پیشرفتهای علمی و دینداری
پیشرفتهای علمی و دینداری
شب گذشته مشغول مطالعه فصل ظهور علم از کتاب تاریخ فلسفه نوشته برتراند راسل و با ترجمه نجف دریابندری بودم. فصل مورد نظر تاریخ فکری اروپا از زمان کوپرنیک تا نیوتون را بررسی میکرد و این مهم که یافتههای جدید چه بر سر عقاید سنتی آوردند. مقاومتهای کلیسا در برابر عقاید جدید علمی شاید از تمام موارد آن قرن عبرت آموزتر باشد. برای مثال گالیله پس از کشف چهار قمر سیاره مشتری جرأت انتشار این یافته را نداشت؛ چرا که پیش از این اجرام آسمانی شامل خورشید، ماه و پنج سیاره میشدند که مجموعا به عدد هفت میرسیدند. تقدس عدد هفت و این تقارن موجب شد کلیسا عقیده متعصبانهای بر این تعداد داشته باشد و احتمالا کم و زیاد کردن این تعداد چندان عواقب خوبی نداشت. از این کشف مهمتر قطار نظریاتی بودند که نه تنها زمین را از مرکزیت در آوردند(کوپرنیک) و نشان دادند زمین ذرهای بیاهمیت در فضاست(گالیله) که دست آخر اثبات شد هیچ خدایی آن را بر دوش نمیکشد و این نیروها هستند که ما را نگه میدارند(نیوتون). خدای بسیط الید و مختار که توانش بر تمام جوانب زندگی سلطه داشت به گوشهای رفت و تنها مقام خالقیت را برای خود نگه داشت، مقامی که در عصر جدید و پس از نظریات نسبیت عام و کوانتوم، جایگاه خلقتش هم متزلزل شده است. سلسله یافتههای علمی در آن سالها اولین سیلی بر صورت انسان مغروری بود که وجود همه چیز را برای ذات مبارک خچدش میپنداشت. با فاصله کمی انسان حتی مخلوق هم نبود که تکامل یافته بود (داروین). با اندکی صبر روح انسان که پیشتر جایگاه محرکش از دست رفته بود، جایگاه احساس و تعقلش هم از دست رفت (فروید). در تمام این سالها از ارزش تعبد در برابر آنچه از سنت و دین میرسد تنزل پیدا کرد و از همان روزهای اول تاسیس فلسفه جدید بنا را بر تبعیت از عقل و گاه تجربه نهاد و پیامهای مطلق دینی را به کناری گذاشت. اینجا همان به زنگاهی است که بهمرور علم سیاست جای تفویض قدرت از جانب خدا به کلیسا، علم روانشناسی جای اعتراف در برابر کلیسا، جامعه شناسی جای موعظههای پوچ برای مردم، اقتصاد جای ثروت بیحدوحصر کلیسا و علوم تجربی جای فرضیات مطلق مورد تایید کلیسا را میگیرند.
مطمئنا روش شناسی دینی و علمی با هم متفاوتند و اگر گزارهای با روش مکاشفه بر کسی اثبات نشود نمیتوان با روش تجربی آن را رد کرد و بالعکس. اما چرا کلیسا که مجری امر دین است و بالطبع قائم به وحی و مکاشفه، آنهمه از یافتههای علمی مضرر شد؟ کلیسا پایش را از گلیمش درازتر کرد و دین را بر یافتههای تجربی یا استدلالی در زمان یونانی استوار کرد و یا لااقل متکلمین کلیسا آن گزارهها را (مانند نظر بطلمیوس) شاهد صداقت دین خود میدانستند. به مرور تکیه بر وحی از یاد رفت و تکیه کلیسا بر همان یافته موجب بسط دست کلیسا در همه امر شد. هیچ دانشمند، فیلسوف یا حتی عالم دینی نبود که بتواند آزادانه اندیشه کند و نظریاتش را لااقل در حد نظریه انتشار دهد. اما یافتههای جدید این انبساط بیش از حد را محدود کرد و قدرت پایدار کلیسا در طول هزار سال را به شکلی غیرقابل باور کاهش داد. کشیشها که در هر امری خود را عالم میپنداشتند و نظر میدادند، دیگر حتی کلیدهای بهشت را در اختیار نداشتند. پس از این دوران رابطه دین و یافتههای جدید شکل دیگری پیدا کرد. در غرب شکل سوم آن که در ادامه میآید و در سرزمین اسلامی بیشتر دو شکل اول جاری هستند.
۱. هر آنچه یافته جدید است صحیح نیست مگر مطابق با دین
۲. یافته های جدید را باید از دین استخراج کرد
۳. دین در امر یافتههای جدید ساکت است از آنجایی که روش شناسی این دو متفاوتند.
بنیادگرایان دینی بیشتر متمایل به شکل اول هستند. ایشان هنوز هم باور به نظریات داروین یا فروید ندارند. سخن از فیزیک جدید هم نمیزنند چون اساسا آن را هنوز نفهمیدهاند. نسل اول روشنفکران دینی و محصلین مسلمان در غرب شاید شکل دوم باشند. کسانی که معتقدند در اسلام هم شورا مبین دموکراسیست یا قواعد علمی جدید رد پایی در قرآن دارند. البته این سخنان اساسا مهمل است. به خصوص وقتی ادعا میکنند که غرب دموکراسی را از اسلام گرفته و گاه ناسیونالیستها هم به دنبالش عقیده دارند اصل تفکیک قوا از جمشید اخذ شده است. تفاوت اساسی این مدل با مدل قبلی در این است که روشنفکران پس از متقاعد کردن خود به یافته جدید رو میکنند نه بدل دینی آن، یعنی دموکراسی را میپذیرند نه شورای منظور در قرآن. و اما مدل سوم که نوعی سکولاریسم معرفتی است به درستی بین علم و دین از آن جهت که روششناسی متفاوت دارند تمایز قائل است. متدینین و متفکرین عصر جدید دیگر پا در کفش یکدیگر نمیکنند و برای اثبات نظراتشان دست به دامان حوزهای بیربط از خودشان نمیشوند.