ديدار با آل احمد
ديدار با آل احمد محمود کيانوش۱ – ديدار با آل احمد من اوّل بار جلال آل احمد را وقتی که در دانشسرای مقدّماتی درس می خواندم، ديدم. سال اوّل دانشسرا برابر بود با سال چهارم متوسّطه و سال دوّم آن، که سال آخرش باشد، برابر بود با سال پنجم متوسّطه که می شد ديپلم دانشسرا. اگر می خواستی بعد بروی دانشگاه، بايد سال ششم متوسّطه را می خواندی و متفرقه امتحان می دادی. فکر می کنم در همان سال اوّل دانشسرا بود که پشت سر هم داستانهای کوتاه «حسن کاکل و سگش»، «طلاق» و «نامه ای که برگشت» را با اسم مستعار «م. شباهنگ» با پست برای هفته نامۀ «نيروی سوّم» فرستادم. اوّلين داستان کوتاه من «هشت و سی و پنج دقيقه» بود که به عنوان انشاء برای معلّم ادبيات فارسی کلاس - فکر می کنم - دوّم متوسّطه، آقای مصطفی بی آزار، نوشتم و او اين انشاء داستانی را برد به يکی دوتا دبيرستان ديگر که درس می داد، برای شاگردهايش خواند و، اگر اشتباه نکنم، خودش هم آن را برای روزنامۀ «دانش آموزان» فرستاد، که با اسم مستعار «م.شبتاب» چاپ شد و برندۀ اوّل مسابقۀ داستان نويسی دانش آموزان سراسر کشور شد و بعدها از غلامحسين ساعدی شنيدم که او برندۀ دوّم همين مسابقه شده بود و هرمز ميلانيان برندۀ سوّم. جايزه مسابقه هم يک کتاب «چه بايد کرد؟» اثر چرنيشفسکی (Chernyshevsky) بود که دوست بلند قدّم حفظ الله بريری، به درخواست من، در مراسم معرّفی و اهداء جوائز به اسم من شرکت کرد و جايزه و نامه اش را برای من آورد. من خودم تا به دانشسرا نرفته بودم، از جانب پدر و مادر اجازه نداشتم غير از مدرسه، جايی بروم. محمود کيانوش (م. شبتاب) من با جلال آل احمد هم، مثل صادق هدايت، صادق چوبک، و بزرگ علوی، با خواندن چند تا از کتابهايش آشنا شده بودم. آخر در سال ۱۳۳۲ آل احمد سی سالش بود و من هنوز نوزده سالم نشده بود. در نو جوانی و جوانی دو تا آدم با يازده سال تفاوت سنّی معمولاً معلّم و شاگرد می شوند، امّا بعيد است که دوست و همقطار بشوند. بنا بر اين اوّلين ديدار من با آل احمد در کتابهای «ديد و بازديد»، «زن زيادی»، «سه تار» و «از رنجی که می بريم» بود. نمی دانم در آن روزگار چرا از کتاب «از رنجی که می بريم» او که با رنج زياد گير آورده بودم، بيشتر از آن کتابهای ديگرش خوشم آمده بود. در دورۀ دبيرستان من نوجوان نحيف و کوچک جثّه ای بودم و خيلی خجالتی و ترسو. وقتی که ديدم سه تا داستانم در هفته نامه ای چاپ شده است که داستانهای آل احمد هم توی آن چاپ می شود و لابد خودش هم سر دبير آن هفته نامه است، خوب، خيلی خوشحال شدم و شجاعت پيدا کردم که بروم دفتر هفته نامۀ نيروی سوّم و خود آل احمد را ببينم. اين طور که يادم می آيد، دفتر هفته نامه همان محلّ حزب نيروی سوّم بود: يک ساختمان نسبةً کوچک دو طبقه، توی کوچۀ «فتوحی»، در خيابان سعدی شمالی. سر کوچه سه تا جوان ايستاده بودند، با هم حرف می زدند. دو دلیِ «حالا بروم يا نروم» را به زور از خودم دور کردم تا رسيدم به در «حزب نيروی سوّم» که يک در کهنۀ دو لتی بود و جوان چهار شانه ای با يک سبيل سياه کُلفت در آستانۀ آن ايستاده بود، مثل دربانِ بچّه ترسانِ يک قلعه در يکی از قصّه های مادر بزرگ. سينه صاف کردم و صدايم را به زور آوردم بالا و چيزی گفتم به اين مضمون: «ببخشيد، آقا، من آمده ام آقای آل احمد را ببينم.» جوان سبيل کلفت با انگشتش همان سه نفر را که سر کوچه ايستاده بودند، حرف می زدند، نشان داد و گفت: «آل احمد يک از آن سه تاست.» و حالا دو دلی که به زور از خودم دورش کرده بودم، داشت بر می گشت که شجاعت رو به رو شدن با نويسندۀ «از رنجی که می بريم» را از من بگيرد. يادم نيست چه جوری خودم را از توی دل هُل دادم جلو و رساندم به آن سه نفر و چيزی گفتم به اين مضمون: «ببخشيد، من می خواهم با آقای آل احمد صحبت کنم!» در اين لحظه، اگر درست به خاطر داشته باشم، يکی از آن سه نفر از عقب با دست اشاره ای به آل احمد کرد که آل آحمد ناچار شد جست کوتاهی بزند و با نگاهش به آن رفيق بگويد: «جلو اين بچّه خجالت بکش، بچّه بازی در نيار!» محمود کيانوش (م. شباهنگ) وقتی گفتم: «من ميم شباهنگ هستم که داستنهايم را چاپ کرده ايد!» آل احمد با تحسينی آميخته به حيرت، يا با حيرتی آميخته به تحسين چيزی گفت به اين مضمون: «پس اين ميم شباهنگ تويی؟ بيا برويم، من تو را به آقای خليل ملکی معرّفی بکنم.» وارد حياط نيروی سوّم شديم. اين طور که در حافظه ام مانده است، هفت هشت نفری، شايد هم ده پانزده نفری در جلو پلّه ها دور يک نفر را گرفته بودند که سنّش در حدود پنجاه سالی بود و قدَ بلندی هم نداشت. آل احمد راه باز کرد و از ميان آن ده پانزده نفر مرا به مقابل خليل ملکی برد و به او چيزی گفت به اين مضمون: «ميم شباهنگ که داستنهايش را چاپ کرده ايم، اين آقاست!» و خليل ملکی هم با وجود اينکه دستی به سر من کشيد يا دستی به پشتم زد و گفت: «موفّق باشی، فرزند!»، حالا فکر می کنم اصلاً از منظور آل احمد چيزی دستگيرش نشده بود و اگر هم چيزی دستگيرش شده بود، اين بود که به سر اين بچّه که حسابها را در ذهن آل احمد به هم زده است، دست تشويقی بکشد! نمی دانم چه حالی به من دست داد، امّا اين را خوب يادم هست که آن حالی نبود که من تصوّرش را کرده بودم و انتظارش را داشتم. شايد برای همين بود که ديگر برای هفته نامۀ نيروی سوّم داستان نفرستادم و تا زمانی که ليسانسم را گرفتم و از معلّمی استعفا دادم و رفتم به وزارت صنايع و معادنِ آن زمان و شدم مترجم ادارۀ روابط بين الملل که رئيسش «پرويز داريوش» بود، ديگر جلال آل احمد را نديدم و شايد جلال آل احمد هم «ميم شباهنگ» را فراموش کرده بود و حالا «محمود کيانوش»، کارمند زير دست پرويز داريوش را می ديد. پرويز داريوش از همان روزهای اوّل، در ميان چند تا همکار مرد و زن، برای من در ذهنش حساب خاصّی باز کرده بود، حساب فرزندی که انتظارش از او در همه چيز از انتظاری که از بقيه داشت، خيلی بالا تر بود. مدام سنگينی اين انتظار را در ذهن و روحم احساس می کردم. با همۀ رنجی که برای من داشت، از آن لذّت می بردم. احساس می کردم که می خواهد من آدم عميقی باشم، خوب مطالعه کنم، دقيق فکر کنم، و دقيق بنويسم، و خوب بنويسم، و به همين دليل فکر می کردم که من هم چيزهايی دارم که او را به زحمت انداخته است. آن چند سالی که اوّل کارمند و بعد معاون پرويز داريوش بودم از تلخ ترين و پر بارترين سالهای دورۀ خدمت دولتی من بود. اينکه می گويم او در ذهنش برای من حساب خاصّی باز کرده بود، به اين معنی بود که دلش می خواست آدمی مثل من شاهد دنيای خاصّ او باشد. او با ابراهيم گلستان [ای. جی. باس] ، جلال آل احمد، سيمين دانشور، شمس آل احمد، اسلام کاظميه، علی اصغر مهاجر، و خيليهای ديگر دوست بود و با آنها نشست و برخاست داشت، امّا مثلاً وقتی که می خواست جلال آل احمد و سيمين دانشور را ادب کند، دلش می خواست من شاهد صحنه باشم. اين صحنۀ عجيب، دوّمين ديدار من با آل احمد و اوّلين ديدار من با سيمين دانشور بود، يک ديدار بی کلام. توی اتاق خودم نشسته بودم و مشغول کار. تلفن زنگ زد. پرويز داريوش بود. رئيس کارمندش را به اتاقش احضار کرده بود. فکر کردم باز می خواهيم با هم يکی از آن دعواهای سمبوليک ادواری را شروع کنيم، ولی نه. وقتی که وارد اتاقش شدم، جلال آل احمد و يک خانم محترم با وقار آنجا نشسته بودند. پرويز داريوش اين طور وانمود کرد که مرا برای ارجاع کاری صدا کرده است، ولی حالا می خواهد من آنجا بنشينم و منتظر باشم. آنها را به من و مرا به آنها معرّفی کرد. کيفيت برخورد آنها را هيچ يادم نمی آيد. شايد فقط تعجّب کرده بودند که چرا من آمده ام توی اتاق پرويز داريوش و چرا پرويز داريوش مرا دست به سر نمی کند تا به خلوت دوستانۀ خودشان برگردند. صحنه با کارگردانی و بازی خود پرويز داريوش و شرکت فعّال جلال آل احمد و سيمين دانشور و حضور ناظرانه و ساکت من شروع شد. پرويز داريوش همان طور که با تنۀ سنگينش،پشت ميزش، روی صندلی اش يله داده بود، يک دسته کاغذ بزرگ تايپ شده را از کنار ميزش برداشت و رو به من کرد و... (و حالا من تمام گفت و گوهای اين صحنه را نقل به مضمون می کنم...) و گفت: «تماشا کن، آقای محمود کيانوش!» و آنوقت رو کرد به مهمانهايش و گفت: «ترجمۀ داستان شما، سيمين خانم، هفتاد صفحه شده است. دستمزد تايپ شدنش پيشکش شما، حقّ الترجمه اش صفحه ای صد تومان، می شود، هفت هزار تومان! هفت هزار تومان بدهيد، برداريد ببريد، خيرش را ببينيد!» جلال آل احمد - سيمين دانشور سيمين دانشور هاج و واج به جلال آل احمد نگاه کرد و جلال آل احمد با ناباوری به پرويز داريوش نگاه کرد و پرويز داريوش با احساس پيروزی نگاهی به من کرد و چند لحظه ای با يک سکوت پر غوغا گذشت، و آنوقت سيمين دانشور که حقّ التّرجمه خواهی پرويز داريوش را جدّی گرفته بود، شروع کرد به چانه زدن، و پرويز داريوش که ظاهراً از اوّل منتظر چنين واکنشی بود، دسته کاغذ هفتاد صفحه ای ترجمۀ داستان سيمين دانشور را پرتاب کرد طرف او و جلال آل احمد و گفت: «برداريد، برويد پی کارتان!» و نگاهی به من کرد و گفت: «ملاحظه کرديد؟ متشکّرم، بفرماييد برويد!» بعداً نمی دانم از کی شنيدم که يک يا دو سال بعد از سفر جلال آل احمد به آمريکا، به دعوت نمی دانم کدام دانشگاه يا مؤسّسۀ فرهنگی، از سيمين دانشور هم دعوت مشابهی شده بود و آن داستان را برای همين سفر از پرويز داريوش خواسته بود به انگليسی ترجمه بکند. بله، اين دومين باری بود که من جلال آل احمد را می ديدم. سوّمين ديدار من با جلال آل احمد در سال ۱۳۴۱ اتّفاق افتاد و اين وقتی بود که او مجلّۀ «کيهان ماه» را به راه انداخته بود و از پرويز داريوش خواسته بود با او همکاری کند. يک روز که من به پيشنهاد پرويز داريوش به دفتر مجلّه رفتم، و آنجا سه نفری صحبت کوتاهی کرديم، قرار شد که من مقاله ای در بررسی هفته نامه ها و ماهنامه هايی که در آن دوره منتشر می شد، بنويسم، که نوشتم و در شمارۀ سوّم «کيهان ماه» جا گرفت، ولی «کيهان ماه» توقيف شد. در اين باره خود آل احمد گفته است: «انتشار غرب زدگی که مخفيانه انجام گرفت نوعی نقطه ی عطف بود در کار صاحب اين قلم. و يکی از عوارضش اين که «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال ۱۳۴۱ به راهش انداخته بودم و با اينکه تأمين مالی کمپانی کيهان را پسِ پشت داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتی پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد.» بعد از توقيف «کيهان ماه» ديگر لازم نمی ديدم که ديداری با جلال آل احمد داشته باشم. در تابستان ۱۳۴۳ بود که به درخواست دکتر ناصر وثوقی مقالۀ «آل احمد در داستانهای کوتاهش» را نوشتم ودر مهر ماه همان سال در مجلّۀ «انديشه و هنر»، شمارۀ ويژۀ آل احمد، منتشر شد. مدّت کوتاهی بعد از انتشار اين مقاله به يادم نيست که من و همسرم برای ديدن چه نمايشی از پلّه های سالن کجا بالا می رفتيم که جلال آل احمد و سيمين دانشور را ديديم. صحنه ای زود گذر، امّا بسيار اثر گذار بود. در حال بالا رفتن يا پايين آمدن از پلّکان اگر کسی را ببينی که می شناسی و در حدّی می شناسی که می خواهی از او احوالی بپرسی، فقط بر نمی گردنی به همسرت بگويی: «محمود کيانوش اين آقاست!» و همسرت که سيمين دانشور باشد، مثل اينکه به او گفته باشی: «قاتل پدرم اين آقاست!» رويش را با نفرت از آن کس که «محمود کيانوش» باشد، برگرداند، بدون اينکه يک کلمه از آن فحشهايی که در دلش می دهد، بر زبان بياورد. اين آخرين ديدار من با جلال آل احمد بود، همان جلال آل احمدی که بعد از چاپ شدن سه داستان کوتاهم در هفته نامۀ «نيروی سوّم»، به سراغش رفتم و به خواست خودم برای اوّلين بار او را ديدم و او در اين «ديدار خود خواسته»، در معرّفی من به خليل ملکی، گفت: «ميم شباهنگ که داستنهايش را چاپ کرده ايم، اين آقاست!» و در آخرين «ديدار اتّفاقی» در نشان دادن من به همسرش، گفت: «محمود کيانوش اين آقاست!» ادامه دارد در منزل دکتر ناصر وثوقی بردار اينها را بنويس آقا! محمود کيانوش در منزل دکتر ناصر وثوقی اصلاً به یادم نمی آید که با دکتر ناصر وثوقی، مدیر مجلّۀ «اندیشه و هنر» چه طوری و در چه موقعیتی آشنا شدم. امّا این را می دانم که شعر بلند بیست بندی «زمزمه ای در گذرگاه» من، که آن را به پرویز داریوش تقدیم کرده ام، در مجلّۀ «اندیشه و هنر» او چاپ شد، و بعدها داریوش مهرجویی آن را به انگلیسی ترجمه کرد و در مجلّه اش که در آمریکا به اسم «پارس ریویو» (Pars Review) در آمد وفقط همان یک شماره هم در آمد، چاپ کرد. دلم می گوید: «بندی از این شعر را در اینجا بیاور.» به یک یک بیست بند آن نگاه می کنم و می بینم که بند سیزدهم آن را انگار همین امروز گفته ام: هوسها با بدنهایی از آهک و مرمر و استخوانهایی از آهن با هزاران چشم بلور سر به آسمان می سایند. هوسها در اندیشه ای سیاه با تُفی چرکین و خون آلود آسمانخراشها را به زانو درمی آورند، در هم می پیچند و از آنها ویرانه هایی اعجاب انگیز و زیبا می سازند. هوسها می سازند، ویران می کنند جان می دهند، می کشند. دیوانه های بزرگوار، بزرگواران ملعون، تفنّنهای مسخره را به یک سو نهید و با شتاب پیش از آنکه خاک در تُف چرکین و خون آلود شما غرق شود زنجیری قطور برای چشمها و اندیشه های خود بسازید. دریا از آنِ ماهیها جنگل از آنِ شیران دشت از آنِ آهوان و بیابان از آنِ گرگهاست، زمین جایی را به دیوانگان وا نمی گذارد. دکتر ناصر وثوقی مرا به خانه اش دعوت کرد تا دربارۀ نوشتن مقاله ای با من صحبت کند. یک خانۀ قدیمی، در یکی از خیابانهای فرعی سپه، شاید خیابان جامی بود. اندرونی، بیرونی داشت. از من در اتاقی در قسمت بیرونی پذیرایی کرد، خیلی خودمانی و بی تشریفات. شرح مختصر این گفت و گو را در مقدّمۀ کتاب «بر رسی شعر و نثر فارسی معاصر» در آثاری از جلال آل احمد، صادق چوبک، درویش، اکبر رادی، محمد زهری، غلامحسین ساعدی، محمد رضا شفیعی کدکنی، سیاوش کسرایی، جمال میرصادقی، که در سال 1351 منتشر شد، نوشته ام و همان را در اینجا نقل می کنم: «[مقالۀ] آل احمد در داستانهای کوتاهش در مجلّۀ اندیشه و هنر، شمارۀ مخصوص آل احمد، دربارۀ (و فقط دربارۀ) دید و بازدید عید، از رنجی که می بریم، سه تار، زن زیادی، بنا به درخواست دکتر ناصر وثوقی [نوشته شد] که مرا به خانه اش خواست و گفت: «سهمی از این کار بر عهده بگیر.» گفتم: «مدیر مدرسه را.» گفت: «دیگری گرفته است.» گفتم: «یکی از مونوگرافیهایش را.» گفت: «دیگری گرفته است.» گفتم: «فلان کارش را.» گفت: «سخن کوتاه کنم. همه اش را گرفته اند و فقط داستانهای کوتاهش مانده است.» گفتم: «عجب کار دشواری. آل احمد امروز، آل احمد داستانهای کوتاهش نیست. مجموعه ای است از خیلی چیزها و خیلی ارزشها. نوشتن انتقادی بر داستانهای کوتاهش و فقط داستانهای کوتاهش سخت زیان آور است. شاید نود در صد زیان آور.» گفت: «مگر با او دشمن هستی؟» گفتم: «نه، با خودم دشمن نیستم. عقیده ام این است.» گفت: «عقیده ات را بنویس.» و نیز چیزهایی دیگر گفت که فراموش می کنم. و من عقیده ام را نوشتم و به دست ناصر وثوقی سپردم، و این سخنی بود در شأن نزول مقالۀ «آل احمد در داستانهای کوتاهش». و ناصر وثوقی، غیر از چند جمله ای که نقل به مضمون کردم، چیزهای دیگری گفت که چهل و هفت سال پیش خواستم آنها را فراموش کنم، ولی الآن وقت فراموشی نیست و می خواهم آنچه را که به یاد می آورم بی پروا و بی ملاحظه و بی رودربایستی و بی اغماض بگویم. بله، آقای ناصر وثوقی چهل و دو ساله به من سی ساله چیزی گفت به این مضمون: «ما اصلاً می خواهیم آل احمد را در این شمارۀ مجلّه حسابی صابون مالی کنیم!» و من گفتم: «من بررسی می کنم، نقد می کنم، صابون مالی نمی کنم.» واقعاً یخ کردم وقتی از شخصیت علمی و ادبی و سیاسی ای مثل دکتر ناصر وثوقی شنیدم که می خواهد در شمارۀ مخصوص جلال آل احمد، همه بیایند جلال آل احمد را صابون مالی کنند. وقتی که نقد من در مجلّۀ «اندیشه و هنر» در آمد، تعجّب کردم از اینکه غلطگیر مطبعی مجّله و سردبیر و مدیر مجلّه گذاشته اند که مقالۀ من غلط چاپی زیاد داشته باشد و رسواترین غلط چاپی این باشد که در حروفچینی و صفحه بندی صفحه ها به هم بریزد و کسی متوجّه نشود و در بخش «محتوی» در مقاله بخوانیم: «... اگر نوشته هایش را بر حسب کتابهایش به پنج دوره تقسیم شده بدانیم، در دورۀ دوّم با (20) جوانی ساده و با احساسات و پر هیجان آشنا می شویم ...» وآنوقت 106 سطر دربارۀ «دورۀ دوّم» از نویسندگی جلال آل احمد (در بررسی محتوایی «از رنجی که می بریم» منتشر شده در 1326) بیاید و آنوقت بخوانیم: «... در دورۀ اوّل با جوانی رو به رو هستیم که سخت شور و شوق نوشتن دارد ...» و در این بخش بررسی کتاب «دید و بازدید عید»، منتشر شده در سال 1324، می آید و در پی آن دورۀ سوّم و چهارم. من شخصاً باید دیوانه می بودم که در بررسی خود چنین اشتباهی کرده بوده باشم. سؤالهایی که می تواند در مورد چنین اشتباه چاپی ای پیش بیاید، اینهاست: آیا غلطگیر مطبعی و سردبیر و مدیر مجلّۀ «اندیشه و هنر» نسبت به مقالۀ من سخت بی توجّه بوده اند و به علّت این بی توجّهی متوجّه چنین اشتباهی نشده اند؟ آیا این اشتباه، با اطلاع یا بی اطلاع سردبیر و مدیر مجلّه، عمدی بوده است؟ آیا در این مجلّه همیشه از این جور اشتباهها پیش می آمده است؟ آنچه امروز برای من مسلّم شده است، این است که خود ناصر وثوقی، چنانکه در مقالۀ هجده صفحه ای اش، تحت عنوان «جهان بینی و پیامش» نشان داده است، سطحی نگری و ساده اندیشی جلال آل احمد را در زمینۀ موضوعات اجتماعی و سیاسی و تاریخی عمیقاً به انتقاد گرفته است، یعنی ناصر وثوقی در این انتقاد دید و رأی خود را چنان درست و موشکاف می دانسته است که می توانسته است آن را به نوعی «صابون مالی» به معنای تحلیلی ریزبینانه و سختگیرانه تعبیر کند. امّا از طرف دیگر ناصر وثوقی با جلال آل احمد رفیق بوده است و لابد مقالۀ مرا پیش از چاپ در مجلّه، در اختیار جلال آل احمد و چند تن از پیروان مؤمنش گذاشته است، از آن جمله محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)، سیروس طاهباز، و بهمن فرسی، که هر سه شان در این شماره از «اندیشه و هنر» مقاله دارند. یا آنکه این پیروان مؤمن، چنانکه در موردی دیگر عمل کرده اند و خود پیش من به اعتراف آمده اند و از این اعتراف به جای خود یاد خواهد شد، بدون اطلاع ناصر وثوقی به دستنویس مقالۀ من یا نمونۀ حروفچینی شدۀ آن دسترسی داشته اند. اگر هیچکدام از این «آیا» های من پایۀ درستی نداشته باشد، می توان پرسید که سیروس طاهباز، در دستگاه مجلّه چه مقامی داشته است که به ابتکار خودش و با اطلاع جلال آل احمد، بلافاصله بعد از مقالۀ من با همان عنوانی که من بر مقالۀ بیست صفحه ای خود گذاشته ام، ستایشنامه ای در چهار صفحه چاپ بکند که گویی سخن من «نفرین نامه» بوده است و خواسته اند (21) سِحر این نفرین را با «آفرین نامۀ» سیروس طاهباز باطل کنند! وای از این روشنفکری ما، وای، وای! در مقدمۀ این بررسی نوشتم: «اگر همۀ نوشته های آل احمد را، از مقاله و تک نگاری گرفته تا داستان کوتاه و بلند با قصد ارزیابی بخوانیم، به این نتیجه می رسیم که او هنوز سرگرم آزمایش است و راه شناخته و ثابتی نیافته است. آنچه در همۀ آزمایشهایش جلوۀ مشخّص و معلوم دارد «من» اوست، با ذهن مردی که بیش از دانسته هایش سخن می گوید و با آنچه می گوید، چندان که واقعیت ایجاب می کند، آشنا نیست.» و سیروس طاهباز که مأموریت باطل السحر نویسی و پیشوا ستایی و قدیس سازی بر عهده گرفته است، یا بر عهده اش گذاشته شده است، در مقدّمه دو آیه از «رسالۀ پولوس رسول به کاتبان»، نوشتۀ جلال آل احمد، را می آورد، با این اشارت تلویحی که آل احمد «رسول کاتبان»، یعنی «پیامبرنویسندگان» عصر خوداست و در رسالۀ خود به آنها می گوید: «کلام تو ای کاتب، همچون گل باشد که چون شکفت، بوید و دل جوید وسپس که پژمرد، صد دانه از آن بماند و بپراکند. نه همچون خار که در پای مردمان خلد و چون از بیخ بر کنی، هیچ نماند.» و بعد از مدح و ستایش رسول نویسندگان عصر، با اشاره هایی موجز و تحریفی به چند (22) نکته از نکته های من در بررسی داستانهای کوتاه آل احمد، و دادن عنوان «جماعت آن طرفها» به هرکس که بخواهد به مراد و مرشد و پیشوای فکری جوانان سطحی نگر ساده اندیشی مثل خود سیروس طاهباز بگوید بالای چشمش ابروست، می گوید: «شاید این جز گزارش واقع ننوشتن را باید عیب آل احمد شمرد. شاید نباید حاشیه رفت. نباید صریح گفت. نباید خشن بود. نباید رشتۀ داستان را برید. نباید ناهماهنگ نوشت. نباید فعل را اوّل آورد. و، و او را در آغاز جمله نباید نوشت. و بایدها و نبایدهای دیگرِ جماعت آن طرفها. امّا من اینها را همه حُسن کار آل احمد می دانم. قدرتش و کمالش و راه گشودنش و راه نمودنش و بی اعتنایی اش به هرچه باید است و نباید. و اینها را نه از سر این می نویسم که ارادتی نموده باشم و در گذرگاه تاریک این روزگار وانفسا [ه]، چشم انتظار چراغش باشم. نه. جلوه های بر دلم نشسته ی آن درخت تنومندی ست که نه ریشه در خاک، ریشه در دلها دارد. «برومند باد آن درخت که ...»[ برومند باد آن همایون درخت / که در سایه او توان برد رخت... از شرفنامۀ نظامی گنجه ای]. امّا از اشارات دکتر ناصر وثوقی به خوبی می شد فهمید که سخت از نفوذ «جهان بینی و پیام»های جلال آل احمد در بسیاری از جوانان بیمناک شده است و در پایان مقاله اش می گوید: «با دلی آکنده از مهر و اندیشه ای نگران روشنگری، در آن حاشیه ها که دوستم (جلال آل احمد) قلم اندازی می کند، قلم انداختم، و امید که مرا بر این قلم اندازیها ببخشایند. اینک درود و سپاس بر همۀ پاک اندیشان و پرهیزکاران.» اشارۀ ناصر وثوقی به «قلم اندازی در حاشیه» به حرفی است از جلال آل احمد که در مصاحبه ای که در همین شمارۀ مجلّه با او کرده اند، اصل کار خود را داستان نویسی دانسته است و کارهای دیگرش را، یعنی کارهای اجتماعی اش را، «حاشیه» خوانده است: «من به کارهای اجتماعی نظری ندارم ... کار اجتماعی یک حاشیه است برای من، یک نوع قلم اندازه [قلم انداز است]، چون همیشه نمی شود قصّه نوشت.» و شگفتا که «جلال آل احمد» در آن روزگار نه با قصّه هایش، بلکه با قلم اندازهایش در حاشیه، محبوب و پیشوای فکری بسیاری از جوانان شده بود، و معروف ترین این «قلم انداز» ها همان «غرب زدگی» است که ممنوع الانتشار شد و قاچاقی و با جلد سفید چاپ می شد و به اصطلاح آن زمان زیر میزی فروخته می شد و ناصر وثوقی در بررسی «قلم انداز» های آل احمد، (23) دربارۀ «جهان بینی و پیام» او در مورد همین «غرب زدگی» می گوید: «اکنون... از بیماری ی تازه یی رنج می بریم به نام غرب زدگی. گزاره یی ست یا قطعنامه یی، و یا ارجوزه یی بزرگ و فرارونده که هم جامعه شناسی دارد و هم اقتصاد، هم به تاریخ دست می برد و هم از روانشناسی توشه می گیرد... وصفی دقیق می کند از نا بسامانیها و در هم ریختگیهای جامعه به علاوۀ یک تحلیل تاریخی. چشم انداز تاریخی اش رنگی خصوصی دارد و به همین علّت مدرک و مستندی ارائه نمی کند. چاره جوییهای ساده یی همراه می آورد منهای راه کار یا درمان قطعی و نهایی. «بازده لطمات دو هزار ساله را یکجا گرد کرده، رنج راه را که در این راه پیمایی ی دراز بر چهرۀ کاروان نشسته در لحظه ی واحدی از تاریخ متمرکز گردانده، رسوب شکست و انحطاط را که به روزگاران پدید آمده، تازه و ناگهانی پنداشته و آنگاه بر همه ی اینها با انگاره ها و مظاهر خیالی نام غربزدگی نهاده است. «برداشتش از زندگی توأم است با کششها و گرایشهای درونی. رنگ تندی از زمینه های روحی نویسنده در همه جا به چشم می نشیند. پرده ی کدورتی ناشی از رسیدن ماشین به روستا و نبودن فرستنده در حوزۀ علمیه میان او و دیگران حایل می گردد و زود در می یابی که باز شناختن سره از ناسره چندان دشوار است که گاه به مرز ناشدنی می رسد. «قومی که ماده ی اوّل برنامه اش در زندگی بیکارگی، تسلیم و فریب است، همچون مظلومی نمایانده شده که از آنجا که تاریخ به یاد دارد، بر او لطمه زده اند و ستم رانده اند تا به روز سیاهش نشانده اند. ولی خودش، به رغم همه ی امکانها و فرصتها، بر این خاک زرخیز و زیر این آفتاب جان پرور، هیچ گناه نداشته و ندارد! مگر غرب «!» می گذارد کسی زندگی کند!... [املای عجیب بعضی کلمه ها و با حروف سیاه برجسته کردن دو پاراگراف بالا از خود ناصر وثوقی است]. «نگاهی هم به تعریف غربزدگی: اگر تعریف را بپذیریم می باید تازه ها و نوها را به دور ریخت و آنچه کهنه و قدیمی است بر مبنای سنّت نگاهداشت. ارتباط فکری و فرهنگی را با دیگران برید تا در روش اندیشه نیز عاملی تازه پدید نگردد. راه و روش نوین تولید را در کنار گذارد و علم و تکنیک را که مبتنی بر پیشینه و سنّت نیست، طرد کرد. دیواری به دور خود کشید و ... می بینید به کجا می رویم؟» [مقالۀ «جهان بینی و پیامش»، اندیشه وهنر، شمارۀ ویژۀ جلال آل احمد، صفحه های 441-442-443]. (24) آن روزها کسانی که شیفتۀ این جهان بینی و پیام سطحی نگرانه و ساده اندیشانه و ساده لوح فریبانه بودند، چنان اکثریتی داشتند و چنان حقّ را به جانب خود می دانستند که صدای اندک شمار کسانی مثل ناصر وثوقی را که می گفتند: «می بینید به کجا می رویم؟»، نمی گذاشتند شنیده شود یا با دشنام پراکنی آن را خاموش می کردند. بعد از سال 1357 که بعضی از خاموش ماندگان رفته رفته به خود جرئت دادند و از بیمایگی یا سطحی نگری و ساده اندیشی نویسندۀ «غربزدگی» سخن گفتند، اگر از آنها می پرسیدید: «چرا در همان دوره که کتاب غربزدگی تبدیل به کیمیای سعادت عصر جدید شده بود، اینها را نگفتید و ننوشتید؟»، در جواب می گفتند: «آخر در آن دوره او مخالف سرسخت حکومت شناخته شده بود و مصلحت نبود که ما چیزی در انتقاد از او بگوییم!» در همین شماره از مجلّۀ «اندیشه و هنر» که مقالۀ بیست صفحه ای من دربارۀ داستانهای کوتاه آل احمد چاپ شده است، مقاله ای سه صفحه ای از یکی دیگر از مریدان و منوّرالفکر شدگان جهان بینی جلال آل احمد چاپ شده است، به بهانۀ نقد و بررسی و با عنوان «چند سخن آزاد دربارۀ مرد گرفتار» و «مرد گرفتار» داستان بلندی است از «محمود کیانوش» که آن را سازمان کتابهای جیبی در فروردین ماه 1343 منتشر کرده است و در نقد و بررسی آن که نه، بلکه در اسیر کردن آن و به سیاهچال بردنش و شکنجه و مثله کردنش و سوزا ندنش و خاکسترش را با وقاحت به رود حسادت ریختنش، حدّ اقلّ سه تن از ارشاد شدگان جلال آل احمد ادای وظیفه کرده اند و فریضۀ روشنفکرانه به جا آورده اند و عجیب نیست اگر این هر سه در «اندیشه و هنر» شمارۀ ویژۀ آل احمد حضور داشته باشند و این سه نفر که گفتار بعدی مرا با حضور خود خواندنی خواهند کرد، اینهایند: محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)، سیروس طاهباز، بهمن فرسی. ادامه دارد بخش ۳: مريد پاچهگير بردار اينها را بنويس آقا! محمود کيانوش آهای، محمود کيانوش، تو در سال ۱۳۴۳، يعنی در دوره ای که «سيد جلال الدّين سادات آل احمد» پاندول شخصيت فکری اش بين دانشگاه و مسجد در نوسان است، و روشنفکران «اين برود، هرکه خواهد گو بيا»يی زير علم او سينه می زنند و او را بزرگترين فيلسوف اجتماعی و ضدّ حکومتی و ضدّ غربی ايران و جهان می دانند، با کمال گستاخی و بی پروايی از داستانهای کوتاهش ايراد می گيری؟ درست است که او داستان هم می نويسد، ولی اگر می خواست داستان نويسی را هنر خود بکند و صادقانه و صميمانه پايبند و دلبستۀ اين هنر بماند، کی ديگر وقت می داشت که بر مصطبه بنشيند و جوانان شيفتۀ مشتاقی را ارشاد کند که مثل سيروس طاهباز «قدرتش و کمالش و راه گشودنش و راه نمودنش» را می ستودند؟ آهای، محمود کيانوش، تو چه طور جرئت می کنی که در سال ۱۳۴۳، بعد از خواندن دوبارۀ داستانهای کوتاه جلال آل احمد به قصد بررسی انتقادی، بگويی «در داستانهای کوتاه آل احمد با شخصی رو به رو هستيم منفعل از بد بختی مردم، امّا دور از مردم؛ عاصی از خرافات و موهومات مذهبی، امّا سخت گرفتار آنها؛ خشمگين از نارواييها، امّا گريزان از طیّ يک مسير ثابت در بروز خشم؛ متظاهر به جدّيت، امّا خونسرد و متفنّن!» آهای، محمود کيانوش، تو چه طور جرئت می کنی که در سال ۱۳۴۳، که در احوال جامعه و اوضاع حاکميت نشانه هايی از ايران اواخر عهد ساسانی دارد پيدا می شود و روشنفکر معصوم پُر ادّعای سطحی نگر ساده انديش، برای نجات مردم، دست دعا به سوی بادهای بيابان آتش و شن دراز کرده است و چشم به راه معجزه نشسته است، با تحليل داستانهای او، از آن جمله داستان «لامس سبا»، حکم صادر کنی که «به طور کلّی «آدمها»ی او از حيث مذهب دارای شخصيت دوگانه اند. يکی شخصيتی که از همۀ انعکاسها و تأثيرات مذهبی در روح خود نشانه ای دارد، و سخنها، تکيه کلامها، اصطلاحات، تمثيلها و دعاها و نفرينهايش لحن و صورت خرافه می گيرد، و آشکار است که بيشتر عمر خود را در ميان مؤمنهای پير و دو آتشه و جوانهای از ترس، مؤمن گذرانده است. ديگری شخصيتی که می خواهد در مقابل همۀ قيود مذهبی و خرافی عصيان کند و به دانش و مفهوم واقعی حيات بگرايد. امّا چون اين دو چهره را يکجا در او می بينيم، ناچار او را آدميزاده ای دو دل و سرگردان می دانيم که نمی خواهد شناخته شود.» راستش در همين لحظه به خودم می گويم اگر منتقدی برداشته بود مثلاً کتاب «مرد گرفتار» مرا جلوش گذاشته بود و از جمله به جمله و صحنه به صحنه اش ايرادهای فنّی و کلامی گرفته بود و مثل من برای هر ايرادی يک يا چند تا نمونه آورده بود، مسلّماً من از خواندن آن خيلی ناراحت می شدم. البتّه بيشتر به دليل ضعفهای خودم در نويسندگی ناراحت می شدم، نه اينکه آرزو بکنم که ای کاش اين جوانک گستاخ پيش از نوشتن اين نقد زير ماشين می رفت يا توی تاريکی شب پايش روی پوست موز ليز می خورد، با کلّه می افتاد زمين و شقيقه اش کوبيده می شد به جدول بتونی جوی خيابان و جا در جا می مرد. لازم نبود جلال آل احمد چنين آرزويی بکند. بعد از تشکيل جلسۀ مرشد و مريدها و انديشيدن تدبيرهای کاری و اتّخاذ تصميمهای لازم، در مقابله با گستاخيهای آن جوانک مفسد فی النّقد و مهدور الدّم مطلق، برنامه ای تنظيم کردند و خيلی سريع به اجراء گذاشتند که صد برابر بدتر از زير ماشين رفتن او يا افتادن و شقيقه اش به جدول بتونی خوردن و جا در جا مردنش بود، چون اين برنامه خيلی جدّی تر از مبارزۀ مرشد و مريدانش با حکومت، عليه آن جوانک گستاخ که من باشم، پيگير ادامه پيدا کرد، چنانکه در همان شمارۀ «انديشه و هنر» ويژۀ جلال آل احمد، در کنار آن ستايشنامۀ «همه عزّی و جلالی، همه علمی و يقينیِ»، چکيده از قلم سيروس طاهباز با شيوۀ مرضيه ای که شرحش رفت، در بخش «نقد و بررسی» مجلّه هم لعنت نامه ای چاپ شد از يک مريد پاچه گير که در لغز گويی و سَقَط پرانی، با نثری سنگلاخی و کلامی حنظلی، نظيرش در ميان قدّاره بندان روزگار کمتر پيدا شده است. عنوان اين لعنت نامۀ به اصطلاح «نقد و بررسی» اين است: «چند سخن آزاد دربارۀ مرد گرفتار»، و امضاء پای نفرين نامه «بهمن فرسی». نمی دانم نويسندۀ نقد کلمۀ «آزاد» را در مقام «صفت» سخنهای خود به چه معنی به کار برده است، امّا اين را می دانم که او اوّل در فکر معنی «آزاد» نبوده است، بلکه چون «مدرنيسم» کارش بيش از فکر و معنی، در ترکيب کلام است، خواسته است با صفت «آزاد» در برابر صفت «گرفتار» صنعت «تضادّ» به کار ببرد. وقتی که مقدّمۀ يک صفحه ای اين نقد سه صفحه ای را نقل کردم، اگر همۀ معنيهايی را که برای «آزاد» می دانيد، يکی يکی در کنار «سُخن» بگذاريد، خواهيد ديد که تنها معنايی که به ترکيب و لحن کلام او می خورد، بی بند و باری زبان است، نه آزادی سخن. در دوره ای که مرشدان منوّرالفکری مثل سيد جلال الدّين سادات آل احمد در خانقاه ادبيات مريد پروری و خرقه بخشی می کردند، به نظر می آمد... نه، خير! به نظر نمی آمد، بلکه... بسيار کم بودند کسانی که در مسخره بازار زمانه چهرۀ حقيقی اين فرقه از اهل قلم را در پشت صورتک سقراطی آنها را ببينند و دلشان به حال جوانهای ساده دل بی تجربه ای که زير لوای اينها سنگ حقّ به سينه می زدند، بسوزد و با زبانی ساده و منطقی روشن و تحليلی علمی و تاريخی و به دور از احساسات زمانه پسند به آنها هشدار بدهند که اينها مقصود و مقصدشان ادبيات نيست، تشنۀ شهرتند، نه سالک سير در وادی ادبيات که زاد راه آن شوق شناخت است و مقصد آن پرداختن نقشی از زيبايی حقيقت است که هنرمند هر لحظه در پرتو تجلّيات آن خود را باز می آفريند. بهمن فرسی برای اينکه نشان بدهم که رابطۀ مرادی و مريدی در ادبيات، که در سالهای آن دورۀ انحطاطی و هردمبيلی و بهلبشويی و هشلهفی رواج پيدا کرده بود، تا حدّ زيادی توانست، همّت اصيل در ادبيات را به رتق و فتق امور حيطۀ پدرخواندگی مافيايی تبديل کند، چنانکه آدم را به ياد حسن صبّاح و پيروانش و ابو سعيد ابوالخير و کرامات مرتکبه اش بيندازد، پيش از نقل مقدّمۀ نقد بهمن فرسی بر «مرد گرفتار»، بندهايی از نقد جلال آل احمد بر نمايشنامه هايی از خود بهمن فرسی نقل می کنم. در «کارنامۀ سه سالۀ» آل احمد، زير عنوان «در نويسنده بودن يا قناری شدن؟» يک مقالۀ کوتاه هشت قطعه ای آمده است که اين طور شروع می شود: «از [نمايشنامۀ] «گلدان» تا [نمايشنامۀ] «بهار و عروسک» فاصله ای نيست. انگار نه انگار که بر نويسندۀ اين دو بازی – از آن تا به اين – چهار سال و اندی عمر گذشته است. و راستی «فرسی» در اين مدّت چه می کرده؟ که بازهم همان «انگری يانگ من» بازيها(۱) – همان تعقيدها – و مجموعاً نوعی «آوانگارديسم» زورکی! اين طور که پيداست فرسی گرفتار فرم شده است. يعنی به ظاهر دل خوش کرده. و به جای اينکه بنشيند و به حرفهايش نظمی بدهد – دارد در و ديوار را زينت می دهد ... اگر با «گلدان» شادی کرديم که در مزبلۀ «رنگين نامه» ها نيز چيز دندانگيری برای هر سگ ولگرد – که تو باشی، يعنی من – می توان جست؛ حالا با «بهار و عروسک» آهسته در گوش حضرت فرسی بگويم که فلانی! داری پرت می شوی. مواظب باش که جاده بد جوری ليز است! ... «بهار و عروسک» انبانی است و فرسی آن را از يک باد انباشته. باد يک باور. حتّی معشوقه دمب روباه است. و از چنين تک گوييهای خصوصی چگونه می توان نمايش ساخت؟ و تازه می دانی آن مثل اعلا (حضرت آزبورن جلّ جلاله!) حالا چه می کند؟ (۱) در «کوت دازور» [Côtes d'Azure] دارد عيش و عشرت می کند. بله، فريادهای پايين تنه ای همه جا در نجيب خانه ها می خوابد...» و آل احمد در خاتمۀ سخن در هشدار دادن به مريد و بر حذر داشتن او از افتادن در دامی که برای او گذاشته اند، با اشاره به بی نيشی مار اين نمايش، مرشدانه می گويد:«اين جوری که شد، آدم را می کنند زينت المجالس «انجمن فيلارمونيک»! می گويی نه؟ بيا همين نمايش را بردار و ببر بيرون دروازه غار (دو نفر و نصفی که بيشتر نبوديد) و ببين چند نفر را مجّانی به دور خودت جمع خواهی کرد؟ آنوقت شايد از معرکه گيرها خجالت بکشی.» با احساس شرمندگی در اينجا اين نکتۀ بديهی را عرض کنم که ساده ترين و مختصر و مفيد ترين تعريفی که برای نقد ادبی کرده اند، اينهاست: «بررسی و ارزشيابی ادبيات»؛ «عمل تحليل وارزشيابی يا داوری دربارۀ چگونگی يک اثر ادبی»؛ «بررسی، ارزشيابی، و تفسير يک اثر ادبی»؛ «نقد ادبی در واقع کوششی است در تشريح و توضيح يک اثر ادبی، و منتقد ادبی کسی است که يک اثر ادبی را از لحاظ معنی، ترکيب، سبک، زيبايی شناسی و ارزش فرهنگی توضيح می دهد يا تفسير می کند»، و بديهی است که خوانندۀ نقد ادبی معمولاً يکی از اين سه گروه است: خوانندگان آثار ادبی؛ نويسندگان آثار ادبی؛ و دانشجويان و پژوهندگان آثار ادبی. حالا من از خودم، و غير مستقيم از شما، می پرسم که آيا شيوه ای که جلال آل احمد در نمونۀ بالا از حيث بررسی و تحليل و ارزيابی مضمونی و بيانی يک اثر ادبی (در اين مورد يک نمايشنامه) به کار برده است، می تواند، آن طور که عقل و منطق بپذيرد، برای خواننده و نويسنده و دانشجو سودمند باشد؟ امّا اگر در سودمندی آن ترديد داشته باشيم، به نظر من، از حيث تأثير زيانمند اين شيوۀ نقد «مرشدانه» در رواج گرفتن تقليدهای «مريدانه» ترديدی نمی توان داشت. مريد جلال آل احمد از او شيوه و اصول سنجيده و منطقی و علمی نقد ادبی را ياد نمی گيرد. او مرشد خود را مثل يک پير خانقاهی می بيند که در صدر نشسته است و مريدان يک يک می آيند و در جلو او زانو می زنند و دستش را می بوسند و پس پس می روند و در نيمدايره ای بر گرد او بر فرش می نشينند و او دربارۀ هر موضوع و معنايی نکته های نغز و کلمات قصار صادر می کند: «روزی شيخ عبدالله باکو [از سران صوفیۀ عهد ابو سعيد ابوالخير] به نزديک شيخ [ابو سعيد ابوالخير] آمد. شيخ در چهار بالش نشسته بود [چهار متکا بوده که سلاطين و امرا وقت نشستن بر اطراف خود می گذاشتند: دو پشت سر و يکی بر طرف راست و يکی بر طرف چپ: لغتنامۀ دهخدا] و تکيه کرده. از آن انکاری به دل او [عبدالله باکو] در آمد. شيخ گفت: «به چهار بالش منگر، به خلق و خوی نگر!» چون شيخ اين دقيقه بنمود بدين لفظ موجز، شيخ عبدالله را آن انکار برخاست و توبه کرد که ديگر بر شيخ هيچ اعتراض نکند!» و آنچه از نقدواره های جلال آل احمد، افسون وار، دل و عقل مريدان را مسخّر می کرد، «دقيقه نمودن» های او به «لفظ موجز» و «طنز مرشدانه» و «از هر شاخه ای سر شاخی تيز در آوردن» بود. دقيقه های او به لفظ موجز هنوز هم اينجا و آنجا در موردهای مناسب به زبان يا قلم مريدان نقل می شود. از آن جمله اينها در اشاره به چند نويسندۀ مريد و نامريد: غلامحسين ساعدی (چوب به دستهای ورزيل): «اينجا ديگر ساعدی يک ايرانی برای دنيا حرفزننده است. بر سکوی پرش مسائل محلی به دنيا جستن يعنی اين. من اگر خرقه بخشيدن در عالم قلم رسم بود و اگر لياقت و حق چنين بخششی را میيافتم، خرقهام را به دوش غلامحسين ساعدی میافکندم.» فريده فرجام (خانۀ بی بزرگتر): «صورت مسئلۀ آزادی زن که موضوع نمايشنامه است نوعی آزادی پايين تنه ای است... اسم نمايشنامه هم حکايت دارد که زنی است و در آرزوی بزرگتری است برای خانه اش يا خانۀ مادری اش. و آنوقت قيام؟ ناچار قضيه پايين تنه ای می شود. در آخر نمايش صحبت از خراب کردن محلّه است و سر و صدای تخريب پشت صحنه است. وگرچه فريده خانم می گويد: «محلّۀ تازه آدم را نو نمی کند»، امّا پيداست که به «نو سازی» مملکت هم گول خورده! و گول بزرگتر را از «فرويد» بازی خورده. و اين کاری است که مدّتی است باب روز است. آمده اند تمام حريمها و حرمتهای يک سنّت محلّی را متمرکز کرده اند دور پايين تنه؛ و به دريدن اين يک سوراخ می خواهند همۀ حرمتها را بدرند و همۀ ارزشهای محلّی را بی ارزش کنند...» اکبر رادی (روزنۀ آبی، به کارگردانی مرحوم شاهين سرکيسيان): بعد اينکه نمی دانم چرا رادی رفته زير بال ارامنه؟ که اگر زبان می دانستند دست کم به ارمنی خودشان کاری می کردند. يا شعری می گفتند. زير بال فارسی مدانان رفتن را از طرف يک نويسندۀ فارسی زبان چنان تحمّل ناپذير ديدم که به ياد آن شعر افتادم که «هما و سایۀ بوم» (۲) والخ... به هر صورت نمايش زنجير گسسته را می مانست. سخت نقل و نقّالی. و به زبانی شلخته... سياه مشقی بود که بهتر بود می دادند دست شاگردهای کلاس اوّل مدرسۀ تئاتر برای تمرين... رادی را با «افول» جدّی گرفتيم. و چه بهتر بود که اين کار را نمی داد. همان شب بهش گفتم. يا بهتر بود همان روزها که نوشتش، درش می آورد. و نمی گذارد بتُرشَد. و در اوّل بازی يک چنين بازی ای بيخ ريشش بماند...» فريدون هويدا (قرنطينه): قرنطينۀ فريدون هويدا هم در آمد. در ترجمۀ مصطفی فرزانه. امّا بدجوری. و بد وقتی. يعنی که به خرج «فرانکلين». و در زمانی که حضرت اخوی صدر اعظم است. و خود او به وردستی وزارت خارجه آمده. يعنی که از کرسی حکومت به آب ادبيات جستن؟ لابد. می گوييد ايراد نيش غولی است؟ می گويم آخر گله کرده بود که چرا کارش را نديده ايم!؟ بفرماييد. ديديم و چشممان هم روشن... من او را به عنوان نويسنده ای که «گاليمار» پاريس کارش را در متن فرانسه چاپ می کند روی سرم می گذارم – و به عنوان صاحب اصلی ترجمه ای که در فلان زمان معیّن و با فلان بودجۀ کمپانی آمريکايی به فارسی در آمده سر زنش می کنم – و به عنوان عامل حکومت فعلی سخت پيش رويش ايستاده ام. به زد و خورد. اينها را می گويم تا حسابها روشن باشد...» علی نصيريان (استعمال دخانيات ممنوع): «ملّی بازی» نصيريان ديگر ريشش درآمده. باز صد رحمت به «بلبل سرگشته». حالا ديگر خورۀ «مدرن بازی» به جان اين يکی هم افتاده. آخر دستگاه به آن عظمت (با تالارش عين دکّان عتيقه فروشی) هنرهای زيبا بايد کاری هم بکند. و چه جور؟ - به اسم «پوليتيک» - «دپوليتيزه» کردن. (می بخشيد!) و راهش؟ - به قول شيخ اجلّ عين داستان آن منجّم که «تو به اوج فلک چه دانی چيست؟» (۳) و الخ...و اين «اوج فلک» مبارزه با جنگ و با بمب اتم. و به چه وسيله/ با پيش پرده خوانی و دلقکی روی «تم» (!) سيگار و چپق و قليان ... و چه خودکشانی می کرد خود نصيريان. و عرق ريزان و هن هن کنان عين يک معرکه گير. که مثلاً حرکت داشته باشد بازيها و احساس نشود خستگيها. و سرگرم بشوند حضرات! ...» اين نمونه ها برای آنکه ببينيم نقد ادبی و هنری برای جلال آل احمد چه معنی و اصولی داشت، چه وظيفه و شيوه ای داشت، کافی است. به هر حال او که ظاهراً زبان فرانسوی می دانست و از اين زبان چيزهايی به فارسی ترجمه می کرد، لابد نمونه هايی از نقد ادبی و بررسی کتاب فرانسوی را هم خوانده بود، چون همان طور که به نظر او «فرانسوی» بودن «مؤسّسۀ انتشارات گاليمار» (Gallimard)، که رمان «قرنطينه» (Les Quarantines)، نوشتۀ فريدون هويدا را منتشر کرده بود، کافی بود که او، سيد جلال الدين سادات آل احمد ، فريدون هويدا را روی سرش بگذارد، شايد می شد از او انتظار داشت که نگاهی هم به شيوه های مختلف نقد ادبی و هنری در فرانسه انداخته باشد. حالا بعد از اين نمونه ها، قسمتی از نقد و بررسی ادبی بهمن فرسی، مريد کمربسته و قلم خنجر کردۀ جلال آل احمد را می آورم، دربارۀ داستان «مرد گرفتار» محمود کيانوش، (ناشر، سازمان کتابهای جيبی، وابسته به مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين) از همان «انديشه و هنر» شمارۀ ويژۀ جلال آل احمد، تا ملاحظه شود که اين مريد در خرسند کردن خاطر مراد در کشتار قلمی مرتکبان اسائۀ ادب نسبت به معجزات و کرامات مراد در حيطۀ داستان نويسی، در تقليد از مراد در فنّ دهن دوزی و قلمی شکنی تا چه حدّ اين آش «شله» «قلم» «کار» را شور می کند: «از مقدّمه در می گذرم. سزايی که بيدار- خوابانِ قوم را تفاوتی نمی کند، يا ناسزايی که يک لحظه – فقط يک لحظه – تند خويی و دشمنی می آفريند، در گذشتنی ست. صحبت از «مرد گرفتار» است که «سرد و کبود» شد و به خاک پيوست. و صحبت از قلمزنی گرفتار که همچنان گرم است و زبانه می کشد و زخم می خورد. نوشش باد! و از سه جهت ديگر: اوّلاً «سازمان جيبی» بسيار بجا کرد که «مرد گرفتار» را چاپ زد. زيرا آن سازمان يک سازمان کيسه است و کيسه بايد پر باشد و پر تر شود ولی «مرد گرفتار» چنين حاصلی نخواهد داشت و ای بسا اين نکته نيز دانسته باشند. ثانياً فاصلۀ «من» تا «مرد گرفتار» بسيار کوتاه تر از فاصلۀ من تا «آينه» و «زيبا« و «سرشک» است. و بر و بچّه ها بهتر است در اين قضيه غور کنند و از تند جستن و قاطی کردن قضايا بپرهيزند. ثالثاً چه بايد کرد اگر نوخامه يی بی کيسه طوق بندگی سالخوردگان گوهر باختۀ کيسه انباشته به گردن نهاده است. صحبت می تواند و بايد صحبت کار باشد، نه آدم. وگرنه از بسياری از اين آدميان دير زمانی ست چشم خويشتن داری و راهپرستی و مردمی بر گرفته اند.» تا اينجا بهمن فرسی در «چند سخن آزاد» سه صفحه ای خود دربارۀ «مرد گرفتار»، با اينکه در مقدّمه گفته است که «از مقدّمه در می گذرم»، هنوز وارد متن «سخن آزاد» خود که لابد «نقد و بررسی» داستان «مرد گرفتار» است، نشده است. در بخش دوّم که لابد نقد و بر رسی آغاز می شود، می گويد: «مرد گرفتار» بافتۀ ويژه ای نيست. سرگذشتی و يا پندار نامۀ سرگذشتی و يا سرگذشت پنداری ست. می توان گفت مقامه يی است. ولی به تن و جان خويش – اين چنان که هست – نه پندارنامه، نه مقامه و نه سرگذشت است. معجونی ست بدون صورتی شسته و بدون باطنی پرداخته و بيخته. هر چند فرياد تلاش و کوشش برای آنکه چنين از کار در آيد در سراسر آن طنين افکن است. در مقامه گردش و پيچش و اوج و انبوهی پندارها و وصفها به حادثه و داستان ميدان خود نمايی نمی دهد و شايد خواننده سرانجام با خود بگويد «در اين داستانی نيز بود». و در «مرد گرفتار» از جهتی و بلکه از بسيار جهات کوششی در کار است. به گمان من بسنده و برازنده بود اگر در «مرد گرفتار» داستان در آنچنان ژرفايی می گذشت که خواننده پس از بستن کتاب، در پی صورت و کسوت چند نام که در آن شنيده بود، در ضمير خويش می کاويد. امّا «مرد گرفتار»، با همۀ بعد بيان و طنطنۀ کلام گويا خواسته است بيشتر داستان باشد. و چنين می گيريم.» تا اينجا يک صفحۀ کامل از سه صفحه «سخن آزاد» برای حرفهايی گذشته است که حتّی مقدّمه هم نيست، فقط حرف است، حرفهايی که در يک جمله خلاصه می شود: «ای خواننده، مرد گرفتار ارزش چاپ شدن نداشت، بنابر اين ارزش خواندن هم ندارد!» و دو صفحۀ ديگر «سخن آزاد» بهمن فرسی (مريد و مقلّد جلال آل احمد) آوردن کلمه ها و عبارتها و جمله هايی بيرون کشيده از متن «مرد گرفتار» است، پراکنده، بی ارتباط، برای دهن کجيهای قدّاره بندانه، با گذاشتن عبارتهايی مثل پراندن تفهايی در هوای وقاحت و بی شرمی، به عنوان اشاراتی تداعی شده در ذهنی گرفتارِ حقد و حسادت شخصی و سنگ تمام گذاشتن در ترازوی خوشخدمتی به مرادِ شهرت پرستِ شهرت آفرينِ شهرت بخشِ مريد خواهِ مريد جویِ مريد پرور، اشاراتی با ادا و اطوار کلامی و هوچيگری خبيثانه به نيت خنداندن خواننده هايی از قماش خود نويسندۀ «سخن آزاد بی بند و بار»! در اينجا لازم می دانم که چند کلمه ای دربارۀ داستان تمثيلی (Allegorical) «مرد گرفتار» بگويم که در زمان انتشار اين سخن آزاد از «بهمن فرسی» در «انديشه و هنر» و سخنی آزاد تر از «محمود مشرف آزاد تهرانی»، مريد پيچکی ديگری از مريدان آل احمد، در مجلّۀ «آرش» به سردبيری سير وس طاهباز، مريد پيچکی ديگری از مريدان آل احمد، به دلايلی که بعداً به جای خود به تفصيل گفته خواهد آمد، در انبار «سازمان کتابهای جيبی» مانده بود و در واقع به طريق معمول کتابهای جيبی پخش نشده بود و در واقع خيلی بعد از اين سخنهای آزاد آن را مدير انتشارات اشرفی با پيشنهاد «پرويز اسدی زاده» از سازمان کتابهای جيبی يکجا خريد و پخش کرد و هزار نسخۀ آن در مدّتی کوتاه به فروش رفت. ناشر «مرد گرفتار» در پشت جلد کتاب در چند جمله نويسنده و اثر او را در سال ۱۳۴۳ چنين معرّفی می کند: «محمود کيانوش در شهريور ۱۳۱۳ در مشهد به دنيا آمد. از دانشکدۀ ادبيات تهران در رشتۀ زبان انگليسی درجۀ ليسانس گرفت. چند سالی در فرهنگ بود و اکنون در وزارت اقتصاد خدمت می کند. از دوازده سالگی سرودن شعر و از پانزده سالگی نوشتن داستان را آغاز کرد. از اشعار او «شبستان» [يک شعر بلند] و «ساده و غمناک» [مجموعۀ شعر] منتشر شده است. گزيدۀ داستانهای کوتاه او با عنوان «در آنجا هيچکس نبود» آمادۀ چاپ است. «بيش از ده کتاب نيز به فارسی ترجمه کرده است که «در کرانۀ شب» از مری الن چيس، «بچه های عمو تام» نوشتۀ ريچارد رايت، و «سير روز در شب» از يوجين اونيل از جملۀ آنهاست. «مرد گرفتار نخستين داستان دراز اوست. اين اثر سمبوليک و عميق، با نثری روان و سنگين که در سراسر آن بيش از چند کلمۀ عربی ديده نمی شود، بی دخالت واژه های مهجور فارسی، پنداری از سرنوشت انسان را بر پردۀ داستانی دلنشين تصوير می کند.» و من بر اين سه سطر، چند سطری اضافه می کنم. «پنداری از سرنوشت انسان» در اشاره به داستان مرد گرفتار تعبير درستی است، امّا تعريف دقيق و جامعی نيست. شما فرض کنيد که در اواخر قرن بيستم، با آگاهی از فرضیۀ علمی تکامل در ظهور نوع انسان در جايی از جنگلهای شرق آفريقا، می خواهيد يک داستان سمبوليک يا تمثيلی بنويسيد که در ساختمان خود، ترکيبی باشد از خلق انسان چنانکه در عهد عتيق «کتاب مقدّس»، در «سفر پيدايش» آمده است، و پديد آمدن تکاملی انسان در جنگل چنانکه از «داروينيسم» برداشت می شود، و بخواهيد آن گروه از انسانهايی را که از شجرۀ ممنوعۀدانش خوردند و از ماندن در ميان جانوران در بهشت جنگل بيزار شدند و زندگی بدوی قبيله ای را ترک کردند و به دشتها و سواحل درياها کوچيدند، در قالب يک مرد و زن حرف بزنيد. با اين مقصود می آييد يک قبيلۀ بدوی می سازيد، مثل خيلی از قبيله های پنج قارۀ دنيا که نَه تا سی چهل هزار سال پيش، بلکه تا همين سيصد چهارصد سال پيش در بهشت جنگلها زندگی می کردند. در چنين داستانی تمثيلی در برابر «خدا»، «شيطان»، «آدم»، و «حوا»، من «فرمانروا» يا رئيس قبيله را گذاشته ام، و «دستور» يا وزيرش را و «مرد گرفتار» را و يک «زن» را که شيفتۀ اوست و به حکم فرمانروا با او از بهشت جنگل تبعيد می شود. جنگل و زندگی بدوی قبيله ای در جنگل را که سينمای هاليوود خلق نکرده است و به اسم خود به ثبت نداده است، که من نشسته باشم داستان تمثيلی خود را از روی داستانهای «وسترن» آن ساخته باشم تا بهمن فرسی بتواند بگويد: «...قافله به راه می افتد. ديگر بيابان است و عطش و گرسنگی و غبار و ريگ روان و (مرا بکشيد) فيلم Legend of the Lost [افسانۀ گمشدگان] بی شرکت «جان وين» آغاز می شود. و حالا ببين چه نمايشی ست از وسترنيسم در کسوت پريميتيسم [؟] آغشته به اميد سوسياليستی و اندوه اگزيستانسياليستی.» شايد تصوّری نادرست نباشد اگر بگويم که غير از بهمن فرسی، سيروس طاهباز، و محمود مشرف آزاد تهرانی، هرکس ديگری که داستان «مرد گرفتار» را خوانده باشد، تلاش نکرده است که آن را نمايشی از «وسترنيسم در کسوت پريميتيسم (۴) آغشته به اميد سوسياليستی و اندوه اگزيستانسياليستی» ببيند، مخصوصا سيروس طاهباز که چهل و نه سال پيش، وقتی که در خانۀ خودم فصلی از آن را به عنوان ترجمۀ داستانی از يک نويسندۀ آمريکايی برای او (و چند نفر حاضر ديگر) خواندم، با قاطعيت همه دانی گفت: «نه! اين داستان بايد از هرمان هسه باشد!» و سيزده سال پيش، وقتی که در روزنامۀ «نشاط» کتاب انگليسی «Modern Persian Poetry» (شعر جديد فارسی) مرا معرّفی کرد، در جايی از اين معّرفی که اشاره ای به «مرد گرفتار» داشت، نوشت: «نخستين مجموعۀ داستان کوتاه او «در آنجا هيچکس نبود» بود و بعد داستان بلند «مرد گرفتار» (که در گرفتاريش راقم اين سطور هم شريک بود)، يعنی سيروس طاهباز در «گرفتاری مرد گرفتار» يک تن از جمعی بوده است که نشسته اند و عِرض خود برده اند تا زحمت من بدارند! بديهی است که سيروس طاهباز، که در موقع نوشتن معرّفی کتاب «شعر جديد فارسی» پنجاه و نه ساله بود، با سيروس طاهباز بيست و سه سالۀ پيچکی از کيانوش بريدۀ به جلال آل احمد چسبيده تفاوتی پيدا کرده بود و آن اشارۀ يک جمله ای در پرانتز را هم اختصاصاً برای اطلاع من نوشته بود، و اشاره ای بود به رسم پوزشی سی و شش سال به تأخير افتاده. مگر اينکه خواننده های آن مقاله در روزنامۀ «نشاط» خيال کنند که طاهباز حرف گندۀ پيچيده ای زده است و از آن برای خودشان معنيهايی بسازند. در بارۀ اين اشاره در نشستی ديگر صحبت خواهم کرد. و حالا بر می گردم به همان «سخن آزاد» بهمن فرسی و شيوۀ نقد نيميش تفرعن سلطان صاحبقرانی و نيميش چماق کوبی چاله ميدانی. قضيه از اين قرار است که در سال ۱۳۴۳ که من دربارۀ داستانهای کوتاه جلال آل احمد در مجلّۀ «انديشه و هنر» مقاله ای بيست صفحه ای دارم و بهمن فرسی دربارۀ داستان «مرد گرفتار» من در همين شماره يک «سخن آزاد» سه صفحه ای دارد، به اعتقاد راسخ بهمن فرسی: ۱- سازمان کتابهای جيبی يک سازمان کيسه است و کيسه بايد پر تر شود. ۲- ولی مرد گرفتار کتابی نيست که کيسۀ «سازمان کتابهای جيبی» را پر ترکند! ۳- محمود کيانوش نوخامه ای است بی کيسه، يعنی بی پول و فقير. ۴- محمود کيانوش با دادن کتاب «مرد گرفتار» به سازمان کتابهای جيبی «طوق بندگی سالخوردان گوهر باختۀ کيسه انباشته به گردن نهاده است.» و حالا به چند نکتۀ ديگر توجّه می کنيم: ۱- در سال ۱۳۴۳ رئيس مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين «همايون صنعتی زاده» است، و «سازمان کتابهای جيبی» به وسيلۀ همين «مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين» و در وابستگی به آن تأسيس شده است. ۲- همايون صنعتی زاده، اين طور که از يکی از گردانندگان اصلی سازمان کتابهای جيبی شنيدم، با اطّلاع دکتر پرويز خانلری، صاحب امتياز و مدير مجلّۀ «سخن»، يک مؤسّسۀ انتشاراتی ديگر، لابد در نوعی وابستگی به «مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين» تأسيس کرد به نام «انتشارات سخن» که در خيابان نادری يک کتابفروشی کوچک داشت. جمال ميرصادقی در گفت و گويی با نيلوفر نياورانی، که بر اساس آن مقاله ای با عنوان «داستان نويس به مثابه افشاگر» در خرداد ۱۳۸۶ در «روزنامۀ شرق» چاپ شد، در اشاره به داستان «شاهزاده خانم سبز چشم»گفته است: «اما داستان «شاهزاده خانم سبز چشم» را به دختر خانم دانشجويی در دانشکدۀ ادبيات که چشم های سبز داشت و من از او خوشم می آمد هديه کردم. بهمن فرسی که الآن انگليس زندگی می کند نشری تاسيس کرد به اسم نشر سخن. نشر سخن فرسی هيچ ربطی به اين نشر سخنی که الان هست ندارد. فرسی کتابهای دوستان را به خرج نويسنده چاپ می کرد. «شاهزاده خانم سبز چشم» با سليقه ای خاص، جلد خاص و حروفچينی خاص در حدود ۶۰۰ نسخه چاپ شد.» جمال ميرصادقی در گفت و گوی ديگری با عنوان «جنگ روزمرگی» در جواب اين سؤال که اوّلين کتابی که از او منتشر شد چه کتابی بوده است، گفته است: «وقتی دانشکدهام تمام شد، «شاهزاده خانم سبز چشم» را در سال ۴۷ منتشر کردم. اين اولين مجموعهای بود که از من مننتشر میشد... بهمن فرسی آن موقعها انتشاراتی راه انداخته بود که چاپ دوم را او منتشر کرد؛ ولی الآن ديگر ناياب است.» امّا اگر شما نسخه ای از «شاهزاده خانم سبز چشم» داشته باشيد که به گفتۀ خود نويسنده در چاپ دوم به اسم «مسافرهای شب» منتشر شد، و به مشخّصات آن نگاه کنيد، می بينيد که در پشت جلد نوشته شده است: «مرکز پخش خيابان نادری، کتابخانۀ سخن، تاريخ انتشار ۱۳۴۱»، يعنی «انتشارات سخن» ناشر اين کتاب نيست، بلکه مرکز پخش آن است. امّا ناشر واقعی «شاهزاده خانم سبز چشم»، که بهمن فرسی باشد که به گفتۀ ميرصادقی «کتابهای دوستان را به خرج نويسنده چاپ می کرد»، اسم انتشارات خود را که «انتشارات نامه های سياه» باشد، در پشت جلد کتاب «شاهزاده خانم سبز چشم» آورده است. خوب، در آن زمان بهمن فرسی در کتابفروشی «انتشارات سخن» همايون صنعتی زاده، رئيس «مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين» و صاحب «سازمان کتابهای جيبی» چه می کرد؟ تا آنجاکه من از اهل اطّلاع شنيده ام، در آن زمان بهمن فرسی به عنوان کتابفروش به استخدام صاحب «انتشارات سخن» در آمده بود و مواجبی می گرفت و ضمناً برای چاپ و انتشار کتابهای خودش و بعضی از دوستانش از اين موقعيت استفاده کرده بود و انتشاراتی بی دفتر و دستک به نام «انتشارات نامه های سياه» راه انداخته بود. امّا مواجب گرفتن او به عنوان کتابفروش در کتابفروشی «انتشارات سخن»، به اين معنی نبود که او کارمند «مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين» است، بلکه به اين معنی بود که او هنوز دستمزد بگير رئيس الرّؤسای «سازمان کتابهای جيبی»، يعنی رئيس مؤسّسۀ فرانکلين بود، همان بهمن فرسی ای که در سال ۱۳۴۳ در نقد و بررسی «مرد گرفتار»، نوشتۀ محمود کيانوش در توصيف همين «سازمان کتابهای جيبی» گفته بود: «آن سازمان يک سازمان کيسه است و کيسه بايد پر باشد و پر تر شود.» شما اگر امروز نام «بهمن فرسی» را در اينترنت در کنار نام «اسماعيل فصيح» بگذاريد، در سايت «آفتاب»، در جايی از معرّفی اسماعيل فصيح می خوانيد: «اوّلين رمان فصيح «شراب خام» در سال ۱۳۴۷ توسّط انتشارات فرانکلين و زير نظر نجف دريابندری و ويراستاری بهمن فرسی منتشر شد...» تا اينجا می توانيم بگوييم که آن بهمن فرسی ای که در سال ۱۳۴۱ کتابفروش مواجب بگير صاحب کتابفروشی «انتشارات سخن» در خيابان نادری بود، در سال ۱۳۴۷ کارمند «مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين» است و زير نظر نجف دريابندری، معاون همايون صنعتی زاده و بعدها معاون علی اصغر مهاجر، جانشين همايون صنعتی زاده، به کار ويراستاری مشغول است. سال ۱۳۴۷ چهار سال بعد از چاپ شدن کتاب «مرد گرفتار» من است به وسيلۀ «سازمان کتابهای جيبی» يعنی «سازمان کيسه»، وابسته به همان «مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين». در آن روزگار «مرکز انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پرورش»، ناشر مجلّه های «پيک»، وابسته به مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين» در بخشی از ساختمان اين مؤسّسه داير بود، و من که با مجلّه های «پيک» همکاری می کردم، گاهی، البتّه به ندرت، بهمن فرسی را که تابستانها کت و شلوار سفيد می پوشيد و عصای دسته استخوانی يا عاج به دست می گرفت و در انتشارات فرانکلين صاحب مقام شده بود، می ديدم و اگر هم با او سلام و عليک کوتاهی داشتم، هرگز به «سخن آزاد» او دربارۀ «مرد گرفتار» اشاره ای نکردم، امّا بعد شنيدم که بهمن فرسی در سالهای خدمت خود در مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين، برای دوره ای (نمی دانم به چه مدّت) صاحب مقام «رياست سازمان کتابهای جيبی» هم شد، همان سازمانی که من، محمود کيانوش، «نوخامه يی بی کيسه» برای چاپ کتاب «مرد گرفتار» مرتکب پليد ترين گناهان شده بودم و «طوق بندگی سالخوردگان گوهر باختۀ کيسه انباشتۀ» گردانندگان آن را «به گردن نهاده» بودم. فَاعْتَبِرُوا یَا أُوْلِی الأَبْصَار! ۳- کتاب «مرد گرفتار» که قرار بود در پنج هزار نسخه در سازمان کتابهای جيبی، مثل ديگر کتابهای آن در قطع جيبی در پنج هزار نسخه چاپ شود (به علّتی که خدا و سيروس طاهباز و محمود مشرّف آزاد تهرانی و بعضی از گردانندگان سازمان کتابهای جيبی و احتمالاً بهمن فرسی می دانستند) بالاخره در قطع رقعی، در هزار نسخه چاپ شد و مقامات مؤسّسۀ انتشارات فرانکلين و سازمان کتابهای جيبی، که بهمن فرسی بعد از سال ۱۳۴۳، امّا دقيقاً نمی دانم در چه تاريخی، به صف آنها در آمد، از هزار تومان حقّ التّأليفی که بر اساس قرارداد امضاء شدۀ خودشان قرار بود به مؤلّف بپردازند، نمی دانم با اتّکاء بر چه قانون و قدرتی، هرگز يک ريال هم نپرداختند. و از اينجاست که می خواهم با الهام گرفتن از اشارۀ يک جمله ای سيروس طاهباز در مقالۀ معرّفی کتاب «شعر جديد فارسی» (Modern Persian Poetry: An Anthology) به انتخاب و ترجمۀ محمود کيانوش، در روزنامۀ «نشاط»، ماجرای کتاب «مرد گرفتار» را زير عنوان «گرفتاری مرد گرفتار» روايت کنم. ادامه دارد... _________________________ ۱- Angry Young Men، به معنی «جوانهای خشمگين» اصطلاحی است که در دهۀ ۱۹۵۰ به گروهی از نمايشنامه نويسان و رمان نويسان انگليسی گفته می شد، که معروف ترين آنها «جان اوزبورن (John Osborne) نمايشنامه نويس، و کينگزلی ايميس (Kingsley Amis) رمان نويس و شاعر بودند. نمايشنامۀ معروف «با خشم به گذشته نگاه کن» را همين جان اوزبورن نوشت. اين اصطلاح به زودی معنايی عامّ پيداکرد و به هر جوانی که از اوضاع اقتصادی و بيعدالتی در نظام اجتماعی انتقاد می کرد، اطلاق می شد. ۲- اشارۀ آل احمد به اين بيت از سعدی شيرازی است که: «کس نيايد به زير سایۀ بوم/ ور همای از جهان شود معدوم»، يعنی اگر در ايران کارگردان ايرانی فارسی زبان (همای سعادت) ناياب شده است، اکبر رادی نبايد به زير سایۀ شاهين سرکيسيان ارمنی (جغد شوم) می رفت. ۳- اشارۀ آل احمد به اين حکايت از «گلستان» سعدی است: «منجمی به خانه درآمد ، يکی مرد بيگانه را ديد با زن او به هم نشسته . دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست . صاحبدلی که برين واقف بود گفت: تو بر اوج فلک چه دانی چيست، / که ندانی که در سرايت کيست ؟! » ۴- بهمن فرسی نوشته است «پريميتيسم» (primitism)، ولی حتماً منظورش «پريميتيويسم» (primitivism) بوده است که سه تعريف برای آن آورده اند: الف) موقعيت يا کيفيت بدوی بودن؛ ب) اعتقاد به اينکه برای تمدن جديد مفيد خواهد بود اگر به فرهنگ و آداب و رسوم يا به افکار و عقايد بدوی باز گردد، يا اينها را مورد تأمّل و بررسی قرار دهد؛ ج) سبک بدوی در نقّاشی؛ و اينها هيچکدام ربطی به موضوع و مضمون داستان «مرد گرفتار» ندارد!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 18:58 توسط محمد رضایی
|