نسبت عقل و وحی از نظر دکتر دینانی

مجری: بعضی بر اساس جمله ای از عرفا می گویند طرق الی الله به عدد انفاس خلایق است و احتیاجی به وحی نداریم و هر کسی با عقل خودش راهی می تواند داشته باشد به سوی خدا و راه باز است و با کسب تجارب دیگران می توان به عالم غیب و مقام شهود برسیم اما عده ای در خودشان احساس تکلیف می کنند برمی گردند بسوی خلق و یک عده ای نه همان جا می مانند. آیا شما عقل را رهوار و رهپوی این طریق می دانید و یا نه خودش راهنما هم هست؟

دکتر دینانی: بله من از عقل صحبت کردم و حتی عقلانیت انسان را جنبه غیبی انسان دانسته ام و همه مشکلات در دنیای امروز به همین مسأله برمی گردد و ژرفای سهمناک عقل،هر کدام اشخاص بر اساس گمان خودش از عقل یک تفسیری دارد کسی که سیاستمدار است و کسی که اقتصادی است کسی که تکنیکی است و کسی که منطقی است همه اینها عقل است و عقل در همه اینها ظهور دارد اما اینها شئون عقل است و عقل پائین است و دنیوی یعنی عقلی که تجزیه می کند و گاهی عقل جمع می کند و به همان اندازه که تجزیه می کند ترکیب هم می کند، به همان اندازه که جدا می کند وصل هم می کند، به همان اندازه تفریق می کند جمع هم می کند اما اشخاص به حسب موقعیتی که در آن هستند از عقل همان دریافت را می کنند که خود درآنند اما عقل از همه اینها بالاتر است عقل در عین اینکه همه اینها هست از همه اینها بالاتر است و همه اینها مولود عقل هستند،عقل می تواند از سیاست و تکنیک و حتی منطق ارسطوئی هم بالاتر برود و عقل قدسی شود و یکی از صفات عقل قدسی بودن است،عقل همه اینها را می آفریند اما خود نباید گرفتار اینها بشود. امروزه همه علوم اگر ریاضی را ازش بگیری فرومی ریزند و بر اساس اندازه گیری ریاضی است و ریاضی عقلانی است اما آیا هر عقلی در چهارچوب ریاضیات محصور است؟ آیا ریاضیات خالق عقل است یا عقل خالق ریاضیات است؟ عقل خالق ریاضیات است ومنطق ارسطو عقلانی است و باز سؤال است که منطق با ریاضی توأم شده است که آیا منطق ریاضی شده یا ریاضیات منطقی شده است؟ خود ریاضیدانها می گویند ریاضیات منطقی شده نه منطق ریاضی شده یعنی اوج عقلانیت را هر منطقی دارد که حتی ریاضیات امروزه منطقی شده حالا آیا منطق خالق عقل است یا عقل خالق منطق؟ دقیقا" این عقل است که منطق را تنظیم کرده و فرمول داده و راه گشائی کرده بنابراین عقل همه اینها را سامان می دهد و نظم می بخشد حتی علم را می سازد اما خودش اسیر هیچ یک از اینها نیست پس عقل ضمن اینکه همۀ امور جهان را در تمام شئون اداره می کند اما فراتر از همه اینها می نشیند و نمی توانی به جائی برسی حتی در مقامات معنوی بگوئی بالاتر نیست بالاتر را عقل راهگشا است و آن عقل قدسی است این تعریفی که از عقل می کنم عقلی است که حد یقف ندارد عقل انسان آگاهی انسان است و آگاهی نتیجه عقل است. آگاهی انسان از آثار عقل است یعنی بدون عقل آگاهی نیست بلکه آگاهی انسان حد یقف ندارد و آگاهی و عقل یکی است و آگاهی از شئون عقل است و به هیچ مرتبه ای از آگاهی نمی رسی که حد یقف داشته باشد و بالاتر نباشد و من به آیه ای اشاره می کنم که فکر نکنید اینها را من می بافم ( و فوق کل الذی علم ) یعنی شما به هر مرتبه ای از علم و آگاهی که می رسی فوق آن مرتبه ای دیگر است. عقل انسان در ظاهر خیلی می تواند پیش برود که شاید در ظاهر لایتناهی نباشد اما سوی باطنی انسان وجهه باطنی انسان که کمتر اشخاصی باهاش سروکار دارند جنبۀ لایتناهی باشد و سیر در باطن پایانی که بعد از آن مقامی نباشد متصور نیست این راه همچنان بی پایان است و همچنین انسان سالک کسی است که در راه خدا گام برمی دارد و با فکر و ذکر است که به هر طرف برود راه خداست و اگر از سوی باطن برود باز بی پایان است و هر چه که می روی به پایانش نمی رسی، ظرفیت انسان تمامیت ندارد.

مجری: رابطه این عقل با وحی چگونه است؟

محی الدین می گوید عقل از آن جهت که می اندیشد حد یقف دارد اما از آن جهت که پذیرا است و پذیرنده است حد یقف ندارد حتی عقل ایمانی حد یقف ندارد حضرت علی می گوید: فی البرهة بعد البرهة و فی اضمان الفترات بها فی فکرهم و کلمهم فی ذات

مجری: استاد بلأخره خود عقل هم باید از یک منبعی راهش را دریافت کند، چیستی عقل مهم است و مأموریت عقل چیست در جهان هستی و مأموریت اصلی عقل چیست؟ متأسفانه امروزه از راه غیب دکان باز کرده اند درست است که راه ورود به غیب از ساحت عقل است اما این عقل چگونه ما را می برد و بر اساس چه قواعدی؟

دکتر دینانی: اشکال همین جاست که به اشخاص اجازه داده که عقل را در مقابل وحی قرار بدهند، یک تقسیم بندی خودمان می سازیم و گرفتار این تقسیم بندی غلط می شوییم و راه را تا آخر به خاطر تقسیم بندی اشتباه غلط می رویم این بین متفکران جهان از اول مسأله بود که نسبت عقل و وحی چگونه است یک عده این را از اول جدا کردند و خواستند بعد جمع بکنند وقتی که جدا هست باید با هم تعارض داشته باشد اما حالا خواستند جمع کنند و ابن رشد آمده کلمه توفیق به کار برده یعنی وفق دادن، جمع دادن و سازگار دادن و ابن سینا هم همین طور یک جور تلاش کرده وقتی ملاصدراهمۀ فلسفه اش نوعی سازگاری بین عقل و وحی است اما یک کلامی ابونصر فارابی گفت البته نترسم و بگویم خوب فارابی هزار سال نترسیده و گفته من چرا بترسم و می گویم.

مجری: استاد فارابی معتقد است: انبیاء از طریق خیال با عقل فعال متصل می شوند ولی فلاسفه از طریق عقلشان متصل می شوند و چرا ایشان شأن فلاسفه را بالاتر می داند؟

دکتر دینانی:سخن فارابی که قبل از ابن سینا، ابن رشد، ابن طفیل، ابن جابه، ملاصدرا و خواجه نصیر طوسی گفته است سخنی است که اعتبارش معروف است است و جای تأمل دارد و به نظر من فیلسوف مؤسس در جهان اسلام فارابی است او می گوید (( وحی تنزل عقل است )) تنزل فرود آمدن است یعنی وحی فرود آمدن عقل است. کدام عقل؟ عقل کل،هر انسانی به اندازه ظرفیت خودش عقل دارد و عقل معقول به تشکیک است یعنی سهمی از عقل کل دارد. عقل کل کجاست؟ عقل کل همه هستی را فرا گرفته است یعنی حتی می توانم به صراحت ادعا کنم که هستی ظهور عقل است این جهان یک فکرت است از عقل کل و هر انسانی که عقلی دارد بهره ای و شمه ای و شعاعی از عقل کل دارد و بهره مند است. آن عقل کل که همه هستی پرتو و تجلی و ظهور آن است آن عقل تنزل کرده و فرود آمده است در نبی. فرود چگونه می آید عقل وقتی فرود می آید فرود جسمانی نیست کلمۀ نزول به قطره باران هم اطلاق شده انا انزلنا هم وحی انا انزلنا داریم و هم باران نزول فرود آمدن است و هواپیما هم فرود می آید اما در فرود اگر یک قطره فرود آید مسافتی که از بالا طی می کند تجافی دارد یعنی جاخالی کردن و جای قبلی اش را خالی می کند و جا اشغال می کند هر جسمی که فرود بیاید همین طوری است اما وحی وقتی که فرود می آید و نزول پیدا می کند و هر ادراکی که عقلانی است نزول پیدا می کند تجافی ندارد یعنی جا خالی نمی کند عقل از مکمن غیب که می آید از عقل کل که بر کل هستی فراگیری دارد وقتی می آید جای قبلی اش را خالی نمی کند جای بعدی را پر می کند و هی پر و پر تر می کند نه اینکه جای قبلی را خالی کند و این خاصیت جسم است ولی علم و آگاهی و وحی که نزول عقل است هر چه می آید پائین همچنان بالا پر است پائین که نبوده را پر می کند و می آید در باطن حضرت ختمی مرتبت و این صدا در فضا و هوا نیست که با گیرنده ای قوی بتوانیم ضبط کنیم چون مسببفرودش باطن و نفس ناطقه حضرت ختمی مرتبت است و فرود می آید و فرود می آید و مراحل را طی می کند تا مرحله خیال و این مرحله یکی از مراتب آگاهی آدمی است که از عقل کل می آید در مرحله خیال پیغمبر و من در اینجا اضافه می کنم به سخن فارابی و از خیال فرود می آید تا حس مشترک و از حس مشترک فرود می آید تا همین چشم ظاهر و حضرت با همین چشم به صورت دحیه کلبی می بیند یعنی این صورت دحیه بود و خود نبود، تجسم جبرئیل بود به زیباترین صورت.هر پیغمبر به این صورت تجسم و تجلی پیدا کرد ولی از عقل کل یعنی از مکمن غیب آمده بود تا اینجا و اینها در باطن پیغمبر آمده بود و همه وجود پیغمبر را پر کرده بود یعنی همه وجود پیغمبر از عقل کل تا حس ظاهرش پر از وحی است و بنابراین همه عالم پر از وحی است یعنی هیچ موجودی نیست که خارج از وحی باشد اما این صدا می آید و در گوش حضرت ختمی مرتبت طنین افکن می شود و بصورت یک جمله که آیات کریمه قرآن است ظاهر می شود و بر لسان مبارکش قرائت می شود. حالا اشکال این است که عقل کل آمده در مرتبه خیال حضرت و مرتبۀ خیال پائین تر از عقل است و فلاسفه از عقل ادعا می کنند و ادعای عقلانی می کنند پس آیا لازمه این حرف این نیست که فلسفه بالاتر از وحی باشد که مرتبۀ خیال است؟ من می گویم خیر اینها نفهمیده اند ما وقتی می گوئیم عقل آمده در مرتبۀ خیال معنی این است که با حفظ مرتبۀ عقلانیت خیال را هم می گیرد وقتی تا حس ظاهر می آید حالا آیا آن عقلی که عبور می کند از مجرای خیال حتی به حس ظاهر می رسد با حفظ سمت عقلانیتش،این بالاتر است یا عقلی که هیچ نتوانسته فرود بیاید و در مرحلۀ عقلانیت آن هم عقلانیت مفهومی باقی مانده کدام بالاتر است؟معلوم است این عقلی که از مفهوم هم عبور کرده و به شهود خیالی و حتی شهود حسی رسیده.

فارابی موجز نویسی بوده که یک کلمه گفته و رد شده و کبریت را زده و بزرگان باید تفسیر کنند و در همه آثارش غیر از منطق یک کلمه گفته و رد شده و در نهایت ایجازات 40 الی 50 صفحه را در یک جمله گفته و رفته و هزار سال است تفسیر می کنند ملاصدرا و عبدالرزاق کاشانی هم همین طور تفسیر کرده و من هم همین طور تفسیر می کنم. با این تفسیر دیگر تقابل بین عقل و وحی نیست عقل قدسی با وحی هماهنگ است بلکه صورت وحی است.وحی صورت عقل کامل است و عقل کامل تجلی وحی است و تقابل نیست اگر انسانی عقلش با وحی در تقابل قرار گرفته باید عقلش را رد کند انسانی که در قید تعلقات است عقلش مشوب است یعنی قاطی دارد اگر انسانی عقلش خالص باشد و صفت قدسی داشته باشد هیچ گاه در مقابل وحی نیست و به درستی هم وحی را می فهمد و تنها عقلی که وحی را می فهمد عقل است عقل مشوب و آشفته وحی را نمی فهمد و حق تفسیر کتب آسمانی را ندارند. کسی که با عقل آشفته به سراغ تفسیر کتب آسمانی می  رود اشتباه می کند عقل پاک خالی از شوائب می تواند وحی را بفهمد چون با او در تقابل نیست با او هماهنگ است و از شئون آن است ما این تقابل را باید بفهمیم عقلی که خالی از شوائب و اوهام باشد در انسان کامل حس و خیال بر همۀ قوای انسانی از آن عقل اطاعت می کنند و تعارض درونی ندارد و گرفتاری درون و بیرون ندارد و راه را اشتباه نمی رود اشتباه نمی کند و منحرف نمی شود عقلی که آلوده نباشد باید به قول سهروردی ذکر بشود و ملاصدرامی گوید باید اهل خشیت بشود و سهروردی اسم عقل سرخ گذاشته. یعنی عقل سرخ، عقل نیست. عقل کل سفید است یعنی معاصری اشتباه کرده اند و عقل سرخ را عقل کل گرفته اند عقل سرخ عقل ماست چون عقل ما باید از این شوائب بگذرد و بجنگد و اینجا سرخ است و خونین است یعنی باید از شوائب نفسانیات رها شود اگر انسان بتواند از نفسانیات سالم عبور کند و رها شود هم عشق پاک است و قدسی است و هم عقل قدسی است و در قدسیت همه یکی می شود.