يأجوج و مأجوج
يأجوج و مأجوج
قرآن كريم هنگامي كه داستان ذوالقرنين بيان ميكند در ادامه آن ميگويد ذوالقرنين در سفر سوم خود، به تنگهاى ميان دو كوه رسيد و با قومى روبه رو شد كه زبان نمىدانستند. آن قوم از فتنه و فساد قوم يأجوج و مأجوج به ذو القرنين شكايت كردند و از وى خواستند كه ميان آنها و آن قوم سدّى ايجاد كند تا آنها از تهاجم آن قوم در امان باشند. آنها گفتند كه حاضرند هزينه اين كار را هم پرداخت كنند.
ذو القرنين پيشنهاد ساختن يك سدّ را پذيرفت؛ ولى كمك مالى آنان را نپذيرفت و گفت: آنچه خدا به من داده است براى من بهتر است و از آنان خواست كه با نيروى انسانى به او كمك كنند و گفت قطعههاى آهن بياورند و با آن، ميان دو كوه را پر كرد و دستور داد كه با كورهها بر آن بدمند و آنان دميدند و آهن كاملاً سرخ شد، سپس به شكافهاى آن مس گداخته ريختند و چنان سدّ محكمى ايجاد شد كه يأجوج و مأجوج نتوانستند از آن عبور كنند و ذوالقرنين شادمان از اين موفقيت گفت: اين رحمت پروردگار من است. وقتى وعده او فرا رسد، آن سدّ درهم ريخته مىشود و وعده پروردگار من حق است.[1]