خدای بی صورت

تمام اين جهان، از اول تاريخ تا آخر تاريخ، شعر بلندى است كه خداوند آن راسروده است و همه‌ى موجودات حروف و كلماتى هستند كه گويى از لب و دهان خداوند بيرون آمده‌اند.تا آنجا كه به خدا برميگردد، هيچ چيز صورت معينى ندارد و آنجا عالم بى صورتى مطلق است؛اما وقتى كه تنزل پيدا ميكند صورت به خود مي گيرد. پايين آمدن در اصل به معناى صورت يافتن است، نه اينكه پايين و بالايي وجود داشته باشد.هر چيز تا بى صورت است بالاست،و همين‌كه باصورت ميشود، پايين مي‌آيد.

به تعبير مولوى:

"صورت از بى صورتى آمد برون

باز شد انا اليه راجعون"

اين مسأله از جمله مطالب بسيار جالبى است كه عرفاى ما هم بر آن انگشت تأكيد نهاده‌اند. اگر دقت كنيد درمى يابيد كه بيشترين نهادها و سمبل‌هايى كه شاعران و عارفان ما به كار گرفته‌اند، چيزهايى است كه از پيش خودشان شكلى ندارند،ولى ميتوانند به شكل‌هاى مختلف در‌آيند.به عنوان مثال، هوايى كه از دهان آدمى بيرون مى آيد، شكلى ندارد؛ولي هنگاميكه در نى دميده ميشود شكل و آهنگى پيدا مي‌كند.مولوى كراراً از اين موضوع بهره برده است:

" دم كه مـرد نـايى اندر ناى كرد

  در خور نايست نه در خورد مرد"

هر يك از ما مثل نى هستيم كه بر لب خدا نشسته‌ايم و او در ما ميدمد.

 دم او، بى شكل و بيصورت است، اما وقتى كه در نى ميرود صورت پيدا مي‌كند.همچنين است باد كه هيچ شكل و صورتى ندارد و از نمادهاى بسيار محبوب عارفان بوده است، چون ميتواند عالم بيصورتى را، كه بعد ميتواند صورت‌دار شود، نشان بدهد.

به قول سهراب سپهرى:

"و من مسافرم، اى بادهاى همواره!

مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد"

نور يا آب و خصوصاً دريا، نيز نمادهاى وجود الهى به عالم بالا هستند؛چون در وسعتشان بيشكل و بيصورت‌اند، اما بعداً به صورت درمى آيند.

 كلام الهى در واقع همان ذات الهى است. سيرت، گفتار معينى ندارد، اما همين كه به شكل بيرونى درمى آيد صورتمند ميشود، گويى هر موجودى كلمه‌اى است كه خداوند آن را نوشته است.اين كلمات گاه با واسطه نوشته‌ ميشوند و گاه بى واسطه...

دکتر عبدالکریم سروش