انسجام گرایی
انسجام گرایی
به عنوان یک نظریه برای حقیقت، انسجام گرایی جملات درست را محدود به جملاتی می سازد که با گروه خاصی از جملات انسجام دارند.باور یک شخص درست است، اگر در انسجام با بیشتر یا همه باور های دیگر او باشد.یک نکته مهم در این جا وجود دارد و آن این است که منظور از "انسجام" چیزی بیشتر از "سازگاری" به تنهایی است، در واقع انسجام ، به جامعیت(شمول)، سازگاری ودر عین حال بر آورده کردن شرط "تیغ اوکام" گفته می شود (یعنی شامل جزء اضافی نباشند).
به عنوان یک مثال می توان به موردی اشاره کرد که اولین بار کواین بدان اشاره کرد و آن هم قائل شدن وجود خارجی برای الکترون مانند یک سیب است ، در واقع الکترون را کسی به طور مستقیم ندیده( و اصلا انجام این کار ممکن نیست) اما مفهوم الکترون به صورت یک جز در شبکه باور هایمان قرار دارد که در "انسجام" بسیار عالی با دیگر پدیده های قابل مشاهده و در سطح ماکرو قرار دارد (اگر این گونه نبود نظریه کوانتم اینقدر در توضیح پدیده ها موفق نبود) لذا باور به وجود الکترون نه به خاطر وجود چیزی اساسی تر(مانند مشاهده مستقیم ، روش بنیاد گرایی و بالاخص تجربه گرایی) بلکه به خاطر انسجام این باور با سایر باور ها در شبکه باور توجیه می شود.(شاید مثال بهتر برای این ایده مفهوم کوارک باشد. مدل استاندارد ذرات کوارک را به صورت اجزاء سازنده نوترون و پروتون و در کل هادرون ها پذیرفته است کوارک حتی اثرات تجربی بسیار کمتری از الکترون دارد اما تمام نکته جالب توجه آن این است که تمام نظریه ذرات بنیادی را بسیار ساده و"منسجم" می کند و لذا فیزیکدان به "وجود" آن باور دارند.)
شاید معروفترین انتقاد به انسجام گرایی توسط برتراند راسل انجام شده باشد بر اساس انتقاد راسل اگر یک باور A و یک باور B داشته باشیم به طوری که باور B در تضاد با باور A باشد(َA= NOT B) آنگاه برای هر کدام از باور ها می توان یک مجموعه از باور ها یافت که با آن ها در انسجام باشند در این صورت هر دو باور را باید پذیرفت! و این باعث از بین رفتن نظریه می شود. نکته مهمی که راسل بدان اشاره کرد این بود، که به صرف انسجام یک باور با مجموعه ای از باور ها نمی توان آن را پذیرفت در واقع می بایست این باور ها از جایی به تجربه متصل باشد.در پاسخ به این انتقاد کواین شبکه باور را به فرشی مانند می کند که اگرچه از داخل درستی گزاره های آن را انسجام با دیگر گزاره ها و گره های محکم فرش تعیین می کند اما این فرش همواره از لبه های خود به تجربه متصل است. البته این پاسخ خوبی است اما به واقع تنها در مورد حوزه های مشخصی از شناخت قابل اعمال است مانند:علوم تجربی. اما کاربست آن به صورت مطلق به تمام شبکه باور(به فرض این که اصلا چنین چیزی وجود داشته باشد) ناممکن می نماید.چرا که اگرچه بسیاری از انسجام گرایان بر این عقیده اند که از هر مجموعه ممکنی از باور ها استفاده نمی کنند بلکه تنها به مجموعه از باور ها معتقدند که مردم از آن استفاده می کنند اما مشکل اصلی تعیین کردن دقیق خود این مجموعه است چیزی که پاسخ بدان بسیار دشوار است.
هر دو نظریه هستی شناختی بنیاد گرایی و انسجام گرایی می خواهند که به مساله سیر قهقرایی پاسخ دهند سیر قهقرایی به وضعیتی گفته می شود که با داشتن یک باور P چگونه آن را توجیه می کنیم اگر به باور دیگری متوسل شویم آن گاه خود آن باور را چگونه توجیه کنیم و همین طور برای بعدی ها. برای زنجیره نوجیهات سه حالت پیش می آید: 1-زنجیره طول نامحدود دارد و هر باور توسط قبلی خود توجیه می شود. 2-زنجیره دارای دور است ، یعنی یک باور توسط دیگری توجیه می شود و بعدی هم توسط بعد تر تا به یک باور می رسد که توسط اولین باور(سر زنجیره) توجیه می شود. 3-زنجیره در جایی بالاخره خاتمه می یابد با رسیدن به یک سری باور که خود توجیه پذیرند.
زنجیره نامحدود به نظر نمی رسد کمکی بکند چرا که هیچ کس قادر نیست بررسی کند همه توجیه ها در زنجیره درست است پس شک بر انگیز است( البته این به معنای رد کامل این شق نیست چرا که مساله درستی و توجیه برای زنجیره های نامحدود در ریاضیات با استفاده از استقرا حل شده است، اگرچه ما به ازای تجربی ندارد).
حالت سوم اساس بنیاد گرایی است و حالت دوم تنها حالتی است که انسجام گرایی می تواند داشته باشد و منطقی به نظر نمی رسد.اما به واقع توجیه یک باور در انسجام گرایی قدری پیچیده تر است: از این لحاظ که اگرچه ممکن است در مساله توجیه یک باور حلقه پیش بیاید اما باورها در انسجام گرایی مانند یک شبکه به هم متصلند و لذا توجیه یک باور مستلزم توجیه چندین "باور همسایه" است که آن ها هم به نوبه خود توسط چندین همسایه توجیه میشوند پس در این جا بایک "فرش" روبرو هستیم تا یک "زنجیر".با بلند کردن یک نقطه از فرش تمام فرش تحت تاثیر قرار می گیرد و این تاثیر در باور های نزدیکتر بیشتر است.
نظریه انسجام وقتی در چیستی صدق مطرح میشود، به معنای آن است که واقع داری یک گزاره مثلاً چیزی جز انسجام و هماهنگی آن با مجموعه گزارههایی به سامان نیست. این تئوری اگر چه توسط ایدهآلیستهایی چون برادلی (1914) و براند بلنشارد(1939) و نیز توسط برخی از رقبای پوزیویست منطقی آنها، به عنوان نظریهای در مقابل تئوری مطابقت مطرح گردید. اما میتوان این نظریه را یکی از دو نظریه معروف سنتی در باب تئوریهای صدق دانست که معمولاً با نام فلاسفه عقلی مسلک ـ معتقد به ساختن سیستمهای فکری، از قبیل لایب نیز، اسپینوزا و هگل گره خورده است.
استلزام منطقی در اینجا دو معنا دارد اول آنکه گزارهای از گزاره دیگر نتیجه میشود و دوم آنکه گزارهای گزاره دیگری را نتیجه بدهد. حال اگر مقصود از انسجام چنین معنایی باشد مجموعهای که همه گزارههای آن، در نسبتی منطقی با یکدیگر روابط لزومی و ضروری دارند یک مجموعه منسجم خواهد بود.