نجاست اهل کتاب:سید عطاء الله مهاجرانی
نجاست اهل کتاب
سید عطاء الله مهاجرانی:
دبيرستان تعطيل شده بود، سال دوم دبيرستان بودم، با شتاب به مدرسه طلبگى (مسجد حاج مد ابراهيم) مى رفتم. توى ذهنم درس منطق را مرور ميکردم. کتاب الکبرى فى المنطق که البته کتاب کوچکى بود اما پر بار و پر نکته.
درست سر پيچ کوچه مدرسه، توى خيابان عباس آباد، ميان باغ ملى و سه راه ارامنه، ديدم زن خاچيک با دخترش سونيا دارند از روبرويم می آيند. شش سالى مى شد که آن ها را نديده بودم. سونيا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بيشتر زن هاى ارمنى، روسرى اش را پشت گردن و زير بافه ى موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره هاى فيروزه اى بيرون روسرى سفيدش مانده بود. سونيا روسرى نداشت.
سلام کردم.
زن خاچيک پيشانى ام را بوسيد! درست مثل همان سال هاى کودکى که به خانه شان مى رفتيم.
گفتند خانه شان را آورده اند اراک، سه راه ارامنه زندگى مى کنند.
گرم گفتگو بوديم که ناگاه تيزى نگاهى دلم را لرزاند!...
آقاى عامرى معلم منطق، لحظه اى ايستاد و از پشت شيشه عينک ذره بينى اش نگاهمان کرد و رفت.
به مدرسه مى رفت. با خودم گفتم يعنى ديد که زن خاچيک پيشانى ام را بوسيد؟ او که از مادرم هم بزرگترست! از سوى ديگر با خودم مى گفتم هر چه باشد او ارمنى است و آقاى عامرى که نمى داند ما با هم آشنا هستيم.
وقتى به حجره اقاى عامرى رسيدم، بلا فاصله پرسيد :
آن ها کي بودند؟ گفتم اهل حمريان بودند، از کودکى با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه اى.
- ارمنى هستند ديگه؟
- بله ارمنى هستند!
- پس نجسند.
در کلامش آن چنان قهر و اخم موج مى زد، که دهانم تلخ شد و رعشه اى از درد توى پيشانى ام پيچيد. گفتم :
پاکند مثل دسته گل!
- نجسند!
- پاکند!
- تو از کجا مى گويى پاکند؟
- شما از کجا مى فرماييد نجسند؟
- تو بايد بگويى چرا پاکند.
- شما بفرماييد چرا پاک نيستند! اصل بر پاکى ست. مگر شما نخوانده ايد " کل شيئ طاهر حتى تعلم انه قذر!" (همه چيز پاک است مگر اين که به آلودگى آن علم پيدا کنيد.)
- تو اين را از کى ياد گرفتى؟
- از حاج آخوند.
- يعنى آخوند ده تان ارامنه را پاک مى داند؟
- بله، من ديدم به خانه ى آن ها مى رود سر سفره شان مى نشيند. از همان باديه اى که آن ها آب مى خورند آب مى خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک مى کند، در خانه آن ها نماز مى خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنى دستشان را روى قلبشان ميگذارند و چشمانشان پر از اشک مى شود.
باغ انگور حاج آخوند هم دست همين خاچيک بود، او باغ را هرس مي کرد، آبيارى مى کرد و مى گفت اين کار برکت زندگى اوست.
- حاج آخوند درس هم خوانده؟
- بله.
- کجا؟
- پنج سال حوزه آقا ضياءالدين اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف، پنج سال هم قم.
- سي سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟
- از خودش بپرسيد چرا در ده مانده است.
- شايد هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چيزى ياد نگرفته!
آقاى عامرى بهترين معلم منطق بود، کتاب الکبرى فى المنطق و حاشيه ملا عبدالله را از همه بهتر درس مى داد.
به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنيد! تملق در راه علم پسنديده است! اما سينه ام تنگ شده بود چطور مى شد کسى در باره حاج آخوند چنين حرفى بزند و ساکت بمانم؟
پرسيدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمى دانيد؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجيد نمى گويد طعام اهل کتاب براي شما حلال است و طعام شما هم براي آن ها حلال. يعني مى توانيد به خانه هم برويد و هم سفره شويد.
- نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همين را مى گويد.
اين بحث بارها پيش حاج آخوند مطرح شده بود. جزييات بحث يادم بود. به آيات ديگرى که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل:
و لا يَحُضُّ على طعام المسکين...
اصلا يک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنيم و کلمه طعام را هر جا بود بشماريم و يادداشت کنيم.
او براي ما توضيح داده بود که مراد از طعام همين غذاى معمول خانواده هاست.
به آقاى عامرى گفتم موافقيد برويم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنيم؟ مفردات راغب هم هست و نيز مجمع البحرين طريحى؟ همه شان مى گويند طعام همان غذاى معمول است. اسمٌ جامع لکل ما يوکل!
گفت اين ها را هم حاج آخوند يادت داده؟
- بله،
- من تا به حال هيچکدام اين کتاب ها را نديده ام. اصلا نمى دانم در کتاب خانه هست يا نه! حرف ديگرى درباره طهارت اهل کتاب نزد؟
- چرا گفتند خدمتکار امام رضا يک دختر مسیحی بود.
برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمى گيرد و غسل نمى کند.
امام رضا فرمود اشکالى ندارد! دست هايش را که مى شويد.
تازه حاج آخوند مى گفت مى شود با دختران ارمنى ازدواج کرد! نيازى نيست که آن ها از دين خود دست بردارند.
- حرف ديگرى نزد!
- چرا، مى گفت اسلام دين آسانى است آخوندها سختش کردند! ايمان را به شريعت تبديل کردند.
اين کار آخونداى همه ى دين هاست!
دين ديگر راه زندگى نيست بارى ست که بايد بر دوش بکشى...
گفت:همين است.