در باب خلیل ملکی
واقعگرایی علیه اسطورهپردازی
در باب خلیل ملکی
سردبیر مجله اندیشه پویا: «خلیل ملکی»، شاید تنها صدای متفاوت در میان نیروهای سیاسی مخالف حکومت در دهههای سی و چهل شمسی باشد. در آن فضای چپزده، او نیز چپ بود اما چپی واقعگرا. خیلی زود وقتی که سرسپردگی توده به استالین را دید، از آن حزب جدا شد. با مصدق همراه شد اما نه آنچنان که نداند راه او، معلق کردن پارلمان و پشت پا زدن به مذاکرات و کشاندن کشور به بنبست، به جهنمِ کودتا و ضربه خوردن نهضت ملی میانجامد. در برابر لجاجت جبهۀ ملی دوم و تن ندادن سرانش به مذاکره با حکومت، ایستاد. از اینکه با شاه دیکتاتور مذاکره کند و پیام او را به جبهۀ ملی منتقل نماید هراسی به دل راه نداد. از اینکه کمعیار بودنِ دشمنیاش با حکومت از جذابیت او نزد جوانان مبارز بکاهد نترسید. بدنام شدن را ترجیح داد تا اینکه اسطورۀ جوانانی شود که میخواستند هرچه سریعتر به نزاع تعیینکننده در سیاست دست یابند؛ نزاعی که از ابتدا معلوم بود به استبدادی شدن حکومت و رنگ باختن هرگونه امیدی به اصلاح خواهد انجامید. یک سال پس از مرگ او که پدر چپ واقعگرای ایران بود، مبارزۀ مسالمتآمیز بهکلی جای خود را به مبارزۀ قهرآمیز داده بود و رمانتیکترین برنامۀ سیاسی توسط جوانانی چریک در کوهستانهای صخرهای گیلان، به روی صحنه رفت. و نتیجهاش شکستی در سیاهکل بود؛ شکستی که از آن حماسهای ساخته شد و به اسطورۀ یک نسل تبدیل گشت. امسال در چهلمین سالگرد درگذشت حمید اشرف، رفقای سابق برای آن بهاصطلاح «رفیق کبیر» بزرگداشت گرفتند. و هستند هنوز روشنفکر ـ سیاستمدارانی که معتقدند اشرف و گلسرخی و جزنی از آنرو که بهگمان، اهل مبارزه و ستیز بودند و اسطورههایی علیه اقتدار، باید زنده نگه داشته شوند، چرا که نسل جدید اهل ستیز و مبارزه نیست؛ نگرانند که چرا اسطورههای دهههای چهل و پنجاه به عنوان اسطورههای خشونت و جهل، «تخریب» میشوند. حال آنکه اسطورههای دهههای چهل و پنجاه که امروز در معرض نقدِ ــ چرا تخریب؟ ــ نسل جدید قرار گرفتهاند، از آنرو قابل نقدند که راه سیاست را از گفتوگو و مذاکره به بیراهۀ تقابل و مبارزه کشاندند؛ و با رمانتیک کردنِ حداکثری سیاست، رابطۀ خود را با واقعیت قطع کردند. و با تشدید رمانتیسیسمی که از نهضت ملی و جهانستیزیای استوار بر نوعی ناسیونالیسم آغاز شده بود، سیاست را به ستیز ترجمه کردند و نگذاشتند صدای کمطنینِ چهرههایی چون خلیل ملکی شنیده شود. صدای ملکی خاموش شد. او در تنهایی و انزوا درگذشت. در حالی که به پیشبینی او جبهۀ ملی به «معبد متروکی» بدل شد که رهبران آن فقط میتوانستند «در مراسم ختم یکدیگر حاضر شوند و از دور سری به علامت آشنایی و تأسف تکان دهند»؛ و به جای آن معبد متروک، مقتلِ سیاهکل، به معبد جدید نیروهای مبارزی تبدیل شد که تا دههها شعرها برایش سرودند و داستانها در روایتش نوشتند و اسطورهها از بازیگرانش ساختند. و هنوز از پی دههها، و با گذر از بسیاری تجربهها، عدهای به دنبال پاسداری از آن اسطورههایند حتا به قیمتِ همچنان کمطنین ماندن صدای ضداسطورههایی همچون خلیل ملکی، حتا به قیمت تقلیل دادن سیاست به ستیز. همۀ اهمیت ملکی، در مقایسه با اسطورههای پردوامی که جا را برای تجلیل از مشی سیاسی امثال ملکی تنگ میکنند، در این بود که فعالان سیاسی را به واقعبینی در سیاست، به توجه به فرصتها و پایبندی به اصول مذاکره در سیاست، به باز نگه داشتن راه اصلاح، و به میانهروی فرامیخواند... باری، از همینروست که باید نقد خشونتورزی و رمانتیسیسم دهۀ چهلی را تا توجه به مشی واقعگرایانۀ امثال خلیل ملکی در سیاست و پرداختن مزدِ عقلانیت در سیاست ادامه داد... و اینکه امروز هیجانات سیاسی در جامعۀ ما تا حدی فرو نشسته است، اینکه اسطورههای سابق برای بخشهایی از نسل جدید دیگر اسطوره به حساب نمیآیند، رسیدن به این دنیای جدید، چه از سر یأس باشد و خوردن سرها به دیوار، و چه نتیجۀ یک تجربۀ انباشته، اتفاق ناگواری نیست. چهبسا این واقعگرایی به بیعملی در سیاست نزدیک شود. اما اشتباه است اگر واقعگرایی در سیاست را مساوی بیعملی در سیاست و کلبیمسلکی بخوانیم؛ و بیعملی در سیاست کمهزینهتر است تا سیاستورزی رمانتیک که نتیجهاش نه تغییر و اصلاح که معلق شدن سیاست و میدان دادن به ستیز است و روی دست ماندنِ تعدادی اسطورۀ دستبسته و شکستخورده.... باری از همینروست که توجه دوباره به خلیل ملکی و واقعگراییِ او در سیاست، و انزوا و تنهاییای که نیروهای سیاسی و روشنفکریِ ما بر او تحمیل کردند، و اینکه او همچنان بر سر اعتقاد خویش باقی ماند، شایستۀ بازخوانی و مرور دوباره است.