شرح دیدار " تفضلی " و " صادق هدایت " به قلم جادویی مهدی اخوان ثالث

در پاریس بودم، سال ها پیش و هدایت نیز در پاریس بود. گاه گهی دیداری داشتیم و یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش، خیابانی نزدیک خانه ی من .

گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده٬ اگر چه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده و به خانه ی من که رسیدیم ، خواندمش ، پذیرفت و درون آمد .

لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن . مینایی از باده ی فرنگان داشتم ، پیش گذاشتم . نم نمک لب تر کردیم تا کم کمک مستان شدیم و آن چنان تر که دیگر سخن را بازار نمانده بود . هر دو بر این بودیم . صفحاتی چند از الحان و نغمه های فرنگ به خانه داشتم ، از همه دستی ، گوناگون .

خواستم آن صندوقچه ی کوکی پیش آورم ، شنیدن را . خواستم و برخاستم . لکن حرمت میهمان را ، آن هم چون عزیز میهمانی ، به مشورت پرسیدم که از فلان و فلان خوش تر داری یا آن یک و آن دیگری و نام بردم تنی چند از فحول ائمه ی شریف ترین الحان فرنگ را ، که همه را نیک می شناخت ، به تمام و کمال و اشارتی کافی بود .

دیدم که جواب نمی دهد. دیگران را نام بردم و از نوکارتران و نزدیک تر به زمانه ی ما ، باز هم جواب نداد . خاموش ماندم که او سخن گوید . هیچ نگفت اما به پای خاست ساغری در دست ، گریبان و گره ی زنار فرنگ گشوده ، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت ، که آشنا بود . و باز آمد . سه تار من در دستش . به من داد . و بازگشت به جای خویش و نشست ، بی آن که سخنی گوید . به شگفت اندر شدم که به خبر می شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می دیدم نه چنان است .

ساز کوک ترک داشت . نواختن گرفتم . نخست کرشمه ی درآمدی ملایم و یعد و یعد همچنان تا بیشتر گوشه ها و فراز و فرودها . پنجه گرم شده بود ، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته ، حالتی رفت که مپرس . و صادق را می دیدم که سرمی جنبانید و گفتی به زمزمه چیزی می خواند . چون چندی برآمد ساغر منش پر کرده و به دستی و به دیگر دست نقل ، پیش آمد و به من داد . نوشیدم شادی او را .

ساغر تهی از من بستد پر کرد و به دستم داد با ا ندکی نقل و مزه و گفت : " افشاری"  و به جای خویش بازگشت و بنشست ، خاموش و منتظر .

من مقام دیگر کردم و دلیر براندم ، گرم تر و بهنجار تر . می رفتم و می رفتم ، همچنان دلیر. در پیچ و خم راهی باریک بودم ، به ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه ای از صادق برآ مد و گفت : بس است ! بس ، بس . و گریستن گرفت به زار زار ، که دلی داشت نازک تر از دل یتیمی دشنام پدر شنیده .

ساز فرو هشتم و سویش دویدم . دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار . گذاشتم و لختی گذشت . باز به باده خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم . اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت ، طرفی دریابم . گویی به فراست دریافت. گفت :

"همه ی انچه تو شنیده ای از انکار من این عالم جادویی را ، این موسیقی عجیب و بزرگ و ژرف را ، همه خبر است و بیشتر خبرها دروغ ، اما اگر من گاهی چنان گفته ام ، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم . نه هرگز . من تاب این سحر را ندارم ، که چنگ درجگرم می اندازد و همه ی درد و اندُهان خفته بیدار می کند . تا سر منزل جنون می کِشدم، می کُشدم ، من تاب این را ندارم "

 

شصت سال پس از خودکشی هدایت؛ هدایت و موسیقی

محمود خوشنام

هدایت نیز البته برای موسیقی علمی غرب اهمیت ویژه‌ای قائل بود، ولی موسیقی ملی، به ویژه حوزه عامیانه و بومی آن را نیز قدر می‌گذاشت. در مجله موسیقی (۱۳۱۷-۲۰) که مدیریتش با مین باشیان بود، بیشتر مقالات در تجزیه و تحلیل آفریده‌های موسیقی کلاسیک غرب نوشته می‌شد و حتی هدایت نیز مقاله‌ای در شرح زندگی و هنر آهنگساز روس " پیتر ایلیچ چایکووسکی" در همان مجله انتشار داد ولی علاقه و توجه ویژه‌اش معطوف به ترانه‌های عامیانه ایران بود و با یاری خوانندگان مجله می‌کوشید این ترانه‌ها را گردآوری کند.

مقاله پژوهشی گسترده‌ای از او در شماره‌های ۷و ۶ مجله موسیقی آمده که تکمیل کننده جزوه "اوسانه" (افسانه) اوست. اوسانه در سال ۱۳۱۰ در تهران انتشار یافت و بعدها ترانه‌های عامیانه نیز به آن پیوسته شد و چاپ‌های متعدد پیدا کرد.

هدایت بر پیشانی ترانه‌های عامیانه، حرفی از روبرت شومان، آهنگساز معروف آلمانی را آورده که " با دقت به ترانه‌های ملی گوش فرادار! آن‌ها سرچشمه بی پایان قشنگ‌ترین ملودی‌ها می‌باشند و چشم تو را به صفات مشخصه ملل گونه‌گون باز می‌کنند...."

به باور هدایت، این ترانه‌ها اگر چه از نظر "توسعه و زیبائی" به پای موسیقی علمی نمی‌رسد- "و برتری موسیقی علمی انکارناپذیر است"- ولی در آن‌ها نیروئی حیاتی هست که "خواص" (و تاثیرات) قابل توجهی دارند.

هدایت بیشتر ترانه‌ها را نیز از نظر محتوائی تحلیل کرده است و دو سه تا از آنها را در مقامی برتر نشانده است. ترانه‌هائی که می‌شود آن‌ها را chanson des metamorphses (ترانه‌های دگردیسی) نامید، یکی با این سرآغاز:

"تو که ماه بلند در هوائی/ منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم/

تو که ستاره میشی دورمو می‌گیری/ منم بارون میشم تن تن می‌بارم...الخ"

و دومی با این سرآغاز:

"دیشب که بارون اومد/ یارم لب بوم اومد/ رفتم لبش ببوسم/ نازک بود و خون اومد/

خونش چکید تو باغچه/ یک دسته گل در اومد/.......الخ"

هدایت می‌گوید: در نهایت هیچ چیز برای عاشق باقی نمی‌ ماند جز حیرت و سرگردانی.

ترس از موسیقی!

و اما در مورد برخورد هدایت با موسیقی سنتی، دو روایت شیرین در دسترس داریم. یکی روایتی است از علی دهباشی، مدیر مجله بخارا، نقل شده از تقی تفضلی، مرد فرهیخته‌ای که با هدایت نزدیکی‌‌های بسیار داشته است. او و هدایت سالی چند بار به ساری و به میهمانی کلبادی، از ملاکان بزرگ مازندران، می‌رفته‌اند. در یکی از این سفرها میان آن دو بحث بر سر موسیقی ایران در می‌گیرد:

"رفتیم توی سالن. اول شب بود و دنباله آن حرف‌هائی را که درباره موسیقی داشتیم، گرفتیم... در گوشه اطاق دو سه بطری ویسکی بود و یک ظرف بزرگ نقره‌ای پر از پسته!...ما دو نفر با آن پسته‌ها، دو بطری ویسکی خوردیم....پای منقل تریاک، پنج، شش نفری نشسته بودیم. من ...کمی سه تار زدم و بنان که او هم حضور داشت، خواند... یک وقت دیدم صادق هدایت گریه می‌کند و موهای سرش را می‌کند! و دست مرا می‌بوسد....و می‌گوید: تقی...من موسیقی ایرانی را خیلی دوست دارم ولی از این موسیقی و از این سازی که تو می‌زنی می‌ترسم...سازی که با جان من، مملکت من، روح من، پیوندهای من ارتباط دارد. این موسیقی است، نه موسیقی فرنگی.... و موهایش را هی می‌کند...."!

روایت دوم باز منقول از تقی تفضلی است. راوی نقل ولی مهدی اخوان ثالث است که نقل را به زیباترین واژه‌ها و بکرترین ترکیبات آراسته است. در این روایت، دیدار در پاریس، در خانه تفضلی پیش می‌آید:

"خواندمش، پذیرفت، به درون آمد. لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن....مینائی از باده فرنگان داشتم. پیش گذاشتم. نم نمک لب تر کردیم. تا کم کمک مستان شدیم و آن چنان‌تر..."!

میزبان سپس می‌خواسته صندوقچه کوکی را پیش آورد و نام می‌برد "تنی چند از فحول ائمه شریف‌ترین الحان فرنگ را...که همه را خوب می‌ شناخته است...."

هدایت ولی پاسخی نمی‌دهد و پس از چند دقیقه خاموش و ساغر به دست، زنار فرنگان باز می‌کند، به سوی پستوی خانه می‌رود و سه تار میزبان را می‌آورد و به او می‌دهد:

"ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم.....حالتی رفت که مپرس!"

نواختن که به پایان می‌رسد، بحث از نو بر سر موسیقی ایرانی در می‌گیرد و هدایت می‌گوید:

"همه آن‌چه شنیده‌ای از انکار من این عالم جادوئی را خبر است. و بیشتر خبرها دروغ! من اگر گاهی چنان گفته‌ام، نه از آن رو بوده که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز! من تاب این سحر ندارم، که چنگ در جگرم می‌اندازد! همه درد و اندهان کهنه بیدار می‌کند. تا سر منزل جنون می‌کشدم، می‌کشدم... من تاب این را ندارم!