لاکاتوش  

 

مفهوم معقولیت

شاید اصلى‏ترین وجه تمایز آدمى نسبت به انواع دیگر موجودات، شبکه‏ى پیچیده‏ى باورها و تصمیم‏هاى او باشد. تصمیم‏ها و باورها در زندگى ما اهمیت و جایگاه خاصى دارند. ما معمولاً عقل یا قوه‏ى تعقل خود را به کار مى‏گیریم تا بهترین شکلِ باورها و تصمیم‏ها را به‏دست آوریم و کم‏تر به شانس یا تصادف و تمایلاتِ خود متکى باشیم. میل به موفقیت در امور و داشتن باورها و عقاید موردِ اطمینان ما را به این کار وامى‏دارد. همه‏ى آدمیان در پى جواب‏هایى مطمئن براى سؤالات خود هستند؛ جواب‏هایى که به وسیله‏ى اطلاعات و داده‏هایى حمایت گردند؛ براى مثال، ما مى‏پذیریم که مجموع زوایاىِ هر مثلث 180 درجه است، چون اصول موضوعه‏ى اقلیدسى مى‏توانند دلایل کافى براى آن فراهم آورند؛ به عبارت دیگر، چون 180 درجه بودن زوایاى مثلث به نحوى از انحا براى ما مسجّل و به عبارتى معقول مى‏گردد، آن را مى‏پذیریم. نکته‏ى دیگر این‏که، آدمى تنها در طلب باورها و تصمیم‏هاى درست یا معقول نیست، گاهى وى درصدد آزمون مجدد باورها و تصمیم‏هاى مورد اعتماد خود برمى‏آید؛ لذا علاوه بر باورها و تصمیم‏هاى مورد اعتماد، در جست‏وجوىِ دلیل درستى یا مورد اعتماد بودن این باورها و تصمیم‏ها نیز هست. از این‏رو روشى مورد نیاز است که نه فقط در اتخاذ تصمیم و حصول باورها به کمک او بیاید، بلکه هم‏چنین دلیلى براى قبول و پذیرش آن تصمیم‏ها و آن باورها فراهم سازد

به‏طور کلى یک تصمیم یا باور معقول تصمیم یا باورى است که یا دلایل کافى و یا، با توجه به شرایط موجود، دلایلى رضایت‏بخش براى پذیرش آن موجود باشد. این معنا را مى‏توان به امور دیگرى، چون روش‏ها، اهداف، دلایل و نتایج معقول نیز تعمیم داد؛ از این رو، مثلاً روش معقول، روشى خواهد بود که ما را به حصول تصمیم‏ها و باورهاى معقول رهنمون شود.

در اوایل نیمه‏ى دوم قرن 20، به‏تدریج مسائلى از فلسفه مطرح شد که وجود روش‏هاى ثابت براى علم و در نتیجه معقولیت علم را زیرسؤال برد. تجربه‏گرایان منطقى، علم را محصول انباشته شدن معرفت مى‏دانستند. در نظر آنها علم به تدریج از رودخانه‏هاى حس و تجربه از درون واقعیت به درون ذهن جریان داشت که این جریان باعث انباشته شدن معرفت در مخزنى بدون مفرّ و منفذ مى‏گردید؛ بنابراین، این افزایش کمّى معرفت و اطمینان‏بخشىِ مشاهدات و استقلال آنها از نظریه‏ها، معقولیت علم را به خوبى تضمین مى‏کرد.

اما وضع به همین روال پیش نرفت. فلاسفه‏ى جدید نیز، همانند هیول (1798ـ1866) که سال‏ها پیش این امر را متذکر شده بود، به شدت با رویکرد انباشتى معرفت مخالف بودند. آنها مسیر رودخانه‏هاى حس و تجربه را یک‏طرفه از عالم خارج به درون ذهن نمى‏دانستند. بلکه به‏نظر آنها گاهى این ذهن است که ماحصل فعالیت‏هاى خود را به دنیاى خارجى جارى مى‏سازد و در نتیجه به آنها تعیّن مى‏بخشد. به نظر این فلاسفه استقرا یا هر نحوه‏ى دیگر از رویکرد انباشتى علم، نه‏تنها عقیم است، بلکه در طول تاریخ علم به هیچ‏وجه استفاده نشده و بنابراین اسطوره‏اى بیش نیست. به نظر آنها انتظارات و معارف و نظریه‏هاى آدمى مى‏توانند در مشاهدات او تأثیر بگذارند و آنها را به نحوى با خود متناسب سازند؛ و این همان جریان رودخانه از سوى ذهن به درون عالم اعیان است. روشن است که این برداشت از معرفت علمى، پایه‏هاى معقولیتِ آن علم را که مبتنى بر انباشته شدن معرفت از طریق حواس بود، به‏راحتى به لرزه درمى‏آورد.

اما، اگر روشى نباشد که با به‏کارگیرى آن، علم به نحوى از دیگران پیش بیفتد، به چه دلیلى تنها نتایج علم را قابل اطمینان و معقول بدانیم.

پاپر براى حل مسأله‏ى فوق، ابطال‏گرایى روش‏شناختى را بنیان مى‏نهد که در آن قواعدى روش‏شناختى براى تصمیم در مورد گزاره‏هاى پایه و آزمون حدس‏ها یا نظریات ارائه شده است. بدین‏گونه او روشى را که به نظرش موجب پیشرفت و معقول شدن علم مى‏شود به دست مى‏دهد. به‏نظر پاپر معقولیت علم در نگرش ابطال‏گرایانه و نقدگرایانه‏ى دانشمندان خلاصه مى‏شود.

اما علم‏شناسى چون کوهن، راه‏حل پاپر براى مسأله‏ى معقولیت (یا تمیز) را نمى‏پذیرد. به نظر او روش‏ها و موازین ثابتى در علم وجود ندارد. انقلاب‏هاى بزرگ علمى که دوره‏هاى علم را از هم جدا مى‏سازند موازین و روش‏هاى جدیدى را به همراه خود مى‏آورند. بیش‏ترِ نوشته‏هاى او دال بر این است که او معقولیتى را جدا از تصمیم جامعه‏ى علمى به رسمیت نمى‏شناسد؛ هر چه هست جامعه‏ى علمى است؛ به عبارت ساده‏تر، آنچه جامعه‏ى علمى معقول بداند، معقول است. اما پل فایرابند، فیلسوف معاصر علم، پا را از این فراتر مى‏گذارد و از سخنان کوهن نتیجه مى‏گیرد که معقولیتى که براى علم پذیرفته مى‏شود، معلول تبلیغات حساب‏شده‏ى دانشمندان و دست‏پروردگان آنها، یعنى فلاسفه‏ى علم سیانتیست یا علم‏گراست.

 

لاکاتوش نیز یکى از فلاسفه‏اى است که با در نظر گرفتن دو دیدگاه مخالف، یعنى دیدگاه پاپر و دیدگاه کوهن نظریه‏ى ترکیبى جدیدى را مدنظر قرار مى‏دهد. لاکاتوش از یک سو فلسفه‏ى علم را با تعلیمات پاپر آغاز کرد و در مسأله‏ى ابطال‏پذیرى پیرو وى بود؛ از سوى دیگر، نقدهایى را که از طرف تامس کوهن، فایرا بندوپولانى و... متوجه نظریه‏ى پاپر بود وارد مى‏دانست. اما او همه‏ى آراى فایرابند و کوهن را نمى‏پذیرفت. به نظر لاکاتوش، فایرابند و تا اندازه‏اى کوهن، از آن‏جا که راهى براى معقول ساختن علم نیافته بودند، تسلیم شک‏گرایى و آنارشیسم معرفتى شده بودند. آنها راهى نیافته بودند تا نشان دهند که علم پیشرفت مى‏کند؛ بنابراین نه تنها پایه‏هاى معقولیت علم، بلکه پایه‏هاى هر نوع معقولیتى را ویران ساخته بودند. اما لاکاتوش نمى‏خواست به این راحتى تسلیم شود و نظر آنها را تأیید کند. نظریه‏ى پاپر به او امید مى‏دهد که اگر هم نایل شدن به حقیقت غیرممکن باشد، حداقل نزدیک شدن به آن ممکن است. این مسأله موجب شد که لاکاتوش در صدد تکمیل نظریه‏ى پاپر برآید، تا بتواند نظریه‏هاى بهتر (یا به احتمال زیاد بهتر) را شناسایى کند.

 

بر اساس ابطال‏گرایى روش‏شناختى پیچیده، براى علمى بودن یک نظریه باید دو شرط موجود باشد: اولاً، محتواى تجربى بیش‏ترى نسبت به نظریه‏ى رقیب داشته باشد که این شرط به‏سرعت با تحلیل منطقىِ نظریه قابل آزمون است؛ ثانیا، قسمتى از محتواى اضافى تقویت شود. این شرط که فقط به صورت تجربى قابل بررسى است به سرعت محقق نمى‏شود .

زمینه‏ى پیشنهاد چنین معیارهایى این است که به عقیده‏ى لاکاتوش همواره مى‏توان با کمک فرضیه‏هاى کمکى یا تفسیر دوباره‏ى عبارات و مفاهیم نظریه، آن را از خطر ابطال نجات داد. البته اگر این کار موجب افزایش محتواى نظریه گردد مجاز شمرده مى‏شود. بدین‏ترتیب، شرایط علمى بودن و ابطال براى زنجیره‏اى از نظریه‏ها (مجموعا) تعریف مى‏شود.

زنجیره‏ى... T2, T3 و T1 از نظریه‏ها را در نظر مى‏گیریم که هر نظریه با افزودن الحاقیه‏اى کمکى به نظریه‏ى پیش از خود، یا با تفسیر مجدد معنایىِ آن براى رفع یک ناهنجارى به دست مى‏آید. هر نظریه دست کم به اندازه‏ى محتواى ابطال ناشده‏ى نظریه‏ى پیش از خود، محتوا دارد. چنین زنجیره‏اى یک «انتقال مسأله» نامیده مى‏شود. اگر در این انتقال مسأله، نظریه‏ى جدید محتواى بیش‏ترى از نظریه‏ى پیش از خود داشته باشد و به پیش‏بینى‏هاى جدیدى منجر شود، آن انتقال مسأله از جهت نظرى پیش‏رونده است و اگر مقدارى از این محتواى اضافى و پیش‏بینى‏هاى جدید تقویت شده باشد، از نظر تجربى نیز پیش‏رونده خواهد بود، و در این صورت، این پیشرفت، ما را به سوى کشف واقعى یک پدیده‏ى جدید هدایت خواهد کرد. حال اگر انتقال از هر دو جهت (نظرى و تجربى) پیش‏رونده باشد، انتقال مسأله پیش‏رونده است .

بنابراین بر خلاف شکل‏هاى قبلى ابطال‏گرایى، اگر نظریه‏ى جدیدى با محتواى بیش‏تر ظهور نکند، هیچ نوع ابطالى وجود نخواهد داشت بنابراین به نظر لاکاتوش علم مى‏تواند بدون توسل به ابطال‏ها رشد و پیشرفت کند .

لاکاتوش، که بیش از همه‏ى فلاسفه‏ى هم‏عصر خود اصرار بر تاریخى کردن واحد ارزیابى شونده در علم داشت، روش‏شناسى برنامه‏ى پژوهشى خود را که در آن، واحدِ ارزیابى شونده، یک برنامه‏ى پژوهشى یا سلسله‏اى از نظریه‏هاى مربوط به هم مى‏باشد، بنا مى‏نهد. او روش‏شناسى خود را شکلى از ابطال‏گرایى روش‏شناختىِ پیچیده مى‏خواند که مى‏تواند ایده‏ى پیشرفت علمى را نجات دهد.

هر برنامه‏ى پژوهشى با هسته‏ى سخت آن مشخص مى‏شود. هسته‏ى سخت، مقوم بنیانى است که با تکیه بر آن، برنامه‏ى پژوهشى باید تحول و توسعه یابد. این فرضیه‏ها بنابر تصمیم‏هاى روش‏شناختىِ حامیان برنامه‏ى پژوهشى، ابطال‏ناپذیرند . در هر برنامه فرضیه‏هاى کمکى‏اى وجود دارد که کمربندِ حفاظتى در اطراف هسته‏ى سخت تشکیل مى‏دهند و ابطال همواره به سمت این فرضیه‏ها هدایت مى‏شود.

مفروضات اساسى برنامه‏ى پژوهشى نباید طرد و یا جرح و تعدیل شود. این مفروضات اساسى را یک کمربند محافظ، مشتمل بر فرضیه‏هاى معین، شرایط اولیه و غیره، از ابطال مصون نگاه مى‏دارد.

حال همان‏گونه که در مورد ابطال‏گرایى روش‏شناختى پیچیده صادق بود، اگر یک برنامه‏ى پژوهشى، با تغییر در فرض‏هاى کمکى‏اش موجب تشکیل نظریه‏اى گردد که پیش‏بینى‏هاى جدید به ارمغان مى‏آورد، این برنامه به لحاظ نظرى پیشرو است و مى‏توان از انتقال مسأله‏اى پیشرو سخن گفت. اگر برخى از این پیش‏بینى‏ها، تقویت [یا به عبارتى تأیید] شوند این برنامه به لحاظ تجربى نیز پیشرو خواهد بود؛ اما اگر تغییرات و تفاوت‏هایى که نظریه‏ى جدید نسبت به نظریه‏ى قبلى در سلسله‏ى نظریه‏ها دارد، به نحوى باشد که از لحاظ الهام‏بخشى ترغیب کننده نباشند و صرفا مانع از ابطال هسته‏ى سخت گردند و به هیچ پیش‏بینى جدیدى منجر نگردند، این تغییرات «تبصره‏اى» بوده و انتقالِ مسأله‏اى رو به زوال را تدارک خواهند دید .

در چارچوب فلسفه‏ى لاکاتوش، روش‏شناسى علمى به دو مرحله‏ى جدید مربوط مى‏شود. روش‏شناسى درون برنامه‏ى پژوهشى و روش‏شناسى بین برنامه‏هاى پژوهشى. روش‏شناسى درون برنامه‏ى پژوهشى، مربوط به فعالیت‏هایى است که در یک برنامه‏ى پژوهشى انجام مى‏شود و طبق آن هرگونه تغییر و اصلاح کمربند محافظ برنامه‏ى پژوهشى باید مستقلاً آزمون‏پذیر باشد. دانشمندان کمربند محافظ را به هر نحوى که مایل باشند توسعه مى‏بخشند؛ به شرط این‏که اقدامات آنها امکان آزمون‏هاى تازه و در نتیجه امکان اکتشاف جدید را فراهم سازد.

روش‏شناسى بین برنامه‏هاى پژوهشى، به مقایسه‏ى برنامه‏هاى پژوهشى رقیب مى‏پردازد. لاکاتوش معتقد به کثرت‏گرایى در برنامه‏هاى پژوهشى است. او مى‏گوید:

تاریخ علم، تاریخ برنامه‏هاى پژوهشى رقیب است و باید چنین باشد.

از سوى دیگر تاریخ علم نشان‏دهنده‏ى حذف و طرد برنامه‏هاى پژوهشى (مثلاً فیزیک ارسطویى) است. سؤال این است که یک برنامه‏ى پژوهشى چرا و چگونه حذف مى‏شود؟ لاکاتوش پاسخ مى‏دهد که حذف یک برنامه‏ى پژوهشى، به‏وسیله‏ى برنامه‏ى پژوهشى رقیب است که موفقیت‏هاى آن را تبیین نموده و به خاطر توان الهام‏بخشىِ(  بالاتر جانشین آن مى‏شود  منظور از توان الهام‏بخشى، توانایى در پیش‏بینى تئوریک پدیده‏هاى بدیع است . 

روش‏شناسان و فلاسفه‏ى علم، از ابتدا تلاش مى‏کردند که روش‏شناسى یا نظریه‏ى معقولیتى ارائه دهند که در آن این قواعد و ملاک‏ها را معرفى نمایند و اکثرا آنها را به عنوان سرمشق‏هایى براى آیندگان معرفى مى‏کردند. اما بسیارى از این روش‏شناسى‏ها ناموفق، «آرمان‏گرایانه» و «نادرست»بوده‏اند

به نظر لاکاتوش، تنها پاپر توانسته است به حل این مسأله نزدیک شود و کسانى چون فایرابند، که مأیوسانه همه‏ى موازین فکرىرا ترک مى‏گویند، رشد علم را «رشد آشفتگى، و یک هرج و مرج واقعى» مى‏دانند و بعضى‏ها نیز که هیچ معیارى را بالاتر از معیار جامعه‏ى مربوطه نمى‏دانند، راهى براى نقد آن معیار باقى نمى‏گذارند: اگر در علم هیچ راهى براى ارزیابى یک نظریه جز به وسیله‏ى ارزیابى تعداد حامیان نظریه، و اعتقاد و انرژى لفظى آنها وجود نداشته باشد، در این صورت... حقیقت در قدرت نهفته مى‏شود .

 روش‏شناسى برنامه‏هاى پژوهش علمى شاخه‏اى از ابطال‏گرایى روش‏شناختى پیچیده است. لاکاتوش این نوع ابطال‏گرایى را از آن‏رو که در عین قبول خطاپذیرانگارى، توان فایق آمدن بر شک‏گرایى را دارد، مى‏پذیرد.

در روش‏شناسى لاکاتوش واحد ارزیابى شونده نظریه‏اى منفرد نیست که در زمان خاصى در نظر گرفته مى‏شود، بلکه نظریه‏اى است که در کل دوره‏ى تاریخى‏اش همراه با تغییرات فراوانى که به هویت (یا هسته‏ى سخت) آن صدمه‏اى نمى‏زند، در نظر گرفته مى‏شود؛ یعنى برنامه‏ى پژوهشى؛ لذا در روش‏شناسى او دو نوع ملاک براى ارزیابى مورد نیاز است: نوع اوّل براى ارزیابى نظریات جدید در زنجیره‏ى متوالى نظریات؛ نوع دوم براى ارزیابى برنامه‏هاى پژوهشى و انتخاب بهترین آنها؛ از این‏رو ملاک‏هاى لاکاتوش به دو نوع درون‏برنامه‏اى و برون‏برنامه‏اى تقسیم مى‏شوند.

ملاک ارزیابى درون‏برنامه پژوهشى، همان «افزایش محتواى نظرى» و پیش‏بینى‏هاى جدید به‏وسیله‏ى نظریه است که حداقل تعدادى از آنها باید تقویت شوند؛ اما در مورد ملاک‏هاى برون‏برنامه پژوهشى روایت‏هاى متعددى در آثار لاکاتوش مى‏توان یافت. لاکاتوش در آخرین نوشته‏هایش از ارائه‏ى قواعدى براى تعیین این‏که یک برنامه‏ى پژوهشىِ رو به زوال چه زمانى باید کنار گذاشته شود امتناع مى‏ورزد، ولى در برخى از نوشته‏هایش به نظر مى‏رسد در این امر مردد است و به ارائه‏ى چنین موازینى چندان بى‏علاقه نیست. ملاک‏هایى که گاهى وى درصدد ارائه‏ى آنها به عنوان ملاک‏هاى برون‏برنامه‏اى است چند قسم‏اند:

1ـ ارائه‏ى پدیده‏هاى بدیع: ملاک تجربى براى زنجیره‏ى نظریات [برنامه‏ى پژوهشى[ این است که باید پدیده‏هاى جدیدى ارائه نماید

2ـ قدرت الهام‏بخشى بیش‏تر: دلیل عینىِ حذف یک برنامه‏ى پژوهشى به‏وسیله‏ى برنامه‏ى پژوهشى رقیب که موفقیت‏هاى برنامه‏ى پیشین را تبیین مى‏نماید و با ارائه‏ى توان الهام‏بخشىِ بالاترى جانشین آن مى‏شود فراهم مى‏گردد.

3ـ ملاک‏هاى نظرى، تجربى و الهام‏بخشى: اگر برنامه‏اى پژوهشى یک مجموعه‏ى وسیع‏تر پدیده‏ها را پیش‏بینى کند و آن پیش‏بینى‏ها به‏وسیله‏ى پدیده‏هاى بدیع تقویت شوند و نیز اگر وحدتِ الهام‏بخشى بیش‏ترى نسبت به رقباى خود داشته باشد، از آنها برتر است  البته چنان‏که بعدا خواهیم دید، بدعت پدیده‏هاى بدیع از پیش معلوم نیست و بعد از پیروزى و تقویت شدن نظریه مشخص مى‏گردد و مى‏توان ملاک نظرى را به ملاک تجربى تحویل کرد. دو ملاک تجربى و الهام‏بخشى نیز همان ملاک‏هاى ارائه شده در موارد 1 و 2 هستند.

 

منبع:  ح‍وزه‌ و دان‍ش‍گ‍اه‌، ش‌ ۳۴، (ب‍ه‍ار ۱۳۸۲)