امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟
امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟
علیاصغر غروی
برای ما که باور داریم پیامبر اسلام خاتم انبیاء الهی است، رحلت او معنایی مییابد، ورای رنجها و تاثرهای عاطفی فقدانش. زیرا بسته شدن لبهای او یعنی خاموش شدن آخرین نداهای آسمان در هدایت بشر. گرچه خداوند پیوسته بندگانش را به صراط مستقیم رهنمون است اما نزول اینچنین حقایق هستی و تبیین رموز سعادت انسانی پایان یافته است. با این وصف روشن است که آخرین کلمات چنین پیامبری، اهمیتی صد چندان مییابند. پس باید آخرین وصایای او در ماجرای غدیر، به عنوان بخشی از آخرین سخنانش، کاوشی جدی و عمیق را در پیداشته باشد. و بیخود نیست که اینها همه بحث و نظر را بهدنبال کشانده است. این هم نظری است در میان نظرها.
یکی از مهمترین مسائلی که قرآن بر آن تاکید داشته و اقدام برای به انجام رساندنش را از همه انبیاء و پیروانشان طلب کرده، امامت و پیشوایی از یکسو و تشکیل امت است از دیگر سو، به منزله گروهی که از نظر تفکر در زندگی متحدند، و از یک امام و پیشوا تبعیت میکنند. در فرهنگ قرآنی ما ابراهیم اولین پیامبری است که به توحید فراخوانده و سپس تشکیل امت داده، یعنی توانسته است گروهی از انسانها را که دارای یک ملت (اندیشه) هستند گرد هم آورد و صاحبان آن اندیشه، به جهت طرز فکر و ملتِ واحدی که دارند، در اخلاق، منش وکنش، متمایل، منسجم، متماسک، متحد، متعاون، همراه، هممقصد، هماهنگ و همپیمان هستند.
«وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاما» (بقره 124)
ای پیامبر بهخاطر داشته باش که خداوند ابراهیم را برگزید و برای او کلمات خودش را به اتمامرسانید وگفت ای ابراهیم (اکنون که کلمات بر تو تمام شده است) من تو را پیشوای مردم قرار میدهم» از مضون آیه چنین بر میآید که با اتمام کلمات بر ابراهیم، هرآنچه را که او در راستای هدایت جامعه به سوی دعوت الهی نیازمندش بوده است، خداوند در اختیارش قرار داده و اکنون میتواند نقش امام و پیشوا را ایفا کند. آیا مراد از این امامت، پیشوایی سیاسی جامعه است؟ برای پاسخ به این سوال، آیه فوق را در کنار آیه سوم از سوره مائده مینشانیم که از آن موضوع معرفی علی(ع) برای جانشینی سیاسی پیامبر(ص) استخراج شده است:
«الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلَامَ دِینا» (مائده 3)
آیا برداشت مذکور از آیه فوق پذیرفتنی است؟ از چشماندازهای گوناگونی میتوان پاسخ این پرسش را جستوجو کرد:
1- آیات قبل و بعد از آیه فوق موید این معنی است که خداوند پیامبر را موظف میکند هر آنچه بر او نازل میشود، بیکموکاست، ابلاغ کند و در این میان هیچ پیشامد و گزندی وی را از انجام رسالت باز ندارد و بر طغیان و مخالفت و سرکشی کافران اندوهگین نباشد. پس، از سیاق آیات چنین بهنظر میرسد نعمتی که تمام شده است، همان وحی خداوندی (قرآن) و تحقق عینی آن (اسلام) باشد. یعنی اکنون که وحی بدون هیچ نقص و گزندی به مردم ابلاغ شده است، نعمت بر ایشان تمام است.
2- اگر موضوع«بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیک» معرفی علی(ع) به خلافت میبود، باید بلافاصله در همین جا آن را ذکر میفرمود، زیرا خداوند حکیم است و تاخیر بیان از وقت حاجت از حکیم، قبیح.
3- تخصیص آیات کتاب به یک موضوع، باید همراه با دلائل بسیار روشن صورت پذیرد، در غیر این صورت موجب بروز ناهماهنگی در آیات، میشود. در اینجا نیز اگر مضمون آیه فوق را همان «نصب سیاسی» بپنداریم، با آیاتی ناسازگار میشود که به پیامبر دستور میدهد در اداره دنیای مردم (یعنی همان «امر») با آنان مشورت کند: «وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر» و «وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَینَهُمْ»
4- علی (ع) خود در جایجای نهجالبلاغه بر این نکته تاکید مینهد که حکومت سیاسی از طریق بیعت و رای در اختیار قرار میگیرد. به عنوان نمونه امیرالمومنین در نامه ششم نهج البلاغه خطاب به معاویه مینویسد:
«مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، هم بدانسان بیعت با مرا پذیرفتند. پس کسی که حاضر است نتواند دیگری را خلیفه گیرد و آنکه غایب است نتواند کرده حاضران را نپذیرد. شورا از آن مهاجرین و انصار است. پس اگر اینان بر امامت کسی گرد آمدند و او را امام خود نامیدند، خشنودی خدا هم در آن است... .»
کلمات مولی آشکارا بیانگر این حقیقت است که خلافت، امری انتصابی از جانب خداوند نیست و جانشین سیاسی رسول خدا باید توسط مردم انتخاب شود.
5- علی(ع) هرگز از حقی در امر خلافت و حکومت که از جانب خدا برای او در نظر گرفته شده و توسط پیامبر ابلاغ شده باشد، حرفی به میان نمیآورد. حتی آنجا که میخواهد از حق خود برای خلافت دفاع کند، بر ارزشها و شایستگیهای خودش تاکید میکند و مردم را بر این نکته «آگاه» میسازد که مبادا در «انتخابِ» خود دچار اشتباه شوند. در تمام خطبههای نهجالبلاغه، نسبت بین «آگاهی و انتخاب» چنان آشکار است که جای هیچ تردیدی باقی نمیگذارد که نگرش علی(ع) به مقوله حکومت چگونه و چیست! علاوه براین، نگاهی به گفتار،منش و کنش وی در طول 25 سال کنارهگیری و 5سال حکومت، موید این مطلب است.
6- رفتار علی (ع) با هر سه خلیفه پیش از خود و بهویژه ابوبکر و عمر، که در بسیاری از کتب تاریخی مکتوب شده، به روشنی نشان میدهد که وی آنها را کسانی نمیپندارد که سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند! همکاریهای شگفتانگیز علی (ع) با خلفا، که بارها از جانب خودشان مورد تاکید قرار گرفته، آن چنان مشفقانه است که جای هیچ شائبهای باقی نمیگذارد. به عنوان نمونه، در کتاب الغارات ثقفی شیعی از قول امیرالمومنین علی(ع) آورده است که: «چون رسول خدا (ص) فرائضی را که بر عهده اوست به انجام رسانید، خداوند عزوجل او را از این جهان فانی به دیار باقی برد، صلوات خدا و رحمت و برکاتش بر او باد، سپس مسلمین دو نفر امیر شایسته را جانشین او کردند و آن دو امیر به کتاب و سنت عمل کرده و سیره خود را نیکو کرده و از سنت و روش رسول خدا(ص) تجاوز نکردند آنگاه خدای عزوجل ایشان را قبض روح کرد. خداوند ایشان را مورد مرحمت قرار دهد.»
7- اگر امیرالمومنین فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم(ص) مییافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمیکرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟! و آیا از دروازه حکمت و شهر علم نبوی بعید نبود که بیان این حق را از وقت حاجت به تاخیر اندازد؟!
8- مروری بر مجموعه دغدغههای علی(ع) در باب «حکومت» در آن دوران، که در کتب تاریخی و نیز نهجالبلاغه مندرج است، نشان میدهد که تمام اعتراض وی معطوف به نگرش حذفی بوده است. یعنی اینکه خلیفه یا هرکس دیگری دامنه اختیار مردم را تنگ کند. مثلا اینکه خلیفه، خلیفه بعد از خود را نصب کند، یا بهگونهای عمل کند که نتیجه برآیند آرا، انتخاب فرد خاصی باشد. اعتراض علی معطوف به چنین فرآیندی است. همان چیزی که ما امروز انتخاب مدیریت شده یا هدایت یافته مینامیم. او به عدم انتخاب خود در شورای سقیفه هیچ اعتراضی ندارد، بلکه واکنش وی به محدود شدن عرصه انتخاب بود و نیز اینکه نتوانست خود را در معرض انتخاب مردم قرار دهد. نگرانی علی(ع) تنها محدود شدن وسعت گزینش مردم بود و از کلماتش این امر به آسانی قابل استنباط است. بندهای هشتگانه فوق، هرچند بسیار مجمل و مختصر طرح شد، اما آشکار میسازد که مراد از «اتمام نعمت» در آیه مذکور، نه حکومت و پیشوایی دنیوی، بلکه اتمام بعثت نبی، نزول، دریافت و ابلاغ بدون کاستی و نقصان قرآن است. همین قرآن کامل و تمام است که قادر است امام و پیشوای امت واقع شود. این دُرُست همان چیزی است که درباره ابراهیم واقع شد. ابراهیم به مقام امامت نائل شده و اسوه ملت شد، چون نعمت بر او تمام شد. برای مسلمانان نیز به همین سان، از طریق بعثت رسول و با ابلاغ وحی و شکلگیری کامل قرآن، نعمت تمام شده است و اکنون باید مسلمانان به کتاب خدا و عمل رسولشان اقتدا کنند تا در اندیشه و عمل، شاهد و الگوی سایر امم باشند.
پس در راستای عمل به همین آیه است که علی(ع) تمام همت خود را مصروف تامل و تدقیق در قرآن و اجرایی کردن آن میسازد، تا آنجا که شیخ محمد عبده در بیان اندیشه و رفتار علی، وی را قرآن مجسم مینامد. ولی متاسفانه، بنا به فرموده مولی(ع)، شیعیان «به جای آنکه کتاب را امام خود بدانند خود را امام کتاب میدانند» و برخلاف خواست او، بنده جهالت خود شدهاند و مدام بر حق ضایع شده علی در حکومت چند روزه دنیوی میگریند! حکومتی که طبق فرموده مولی، ارزش آن از عطسه بز نزد وی کمتر بود. آیا میشود چیزی که از منظر امیر مومنان (ع) قدر و منزلتش از عطسه بز کمتر است، از طرف خدا باشد و تازه از این فراتر، اتمام نعمت و اکمال دین نیز باشد؟! مولی علیهالسلام چه عالمانه از چنین روزهایی خبر داده میفرماید:
«و بعد از من بر شما زمانی خواهد آمد که هیچ چیز در آن زمان پوشیدهتر از حق و هیچ چیز هم پیداتر از باطل و هیچ چیز هم شایعتر از دروغ بر خدا و رسول نیست! در نزد اهل آن زمان هیچ کالایی کسادتر و بیمشتریتر از کتاب خدا نیست، البته اگر در جایگاه خود باشد! اما بسیار پرمشتری میشود، اگر از جایگاه خود تحریف گردد... کتاب و اهل کتاب دو نفر تبعیدی مطرود هستند که در راه حرکت میکنند و هیچ صاحب پناهی آنها را پناه نمیدهد... مردم درآن زمان اجتماعشان بر تفرقه است، از جماعت گریزانند، گویا که این مردم پیشوایان کتابند و گویا که پیشوای آنان قرآن نیست. آنگاه از قرآن جز نامی نزد آنان باقی نماند و آنان جز خطی از قرآن نشناسند... .»
... در باور چه کسی میگنجد که شیعیان این علی، رسم وی و موعظه او را، که چنگ یازیدن به حبل متین الهی (قرآن) و اتحاد مسلمانان است، کنار نهادهاند و به جای تدقیق و تفقُّه در آیات قرآن و عمل به آنچه خداوند در کتاب از آنان خواسته، اسم علی را با فهم ناقص و ناصحیح خود از آیات کتاب و روایات مجعوله در هم میآمیزند و بر آتش تفرقه و اختلاف مسلمین هیزم میریزند و آتشبیار معرکه میشوند و در قالب حُبّ و وَلایت امیرالمومنین، بزرگترین مظالم را در حق اهداف عالیه، الهی و انسانی شریفترین و زبدهترین گوهر جهان بشریت مرتکب میشوند و بیآن که کوچکترین سنخیتی در بینش،منش و کنش ایشان با علی (ع) وجود داشته باشد، مفتخرند که شیعه او هستند و منتظر شفاعت و دستگیری وی در آخرت!
البته این امر جدیدی نیست. از همان زمان نیز رسم و سنت علوی را کسی نمیپسندید. خطبهها و نامههای آن حضرت در روزگار خلافتش، مبین این است که وقتی او، به انتخاب و بیعت مردم، بر مسند حکومت نشست، بهخوبی میدانست که مردم تاب تحمل عدالت او را ندارند. از این رو پیوسته از پیروان و شیعیان خود گلهمند و آزرده خاطر بود، که اسم علی را میخواهند اما رسمش را برنمیتابند.
چگونه میتوان تصور کرد که اندیشه علی (ع) معطوف به کسب و حفظ قدرت بوده است؟! و چگونه میشود گزاره معطوف به کسب و حفظ قدرت را با این حقیقت تاریخی وفق داد که او میدانست ابنملجم مرادی، به دستور خوارج، که اتفاقا همه خود را شیعه و پیرو علی مینامیدند، قصد کشتنش را کرده، ولی محافظی بر خود اختیار نکرد و مجرم را قبل از ارتکاب جرم مجازات نکرد؟! علی امام است و مهمترین نقش او، همین امامت و پیشوایی امت است تا قیام قیامت. او حاکم سیاسی مردم برای چند روز گذرا و ناپایدار دنیا نیست. یعنی علی بیش از آنکه حاکم مسلمین باشد، امام و الگوی بشریت است. او زعامت کبری دارد. امر خلافت در برابر این نقش یگانه امامت تا قیامت، آنقدر ناچیز است که علی آن را به سادگی فرو مینهد، تا با ریخته شدن خونش، الگویی بسازد برای رهبران و حاکمان در طول تاریخ. او بیش و پیش از هرکس و هرچیز یک امام است. امام اخلاق و شرف و کرامت و آزادی و آزادگی و عدالت و انسانیت. امامی که یگانه دغدغهاش تبیین راهی است که خداوند در کتابش، به وسیله کلام رسولش به او آموخته است، اما ذهنش هرگز مشغول خلافت و حکومت دنیایی نیست. حکومتی که تاکید فرموده است «زمام شترش را بر گردنش میافکند و رهایش میسازد». او که خود را تجسم کامل پیام وحی میدانست، آرزو داشت امام امتی باشد که نعمت هدایت از طریق همین کلام بر آنها تمام شده است.
چنین عملکردی است که علی (ع) را به شخصیتی مبدل ساخته که مسلمان و غیرمسلمان و شیعه و سنی در وصفش قلمها رانده و سخنها گفتهاند. پس علی نقش امامتش را به تمامی ایفا کرده و بهراستی امام و الگوی امتها شده است. مرحوم حکیم علامه غروی، در خطبه نماز جمعه 18 آبان 1358، با توجه به عرصههای گوناگون حیات امام علی (ع) و نقش انکارناپذیر و بیمثال او در تبیین و ابقاء مفاهیم بنیادین اسلام، امیرالمومنین را «جزء اخیر علت تامه دین اسلام» مینامد و میگوید: «چنان مساوات و برابری را به معنای واقعی و صحیح کلمه میان امت جاری کرد، چنان آزادی افکار و اندیشه را به مردم شناساند و به اینها عمل کرد بهطوریکه حتی از حق خودش هم صرفنظر کرد تا آراء مردم محترم باشد و این قانون اسلام باقی بماند و حکومت مردم بر مردم و سرنوشت مردم به دست مردم بودن، برای همیشه الگو باشد و این از مختصات و امتیازات دین اسلام است. پس همه مطالب و همه احکام را امیرالمومنین اجرا کرد، برنامهها و کارهای امیرالمومنین هم همه نوشته شده است، بیاناتش همه نوشته شده است... این است که مطلب تمام است و امیرالمومنین جزء اخیر علت تامه دین اسلام است.» این انسان کامل، طبیعتا شایسته این وصف نبی میشود که:
«مَنْ کنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَا» (کافی، ج1، ص293، باب الإشاره و النص
علی امیر المومنین) «هر که من دوست اویم علی هم دوست اوست. خداوندا هرکه او را دوست دارد دوستش بدار و با هر که وی را دشمن میدارد دشمن باش.»
اکنون اگر به آیه ابتدای بحث درباره امامت ابراهیم بازگردیم، خواهیم دید که ابراهیم(ع) نیز با اتمام کلمات الهی، امام میشود. یعنی امامت امت آنگاه میسر است که انسان پیام هدایت الهی را در خود مجسم و تمام سازد و به مقام خلیفه اللهی نائل شود. علی(ع) نیز چون تمامی کلمات خالق را در خود محقق و صفات جمال او را در خود متجلّی ساخته، به امامت امت، نائل شده است، نه فقط در حیاتش و نه تنها برای پنج سال، که تا قیام قیامت و برای همه دورانها و برای همه انسانها؛ و این همان زعامت کبراست. البته هر آن کس که امامش قرآن باشد و به کتاب و کلام الهی دل بسپارد، بهمثابه الگو و امام برای تمام جهانیان است.
«هُوَ سَمَّاکمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَفِی هَذَا لِیکونَ الرَّسُولُ شَهِیدا عَلَیکمْ وَتَکونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ» (حج 78)
آیا معنای «زعامت کبری» که تا قیام قیامت ادامه خواهد داشت، جز این است؟ آیا میان این زعامت و امامت، که علی(ع) مصداق اَتَمّ آن است، با خلافت و زعامت سیاسی، هیچ سنخیت و شباهتی وجود دارد؟ یا تنها اشتراک لفظی سادهای است که انحرافهای شگفت بهبار آورده؟! (ر. ک. کتاب چند گفتار/ اثر آیتالله سیدمحمدجواد موسوی غروی)
نتیجه آنکه جزو وظایف رسولان الهی، از جمله پیامبر اسلام، تعیین جانشین یا خلیفه، که اصطلاحا نصب میگویند، برای تشکیل حکومت و اداره امور دنیای مردم نبوده است. پیامبران و بهویژه پیامبر اعظم برای رهایی بشر از همه قیود و بندهای جهل و بردگی و اسارت مبعوث شدهاند (اعراف 157). نصب یا تعیین، در خود، مفهوم سلب آزادی و نوعی از بندگی و بردگی را دارد. از اینرو ناقض هدف بعثت رسول اسلام، مذکور در آیه 157 اعراف است. بر این پایه حتما رسول اسلام خود ناقض پیامی که آورده است نمیشود. بر همین اساس است که شیعه با نصب عمر توسط ابیبکر و نصب عثمان توسط عمر شدیدا مخالف است و آن را مغایر با کتاب و سنت و متضاد با اصل آزادی انسان قلمداد کرده است. وقتی خدای تعالی در کتاب مجیدش انسان را در قبول دین، ماندن در آن یا خروج از آن آزاد و مخیر گذاشته است، چگونه اذن داده است حاکمان بر این مردم، منتخب و برگزیده آنها نباشند و در این امر با این اهمیت مسلوبالاختیار باشند؟! پس پیام غدیر از سوی رسول آزادی و رهایی و عدل، معرفی ولی و امام مردم است تا قیام قیامت، نه تعیین و نصب حاکم سیاسی برای مدتی کوتاه. بارخدایا! در پرتو تعالیم کتابت از ظلمات، کژیها و تباهیها رهایمان ساز و به نور ایمان و آگاهی داخلمان گردان، تا وعده تو را محقق ساخته باشیم و بسان پیشوایمان علی، الگو برای همه مردم باشیم. خداوندا! درود
همیشگی ات را بر او فرست که چه نیکو امامی است برای ما و چه صالح بندهای است برای تو.
منبع: روزنامه بهارتاریخ انتشار: ۰۷ آبان ۱۳۹۲, ساعت ۸:۳۰ بعد از ظهر
نه انکار امامت، نه انکار ولایت!
سید علی اصغر غروی
در پاسخ به نقدهای وارد بر مقالۀ «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟»
در آمد : در این نوشته برآنم که ضمن پاسخگویی به منتقدان نوشتار «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟ » نشان دهم :
۱- سخن من، همانگونه که در آغاز مقال گفته ام، نظری است در میان نظرها و بحثهای عالمانه می طلبد نه جار و جنجال.
۲- اثبات غدیراست نه انکار آن با تفاوت برداشت از محتوی .
۳- اکثر علماء شیعه از مفسران و محدثان قدیم و جدید از الهی بودن خلافت سیاسی علی (ع) سخنی بمیان نیاورده اند.
۴- خلافت سیاسی امری دنیایی و ناپایدار است، اما وصایت و نصب پیامبر در غدیر خم راجع به امری جاودانه و همیشگی است.
۵- محور قول و فعل امیرالمؤمنین علیه السلام قرآن است و سپس آنچه از پیامبر در عمل به قرآن فراگرفته است.
۶- در خلال مقاله منتشر شده در روزنامه بهار، به اشخاص حقیقی و حقوقی از شیعه و سنی ذره یی جسارت و اهانت نشده است.
۷- هدف من از طرح این بحث یافتن مدخلی برای حل اختلافات بین شیعه و سنی بوده تا بلکه به این همه خونریزیهای مذهبی در عراق و سوربه و پاکستان و افغانستان و سومالی و نیجریه و برمه (میانمار) و نقاط دیگر از کشورهای اسلامی به نحوی پایان داده شود.
۸- اثبات این معنی که خلافت سیاسی مولی علیه السلام، اگر نصب الهی یا حتی نصب رسول صلوات الله علیه بود، امیرالمؤمنین به هیچ روی از آن صرف نظر نمی کرد، و این از کلمات خود آن حضرت مفهوم است. چرا که در چند جای نهج البلاغه از جمله خطبه سوم که شقشقیه نام دارد، خود را شایسته احراز این مقام قلمداد می کند اما ذکری از الهی بودن آن نمی آورد.
۹- مولی خود بارها تأکید می کند که حکومت سیاسی از حقوق مردم است، حتی اگر در انتخاب خود اشتباه کنند.
۱۰-اثبات عدم انطباق خلافت سیاسی با ولایت عامۀ الهیه که همان امامت است.
۱۱-اثبات این معنی که طرح این مسائل هیچ ارتباطی با آمریکا و انگلیس ندارد و از صدر اسلام اختلافاتی بر سر این موضوع پدیدار گشته است.
۱۲-از قضاء هدف، رفع اختلافات شیعه و سنی بوده است نه طرح آن، البته مطالب و اتهامات دیگری نیز مطرح شده که در خلال بحث به آنها پرداخته خواهد شد.
نه انکار امامت، نه انکار ولایت! (بخش اول)
۱- من نمیدانم چه چیزی از مسلمات دین و کدام آیه از آیات کتاب و کدامین اصل از اصول نبوت و چه رکنی از ارکان امامت را انکار کردهام که متهم به وهابی درون شیعی و یا هتاکی شدهام؟! من خود زادۀ زهرایم و اولی به حفظ حریم عترت، و بر این امر در طول عمر مراقب و مراعی.
به نظر میرسد اساتید مکرم و سروران عزیز در این نوشته قدیمِ جدید دقت نفرمودهاند. اگر کسی بگوید-آن هم به عنوان بازخوانی و نه طرح نو یک نظر-که بیش هزار سال است در میان مسلمانان مطرح بوده،که مولی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قرآن مجسم است، هتاکی کرده؟! و اگر بگوید امام پرهیزگاران عالَم است تا قیام قیامت، وهابی شده؟! و اگر بگوید زعامت کبری در غدیر خم برای همۀ مسلمانان، بر عهدۀ علی نهاده شده، بیپروایی کرده؟! و اگر بگوید مولی علی علیه السلام ایمانش را فدای چند روز کسب حکومت دنیا نمیکرده و نکرده، خلاف حق گفته؟! و اگر بگوید امامت مقامی جاودانه است برای علی اما خلافت، به معنای حکومت سیاسی، فقط دورانی کوتاه از عمر یک نفر است و مقامی نیست که علی بدان مفتخر گردد، و خود بارها در کلماتش بر این معنی اصرار ورزیده، از شأن شامخ علی فروکاسته است؟! و اگر بگوید علیرغم نارواییهایی که دید و بر وجود مبارکش تحمیل شد، سکوت را برای حفظ ارکان اسلام و رشد ایمان ترجیح داد، هدفش ایجاد تفرقه بین مسلمانها بوده است؟! آیا مولی امیرالمؤمنین از شجرۀ نبوت است یا شجرۀ خلافت سیاسی؟ وقتی میفرماید در آخرین عبارات خطبة ۱۰۹؛
«نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِكَةِ وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ يَنَابِيعُ الْحُكْمِ نَاصِرُنَا وَ مُحِبُّنَا يَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا يَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ»
آیا این همان درختی نیست که خدای تعالی از جاودانگی آن سخن میگوید:
«أَلَمْ تَرَ كَيفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيبَةً كَشَجَرَةٍ طَيبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ،تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَيضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يتَذَكَّرُونَ» (ابراهیم ۲۴ و ۲۵)
۲- مولی از همۀ عترت و آل و خاندان نبوّت سخن میگوید:
«ماییم درخت نبوت، و فرودگاه رسالت و مستقر فرشتگان (محل آمد و شد آنها) و معادن علم و چشمههای حکمت. یاور ما و دوستدار ما منتظر رحمت است و دشمن ما و کینه توز ما در انتظار عذاب.
و رسول اکرم (ص) بر این دیدگاه مولی پیش از او نظر داده و خطاب به او فرموده است:
«یا علی لا یُبغِضُکَ مُؤمنٌ و لا یُحِبُّکَ مُنافقُ»
و مولی خود میگوید:
«لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي مَا أَبْغَضَنِي وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلَى أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِي» (ق ۴۵)
چنانچه با این شمشیرم بینی مؤمن از بیخ بر کنم تا از من کینه به دل گیرد، حتماً متنفر از من نگردد، و اگر چنانچه همۀ دنیا را بر منافق فروریزم که مرا دوست بدارد، حتماً دوست نخواهد داشت.
آیا مراد از این کلمات گهربار و صریح در میانۀ خطبه ۱۴۴ خلافت سیاسی است، یا خلافت الهی؟! آیا مولی خود بین این دو تمایز قائل نشده است؟! إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً؟ آیا انبیاء مذکور در قرآن خَلائِف فِی الاَرض نبودهاند؟ اگر بودهاند که حتماً بودهاند، کدامیک حکومت سیاسی داشتهاند، حتی یوسف خود پیشنهاد داد وزیر خزانهداری شود، و خود حکومتی مستقل تشکیل نداد. ابراهیم موجد «ملت» و ملت به معنای اندیشۀ راهبردی است؛ وَمَنْ يرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ (بقره ۱۳۰)
«أَيْنَ الَّذِينَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ دُونَنَا كَذِباً وَ بَغْياً عَلَيْنَا أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ بِنَا يُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ يُسْتَجْلَى الْعَمَى. کجایند آنان که گمان بردند که ایشان راسخان در علمند نه ما؟! و این به دروغ و تجاوز بر ما بوده است (آیا نمی بینند) که خدا ما را سربلندی داد و آنان را پست کرد؟ و ما را عطاء فرمود و آنان را محروم ساخت، و ما را داخل نمود و ایشان را خارج کرد، طلب اعطاء هدایت از ما میشود، و به وسیلۀ ما کوری به روشنایی میگراید.»
۳- مغنیه در شرح این کلمات مولی علیه السلام مینویسد:
«رِفعت یا ذلت شخص به مقامات و مناصب و احراز کرسیها قیاس نمیگردد، و نه به پیروزیها و شکستها در جنگها، و نه به تیزهوشی یا کند ذهنی، بلکه رفعت و عظمت هر شخص با اثر مفیدی قیاس میگردد که از او صادر شود و برادر انسانش (و البته نه تنها مؤمنش) از آن منتفع میشود ... هر کس که در سیرۀ اهل بیت کَند و کاو کند، درمییابد که مبادی و اصول آنها تقریر حق انسان است، و تعالیم آنها اعلان چنین حقی است. اعمال آنها جانفشانی خود و اهلشان است به خاطر انسان و خیر او و هدایت او. از اینرو است که امیرالمؤمنین در وصیت خود به فرزندش حسن میگوید: بهترین گفتار آن است که سودمند باشد، و هیچ نیکی در علمِ بیفائده نیست ... خود را به سختیها فرو افکن برای احقاق حق، هر طور که باشد، و در راه خدا به سزاواری و شایستگی مجاهدت کن، و در این راه سرزنش هیچ سرزنش کنندهیی تو را از (طی طریق) باز ندارد.»
۴- مغنیه در ادامه توضیح خود مینویسد:
«در فصاحت و بلاغت و علوم و فلسفه و فنون و آداب در مذهب اهل بیت هیچ نیکی لحاظ نشده جز آنکه خیر انسان را نشانه گرفته باشد و نیز پیشرفت او در حیاتش را و تحقق آرزوها و آمالش را با توسل به همۀ وسائل. و افضل همۀ آنها جدیت و جهاد و فرورفتن در سختیها و شدائد است. فقط بدین جهت است که خدای سبحان جایگاه اهل بیت را به اعلی درجات رفعت بخشید، در مراتب عزت و کرامت منزلشان داد و آنچه را به آن راضی گردند و دوست داشته باشند عطاءشان فرمود» (فی ظلال نهج البلاغه، مغنیه، ج ۲- ص ۳۲۲)
۵- مرحوم مغنیه در جای جای شرح خود به بیان این مطلب پرداخته است که عزت و کرامت و رفعت و سربلندی و عظمت اهل بیت در جهاد پیگیر آنها برای احقاق حقوق مردمان بوده است، نه برای احراز حکومت، زیرا لزوماً احقاق حقوق مردم با در دست داشتن زمام امر حکومت یکی نیستند.
۶- در پایان همین خطبه که در آنیم، مولی امیرالمؤمنین در جستجوی عقلهایی است که به چراغهای هدایت روشن گشتهاند، و دیدگانی که بر منارههای پرهیزگاری دوخته شدهاند و دلهایی که خود را به خدا بخشیدهاند و با او پیمان طاعت بستهاند.
«أَيْنَ الْعُقُولُ الْمُسْتَصْبِحَةُ بِمَصَابِيحِ الْهُدَى وَ الْأَبْصَارُ اللَّامِحَةُ إِلَى مَنَارِ التَّقْوَى أَيْنَ الْقُلُوبُ الَّتِي وُهِبَتْ لِلَّهِ وَ عُوقِدَتْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ ازْدَحَمُوا عَلَى الْحُطَامِ وَ تَشَاحُّوا عَلَى الْحَرَامِ وَ رُفِعَ لَهُمْ عَلَمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَصَرَفُوا عَنِ الْجَنَّةِ وُجُوهَهُمْ وَ أَقْبَلُوا. کجایند عقلهای منور به انوار هدایت، و دیدگان دوخته شده به منارۀ تقوی. کجایند دلهایی که خود را وقف خدا کردهاند و بر طاعت از خدا پیمان بستهاند؟! (اما افسوس که) بر گرِد حطام بیارزش دنیا ازدحام کرده و برای کسب حرام حرص میورزند، در حالی که پرچم بهشت و دوزخ در برابرشان برافراشته شده، رویهای خود از بهشت برتافتند و به کردارهای خود روی به سوی آتش نهادند، و پروردگارشان ایشان را بخواند اما گریختند و پشت کردند، و شیطان بخواندشان پس اجابت کردند و روی آوردند»
۷- اینگونه سخن گفتن از هدایت و انوار الهی، و مذمت از حطام دنیا، تا چه اندازه میتواند بیانگر اشتیاق مولی به حکومت چند روزۀ دنیا باشد؟!
امیرالمؤمنین در لابلای سطور خطبه ۱۷۵ در اثبات راستگویی خود به خدایی سوگند میخورد که پیامبر را به حق مبعوث کرده و او را بر خلق برگزیده است؛ «وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ وَ اصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ مَا أَنْطِقُ إِلَّا صَادِقا» و در پایان همین خطبه خطاب به همۀ مردم، تا قیام قیامت، با سوگندی دیگر میگوید:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا.ای مردم سوگند به خدا که من شما را بر طاعتی ترغیب نمیکنم مگر آنکه در انجامش از شما پیشی گرفته باشم، و شما را از معصیتی باز نمیدارم جز آنکه پیش از شما از آن دوری گزیده باشم.»
۸- مغنیه در ص ۵۲۳ ج ۲ در ذیل همین عبارت مینویسد:
«این حقیقتی است که دشمنان پیش از دوستان برآن گواهی میدهند. و چنانچه امام از پارهیی از بنیانهای اخلاقی خود دست بر میداشت، روز شوری برندۀ میدان بود، همان وقتی که ابن عوف به او گفت: من با تو بیعت میکنم بر کتاب خدا و سنت پیامبرش و سیرۀ دو خلیفه. اما علی نپذیرفت جز آنکه به قدر علم خود به کتاب و سنت عمل کند. اگر علی در همان وقت خدعهیی بکار میبرد، هیچ یک از جنگهای جمل و صفین و نهروان رخ نمیداد، و هیچ اثری هم از اشعث بن قیس نبود. ولی آیا ابن ابی طالب «امام» حق و عدل بود اگر اقوالش با افعالش منسجم نمیبود؟!»
۹- اینها فرصتهایی است که برای امیرالمؤمنین علیه السلام پیش میآید تا حق الهی خود را در اقامۀ حکومت که از طرف خدا و از طریق رسول بر عهدۀ او نهاده شده به چنگ آورد، اما او بقاء در دایرۀ صدق و راستی را، که فرمان الهی است، ترجیح میدهد. او امام است، او الگوی عملی قرآن است، او قرآن مجسم است، او در سخت ترین شرایط هیچ یک از اوامر و نواهی الهی را بر زمین نمینهد. و این همان وصف و سمتی است که پیامبر اکرم در غدیر و در همه جا در شأن علی مرتضی بر زبان رانده است. علی امام است تا قیام قیامت، و حق با او است هر کجا که باشد؛ «اَلحقُّ معَ علیٍّ حیثُ ما دارَ یَدُور». و این همان ولایتی است که حتی اگر رسول هم اعلام نفرموده بود، و نگفته بود: مَن کنتُ مَولاهِ فعَلیٌّ مَولاه، ذاتی وجود مبارک علی بن ابی طالب بود. هیچ یک از علماء و بزرگان شیعه و سنی این «ولایت» ذاتی و خدشه ناپذیر را انکار نکرده اند و یا نتوانستهاند انکار کنند.
۱۰- علامۀ طباطبائی در ذیل آیۀ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا...» ضمن بحثی مطول در چگونگی اکمال دین و اتمام نعمت و ذکر حوادث روز غدیر، با ذکر راویان و منابع روایات، مینویسد:
«در آن روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مردم برای علی بن ابیطالب بیعت گرفت، و فرمود: هر کس که من مولای اویم علی مولای او است، باراِلها دوست بدار هرکس که او را دوست بدارد، و دشمن بدار هرکس را که با او دشمنی کند، و یاری کن هرکس که او را یاری کند. پس عمر بن خطاب گفت، بَخّ بَخّ لَک یا بنَ اَبی طالِب، اَصبَحتَ مَولایَ وَ مَولی کُل مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ. مبارک باد مبارک باد، بر توای پسر ابیطالب، که مولای من و مولای هر مرد و زن با ایمانی شدی، در این هنگام بود که خدای تعالی آیۀ: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ... را نازل کرد.» (ج ۵ ذیل آیه، ص ۳۱۳)
سپس تأکید میکند که آیۀ شریفه دربارۀ «ولایت» نازل شده است. علامۀ طباطبایی هیچ تصریح یا اشارهیی که دال بر جانشینی سیاسی مولی امیرالمؤمنین علیه السلام باشد، ندارد. اما بر اساس روایت مذکور، آیه اکمال دین و اتمام نعمت، بعد از ابلاغ ولایت نازل شده است. مرحوم طباطبایی در پایان بحث، روایتی را از امام صادق از امیرالمؤمنین علیهما السلام آورده است که مُثبِت ولایت عامّۀ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و زعامت کبرای او است:
«از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که میفرمود: بنای اسلام بر پنج پایه و اساس است، بر شهادتین و بر قرینَـتَین پرسیدند، معنای دو شهادت را میدانیم، بفرما دو قرینه چیست؟ فرمود: نماز و زکات، و بدین جهت این دو قرینۀ یکدیگرند که یکی از آنها به تنهایی و بدون دیگری قبول نیست، سوم بر روزه، چهارم بر حج خانۀ خدا، برای کسی که استطاعت آن را دارد، و خاتمۀ همۀ آنها پنجمی است که «ولایت» است، و خدای تعالی دربارۀ آن این آیه را نازل فرمود که: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا». ( همان، ص ۳۲۱ )
۱۱- مولی امیرالمؤمنین حداقل در پنج خطبه از نهج البلاغه به نقل وقایع صفین و چگونگی جریان حکمیت پرداخته است، و متوالیاً بر این مسأله تأکید دارد که؛ من مخالف حکمیت بودم و شما مرا مجبور کردید، و گزینه من ابن عباس بود و شما ابوموسی را بر من تحمیل نمودید.
در این خطبهها که عبارتند از ۳۵، ۳۶، ۱۲۰، ۱۲۵ و ۱۷۵، از حقانیت خود سخن میگوید و از ضرورت پیروی از قرآن، اما در قبول رهبری سیاسی، تابع نظر مردم است در عین اینکه میداند به خطاء میروند و دچار خسران و تباهی میشوند. از هر خطبه قسمتی را میآورم.
۱۲- « .... أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ وَ الْمُنَابِذِينَ الْعُصَاة. پس همانا نافرمانی از نصیحتگر دلسوز دانشور تجربه اندوخته موجب حسرت گردد و پشیمانی در پی دارد. و من هر آینه پیوسته شما را در این داوری (حکمیت حَکَمین) فرمان دادم، و از گنجینۀ رأیم صافی آن را برایتان بدر آوردم، البته اگر امری از قصیر اطاعت میشد، اما شما (از قبول فرمانم) اباء کردید، همانند مخالفان ستم پیشه و سرپیچان عصیانگر.» (خطبه ۳۵)
میبینیم که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه علیرغم همۀ نارواییهایی که از شیعیان خود بر خویشتن خویش هموار میسازد، اما در عین اینکه رئیس حکومت است، از آن نامی نمیبرد و در عوض آن، خود را ناصحِ شفیقِ عالمِ مجرب میخواند و اینها است که تا بشر بشر است، به کارش آید و از آن بهره برد به شرط آنکه از سرپیچی کنندگان و عاصیان نباشد. و مولی نیز بر این حقیقت واقف است که چه چیزی از انسان جاودانگی مییابد و چه چیزی دچار اضمحلال و نابودی میشود. در قسمتهای بعدی خطبههای دیگر نهج البلاغه را مورد مداقه قرار میدهیم.
۱۳- مغنیه در ذیل کلمات شکوه آمیز امیرالمؤمنین علیه السلام، عباراتی را از کتاب «علی و پسرانش» نوشتۀ طه حسین نقل میکند و میگوید: رأی طه حسین در این تمرد و جفاء، سببِ مستقیمِ اصرارِ شیعیانِ علی را، بر تعیین اشعری روشن میسازد. نظر طه حسین را ذیلاً میآوریم:
«گمان بیشتر بر این است که بعضی از بزرگان (رؤساء) اصحاب علی دنیاپرست و از اصحاب دنیا بودند نه اصحاب دین، و بر روزهای گوارا و راحتی که در دوران عثمان گزرانده بودند افسوس میخوردند که پیوسته در نعمت بودند و صله و جائزه دریافت میکردند. ... گذشته از این، در لشکر علی در صفین بسیاری از اهل بصره حضور داشتند که در روز جمل با او جنگیده بودند. و بعد از مقتل طلحه و زبیر شکست خورده بودند. از اینرو در اصحاب علی هم انسانهای مخلص بودند و هم مدخول (منافق)... و من بعید نمیدانم که قیس بن اشعث با ابن عاص دسیسه کرده باشند جهت ایجاد تفرقه بین اصحاب علی، و آنچه را که میخواستند، اتفاق افتاد، و سرانجام اشعث و پیروانش علی را وادار به دست برداشتن از جنگ کردند. و علی هم چارهیی ندید جز قبول. و همۀ این امور تصادفاً رخ نمیداد. بلکه در پی دسیسه چینی و تدبیر دنیا خواهان از اصحاب علی و اصحاب معاویه اتفاق افتاد.»
۱۴- نکته محوری سخنان طه حسین این است که علی را از «اصحاب دین» میشمارد که هرگز دین را فدای حطام دنیا، از جمله حکومت داری نمیکند، در حالی که بخشی از اصحاب او در پی کسب قدرت و ثروت بودند، نه اجراء عدالتی که علی طالب آن بود.
مغنیه خود در توضیح کلمات طه حسین مینویسد:
«منطق حوادث، رأی دکتر طه حسین را تأیید میکند، زیرا مردم، طالب دنیا و سرسبزی آن هستند و این چیزی است که نزد معاویه بود، اما نزد امام چیزی جز دین نبود، از اینرو از کنار او به سمت معاویه متمایل شدند و دینشان را به دنیاشان فروختند، و اطاعت مخلوق را در معصیت خالق کردند.»
۱۵- مخاطبان خطبه سی و ششم نهج البلاغه خوارجند که بر خروج از دین و سرکشی از فرمان امیرالمؤمنین اجتماع کردهاند، در حالی که مولی پیش از آن ایشان را از قبول حکمیت نهی کرده بود ـ وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ. و من که شما را از قبول این حکمیت بازداشته بودم.
مغنیه میگوید: «اگر امام بر رأی خود اصرار میورزید در محذوری سختتر واقع میشد، زیرا آنان سفیهانی سبک مغز بودند، که تهدید کرده بودند امام را دستگیر و تحویل معاویه میدهند.
۱۶- در خطبه ۱۲۲ (۱۲۰) مخاطبان مولی علیه السلام مردمان کوفهاند که حول او گرد آمدهاند حتماً در مسجد. از آنان خواست حاضران در صفین به یک سو نشینند و دیگران به سویی دیگر، تا هر یک را جداگانه مخاطب سازد. آنگاه روی به شرکت کنندگان در جنگ صفین کرده و نافرمانیهاشان را به رخ کشید که منجر به قبول حکمیت و شکست شد. آنگاه میفرماید:
«وَ اللَّهِ لَئِنْ أَبَيْتُهَا مَا وَجَبَتْ عَلَيَّ فَرِيضَتُهَا وَ لَا حَمَّلَنِي اللَّهُ ذَنْبَهَا وَ وَ اللَّهِ إِنْ جِئْتُهَا إِنِّي لَلْمُحِقُّ الَّذِي يُتَّبَعُ وَ إِنَّ الْكِتَابَ لَمَعِي مَا فَارَقْتُهُ مُذْ صَحِبْتُه. به خدا سوگند اگر از پذیرفتن آن (یعنی حکومت) اباء میکردم، هیچ اقدامی در این خصوص بر من واجب نمیگشت و خدا گناهش را بر گردنم نمیافکند، و سوگند به خدا اگر به سوی آن آمدم همان صاحب حقی هستم که باید از من پیروی شود، و همانا کتاب با من است و از وقتی که با او همراه شدهام از او جدا نگشتهام»
۱۷- اینها کلمات خدشه ناپذیر مولی است در باب حکومت و به صراحت امر تبعیت و محق بودن در شأن حکومت را به جهت همراه همیشه با قرآن بودن اعلام میکند و نه چیز دیگری. وجوب تبعیت از امام، ناشی از تبعیت محض او از کتاب خدا است. آیا این صراحت مولی علیه السلام قابل انکار است؟ اعتبار ذاتی مولی در هر امری، حتی حکومت به جهت پیوستگی همیشگی او با قرآن است ولاغیر. و به همین سبب است که به مقام ولایت و امامت نائل میگردد که تثبیت آن برای عامۀ مردم در غدیر خم اتفاق میافتد.
۱۸- از سوی دیگر امام در ضمن خطاب به اهالی صفین عظمتی دیگر از خود ابراز میدارد که برتر از تصور بشر عادی است! درک آن بسی دشوار است! چگونه امام صاحبان آن همه خدعه و مکر و تضلیل و اضلال را برادران دینی خود مینامد و میفرماید:
«وَ لَكِنَّا إِنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِي الْإِسْلَامِ عَلَى مَا دَخَلَ فِيهِ مِنَ الزَّيْغِ وَ الِاعْوِجَاجِ وَ الشُّبْهَةِ وَ التَّأْوِيلِ فَإِذَا طَمِعْنَا فِي خَصْلَةٍ يَلُمُّ اللَّهُ بِهَا شَعَثَنَا وَ نَتَدَانَى بِهَا إِلَى الْبَقِيَّةِ فِيمَا بَيْنَنَا رَغِبْنَا فِيهَا وَ أَمْسَكْنَا عَمَّا سِوَاهَا. ولکن ما درگیر نبردی شدیم با برادرانمان دربارۀ اسلام بر سرِ آن کژی و اعوجاج و شبهه و تأویلی که در آن پدیدار گشته، پس اگر به سرشتی نیکو چشم دوختیم تا پراکندگی ما را به اجتماع مبدل سازد، با توسل به باقیماندهیی که در میانمان بجا مانده بهم نزدیک شویم، حتماً بدان سرشت نیکو رغبت نمودیم و از ماسوا دست شستیم»
مولی علیه السلام در هر شرایطی در پی اصلاح امور و بازگرداندن قرآن به جایگاه اصلی خویش است و توسل به خصلت نیکو را در رسیدن به هدف، برتر از اعمال خشونت و جنگ میداند.
۱۹- مغنیه در ذیل این کلمات مولی در شرح نهج البلاغه در ج ۲ ص ۲۲۵ مینویسد:
امام در آرزوی خیر و امید به صلاح از نبرد دست میکشد تا بواسطه آنچه بجامانده از اسلام یعنی کلمه لا اله الا الله و محمد رسول الله بهم نزدیک شویم، به جهت عشقی که به این کلمه داریم نه به آنها و از افعال ناشایستشان در گزریم به شرطی که تجاوزگری و دشمنی را رها سازند، و گرنه حصانت از ایشان برداشته شود حتی اگر ناطق به شهادتین باشند. پس امیرالمؤمنین چون عین حق است پیوسته مدافع حق است و از حمایت و احراز و ابقاء آن، در هر شرایطی چشم پوشی نمیکند. پس اگر در قبال حکومت خلفاء سکوت مینماید، نه بدان جهت است که نمیتواند، بلکه بر مصلحتی بزرگتر میاندیشد که آن جمع کُل مسلمانان است.
۲۰- امیرالمؤمنین صلوات الله علیه انسان کامل است، اکمل انسانهاست بعد از رسول خدا، نه آنکه چند آیه از قرآن در شأن او باشد، بلکه او قرآن مجسم و ناطق است و همۀ قرآن دربارۀ او است. شجره نبوت است، کلمۀ طیبه است، درخت همیشه پرثمر اخلاق و کمالات است. باز هم به سخن گفتن متواضعانه او با خوارج بنگریم:
«فَإِنْ أَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ( صلىاللهعليهوآله )بِضَلَالِي وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِي. پس اگر اباء نکردید جز بدان سبب که گمان بردید من خطاء کردهام و گمراه شدهام، پس چرا عموم امت محمد صلی الله علیه و آله را به خاطر گمراهی من به گمراهی نسبت میدهید، و به جهت خطاء من آنها را مؤاخذه مینمایید و به علت گناهان من تکفیرشان میکنید؟!»
۲۱- محمد جواد مغنیه در شرح کلمات فوق، عبارات زیر را از کتاب «المذاهب الاسلامیه» شیخ ابوزهره نقل می کند:
«از دیدگاه خوارج تکفیر اهل ذنوب واجب است، و بین گناه و گناه هم فرقی قائل نیستند. بلکه خطاء در رأی را هم گناه تلقی میکنند، اگر آن را با نظر خود که صوابش میدانند، مخالف ببینند. از اینرو در قضیۀ تحکیم علی را تکفیر کردند در حالیکه گزینهیی را هم به او ارائه ننمودند. پس لجاج آنها در تفکیر علی دلیلی است بر اینکه خطاء در اجتهاد را خروج از دین میدانند.»
۲۲- علیرغم این همه جفاء، مولی علیه السلام به باقیماندگان آنها امان میدهد تا به کوفه بازگردند، بیآنکه تغییری در اندیشه خود داده باشند. علی امام است به جهت کمال یافتگی در اخلاق قرآنی، امام است که میتواند در اوج قدرت در خلافت، با مخالفان خود اینگونه رفتار نماید. و به این سبب است که در غدیر خم منصوب به ولایت و امامت میگردد، برای همیشه، برای ابد، برای دنیا و آخرت، تا قیام قیامت. همین خوی انسانی او است که از دوستداران و محبانش میانه روی طلب میکند و آنها را، اگر چنین کنند، بهترین مردم میداند.
«وَ سَيَهْلِكُ فِيَّ صِنْفَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ وَ خَيْرُ النَّاسِ فِيَّ حَالًا النَّمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَة. دربارۀ من دو صنف هلاک خواهند شد، دوستدار گزافه کار که دوست داشتن او وی را به ناحق میکشاند، و کینه توز زیاده پوی که کینه توزی او وی را به ناحق میبرد، و بهترین مردم دربارۀ من گروه میانه رو هستند.»
۲۳- مولی علیه السلام به هنگام بیعت بر سرِ قبول حکومت، پس از قتل عثمان، می فرماید:
من بر اساس کتاب خدا که هرگز از آن جدا نشدهام و سنت رسول، عمل خواهم کرد، اما پیوسته قرآن را بر صدر نشانده و آن را اسّ اساس دانسته و محور اجتماع و توافق و همراهی و تعاون.
«فَإِنَّمَا حُكِّمَ الْحَكَمَانِ لِيُحْيِيَا مَا أَحْيَا الْقُرْآنُ وَ يُمِيتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ وَ إِحْيَاؤُهُ الِاجْتِمَاعُ عَلَيْهِ وَ إِمَاتَتُهُ الِافْتِرَاقُ عَنْهُ فَإِنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إِلَيْهِمُ اتَّبَعْنَاهُمْ وَ إِنْ جَرَّهُمْ إِلَيْنَا اتَّبَعُونَا. جز این نیست که دو حکم گماشته شدند تا زنده کنند آنچه را که قرآن زنده کرده است، و بمیرانند آنچه را که قرآن میرانده است، و زنده کردن قرآن به معنای اجتماع کردن حول آن است، و میراندنش جدایی از آن است. پس اگر قرآن ما را به سوی آنها کشانید از ایشان پیروی میکنیم، و اگر آنان را به سوی ما کشانید، آنها از ما تبعیت میکنند.» (خطبه ۱۲۵ یا ۱۲۷)
۲۴- این بخشهای نهج البلاغه را بدان سبب میآورم تا به اثبات قول خود بپردازم که گفتهام قرآن و اسلام نیازمند علت اخیر تامه است و مولی علیه السلام همین علت است، میبینیم چگونه از کتاب خدا دفاع میکند و آن را اساس هر عمل میداند. هر قولی و هر فعلی باید بر اساس آیات کتاب باشد. ۸۱ یا ۸۲ روز بعد از واقعه غدیر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از دنیا میرود، پس اگر آیه بلغ ما انزل الیک هم در شأن قرآن باشد و در وصف جزء اخیر علت تامه، تناقضی پدیدار نمیگردد، زیرا به فرموده خود مولی از وقتی قرآن را شناخته هرگز از آن جدا نگشته است و این عبارت را در قسمت اول آوردم. و باز هم از همان خطبه (۱۲۵ یا ۱۲۷)
۲۵- «إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَلَّا يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِه. جز این نیست که رأی بزرگان شما بر انتخاب دو شخص قرار گرفت و ما از آنها پیمان گرفتیم که تجاوز از قرآن نکنند، اما از آن فاصله گرفته و به بیراهه رفتند، و حق را وانهادند در حالی که نسبت به آن بصیرت داشتند».
چه راز و رمزی است که علی علیه السلام در ضرورت تبعیت از کتاب پای میفشارد، شاید با گزری به خطبهیی دیگر بتوان رمزی از آن رموز را دریافت.
۲۶- در میانه خطبه ۸۵ یا (۸۷) مولی علیه السلام از مردم میپرسد:
«أَ لَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَر. آیا من در میان شما بر اساس آن چیز گرانبهای بزرگتر (قرآن) عمل نکردهام؟ و آیا آن چیز گرانبهای کوچکتر را در میان شما وا ننهادهام (اهل بیت را)؟!»
امیرالمؤمنین تصریح میکند که بر اساس مفادِ وصیت رسول خدا (ص) عمل کردهام که فرمود: إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ ثَقَلَيْنِ....
مغنیه در ذیل این عبارت مولی مینویسد:
«امام آیات قرآن را از کلمات قابل حفظ یا کتابت به واقعی تبدیل کرد که در شخص او و صفاتش قابل حس و لمس باشد و نیز در هر گامی که در حیات و سلوکش برمیداشت. و اگر خدا قرآن را به صورت شخص میآفرید، آن شخص علی بن ابی طالب بود»
۲۷- در بیش از ۵۰ خطبه و روایت امیرالمؤمنین ضرورت تبعیت محض از قرآن را مطرح میسازد، البته بیان قرآن را عترت کردهاند، اما آن کلامی از عترت صحیح و پذیرفتنی است که قرآن مؤید آن باشد. پس قرآن قابل فهم است و باید برنامۀ عملی مسلمانان باشد به ویژه شیعه بناء بر اصرار و الزامی که امیرالمؤمنین در این خصوص دارد.
حکومت: حاکمیت و حکمیت
سید علی اصغر غروی
امیرالمؤمنین (ع) خُطَب و جملات بسیاری در این معنی دارد که حکومت و خلافت را طالب نبوده است و به خواست مردم آن را پذیرفته است.
سلام و برکات خداوندی بر آن دوست معزز. از نقدها و تذکرات حضرتعالی که موجب تعلّم و تعمق بیشتر در فهم و نیز وسعت آموختهها میگردد تشکر میکنم و پاسخ خود را در چند نکته تقدیم حضور می نمایم.
نکته اول- اشارتی داشتید به «قلّت علم»، که حتماً اینچنین است و هرگز بنده را سودایی در معاملتی پایاپای با دانستههایم نبوده است، و معترف به دانش اندک خود هستم و پیوسته این بیت از ابن سینا را (البته اگر سرایندۀ آن را به اشتباه نگفته باشم) زمزمه میکنم:
تا بدانجا رسید دانش من تا بدانم همی که نادانم
نکته دوم- ایراد به ذکر عبارت ـ حتماً مسجد ـ به جای ـ معسکر یا اردوگاه نظامی ـ بوده است. عنوانی که به خطبه داده شده، شاید توسط خود سید رضی رحمة الله علیه یا شارحان بعد از او بوده است که انطباق کامل با محتوای آن، یا حداقل، با عبارت اول آن ندارد. بدین معنی که اگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به اردوگاه ـ معسکر ـ خوارج رفته است، و این اردوگاه هنوز در حواشی صفین است، و این سخنان پس قبول حکمیت و پیش از عزیمت به کوفه است، و بعد از واقعه دومة الجندل، سؤال امیرالمؤمنین از جمعیت که کدامین آنها در صفین شرکت داشتهاند و کدامین شرکت نداشتهاند، بیمورد مینماید. چون هنوز لشکر صفین به کوفه بازنگشته و مخاطبان مولی همه از کسانی بودهاند که در صفین شرکت داشتهاند، منتهی بعضی با پذیرفتن حکمیت (حکومت) مخالف شدهاند، در حالی که خود سبب آن بودهاند.
حال اگر بدون عنوان به خطبه بنگریم، سؤال مولی که کدامین شما در صفین بوده و کدامین نبوده است، باید پس از بازگشت از صفین و استقرار در کوفه و بلندتر شدن ساز مخالف، مطرح شده باشد تا منطقی باشد. پس اگر بگوییم در کوفه و در مسجده بوده است، واقعیتر بنظر میرسد. زیرا اندک زمانی پس از مراجعت امیرالمؤمنین و لشگریان او از صفین، خوارج خروج از کوفه را تدریجاً آغاز کردند و یاران خود را هم از بصره فراخواندند تا در نهروان استقرار یابند.
امیرالمؤمنین علیه السلام پس از خیانت ابوموسی اشعری، یا فریب خوردنش، در همان صفین با اصحاب خود پیمان بست که پس از تجدید قُوا به سمت شام حرکت کند، و در نبردی دیگر، سرانجام معاویه را یکسره سازد. اما اجتماع خوارج در نهروان موجب شد بدان سو کشانده شود. این خطبه میتواند در نهروان خطاب به خوارج ایراد شده باشد.
نکتۀ سوم- ابن اعثم کوفی شیعی که شاید مفصلترین بخش کتابش را به نزدیک به ۵ سال حکومت مولی علیه السلام اختصاص داده است، کلمات این خطبه را به صورت پراکنده آورده ولی عبارت «واللهِ لَئِن اَبَـیتُها ...» را اصلاً نیاورده است.
عبدالفتاح عبد المقصود در مجلد پنجم ـ بازی حکمیت ـ فصل هفتم از بخش حروراء (ص ۳۰۲ به بعد) را به طور کامل به بیان این خطبه اختصاص داده است، اگرچه از محل ایراد آن ذکری بمیان نیاورده است، اما بنظر میرسد در حروراء بوده باشد، زیرا در پایان همین بخش آورده است.
در نقل عبدالفتاح عبارت مورد مناقشه «والله لئن ابیتها» وجود دارد (ص ۳۰۶) و از ترجمه، چنین مفهوم است که او نیز، همانند برخی دیگر، این عبارت را در باب «حکمیت» دانسته است. توضیحات عبدالفتاح به گونهیی است که گویا مردم در مسجد نشستهاند، همه از صفین بازگشتهاند، حال در حروراءند یا در کوفه، به اصل مطلب زیانی نمیرساند.
اما این اشکال باقی میماند که اصحاب حروراء همه در صفین شرکت داشتهاند، پس به چه علت مولی علیه السلام طرح سؤال نموده و آنان را به دو گروه تقسیم میکند؟ شرکت کنندگان در صفین و غائبان از آن. آیا این احتمال وجود دارد که این خطبه، یا دست کم، این عبارتِ از آن در نهروان ایراد شده باشد؟!
نکته چهارم - اینکه در متن خطبۀ منقول در شرح ابن ابی الحدید، و نیز در شرح مختصر ملافتح الله کاشانی صاحب منهج الصادقین، بر نهج البلاغه، چاپ سنگی ۱۳۱۳ قمری، ، در خطبه مورد بحث که به شماره ۱۴۴ ضبط شده، این عبارت محذوف است. یعنی بعد از جمله (و قد کانَت هذهِ الفِعلَه)، عبارت (و لَقد کُـنّا مع رسولِ الله) را آورده است. بنابراین جملۀ مورد بحث ما (و الله لَئِن اَبَـیتُها...) را فاقدند.
از اینرو این احتمال وجود دارد که امیرالمؤمنین (ع) این عبارت را در شأن قبول خلافت فرموده باشد، و سید رضی آن را در میان این خطبه جا داده باشد.
نکتۀ پنجم - اگر چنانچه امیرالمؤمنین (ع) این عبارت را هم اصلاً نفرموده باشد، یا در شأن «حکمیت» گفته باشد، اما خُطَب و جملات بسیاری در این معنی دارد که حکومت و خلافت را طالب نبوده است، و به خواست مردم آن را پذیرفته است. مضافاً بر اینکه حضور آن حضرت در صفّین و مقابله با معاویه، ناشی از بیعتی است که مردم بر سرِ حکومت با او کردهاند، و بر آمده از مسؤولیتی است که به موجب آن بیعت، بر دوش او نهادهاند (یعنی خلافت). براین پایه، اگر بگوید طالب حکمیت نبوده است، گویا تکرار کلمات پیشین او در مدینه بوده است که فرموده: «طالب خلافت نیستم و آن را به هر کس بسپارید من از همه شما نسبت به اوشنواتر و فرمان بردارتر خواهم بود.» (خ ۲۲)
نکته ششم- این استدلالات را البته بدان جهت نیاوردهام که خطاء پوشی کرده باشم و اشتباه ناشی از قلّت علم خود را توجیه نمایم، بلکه اطالۀ کلامم بدان سبب است تا بنمایانم که عبارت مذکور در محل سهو و اشتباه قرار دارد، خصوصاً که مغنیه در شرح خود، مرجع ضمیر «هاء» را حکومت دانسته است. توضیحات او را از نظر میگذرانیم، در مجلد دوم، ص ۲۲۴ مینویسد:
«مرجع ضمیر «هاء» در «اَبَـیتُها» حکومت است و معنای آن این است که امر حکومت نه واجب است نه حرام، و هرکس که آن را پذیرفت میتواند هر وقت که بخواهد از آن عدول نماید. پس امام علیه السلام هم میتواند آن را قبول کند یا نپذیرد. بلکه میتواند قبول کند و سپس ردّش نماید. یا برعکس، بر حسب آنکه اقتضاء حال چه باشد. و هیچ خلافی در مذاهب نیست که «ولیّ»، میتواند بر اساس مصلحت، وجوداً و عدماً، تصرف در امور نماید.»
همانطور که پیش از این هم گفتم، نقل نظرات مرحوم محمد جواد مغنیه، از شرحی که بر نهج البلاغه نگاشته، از آن رو حائز اهمیت است که اولاً از بزرگان علماء شیعۀ لبنان است، و ثانیاً دیدگاههای او برآیند عقاید بزرگان علماء شیعه در اعصار گذشته در این باب می باشد. البته بسیارند از نویسندگان قدیم و جدید از اهل سنت که در خصوص خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام کتاب یا رساله یا مقاله نوشتهاند، از جمله شیخ محمد عبده، عبدالکریم الخطیب، طه حسین و امثال اینها.
نکتۀ ششم - آیا حکومت و حکمیت میتوانند به یک معنی باشند، همیشه، یا در پارهیی از اوقات؟!
نگاهی به کتب لغت بیندازیم:
المنجد: حَکَم یَحکُمُ؛ حُکماً و حکومةً: بالامرِ و لِلرَّجُلِ، او علیه و بیَنهُم؛ قَضی و فَصَلَ. حکم کردن به امری و به سود شخصی و بر ضد شخصی، یا میان اشخاصی، داوری کردن و فیصله دادن.
حکَمَ یحکُمُ حُکماً و حکومةً؛ فی البلاد، تَوَلّی ادارةَ شؤونها فهو حاکم.
حکمرانی کرد در شهرها. یعنی متولی ادارۀ امور و شؤون آنها شد، پس او حاکم است.
الحَکَم؛ الحاکم و الفاصل؛ یُستَعمل للمفرد و الجمع، المُـنـَفِّذ لِلحُکم.
به معنای حاکم و جدا کننده است، هم برای مفرد و هم برای جمع استعمال میشود، مجری حکم.
الحاکم؛ ج حُکّام و حاکمون؛ القاضی. المنفِّذُ للحُکم / الحکومة: ارباب السیاسةِ و الحُکم، الهیئةَ الحاکمةُ المؤلّفةُ مِمَّن یَتَوَلَّون ادارةَ شؤون البلاء: ارباب سیاست و حکمرانی، هیأت حاکمۀ متشکل از کسانی که ادارۀ امور کشور را بدست میگیرند.
قاموس فیروز آبادی ـ الحُکم بالضمِّ؛ القضاء (داوری کردن)
و قد حَکَمَ علیه بالامر، حُکماً و حکومةً و حَکمَ بینهم؛ کذلک و الحاکم، منفّذُ الحُکم. کالحَکَمُ.
میبینیم که در قاموس، حاکم و حَکَم را به یک معنی آورده ضمناً معنای ادارۀ شؤون شهر را نیاورده، پس در نظر او «قضاء» هم داوری بین خصوم است و هم ادارۀ امور. اما «حکمیت» که یک مصدر جعلی است و در زبان فارسی ساخته شده، در کتب لغت عرب نیامده، و به جای آن همان مصدر «حُکم و حکومت» را بکار بردهاند. پس «حکومت» هیأت دولت است به معنای امروز، و اعمال قدرت از طریق آن، و هم منصب قضاء و داوری است.
الرائد: حکَمَ یحکُمُ حُکماً و حکومةً؛ بالامرِ، او لَه، او علیه، او بینَ القومِ، قضی، فَصَلَ. حَکَمَ الـبَلَدَ؛ تولّی ادارَةَ شُؤونه و سیاسَةَ شعبِه.
الحَکَمَ؛ ج الحَکَمَة: الحاکم، القاضی، الفاصِل بین المُتـنازِعَین.
الحُکم: ج احکام: القضاءُ بِالعدل، توَلّی ادارَة شُؤونِ البلاد و سیاسةَ شَعبِها. الحِکمة؛ العِلم.
در این لغت نامه هم مثل المنجد و قاموس، حَکَم را، هم در معنای حاکم و متولی ادارۀ شؤون مملکت و مردم آورده، و هم به معنای قاضی. مصدر آن، «حُکم» را هم به همین مفهوم ذکر کرده است.
لغتنامۀ دهخدا- حُکم: حکومت، امر، مثال فرمودن، احتکام، تحکُّم، امر کردن، فرمان دادن، حکم راندن، فرمان، دستور، فرمان دادن، فتوی دادن، رأی دادن قاضی.
دهخدا در بیان معانی «حُکم» از نفایس الفنون مطلب زیر را آورده است:
«(اصطلاح فقه و اصول) بدانکه «حُکم» عبارتست از خطاب باریتعالی متعلق به افعال متکلفان به اقتضاء، شامل وجوب و نَدب و حرمت و کَراهت. چه آن اقتضاء فعل بُوَد یا اقتضاء ترک. و برهر دو تقدیر، یا منع از نقیض بُوَد یا بیمنع. اگر اقتضاء فعل بود با منع از نقیض، که ترک است، وجوب و فرض مرادف اوست، پیشِ اکثر، و اگر بیمنع از نقیض بُوَد، ندب و سنت و نقل است، و اگر اقتضاء ترک بُوَد با منع از نقیض، که فعل است، حرمت و حظر مرادف اوست، و اگر بیمنع از نقیض، کراهت. پس از اینجا معلوم میشود که احکام پنجند: وجوب، ندب، حرمت، اباحت، کراهت، و افعال را به اعتبار تعلق این احکام بدان واجب و مندوب و محظور و مکروه و مباح خوانند.
حَکَم: داور، حکم کننده، حاکم، قاضی، داوری کننده.
حَکَمیت: مصدر جعلی است، میانجیگری در ترافع. داوری.
نکتۀ هفتم - مرحوم دکتر صبحی صالح در کتاب تحقیقی خود تحت عنوان «النُظُمُ الاسلامیه» در صفحۀ ۲۵۱ مینویسد:
«حسبُنا ان الاسلام وضع للحکم قواعد العدل و الشوری، و ان النبی فی مجتمع الصحابة کاد یؤلف حکومة کاملة تدبّر للدولة منهاجها، و تضع لها تخطیطها و نظامها، مع تقدیر مقتضیات المصالح و دواعی الحاجات. فها هو ذا القرآن یأمر الحکام بالعدل امراً صریحاً: «وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَينَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ» و قد یتناول هذا النص اول ما یتناول حکم القضاء، و لکنّ صیاغته الشاملة تعمّ بلا ریب عدل السیاسة و تدبیر شؤون الرعیة، فلا موجب للتقیید، و لا مسوّغ للتخصیص. و هو ضرب من العدل لا یمیل له میزان، فلا یتأثر بالقربی و الحنان، و لایتغیر بالتباغض و الشنأن: «وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَى»، و «وَلَا يجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى». وها هو ذا الرسول علیه السلام یتحدث عن أحبّ الناس الی الله یوم القیامة و أقربهم منه مجلساً فیراه اماماً عادلاً، و عن أبغض الناس الی الله یوم القیامة و أشدهم عذاباً فیراه اماماً جائراً. و ذلک یقطع فی أن العدل المقصود هو عدل الائمة و الحکام، و لیس مجرّد عدل الاخلاق القائم علی التوازن و الاعتدال، کما فی قوله تعالی: «إِنَّ اللَّهَ يأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ». و إن یفرض القرانُ و السنّة العدلَ علی الحکام، فقد فَرَضا علی الرعیة الطاعة و التقید بالنظام.
ترجمه- ما را بسنده است که اسلام برای حکومت، قواعد «عدل و شوری» را وضع نمود، و اینکه پیامبر، در آستانۀ تشکیل حکومتی کامل، در میان صحابه بود، تا روش و منهاج دولت را تدبیر کند، و نقشه و نظام آن را وضع نماید، همراه با محاسبۀ مقتضیات مصالح و انگیزههای نیازها، پس همین قرآن است که حاکمان را به عدالت، به صراحت، فرمان میدهد؛ وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَينَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ (نساء ۵۸). این فرمان اول چیزی را که نشانه میرود، حکم قضاء (داوری) است، اما بافت و ترکیب فراگیر آن عدل در سیاست و تدبیر شؤون ملت را هم بیتردید در بر میگیرد. پس موجبی برای مقید کردن و بهانهیی برای تخصیص زدن وجود ندارد. و این گونهیی از «عدل» است، هیچ میزانی بدان منحرف نگردد، و هرگز از خویشاوندی و دلسوزی متأثر نمیشود، و نیز به کنیه توزی و بدخواهی متغیر نگردد. وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَى (انعام ۱۵۲). وَلَا يجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى (مائده ۸). و این شخص رسول علیه السلام است که از محبوبترین مردم نزد خدا و نزدیکترینشان به او در روز قیامت سخن میگوید، که او «امام عادل» است. و نیز از منفورترین آنها نزد خدا و سخت عذابترین آنها را در روز قیامت، که «امام جائر» است. و قطعاً مراد قول رسول از «عدل مقصود» عدل پیشوایان و حاکمان است، و تنها به مفهوم عدل اخلاق قائم بر توازن و اعتدال نیست. چنانکه فرموده: إِنَّ اللَّهَ يأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ (نحل ۹۰). پس اگر قرآن و سنت، «اجراء عدالت» را بر حاکمان واجب سازد، پس محققاً، بر ملت اطاعت از آن و تقید بر آن را هم واجب ساخته است.»
صبحی صالح در صفحۀ ۲۵۴ همان کتاب مطلبی را از کتاب «الفتنة الکبری» تألیف طه حسین میآورد که گفته است:
«و الاسلام لم یسلب المسلمین حریتهم، و لم یُلغ ارادتهم، و لم یملک علیهم أمرهم کله، و انما ترک لهم حریتهم فی الحدود التی رسمها لهم، و لم یُحصِ علیهم ما ینبغی ان یفعلوا، و کلّ ما ینبغی ان یترکوا، و انّما ترک لهم عقولاً تستبصر، و قلوباً تستذکر، و أذِنَ لهم أن یتوخّوا الخیر و الصواب، و المصلحة العامة و المصالح الخاصة، ما وجدوا الی ذلک سبیلاً.»
اسلام آزادی مسلمانان را ابداً سلب نکرده است، و ارادۀ ایشان را بیاثر ننموده است و همۀ امور ایشان را به تملک خود درنیاورده است، و جز این نیست که در مرزهایی که برای ایشان ترسیم نموده آزادیشان را عطاء کرده است، و همۀ آنچه را که انجام یا ترکش برای ایشان شایسته است احصاء ننموده، و اما عقلهایی مر ایشان را وانهاد تا بدان بینش یابند، و دلهایی را تا بدان پند گیرند، و ایشان را اجازت داد تا پیوسته در پیِ کسب خیر و صواب باشند، و نیز مصالح فرد و جامعه، خلاصه هر عملی که مفید باشد برای وصول به این هدف.
صبحی صالح بحث خود را در این فصل با این عبارات به پایان میبرد:
«و الخلاصة ان الرسول الکریم لم یلحق بالرفیق الاعلی الاّ وقد خَطا بالسیاسة الرشیدة خُطُوات واسعة أتاحت للراشدین بعده أن یکملوا بتجاربهم ما بدأ، و أن یضمنوا للناس العدل و الحریة، و یحموهم من العسف و الجور، و یرسّخوا فی نفوسهم فقه القواعد العامة التی نادی بها رسول الاسلام، و التی یمکن تلخیصها فی الاصول الاربعة التالیة:
۱- أن الوَلاء للأمة یحل محلّ الولاء للقبیلة. ۲- أن الأخوّة الدینیة هی اساس النظام الاجتماعی. ۳- أن الحاکم المسلم ـ بأی اسم یُسمّی ـ یَجمع فی آنٍ واحد سُلطَتَیِ الدنیا و الدین. ۴- أن الشوری بین الحکام و المحکومین هی الاسلوب المفضّل لضمان التوازن الاجتماعی.»
و خلاصه آنکه رسول کریم به رفیق اعلی نپیوست تا آنکه گامهای بلندی را در ایجاد سیاستی کمال یافته برداشت. و همین امر به (خلفاء) راشدین بعد از او فرصت داد تا با تجارت خود، آنچه را که او شروع کرده بود به قوام آورند، و عدالت و آزادی را برای مردم ضمانت کنند، و از سرکوب و ستم محفوظشان دارند، و در نفسهاشان فهمِ قواعد عامّه را رسوخ دهند، همان قواعدی را که رسول اسلام منادی آن بود، و شاید بتوان در چهار اصل زیر خلاصهشان کرد:
۱- ولاء امّت جایگزین ولاء قبیله میگردد ۲- برادری دینی اساس نظام اجتماعی است ۳- حاکم مسلمان ـ به هر اسمی که خوانده شود ـ در آنِ واحد قدرت دنیا و دین را دارد ۴- شوری بین حکومت گران و حکومت شدگان، اسلوب برتر برای ضمانت توازن اجتماعی است.