سیاوش کسرایی در شوروی

سیاوش کسرایی: "این فلان فلان شده ها به همۀ ما دروغ گفتند، همۀ ما رو فریب دادند، هیچی در بساطِشون نیست"

جمشید برزگر: سفری رفته بودید به شورویِ اون زمان، و [در] مسکو ایشون رو دیدید،

محمدرضا شجریان: بله

برزگر: از اون دیدارِتون بگید.

شجریان: خُب اونجا دیدمش و، بَعدِ 10-12 سال دیدم سیاوش رو، خُب خیلی خاطره انگیز بود برایم که دیدمش و اینها و. ولی شب دیدم که خیلی، "سیاوش" سیاوشِ همیشگی نیست. اون سیاوشی که پُر جُنب و جوش بوده و، پُرانگیزه و، صحبت میکرد و، حرفهای قشنگ میزد و اینها اصلاً نیست. خیلی فرورفته بود، تویِ خودِشِه خیلی

یکدفعه دیدم سیاوش برگشت به من گفت که:

"شجریان، خوب گوشهایَت رو وا کن ببین چی بهت میگم. هر چی که بهت میگم، عِین اش رو میری به سایه و بچه ها میگی"

گفتم: خُب چی رو باید بگم؟

حِس کردم که میخواد گریه کنه اینقدر ناراحته، که ریزه ریزه همینجوری که شروع کرد صحبت کردن، دیدم که چشم هایش پُرِ اشک شد و همون طور

بعد گفت: "... شجریان برو به {سایه} و به بچه ها بگو {این فلان فلان شده ها به هَمِــــــۀ ما دروغ گفتند، همۀ ما رو فریب دادند. هیـــــــچ چی در بساطِ شون نیست، آآآآه در بساط ندارند. و ما فریب خوردیم. من نه راهِ پَس دارم، نه راهِ پیش، اینجا گیر افتادیم. شما دنبالِ ما نیایین. اینها اینطورند"

گفتم: آخه سیاوش جون من چه جوری بگم؟

گفت: "برو بگو به سایه. برو بگو"، "من میخواهم وجدانم آرام باشه"

بعد هم "سایه" رو دیدم و گفتم که، من پیامی دارم از سیاوش

گفت: ها؟ چیه؟...

گفتم: اینِه پیامش

که سایه اصلاً هیچ خوشش نیامد، خیلی رفت، توی هَم رفت، سایه اصلاً فرو ریخت!.

هوشنگ ابتهاج(م.ا.سایه): [سیاوش] واقعاً عَجول [بود]، در حرف زدن، در تصمیم گرفتن، در قضاوت کردن. در این سالهایی که در مسکو بود، یک شاعرِ فوق العاده، فــــوق العاده خوب بوجود آمد.

برزگر:

و یک دورانِ پُختگی یه خاصّی برایش پیدا شد. و شانسِ[!] بزرگش این بود که از اون جمعی که در ایران دور اِش بودند، بُریده شد. حتّی اون بریدن، بیچاره اش کرد. من شنیدم در "مسکو" دائم نشسته بود و گریه میکرد.