تحلیل داستان های قرآنی

در تحلیل داستان های قرآنی دانستن چند نکته راهگشاست:

 اول دانستن این که قرآن به تصریح خود متشابه و محکم دارد.

دوم این که معیار تفکیک متشابه و محکم، شدت اختلاف نظری است که در مورد معنای یک آیه وجود دارد. در مورد درک و فهم داستان هایی چون خلقت آدم و رانده شدنش از بهشت و هابیل و قابیل و هاروت و ماروت و تصویر قرآن از بهشت و جهنم و آن قبیل، اختلافات حداکثری است و چون و چراها و سوال های عدیده ای در مورد  قسمت های مختلف آنان وجود دارد. لذا آیات مربوط به این داستان ها را باید در رده آیات متشابه دسته بندی کرد و استدلال کرد که اگر متشابه نمی بودند، معنای آن ها به این شدت مورد اختلاف و معرکه آرا نمی شد. اصولا واژه "متشابه" یعنی تشبیه شده در قالبِ مثال و داستان و تمثیل. لذا داستان ها و امثله قرآنی از جمله متشابهات آنند.

سوم به عنوان یک اصل کلی و راهبردی در مواردی که در فحوا و معنای نص،" ِان قلت" های فراوان وجود دارد، باید از نص عدول کرد و به تأویل گردید. اما تأویل متشابهات به گفته قرآن باید از قبیل رسوخ در علم باشد یعنی من عندی و دلبخواه نباشد بلکه روش مند و معقول، سازوار و سیستماتیک باشد.

چهارم در میان تفاسیر و تاویلات مربوط به آیات متشابه باید تفاسیر و تئاویلی را برگزید که اولاً بیشترین نزدیکی را به نص داشته باشد، ثانیاً با مسلمات عقلی در تضاد نباشد و ثالثاً با محکمات اخلاقی در تعارض نباشد و رابعاً با روح و جوهر و گوهر قرآن و حکمت مورد نظر شارع هماهنگ باشد و خامساً به حال مشی عملی و زیست مسلمانانه و مومنانه ما مفید باشد. مثالی بزنیم:

 در قصه هاروت و ماروت "ان قلت" زیاد است. ظاهراً داستان این است که دو فرشته مدعی شده اند می توانند بدون آلوده شدن به گناه همچون انسان ها زندگی کنند و خداوند آن ها را آزمایش می کند و چون مانند سایر آدمیان آلوده می شوند، آن ها را در چاهی در بابل به بند می کشد.

آنچه از این داستان معقول و مفید است دانستن این نکته است که مقام و موقعیت انسانی محتملِ دوگانه "ثواب/گناه" است و مقام فرشتگی مقام بی اختیاری و اطاعت. بقیه ماجرا زوائد ناموجه و غیر قابل قبول است.

یا مثلاً آقای عبدالعلی بازرگان آن را دو فرشته وشانی می داند که با سحر مبارزه می کردند ولی مردمان از آموزه های آنان به عنوان سحر استفاده می کردند . این تفسیر با متن آیه که در مورد بری بودن اعمال حضرت سلیمان از سحر صحبت می کند سازگار است و به حال زندگی مؤمنانه هم مفید است و با نص آیه هم نزدیک است ولی این که دو فرشته بخواهند با خدا محاجه  کنند و نتوانند از عهده ادعا برآیند و خداوند آن ها را در چاهی بر بند کشد بیشتر به اسرائیلیات شباهت دارد و نکته و پیام مفیدی هم ندارد و با خلقت معصوم فرشتگان و عدالت پروردگار هم ناسازگار است.

داستان خلقت آدم  و عالم :

در روایت سنتی خداوند زمین و آسمان ها را در شش روز خلق می کند . روز هفتم را استراحت می کند یا تعطیل می کند . سپس با دستان خود گل آدم را سرشته می کند و از نفس خود در او می دمد. فرشتگان به خلقت آدم معترضند چون می دانند او خونریزی و فساد بر زمین راه می اندازد اما خدا علم الاسماء را به آدم می اموزد و فرمان می دهد تا ملائک بر او سجده کنند . شیطان سرباز می زند و تهدید به گمراه کردن بنی آدم می کند و با گمراه کردن بشر او را وادار به خوردن از درخت ممنوعه و هبوط می کند. آدم پشیمان می شود و توبه می کند. دارای فرزندانی می شود . هابیل کشاورز است و قابیل دامدار و قابیل برادرش را به خاطر عشق به خواهر دوقلوی او می کشد.

داستان خلقت آدم و شیطان و اعتراض فرشتگان را باید با خوانش سمبلیک فهمید. قبل از آدم موجود آگاه و مختاری وجود نداشته و فرشتگان می دانند که موجود مختار می تواند در ارض فساد کند و خون بریزد. لذا به نوعی به خداوند اعتراض می کنند اما خداوند چیزی می داند که آنها نمی دانند و آن طرح سناریوی انسان آگاهی است که "علم الاسماء" می داند یعنی آگاه است. عقلش کار می کند . می تواند فکر کند و انتخاب کند و اختیار دارد که گناه کند و عقاب آن را با هبوط بپردازد . فرشتگان می گویند "لا علم لنا الا ما علمتنا" چون آگاهی و اختیار ندارند.

از طرفی ملائکه هم سمبل عقلانیت و اسباب مدیریت جهان اند که باید درخدمت بشر باشند و معنای سجده ملائک هم این است که عقل و اسباب و عدل در اختیار بشرند اما نفس، که شیطان است ابا می ورزد و استکبار پیشه می کند. عقل به انسان سجده می کند و نفس او را به گمراهی می کشاند. بهشتی در عالم بالا در کار نبوده است. شجرة ممنوعه هم دایرة مناهی الهی است که انسان به واسطة اختیار می تواند در آن دایره ممنوعه ورود کند و از آن میوه ممنوعه بخورد. ولی ورود در این دایره مساوی هبوط و تسلیم شدن به شیطان است. به همین علت از فعل جمع" اهبطوا "ستفاده می شود که فعل جمع و در نتیجه ناظر به همه انسان هاست در حالی که آدم و حوا دو تن بیش نبودند و باید از فعل تثنیه "اهبطا "برای آن ها استفاده می شد.

سناریوی خداوند که فرشتگان از آن بی خبرند خلقت موجودی است که می تواند آگاه باشد، اختیار گناه و ثواب داشته باشد ، وسوسه شود و انتخاب کند و در عین حال می تواند توبه و بازگشت هم بنماید.

نقش زن هم برخلاف اسرائیلیاتِ مرد سالارانه در این فریب خوردن و هبوط ، انحصاری نبوده است. قرآن اصلاً نام حوا را نمی برد و در سورة بقره (38 ـ30 ـ 36) و اعراف (21 ـ 22)  می فرماید شیطان هر دو را لغزاند.

این که انسان به خاطر خوردن سیب و گندمی که اولاد و ابنای او هر روزه می خورند از بهشت رانده  شود از مجازات های پادشاهان بوالهوس آن روزگار اقتباس شده. بنابراین اگر بخواهیم نصوص ظاهری آیات را جدی بگیریم دچار تعارضات عدیده می شویم؛ چنانچه مفسران سنتی هم بدان دچار شده اند. از قبیل این که فقط خدا لایق سجده است و سجده فرشتگان بر آدم معنی ندارد ولی اگر سجده را به معنای در خدمت انسان بودن فرشتگان بفهمیم مشکل حل است. همین طور در مورد علم الاسماء ده ها تعبیر و تفسیر من عندی و ساختگی وجود دارد ولی تعبیر آن به "آگاهی"  مشکل را حل می کند. در مورد اعتراض فرشتگان هم اصولاً ملائکه بنابه ساختار وجودیشان نمی توانند معترض باشد و این که اگر شیطان از جنیان بود چرا از او هم خواسته می شود به انسان سجده کند. این که فرشتگان از کجا می دانستند انسان کارش به سفاکی و خونریزی و فساد می کشد و قس علیهذا.

روایت مجمل قرآن از این ماجراها باعث شد،که مفسران دنبال منابع مختلفی جهت تکمیل وقایع و تفصیل آن بگردند . مثل افزودن داستان خوردن از میوه ممنوعه و نوع آن میوه . هبوط بشر ماجرای هابیل و قابیل و قس علیهذا.

اگر بخواهیم از تناقضات و مشکلات تفسیری این داستان بگریزیم، ناچاریم آن را در قالب یک اسطوره ببینیم و بکوشیم با متدولوژی های اسطوره شناسانه ، حقایق مورد نظر را از دل آن استخراج کنیم.

چه معنی دارد که خدا آدم را از خوردن یک خوراکی حلال منع کند؟ بحث نباید بر سر خوردن سیب یا گندم باشد. بلکه بحث بر سر خودداری و کف نفس و کنترل است که از آدم، انسان می سازد. خداوند انسان را مختار و آگاه می آفریند یعنی علم الاسماء را به او می آموزد و آنگاه او را بر سر دو راهی اطاعت یا نافرمانی می گذارد . انسان تنها موجودی است که انتخاب می کند و می تواند هم گناه کند و هم توبه کند. آدم و حوا قادر به کف نفس نبودند چون ناقص بودند آن ها به غریزه و دلخواه خود، یعنی نفسانیت خود تسلیم شدند و برهنه شدند. یعنی به مرز غریزه رسیدند. اما این هبوط و نزول که حاصل نافرمانی و گناه است ، پایان کار نیست . به خود آمدن ، اعتراف به گناه و ظلم به خود و خلاصه توبه و تقوی، راهی برای بازگشت به بهشت گمشده است. و البته بهشت هم مکان خاصی و آن هم در عالم بالا نبوده. در واقع هبوط امری معنوی است و نه مکانی.

خلقت آسمانها و زمین در 6 روز و تعطیل روز هفتم هم آشکارا با قول "کن فیکون" در تضاد است و اصولاً تصور خدای داخل در زمان و مکان با شان لازمانی و لامکانی بودن او منافات دارد. لذا ماجرا را باید سمبولیک و رمزی و از مقوله اسطوره تلقی کرد.همین طور است داستان خلقت بشر به دست خود خداوند از گل که نوعی فرافکنی ذهنی و تشبه به کارگاه کوزه گری و مجسمه سازی است. با رمز گشایی از این اسطوره می توان به حقایق پس پشت آن ها دست یافت.

داستان قتل هابیل به دست قابیل از سر حسادت و به خاطر ازدواج با خواهر دوقلوی او را نیز می توان تا حدودی موید نظریه های فرویدی در رمز گشایی از اساطیر دانست و دامداری و کشاورز بودن آن ها را رمزی از پیشرفت ها و مراحل تاریخی دانست که بشر از سرگذرانده چنانچه مورد نظرمرحوم شریعتی بود.

و مهم این نکته است که بدانیم اساطیر افسانه و دروغ نیستند بلکه علم زمان خود بوده اند. مردم این اساطیر را در قالب فهم خود ریخته اند و خداوند هم با مردم در قالب فهم شان سخن گفته است. خداوند با مردم به زبان فلاسفه و متکلیمن و زبانشناسان و اسطوره شناسان سخن نمی گوید . به زبان خودشان حرف می زند و کار "راسخون در علم" این است که به چشم متشابه در این آیات بنگرند و با استخراج و تصفیه این مفاهیم، از معانی حقیقی و پنهان آن ها رونمایی و گره گشایی نماید.