انقلاب اکتبر و آغاز کمونیسم در ایران

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و به قدرت رسیدن بلشویک‌ها به رهبری لنین که پی ریزی کشور شوراها را در مرزهای شمالی ایران بدنبال آورد دست کم دو پیام اولیه مهم برای سرزمینی داشت که خود یک دهه پیشتر انقلاب مشروطیت (۱۹۰۶) را تجربه کرده بود و دوران بی‌ثباتی و بحران‌های سیاسی را از سر می گذارند.

 

پیام اول انقلاب اکتبر برای ایرانیان دورنمای پایان روابط نابرابر و سلطه جویانه با همسایه قدرتمندی بود که نه تنها پشتیبان استبداد و دربار خودکامه بود و با مشروطیت و دمکراسی در ایران سر جنگ داشت که با دیگر ابر قدرت آن زمانه یعنی دولت انگلستان در سال ۱۹۰۷ بر سر تقسیم همسایه جنوبی خود به دو منطقه نفوذ به توافق رسیده بود. مشروطه خواهان ایران فراموش نکرده بودند که نیروهای روسی به فرماندهی کلنل لیاخوف حدود یک سال پس از قرارداد ۱۹۰۷، یعنی در ژوئن ۱۹۰۸، مجلس شورای ملی ایران را به توپ بستند و به سرکوب آزادیخواهان ایرانی دست زدند.

 

فقط چند هفته پس کسب قدرت، دولت بر آمده از انقلاب اکتبر روسیه به رهبری لنین طی فراخوانی به تاریخ ۵ دسامبر به "مسلمانان زحمتکش روسیه و شرق" وعده آغاز دوران نوینی در روابط بین المللی را داد. در این اعلامیه از "حوادث بزرگ در حال تكوين" و "پایان جنگ خونين جهانی" و زایش "دنيای رنجبران و ملل آزاد شده" سخن رفته و لغو " تمام پيمان‌ها و قراردادهاي سري كه تزار مخلوع روسيه با انگلستان و فرانسه" علیه کشورهای شرق امضا كرده بود. اطلاعیه بروشنی "عهدنامه‌ها و توافق‌هاي پيشين روسيه و انگلستان كه ايران را ميان دو كشور امپرياليست تقسيم كرده بود" را باطل و خطاب به مردم ایران می نویسد "‌ای ايرانيان! به شما قول می‌دهيم كه به محض پايان عمليات نظامی، سربازان ما خاك كشورتان را تخليه كنند و شما مردم ايران حق داشته باشيد كه آزادانه درباه‌ی سرنوشت آتی خود تصميم بگيريد"

 

اطلاعیه ۵ دسامبر ۱۹۱۷ بازتاب گسترده‌ای در فضای سیاسی ملتهب آن زمان ایران داشت و افق سیاسی جدید در برابر مشروطه خواهان ایران می گشود چرا که بساط یکی از اصلی‌ترین تکیه گاه‌های استبداد داخلی برچیده شده و جای دشمن خارجی را انقلابیونی گرفته بودند که وعده دوستی و سیاست جدیدی که می توانست همسو با آرمان‌های انقلاب مشروطیت باشد می داند. به این گونه بود که برای روشنفکران، کنشگران و افکار عمومی به تنگ آمده از دخالت خارجی و تشنه روابط بین المللی برابر حقوق و عادلانه، انقلاب اکتبر، حکومت شورها و لنین به نماد امید برای ساختن دنیای جدید تبدیل شده بودند. رد پای این امید را در ادبیات آن زمان هم می توان یافت زمانی که ملک الشعرای بهار پیرامون انقلاب اکتبر می گفت " آن چـه شعله اسـت کزان راهگذر می آیـد" و برای عارف قزوینی لنین رهبر انقلاب اکتبر "فرشته رحمت" می شود.

 

پیام دوم انقلاب اکتبر به ایران دوران پس از انقلاب مشروطیت عدالت اجتماعی و جایگاه آن در مبارزه سیاسی آن زمان بود. برای نیروهای هوادار عدالت اجتماعی آن دوران یعنی احزاب و سازمان‌های چپ، انقلاب اکتبر یک الگو و یک سرمایه معنوی و سیاسی بود. چپ ایران از سال‌های پیش از انقلاب مشروطیت (۱۹۰۶) از دو جنبش فکری مهم تاثیر پذیرفته بود. بخشی از روشنفکران و کنشگران آن دوران بیشتر در تماس با افکار چپ اروپایی طرفدار عدالت اجتماعی و سوسیال دمکراسی شده بودند (اجتماعیون عامیون، حزب دمکرات) و بیشتر عدالت اجتماعی را در چهارچوب رفرم و تلفیق آن با دمکراسی می دیدند.

 

در کنار این گروه اما کسانی هم بودند که با جنبش‌های انقلابی قفقاز و ماورای قفقاز ارتباط داشتند و بیشتر به گرایش رادیکال چپ نزدیک بودند. شماری از کارگران ایرانی آن زمان در صنایع این منطقه کار می کردند و اولین تجربه‌های کار سندیکایی و حزبی خود را در آن دیار آموخته بودند. نزدیکی و همکاری چپ‌های ایران با رادیکال‌ترین مخالفان تزاریسم یعنی حزب سوسیال دمکرات روسیه به سال‌های پیش از انقلاب اکتبر بازمی گشت. آنها در سالهای مبارزه کمونیست‌ها برای سرنگونی تزار،‌ با حزب انقلابی روسیه در ارتباط بودند و در رساندن نسخه‌های مطبوعات سوسیال دمکراتهای به روسیه کمکشان می کردند.

 

در ایران حزب عدالت در بهار سال ۱۲۹۶ (۱۹۱۷) یعنی فقط چند ماه پیش از انقلاب اکتبر به وجود آمد و کسانی مانند حیدر عمو اوغلی، بهرام آقایف، نیک بین، اوتیس سلطان زاده، سلام الله جاوید و پیشه وری به عضویت رهبری انتخاب شدند. این حزب در سال ۱۲۹۷ پیام همبستگی به کنگره انترناسیونال سوم کمونیستی (متشکل از احزاب کمونیستی کشورهای مختلف) که به ابتکار لنین تشکیل شده بود ارسال کرد. حزب‌ عدالت‌ در ۲ تیر ۱۲۹۹ (۱۹۲۰) در کنگره انزلی‌ به‌ حزب‌ كمونیست‌ ایران‌ تغییر نام‌ داد و با صدور بیانیه‌ای‌، وظیفه حزب‌ كمونیست ایران را "همكاری‌ با شوروی‌ برضدّ سرمایه‌داری‌ جهانی‌ و حكومت‌ شاه‌ قاجار" اعلام‌ نمود. در کنگره انزلی بیشتر نمایندگان از آذربایجان و گیلان بودند و در میان آنها روشنفکران کمونیست این دوره مانند غفارزاده (روزنامه نگار)، پیشه وری (معلم)، کریم نیک بین (روزنامه نگار)، حسین شرقی (روزنامه نگار) به چشم می خورند.

 

کسانی از میان کادرهای اصلی چپ رادیکال ایران آن دوران مانند اوتیس سلطانزاده (میکايیلیان)، پیشه وری و یا حیدر عمو اوغلی با رهبران بلشویک‌ها و شخص لنین در ارتباط بودند. سلطانزاده که خود عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه بود و در انقلاب اکتبر و حوادث پس از آن نقش فعالی ایفا کرد. او به همراه کسانی مانند نیک بین و عیوض زاده به نمایندگی از کنگره حزب کمونیست ایران در دومین کنگره انترناسیونال سوم (کمینترن) شرکت جست و به عضویت هیئت اجرایی کمینترن نیز برگزیده ‌شد. وی در سال ۱۹۲۱ به عنوان مشاور لنین،‌ در جایگاه رهبری ارگان خاور نزدیک در کمیسرهای امور خارجه در مسکو قرار گرفت.

 

از شعار انقلابی تا منافع ملی شوروی

 

امروز از فراز تجربه یک قرن داوری مصفانه پیرامون سرنوشت هر دو پیام چندان دشوار نیست. امید آغاز دروانی نوین در میان دو همسایه و پایان یافتن روابط مبتنی بر سلطه میان ایران و روسیه بتدریج رنگ باخت و فقط چند سالی پس از ۱۹۱۷ ما شاهد بازسازی تدریجی روابط نابرابر در اشکال جدید هستیم و بازی قدرت در سطح جهانی پای دولت شوراها را کم و بیش به همان سیاست‌های یکجانبه و زد و بندهای بین المللی باز کرد. این روند منفی پس از مرگ لنین و چیره شدن کامل بلشویک‌ها و استالین بر دیوان سالاری دولتی شتاب گرفت و منافع کوتاه و بلند مدت شوروی جای شعارهای انقلابی را گرفتند. دخالت آشکار شوروی در امور ایران و حزب توده در دوران جنگ جهانی دوم و حوادث آذربایجان نمونه‌های آشکار این چرخش و دگردیسی معنا داردر سیاست خارجی دولت شوروی بودند.

 

همزمان بخشی از نتایج منفی دیگر انقلاب اکتبرنیز بدون خواست و اراده ایرانیان به کشور ایران تحمیل شدند. وجود یک کشور کمونیستی در مرزهای شمالی ایران را در مرکز جنگ سرد میان اردوگاه‌های متخاصم قرار داد و این داده ژئوپولیتیکی مهم سهمی مهم در سمت و سو دادن به فضای سیاسی ایران و دخالت قدرت‌های بزرگ در رویدادهای آن ایفا کرد.

همزمان بخشی از نتایج منفی دیگر انقلاب اکتبرنیز بدون خواست و اراده ایرانیان به کشور ایران تحمیل شدند. وجود یک کشور کمونیستی در مرزهای شمالی ایران را در مرکز جنگ سرد میان اردوگاه‌های متخاصم قرار داد و این داده ژئوپولیتیکی مهم سهمی مهم در سمت و سو دادن به فضای سیاسی ایران و دخالت قدرت‌های بزرگ در رویدادهای آن ایفا کرد.

 

کمونیست ایران و اولین کشور سوسیالیستی

 

در آنچه که مربوط به عدالت اجتماعی و دفاع از زحمتکشان می شد هم انقلاب اکتبر با وجود تاثیر مثبت اولیه کارنامه درخشانی در ایران ندارد.

 

چیره شدن تدریجی بلشویک‌ها بر دستگاه دولتی و نفوذ گسترده لنین و بعدها استالین به عاملی برای شکاف میان نیروهای چپ ایران و رادیکالیزه شدن بخش مهمی از آنها و رواج مارکسیسم‌لنینیسم جهان سومی تبدیل شد.

 

از همان سال‌های اول انقلاب اکتبر هم روشنفکران و کنشگران چپ بر سر نوع تحلیل از شرایط ایران همداستان نبودند. گرایشی بیشتر طرفدار تعمیق دستاوردهای انقلاب مشروطیت و رشد جامعه مدنی و توسعه اقتصاد بازار بود (رفرمیست‌ها و کسانی از میان رادیکال‌ها مانند حیدر عمو اوغلی). گرایش رادیکال ایران توسعه نیافته و در ابتدای راه صنعتی شدن را در مرحله انقلاب سوسیالیستی و کارگری می دید (کامران آقا زاده، سلطان زاده). همه کمونیست‌های شرقی و حتی خود لنین هم با چنین تحلیل افراطی از کشورهای شرقی موافق نبودند.

 

اما انقلاب اکتبر فضای خاصی را بوجود آورده بود و برخی در ایران نیز با الهام از این تجربه در پی شکل دادن به "سویت"‌های (شوراها) ایرانی بودند. تشکیل جمهوری سوسیالیستی گیلان (۱۲۹۹-۱۳۰۰) و لشکرکشی ناکام به تهران (شاکری، ۱۹۹۵، اتابکی، ۱۳۸۰) از جمله پی آمدهای این گرایش بود.

 

بخش بزرگی از کمونیست‌های ایرانی که در انقلاب اکتبر شرکت کردند و کسانی که بعدها بخاطر اوضاع سیاسی ایران به کشور شوراها و اولین دولت کارگری دنیا پناه برده بودند سرنوشت دردناکی پیدا کردند. ماشین سرکوب استالینی به سراغ کمونیست‌های مهاجر هم رفت. سلطان زاده در ژوئیه ۱۹۳۸ همانند ده‌ها کادر رهبری حزب کمونیست روسیه مانند زینویف،‌کامنف، بوخارین‌ به دستور استالین و به جرم خیانت به آرمان لنین و انقلاب اکتبر تیرباران شد. در کنار او می توان از کادرهای برجسته دیگر ایرانی مانند حسابی، ذره، نیک بین، آشوری، کنگاوری و ده‌ها و ده‌ها تن دیگر یاد کرد که در جریان تصفیه‌های خونین استالین و یا در دوران تبعید غیر انسانی به سیبری جان خود را از دست دادند.

 

چپ ایران اسیر انقلاب اکتبر

 

انقلاب اکتبر نقش بلند مدت بسیار مخربی در زندگی فکری و ایدئولوژی نیروهای هوادار عدالت اجتماعی هم را ایفا کرد. بخش منفی تجربه حزب توده ایران در سال‌های پس از ۱۳۲۰ از جمله به چیرگی تدریجی درک لنینی از مبارزه سیاسی، برخورد ابزاری با دمکراسی و چسبندگی آن به اتحاد شوروی آن باز می گشت.

 

این باور کورکورانه به اولین سرزمین سوسیالیستی تا آنجا بود که حزب توده مجذوب شخصیت استالین قربانیان بی‌شمار ایرانی و غیر ایرانی سرکوب‌های خونین او را ندید و یا نخواست ببیند و آنگاه که دیکتاتور چشم از جهان فرو بست سوگوار شد و به عزاداری پرداخت. در روانشناسی کمونیست‌های این دوران نقد اتحاد شوروی به معنای ریختن آب به آسیاب "امپریالیسم و ارتجاع" بود همزمان دوست داشتن و یاری رساندن به اولین کشور سوسیالیستی دنیا بخشی از وظایف انقلابی به شمار می رفت.

 

از نظر فکری در دهه‌های پس از ۱۳۳۲ چپ ایران در بخش‌های گوناگونش از حزب توده ایران تا گروه‌های مسلح فدایی خلق دهه چهل و پنجاه و سازمان‌های رادیکال مانند راه کارگر کاری جز بازتولید فرهنگ لنینی و استالینی که با انقلاب اکتبر و سلطه بلشویک‌ها پایه ریزی شد انجام ندادند. برای همه آنها انقلاب اکتبر، لنین و سبک و سیاق بلشویکی حقیقت‌های مطلقی بودند که پیرامون آنها چون و چرا نمی بایست کرد.

 

عدم باور به دمکراسی و حقوق بشر، عدم دیالوگ با دیگر نیروهای سیاسی، ماجراجویی و سکتاریسم، ساختارهای بسته و غیر دمکراتیک حزبی، تلاش برای بدست آوردن قدرت از راه خشونت، تقدیس انقلاب و مبارزه ضد امپریالیستی تکه‌های بهم پیوسته یک فرهنگ انقلابی‌لنینی را شکل می دادند که گروه‌های رادیکال چپ با وجود همه اختلافات میان خود اسیر آن بودند. آنها با همان واژگان، مفاهیم، دستگاه نظری و درک لنین و انقلاب اکتبر به سراغ تحلیل وضعیت جامعه ایران می رفتند و به استراتژی و سیاست‌های خود شکل می داند. جدا از بعد نظری، آنچه حزب توده ایران را از سایر گروه‌های چپ متمایز می کرد نوعی وابستگی تشکیلاتی سیاسی خاصی بود که از دوران استالین و فرقه دمکرات آذربایجان شکل گرفته بود و در دهه‌های بعد هم به اشکال گوناگون بازتولید شد (امیر خسروی، ۱۳۷۵، مشایخی، ۱۳۸۰).

 

فاصله گیری از فرهنگ انقلاب اکتبر

 

برای نیروهای چپ رادیکال تجربه انقلاب سال ۱۳۵۷ آزمایشگاه بزرگی برای سنجش اعتبار اندیشه و فرهنگ لنینی بود. شکست انقلاب ایران و پی آمدهای هولناک آن اولین ضربه بزرگ به باورهای مارکسیستی‌لنینیستی کمونیست‌های ایرانی هم به شمار می رفت.

 

اولین گرایش‌های انتقادی در میان چپ رادیکال با ترک خوردن اردوگاه سوسیالیستی و فروریزی دیوار برلین همراه شد و بازخوانی سنجشگرانه تجربه انقلاب اکتبر، کشورهای سوسیالیستی، مارکسیسم‌لنینیسم و شوربختی‌های نسل‌های گوناگون کمونیست در میان روشنفکران و کنشگران چپ ایران رونق گرفت.

 

این واقعیت دارد که نقد انقلاب اکتبر و فرهنگ و سبک سیاق لنینی در ایران به دوران معاصر محدود نمی شود و از دهه‌های دورتر چپ رفرمیستی ایران که با انقلاب مشروطیت متولد شده بود و کسانی مانند خلیل ملکی و یارانش در نیروی سوم پرچم مخالف با کمونیسم روسی بلند کرده و به فاصله گیری سنجشگرانه از الگوی لنینی سیاست، حزب و قدرت پرداخته بودند. اما صدای این چپ در هیاهوی انقلاب و حرکت‌های انقلابی چندان شنیده نمی شد چرا که روح و فلسفه انقلاب اکتبر و لنین طی دهه‌ها بر فضای سیاسی ایران سایه افکنده بود.

 

انقلاب اکتبر، دمکراسی و عدالت اجتماعی

 

در بعد نظری کارنامه انقلاب اکتبر کارنامه نوعی درک از عدالت اجتماعی و سیاست مربوط به آن هم هست. انقلاب اکتبر همانند انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) پرسش کلیدی رابطه میان دموکراسی و عدالت اجتماعی را باردیگر در متن جامعه آغاز قرن بیستم به میان کشید. برای لنین و هوادارنش عدالت اجتماعی امر اصلی و دمکراسی امر فرعی، روبنایی و بورژوایی بود. او با چنین درکی بجای تقویت دموکراسی نوپای روسیه پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷ به بسیج کارگری و کمونیستی علیه دولت کرنسکی دست زد و زمینه های بدست گرفتن قدرت بلشویک‌ها در ماه اکتبر همان سال را فراهم کرد.

 

امروز پرسش اساسی این است که چپ ایران چه درسی از گذشته وشکست مارکسیسیم‌لنینیسم کینه توزانه جهان سومی گرفته و چگونه خواهد توانست خود را از زیر آوار میراث انقلاب اکتبر بطور کامل بیرون بکشد و به نیروی بزرگ برای پیشرفت دمکراسی، حقوق بشر، توسعه پایدار و عدالت اجتماعی در کشور ما تبدیل شود

به همین خاطر هم او منتقدان خود میان نیروهای چپ در داخل روسیه و اروپای آن زمان که نگران روش‌های انقلابی تندروانه و سرنوشت دمکراسی بودند را بباد انتقاد و دشنام می گرفت و آنها را به عدم درک درست از تاریخ، انقلاب و طبقه کارگر متهم می کرد. این بی‌باوری ژرف به دمکراسی و کثرت گرایی سیاسی در درون حزب و در جامعه روسیه‌ای که با فرهنگ دمکراسی آشنا نبود سبب شد از دل انقلاب اکتبری که قرار بود بهشت زمینی را برای سرزمین پوشکین، داستایوفسکی و تولستوی به ارمغان آورد هیولای مخوف دولت فاسد و تمامیت گرا و ماشین سرکوب جهنمی بوجود آید که پی آمدهای آن را همگان می دانند. تجربه انقلاب اکتبر نشان داد که زیر پا گذاشتن خشن دمکراسی و حقوق بشر به نام آرمان زحمتکشان، ایدئولوژی انقلاب و طبقه کارگر حتا کمکی چندانی به گسترش عدالت و توسعه و رفاه اجتماعی هم نمی کند.

 

یک قرن پس از انقلاب اکتبر موضوع عدالت اجتماعی و نوع رابطه با دمکراسی و جامعه مشارکتی و نیز توسعه پایدار همچنان در دستور کار همه جوامع دنیای کنونی از جمله ایران است. بخش اصلی چپ رادیکال و انقلابی ایران در طول قرن گذشته با همان درک انقلاب اکتبر و لنین به سراغ چالش‌های بزرگی مانند عدالت اجتماعی، توسعه، رفاه و دمکراسی می رفت. امروز پرسش اساسی این است که چپ ایران چه درسی از گذشته وشکست مارکسیسیم‌لنینیسم کینه توزانه جهان سومی گرفته و چگونه خواهد توانست خود را از زیر آوار میراث انقلاب اکتبر بطور کامل بیرون بکشد و به نیروی بزرگ برای پیشرفت دمکراسی، حقوق بشر، توسعه پایدار و عدالت اجتماعی در کشور ما تبدیل شود.

 

-------------------------------------------------------------------

 

به مناسبت یکصدمین سالگرد رویداد اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه،رادیو فردا از نویسندگان و کارشناسان دعوت کرده که در پیوند با همین سالگرد، نظریات خود را با کاربران رادیو فردا در میان بگذارند. یکی از مباحث مهم تاثیری است که این رویداد بر زندگی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی ایران داشته است. مشارکت کاربران طبعا به غنای بحث کمک میکند.

 

رویداد ۲۵ اکتبر ۱۹۱۷ روسیه، که بعد‌ها از سوی فاتحان آن «انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر» نام گرفت، پایه گذار نظامی شد که طی هفتاد و چهار سال زندگی خود، و عمدتا در سه دهه نخستین اش، یکی از بالاترین شمار قربانیان را در میان نظام‌های سیاسی تاریخ معاصر جهان بر جای گذاشت.

 

تراژدی حیرت آور

 

استفان کورتوآ، مورخ فرانسوی، رقم اعدام شدگان و نیز تعداد کسانی را که یا در اردوگاه‌های کار اجباری شوروی از پای در آمدند و یا با گرسنگی‌های سازمان یافته از سوی دستگاه‌های امنیتی نظام کمونیستی (به ویژه در اوکراین) زجر کش شدند، حدود بیست میلیون نفر ارزیابی میکند (کتاب سیاه کمونیسم، انتشارات روبر لافون، ۱۹۹۷، ص ۱۴- نسخه فرانسوی).

 

در بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی که در سال ۱۹۵۶ در مسکو برگزار شد، نیکیتا خروشچف در گزارشی محرمانه گناه این جنایات را به گردن ژوزف استالین انداخت، عمدتا به این منظور که ولادیمیر ایلیچ لنین، بنیانگذار و نظریه پرداز اصلی «انقلاب» اکتبر، از هر گونه اتهامی در زمینه مشارکت در این تبهکاری بزرگ در امان بماند. در واقع خروشچف که خود یکی از مجریان اصلی جنایت بود، با افشاگری‌های حساب شده اش، تلاش کرد با قربانی کردن خاطره استالین کل نظام شوروی را از آلوده شدن در این کشتار نجات دهد و در این کار هم، دستکم برای چند سال، موفق شد.

 

ولی برای کسانی که در آنزمان تاریخ کمونیسم شوروی را به خوبی می شناختند، تاکتیک خروشچف روشن تر از آفتاب بود. برای دیگران نیز، با گذشت سال ها، هاله تقدسی که چهره لنین را در بر گرفته بود، سر انجام فرو افتاد. در واقع استالین شاگرد وفادار لنین بود، همان رهبر قدر قدرت حزب بلشوییک که با همکاری نزدیک تروتسکی نخستین کشتار‌ها و اردوگاه‌های مرگ را در روسیه سازمان داد. بابک امیر خسروی، از کادر‌های پیشین حزب توده ایران، رابطه استالین و لنین را به بهترین شکل ممکن چنین خلاصه میکند : «استالین چنگیز خان عصر معاصر بود که یاسای آن دکترین لنین بود.» (بابک امیر خسروی و محسن حیدریان، مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان، نشر پیام امروز، چاپ اول ۱۳۸۱، ص ۳۲)

 

در میان انبوه شگفت آور قربانیان نظام لنینی - استالینی، شمار زیادی از ایرانیان نیز دیده میشوند که رنج و کشتار آنها در شوروی طی یک دوران بسیار طولانی پنهان ماند و به یک تراژدی ناشناخته بدل شد. کشف تدریجی این تراتژدی و ابعاد آنرا مدیون پژوهشگرانی هستیم که با تلاشی ارزنده به توطئه سکوت ایدئولوگ‌ها و جزم اندیشان پایان دادند و این فرصت را برای ما فراهم آوردند که امروز، به مناسبت صدمین سالگرد رویداد اکتبر ۱۹۱۷، به احترام این زجر دیدگان از یاد رفته، دقیقه‌ای سکوت کنیم.

بخش بزرگی از ایرانیان قربانی توتالیتاریسم بر آمده از «انقلاب» اکتبر، رهبران و اعضای حزب کمونیست ایران بودند که به دلیل عدم امکان فعالیت‌شان در ایران دوران رضا شاه، به شوروی که بهشت معبود آنها بود پناه بردند. ولی بعد از آن نام آنها از صفحه رادار پاک شد و کسی ندانست چه بر سر انها آمده است. حزب توده ایران نیز که در سال ۱۳۲۰ به عنوان جانشین و ادامه دهنده راه حزب کمونیست تشکیل شد، ترجیح داد این گم شدگان را به فراموشی بسپارد. از پژوهش‌های تازه چنین بر میآید که بعضی از رهبران حزب توده در مواردی نادر از مسئولان شوروی جویای سرنوشت بعضی از رهبران حزب کمونیست ایران میشدند، ولی به آنها تذکر داده میشد این پرونده را از بیخ و بن فراموش کنند و «پیگیر موضوع» نباشند (تورج اتابکی، ناپدید شدگان، اندیشه پویا، شماره یازده، مهر و آبان ۱۳۹۲، ص ۶۸ تا هفتاد).

 

از «چند نفر» به «چند هزار نفر»

 

در پی کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و افشای جنایات استالین از سوی خروشچف، مشخصات معدودی از کمونیست‌های ایرانی اعدام شده در اختیار دستگاه رهبری حزب توده قرار میگیرد و اسامی بعضی از آنها نیز گاه در انتشارات حزب ذکر میشود، از جمله آوتیس میکاییلیان معروف به سلطان زاده (از مسئولان عالیرتبه کمینترن)، کریم نیک بین، ابوالقاسم ذره، لادبن اسفندیاری (برادر نیما یوشیج) و غیره... شیوه سخن گفتن از این «گم شده ها»، در نشریات حزبی معمولا چنین بود : متاسفانه در دوران مهاجرت، چند تنی از کمونیست‌های ایرانی به اتهام‌های نادرست قربانی «کیش شخصیت» شدند و از میان رفتند و اکنون باید از آنها رفع اتهام بشود.

 

به زودی معلوم شد که شمار کمونیست‌های ایرانی نابود شده در شوروی بسیار بیشتر از «چند نفری» است که در نشریات حزب توده از آنها نام برده میشود. به نوشته بابک امیر خسروی، بعد از کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و اعاده حیثیت از میلیون‌ها نفر قربانی ترور، مقام‌های مسکو فهرستی مرکب از ۱۵۰ نفر از رهبران و کادر‌ها و اعضای نابود شده حزب کمونیست ایران را در اختیار حزب توده ایران قرار دادند.

 

در این جا ما از «چند نفر قربانی» به «۱۵۰ نفر» میرسیم. امروز، در پی پژوهش‌های تازه، به نظر میرسد که دامنه جنایت دستگاه ترور شوروی علیه کمونیست‌های ایرانی پناه برده به این کشور، بسیار گسترده تر از این‌ها است. تورج اتابکی، پژوهشگر تاریخ اجتماعی ایران، می نویسد که در فاصله سال‌های ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۹ میلادی، هزاران تن از ایرانیان در باکو، تاشکند، مسکو و دیگر شهر‌های اتحاد شوروی به مرگ یا زندان‌های بلند مدت محکوم شدند. به نوشته آقای اتابکی : «در مسکو ایرانیان را همراه دیگر کمونیست‌ها از ملیت‌های گونه گون، با ماشینی سیاه به باغی به نام کومونارکا در حومه مسکو که پیش تر خانه ییلاقی یاگودا، رییس وقت گ پ او بود، می بردند و پس از تیرباران در گور دسته جمعی دفن‌شان میکردند. آثار این گور‌های دسته جمعی هنوز بر پاست.»

 

این همه ایرانی را، که شمار زیادی از آنها تا به آخر به آرمان کمونیسم وفادار ماندند، چرا نابود کردند؟ در نوشته‌های تورج اتابکی و دیگر پژوهندگان اتهامات آنها چنین بر شمرده میشود: جاسوسی برای ایران و آلمان و انگلستان، تروتسکیسم، قصد پنهان برای آلوده کردن نان و آب شهر ها، و اتهام‌های دیگری از این دست.

 

برای خوانندگان این یادداشت شاید پذیرش رقم «چند هزار» برای قربانیان ایرانی ترور در شوروی دهه ۱۹۳۰، دشوار باشد.

این تردید قابل درک است، زیرا ابعاد کشتار در روسیه استالینی هنوز، آنگونه که باید و شاید، شناخته شده نیست. کافی است اشاره کنیم که وقتی احکام دولتی درباره کشتار خارجی‌های مقیم شوروی و اقلیت‌ها صادر شد، صد‌ها هزار نفر قربانی شدند. وقتی حکم عملیاتی یازدهم آگوست ۱۹۳۷ برای نابود کردن «جاسوسان و تروریست‌های لهستانی» صادر شد، ۱۴۴ هزار نفر بازداشت شدند که از میان آنها ۱۱۰ هزار نفر به جوخه اعدام سپرده شدند. حکم عملیاتی بیستم سپتامبر در مورد بازداشت چینی ها، ۲۵ هزار نفر را به دیار نیستی فرستاد. و در ژانویه ۱۹۳۸، عملیات دستگاه امنیتی استالینی به لتونی ها، استونی ها، یونانی ها، ایرانی‌ها و چند ملیت دیگر ساکن سرزمین شوروی گسترش یافت. در این عملیات ۳۵۰ هزار نفر دستگیر شدند که بیش از ۲۴۷ هزار نفر آنها در برابر جوخه اعدام قرار گرفته اند.

 

عجوزه‌ای بی‌رحم

 

اگر سرنوشت شوم نسل نخست کمونیست‌های ایرانی به آگاهی مردم ایران میرسید، آیا نسل‌های بعدی با آنهمه شور و شوق به کمونیسم و شوروی ایمان میاوردند و با اعتقادی چنین راسخ، هستی خود را بر سر آن می نهادند؟ چگونه بود که فریاد جانخراش هزاران ایرانی در دوزخ استالینی، که می توانست آنهمه هشدار دهنده باشد، به گوش کسی نرسید؟

 

به هر حال در دهه ۱۳۲۰ نسل تازه‌ای از مهاجران کمونیست بعد از فرو ریختن حکومت فرقه دموکرات آذربایجان راه «خانه دایی یوسف» را در پیش گرفتند، همانگونه که در سال‌های ۱۳۳۰ بعد از شکست حزب توده و در اویل دهه ۱۳۶۰ بعد از ضربات مرگباری که از سوی جمهوری اسلامی بر کمونیست‌های ایرانی هوادار شوروی (توده ای‌ها و سازمان فداییان اکثریت) وارد آمد.

 

نسل آخر به سرنوشت مرگبار نسل اول دچار نشد. به هنگام ورود توده ای‌ها و فداییان سال‌های بعد از انقلاب اسلامی به شوروی، نظام بر آمده از «انقلاب» اکتبر به آخرین سال‌های بقای خود نزدیک میشد و دیگر توان کشتار را از دست داده بود. آری نسل آخر گرفتار «گولاگ» نشد و در برابر جوخه‌های اعدام جلادان شوروی قرار نگرفت. ولی همین نسل نیز، از آنچه در «بهشت کمونیسم» به چشم میدید، از لحاظ روانی گرفتار ضربه‌ای هولناک شد و، به گونه‌ای دیگر، از پای در آمد.

 

برای درک آنچه بر سر کمونیست‌های نسل آخر گذشت، کتاب بی‌تکلف و صادقانه «خانه دایی یوسف» نوشته اتابک فتح الله زاده (چاپ اول سوئد ۲۰۰۱) بسیار خواندنی است. این عضو پیشین سازمان فداییان خلق (اکثریت) به محض ورود به آذربایجان شوروی، به جای جامعه‌ای آرمانی که مورد انتظارش بود، با دنیایی حقیر و کثیف روبرو میشود.

 

صد‌ها جوان ایرانی دیگر، همانند او، همین واقعیت بسیار تلخ را در برابر خود می بینند و شماری از آنها، از این که زندگی‌شان را در راه دستیابی به چنین فاجعه‌ای بر باد داده اند، تعادل از دست میدهند و حتی به خودکشی میرسند.

 

محسن حیدریان، یکی دیگر از کمونیست‌های ایرانی نسل آخر که در همان سال‌ها به شوروی پناهنده شده، در پایان کتاب مشترکش با بابک امیر خسروی (مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان)، احساس خود را چنین بیان میکند: «کمونیسم شوروی و جاذبه افسونی ایدئولوژیک آن مانند دختر زیبایی بود که در جوانی با همه وجود دل به آن داده بودی... سال‌ها درد و حسرت و تجربه و سفر لازم بود تا دریابی که در پشت آن دلداده محبوب، عجوزه‌ای بی‌رحم پنهان بوده که هرگز ارزش آن همه عشق و فداکاری و درد و رنج را نداشته است.»