ممنوعیت نقل حدیث

احمد بن حنبل، مسلم، دارمی، ترمذی و نسائی همه از ابوسعید خدری نقل می‌کنند که پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فرمود:
از من چیزی غیر از قرآن ننویسید و هرکس از من چیزی غیر از قرآن نوشته باید آن را محو کند. [۱]
۲]این حدیث در کتب یاد شده با الفاظ و عبارات گوناگون آمده که معنای مشترک همه آن‌ها همان بود که ذکر شد. البته احادیث دیگری از ابوسعید نقل شده که از پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) اجازه نوشتن حدیث گرفتند و پیامبر به آنان اجازه نداد. [۳]
منع کتابت حدیث از زمان ابوبکر به پیشنهاد عمر انجام شد و تا زمان عمر بن عبدالعزیز ادامه داشت.

مخالفت ابوبکر (رض) با نقل حدیث:

حضرت ابوبکر، روزى صحابه را جمع نمود و به آنان گفت: شما از پيامبر حديث نقل مى كنيد و البته در اين مورد با يكديگر اختلاف هايى داريد و به طور مسلّم پس از شما، مردم به اختلافات بزرگ ترى خواهند افتاد. بنابراين، از رسول خدا هيچ چيز روايت نكنيد و هر كس از شما سؤالى كرد بگوييد: در ميان ما و شما قرآن است; حلال آن را حلال بشماريد و حرامش را حرام بدانيد.( شمس الدين ذهبى، تذكرة الحفاط، چ هند، ج1، ص3ـ2 )

مخالفت عمر (رض) با نقل حدیث:

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدَةَ قَالَ: حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَيْدٍ، عَنْ مُجَالِدٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ قَرَظَةَ بْنِ كَعْبٍ، قَالَ: بَعَثَنَا عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ إِلَى الْكُوفَةِ وَشَيَّعَنَا، فَمَشَى مَعَنَا إِلَى مَوْضِعٍ يُقَالُ لَهُ صِرَارٌ، فَقَالَ: «أَتَدْرُونَ لِمَ مَشَيْتُ مَعَكُمْ؟» قَالَ: قُلْنَا: لِحَقِّ صُحْبَةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَلِحَقِّ الْأَنْصَارِ، قَالَ " لَكِنِّي مَشَيْتُ مَعَكُمْ لِحَدِيثٍ أَرَدْتُ أَنْ أُحَدِّثَكُمْ بِهِ، فأردْتُ أَنْ تَحْفَظُوهُ لِمَمْشَايَ مَعَكُمْ، إِنَّكُمْ تَقْدَمُونَ عَلَى قَوْمٍ لِلْقُرْآنِ فِي صُدُورِهِمْ هَزِيزٌ كَهَزِيزِ الْمِرْجَلِ، فَإِذَا رَأَوْكُمْ مَدُّوا إِلَيْكُمْ أَعْنَاقَهُمْ، وَقَالُوا: أَصْحَابُ مُحَمَّدٍ، فَأَقِلُّوا الرِّوَايَةَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، ثُمَّ أَنَا شَرِيكُكُمْ ": عمر ما را به كوفه اعزام كرد و خود تا «صرار» (محلى نزديك به مدينه) همراه ما آمد. سپس گفت: می‏دانيد چرا تا اينجا همراهتان آمدم؟ گفتيم به خاطر اينكه ما اصحاب رسول خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله و از انصار آن حضرت می‏باشيم. گفت: لكن به خاطر مطلبى كه خواستم برايتان بگويم و مايلم آن را به خاطر بسپاريد. شما وارد بر قومى می‏شويد كه اهل قرآن خواندن می‏باشند. وقتى شما را ديدند از شما طلب حديث از پيامبر صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله می‏كنند. برايشان نقل حديث نكنيد و قرآن را هم مجرد از غير آن كنيد (يعنى آيات آن را تفسير نكنيد). برويد و من هم با شما شريكم. چون به آنجا رسيديم گفتند:براى ما نقل حديث كنيد گفتيم: پسر خطاب ما را نهى كرد.( سنن ابن ماجه ج1 ص12 المؤلف: ابن ماجة أبو عبد الله محمد بن يزيد القزويني، وماجة اسم أبيه يزيد (المتوفى: 273هـ)، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، الناشر: دار إحياء الكتب العربية - فيصل عيسى البابي الحلبي، عدد الأجزاء:

 

 

 

ب- إنّ عمر حبس ثلاثة: ابن مسعود أبا الدرداء وأبامسعود الأنصارى فقال: لقد أكثرتم الحديث عن رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم. عمر، سه نفر؛ يعنى ابن مسعود، ابودرداء، و ابومسعود انصارى را زندانى كرد و به آن‌ها گفت: به اين خاطر شما را به زندان انداختم كه از رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، زياد حديث نقل مى‌كنيد.تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 7، الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى.مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ج1 ص149 المؤلف: أبو الحسن نور الدين علي بن أبي بكر بن سليمان الهيثمي (المتوفى: 807هـ)، المحقق: حسام الدين القدسي، الناشر: مكتبة القدسي، القاهرة، عام النشر: 1414 هـ، 1994 م، عدد الأجزاء: 10 .

 

ج-  الدراوردي عن محمد بن عمرو عن أبي سلمة عن أبي هريرة وقلت له: أكنت تحدث في زمان عمر هكذا؟ فقال: لو كنت أحدث في زمان عمر مثل ما أحدثكم لضربني بمخفقته.ابوسلمه از ابوهريره پرسيد: آيا در زمان عمر هم مانند حالا حديث مى‌گفتى؟ گفت: اگر در زمان عمر همانند حالا حديث نقل مى‌كردم، مرا با تازيانه اش مى‌زد.تذكرة الحفاظ، ج 1، ص12، المؤلف: شمس الدين أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَايْماز الذهبي (المتوفى: 748هـ)، الناشر: دار الكتب العلمية بيروت-لبنان، الطبعة: الأولى، 1419هـ- 1998م، عدد الأجزاء: 4.

 

قُرظة بن كعب، از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)، مى گويد: خليفه عمر مرا والى كوفه نمود. هنگامى كه عازم كوفه شديم، وى شخصاً پياده ما را و تا مسافتى دور همراهى نمود. آن گاه پيش از آن كه با ما خداحافظى كند، از ما پرسيد: آيا مى دانيد براى چه به بدرقه شما آمدم؟ گفتيم: براى اين كه ما صحابى پيامبر هستيم، خواستى ما را گرامى بدارى. پاسخ داد: آرى ولى چيزى را توجه كنيد و آن اين كه شما به شهرى مى رويد كه مردمش قرآن بسيار مى خوانند، پس به شما توصيه مى كنم كه آنان را به حال خود واگذاريد و از خواندن قرآن، به شنيدن حديث پيامبر مشغول نكنيد. از پيامبر كم تر حديث به ميان بياوريد. من نيز در اين كار با شما همكارى خواهم كرد.قرظه مى گويد: هنگامى كه وارد عراق شديم، مردم از ما خواستند حديث و گفتارى از پيامبر براى آنان نقل كنيم. به آنان گفتيم: خليفه ما را از نقل حديث باز داشته است.  از ترس خليفه حديثى نقل نكرديم.( سنن دارمى، ج 1، ص 85 / تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 4)

والى ديگر خليفه در بصره ابوموسى اشعرى نيز مى گويد: خليفه مرا والى بصره كرد و سفارش نمود تنها قرائت قرآن را در ميان مردم ترويج كنم.( 20ـ همان، از ابن كثير، البدايهوالنهايه، ج 8، ص 107) شعبى مى گويد: يك سال با پسر عمر همدم بودم حتى يك حديث از او نشنيدم!( ابن ماجه، همان، ص11، حديث 26)

عمر رض در بخشنامه اى مى نويسد: «لاكتاب مع كتاب الله و من كان عنده شيىء منها فليمحه.»;22 هر كس حديثى نزد خود دارد آن را از بين ببرد و با وجود قرآن هيچ نوشته اى نبايد باشد. در عين حال، مالك در كتاب الموطّأ، در اواخر كتاب صلاة آورده است كه «خليفه در كنار مسجد، مكانى جدا ساخت به نام «بطيحاء» و مى گفت هر كس قصد بلند كردن صدايش را براى انشاد شعرى دارد، در اين مكان شعر خود را انشاد كند! و خليفه به مغيرة بن شعبه، والى خويش در كوفه، نوشت: شعر شعراء، آنچه را كه از شعر جاهليت و زمان اسلام وجود دارد جمع آورى نموده و به آن ها استشهاد نموده و براى من گزارش كار بدهيد! تا اين كه روزى در يك اعلان همگانى اعلام نمود: «هر كس نوشته و حديثى از پيامبر دارد، بياورد تا در آن انديشه نماييم.»، مردم گمان كردند كه او مى خواهد در آن ها نظر كند و به گونه اى از آن ها استفاده نمايد و يا اين كه اختلاف ها را از ميان بردارد. پس از آن كه همه نوشته ها را آوردند، خليفه همه آن ها را به آتش سوزان سپرد.( محمد ابن سعد / طبقات الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، ج 5، ص 143 ذيل نام قاسم بن محمد بن ابى بكر)

 

یهودیان معتقدند دو تورات وجود دارد: یکی مکتوب و دیگری شفاهی. آنان معتقدند در تورات شفاهی تا زمان میلاد حضرت مسیح (علیه‌السلام) خیلی مسائل بوده و بعد از نابود شدن معبد سلیمان حدود چهارصد تا پانصد سال طول کشید که (میشنا) به وجود آمد، یعنی تلفیق تورات شفاهی و مکتوب. [۴]خلیفه دوم معتقد بود که مشنا همان تورات شفاهی است که باید از پدید آمدن چنین چیزی در اسلام جلوگیری کرد تا اسلام مانند یهود تحریف نگردد. [۵] با وجود این امروز چند تا میشنا داریم؟ در میان اهل سنت (حداقل شش) و در شیعه (چهار میشنا) شکل گرفته است. البته به نظر می‌رسد در پَسِ تفکر او این بود که چون فرهنگ عرب جاهلی شفاهی بوده است نه کتبی، اکنون که قرآن نوشته شده اگر چیز دیگری نوشته شود باعث کاهش ابهت قرآن می‌شود.ذهبی در تذکرة الحفاظ از مراسیل ابن ابی ملیکه نقل می‌کند:ابوبکر بعد از رحلت پیامبر مردم را جمع کرد و گفت: شما از پیامبر احادیثی نقل می‌کنید که در آن‌ها اختلاف دارید و مردم پس از شما، اختلافشان بیش‌تر خواهد شد. بنابراین از رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) چیزی نقل نکنید و اگر کسی از شما سؤال کرد بگویید: کتاب خدا بین ما و شما هست؛ حلال آن حلال و حرام آن را حرام بدانید. [۶] فلا تحدثوا عن رسول الله شیئاً فمن سألکم فقولوا: بیننا وبینکم کتاب الله فاستحلوا حلاله وحرموا حرامه) بنابر روایات مختلف وقتی عمر خواست سنن را بنویسد، از اصحاب نظرخواهی کرد و حدود یک ماه از خداوند راه خیر را طلب کرد تا سرانجام تصمیم گرفت چیزی ننویسد و گفت:وانی ذکرت قوماً کانوا قبلکم کتبوا کتاباً فاکبوا علیها وترکوا کتاب اللهوإنی واللهلاأشوب کتاب اللهبشیء ابداً؛ [۷] [۸] و سپس به شهرها بخش نامه کرد:هرکسی نزد او حدیثی از پیامبر موجود است آن را محو کند. (من کان عنده شیء فلیمحه) [۹]لذا روزی را به عنوان روز حدیث سوزان انتخاب کردند و تمام احادیث را سوزاندند و خودش اولین کسی بود که به این امر مبادرت کرد، همان گونه که در زمان پیامبر روزی را به عنوان روز خمرریزان معرفی کردند و هرکس خمر و شرابی در خانه داشت بیرون ریخت و از بین برد. بالاخره اندک اندک گفتن حدیث و نقل آن هم ممنوع شد و حتی کسانی که حدیث نقل می‌کردند بازداشت و مجازات شدند. روزی خلیفه دوم عبدالله بن حذیفه، ابودرداء ، ابوذر ، ابن مسعود و عقبه بن عامر را نزد خود فراخواند و آنان را به دلیل بازداشتن از نقل حدیث زندانی کرد که پس از کشته شدن خلیفه دوم توسط عثمان آزاد شدند. نقل قول قرظة بن کعب قصد سفر به عراق داشتم. عمر مرا تا صرار (موضعی نزدیک مدینه بدرقه کرد، سپس گفت: می دانید برای چه همراه شما آمدم؟ گفتم: قصد بدرقه و اکرام ما را داشتی. گفت: خواسته دیگری نیز داشتم، شما به شهری وارد می‌شوید که همه به زمزمه قرآن مشغولند؛ آنها را به حدیث مشغول نکنید. قرآن را زیبا کنید و روایت از رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را کم کنید. وقتی قرظه وارد عراق شد مردم از وی درخواست حدیث کردند و او جواب داد: عمر مرا از نقل حدیث نهی کرده است. (فلا تصدوهم بالاحادیث لشتغلوهم جودوا القرآن واقلوا الروایه عن رسول الله) [۱۰]روزی عمر به ابن مسعود و ابودرداء و ابوذر درباره نقل حدیث اعتراض کرد و سپس آنان را زندانی کرد و آنان تا هنگام مرگ خلیفه دوم در زندان به سر می‌بردند. سیره پیشوایان این مطلب را از مستدرک حاکم نقل کرد است [۱۱] نقل بخاری از سائب بن زید با طلحة بن عبیدالله، سعد بن ابی وقاص، مقداد بن اسود و عبدالرحمن بن عوف مصاحبت داشتم از هیچ‌کدام نشنیدم که از رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) حدیثی نقل کند، مگرطلحه که از جنگ احد سخن گفت. سیره پیشوایان این مطلب را از مستدرک حاکم به نقل از صحیح بخاری نقل کرده است. [۱۲] اگر به زید بن ارقم می‌گفتند بر ما حدیث بخوان می‌گفت: (کبرنا و نسینا؛ پیر شدیم و فراموش کردیم) و بعضی مانند سعید بن زید بن عمرو بن نفیل که یکی از عشره مبشره است بسیار کم حدیث نقل کرده و ابوعبیده جراح هیچ حدیثی در صحیح مسلم و بخاری ندارد. سیره پیشوایان این مطلب را از مستدرک حاکم نقل می کند. [۱۳] 

قرن دوم:

مرحله نخست جمع آوری احادیث:

با ورود به قرن دوم و آزاد شدن نقل و نوشتن حدیث از پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) توسط خلیفه بنی امیه یعنی عمر بن عبدالعزیز در سال ۹۹ هجری دو حادثه دیگر اتفاق افتاد:با آزاد شدن نقل از احادیث پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) آن قدر حدیث جعل کردند که دیگر حصر و حدی نداشت، به خصوص که حکومت وقت هم از نقل حدیث و نوشتن آن حمایت می‌کرد و طبیعی است که در این هنگام احادیث فراوانی وارد بازار حدیث شد که بسیاری از آن‌ها کذب بود.از طرفی دیگر تجارت و خرید و فروش حدیث به مانند امری متداول گردید.برای مثال از ده‌ها روایتی که در کتب اهل سنت آمده یک روایت نقل می‌شود:یعقوب بن ابراهیم بن سعد حدیث ابوهریره را از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) درباره نهی از شستن در آب راکد، هنگامی که نجاست برسد، حفظ بود و آن را در مقابل یک دینار روایت می‌کرد[۱۹] [۲۰]همچنین ملاکی ویژه برای تشخیص احادیث صحیح از کذب وجود نداشت و اصحاب پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) همگی دار فانی را وداع گفته بودند، به جز اندکی انگشت شمار و پیر. سرانجام نتیجه قیاس‌ها و استنباطهای خود را نیز به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نسبت دادند.

مرحله دوم تنقیح احادیث:

رفته رفته متفکران امت به فکر جمع احادیث صحیح افتادند تا احادیث صحیح را از بین هزاران حدیث باطل جدا کنند. آن گونه مرحله دوم یعنی جمع و تدوین احادیث صحیح آغاز شد.پس از صد سال نوشتن حدیث و تدوین آن به گونه رسمی آغاز شد.

بنابر نقلی موطأ مالک از اولین کتب حدیثی بود که پس از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در بین اهل سنت تدوین شد. پس از آن صحاح و مسندهای مختلف به وجود آمد. زمانی نیز به بررسی آن احادیث پرداختند و احادیث صحیح را از سقیم جدا کردند. نتیجه آن دوره صحاح سته بود.مالک بن انس، فقیه مدینه بود. تولد او را بین سال های ۹۱۵۱ ۹۳ هجری گفته‌اند و وفات او در سال ۱۷۹ بوده است. اهل سنت کتاب او را تلقی به قبول کرده اند. شافعی صحیح ‌ترین کتاب‌ها پس از قرآن را کتاب موطأ مالک می‌دانست. اضواء علی السنة المحمدیه، به نقل از شرح زرقانی، [۲۱]سیوطی در تنویر الحوالک از قاضی ابی بکر بن العربی نقل می‌کند:کتاب موطأ اصل اولی و صحیح بخاری اصل ثانی است اضواء علی السنة المحمدیه، به نقل از شرح زرقانی، [۲۲] و مالک صد هزار حدیث روایت کرد و ده هزار آن‌ها را در موطأ اختیار کرد و سپس پیوسته این احادیث را بر آن و سنت عملی پیامبر عرضه می‌کرد تا پانصد حدیث باقی ماند. اضواء علی السنة المحمدیه، به نقل از شرح زرقانی، [۲۳]از ابن الهباب، الکیا الهراس، ابهری و در شرح زرقانی بر موطا، نظیر عبارات گذشته یافت می‌شود. اضواء علی السنة المحمدیه، به نقل از شرح زرقانی، [۲۴]مالک حدود نود سال بعد از هجرت به دنیا آمد و اگر از سی سالگی هم نوشتن حدیث را آغاز کرده بود و از افرادی حدیث نقل می‌کرد که زمان پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را خوب درک کرده بودند و دست کم از زمان هجرت با پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بودند. در این صورت مالک با چهار واسطه از پیامبر نقل می‌کرده است وچنان‌که گذشت راویان اول یعنی صحابه چیزی از احادیث را ننوشته‌اند و بعد از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نیز حدیثی نوشته نشده است؛ زیرا در آن زمان نقل حدیث و گردآوی آن ممنوع بوده است. حال چگونگی انتقال احادیث از صحابه به تابعین و از تابعین به تابعینِ تابعین خود جای بحث دارد.باتوجه به بحث مرحله اول معلوم می‌شود که حق با عتیق یا زبیدی است که می‌گفت اگر مالک عمر بیشتری می‌کرد تمام احادیث موطأ را ساقط می‌کرد.

صحیح بخاریدومین شخصی که به جمع حدیث پرداخت، ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخاری فارسی بود. وی که در سال ۱۹۴ متولد شد و در ۲۵۶ درگذشت، برای تصنیف صحیح بخاری شانزده سال زحمت کشید. درباره وی می‌گویند: (از بین شش صد هزار حدیث، صحیح خود را استخراج کرده است.) [۲۵]اسماعیلی از او نقل می‌کند که گفته است: (الم أخرج فی هذا الکتاب الا صحیحاً وما ترکت من الصحیح أکثر)، [۲۶]خطیب بغدادی در تاریخ بغداد نقل می‌کند که بخاری گفته است:چه بسا حدیثی که در بصره شنیدم و در شام نوشتم و ای بسا در شام شنیدم و در مصر نوشتم! به او گفته شد: ای ابوعبدالله آنها را به تمام و کمال نوشتی؟ سکوت کرد.وی احادیث زیادی را از افراد ضعیف، کذاب، متهم و مجهول نقل کرده است. در فتح الباری حدود ۶۵ صفحه به ذکر اسماء این افراد و اشکالاتشان پرداخته است. [۲۷]

کتب شیعه:

علمای شیعه به چیزهایی که پس از عصر غیبت می‌نوشتند، (اصل) یا (کتاب) یا (تصنیف) می گفتند، مانند اصول اربع مئه . این اصول را پیوسته استاد بر شاگرد می‌خوانده است و در روایاتی که تصنیف نشده بود پیوسته شاگرد از استاد می‌شنید جمع آوری می‌کردند. این اصول اربع مئه به دست مشایخ ثلاث یعنی کلینی ، صدوق و دو نسل بعد یعنی شیخ طوسی رسید. کافی اولین کتاب شیعی است که از اصول اربع مئه نقل روایت کرده است. کتب اربع مئه را استاد بر شاگرد می‌خواند و شاگرد می‌نوشت و بعد استاد و شاگرد تطبیق می‌کردند و به هرجا می‌رسیدند می‌نوشتند (بلغ الی هنا) و استاد امضا می‌کرد.پس اولین نفر از مشایخ ثلاث محمدبن یعقوب کلینی متوفای ۳۲۹ است. صدوق، بعد از کلینی، کتاب (من لایحضره الفقیه) را در چهار جلد نوشت [۳۵]
سومین مؤلف، شیخ الطائفة محمدبن الحسن طوسی (متوفای ۴۶۰) کتاب های (تهذیب الاحکام) واستبصار ) را نوشت.

پانویس:


 

 

 

۱.

↑ کنز العمال، ج۱، حدیث ۱۰۰.

۲.

↑ کنز العمال ج۱۰، حدیث ۸۲۹۱۶.

۳.

↑ ترمذی، ج۲، ص۱۱، طبع هند.

۴.

↑ فهرست واره فقه هزار و چهارصد ساله اسلامی در زبان فارسی، ج۱، ص۲۵ ۲۶.

۵.

↑ الصحیح من السیرة النبی الاعظم، سیدجعفر مرتضی عاملی، ج۱، ص۵۵.

۶.

↑ تذکره الحفاظ، ج۱، ص۳، دارالاحیاء التراث العربی بیروت.

۷.

↑ ابن عبدالبر والبیهقی، به نقل اضواء علی السنه المحمدیه، ج۱، ص۴۷.

۸.

↑ تذکره الحفاظ، ج۱، ص۳.

۹.

↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۳، به نقل از اضواء علی السنه المحمدیه، ج۱، ص۲۰۶.

۱۰.

↑ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۳، به نقل از اضواء علی السنه المحمدیه، ص۲۰۶.

۱۱.

↑ مستدرک حاکم، ج۱، ص۱۰۲، بیروت، دارالمعرفه.

۱۲.

↑ مستدرک حاکم، ج۱، ص۵۶.

۱۳.

↑ سیره پیشوایان این مطلب را از مستدرک حاکم، ج۱، ص ۵۶.

۱۴.

↑ تحریم/سوره۶۶، آیه۲.    

۱۵.

↑ النصایح الکافیه، ج۱، ص۷۲ ۷۳.

۱۶.

↑ الصحیح من السیره، ج۲، ص۲۲.

۱۷.

↑ الصحیح من السیره، ج۲، ص۲۸۴-۲۸۵.

۱۸.

↑ درس‌هایی از تاریخ تحلیلی اسلام، رسول محلاتی، ج۲، ص۲۵.

۱۹.

↑ شرح سیوط بر سنن نسایی، ج۱، ص۴۹.

۲۰.

↑ کفایه، ج۱، ص۱۵۶.

۲۱.

↑ اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص۱۹۷-۲۹۶. به نقل از شرح زرقانی، اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص۲۵و۱۱.

۲۲.

↑ اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص ۱۹۷ ۲۹۶، به نقل از شرح زرقانی، اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص۲۵و۱۱.

۲۳.

↑ اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص ۱۹۷ ۲۹۶، به نقل از شرح زرقانی، اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص۲۵و۱۱.

۲۴.

↑ اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص ۱۹۷ ۲۹۶، به نقل از شرح زرقانی، اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص۲۵و۱۱.

۲۵.

↑ مقدمه فتح الباری، ج۱، ص۴، أضواء علی السنه المحمدیه.

۲۶.

↑ هدی السارع، مقدمه فتح الباری، ج۱، ص۴، اضواء علی السنه النبویه.

۲۷.

↑ مقدمه فتح الباری، ج۲، ص۱۱۲ ۱۷۶.

۲۸.

↑ اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص۳۰۸.

۲۹.

↑ اضواء علی السنة المحمدیه، ج۱، ص۹۴-۹۵.

۳۰.

↑ المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار، ج۱، ص۱۸، با اسانید متعدد.

۳۱.

↑ المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار، ج۱، ص۳۰.

۳۲.

↑ المعجم المفهرس لالفاظ أحادیث البحار، ج۱، ص۳۰-۳۲.

۳۳.

↑ المعجم المفهرس لالفاظ أحادیث البحار، ج۱، ص۸۳.

۳۴.

↑ المعجم المفهرس لالفاظ أحادیث البحار، ج۱، ص۱۳۹.

۳۵.

↑ المعجم المفهرس لالفاظ أحادیث البحار، ج۱، ص۲۷۸.

۳۶.

↑ نوارهای درسی رجال ایشان.

 

منع عمر از نقل حدیث:

«شعبى» مى‏گويد: «يك سال با پسر عمر همنشين بودم، از وى براى نمونه حتى يك حديث از پيامبر نشنيده‏ام!» (34)

و «سائب بن يزيد» مى‏گويد: از مدينه تا مكه با «سعد بن مالك» همسفر بودم، در طول سفر حتى يك حديث از پيامبر ص نقل نكرد!»(35)

-34ابن ماجه، همان ماخذ، ص‏11/

-35ابن ماجه، همان ماخذ، ص 12/

1. ابن وهب می‌گوید: «از مالک شنیدم که می‌گفت: عمر بن خطاب اراده کرده که احادیث را بنویسد ـ و شاید آنها را نوشت! ـ سپس گفت: لا کِتابَ مَعَ کِتابِ اللهِ؛ با کتاب خدا نوشته‌ای لازم نیست؛ این همان شعار «حَسْبُنا کِتابُ اللهِ» است که از زبان عمر نقل شده است».[1]

2. یحیی بن جعده می‌گوید: «عمر اراده کرد که سنّت را بنویسد و آن را نوشت. سپس رای او عوض شد و آن گاه به شهرها نوشت: در نزد هر کسی که چیزی از سنّت هست، آن را محو کند».[2]

3. محمد بن سعد نقل کرده است: «عمر بن خطاب تصمیم گرفت که سنّت را بنویسد و یک ماه در این باره، از خدا طلب خیر کرد! سپس تصمیم گرفت که نوشتن حدیث را نهی کند و گفت: من گروهی را به یاد آوردم که چیزهایی را نوشتند و یادداشت کردند و به آن روی آوردند و توجه کردند و کتاب خدا را ترک گفتند».[3]

صالح بن ابراهیم بن عبد الرحمن بن عوف از پدرش نقل کرده است: «سوگند به خدا، عمر از دنیا نرفت، مگر اینکه اصحاب رسول خدا را از مدینه گرد آورد که عبارت بودند از: عبدالله بن حذافه، ابودرداء، ابوذر و عقبة بن عامر، و به آنها گفت: چرا احادیث رسول خدا را در بلاد منتشر کرده‌اید؟

گفتند: ایا ما را از آن نهی می‌کنی؟ گفت: نه! (ولی) نزد من بمانید. سوگند به خدا، مادام که زنده‌ام، نباید از من جدا شوید. پس آنها را در مدینه نگه داشت تا از دنیا رفت».[5]

ابوجعفر طبری در تاریخ خود نقل کرده است: «عمر می‌گفت: قرآن را به حال خود گذارید و آن را تفسیر نکنید. از رسول خدا هم کمتر حدیث نقل کنید و من شریک شما خواهم بود».[8]

عمر به نهی و حبس افراد اکتفا نکرد، بلکه گاهی، افراد را توبیخ می‌کرد و می‌زد. ذاذان نقل کرده است: «عمر از مسجد بیرون آمد و با گروهی برخورد کرد که گرد مردی اجتماع کرده‌ بودند. سؤال کرد: او کیست؟ گفتند: ابی بن کعب است که در مسجد برای مردم حدیث نقل می‌کرد و مردم بیرون آمده‌اند تا از او سؤال کنند. تازیانه خود را بر سر ابی بن کعب زد. اُبی گفت: ای امیرالمؤمنین! چه می‌کنی؟

عمر گفت: عمداً می‌کنم (و می‌زنم). تو نمی‌دانی که این عمل، تو را مفتون و این جماعت را خوار و ذلیل می‌کند؟»[9]

1. عایشه گوید: «پدرم پانصد حدیث از رسول خدا ر جمع کرد. شبی دیدم که او در بستر نمی‌خوابد. اندوهناک شدم و به او گفتم: ایا بیمار هستی یا اینکه فکر چیزی تو را از خواب منع کرده است؟ صبح روز بعد به من گفت: دخترم! احادیثی که نزد توست، بیاور. وقتی آوردم، آنها را سوزاند. گفتم: چرا سوزاندی؟ گفت: ترسیدم بمیرم و این احادیث نزد من باشد، ولی آن گونه که به من فرموده، نباشد[17] و من آن را نقل کرده باشم[18] (در واقع درست نقل نکرده باشم).

2. از ابوهریره در صحیحین (مسلم و بخاری) 5374 روایت نقل شده است و فقط بخاری 446 حدیث از او نقل کرده است؛ در حالی که ابوهریره فقط سه سال از زمان پیامبر اکرم(ص) را درک کرد و در زمان خودش به دروغ‌گویی متهم بود و به وسیله عمر به خاطر خیانت به بیت المال شلاق زده شد،[32] .

در صحیح بخاری حدیثی از طریق ابوهریره، از پیامبر اکرم(ص) نقل شده و در آخرش اضافه می‌کند: «فقالُوا ... یا أبا هریره سَمِعْتَ هذا مِنْ رَسُول الله؟ قال: لا هذا مِن کیسِ اَبی هُرَیرة؛ گفتند: ای ابوهریره! ایا این مطلب را از پیامبر شنیدی؟ گفت: نه، این سخن از کیسه ابوهریره است».[33]

ابن حجر با همه تعصباتش می‌گوید: «حفاظ، 110 حدیث صحیح بخاری را که 32 حدیث آن را مسلم نقل کرده، مورد تردید قرار داده‌اند». آن گاه اضافه می‌کند که «بیشتر رجال احادیث بخاری، ضعیف هستند».[36]

پی‌نوشت‌ها

[1] . تدوین القرآن، کورانی، دارالقرآن الکریم، قم، ص368.

[2] . کنزالعمّال، متقی هندی، ج15، مؤسسه الرساله، بیروت، ص291.

[3] . الطبقات الکبری، محمد بن سعد، بیروت، دارصادر، ج3، ص287.

[5] . همان.

 [8] . تاریخ طبری، ج4، دارالمعارف، مصر، ص204.

[9] . تاریخ المدینة المنوره، ج2، ابن مشبة، دارالفکر، قم، ص691.

 [17] . راستی این می‌توانست دلیلی برای سوزاندن آن همه احادیث باشد؟ خردمندان داوری کنند.

[18] . کنز العمال، ج15، ص285.

 [32] . ر.ک: صحیح محمد بن اسماعیل بخاری، مکتبة الحمید احمد حنفی، مصر، کتاب البیوع و کتاب المزارعه.

[33] . صحیح بخاری، ج7، باب 1، بخش نفقات.

 [36] . مقدمه فتح الباری، علی بن حجر عسقلانی، قاهره، داراحیاء التراث، ج1، ص407؛ ج2، ص81.

تکرار:

ابوبکر که پانصد حدیث از پیامبر جمع آورى کرده بود، همه آنها را آتش زد(1)

و در همین راستا عمر به شهرها نامه نوشت که اگر کسى حدیثى را از پیامبر نوشته باید آن را از میان ببرد(2) و خود او نیز وقتى دید حدیث بسیار شده است ، به مردم دستور داد تا همه را نزد او آوردند، سپس ‍ فرمان داد تا همه را طعمه حریق سازند(3)

او افرادى مثل عبدالله ابن مسعود و ابا درداء و ابا مسعود انصارى را حبس نمود، تنها به این جرم که از پیامبر زیاد حدیث نقل مى کنند، آنها در مدینه ممنوع الخروج بودند تا بعد از عمر، که عثمان آنها را آزاد کرد. (4)

و در روایت دیگرى آمده است که عمر ابن خطاب از دنیا نرفت تا اینکه اصحاب پیامبر چون عبدالله ابن حذیفة و ابادرداء و اباذر و عقبه ابن عامر را از اطراف گرد آورد و گفت : این احادیثى که در اطراف از پیامبر پخش کرده اید چیست ؟ گفتند: آیا از این کار نهى مى کنى ؟ گفت : نه ، ولى نزد من باشید و تا من زنده ام حق ندارید از من جدا شوید، از شما حدیث مى گیریم و یا بر شما رد مى کنیم ، بدینسان بود که تا عمر زنده بود نزد او ماندند. (5)

و ابوبکر به بهانه اختلاف در احادیث مى گفت : از پیامبر چیزى حدیث نقل نکنید و هر کس از شما سؤ ال کرد بگوئید: میان ما و شما کتاب خداست . (6)

قرظة ابن کعب گوید: عمر به مشایعت ما که به عراق مى رفتیم آمد و گفت : مى دانید چرا شما را مشایعت کردم ؟ گفتیم : مى خواستى ما را احترام کنى ، گفت : علاوه بر آن ، کارى هم داشتم ، شما نزد مردمى مى روید که زمزمه اى مانند زمزمه زنبور عسل (در خواندن قرآن ) دارند، آنها را با احادیث پیامبر سرگرم نکنید، من نیز شریک شما خواهم بود، به همین جهت بود که هر وقت به قرظة مى گفتند براى ما حدیث بگو مى گفت : عمر ما را منع کرده است . (7)

مصیبت بزرگتر آنکه پس از شیخین ، دیگران نیز روش آنها را پیش مى گرفتند، و از احادیثى که زمان عمر روایت نشده بود منع مى کردند. عثمان ابن عفان بر منبر مى گفت : براى هیچکس جایز نیست ، حدیثى را که در زمان عمر و ابوبکر نشنیده روایت کند... (8)

معاویه نیز به دنبال همین سیاست ، که با اهداف او بسیار سازگارى داشت ، از احادیثى که در عهد عمر نبود، منع مى کرد. (9)

1-کنز العمال 5/237 و عماد ابن کثیر در مسند صدیق از حاکم نیشابورى (النص و الاجتهاد)

2- کنزل العمال شماره 4862 و جامع بیان العلم

3- طبقات ابن سعد 5/140

4- تذکرة الحفاظ ذهبى و ابن عساکر (اضواء على السنة المحمدیه)

5- تذکرة الحفاظ ذهبى و ابن عساکر (اضواء على السنة المحمدیه )

6- مآخذ قبل

7- حاکم در مستدرک ص 102 جلد 1 (اضواء على السنة المحمدیه )

8- ابن سعد و ابن عساکر (اضواء على السنة المحمدیه )

9- مسند احمد 4:99 (الغدیر ج 10 ص 351)