خوانشی سیاسی از افسانه ای کردی، با درنگی بر نقش تبلیغ و ترس در امر حکومت

 

هابز می گوید: بنیاد هر جامعه ای بر ترس استوار است، گوه این مدعا همین بس که هرکس برای خود کلیدی دارد. کلیدها به چه کارتان می آید؟ برای قفل کردن درهای تان از ترس حمله ی ناغافل کسی که خبر ندارید ممکن است همسایه تان باشد یا بهترین دوست تان، که در غیاب شما و به شوق ثروت بیشتر، استحاله یافته و به گرگی برای انسان بدل گشته است.

(از مقاله ی جریان زیرزمینی ماتریالیسم مواجهه، نوشته ی لویی آلتوسر)

اپیکتتوس (فیلسوف رواقی یونان) باور داشت: 'آنچه انسان را آشفته و بیهوش می کند چیزها نیستند، بلکه عقاید و خیال های خودش درباره ی آن چیزهاست'. سعدی نیز همین معنا را در بیتی از خود می آورد:

اگر به چشم ارادت نگه کنی در دیو

فرشته ایت می نماید به چشم، کروبی

خلاف سخن سعدی این می شود که اگر به چشمی غیر از ارادت( و از روی ترس) به فرشته نظر کنیم، دیوی می شود ترسناک!

همچون نقاشانی که سنایی مثالشان را می زند:

خود به خود شکل دیو می کردند

وز نهیبش غریو می کردند !

درواقع آنچه نقاشان را می ترساند نه دیو واقعی، که تفسیر و تصور نادرست آنها از واقعیت خودساخته ی خود بود. همین مسئله را می توان در نوع مواجهه ی ما امر حکومت نیز به بررسی گذاشت. بر طبق برخی گزارشهای غیر رسمی، مردم کره ی شمالی خود را جزو خوشبخت ترین مردمان جهان می دانند و به رغم همه ی محرومیت ها و محدودیت هایی که دارند، رهبر سیاسی شان را به چشم 'فرشته ای کروبی' می نگرند. در واقع تصور آن ها از واقعیت این چنین است. با اینهمه آنچنان که هوگو مرسیه در مقاله ی 'دیوار بلند دروغ' می گوید: 'مردم کره ی شمالی را نباید اینهمه ساده لوح دانست، بلکه فقط چنان به تبلیغات (داخلی) عادت کرده اند که با لجبازی زیاد به پیام های خارجی نگاه می کنند' و یا همانگونه که باربارا دمیک در کتاب 'چیزی برای غبطه خوردن نیست: زندگی در کره ی شمالی' می آورد: تلقین فکری(ارشاد) آنها از کودکی آغاز می شود، در طول روزهای 14 ساعته ای که در مراکز مراقبت روزانه کارخانه ها سپری می کنند، که در پنجاه سال پس از آن هر آهنگ، فیلم، روزنامه و تابلوی اعلاناتی که می بینند برای به خدایی رساندن کم ایل سونگ طراحی شده است' دکتر شریعتی درست می گفت که با تبلیغات می توان به اسکیموهای قطب شما هم یخچال فروخت، زیرا تبلیغ اساسا آدمی را از اندیشه ی انتقادی تهی می سازد و  نیازی به گفتن نیست که این تبلیغات دروغین هر قدر بزرگ تر و هوشمندانه تر باشد، تاثیر آن نیز بر مردم بیشتر خواهد بود. اسناد به دست آمده از دستگاه تبلیغاتی نازی ها نشان می دهد که آدولف هیتلر در خلال سالهای جنگ جهانی دوم، دستور داده بود که سخنرانی های او هرگز از رادیوی های صبح پخش نشود، با این استدلال که مردم هنگام صبح از ذهن قوی تری برای تحلیل برخوردارند درحالی که به وقت شب، ذهن های خسته ی آنها آمادگی بیشتری برای پذیرفتن سخنهای پیشوا را دارد. این سیاست تبلیغی به قدری هوشمندانه بود که به تعبیر هانا آرنت 'توانست ضدیهودیگری را به یک اصل قائم به ذات تبدیل کند و بدین شیوه، آن را از نوسانات عقیده صرف مصون نگه دارد' در نتیجه ی اینگونه تبلیغات و عوام فریبی ها (که شرح آنها خود فصلی جداگانه می خواهد)، هیتلر در میان مردم آلمان به مقامی رسید که عملا همه ی سوگندها در حزب و لایه های نخبه ی رژیم به نام او ادا می گشت و نخستین بند پیمان نامه ی حزب نازی چنین آغاز می شد:

پیشوا همیشه برحق است!

در افسانه ای کهن و کردی، داستان شیری آمده است که در میان جنگل، به الاغی درشت هیکل و مهیب صورت برخورد می کند. الاغ که جان خود را از دست رفته می بیند، قرار را بر فرار نافرجام ترجیح می دهد و از در فریفتن و ترساندن شیر وارد می شود و با حالتی برآشفته به سوی شیر می رود. شیر که از رفتار الاغ حیرت زده می شود از او می پرسد مگر مرا نمی شناسی که چنین گستاخی می کنی؟ الاغ در پاسخ خود را 'خَرَمشیر' معرفی می کند و به شیر هشدار می دهد که اگر قدمی پیش بگذارد او را خواهد کشت. شیر از نام و رفتار عجیب الاغ دست و پای خود را گم می کند و خود را می بازد. درفلسفه ی سیاسی غرب، به مسئله ی ترس و نقش آن در سیاست، بسیار پرداخته شده است. کتاب معروف 'لویاتان' تامس هابز را شاید بتوان یکی مهم ترین و جامع ترین منابعی دانست که به این مسئله پرداخته است. هابز معتقد بود آنچه که باعث تشکیل اجتماعات بشری شده است، ترس متقابلی بوده که انسانهای نخستین از همدیگر داشته اند. به باور او، افراد بیش از آنکه از تهدیدی بیرونی در هراس باشند از یکدیگر می ترسند و همین ترس متقابل آن ها را به یکدیگر نزدیک می کند و البته هر آن کسی که بتواند ترس را در جامعه در مهار خود بگیرد، پس از آن زمام تمام جامعه را در دست می گیرد. به عبارتی، هابز ترس از مرگ خشونت بار را پایه ی حکومت می دانست.

در ترس متقابلی که میان الاغ و شیر به وجود آمده بود، الاغ پیروز می شود و به شیر اطمینان می دهد که اگر مرتکب خطایی نشود می تواند همراه او باشد. شیر با الاغ راهی می شود تا به مردابی می رسند، او از مرداب می گذرد و الاغ در آن فرو می رود. شیر، الاغ را نجات می دهد اما الاغ او را سرزنش می کند که چرا این کار را کرده است، زیرا او می خواسته شیر را امتحان کند. باز به راه می افتند و این بار به گودالی می رسند، ماجرا تکرار می شود و شیر بار دیگر الاغ را نجات می دهد. اما الاغ مجددا او را سرزنش میکند و به او هشدار می دهد که در صورت تکرار اشتباه به او امان نمی دهد. شیر که نگران جان خود می شود از دست الاغ می گریزد و - چنانکه هانا آرنت در کتاب توتالیتاریسم می آورد- روی دیگر سکه ی تبلیغ و فریب، که ارعاب می باشد، کار خود را می کند. ترس، قدرت تصمیم گیری را از انسان می گیرد و امنیت او را تضعیف می کند. به تعبیر آرنت: 'آماده سازی انسان ها برای ایفای نقش قربانی و دژخیم، زمانی کامل می شود که مردمان تماس با همنوعان شان و نیز تماس با واقعیت پیرامون شان را از دست داده باشند، زیرا همراه با از دست دادن این تماس ها، انسان استعداد کسب تجربه و اندیشه را نیز از دست می دهد. بهترین فرمانبر فرمانروای توتالیتر، یک نازی و یک کمونیست معتقد نیست، بلکه کسی است که برای او تفاوت میان واقعیت و افسانه (یعنی همان واقعیت تجربه) و تمایز میان راست و دروغ (یعنی همان معیارهای اندیشه)، دیگر وجود نداشته باشد'

در موقعیت معمول، همه آگاهند که در مرداب و گودال افتادن الاغ نه از سر حکمت و امتحان، که از روی ناتوانی اوست. ولی تبلیغ و ارعاب الاغ، چنان شیر را از تعقل تهی می سازد که هر ضعف الاغ را تفسیری به سود او می کند. به تعبیر معروف، مریدی که اطاعت کورکورانه ی مراد را پذیرفته باشد 'شیرین دانستن عسل' را نیز از کرامات شیخ می پندارد. شیر فراری در راه به گرگ بر می خورد و ماجرا را برای او بازگو می کند. گرگ که از ساده لوحی شیر خنده اش می گیرد به او می گوید که این الاغ هیچ تفاوتی با الاغ های دیگر ندارد و تو فریب او را خورده ای و از شیر می خواهد که همراه او شود تا پیش چشمانش الاغ را بدرد. شیر که نمی تواند به گرگ اعتماد کند ( چرا که فرهنگ ترس، اساسا فرهنگی بدبینی است) به او می گوید در صورتی باتو همراه می شوم، که دم هایمان را به هم ببندیم تا مبادا او را پیش 'خرمشیر' تنها بگذارد. در واقع یکی از مهم ترین ابزارهای رژیم های سرکوب گر برای نگه داشت قدرت، ایجاد فضای بی اعتمادی میان مردم است. به نحوی که کسی نتواند به دیگری اعتماد کند و هرکسی دیگری را یک پلیس مخفی بداند. حکومت های سرکوب گر با ایجاد فضای بی اعتمادی و بدبینی، عملا مانع از هرگونه تشکل و تمرکز قدرتی از سوی مخالفان خود می شوند. درست در چنین فضایی است که مولانا توصیه می کند:

دربیان این سه کم جنبان لبت

از ذهاب و از ذهب وز مذهبت

الاغ که شیر و گرگ را با یکدیگر می بیند، انگشت بر همین مسئله می گذارد و فریاد می زند که: درود بر تو ای گرگ، که نشان دادی نوکر وفاداری هستی و شیر خیانت کار را دست بسته به اینجا آوردی !

شیر که این سخن را می شنود بار دیگر پا به فرار می گذارد و گرگ را به دنبال خود این سو و آن سو می کشد. این افسانه، تصویر روشنی از تاریخ استبدادی ماست که درآن، دروغ و ارعاب زنجیرهایی همیشگی برای به بند کشیدن مردمان بوده است.

این نکته را باید در نظر داشت که آموزه های تاریخی، نقشی بسیار اساسی در چگونگی مواجهه ی ما با امور مختلف دارد. زیستن در فرهنگی که سلطان را سایه ی خداوند بر زمین می داند، از رعیت فرمانبری گوش و چشم بسته می سازد که جز اطاعت کاری نمی کند. ابن بطوطه، در رساله ی 'الابانه' بر پایه ی روایت هایی از اهل سنت و جماعت، حدیثی از پیامبر در خطاب به ابوذر نقل می کند که : 'اصبر و ان کان عبدا حبشیا' و هم او در جای دیگری از رساله ی خود از قول خلیفه ی دوم نقل می کند :'از هر امامی، حتی اگر برده ای گوش بریده باشد، اطاعت کن. اگر بر تو ستم کرد صبر پیشه کن'

این روایت ها درست باشند یا نادرست، تاثیر خود را بر تفکر سیاسی مسلمانان گذاشته است، چنانکه سنایی تایید می کند:

ملک را شاه ظالم پر دل

به ز سلطان عاجز عادل

و این نظام فکری کار مسلمانان را به جایی می کشاند، که بپندارند اگر خون خلیفه بر زمین ریخته شود، افلاک در هم می ریزد. این باور چنان همه گیر می شود که هولاکوخان مغول نیز از ترس برهم خوردن نظام هستی، آخرین خلیفه ی عباسی را نمد پیچ می کند تا خفه شود و خونش بر زمین نریزد و به گمان من، مغولان خود نیز در امر تبلیغ آن چنان موفق هستند که ایرانیها - به رغم شکست تحقیر آمیزشان - نام چنگیز و تیمور را بر فرزندان خود بگذارند.

در چنین فرهنگی، اطاعت کورکورانه از حاکم تا جایی پیش می رود که به گفته ی شاردن: 'بی هیچ گمان در سراسر روی زمین، پادشاهی به قدر سلطان ایران [عصر صفوی] برملتش تسلط ندارد. هرچه بگوید بی درنگ اجرا می شود و گرچه برخلاف عقل و عدل و منطق باشد'. بااین اوصاف، شاید بهتر بتوان درک کرد که چرا مردم کره ی شمالی معتقدند که در یکی از پیشرفته ترین کشورهای دنیا زندگی می کنند و باور دارند که وقتی کیم جونگ ایل درگذشت، درناهایی فرشته سان سعی داشتند او را با خودشان ببرند !

 تبلیغ و ارعاب هر شیری را از هر الاغی می ترساند و او را وادار به تسلیمی بی چون و چرا می کند. در کتاب 'نصیحه الملوک' امام محمد غزالی روایتی تکان دهنده از اینگونه ارعاب ها نقل شده است که به روشنی اهمیت ترس را در رژیم های سرکوب گر نشان می دهد. به روایت غزالی، زمانی که زیاد بن ابیه والی عراق می شود، به منبر می رود و به مردم هشدار می دهد که زین پس اگر بعد از نماز شام کسی در شهر آمد و شد کند 'سرش برگیرم'. پس از سه روز که این فرمان اعلام می شود، زیاد بن ابیه شبانه به میان شهر می رود تا نتیجه ی ارعابی که راه انداخته بود را مشاهد کند. از قضا یک اعرابی را می بیند که با چند گوسفند در گوشه ای نشسته، زیاد نام و نشان او را می پرسد و اعرابی پاسخ می دهد که 'بیگاه اینجا رسیدم و قرارگاهی نیافتم، هم اینجا فرود آمدم تا فردا گوسفند بفروشم و بروم'. زیاد به او می گوید :'می دانم که تو راست می گویی، اما اگر ترا رها کنم خبر شود به مردمان که زیاد آنچه گفت نکرد و سیاست من تباه شود و شکوه و هیبت من بشکند، ولیکن ترا بهشت بهتر از اینجا، بفرمود تا گردنش بزدند' پیداست که پراکندن چنین وحشتی در میام مردم چه نتیجه ای دارد. بی جهت نبود که منتسکیو در کتاب روح القوانین اعتقاد داشت : 'در حکومت استبدادی وجود ترس شرط اساسی است' و ماکیاوولی در کتاب شهریار چنین می نوشت: 'ترس از مجازات، شهریار را در امان نگاه می دارد و لذا این ترس را باید در دل مردمان زنده نگه داشت'. البته این نکته را نباید فراموش کرد که 'ترس' صرفا امری یک سویه نیست. به عبارتی همانگونه که از هابز خواندیم، میان حاکم و رعیت ترس متقابلی وجود دارد. در داستان شیر و الاغ ازقضا این الاغ بود که ترس بیشتری بر جان داشت. شاهد این مدعا را می توان برادر کشی ها و فرزند کشی های شاهانی دانست که همگی نشانه ی ترس بود و بیم از آن که مبادا شورشی بر علیه او به راه اندازند.

 در رژیم های استبدادی همه از هم در هراسند و همه چیز بر مدار استبداد می چرخد، حتا عشق !

بی دلیل نبود که شاعران کلاسیک ما هنگام ستایش معشوقه های خود از همان گفتمان استبدادی سود می بردند. آنچنان که سعدی در یکی از ناب ترین غزل های خود به گونه ای معشوق را خطاب قرار می دهد که گویی باحاکمی مستبد روبه روست:

تو آن نه ای که دل از صحبت تو برگیرند

وگر ملول شوی صاحب دگر گیرند

وگر به خشم برانی طریق رفتن نیست

کجا روند که یار از تو خوب تر گیرند

به تیغ اگر بزنی بی دریغ و برگردی

چو روی باز کنی دوستی ز سر گیرند !

پیداست که 'خشم' و 'تیغ' و 'صاحب دگر نگرفتن' همگی از کلیدواژه های یک جامعه ی استبدادی است.