نگاهی به شازده احتجاب
نگاهی به شازده احتجاب
به مناسبت ۱۶ خرداد سالروز خاموش شدن هوشنگ گلشیری، نگاهی بیاندازیم به شازده احتجاب رمانی که اولین بار به سال ۱۳۴۸ منتشر شد. به زبانهای انگلیسی و فرانسوی ترجمه شد و بیش از چهارده بار تجدید چاپ شد و خود گلشیری ان را خوش اقبالترین رمانش می دانست.
الکساندر دوما میگه: چراغ های پیه سوز قبل از آنکه خاموش شوند نورانی ترین شعله شان را می تابانند.
شکوه و هیبت ترسناک شازده های قاجاری هم رو به خاموشی است که سرهنگ احتجاب پسرِ "شازده بزرگ" و نوه ی "جد کبیر افخم امجد" دستور می دهد مردم را تیرباران کنند .آخرین شعله جزو فجیع ترین دستوراتی است که تا آنروز اجدادش برای کشتن صادر کرده بودند.پانصد تن از مردم کشته و زخمی می شوند.ولی زمانه عوض شده و شازده ها هم مجازات می شوند .آخرین میراث خانوادگی هم توسط خسروخان پسر سرهنگ احتجاب هرروز بر باد می رود.هیچ کاری از این شازده بر نمی آید جز فروختن ارث اجدادی اش و قمار و همخوابگی های هر شب با کلفتش فخری.به قول "فخر النسا" هیچ نشانی از اجدادش ندارد!!!نه آدم میکشد و نه هر شب با دختری باکره می خوابد.خسروخان عاشق همسرش فخر النسا است ولی فخر النسا نه.حتی فخر النسا در دوران نامزدی، نامزدش را نسبت به فخری تحریک می کند چون او نمی تواند روحا عروس خانواده ای باشد که بلایی وحشتناک بر سر پدرش آورده بودند..او دختر مردی است که در برابر ظلم شازده بزرگ(پدربزرگ خسروخان ) به مردم فقیر، نمی توانست بی تفاوت باشد و از اینکه دیگر برای پدر زنش کار کند امتناع می کند
و همین باعث می شود شازده بزرگ به سبک قاجاری(مخصوصا از نوع آغا محمدخان) او را تادیب کند.خسروخان از خودش می پرسد: فخر النسا چرا خاطرات(وحشتناک) جد والاتبار را می خواند؟این ها چه خواندنی داشت؟بی تفاوتی و خندیدن و گاهی سکوت فخر النسا بعد از خواندن این فجایع برای شازده تحمل ناپذیر است.چرا درمورد شکنجه پدرش توسط پدربزرگ شازده چیزی نمی گوید .چرا فخر النسا از او میخواست شبیه اجدادش خونریزش باشد!!!؟شازده که از عشق همسرش سرخورده شده و حتی اجازه پیدا نکرده تا تن لخت همسرش را در روشنایی چراغ ببیند،به آزار روانی همسرش روی می آورد.مانند رابطه شازده و فخری(کلفتشان) که فقط برای فروکش کردن هوس جنسی نیست.چون می تواند با هر دختر جوان زیبای دیگری باشد ولی فخری را که با فخر النسا بزرگ شده انتخاب می کند. او در پی یافتن این است که آیا فخر النسا هیچ احساسی به او دارد یا نه؟ وقتی فخری را نیشگون می گیرد به او می گوید:بخند،دختر،بلند! اگر فخر النسا گفت: چرا می خندیدی؟ بگو شازده گفت.نترس،بگو. اما یادت نرود،باید برایم بگویی که وقتی برای خانم تعریف می کنی چشمهاش،دستهاش و حتی لبهاش چطور می شود .بعد مرگ فخر النسا، هرشب با فخری می خوابد به او دستور می دهد خود را شبیه فخرالنسا آرایش کند و لباس توری سفید بپوشد.او دنبال جواب سوالش است حتی بعد مرگ فخر النسا؛ شاید در چهره ای شبیه او، آن را پیدا کند.