تعدادی از کلمات  و اصطلاحات عامیانه دوره قاجار

بُمبُلی:

کسی را گویند که به اصرار کارهای خارجی از برای خود بتراشد و پیوسته از زحمت و مشقت آن به دوستان شکایت آغاز کند.این صفت ازافتخاز ناشی می شود که از فروغ خلق غضب است.

تلنگی:

کسی راگوید که به شوخی شوخی مهمانی به گردن مردم گذارد محض اینکه شکمی از عزا بیرون آورد. این صفت مرکب از طمع و نیرنگ است که از فروع خلق شده است.

جیمبو:

کسی را گویند که در کوچه و بازار بدون چیزی خواندن، عینک به چشم خود گذارد، در راه بخرامد. این صفت از سفاهت [است] که از فروع بلاهت است.

چاچول:

بر وزن ماچول، کسی را گویند که از خودش کاری ساخته نشود، ارباب رجوع زیاد دور خود جمع نماید که کار آنها را از پیش خود نزد دیگران صورت دهد. این صفت از حیله ناشی شود که از فروع خلق جزیره است.

حَشَلحف:

 کسی را گویند که سود و زیان نزد او یکی باشد. هرکس هر چه گوید زود باور کند. این صفت از غباوت ناشی شود که از لوازم بلادت است.

خاله زنک:

 بر وزن شانه سرک، کسی را گویند که دست و پای خود حنا بندد و میل مفرطی به قلیان کوزه¬ای داشته باشد، این صفت از خمود ناشی شود.

دبه درار:

بر وزن امه برار، کسی را گویند که فنجان چای را نصف کرده باشد، گوید رنگش کم است، چون چای بر سرش ریزند گوید قندش کم است تا وقتی که آباد شود. این صفت مرکب از مکر و طمع است.

روده دراز:

بر وزن قورمه پیاز، کسی را گویند که یک مرتبه به عتبات عالیات رفته باشد. مادام العمر از ماست مصیب و انار شهروان و لیموی یعقوبیه تعریف کند. پیوسته از حقّه و قمری سخن راند. این صفت از بلادت ناشی شود مردم را.

سگ حسن دله:

 کسی را گویند که چون بزرگی با چاکر خود خشونت آغاز کند و او نیز محض خوش آمد و تصدیق آن بزرگ نماید و زبان به اهانت آن شخص گشاید. این صفت مرکب از ضیم و تملق است.

 علی بهانه گیر:

سر کرده¬ای را گویند که چون مأموریت بهم رساند عوض غایب و متوفّی از محل مطالبه نمایند، یا منشی¬ای را گویند به جهت تعارف خود ایراد در مضمون مطالب دیگران گیرد. این صفت مرکب از طمع و تزویر است.

قُرُم پُف:

 کسی را گویند که روز جمعه عیال و اطفال خود را همراه برداشته به زیارت حضرت عبدالعظیم و شاهزاده حسن رود. این صفت مرکب از بلادت و وقاحت است.

میرزا قشمشم:

کسی را گویند که یکتای عرقچین با شب کلاه درب خانه خود یک دست بر کمر زده به تماشای مردم مشغول باشد. این صفت از تبختری ناشی شود که منسوب به سفاهت است.

یاردان قلی:

 بر وزن استنبلی، کسی را گویند که در مجلس باده خواران حاضر شود و شراب ننوشد، ولی نقل و مزه می¬گساران را از رطب و یا بس به اشتهای تمام آنچه در بساط باشد بخورد. این صفت از طمع و حرص ناشی شود که از فروع شهوت است.

برگرفته از فرهنگ لغات عامیانه جامع اللغۀ فی تکمیل الانسان [تحریر متفاوتی از: مرآت البلهاء]

نویسنده: ناشناس. مصحح: سید علی آل داود