌رحمانه‌تر و نامنصفانه‌تر نیست. علی شریعتی برای مبارزه با استبداد سلطنتی پهلوی با تاریخ ملی ایران همچون یک اسلحه‌ی کلاشینکف برخورد می‌کرد و آن را به سوی همه‌ی پادشاهان و وزیران و مجتهدان زمانه شلیک می‌کرد. اکنون با شریعتی نه باید مثل خود او بلکه تنها اندکی همچون او صریح و بی‌پرده سخن گفت.

این نوع سخن گفتن به خصوص در روزگاری به کار می‌آید که جهان از جهان‌وطنی و رویاهای روشنفکرانه اتحاد ابناء بشر و آرمان جمهوری جهانی ایمانوئل کانت خسته شده است و در پی احیای هویت‌های ملی و بومی خود است. خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا (که نام مستعار امپراتوری شارلمانی و حکومت مشترک آلمان ـ فرانسه بر اروپاست) نمونه‌ای از این دوران جدید است. در چنین شرایطی ما بیش از آنکه به روشنفکرانی مانند سیدجمال‌الدین اسدآبادی و علی شریعتی نیاز داشته باشیم، به سیاستمداران مسلمانی مانند مهدی بازرگان و احمد داووداوغلو نیاز داریم که بر اساس منافع ملی کشور خود از راه دین به میهن خدمت کنند نه آنکه دین را بهانه و ابزار جهان‌وطنی قرار دهند.

سیاست خارجی عرصه رویاپردازی روشنفکران نیست. سیاست خارجی عرصه واقع‌بینی سیاستمدارانی است که گاه در صورت دیپلمات و گاه در شکل ژنرال ظاهر می‌شوند. هنوز بهار عربی به خزان نرسیده بود که روشن شد منافع ملی ایران به عنوان یک کشور، یک میهن و نه فقط یک نظام سیاسی یا اعتقادی در خطر قرار گرفته است. همان پان‌اسلامیست‌هایی که سالیان دراز ادعای تاثیرپذیری از انقلاب اسلامی ایران را داشتند، در سوریه به بهانه دفع اسد به استقرار حکومت افسد روی آوردند. بهتر بود که ایران از همان آغاز به چرخش قدرت در سوریه کمک می‌کرد اما همیشه یک دولت بد از بی‌دولتی بهتر است و یک دولت بد از دولت بدتر، بهتر است. این درس تاریخ است همان تاریخی که روشنفکرانی مانند علی شریعتی از آن متنفر بودند. همان تاریخی که به ما می‌گوید تشیع صفوی نه در برابر تشیع علوی که در تدوام آن است؛ همان تاریخی که به ما می‌گوید اتحاد اسلام نه در برابر استقلال ایران که در تداوم آن است، همان تاریخی که به ما می‌گوید راه خدمت به ایران از راه اسلام است.

 

منابع و ماخذ:

شریعتی، علی: تشیع علوی و تشیع صفوی / انتشارات سپیده باوران:۱۳۹۳

شریعتی، علی: بازگشت / انتشارات سپیده باوران:۱۳۹۵

شریعتی، علی: بازشناسی هویت ایرانی ـ اسلامی / انتشارات الهام:۱۳۹۶

سیدجمال۲الدین حسینی (اسدآبادی): نامه‌ها و اسناد سیاسی ـ تاریخی / به کوشش و تحقیق سیدهادی خسروشاهی/ انتشارات کلبه شروق ـ مرکز بررسی‌های اسلامی قم: ۱۳۷۹

جمالی/ لطف‌الله/ صفات الله: زندگی و مبارزات سیدجمال‌الدین اسدآبادی، با کوشش: سیدهادی خسروشاهی/ انتشارات کلبه شروق ـ مرکز بررسی‌های اسلامی قم: ۱۳۷۹

سعیدی، سیدغلامرضا: مفخر شرق: کلبه شروق:۱۳۹۳

نبوی رضوی، سیدمقداد: تاریخ مکتوم: انتشارات پردیس دانش، ۱۳۹۳

معتمد دزفولی، فرامرز، تاریخ اندیشه‌ی جدید ایرانی، دفتر دوم: منورالفکران و عصر روشنگری، نشر و پژوهش شیرازه، ۱۳۹۴

رنان ارنست و …ملت، حس ملی، ناسیونالیسم/ ترجمه عبدالوهاب احمدی، نشرآگه، ۱۳۹۱

بازرگان، مهدی: بازیابی ارزش‌ها، جلد سوم: انتشارات نهضت آزادی ایران، ۱۳۶۲

بازرگان، مهدی: بازیابی ارزش‌ها، جلد دوم: انتشارات نهضت آزادی ایران،بی‌تا

داووداوغلو، احمد: عمق راهبردی، ترجمه محمد حسین نوحی‌نژاد ممقانی، امیرکبیر: ۱۳۹۱

تودنهوفر، یورگن: ده روز با داعش، ترجمه علی عبداللهی، زهرا معین‌الدینی، انتشارات کتاب کوله‌پشتی: ۱۳۹۴

منبع: ماهنامه‌ی خبری، تحلیلی  علوم انسانی، علوم اجتماعی مهرنامه/ سال هفتم/ شماره ۵۰

 

 

بازرگان و ملی گرایی

بازرگان و ملی گرایی

محمد قوچانی در این باب می گوید:

مهدی بازرگان فارغ از موقعیت سیاسی خود به عنوان یک سیاستمدار مسلمان که دلی در گرو نهضت ملی ایران و دلی در گرو انقلاب اسلامی ایران داشت و همزاد نهضت مشروطیت ایران بود، تنها کسی بود که در امواج سهمگین پان‌اسلامیسم و نفی ناسیونالیسم از موضع اسلام و ایران بر سر عقاید و باورهای خود ایستاد و به تصحیح و تنقیح برداشت‌های روشنفکران مذهبی عصر خود از رابطه‌ی دین و میهن پرداخت.

حساسیت بازرگان نسبت به تضاد ماهوی اسلام  مارکسیسم سبب می‌شود که او تذکر بدهد: «نفوذ فکری مارکسیسم و معارضه بنیادی که انترناسیونالیسم با ناسیونالیسم دارد بی‌اثر و بی‌دخالت در ضدیت با ناسیونالیسم و روح ملی و ایران‌دوستی نبوده است.» (۱۰:۱۰۳) و بیافزاید: «بی‌مرزی و بی‌وطنی از نفوذهای شوم مارکسیسم در میان ما است.» (۱۰:۱۰۷)

بازرگان دو راهبرد را از هم جدا می‌کند. اول، خدمت به ایران از راه اسلام و دوم خدمت به اسلام از راه ایران. و آنگاه در وصف دیدگاه مختار قرآن در این باره می‌نویسد: «در قرآن آیه و دستوری که دلالت یا صراحت برای خدمت به اسلام و دفاع یا تبلیغ و تحمیل آن را داشته باشد وجود ندارد (و به طریق اولی؛ ایران)… به طور کلی ادیان و شرایع و ارسال رسل طریقیت دارند نه موضوعیت و نمی‌توانند به خودی خود هدف باشند. هدف چیزی است که به خاطر آن پیغمبران مبعوث و مامور شده‌اند.» (۱۱:۱۳۱)

بازرگان البته به عنوان یک شخص متدین هر مسلمانی را مکلف به این می‌داند که در راه خدا (که همان اسلام است) تلاش کند: «اگر دستور خدمت به اسلام و تبلیغ و تحمیل آن را در قرآن نداریم و به کلماتی مانند للاسلام و الی الاسلام برنمی‌خوریم تا دلتان بخواهد الله، الی الله، الیه، الینا، بالله، ابتغاء وجه الله، مرضات الله، لقاءالله و مخصوصا سبیل الله زیاد داریم. خداوند ما را به خدمت و بندگی و اجابت خویش دائماً می‌خواند.» (۱۱:۱۳۴)

اما این تلاش همان تلاش برای دفاع از میهن به عنوان عرصه عمومی زندگی انسان‌هاست: «دفاع از نفس و خانه و خانواده و از زندگی و وطن واجب است و اگر اجازه جنگ و دستور جهاد در قرآن داده شده است نه برای خدمت به اسلام و قلع و قمع یا مسلمان کردن کفار است بلکه برای مقابله و دفع دشمنانی است که معترض ما شده دست به کشتارمان دراز کرده‌اند (حج ۴۰-۳۹) ـ بقره ۱۸۶-۱۹۰) والا با آن مشرکینی که ابتدا به حمله و آزار و اخراج مسلمین و پیغمبر نکرده بودند خداوند مانعی نمی‌بیند که دوستی و نیکی و رفتار به قسط نماییم.»(ممتحنه، ۸/۸)(۱۱:۱۳۹)

 

مبانی روشنفکری دینی در گفتگو با دکتر سروش

مبانی روشنفکری دینی در گفتگو با دکتر سروش:

 

آقای دکتر، ضمن تشکر از وقتی که در اختیار ما قرار دادید،  با تاخیر، تولد  شما را تبریک می‌گویم و برایتان  سلامتی و طول عمر آرزو می کنم. در آغاز مصاحبه، هفتاد سالگی شما  را بهانه قرارداده و می پرسم، عبدالکریم سروش در مقام یک روشنفکر دینی، اگر به عقب برگردد و مجالی دیگر داشته باشد، آیا در آرا، نظرات و  یا مواضع  خود تجدید نظری خواهد داشت؟

 

به نام خداوند. بنده هم تولد خجسته ی “زیتون” را به شما و خوانندگانتان و به مردم خوبمان خجسته باش می گویم. امیدوارم این رسانه ی نوظهور بار امانتی را که خداوند بردوش روشنفکران و عالمان دین نهاده است، به تدبیر وصبوری به بارانداز مقصود برساند. از این که هفتاد سالگی من را تبریک می‌گویید، متشکرم. نمی‌دانم خجل یا خوشدل باشم. به تعبیر سعدی :

هم شادمانم هم خجل، هم تازه رو هم تنگ دل

کاز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را

زمانی که کسی پس ازگذشتن سالی از عمرم به من تبریک می گوید، این سخن از گاندی را به یاد می‌آورم که می‌گفت « نمی‌دانم یک سال از عمرمن کم شده یا یک سال به عمرم افزوده شده است.» حقیقت این است که هفتاد سال از عمرمقدّر من کم شده است و اگر فکر کنم که راه درستی را طی کرده‌ام آنگاه شادمانم و گر نه اندوهناک خواهم بودم؛ پس میان خوف و رجا وقبض و بسط قرار دارم.

 

زندگی آمیزه‌ای است از امور اختیاری و امور جبری. نسبت به آنچه اختیار کرده ام چندان بدگمان و پشیمان نیستم

 

زندگی آمیزه‌ای است از امور اختیاری و امور جبری. نسبت به آنچه اختیار کرده ام چندان بدگمان و پشیمان نیستم. اما آنچه جبر روزگار بر سر و روی من باریده است، در مورد آن سخن نمی‌گویم، چون بیرون از دایره اختیار من بوده است و پاره‌ای تلخ و پاره‌ای شیرین بوده اند. باری من حیث المجموع راه روشنفکری دینی را، که دیریست بر گرفته ام، می پسندم و امیدوارم که بقیّت عمر را هم در همین طریق بگذرانم و از خدا می خواهم که دست‌آورد های نوینی نصیب من کند. برای کسی با داشته ها و نداشته های من، ادامه این مسیر بهترین انتخاب ممکن است. برای اینکه از یک سوی دلی دارم در گروی معنویت و دین و از سوی دیگر دلی دارم در گروی دانش و خرد نوین. هیچ یک از این دو را نمی توانم طلاق بدهم و تجربه ایمانی و عقلی من به من آموخته است که خواستن هر دو با هم کاملا میسر و ممکن است. آنچه را که می کوشم تا به انجام برسانم و امید توفیق آن را دارم، این است که دیالوگی وداد وستدی میان دو سرمایه ی بزرگ بشریت یعنی دین و خرد نوین برقرار کنم. نه می خواهم خرد نوین را تابع دیانت کنم نه دیانت را تابع خرد نوین. بل آنچه می خواهم به انجام برسانم( در درک امروزین من) عبارت است از برقرار کردن دیالوگ میان حال و گذشته ودیروز وامروز. تعریف درست روشنفکر دینی هم از نظرمن همین است که در حال دیالوگ دائم است ، گاه دین را استیضاح ومحاکمه میکند گاه خرد نوین را.پرونده هیچ یک را بسته نمیداند وهیچکدام را آسوده نمیگذارد.

 

آقای دکتر، از یک سوال ریشه ای شروع کنیم، دین ، برای روشنفکری دینی، “مسئله است، یا “راه حل”؟

 

دین چنان که اشاره کردم، عنصری است بسیار فربه از سنّت که هیچ متفکرروشن بینی نمی تواند آنرا نادیده بگیرد. لذا هم درد است هم درمان،هم زخم است هم مرهم ،هم مسئله است هم راه حل. یعنی از طرفی باید آنرا علاج کرد و از طرفی باید از آن علاج خواست. عینا مانند مدرنیته . مدرنیته نیز، هم مسئله است و هم راه حل. لذا اندیشیدن به هر دو و برقرارکردن دیالوگ و مکالمه میان این دو، اهتمامی است هم روشنفکرانه هم دیندارانه.

 

برخی از منتقدان می گویند، روشنفکردینی، زمانی که دین را به عنوان “راه حل” انتخاب می کند، مبانی معرفت شناسی یا حجیت مبانی معرفت شناسی خودش را معرفی نمی کند و یا تا انتها مورد نقد قرار نمی دهد و اصطلاحاً به سنت روشنفکری وفادار نیست.

 

نمی خواهم وارد مقوله تعریف روشنفکری دینی بشوم، آنقدر این موضوع را دستمالی کرده اند که به ابتذال کشیده شده است.والبته همفکران ما ونواندیشان دینی به شبهه های سست ناباوران پاسخهای محکم داده اند. اما برای اینکه خواننده ی ما بداندکه در باره ی چه سخن می گوییم: از طرفی روشنفکر دینی در قرون وسطی زندگی نمی کند ، روشنفکر است و به دوران روشنگری پیوسته است و سلاح نقد را به برّا ترین وجهی در دست گرفته و به کار می برد. از طرف دیگر دین را به منزله یک امر ایمانی وهویتّی ومعرفتی عقلا وقلبا ترک نگفته است. روشنفکران دینی، آن هم به نحو مدلّل نه معلّل، معتقدند هنوز بر درخت دین(اسلام ) میوه های حیات بخشی هست که بر هیچ درخت دیگری نیست. این نکته اول.

 

باید انتظاراتمان را از روشنفکران دینی تصحیح کنیم. انتظار اینکه روشنفکر دینی اثبات حقانیت دین بکند، انتظاری است که باید از یک متکلم یا یک روحانی داشت

 

نکته دوم اینکه روشنفکر دینی متکلّم نیست. سوال شما از یک توقع و پیش فرض ناروا برخاسته است و آن اینکه گویی روشنفکران دینی متکلم هم هستند، یعنی باید در اثبات حقانیت دین بکوشند. در حالی که چنین وظیفه ای برعهده روشنفکر دینی نیست. روشنفکر دینی همه کاره نیست .او پدیدارشناسانه وجود دین ( مثلا اسلام) و موثر و مفید بودن آن را مفروض می گیرد. روشنفکر دینی نمیخواهد مردم را مسلمان یا دین دار کند و برای آنها اثبات کند که فلان دین درست است و فلان دین دیگر باطل است.او خود را گرفتار مقوله کفر و اسلام یا حق و باطل نمی کند. این کار نیکوی متکلمان و روحانیان است. روشنفکر دینی معتقد است که یک عنصر فربه فرهنگی در جامعه وجود دارد بنام اعتقاد دینی که نیروی بسیار عظیمی را با خود حمل می کند.هم میتواند استبداد بزاید و ولایت فقیه بیاورد هم استبداد را بزداید ومشروطه بیاورد. هم میتواند ملالت بیاورد هم میتواند معنا به زندگی ببخشد.او این نیروی بسیار عظیم را به رسمیت می شناسد و بدوستی بر میگیرد و با آن کار می کند. آنرا پالایش و نقد وتهذیب وتغذیه می کند ،و در میان دیگر کالاهای فرهنگی جامعه می نشاند. این کاریست که روشنفکر دینی می کندو در آن هزار ظرافت است.

 

بعلاوه بر ای روشنفکر دینی، تحقق پلورالیزم یک دغدغه فوق العاده مهم است و به همین سبب هم رغبتی ندارد که در پی ابطال ادیان دیگر و اثبات حقانیت دین خود باشد. از قضا او می خواهد مردم و خصوصاً فرهیختگان و دانایان، از مرتبه حق و باطل قشری وجزمی عبور کنند و ارتفاع بگیرند و در ادیان دیگر به عین عنایت و رفاقت نظر کنند و دست از “توهم استغنا” بردارند.. به این دلایل ست که من گمان می کنم باید انتظاراتمان را از روشنفکران دینی تصحیح کنیم. انتظار اینکه روشنفکر دینی اثبات حقانیت دین بکند، انتظاری است که باید از یک متکلم یا یک روحانی داشت. چنین امری در تعریف روشنفکری دینی نهفته نیست. آنها کاری را می کنند که اتفاقا روحانیان و متکلمان نمی کنند، یعنی دیالوگ دین را با مدرنیته را بر قرار می کنند.

 

س:اینجا موضوع فقط انتظار صرف نیست. مخصوصا زمانی که خود روشنفکران، موضوع مطالعه قرار می گیرند، این سوال مطرح می شود که اینان این مبانی اعتقادی را از کجا آورده اند. البته چون بناست روشنفکر دینی تماما به عقل پایبند باشد، مورد این سوال قرار می گیرد، وگرنه تکلیف نهاد روحانیت کم و بیش مشخص است. اما آیا روشنفکری دینی نیز این مبانی را به همان صورت برگرفته است؟ مشخصا اگر دین اسلام را مراد کنیم …

 

این سوال را از هر کدام از روشنفکران دینی که بپرسید، لابد برای خودش جوابی دارد. روشنفکر دینی آرائش مدلّل است نه معلّل. یعنی حتما دلایلی دارد که چرا به فلان مقوله ایمان دارد یا ندارد. اما بنا ندارد که این مسئله را با همگان درمیان بگذارد، زیرا بنا ندارد که کار را از مرحله جنینی آغاز کند. مگر هرکس وارد مبحثی از مباحث میشود باید از بای بسم الله شروع کند و اول وجود عالم خارج را اثبات کند، بعد وجود ذهن وروح را، بعد جبر و اختیار را،بعد درباره منطق بحث کند و سپس مساله معناداری در زبان را و….تانهایه به موضوع بحث خود برسد؟؟!!

بگذارید همین جا این نکته را هم اضافه کنم. روشنفکران دینی به صورت سنتی و شریعتی کلمه دیندار نیستند. این سخنی است که باید گفته شود و کتمان نشود. من این را البته همیشه در باره ی بزرگان گفته ام. ازمن پرسیده اند که مولوی شیعه بود یا سنی؟ پاسخ من به ایشان همیشه این بوده است که بزرگانی مانند مولوی فراتر از تشیع و تسنن یااعتزال و اشعریت قرار دارند. مولوی برای خودش یک مکتب است، یک مذهب است. حافظ هم برای خودش یک مکتب و یک مذهب است. اینها نهنگانی هستند که در برکه خُرد مذاهب نمی گنجند.آن بزرگان محقق اند نه مقلد. وهرکدامشان مسلمانی ویژه خود را دارند . به اصطلاح هایدگر فرد منتشر(das Man) نیستند، یعنی یکی از هزاران نیستند. یعنی ما اسلام ابن سینا داریم، اسلام ملاصدرا وشیخ اشراق داریم و…لوعلم ابوذرّ مافی قلب سلمان لکفّره .به همین دلیل بود که از سوی فقیهان مورد تعرض و تکفیر قرار می گرفتند. در خصوص روشنفکران دینی هم همین طور است. اینجاتجربه ها و باورها انفرادی و شخصی ست. همچون دینداری تجربت اندیش.من اسلام خود وخدای خود و پیامبر خود را دارم. من جزو مسلمانان هستم. ولی در پاره ای از سخنان من چیزهایی یافت می شود که با تشیع ارتدوکس و با اسلام ارتودکس تفاوت دارد. و باکی نیست. نباید قیاس گرفت دین دار بودن روشنفکران دینی را از دیندار بودن روحانیان. فقها، عالمان دینداری معیشت اندیشند. روحانیت معیشت اندیش یک کارخانه دینی ست که تمام محصولاتش کما بیش مانند هم اند. اما در عالَم روشنفکری، در عالم فلسفه و در عالم عرفان، تولید انبوه کارخانه ای نداریم . درعین حال نام اسلام بر همه صادق است مادامیکه همه رجوع به کتاب و سنت می کنند.

خلاصه کلام این که هر روشنفکر دینی برای اعتقادات خود مبانی مدلّل دارد و تقلیدا آنرا نپذیرفته است و می تواند وارد گفتگو درباره آن شود. اما کار روشنفکری در عرصه عمومی این نیست که بحث کلامی کند. بلکه تحلیل و خرافه زدایی و آفت کشی و دیالوگ باعقل مدرن وگشودن فضای عقلی واجتماعی برای ایمان آزاد و محققانه ومعرفت شناسی وپدیدارشناسی دین است.واگر سوالتان مشخصا ازمن ست ، من نه یک فیلسوف دین تمام وقتم نه یک روشنفکر دینی تمام وقت. ولذا گاه این کلاه را بر سر میگذارم گاه آنرا.اما کلاه بر سر کسی نمیگذارم!

 

س:از توضیحات شما استفاده  کرده و به یکی از انتقاداتی اشاره می کنم که اخیراٌ به روشنفکران دینی وارد کرده اند. منتقدان می گویند که روشنفکران دینی، اگرچه مسلمانند و در گستره ی ایران عموما شیعه ؛ اما به نظر می رسد بیش از آن که دغدغه اسلام و تشیع را داشته باشند، اصل دین برایشان مهم است. گویی به همین خاطر است که می گویند روشنفکری دینی، نمی گویند روشنفکری اسلامی یا روشنفکری شیعی .و می پرسند آیا روشنفکران دینی ایرانی به یک دین جدید جهانی می اندیشند که به هیچ هویت دینی و مذهبی خودش را مقید نمی داند؟ البته منظورشان مشخصا پروژه ی دینی روشنفکران است و نه اعتقادات شخصی.

 

این باکمال معذرت یک کژخوانی آشکارست .پروژه ی روشنفکران دینی را می توان در برونداد آن جست. به تعبیر عیسی علیه السلام، درخت را از میوه آن میشناسند. روشنفکران دینی در ایران مرجعشان وحجّتشان کتاب و سنّت است. و عزمشان را نیز بر خرافه زدایی از دین جاری در میان مسلمانان وعلاج بیماریهای دینی جوامع اسلامی قرار داده اند. یعنی تمام همّتشان را صرف آبیاری واصلاح درخت آفت زده یی به نام اسلام می کنند و می خواهند آن را برومندتر، تنومندتر و پرمیوه تر ببینند. کلمه روشنفکر دینی نیز برای احتراز از اسلام وضع نشده است، در مقابل غیردینی وضع شده است یعنی درمقابل روشنفکری که به دین باورندارد خواه اسلام خواه غیر آن.

 

س: فرمودید روشنفکر دینی هم در نهایت به کتاب و سنت می رسد. اگر ما در سلسله باورها و استدلال هایمان در روشنفکری دینی، در نهایت به سنت برسیم، یعنی به شخصی می رسیم که پیامبر است و کلامش حجت است. آیا به این معنا نیست که سلسله ی دلایل ما به یک علت ختم شده است؟

 

منظورتان این است که به پیامبر ختم می شود؟

بلی. یعنی ما وقتی از مرجعیت سنت سخن می گوییم، یعنی معتقدیم چون پیامبر کار مشخصی را انجام داده است، یا سخنی را برزبان آورده است، ما آن را می پذیریم. اینجا صرف این که این سخن را پیامبر بر زبان جاری ساخته است، ما آن را پذیرفته ایم و  به یک “علت” رسیده ایم.

ج: خیر “علت” درکار نیست. چون ما به دلایلی محمّدابن عبدالله را به منزله ی پیامبر برگزیده‌ایم سخنان اورا هم صادق می انگاریم. فرض کنید که شما به دلیلی که غزالی بیان کرده ، به پیامبر ایمان آورده باشید. دلیل غزالی چه بود؟ انچنان که در المنقذ من الضّلال می گوید:ریاضی دان می فهمد که ریاضی دان کیست، فقیه می فهمد که فقیه کیست، همچنین کسی که دارای تجربه های دینی باشد، می تواند بفهمد که پیامبر کیست و کدام سخن رایحه وحی دارد و کدام سخن ندارد. این استدلال او است.

بقول سعدی: آنکس که زدار آشنایی ست / داند که متاع ما کجایی ست

شما اگر این استدلال را نپذیرید آن بحث دیگری است. اما کسی مانند غزالی یا مانند بنده که این استدلال را درست می داند و چون درست می داند به نبوت پیامبر اسلام باور می آورد. باورش بر “دلیل” متکی است نه بر “علت”. “علت” مانند این است که فردی شما راسحر یا هیپنوتیزم کرده باشد که هرچه او میگوید بپذیرید. . اما اگر شما بر مبنای یک دلیل عقلی، شخصیت کسی را بمنزله کاشف حقایق بپذیرید و آنگاه سخن صادر شده از شخصیت او را هم بپذیرید، دیگر به هیچ عنوان نامش “علت”گرایی نیست بلکه نامش استدلال است و در کمال عقلانیت است . (argument from expertise)

 

س: می خواهم پاسخ شما را به شکل دیگری تکرار کنم. ما در این دستگاه دینی اصول موضوعه ای داریم. ظاهرا یکی از این اصول موضوعه است که هرچه پیامبر بگوید، درست است. اما این اصل موضوع که هرچه پیامبر گفته، درست است، را ما یک جای دیگری اثبات کرده ایم.

 

بله. همین طور است. و اشکالی هم ندارد. این را در جای دیگری موقتا موجّه کرده ایم و پذیرفته ایم که اقوال پیامبرقابل اعتمادست و لذا ما آن رابرمی گیریم و مورد عمل و اعتقاد قرار می دهیم.

 

س:و احتمالا به همین دلیل روشنفکران دینی هم ،مانند روحانیان و متکلمان، هیچ وقت به نقد رفتار پیامبر نمی پردازند.

 

چرا می پردازند. این حرف هم درست نیست. ببینید اتفاقا روشنفکران دینی به دلیل تکیه ای که بر عقلانیت و بر تجربه دینی دارند به نقد پیامبر و حتی نقد قرآن نیز می پردازند. اگر شما به خاطر داشته باشید من در آخرین مقاله ای که در جرس به عنوان”هله برخیز که اندیشه دگر باید کرد”، منتشر کردم، این نکته را اوردم که هیچ دلیل عقلی و شرعی نداریم که نمی توان قرآن را نقدکرد. از قضا رییس قوه قضاییه ایران به من پاسخ داد و گفت که بلی، اگر منظور شما این است که حدیثی امده باشد که قرآن یا پیامبر را نقد نکنید، درست است چنین حدیثی نداریم. اما وقتی که ما قرآن را کلام خدا دانستیم و پیامبر را معصوم دانستیم، دیگر چه جای نقد است.؟

به گمان من دلیل ایشان مخدوش است.چون اولا نقد، یا بزبان آشناتر برای فقیهان ،”شبهه” بی سبب در دل نمیروید.حال با این شبهه بوالفضول چه باید کرد؟ باید آنرا مطرح کرد ( ولو باعالمان) یا باید آنرا سرکوب کرد و گفت چون پیامبر معصوم است پس نقدو شبهه من باطلست ؟آیا با چنین سرکوبی شبهه مرتفع ونقد بیمعنا میشود؟

من اسلام خود وخدای خود و پیامبر خود را دارم. من جزو مسلمانان هستم. ولی در پاره ای از سخنان من چیزهایی یافت می شود که با تشیع ارتدوکس و با اسلام ارتودکس تفاوت دارد.

ثانیا (و من بر این نکته تاکید دارم) معصوم دانستن امری نیست که شما یک بار و برای همیشه تکلیف آن را مشخص کنید. در آنجاهم ما نگاه ونظارت نقدی خود را باید ادامه دهیم. فعلاعصمت را کنار بگذاریم و در مورد عدالت صحبت کنیم، فرض کنیم به مفهوم فقهی کلمه شما قائل به عدالت کسی باشید. یعنی دیده باشید که او گناه کبیره نمیکند و گناه صغیره هم مکررا مرتکب نمیشود،ولی این به این معنا نیست که نگاهتان را از او بردارید. و بگویید اگر یک بار گفتیم عادل است، پس برای تمام عمر نیز عادل است. نه! ممکن است فردا مرتکب گناه کبیره بشود، و از عدالت ساقط بشود. کدام وضوست که تا آخر عمر باطل نشود!؟ گرایش ناروا یی که ما در دینداران عوام یاعالم نمامی بینیم این است که می گویند وقتی عقائد خودتان را اثبات کردید، آنرا در بقچه بپیچید و در تاقچه بگذارید و بگویید الی الابد اثبات شده است و دیگر طرفش نمی رویم. من چنین رای بقچه یی و تاقچه یی ندارم و معتقدم که ما دائما در حال گفتگوی دیالکتیکی با اعتقادات خودمان هستیم.اگر قرائن تاامروز برله امری فتوا داده اند این فتوارا محترم میشماریم اماباب ورود قرائن تازه را نمی بندیم شاید فردا حکم دیگری کنند.درباب “علم” هم عوام مردم همینگونه فکر جزمی میکنند وحتی عوام عالم نما که مثلا اگر تئوری داروین تا کنون تایید شده ، این تایید الی الابد برجا خواهد ماند! کافیست سری به کواین و لاکاتوش بزنند تا پرده پندارشان پاره شود! خوبست بپرسم شما که از روشنفکران دینی چنین انتظاری دارید، آیا از دانشمندان هم چنین انتظاری دارید؟ آیا دانشمندان همیشه به پیش فرض‌های علمی خودشان نگاه نقادانه دارند؟ ندارند. یادمان نرود تقسیم بندی تامس کوهن را که می گوید اکثر علما در دایره ودوره علم نرمال زندگی می کنند، یعنی مبانی خودشان را نقد نمی‌کنند. و راحت و آسوده مبانی را مفروض می‌گیرند و تئوری های تازه‌ای به میدان می‌آورند و مشغول نقد و انتقاد از یک دیگر می‌شوند. تنها وقت بحران هاست که مبانی هم مشمول نقد می‌شود و پارادایمی فرومی ریزد و پارادایم تازه ای میروید. بلی نقد مبانی همیشه خوبست، اما واقعیت این است که ضرورتش در مواقع بحران احساس می شود. از قضا از نظر من، امروز دوران بحران دینی است و روشنفکران دینی درست در همین بحران ها زاده و ظاهر می‌شوند. در علم وعالمان دین بحرانی رخ نداده و احتمالا هیچ بحرانی هم رخ نخواهد داد. اگر یک روحانی دچار بحران بشود، یابی دین می شود یا روشنفکر دینی. روشنفکران دینی کسانی هستند که بحران اندیشه دینی در دوران معاصر را به خوبی درک کرده اند و به همین سبب نگاه انتقادی به مبانی دارند. ولذا دینداریشان مینی مال یا حداقلی است . یعنی تا می توانند، از چیزهایی که غیرقابل دفاع است می کاهند تا به آن حداقلی که قابل دفاع است برسند و آن را نگاه دارند. به این معناست که ما هم به قرآن نگاه نقدی داریم و هم به پیامبر. یعنی ما پرونده این ها را نبسته ایم. بدین معنا که اگر روزی روزگاری به حادثه‌ای، نکته‌ای و انتقادی برخورد کنیم که اندیشه ی پیشین ما رخنه دار کند، آنگاه ما نگاهمان را تازه خواهیم کرد. البته ما عین این انصاف و شجاعت را از روشنفکران غیردیندار هم می‌خواهیم. روشنفکران غیر دیندار نیز به نظر می‌رسد حاضر نیستند در مبانی غیر دینی شان تجدید نظر بکنند.گویی برای آنها یک بار و برای همیشه اثبات شده است که دین امری غیرواقعی و خرافی است ومهر بطلان ابدی بر پیشانی آن خورده است. طرف مقابل را هم دعوت می کنیم که چنین نیندیشدونکند.

 

این داعیه که ماهم   به سنت علمی، دائم مبانی دینی خودمان را نقد کنیم، نیکوست. ولی  اینجا یک تفاوت اصلی  وجود دارد که سوال قبلی را دوباره پیش می کشد. در سنت علمی، ما قانون سوم نیوتن را  به صرف اینکه “نیوتن این را گفته است”، نمی‌پذیریم. در فیزیک  نیوتنی هم ممکن است روزی به این نتیجه برسیم،  که فلان قانون فیزیک نیوتنی  در شرایطی جواب نمی دهد و نادرست است؛ چنانچه اینیشتاین به این نتیجه رسید. اما در سلسله مباحث دینی ما به جایی می‌رسیم که به صرف نام یک فرد، نه صرف دانشی که آن فرد تولید کرده است، درستی یک گزاره را می‌پذیریم.  به همین خاطر  کسانی گوهر دین را تعبد می‌دانند، و می‌گویند ما به یک نقطه می‌رسیم که مبنای سخن و استدلال ما، سخن فرد است، و استدلال های ما دیگر آنجا تمام می‌شوند.

 

مبنای باور ما هرسخن هر فردی است یا یک فرد خاص با خصائل خاص؟یک فرد خاص، به اسم پیامبر.

آن فرد خاص را چرا ما برگزیده‌ایم و چرا به سخنان او اعتماد داریم؟ زیرا مشخصاتی وخصائلی خاص را در او می‌یابیم. اگر این مشخصات را بطریقی که قبلا آوردم در او نمی‌یافتیم، سخنان او را نمی‌پذیرفتیم.همچنانکه شهادت راستگویان را می پذیریم واین هیچ ربطی به تعبد ندارد. اعتماد به سخن پیامبر و اعتقاد به صدق او از جنس اعتقاد و اعتماد به سخن یک فرد راستگو و امین است. پیامبر اسلام شخصا از این دلیل استفاده کردوچنانکه آورده اندبه مردم زمان خود گفت که اگر من به شما بگویم از پشت این تپه لشکری با شمشیرهای آخته می‌آیند و قصد جان شما را دارند، ایا می‌پذیرید؟ گفتند، بله زیرا چهل سال است که در میان ما زندگی کرده ای و ما تو را به امانت می شناسیم و صفت محمد امین به تو داده‌ایم، دلیلی ندارد که سخن تو را باور نکنیم. ایشان جواب داد اگر این طور است از من بپذیریدخدایی و آخرتی و عاقبتی هست و اگر فلان گناهان را انجام بدهید، فلان مجازات ها را در پی خواهد داشت.

اعتماد به سخن پیامبر و اعتقاد به صدق او از جنس اعتقاد و اعتماد به سخن یک فرد راستگو و امین است.واین هیچ ربطی به تعبد ندارد.این خودش نوعی از استدلال است. این تکیه بر علت نیست، تکیه بر دلیل است (Argument from testimony). وباعث میشود که ما سخنان چنان شخصی را دست کم جدی بگیریم وسپس بدنبال دلایل دیگر در رد و اثبات آن برویم.حتی شخصیت دانشمندان علوم تجربی هم گاه پشتوانه سخن شان قرارمی‌گیرد وبه آن وزن و اعتبار میدهد گرچه داور نهایی تجربه و اتفاق دانشمندانست.

اما بگذارید من ادامه بدهم. شخصیت پیامبر شبیه شخصیت یک عالم علوم تجربی نیست. شخصیت یک پیامبر مانند شخصیت یک هنرمند یا یک شاعر است. که هنرش عین اثبات هنرمندی اوست بدون حاجت بدلیلی اضافی. این همان حرف مولانا در مثنوی ست که هیچ وقت طفل به مادرش نمی گوید دلیل بیاور که تو مادر منی:

طفل گوید مادرا حجت بیار

تا که من گیرم به شیر تو قرار؟

بعد می گوید پیامبران سخنانی دارند( و این جا حرفش به حرف غزالی نزدیک می شود) ، که بوی حق میدهد:

در دل هر امتی کز حق مزه ست

روی و آواز پیمبر معجزه ست

چون پیمبر از برون بانگی زند

جان امت در درون سجده کند

مایلم تکرار کنم که اگر راستگویی وامین بودن کسی مقبول افتد و سخنانش را نیز اهل تجربه و فن جدی بیابند این دو مجموعا میتواند زمینه راعقلاً برای پذیرفتن اخبار واقوال او مساعد کند.شاید بد نباشد اضافه کنم که ما نهایهً به ظنّی بیش نمیرسیم وهمین ظنّ سقف طاقت ماست.آنها که ایمان را با یقین تعریف کرده اند البته کمیتشان لنگ است.

تازه ما به دلیل اینکه از دوران پیامبر بسیار دور هستیم، می بایست هر سخنی را که از پیامبر نقل می‌شود، مورد تردید و نقدبیشتر قرار دهیم. و از این جهت کار ما مشکل تر اما به عقلانیت نزدیک تر است.

 

س: یک انتقاد دیگر! می گویند هرجا که دین و نهاد های دینی برای مدرنیته یا فهم عرفی مزاحمتی ایجاد کرده اند، روشنفکران دینی موفق عمل کردند، به این معنا که تاجایی که توانسته اند، دین را به نفع حریف تقلیل دادند و نتیجه می‌گیرند که روشنفکران دینی به اندازه‌ای که نگران تنزل کیفی دین هستند، نگران تنزل کمی یعنی حجم محتوای دین نیستند. همین امروز هم در فرمایشات شما هم این نکته دیده می‌شد که گویا نگران این نیستید که دین لحظه به لحظه آب برود.

 

ج: من در اینجا باز باید با مفروضات پرسش شما مخالفت کنم. دین چیست که آب برود یا رشد کند و فربه بشود. یک نوع اسانسیالیزم نامقبول در دل این مفروضات نشسته است. دین یک رودخانه جاری است. همین تاریخیت عین دیانت است.گلوله برفی نیست که روشنفکران دینی از ان بکاهند و یا بر ان بیافزایند. این رود در سیر تاریخی خود به منازلی و مراحلی میر‌سدو اکنون به مرحله مدرن و روشنفکرانه ی خود رسیده است. روشنفکران دینی از غزالی چه کم دارند؟ از فخر رازی چه کم دارند؟ مگر آنها دین را به صورتی خاص وبا پیش فرضهایی خاص تفسیر نکردند؟ مگر با دانش های بیرونی خودشان آنرا ملایم نکردند؟ حال همین کار را روشنفکران دینی انجام می‌دهند. چه معنی دارد که بگوییم دین بسته یی ثابت است و مقدار و وزن معین دارد و آنگاه کسانی آمده اند ومیخواهند آن را لاغر یا چاق کنند. ؟کافیست به سیر تاریخی دین نظر کنیم تا چنین تصوری نکنیم.

 

اینکه ما فکر کنیم نباید از دین چیزی کم شود یا بران افزوده شود در میزان خرد وزنی ندارد.دین همین کمی ها و افزونیها و قبض ها و بسط هاست ولا غیر.

دین عبارت است از یک رشته تفسیرهایی که از دین شده است. این فرمولی است که از کتاب قبض و بسط تا بامروز آنرا دنبال کرده‌ام و اکنون به صورت یکی از بدیهیات درآمده است. دین تفسیر غزالی نیست، دین تفسیر فخر رازی نیست. دین تفسیر مولوی نیست، در عین حال تفسیر همه ی اینها هست. تفسیر روشنفکران دینی هم روزی جزو سنت دینی میشود و درکنار تفاسیر دیگر می نشیند.لذا اینکه ما فکر کنیم نباید از دین چیزی کم شود یا بران افزوده شود در میزان خرد وزنی ندارد.دین همین کمی ها و افزونیها و قبض ها و بسط هاست ولا غیر. من بر این نکته پا می فشارم و در سخنان قبلی‌ هم گفتم که معیار دین داری مراجعه به کتاب و سنت وفهم آن است؛ همین وبس. اینکه فلان عنصر را کنار گذاشته‌اید، یا نگذاشته‌اید نیست. ببینید آیت الله خمینی می‌گفت حتی اگر کسی اعتقاد به معاد هم نداشته باشد، بازهم مسلمان است. این را بسیاری از فقها قبول ندارند. حقیقتا هم سخن مهیبی است . من می‌گویم این هم یک تفسیر از دین است که در رودخانه تفاسیر آمده است و البته تکلیفش به تدریج معین خواهد شد. یعنی یا شسته شده و کنار می رود یا جایی باز می‌کند ومیماند. اینست که میگویم معیار دینداری این است که شمامستمرا به کتاب و سنت مراجعه کنید، مرجع تان آن باشد. اما نتیجه‌ای این مراجعه چیست، همه چیز می‌تواند باشد؛ مادامی که مدلّل و موجّه وروشمند باشد.

 

س: آقای دکتر اجازه دهید از این موضوع بگذریم و به موضوع دینی روز و نقش روشنفکری دینی در آن بپردازیم. در وضعیتی که از یک سو حکومت داعش و از سوی دیگر تفاسیری از جمهوری اسلامی، به تعبیر جنابعالی وضعیت دین را بحرانی کرده اند، چه پروژه‌های جدید سر راه روشنفکری دینی قرار می گیرند؟ به تعبیری دیگر دغدغه های روشنفکران دینی برای آینده چه باید باشد؟

 

به قول مولانا که گفت:

همچون موری اندر این خرمن خوشم

تا فزون از خویش باری می‌کشم

حقیقت این است که روشنفکران دینی بار سنگینی را برداشته‌اند. و به همین سبب هم انتظارات بزرگی را برانگیخته اند و خدا ان شاءالله در برآوردن این انتظارات یاریشان بدهد.

دام صعب است مگر یار شود لطف خدا

وررنه ادم نبرد صرفه ز شیطان رجیم

عرض می‌شود سوالاتی که در مورد روشنفکری دینی کردید، سوالات نیکویی بود، من هم به قدر کفایت پاسخ گفتم. اجازه بدهید ابتدا قدری در مورد خدمات روشنفکری دینی سخن بگویم، تا بعد به وظایفش برسیم.

روشنفکری دینی در دوره ی ما ،یعنی به طور مشخص در دوران پس از انقلاب، (می‌توانیم به دوران پیش از انقلاب نیز بپردازیم اما قصه را طولانی می‌کند) هم در پالایش دین کوشیده است هم در نقد استبداد دینی و هم در مبارزه با استبداد دینی. دغدغه اش هم عدالت و آزادی در جامعه دینی بوده است چه آزادی عقل و چه آزادی ایمان.من بر این دونکته تاکید می کنم. آنچه که برای روشنفکری دینی مهم است ایمان آزاد است و ایمان آزاد تنها در پرتو عقل آزاد میسر می‌شود. و کارنامه ی روشنفکری دینی نشان می‌دهد که مقولات آزادی عقل و آزادی ایمان ومبارزه با استبداد دینی که بدترین نوع استبداد است در صدر و سرلوحه ی کوشش های آن ها قرار داشته است. دستاوردهای فاخری هم داشته‌اند و جامعه ما یار و یاورآنها خواهد بودتا این بار را به مقصد و این پروژه را به کمال برسانند .

 به مقابله‌ پر خشونتی که در جامعه ما با روشنفکران دینی می‌شود،وسر نخ همه به وزارت پر قذارت اطلاعات میرسد، نگاه کنید تا عمق تاثیر و قوت نهضت آنها را دریابید. ببینید چند مجله در ایران منتشر می‌شود که تنها همّتشان کوبیدن روشنفکران دینی است. در جامعه ما که می‌توان گفت یک جامعه نسبتا بسته دینی بوده و هست، نقد دین ونقد روحانیت کردن، نگرش تاریخی به دین را رواج دادن، دین را در جای فرهنگی وتاریخی خود نشاندن، درون و بیرون دین را با یکدیگر متوازن و متلائم کردن،اخلاق را به تهذیب فقه واداشتن،نقد قرآن و سنت کردن و…. کارهایی بود که جز از روشنفکران دینی برنمی‌خاست. روحانیان این کارها را نمی‌کنند و نکرده اندمگر قلتی قلیل. و غیر دیندارها هم به این امور اهتمامی نمی‌ورزند و اساسا از درونمایه دین اطلاع درستی ندارند. من البته مبارزات آن ها را برای عدالت و آزادی، تخفیف و تحقیر نمی‌کنم اما نکته هایی ظریف در مبارزات روشنفکران دینی هست که در برنامه و کارنامه آنها وجود ندارد. روشنفکران دینی سخنانی میگویند که مطرح کردن و جا انداختن آنها محتاج دانش واتوریته ی دینی است. آنان این اتوریته را دارند. و لذا سخنانشان مقبول دینداران افتاده و خواهد افتاد باذن االله. در حالیکه دیگران، نه روحانیان و نه غیر دینداران یا آن اتوریته را ندارند و یا آن دانش را ندارند.

شما به مقابله‌ پر خشونتی که در جامعه ما با روشنفکران دینی می‌شود،وسر نخ همه به وزارت پر قذارت اطلاعات میرسد، نگاه کنید تا عمق تاثیر و قوت نهضت آنها را دریابید. ببینید چند مجله در ایران منتشر می‌شود که تنها همّتشان کوبیدن روشنفکران دینی است، آن هم با موهن ترین الفاظ و شیوه ها. چه جنگ های زرگری در جامعه ما به نام روشنفکر ی در انداخته اند تامردم و جوانان را سرگرم وسر در گم کنند وآنانرا از اندیشه کردن در امر دین و نقد استبداد دینی و تفسیر رسمی از دین بازدارند. همه این ها نشان می‌دهد که حکام مستبد ، تا چه حد از این حرکت هراسیده اند؛ والبته باید بهراسند. زیرا بنیان حاکمیت خود را بر جهل و جور گذارده اند و لذا هرکس فریاد بزند که امپراطور برهنه است باید عقوبت ببیند.

من حتی پاره‌ای از روحانیان را که انتظار از آنها نمی‌رفت می‌بینم که کم کم در ایمان روشنفکران دینی تشکیک می کنند و سلاح زنگ زده تکفیر را که هیچ برشی ندارد جز به نفع حاکمان جائر، به دست گرفته‌اند. این یک خطای مسلم شرعی و تاریخی است .روشنفکران دینی باید پشت به پشت هم کار بکنند و بدانند که هیچ کس پشتیبان آنها نیست جز خودشان و خدایشان. و میدان را اگر خالی کنند، جایشانرا جاهلان و مستبدان و متحجران پر خواهند کرد.

اما در مورد داعش. همه ی روشنفکران دینی برآنند که جامعه دینی نمی تواند فقه محور باشد. اما اندیشه متحجر داعشی فقه محور است. ، نقد محور نیست. قانون محور نیست،تاریخی نگر نیست، ، به دنبال اسلام ناب محمدی است. در دایره دولت ملت فکر نمیکند، بلکه در دایره خلافت بر مسلمانان فکر می کند، هویتی ستبر و معرفتی لاغر داردو بسی بیش از اینها. و من فکر می‌کنم این جزو افتخارات روشنفکری دینی است که پیشاپیش به عموم این مسائل پرداخته است.علی الخصوص به تفکیک اسلام حقیقت از اسلام هویت.

دین اصولا سه کار می‌کند. اول معرفت افرین است، دوم هویت آفرین است و سوم وعده نجات می‌دهد. اما اگر هویت جا را بر همه چیزتنگ بکند، خطرافرین است. در اندیشه داعش، هویت بسیار ستبر و ستنبه است و این ستبری موجب لاغر شدن عناصر دیگر شده است. یکی از مهمترین نداهایی که من همیشه سرداده ام این بوده که باید توازنی میان هویت دینی و معرفت دینی ایجاد کرد. در تفکر داعشی این توازن از میان رفته است و متاسفانه هیولای خشک ناتراشیده‌ای سر براورده است که نه تاریخ اسلام، نه معرفت وعرفان اسلامی و نه نقد آنرا به چیزی نمی‌گیرد و تک منبعی است یعنی جز به منابع سنتی به منبع دیگری مراجعه نمی‌کند وازمدرنیته و اندیشه های نوین میگریزد.

اضافه کنم که شورابه یی از انتقام هم دردل داعشی هاموج میزند. یعنی زمانی که به وطن استثمار شده خود می‌اندیشند، و به ظلمی که استعمارگران به آنها روا داشته اند ، هتک حرمتی که کرده‌اند، هویتی که لگدمال کرده اند،و….. آتش انتقام در خون شان زبانه میکشد و گمان می‌کنند که با حرکت های تروریستی-جهادی، می‌توانند انتقام خود را از دشمنان دیروز خود بگیرندواز نو ابراز و احراز هویت کنند. در اینجا هم باید ذهن اینان را روشن کرد که از این طریق به مصالح خود نمی رسند. با انتقام نمی توان تمدن تازه ای بنا کرد. با وحشی گری نمی‌توان تمدن تازه ای بنا کرد. با فقه تنها هم نمی‌توان تمدن تازه‌ای بنا کرد؛ همان توهمی که پاره‌ای از فقیهان ما همچنان در آن گرفتارند.

هزار نکته باریکتر ز موی اینجاست

نه هر که سر بتراشد، قلندری داند

به گمان من کمترین خدمت روشنفکران دینی این بوده است که به این نکته های باریکتر از مو مردم را توجه داده اند و به کسانی که دلشان برای معنویت و دین می‌سوزد نشان داده اند که کار از ظرافت های بسیاری برخوردار است و نمی توان بی‌گدار به آب زد.

 

این هم گفتنیست که روزگار برای دینداران مساعدتر شده است. گویی باد مساعدی به پرچم پیامبران می‌وزد. ما از قرن نوزدهم بیرون آمده ایم. از قرن بیستم بیرون آمده ایم. بسیاری از جامعه شناسان می‌گویند دین دوباره به صحنه باز می‌گردد. بلی اما آن دینی که برمی گردد، دینی نیست که قبلا حضور داشته است. این دین با جامه نوینی برمی‌گردد. نباید گذاشت که با توحش و بربریت برگردد. یعنی به شکل های داعشی. و چنانکه من در همان مقاله نوشتم اگر داعشیان هستند، دانشیان هم هستند. یکی از روشنفکران دینی در ایران ( آقای مجتهد شبستری) در خطاب فقیهان گفت که به من بگویید داعشیان چه می‌کنند که شما نمی‌کنید یا در کتاب های فقهی تان آنرا تصویب نکرده اید. حقیقت همین است.داعشیان همه جا هستندو تا ما از ریشه با این مسائل روبه رو نشویم نمی توانیم شرّشان را از سر مان کم بکنیم .روشنفکران دینی در این زمینه ها حقیقتا ریشه ای فکرمی کنند و می‌خواهند برای آیندگان میراثی برجا بگذارند که هم قابل افتخار باشد،هم قابل دفاع و هم گشاینده گره های فکر ی و اجتماعی.

 

س:مجددا از حوصله ی شما و وقتی که در اختیار ما گذاشتید سپاسگزارم، آقای دکتر! به انتهای گفتگو رسیدیم. اگر سخنی یا نکته ای، ناگفته مانده است، بفرمایید.

 

نکته های انتهایی که می خواهم عرض بکنم این است که:

اولا به روحانیان پارسا وخود نفروخته به قدرت ( نه مدّاحان و وعّاظ السّلاطین) بگویم که روشنفکران دینی را یاران صادق خود بدانند. ممکن است پاره‌ای از سخنان شان را نپسندند، اما گمان نبرند که کمر به ریشه کن کردن دین وهدم اساس شریعت بسته اند. این را بدانند که روشنفکران دینی با مسائلی آشنا هستند که شاید روحانیان آشنا نباشندو لذا خوبست خود را با آن مسائل آشنا کنند تا با روشنفکران دینی همزبان شوند. به کسانی که هنوز دلی در گرو معنویت و اخلاق و طهارت دارند عرض میکنم که روحانیت تا زمانی که با جهان جدید آشنا نشود، نمی تواند از متاع خود حفاظت و دفاع بکند و لذا همکاری با روشنفکران دینی برای نفی استبداد دینی و برای روشن و صافی کردن چهره ی دین نهایت ضرورت را دارد. استبداد دینی که بر نظریه یی استبدادی مبتنی ست می‌کوشد تا از یک طرف مسئله های کاذب وچهره های کاذب خلق کندو از طرف دیگر میان روشنفکران دینی و روحانیان محقق وصادق، جدایی و دشمنی بیافکند . روحانیان پاکدل و اخلاقی ما نسبت به این تهدید باید هشیار باشند.

بهترین علامت صداقت روشنفکران دینی اینست که سقف معیشتشان را بر ستون شریعت نزده اند وبه قول مولانا فقر حق دارند نه “فقر لقمه”پس:

ای خروسان از وی آموزید بانگ

بانگ بهر حق زند نه بهر دانگ

نه چون وعاظ السلاطین که:

فقر لقمه دارد او نه فقر حق

پیش نقش مرده یی کم نه طبق

نکته دوم اینکه، در مورد شرایط سیاسی کشور باید عرض کنم که اتفاقات نسبتا امیدوار کننده‌ای در حال رخ دادن اند.

ایشان (رهبری) صریحا به مردم می‌گوید که حتی اگر به نظام اعتقادی ندارید، به کسانی رای بدهید که به نظام اعتقاد دارند. آخر چنین درخواستی معقول است؟

من وقتی که نگاه می‌کنم به بیست سال پیش، هنگامی که دوران انتخابات آقای سید محمد خاتمی بود و پس از آن رای خیره کننده‌ای که ایشان آورد، اقای خامنه‌ای رهبر نظام آمد و در یک سخنرانی گفت این رای خیره کننده رای به نظام بود نه به یک نفر، یعنی به رییس جمهور. اکنون و بعد از بیست سال که از آن دوران گذشته است شما در سخنان رهبر نظام چیزهایی می بینید که کاملا تازه است. از دو جهت تازه است. اول اینکه ایشان رسما آمده است و می گوید حتی اگر به نظام اعتقاد ندارید، در انتخابات شرکت کنید و رای بدهید. معنای این حرف این است که دیگر نمی‌تواند بگوید رایی که مردم داده اند، رای به نظام بوده است. حالا چرا این را می‌گوید چون متوجه شده است که در کشور ودر مردم تحولی رخ داده است. آن تحول این است که کسانی هستندکه هم دین دارند و هم دلی در گروی آزادی و استقلال کشور دارند اما به نظام یعنی به ولایت فقیه و به تفسیر رسمی دین ، اعتقادی ندارند. بگذریم از کسانی که اصلا دین ندارند، اما چون شهروندند و چون زاده ی آن مملکت هستند، حقی دارند. و لذا ایشان تقاضا می‌کند که آنان هم به قافله ی رای دهندگان بپیوندند .

جهت دوم هم این است که گویا رهبر نظام احساس کرده است که باید پاسخگو باشد. او کسی نبود که در مقابل اعتراضات ، جوابی بدهد یا دفاعی بکند. اما از بس سخنانش مورد انتقاد و اعتراض قرارگرفته است، مجبور شده است که پاسخی بدهد . این می‌تواند علامت پاسخگو شدن رهبری باشد، اما در عین حال علامت انبان تهی رهبری هم هست. من از سالها پیش می‌گفتم که اگر بزرگان کشور با خبرنگارانی مستقل و دلیر مصاحبه کنند، تهی بودن بسیاری از سخنان و سیاست های آنها به طرفه العینی بر مردم آشکار می‌شود. یکی از آن نقاط همین جا است. ایشان صریحا به مردم می‌گوید که حتی اگر به نظام اعتقادی ندارید، به کسانی رای بدهید که به نظام اعتقاد دارند. آخر چنین درخواستی معقول است؟ البته ایشان کوشیده است که سخنش را موجّه و مدلّل کند لذا می‌گوید صرف نظر از دیانت، این نظام برای شما امنیت آورده است. انصافااین سخن نامنصفانه‌ای است. برای چه کسی امنیت اورده است؟ برای گروه گروه گریختگان از کشور؟ برای اپوزیسیون خارج و داخل؟ برای خانواده زندانیان؟ برای منتقدان؟ برای روحانیان مستقل ومخالف؟ برای دانشجویان هراسناک از حراست ؟ برای شکنجه شدگان و وطی شدگان در زندانها؟ برای تجمعات سیاسی؟ برای نویسندگان و فیلمسازان؟برای مردم عادی که در کوچه وبازار ازتعرض خودسران در امان نیستند؟ قصه پر غصه رفتن فاطمه معتمد آریا به کاشان را همین روزها شنیدیم وحمله ور شدن اوباش به او واعلام عزای عمومی توسط امام جمعه نادان شهر چراکه ستاره سینمایی پا بدان شهر نهاده است .

آن گونه امنیت را صدام و حافظ اسد هم برای مردمشان آوردند و عاقبتشان را دیدیم.تا رهبری با مردم آشتی نکند یعنی تا وقتی که آنانرا صاحبان واقعی کشور نداند جمع کردن رای افرادی ترس خورده یا آزمند افتخاری ندارد و نشانه پیشرفت و امنیت واقعی نیست؛ افراد مستقل حکایت دیگری دارند و به رای خود عمل می کنند. با این همه باید استقبال کرد از پاسخگو شدن رهبری که ظاهرا قدمی به پیش است.

میگویم ظاهرا ، چون همین چند روز پیش دیدم که در جرائم سیاسی تصویب شده مجلس ،توهین به وزرا و توهین به روسای سه قوه از جمله جرائم سیاسی است، اما توهین به رهبری دراین لیست نیامده است. از همین جا شما می‌توانید قیاس بگیرید که در تار و پود این حکومت چه می‌گذرد و چطور از عنصر نقد می‌گریزند تاقداست نا موجهی را حفظ کنند . خداوند مردم ما را از استبداد به هر شکلی حفظ کند مخصوصا استبداد دینی که به قول مرحوم علامه نائینی بدترین نوع استبداد است. والسلام.

دوستان و دشمنان هاشمی

دوستان و دشمنان هاشمی

مرتضی مردیها

روزنامه شرق

  دوشنبه ۲۷ دی 1395

گروه‌های زیر که برمی‌شمارم و به ایجاز وصف می‌کنم، خصومتشان با اکبر هاشمی‌رفسنجانی قابل‌درک است.

یکم: کسانی که در سال‌های اول انقلاب از جانب نظام جدید آسیب جدی دیدند، یا با آسیب‌دیدگانی همذات‌پنداری داشتند. اینان طبیعی است که هاشمی را در میان سایر رهبران انقلاب و معماران بنای سیاسی پساانقلاب بگذارند و بین او و دیگران فرق نگذارند.

دوم: کسانی که نگاهشان به سیاست از پیچیدگی، ظرافت‌انگاری و باریک‌بینی بی‌بهره است و تأمل در تفاوت‌های نازک ولی ژرف از حوصله درک و دقت آنان فراتر می‌رود. برای اینان گاه دو معمم یا دو اسلام‌باور یا دو سیاست‌مدار صرفا به دلیل این وجه مشترک فرقی ندارند. تعبیر «همه‌شان دستشان توی یک کاسه است» ترجیع‌بند صحبت اینان است.

سوم: کسانی که طالب تحولات بنیادین و رادیکال هستند و هر نوع مصالحه، مصلحت، واقع‌بینی و قناعت سیاسی را ناشی از حقارت و منفعت‌جویی می‌انگارند و ظاهرا چندان بلندنظرند که اگر آنچه می‌خواهند به دست‌آمدنی نباشد، آنچه را هم که به دست‌آمدنی است، نمی‌خواهند.

چهارم: کسانی که از دولت فقط نفت و بودجه جاری و افزایش حقوق را می‌فهمند و سیاست‌مداری را بهتر می‌شمارند که میزان بیشتری یارانه به آنها بدهد. از نگاه اینان اگر در زمان ریاست یک رئیس‌جمهور برج ساخته شود و ماشین‌های گران‌قیمت در خیابان‌ها باشد، او لابد شریک دزد و رفیق قافله است.

پنجم: کسانی که شایعاتِ به‌مرورِ زمان سخت‌شده و جاافتاده مانند عینکی بر نگاهشان نشسته، و از پشت آن، به تصور خود، واقعیت شخصیت‌ها را رصد می‌کنند، و اگر کسی کمترین چندوچونی در صحت آن مفروضات روا دارد، یا او را کور می‌بینند یا مغرضی که در پی غسل تعمید یک گناهکار جبلی است. میزان دارايی هاشمی در افواه تا برخی برج‌های منهتن هم تن کشیده بود!

ششم: کسانی که اقتصاد رقابتی و تقویت تولید و سرمایه‌گذاری و طراحی دراز‌مدت برنامه‌های توسعه را علت سیاه‌بختی مردم می‌دانند و تدوین و اجرای طرح و برنامه‌ای را که در زمانِ واحد هم شغل ایجاد کند، هم تورم را پایین نگه دارد، هم توسعه صادرات و کاهش واردات را محقق کند، هم از وابستگی بودجه به نفت بکاهد، هم فاصله طبقاتی را کاهش دهد، و هم رفاه عمومی را افزایش دهد، در همه حال ممکن بلکه ساده می‌پندارند.

هفتم: کسانی که یک روحانی بلند‌پایه را فقط در چارچوب نوعی رفتار الاحوط و اظهار قداست و دوری از امور دنیوی و سخت‌کیشی و سخت‌گیری و دلسوزی‌نکردن برای افراد و گروه‌هایی از مردم صرفا از آن حیث که افراد انسانی یا گروهی از ملت‌اند می‌پذیرند. سنت دومینیک آری، سنت فرانسیس نه.

هشتم: کسانی که خوی خشمگین دارند و رقابت برایشان تنها در جنگ و حذف معنا دارد. برای اینان همه مواضع باید به سرراست‌ترین شکل ممکن دوسوی یک خط آتش تصریح شود؛ بنابراین هر کسی یا تابع است یا نبودنش بهتر.

اما دوستان هاشمی همه کسانی بودند و هستند که جزء گروه‌های بالا نیستند. در نگاه من، آنچه او را نه فقط سیاست‌مداری بزرگ بلکه انسانی بزرگ می‌نماید، علاوه بر تمامی صفات مثبت و کمیابی که داشت، این صبوری اعجاب‌آور در مقابل ناسپاسی‌های اعجاب‌آور بود.

بعد از تحریر:

الف. شکی نیست که مردم در دوست و دشمنِ هیچ‌کسی خلاصه نمی‌شوند. کثیری از مردم بسا که موضعی از این سنخ در این خصوص نداشته‌اند، و کثیری هم فارغ از دوستی و دشمنی صرفاً موضع انتقادی دارند.

ب. آنچه که در مورد برخی رفتارهای وزارت اطلاعات زمان ریاست جمهوری او گفته می‌شود، بر اساس باور من، بدون رضایت و شاید حتی بدون اطلاع او صورت می‌گرفته است. اگر او می‌خواست محکم در برابر آنها بایستد (من عجالتاً قضاوت نمی‌کنم که می‌بایست یا نه) نتیجه‌اش این نبود که آن کارها متوقف می‌شد، بلکه به احتمال زیاد خود او از کار ادامه نجات کشور از وضعیت ورشکسته بعد از جنگ برکنار می‌شد.

http://www.sharghdaily.ir/News/112611/دوستان-و-دشمنان-هاشمی

 

بررسی آیه 59 شوره مبارکه نساء و موضوع «اُولِی الأمر»

بررسی آیه 59 شوره مبارکه نساء و موضوع «اُولِی الأمر»

مصطفی حسینی طباطبایی

 

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّـهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ ....

ای کسانی که ایمان آوردید! خدا را اطاعت کنید و از رسول (او) و کاردارانی که از (بین) شما هستند پیروی نمایید، . . . 

آیه قبل -بویژه در خطاب «عام»- نسبت به وظایف قُضات و حُکّام اشاره داشت و این آیه به وظایف مردم در قبال خدا و رسول مکرم اسلام ص و حُکّام اشاره دارد.

در آیه شریفه «اطاعت» در درجه اوّل، به خدا نسبت داده شده و نشان می‌دهد که «اطاعت» اصالتاً از آنِ خداست. «اطاعت» از رسول ص به اعتبار مأموریّت و پیامی است که از خدا داشته و با رفتار و گفتاری تحت نظارت و کنترل وحی، آن را منعکس ساخته است. «اطاعت» از «اُولُوا الأمر = کارداران»، اطاعت بعداز خدا و رسول است و از این رو تأکید «اَطِیعُوا» -بر خلاف «الله» و «رسول» که در هر دو مورد واژه مزبور به کار رفته- در مورد آنها به کار نرفته است.

در مورد اینکه مراد از «اُولِی الأمر» چه کسانی می‌باشند؟ سه قول بین مسلمان‌ها رایج است:

اوّل آنکه عدّه‌ای از اهل سنّت عقیده دارند منظور، زمامداران کشوری است که لازم است دستورات آنها را -تا آخرین روز زمامداری-  همه مسلمان‌ها اطاعت نمایند. همین بینش که سوابق آن به دوران خلافت بنی‌اُمیّه برمی‌گردد، باعث شده که در ممالک سُنّی (به جُز برخی استثنائات) زمامداران به هر راهی بروند کمتر ازجانب مردم مورد سؤال قرار گیرند و احساس دینی و شخصیّت‌های اسلامی جامعه، همیشه همراه و ممزوج در بافت حکومتی باشند.

دوّم عدّه‌ای از شیعیان که واژه «اُولُوا الأمر» را منحصر به دوازده امامِ معصوم می‌دانند و معتقدند که در دوران «غیبتِ» امام دوازدهم، «اُولِی الأمر»ی نیست. این موضوع نیز شاید ریشه تاریخی داشته و ناشی از مبارزات استقلال‌طلبانه ایرانیان عَلَیهِ خلفای عرب باشد.

سوّم آنکه برخی از علمای شیعه، مضمون «اُولُوا الأمر» را محدود به دوازده امام ندانسته و در دوران «غیبت» آن را شامل نائبان امام زمان -که به نظر ایشان مراجع تقلید هستند- می‌دانند.

اما نظر ما، این است که:

واژه «اُولِی الأمر» به صورت جمع آمده (صاحبان امر) و کاربرد کلمه در قرآن، می‌رساندکه در زمان نزولِ آیه عدّه‌ای به عنوان «اُولُوا الأمر» در جامعه وجود داشتند. ولی هیچ یک از امامان دوازده‌گانه -بعنوان مرجع لازم‌الإطاعه در جمیع شئون- به هنگام نزول آیه، دست اندرکار نبودند و بعدها نیز چنانکه تاریخ بوضوح روشن می‌سازد، برخی از ایشان مانند امام موسی بن جعفر ع در زندان بسرمی‌بردند و نمی‌توانستند مرجع مردم باشند و دیگران هم غالباً در تقیّه و تحت کنترل حکومت بسرمی‌بردند. اُمرای سنّی مانند اُمَوی‌ها و عبّاسی‌ها هم غالباً ستمگر و فاسق شمرده می‌شدند که اطاعت مطلق از آنها از دیدگاه قرآنی ممنوع بود چنانکه خداوند در سوره مبارکه شعراء آیات ۱۵۱ و ۱۵۲ می‌فرماید: «وَ لاتُطِیعُوا اَمْر الْمُسْرِفِینَ الَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی الاَرْضِ وَ لایُصْلِحُون: از فرمانِ متجاوزان اطاعت نکنید آنان که در زمین به تباهکاری می‌پردازند و اصلاح نمی‌کنند»

به عقیده ما برای آنکه منظور از «اُولُوا الأمر» روشن شود، باید ابتدا «أمر» را شناخت. دقّت در آیه فوق مشخّص می‌سازد که مقصود از «امر»، امور دینی نیست، زیرا «دین» در کتاب خدا و سنّت رسول تمام می‌شود و نمی‌توان سخن جدیدی به نام دین گفت که در این‌دو مأخذ نبوده و یا پایه و اساسی در آن دو نداشته باشد؛ و اگر گفته شود، منظور «توضیح» دین در هر زمان و مکان است، باید دانست که هر استنباط دینی باید مبتنی بر دلیلی از کتاب و سنّت باشد و دلیل محتاج توضیح و توضیح درخور سؤال و نتیجتاً فاقد شرایط لازم برای «اطاعت» است. به عبارت دیگر، «درخور سؤال» را نمی‌توان «واجب الإطاعه» دانست.

ازسوی دیگر، در آیه 83 همین سوره می‌خوانیم که:

«وَ اِذا جاءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ الأمْنِ اَوِ الْخَوْفِ اَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ اِلَی الرَّسُولِ وَ اِلَی اُولِی الأمْر مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ

و چون ایشان (منافقین) را امری (و خبری) از (مسائل) امنیّتی یا بیم رسد (که خوف و هراس در دل‌ها ایجاد نماید یا ایمنی خاطر بخشد)، انتشارش دهند؛ و اگر آن را به رسولِ(خدا) و صاحبان امرشان ارجاع می‌دادند، کسانی از آنان که اهل استنباطند به آن پی می‌بردند (یعنی شایسته بود اینگونه اخبار را ابتدا به رسول و کاردارانی که از میان خودشان باشند ارجاع می‌کردند)»

بدین ترتیب، قرآن خود واژه «امر» و «اُولُوا الأمر» را تفسیرنموده و به دست می‌آید که موضوع، نه مربوط به مسائل دینی که انتشارشان اشکالی ندارد، بلکه در ارتباط با اسرار نظامی و امور اجرایی جامعه است. بنابراین مشخّص می‌شود که «اُولِی الأمر»، مأموران و سرپرستان مختلف کشوری و لشگری در عصر نزول بوده‌اند (در تطبیق با اوضاع و احوال امروزی، «هیئت اجرائیّه مملکت») که ازجانب پیامبر ص برای پیشبرد کارهای اجرایی انتخاب شده و آیه 83 دستور می‌دهد که هرآینه اخباری در ارتباط با امور امنیّتی به کسی رسید، به پیامبر خدا (اوّل شخص جامعه در زمان) و یا یکی از کارداران اطّلاع دهند و بدواً به نشر و شایعه‌سازی در اطراف اخبار نپردازند. بنابراین، اطاعت از «اُولوا الامر» (در حدود مأموریّتشان) پس‌از اطاعت از خدا و رسول لازم بود.

... فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ  ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا

« . . . پس هرگاه در امری اختلاف کردید آن را -اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید- به خدا (قرآن) و رسول (سُنّت) رجوع دهید، (که) این نیکوتر و خوش فرجام‌تر است »،

آیه شریفه می‌رساند که «اُولُوا الأمر» مرجع مطلق نیستند و ممکن است در امری با ایشان اختلاف داشت که در اینصورت می‌فرماید، مورد اختلاف -نه به خود ایشان- بلکه به مرجع بالاتر، یعنی «کتاب» و «سُنَّت» رجوع داده شود.

چنانکه در سوره مبارکه شوری آیه ۱۰ فرموده:

«وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِن شَیْءٍ فَحُکْمُهُ إِلَی الله: و در هر چیزی که در آن اختلاف کردید داوری‌اش با خداست»

یعنی خداست که اساس حق و باطل را -که مبنای حلِّ هر نوع اختلافی می‌تواند باشد- در کتابش معرّفی کرده است و در نامه امام علی (ع) به مالک اشتر آمده است که منظور از بازگرداندن اختلافات به خدا و رسول، رجوع به محکمات قرآن (مُحْکَمِ کِتابِه) و سنّت پیامبر ص (سُنَّتِهِ الْجامِعَۀِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَۀِ) است: فَالرَّدُّ اِلَی اللهِ : الأخْذُ بِمُحْکَمِ کِتابِهِ، وَ الرَّدُّ اِلَی الرَّسُولِ الأخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجامِعَۀِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَۀِ» (نهج‌البلاغه، نامه 53).

عبارت اختتامی آیه (ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا) به کلِّ محتوای آن برمی‌گردد. یعنی اتّخاذ این روش در زندگانی که مسلمانان، قرآن و سُنَّت پیامبرص -و فقط این دو را- مرجع مطلق دانسته و در روابط خود با یکدگر محور قرار دهند و چنانچه اختلافی پیش آمد با رجوع به آن منابع رفع اختلاف کنند، راه سعادت و صلاح در زندگانی دنیا و موجب سعادت در آخرت است.

 

نقد شفیعی به نیما

نقد شفیعی به نیما

محمدرضا شفیعی کدکنی در مقدمه یک کتاب توضیحاتی می‌دهد که باعث موضع‌گیری فرزند نیما علیه او شده است. دکتر کدکنی در مقدمه کتاب «گزیده اشعار پرویز ناتل خانلری» که به تازگی از سوی نشر مروارید منتشر و روانه بازار نشر شده می‌گوید: نیما با یادداشت‌های روزانه‌اش به ما ثابت کرده که در رعایت «حق و حقیقت» چندان هم «عادل و معصوم» نبوده و برخی اشعارش را پس از خوانش اشعار ناتل خانلری سروده است.

بخشی از این مقدمه نسبتاً بلند را که به این موضوع اختصاص یافته در ادامه می‌خوانیم:

خانلری را در کنار نیما و گلچین گیلانی باید از نخستین شاعرانی به شمار آورد که مفهوم تجدد در شعر را عملا ادراک کردند و برای به سامان رساندن آن کوشیدند. راستی در برابر حجم انبوه حرف‌هایی که در برابر نیما زده شده‌است و عوامل سیاسی و شخصی را بعدها باید از حق آن بزرگ جدا کرد. برای خانلری هیچ حقی نباید قائل شد؟ هیچ عاقل نپسندد که چنین داوریی داشته باشیم.

حق این است که خانلری با نمونه‌هایی از شعر نو، که از ۱۳۱۶ (شعر ماه در مرداب) و حتی پیش از آن در ۱۳۱۲ (شعر ستاره صبح) عرضه کرد و نیما، در ارزش احساسات آن شعر را در میان تجربه‌های نو معاصران، دلچسب و حساس خواند، یکی از پیشاهنگان این تحول بوده است و در سال‌های بعد از شهریور ۱۳۲۰ با انتشار نمونه‌های معتدلی از شعر غنایی نو، ذهن‌ها را با ضرورت تجدد در شعر آشنا کرد و حق این است که جمعی از جوانان مایه‌ور آن سالها از طریق خانلری به صورت تجدد در شعر فارسی پی بردند و حق این است که آثار آن روز تولّلی و نادرپور و سایه و مشیری و جمع کثیری از جوانان نوجوی آن سال‌ها، بیش از آنکه متاثر از نیما یوشیج، باشد متاثر از نمونه های شعری خانلری و آراء انتقادی او بوده است.

اینها به هیچ روی از مقام شامخ نیما در پیشاهنگی تجدد شعری زبان فارسی نمی‌کاهد. اگر به جُنگی که پرویز داریوش از شعر نو فارسی در ۱۳۲۵ و با عنوان «نمونه‌های شعر نو» انتخاب و منتشر کرده است نگاه کنیم، می بینیم که سهم خانلری در این تجدد، سهم قابل ملاحظه ای است، حتی به لحاظ ارائه نمونه ها، سهم او از همه شاعران آن کتاب بیش تر است.

من تصور نمی‌کنم که داریوش در آن انتخاب پارتی بازی کرده باشد که از خانلری سه شعر بگذارد و از نیما یوشیج یکی. این فقط نشانه آن است که در نظر جوان شعردوستی مثل داریوش که با شعر فرنگی هم بیش و کم آشنایی داشته است، خانلری نسبت به دیگران چنین موقعیتی داشته است. قدری شجاعت لازم دارد و اندکی هم احتیاط که کسی امروز بگوید و از غوغای «عوام روشنفکر» نترسد که شاید بشود تاثیر اندکی از بعضی شعرهای خانلری را بر بعضی از شعرهای نیما، در سال های بعد از شهریور ۱۳۲۰، دید.

کفری صریح چنین که من گفتم کسی نگفته است. ظاهرا در تاریخ ادب فارسی، کفری صریح چنین که من گفتم کسی نگفته است و چنین خرق اجتماعی، در حدّ جنون، هیچکس مرتکب نشده است که دست کم، در یکی دو شعر، نیما را متاثر از خانلری بداند ولی برای من- با همه ارادتی که به نیما دارم و با همه ستایشی که نسبت به عظمت او همیشه نشان داده ام- یک مسئله همیشه جای بحث بوده است و من از مطرح کردن آن هیچ پرهیز و پروایی ندارم تا نسل های آینده درباره آن به شیوه های علمی تحقیق کنند؛ آینده مطالعات ادبی و علوم انسانی از کشف این گونه حقیقت ها عاجز نخواهد بود.

آن کفر بزرگ و آن ذنب لایُغفَر این است که «در مورد آثار نیما یوشیج» چه نظم او و چه نثر او، ملاک اعتبار «تاریخ نشر» آن‌هاست و نه تاریخی که در پای آنها نهاده شده است». نیما با نامه ها و یادداشت های روزانه اش به ما ثابت کرده است که با همه مقام شامخ هنری اش، در رعایت «حق و حقیقت» چندان هم «عادل و معصوم» نبوده است و بعضا از تهمت زدن به دیگران، گویا در لحظه های خشم و کین، پروا و پرهیز نداشته است. به همین دلیل تاریخ آن نامه ها و تاریخ آن شعرها، فقط در حدّ زمان انتشارشان اعتبار دارد و لاغیر.

من جستجویی در مطبوعات آن سالها ندارم ولی تصور میکنم که نیما یوشیج شعر «با غروبش» را پس از خواندن شعر خانلری در سخن، شماره ۱۱ و ۱۲، به تاریخ مرداد ۱۳۲۳ سروده است و تاریخ قدیمی تری- فروردین ۱۳۲۳- زیر شعر گذاشته است و تا آنجا که می دانم تاریخ نشر آن شعر نیما سالها بعد از نشر شعر خانلری بوده است.

چقدر «بت تراشی» در این مملکت رواج دارد!؟

واقعا چه قدر «بُت تراشی» و «بُت پرستی» در این مملکت رواج دارد که آدم از طرح کردن چنین مطلب ساده‌ای، آن هم در حد یک پرسش و احتمال باید چندین بار استغفار کند که معجزه امام زاده نیما یوشیج زبان او را لال نکند!

من می‌گویم نیما بزرگترین پیشاهنگ شعر فارسی و اگر شما لازم می‌دانید و ضروری می‌دانید مقام‌های بالاتر و بالاتری هم برای او قائل می‌شوم مثلا بزرگترین نوآور مشرق زمین، بیش‌تر از این هم لازم است که بنده پیشاپیش اعتراف کنم؟ بعد از این اعتراف باز بنده حرف خودم را تکرار می‌کنم که در مورد آثار نیما یوشیج ملاک اعتبار، «تاریخ نشر» آنهاست و نه «تاریخ نوشته شده در زیر» آن‌ها.

احتمال این که نیما بعد از شهریور ۱۳۲۰ از کارهای خام و پخته شاگردانش مایه‌هایی گرفته باشد و تاریخ بعضی شعرها را به قبل از شهریور یا سال‌هایی قبل از تاریخ آن شعرها بُرده باشد، هست. روان شناسی پنهان در یادداشت های روزانه نیما چنین کاری را متاسفانه، متاسفانه متاسفانه تایید می‌کند.

با توجه به این پیشنهاد یا پرسش یا شبهه یا هر چه اسمش را می خواهید بگذارید، من می خواهم بگویم که احتمالا نیما یوشیج شعر «با غروبش» را بعد از خواندن شعر خانلری سروده است؛ چنان که تردیدی ندارم که «حرف‌های همسایه» را –با هر تاریخی که در زیر آن‌ها نهاده- به تاثیر از «چند نامه به شاعری جوان» ریلکه و ترجمه خانلری که در ۱۳۲۰، انتشار یافته نوشته است؛ البته بنده غافل از این نیستم که نیما هم زبان فرانسه تا حدی می دانسته و ممکن است نامه‌های ریلکه را در زبان فارسی خوانده باشد و بگذارید این کفر دیگر را همین جا بگویم که به نظر من بخش های اصلی و محوری «ارزش احساسات» هم ترجمه آزاد و «بفهمی نفهمی» از یک کتاب فرانسوی است که مطالبی از کتابی نظیر دایره المعارف اسلام (چاپ اول)، درباره شعر معاصر ترک و عرب بر آن افزوده شده است.

 

 

پشم کلاهتان ریخته حرف تکراری می‌زنید! حسادت نکنید و نرنجید

جناب استاد و پرفسور حکیم محمدرضا خان شفیعی کدکنی، غم دنیا را به دل پردردتان راه ندهید می‌دانم مصیبت بزرگی ست اما تا بوده چنین بوده اگر پشم پلی کلاهتان ریخته و در انبوه دوستداران نیمای بزرگ اعتنائی به شما و حرف‌های صد بار تکراریتان نیست، حسادت نکنید و نرنجید و لااقل حرفی بزنید که بگنجد حکایت کسی ست که بر کول سعدی سوار بود و در انظار نیز جار می زد. خانلری با اینکه پسر خاله نیما بود و بسیار هم مورد لطف نیما و سال ها در زیر سایه و حمایت مالی و معنوی نیمای بزرگ زندگی می کرد، اما به ذات مادریش نمکدان را شکست و بار ها با همدستان فرومایه اش در مجله ي من دراوردی "سخن" به استاد خود حمله ور شد در شب شعر برق را قطع کردند و همدستانش مهدی شیرازی و سهیلی و ... به توطئه و چاپ اراجیف در روزنامه های وقت پرداختند اما به جائی نرسیدند چون به حقیقت نزدیک نبود و نیمای بزرگ همچنان بر فراز قله سخت سر شعر فارسی لمیده بود. اما از انجائی که تفاله های نشخوارش همچنان برای شاگردانش به میراث باقی مانده جای تعجب نیست لااقل بیشتر بخوانید تا بیشتر بدانید هرچیزی را با هر چیز مقایسه نیست مثل فیل و فنجان امروز خانلری بر کول کدامتان سوار ست ، بهتر ست جوابتان را از شاگردان کوچک نیما بشنوید، که راه پر مشقت او را می پیمایند زنده باشند که حافظ سنت ما در مقابل این کهنه فروشان و خود فروشان هستند درود بر همه ی فرزندان بیدار چشم سرزمین از دست رفته ام.  کوچکترین شاگرد نیما .شراگیم یوشیج