ناتوانی دستهای سیمانی؛
تأملی در احوال و اشعار فروغ فرخزاد
سروش دباغ
در 15 سال
گذشته، در کنار مطالعات و تأملات فلسفی، توفیق انس با شعر معاصر ایران را نیز داشته
ام؛ هرچند بیشتر با سپهری مأنوس بوده ام، در کنار آن مطالعه اشعار فروغ فرخزاد را نیز
از دست نگذاشتهام؛ به ویژه دلمشغولی به دو دفتر تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز
فصل سرد هیچگاه مرا رها نکرده است.
یکی از مهمترین دغدغههای
اگزیستانسیل فروغ، توجه او به مسئله «مرگ» بود، پدیده ای که در زندگی هر فرد فقط یکبار
رخ میدهد. تمرکز بر این مفهوم، در فهم شعر او از اهمیت خاصی برخوردار است، این که او
در نگریستن به مقوله مرگ و در مصاف با آن چه احوال وجودی خاصی را تجربه کرده است. تولد
فروغ در 1313، مقارن تولد برخی مشاهیر ایران در عرصه اندیشه و فرهنگ معاصر است، مانند
احمد شاملو (1304)، سهراب سپهری (1307)، علی شریعتی (1312)، سید حسین نصر (1312)، داریوش
شایگان (1313). ذکر این مثالها از آن جهت است که مرگ فروغ 45 سال پیش روی داده، اما
نامش همچنان زنده است و به اشعارش پرداخته میشود؛ چنانکه خودش گفته است: «تنها صداست
که می ماند». از ویژگیهای شخصیتهای بزرگ که عموما با تنشها و تلاطمهای روحی بسیار در
زندگی خویش مواجه بودهاند[2]، این است که نام آنها بدون ذرهای تکلف و تصرف ــ بهرغم
میل و علاقه عدهای ــ در اذهان ماندگار میشود. خلاقیت شاعرانه فروغ برغم عمر کوتاهش،
در تولدی دیگر به اوج میرسد ــ چنانکه نام آن نیز بر آغازی دیگر دلالت میکند و به
قول اخوان ثالث انتشار این دفتر، تولدی دیگر در شعر معاصر فارسی بود. ورود به استودیوی
فیلم گلستان، تاثیر بهسزایی بر او به جا گذاشت، چه در گذر از دوران نخست شاعری که
با سرایش دفتر عصیان به پایان میرسد و چه در تجربهکردن فضاهای جدید در شعر و یافتن
خویش و به تصویر کشیدن دغدغههای وجودی اصیلی که حول مفاهیم فنا، زوال و تنهایی سامان
مییابد.[3] با اینهمه، فروغ است که آفرینندگی و خلاقیت را در شعر خود میریزد و نام
خویش را با سرایش این دو دفتر، در شعر فارسی جاودانه میکند؛ همانطور که نام سپهری
با سرودن صدای پای آب، مسافر و حجم سبز در شعر معاصر ایران ماندگار شد. با گذشت 45
سال از مرگ فروغ، و حتی اگر 45 سال دیگر هم بگذرد، بهنظر میرسد هنوز بتوان درباره شعر
و دغدغههای اگزیستانسیل او سخن گفت؛ هرچند به قول مارکوزه، تاریخ شرکت بیمه نیست و
روشن نیست در آینده امور چگونه رقم خواهد خورد.
فروغ مجموعه شعرهای
خود را با اولین دفتر شعرش به نام اسیر در 1331 آغاز کرد، با دیوار و عصیان در فاصله
36 ـ 1335 ادامه داد و سرانجام با تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد به پایان
برد، تا 1345 که مرگش فرا رسید، چنان که خود پیشتر از آن سخن گفته بود: «مرگ من روزی
فرا خواهد رسید/ در بهاری روشن از امواج نور/ در زمستان غبارآلود و دور/ یا خزانی خالی
از فریاد و شور». [4]
در پرداختن به امر متعالی
و مواجهه با خداوند، میان مجموعههای اسیر و عصیان تفاوت بسیاری به چشم میخورد؛ همانطور
که با جلوتر آمدن دفترها، عاشقانههای او نیز دگرگون میشوند. فریاد از غم هجران و
شکایت از معشوق بیوفا در این شعرهای آغازین هم از فراز و نشیب زندگی او پرده بر می
گیرد و هم عدم اطمینان و اضطراب خاطر او را به تصویر می کشد.
دو شعر «در برابر خدا»
و «ای ستاره
ها» از
دفتر اسیر را در نظر آوریم: در اولی «بانگ پر از نیاز» درماندهای از «تنگنای محبس
تاریکی» و «منجلاب تیره این دنیا» به گوش میرسد که هنوز خدایش را «قادر بیهمتا» خطاب
میکند و با التماس از او میخواهد که «حجاب سیاهی را» از «گرد پیکر» او بشکافد، شاید
که «اسرار آن خطای نخستین را» با دیدن «مایه گناه و تباهی » او بازگشاید. خدایی که
قادر است «صفای نخستین» را بر کسی ببخشاید که از «جسم خویش خسته و بیزار» است و تمنای
«جسم دیگر» دارد و امید آن دارد که «شوق گناه و نفسپرستی» از او رخت بربندد. او از
خدای توانایی که «بنیان نهاده عالم هستی را» تقاضا میکند که به عصیان «بنده ناچیزی»
علیه او رضایت ندهد. در برابر این شعر، که فروغ در آن به نجوا با خداوند میپردازد
و با او از سر نیاز سخن میگوید، «عصیان بندگی» از دفتر عصیان قابل تامل است که متضمن
طرح پرسشهای فلسفی و الهیاتی عافیتسوز و گلهمندی از خداوند است. فروغ در شعر عاشقانه
«ای ستارهها» که با شکایت از جفای یار همراه است، ستارهها را جایگزین خداوند میکند
و با آنها سخن میگوید که بر فراز آسمان، «بر جهان نظارهگر» نشستهاند. او «در دل
سکوت شب»، از زبان عاشق غمگینی سخن میگوید که «نامههای عاشقانه پاره» میکند و از
مرگ «نشاط و نغمه و ترانه» در «نگاه» خود میپرسد. به گمانش میرسد که شاید «نهان»
شدن ستارگان «به قلب آسمان» نیز نتیجه آگاهی آنها از «دورویی و جفای ساکنان خاک» است.
او با «پشت پا» زدن به «هرچه هست و نیست» بر خود لعنت میفرستد و با خود عهد می کند
که زین پس در حق «عاشقان باوفا» هم «به جز جفا» نکند. اما در حرمان یار جفاکار، هنوز
هم «مهر» او از دلش نمیرود و در غیبت معشوق و تمنای عشقی پایدار، از «ستارهها» میپرسد:
«پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟». چنانکه از فضای این شعر برمیآید، جفاکردن در حق «عاشقان
باوفا» رواست. گله و شکوه عاشقانه سوزناک در دیگر اشعار دفتر اسیر هم دیده میشود؛ نمونههای
بیشتری از این دفتر میتوان مثال زد که در این مقال نمیگنجد.[5]
از دفتر اسیر بگذریم
و به دفتر دیوار بپردازیم. انتشار شعر «گناه» در این دفتر، برای فروغ مشکلات عدیدهای
به بار آورد و حساسیتهای فراوانی را برانگیخت؛ چنان که مجبور شد با ترک خانه پدری،
برای چند صباحی نزد دوستش طوسی حائری زندگی کند. تأمل در مفهوم گناه و نقد زهدفروشی
و ریا و به جان خریدن ملامت دیگران و در بند نام نیک خویش نبودن در دفتر دیوار به تصویر
کشیده شده؛[6] همچنین انس با دیوان حافظ و وام کردن برخی مفاهیم حافظی نظیر زهد ریایی،
خرقه پوش و جامه تقوی در برخی از اشعار این دفتر، قابل تأمل است:
«در دل چگونه یاد تو میمیرد/ یاد تو یاد عشق نخستین است/ یاد تو آن
خزان دل انگیزیست/ کاو را هزار جلوه رنگین است/ بگذار زاهدان سیه دامن/ رسوای کوی و
انجمنم خوانند/ نام مرا به ننگ بیالایند/ اینان که آفریده شیطانند/ اما من آن شکوفه
اندوهم/ کز شاخههای یاد تو میرویم/ شبها ترا بهگوشه تنهایی/ در یاد آشنای تو میجویم»[7]
فروغ می داند که «ره
به ساحل لطف» خدا نبرده، چرا که «چون زاهدان سیهکار خرقهپوش»، «پنهان ز دیدگان خدا»
می نخورده است. در عین حال، او که « جامه تقوی» دریده، از اینکه « شیخ شبی در میان
جمع» در بهشت را بر او بسته غمی ندارد و از شنیدن « طعنه زاهد» باکی به خود راه نمی
دهد و ترجیح می دهد که پیشانی او « ز داغ گناهی سیه شود» تا اینکه « ز داغ مهر نماز
از سر ریا» ، جبین پینه بسته ای داشته باشد.[8]
از دیوار هم بگذریم و
به دفتر عصیان بپرداریم. شعر «عصیان بندگی» نخستین شعر این دفتر است. چنان که آمد،
فروغ در این شعر، برخلاف شعر «در برابر خدا»، از سر عصیانگری و شورش به منزلۀ یک زن
متجدد ایرانی در برابر خداوند به مجادله برمیخیزد و از مقولاتی فلسفی مثل جبر و اختیار
و مسأله شرور در این عالم سخن میگوید. این سنخ اشعار را در دفتر اسیر نمیبینیم. دفتر
عصیان، همانطور که از نام آن برمیآید، عصیانگری شاعر را به روشنی به تصویر میکشد. چنان
که میدانیم، آشنایی با زیستجهان هر شاعر، به فهم بهتر شعر او کمک میکند. مثلاً در
پرداختن به شاعر کلاسیکی مانند مولانا، درنظرداشتن تجربۀ زیسته و کوچ اجباری او از
بلخ به قونیه بر اثر حملۀ مغول، و این امر که بهطور کلی اشعار او در چه شرایطی سروده
شده، به دریافت بهتر شعر او کمک میکند. برخی گفتهاند غربتی که در ابیات آغازین مثنوی
دیده میشود، غربت فیزیکی و مکانی است؛ او از دیار مألوف و کاشانۀ خویش بیرون رانده
شده و خاطرات کودکی را پشت سر نهاده است. فروغ هم از این قاعده مستثنی نیست؛ وی فرزند
چهارم خانواده بود و با پدر نظامی خود در پیچیده بود. در نامهای به پدرش می نویسد
که شما مرا درست نشناختی، کاش مرا به اندازه دیگر فرزندانت دوست داشته باشی، من چه
کنم که واجد قریحه شاعریام و شعر گفتن، گریبان مرا رها نمیکند و به حال خود نمیگذارد؟
این سخنان از عصیانگری و نوعی ابراز شخصیت در برابر پدری پرده بر میگیرد که نظام سخت
و آهنینی را بر خانه حکمفرما کرده بود. فروغ در خاطراتش میگوید با اینکه ما امکانات
مالی کافی داشتیم، در خانه پتوهای زبر و خشن به ما داده میشد تا از نظم و دیسیپلینی
معین تبعیت کنیم.[9] البته، مراد این نیست که علت اصلی و یا تنها علت سرایش اشعار فروغ،
تربیت دوران طفولیت اوست؛ اما قطعا این عصیانگری در پیشینۀ تربیتی او ریشه دارد. وی
شاعر اصیلی است و تجربههای خویشتن را بر آفتاب افکنده و نکاتی را بر زبان آورده که
کمتر کسی حتی جرات میکند در خلوت به آن فکر کند، یا حتی اگر این امور در ذهنش خلجان
کند، کمتر شهامتِ درمیان گذاردن آن را با دیگران دارد. شاید در میان معاصران در کویریات
علی شریعتی بتوان نظیر این سنخ سخنان را یافت؛ مثلا جایی شریعتی میگوید دوبار میخواستم
در کوهسنگی خودکشی کنم. با این که او روشنفکر دینی و فردی مذهبی است، اما در کویریات
کاملا از کسوت یک مصلح اجتماعی بیرون آمده و دغدغههای اگزیستانسیل خود را که ناظر به
سرشت سوگناک هستی است، پیش چشم دیگران قرار میدهد.
فروغ در شعر « عصیان
بندگی» از « پرسشی مرموز» و « دردی بی آرام و هستی سوز» سخن به میان می آورد و « راز
سرگردانی روح عاصی» خود را سراغ میگیرد و بانگ برمیآورد: « روزگاری پیکری بر پیکری
پیچید» و « من به دنیا آمدم، بی آنکه خود خواهم» . و از خدا میپرسد: « کی رهایم کردهای،
تا با دوچشم باز» برای خویش قالبی را برگزینم و «بر هر که خواهم نام مادر» نهم. در
ادامه میگوید: «عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم/ چیستم من؟ از کجا آغاز مییابم؟/
... از کدامین آسمان راز میتابم؟». پس از این، فروغ دوباره به سروقت خدا می رود و در
نجوایی کنایهآمیز با او میگوید: تو که خود «این شیطان ملعون» را آفریدی و «عاصیاش
کردی و او را سوی ما راندی» و از «شعله»ای «دیوی» ساختی و «در راه بنشاندی» که «تا
دنیا» به جاست «با سرانگشتان شومش آتش افروزد» و ادامه می دهد:«سالها ما آدمکها بندگان
تو/ با هزاران نغمۀ ساز تو رقصیدیم/ عاقبت هم زآتش خشم تو میسوزیم/ معنی عدل! ترا هم
خوب فهمیدیم».
همین فقراتِ شعر «عصیان
بندگی» به روشنی دغدغهها و مسائلی را که در ذهن فروغ خلجان میکرده به تصویر میکشد.
پرسش از مسئله اختیار در این شعر پررنگ است؛ این که آیا اساسا ما اختیاری در به دنیا
آمدنمان داشتهایم یا نه؟ چقدر در این که شدهایم دخالت داشته و صاحب اختیار بودهایم؟
آیا قصۀ زندگی ما، از قبل بهطور کامل نوشته شده و همه چیز آن مشخص و معین است؛ یا موجوداتی
هستیم واجد اراده که نقش خود را بر صحیفه هستی میزنیم؟ در این میان، دخالت و شأن و
نقشآفرینی شیطان در عالم، و ثواب وعقاب اخروی هم مطرح و به پرسش گرفته میشود.[10] از
دیرباز عارفان از شیطان سخن گفتهاند؛ اما نه به سبک و سیاق فروغ. برخی از عرفا بر این
باورند که نباید شیطان را سرزنش کرد؛ زیرا او هم از مخلوقات خداوند است و نقشی را که
به او محول شده ایفا میکند. قصۀ «معاویه و شیطان» در دفتر دوم مثنوی و دیالوگهای عمیق
و رندانه آن، از این حیث سخت تأملبرانگیز است. داستان به اختصار از این قرار است که
روزی شیطان میآید تا معاویه را برای گزاردن نماز صبح بیدار کند؛ معاویه بهعنوان خلیفۀ
مسلمانان تعجب میکند که چرا شیطان باید او را برای نماز بیدار کند!؟ در نهایت شیطان
به او میگوید هر کسی را در این عالم بهر کاری ساختهاند و به او هم گفتهاند که آدمیان
را اغوا کند، چنانکه معاویه نیز خلیفه مسلمین است و به کار خویش مشغول؛ قوام دنیا هم
به قوام بازیگران و کنشگرانی است که هر یک نقش خود را بازی میکنند و چند صباحی در این
دنیا میزیند و سپس صحنه را ترک میگویند و نباید ایشان را ملامت کرد. البته مولانا در
انتهای داستان نتیجه میگیرد که شیطان معاویه را بیدار میکند تا حسرت قضاشدن نماز را
از او بگیرد؛ در عینحال آن پرسشهای عافیتسوز به هنرمندی در قالب گفتوگوهای داستان
گنجانده شده است.[11] در سنت عرفان اسلامی، احمد غزالی ،عین القضات همدانی، سنایی و
برخی دیگر از عرفا هم به تبیین شأن و منزلت شیطان در نظام خلقت پرداختهاند. سخنان فروغ
البته از لون دیگری است و بیشتر در مقام گلهکردن از خداوند است و به چالش کشیدن فلسفۀ
خلقت شیطان و درانداختن پرسشهای سهمگینی که گریبان او را رها نمیکند.
این دوران در کارنامه
فروغ، دوران گذار از تلاطمهای وجودی عظیم با محوریت پرسشهای الهیاتی و دینی به فضایی
زمینیتر است که در آن پرسش از مرگ و زندگی و نسبت میان آنها برای فروغ پررنگ و برجسته
میشود. احساس گناهی که در دفاتر نخست گریبان او را رها نمیکند[12]، جای خود را به
پرسش از مانایی و زوال و بقای انسان بر روی این کره خاکی میدهد و بسامد مفاهیمی نظیر
«خدا» و «گناه» در اشعار این دوره به حداقل می رسد. در تولدی دیگر چند نکتۀ قابل تأمل
به چشم میخورد: یکی سنخ اشعار عاشقانه است که در قیاس با اشعار دفترهای اسیر و دیوار،
بیشتر بوی شیرینی و ابتهاج میدهد؛ این دوران مقارن با آغاز آشنایی فروغ با ابراهیم
گلستان است و ورود او به استودیوی فیلم گلستان و دنیای فیلمسازی و مونتاژ فیلم مستند
آتش و ساختن فیلم مستند و ماندگار خانه سیاه است و اهدای جایزه به این فیلمها در جشنوارههای
خارجی. دوم این که فروغ که نگاهی شاعرانه به هستی دارد، در دوران دوم شاعری، بر خلاف
دوران نخست شعر خود، به موضوعاتِ انسانی مشترک میان زن و مرد میپردازد و از تصویر
کردن دغدغههای زنی که تابوهای خانوادگی و اجتماعی را شکسته، عبور میکند و درمیگذرد.
سوم این که او تصریح میکند روی خاک ایستاده و بوی زوال و فنا و سردی را با تمام وجود
استشمام میکند؛ هر چند بهنظر میرسد دغدغهها و تمناهای معنوی از وجود فروغ رخت برنبسته،
اما از تلاطمها و زیر و زِبَر شدنهای عمیق الاهیاتیِ پیشین هم خبری نیست.[13] شعر
«هدیه»، از اشعار عاشقانه درخشان این دفتر است :
«من از نهایت شب حرف میزنم/ من از نهایت تاریکی/ و از نهایت شب حرف
میزنم/ اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار/ و یک دریچه که از آن/ به
ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم».
تصویر نگریستن به « ازدحام
کوچه خوشبخت» از دریچهای در نهایت تاریکی، بدیع و دلانگیز است. در عین حال، «هدیه»،
یادآور شعر «ورق روشن وقت» سپهری است که تقابل میان «شب» و «برخورد انگشتان با اوج»
را به تصویر کشیده است:«پشت شیشه تا بخواهی شب/ در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان
من با اوج/ در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد»[14]
از نکات قابل تأمل در
دفتر تولدی دیگر، تاکید بر زمینی و اینجایی و اکنونیبودن و غوطهخوردن در جهان پیرامون
است؛ زوال و ناپایداری و تنهایی و سردی جهان پیرامون از مقومات تجربههای شخصی فروغ
در این دوران است.[15] او در این دوره، به نحو اغلبی از فرم پیشین اشعار خود فاصله
میگیرد و به جای سرودن دو بیتی پیوسته، فرم دیگری از شاعری را تجربه میکند؛ شعری
که به نثر نزدیک است و موسیقی و وزن آن از قالبهای متعارف و شناخته شده تبعیت نمیکند.[16]
فروغ در حسرت «روزهای
سالمِ سرشار» و «آسمان پر از پولک» و «شاخساران پر از گیلاسی» است که از میان رخت بربستهاند؛
روزهایی پر از «جذبه و حیرت» و «خواب و بیداری»؛ روزهایی که «هر سایه رازی داشت» و
اکنون «در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بی بازگشت» گم شدهاند.[17] او «اکنون زنی تنهاست»
که «عشق غمناکش با بیم زوال» آمیخته و چون در دوست خود مینگرد، «مثل اینست که از پنجرهای»
تکدرختش را، «سرشار از برگ/ در تب زرد خزان» میبیند، گویی به تصویری «روی جریانهای
مغشوش آب روان» مینگرد. و با پرسشی از دوست، تمنای فراموشی دارد: «تو چه هستی، جز
یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا/ میگشاید در/ برهوت آگاهی؟/ بگذار/ که فراموش کنم».[18]
فروغ در شعر «روی خاک»،
دیگر در آرزوی آن نیست که «یک ستاره در سراب آسمان» شود یا همچون « روح برگزیدگان،همنشین
خامش فرشتگان» گردد و به سمت ساحت قدسی گشوده باشد. او آشکارا میگوید که « جز طنین
یک ترانه» نیست و بیش از آن را جست وجو نمیکند و با این گفته جاودانگی را انکار میکند.
در شعر « پرنده مردنی است» در دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، همین سخن به گونهای
دیگر تصویر میشود: «پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است». رفتهرفته تأکید بر مقوله
یاد و خاطره در نگاه فروغ پررنگتر میشود، این که از آنچه اتفاق افتاده، جز خاطرهای
بر جای نمیماند.
فضای شعر «آیههای زمینی»
در این دفتر، تلخ و سرد و تکاندهنده است. فروغ از فرا رسیدن روزگاری پرده بر میگیرد
که «خورشید سرد» شده و «برکت از زمینها» رفته و «در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا»
آمده و « خون بوی بنگ و افیون» میدهد و «زنهای باردار نوزادهای بی سر» میزایند و
« فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشدهای» دارد و «کبوتر غمگین» ایمان از قلبها گریخته
است. بخش پایانی این شعر، از اخگرها و بارقههای امیدی حکایت میکند که در ذهن و ضمیر
فروغ همچنان میدرخشد: شاید بتوان از «سوی این شب منفور»، «نقبی به سوی نور» زد و«به
پاکی آواز آبها» ایمان آورد. شاید بتوان روزگاری بهتر از این ایام تلخ و فسرده را تجربه
کرد. تعابیر انتهایی شعر «تولدی دیگر» نیز متضمن همین معناست:
«دستهایم را در باغچه میکارم/ سبز خواهم شد، میدانم میدانم میدانم/
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم/ تخم خواهند گذاشت/ ... هیچ صیادی در جوی حقیری که
به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد/ من/ پری کوچک غمگینی را / میشناسم که در
اقیانوسی مسکن دارد/ و دلش را در یک نیلبک چوبین/ مینوازد آرام، آرام/ پری کوچک غمگینی/
که شب از یک بوسه میمیرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد».
سخن از تولدی دیگر در
میان است؛ تولدی که متضمن پوست انداختن و کاشتن دستها در باغچه و تخم گذاشتن پرستوها
و سبزشدن و سفرکردن حجمی در خط زمان و صیدکردن مروارید در دریا و سحرگاهان به دنیا
آمدن و امیدوار بودن است. شعر «کسی که مثل هیچکس نیست»، در دفتر ایمان بیاوریم به آغاز
فصل سرد نیز، کم و بیش فضای امیدوارانه و آرزومندانهای دارد و در آن از منجی آخر الزمانی
سخن به میان می آید که « اسمش آنچنانکه مادر/ در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند/
یا قاضی القضات است» و « می تواند/ تمام حرفهای سخت کتاب سوم را/ با چشم های بسته بخواند».
اگر بخواهیم فروغ را با برخی از شخصیتهای داستانی معاصر مقایسه کنیم، میتوانیم او را
در قصه «قدیس مانوئل نیکوکار شهید»، نوشته اونامونو بیابیم. در این قصه، شخصیتی به
نام قدیس مانوئل، مسیحیان را غسل تعمید میدهد، بدون این که به خدا و آموزههای مسیحیت
ایمان داشته باشد؛ اما در دل، حسرت زیستن در ساحت قدسی را میخورد. همچنین میتوان او
را با شخصیت ژان در رمان ژان باروا مقایسه کرد؛ ژان کسی است که زمانی مسیحی بوده و
بعدها، در سنین جوانی، باورهای دینی پیشین را ترک میگوید؛ اما در اواخر عمر، مقوله
زیستن در ساحت قدسی گریبان او را میگیرد و دغدغههای معنوی دوباره در ضمیر او زنده
میشود. وقتی به دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد میرسیم، این دغدغه های معنوی کمرنگ
میشود و یأس و تلخی و بیهودگی در ذهن و ضمیر فروغ برجسته میشود. فروغ در گفتوگویی
با فرجالله صبا که به مناسبت ساختن فیلم خانه سیاه است صورت گرفته، از برخی احوال خویش
که بعدا آن را هنگام سرایش دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد به تصویر میکشد، پرده
برمیگیرد:
«این فیلمی است از زندگی جذامیها و در عینحال از خود زندگی، نمونهای
از زندگی عمومی. این تصویری است از هر اجتماع دربسته و محصور. تصویری است از عاطل بودن،
منزوی بودن، بیهوده بودن. حتی آدمهای سالم نیز ممکن است در اجتماع به ظاهر سالم بیرون
از جذامخانه، همین خصوصیات روحی را داشته باشند. جوانی که توی خیابان بیهدف راه میرود،
با آن جذامی که توی فیلم، کنار دیوار مدام راه میرود، فرقی ندارد.»[19]
همچنین او در بخشی از
مصاحبهای میگوید:
«شعر برای من مثل رفیقی است که وقتی به او می رسم میتوانم راحت با
او درد دل کنم. یک جفتی است که کاملم میکند، راضیم میکند، بی آن که آزارم بدهد...
شعر برای من مثل پنجرهای است که هر وقت به طرفش میروم خودبهخود باز میشود. من آنجا
مینشینم، نگاه میکنم، آواز میخوانم، داد میزنم، گریه میکنم، با عکس درختها قاطی
میشوم... آدم وقتی شعر میگوید، میتواند بگوید: من هم هستم، یا من هم بودم»[20]
با توجه به رابطه صمیمی
فروغ با شعر؛ شعری که بهسان جفتی است که کاملش می کند و پای درد دلش مینشیند، و احوالش
را به زلالی در آن به تصویر میکشد؛ میتوان دریافت که او در چه فضایی به دفتر ایمان
بیاوریم به آغاز فصل سرد پای نهاده و شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را سروده
است :
«و این منم/ زنی تنها/ در آستانۀ فصلی سرد/ در ابتدای درک هستی آلوده
ی زمین/ و یأس ساده و غمناک آسمان/ و ناتوانی این دستهای سیمانی».
فروغ در این شعر از ناتوانی
دستهای سیمانی سخن میگوید؛ ناتوانی و عجزی که در جهان راززدایی شده کنونی بر او مستولی
شده و وضعیت اگزیستانسیل جدیدی را برای او رقم زده و زوال و یأس را در او نهادینه کرده
است. در شعر «پرنده مردنیست»، در همین دفتر، فروغ از مرگی یاد میکند که فقط در خاطره
ها جاریست؛ یادی که از دیگری بر جای میماند و دیگر هیچ. او از چراغهای تاریک رابطه
سخن میگوید و فضایی سرد و فسرده و تلخی را ترسیم میکند که در آن کسی او را به خورشید
معرفی نخواهد کرد و به میهمانی گنجشکها نخواهد برد:
«دلم گرفته است/ دلم گرفته است / به ایوان میروم و انگشتانم را /بر
پوست کشیده ی شب میکشم/ چراغهای رابطه تاریکند/ چراغهای رابطه تاریکند/ کسی مرا به
آفتاب /معرفی نخواهد کرد/ کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد/ پرواز را به خاطر
بسپار/ پرنده مردنیست».
با مرور تطور احوال و
اشعار فروغ در دفترهای گوناگون شعرش، اکنون خوب است به مواجهۀ او با پدیدۀ مرگ بپردازیم؛
مواجهه ای که در دوران شاعرانگی فروغ، تجلیهای گوناگونی داشته است. در شعر «بعدها»
در دفتر عصیان، فروغ تصویری شاعرانه از مرگ بهدست داده و کالبد بیجان خود را به تصویر
کشیده؛ مرگی که « در زمستانی غبارآلود و دور» و «با خزانی خالی از فریاد و شور»، در
« روز پوچی هم چو روزان دگر»، یکی از این «تلخ و شیرین روزها» فرا خواهد رسید. مرگی
که با دیدگانی «همچو دالانهای تار» و گونههایی «همچو مرمرهای سرد» و قلبی که در
«زیر خاک» میپوسد درمیرسد و خاک، این «پیکر سرد» را در خود خواهد فشرد. فروغ در انتهای
این شعر، زوال و گمنامی گور خود را به تصویر کشیده، از باد و بارانی سخن میگوید که
روزی سنگ قبر وی را خواهند شست و اثری از او در قبرستان برجای نخواهند گذاشت؛ گویی
با محو شدن سنگ قبر، دیگر اثری از او برجای نخواهد ماند:
«بعدها نام مرا باران و باد/ نرم میشویند از رخسار سنگ/ گور من گمنام
میماند به راه/ فارغ از افسانههای نام و ننگ».
قصه مرگ گریبان فروغ
را رها نمیکند؛ او در دفتر تولدی دیگر در اشعار «در آبهای سبز تابستان» و «دیدار در
شب» نیز به این مقوله میاندیشد؛ در اینجا از تنهایی، فنا، بیهودگی، سردی، زوال و هرزگیای
سخن میرود که با در رسیدن مرگ محقق میشود. او که «تنهاتر از یک برگ» است، «در آبهای
سبز تابستان»، «تا سرزمین مرگ» و «ساحل غمهای پاییزی» آرام میراند و در «سایهای
خود را رها» میکند و «شبها که تنها» است، با «رعشههای روح» خود سر میکند و چنین
میانگارد که «بر زمینی هرزه» روییده و باریده و «هیچ را در راهها» دیده است.[21]
شب صفتی و وحشت از فنای خویشتن در ضمیر فروغ موج میزند، گویی مرگ را قبل از رخدادش
تجربه کرده است :
« من هیچگاه پس از مرگم/ جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم/ ...افسوس/
من مرده ام/ و شب هنوز هم/ گوئی ادامه همان شب بیهوده ست/...سرد است/ و بادها خطوط
مرا قطع می کنند/ آیا در این دیار کسی هست که هنوز/ از آشنا شدن/ با چهره فنا شده خویش/
وحشت نداشته باشد؟».[22]
به نظر میرسد فروغ از«هیچی»
سخن میگوید که با نیستی و زوال و از بین رفتن و سقط شدن پهلو میزند. چنانکه میدانیم،
سپهری و فروغ با یکدیگر دوست بودند و در یک دوره میزیستند و شعر میسرودند. سپهری هم
از «هیچ» و «هیچستان» سخن گفته؛ اما مفهوم «هیچ» در شعر او متضمن معنای کاملا متفاوتی
است. «هیچستان» برای سهراب، رفتن به پسِ پشتِ دار کثرت است و به پرواز در آمدن به سمت
بیسو و پا در وادی بیکران نهادن و حیرت محض را نصیب بردن:
«پشت هیچستانم/ پشت هیچستان جاییاست/... آدم اینجا تنها است/ و در این
تنهایی، سایۀ نارونی تا ابدیت جاریست».[23]
«و من مسافرم، ای بادهای همواره!/ مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید/ مرا
به کودکی شور آبها برسانید/ .../ و اتفاق وجود مرا کنار درخت/ بدل کنید به یک ارتباط
گمشده پاک/ ...مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید/ حضور «هیچ» ملایم را/ به من نشان بدهید».[24]
تأملات فروغ درباره مفهوم
مرگ را میتوان در شعر «پرنده مردنی ست» در دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد هم دید
که پیشتر از آن سخن رفت. بخشهایی از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» در همین دفتر،
ناظر به مواجهۀ نیست انگارانه با مرگ است:
«در کوچه باد میآید/ این ابتدای ویرانیست/ آن روز هم که دستهای تو ویران
شدند باد میآمد/.../ ما مثل مرده های هزارانهزار ساله به هم میرسیم و آنگاه/ خورشید
بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد/ من سردم است/ من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم
شد».
«باد» برای فرخزاد هراسناک است و تداعی کننده مرگ و ویرانی و سرمای
استخوانسوز؛ بادی که در شب «با برگ درختان میعادی دارد» و با وزیدن آن، فروغ صدای
«وزش ظلمت» را میشنود و به نومیدی خود یقین میآورد و «دلهره ویرانی» در وجود او لانه
میکند؛[25] حال آنکه وزش باد نزد سپهری، امری دلانگیز است و یادآور سبکباری و سبکبالی
و امر بیکران. «مخاطب تنهای بادهای جهان» شدن برایش سپهری امر مبارکیست؛ باد برای او
تداعیکننده «سمت خیال دوست» است، برای فروغ اما، یادآور آغاز فصل سرد است.[26]
به نظر می آید آن کورسوی
امیدی که در تولدی دیگر برجسته است، رفته رفته در ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از
میان رخت برمیبندد و شاعر تنها به یادی بسنده میکند که در خاطره ها میماند؛ همین و
نه بیشتر. در مقایسه با فروغ، مرگ برای سهراب، پایان کبوتر نیست:
«و نترسیم از مرگ/ مرگ پایان کبوتر نیست/... مرگ در آب و هوای خوش اندیشه
نشیمن دارد/ مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید/ ...مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است/مرگ
گاهی ریحان می چیند/... گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد/ و همه میدانیم/ ریههای
لذت، پر اکسیژن مرگ است/ در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا میشنویم».[27]
سپهری از رستاخیزی که
در آموزه های دینی وعده داده شده، چندان سخنی به میان نمیآورد؛ اما به نحوی به ادامه
زندگی باور دارد. در مقالۀ «حجم زندگی در مرگ» که ناظر به تلقی سپهری از مقولۀ «مرگ»
است، این نکته تبیین شده[28]؛ چنان که از عنوان مقاله برمیآید سپهری از پیشرفتگی حجم
زندگی در مرگ سخن میگوید. در نگاه سپهری ،مرگ، پدیده غریب و موحشی نیست: «زندگی بال
و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازه عشق»[29]. برای سهراب، مرگ بخشی از زندگی
است و قصه صرفاً به یادی که در خاطرهها میماند، خلاصه نمیشود. «هیچستان» نزد سپهری،
مرتبهای از مراتب هستی است، او به تفاریق در هشت کتاب از آن سخن به میان آورده است.
به نظر میرسد تمناهای
معنوی فروغ در آثارش، روز به روز کمتر میشود. اگر فروغِ تولدی دیگر، قدیس مانوئلی است
که میخواهد دست خود را در باغچه بکارد تا سبز شود، در ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
دستهایش چنان سیمانی میشود که از سبز شدن و رستن ناتوان است.
پس از مرگ فروغ، سپهری
شعر «دوست» را در سوگ فروغ سرود:
«به شکل خلوت خود بود/ ...و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود/
و او به سبک درخت/ میان عافیت نور منتشر میشد/ .../ و بارها دیدیم/ که با چقدر سبد/
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت/ ولی نشد/ که روبه روی وضوح کبوتران بنشیند/ و رفت تا
لب هیچ/ و پشت حوصلۀ نورها دراز کشید/ و هیچ فکر نکرد/ که ما میان پریشانی تلفظ درها/
برای خوردن یک سیب/ چقدر تنها ماندیم».[30]
سپهری در این شعر، از
مرگی یاد میکند که تا لب «هیچ» میرود و با نور همعنان است و «پشت حوصله نورها» دراز
میکشد. ضمناً به نکته دیگری هم اشاره میکند: «ولی نشد که روبه روی وضوح کبوتران بنشیند».
نشد که فروغ طمأنینه و سِلم و آرامش را فرا چنگ آورد؛ با اینکه تمناهای معنوی در او
موج میزد، از تجربههای کبوترانه در این جهان راززداییشده، نصیب چندانی نبرد.
در این مجال، کوشیدم
با استشهاد به دفاتر گوناگون شعر فروغ، تطور دراحوال باطنی او را تبیین کنم. میتوان
چنین نتیجه گرفت که فروغ، تلاطمهای وجودی و زیر و زبرشدنهای بسیاری را تجربه کرده؛
در اسیر و دیوار دلمشغول مقوله گناه است و بدان میاندیشد و ملامت دیگران را به جان
میخرد و از این امر هراسی به خود راه نمیدهد. در عصیان، خدا را به چالش میکشد و پارهای
مجادلات کلامی را طرح میکند. وقتی به تولدی دیگر میرسیم، فروغ پوست میاندازد و مسئلهها
و دغدغههای او زمینیتر میشود و به مسائل و دغدغههای اصیل انسانی با محوریت بر روی
قصه مرگ و زندگی میاندیشد؛ و چنین میانگارد که بر روی خاک ایستاده و همنشین فرشتگان
شدن را آرزو نمیکند و فنا و زوال و تنهایی در زندگی این جهانی را به عیان تجربه میکند
و از آن پرده برمیگیرد. به دفتر انتهایی که میرسیم، دغدغههای معنوی فروغ کمرنگتر میشود
و دستهایی که او روزی امید داشت در خاک بکارد تا سبز شوند، بدل به دستهای ناتوان سیمانی
میشود؛ گویی تنها به یاد و خاطرهای از آنچه سپری شده بسنده میکند و زوال و نیستی را
میبیند. مواجهه فروغ با پدیدۀ مرگ هم از تطور احوال او مستثنی نیست. وی در جایی از
منظر کسی که از بیرون به جسم خود نگاه میکند، در اندیشه مرگ است و تنهایی یک کالبد
بیجان را به تصویر میکشد؛ در جای دیگری از جاودانه نبودن و دلخوش بودن به طنینی از
جاودانگی سخن میگوید و نهایتا از مرگی یاد میکند که در خاطره ها میماند؛ تنها خاطره
ای که از پرواز بر جای میماند.
پرسش و پاسخ
س: فریدون (برادر فروغ)
چه تاثیری بر او داشت؟ آیا فرم شعر فروغ شبیه سپهری است؟
ج ـ فروغ فرزند چهارم
خانواده و پوران بزرگترین خواهرش بود؛ میتوان حدس زد که همه اعضاء خانواده تحت تاثیر
فروغ بودهاند. به گمانم تاثیر فروغ بر فریدون قابل ملاحظه است. نامههایی که میان آنها
رد و بدل شده، همچینین مطالبی که فریدون فرخزاد پس از مرگ خواهرش فروغ در نوشتهها
و مصاحبههای خود آورده، از این حیث رهگشاست. فروغ زندگی متلاطمی داشت، از احوال غریب
وجودی و ازدواجی ناموفق تا رابطه پرتنش با پدرش که در نامهها و گفتگوها و خاطرات فروغ
یافتنی است؛ همچنین می توان احوال فروغ را در نوشتههای پوران و فریدون فرخزاد رصد
کرد.[31] بهعلاوه، پارهای دغدغه های اجتماعی هم در او موج میزد. برخی گفتهاند که اشاره
او، به دو دستی که از بین رفت - در شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» - به یک مبارز
سیاسیست که فروغ میشناخته و در آن ایام کشته شده است. شعر « عروسک کوکی» در دفتر تولدی
دیگر نیز طنین اجتماعی و سیاسی دارد.
جالب است در میان شعرای
نامدار معاصر، یعنی نیما، اخوان، شاملو، فروغ و سپهری؛ سپهری و فروغ، به لحاظ فرم شعری
به یکدیگر نزدیکترند؛ اشعار هر دو مشحون از تصویر است. مثلاً بخشی از شعر «تولدی دیگر»
که در آن از زندگی صحبت میرود، یادآور بخشهایی از کتاب صدای پای آب سپهری است:
«زندگی شاید/ یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد/
زندگی شاید/ ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد/ زندگی شاید طفلیست که
از مدرسه برمیگردد/ ...یا عبور گیج رهگذری باشد/ که کلاه از سر برمی دارد/ و به یک
رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید «صبح بخیر».
به نظر میآید این تعابیر
از لحاظ شکل، تداعیکننده بخشهایی از صدای پای آب سپهری است. همچنین شعر «وهم سبز» در
دفتر تولدی دیگر که نام آن یادآور نام کتاب حجم سبز سپهری است. علاوه بر این، در شعر
« پرنده فقط یک پرنده بود» فروغ می گوید: « پرنده روی هوا/ و بر فراز چراغ های خطر/
در ارتفاع بی خبری می پرید/ و لحظه های آبی را/ دیوانه وار تجربه میکرد». اشاره به
« لحظه های آبی»، تداعی کننده دلبستگی سپهری به رنگ آبی است؛ چنانکه در صدای پای آب
می گوید:« و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است»؛ همچنین در مسافر می گوید: « و فکر کن که
چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد»[32]
ـ س: چطور است که یک
زن ایرانی با توجه به شرایط زمان خود، تا این اندازه در اشعار عاشقانه بی پروا بوده
است؟
ج ـ راجع به علل این
موضوع، میتوان به لحاظ جامعه شناختی، روانشناختی، فرهنگی و دینی بحث کرد. همانطور که
میدانید تا همین امروز هم فروغ در میان جامعۀ دینی ما پذیرفته نشده و کسانی نحوه زیست
و ایدههای او را به رسمیت نمیشناسند. در دهۀ 40 که این شعرها سروده شده، جامعه بسی
سنتیتر از امروز بوده؛ به همین علت عدۀ زیادی اشعار او را برنتافتند؛ در عین حال اهمیت
و شأن فرهنگی و اجتماعی افراد، قضاوتیست که به مرور شکل میگیرد و هویت جمعی و جاری
دارد و بستگی به پسند و ناپسند شخصی عمرو و زید ندارد :
هین بگو که ناطقه جو
میکند
تا به قـرنی بعـد ما
آبـی رسـد
کسی که جو میکند و آبی
در آن روان کند؛ آب، راه خود را به رغم تلخیها و سختیها پیدا میکند. ممکن است کسی در
دوران خود با ملاکهای متعارف چندان کامیاب نباشد، اما پس از مرگش، اهمیتش دیده و شناخته
شود. در دوران معاصر مرحوم بازرگان در صدر انقلاب که از اسلام دموکراتیک سخن میگفت؛
قابل ذکر است. عموم فعالان سیاسی آن دوران، چه مذهبی و چه غیرمذهبی، سخنان او را برنتافتند
و به درشتی و تندی با او مواجه شدند؛ اما پس از وفاتش، قدر کارش دانسته شد. در عالم
فلسفه هم میتوان فیلسوفانی را سراغ گرفت که در زمان حیات خود قدر ندیدند و بر صدر ننشستند.
مثال مشهورش فرگه است که در اوایل قرن بیستم میزیست و ایده های مهمی مطرح کرد؛ اما
او وقتی بلند آوازه شد که از دنیا رفته بود. کتاب تولدی دیگر فروغ در زمان حیات او
به چاپ سههزار نسخه رسید و این نشان از آن دارد که به رغم فشارهای موجود، کسانی پذیرای
اشعار او شدند. راز ماندگاری کسانی چون فروغ در رنجی است که برای خلق آثار خود میبرند.
تصور میکنم، عموم انسانهای بزرگ به سبب دست وپنجه نرمکردن با کشمکشهای وجودی، به خلق
آثار ماندگار نائل میآیند. بهعنوان مثال کتاب کویر شریعتی هم، چنین نقش و شانی دارد
که در دهه چهل، یعنی سال 48 نوشته شده است. چه دیندار باشید، چه نباشید، چه شریعتی
را دوست بدارید و چه نه؛ کویر اثری ماندگار است. من با قرائت شریعتی از اسلام همدلی
چندانی ندارم، اما بارها به کسانی که هیچ هنری در او نمیبینند، گفته ام که انتشار همین
یک اثر برای ماندگاری شریعتی کافی است. وقتی این کتاب منتشر شد؛ عده ای آنرا جدی نگرفتند،
اما اهمیتش بعدها مشخص شد. فروغ نیز، به رغم مخالفتها، همان موقع هم قدر دید و بر صدر
نشست:
پری رو تاب مستوری ندارد
در ار بندی ز روزن سر
برآرد
کار اصیل، خواه ناخواه،
راه خود را باز میکند. البته در مورد فروغ، مؤلفه دیگری هم که باعث جذابیت بیشتر او
میشود، زن بودن و نگاه زنانه و شاعرانه اوست که وی را از بقیه ممتاز میکند. اگر سیمین
بهبهانی و پروین اعتصامی را از شاعران معاصر استثنا کنیم، عموم شاعران بزرگ ما مرد
بودهاند و فروغ از این حیث به نوعی خط شکن محسوب میشود؛ آن هم خط شکنیای توام با
جسارت و طرح نکات تأملبرانگیز و خلاف آمد عادت. در این که آیا کسی امروزه میتواند راه
وی را ادامه دهد یا نه، باید تامل بیشتری کرد. اگر شما امروزه به دینیشدن حکومت نگاه
میکنید، در عینحال باید خاطرتان باشد که در همین جامعه، با حکومتی سکولار در دوران
پیش از انقلاب، احمد کسروی کشته میشود و از کسی بانگی برنمیخیزد؛ تروری که حکومت وقت
پشت سر آن نبود؛ در آن ایام فضایی علیه کسروی به وجود آمده بود که قتل او را کم و بیش
توجیه میکرد. چنین اموری آن موقع اتفاق میافتاد؛ اما از سویی دیگر، امروزه برخی تحولات
رخ داده که آن موقع قابل تصور نبود، نظیر نقش اجتماعی پررنگ زنان در دانشگاه و صنعت
و محافل ادبی و فرهنگی در دوران کنونی.
مایلم اینجا نکته ای
درباره دغدغه های اگزیستانسیل فروغ بگویم. چنان که درمییابم، در دوران معاصر میتوان
چند نوع ایمانورزی را از یکدیگر تفکیک کرد و بازشناخت: ایمانورزی شورمندانه، ایمانورزی
از سر طمانینه و ایمانورزی آرزومندانه. در سنت ما، عارفی مثل مولانا و در سنت مغرب
زمین فیلسوفی چون کییرکگور، نمادهایی از ایمانورزی شورمندانه اند؛ همان که سپهری میگفت:
«و آن وقت من مثل ایمانی از تابش «استوا» گرم/ تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید»[33].
این ایمانورزی گرم است و در آن، سالک طریق، شورمندانه به سروقت امر بیکران میرود. نوع
دوم، ایمانورزی از سر طمانینه است که در آن، شخص مؤمن، نظیر امواج آرامی که در بستر
دریا جاریاند، از آرامش و سلم و صفا و طمأنینۀ درونی برخوردار است. تلقی ویتگنشتاین،
فیلسوف معاصر اتریشی، از مقوله ایمان، که در کتاب فرهنگ و ارزش با پیشکشیدن مفهوم
«حکمت سرد»[34] به دست داده شده، چنین مؤلفههایی دارد. نوع سوم، ایمانورزی آرزومندانه
است که شخص دغدغۀ زیستن در عالم قدسی را دارد و حسرت ایمانی در او موج میزند؛ هرچند
شخص مؤمن ،در معنای متعارف باورمند نیست. به نظرم فروغ، خصوصاً در تولدی دیگر یکی از
نمونههای این نوع ایمانورزی است.[35] شاملو میگفت: «آه ای یقین گمشده ای ماهی گریز/
در برکههای آینه لغزیده تو به تو/ من آبگیر صافی ام اینک به سرّ عشق/ از برکه های آئینه
راهی به من بجو» . در این تلقی، ایمان، گمشده ای است که شخص از پی احراز آن به هر سویی روان میشود؛ اما آنرا به راحتی فراچنگ نمیآورد؛
از اینرو حسرتِ زیستن در ساحت قدسی گریبان او را رها نمیکند. در مقالهای با عنوان
«میباش چنین زیر و زِبَر» که متضمن تأملی است در کویریات علی شریعتی، تلاش کردهام تا
نشان دهم شریعتی هم، به گواهی آثاری چون هبوط در کویر و گفتوگوهای تنهایی، میان پُر
و خالی دیدن عالم در نوسان بوده است.[36]
س- فروغ را میتوان از
لحاظ شیفتگی مردان به وی با رابعه عدویه، عارفه به نام مقایسه کرد. از این منظر زنانی
که عصیان میکنند جذابیتی دوچندان مییابند، هر چند به نظر میرسد فروغ به هیچوجه دغدغه
های معنوی ندارد.
ج- البته فروغ احتیاجی
ندارد که کسی ردای قدسی و یا شرعی بودن بر قامتش بدوزد؛ اما میتوان نشان داد که در
برخی از اشعار او دغدغه های معنوی وجود دارد. با عنایت ویژهای، تعبیر دغدغه را به
کار میبرم. در سخنانم، برای تقریب به ذهن، فروغ را با قدیس مانوئل قیاس کردم. مانوئل
به آموزههای مسیحی باور چندانی نداشت، اما مسیحیان را غسل تعمید میداد. به نظر میآید
همانطور که در شعر «در آستانه» شاملو، دغدغههای معنوی به چشم میخورد، پارهای از این
دغدغه های ایمانی در اشعار فروغ؛ خصوصا در دفتر تولدی دیگر هم به چشم میخورد. در مورد
مقایسه با رابعه باید تامل بیشتری کرد، برخی از اشعار فروغ با شطحیات برخی از عرفا
قرابتی دارد؛ اما چنان که تاکید کردم زمانی که به دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
میرسیم، این دغدغهها کم و بیش فروکش و رنگ و بوی دیگری پیدا میکند.
س- زندگی کوتاه او مجال
نداد که با حالت تعادل و سخن نهایی فروغ مواجه شویم و سلسله گفته های وی در بارۀ اتفاقاتی
است که در لحظه برایش رخ داده، از جمله علاقه او به ابراهیم گلستان.
ج- البته ما سخن نهایی
هیچکس را در دست نداریم. اما باید گفت که فروغ دوران پختگی عمر را نگذراند، و ناگزیر
تنها با توجه به آثار برجای مانده از او میتوان سخن گفت و داوری کرد. آخرین دفتر شعر
او از پختگی بیشتری برخوردار است. به مثابه «شرطی خلاف واقع»[37]، می توان گفت اگر
فروغ عمر بیشتری مییافت و زندگی بلندتری داشت، به پختگی بیشتری در صورت و محتوای شعر
خود میرسید.
س- به نظر من فروغ میان
نیهیلیسم مثبت و منفی در نوسان بوده و علت جذابیت آثارش هم به عصیانگری او بر میگردد.
می شود او را از این حیث با سپهری مقایسه کنید؟
ج- نمیدانم دقیقا چه
معنایی را از نیهیلیسم مثبت و منفی مراد میکنید. در مورد نیهلیسم و پوچی[38] در ادبیات
اگزیستانسیالیستی زیاد سخن گفته شده است. اگزیستانسیالیستی نظیر سارتر، در عین اینکه
تعیّن و تقرّری برای ارزشهای اخلاقی در جهان پیرامون قائل نیست و عالم را عاری از ساحت
قدسی انگاشته و تجربه کرده، اما از «محکوم بودن انسان به آزادی» سخن میگوید و در عین
انکار وجود ساحت قدسی، زندگی مملو از مسئولیت اخلاقی را توصیه میکند. با نگاه به دفاتر
نخست فروغ؛ نمیتوان گفت که او عالم را عاری از ساحت قدسی و به کلی خالی از معنا تجربه
کرده است. شاید گفتۀ شما به دفتر آخر او نزدیکتر باشد. جهان سپهری آرامتر و روشنتر
است، فروغ در مصاحبه ای راجع به او میگوید که وی از شرق اندوه به این طرف، به زبان
شاعرانه خود رسیده است؛ به نظرم تشخیص درستی است. اگر مرگ رنگ را ببینید فضایی کاملا
تلخ و فسرده دارد و ردپای نیما و توللی در کتاب موج میزند. در زندگی خوابها و آوار
آفتاب، او تحت تاثیر تقابل میان گفتمان شرق و غرب است و ایده های بودیستی مثل «رنج»
در اشعار او دیده میشود. اما با رسیدن به شرق اندوه و صدای پای آب، به نظر میرسد که
او به نگاه ویژه خود به جهان رسیده و بر همین نهج و سیاق تا انتها پیش میرود. میتوان
چنین نتیجه گرفت که فضای ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، برخلاف دفاتر پیشین، تلخ و
فسرده است و چراغهای رابطه در آن تاریکاند و بویی از تمناهای معنوی در آن چندان به
مشام نمیرسد؛ شاید فضای این دفتر، در کل اشعار فروغ، با آنچه شما از نیهیلیسم مراد
میکنید، نسبت بیشتری داشته باشد.
*متن بازبینی و بازنویسی شده سخنرانی در نشست های دانشگاه واترلو کانادا
ارجاعات
----------------------------------------------------------
[1] . در نهایی شدن این مقاله از پیشنهادات و ملاحظات دوستانم عرفان
ثابتی، سحرناز سماعی نژاد، ناهید توسلی و مهرانه رضایی فر بهره برده ام. از ایشان سپاسگزارم.
[2] . چنانکه پوران فرخزاد آورده، فروغ سه بار خودکشی نافرجام داشته؛
علاوه بر این، برخی از اوقات احوال غریبی داشته، بی تاب می شده، چیزی نمی خورده، در
را به روی خود می بسته و روزها از منزل خارج نمی شده و در احوال شخصی خویش غوطه می
خورده و شعر می سروده است. برای آشنایی بیشتر با زندگی فروغ، نگاه کنید به : مهستی
شاهرخی،" فروغ در باغ خاطره ها"، کسی که مثل هیچکس نیست، گردآوری پوران فرخزاد،
تهران، کاروان، 1381، صص 38-13.
[3] . اهمیت مقولاتی چون « فنا» و « تنهایی» در دوره دوم شاعری فروغ
در این کتاب به نیکی بسط داده شده است : محمود نیکبخت، ازگمشدگی تا رهایی، اصفهان،
مشعل، 1372.
[4] . دفتر عصیان، شعر « بعدها». تمام اشعار فروغ در این مقاله از کتاب
فروغ فرخزاد، مجموعه اشعار فروغ، آلمان، 1368، انتشارات نوید برگرفته شده است.
[5] . نمونه های دیگر این سنخ اشعار در دفتر اسیر، عبارتند از: «وداع»،
«گریز و درد» ، «گمگشته» و «خسته».
[6] . دراین باب در جلسات دوازده و سیزده " کارگاه شعر سهراب سپهری
و فروغ فرخزاد" به تفصیل سخن گفته ام. برای شنیدن آنها، به لینک زیر مراجعه کنید:
http://www.begin.soroushdabagh.com/lecture_f.htm
[7] . دفتر دیوار، «شکوفه اندوه».
[8] . همان، «پاسخ».
[9] . سیروس طاهباز، "خاطرات سفر به ایتالیا"، زندگی و هنر
فروغ فرخزاد زنی تنها، تهران، زریاب، 1376، صص 131-75.
[10] . فروغ در هنگام سرایش این دفتر عنایتی به قصه آفرینش در متون
ادیان ابراهیمی، خصوصا عهد عتیق و عهد جدید داشته و پرداختن به مفهوم شیطان و منزلت
او در کارگاه هستی در شعرهای سه گانه عصیان در دفتر عصیان متأثر از این تأملات و مطالعات
و دغدغههای وجودی او بوده است. برای بسط بیشتر این مقوله در اشعار فروغ، نگاه کنید
به مقاله خواندنی: حورا یاوری، " فروغ فرخزاد"، کسی که مثل هیچ کس نیست،
گردآوری پوران فرخزاد،، تهران، کاروان، 1381، صص 303-277.
[11]. برای بسط نکات نغز عرفانی این داستان، نگاه کنید به: عبدالکریم
سروش، قمار عاشقانه، «داستان معاویه و ابلیس»، تهران، صراط، 1384، صص 78-142.
[12] . شعر « دیو شب» در دفتر اسیر، به خوبی درگیری فروغ با مقوله گناه
را تصویر می کند
[13] . فعالیتهای سینمایی فروغ فرخزاد و آشنایی او با ابراهیم گلستان
و فعالیت در استودیو فیلم گلستان، در اثر ذیل توضیح شده است: پرویز جاهد، نوشتن با
دوربین: رو در رو با ابراهیم گلستان، تهران، اختران، 1384، صص44-15 و 161-149
[14] . سهراب سپهری، حجم سبز، شعر « ورق روشن وقت» .
[15] . در عین حال، برخی از اشعار دفتر تولدی دیگر فضای روشنی دارند،
اما در مجموع، بسامد اشعار تلخ و سیاه در این دفتر بیشتر است. « فتح باغ»، «پرنده فقط
یک پرنده بود» و « به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد» از اشعار امیدوارانه این دفترند.
[16] . شعرهای «آن روزها»، «گذران»، « بر او ببخشایید»، « وهم سبز»،
«روی خاک» و «آیههای زمینی»، زوالاندیشی و زمینی بودن جهان فروغ را به نیکی تصویر
میکنند.
[17] . دفتر تولدی دیگر، شعر « آن روزها».
[18] . همان، شعر « گذران»
[19] . نقل از: ضیاء موحد، "فروغ فرخزاد در رفتار با تصویر"،
شعر و شناخت، تهران، مروارید، صفحه 135.
[20] . سیروس طاهباز، زندگی و هنر فروغ فرخزاد زنی تنها، تهران، زریاب،
1376، صفحه 36.
[21] . دفتر تولدی دیگر، شعر « در آبهای سبز تابستان».
[22] . همان، شعر « دیدار در شب».
[23] . سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر حجم سبز، شعر « واحه ای در لحظه».
[24] . همان، دفتر مسافر.
[25] . دفتر تولدی دیگر، شعر « باد ما را خواهد برد». شعر « در غروبی
ابدی» در همین دفتر نیز تصویر دلهره آوری از باد بدست می دهد.
[26] . برای آشنایی بیشتر با مفهوم «باد» و دلالتهای عرفانی آن در هشتکتاب
سپهری، نگاه کنید به: سروش دباغ، «مخاطب تنهای بادهای جهان»، شهروند، تهران، تابستان
90، اکنون در: در سپهر سپهری، در دست انتشار؛ همو، «سمت خیال دوست»، سایت جرس، شهریور
1391.
[27] . سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر صدای پای آب.
[28] . سروش دباغ، " حجم زندگی در مرگ"، فصلنامه بخارا، زمستان
1390، اکنون در در سپهر سپهری، در دست انتشار.
[29] . سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر صدای پای آب.
[30] . همان، دفتر حجم سبز، شعر «دوست».
[31] . نگاه کنید به : جاودانه زیستن، در اوج ماندن، به کوشش بهروز
جلالی، تهران، مروارید، 1372، فصلهای اول و سوم.
[32] . اهمیت و دلالتهای عرفانی رنگ آبی و نسبت آن با مفاهیمی چون
«آب» و «باران» را در مقاله « فلسفه لاجوردی سپهری» به بحث گذاشته ام. نگاه کنید به
:
http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/211.pdf
[33] سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر حجم سبز، شعر « به باغ هم سفران»
[34] . cold wisdom
[35] . برای آشنایی بیشتر با تلقیهای گوناگون مفهوم« ایمان» به روایت
نگارنده، نگاه کنید به : سروش دباغ، " پاکی آواز آبها: تأملی در اصناف ایمان ورزی"،
آسمان، مهرماه 1391 .
[36] نگاه کنید به:
http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/169.pdf
[37] . counter-factual
[38] . absurdity