زندگی و سیمای شهریاری کوروش
زندگی و سیمای شهریاری کوروش حسن یوسفی اشکوری اشاره: به مناسبت هفتم آبان روز بزرگداشت کوروش (۵۵۹-۵۲۹ پیش از میلاد) این نوشته منتشر می شود. این نوشته قسمتی از فصل سوم کتاب تاریخ ایران باستان (کتاب پنجم: سلسله پادشاهان هخامنشی) نگارنده است که هنوز انتشار نیافته است. مقاله در دو قسمت تنظیم شده است: الف)- کوروش در سیمای یک مؤسسفتوحات و ب- سیمای شهریاری کوروش. چنان که ملاحظه می کنید زبان نگارش رواییتحلیلی است و بر اساس منابع مورد استفاده نویسنده نوشته شده و از هر نوع موضع گیری خاص (له و علیه) به دور است. تلاش شده که روایتی بیطرفانه و توصیفی به خوانندگان ارائه شود. در عین حال گفتن ندارد که نویسنده مدعی تحقیق کافی و بررسی تمام منابع لازم در این مورد نیست. قطعا در زمینه شخصیتی بزرگ و اثرگذار و در عین حال مبهم چون کوروش هخامنشی هم حرف و سخن و مناقشه بسیار است و هم منابع فراوان. در این نوشتار به شیوة مرضیه تاریخ نگاران صرفا هدف اطلاع رسانی است. الف- کوروش در سیمای یک مؤسسفتوحات هرچند پيش از كوروش دوم، سلسله پادشاهي هخامنشی (البته اگر بتوان به آنها پادشاه گفت) وجود داشت و چهار تن از نياكان كوروش دوم در ناحيه پارس (بخشي از عيلام) فرمانروايي داشته اند، اما در واقع اين كوروش دوم است كه هم موجب احيا و ماندگاري نام نياكانش (كه چندان اهميتي نداشتند) شده و هم سلسله تازهاي بنياد نهاده كه در تاريخ جهان نامبردار است و به «هخامنشيان» یا «پارسیان» شناخته شده اند. كوروش دوم همزمان پايان بخش يك سلسلة كوچك فرمانروايي محلي و بنيادگذار يك سلسلة بزرگ از همان تيره و تبار و مؤسس يك امپراتوري اثر گذار در تاريخ بشر و در آسياست. در آغاز لازم است اشاره كنم كه منابع اصلي در بارة تاريخ كوروش كبير كتيبه هاي ميخي، عهد عتيق و نوشته هاي مورخان يوناني است. مهمترين متنهاي ميخي «استوانة كوروش» و قطعات منظومي در شرح حال نبونيدوس (پادشاه بابل) است، كه هردو در زمان كوروش تهيه شده، و وقايع نامه نبونيدوس، كه ميان قرن ۵ و ۳ پيش از ميلاد تأليف شده است. در آثار هرودوت، گزنفون و كتسياس و قطعاتي از بروسوس (مورخ بابلي قرن سوم پيش از ميلاد)، بر جاي مانده است، مطالب تاريخي از اين پادشاه يافت ميشود. ولي بيشتر آنها با افسانه آميخته و مشكوك است.[۱]در منابع عصر ساسانی و به تبع آن در منابع عصر اسلامی نیز چندان نشانی از کروش مورد بحث (نیز داریوش اول) نیست. از جمله در شاهنامه فردوسی از کوروش یادی نشده است. دلیل این فراموشی و یا بیتوجهی چه می تواند باشد از مبهمات تاریخ ایران باستان است و جای تحقیق جدی دارد. حتی در ادوار بعدی نیز کوروش و داریوش و به طور کلی سلسله هخامنشی و به ویژه پارتیان وضعیت روشنی ندارند. دانستيم كه كوروش دوم فرزند كمبوجيه اول شاه پارس و بنا به نقل مشهور نوة دختري آستیاگ (ايشتوويگو) آخرين پادشاه ماد است. اين كه «كوروش» واژه اي است ايراني و يا جز آن و به چه معناست، دقيقا روشن نيست. گفته اند اين نام احتمالا غير ايراني است.[۲]معاني مختلفي براي آن ذكر كرده اند ولي اگر كوروش نامی انشاني باشد معناي «شبان» ميدهد كه البته نامي درست براي پادشاه بود.[۳]در اين مورد والترهینتس به نكته مهم و ظريفي اشاره ميكند. او مينويسد: در نوشته هاي عيلامي نام كوروش را «كُوَرش» نوشته اند. در حالي كه كورَش به معناي «سوزانه» است ولي كوروش به معناي «مواظبت كرد، پرستاري كرد» است. به گفتة هینتس منشيان عيلامي با تبديل زيركانه كوروش به كوَرش بغضي را كه از مزاحمان پارسي داشتند، بي سر و صدا بيرون ميريختند. ظاهرا ساكنان پيشين انشان نیز به هخامنشیان به چشم «آتش افروز» نگاه میکرده ند. پیش از این گفته شد که پارسیان به زور منطقة انشان را تصرف كرده و به مردمان بومي ستم و تجاوز كرده بودند. جالب و قابل توجه اين است كه به گفتة هینتس «چون پارسيان خواندن نميدانستند، متوجه نبودند كه منشيان عيلامي پنهاني فرمانروايانشان را مسخره مي كنند». دقيقا روشن نيست كه كوروش دوم در چه سالي زاده شده است و در منابع نيز معمولا در اين مورد چيزي گفته نميشود. اما هینتس بر اين گمان است كه وي در سال ۶۰۱ متولد شده است. او ميگويد كتاب دانيال (۶ ،۱) بي شبهه مينويسد، فاتح بابل، به هنگام پيروزي بر بابل (سال ۵۳۹ )، ۶۲ ساله بوده است.[۴] اما از نظر نسب، تبار پدري او روشن است اما مادر و تبار مادري وي حداقل بدان روشني نيست. بر اساس داستاني كه هرودوت و برخي ديگر نقل كرده اند، مادر كوروش، ماندانا، دختر ايشتوويگو (آستياگ) آخرين پادشاه ماد بود كه دخترش را به كمبوجيه پارسی به زني داد. اما برخي در اين روايت ترديد كرده و هيچ نسبتي سببي بین كوروش و شاه ماد قايل نيستند. پير بريان ميگويد كتسياس معتقد بوده كه كوروش هيچ خويشاوندي با ایشتوويگو نداشته است.[۵]اما پژوهشگر ديگري ميگويد طبق تحقيقات من و نيز با تأييد اروپاييان ماندانا (مندانه) را هُوَخَشتَره به كمبوجيه داد نه ایشتوويگو و البته وي هدف سياسي از اين كار داشته است. او ميافزايد «مندانه» از واژه «مند» يعني «عنبر سياه» و گرانبهاست.[۶]به هرحال احتمال دارد انتساب كوروش از طريق مادر به آستياگ مادي، بعدها جعل شده باشد تا ازاين طريق مشروعيت قدرت پادشاهي وي و اخلافش تثبيت و تقويت شود. داستان ماندانا و فرزندش به گزارش مفصل هرودوت در کتاب اول تواریخ و برخي منابع ديگر چنين است كه آستياك شبي در خواب ديد كه از شكم دخترش ماندانا آب زيادي جاري شده به گونه اي كه سراسر شهر و آسيا را فرا گرفته است. تعبير خواب را از مغان پرسيدند. شاه ماد از تأويل آن سخت به وحشت افتاد. از اين رو بعدها ماندانا را به اهل ماد شوهر نداد بلكه او را به يكي از پارسيان به نام كمبوجيه، كه از خانداني والا نسب و شريف و صاحب طبعي ملايم و آرام بود، به همسري داد. پس از آن كه ماندانا به پارس رفت، بار ديگر آستياگ در خواب ديد كه از شكم دخترش تاكي روئيده كه برسراسر آسيا سايه افكنده است. وي بار ديگر تعبير خواب را از مغان جويا شد. خوابگزاران گفتند كه دخترش حامله است و فرزندي از او زاده خواهد شدكه تاج و تخت او را تسخير خواهد كرد. شاه بيمناك شد و دخترش را از پارس فرا خواند و نزد خود نگه داشت و زير نظر و مراقبت گرفت. پس از چندي ماندانا پسري به دنيا آورد و شاه ماد نوزاد را به يكي از سرداران مورد اعتمادش، هارپاگ (هارپاگوس) سپرد تا كودك را نابود كند. اما وي نوزاد را به چوپاني مهرداد (ميترادات) نام سپرد و گفت كودك را در كوههاي پر درخت رها كند تا بميرد. اما در همان زمان همسر چوپان فرزندي زاييد و كودك بلافاصله مرد وآن زن و شوهر كودك ماندانا را به فرزندي گرفتند و كودك مرده را به مأمور ايشتوويگو نشان دادند. بعدها هويت كوروش در ده سالگي فاش شد اما شاه از زنده ماندن نوهاش خرسند شد و او را به پارس فرستاد. هرچند شاه هارپاگ را به دلیل نادیده گرفتن فرمان وی و نیز دروغگویی به فجيع ترين شكل مجازات كرد. شاه فرمان داد تا پسر هارپاگ را بكشند و از گوشت وي خوراكي بپزند و در ضيافتي كه در دربار ترتيب داد آن را به سردار خورانيد و سپس سر و دست و پاي فرزندش را كه در زنبيلي نهاده بودند به فرمان پادشاه در برابر چشم وي آوردند. سردار در آن زمان هرچند سخني نگفت اما بعدها به كوروش پيوست و با او بر ضد شاه ماد همدست شد و در واقع از وی انتقام گرفت. بسياري از پژوهشگران (از جمله دياكونوف) اين ماجرا را يكسره برساخته هاي اساطيري و افسانه اي ميدانند. نمونه هاي اساطيري آن را در تاريخ نيز نشان ميدهند كه اين ماجرا برساخته و افسانه است. چنان كه شهبازي مي گويد كه داستان بزرگ شدن كوروش به عنوان شاهزاده در كوه و صحرا حدود بيست مورد مشابه در تاريخ دارد. از جمله سليمان، سارگون، زال، كيخسرو و . . . مخصوصا شباهت داستان كوروش با كيخسرو غير قابل انكار است. شهبازي براي تحكيم افسانه بودن ماجراي كوروش و ایشتوويگو و هارپاگ ميگويد، میهمانی مشمئز کنندة ایشتوویگو (آستیاگس) با منش ایرانی سازگار نیست و اين داستان ريشه يوناني دارد، زيرا در داستانهاي يوناني نمونه هايي از آن ديده مي شود.[۷]در مجموع می توان با اطمینان گفت که این داستان افسانهای بیش نیست و زمینهها و مضامین و ادبیات اساطیری آن به روشنی عیان است. روشن نيست كه كوروش در چه سالي به سلطنت پارس نشسته است. اگر مرگ پدرش كمبوجيه را در سال۵۵۹، كه پيش از اين بدان اشاره شد، بدانيم، طبيعي است كه در همان زمان پسر به جاي پدر پادشاه شده باشد. اما والتر هینتس ميگويد وي در۲۲ سلگي جانشين پدر شده است. در اين صورت، يا بايد آغاز سلطنت وي را در ۵۸۸ بدانيم و يا بايد معتقد شويم كه كوروش هنگام سلطنت ۴۱ سال داشته است. پیش از این نیز گفتیم که هینتس با استناد به گزارش كتاب دانيال در تورات، كوروش را در سال فتح بابل (۵۳۹) ۶۲ ساله دانسته است. به هرحال دو روايت هینتس مبني بر احراز سلطنت كوروش در ۲۲ سالگي در يك جا و ۴۱ ساله بودن هنگام جلوس بر تخت در جاي ديگر، سازگار نيست. از سوي ديگر، تاريخ احراز سلطنت در سال ۵۸۸ نيز بعيد به نظر ميرسد و حداقل با تمام منابع موجود در تعارض است. شواهد و قراين در زندگينامة كوروش گواه آن است كه وي هنگام سلطنت يافتن و حتي در دوران فتوحات جوان و با نشاط بوده است و لذا بسيار بعيد است كه وي هنگام گشودن بابل در سال ۵۲۹ در ۶۲ سالگي بوده باشد. به ويژه كه در آن روزگاران عمر چندان طولاني نبوده و در واقع چنین سن و سالی کهن سال شمرده می شده است. احتمالا بايد ۲۲ سالگي را معتبر دانست كه در اين صورت كوروش در سال ۵۸۱ زاده شده است نه در ۶۱۰. به هرحال عموما نوشته اند كه كوروش در سال ۵۵۹ به سلطنت پارس رسيده و به عنوان پنجمين پادشاه سلسله هخامنشي پارس و انشان فرمانروايي خود را آغاز كرده است. اما چنين مينمايد كه وي از همان آغاز بلند پرواز بوده و در انديشه گسترش قلمرو فرمانروايي خاندانش و حتي كشور گشايي بوده و حداقل اندیشه فتح ماد را در سر داشته است. اقدامات وي در آن اوان، راز آو را آشكار ميكند. آورده اند كه كوروش با اتحادي كه بين طوايف پارس پديد آورد (از جمله اتحاد با تيره گرمانيها- ساكن در واحد كرمانو ساگارديها در نزديكي يزد)، جنبشی را برضد پادشاهي ماد آغاز كرد. براي كاميابي بيشتر و حتي تضمين پيروزي كامل، وي پيماني با نبونيدوس، فرمانرواي بابل، بست. به روايت هینتس، وي از آغاز سلطنت يافتن خود، در انديشة تسخير ماد (و سرزمينهاي ديگر) بوده است. منابع ميخي بينالنهرين حكايت از آن دارد كه ديري نگذشته بود كه كوروش با بابل روابط سياسي بر قرار كرد تا از جهت غرب خيالش راحت باشد.[۸] پس از آن كه كوروش مقدمات كار را فراهم كرد و با آمادگی به ماد لشكر كشيد و طي پيكارهايي، كه تفصيل آن در منابع آمده است، بر اساس يكي از اسناد بابلي عصر نبونيدوس، در سال ۵۵۳ ماد بدست كوروش سقوط كرد و پادشاهي ماد يكسره و براي هميشه بخش مهمی از امپراتوري هخامنشي شد. اين پيكارها حدود سه سال (از۵۵۵ تا ۵۵۳) طول كشيد. البته هرودوت حمله به اكباتان را ناشي از تصميم كوروش ميداند ولي وقايعنامه هاي بابلي ميگويند ایشتوويگو حمله را آغاز كرد. منابع متفقالقول اند كه هارپاگ به ولينعمت خود ایشتوويگو خيانت كرد و نيز سرداران نيز غالبا جانب او را در نهايت رها كرده و جانب دشمن را گرفتند. گفته اند كه شاه ماد شماري از فرماندهانش را بر كنار كرد و افراد مورد اعتمادش را به فرماندهي و رهبري جنگ گمارد. منابع آورده اند كه كوروش سه بار از مادّيها شكست خورد و در نبرد چهارم كه در پاسارگاد رخ داد پارسيان پيروزي شگفتي به دست آوردند. در اين پيكار نهايي و سخت و سرنوشت ساز، زنان پارس نيز شجاعانه مقاومت كرده و در پيروزي نظامي سهيم شدند.[۹]پس از آن بود كه كوروش به ماد حمله برد و با تسخير پايتخت آن (اكباتان=همدان) دولت ماد سقوط كرد و به عمر آن پايان داده شد. به روايت منابع موجود و مكتوب، بيشترين نقش را در اين ميان هارپاگ سردار بزرگ ایشتوويگو داشت كه از پادشاه ماد كينهاي عميق در دل داشت. با ارتباط پنهاني و همدستي او با كوروش پارسي بود كه خود او، كه از جانب شاه مأمور سركوبي كوروش شده بود، و سپاهيان مادي تسليم شاه جوان شدند و سرانجام فرمانرواي كهن سال را دستگير كرده و تحويل نوه او (بنا به نقل مشهور) دادند. كوروش او را به بند كشيد اما از كشتن شاه سالخورده چشم پوشيد و بيش از بندي كردن او با او بد رفتاري نكرد. حتي كوروش به حريم خاندان سلطنتي ماد تجاوز نكرد و حرمت اینان را نگهداشت. حتي گفته اند كه (احتمالا بعدها) او را حاكم هيركانيه (=گرگان) كرد و در واقع محترمانه شاه شكست خورده و اسير را به تبعيد در نقطه اي دور دست فرستاد. البته گفتني است كه پس از چندي او در تبعيدگاهش به شكل مرموز و توطئه آميزي از ميان برداشته شد. اما هارپاگ نزد كوروش مقام بلندي يافت و از معتمدان وي شد. هارپاگ فرمانرواي ليكيه شد و خاندانش به نام «هارپاگوسيان» در آنجا سلطنت يافتند و نيمه يوناني شدند. از آنان سكه و نقوش برجسته در دست است كه تأثير هنر ايراني در يوناني را به خوبي نشان ميدهد. به هرحال كوروش به عنوان سردار فاتح وارد اكباتان شد و بر آن شهر ثروتمند و مظهر اقتدار پادشاهي ماد چيره شد. آن شهر را غارت كرد و داراييها و اموال پرشمار آن به تاراج رفت و غنائم فراوان به دست آمد و در نهايت ثروت ماد به انشان انتقال داده شد. كوروش بخشي از مردمان شهر را به اسيري و بردگي گرفت. پس از آن براي آن سرزمين، به مثابة يك كشور شكست خورده در جنگ، خراج نهادند. نكته مهم آن است كه در عين حال كوروش پادشاهي ماد را بر نينداخت و براي آنجا شهربان يا ساتراپي معين كرد و خود را شاه ماد هم خواند و اين لقب را بر لقب پيشين خود يعني شاه پارس افزود. نظام ساتراپي از ماد آغاز شد و بعدها شامل تمام سرزمينهاي فتح شده شد. دكتر رجبي در مقام اثبات نادرست بودن انتساب سببي كوروش به ایشتوويگو، ميگويد هخامنشيان عليه پسر عموهاي خود (به اعتبار آريايي بودنشان) كودتا كردند. با اين تفاوت كه اين كودتا به دست مردي كه خود عضو نظام باشد انجام نشد، بلكه قومي مختار از كشور، خود را لايق تر از قوم ديگر براي به دست گرفتن همة قدرت كشور تشخيص داد. از اين رو همة افسانه هاي مربوط به برخاستن كوروش ميخواهند كه كوروش را نوه آستياگ، شاه ماد و حتي دست پروردة خاندان شاهي او بشناسند. والتر هینتس نيز نظرية مشهور انتساب كوروش را نادرست ميداند و ميگويد «به سادگي ميتوان به اين نتيجه رسيد كه چنين چيزي محال است». آنگاه وي براي اثبات مدعاي خود تاريخ ماد را بررسي ميكند. وي با استفاده از متون و منابع تاريخي ميگويد «احتمالا اين روايت ريشه هاي سياسي داشته است. هدف اين افسانه اين بوده كه از بنيانگذار شاهنشاهي هخامنشي مردي نيمه مادي بتراشد، تا مادها را با فرمانروايي پارسيها آشتي دهد». استدلالهاي هینتس قانع كننده به نظرميرسد. به هر تقدير يكي از پژوهشگران از قول هرودوت آورده است كه: پارسيان، كه از ديرباز با ناشكيبايي بار سنگين سلطة ماديها را تحمل ميكردند، اكنون پيشوايي يافته بودند با خرسندي يوغ خويش را به دور افكندند.[۱۰] قابل ذكر است كه حدود سه سال طول كشيد تا ايالت هايي را كه پيشتر به ماد تعلق داشت كاملا به تصرف دولت پارس در آيد. كوروش به ياري گفت و گوهاي سياسي و طريق مسالمت آميز و همچنين يك سلسله لشکركشيها بدين منظور نايل آمد. در نتيجه آشور و ارمنستان و كاپادوكيه و قبيله هاي فلات كوهستاني ايران در قلمرو دولت نوين قرار گرفت. كوروش پس از تسخير ماد و استقرار در آن، متوجه همسايگان خود شد از نخستين برخوردهايي كه پديد آمد، برخورد با سرزمين مهم سارد و ليدي و فرمانرواي آن كرزوس (=كروسوس) بود كه در فاصله سالهاي ۵۴۷ و ۵۴۶ و به گفته اي در ۵۴۵ و ۵۴۴ رخ داد و منجر به شكست شاه ليدي و تسخير آن سرزمين بوسيله كوروش شد. ناحيه ليدي قديم (ليديا و لوديا)، كه اكنون تمام يا بخش بزرگ آن در قلمرو كشور تركيه قرار دارد، يكي از نواحي آباد و پيشرفته و مقتدر در روزگار خود بود. هرودوت در كتاب اول تواريخ شرح مفيدي در بارة اين ناحيه يا كشور داده است. پايتخت آن شهر معروف سارد بود. گفته شده است ساردِس به اصطلاح تركان سارد (كتابت=سارت) اكنون دهكده اي است در يك ناحيه بسيار با شكوه كوهستاني واقع در حدود ۹۰ كيلومتري شمال شرقي ازمير و در كنارشاهراه اين شهر و آنكارا.[۱۱]ليدي در همسايگي ماد بود و پيش از اين در مورد اختلافات و برخوردهاي نظامي آن كشور با دولت ماد سخن گفتيم و ياد آوري كرديم كه درسال ۵۸۵ پيش از ميلاد قرارداد صلحي بين آليات شاه ليدي و ایشتوويگو (كياكسار) شاه ماد بسته شد كه البته با توجه به برتري و چيرگي فرمانرواي ماد مواد صلحنامه به سود ايران و به زيان طرف مغلوب بود. بويژه سرزمين هايي كه ليدي به ماد واگذار كرده بود موجب ناخرسندي ليديان بود. البته هرودوت در انگيزة جنگ كرزوس بر ضد كوروش به نكته ظريفي اشاره ميكند. او مي گويد آستياگس آخرين پادشاه ماد، كه به دست كوروش سقوط كرد، شوهر خواهر كرزوس بود. از اين رو كرزوس پس از شكست آستياگس به مقابله و سركوبي كوروش برخاست. گويا كوروش در آغاز توجهي به ليدي و سارد نداشت و اين شاه وقت ليدي يعني كرزوس بود كه در مواجهه با ايران پيشگام بود و بهانة لازم را برای حمله شاه جدید و توانمند ایران به آن نواحی به دست داد. گر چه از گزارش هاي هرودوت چنين بر مي آيدكه كوروش آغازگر حمله به ليدي بوده است. منابع عموما چنين آورده اند كه كرزوس پس از سقوط دولت مقتدر ماد به دست كوروش پارسي، بر آن شده تا از فرصت استفاده كرده از ماوراي رود هاليس به مقابله با شاه جديد برخيزد و سرزمين هاي از پيش از دست داده را باز پس گيرد و لذا جنگ با كوروش را آغاز كرد. هرودوت به تفصيل در اين باره سخن گفته و جزئيات آن را نيز توضيح داده است. به گفتة او كرزوس كوشيد آتنيها و اسپارتها را با خود متحد و همداستان كند و آنان نيز پاسخ مثبت دادند. نیز گفته شده است مصر و بابل هم به یاری شاه لیدی برخاسته بودند. هر چند كه به روايت هرودوت مردي فرزانه از ليدي به فرمانروا اندرز داد كه از جنگ اجتناب كند اما وي نشنيد و جنگ آغاز شد. سپاه ليدي از رود هاليس گذر كرد. چند پيكار رخ داد كه بدون پيروزي يكي بر ديگري پايان يافت. سرانجام در بهار جنگ با حمله كوروش آغاز شد و با شتاب و برنامه ريزي دقيق كوروش جنگ به سود ايرانيان بود و سارد سقوط كرد و كرزوس اسير شد. بدين ترتيب ليدي به تسخير ايرانيان در آمد. گفته اند كه سقوط سارديس تقريبا به اندازه سقوط نينوا در سال۶۱۲ اهميت داشت. در مورد کرزوس و رفتار کورش با وی روایات متفاوت و متعارضی در دست است. برخی گفته اند که کوروش او را در آتش سوزاند و یا بر آن شد که او را بسوزاند. داستان قرارگرفتن او بر تلی از آتش بسیار شهرت دارد. ظاهراً تنديسی نيزاز آن بر جاي مانده است. اما والتر هینتس ميگويد این داستان هشتاد سال بعد از آن رخداد، شاعري يوناني به نام «باخوليدس» ميگويد كه شاه ليدي تحمل بردگي را نداشت: «از اين رو، دستور داد تا در جلوي تالار خود، كه پوششی از برنز داشت، تل هيزمي فراهم بياورند وسپس در بالاي آن قرار گرفت». قرابة مشهور به قرابة ميسون، كه اندكي پس از سال ۵۰۰ ساخته شده است، كرزوس را در لباس رسمي بر روي تل هيزم فروزان نشان ميدهد كه در حال ريختن نوشابه اي آئيني براي خدايان بر روي آن است. احتمالا كوروش كرزوس را از مرگ نجات داده است (پيكره قرابه در كتاب هینتس آمده است). شهبازي نيز به استناد دلايلي به اين نتيجه رسيده است كه كوروش نه تنها قصد كشتن و آتش زدن شاه ليدي را نداشته بلكه اورا، كه قصد خود كشي و به آتش كشيده شدن خود را داشته، از مرگ نجات داده است. بدين ترتيب اين روايت درست و مقبول مينمايد كه شاه ايران با شاه اسير و تسليم شدة ليدي با احترام درخور يك فرمانروا رفتار كرده و این اقدام البته با سنت او نیز سازگار است. هینتس آورده است كه در نوامبر۵۴۵ كوروش كرزوس را با خود به همدان به تبعيد برد ولي براي او امكانات شاهانه اي فراهم كرد. در اين ميان جالب است كه طبق گزارش هرودوت، كرزوس مسئوليت شكست خود را به گردن خدايان يونان انداخته است. نيز به روايت وي، كرزوس چهارده سال و چهارده روز سلطنت كرد. پس از تسخير ليدي ايّونيان پيغام فرستادند و اظهار اطاعت كردند اما كوروش به دليل اين كه پيش از آن از آنها دعوت به اتحاد كرده و نپذيرفته بودند، ناراحت و آزرده بود و لذا به تقاضاي ايونيها اعتنا نكرد. ايونيان آماده پيكار شدند. اما در نهايت مردم ايوني و نيز اسپارت و برخي نواحي ديگر تسليم شدند. هارپارگ كاريها را مطيع ساخت. نيز مازارس سردار ايراني ديگر نقش مهمي در اين فتوحات داشت. البته پس از چندي مردمان ليدي و نواحي تسخير شده سركشي كرده و دست به شورش زدند. اما سرانجام پس از حدود پنج سال كشمكش سراسر آسياي صغير ضميمه شاهنشاهي نوبنياد هخامنشي شد. تنها ميلتوس تا حدودي مستقل باقي ماند. گفته اند كه سقوط ليدي براي هيچ ملتي به اندازة يونانيان گران تمام نشد. زيرا از اين به بعد تماس ايرانيان با نواحي ساحلي ايونّيا، كه مسكن يونانيها بوده و قبلا جزو فرمانروايي تازه تسخير شدة ليدي به شمار ميرفت، وارد يك مرحله از تاريخ ميشود كه روشن ترين فصل تاريخ جهان را تشكيل داده است.[۱۲] كوروش پيوسته در حال پيكار بود و برگسترة دولت نوبنياد خود مي افزود. يا سرزمين تازه اي را ميگشود و يا آشوب سرزمين هاي گشوده شده پيشين را فرو مينشاند. به ويژه سرزمين هاي تسخير شده پس از مدتي سر به شورش و آشوب بر ميداشتند. آشوب هاي منطقه ليدي سركوب و مهار شد. پس از تصرف ماد و اكباتان، تمام قلمرو ماد و اقوام آسياي مركزي (هيركانها، پارتها، سكاها، باكتريها) به طور رسمي و صوري به اطاعت كوروش گردن نهادند اما چندي بعد زنجيره اي از شورشها در آن نواحي پديد آمد و كوروش در سال ۵۴۰ به آن سامان لشکر كشيد و شورشيان را به تسلیم و اطاعت آورد.[۱۳] اما در اين ميان بيگمان مهمترين فتح و پيروزي كوروش گشودن سرزمين كهن و مهم بابل بود كه در سال ۵۳۹ رخ داد و تسخير آن دولت و كشور زنجيرة طولاني پيروزي هاي كوروش به اوج خود رسيد و ايران را وارد مرحله تازه اي از تحولات مهم خود كرد. گفته اندكه پس از سقوط ماد و پيروزي هاي نخستين كوروش، مردمان ناخرسند نواحي ايران و شوش و بابل و بينالنهرين به شورش و انقلاب روي آوردند و در حمايت از شاه جديد پارسي و ضديت با فرمانروايي بابل دست به قيام زدند و بعضي از اين مناطق (از جمله شوش) خود را تسليم شاه هخامنشي كردند. نبونيدوس، فرمانرواي بابل، كه خود را سخت در خطر و محاصره ميديد، كوشيد با رقيب تازه نفس و كامياب يعني شاه ايران به مقابله برخيزد اما فضاي عمومي منطقه و شرايط زمانه براي سقوط نهايي بابل و بينالنهرين آماده شده بود. سرانجام در سال ۵۴۰ يا ۵۳۹ كوروش با زمينه سازي هاي لازم و هوشمندانه و آمادگي كامل با قدرت تمام به حريف حمله برد و پس از يك سلسله پيكار تقريبا آسان بابل بحران زده و ناراضي و با مردماني حقير و فرو پاشيده را گشود و خود در همان سال و يا در سال ۵۳۸ وارد بابل شد. هرودوت گشوده شدن بابل را به تفصيل آورده است. به روايت او پس از تسخير ساير نواحي قاره آسيا، كوروش، توجه خود را به فتح آشور، همان سرزميني كه از لحاظ كثرت بلاد مشهور و بخصوص نامي ترين و تواناترين آنها يعني بابل كه پس از سقوط نينوا پايتخت شده بود، معطوف داشت. بابل در دشت پهناوري نهاده شده است و آن شهر عظيم و چهار گوش است و هر ضلع آن تقريبا چهارده ميل (چهار فرسخ و نيم) طول مسافتي برابر پنجاه وشش ميل دارد. علاوه بر اين مساحت زياد در جلال در جهان بي همتاست. اين شهر بوسيلة خندق بزرگ پر آبي احاطه شده، در داخل محدودة خندق ها، حصاري به پهناي پنجاه ذراع و به ارتفاع بيست و دو زراع شاهي برپا شده است (هر ذراع يا ارج شاهي دو اينچ دراز تر از ذراع معمولي است). هرودوت شرح مفيدي نيز در بارة خندقها و برج و باروها ي شهر بابل داده است. به گفتة والتر هینتس، كوروش براي تسخير بابل، از منطقه اربلا (اربيل امروز) كه پس از جنگ با آشور در قلمرو ماد قرار گرفته و پس از آن در قلمرو فرمانروايي كوروش بود، گذشت و گوبَرَوه فرمانده سالخورده و رهبر قوم گوتيوم [= كرد] را، كه در آن زمان تحت فرمان پادشاه بابل بود، با تدبير با خود همراه كرد و اين همراهي راه نفوذ كوروش را به ناحيه بابل هموار كرد. در آغاز سال ۵۳۹ به شهر آپيس رسيد و آن شهر محاصره و به آتش كشيده شد. سپاه نبونيد در آنجا شكست خورد. دژ غربي ديوار مادي بدون درگيري تسليم شد. پارسيان از دجله گذشته و سرانجام نبونيد تسليم شد. احتمالا كوروش به او اطمينان داده بود كه جانش در خطر نخواهد بود. البته سقوط قلعة بابل به آساني به دست نيامد. هرودوت توضيح داده است كه نظاميان قلعه سخت مقاومت كرده و سرانجام كوروش با توسل به تدبير و حيله اي در قلعه نفوذ كرد. شامگاه روز دوارزدهم اكتبر ۵۳۹، گوَبرَوه به بابل در آمد. آن روز، طبق تقويم بابلي، روز جشن بود. هفده روز پس از سقوط بابل، در روز ۲۹ اكتبر، خود كوروش وارد پايتخت شد. نبونيد اعدام نشد ولي فرمانرواي كهن سال (كه گفته شده است هفتاد سال داشت) و مغلوب به گرمانيا (=كرمان) يعني دورترين نقطه انشان تبعيد شد. وي در آن شهر مدتي زيست وعمر خود را با آرامش به پايان برد. هر چند گفته اند پسر وي بلشاروسور (بالتازارعهد عتيق) اعدام شد. آورده اند كه مردمان بابل از پيروزي پارسيان خرسند شده و از ورود ايرانيان و كوروش به عنوان يك رهايي بخش به گرمي استقبال كرده و جشن گرفتند. روزگارنامه نبونيد در اين مورد گزارش مي كند: «شاخه هاي ني پيش پاي او گسترانده شد. شهر غرق صلح و آرامش بود. كوروش براي سراسر زمين بابل صلح را بشارت داده بود». از الواح بابلي برجاي مانده به خط ميخي كه بي درنگ از صبح روز ۱۳ اكتبر ۵۳۹ به نام كوروش تاريخ خورده اند، چنين بر ميآيد كه تغيير حكومت بدون دردسر انجام پذيرفته است. این اسناد بابلی گواه ادامه بي دردسر زندگي روزمره در پايتخت تسخير شده هستند. كوروش در فتح بابل به اقداماتي دست زد كه بعدها در كارنامة او به نيكي ياد شده است. وي از ويراني معابد و غارت شهر جلوگيري كرد. شاه پيروز دست مردوك خداي بابل و بابليان را لمس كرد و خود را بدين ترتيب متبرك ساخت. او تنديس خدايان شهرهاي مختلف را، كه نبونيد به بابل آورده بود، به شهرهاي خود باز گردانيد. يهوديان را، كه دير زماني بود از اورشليم به بابل به اسارت آورده شده بودند، آزاد گذاشت تا به اورشليم باز گردند و ظروف زرين و سيمين معبد اورشليم را به يهوديان باز گردانيد. كوروش خود در كتيبه اش، وضعيت فتح بابل را چنين شرح داده است: «چون مهرگستر به بابل در آمدم، با شادي و خوشي در كاخ شاهانه نشيمن گزيدم. مردوك، خاوند بزرگ، مردمان آزاده بابل را به سوي من گردانيد، و من هر روز به پرستش او توجه نمودم. سربازان بيشمار من به آرامش به بابل در آمدند. در سراسر سومر و اكّد رفتار غير دوستانه اجازه ندادم. يوغ ننگين را از آنها برداشتم. خانه هاي افتادهشان را از نو ساختم. ويرانهها را پاك كردم. مردوك، خاوند بزرگ، از كارهاي نيكم شاد گشت، و از روي مهر مرا آفرين داد، مرا . . . همة پادشاهاني كه از كاخهايشان در چهار سوي زمين زندگي ميكنند، از درياي بالا و پائين، و همة شاهان كشور . . .كه در چادرها زندگي ميكنند (عربها) مرا پيشكش سنگين آوردند و در بابل مرا بوسيدند . . .باشدكه بغاني كه به شهرهاي خودشان برگرداندم هر روز نزد بيل و نبو براي من زندگي دراز بخواهند، و براي من سخن مهر آميز برانند، و به مردوك، خاوند من بگويند: «باشد كه كوروش، شاهي كه تو را ميپرستد، و كمبوجي، پسرش، بركت يابند». در عين حال اين بدان معنا نيست كه اساسا خشونتي رخ نداده باشد. آورده اند در يكي از نبردها، كوروش در كنار دجله مردم ساكن منطقه را در آتش سوزاند و پس از اين نمونه ترس آور دشمناني دليري خود را از دست دادند. كوروش پس از استقرار در بابل، فرمان داد تبليغات گسترده اي را در سطح عموم برضد نبونيد فرمانرواي پيشين بابل آغاز كنند. گفته شد: نبونيد شاهي بسيار زشتكار بود. درستكاري در او نبود. ناتوانان را به شمشير مي زد. راه را بر بازرگانان مي بست. روستائيان را از كشتزار محروم مي ساخت. هرگز از او فرياد شادي خرمن برنخاست. دستگاه آبياري را متروك ساخت. جوي هاي كشتزارها راچنان كه شايد نبست. چون آن جويها را ميكند، آنها را باز ميگذاشت، و آبهاي گرانبها بر كشتزارها به هرز مي رفت، و آباديها را ويران مينمود. مردان سرشناس زنداني ميشدند. انجمن شاروندان آشفته ميگشت، روي آنها دگرگون شد، آنها در ميدانهاي باز گردش نمي كردند، شهر شادي به خود نمي ديد». شايد در اين گزارش تبليغاتي در مورد حكمران شكست خورده بابل مبالغه شده باشد، اما دو نكته از آن قابل استفاده است. يكي دليل ناخرسندي مردم بابل از حكمران خويش و در نتيجه اقبال به كوروش و ديگر دقت نظر و درايت كوروش در امر ملكداري و توجه عميق وي به امور انساني و اجتماعي. به ويژه در مورد نبونيد گفته اند كه پادشاه بابل، از مدتها قبل به دليل گرايش و يا توجه به رب النوع ماه حّران متهم به ارتداد و يا بي اعتنايي به خداي مردوك شده بود و تيماء در عربستان را به عنوان پايتخت خود انتخاب كرده بود و به تجارت كُندر مشغول بود. اما پس از سقوط سارد و ليدي او بيمناك شد و براي دفاع از بابل به آنجا باز گشت. نبونيد حدود ده سال در بابل نبود. در اين مدت امور مختل شده بود. به ويژه جشن نوروز در اين مدت برگزار نشده و اين امر موجب نفرت و اعتراض كاهنان بود. پس از آوازة كوروش، اين كاهنان در نهان چشم به راه كوروش رهايي بخش داشتند. يكي از همين كاهنان پيش از فتح بابل سرودي گفت و از نبونيد بد گفت و از كوروش ستايش كرد. به روايت اومستد كوروش در چشم اتباع بابلياش هرگز يك پادشاه بيگانه پارس نبود. او در نوشته اي كه به زبان خودشان به آنها خطاب كرد عنوانهاي باستاني را روي هم چيد: «منم كوروش، پادشاه گردون، شاه بزرگ، شاه نيرومند، شاه بابل، شاه سومر و اكّد، شاه چهار بخش جهان . . .تخمة شاهانه از دير زمان، كه فرمانروايياش را بيل و نبو دوست ميدارند، كه بر پادشاهياش آنها را در دل خود شادمانه ميكنند».[۱۴] (بخشي از كتيبه كوروش). به هرحال پس از گشودن بابل، کوروش فتوحات خود را در ماوراي فرات ادامه داد اما به روايت هینتس كوروش، مسلما اعراب عربستان را به انقياد در نياورده بود بلكه اعراب بينالهرين را تسخير كرده بود. با فتح بابل، سرزمين فنيقيه (سوريه، لبنان، و فلسطين) به صورت يك ايالت بزرگي در آمد و بر قلمرو امپراتوري هخامنشي افزوده شد. اما مصر در امان ماند و گشوده نشد. اين قطعي است كه كوروش به مصر نرفته است. اين كه در برخي منابع از گشودن مصر ياد شده است، احتمالا برآمده از گزارش نادرست گزنفون است. در ۵۳۸ كوروش به همدان بازگشت. پس از آن كوروش متوجه شرق شد و به پارت (خراسان بزرگ) و آسياي مركزي لشكر كشيد و هرات و سغد و سمرقند و خوارزم و بلخ را گشود و فرمانروايان آن سرزمينها را وادار به تسليم و خراج گزار خود كرد. آنگاه رو به هندكرد و بخش هايي از آن سرزمين را فتح كرد. اينك فرمانروايي بنيانگذار شاهنشاهي هخامنشي از پامير تا درياي مديترانه و از تاشكند تا اورشليم ميرسيد. كوروش در حدود بيست سال سه دولت بزرگ يا امپراتوري را ساقط كرده بود: ماد، ليدي و بابل. امپراتوري جديد در واقع، وارث شوش و عيلام و بابل و آشور و ماد و ديگر تمدنها و دولت هاي كهن منطقه شد و با چند تمدن و شهر ديگري بسيار كهن تر و پيچيده تر در پيوند و تماس در آمد. از اين رو وي خود آگاهانه همزمان، خود را شاه بزرگ، شاه انشان، شاه جهان، شاه بابل، شاه سرزمين هاي سومر و اكدّ و شاه چهار گوشه جهان مي داند. او صريحا خود را وارث مشروع آشوربانيپال مي شمارد.[۱۵] از زندگي پر ماجراي کوروش در سالهاي پسين چندان دانسته نيست. والتر هینتس مي گويد ده سال آخر زندگي كوروش به نحو باور نكردني ناشناخته مانده است.[۱۶]اما آخرين پيكار او با «ماساژتها» در ماوراي رودخانه سيردريا (=سيحون و رود خجندنام باستاني آن: پاكسارتس در تركستان كنوني) رخ داد كه منجر به كشته شدن كوروش شد. ماساژتها يا ماساگتها تيره اي از سكاهاي شمالي بودند. در بارة اين نام و گروه نظريه بسيار است. گيتهاي ماهيخوار (ماسي=ماهي-گتها) و يا «مسه=بزرگ) گتهای بزرگ هم گفته اند. ظاهرا مردمان این ناحیه تسلیم نشده و همچنان در برابر شاه ایران مقاومت میکردند. از این رو شاه پارسی دژ مرزی کوروشکده را برای نگهبانی از شاهنشاهی خود در برابر سکاهای آن سوی سیحون، یعنی سکاهای هوم خوار، ساخته بود. والتر هینتس در این مورد چنین گزارش میدهد: در بهار ۵۳۰ کوروش با سپاهی نیرومند رو به آسیای میانه نهاد. ظاهرا برنامة این لشکرکشی رویارویی با سکاهای آن سوی سغد، یعنی سکاهای هوم خوار، بود. هردو پسرش کمبوجیه و بردیا او را همراهی میکردند. کوروش از جیحون گذشت و پس از طی مسافتی و مراحلی از سیحون نیز گذشت و وارد منطقة فرغانه امروز شد. طی جنگی با سکاها کوروش زخمی برداشت و سه روز بعد در روز بیستم ژوئیه ۵۳۰ درگذشت. هرودوت، ضمن هرودوت، ضمن شرحی در مورد ماساگتها، روایت میکند که فرمانروای آن مردمان در زمان حمله کوروش بانویی بود به نام «توموروس». وی پس از وفات شوهر خود بر تخت فرمانروایی نشست. کوروش به او پیامی فرستاده وانمود کرد که طالب وصلت با اوست. اما پاسخ مطلوب دریافت نکرد. زیرا ملکه می دانست قصد کوروش ازدواج با او نیست بلکه تصرف قلمرو اوست. به گفتة هرودوت رأی کرزوس، که همواره طرف مشورت کوروش بود، مبنی بر جنگ با توموروس نادرست بود و به زیان شاه ایران تمام شد. تمام سپاه کوروش نابود شد و خود او به قتل آمد. به فرمان کمبوجیه پادشاه جدید جنازه به پارس انتقال داده شد و در آرامگاهی که خود آماده کرده بود دفن شد. جسد کوروش بزرگ در تابوتی سنگین از طلای ناب نهاده شده بود. آورده اند هنگامی که اسکندر در سال ۳۲۴ در راه بازگشت از هندوستان بار دیگر از پاسارگاد دیدن کرد با گور به غارت رفته کوروش مواجه شد. وی فرمان داد تا آرامگاه را به حال خود برگردانند و تعمیر کنند. اما پس از اسکندر بار دیگر آرامگاه غارت شد و تبدیل به ویرانه گشت. با این همه آرامگاه کوروش، به رغم حوادث روزگار در درازنای زمان، همچنان پابرجاست. این آرامگاه با چهار دیواری سنگی و بدون پنجره است. شهبانوی کوروش «کاسدانه» بود که برای کوروش دو پسر و سه دختر آورد. کمبوجیه و بردیا. نیز: آتوسا، رکسانه و آرتیستونه. در نوامبر ۵۳۹، سال فتح بابل، شهبانو درگذشت. در بابل عزای عمومی اعلام شد. در این زمان، کوروش پسرش کمبوجیه را شاه بابل کرد که این مقام را وی به عنوان «شاهنشاه» (یا شاه شاهان) به فرزند بخشیده بود.[۱۷] پایان بخش اول ------------------------------------------------------------ [۱] مصاحب، غلامحسین، دایره المعارف مصاحب، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۱، جلد۲، ص ۲۳۰۱ [۲] فرای، ریچارد. ن، ميراث باستنای ايران، ترجمه مسعود رجب نیا، تهران، علمیفرهنگی، چاپ پنجم، ۱۳۷۷، ص۱۳۹ [۳] هوار، کلمان، ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، چاپ دوم، ۱۳۷۵، ص ۲۱۷ به روایت یک پژوهشگر: یوستی آلمانی و برخی دیگر گفته اند که کوروش از ریشه ایرانی است و به معنای «خور» یا «خورشید» است. رضا زاده شفق،صادق، مترجم کتاب «کوروش کبیر، هارولد آلبرت لمپ، انتشارات معین، تهران، چاپ دوم، ۱۳۸۱، پاورقی ص ۱۹ [۴] هینتس، والتر، داریوش و ایرانیان، ترجمه پرویز رجبی، تهران، نشر ماهی، ۱۳۸۷، ص ۹۳ [۵] بريان، پیر، امپراتوری هخامنشی، ترجمه ناهید فروغان، تهران، فرزان روز، ۱۳۸۱، ص۳۸ [۶] شهبازي، حاشيه برتواريخ، ص ۵۲۴ [۷] هرودوت، تواریخ، ترجمه وحید مازندرانی، تهران، فرهنگ و ادب ایران، ص ۶۳ - ۷۳ نيز: هوار، ص۳۷- ۳۸ نيز: پيرنيا، كوتاه (مراد از «کوتاه» اشارت است به کتاب «تاریخ مفصل ایران پس از اسلام» که گزیدهای از تاریخ ایران باستان پیرنیا همراه کتاب تاریخ ایران پس از اسلام اثر اقبال آشتیانی –تهران، نگارستان کتاب، چاپ ششم- منتشر شده است، ص ۶۲ - ۶۳ نيز: دياكونوف، ایگور میخاییلویچ، تاريخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵، ص ۵۱۳ نيز: شهبازي، حاشيه تواريخ، ص ۵۲۵ - ۵۲۶ [۸] هینتس، ص ۹۳ [۹] گويند در جنگ پاسارگاد (دژ مادي پاثرگدا) ابتدا پارسيان شكست خوردند و پا به فرار گذاشتند. زنان با ديدن مردان در حال فرار دامن هاي خود را بالا زده و بانگ برآورده بودند «كجا ترسوها؟ مي خواهيد دوباره به جايي بخزيد كه از آنجا به دنيا آمده ايد» اين رفتار زنان كار را تمام كرد. آورده اند كه بعدها اين سنت شد و هر شاهنشاه هخامنشي زماني كه از پاسارگاد مي گذشت به هر زني يك سكه مي داد. هینتس، ص۹۴ - ۹۶ [۱۰] بريان، جلد۱، ص ۴۸ - ۴۹ نيز: دياكونوف، تاريخ ماد، ، ص ۵۱۶، ۵۱۹ و ۵۲۰ نيز: هوار، ص۳۵،۳۸ و۲۱۷ نيز: اومستد، ا. ت، تاریخ شاهنشاهی، ترجمه محمد مقدم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۴۷، ص۴۷ نيز: پيرنيا، كوتاه، ص ۶۲- ۶۴ نيز: كاليكان، ویلیام، مادیها و پارسیها، ترجمه گودرز اسعد افتخار، تهران، انتشارات شورای مرکزی جشن شاهنشاهی ایران، ۱۳۵۰، ص۴۷ نيز: هینتس، ص ۹۲ – ۹۳ و۹۶ نيز: رجبي، حاشيه هینتس، ص ۴۴۱ نيز: پیگولوسکایا، ن. و، تاریخ ایران، ترجمه کریم کشاورز، تهران، پیام، ۱۳۵۳، ص ۱۶- ۱۷ نيز: شهبازي، حاشيه تواريخ، ص ۵۲۶ [۱۱] تواريخ، ضميمه، ص ۵۴۱ نيز: مصاحب، ذيل همين عنوان [۱۲] هرودوت،، تواريخ، كتاب اول ، از جمله صفحات۲۱- ۴۵، ۴۶ -۴۷،۵۲ و۷۷- ۸۸ نيز: شهبازي، حاشيه تواريخ، ص ۵۲۴ نيز: بديع، امیر مهدی، یونانیان و بربرها، ترجمه احمد آرام، جلد اول، ص ۲۳۸ نيز: هینتس، ص۹۹ - ۱۰۰ نيز: بريان،جلد۱،ص۵۳-۵۸ نيز: كاليكان، ص ۴۸ - ۵۰ نيز: اومستد، ص ۵۱ - ۶۱ نيز: هوار، ص ۴۱ نيز: پیگولوسکایا، تاریخ ایران، ص۱۷ [۱۳] بريان ، جلد ۱، ص ۵۹ - ۶۰ [۱۴] . متن کامل کتیبه مشهور کوروش، که بر استوانهای در چهل و پنج سطر حک شده و در سال ۱۸۷۹ میلادی در حفاری بابل کشف شده و اکنون درموزه بریتانیاست، با ترجمه دیگر چنین است: «منم کوروش شاه جهان، شاه بزرگ. شاه نیرومند. شاه بابل. شاه سرزمین سومر و اکد. شاه چهار گوشه (جهان). پسر کمبوجیه شاه بزرگ انشان. از دودمان سلطنتی جاویدان که بعل و نبو [خدایایان بابلی ها] فرمانروایی آنان را گرامی می دارند و سلطنت آنان را به جان و دل خواستارند. هنگامی که من به آرامش به بابل در آمدم با سرور و شادمانی کاخ شاهی را جایگاه فرمانروایی قرار دادم، مردوک خدای بزرگ [خدای بزرگ بابلی ها] مردم گشاده دل بابل را بر آن داشت تا مرا . . . [نقطههای بین پرانتز کلماتی هستند که به علت آسیب وارده بر سطح استوانه از بین رفته و خوانده نمی شود]، من هر روز به ستایش او همت گماشتم، سپاه بیشمار من بیمزاحمت در میان شهر بابل حرکت کرد. من به هیچ کس اجازه ندادم که سرزمین سومر و اکد را دچار هراس کند. من نیازمندیهای بابل و همه پرسشتگاههای آنان را در نظر گرفتم و در بهبود وضعشان کوشیدم. من یوغ ناپسند بابل . . . را برداشتم، خانههای ویران آنان را آباد کردم. من به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. مردوک خدای بزرگ از کردارم خوشنود شد و به من کوروش شاه که او را ستایش کردم و به کمبوجیه فرزندم که از تخمه من است و به تمام سپاه من برکت ارزانی داشت و از صمیم قلب مقام شامخ او را بسی ستودم. تمام شاهانی که در بارگاههای خود بر تخت نشسته اند، در سراسر چهار گوشه (جهان) از دریای زیرین تا دریای زبرین، کسانی که در . . . مسکن داشتند تمام شاهان سرزمین باختر که در خیمهها مسکن داشتند مرا خراجی گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند . . . تا شهرهای آشور و شوش و آگاده و اشنونا و شهرهای زمبان و مورنو و در، تا ناحیه سرزمین گوتیوم، شهرهای مقدس آن سوی دجله را که مدتی دراز پرستشگاههایشان دستخوش ویرانی بود تعمیر نمودم و پیکره خدایانی را که جایگاه آنها در میان آنان بود بر جای خودشان باز گرداندم و در منزلگاهی پایدار جای دادم. من همه ساکنان آنها را گرد آوردم و خانههایشان را به آنان بازپس دادم. خدایان سومر و اکد که نبونید آنها را به بابل آورده و خدای خدایان را خشمناک ساخته بود، من به درخواست مردوک خدای بزرگ به صلح و صفا به جایگاه پسندیده خودشان بازگرداندم . باشد که تمام خدایانی که من در پرستشگاههایشان جای دادهام روزانه مرا در پیشگاه بعل و بنو دعا کنند. باشد که زندگانی من دراز گردد. باشد که به مردوک خدای بزرگ بگویند، کوروش پادشاه که تو ر ا گرامی می دارد و فرزند کمبوجیه . . . این متن برگرفته از دیباچه کتاب کوروش کبیر اثر هارولد لمپ با ترجمه رضازاده شفق با مشخصات کتاب شناسی پیش گفته است. [۱۵] . هرودوت، ص ۸۸ -۹۳ نیز: هینتس، ص ۱ه۳ -۱۰۶ [۱۶] . هینتس، ص ۷۶ [۱۷] . شهبازی، حاشیه تواریخ، ص ۵۲۶ نیز: هینتس، ص ۱۰۰، ۱۰۸ و ۱۱۷ – ۱۱۸ نیز: هرودوت، ص ۹۸ – ۱۰۳ نیز: اومستد، ص ۷۸ و ۹۱ نیز: هوار، ص ۴۳ – ۵۳ نیز: کالیکان، ص ۵۴ ضمنا توضیحات بیشتر در مورد آرامگاه کوروش را می توانید در منابع مختلف (از جمله هوار، ص ۱۰۲–۱۰۳ و هینتس، ص ۱۱۷ و ۴۴۵) ببینید. نیز: آموزگار و تفضلی، حاشیه هینلز (شناخت اساطیر ایران، اثر جان هینلز، ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران، سرچشمه، چاپ نهم، ۱۳۸۴) ص ۱۶ نیز: بریان، جلد ۱، ص ۶۷ – ۷۴ نیز: اومستد، ص ۶۱ – ۷۰، ۷۲، ۷۳، ۷۷، ۷۸، ۹۴ و ۹۵ نیز: هوار، ص ۴۱ – ۴۲ نیز: کالیکان، ص ۵۰ – ۵۱ نیز: پیرنیا، کوتاه، ص ۷۱ زندگی وسیمای شهریاری کوروش (۲) حسن یوسفی اشکوری در اين قسمت از منظرهاي گوناگون به ابعاد مختلف شخصيت و كارنامة دوران شهرياري كوروش اشارتي می شود ب- سیمای شهریاری کوروش در بارة زندگینامه، سیمای ظاهری، شخصیت، منش و اقدامات سیاسی و اجتماعی کوروش به مثابة یک شهریار بزرگ ایرانی و نقش وی در تاریخ ایران و منطقه و جهان از دیرباز بسیار گفته و نوشته اند و عموما به مدح و کسانی نیز به ذم از او ياد كرده اند. آنچه البته در اين ميان غير قابل انكار است و مورد تأكيد و تائيد عموم تاريخ نگاران است، يكي نقش مهم كوروش در تاريخ ايران و جهان است، و ديگر، وجود برخي خصائل وی و يا اقدامات بر جسته و اثرگذار او که او را در قیاس با بسیاری از همگنانش در عصر باستان برجسته تر و نمايان تر مينمايد. در اين قسمت ميكوشم از منظرهاي گوناگون به ابعاد مختلف شخصيت و كارنامة دوران شهرياري كوروش اشارتي بكنم. نخست بايد اشاره كرد كه به گفتة والترهینتس، گويا طبيعت اندام كوروش را بي نهايت زيبا آفريده بوده است. جز نيمه اي در ويرانه هاي كاخ محل اقامت او در پاسارگاد، تصویری از کوروش برجای نمانده است. در اين نگاره مسطح فرمانروا لباس عيلامي الاصل برتن دارد.[۱۸] نخستين ويژگي و برجستگي كوروش، كه براي هميشه به نام وي به يادگار مانده است، تأسيس نخستين و مهمترين پادشاهي و امپراتوري جهاني در تاريخ بشر است. به گفتة كلمان هوار، او با فتوحات ناگهاني و شگفت انگيز امپراتوري پهناوري كه از هلس پونت (تنگه داردانلآناتولي) تا هند امتداد مييافت ايجاد كرد كه تا آن زمان جهان چنين امپراتوري بزرگي به خود نديده بود.[۱۹]و البته اهميت بيشتر ماجرا آن است كه اين امپراتوري ادامه یافت و بوسيلة جانشينانش گسترش پيدا كرد و بیش از دو سده پائيد و منشاء تحولات مهم در تاريخ ايران و منطقه و جهان شد. ظاهرا تحولات منطقه در طول چند دهه پيش از ظهور كوروش نيز زمينه هاي لازم را براي چنين دولت مقتدري آماده كرده بود. اين تحولات در فصول گذشته به تفصيل گفته شد. در آستانة فتوحات كوروش تقريبا هيچ دولت قدرتمند و يك پارچه اي در منطقه و حتي در خاورميانه وجود نداشت. به گفتة پير بريان، در سال ۵۵۹، خاور ميانه به چندين مملكت رقيب و دشمن تقسيم ميشد كه عبارت بودند: ماد (ایشتوويگو)، ليدي (سارديس/كرزوس)، كلده (بابل/نبونيدوس)، عيلام (شوش/اومنيش؟) و مصر (سائيس/احمس). وي در جاي ديگر در مقام توجيه و تحليل پيروزي هاي پارسيان بر استفاده از ميراث تمدنهاي منطقه ميگويد: پارسيان و كوروش از آن روي به تفوق دست يافتند كه توانسته بودند از تماس هاي نزديك و ممتدي كه به شكلهاي مختلف با عيلامي و مادها و بابليان برقرار كرده بودند، منتفع شوند.[۲۰] انديشه و سياست كوروش در فتوحات و چگونگي مواجهه او با ميراث تمدنهاي پيشين و دولتهاي مغلوب نيز نشان ميدهد كه وي خود به اهميت اين پيوند تاريخي و ميراثداري به خوبي آگاه بود و ميكوشيد تمدنهاي پيشين را نه تنها انكار يا نابود نكند بلكه در حد توان به تعالي و ارتقاي آنها در قالب سنت و سياست و تيرة خانداني و امپراتوري پارس ياري رساند. از اين رو كوروش پس از پيروزي بر ماد و عيلام و بابل وليدي و جاهاي ديگر، سنتها و ميراثها را محترم شمرد و كوشيد آداب و قوانين و مقررات درست و مفيد در عرصه هاي مختلف سياسي واقتصادي و ديني و قضايي و كشاورزي و امور ديگر به خوبي اجرا شود. وي حتي ساختار سياسي و سازمانهاي پيشين سياسي و حكومتي را چندان تغيير نداد. بزرگان را غالبا محترم شمرد و آنان را در مصادر امور ابقا كرد يا گمارد. روحانيان و معابد را حفظ و حتی تعمير كرد. به گفتة پير بريان، كوروش هنگام فتح بابل به استمرار بيشتر تأكيد داشت تاگسست. بسياري از مقامات صنعتي و تجاري و مذهبي و ديواني پيشين، حداقل تا آغاز داريوش، همچنان در مقام خود ماندند و فعاليت مي كردند.[۲۱]ميتوان گفت، همان گونه كه كوروش فاتح سرزمينها و تمدنهاي باستاني ايران و عيلام و آشور و بابل و اكّد و نيز ما وراءالنهر و هند و فنيقيه و آسياي صغير بود، ميراث آن تمدنها را گرامي مي داشت و در واقع از آن ميراث ارزشمند بشري به سود تشكيل يك نظام حكومتي جديد سود جست و البته خود او و جانشينانش نيز آنها را ارتقاء داده و بسيار چيزها بر آن ميراث افزودند كه در جاي خود به آنها اشاره خواهد شد. به روايت اومستد، كوروش اصولا همان سازماني كه نخست آشوريان تربيت كرده بودند پيش گرفت، آشوري ها، كشورهايي را كه ميگشودند به صورت شهرستان در مي آوردند. هر شهرستان زير فرمان فرمانداري با سازمان كامل از كارمندان زيردست بود، و همة آنها بوسيلة رد و بدل كردن پيوسته فرمان و گزارش، تماس نزديك با حكومت مركزي داشتند. فرق عمدة ميان شهرستانهاي آشوري و بيست شهرستاني كه كوروش برقرار كرده بود در اين بود كه شهرستانهاي پارس جايگزين پادشاهي هاي مستقل بسيار بزرگتر مي شدند.[۲۲]به ويژه بايد دانست كه تمدن كهن عيلام، كه انشان و پارس بخشي از آن تلقي ميشدند، در تمدن پارس كوروش و جانشينانش آشكارا تداوم يافت. بسياري از آداب عيلامي محترم شمرده شده در ميان هخامنشيان پا برجا ماندند. مُهر كوروش از لحاظ سبك از نوع عيلامي است. اين مهر در آخرين سالهاي قرن ششم (۵۰۳-۵۰۱) نيز در تخت جمشيد همچنان به كار مي رفته و اين امر كاملا مبين تداوم و اهميت تأثير عيلامي است. حتي الواح بين شوش و تخت جمشيد نيز خويشاوندي بارزي وجود دارد.[۲۳]منشيان و دبيران عيلامي نيز در كنار ايران بابلي و آرامي در دربار پادشاهي كوروش و پس از پيروزي نقش مهمي داشتند،[۲۴]و اينان در انتقال زبان و تمدن و فرهنگ خود به دوران جديدسهم زيادي داشته اند. در عين حال اين بدان معنا نيست كه در روش ملكداري و سياست مديريتي كوروش ابداع و ابتكار نبوده و يا حتي كم بوده است. به گفتة هوار، وي ميبايست سرداري بزرگ و دولتمردي شگفت بوده باشد. كوروش ميبايست انديشه و اصول نويني از حكومت در خاور زمين آورده باشد كه تا زمان او ناشناخته بود. سه امپراتوري بزرگ را زير فرمان خويش آورد. با اين همه راست است كه نيروي او سه امپراتوري ماد، ليدي و بابل را براي هميشه از صفحه روزگار محو كرد.[۲۵]وي در مجموع با اصلاحات متنوعي كه در عرصه هاي مختلف اجتماعي، اقتصادي و سياسي و ديني ايجاد كرد، نقش يگانه اي در مقام يك مؤسس پيدا كرد. و اين اقدامات اصلاحي و ابداعي در منابع به تفصیل آمده است. يكي از اين اقدامات بنيانگذاري يك ارتش نوين با ساز و برگ كاملا متفاوت بوده كه گزنفون به تفصيل در اين باب سخن گفته است. او ميگويد كوروش تسليحات نظاميان را بهبود بخشيد، سازماندهي فرماندهي تازه اي بر پايه نظام اعشاري ايجاد كرد، سواره نظام و گروه ارابه رانان را پديد آورد. هر چند به گفتة درست بريان، پيروزي هاي كوروش مستلزم آن است كه كوروش پيشاپيش داراي سواره نظام نيرومندي بوده است.[۲۶] از خصايل مهم كوروش، كه همواره مورد توجه بوده و هست، انديشه و رفتار صلح جويانه و مدارا گرانه او با مردمان به ويژه با اقوام و طوايف مذهبي و قومي سرزمينهاي مغلوب بوده است. در سياست داخلي و با شهروندان ايراني، ظاهرا كوروش از روش مدارا گرانه پيروي مي كرده و از اين رو محبوب خاص و عام بوده است. هرودوت گزارش كرده است كه روش و منش مدارا گرانه كوروش موجب شده بود كه مردم ايران همواره آن را به ياد داشته باشند و او را «پدر» بخوانند.[۲۷]در سياست خارجي و شايد درست تر باشد كه بگوييم رفتار كوروش با اقوام ايراني و ملل مغلوب نيز همين رفتار بزرگ منشانه بوده و در آنها روش مسالمت جويانه و مداراگرانه آشكارا ديده ميشود كه بيشتر در احترام نهادن به خدايان اقوام مختلف و آزادي هاي مذ هبي براي طوايف گوناگون خود را نشان داده و شهره است. رفتار كوروش با خداي بابليان (مردوك)، كه وي حتي خود را مأمور از طرف او براي فتح بابل ميشمارد، و نيز حمايت گسترده وي از يهوديان اسير در بابل، از نمونه هاي بسيار مشهور و مسلم تاريخي است. تاآنجا كه اخيرا گفته ميشود بيانيه كوروش در مورد تساهل مذهبي در بابل، نخستين منشور حقوق بشر است.[۲۸] پيش از طرح بحث ويژه و پر مناقشة رفتار كوروش با يهوديان اسير در بابل، بايد به اين پرسش مهم پاسخ گفت كه منظور كوروش در اتخاذ روش مسالمت جويانه و تساهل مذهبي چه بوده است؟ آيا از تفكر آزاديخواهانه و منش اخلاقي شخصي وي ناشي ميشده و يا به دلايل خاص سياسي و براي رسيدن به اهداف و اغراض معين اجتماعي بوده است؟به ويژه بايد توجه داشت كه روش و منش كوروش در برخورد با اقوام مغلوب و مخصوصا محترم شمردن دين و عقايد مذهبي مردمان شكست خورده در جهان باستان (حتي تا همين اواخر)، كم مانند و می توان گفت از استثناها و نوادر بوده است. داوري در بارة عقايد و افكار شخصي و يا منش و اخلاق فردي كوروش دشوار است اما آنچه روشن تر و مستندتر است اين است كه كوروش در اتخاذ سياست تساهل مذهبي و حتي درامور و آداب ملي و اجتماعي اهداف سیاسی خاصی را دنبال می کرده است. بنا به تحلیل تاریخنگاران، مهمترین اهداف، جلب و جذب فكري و عاطفي مردمان مغلوب و پيوسته به امپراتوري جديد و ايجاد پيوند و وابستگي تازه بين آنان با هم و نیز با اقوام اصلي فلات ايران و به طور خاص قوم پارس بوده است. در واقع او ميخواست از باب «تأليف قلوب» عواطف و عقايد اقوام شكست خورده و يا با صلح تسليم شده را محترم بشمارد تا در مقابل هم از حمايت آنان برخوردار شود و هم آنان را در درون واحد جديد بزرگتري تحت عنوان «دولت پارس» هضم و جذب كند. به گفتة بريان كوروش پس از فتح سارديس، همواره ميكوشيد پيروان مذا هب مختلف و رهبران پرستشگاهها را مورد عنايت و حمايت قرار دهد و از حمايت آنان برخوردار شود.[۲۹] پژوهشگر ديگري بر اين گمان است كه او به ظاهر سر بر آستان مردوك خم ميكند ولي در واقع به كاهنان و دستگاه او رشوه ميدهد. همان گونه كه به روحانيان سرزمينهاي ديگر نيز حقالسكوت ميپردازد.[۳۰] نويسندة ديگري ميگويد ميتوان حدس زد كه ملازمان كوروش حرمت نهادن او به خدايان مردم سرزمين هاي مغلوب و فيض جستن از آنها را یك حركت سياسي در پرتو اين يكسان انگاريها فهم مي كردند.[۳۱]فراي هم معتقد است كه سياست آشتي جويانه كوروش براي برقراري امنيت در سراسر شاهنشاهي، مهمترين ويژگي روش كشور داري او در قياس با پيشينيان و اسلافش بوده است.[۳۲] به هرحال تساهل مذهبي پادشاه هخامنشي در آن روزگار تعصب آلود مذهبي تا حدودي استثنايي و شگفت مينمايد. به ويژه همزمان خود را معتقد و حتي مأمور خدايان متعدد و متناقض شمردن و سر بر آستان خدايان گوناگون نهادن و براي آنان قرباني كردن و معبد ساختن، فهم و تحليل ماجرا را دشوار كرده است. به گفتة پيرنيا، قابل تأمل است كه كوروش هم خود را خادم مردوك (خدا و رب النوع بزرگ بابليان) ميداند و خود را برگزيدة او ميشمارد و درست در همان زمان (پس از فتح بابل) (البته به روايت كتاب عزرا در باب اول) ميگويد«يهوه» خداي آسمانها جميع ممالك را به او داده و به او امر كرده است خانه اي براي وي در اورشليم بنا كند.[۳۳]در اين ميان اگر كوروش را معتقد و مؤمن به آئين زرتشتي (و يا حتي هر مذهب ديگري) بدانيم، ماجرا پيچيده تر و داستان شگفت تر مينمايد. والتر هینتس كه (مانندشماري ديگر) كوروش را زرتشتي راست كيش ميداند، ميگويد احتمالا كوروش تأسيس يك امپراتوري را رسالتي مي پنداشت براي اشاعه «اشه» در جهان، به همان معنايي كه منظور زرتشت بود.[۳۴] در اين صورت چگونه ميتوان همزمان هم معتقد به خداي زرتشت (اهورامزدا) و مأمور او بود و هم بنده و مأمور خداي مردوك (بتي كه به شدت مورد انكار زرتشت و در تعارض با خدا نگري او بود) و هم مؤمن به خداي آسمان و مورد اعتقاد يهوديان (يهوه) و مأمور از طرف او براي نظم و انتظام جهان و يا يهوديان؟ روشن است كه اين امر به مراتب از مفهوم تساهل مذهبي (حتي به معناي مدرن آن) بسي فراتر است. از اين رو برخي حتي در صداقت اخلاقي كوروش نيز ترديد كرده اند. و اما ماجراي يهوديان. رفتار كوروش با يهوديان بابل از اهميت ويژه اي برخوردار است. داستان يهوديان مفصل است. شمار زيادي از يهوديان چند دهه پيش بوسيلة بختالنصر از اورشليم به اسير به بابل آورده شده بودند و در واقع برده وار در اين سرزمين ميزيستند. رخداد اين ويراني اورشليم و يهوديه و اسارت يهوديان از رخدادهاي مهم و تلخ در تاريخ دين يهود است و در منابع ديني آنان انعكاس گسترده يافته است. كوروش پس از ورود به بابل در سال ۵۳۹ نه تنها پيروان تمام دينها را در باورها و آداب مذهبيشان آزاد گذاشت، بلكه جملگي آنها را محترم شمرد و حتي، چنان كه گفته شد، خود را مؤمن به خدايان طوايف مختلف و متضاد معرفي كرد. در اين ميان به يهوديان بابل توجه ويژه كرد. وي نه تنها اجازه داد كه يهوديان از تبعيد گاه و زيستگاه اجباري و بينالنهرين به زادگاه و سرزمين مقدس ديني و قومي خود باز گردند، بلكه در سال ۵۲۸، پس از بازگشت از بابل به همدان، فرماني صادر كرد تا تمام اموال و اشيائي كه بوسيلة بختالنصر از معبد اورشليم به بابل آورده شده را به آنجا باز گردانند و معبدي تازه با هزينه خزانة شاهي و از طريق دربار به سوريه براي يهوديان بنا نهند.[۳۵] پيش از آن در پائيز سال ۵۳۸ بيش از ۴۰۰۰۰۰ يهودي به راه باز گشت از تبعيدبابل گام نهاده بود. در كتاب عزرا (باب ۱، آيات ۸-۱۱) فهرست اقلام طلاها و نقرهها و اشياي قيمتي كه نبوكد نصر (بختالنصر) از يهوديان غارت كرده و به بابل آورده بود و بنا به فرمان كوروش بار ديگر به آنان باز گردانده شده آمده است. شماره آنها به پيش از پنج هزار قطعه ميرسيده است. سياست حمايت تمام عيار كوروش از يهوديان (اعم از يهوديان اورشليم يا بينالنهرين و ايران) پس از آن نيز بوسيلة جانشينانش پيگیرانه دنبال شد كه در جاي خودبه آنها اشاره خواهيم كرد. با توجه به نقش مهم آزاد سازي كوروش در تاريخ يهود و حمايت هاي بي دريغ مادي و معنوي وی به اين قوم، در منابع يهودي و از جمله در متوني كه پس از آن رخداد نگارش يافته و تنظيم شده اند، از پادشاه پارس بسيار به نيكي و ستايش آميز ياد شده و از او در حد يك منجي بزرگ و الهي و مسيح موعود سخن رفته است (بنگريد به كتاب اشعياي نبي، بابهاي۴۱ تا ۴۵ ،۵۵ و ۷۱ و ارمياي نبي، بابهاي۵۱–۵۲ ). طبق این گزارشها در واقع به يهوديان از پيش بوسيلة اشعياي نبي به آمدن كوروش منجي بشارت داده شده بود و جالب اين كه پنج سال پس از آن بشارت غيبي محقق شده است. به هرحال اين منجي گري كوروش براي يهوديان چندان مهم بوده است كه به گفتة والترهینتس، بدون دخالت مستقيم شاهنشاه ايران و بدون اجازة او براي بازگشت تبعيديان، ديگر يهوديي وجود نميداشت، چنان كه بيتاللحم و جلجتايي هم در كار نميبود. فرمان كوروش قوم يهود را از نابودي رهانيد. هینتس ميافزايد بدون بازگشت يهوديان به فلسطين، تاريخ جهان روند ديگري داشت.[۳۶] اما داستان پشتيباني بي دريغ و پايدار كوروش از اسيران یهودی بابل و تداوم آن چه بوده و آيا انگيزة ويژه اي در كار بوده است؟ با اين كه قرار بود تمام اقوام كوچ داده شده بوسيلة آشوريها و بابليها در زيستگاه خود بمانند، چرا كوروش براي يهوديان استثناء قايل شد؟ در پاسخ به اين پرسش باید گفت که هر چند اخيرا برخي اساسا به شكلي به انكار اصل موضوع دست زده و اقدام منجيانه كوروش در بارة يهوديان را برساخته اي بوسيلة یهوديان و حتي ديگران دانسته اند[۳۷] (كه البته قابل اعتنا نيست)، به نظر مي رسد در این مورد ابهام جدي و غير قابل دركي وجود ندارد تا منشاء این همه اختلاف و ابهام باشد. در اين باره دو نكته قابل توجه و تأمل است: نكته نخست آن است كه روش مداراجويانه و حتي حمايتي شاه هخامنشي از يهوديان، به طور اساسي چندان تفاوتي با رفتارش با پيروان مذاهب ديگر ندارد و در واقع این اقدام در ذيل سياست تساهل مذهبي عام وي قابل درك و تفسير است. ويدنگرن در پاسخ به پرسش چرا فقط آزادي يهوديان، ميگويد مدارك كاملا ثابت ميكند سياستي كه هخامنشيان در قبال يهوديان رعايت ميكردند، مبتني بر اصل سنجيده و انديشيده اي بود. به طور مثال ميدانيم كه اين شاهان بزرگ در مصر و در آسياي صغير نيز اين گونه تدابير در زمينه تسامح و تساهل را اتخاذ كرده اند. فرمان داريوش اول را در بارة معبد آپولون در كناره هاي مئاندر در آسياي صغير ميشناسيم.[۳۸]در واقع سياست تساهل مذهبي و حمايت از يهوديان، اختصاص به كوروش ندارد كه آن را جعل يهود بدانيم كه با اغراض ويژه ساخته شده است. اين سياست ادامه داشته است كه بعدا به آنها باز خواهيم گشت. و اما نكته دوم، كه نكته اصلي است، كوروش (و همين طور داريوش و ديگران) عميقا بين خداي خود «اهورامزدا» و خداي يهود «يهوه» احساس پيوند و نزديكي ميكرد و اين نزديكي آشكار كوروش را به حمايت بيشتر و كمك ويژه و پایدار از يهوديان تشویق ميكرد. خداي كوروش يعني اهورامزدا، كه وي سخت به آن باور داشت و خود را برگزيدة ويژه او ميدانست و تمام رفتارش را به اراده او ميشمرد، مانند خداي يهود يگانه بود و خداي آسمان و زمين و آفريدگار مطلق هستي. والترهینتس در مقام تحكيم اين نظريه ميگويد: ظاهرا اين خداي آسمان براي كوروش همان آفرينندة يكتاي آسمان و زمين بود. خدايي كه او در آموزه هاي جديد زرتشت پرستش او را آموخته بود. مدارك بعدي نشان ميدهد كه شاهان هخامنشي در واقع اهورامزدايي را كه زرتشت به ايشان بشارت داده بود، با خداي يهوديان يكي مي دانستند. از اين رو يهوديان از درخواست هايشان از حكومت ايران همواره به (خداي آسمان) خو اشاره ميكنند. لابد ميدانستند كه برداشت مقامات ايراني از خداي آسمان اهورامزدا خواهد بود. در حالي كه در همه جا شرك به حيات خود ادامه ميداد، باور به آفرينندة يكتا ايرانيان و يهوديان را به نحو بي سابقه اي به يكديگر پيوند ميداد. به نظر ميرسد كه كوروش با توجه به هوشمندي آشكارش و در چهار چوب سياست عمومي كشور داري اش، از اين امر آگاه بوده و آگاهانه از اين اشتراك فكري و عقيدتي مهم و بنيادين براي جلب افكار و عواطف بخشي از مردمان تحت قلمرو اش، سود جسته است كه نبشته كوروش متناسب با زبان ديني يهود چنين آغاز ميشود: «كوروش، شاه پارسيها ميگويد يهوه خداي آسمان همه سرزمينها را به من ارزاني داشته است».[۳۹]البته احتمالات ديگر در سياست پايدار هخامنشيان در مورد حمايت از يهوديان ديگر در طول دو قرن منتفي نيست. به هرحال آنچه از همه آشکارتر و مقبول تر مینماید، همان مصلحت اندیشی سیاسی است که در کار کوروش نهفته و مورد نظر وی بود. پیر بریان در این مورد سخنانی قابل قبول دارد. او معتقد است که این رفتار منجیانه کوروش در مورد یهودیان بوسیلة یهودیان و «با مطالعات متون یهودی» بزرگنمایی شده است. وی میگوید سیاست کوروش یک تدبیر سیاسی معمول بوده است که فاتحان «می خواستند با این کار از مساعدت خدایان به شورش هایی که ممکن بود بر ضد سلطة فاتحان برپا شود، جلوگیری کنند. این درست همان کاری بود که بختالنصر پس از تصرف اورشلیم انجام داد. در عوض، احیای سیاسی و مذهبی هر شهر و جامعه با باز گرداندن بغان، که در گذشته به پایتخت فاتح قبلی تبعید شده بودند، همراه است. این کار از نظر تبعیدیانی که به میهن یر میگردند، لازم است. کوروش در بابل درست همین کار را کرد. بنابراین خصلت «استثنایی» تدابیر اتخاذ شده توسط کوروش به نفع اورشلیم فقط بر اثر دیدگاه بسیار یهود محورانة منابع ما پدید آمده است. اگر این تدابیر را در متن ایدئولوژیکی و سیاسی خاورمیانه قرار دهیم همان چیزی میشوند که واقعا بودند: واقعهای بیبرو برگرد مهم برای خود یهودیان، ولی عادی و معمولی که بسیاری از اقوام خاورمیانه طی سلطة آشوریان و کلدانیان آن را تجربه کرده بودند». با این تحلیل است که بریان با این جمله که «مگر مداهنه گران مدرن کوروش او را پایه گذار « قوق بشر» معرفی نکرده اند؟»، بر کسانی که اقدام کوروش را پدیدهای استثنایی دانسته و او را پایه گذار حقوق بشر دانسته اند به درستی خرده میگیرد. حتی بریان مؤلفة اشتراک در یکتاپرستی کوروش و یهودیان را نیز نادرست و نا موجه می داند.[۴۰] اما اينكه خود كوروش داراي چه ديني بوده است، جاي ابهام و ترديد وجود دارد. اين كه او يك مزدا پرست معتقد و استوار بوده است، ترديد روا نيست و كتيبه هاي وي گواه اين مدعاست. اما اين باور لزوما به معناي زرتشتي بودن وي نيست. شهرت دارد كه كوروش زرتشتي بوده و پژوهشگراني چون بويس و والترهینتس نيز بر همين نظرند و اينان شواهدي نيز بر اين مدعا ارائه داده اند. خانم بويس يكي از دلائل زرتشتي بودن كوروش را اين ميداند كه او نام يكي از دخترانش آتسا (آتوسا) نهاد. اين نام صورت يوناني نام ايراني هوشا يعني نام ملكه ويشتاسب، پادشاه حامي زرتشت بود.[۴۱]هینتس نيز توضيح ميدهد كه در ساليان نخست سلطنت كوروش طبعا آوازه زرتشت در همه جا پيچيده بود. از آتشدانهاي ساخته شده در فضاي آزاد و برج نگهداري از آتش در پاسارگاد بر ميآيد كه كوروش خود به دين نو گرويده بود. حتي هینتس احتمال ميدهد كه در باغ كاشمر بين كوروش و زرتشت در سال ۵۵۵ ديداري صورت گرفته است.[۴۲]اما اين شواهد هيچ كدام، حداقل به تنهايي بر زرتشتي بودن كوروش دلالت نميكنند. نه معاصر بودن زرتشت با كوروش قطعي است (بلكه به احتمال بسيار زياد بين آن دو حدود هزار سال فاصله است) و نه آتش و آتشكده (چنان كه پيش از اين گفته شد) اختصاص به زرتشت و آئين زرتشتي دارد و نه اساسا زرتشت ميتوانسته است در كاشمر بوده باشد. خانم بويس در مورد اين پرسش كه چرا كوروش دين زرتشتي را به مردمان تحميل نكرد، ميگويد اين كار با توجه به شمار اين اتباع و ديرينگي دين هایشان، كاملا غير عملي بود و در واقع امكان چنين تحميلي وجود نداشت.[۴۳]و گفتيم كه باغ كاشمر (و سرو كاشمر) نیز افسانه اي بيش نيست و اشتراك لفظي يك نام نيز چيزي را ثابت نميكند. در عينحال تمايلات زرتشتي در کوروش بسيار محتمل است. در اين ميان يك نكته مسلم است و آن اين كه كوروش داراي هر ديني بوده هرگز دچار تعصب و جزميت غليظ ديني نبوده و همین امر بیگمان در سیاستمداری و تساهل دینی وی مؤثر بوده است. از آنجا كه در اين قسمت به مداراگري و روش مسالمت جويانه كوروش اشاره شد، بد نيست گفته شود كه اين بدان معنا نيست كه در كار و سياست جنگي و يا كشورداري وي هيچ خشونت و سنگدلي وجود نداشته است. در منابع رفتارهاي سختگيرانه و كشتارهاي احتمالا نا موجه (به لحاظ نظامي) كم نيست. از جمله پير بريان در اين مورد به تفصيل سخن گفته است. وي ميگويد، آن گونه كه تورات و برخي منابع ايراني و بعضي منابع يوناني از كوروش شخصيتي مقدس ميسازند و مي گويند او هر كجا پا مي گذاشت مردمان مغلوب به رضا و رغبت او را ميپذيرفتند، محل تأمل و ترديد است. وي با استناد به منابع نشان ميدهد مقاومت هايي كه در برابر كوروش و سپاه مهاجم او صورت می گرفت با كشتارهاي گسترده اي در هم شكسته شده است. از جمله فتح بابل نيز با خشونت و كشتار و حتي سوزاندن مردمان يك منطقه ممكن شد. اين كه برخي ميكوشند بگويند مردم بابل در انتظار منجي بودند، از نظر بريان محل شك است. وي ميگويد شكل و شرايط ورود كوروش به بابل، كه بيشتر شبيه ورود اسكندر در سال ۳۳۱ به اين شهر است، بيشتر گواه تكاليف شهر مغلوب براي نشان دادن وفاداري خود به فاتح است.[۴۴]در اين ميان البته كتيبه داريوش در بابل، كه پر است از مدح وثناي او، نميتواند كاملا مقبول باشد. اين كتيبه بوسيلة كاهنان تهيه شده و در آن چاپلوسي و مردوك پرستی كوروش برجسته شده و البته مورد تأئيد و احتمالا موجب خرسندي كوروش هم بوده است.[۴۵] با اين همه نميتوان ترديد كرد كه سياست عمومي و حاكم كوروش در فتوحات و با مردمان مغلوب و به ويژه با شاهان و بزرگانشان و با پيروان مذاهب مختلف مدارا و مساعدت بوده است. به روايت بريان، حملات كوروش همانندحملات برق آساي «صحرا گرداني» نبوده است كه براي گرفتن غنيمت به ممالك يكجانشينان حمله ور مي شدند. به هيچ وجه چنين نيست: كوروش خيلي زود نشان داد كه اهدافش بسيار بلند پروازانه است: مسآله براي او نه تاختن كه فتح پايدار بود. از ويژگي هاي مهم كوروش توجه به آباداني و ثروت و رفاه مردمان كشورش بوده است. گرچه او كمتر مجال پيدا كرد تا به سازندگي و آباداني گسترده همت كند اما گفتارها و رفتارهاي وي در همان سي سال، حتي در جنگ، حكايت از آن دارد كه وي به امر مهم سازندگي و توليد ثروت و بهبود معيشت اتباع خود توجه ويژه داشته داشت. نخستين توجه او به اين امر، در سياست ابقاي ساختارهاي اقتصادي و سياسي و مدني و قضايي اقوام پيشين (به ويژه در دولتهاي پيشرفته پيشين: ماد، عيلام، آشور، بابل و سارديس) بود كه پيش از اين به آن اشاره شد. به گفتة بريان، گزنفون در بارة فتوحات كوروش اغلب بر سياست فاتح متوجه اراضي روستائيان به نفع خود است، اشاره كرده است. پادشاه پيروز در برابر روستائيان آشوري چنين ميگويد: « چيزي براي شما تغيير نكرده است، الا اين كه ديگر فرمانرواي پيشين خود را نخواهيد داشت.: شما در همان خانهها زندگي خواهيد كرد، همان زمين را خواهيد كاشت، با همان زنان زندگي خواهيد كرد و بر فرزندان اقتدار امروز را خواهيد داشت، فقط نه با يكديگر و نه با ديگران جنگ نخواهيد كرد . . .سرزمين پر جمعيت ثروتي گرانبهاست. سرزمين خالي از سكنه، از مال و منال نيز خالي است».[۴۶] اين انديشه و توجه و سياست بسيار مهم است و در آن روزگاران كمتر به آن توجه ميشده است. اما كوروش در عمل صرفا به ابقا و تداوم ميراثهاي اجتماعي پیشين و ثروت هاي موجود در سراسر ايران و يا بابل و ماد و عيلام و سارد بسنده نكرد بلكه خود نيز در حد توان به امر آباداني اهتمام داشت. والترهینتس با استناد به تنها سند مهم كوروش يعني لوح بابل، ميگويد اين سند نشان ميدهد كه كوروش چگونه در بابل همچون دولتمردي هوشيار، بي درنگ برنامة ساختماني گسترده اي را به اجرا در آورد. باروي دروني شهر و احتمالا باروي بيروني آن مرمت شد. شاه بزرگ پارس دروازه هايي نو با درگاه هاي برنزي ساخت. كوروش خود بيل و كلنگ گلي برداشت و با اين روش، سرمشقي شاهانه به دست كارگران داد. در چشم كاهنان بومي خود خداوند مردوك كوروش را به بابل آورده بود.[۴۷] بايد توجه داشت كه بابل از ديرباز و از زمان فتح آن به دست كوروش، سرزميني ثروتمند بود و تدابير و مصالح امپراتوري جديد ايجاب ميكرد كه بر آباداني و ثروت آن افزوده شود. گزارش زير از هرودوت به خوبي از ثروتمندي و آباداني بابل و سهم آن در توسعه و آباداني دولت كوروش (و البته پس از آن نيز) پرده بر ميدارد. وي مي گويد: علاوه بر خراج مرسوم، سراسر امپراتوري پارس، از لحاظ تأمين و آذوقه پادشاه و سپاهيانش به چندين ناحيه تقسيم ميشد، براي چهار ماه سال مواد مورد لزوم دستگاه شاهي از سرزمين بابل فراهم مي شد. ساير نقاط آسيا مصرف هشت ماه ديگر را فراهم مي ساخت. همين نكته نشان ميدهد كه منابع آشور بالغ بر يك سوم منابع سراسر آسياست.[۴۸] ثروت دوران كوروش به ويژه رفاه و ثروت و جلال و شكوه دربار وي بسيار بوده است و اين امر بدان معناست كه نه تنها ثروتها و منابع توليد ثروت پيشين حفظ شده بلكه برآن افزوده شده است. به روايت بريان، استر (باب اول، آيه هاي ۸–۳) آورده است كوروش در سال سوم از سلطنت خويش ضيافتي براي جميع سروران و حاميان خود برپا نمود و حشمت فارس و مادي از امرا و سروران ولايات به حضور او بودند. پس مدت مديد ۱۸۰ روز توانگري جلال سلطنت خويش و حشمت مجد و عظمت خود را جلوه ميداد. پس از انقضاي آن روزها پادشاه براي همه كساني در دارالسلطنه شوش از خرد و بزرگ يافت شدند ضيافت هفت روزه در عمارت باغ قصر پادشاه برپا نموده پرده ها از كتان سفيد و لاجورد با ريسمانهاي سفيد و ارغوان در حلقه هاي نقره بر ستونهاي مرمر سفيد آويخته و تخت هاي طلا و نقره بر سنگفرشي از سنگ و سماق و مر مر سفيد و دّر و مرمر سياه بود آشاميدن از ظرف هاي طلا بود و ظرفها را اشكال مختلف بود و شراب هاي ملوكانه برحسب كرم شاه فراوان بود.[۴۹]اين گزارش هرودوت در بارة عصر كوروش خالي از لطف نيست: هر وقت پادشاه ايران عزم جنگ كند نه تنها املاك خاصه او آذوقهاش را فراهم ميسازند بلكه از رودخانه كرخه كه از وسط شهر شوش جاري است، براي او آب همراه ميبرند. به هيچ شهرياري جز آب همين رودخانه نمينوشند و پيوسته مقادير زيادي از آن را جوشانيده در كوزه هاي سيمين بر گردونه هاي چهار قاطري هر جا كه شاه ميرود، مي برند.[۵۰] البته روشن است كه توده مردم و حتي اشراف متوسط و خرده پا از چنين ثروت و زندگي مسرفانه اي برخوردار نبودند. در همين ارتباط قابل ذكر است كه شهر يا كاخ پاسارگاد را كوروش در محلي كه اكنون «مشهد مرغاب» گفته ميشود بنا نهاد. گفته اند كه آن نخستين شهر هخامنشي بود. و كوروش پس از پيروزي بر ماد آن را بر آورد. هر چند برخي بناي چنان كاخ بلند عظيمي را در زمان پيش از ماد بعيد دانسته اند اما گفته شده است كه بخشي از آن در زمان پس از پيروزي برآستیاگ ساخته شده است. به گفتة كاليكان نام شهر را از قبيله اي كه در همان نواحي سكنا داشتند گرفته و گمان نميرود كه اين قبيله با طوايف پارسوا ارتباطي داشته است. اما، به رغم نظر ايشان، تا حدودي بديهي مي نمايد كه اين نام برگرفته از قبيله پاسارگاد است كه يكي از قبايل مشهور پارسيان پارس است و هخامنشيان ار آن قبيله بودند. هرچند والترهینتس معتقد است كه پاسارگاد صورت تحول يافته «پاثرگدا»ست كه نامي است مادي و نه پارسي و معناي آن «جايگاه دزدان» است. يونانيان آن را به اردوگاه ايرانيان تعبير كرده اند. گويا ماديها آن را به عنوان یك پادگان يا دژ ساخته بودند. اما دقيقا روشن نيست كه شهر يا كاخ پاسارگاد در همان محل ساخته شده باشد. اين كاخ را كوروش به عنوان كاخ محل اقامت خود ساخته بود. اما در آن كتيبه و نوشته اي نگذاشته بود. جز اين جمله «كوروش، شاه بزرگ، شاه هخامنشي». بعدها داريوش چند نوشته در آنجا به يادگار گذاشت و او بود كه نوشت: «اين كاخ مسكوني را كوروش شاه. . .ساخته است» نكته جالب و قابل تأمل در آن كتيبه آن است كه داريوش در آن كتيبه از دادن عنوان «شاه بزرگ» به كوروش خود داري ميكند. به هرحال والترهینتس شرح مفيدي در بارة پاسارگاد و محيط طبيعي و جغرافيايي آن داده است. به روايت وي، كاخ كوروش بي ترديد نشان از تأثير و نقش معماري يوناني دارد. احتمالا پس از فتح لوديا كوروش تحت تأثير هنر و معماري يوناني و ليديايي قرار گرفته و کاخ خود را با آن الگو ساخته است. البته با دست هنرمندان يوناني. پايه هاي كاخ را كه از سنگ سفيد مرمر است سنگتراشان ايونيايي تراشيده بودند. اگر اين روايت را قبول كنيم، روشن است كه اين كاخ پس از فتح ليدي ساخته شده است نه پس از فتح ماد. هر چند فتح آن دو سرزمين چندان دور از هم نيست. به ويژه محتمل است كه آغاز بنا بلافاصله پس از فتح ماد بوده و ادامه و تكامل و توسعه آن پس از آن.[۵۱] به هرحال از گذشته تاكنون كوروش همواره مورد تكريم و تجليل بوده است. در اين تكريم از ايراني و غير ايراني همداستانند. به ويژه در آثار يونانيان (هرودوت، كتسياس، سقراط، افلاطون، گزنفون، آشيل و . . .) بسيار از كوروش ستايش شده است. گفته اند كوروش با علاقه از مشورت استقبال مي كرد «و در روزگار او همه چيز براي ايرانيان از رشد شادمانه اي برخوردار بود، يعني آزادي، يكپارچگي و منش جمعي هماهنگ». گزنفون حتي اين شهامت را داشت كه در رمان «كوروش نامه»، كه تكيه بر رويدادهاي تاريخي هم دارد، كوروش را سرمشق هم ميهنان يوناني خود قلمداد كند. گزنفون در مقدمه كتاب خود مينويسد: «. . .او چنان آرزوهاي آنان [ملت هاي ديگر] را برمي آورد كه همه خواستار آن بودند كه به فرمان اراده اي او باشند». آیسخولوس، كه در سال ۴۹۰ در ماراتون با كمانداران داريوش درنبرد بود، در تراژدي ايرانيان در بارة كوروش ميگويد «او مرد سعادتمند بود و براي همه مردم خوشبختي آورد. خدا با او ستيزه نداشت، چون او خويشتندار و دانا بود». گفته اند افلاطون كتاب «جمهوريت» خود را در برابرفرهنگ كوروش نوشته است. پيرنيا اوصافي را در يك گزارش به كوروش نسبت داده است كه گزيده آن مي تواند جمع بندي خصايل نيكوي اين شاه بزرگ ايراني باشد: احترام به عقايد و مذاهب عدم تحميل آئين شاه و حكومت بر مردم خودداري نسبي از قتل و غارت اقوام و سرزمينهاي مغلوب كم وبيش مهرباني و احترام و گذشت با پادشاهان و فرمانروايان شكست خورده تقدم خرد و عقلانيت براحساسات و خشم و خشونت.[۵۲] به هرحال او در مجموع يك استثنا بود. به ويژه اگر او را با ديگر شاهان غير ايراني آن روزگار و حتي جانشينانش مقايسه كنيم، سيماي انساني متفاوت و سياست شهرياري متمايز او را به روشني ميبينيم. در ميان مسلمانان نيز كوروش بيش و كم مورد تكريم بوده است. به ويژه همواره اين مسأله مطرح بوده است كه ذوالقرنين قرآن (موضوع آيات ۸۳ - ۱۰۲ سوره كهف)، همان كوروش ايراني است. هر چند از آغاز اسلام مفسران قرآن عموما اسكندر مقدوني را همان ذوالقرنين قرآن دانسته اند. البته برخي افراد ديگر از جمله (داريوش شاه بزرگ ديگر هخامنشي) را مصداق ذوالقرنين شمرده اند. اما در عصرما (برخي ديگر در گذشته نيز)، پژوهشگران متعددي از ايراني و غير ايراني و سني و شيعي، كوروش را همان ذوالقرنين قلمدادميكنند. در اين مورد ابوالكلام آزاد، سياستمدار و دانشمند نامدارمسلمان هندي، پيشگام است و كتاب او «ذوالقرنين يا كوروش كبير» (ترجمه باستاني پاريزي) اين نظريه تفسيري را تقويت و تحكيم كرده است. پس از آن شمار قابل توجهي از عالمان شيعي ايراني از اين نظريه حمايت و دفاع كرده اند. نامدارترين آنان علامه سيدمحمد حسين طباطبايي است كه در تفسير «الميزان» ذیل همان آیات به تفصيل در اين باب سخن گفته و براي تثبيت آن استدلال كرده است. دكتر فريدون بدره اي نيز در كتاب خود «كوروش كبير در قرآن مجيد و عهد عتيق» بسيار كوشيده است اين نظريه رامدلل و اثبات كند. اخيرا پژوهشگر ديگري گسترده ترين پژوهش را در اين زمينه انجام داده و با تحقيق و تتبع در تمام منابع قديم و جديد اسلامي و ايراني، همين نظريه را معتبر شمرده است.[۵۳] با اين همه به نظر ميرسد كه هرچند ذوالقرنين قرآن در ميان مصاديق تعيين شده آن بوسيلة مفسران و به ويژه اسكندر مقدوني، با كوروش انطباق بيشتري دارد اما از جهات مختلف اين انطباق چندان موجه و آسان نيست. به هرحال با توجه به سيماي مثبت و درخشان ذوالقرنين در قرآن و صلا حيت هاي انساني و اخلاقي و عقلي و كشورداري وي در داستان ذوالقرنين و قوم ياجوج و مأجوج در قرآن، انطباق آن با كوروش در ذهن و زبان حداقل شمار قابل توجهي از پژوهشگران و عالمان و فقيهان مسلمان از اهميت ويژه اي برخوردار است. چرا كه دست كم تجليل قرآن، به مثابة وحي الهي و كلام خداوند و سند قاطع و استوار نهايي ديني مسلمانان، از شخصيتي چون كوروش براي هر مسلماني كفايت ميكند كه او را فرمانروايي قدرتمند و صالح و مقامي درستكار بشناسد. مخصوصا در اين صورت نمي توان در يكتا پرستي او ترديد كرد. حتي اگر اين تفسير را نامقبول بدانيم، يك نكته مسلم است و آن ذهنيت تاريخي و فرهنگي مساعد مسلمانان در طول تاريخ نسبت به كوروش شاه بزرگ ايراني و پارسي است. وقتي در برخي تفاسير ميخوانيم كه برخي امام علي(ع) را ذوالقرنين دانسته اند، اهميت اين نظريه تفسيري آشكارتر ميشود. اما نكته مهمتر آن است كه محمد (ص) سامي و عرب بود و اسلام ديني است سامي وساميان و آرياييان در درازناي تاريخ همسايه هم بودند اما غالبا در كشمكش و در تعارض با هم قرار داشتنند و پس از قرنها كشمكش در بينالنهرين و دست به دست گشتن دولتها و تمدنها در آن نواحي، كوروش با گشودن بابل و فتح بينالنهرين و گسترش قلمرو خود در آن سوي فرات تا فنيقيه ( لبنان و فلسطين و سوريه و اردن كنوني ) و آسياي صغير، از جمله ساميان و آراميان را تحت فرمان خود در آورد و اندكي پس از آن شبه جزيره عربستان نيز بر اين قلمرو افزوده شد و از آن زمان تا فتح ايران بوسيلة اعراب مسلمان، اعراب يا مستقيما و رسما بخشي از امپراتوري ايراني بوده و يا خراجگزار دولتهای ایرانی بوده اند. ازاین رو، عربان عموما نظر مساعدی به ایران و ایرانیان و به ویژه شاهان بزرگ ایرانی نداشته اند ( در کتابهای بعدی به تفصیل در بارة روابط ایرانیان و عربان سخن خواهیم گفت ). با توجه به این ذهنیت و سوابق تاریخی، تجلیل قرآن از کوروش ( البته در صورتی که آن را بپذیریم ) و حتی پذیرفتن زرتشت به عنوان پیامبر الهی و توحیدی و قرار دادن مجوسیان در شمار اهل کتاب، تا حدودی خلاف انتظار و غیر معمول مینماید. ---------------------------------------------------- [18] هینتس، ص 88 [19] هوار، ص 25 [20] بريان،جلد 1، ص 34 و31 [21] بريان، جلد 1، ص 10 اومستد،ص81-82 [23] بريان،جلد 1،ص33 [24] هینتس، ص 40 [25] هوار، ص 43 [26] بريان، جلد 1، ص 31 [27] فراي، ميراث باستانی ايران، ص142 [28] . برآگاهان پوشیده نیست که دعوی منشور حقوق بشر بودن متن مورد اشاره یا از سر ناآگاهی است و یا از سر شیفتگی و به هر حال سخنی است غیر تاریخی. [29] بريان، جلد 1، ص 57 - 58 [30] آشتياني، جلال الدین، زرتشت و مزدیسنا و حکومت، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1359، ص 325 [31] يار شاطر، تاریخ ایران –كمبريج-، به قلم جمعی از پژوهشگران، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیر کبیر چاپ سوم، 1381، جلد 3، قسمت اول، ص 23 [32] فراي، ميراث باستانی ايران، ص 140 [33] پيرنيا، كوتاه، ص 7 - 71 [34] هینتس، ص 120 [35] اومستد، ص 78 - 79 [36] هینتس، ص 103 و 113 [37] از جمله آقاي ناصر پور پیراردر كتاب « دوازده قرن سكوت-کتاب اول: برآمدن هخامنشیان-، چاپ چهارم، تهران، نشر کارنگ، 1381» در اين باب به تفصيل سخن گفته است. البته ايشان در اين كتاب پا را فرا تر گذاشته نه هخامنشيان را ايراني مي داند (چرا كه اينان آريايي مهاجر و اشغالگر سرزمين ايران بوده اند) و نه آرياييها را مردماني نجيب (با توجه به معناي لغوي آريا) و مهربان و متمدن مي شمارد. ايشان معتقد است فضايل كوروش جعلي است و بوسيله يهوديان جعل شده است. [38] ويدن گرن، دینهای ایران، ترجمه منوچهر فرهنگ، تهران، انتشارات آگاهان ایده، 1377، ص 196-197 [39] هینتس،ص112 [40] . بریان، جلد 1، ص 72 - 73 [41] بويس، مری، زردشتیان-باورها و آداب دینی آنها-، ترجمه عسگر بهرامی، ققنوس، 1381، ص 77-80 [42] هینتس، ص 93 [43] بويس، ص 78 [44] بريان،جلد 1،ص63-66 [45] هینتس،ص108 [46] بريان، جلد 1، ص 31 و جلد2، ص 1274 [47] تنها سند نسبتاً مفصلي كه از كوروش بزرگ برجاي مانده، از بابل به دست آمده است؛ استوانه اي گلي با نبشته اي 45 سطري به زبان بابلی است كه در سال 1879 ميلادي پيدا شد و امروز در موزه بريتانيا نگهداري مي شود. پاول ريچارد برگر قطعه گم شده اي از اين استوانه را در مجموعه دانشگاه ييل پيدا كرد. با پيوستن اين قطعه به استوانه اصلي برگر توانست تقريباً به متن كامل دست يابد. اما هنوز پايان نبشته را كم داريم. تصوير و توضيح بیشتر در: هینتس، 106- 107 [48] هرودوت، ص 93 - 94 [49] بريان ،جلد 1، ص491-492 [50] هرودوت، ص92 [51] .هینتس، ص 90، 113 – 117 نبز: کالیکان، ص 47 و 82 – 85 نیز: پیرنیا، کوتاه، ص 126 [52] هینتس،ص87-88 نيزبدره اي، فریدون، کوروش کبیر در قرآن مجید و عهد عتیق، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1384، ص3 نيزمجتبايي،روزنامه ايران،مورخ 8 ديماه 1383. نيز: پيرنيا،كوتاه،ص71-72 [53] . بنگرید به مقاله حمید یزدان پرست در فصلنامه اطلاعات سیاسی – اقتصادی، سال بیست و دوم، شماره اول و دوم (شماره مسلسل 241 – 242).
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 22:46 توسط محمد رضایی
|