زندگی غیراصیل و عاریتی از منظر کارل راجرز
زندگی غیراصیل و عاریتی از منظر کارل راجرز
مصطفی ملکیان
🔹راجرز در باب اتخاذ موضعها و ارزش داوریهای ما در زندگی سه مرحله را از یکدیگر تمییز داده که مرحله اول و دوم در همه آدمیان هست و نادرند افرادی که به مرحله سوم برسند. ایشان میگوید: وقتی طفل به دنیا میآید بر اساس حاجت واقعی ارگانیسم خود، رد و قبول و پذیرش و وازنش دارد. مثلاً فلان خوراکی را که میخورد به جهت سود رساندن به ارگانیسم بدنش است و اگر خوراکی دیگری را نمیخورد به دلیل زیانی است که به ارگانیسم او وارد میکند.
🔹البته نه به این معنا که خودش دلیلش را میداند، بلکه در این سنین اول ارگانیسم به او القا میکند و راه را به او نشان میدهد. پس اگر هنگام گرسنگی گریه میکند، به دلیل زیانی است که گرسنگی بر او وارد میکند که میخواهد آن را دفع کند و از این لحاظ است که بچه کمخوری یا پرخوری ندارد و تنها به اندازه نیاز خود غذا میخورد. بدین ترتیب ارگانیسم بچه به صورت غریزی به او میگوید که این کار را بکن که به سود من ارگانیسم است و این کار را نکن که به ضرر من ارگانیسم است. این جریان کاملاً طبیعی است و همه گزینشها بر اساس حاجات واقعی ارگانیسم است. اما آهسته آهسته از دو سال و نیم به بعد نیاز دیگری در بچه پدید میآید که همان نیاز به محبوب واقع شدن است؛ یعنی این نیاز در بچه پدید میآید که من چنان باشم که مادر، پدر، خواهران و برادران و خلاصه اطرافیانم دوستم بدارند.
🔹به محض جوانه زدن این نیاز، بچه بر سر دو راهی قرار میگیرد: از طرفی ارگانیسم بدن به او میگوید کهاین را بخور چرا که به سود من است، از طرف دیگر اگر بخورد مثلاً مادرش ناراحت میشود؛ یعنی رضایت مادر به قیمت زیان رساندن به ارگانیسم است و سود ارگانیسم به قیمت خشمگین کردن مادر.
🔹حال آیا نمیشود هم سود ارگانیسم و هم رضایت مادر را به دست آورد و بین محبوبیت و برآمدن حاجات واقعی جمع کرد؟ پاسخ این است که نه. چرا؟ چون بچه دیر یا زود میفهمد که دیگران روح مثله نشده و عریان او را دوست ندارند و از این لحاظ است که بچه بین دوراهی قرار میگیرد که اگر غذا را بخورم با وجود کمک به بدن،مادر خشمگین میشود و اگر نخورم رضایت مادر را جلب کرده و محبوب او شدهام اما به ضرر خود عمل کردم. از آنجا که انسان محبوب واقع شدن را بر حاجات واقعی خود مقدم میدارد. آهسته آهسته سانسور خود را شروع میکند و مثلاً به زبان حال میگوید: «ای آب تو برای بدن من خوبی، ولی اگر دست دراز کنم پدر اخم میکند، مادر خشمگین میشود و … پس تو را نمیخورم».
🔹تمام خودسانسوریها برای این است که محبوب واقع شویم؛ چرا که میخواهیم دل همه را به دست آوریم و طبعاً به ازای هر یک دلی که میخواهم به دست آورم باید تکهای از روح خود را بِکَنم. چرا؟ چون تجربه نشان داده که دیگران روح تکه تکه نشده مرا دوست ندارند. لذا من هیچ وقت روح مثله نشده عریان خود را در معرض دید شما نمیگذارم. مثلاً، مرا به یک فیلم سینمایی دعوت میکنید، بعد میپرسید: فیلم چطور بود؟ من با وجود آنکه خیلی از فیلم بدم آمده، ولی اگر بگویم فیلم مزخرفی بود دوستی خود را با شما از دست خواهم داد میگویم: بسیار جالب بود! دل و نیاز درونیام میگوید: بگو از این فیلم خوشم نیامد و بسیار مزخرف بود، اما محبوبیت طلبیام میگوید: توجه داشته باش که اگر این را گفتی دوستی شما متزلزل یا نابود میشود و به همین دلیل از فیلم تعریف کاذب میکنم.
🔹بنابراین فاز اول فاز ارزش داوری «خود» طفل در مورد خودش است، اما فاز دوم فاز ارزش داوری از نگاه «دیگران» است. در فاز دوم برای محبوب واقع شدن ــ از طریق مثلهکردن یا پنهان ساختن خود ، خود را سانسور میکنم.
🔹به نظر راجرز اغلب ما آدمیان تا آخر عمر در همین نیاز میمانیم و برای خوشایند دیگران خود را مثله میکنیم. در مناجات معروف عارف آلمانی آمده:« خدایا مرا از من میربایند.» چون این رفیق میگوید: این نکتهات بد است. میگویم: خوب اگر تو میگویی بد است آن کار را میکنم. رفیق دیگر میگوید: آن نکته هم بد است، آن را هم نمیکنم و همینطور باور و حس و عاطفه و تمام چیزهای مرا از من میربایند. این است که باورها، احساسات و عواطف من همان باورها و احساسات و عواطفی است که شما میخواهید وقسعلیهذا.
🔹بنابراین، ما همیشه طفل درونمان را تنها در درون زندگی نگه میداریم و هیچوقت از او مشاوره نمیخواهیم بلکه از دیگران مشاوره میخواهیم. در واقع همیشه زبان حال ما به یکدیگر این است که میگوییم: فلانی! تو که خوبی،یعنی آنطوری هستی که من تو را میخواهم، من چطورم؟ در حالی که زبان قال ما در احوالپرسیها عکس این است. به تعبیر دیگر در احوالپرسی من حال خود را از شما میپرسم و شما حال خود را از من و همه ما برای خوشایند دیگران خود را بزک میکنیم، در حالی که طفل درون هر کداممان میگوید: این کار را نکن.
🔹مثال دیگری عرض کنم: اگر شما برای بنده غذایی را سرو کنید، من هیچ وقت نمیگویم که آن غذا را دوست ندارم و با اینکه طفل درونم میگوید: تو که این غذا را دوست نداری و اگر در خانه خودت بودی، غذا را با بشقابش از پنجره به بیرون پرتاب میکردی! میگویم: درست است، اما اگر این کار را بکنم محبوبیتم از دست میرود.
🔹اغلب ما آدمیان در این مرحله دوم، یعنی ارزش داوری دیگران که منجر به مثله شدن روح خودمان میشود، میمانیم. اما راجرزمیگفت: کسانی هستند که در این مرحله از خود میپرسند من چه کسی را فدا میکنم؟در واقع، من دارم خودم را فدای دیگران میکنم و آیا هیچ عاقلی خود را فدای دیگران میکند؟
🔹بدین ترتیب افرادی به مرحله سوم، یعنی ارزش داوری از نگاه خود میرسند و میگویند: ما این هستیم، هر که دوستمان دارد، بدارد؛ و هر که دوستمان ندارد، التماس دعا.
🔹چارلی چاپلین، هنرپیشه معروف، جمله بسیار حکیمانهای به دخترش میگوید ـ گرچه این جمله در مسائل اخلاقی ـ خانوادگی است، اما در همه جنبهها قابل اجراست. او میگوید: «دخترم بدن خودت را بر کسی عریان کن که روح عریان تو را دوست بدارد».ما در واقع باید چنین خصلتی را بپذیریم و بگوییم روح عریان ما این است، هر که میپسندد، بپسندد؛ و هر که نمیپسندد، نپسندد. این میشود زندگی اصیل.
🔹زندگی اصیل، یعنی بر اساس اعتماد به چشم دیدن، نه کور کردن چشم خود و دیدن با چشم دیگران؛ یعنی دیدن زندگی را از پشت عینک خود، نه لگد مال کردن عینک خود و بر چشم زدن عینک دیگری یعنی زندگیام را بر اساس صرافت طبع های شخصی خودم بسازم نه تعطیل کردن اقتضائات درون برای کسب رضایت دیگری. راجرزمیگفت: اگر کسانی به این مرحله سوم برسند، در واقع به طفل دوران کودکی بازگشتهاند، اما طفلی بسیار پخته؛ چرا که در دوران کودکی، طفل بر اساس غریزه به حاجات واقعی خود عمل میکرد، اما در این مرحله سوم بر اساس عقل میفهمد که حاجات واقعی او چیست. در حقیقت، آن نوعی تشخیص ناآگاهانه حاجات بود و اینجا تشخیص آگاهانه حاجت است
.
🔹متأسفانه چون ما آدمیان به ندرت به این مرحله سوم میرسیم، به نظر راجرز تا آخر زندگی عاریتیمان را ادامه میدهیم. مثلاً اگر وقتی از کسی میپرسند چرا آواز میخوانی، بگوید: برای اینکه دلتنگیام کم میشود، یا چون از صدای خودم خوشم میآید، این زندگی اصیل است؛ اما اگر بگوید: چون میگویند خوش آوازی، این زندگی عاریتی است.
🔹نکته دیگر اینکه در واقع وضع دیگران همانند ماست؛ یعنی من از شما حرفشنوی دارم، شما از دیگران، آن دیگران هم از دیگران و … . خوب، در این مآل(سرانجام) ما در نهایت از چه کسی حرفشنوی داریم و تابع چه کسی هستیم؟ (چون فرض این است که دیگران هم به صرافت طبع خود عمل نمیکنند).
مصطفی ملکیان،زندگی اصیل و مطالبه دلیل