دکتر سروش -نماز گزاردن و چرایی شیوه آن :

در اینجا مطلب مکتوب زیر از سخنرانی تفسیر سوره حدید قسمت اول و فایل تصویری مربوط به سخنرانی تابستان امسال در لندن (سلسله مباحث مدرسه مولانا، اپیزود 2، درس 3) اخذ شده اند.

 

در واقع ما که نماز می خوانیم، خم می شویم، می گوئیم سُبحَانَ رَبی اَلعَظیمِ وَ بِحَمدِه، سجده که می رویم، سُبحانَ رَبی اَلاَعلَی وَ بِحَمدِه، در حقیقت یک جور حرکتیست که در پیامبر ایجاد شد.  وقتی که این احوال را در این عالم دید، در واقع تبعیت کرد از این وضعیت، همپایی و هماهنگی کرد با این عالمی که می دید در خروش است، لذا خودش هم خروش برمی آورد. همه ی این اتفاقات در همان غار (حَرا) افتاد. هرچه بود به هرحال در آنجاها بود، هرچه که بر او پیدا شد و کشف شد، و حتی حرکاتی که بدن او به تبع روح او پیدا کرد که ما اسمش را می گذاریم "نماز خواندن". حتی این ذکری که برزبان او جاری شد.

آدم وقتی که حالتی در روح او پیدا می شود، این حالت به تن هم سرایت پیدا می کند، شما وقتی که یک کسی را دوست دارید و با او حرف می زنید، کلماتتان هم لطیف تر می شود، صدایتان هم آرام تر می شود.  وقتی که به کسی احترام می گذارید، خود به خود تعظیم می کنید، بدنتان هم خم می شود.  اینها هیچکدام اعتباری و قراردادی نیست، اینها خودش این طوری می شود.  وقتی خیلی خوشتان می آید و تعجب می کنید، لبتان به لبخند باز می شود، وقتی غمناک می شوید، چهره تان گرفته می شود.  اینها هیچکدامش روی قرارداد نیست، این اتفاقها بطور طبیعی می افتد.  یعنی این تأثیریست که نفس روی بدن می گذارد، بدن را به دنبال خودش می کشد و به تبعیت وادار می کند.

پیامبر وقتی که غلغل اجزای عالم را می شنید که همه دارند تسبیح می کنند، خودش هم زبانش به تسبیح باز می شد. وقتی که این خضوع همه ی جهان را در مقابل خداوند می دید اصلا بی اختیار خضوع می کرد و خم می شد و به سجده می افتاد. خیلی طبیعی این اتفاقات برای او افتاده است، خیلی راحت، یعنی پیامبر این کشفی که در این جهان می کرد این چنین نبود که فقط در عرصه ی ذهن او و روح او باقی بماند، تن را به دنبال می کشاند، بدن را فرمان اطاعت از حالت روحی می داد و این هماهنگی فقط هماهنگی روحی نبود، هماهنگی جسمانی هم بود.  درست شبیه اینکه وقتی خیلی طربناک می شوید، بی اختیار به رقص هم می افتید و بدن حرکاتی می کند که این طرب روحی را نشان می دهد، و بیرون می ریزد. و در واقع نماز هم یک چنین چیزیست. یعنی یک نوع هماهنگی بدن است با نفس، با روح، به شرط اینکه روح به این تجربه نائل شده باشد که در مقابل یک عظمتی خضوع می کند و با یک جهانی هماهنگی می کند و صدای آنها را تکرار می کند، یعنی آنها تسبیح می گویند، این هم تسبیح می گوید. آنها خم می شوند، این هم خم می شود. آنها به سجده می افتند، این هم به سجده می افتد. مگر در قرآن نیست که "همه چیز سجده ی خدا می کنند"؟ (آیه اش را نمی خوانیم چون همه اینجا باید سجده کنیم).  و این اتفاق برای پیغمبر دقیقاَ بطور طبیعی افتاده بود. و به همین دلیل است که (همیشه گفته ایم و اینجا هم تکرار می کنیم که) آنچه در پیامبر اتفاق افتاد، ما مسیر عکسش را می رویم. یعنی او ابتدا از روحش شروع کرد و به جسمش رسید. ما از جسم آغاز می کنیم تا بلکه تأثیرات روحی در ما داشته باشد. یعنی او ابتدا روحش نماز خواند و بعد بدنش تبعیت از روح کرد. ما ابتدا نماز می خوانیم و حرکات بدنی انجام می دهیم به امید اینکه رفته رفته ارتقاء روحی پیدا کنیم و به آنجا برسیم.

تمام آن احوالی که برای آن بزرگوار حاصل می شد و آن کشف ها، تجربه ها، آن خلوت نشینی ها، شوقی که او را به عبادت برمی انگیخت، درست مثل یک تشنه ای که به آب احتیاج پیدا می کند، احتیاج روحی پیدا می کرد.  لذا این عبادت کردن یک کاری نبود که او با ملالت و یا از سر تکلیف بکند، خودش به عبادت اشتیاق پیدا می کرد. این پرستیدن، ستایش کردن، یک چیزیست در این آدم، آدم وقتی که یک محبوبی دارد، اصلا مایل است که به تکرار او را ستایش کند، و این یک نیاز روحیست. وقتی که در مقابل یک بزرگی هست، دوست دارد که خضوع خودش را نشان بدهد، دوست دارد بگوید که من نسبتم با تو نسبت متقارن و مساوی نیست، و من درجای پائین تری ایستاده ام. و این اظهار، این ابراز، وقتی که خصوصا پای ستایش در میان می آید، این ستایش ها روح آدمی را تغذیه می کند.  نمی شود که بر شما یک عظمتی متجلّی شود و شما همینطور ساکت بنشینید. البته یک وقتهایی هم ممکن است که آن تجلّی آنقدر عمیق و عظیم باشد که شما را خشک کند.  که به تعبیر مولوی:

پیـشِ شـیـری آهــویـی مدهوش شد

هستی اَش در هستِ او روپوش شد