تحول در درون
تحول در درون
در ادبيات بودايي آمده كه دو سالك بودايي داشتند سفر مي كردند، آنها در راه به رودخانة خروشاني رسيدند (در تعاليم بودايي، طالبان سير و سلوك بايد يك جا آرام نگيرند و بايد هميشه در سفر باشند)، دختري را ديدند كه در كنار رودخانه ايستاده و چون رودخانه خروشان بود، نمي تواند از رودخانه عبور كند، يكي از آن دو سالك به دختر پيشنهاد كرد كه اگر مي-خواهيد، بر روي دوش من سوار بشويد تا من شما را به آن سوي رودخانه ببرم. آن دختر بر دوش آن مرد سوار شد و سالك، آن دختر را به آن طرف رودخانه بُرد .او نيز از دوش سالك پياده شد و رفت. آن دو سالك ادامة طريق كردند، سه روز بعد در يك جايي براي صبحانه نشسته بودند كه سالك دوم به سالك اول گفت كه تو آن روز كار زشتي كردي كه دختر را بر دوش خودت سوار كردی. سالك اول گفت، من آن دختر را سه دقيقه بر دوش خود سوار كردم اما اينك احساس مي كنم كه آن دختر سه روز است كه بر دوش ذهن تو سوار است. آنچه در بيرون رخ داد چندان مهم نبود اما چيزي كه مهم است آن است كه در درون تو مي گذرد. وقتي دختر بر دوش من بود، همچون وزنه اي بر دوش من بود به مدت سه دقيقه، و هيچ تغيير حالي در من روي نداد. اما تو كه بعد از سه روز اين مسئله را پيش مي كشي، معلوم است كه در اين سه روز، آن دختر دائما سوار بر ذهن تو بوده است .
اين، تلقي است كه زندگي ما را تعيين مي كند نه آن امري كه در خارج اتفاق افتاد. به اين معنا، اصالت فرهنگ كاملا قابل دفاع است. به اين معنا كه امور بيروني آنقدر اهميت ندارند كه تلقي ما از امور بيرون اهميت دارند. در انجيل حوادث فراواني از حضرت عيسي نقل شده است. انتقادي كه آن حضرت بر همة روحانيون يهودي داشتند اين بود كه به حوادث بيرون بيشتر اهميت مي دهيد تا تلقیای كه از حوادث درون داريد. اين، تلقي هست كه زندگي ما را تغيير مي دهد اين تلقي دروني را بايد تغيير دهيم نه امور بيرون.
با توجه به اين نكات، به اين نتيجه میرسيم كه آنچه در درون ما مي گذرد، تعيين كنندة سرشت و سرنوشت ماست، نه آنچه در بيرون روي مي دهد. با توجه به اينها، اگر كسي بخواهد در باب بشر آينده و آيندة بشر سخن بگويد، بايد در باب آيندة احوال دروني انسانها سخن بگويد. اگر بناست كه آيندة بشر بهتر از بشر اكنون باشد، بايد احوال درونيِ آنها بهتر گردد. اين معنا به صورت ديگر، تقدم فرد انساني بر نهادهاي اجتماعي مانند، نهاد اقتصاد، نهاد سياست، نهاد خانواده و حتي نهاد دين و مذهب است. نبايد چشم به تغيير نهادها بدوزيم، و فكر كنيم، اگر نهاد سياست عوض شود، چيزي عوض خواهد شد. اگر ما عوض شويم، نهاد سياست و اقتصاد عوض مي شوند. اگر قرار است اقتصاد عوض شود، بايد در ابتدا درون انسانهايي كه با اقتصاد سر و كار دارند، عوض شود.
استاد ملکیان،اصلاح فرد و بهسازی جامعه،صفحه 2