1
كرامت موللي دبيره، بهار 1378
روانكاوي زن
sexualité و حيات جنسي مرد pulsion در دو مقالة پيش ، كه به ترتيب دربارة رانش
بودند ، كوشش بر آن بود تا نشان دهيم كه تمنا يا آرزومندي انسان اساسي masculine
ترين فرايند زندگي اوس ت. گفتيم كه آرزومندي نميتواند جدا از زبان تكلم وجود داشته
باشد . بعبارت ديگر اين زبان است كه موجب دسترسي آدمي به فرايند آرزومندي ميگردد .
كه موضوع ، sexulalité féminine چنانكه خواهيم ديد بحث پيرامون حيث جنسي زن
مقالة حاضر است، نياز به آن خواهد داشت كه زبان تكلم مورد پرسش عميق تري قرار
بگيرد . ولي خواننده اي كه با روانكاوي آشنائي چنداني ندارد ممكن است بدشواري بتواند
چنين بحثي را دنبال كند . اين دشواري ميتواند حتي براي افرادي نيز كه ظاهراً با آن
آشناي ي دارند وجود داشته باشد؛ چه شايد هيچكس تا هنگاميكه خود شخصاً مورد روانكاوي
قرار نگرفته باشد قادر به درك واقعي مسائل آن نخواهد بود .
متأسفانه اين نظر كه روانكاوي با امور عقلاني سر و كار دارد و قلمرو خاص روشنفكران
است نزد عموم رواج يافته اس ت. ميتوان علت را اين دانست كه بحث از آن بدانگونه كه
عملاً در طي روانكاويِ افراد صورت ميگيرد كاري نزديك به محال است . چه روانكاوي
2
تجربة شخصي عميقي است كه طي آن فرد با پيچيده ترين پرسش ها در مورد زندگي
خويش و روابط خود با ديگران رو در رو مي شو د. روانكاوي نسبت و رابطة خصوصي فرد را
در مورد آرزومندي و سر گذشت وي ، كه تمامي اقامت زودگذر او را در جهان تشكيل
ميدهد ، مورد پرسش قرار ميدهد . اين پرسش نه جنبة عقلاني دارد نه توسط روانكاو به فرد
تحميل ميگرد د. روانكاوي يك نوع طي طريق است، بدين معني كه اين خودِ فرد است كه با
سخن گفتن از سرگذش ت خود و نقل رويدادهائي كه براي او در خواب و بيداري پيش
ميآيند رفته رفته با اساسي ترين پارة وجود خود يعني ذهن ناآگاه خويش مواجه مي گردد .
اين نظر كه كار روانكاو عبارت از طرح پرسش و بازجوئي فرد و تطابق آن با فرضيه هاي از
قبل پرداخته است تصوري غلط بوده ناشي از عدم اطلاع از آن است . كار اصلي روانكاو
اينست كه تمامي اطلاعات و دانستني هاي خود را به فراموشي بسپارد و فارغ از هر گونه
تصور و پيشداوري به سخنان فرد گوش فرادهد .
از سوي ديگر غالباً شاهد رواج اين نظر باطل هستيم كه روانكاوي دانشي است كه افراد
بيمار يا " ديوانه " را مورد مطالعه قرار ميدهد . حال آنكه در عمل نه تنها اكثريت قريب به
اتفاق اشخاصي كه مورد روانكاوي قرار ميگيرند افرادي به اصطلاح " عادي " هستند بلكه
متأسفانه غالب كساني كه دچار اختلالات شديد رواني مي شوند بعلت درگير آمدن در روش
هاي درمانيِ خاص علم پ زشكي از بهره جوئي از روانكاوي محروم باقي مي مانن د.
درمان يكي از مقوله هائي است كه با نحوة كار روانكاو تناقض عمده دار د. حال اگر
روانكاوي عملاً موجب خلاصي فرد از عوارض نفساني ميگردد اين امر ناشي از آن است كه
3
درمان چيزي جز " حاصل " يا " ثمرة " روانكاوي نيست و ربطي با غايت يا هدف نهائي آن
ندار د. چه اگر روانكاو درمان فرد را غرض اصلي كار خود به حساب آورد در آن صورت
نمي تواند با در نظر گرفتن شخص به عنوان موجودي بيمار به وي اجازه دهد نسبتي حقيقي
با وجود انساني خود پيدا كند . وانگهي براي روانكاو تفاوتي ميان سلا مت و بيماري وجود
ندار د. آنچه اين دو مقوله را براي او از هم متمايز ميسازد شدت بروز عوارض است نه
كيفيت و ماهيت آنها .
رابطة عميقي كه ميان روانكاو و فرد مورد روانكاوي ايجاد مي شود اين ضرورت را
بوجود ميآورد كه خارج از جلسات روانكاوي هيچگونه رابطه اي ميا ن آنها وجود نداشته
باشد . تنها رابطه اي كه ميان آنها وجود تواند داشت رابطه اي زباني است كه منحصر به
جلسات روانكاوي خواهد بو د. وظيفة اصلي روانكاو هدايت تلويحي فرد در مقابله با پرسش
هاي اصلي زندگي اوست به نحوي كه شخص خود به كشف مكنونات وجود خويش نائل
آي د. لذا روانكاو حالت معلم يا رهبر را براي شخص مورد روانكاوي نميتواند داشته باش د.
بستر يا تخت روانكاو و نحوة نشستن او در پشت آن بدين علت است كه ميان او و شخص
مورد روانكاوي نه تنها رابطه اي جز تكلم و استماع وجود نداشته باشد بلكه كسب آزادي و
استقلال دروني فرد را در مقابله با مكنونات نفساني خود تسهيل بخشد .
حال پس از بيان اين مقدمات ميتوانيم بحث خود را در مورد حيات جنسي زن شروع
كنيم .
4
سه مرحلة عمدة رشد جنسي
الف : مرحلة دهاني
روانكاوي سه مرحلة رشد جنسي را متمايز ساخته است : مرحله دهاني ، مرحله مقعدي و
نيروي جنسي يا ليبيدو fixation مرحلة تناسلي . هر يك از اين مراحل رشد حاكي از تثبيتِ
در يكي از عضوهاي اساسي بدن يعني دهان، مقعد و عضو تناسلي اس ت. مطالعة libido
تثبيت نيروي جنسي در اين مناطق تن افزار ( ارگانيسم ) نشان دهندة آنست كه روانكاوي
ميل يا آرزومندي جن سي را بمعناي متداول آن در نظر نميگيرد، بلكه آن را بعنوان نيروي
حياتي آدمي مي نگرد، نيروئي كه به موحب زبان تكلم دستخوش تحولات گوناگون مي
شود . برخورداري انسان از قدرت تكلّم يعني آرزومندي او موجب ايجاد محادثه اي جِدا لي
( ديا لكتيك ) ميان او و همنوعان وي مي شو د. تمام مراحل رشد جنسي حاصل يك چنين
محادثه اي هستند كه ابتدا ميان طفل و مادر ظاهر مي شوند . در هر مرحلة رشد جنسي، عضو
مورد نظر ( دهان ، مقعد يا عضو جنسي ) عاملي است كه تبادل و محادثة ميان مادر و كودك
را امكان پذير ميسازد . آنچه موضوع اساسي را در اين مراحل رش د تشكيل ميدهد تبادلي
است كه امكان ارتباط با " غير " را از طريق بيان ميل و آرزومندي فراهم مي آورد . در اين
تبادل، " دادن " و " گرفتن " سهمي اساسي دارند . در مرحلة دهاني، مادر با "دادن " غذا يا
شير آرزومندي خود را نسبت به كودك ظاهر ميسازد . " دادن " حاكي از عشق مادر به
فرزند اس ت. او در قبال يك چنين " دهشي " از طفل خود مي خواهد تا به محبت وي پاسخ
5
مثبت دهد . اين پاسخ مثبت براي مادر حاكي از مهر كودك نسبت بدوست . دهش مادري
چيزي جز درخواست عشق از پاسخ طفل نيس ت. ولي آنچه ما در اين جا عشق يا مهر مادري
ميخوانيم مقوله اي بمراتب پيچيده اس ت. زيرا به جاي عشق مي بايستي از مهراكين مادر
سخن بگوئي م. چه نزد آدمي همواره مهر و كين در حالتي هماميخته وجود دارند . ( رجوع
.( كنيد به مقالة " روانكاوي ناموس ، ناموس روانكاوي " زمان نو ، شمارة 12 شهريور 1365
" دريافتِ " كودك كه حاكي از مهر او نسبت به مادر است يك دريافت ساده نيست بلكه
كودك با قبول غذا بر آن ميشود كه مهر خود را از طريق واكنش مثبت خويش به مادر
ظاهر سازد . بعبارت ديگر " دريافت " او نيز در واقع چيزي جز يك "دهش " نيست .
اين تبادل و محادثه كه از طريق عمل تغذيه ميان مادر و كودك ايجا د مي شود جنبة
جدالي ( ديا لكتيك ) و پيچيده تري دار د. چه مهراكين مادر به اين معناست كه دهش او با
ميل وي به ممانعت از اين عمل توأم است . مي بينيم كه اين دهش حاكي از تمنائي دو پهلو
و متناقض است . مشاهدة كودكان و رابطة آنها با مادر از يكسو و با مواد غذايي از سو ي
ديگر تائيد كنندة اين نكته است . تبادل كشمكش آميز آرزومندي ميان مادر و كودك
بخوبي در رفتار آنها بر سر سفرة غذا نمايان اس ت. همة پدران و مادران ميدانند كه
كودكشان در غياب آنها غالباً هيچگونه امتناعي در مورد تغذيه از خود ظاهر نميسازد .
نمونة بيمارگونة اي ن امر را ميتوان نزد كودكان يا نوجواناني كه مبتلا به بي اشتهائي مرضي
هستند ملاحظه كرد . كودك حتي عليرغم خطر مرگ كه نتيجة anorexie mentale
مستقيم عدم تغذيه خواهد بود همچنان به امتناع از غذا ادامه ميدهد.
6
مهراكين مادر كه رابطة او را با فرزند شكل ميدهد قبل از همه به وجود خود او
برميگردد . اگر خواننده به مقاله هاي قبلي ما رجوع كند در خواهد يافت كه مهراكين آدمي
( pulsion) كه ذات اصلي آرزومندي او را تشكيل ميدهد ناشي از تلفيق درون ذاتي رانشِ
مرگ و زندگي است . درهما ميختگي اين دو رانش ماهيت كشمكس آميز انسان را ت شكيل
داده در تحليل نهائي حاكي از آن است كه خير و شر نزد آدمي در جدا لي دائمي هستن د.
يكي از صور ظهور مهراكين در مرحلة دهاني تلفيق پرخاشگري و مهر و نوازش در اين
قسمت عمدة بدن طفل است . چه دهان در عين حال داراي دو كاركرد متناقض است : بوسه
و نوازش از يكسو و گاز و گزيدن از سوي ديگر . همچنين است عمل بلع كه حاكي از نسبتي
دوپهلو بوده در عين حالي كه نشان دهندة رابطه اي مثبت است نمايانگر پرخاشگري نيز
ميتواند باشد . خلط و آب دهان ناشي از طرد و انزجار است و استفراغ نشان دهندة نفرت و
امتناع از قبول . بعداً سعي خواهيم ك رد در مورد حالت تهوع زنان در دوران حاملگي و عادت
ماهانة آنان صحبت كنيم و رابطة آن را نسبت به مهر اكين نشان دهيم .
تجربه نشان ميدهد كه گرايش زنان به تثبيت در مرحلة دهاني بمراتب بيشتر از مردان
است . مثلاً تعداد دختراني كه به بي اشتهائي مرضي دچار ميشوند ب ه سه برابر شمار پسران
ميرسد . بهمين نحو تهوع عارضه اي است كه بيشتر نزد زنان يافت مي شو د. حتي تخيلات
ناآگاه كودكان كه به موجب آنها طفل تصور مي كند كه رابطة جنسي ميان پدر و مادر از
طريق دهان صورت مي گيرد، بيشتر نزد دختر بچه ها يافت ميگردد . يا مثلاً پرحرفي يا به
اصطلاح وراجي يكي از عيوبي است كه بيشتر به زنها نسبت داده مي شود . دختر بچه ها
7
بيشتر امتناع يا عصبانيت خود را از طريق در آوردن زبان نشان ميدهند در حاليكه پسر بچه
ها به نحو ديگري اينگونه احساسات را نمايان ميسازند .
ب : مرحلة مقعدي
در مرحلة بعدي ر شد ( از 14 ماهگي تا سه سالگي ) نيروي جنسي در نقطة ديگري از
بدن تثبيت مي گردد و دورة مقعدي را تشكيل ميدهد . تفاوت عمدة موجود ميان مرحلة
دهاني و مرحلة مقعدي در اين است كه در مرحلة اخير كودك مورد و متعلق اصلي اين
فرايند را در بدن خود " ايجاد " مي كند، چه فضولات او " فرآورده هائي " هستند كه از
وجود خود او صادر ميگردند . درخواست مادر اينست كه كودك از دفع فضولات امتناع
نورزد و بنا به موقع و جائي كه تعيين مي كند به تقاضاي او پاسخ ده د. كودك "ارزش " دفع
فضولات خود را براي مادر درك مي كن د. واكنش مناسب او به درخواست مادر حالت
" دادن هديه " را براي وي پيدا مي كند . در اين جا نيز شاهد تبادل جدالي ميان مادر و فرزند
هستيم و ابهام موجود در آرزومندي مادر كه مبتني بر مهراكين اوست عنصر اساسي را
تشكيل ميدهد . آنچه در اين مرحله مهم است آنكه مادر از طريق اين تبادل، مرحلة مقعدي
خويش و ن حوة تشكل آن را كه در ارتباط با مادر خود او در طفوليت وي صورت پذيرفته
مجدداً تجربه مي كند . بعبارت ديگر رابطة او نسبت به مرحلة مقعدي كودك نمايانگر
مرحلة مقعدي خود اوست . چنانكه بعداً خواهيم ديد نبايد تصور شود كه مرحلة دهاني يا
مقعدي خاص كودكان است، بلكه بايد دانست كه اين مرحله ها كه نمايانگر دو وجه اساسي
8
archétype از رابطة فرد با وجود خويش و عالم او هستند بتدريج بصورت دو طِباع اصل
براي او در مي آيند .
گفتيم كه مهراكين موجود در آرزومندي مادر عنصر اساسي دو مرحلة تثبيت جنسي
يعني دهاني و مقعدي را براي كودك تشكيل ميدهد . اين بدان معني است كه تعارض، عامل
اصلي توانمندي ( ديناميسم ) مرحلة دهاني و مقعدي است .
مهر به مادر در پاسخ مثبتي است كه طفل با قبول دفع فضلات – كه حكم " هديه " را
براي او دارند – از خود ظاهر مي كند . مشاهدة كودك پس از دفع فضولات حاكي از اين امر
است . چه بوضوح ملاحظه مي كنيم كه كودك پس از دفع آنها حالتي غرورآميز بخود
ميگيرد و رضايتمندي او امري كاملاً آشكار است . دورة مقعدي حاوي اين معنا براي كودك
است كه وي ازين پس حائز قدرت و مهتري خاصي است، چه در دفع فضولات يا امتناع از
اين عمل " اختيار مطل ق " دارد . احساس مهتري از جمله صور اساسي مرحلة مقعدي اس ت.
شايد از همينرو باشد كه اين مرحله نزد مردان اهميت بمراتب بيشتري پيدا مي كند؛ درست
بر عكس زنان كه بيشتر به تثبيت در مرحلة دهاني گرايش دارند .
مرحلة مقعدي نيز چون مرحلة دهاني حاوي ابهام موجود ميان پرخاشگري و ملاطفت
است . بهمان نحو كه خلط و آب دهن و استفراغ نمايانگر طرد و انزجار و نشان دهندة
پرخاشگري و خشونت هستند، فصولات مقعدي نيز چنين حالتي پيدا مي كنند . لذا فضولات
بعنوان عناصري اساساً " كثيف " در مي آين د. مشاهدة كودكان نشان ميدهد كه ابتدا
فضولات نز د آنها اشيائي كثيف بشمار نميرون د. رابطة جدالي ميان پاكيزگي و كثافت مقوله
9
اي است كه بخصوص در مرحلة مقعدي حالت وجودي بخود ميگيرد، بدين معني كه
" كثافت " و احساسات مترتب بر آن چيزي جز " واكنشي منفي " در مقابل رقت و ميل به
فضولات نيست .
اگر بپذيريم كه مرحلة مقعدي حاكي از تبادل آروزمندي و مهراكين ميان مادر و فرزند
است و فضولات حا لت " هديه اي " را دارند كه كودك به مادر اعطاء مي كند، در آن
صورت بايد گفت كه رابطة مقعدي فرد حا لت يك طِباع اصلي را براي او در مورد مقولة
"بخشش " پيدا ميكند . از اينرو بخشندگي نه تنها ا مري اساساً مقعدي است بلكه همواره
بدين امر دلالت دارد كه در پس آن آرزو و ميل به " امتناع " نهفته اس ت. اين بدان معني
است كه حالتي جدالي ميان بخشندگي ، خست و امتناع موجود اس ت. بخشندگي – اگر حالتي
والا بخود نگيرد – همواره بصورت ناآگاه ميل به امتناع را در خود نهان خواهد داشت . افراد
فوق العاده بخشنده پيوسته واجد ميلي بمراتب افراطي هستند كه حاكي از امتناع باطني
آنهاست . ولي بايد دانست كه نوعي ديگر از بخشندگي و سخاوت وجود دارد كه به تصعيدِ
انسان دلالت داشته و فارغ از عوامل مقعدي است . بعداً در اين مورد سخن Sublimation
خواهيم گف ت.
تعارض جدا لي ميان دادن و امتناع از آن گاه به صورت عوارضي چون اسهال يا يبوست
ظاهر مي شود . پزشكان بخوبي به رواج فوق العادة يبوست نزد بيماران آگاه هستند . اگر
عوامل فيزيولژيك را كه در بعضي از اختلالات جسماني ديده ميشوند كنار بگذاريم ب ايد
بگوئيم كه اكثريت موارد يبوست نزد افراد مبتني بر عوامل نفسانيِ حاصل از رابطة مقعدي
10
است . ولي غالباً نسبت به اين عوامل توجهي نشده عموم موارد يبوست را به حساب
اختلالات فيزيولژيك مي گذارن د. مثلاً اين پرسش قابل ملاحظه است كه چرا بعضي از زنان
هنگام عادت ماه انة خود دچار يبوست مي گردن د. يا اينكه چرا افراد غالباٌ در هنگام سفر يا
دوري از وطن مبتلا به يبوست مي شون د. ميدانيم كه عليرغم كشف صدها داروي ضد
يبوست تاكنون هيچ يك از آنها حائز تاثيري قطعي نبوده اند .
تجربه نشان دهندة آنست كه علت عمدة اكثريت موارد يبو ست افسردگي اس ت.
يبوست – كه ميتواند بعنوان عامل ظاهر سازندة ميل به امتناع در نظر گرفته شود – به اين
دلالت تواند داشت كه فرد در مقابل ناملايمات زندگي و افسردگي نفساني خويش حالتي
دفاعي بخود مي گيرد و آرزومندي خود را به غير از دست مي دهد .
يكي از تخيلات ناآگاه طفل در مرحلة مقعدي آنست كه تصور ميكند كه توليد فرزندان
نزد مادر از طريق مقعدي صورت ميگر د. ازينرو بطور ناآگاه " جنين " يا " كودك " حالت
فضولات را براي او پيدا ميكند . البته اينگونه تخيلاتِ ناآگاه مختص به كودكان نيست بلكه
در ذهن ناآگاه آدمي پيوسته باقي م ي ماند . در بعضي موارد يبوست زن در هنگام عادت
ماهانة او مبتني بر يك چنين تخيلات غير شعوري اس ت. اين نكته نشان دهندة آنست كه
گاه در ضمير ناآگاه مقعد و آلت جنسي با هم اشتباه مي شوند . اكثر زنانِ سردمزاج به امر
پاكيزگي اهميتي افراطي داده حالتي كاملاً وسواسي پي دا مي كنند ؛ اين بدان معني است كه
حيث و حيات جنسي آنها بطور ناآگاه اساساً بر تثبيت در مرحلة مقعدي استوار است.
11
چنانكه گفتيم بهمان اندازه كه زنان گرايش بيشتري به تثبيت دهاني دارند بهمان ترتيب
نيز مردان به مرحلة مقعدي گرايش پيدا مي كنند . اين نكته قابل ملا حظه است كه تعداد
پسر بچه هايي كه به شب ادراري مبتلا هستند بمراتب نسبت به تعداد دختر بچه هائي كه از
آن رنج مي برند فزوني دارد . عدم كنترل پيشاب نزد پسر بچه امري است كه كمابيش براي
پدر و مادر " قابل قبول " مي تواند باشد در حاليكه در مورد دختران يك چنين عارضه اي
كمتر قابل تحمل است . در اين مورد زبان عاميانه حاوي كلمات نازيبائي در بارة دختران
است .
آخرين نكته اي كه مي بايستي در مورد مرحلة معقدي بيان داشت اينست كه ميل به
نظاره و عامل نگاه در رابطه اي مستقيم با اين مرحله است . در مقالة قبل كه در مورد حيات
جنسي مرد بود ملاحظه كرديم كه عامل نگاه حائز اهميتي شايان در جنسيت و آرزومندي
جنسي اوس ت. گفتيم كه نگاه عنصر اصلي را در حفظ ميل جنسي مرد تشكيل مي ده د. چه
هردم آرزومندي او دستخوش تزلزل بوده موجب اضطراب وي در از دست دادن تمناي
جنسي ميگردد . اين اضطراب در رابطه اي ج دا لي با توانائي جنسي است كه به مرد نسبت
داده مي شو د. نگاه و تخيلات او در مورد مطلوب جنسي به او اجازه ميدهند كه آرزومندي
خويش را از دست ندهد . گوئي مرد همواره با موجودي غير واقعي هماغوشي دارد.
12
مراحل جنسي و زمان و " سررسيد " آنها
قبل از ورود ب ه بحث تفصيلي پيرامون حيث جنسي زن ذكر چند نكتة ديگر خالي از
فايده نخواهد بو د. گفتيم كه روانكاوي سه مرحلة اساسي را در تكوين جنسي آدمي متمايز
ميساز د. ولي بايد دانست كه طي طريق آدمي در اين سه مرحله كه بمنظور رسيدن به كمال
رشد جنسي است جنبة تكويني ندارد . يعني ب دان معني نيست كه اين مراحل حاكي از
تكويني مستقيم و سيري عمودي بوده و مواقع ظهور آنها يكي پس از ديگري و برحسب
عوامل خارجي شكل بگير د. عامل زمان نزد انسان حاوي سيري مستقيم نيست . به عبارت
ديگر برخلاف آنچه تصور مي شود زمان نزد انسان خط و سيري مستقيم ندارد . اگر
بپذيريم كه آنچه موضوع اصلي علم روانكاوي است و طي روانكاوي افراد مورد ملاحظه قرار
ميگيرد تاريخ و سرگذشت آنهاست، ذكر اين نكتة اساسي حائز اهميت خواهد بود كه
سرگذشت آدمي تسلسلي از وقايع زندگي او نيس ت. هر سخن و هر پاره اي از وقايع
گذشته براي روانكاو حائز اهميت اس ت. روانكاوي فرد را به ذكر وقايع كودكي خود دعوت
نميكند . بلكه آنچه براي او مهم ا ست رابطه اي است كه فرد در هر لحظه از زندگي خود با
سرگذشت خويش دارد . روانكاوي بر اساس ديناميسم موجود در اين رابطه استوار است .
ولي اين ديناميسم همواره به عنصري اساسي كه ت اريخ زندگي او را شكل مي بخشد
بازميگردد . بدين معني كه پيوسته داراي يك رابطة ماهوي با وقايع زندگي فرد است . اين
13
رابطه ناشي از عاملي اساسي است كه روانكاوران آن را لوازم ذات يا ساختمان نفساني
ميخوانند . اگر آدمي داراي چنين ساختي نمي بود هرگز قادر بدان نميشد كه structure
واجد تاريخ و سرگذشتي گردد . خصوصيت و ذات اصلي اين ساخت در آن است كه براي
وجود يافتن ، نياز به طي زمان و سيري تاريخي دارد . حيث تاريخي آدمي و تاريخ داشتن او
ماهيت نهائي و همچنين اصلي و اولي او را تشكيل مي دهد . اين ماهيت كه در عين حال هم
"نهائي " است و هم " اولي و اصلي " بر اين نكته متكي است كه زمان حا لتي مدور داشته و
فارغ از سيري خطي و مستقيم اس ت.
با توجه به آنچه گذشت بايد گفت كه تاريخ زندگي هر فرد مجموعه و تسلسلي از وقايع
مي بايستي از تاريخ داش تن يا histoire زندگي او نيست . هم ازينروست كه بجاي تاريخ
سخن گفت . بدين معني كه تاريخ زندگي شخص چيزي است historicité حوالت تاريخي
كه به او گوئي " حوا لت " شده است . همين حوالت است كه به رابطة فرد با عالم و آدم شكل
مي بخشد . آنچه مورد نظر روانكاوي است همين رابطه ا ي است كه شخص بطور حوالت
شده نسبت به وجود و وقا يع زندگي كنوني ، گذشته و آينده خود داراست . به عبارت ديگر
اين وقايع جزئي از آنجهت اهميت خود را براي روانكاو حفظ مي كنند كه هر يك تجلي و
تظاهري از رابطه اي است كه فرد با تاريخ ( حوالت ) خويش دارد . آنچه مورد توجه روانكاوي
است معنائي است كه شخص به وقايع زندگي خود به نحو ناآگاه مي ده د. حوالت تاريخي
چيزي جز اين معنا و رابطه كه گوئي از قبل تعين يافته نيس ت. ولي نكتة مهم اينكه اين
حوالت تنها طي سير تاريخي فرد موجوديت پيدا مي كند . هم ازينروست كه آدمي همواره
14
" خود " را بعنوان " غير " در مي ياب د. غايت روانكاوي چيزي جز ه دايت شخص به درك
وجود خويش بعنوان " غير " نيست . فرد به درك حيرت آميز اين امر نايل مي آيد كه
آنچه را بنا بر تصور خود از روي اراده و با نهايت آگاهي تحقق بخشيده در واقع اموري
متكي بر اين حوالت هستن د. دريافت وجودي فرد بعنوان " غير " در او حالتي پديد مي آورد
كه ميتوان آن را بهت يا از خود وارفتگي نامي د. و اين تجربه اي است كه موجب اصلي حيرت
و هيبت آدمي در قبال " غير " يعني " خويشتن خويش " او ميگرد د. روانكاوي اين "غير "
را ضمير ناآگاه مي خواند .
در اين جا ذكر يك مثال خالي از فايده نخواهد بود . خانم " ف " زني پنج اه ساله است
صاحب سه فرزند ( دو دختر و يك پسر ). وي پس از دوراني طولاني از رنج و سختي در سن
بيست سالگي با مرد مورد علاقة خود ازدواج كرده است . پدر و مادر او هنگاميكه وي بيش
از شش سال نداشته از هم جدا مي شوند و پدر سرپرستي او را به خواهر خود واگذار مي
كند .
وي بعلت رنج از غياب مادر در پرورش كودكان خود سعي وافر ابراز داشته گوئي با حضور
و مراقبت خود در قبال آنها سعي بر آن دارد كه فقدان موجود در كودكي خود را جبران
كند و مانع از آن شود كه فرزندانش از اين بابت صدمه ببينن د. مع الوصف دو فرزند دختر او
در سن بلوغ دچار مشكلات رواني قابل ملاحظه اي ميگردند بنحوي كه يكي از آنها مدت
مديدي به بي اشتهائي مرضي مبتلا ميشود و حتي در مواقع بحراني به مجروح كردن كالبد
خود اقدام مي كند . در مورد دختر ديگر بايد دانست كه علاوه بر ابتلا به بيماري آسم مدتها
15
از غياب عادت ماهانه خود رنج بر ده بطور ناآگاه از قبول وجود زنانة خود امتناع ورزيده
است .
پسر او در سن 22 سالگي به محض آشنائي با اولين دختر دلخواه خود ازدواج ميكند و
يك سال بعد صاحب فرزندي مي گردد . هنگامي كه وي براي اولين بار براي ديدار اولين
نوة خود به زايشگاه مي رود با واكنش پر خاشگرانة عروس خود كه او را به فقدان مهر و
محبت نسبت به فرزندش متهم مي كند مواجه مي شود . شدت پرخاشگري چنان است كه
پرستاران او را از زايشگاه بيرون كرده مانع از حضورش در آنجا مي گردند . اين واقعه او را
در پريشاني و غم و اندوه فراواني فرو مي بر د. او كه پيوسته سعي كرده بر خلاف مادر خود
عمل كند و فرزندان خويش را با فداكاري تحت مراقبت قرار دهد اينك از سوي عروس
خود متهم به آنست كه هيچگاه نتوانسته وظيفه مادري خود را ادا كند .
اتهام عروس چندان بي پايه نيس ت. چه او چندان به ابراز احساسات خود مبادرت نمي ورزد
و همه او ر ا شخصي بي عاطفه مي شمارند . حال پرسش اين است كه اين عدم امكان ابراز
عواطف به چه امري مربوط مي گردد . دخترانش نيز چنين تصوري از او دارن د. ولي خود وي
از اين امر غافل است و خود را پيوسته به عنوان شخصي بسيار حساس معرفي مي كند و
هيچگاه نميتواند تصور كند كه ديگرا ن در مقابل فداكاريهاي او اظهار ناسپاسي كنند . البته
اين امر حقيقت دارد كه وي فردي بسيار حساس بوده هيچوقت از ياري به ديگران و
بخصوص به فرزندان خودداري نكرده است . ولي مسأله اينست كه عليرغم محبت هاي
شايان خود پيوسته بطور ناآگاه نفرت و انزجار خويش را بنحوي غر يب نمودار مي سازد.
16
مثلاً يكي از دختران او دچار هراسي بيمارگونه در مورد حشرات است . خانم " ف " اخيراً دو
جفت ملحفة گران قيمت براي او خريداري كرده كه هر دو حاوي تصاويري از حشرات
مختلف هستند ! از سوي ديگر در سه مورد هنگام رانندگي موجب تصادفات مهمي شده و
هر سه با ر مسافرين اتوموبيل كساني جز فرزندان او نبوده ان د. البته اينگونه اعمال
پرخاشگرانه براي او كاملاً حالتي غير شعوري دارند و مثلاً در مورد خريد ملحفه ها به عمل
مملو از كين خود آگاهي نداشته و بهيچ وجه قادر به درك اين نيست كه چرا دخترش با
نهايت عصبانيت آنها را بر اي او پس فرستاده است .
تا هنگاميكه شخص در رابطه اي تعارضي نسبت به تاريخ خويش است چيزي جز رنج و
ا لم حاصل وي نخواهد شد . آنچه غايت روانكاوي را تشكيل ميدهد همين آشتي شخص
نسبت به تاريخ و حوالت خويش اس ت. ولي نبايد تصور كرد كه قهر از حوالت تاريخي يا
آنچه كه " از خود بيگانگي " مي نامند امري است كه بتواند بكلي از ميان برود . چه فرد
همواره ميان قهر و آشتي با تاريخ شخصي خود واجد يك نوع تعارض جدا لي خواهد بو د.
روانكاوي همواره در جهت آشتي با اين ماهيت تعارض آميز است .
اگر به ابهامي كه در كلمة " حوا لت " وجود دارد توجه كنيم يعني اين نكته را در نظر
آوريم كه " حوالت " در عين حال داراي معنائي تجاري است كه در داد و ستدها بكار مي
رود، در آن صورت با توجه به ساخت صوري كلمة " سرگذشت " مي توان از واژه اي چون
" سررسيد " استفاده كرده نشان داد كه هر يك از مراحل رشد جنسي در واقع " سررسيدي "
است از حوالت تاريخي فرد . تا هنگاميكه زمان سررسيد آنها فرا نرسيده باشد اين مراحل
17
همچنان فاقد هر گونه تعين خارجي خواهند بود . از اين رو مي بينيم كه زمان و فرارسيدن
آن حائز نهايت اهميت در تعين ماهيت تاريخي آدمي است .
پشت سرگذاشتن ه ر مرحله اي از مراحل رشد در واقع گذشت و فناي از آن مرحله را
بدنبال دار د. ولي گذشت به معناي نابودي نيست . ما اين نوع فرايند را با تبعيت از فلسفة
ميخوانيم . فناي ابقائي بدين معني ( Aufhebung هگل " فناي ابقائي " ( در زبان آلماني
است كه مرحلة مورد نظر به عدم محكوم نشده بلكه در عين نفي شدن بقاء پيدا مي كن د.
اصطلاح عارفانة " فنا " بخوبي رسانندة اين معني است . چه فنا به معناي عدم محص نيس ت.
ميان فناء و بقاء يك نوع تقابل جدا لي موجود است و هر يك در رابطه با ديگري معني پيدا
مي كن د. ازينرو گذشت از هر مرحله بمعني دگرگوني ج دالي آنس ت.
گذشت موجب افسردگي است . چه هر گونه گذشتي افسردگي به دنبال دارد . ولي در
اينجا افسردگي امري به نهايت مثبت بوده به كمال فرد در طي طريق او مددي قاطع
ميرساند . هر مرحله اي از رشد مي بايستي به گذشت از آن بيانجامد و لزوماً اين افسردگي
را بهمراه داشت ه باشد . در غياب افسردگي گذشتي نيز وجود نخواهد داشت .
گذشت كودك از يك مرحله بستگي مستقيم به توانائي مادر در گذشت از همان مرحله
را دارد . بدين معني كه اگر طفل هنگام باز گرفته شدن از پستان مادر واكنشي شديد و غير
عادي نشان دهد و نتواند از اين مرحله گذشت پ يدا كند علت را مي بايستي نزد مادرش
جستجو كرد . چه مادر نيز مي بايستي قادر به از دست دادن اين رابطه با كودك باشد و
نيروي جنسي خود را در مرحلة دهاني تثبيت نكند . در غير اينصورت اين بدان معني خواهد
18
بود كه مادر، خود، در مورد مرحلة دهاني خاص خويش دچار تعارضات غير قابل گذشتي
است . بخصوص كه رابطة دهاني با طفل حائز اهميت و رضايتمندي براي مادر بوده نشان
دهندة يكي از آرزومندهاي اساسي اوس ت. حتي در مواردي كه وي از تغذية كودك از طريق
پستان امتناع ورزد اين امر همچنان حقيقت خواهد داش ت. بي جهت نيست كه پستان زن
يكي از نقاط عم دة ميل جنسي است . شير دادن واجد رابطة جسماني و حتي جنسي پيچيده
اي ميان مادر و فرزند است . اين رابطه حتي گاه در حين عمل شير دادن به تحريك واقعي
جنسي مادر منجر مي شود و او را مملو از احساس گناه ميكند .
تبادل مهراكين ميان مادر و فرزند بخصوص از زماني كه دند انهاي كودك شروع به رشد
مي كنند فزوني مي گيرد . طفل بر اثر تحريكات عصبيِ حاصل از بيرون آمدن دندانها مايل
به گزيدن پستان مي گردد و در اين عمل با واكنش دو پهلو و مبهم مادر مواجه شده از طرز
تلقي آميخته به ميل و امتناع او سوء استفاده مي كن د. همين رابطة دو پهلو در مورد مرحلة
مقعدي نيز وجود دارد . كودكي كه قادر به دسترسي به مرحلة پاكيزگي مقعدي نيست كاري
جز ابراز واكنش مثبت به را بطة مبهم مادر نمي كن د. در ناهنجاريهاي مقعدي مهم غالباً
تجربيات باليني حتي نشان دهندة نوعي انحراف جنسي مقعدي در رابطة مادر با كودك
هستند . بعضي اوقات طفل دچار اسهال يا پبوست جدي شده و اين عوارض – كه يا حاصل از
بيماري جسمي هستند يا مربوط به روابط پيچيدة مادر و كودك ميشوند – عليرغم استعمال
داروهاي مختلف همچنان ادامه پيدا مي كنند . در اين موارد گاه در مي يابيم كه روي آوردن
به وسايلي چون تنقيه مو جب ايجاد يك نوع رابطة مقعدي " انحرافي " ميان مادر و طفل شده
19
براي هر يك منشاء نوعي ارضاء " جنسي " مي گرد د. در چنين حالتي ادامة يبوست علتي جز
ميل ناآگاه آنها به حفظ اين رضايتمندي نخواهد داشت .
همچنين اغراق در تحميل زودرس پاكيزگيِ مقعدي از سوي مادر موجب ا ختلالات
در مرحلة مقعدي ميان optimal ديگري نزد طفل مي گرد د. مي بايستي رابطه اي مطلوب
آنها ايجاد شود و اين امري ضروري براي طفل به حساب مي آيد . ازينرو نمي بايستي مادر
آرزومندي خود را در مورد تبادل مقعدي با كودك سركوب كند، چه يك چنين عملي جز
عدم گذشت از مرحلة مقعدي نيست و موجب اختلال در دستيابي طفل به مرحلة سازنده
بعديِ رشد جنسي يعني مرحلة تناسلي ميگردد .
ج : مرحلة تناسلي
زن براي دسترسي به كمال رشد جنسي خود مي بايستي از دو نوع آرزومندي فنا پيدا
كند : از تمناي دهاني و از آرزومندي مقعدي . مرحلة تناسلي ( از سه = چهار سالگي تا شش
= هفت سالگي ) چنين امكاني را براي كودك فراهم ميساز د. در اين مرحله نيروي جنسي
( ليبيدو ) در عضو جنسي كودك تثبيت ميگردد و دختر بچه را در رابطه اي رقابت آميز
نسبت به مادر قرار ميدهد . اهميت اين مرحلة تناسلي كه در رشد و كمال آدمي تأثي ري قاطع
دارد در اينست كه بر خلاف مرحلة دهاني و مقعدي " غير " يا مطلوب آرزومندي كودك
حالتي جزئي نداشته پاره اي از وجود او يا ديگري را تشكيل نمي دهد . متعلق تمنا و
آرزومندي كودك در اين مرحله كل و تماميت وجود " غير " خواهد بود . حال آنكه در
20
مراحل قبلي با متعلق ات جزئي سرو كار داشته اس ت. در مرحلة دهاني پاره اي از وجود مادر
( پستان او ) و جزئي از وجود خود او ( دهان او ) مورد آرزومندي بوده و در دورة مقعدي
نيز شئيي جدائي پذير از كالبدش ( يعني فضولات ) متعلق اصلي تمناي او را تشكيل ميداده
است .
گذشت يا فناي كودك از مرحلة تناسلي به مراتب دشوارتراز مراحل قبلي بوده داراي نهايت
اهميت براي تكوين نفساني اوست . اين نكتة مهم را بايستي همواره بياد داشت كه منظور از
فنا " فناي ابقائي " است ؛ بدين معني كه مرحلة تناسلي در سن شش يا هفت سالگي توقف
نميكند بلكه " خارج " شدن از آن ب راي كودك به معناي درك نفساني آرزومندي جنسي
بعنوان پديداري اسرارآميزي است كه به روابط انساني شكلي قطعي مي بخشد . در اين
در refoulement مرحله است كه مكانيسم اصلي ضمير ناآگاه يعني مكانيسم دفع اميال
ذهن كودك بصورت قطعي شكل مي گيرد . دفع ميل جنسي آرزومندي را بصورت راز و
رمزي ابدي در آورده موجب دگرگوني عميق و پايداري در ضمير آدمي مي گردد . در اين
مرحله كودك با ماهيت تمناي مادر مواجه شده در مي يابد كه آرزومندي حفره يا خلائي
( ژك لكان ) است كه آدمي را چندان به سوي ذَكَر سوق مي دهد كه او را از آن گريزي
نيست . دريافت اين مهم كودك را بر آن مي دارد كه ديگر خود را بمثابه ذَكَر براي مادر
نگرفته با پدر بعنوان مطلوب آرزومندي واقعي مادرش مواجه شود .
بايد اين نكته را كه در مقالة قبل بتفصيل مورد بحث قرار داديم بياد آورد كه تفاوتي اساسي
ميان "عورت " و " ذَكَر " وجود دارد . " عورت " عضو جنسي است در حاليكه " ذكَر " داراي
21
معناي ظريف و دقيقي است و به عضو واقعي جنسي ربط و نسبتي مستقيم ندارد . مرد صاحب
عورت است در حاليكه ذَكَر به هيچ يك از افراد آدمي تعلق نداشته بلكه اسم دلالتي
است كه به آرزومندي و تمناي انسان دلالت دار د. كاركرد و م عناي ذَكَر با Signifiant
فرايند فناي ابقائي قابل تطبيق است . بدين معني كه " وجود " آن به علت " فقدان " دائمي
آنست و فقدان آن چيزي جز وجود آن نيست . در بحثي كه اكنون راجع به حيث جنسي زن
شروع مي كنيم خواننده خواهد توانست درك دقيق تري از اين مقولة اساسي پيدا كند.
عشق و آرزومندي زن
در مقالة قبل سعي بر آن بود كه نشان دهيم كه تمنا و آرزومندي مقوله اي مذكر است،
حال آنكه عشق فرايندي است اساساً مون ث. اما تذكير و تأنيث اعم از مرد بودن و زن بودن
است و نميتوان تطابقي دقيق ميان آنها ايجاد كرد . زن از آن جهت موجودي آرزومند است
كه ساحت مردانة خود را آشكار مي ساز د. بهمين نحو نيز ابتلاي مرد به عشق چيزي جز
تظاهر ساحت زنانة او نيست .
حال ببينيم آرزومندي زن چه اطوار و شئوني به خود مي گيرد . ميتوان گفت كه زن رابطة
خاصي با آرزومندي جنسي خويش دارد بدين معني كه غالباً از وجود آن غافل است . تمناي
جنسي نزد او فاقد آن حالت آگاهانه اي است كه نزد مردان يافت ميشود . بعبارتي دقيق تر
بسختي عشق و آرزومندي را مي توان نزد او از هم متمايز كرد.
22
در مقالة قبل گفتيم كه آلت جنسي مرد حالتي " انفصال پذير " از كالبد او دارد و گوئي
عضوي جدا از تن اوس ت . " انفصال پذيري " آلت مردانه به مرد حالتي برون گرا داده او را
به تظاهر خارجي آرزومندي خود گرايش ميدهد . حال آنكه نزد زن وضع بگونه اي است كه
گوئي غافل از وجود آرزومند عضو جنسي خويش است .
يكي از نشانه هاي عمده و تظاهرات اصلي آرزومندي زن در اينست كه اح ساس كند كه
مورد علاقة مرد است . به عبارت ديگر تشكل تمناي زن منوط به اين امر است كه خود را
مورد عشق مرد احساس كن د. اين بدان معني است كه آرزومندي نزد او حالت "واژگونه "
دارد . چه اگر اين امر حقيقت دارد كه آرزومندي مقوله اي است اساساً مذكر در آنصورت
بايد گفت كه زن علاقه و عشق خود را فقط با توجه و در رابطه با آرزومندي مرد در مي ياب د.
آرزومندي او تنها با " وجود " تمناي غير " يعني تعين پيدا ميكند .
همان گونه كه مرد پيوسته در اين اضطراب بسر مي برد كه آرزومندي جنسي خود را از
دست بدهد بهمان ترتيب نيز زن هميشه م ضطرب اين امر است كه مورد علاقة غير قرار
نگرفته عشق او را نسبت به خود از دست بدهد . مكرراً اين پرسش اضطراب آميز براي او
طرح ميشود كه آيا همچنان مورد علاقة مرد هست يا نه . هم از اينروست كه غالباً بر آن
ميگردد كه عشق مرد را به محك آزمايش بگذارد . حسادت نزد زن م يتواند به چنين ابهامي
اشاره داشته باش د.
اگر اين " فقدان " آرزومندي را در نظر بگيريم و آن را به اين نكته اضافه كنيم كه عشق
اساساً مقوله اي مونث است در آن صورت درك اين امر تسهيل خواهد شد كه عشق چيزي
23
جز اعطاي آنچه فرد فاقد آنست نيست ( ژك لكان ) . اما اين پرسش پيش ميآيد كه چگونه
آدمي ميتواند به " دادن " چيزي كه فاقد آنست مبادرت ورزد . اين امر به ماهيت جدالي
عشق نزد انسان اشاره دار د. چه عشق غنائي است كه بر تهيدستي استوار است . ميل افراطي
عاشق به اعطاي هديه به معشوق بدين معني است كه عشق او چيزي جز ميل به اع طاي آنچه
فاقد آن است نيست . هيچ هديه اي نميتواند جاي يك چنين فقدان اساسي را پر كن د. مورد
و متعلق عشق چيزي است كه " وجود " آن جز " فقدان " آن نيست . اين " وجود فاقد " يا
اين " فقدان موجود " چيزي جز ذَكَر نيست .
در قبال اين فقدان كه از سوي عاشق به معشو ق اعطاء مي گردد، عاشق در پي كسب آن
چيزي است كه فقدان آن را در خود احساس مي كند . فقر عاشق رابطة مستقيم با غناي
معشوق دارد . طمع عاشق معطوف به كسب ذَكَر است . اين بدان معني است كه عاشق شدن
همواره ميل به مورد عشق واقع شدن است . فقر عاشق در جهت كسب غناي معشوق اس ت .
" دادن " كلمه اي است كه غالباً مردان در زبان عاميانه در مورد تسليم زنان بكار مي
برند . دلالت غير مستقيم يا تلويحي اين واژه به فرايند مقعدي امري است قابل پرسش . در
چنين انتسابي كه از طرف مرد به زن صورت ميگيرد، مرد كاري جز نمودار ساختن رابطة
مقعدي و م صرفي خود با زن نميكند . چون در مراحل دهاني و مقعدي ، " غير " تماميت
انساني خود را از دست داده شئي انگاشته ميشو د. در اطلاق لفظ " دادن " به زن، مرد او را
بمثابه يك شئي انگاشته خود را نيز بدين نحو مي نگر د. ولي چنين تنزلي جزء لايتجزائي از
آرزومندي جنسي انسان است.
24
در رابطة زن و مرد نوعي ديگر از " دهش " مقعدي وجود دارد كه ميتواند در اينجا
مختصراً مورد بحث قرار گيرد . فحشاء يا تسليم تن در قبال پول ، انحرافي جنسي است كه
به تثبيت مرضي ميل جنسي در مرحله مقعدي باز مي گردد . دقت بيشتر در مورد پديداري
چون فحشاء نشان مي دهد كه دهش يا تسليم تن به غير در رابطه اي جدالي با نوعي خاص
از " امتناع " است . زن فاحشه فقط از " دادن " يك چيز امتناع مي ورزد و آن عشق يا
آرزومندي اوس ت. اين امتناع اساسي در اعطاي آرزومندي به غير ، ماهيت فحشاء را تشكيل
ميدهد . زن فاحشه عليرغم تسليم تن به مرد و در تصاحب قرار دادن كالبد خود ، صاحب و
مختار مطلق آرزومندي خويش باقي مي ماند . وجود آرزومندي نزد زن و اعطاي آن به مرد
تفاوت ميان فحشاء و رابطة جنسي را تشكيل مي دهد . در فحشاء آرزومندي زن جاي ذَكَر را
مي گيرد و او را بدين تصور دلخوش ميسازد كه همواره آن را در اختيار دارد .
هستند مرداني كه نميتوانند با زناني جز فاحشه ارتباط جنسي داشته باشن د. اين مردان نه
تنها نتوانسته اند از مرحلة تثبيت مقعدي خود پا فراتر نهند بلكه همواره در پي تصاحب ذَكَر
يا آرزومندي زنان فاحشه هستند؛ بخصوص كه عضو جنسي زن فاحشه "جاي گاه " آلت
تناسلي مردان ديگر بوده به ميل سركوب شدة آنها به همجنس دوستي اشاره دارد . عشق
تنها مقوله اي است كه زن و مرد را از فحشاء رهائي مي بخشد . مي توان در مورد فحشاء از
" ذَكَر مقعدي " سخن گفت، چه امتناع از اعطاي آرزومندي جاي متعلق اصلي ميل مقعدي
را مي گيرد.
25
زن فاحشه با پدر نهفته اس ت. pathologique در پس اين رابطة مقعدي نسبتِ بيمارناكِ
غرض ناآگاه او چيزي جز به لجن كشيدن حيث پدري نيس ت. هر مرد براي او مظهري است
از پدر . زن فاحشه با فروختن كالبد خويش و تنزل دادن آن به شيئي مصرفي مرد يعني پدر
را به خواري مي كش د. لذا مخاطب اصلي او را پدر تشكيل مي ده د. چرا كه سرنوشتش بدون
حضور او قابل تصور نيس ت. نسبت با پدر عسرت جاويداني است براي او . نفرت از پدر با
شور و شوريدگي خاصي نسبت به او تلفيق دار د. چنين است كه همواره در پي آنست كه
" كفارة گناهان " خود را پس ده د. در اينجاست كه به لزوم حضور فرد ثالثي مي رسيم كه او
را واسطه يا بعبارتي طعنه آميز " دلال محبت " مي خوانن د. با دقت نظر در مي يابيم كه فرد
واسطه همواره كاريكاتوري است از پدر : خشن، بيرحم و مستبد كه از هيچگونه عملي براي
مهار كردن زن فاحشه دريغ نداشته او را به يوغ استبداد خويش مي كشد . استثمار او توسط
واسطه چيزي جز پرداخت كفارة گناهان و مكافاتش در پي نفرت از پدر نيست .
گفتيم كه زن غافل از آرزومندي خويش است چه تمناي او چيزي جز آرزومندي " غير "
نيست . عشق او كه به اعطاي آنچه فاقد آنست متكي است نشان دهندة آنست كه تنها از
طريق مورد عشق واقع شدن از جانب " غير " است كه احساس آرزومندي تواند كرد . اين
امر در تخيلات و فانتسم هاي وي بخوبي قابل مشاهده است . يكي از تخيلات آرزومندانة او
از طريق هراس افراطي وي از تجاوز جنسي تظاهر پيدا مي كند . تمناي شديد او به مورد
عشق واقع شدن از طريق هراس افراطي وي از تجاوز جنسي تظاهر پيدا مي كند . در يك
26
چنين تخيلاتي مي بينيم كه آرزومندي او در آنست كه بدن و كالبد او چندان مملو از جذبة
جنسي باشد كه مرد نتواند در مقابل زيبائي آن مقاومت كند .
ترس از تجاوز جنسي ظاهراً به معناي حالت انفعالي زن است ولي در و اقع به آرزومندي
فعالانة او به مورد عشق قرار گرفتن اشاره دارد . چنانكه مي دانيم مقوله هائي چون انفعال
نمي توانند معياري قابل اطمينان در مورد تفاوت جنسي ميان activité و فعا ليت passivité
مرد و زن باشند . در اين مورد ميتوان به معيار ديگري روي آورد و آن تفاوتي ا ست كه در
رابطة زن و مرد نسبت به عاملي چون زمان وجود دارد .
حيث زماني نزد زن
آرزومندي اساساً فرايندي مذكر بوده پيوسته با بي صبري توأم است . مرد همواره بر
آنست كه در اسرع وقت به آرزومندي خويش صورت عمل ببخشد . در حاليكه انتظار
پديداري اساساً مؤنث است . عشق از آنجا كه فرايندي مؤنث است با انتظار رابطه اي مستقيم
دارد . چشم براه بودن از خصوصيات اصلي زنانه است . " چشم " در تعبيري چون " چشم
براه بودن " ربطي به نگاه و عمل نظاره ندارد، بلكه حاكي از رابطة زن با زمان است .
چنانكه قبلاً گفتيم زمان نزد انسان سي ري مستقيم و متسلسل ندارد و لذا با زمان بمعناي
عادي كلمه يعني تسلسل مستقيم و پي در پي لحظات كاملاً متفاوت اس ت. زمان مجموعه اي
از " اكنون ها " نيست . هر لحظه اي از زمانِ حال نه تنها ارجاعي است به زمانِ گذشته، بلكه
در عين حال زمان آينده را نيز در بردارد . زمان حال و وقايع نفساني كه مورد تجربة آدمي
27
قرار ميگيرند نه تنها همواره بازگشتي به گذشته اند، بلكه اين بازگشت به موجب
"فراگشت " فرد نسبت به آينده تعين پيدا مي كن د. هنگاميكه حركت يك شئي را كه از
نقطة "ب " آغاز ميشود دنبال مي كنيم، در هر لحظه يعني در هر مرحله اي از حركت اين
نقطه به سوي نقطة نهائي يعني مثلاً محل " پ "، پيوسته نه تنها بدين امر آگاه هستيم كه
محل شروع آن كجا بوده بلكه در عين حال در انتظار رسيدن آن به نقطة " پ " نيز هستيم .
از اين رو هر لحظه اي از زمان حال در خود " ياد " و " سابقة " گذشته را بدان جهت كه به
نقطه اي نهائي ( يعني آينده ) منجر ميشود در نظر دارد . لحظاتِ زمان حال همواره موكولند
به تعين اين " سابقه " و " انتظاري " كه آدمي به انجام رسيدن آن دارد . هنگاميكه من از
روي صندلي برمي خيزم و به سوي در اطاق مي روم، نه تنها مبداء حركت من نحوة اين
حركت را م عين مي كند بلكه غايت رفتن من نيز به طرف در اطاق بهمان اندازه در اين
حركت مدخليت دارد و موقعي كه به مقصد ميرسم نقطة ابتدائي حركت من معناي خود را از
نقطة نهائي و غائي اين حركت اخذ مي كند . لذا هر لحظه اي از لحظات زمان حال
"فراگشتي " است كه از بازگشت به گذشته آ غاز شده و با رجوع به لحظه كنوني معنا پيدا
مي كن د. نه تنها آينده منوط به گذشته است بلكه گذشته نيز همواره معناي خود را بر حسب
آينده كسب مي كند . اين بدان معني است كه گذشتة فرد امري لايتغير نبوده بلكه هميشه
بر حسب فرافكني او در آينده و فراگشت وي نسبت بدان معني ديگري به دست مي آور د.
مي بينيم كه زمان گذشته بر خلاف آنچه تصور ميشود امري نيست كه يك بار اتفاق افتاده
28
باشد و معناي آن براي هميشه تعين يافته باش د. زمان حال چيزي جز "بازگشت " از
فراگشت آينده كه خود بر حسب بازگشت به گذشته حاصل آمده نيست .
نزد زنان حيث زماني انسان، بدان گونه كه بدان اجمالاً نظر افكنديم، حالت خاص
ديگري به خود مي گير د. جهش يا فراگشتي كه هر لحظه اي از زمان حال نسبت به آينده
دارد نزد زنان دچار تحولي خاص ميشود بدين معني كه به محض فراروئي به سوي آينده
گوئي سركوب شده مجدداً به زمان حال باز ميگر دد . اين نوع فراگشت به آينده كه بلافاصله
حالتي واپس زده بخود مي گيرد نوع خاص حيث زماني زن را تشكيل مي دهد . همين
فراگشت سركوب شده است كه نوع خاص " انتظار " و چشم براهي زن را تعين مي بخشد
و او را قادر مي سازد از زمان حال غافل نمانده به حضور ژرف اشياء راه ياب د. مي توان از
قالي بافي يا بافندگي مثال آورد كه ميتواند مثالي خوب براي روشني بخشيدن به اين حيث
زماني باش د. در عمل بافندگي , هر عملي در گره زدن ريسمان ها حركتي است به جلو و
فراگشتي به سوي آينده . ولي اين حركت به محض جلوروي مجدداً به عقب برميگردد و
عمل بافندگي چيزي جز تكرار مداوم اين پيشروي " قهقرائي " نيست . گوئي انتظار ( يعني
آينده ) جز اصرار در بازگشت به لحظات كنوني نيست . به عبارت ديگر انتظار و فراگشت
در اين جا همواره حالتي " ثابت " به خود ميگيرد . در حاليكه نزد مرد بي صبري و فراگشت
فوري و اضطراري جزء لايتجزاي رانش بوده كسب تمتع نهائي غايت بلافصل اوس ت. در
انتظار زن گوئي زمان حال في النفسه غايت نهائي را تشكيل مي دهد . حيث زماني زن
جهشي مداوم است كه پيوسته به حال بازگشت پيدا مي كند . كوشش فوق العادة مرد به
29
انجام ارضاء ميل خود به محض تحقق خاموشي مي گير د. در حاليكه ز ن پيوسته و بطور
مداوم بدون آنكه آرزومنديش پايان يابد همچنان در حال ارضاء آن است بدان اندازه كه
گاه حتي از وجود آن غافل باقي مي ماند .
توجه فوق العادة زن به تن و كالبد خويش متكي بر اين حيث زماني اس ت. چه كالبد او
مورد اصلي ميل و رضايتمندي او قرار مي گيرد . رفتار زنان در حمام از اين نظر حائز اهميت
است . زن مي تواند ساعت ها به عمل پاگيزگي كالبد خودمشغول شود بي آنكه سير زمان را
احساس كند . پر حرفي يابه اصطلاح عاميانه وراجي نيز نمونة ديگري از اين حيث زماني
است كه گوئي نسبت به آينده و غايت عمل خود كاملاً بيتفاوت ا ست . فقدان فراگشت و
وجود جهش سركوب شده نسبت به آينده كالبد زن را به مثابه عنصري در مي آورد كه
گوئي نهايت و غايت خويش را در خود جمع دار د. چنانكه قبلاً ملاحظه كرديم اين فقدان
چيزي جز "فقدان " آرزومندي نزد زن نيست، فقداني كه موجب مي شود كه وي هميشه
تمنا و آرزو مندي خويش را در مرد جستجو كند .
چنانكه در مقالة قبل گفتيم در آرزومندي مرد نگاه عاملي اساسي است در حاليكه " انتظار "
يعني " چشم براهي " به حيث زماني خاص زن مربوط مي شود . " نگاه " مرد همواره متوجه
عالم خارج است و ميل به تسلط جوئي بر آن متكي است . " نگاه " تج سم خارجي آرزومندي
اوست . زيبائي ظاهر زن عامل اصلي در حمايت و پشتيباني از آرزومندي مرد است، چه هر
دم اين تهديد براي او وجود دارد كه آرزومنديش را از دست بدهد . حال آنكه زيبائي
ظاهري مرد يك چنين اهميت قاطعي را براي زن ندار د. زن وجود را پذيرا ميشود و گذشت
30
زمان را محترم ميشمارد در حاليكه مرد همواره بر آنست كه تسلط خود را نسبت به عالم و
آدم نشان دهد و گذشت زمان را تسريع كند .
اين امر را حتي در عمل آميزش جنسي ميتوان مشاهده كرد . مرد با چشمان گشوده در
پي بهره گيري از تن زن بدمي آيد در حاليكه زن با چشمان فروبستة خود گوئي با " غير "
يا " مخاطبي ديگر " در رابطه است . آنچه حيث جنسي زن را با پرده اي از اسرار مي پوشاند
همين " غير " يا " مخاطب ديگر " است . پرسش اساسي اينست كه " مخاطب " جنسي
واقعي زن كيست ؟ مرد به اين تصور گرايش دارد كه " مخاطب " اصلي و اولي زن است .
ابهام دائمي موجود در آرزومندي او و همچنين وابستگي عاطفيش به مرد به اين تصور
شدت بيشتري مي بخشد . حال آنكه مرد كاري جز اشغال اين " موضع خالي " يعني "فقدان "
آرزومندي زن نمي كند . " غير " يا " مخاطب " زن موجودي است كه " وجود " او عين
مي خوانند . l’Autre "فقدان " اوست . هم ازينروست كه رو انكاوان آنرا " غير " تام يا مطلق
زني كه به مرحلة كمال رشد جنسي يعني مرحلة تناسلي رسيده باشد، اين " موضع خالي "
را به مرد خويش عطا كرده او را در مقام پدري مي گذار د. لذا به مرد خود اجازه مي دهد نام
خود را به فرزندان واگذار كند و هويت اسمي آنها را تعين بخشد .
چنانكه در جاي ديگري گفتيم ( رجوع شود به مقاله ذكر شده در " زمان نو " ) هويت
مورد اصلي و اولي و تعين بخش عمدة وجود فرد يعني Le nom –du – père اسمي پدر
تمناي اوست . چه هويت اسمي پدر مربوط به مقوله اي است كه ما آن را ذَكَر خوانده ايم .
آرزومندي انسان عبارت است از ميل به نايل شدن به ذَكَر يا هويت اسمي پدر . آنچه ما
31
" غير " يا مخاطب اصلي آرزومندي زن ناميده ايم همين هويت اسمي پدر است . به نام همين
هويت است كه زن همواره در پي تطابق با آرزومندي مرد خويش است . مرد كه عليرغم
اشغال اين مقام يا موضع خالي نميتواند با آن " يگانگي " پيدا كند گاه تطابق آرزومندي زن
را با تمناي خويش به حساب يكسان بودن وجود خود با هويت اسمي پدر مي گذارد . حاصل
آنكه مرد دچار تصوري واهي در اين مورد ميشود و وابستگي عاطفي زن را بمثابه ايمان او به
هيأت وجودي خود مي گير د. در حاليك ه از اين نكته غافل است كه زن با ايمان رابطه اي
پيچيده تر از اينها دارد . توانائي زن در اتخاذ تمناي غير به او اين استعداد را ميدهد كه
بتواند به هر گونه راه و طريقي كه از آنِ غير باشد ايمان بياور د. بعبارت ديگر ايمان زن در
بي ايماني اوست . جهت اين امر " فقداني " است كه در ماهيت "وجودي " ذَكَر يا هويت
اسمي پدر موجود است . "بي ايماني " او با ذات حقيقت تطابق دارد . چرا كه ذات ما انسان ها
بر برزخي نفساني استوار است كه بما مي آموزد كه حقيقت مطلقي نمي تواند وجود داشته
باشد . حقيقت روشنائي و درخششي محض نبوده همواره سايه رو شني است از ظلمت و
روشنائي .
لذا زن واجد نوعي دوگانگي و ثنويت نفساني است . اين برزخ حتي در تلذذ جنسي او
هويداست . حظ جنسي گوئي او را به دو نيم تقسيم مي كند بنحوي كه نمي داند كه آيا لذت
حاصل از عورت مرد است يا ناشي از ذَكَ ر.
وجود آرزومند زن منوط به تمناي مرد اس ت. در صورت ازدست دادن يك چنين ارجاعي
ممكن است اضطراب عميقي وجود وي را در برگيرد . اين اضطراب ممكن است بخصوص به
32
صورت تشويش در ازدست دادن تقوم، حدود و مرز بدن، احساس گمگشتگي در فضا و
حتي ترس از ديوانگي و عدم حفظ كنترل در رفتار ظاهر پيدا شود و زن را از قوانين حاكم
بر عالم انساني يعني از هويت اسمي پدر و ارجاع ضروري بدان دورافكن د. چه ايمني نفساني
آدمي همواره منوط به يك چنين ارجاعي است و چيزي جز توسل به پدر و ذات نفساني او
كه هر فرد در وجود خود واجد آنست نيست.
narcissisme خود شيفتگي
بعلت ذات " فقد اني " آرزومندي زن توجه او به مراقبت از تن معطوف شده شكلي
خاص به نارسيسيسم او ميدهد . اين خودشيفتگي سرمستانه نه تنها حالتي اسرارآميز بدو
داده بلكه محرك اصلي تمناي مرد واقع ميشو د. چه مرد در برابر اين پرسش قرار ميگيرد
كه آيا زن در شيدائي نسبت به كالبد خويش نه انگر چه چيز است . اين حالت اسرارآميز به
ماهيت مرموز و ساحت اصلي وجود آدمي يعني ذَكَر اشاره دارد . زيرا ذَكَر , بعلت ذات
فقداني خود، عمده ترين پرسش وجودي را براي انسان تشكيل مي دهد . لذا آرزومندي
جنسي عطشي است كه هرگز فرو ننشسته و پيوسته حكم سؤالي بي پاسخ را دا رد .
نارسيسيم زن حاكي از اهميت اساسي تن نزد اوست . بهمان اندازه كه مرد ممكن است
به فعاليت هاي فكري و عقلاني يا حرفه اي ميل وافي پيدا كند، زن نيز به مراقبتِ
نسبت به تن روي ميآورد . شايد بتوان رابطه اي ميان اهميت narcissique نارسيسيك
مرحلة دهاني نزد زن و توجه فوق العادة او به تن ايجاد كرد .
33
ميل به داشتن تني متناسب و پرهيز يا اضطراب از فربه شدن غالباً از اهم مسائلي است
كه ذ هن زن را بخود مشغول ميدارد . حفظ تناسب بدن با امر تغذيه و مرحلة دهاني رابطه
همواره مشاهده مي كنيم كه زن واجد obésité اي مستقيم دارد . در فربهي غير عادي
تعارض مهمي از بدو كودكي نسبت به مادر است . رقابت با مادر براي جلب آرزومندي پدر و
برتري نسبت به او در اين امر دخالت مستقيم دارد . در ذهن باطن رابطه اي مستقيم ميان
فربهي ، غذا ، حاملگي و وجود مادر يافت ميشود . پزشكان ميدانند كه استفاد ه از قرص هاي
ضد حاملگي يكي از علل فربهي زنان را تشكيل ميدهد . اين امر گاه علتي نفساني دارد و
مربوط به تأثيرات فيزيولژيك اين داروها نيست . چه ممانعت از بارور شدن، ميل ناآگاه زن
را به حاملگي فزوني بخشيده موجب فربهي او تواند شد .
در جوامع شرقي، بكارت يكي ا ز نشانه هاي غرور نارسيسيك زنان اس ت. اما وراي اين
خصوصيت، كه پديداري ثانوي است، بكارت حكم وفاداري به پدر داشته حافظ تمناي باطني
زن نسبت بدوست . از اين رو تنها به موجب قانون پدري يعني ازدواج است كه زن حاضر به
از دست دادن آن مي شود.
اساسي ترين ناموس بشر ي ، قانون منع يا تحريم زنا با محارم است . آرزومندي آدمي
در رابطه اي جدالي با قانون است . چه ممنوعيت و تحريم حاصل از قانون است كه موجب
پيدايش تمنا و آرزومندي نزد انسان ميگردد . لذا تحريم زنا با محارم به معناي ميل و تمناي
نسبت به محارم است، تمنائي كه بعلت ممنو عيت قانون و وقوع حيث پدري حالت غير
شعوري و ناآگاه بخود گرفته شالودة جوامع بشري را تشكيل داده است.
34
مرحلة تناسلي و " فناي ابقائي " از آن موجب مي گردد كه به علت وجود قانون تحريم
زنا با محارم، آرزومندي دختر كه متوجه پدر بوده است حالتي جدالي پيدا كند و و جود
شخصي پدر جاي خود را به هويت اسمي او بدهد . اين حالت جدالي از اين پس به " مقام و
موضعي خالي " براي پذيرا شدن همسر آينده اش تبديل خواهد شد . اگر چنين تحولي
درضمير باطن يعني ناآگاه زن صورت نپذيرد بيم آن خواهد رفت كه زندگي زناشوئيش
دستخوش رنج و تألم گردد.
ذَكَر خيالي
مشاهدات باليني در مورد زناني كه به سقط جنين مبادرت ميورزند پيوسته نشان دهندة
احساس گناه آنهاست . تخيلات باطني و ناآگاه و همچنين رؤياهاي آنان حاكي از آنست كه
غالباً سقط جنين از لحاظ نفساني حالت فرزند كشي را براي آنها پيدا مي كن د. مطالعة بي شتر
در اين مورد آشكار كنندة آنست كه در ذهن باطن آنها رابطة نزديكي ميان " فرزند كشي "
و "پدركشي " ايجاد مي شو د. علت اين امر در واقع آنست كه براي ذهن ناآگاه ، پدر و
جنين ( كودك ) در يك سطح قرار دارند و در نسبتي جدالي با هم هستند . چنانكه گفتيم
ذَكَر اسم دلالت پدر است . دختر بچه بموجب آرزومندي نسبت به پدر پس از خروج از
مرحلة تناسلي در باطن خويش ناآگاهانه اين اميد را پرورش ميدهد كه چون مادر روزي
" صاحب فرزندي " از او خواهد شد . شايد يكي از عوامل عمده در پديدار " انتظار " نزد زنان
كه قبلاً از آن سخن رفت همين اميد باطن ي باشد . ولي تحريم زنا با محارم كه موجب اصلي
35
آرزومندي نسبت به پدر است در عين حال شرط اساسي دستيابي به هر گونه پرهيزگاري و
قانون معنوي را نيز تشكيل مي دهد .
احترام به حيث پدري و به قانون مترتب بر هويت اسمي پدر ساحت والائي براي انسان
بوده بر آرزومندي جنسي او حاكم مي گردد . اين امر قابل تأمل است كه چرا ناپايداري زن
در وفاداري جنسي به مرد تا اين اندازه نكوهش شده حال آنكه زناي محصِنه نزد مردان
هرگز نتوانسته است چنين اهميت شاياني پيدا كند .
روانكاوي به ما نشان ميد هد كه ميان آرزومندي زن و ساحت پرهيز كاري رابطه اي
نزديك موجود است . ابهام موجود در واژه اي چون " ناموس " كه هم به " محارم " اطلاق
مي شود و هم به " قانون " دلالت دارد امري است كه راه را براي درك اين مسأله هموار
تواند كرد .
جنسيت نزد آدميان جنبه اي حيواني نداشته متكي بر تحريم زنا با محار م يا قانون پدري
يعني هويت اسمي اوست .
گفتيم كه در ذهن باطن زن ميان پدر و كودك رابطه اي مستقيم وجود دارد و اميد باطني
و غير آگاه او همواره در داشتن فرزندي از پدر است . " كودك " رمز و اشارتِ ( سمبول )
آرزومندي نسبت به پدر است و هم ازينروست كه ميتواند جاي ذكَر را براي زن احراز كند .
حاملگي براي زن به زمان "تحقق " اميد او در تصاحب ذَكَر دلالت دارد . ولي از آنجا كه
ذكر " فقداني " بيش نيست اين اميد نيز چيزي جز تصوري باطل نتواند بود و چنانكه
36
خواهيم ديد اگر وابستگي زن بدان از حد عادي تجاوز كند موجب اختلالات رواني مهمي در
هنگام وضع حمل خواهد گرديد .
اگر رابطة ميان " كودك " و پدر را در نظر بگيريم اين امر روشني بيشتري بخود خواهد
گرفت كه چرا زن هنگام حاملگي رابطة خود را با پدر مجدداً از طريق مناسبتي كه با جنين
خود برقرار مي كند تجربه مي نماي د. در دورة حا ملگي ميتوان شاهد تمامي تظاهرات
مهراكين زن نسبت به پدر بود . حاملگي دورة حساس و شكننده اي براي زن بوده و حمايت
مادرش حائز اهميتي فراوان براي او خواهد بو د. تخيلات آگاه و ناآگاه زن در اين دوره
حاكي از اين امر است . يكي از تخيلات مهمي كه ذهن او را غالباً بخود مشغ ول مي كند،
اضطراب از اين است كه كودكي غير عادي و معلول به دنيا آورد . كين مادرانه كه در اينجا
به اضطراب تغيير شكل مي يابد با مهر شديد او به فرزندي كه در بطن خود پرورش مي
دهد در حالتي جدالي است . اين احساس بعضي اوقات تغيير شكل داده به صورت عارضه اي
چون " تهوع " ظاهر مي گردد . بعضي زنان حامله اين احساسات منفي را از طريق اغراق در
تظاهرات نارسيسيك خود جبران مي كنند . زن حامله غالباً حالت يك دختر بچه را براي مرد
( پدر ) خود پيدا مي كند و بصورت موجودي فوق العاده حساس و زودرنج در ميايد . گاه
حاملگي يكي از دشوارترين دور ان زندگي زن را تشكيل مي دهد .
برخي ديگر از زنان دچار افسردگي ميگردند . چه از قبل به وضع حمل يعني به از دست
دادن جسماني كودك مي انديشند . در دورة حاملگي هماميختگي جسماني مادر با جنين اين
37
تصور قديمي را در او زنده مي كند كه ميتواند " صاحب و داراي ذَكَر " گ ردد . از اين روست
كه روانكاوان كودكي را كه مادر در بطن خود حمل مي كند " ذكَر خيالي " خوانده اند .
از دست دادن " ذكَر خيالي " يعني وضع حمل غالباً موجب افسردگي مادر ميگردد . اين
حالت را در روانپزشكي " افسردگي روز سوم " مي نامن د. معمولاً افسردگي مزبور بي ش از
چند روز تا يك هفته بطول نمي انجام د. ولي در بعضي موارد حالتي جدي تر بخود گرفته و
چنانكه خواهيم ديد ممكن است به انحاء گوناگون حتي سالها و در مواردي در تمام عمر
ادامه پيدا كند . يكي از سخت ترين موارد آن اضمحلال ساختمان نفساني زن است كه مي
منجر شود چندان كه بستري كردن او در psychose de postpartum
تواند به ديوانگي
بيمارستان و جدائي وي از فرزند تنها راه حفظ سلامت رواني كودك از يكطرف و مداواي
خود او از سوي ديگر خواهد بود .
اين واكنش هاي گوناگون و شدت و ضعف آنها بستگي مستقيم به رابطة فرايند فناي از
ذَ كَر دار د. چه تنها اين فرايند است كه به فرد انساني اجازه ميدهد هر گونه فقداني را تحمل
كند .
وجود افسردگي حاصل از وضع حمل امري طبيعي و لازم بوده بمادر اجازه ميدهد تا
كودك خود را بعنوان موجوديتي جدا از تن خويش بپذيرد . قبول اين فقدان براي رشد
كودك حائز اهم يت بسيار بوده و مادر را بر آن ميدارد تا هماميختگي ارتباطي را با فرزند
جانشين هماميختگي جسمي كند.
38
ناگفته پيداست كه اين افسردگي چيزي جز تجلي عشق مادري نيست و حاكي از بحران
وجودي عظيم او در رابطه با مسأله مرگ است . اگر زن قادر باشد به حيث مادري خود
بخصوص قبل از تولد فرزند خويش والائي بخشد و آرزومندي خود را متمركز بر رشد
آيندة كودك بنمايد و به قبول مسئوليت عظيم خويش در پرورش او نائل آيد، در آن
صورت ميزان اين افسردگي بمراتب ناچيز بوده و حتي ممكن است نه تنها وجود خارجي
بخود نگيرد بلكه بر عكس موجب شعف و شكوفاي ي او شود . تولد يك طفل جزء هيجان
انگيزترين لحظات زندگي آدمي بشمار مي رود . اين لحظه در خود مرگ و زندگي را يكجا
جمع دارد . چه پدر و مادر هر يك مي بايستي قادر به قبول " مرگ " يا از كف دادن كودكي
خود شده پا بمرحلة بالاتري از رشد بنهند . فناي از كودكي و گذشت از آن نزد پدر و مادر
شرط لازم تولد نفساني طفل آنهاست .
افسردگي مادر ممكن است به جهت دختر يا پسر بودنِ كودك شدت يا ضعف يابد . از
آنجا كه از نظر نفساني رابطه اي نزديك ميان طفل و ذَكَر وجود دارد، در ذهن باطن زن
غالباً كودك مي بايستي لزوماً پسر باشد يعني مو جودي صاحب ذَكَر . ولي اين امر در هر
مورد خاص معنائي متفاوت پيدا مي كند كه بحث آن در اين مجال نمي گنجد .
گفتيم كه افسردگي مترتب بر وضع حمل ممكن است عوارض دراز مدت ديگري پديد
آورد . رايج ترين اين عوارض اختلالات هرموني نزد زنان اس ت. اختلالات روان تني
از جمله يبوست مزمن ، عوارض پوستي ، بيماريهاي معدي ، سردرد ، psychosomatique
ريزش مو يا دندانها، سردمزاجي يا امتناع از آميزش جنسي از ديگر تظاهرات اين
39
افسردگي هستن د. مي توان اين نوع افسردگي را كه از طريق اختلالات جسماني ظهور پيدا
ميكند " افسردگي خاموش " ناميد .
التذاذ جنسي زن
قبل از همه مي بايستي ميان انواع لذت هائي كه در حين آميزش جنسي وجود دارد و
تفاوت قائل ش د. لذت هاي موجود در آميزش جنسي orgasme التذاذ يا اوج تمتع جنسي
دهاني ، ( fixation ) مربوط به دورة قبل از مرحلة تناسلي هستند و بطور كلي به تثبيتِ
مق عدي و بولي ( عورتي ) باز ميگردند در حاليكه التذاذ جنسي فرايندي است مربوط به مرحلة
تناسلي و به مقوله ذَكَر ارتباط دار د. لذت هاي ماقبل تناسلي جز موانعي در راه دستيابي به
التذاذ جنسي نيستند . ولي در عين حال ، اوج تمتع جنسي بدون وجود اين مقدمات يعني
لذت هاي ماقب ل تناسلي نمي تواند حاصل شود . بنابراين تحريكات جنسي از نوع دهاني ،
مقعدي و بولي در عين حال كه شرط حصول التذاذ هستند هنگام رسيدن فرد به اوج تمتع
جنسي مي بايستي " فنا " پيدا كنند ؛ چه در غير اينصورت جز موانعي براي حصول به التذاد
نخواهند بود . از اين روست كه رو انكاوان غالباً ميان التذاذ يا كمال تمتع جنسي از يك سو و
رنج و ا لم از سوي ديگر رابطه اي مستقيم برقرار كرده اند .
نزد مرد عامل انزال نشان دهندة حصول التذاذ جنسي است و عضو مورد نظر آلت
تناسلي اوس ت. در زن اين مسأله پيچيدگي فوق العاده اي پيدا مي كن د. چه نه تنها التذاذ نزد
او در تمام موارد آميزش جنسي وجود ندارد بلكه عضو تمتع وي مشخص و معين نيس ت. هم
از اينروست كه از سرد مزاجي زن صحبت مي شود كه خود انواع مختلف دار د. مهمترين
40
نوع آن عدم ظهور ميل جنسي است . در مرحلة دوم ميتوان از امتناع از دخول آلت مردانه
كه همراه با انقباض مهبل صورت مي گيرد سخن گفت . عدم وجود التذاد، كه خود نيز
تظاهرات گوناگوني دارد، يكي ديگر از انواع سردمزاجي است . ذكر اين نكته خالي از فايده
نيست كه حتي زناني كه دچار سردمزاجي نيستند نمي توانند همواره درهر نوبتي از آميزش
جنسي به التذاذ نائل شوند . عادات ماهانه، مشكلات روزمره، حاملگي، وضع حمل، طلاق،
ازدواج، دوري از فرزندان، از دست دادن يا حتي احراز مرتبه و مقامي حرفه اي، مرگ
عزيزان، افسردگي و ... همه و همه عواملي هستند كه ميتوانند در حصول به التذاد جنسي
اختلال ايجاد كنند . از اينرو بايد گفت كه بر خلاف التذاذ جنسي مرد كه پيوسته پديداري
موجود و ضروري است، نيل زن به كمال تمتع جنسي منوط به شرايط بيشماري است . التذاذ
زن همچون درخشش هائي است مملو از تاريك ي۱ كه گوئي از آسمان فرود آمده فاقد
موجبات خاص و معيني هستند كه بتوان وقوع آنها را پيش بيني كرد . در غالب مواردعشق
زن موجب مي شود كه به صِرف آميزش با مرد كه نشانة بارزي از علاقه و مهرش به اوست
كفايت كرده كالبد خود را پذيراي ميل و هيجان جنسي او گردان د. فقدان چنين عشقي مي
تواند التذاذ را به تحمل خشونت تبديل نموده آميزش را بصورت تجاوزي جنسي درآور د.
بهجت ا صلي زن در رابطة جنسي منوط به اين است كه خود را مورد علاقة مرد احساس كند .
1راسين، شاعر معروف فرانس ه.
41
گفتيم كه عضو مورد نظر در تمتع جنسي زن عنصري نامشخص است درست بر خلاف
مرد كه آلت جنسي او عضو اصلي التذاذ وي بحساب مي آيد . برخي برآنند كه بظر زن
عضو بسيار كوچكي در قسمت ف وقاني محل ورودي مهب ل) عامل اصلي و جايگاه ) clitoris
عمدة التذاذ اوست . براي پاسخ به اين نكته ذكر دو امر قابل اهميت اس ت. نخست آنكه بظر
تنها موجب لذتي عضوي و جزئي شده هرگز به تنهائي نمي تواند زن را به اوج تمتع جنسي
برساند . دوم آنكه بظر زن از لحاظ كالبد شناسي معادل آلت تناسلي مرد است و تثبيت ميل
جنسي زن در آن نشان دهندة آنست كه وي بدان گرايش دارد كه به تقليد از مرد به نوعي
از التذاد مردانه نائل شود . اين تثبيت نه تنها زن را از حصول به التذاذ جنسي خاص خود
محروم مي كند بلكه به اين نكتة مهم اشاره دارد كه همچنان در مرحلة ماق بل تناسلي باقي
مانده است و به فناي از ذكَر كه ضامن نيل او به كمال رشد است دست نيافته است .
ميرسيم . بعضي vaginal از ا لتذاذ بظري كه بگذريم به ا لتذاد خاص زن يا تمتع فَرَجي
است و براي rectovaginal تصور كرده اند كه عضو ا لتذاذ زن قسمت جدار پشتي مهبل
استدلال خود اين نكته را ذكر كرده اند كه زنان گاه حتي هنگام لواط نيز به التذاد جنسي
نائل مي گردن د. برخي ديگر عضو و عامل رسيدن به اوج تمتع را تخمدان و شيپور رحم
دانسته اند . ولي به گواه خود زنان تمتع جنسي آنها در يك عضو معين و مشخص صورت
نگرفته بلكه تمام بدن را فرا ميگيرد و بخصوص از قسمت پشت مهبل تا ناحيه پشت كمر تا
حدود گردن و قسمت هاي ديگر بدن ادامه پيدا مي كند . اين ا مر كه ا لتذاذ جنسي زن
42
داراي عضو مشخصي نيست براي روانكاوان كه عامل اصلي ا لتذاذ او را در مقوله اي
"فقداني " چون ذَكَر ميدانند حائز نهايت اهميت اس ت .
ا لتذاذ جنسي گوئي زن را به دو موجود متفاوت تقسيم مي كند : گر چه التذاذ او متكي
بر آميزش با مرد است ولي يك چنين مناسبتي عامل اصلي را در نيل او به اين التذاذ تشكيل
نميده د. زن از يك طرف در مقابل آلت مرد قرار دارد و از طرف ديگر در فراروي " عاملي
دي گر ". حال اين امر كه اين " عامل " چيست، خود تمام اسرار موجود در آرزومندي زن را
در بردارد . زن در حين ا لتذاذ جنسي خود همواره رو در روي اين " عامل مجهول " قرار مي
گير د. همين عامل است كه او را بمثابه موجودي در ميآورد كه در عينِ " حضور " در آغوش
مرد گوئي از آ ن " غايب " است .
رابطة جدا ليِ موجود ميان اين دو فرايند، يعني ارتباط درون ذاتي ميان حضور و غياب ،
به ذات فقداني ذكَر اشاره دار د. روانكاوي بر كشف اين امر استوار است كه زبان تكلم نيز
داراي يك چنين ساخت جدا لي است . هر واژه اي از زبان به تنهائي چيزي جز م قوله اي "بي
معنا " و خالي از دلالت نيست . اگر كلمه اي را به تنهائي در نظر آوريم پس از اندكي تأمل
در آن شاهد آن خواهيم بود كه بصورت مقوله اي فاقد معني در مي آي د. تكرار واژه اي
چون " سرا " ، " در " ، " قلم " ، " جوهر " موجب از دست دادن معناي آنها در ذهن مي
گرد د. به عبارت ديگر هر كلمه از آنجا صاحب معناست كه به كلمات ديگر اشاره پيدا مي
كند و نه تنها معناي خود را با توجه به آنها بدست مي آورد بلكه خود از آن جهت صاحب
معنا مي گردد كه كلمات ديگر با آن در رابطه اي نزديك هستند . اين بدان معني است كه
43
هر واژه " فقداني " بي ش نيست و ما را به " خلائي لايتناهي " مي كشاند . ولي معناي حاصل
از آن ناشي از همين ذات " فقداني " آنس ت. براي درك اين مطلب كافي است به اين امر
بيانديشيم كه مثلاً اگر كوزه گر به مقوله اي چون " خلاء " يا " فقدان " دسترسي نميداشت
هرگز قادر نمي بود فرآوردة خود را در گرد " وجودي " چون " خلاء " به عرصة هستي
بياورد . دسترسي به عددي چون " صفر " موجب كشف ديگر اعداد ميگرد د. ولي هر عدد به
تنهائي چيزي جز " عدم محض " نيست و همين ذات فقداني است كه آن را به ديگر اعداد
مربوط ساخته موجب دستيابي آدمي به امكان شمارش موجودات ميگردد .
حضور زن در آميزش جنشي متكي بر غياب او از آن بوده به حضوري ديگر اشاره دارد .
ازينرو ساخت آرزومندي جنسي او مبتني بر محادثة او با " غيري " است غايب كه حضور
زن را در عمل جنسي شكل و معنا مي بخش د. زن در آميزش جنسي خود گوئي در فراروي
ساحتي اسرار آميز ق رار گرفته پاسخگوي " بي زباني زبان " يا " غياب غير " مي گرد د.
وجود زن " جايگاه " و عرصة تجلي " غير " است و همواره " ياد آور " اين پرسش
اساسي است كه زبان چيست، زباني كه اينگونه به غياب " غير " حضور مي بخشد.