هدایت، زن و دین

هدایت اگر برهه ای از عمرش را نمی توانست با دختران و زنان رابطه نامشروع داشته باشد ، علتش را چنین بیان می کند :

فرزانه دوست هدایت ، در کتاب آشنایی با صادق‌هدایت ، صفحه‌ 49 ، محاوره‌ای از خودش و هدایت نقل می کند :

" - شما ضد زن و زنها نیستید ؟

- فکر می کردی میزوژینم (mysogyne) ؟

- نه . همان طور که گفتم رفقایم غیبت می کنند .

- نه خیر . بنده نه دوست هستم و نه دشمن . هر کس جای خودش را دارد . ولی اگر منظورت این است که چرا خانم بازی نمی کنم ، علت جای دیگر است . اولندش کو دختر تر و تمیز و تو دل برو که بخواهد با من مغازله بکند ؟ نه ماشین سواری آمریکائی دارم ، نه برو رو و دم و دستگاه . اگر هم قرار باشد که بروم با لگوریها خاک توی سری بکنم ، نصیب نشود .

- یک سؤال دیگر هم داشتم .

- معطل نشو ... بفرمائید !

- عقیدهٔ شما راجع به هوموسکسوئالیته چیست ؟ چه فکر می کنید ؟

- بنده چه فکر می کنم ؟ از شکسپیر گرفته تا خواجه ... همه شان این کاره بوده اند . حیوانات هم این کاره اند . سگ ، خر ... طبیعت اینجوری است . گیرم در اینجا جلو سر و همسر مرد حساب بشوند . خودشان را میزنند به بچه بازی . selection naturelle غير از عشق است . برای مردهای اینجا بنداز ، مردی حساب می شود . هیچ لاتی نیست که ادعای بچه بازی نکند . viol مي كنند ، اسمش را می گذارند نظر بازی . آنوقت آنهائیشان که بیولوژیکمان biologiquement  این کاره اند ، جا نماز آب مي كشند .حال اینکه نظر بازی همیشه رواج داشته . زیبائی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد . آدم قشنگ ، قشنگ است ..."

هدایت با ویزای پزشکی دو ماهه و با عنوان بیمار روحی!!! برای معالجه عازم پاریس می شود و از این مساله بسیار دلخور است، اما بخاطر امیدی که در دل دارد زیر بار این ماجرا می رود.

شمارش معکوس دو ماهه شروع شده، اما در پاریس دوستش حسن شهید نورائی که در چاپ کتابهای هدایت کمک زیادی به او می کرد در بستر بیماری است و کاری از دستش ساخته نیست. هدایت حتی به دنبال ویزا برای رفتن به ژنو یا لندن است تا نزد دوستان خود یعنی جمالزاده یا فرزاد برود، اما به هر علتی جور نمی شود. مدت مرخصی کم کم رو به اتمام است و اگر هدایت دست خالی (مدارک پزشکی) به تهران بازگردد شغل خود را در دانشکده هنرهای زیبایی از دست می دهد و از دست رفتن شغل هم یعنی بی پولی و هدایت پیش از پیش سربار خانواده اش می شود و ازین موضوع متنفر است !

حال شهیدنورائی هم روز به روز وخیم تر می شود. و اما تیر خلاص؛ رزم آرا1 در تهران ترور می شود و امید هدایت به سفارت که قبل از ترور رزم آرا به واسطه نسبت خانوادگیش با وی ،هدایت را بسیار تحویل می گرفتند و احتمال آن بود که کار اقامتش را ردیف کنند و اکنون جواب سلامش را به زور می دهند نقش برآب می شود. ایده خودکشی که مدت زیادی با او بوده، دوباره جان می گیرد. به سراغ مصطفی فرزانه می رود تا پولی که به وی سپرده بود، را پس بگیرد و پول کفن و دفن را جدا و با مابقی آن خانه ای مجهز به گاز اجاره میکند و آدرسش را به هیچ کس جز یکی از دوستان دوره دبستان نمی دهد2 تا این چند روز باقی مانده از اقامت را بدون مزاحمت دیگران خوش بگذراند و نهایت استفاده را از آن ببرد.

شهید نورایی شب قبل از خودکشی می میرد و هدایت را در تصمیمش مصمم تر می کند، اما تصمیم به خودکشی کافی نیست و به انگیزه بیشتر و جرات نیاز دارد، جرات و انگیزه لازم را همان عللی که خیلی از شما دوستان بدان اشاره کردید در طول زندگی به هدایت داده بودند و سرانجام راوی بوف کور در تعقیب گلدان راغه از پا میافتد. این بود نظر من درباره خودکشی هدایت نازنین ....

هدایت در به تمسخر گرفتن مقدسات انصافاً کم نگذاشته است و هر کاری که می توانست بکند ، کرد . توجه شما را به جمله ای از داستان علویه خانم ، در توصیف جوان پرده دار، جلب می نمایم : " صورت چاق و سرخ او مثل صورت قمر بنی هاشم (!!!) از جوش غرور جوانی پوشیده بود و گوشهٔ‌ لبش زخمی بود."

حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

از شما دعوت می کنم که بینید ، هدایت در داستان علویه خانم ، چه کاروان زیارتی ای را به تصویر کشیده است . همه زوار را افرادِ کثیف ، زشت ، نفرت انگیز ، بی سواد و عوامی مطلق ، دارای ناهنجاری بدنی ، بدزبان ، دروغگو ، دورو و ریاکار ، دزد ، زنا کار و ... معرفی می کند .

این کاروان زیارتی ، از دید هدایت ، در واقع نمایندهٔ همهٔ کاروانهای زیارتی ای است که به زیارت کربلا و نجف می روند (همان طور که قاعدهٔ هر داستان نوشته شده در قالب مکتب رئالیسم نیز چنین است) .

در این اثرصادق هدایت ، حتی اسب گاری حامل زایران هم مسلول است .

علویه خانم هم که شخصیت اصلی داستان است و به عنوان زائر در این کاروان است ، یک زن روسپی و وقیح است . این است تصویری که هدایت در آثارش از مسلمانان و به طور کل دینداران ارائه می کند .

در داستان توپ مرواری هم همین موارد را به وضوح می بینیم . او در مورد مسلمانان در این داستان ،‌ چنین می نویسد : "همین که دید مسلمانان بی عرضه ، قضا و قدری ، وافوری ، و بزوائی و تقیه چی هستند و خودشان جاسوس اند و مذهب بی پیر چنان سوقانشان کشیده که دیگر سرجمع آدم حساب نمی شوند ..."

و این هم عبارتی دیگر از همین اثر که به ذکر آن بسنده می کنم : " گند و کثافت از سر و روی مردم بالا می رفت . تمام هستی مردِم دستخوش پایین تنه یک جوال تخم و ترکه البوقرق سوم و یک مشت آخوند گردن کلفت شده بود . تنها جانور عزیز دردانه شپش شد ، که به او لقب "منیجه خانم" داده بودند و هر کس نداشت او را مسلمان نمی دانستند و در روز عید قربان در خانهٔ خدا به خونبهای هر شپش ، یک گوسفند قربانی می کردند ."

پس از اینکه آدم و حوا افریده شدند ، "بابا آدم" از "جبرئیل" می پرسد که مراد (آفریدگار) از آفریدن ما موجودهای دوپا ، چه بوده است ؟ و او در حالی که سرگرم تماشای کار جانوران است ،‌ پاسخ می دهد که : خودش هم نمی داند . پشیمان شده . می دانی ، اینها را آفریده تا بنشیند فِرِنی بخورد ، تماشا کند و بخندد." (افسانهٔ آفرینش/چاپ برلین/ص88و89)