خدای نامتشخص ملکیان
خدای نامتشخص ملکیان
و: "می گویند آن ابر است..آن انسان است...آن سنگ است و خدا نیستند و در هستی موجودی هست که خدا هست و هیچ یک از آنها نیست. در این نگاه کهکشان و چوب و انسان در عین اینکه خودشان هستند خدا هم هستند. اول تفاوت این اعتقاد این است که موجود خاصی به نام خدا در کار نیست نه اینکه خدا در کار نیست بلکه موجود خاصی به نام خدا در کار نیست یعنی هستی را یک موجود پر کرده است اسم آن را می توان خدا، جان جهان، حق یا روح، فرجامین واقعیت، حقیقت الحقایق گذاشت. وقتی اینطور شود آن موجود ربط و نسبتی با هیچ گروهی متفاوت با گروه دیگر ندارد.[مصطفی ملکیان در نشست معنویت در روزگار ما – ۳۰ بهمن ۱۳۹۵ | تالار فرهنگ و هنر تهران | به همت موسسه سروش مولانا]".
برایِ "مصطفی ملکیان" و خدایِ نامتشخص اش
*****
عطرِ ازل است و شوقِ غمناکِ اَبَد
چیزی نفزاید و از او کم نشود
از خود، در خود، درختِ هستی، هر دم
می بَرگد و می جوانَد و می شکفد
یک پرسه، مِن الهیچ اِلیَ الخویشتن است
هر کس، هر جا، سیر و سلوکی بکُند
در کارگهِ خیال و تنهاییِ خویش
می سازد کوزه ی دل و ... می شکند
با شاخه ی بید، گفتگو دارد باد
نجوایِ وجود را کسی می شنود؟
نادیده ی نادیدنیِ ساکنِ جان!
هر کس که ز دیده رفت از دل نرود!
عمری ست خلافِ قبله ها می چرخم
یا حضرتِ گُم شدن! مدد! از تو مدد! عبدالحمیدضیایی