جورج لوکاچ
جورج لوکاچ (Gyorgy Lukacs)
جورج لوکاچ (Gyorgy Lukacs) فیلسوف و اندیشمند مردد مجارستانی درابتداء بیشتر آثار و مکتوباتش موضع « آنچه را که گفته ام نمی دانم درست است یا نه» را به انحاء مختلف اتخاذ می کند. او همواره برا این امر تاکید داشت که معرفت و شناخت نسبت به تاریخ امریست نسبی و با گذر زمان صورتبندی های شناخت دستخوش تغییر می گردند. لوکاچ نظریه را با تاریخ درهم تنیده ومعرفت ما را به شرایط تاریخی وابسته می دانست نه شرایط فردی ،از دیدگاه او جوامع مختلف در مراحل متفاوت تاریخی اشکالی متفاوت از معرفت را پدید می آورند. بنابراین می توان بنابراین میتوان تردید و احتیاط لوکاچ را در بیشتر آثارش ناشی از این دیدگاه او بر معرفت دانست .اما لوکاچ بر این نظر بود که ما در هر دوره تاریخی می بایست دست به انتخاب بزنیم و از اشکال متفاوت شناخت آن معرفتی را برگزینیم که جامعیت(Comprehensiveness) داشته باشد و او این معیار را معرفت بر کل می دانست. لوکاچ با تاسی به هگل شناخت کلیت را معتبر برمیشمرد به سبب آنکه در این نوع شناخت سوژه و ابژه شناخت همسانند.از نظر او واقعیت تنها به عنوان کلیت، قابل شناخت است و تنها ذهنی که خودش عین کل است ،قادر به ادراک می باشد. بنابر این آگاهی شناخت، یک ابژه(عین) متقابل نیست بلکه همان خود آگاهی ابژه است. بنظر من این کلید شناخت اندیشه جورج لوکاچ است چه اندیشه های لوکاچ جوان که به رمان و نقد ادبی گرایش داشت و چه لوکاچ متاخر که نظریاتش در فضای سیاسی تولید می شد.
جورج لوکاچ در دوره اول که تحت تاثیر ایدئالیسم آلمانی و اندیشمندانی چون زیمل،وبر و بلوخ بود به نوشتن کتابهای : " جان و صورت ،فرهنگ زیباشناسی و..." اقدام نمود. او برای انضمامیت اثر هنری دو ویژگی عمده را لحاظ می کرد اول آنکه هر چیز بر اساس تجربه فردی دریافت می شود دیگر آنکه تنها کلیت آن چیز دریافت می گردد. او نقل روایت(narrative form) را درسه ژانر صورتبندی می کند.
1- ژانر حماسی : هنگامی که معنا یا ماهیت با هستی انضمامی انسان یا زندگی روزمره او یکی است در این ژانر زندگی روزمره با همه جزئیاتش به نظر با معنا و قابل فهم می آید.در حماسه میان ذهن / عین – درونگرایی/برونگرایی – معنا / زندگی و... هیچ شکافی نیست و انسان در یگانگی مطبوع با جهان به سر می برد این ژانر با ژانر کلاسیک هگل در صورتبندی او از هنر مطابقت دارد.در حماسه همه چیز بی پایان است و جان آدمی به دنبال حادثه و ماجراست او از خطر واقعی و رنج غافل است بنابراین او به فکر یافتن خویش نیست ،سفر در خارج او و در دنیایی بیرونی و عینی جریان دارد: در این ژانر معنا و زندگی با هم تنیده شده اند.
2- ژانر تراژدی: معنا و زندگی مقابل هم قرار دارند و زندگی جایگاه معنا نیست و معنا از جهان رخت بربسته و تنها در لحظه خاص و بحرانی تراژدی است که وحدت معنا و زندگی میسر می شود و قهرمان تراژیک معنای زندگی را فقط در لحظه زجروحرمان خویش می یابد:(خود آگاهی انسان ) و جهان دشمن اوست. لحظه خاص و بحرانی تراژدی همچون معنای تروما در بحث لکان است که سوژه با "امر واقعی" مواجه می شود همچنین با ژانر رمانتیک هگل در همان صورت بندی هنر ژانر تراژدی همخوانی دارد
3- ژانر فلسفی: هنگامی که معنا و زندگی هر دو ناپدید می شوند،زندگی روزمره فاقد ارزش است ، معنا و ماهیت در اقلیم فکری محض جا دارندکه هیچگاه تحقق نمی یابد و با ژانر" کنایی" هگل می توان آن را یکی دانست.
در ژانر حماسی اسطوره تولید می شود در ژانر تراژدی رمان معنا می یابد و فلسفه محصول ژانر فلسفی است.
از دیدگاه لوکاچ رمان حماسه جهانی است که معنا یا خدایان از آن رخت بربسته اند و از شکل قطعی و مشخصی برخوردار نیست وپیرو قوانین خاصی نیز نمیباشد. درژانر حماسه قهرمان در مسیر گذشته اش،خود جزئی از جهان معنا است اما قهرمان رمان همواره یک فرهنگرای منزوی باقی می ماند و با قهرمان تراژدی موقعیت مشابه و یکسانی دارد قهرمان رمان پرسشگر است او در جستجوی معنا و حقیقت گمشده است. هدف او معنا بخشیدن به جهان بیرونی و تجربه هایش میباشد ، قهرمان رمان دیوانه ایست که رمان سرگذشت اوست و برعکس ژانر حماسه تنها ذهن رمان نویس است که می کوشد به کل اثر وحدت ببخشد . رمان ارزش اخلاقی دارد چرا که انسان در جستجوی جهانی بهتر است .
لوکاچ تلاش می کند تا خود رمان را نیز تیپ بندی بکند : 1- ایده آلیسم مجرد .2- رومانتیک سرگردان.
در ایده آلیسم مجرد، محتوا از جهان عینی تغذیه می شود و قهرمان رمان هنوز به شکلی راسخ به معنا زندگی و جهان معتقد است.دن کیشوت نمونه بارز این قهرمان است
اما در رومانتیک سرگردان تاکید بر روی جان و روح قهرمان و روی تجربه ذهنی اوست . انسان و قهرمان رمان دنیا را بر اساس آگاهی خودشان درک ، دریافت وتغییر می خواهن بدهند.(تربیت احساسات فلوبر)
لوکاچ طرفدار انسان رمان تراژیک است انسانی که حرکت می کند نه برای شناخت جهان درون بلکه برای تغییر جهان بیرون ،تنازع انسان تاریخ است نه ناکجاآباد و مابعدالطبیعه .این گرایش لوکاچ به رئالیسم سبب آن شد که او با مدرنیسم و ادبیات مدرن مخالفت کند در واقع او طرفدار مشی ،فرهنگ و هنر فئودالیسم است و سرمایه داری را به تولید انبوه آثار هنری از خویش بیگانه کننده و بی ارزش و دروغ به آرمانها و افکار اولیه متهم می کند. او با ناتورالیسم نیز مخالف بود و آن را کپی و عکس برگردان مضحکی از واقعیت می دانست و به لایه های زیرین بی توجه . لوکاچ به تمجید از آثار بالزاک ،تولستوی ،گوته و شکسپیر می پرداخت چون آنها را اندیشمندانی رئالیسم می شناخت.
لوکاچ جوان در بررسی روایت ورمان همواره انسان را در مقابل طبیعت قرار می دهد و تقابل را بین انسان و طبیعت می بیند او در سالهای بعد خود تقابل انسان با انسان را مطرح کرد. اگر خوب بنگریم او در بازسازی نظریه ش ، سرمایه دار و سرمایه داری را جایگزین جهان بیرونی و طبیعت و پرولتاریا را جایگزین قهرمان رمان می کند. او با تکیه بر نظریه بتواره سازی مارکس ،نظریه شی شدگی خود را مطرح می کند .از نظر لوکاچ : شی شدگی نه تنها در بعد اقتصادی و روابط تولید بلکه در تمام شئون زندگی انسان رخ می دهد. لوکاچ معتقد است که پرولتاریا و تنها پرولتاریا در موقعیتی است که توانایی ادراک جامعه سرمایه داری به عنوان یک کل را داراست وکارگر تنها زمانی می تواند بر وجود خویش در جامعه آگاهی یابد که از کالابودگی خود آگاه شود. بنابراین آگاهی کارگر ،خود آگاهی کالابودگی اوست و به خوانشی دیگرخودشناسی و خوداکتشافی جامعه سرمایه داری که برتولید و مبادله کالا مسلط است.اما چرا لوکاچ چنین جایگاهی برای کارگر قائل است چرا او کارگر را در این کلیت سوژه و ابژه همسان می پندارد ؟
لوکاچ پرولتا ریا را ابژه کامل می داند که توان شناخت جامعه و کلیت آن را دارد زیرا شناخت کارگر از موقعیت اش مستلزم شناخت مجموعه روابطی است که خود به عنوان کالای مطلق منبع آن می باشد . در اصل لوکاچ همه چیز سرمایه داری را در وجود کارگر می داند پس کارگر انسان نا آگاهیست که توسط انسان دیگر به استثمار گرفته شده است و ازین بعد کارگر هستی وجودی سرمایه داری را تشکیل می دهد بدون آکاهی و هنگامی که پرولتاریا این ابژه کامل بتوان به خویش آگاه شود در اصل به کل جامعه شناخت و معرفت می یابد.
از دیدگاه لوکاچ فرآیندی که کارگران به موقعیت واقعیشان در جامعه آگاهی می یابد از نوع فکری(intellectual ) است .آگاهی کارگر باید در عمل(praxis) تجلی یابد . او خود آگاهی کارگر را دارای پیامد عملی میداند.«کنش آگاهی، صورت عینی ابژه خود را دگرگون می سازد» . در اصل از نظر لوکاچ کارگران در نبرد های طبقاتی به ناچار شرایط اقتصادیشان سازماندهی می شوند و آگاهیشان را متحول می سازند و در نهایت ساختار شی شده جامعه سرمایه داری باژگونه خواهد شد.
اوهمچنین دیالکتیک مارکسیستی را مبتذل می داند زیرا که رابطه زیر بنا و روبنا را یک رابطه یکسو می پندارند در حالی که از دیگاه لوکاچ این رابطه یک تعامل است ویک ارتباط دوسویه می باشد. در نظریات لوکاچ و فرآیند آن هسته اصلی که همان کلیت باوری شناخت و تعامل دوسویه زیر بنا و رو بناست دستخوش تغییر نمی شود و آنچه تغییر می کند موضوعات مورد بررسی اوست.
لوکاچ خود مانند انسان ایده آلیسم مجرد "قهرمان رمان" به معنای جهان و زندگی بیرونی معتقد است وپرولتاریا را ابزار مناسب تغییر جهان و رسیدن به جهانی بهتر می داند .
اما همانگونه که خود لوکاچ مطرح می کند معرفت و شناخت ما با ادغام شدن در نظام بزرگتری از شناخت تغییر می کند و شناخت ما مطلق نیست و همواره جنبه درست و غلط دارد و معرفت ما ،معرفتیست تاریخ مند.
لوکاچ با نظریاتش توانست اثری شگرف در مکاتب و نحله های مختلف علوم اجتماعی،فلسفی،سیاسی،ادبی و... بگذرد و هنوزاهنوز نیاز به مطالعه وبازسازی نظریات او با وضعیت معاصر احتیاج است و از رویکرد او می توان بسیاری از پدیده های اجتماعی را بررسی و تحلیل نمود.
نویسنده : عباس جان نثاری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 12:48 توسط محمد رضایی
|