نگاهی انتقادی به نظریة «رؤیاهای رسولانه» از منظر پدیدارشناختی و هرمنوتیکی1
نگاهی انتقادی به نظریة «رؤیاهای رسولانه» از منظر پدیدارشناختی و هرمنوتیکی
بیژن عبدالکریمی
مقدمه:
بیش از سه سال است که از انتشار مقالة «محمّد (ص): راوی رؤیاهای رسولانه» نوشتة بسیار مناقشهبرانگیز استاد بزرگوارم، دکتر عبدالکریم سروش میگذرد. در این سالها تعداد کثیری از دانشجویان و دوستانم از بنده نیز خواستند وارد مباحثه پیرامون مقاله ایشان گردم. اما نگرانی از ظهور برخی از سوء برداشتهای فکری، اخلاقی، سیاسی و اجتماعی که از هر طرف بحث وجود داشته و دارد مرا از شرکت در ایجاد نوعی دیالوگ با استاد عزیزمان باز داشت. لیکن دعوت یکی از گروههای اجتماعی در فضای تلگرام در خصوص تشکیل جلسهای به منظور پرسش و پاسخ در خصوص مقالة «محمّد(ص): راوی رؤیاهای رسولانه» مرا وا داشت تا صفحاتی را در بارة نقد و بررسی این مقاله سیاه کنم لیکن تمایلی به انتشار آن نداشتم. اما انتقادات اخیر دوست و برادر بزرگوارم، جناب دکتر سروش دباغ، در مقالهای با عنوان «شریعتی و چالشی بیبنیاد» (منتشرشده در سایت فرهنگی زیتون، به تاریخ 3/4/1395) انگیزهای شد که به انتشار آن مبادرت ورزم. امید است بسط و گسترش این گونه مباحث به ظهور یک سنت نظری فلسفی اصیل در دیار ما یاری رساند.
1. ضرورت و اهمیت بحث از مقولة وحی
انسان موجودی بالذات تاریخی است. این سخن به این معناست که تاریخمندی یا حیث تاریخی (historicity) یکی از بنیادیترین اوصاف نحوة هستی انسان است و سبب تمایزی رادیکال و اساسی با نحوة هست همة موجودات است. وقتی از رابطه «انسان» و «تاریخ» سخن میگوییم نباید رابطه انسان را به منزلة موجودی «مستقل» فهم کنیم که «در تاریخ» است، تو گویی رابطه آندو همچون رابطة واگن قطار با ریل قطار یا همچون رابطة آب رودخانه با بستر رودخانه است بلکه نحوة هستی انسان نحوة هستیایی تاریخی است، یعنی نحوة هستیای است که در گذشته، قبل از آن که بوده باشد، ریشه داشته، در حال حضور و استمرار دارد و آیندهاش، که همان طرحافکنیهای اوست، قوامبخش حال اوست که با گذشتهاش نسبت دارد. لازمه این سخن که انسان بالذات موجودی تاریخی است این است که همة فهمها، تفسیرها، کنشها و احوالات انسان با سنت تاریخی و افق فرهنگیاش نسبت دارد و هیچ فهم و کنش انسانی نمیتواند مستقل از سنت و افق تاریخی و فرهنگیاش باشد.
حال، وقتی به خویشتن، به عنوان یک سوبژة ایرانی مسلمان میاندیشیم، بیتردید سنت عبریـیهودیـسامیــ که در کنار سنن متافیزیک یونانی، تفکر معنوی هندی یا خاور دور، یکی از بزرگترین سنن تاریخی بشری است و سه دین بزرگ همخانوادة یهودیت، مسیحیت و اسلام را به بشریت عرضه کرده استــ یکی از مهمترین سنن قوامبخش هویت تاریخی و فرهنگی ماست، سنتی که همه فهمها و کنشهای فردی و اجتماعی ما را تحت تأثیر خود قرار داده است.
مقولاتی چون «وحی»، «نبی یا رسول»، «رسالت»، «بعثت»، «متن مقدس»، «علم الهی»، «حکمت»، «عرفان»، «تنزیل»، «تأویل»، «ارادة شارع» و«فقه» از زمرة بنیادیترین مفاهیم کلیدی و هستة مرکزی سنت تاریخی سامیـیهودی را شکل میدهند، و مقولة «وحی» در میان این مفاهیم از جایگاهی بسیار بنیادین و محوری برخوردار است تا آنجا که همة دیگر مقولات قوامبخش این سنت نظری بزرگ تاریخی شبکة مفهومیای را تشکیل میدهند که مقولة «وحی» یا «امکان همسخنی بشر با امر قدسی» هستة مرکزی و بنیادین آن است. لذا هر شیوة اندیشیدنی در خصوص مقولة «وحی» و پرسش از تجربه بنیادین نبی، نه فقط با هستة مرکزی سنت بزرگ تاریخی عبریـیهودی بلکه با مفهومی اساسی و بنیادین همة دیگر سنن شرقی که همافق با سنت عبریـیهودی میباشند (چرا که همة دیگر سنن شرقی نیز حول محور بنیادین امکان گشودگی انسان به حقیقت جهان و امکان وجود نوعی منادات میان انسان و حقیقت جهان شکل گرفتهاند) نسبت و ارتباطی سلبی یا ایجابی برقرار میکند.
به اعتقاد اینجانب، در روزگار کنونی، یعنی در زمانة بسط سوبژکتیویسم متافیزیکی و سیطرة عقلانیت علمی و تکنولوژیک جدید، پرسش از امکان یا عدم امکان وحی یاــ به تعبیر حکمای پیشاسقراطی در دورة قبل از ظهور متافیزیک یونانیــ همسخنی بشر با لوگوس یا حقیقت بنیادین این جهان، مهمترین پرسشی است که متفکران شرقی از جمله اندیشمندان در عالم اسلام با آن روبرویند. به بیان سادهتر، بر اساس سوبژکتیویسم متافیزیکی، به خصوص در اوج آن که خود را در سوبژکتیویسم جدید دکارتیـکانتی آشکار می سازد آدمی نمیتواند به حقیقتی فراسوی آگاهی خویش نایل شود. بر اساس تجربة کوژیتو، که چارچوبی برای بسیاری از فلسفههای جدید قرار میگیرد، «آگاهی»، نخستین، قابلدسترسترین و یقینیترین امر برای آگاهی است و هر آنچه آن سوی آگاهی است همواره محل تردید است و اساساً ما راهی به فراسوی آگاهی و سوبژکتیویته نداریم. بر اساس سوبژکتیویسم کانتی نیز معرفت ما «پدیداری» است. این سخن بدین معناست که ما صرفاً به پدیدارها، یعنی آنچه در سپهر آگاهی بشری قوام مییابد دسترسی داریم و هیچ روزنهای به سوی نومن یا ذات و حقیقت این جهان نداریم. در عالم کنونی، که در آن یک چنین سوبژکیتویسمی سیطره یافته است مقولة وحی یا سخن گفتن با لوگوســ که در فقدان آن، آنچنان که تجربة زیستجهان مدرن نشان میدهد، بشر را نیهیلیسمی عمیق فرا خواهد گرفتــ به قلمرو اسطورهها و افسانهها رانده شده است. بدین ترتیب، با انکار امکان مقولة وحی یا همسخنی بشر با لوگوس یا با جان این جهان یا تقلیل آن به مقولاتی روانشناختی و غیرمعرفتی کل سنن شرقی و مبادی حکمی آنها، از جمله تمامی سنت عبریـسامیـیهودی که اسلام نیز فرزند و حاصل آن است، فرو میپاشند و زمینه برای سیطره و تام و تمام متافیزیک غربی که در روند تاریخی خود به بسط سکولاریسم و نیهیلیسم منتهی گردیده است، آماده خواهد شد.
از سوی دیگر، برخلاف تصور اقشار سنتی ما، صرف اعتقاد به مقولة وحی، بدون هیچ گونه پشتوانه حِکمی و متافیزیکی (در معنای غیریونانی آن) که بر اساس آن بتوان آن را در زیستجهان کنونی و در عالم جدید مورد بازفهمی و بازتفسیر قرار داد، مقولة وحی را در زمانة ما تا سرحد یک اسطوره یا در نهایت به منزلة صرف مقوله و باوری فرهنگی، بدون هیچگونه اثرگذاری عمیق در شیوة زندگی آدمیان تنزل خواهد داد، چنان که شاهد این روند بوده و هستیم.
لذا ما، همانگونه که بارها تکرار کردهام، نیازمند یک شیفت پارادایمی به منظور فهم و تفسیر دوباره مقولات بنیادین سنت تاریخی خود، از جمله مقولات وحی، بعثت و متن مقدس هستیم تا بتوانیم این مقولات را در افق تازهای وارد حیات نظری و فرهنگی خود کرده، نحوة بودن و زیست خویش را بر اساس این مقولات به منزلة امکان دیگری غیر از سکولاریسم و نیهیلیسم جهان کنونی قوام بخشیم.
2. انگیزة طرح نظریه رؤیاهای رسولانه
بر اساس همین اهمیت و ضرورت مذکور در خصوص بازفهمی و بازتفسیر مقولة بنیادین و مرکزی سنت تاریخی ما، یعنی مقولة وحی، به منظور امکان فهم و معقولسازی آن برای عقلانیت جدید انسان روزگار ماست که دکتر سروش به ارائة نظریة خویش در خصوص «رؤیاهای رسولانه» میپردازند. ایشان صراحتاً اعلام میدارند که بر اساس نظریة «رؤیا بودن وحی» میتوان به همان شیفت پارادایمی و تغییر الگوی بنیادی در عالم اسلام دست یافت: «رفتن از تفسیر به تعبیر، مستلزم یک شیفت پارادایمی و یک تغییر الگوی بنیادی است.»[1]
3. روش بحث
در اینجا خواهانم قبل از آن که مستقیماً وارد بحث از نظریة «رؤیاهای رسولانه شوم، برای ممانعت از هرگونه بدفهمی و نیز کمک به خواننده برای روشن شدن دیدگاههای خود موضع نظری و «روش»ی را که بر اساس آن خواهان بحث و گفتگو در خصوص سرشت و حقیقت وحی، به منزلة یکی از بنیادیترین مفاهیم سنت تاریخیمان، هستم حتیالمقدور به نحو سلبی و ایجابی روشن نمایم.
در مسیر این بحث، روش تفکر اینجانب تئولوژیک نیست. این سخن به این معناست که بنده نمیکوشم با تکیه بر برخی اعتقادات مستتر در سنت تاریخی خود در خصوص سرشت وحی، همچون اعتقاد پیشینی به الهی بودن متون مقدس یا با استناد به برخی آیات و مضامین خود متون مقدس که خود را به منزلة متون الهی و آسمانی تلقی میکنند، به دفاع از قدسی بودن این متون بپردازم. همچنین، نمیکوشم با تکیه بر نوعی آگنوستیسیسم (لاادریگری) که جزء ضروری بسیاری از نظامهای تئولوژیک است سرشت و حقیقت وحی را خارج از دسترس فهم بشری دانسته، پژوهش در خصوص آن را از اساس غیرممکن تلقی کنم یا آن که فهم مقولة وحی را صرفاً در دایرة عصمت مطلق، که خارج از دسترس افراد عادی بشری است، محدود کنم، بلکه خواهانم بر اساس روشی کاملاً پدیدارشناسانه و هرمنوتیکی به نقد و بررسی نظریة «رؤیاهای رسولانه» بپردازم.
متأسفانه بسیاری از نقادیهایی که در خصوص نظریة «رؤیاهای رسولانه» صورت گرفته است عمدتاً از موضع و منظری تئولوژیک است که گرانبار از مفروضات نامنقح است یا لااقل این مفروضات، به همان گونهای که در نظامهای تئولوژیک موجود در سنت تاریخی ما وجود داشته است دیگر نمیتوانند بر اساس سوبژکتیویسم متافیزیکی و منطق حاصل از عقلانیت علمی و تجربی مدرن و با توجه به بسط آگاهیهای تاریخی به دست آمده در دورة جدید قابل قبول باشند، مفروضاتی چون «همه علوم در متن مقدس آمده است»، «در آیات متن مقدس بسیاری از دستاوردهای علمی جدید پیشبینی شده است»، «خالق "طبیعت" همان نازلکننده "شریعت" است و آیات تکوینی با آیات تشریعی به یک آبشخور اشاره دارند، و نظم حیرتآور عددی در الفاظ و حروف قرآن، که عمدتاً مرهون ابزار کامپیوتری و امکان جستجو در متن دیجیتالی این کتاب است، حقایق شگفتآور و انکارناپذیری را آشکار کرده است که مطلقاً نمیتوان آن را با "نظریة رؤیاپنداری" قرآن توضیح داد» و... .
تکیه بر خود آیات قرآن به منزلة شاهدی بر نقض نظریة «رؤیاهای رسولانه»، و تأکید بر آیاتی که به صراحت قرآن را قول یا تعلیم یا تنزیل جبرئیل تلقی میکنند و پیام او را پیامی الهی معرفی مینمایند، همچون استدلالهای متعددی در بسیاری از نظامهای تئولوژیک حکایتگر استدلالهای دوری است، یعنی امری که بدواً باید اثبات شود خود به منزلة دلیلی برای اثبات مدعا تلقی میگردد و اثبات یک باور اعتقادی مبتنی بر مفروضاتی میگردد که خود نیازمند اثباتاند.
لیکن، همانگونه که صاحب نظریة «رؤیاهای رسولانه» به درستی دریافتهاند ادعاهای اعتقادی همة دینداران، لااقل در حوزة سه دین بزرگ یهودیت، مسیحیت و اسلام، در خصوص متن مقدسشان مبنی بر آسمانی و الهی بودن آن، برای عقلانیت جدید قابل قبول نیست. لذا همة معتقدان به کتب مقدس، از جمله مسلمانان با این پرسش بنیادین مواجهاند: «آسمانی و الهی بودن» متون مقدس برای انسانهایی که در زیستجهان کنونی زندگی میکنند براستی چه معنایی حقیقی و قابل درک میتواند داشته باشد، به خصوص با توجه به این که تأثیرات فرهنگی، زبانی، تربیتی، قومی و تاریخی محیط زندگی زمینی نبی در این متون کاملاً آشکار است؟
واقعیت امر این است که نظریه رؤیاهای رسولانه بسیاری از اصحاب و معتقدان به نظامهای تئولوژیک را به دلیل فروپاشی بسیاری از مفروضات اعتقادی و تئولوژیکشان پریشان و آشفته حال کرده است. اساساً «جدلی بودن» و «ارادة معطوف به حفظ سیستم داشتن» از مهمترین اوصاف و شاخصههای تفکر تئولوژیک است. بنده به هیچ وجه با فروپاشی بسیاری از مفروضات نظامهای تئولوژیک تاریخی نه تنها مشکلی ندارم بلکه از آنها استقبال نیز میکنم، چرا که اینجانب نیز، همچون دکتر سروش و برخلاف اصحاب تفکر تئولوژیک، معتقدم دیگر با مفروضات پیشین نظامهای تئولوژیک گذشتگان، در روزگار فروپاشی همه نظامهای متافیزیکی و تئولوژیک، نمیتوان به دفاع از تفکر معنوی در جهان کنونی پرداخت. این حقیقتی است که اصحاب تئولوژیک باید بدان متفطن شوند. لذا به اعتبار تلاش به منظور نقد بسیاری از مفروضات نامنقح نظامهای تئولوژیک پیشین در جهت یافتن راهی برای دفاع از امکان تفکر دینی و معنوی در جهان کنونی که تحت سیطره عقلانیت جدید است بنده خود را با استاد بزرگوارم، جناب دکتر سروش همدل و همسو مییابم. برخلاف اصحاب تفکر تئولوژیک، دکتر سروش به درستی دریافتهاند که دیگر نمیتوان بر اساس نظامهای متافیزیکی، تئولوژیک و زبانی گذشتگان، که بسیاری از مؤلفههای آنها، همچون اعتقاد به وجود عالم مثال، وجود صور، وجود صور برزخی و اعتقاد به وجود حس و ادراک دریافتکنندة صور مثالی و خیالی در روزگار ما بیاعتبار گشتهاند، به دفاع از مقولة وحی پرداخت.
همسویی دیگری نیز میان اینجانب با استاد بزرگوارم، وجود دارد و آن این که نه ایشان و نه بنده هیچ یک نه از منظر عقل ضد سنت روشنگری بلکه برعکس، از منظر فراهم ساختن بستری برای امکان دفاع از تفکری معنوی در جهان کنونی است که خواهان تخریب و نقد رادیکال نظامهای تئولوژیکی هستیم که خود در روزگار کنونی به مانعی بزرگ برای امکان ظهور ایمان و افقی تازه تبدیل گردیدهاند.
برخلاف تصور بسیاری از معتقدان به نظامهای تئولوژیک، تفکر صرف صدور ادعانامهها و اظهارنامههای اعتقادی declarations)) و تکیه بر نتایج نیست، بلکه تفکر اصیل و راستین آنجایی رخ مینماید که متفکر گام به گام مسیری را که برای رسیدن به نتایج طی طریق کرده است برای دیگران آشکار سازد.
به هر تقدیر، این نوشته بر آن است تا صرفاً با تکیه بر برخی از بصیرتهای پدیدارشناسانه و هرمنوتیکیــ که این دو مفهوم در این سیاق باید در وحدت و اینهمانیشان مورد فهم قرار گیرندــ به تأملانی انتقادی در خصوص مقالة «محمّد(ص): راوی رؤیاهای رسولانه» بپردازد.
4. محورهای اصلی نظریة رؤیاهای رسولانه
محورها و وجوه زیر را میتوان از مهمترین مؤلفهها و ابعاد نظریة رؤیاهای رسولانه برشمرد:
4. 1. وحی امری انسانی و نه الهی و حاصل ضمیر، جان و تجربة نبوی و نه سخن خداوند است: دکتر سروش صراحتاً اظهار میدارند: «زبان قرآن، انسانی و بشری است، و قرآن مستقیماً و بیواسطه، تألیف و تجربه و جوشش و رویش جان محمّد (ص) و زبان و بیان اوست». «گفتهایم که آن دستاوردهای کلان [قرآن] به زبان عربی و عرفی و بشری... از منبع ضمیر پیامبر برخاستهاند، ... یعنی خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود.» لذا وحی همان تجربة نبوی است.
4. 2. وحی مقولهای انسانی است و از آنجا که انسان موجودی فرهنگی و تاریخی است، لذا وحی نیز مقولهای فرهنگی و تاریخی است، به این معنا که مضمون و محتوای وحی یا متون مقدس از شرایط روحی و احوالات شخصی نبی و شاخصههای فرهنگی و شرایط اقلیمی و تاریخی روزگار خود تأثیر پذیرفته و این احوالات و شاخصهها را بازتاب بخشیده است. به اعتقاد دکتر سروش در مقولة وحی یا متون مقدس «حتی در مقام تکوّن هم، احوال شخصی و صور ذهنی و حوادث محیطی و وضع جغرافیایی و زیست قبائلی پیامبر، صورتبخش تجارب او بودهاند». «خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بلکه انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش، همان سخن او بود». «قرآن مستقیماً و بیواسطه، تألیف و تجربه و جوشش و رویش جان محمّد (ص) و زبان و بیان اوست، محمّدی که تاریخی است و در صراط تکامل است».
4. 3. نبی نیوشای ندای الهی نیست، بلکه صرفاً گزارشگر رؤیاهایی است که در خواب دیده است. به اعتقاد دکتر سروش «محمّد(ص) راوی است، یعنی مخاطب و مخبر نیست.چنان نیست که مخاطب آواهایی قرار گرفته باشد و در گوش باطنش سخنانی را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشند، بل محمّد (ص) روایتگر تجارب و ناظر مناظری است که خود دیده است و فرقی است عظیم میان ناظر راوی و مخاطب خبر. به او نگفتهاند برو و به مردم بگو خدا یکی است». «به جای این گزاره که در قرآن، الله گوینده است و محمّد (ص) شنونده، اینک این گزاره مینشیند که در قرآن محمّد (ص) ناظر است و محمّد (ص) راوی است. خطابی و مخاطبی و اخباری و مخبری و متکلّمی و کلامی در کار نیست، بل همه نظارت و روایت است. آن سَری نیست بل این سَری است!»
4. 4. بدین ترتیب، متون مقدسی چون قرآن «خوابنامهای» بیش نیست. مطابق با نظریة رؤیاهای رسولانه تمام قرآن در عالَم رؤیا بر پیامبر اسلام مکشوف شده است. «پس زبان قرآن، زبانِ بیداری نیست، بلکه زبانِ خواب و رمزآلود است و البته زبانی عرفی و بشری است. زبانِ قرآن را معادل زبانِ بیداری گرفتن، خطایی مهلک و عظیم و مغالطۀ خوابگزارانه است.» دکتر سروش «رؤیا» را مناسبترین واژه برای توصیف سرشت متون مقدس برمیشمارند و معتقدند سرشت و حقیقت این متون را در خوابنامه بودنشان باید جستوجو کرد.
4. 5. رؤیاهای رسولانه نه بیانگر نوعی خرد و آگاهی از جهان بلکه حاصل قوة خیال نبی است. از نظر صاحب نظریة رؤیاهای رسولانه «پیامبر یک تخیل قوی داشت»، که از آن به «خیال خلاق پیامبر» تعبیر میکنند.
4. 6. بدین ترتیب، تفسیر باید جای خود را به خوابگزاری بدهد و این جابجایی همان شیفت پارادیمی و تغییر الگوی بنیادینی است که واضع نظریة رؤیاهای رسولانه به آن مباهات میکنند. از نظر دکتر سروش «کلیه شارحان و مفسران در ۱۴ قرن گذشته به خطا رفته و اشارات رؤیا را به جای تأویل، با کلام بیداری فهم و تفسیر کردهاند. ... از طریق خوابگزاری راحتتر میتوان معضلات و استعارات را حل کرد تا با تکیه بر راهحلهای کلامی و فلسفی.» «رفتن از تفسیر به تعبیر، مستلزم یک شیفت پارادایمی و یک تغییر الگوی بنیادی است.»
6. 7. بر اساس رأی صاحب نظریة رؤیاهای رسولانه رؤیا نقشی انتولوژیک نیز ایفا میکند. این نقش عبارت است از این که رؤیا مدخلی برای ورود به «عالم دیگر» است. ایشان صراحتاً بیان میدارند: «مدخل به عالم دیگر همان رؤیاست».
6. 8. از نظر دکتر سروش، مؤمنان به نبی اگر وحی پیامبر را حجت میدانند، پس باید رؤیاهای وی را نیز حجت برشمارند.
6. 9. چرا مؤمنان متنی بشری و تاریخی را که از نظر صاحب نظریة رؤیاهای رسولانه خوابنامهای نیز بیش نیست مقدس و آسمانی تلقی میکنند؟ به اعتقاد صاحب نظریه مؤمنان بر اساس یک پیشفرض قرآن را کتابی آسمانی میدانند. ما از بیرون از متن در خصوص آسمانی بودن قرآن تصمیم گرفتهایم و صاحب آن، یعنی نبی را معصوم و خطاناپذیر فرض کردهایم.
6. 10. از نظر دکتر سروش علومی که قرار است به ما در فهم متون مقدس و به تعبیر ایشان به خوابگزاری رؤیاهای رسولانه کمک کنند عبارتند از: الف. تاریخ ب. آنتروپولوژی ج. روانکاوی.
5. همسوییها با نظریة «رؤیاهای رسولانه»
قبل از آن که مباحث انتقادی خویش را در خصوص نظریة «رؤیاهای رسولانه» آغاز کنم، به منظور هر چه روشنتر شدن مسیر بحث، مایلم که در ابتدا به طرح پارهای از مختصات فکری خویش و طرح این امر بپردازم که اینجانب تا کجا و تا کدامین منازل با حرکت دکتر سروش همراه و همداستان هستم و از کجا به بعد مسیر خویش را از ایشان متمایز تلقی میکنم. نکات مطروحه در این فراز میتواند به هر چه شفافتر شدن مسیر گفتگو و دیالوگ یاری رساند. در اینجا طرح نکات زیر را لازم میدانم:
5. 1. تلاش به منظور نیل به تفکری غیرتئولوژیکـغیرسکولار
همانگونه که در فراز مربوط به «روش بحث» اشاراتی داشتم نگارنده این نوشته بههیچوجه در صدد حفظ یا دفاع از برخی از نظامهای نظری تئولوژیک که مجموعهای از اعتقادات و باورهای نهادینه شدة تاریخی هستند، نمیباشد. اما از سوی دیگر معتقد نیست امکاناتی که در برابر ما وجود دارند به دو امکان تفکر تئولوژیک و تفکر سکولار محدود میشود، بلکه برعکس، شدیداً از گشودگی این مسیر در برابر انسان امروز دفاع میکند که میتوان سیطرة هیچ یک از نظامهای نظری تئولوژیک بر تفکر را نپذیرفت و در همان حال به سکولاریسم و نیهیلیسم دوران جدید نیز تن نداد. لذا روشن است که انتقادات اینجانب به نظریة رؤیاهای رسولانه به هیچ وجه از منظر تفکری تئولوژیک، در معنای دفاع از یکی از نظامهای نظری و بشرساختهای نیست که حول و حوش هر یک از ادیان بر اساس پارهای از اعتقادات نهادینه شدة تاریخی شکل گرفتهاند.
5. 2. ضرورت بازتفسیر سنت
سنت احیاءناشده، سنت نیست بلکه لاشة مرده و متعفن سنت است. لذا تا زمانی که مبادی تصوری و تصدیقی وجودشناسانه، معرفتشناسانه و انسانهشناسانة قوامبخش سنت تاریخی ما مورد تأمل قرار نگیرد و وارد سپهر خودآگاهی امروزین ما نشود، جهانبینی و ارزشهای نهفته در سنت تاریخی ما نمیتواند از نقشی زنده و اثرگذار در زیستجهان کنونی برخوردار گردد. لذا اینجانب از نفس تلاش متفکرینی چون دکتر سروش، استاد محمد مجتهد شبستری، حامد نصر ابوزید، و دیگران که در صدد بازاندیشی، بازفهمی و بازتفسیر مقولات موجود در سنت تاریخی و دینی ما، از جمله مقولات وحی و متن مقدس، به منظور بازتعریف آنها در هندسة معرفتی دوران جدید هستند، با تمام وجود دفاع میکنم و این تلاشها را بسیار مغتنمتر و ارزشمندتر از خواب سنگین غفلت آن دسته از سنتگرایانی می دانم که درکی از تغییر عالمیت عالم و تغییر فصل کتاب تاریخ نداشته و ندارند و با سکههای تصورات و تصدیقات عهد دقیانوس خواهانند در بازار روزگار ما به داد و ستد فکری و نظری با جهانیان و نسلهای جدید بپردازند. لذا نگاه انتقادی بنده به تلاشهای نظری این بزرگواران به هیچ وجه به معنای مخالفت با نفس تلاش آنان نیست.
5. 3. ضرورت شیفت پارادایمی
بنده نیز یگانه راه احیای سنت تاریخی را در شیفتی پارادایمی، یعنی بازاندیشی، بازفهمی و بازتفسیر همة مفاهیم و مقولات بنیادین سنت تاریخی بر اساس هندسة معرفتی روزگار جدید و در دیالوگ با این هندسه و در افق تفکر آینده میدانم و به هیچ وجه، همچون اصحاب تئولوژیک اعتقاد ندارم که پاسخ بحرانهای نظری و فرهنگی ما به صورت یک بستة آماده در گذشته وجود دارد و کافی است دست دراز کرده، این پاسخهای آماده را برداریم. مسیر تفکر، مسیر پر پیچوخم و پرسنگلاخی است که باید توسط متفکران کوبیده و هموار شود و مسیر ما از رهگذر شیفتی پارادایمی (به معنای اجتهاد در اصول و نه صرفاً در فروع و تغییر در مبادی فقه الاکبر و نه صرفاً در حوزة فقه الاصغر) عبور میکند. لیکن باید توجه داشت که این شیفت پارادایمی به اضمحلال کامل مؤلفههای بنیادین سنت تاریخی ما در دل فلسفههای جدید و لذا از اساس بیمعنا شدن روح این سنت نینجامد.
5. 4. انسانی تلقی کردن مقولة وحی
بیتردید مقولات دین و وحی با انسان نسبت دارد و بدون وجود انسان سخن گفتن از دین و همسخنی امر قدسی با بشر و شنیدن کلام الهی به واسطة انسان از اساس بیمعنا بود. به این اعتبار دین و وحی یقیناً مقولاتی انسانی هستند. آیات متعددی در قرآن نیز بر وجه بشری نبی تأکید میورزند: «قُل اِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِِثلُکُم يُوحی اِلَيَّ» «بگو من انسانی هستم همانند شما مگر آنکه به من وحی میشود». (کهف/ 110؛ همچنین فصلت/ 6)
همین نکته، یعنی انسانی تلقی کردن مقولات دین و وحی، به این معنا که دین و وحی به ساحتی از ساحات گوناگون نحوة هستی خاص انسان ارتباط دارد، نقطة عزیمت بسیار شایستهای در راستای بازفهمی و بازتفسیر مؤلفههای بنیادین سنت تاریخی ما به منظور احیای روح آن متناسب با زیستجهان کنونی است. لیکن خطر اینجاست که ما مقولات دین، وحی و متن مقدس را به گونهای انسانی سازیم که وجه قدسی و فرابشری آن کاملاً مضمحل گردد و در نتیجه امور قدسی به تمامی اموری عرفی و ناسوتی گردند.
5. 5. تاریخی تلقی کردن شخصیت نبی و وحی
اگر وصف بشری نبی را جدی بگیریم، و اگر بپذیریم که انسان موجودی بالذات تاریخی است و تاریخمندی یا حیث تاریخی (historicity) یکی از بنیادیترین اوصاف نحوة هستی آدمی است، آنگاه گریزی نداریم که حیث تاریخی نبی و حیث تاریخی مقولات وحی و متن مقدس را نیز بپذیریم، یعنی بپذیریم مقولة وحی نیز، از آنجا که با نحوة هستی خاص آدمی که بالذات تاریخی است، ارتباط و نسبت دارد، مانند هر فهم و کنش انسانی دیگری به هیچ وجه نمیتواند مستقل از سنت و افق تاریخی و فرهنگی نبی باشد. اینجا نیز دقیقاً نقطة عزیمت بسیار شایستة دیگری است که میتواند جامعه و فرهنگ انحطاطیافتة مسلمانان را از بسیاری از بحرانهایشان از جمله از اسارت در چنگالهای بنیادگرایی و داعشیگری برهاند. لیکن در اینجا نیز مجدداً خطر دیگری وجود دارد و آن عبارت است از این که ما در نظام وجودشناسی، معرفتشناسی و انسانشناسی خویش فاقد مبنایی برای «فراتاریخیت» (meta-historicity) باشیم و با یکسره تاریخی کردن انسان و مقولاتی چون وحی و متون مقدس انسان را به اسارت تاریخگرایی (historicism) درآوریم و با تاریخی کردن وحی و متون مقدس آنها را یکسره ناسوتی، تاریخی و سکولار سازیم و بدین طریق مسیر را برای سیطرة هر چه بیشتر سکولاریسم، نیهیلیسم و نسبیتگرایی تاریخی روزگار جدید هموار سازیم.
6. بررسی انتقادی نظریة رؤیاهای رسولانه
6. 1. سکولار شدن مقولة وحی
همانگونه که در فرازهای پیشین گفته شد، یکی از مؤلفههای اصلی (هم در مقام مبنا و هم به عنوان نتیجة) نظریة رؤیاهای رسولانه «انسانی شدن» مقولة وحی است. از منظر اینجانب نیز، بیتردید مقولات دین و وحی با انسان نسبت دارند و بدون وجود انسان سخن گفتن از دین و همسخنی امر قدسی با بشر و شنیدن کلام الهی به واسطة انسان از اساس بیمعنا خواهند بود. خود آیات قرآنی نیز به این وجه انسانی صراحت تام و تمام دارد و تمام تلقیهای تئولوژیک که تاکنون کوشیدهاند به ارائة تصویری «ناـانسانی و یکسره الهی» از پدیدار وحی بپردازند کاملاً در برابر بینش قرآنی قرار دارند که بارها و بارها به «وجه بشری نبی» تأکید میورزد. (نک: قرآن، کهف/ 110؛ همچنین فصلت/ 6)
در ساحت تفکر دینی، و در فهم مقولة وحی ما با دو خطر عمده روبروییم. از یکسو با خطری مواجهیم که بسیاری از اندیشههای تئولوژیک سنتی ما را با آن روبرو میسازند، یعنی با این خطر که همه وجوه گوناگون مقولات دین، وحی و متن مقدس را اموری یکسره الهی، ازلی، ابدی و مقدس تلقی کنیم تا آنجا که فرضاً حتی زبان، نحوة ترتیب آیات، رسمالخط یا جلد متن مقدس را نیز اموری الهی و قدسی برشماریم. در این نحوه تلقی هیچ وصف انسانی، تاریخی و فرهنگی در هیچ یک از وجوه مقولات مذکور دیده نمیشود. این نحوه تلقیِ یکسره الهی از مقوله وحی و دیگر پدیدارهای مرتبط با آن ما را با خطر فهم غیرتاریخی و بنیادگرایانهای چون داعش از امور، واقعیتها و زمانه مواجه میسازد. در واکنش به همین خطر است که بسیاری از روشنفکران در عالم اسلام، همچون حامد نصر ابو زید، دکتر سروش و استاد محمد مجتهد شبستری بر وجه انسانی، تاریخی و فرهنگی مقولة وحی و متن مقدس تأکید ورزیده، این دو مقوله را به تمامی اموری بشری و تاریخی میسازند. در این صورت، درست است که ما از خطر بنیادگرایی و اسارت در اندیشههای داعشگونه میرهیم لیکن اینگونه تلاشها ما را با خطر دیگری، یعنی سکولاریزه شدن امر دینی و درغلتیدن به سکولاریسم و نیهیلیسم روزگار جدید مواجه میسازند.
به بیان سادهتر، بیتردید مقولات دین، وحی و متن مقدس به ساحتی از ساحات گوناگون نحوة هستی خاص انسان ارتباط دارد، لیکن در بازفهمی و بازتفسیر این مقولات، نباید آنها را به نحوی تام و تمام و یکسره انسانی سازیم که وجه قدسی و فرابشری آن کاملاً مضمحل شوند و در نتیجه امور قدسی به تمامی به اموری عرفی و ناسوتی تبدیل گردند.
به تعبیر دیگر، همانگونه که مقولاتی چون تفکر، معرفت، علم تجربی جدید، تکنولوژی، هنر و حقیقت مقولاتی انسانیاندــ به این معنا که اگر انسان وجود نداشت هیچیک از این مقولات معنا نداشتند و هر یک از آنها با ساحتی از ساحات گوناگون نحوة هستی خاص انسان ارتباط دارندــ لیکن اموری به تمامی و یکسره انسانی نیستند و وجهی ناـانسانی در آنها وجود دارد و از قضا همین وجه ناـانسانی است که مضمون و محتوای هر یک از آنها را تعیین میکند، مقولة وحی نیز هر چند امری انسانی است، یعنی با انسان و نحوة هستی انسان در ارتباط است، لیکن امری به تمامی انسانی نیست و وجهی ناـانسانی، یعنی الهی در آن مستتر است. برای مثال، درست همانگونه که «حقیقت» امری انسانی است به این اعتبار که بر انسان آشکار میشود و این انسان است که در مقام آشکارکنندة حقیقت قرار میگیرد، اما در همان حال، حقیقت امری انسانی نیست، به این معنا که حقیقت امری گزافی، دلبخواهی و من عندی (arbitrary) و تابعی از میل و ارادة انسان نیست و این انسان نیست که محتوا و مفاد حقیقت را تعیین میکند بلکه این امر استعلایی و بنیادیتری (وجود، جهان، واقعیت یا عینیت) است که قوامبخش حقیقی بودن حقیقت است، پدیدار وحی نیز امری انسانی و در همان حال امری غیرانسانی، یعنی الهی است.
بنابراین، اگر چه انگیزهها و دلنگرانیهای صاحب نظریة رؤیاهای رسولانه آنجا که میفرمایند «زبان قرآن، انسانی و بشری است، و قرآن مستقیماً و بیواسطه، تألیف و تجربه و جوشش و رویش جان محمّد (ص) و زبان و بیان اوست» یا «گفتهایم که آن دستاوردهای کلان [قرآن] به زبان عربی و عرفی و بشری... از منبع ضمیر پیامبر برخاستهاند، ... یعنی خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود»، به خوبی و کاملاً در مقابله با بنیادگرایی نظامهای تئولوژیک سنتی آشکار است و بخشی از حقیقت را آشکار میسازد، لیکن، در همان حال، ما را با خطر ناسوتیسازی و سکولاریزه کردن متون مقدس مواجه میکند.
دکتر سروش معتقدند که پیامبر در فرآیند وحی مدخلیت تام و تمام داشته است. اینجانب در خصوص این نظریه که نبی در فرآیند وحی مدخلیت داشته استــ در مبارزه با همة اندیشههایی که هیچگونه مدخلیتی برای شخص نبی قائل نیستند و همین اندیشه ما را با خطر بنیادگرایی و داعشیگری مواجه میسازدــ در جبهة دکتر سروش قرار دارم، اما آنجا که این مدخلیت «تام و تمام» تلقی شده، امکان ظهور هیچ حقیقت متعالی و قدسی در فرآیند وحی پذیرفته نمیگردد، مسیرم را از ایشان متمایز میسازم.
از نظر دکتر سروش وحی همان تجربة نبوی است و تجربة شخصی پیامبر که متأثر از تجربیات پیشین پیامبر نیز بوده است قوامبخش مقولة وحی است. این سخن بخشی از حقیقت است (حقیقتی که بسیاری از نظامهای تئولوژیک سنتی از پذیرش آن اجتناب میورزند چرا که بسیاری از باورهای آنها را فرومیپاشد)، لیکن همة ماجرا نیست. در اینجا پرسش اساسی این است: علاوه بر تجربیات بشری، چه چیز قوامبخش «نبوی بودن» تجربة نبوی است؟ چه چیز «تجربة نبوی» را از دیگر «تجربیات بشری» متمایز میسازد و به آن وجهی نبوی میبخشد؟ چه چیز مقولات دین، تفکر معنوی، علم قدسی و وحی راــ که همة آنها را میتوان در وحدت و اینهمانیشان مورد تأمل قرار دادــ از دیگر تجربیات بشری جدا میسازد؟ اینها پرسشهایی است که در نظریة رؤیاهای رسولانه تأمل ناشده رها شده، یا پاسخ درخوری نیافتهاند.
دکتر سروش به ما میگویند که واژة «قُل» در قرآن «اصلاً به این معنا نیست که کسی به کسی سخن می گوید». بر اساس نظریة ایشان پیامبر مؤلف قرآن است و وحی تألیف نبی است. این سخن، یعنی انکار امکان منادات انسان با امر قدسی، به معنای نادیده گرفتن همان حقیقت بزرگی است که سرشت همة سنن تفکر شرقی و روح همة ادیان و وجه دینی و معنوی همة حکمتهای معنوی را تشکیل میدهد و نتیجة این انکار چیزی جز تن دادن به همان سوبژکتیویسم، سکولاریسم و نیهیلیسم دوران جدید نیست.
البته خوانندة محترم ممکن است اعتراض کند که چه ضرورتی دارد که مقولات وحی و متن مقدس یکسره انسانی، عرفی و سکولاریزه نشود و چرا ما باید بکوشیم تفسیری از این مقولات ارائه دهیم که وجه الهی و قدسی آنها حفظ شود؟
پاسخ این پرسش این است: هیچ ضرورتی ندارد که ما تفسیری الهی و قدسی از مقولات وحی یا متون مقدس ارائه دهیم و ما کاملاً محقایم که همچون بسیاری از معتقدان و شیفتگان عقلانیت جدید و همچون بسیاری از روشنفکران دلبسته به ارزشها و جهانبینی عصر روشنگری تفسیری یکسره، انسانی، تاریخی و سکولار از مقولات وحی و متون مقدس ارائه دهیم، لیکن در آن صورت، اولاً، حق نداریم صفت «دینی» را در کنار «روشنفکری» به یدک کشیم و از ترکیب آنها برساختهای به لحاظ متافیزیکی متناقض به نام «روشنفکری دینی» را شکل دهیم.[2] ثانیاً، با حذف عنصر قدسی و معنوی، یعنی حذف امکان منادات انسان و امر قدسی، ابتدا از وحی و متون مقدس و سپس از سراسر جهان باید به سکولاریسم و نیهیلیسم جهان کنونی به تمامی تن دهیم.
6. 2. تاریخی شدن مقولة وحی
از نظر صاحب نظریة رؤیاهای رسولانه وقتی وحی مقولهای انسانی شد و از آنجا که انسان موجودی فرهنگی و تاریخی است، لذا طبیعی است که وحی نیز مقولهای فرهنگی و تاریخی تلقی گردد و گفته شود در مقام تکوّن وحی و متن مقدس «احوال شخصی و صور ذهنی و حوادث محیطی و وضع جغرافیایی و زیست قبائلی پیامبر، صورتبخش تجارب او بودهاند»؛ «خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بلکه انسانی تاریخی به جای او سخن گفت» و «قرآن مستقیماً و بیواسطه، تألیف و تجربه و جوشش و رویش جان محمّد (ص) و زبان و بیان اوست، محمّدی که تاریخی است و در صراط تکامل است».
در خصوص تاریخی کردن وحی نیز درست مثل مورد انسانی کردن آن، انگیزهها و دلنگرانیهای دکتر سروش کاملاً آشکار است. درک غیرتاریخی و فهم ازلی و ابدی از بسیاری از احکام تاریخی، فرهنگی و جغرافیایی متون مقدس یکی از مهمترین دلایل نظری ناسازگاری سنن تاریخی دینی با زیستجهان مدرن و سبب انجماد، تحجر و ارتجاع دینی در جوامعی همچون جوامع مسلمان است و هر متفکری که در صدد دفاع از سنن دینی در عصر مدرن است نمیتواند به درک و تفسیری تاریخی از متون مقدس نایل نگردد. لیکن، در اینجا نیز درست مثل بحث از انسانی کردن مقولة وحی، پرسش در این است که آیا حیث تاریخی مقولة وحی و وصف تاریخی و فرهنگی بودن متون مقدس حکایتگر تمام اوصاف آنهاست؟ درست است که تأکید بر حیث تاریخی وحی و متون مقدس ما را تا حدود زیادی از خطر بنیادگرایی میرهاند، اما آیا از سوی دیگر، درک یکسره تاریخی از وحی و متون مقدس ما را با خطر ناسوتیسازی و عرفی کردن متون مقدس مواجه نمیکند؟ به بیان سادهتر، آیا نمیتوان در متون مقدس از وجهی «فراتاریخی» (meta-history) نیز سخن گفت و آیا همین «فراتاریخیت» (meta-historicity) همان «قدسیت»ی نیست که قدسی بودن متون مقدس را قوام میبخشد؟ مرادم از این «فراتاریخیت» به هیچ وجه پارهای از گزارههای اعتقادی یا اخلاقی نیست که برای آنها ارزش و اعتباری فراتاریخی قائل باشیم، چرا که هر گزارهای امری زبانی و زبان فی نفسه امری تاریخی است. مرادم از امر فراتاریخی، حقیقتی وجودشناختی و غیرقابل توصیف با زبان و فرازبانی است که قدسیت متن قدسی به ظهور آن در متن گزارهای و زبانی است.
از دیر باز، از جمله در عالم اسلام یکی از مهمترین معضلات الهیایی تبیین رابطة تاریخ و فراتاریخ به خصوص در چارچوب الهیات تنزیهی بوده است. این پرسش که ماهیت کلام الهی، با توجه به وصف قدیم (فراتاریخی) بودن ذات و صفات الهی، چگونه میتواند با حدوث سخن گفتنش با بشر در زمان و مکانی خاص سازگار باشد یا، به تعبیری، چگونه دخالت خداوند (فراتاریخ) در تاریخ و نسبت میان امر قدیم (فراتاریخ) و حادث (امر تاریخی) قابل تبیین است؟
بحث از رابطة حادث و قدیم (تاریخ و فراتاریخ) از همان آغاز در میان خود مسلمانان در حوزة تأمل دربارة سرشت و ماهیت کلام الهی وجود داشته است. همانگونه که در یکی از مقالات خود گفته بودم، «معتزله قائل بودند که کلام الهی (کتاب مقدس یا قرآن) حادث است، چرا که هر یک از آیات قرآن شأن نزولی داشته، با توجه به شرایط اجتماعی و تاریخی خاصی نازل شده است. معنای سخن معتزله این بود که کلام الله امری تاریخی است. در مقابل، اشاعره معتقد بودند که قرآن یا کلام الهی قدیم است و چون ذات الهی امری حادث (تاریخی) نیست لذا صفت کلام او نیز امری غیرحادث و قدیم (غیرتاریخی) است. اما اشاعره نمیتوانستند نزول آیات با توجه به شأن نزولشان، یعنی همان حیث تاریخی آیات، را به سهولت نادیده بگیرند؛ لذا، با تکیه بر مفاهیم “لوح محفوظ الهی” و “کلام نفسی” در صدد توجیهات کلامی برای اثبات قدیم (غیرتاریخی) بودن قرآن بودند. اين كه معتزله معتقد بودند كلام الهي حادث است و بسته به شرايط و شأن نزول آيات، كلام الهي حادث شده است، دقيقاً به معناي تاريخي بودن آيات الهي و وجود ربط وثيق ميان آيات با شرايط سياسي، اجتماعي و ... (در يك كلمه، تاريخي) است. فرضاً در زمان جنگها و غزوات پيامبر، آيات مربوط به غروات و قتال نازل شده است و در زمان صلح آيات مربوط به صلح آمده است؛ یا اعراب جاهلی با پيامبر بلند و بيادبانه سخن گفتهاند، آيات مربوط به نحوة سخن گفتن با پيامبر نازل شده است و قس عليهذا. “حادث بودن و شأن نزول داشتن” آیات معناي ديگرش “تاريخي بودن” است.»[3]
در روزگار ما دکتر سروش، در مقام یک نومعتزلی، به درستی بر وجه تاریخی (حادث بودن) متن مقدس دست میگذارند. اما اگر ما به تبع عقلانيت جديد و ظهور تفكر تاريخي از قرون هجده و نوزده به این سو، متون مقدس را متوني یکسره تاريخي و منبعث از شرايط تاريخي بدانيم ديگر محلي براي قداست آنها باقي نميماند، و مقدس تلقي كردن آنها نيز خود امري فرهنگي و تاریخی و ناشي از سوبژكتيويته فرد است و نه ناشي از خود متن. اين سخن به اين معناست كه قرآن براي مسلمانان مقدس است، تورات براي يهوديان، انجيل براي مسيحيان، و اوپانيشادها براي هنديان و بوداييها؛ نه اينكه اين متون بالذات و صرف نظر از ايمان و باور فرد مقدس باشند. اين گونه مواجهه و این گونه باور به قدسي بودن متون مقدس هيچ مبناي نظري و متافيزيكي (در معناي وجودشناختي) در اختيار ما براي دفاع از قدسيت متون مقدس قرار نميدهد و اعتقاد به قدسي بودن اين متون را به امري روانشناختي، تلقيني و فرهنگي تبديل ميكند. بنابراین، اگر ما همچون دکتر سروش و به تبع معتزله يا تفكر تاريخي دورة جديد، متون مقدس را به تمامي حادث يا تاريخي بدانيم، اين رأي به ناسوتي شدن و سكولار شدن اين متون، به منزلة محصولات فرهنگي يك قوم، یک جغرافیا و یک دورة تاريخي خاص ميانجامد، و ديگر محلي براي وصف فراتاريخي بودن و مقدس بودن اين متون باقي نميماند. به بيان سادهتر، با تاريخي شدن متون مقدس، پديداري به منزلة وحي، كلام الهي يا امري آسماني منتفي شده، اين متون حاصل ذهنيت و سوبژكتيويته نبي تلقی خواهد گشت و خود اين ذهنيت نيز حاصل خانواده، قوم، قبيله، فرهنگ، جامعه، زبان، تعليم و تربيت، شرايط اجتماعي، مناسبات طبقاتي، و ...، در يك كلام پژواك شرايط تاريخي خواهد بود. لذا اگر نگاه تاريخي به متون مقدس را بپذيريم نتيجة طبيعي آن قداستزدايي از متون مقدس است و ديگر نميتوان آنها را، در چارچوب نظامهاي تئولوژيك رايج، مقدس تلقي كرد. بدين ترتيب، هر آنچه تاكنون آسماني تلقي ميشد، زميني و ناسوتي ميشود كه خود اين امر تقويتكنندة فرآيند سكولاريسم و ناسوتي شدن همه چيز و سيطره نيهيليسمي است كه جهان كنوني ما را در بر گرفته است.
همانگونه که قبلاً نیز بیان داشته بودم، «اصحاب تئولوژي بهدرستي از تاريخي شدن متون مقدس وحشت دارند. چون بهخوبيــ آگاهانه يا ناآگاهانه، و بيشتر ناآگاهانهــ احساس ميكنند كه تاريخي كردن متون مقدس به معناي سكولار، بشري و زميني كردن اين متون و به تبع آن ويران شدن آخرين سنگرهاي ممكن در برابر سكولاريسم، نيهيليسم و بيمعنا شدن جهان در روزگار كنوني است.
اما از سوي ديگر، اگر بخواهيم متون مقدس را همچون اشاعره و اصحاب تئولوژي در روزگار خود، عوامانه به تمامي قديم و فراتاريخي تلقي كنيم و وجوه تاريخي، جغرافيايي و فرهنگي اين متون را تا آنجا ناديده بگيريم كه بگوييم متون مقدس يكسره آسماني، يعني فراتاريخي، است و هيچ وجه زميني، يعني تاريخي، در آنها ديده نميشود و حتي خطوط، حروف و جلد و همه چيز اين متون از آسمان و عالم غيب، يعني از ساحت فراتاريخ، آمده است، اين تلقي، بهخصوص در روزگار ما، به هيچوجه قابل دفاع نيست و حضور عناصر و وجوه تاريخي و فرهنگي در متون مقدس كاملاً بيّن، آشكار و ترديدناپذير است؛ و دفاعهاي ناموجه و شكستخورده تئولوژيك از اين گونه نگرشهاي اشعري و مقاومت بيجهت و بيمعنا در برابر پذيرش وجوه تاريخي متون مقدس خود عامل اساسي ديگري در ايجاد شكاف و حتي حس نفرت و بيزاري نسبت به عالم سنت و متون مقدس و تسليم محض شدن به عقلانيت جديد و سكولاريسم و نيهيليسم نهفته در آن است.
اما در اين بحث، آيا فقط دو امكان در برابر آدمي گشوده است؟ آيا بايد يا معتزلي بود و متن مقدس را امري يكسره و به تمامي حادث دانست يا اشعري بود و متن مقدس را يكسره و به تمامي قديم تلقي كرد؟ آيا بايد يا به عقلانيت بالذات سكولار جديد و تفكر تاريخي دورة جديد تن داد و متون مقدس را متوني بشري، تاريخي و فرهنگي تلقي كرد و به سكولاريسم و نيهيليسم دوره جديد كاملاً تسلیم شد يا متون مقدس را عوامانه و به نحو غيرواقعبينانهاي متوني غيرتاريخي و غيرفرهنگي تلقي كرد، آنگاه خود را با مصائب و چالشهاي بسيار جدي نظري و عملي در عالم جديد و عصر سيطره عقلانيت علمي و تكنولوژيك مواجه ساخت؟ آيا راه سومي در برابر ما گشوده نيست؟ آيا نميتوان ديالكتيكي ميان نحوه نگرش معتزلي و شيوة درك اشاعره ايجاد كرد؟ آيا نميتوان متون مقدس را به نحو توأمان داراي هر دو وجه حادث بودن و قديم بودن دانست؟ آيا نميتوان متون مقدس را “متوني تاريخي”، اما “نه صرفاً تاريخي” تلقي كرد، يعني هم “حيثي تاريخي” و هم “حيثي فراتاريخي” براي آنها قائل بود؟ آيا نميتوان متون مقدس راــ مثل هر متن ديگريــ حاصل ديالكتيك و رابطه متقابل “زمين و آسمان” و “تاريخ و فراتاريخ” تلقي كرد؟
واقعيت مطلب اين است كه ما به هيچوجه نميتوانيم حيث تاريخي متون مقدس را ناديده بينگاريم و اگر آيه “اَنَا بَشرٌ مِثلكُم” را جدي بگيريم، و در نبيشناسي خويش “وصف بشري و انساني نبي” را بپذيريم، و اين سخن را صرفاً در اين معناي بسيار ساده و پيش پا افتاده نفهميم كه نبي مثل ساير انسانها ميخورد و راه ميرفت و صاحب اولاد ميشد، بلكه وصف بشري و انساني نبي را در عميقترين اوصاف ساختارهاي وجودي (اگزيستانسيل) و وجودشناختي (اونتولوژيك) آدمي درك كنيم و «حيث تاريخي» (historicity) آدمي را به منزلة يكي از مهمترين اوصاف وجودی هر انساني از جمله نبي تلقي كنيم، آنگاه بالضروره بايد به حيث تاريخي كتب مقدس نيز تن دهيم.
اما از آنجا كه انسان موجودي تاريخي است ليكن، موجودي صرفاً تاريخي نيست و امكان برقراري نسبت با فراتاريخ، يعني همان حقيقت قدسي، يكي از بنياديترين امكانات فراروي اگزيستانس آدمي است، لذا نبي، به جهت وصف بشري و انسانياش، داراي وصف تاريخي، و در همان حال، باز هم به همان جهت وصف انسانياش، داراي استعداد برقراري نسبت با فراتاريخ است. بر اساس اين انسانشناسي و به تبع نبيشناسي متناظر با آن، و بر اساس پذيرش توأمان دو وصف تاريخي و فراتاريخي براي انسان، و به تبع آن براي نبي، و به دليل به رسميت شناختن دو وصف تاريخي و فراتاريخي در نبيشناسي خويش ميتوانيم براي متون مقدس هر دو وجه تاريخي و فراتاريخي را قائل شويم. متون مقدس متوني تاريخي، فرهنگي و محصول يك سنت تاريخي خاص بشري (عمدتاً سنت عبريـساميـيهودي) يا سنتهاي شبيه آنان هستند كه در همان حال وصفي فراتاريخي را از خود آشكار مينمايند. پذيرش اين تلقي از متون مقدس زمينهساز ظهور يك تحول بنيادين و پارادايمي در تلقي ما از دين، امر ديني، نبيشناسي و هرمنوتيك متون مقدس است. هر چند اين تحول، به نوعي ساختارشكني در فهمهاي سنتي و رايج تئولوژيك منتهي ميشود، ليكن ما را در فهم خیلی از مسائل نظري و عمليمان در روزگار كنوني و در مواجهه با عقلانيت علمي و تكنولوژيك جديد ياري ميدهد.
حال، مهمترين پرسش هرمنوتيكي در برابر سنت تاريخي ما به طور كلي و سنت تفسيري ما به طور خاص اين است: آيا شيوة تفكري وجود دارد كه به ما ياري دهد تا وصف تاريخي اديان و متون مقدس را بپذيريم و در همان حال قداست اديان و متون مقدس، ناسوتي و زايل نشود؟ رأي اشاعره و معتزله را چگونه ميتوان پيوند داد؟ چگونه ميتوان قائل شد که متني تاريخي و در همان حال، فراتاريخي است؟ بايد توجه داشت كه سخن بههيچوجه در اين نيست كه بگوييم فرضاً بعضي از آيات كتب مقدس فسخ ميشوند، ليكن برخي ديگر از آيات بيانگر حقايقي ازلي و ابدي هستند. بحث بر سر آيات ناسخ و منسوخ نيست، چرا كه آيات ناسخ نيز، همچون آيات منسوخ، آياتي تاريخي هستند.
پرسش بنيادين خويش را دوباره تكرار ميكنيم: مقدس بودن متن مقدس به چيست؟ چه چيز متن مقدس را مقدس ميكند؟ چه چيز متن مقدس را از متن نامقدس متمايز ميسازد؟
مقدس بودن متن مقدس به واسطه حروف، كلمات و گزارههاي آن نيست و نميتواند باشد، چرا كه، همانگونه که اشاره داشتم، كلمات و گزارهها، فينفسه امري زباني، و لذا تاريخي و فرهنگياند. قدوسيت متن را در عبارات متن نميتوان جستوجو كرد. پس اگر قدوسيت متن را در الفاظ و عبارات متون مقدس، از آن حيث كه امري تاريخي و فرهنگياند، نميتوان جستوجو كرد، پس در چه امري بايد تعقیب كرد؟
براي پاسخ به اين پرسش، سؤال بنياديتري را مطرح ميكنيم: اساساً ما چه چيز را مقدس و چه چيز را نامقدس برميشماريم؟ به تعبير ديگر، بنياد و اساس قدسيت يك امر در چيست؟ در فرهنگهاي عامه و در نظامهاي تئولوژيك كه با فرهنگ عامه ربطي وثيق و پيوندي ديرينه دارند، وصف قداست و “مقدس بودن” به بسياري از امور، اشياء، شخصيتها و باورها نسبت داده ميشود. اما سؤال اين است: مقدس بودن اين امور، باورها و شخصيتها خود قائم به چيست؟ اين چه عنصري است كه وجودش در امري آن را مقدس و غيبتش آن را نامقدس و عرفي ميسازد؟ آيا در خصوص قدسيت و ناقدسيت معياري اصيل، بنيادين و وجودشناختي وجود دارد؟