زنان و مردانى با احساسات جنس مخالف

 

زنان و مردانى با احساسات جنس مخالف

 

 

فاطمه اميرى

اكثر افراد جامعه به هويت جنسى سالم دست پيدا مى كنند و با قاطعيت مى توانند درباره خود اظهار نظر بكنند و بگويند مرد هستند يا زن. به عبارت ديگر هويت جنسى اكثر افراد جامعه هيچ تعارضى با جنسيت فيزيكى آنها ندارد. اما مبتلايان به اختلال هويت جنسى با حالت سر در گم و سؤال بر انگيزى در مورد هويت جنسى خود بزرگ مى شوند.

اين افراد از دوران كودكى به طور عميق به اين احساس دست پيدا مى كنند كه تعلق به جنس مخالف دارند و حتى شهادت اطرافيان آنها را متقاعد نمى كند كه تعلق به همان جنسيتى دارند كه ظاهر فيزيكى شان نشان مى دهد. در شديدترين نوع اختلال هويت جنسى اگر شخص مرد باشد احساس مى كند زنى است كه در جسم مردانه به دام افتاده و آرزو مى كند اندام تناسلى خودش را تغيير بدهد و تبديل به زن شود و مثل يك زن رفتار كند و اگر شخص زن باشد، به همان گونه احساس در دام افتادن مى كند و آرزوى داشتن ويژگى هاى مردانه خواهد داشت.

 

 

دانشجويان دانشگاه فردوسى مشهد مقابل در ورودى سالن همايش، بررسى اختلال هويت جنسى و تغيير جنسيت، جمع شده اند. گويا تعداد صندلى ها محدود است و امكان ورود همه آنها به سالن وجود ندارد. اين همه اشتياق براى شركت در يك همايش علمى و تخصصى آن هم در سطح دانشگاه هاى كشور اين روزها كمى عجيب و باور نكردنى به نظر مى رسد.

زهره عدالتى، دانشجوى روانشناسى و دبير همايش استقبال دانشجوان را به علت سطح علمى مباحث و حضور استادان و محققان برجسته اى مى داند كه هر كدام سالها است به كار و مطالعه درباره اختلال هويت جنسى مشغولند. او مى گويد: « متأسفانه در كشور ما به دليل مسائل فرهنگى خيلى كم به موضوعات مربوط به مسائل جنسى از ديدگاه هاى مختلف به خصوص از ديدگاه روانشناسى و روانپزشكى پرداخته شده و همواره كمبود بحث و تحقيق در اين زمينه احساس شده است. برگزارى همايش اختلال هويت جنسى مى تواند باز شدن فضاى بحث، تحقيق و مطالعه در اين باره را در پى داشته باشد و برچسب نامطلوب اجتماعى از روى اين مبتلايان حداقل در جامعه علمى ما برداشته شود.»

چند نفر از مبتلايان به تى اس كه قرار است در طول اجراى همايش درباره مشكلات، مسائل و احساس خود با شركت كنندگان صحبت  كنند، داخل سالن مى روند. چند نفر از دانشجويان براى ديدن آنها سرك مى كشند. شايد هم حضور اين افراد در كنار سخنرانى استادان و محققان اختلال هويت جنسى بتواند همايش را به يك كارگاه آموزشى تمام عيار تبديل كند.

***

« من مردم ولى مغزم زن است. اجتماعى هستم. مهارت خاصى دارم كه مى توانم پسرها را جذب خود كنم. فكر مى كنم پسرها مرا نمى فهمند ولى دخترها از جنس خودم هستند و حرف مرا مى فهمند. در خانه وقتى تنها هستم آرايش مى كنم، ولى قبل از آن كه كسى بيايد، آن را پاك مى كنم. در دوران تحصيل از مدرسه پسرها بدم مى آمد. دوست داشتم مدرسه دخترانه بروم و همدرس دخترها شوم. در هنرها سفالگرى، خياطى، گلسازى را دوست دارم، شعر هم مى گويم...»

دكتر خديوى زند، متخصص روانشناسى بالينى، نخستين سخنران روز اول همايش بود كه به بررسى وضعيت ذهنى، احساسى و عاطفى دو نفر از مراجعان خود و توضيح در زمينه شرايط و رفتارهايى كه در خانواده اين افراد وجود داشته پرداخت و با تحليل خوابواره ها، نقاشى ها و نوشته هاى آنها از بعد روانكاوى به جنبه هاى پنهان اين اختلال اشاره كرد.

دكتر خديوى زند سپس نوسانات دوگانگى جنسى را بر روى يك طيف قرار داد كه در يك سوى آن حالت ها و رفتارهاى مردانه و در سوى ديگر حالت ها و رفتارهاى زنانه است: در نيمه راه مردان زن وش و زنان مردوش قرار مى گيرند و در وسط يا مرزنوسان دوگانگى است كه در همه ما به نحوى ديده مى شود. همه ما روزى كه به دنيا مى آييم، تمايل به رفتارهاى دوگانه زنانه يا مردانه داريم كه در آغاز نوجوانى ۱۲-۱۳ سالگى اين بحران شديد است. حوادث جريان هاى زندگى است كه مى تواند هر يك از ما را مرد مرد يا زن زن كند. اما مبتلايان به اختلال هويت جنسى بين جنيست خودشان و احساس ذهنى در مورد انتخاب سبك زندگى مردانه يا زنانه با كشمكش عجيبى روبرويند.

 

»

***

«واقعاً چرا برخى مردان دوست دارند زن شوند و چرا برخى از زنان تمايل و اصرار دارند مرد شوند؟!»

اينها پرسش هايى بود كه دكتر عليرضا كاهانى متخصص پزشكى قانونى و رئيس روانپزشكان سازمان پزشكى قانونى تهران كه دومين سخنران روز اول همايش بود، مطرح كرد و سپس به تعريف فاكتورهاى تشخيص اين اختلال پرداخت و گفت: «اولين كلماتى كه بعد از تولد نوزاد گفته مى شود اين است كه دختر است يا پسر؟ و پاسخى كه داده مى شود بر اساس اعضاى تناسلى است كه به چشم مى آيد. بعد از آن سرنوشت نوزاد تقريباً روشن مى شود. جالب است كه اجتماع نه فقط آموزش هايى خاص براى پسر يا دختر را دارد بلكه حتى مشخص مى كند هر كدام به هنگام تولد چه رنگى بايد بپوشند. اگر نوزاد پسر باشد رنگ آبى تنش مى كنند و اگر نوزاد دختر باشد رنگ صوتى به او مى پوشانند. اين تفاوت در تمام مراحل رشد دختر و پسر گذاشته مى شود تا اين كه به سن بزرگسالى مى رسد و چنانچه نتواند خود ش را با چنين خصوصياتى كه براى مرد يا زن بودن در فرهنگ تعريف شده، تطبيق بدهد به او مى گويند مبتلا به اختلال هويت جنسى شده است.

    

احساس هويت جنسى يعنى احساس متعلق بودن به يك جنسيت خاص.» دكتر كاهانى در بخشى از سخنرانى خود تأكيد كرد بايد ميان كسانى كه اختلال هويت جنسى دارند با افرادى كه دوجنسى هستند تمايز قائل شد: «خيلى ها اختلال هويت جنسى را با دوجنسى ها اشتباه مى گيرند. دو جنسى ها اعضاى غيرطبيعى جنسى دارند و در نتيجه تمايز گذاشتن بين دو جنس و تعيين مرد يا زن بودنشان مشكل است. در پزشكى قانونى اينها را به صورت اختلال در روشد غدد مثل بيضه ها و يا تخمدان ها شناسايى مى كنند. در واقع اينها اختلال ناشى از كوروموزم دارند. اما در اختلال هويت جنسى افراد تمايل يا اصرار به تعلق داشتن به جنس مخالف دارند كه به دو صورت خود را نشان مى دهد كلامى يعنى فرد ابراز مى كند كه مى خواهد به جنس مخالف متعلق باشد و غيركلامى به اين معنى كه رفتارى انجام دهد كه شبيه به رفتار جنس مخالف است.

در كشور ما از سال ۱۳۶۶ تا ۸۳ تعداد ۴۷۰ نفر به سازمان پزشكى قانونى مراجعه كرده اند كه البته از اين تعداد يعنى از سال ۶۶ تا ۸۰ دقيقاً در حدود ۲۷۰نفر كه ۲۰۰نفر خواهان تغيير جنسيت اند مرد هستند و ۷۰نفر زن و با عمل جراحى ۲۱۴ نفر آنها موافقت و با ۱۱نفر مخالفت شده است و بقيه هم پى گيرى نكرده اند. در مراكز استانها نيز تعداد كل افرادى كه مراجعه كرده اند ۵۷نفر بوده كه ۳۹ نفر آنها از مذكر به مؤنث و ۲۲نفر خواهان تغيير جنسيت از مؤنث به مذكر بوده اند. به طور كلى شيوع اين اختلال يك در ۳۰هزار نفر در بين مردان و يك در ۱۰۰هزار نفر در بين زنان است.»

* * *

عصر روز اول همايش اختصاص به سخنرانى پروفسور بهرام مير جلالى فوق تخصص جراحى تغيير جنسيت از فرانسه داشت. دكتر ميرجلالى در طول ۱۲سال گذشته ۴۲۰ مراجع مبتلا به اختلال هويت جنسى به كلينيك خود داشته كه از اين تعداد ۳۲۰ نفر آنها را مورد عمل جراحى تغيير جنسيت قرارداده است. او در سخنرانى خود گفت: تا مطمئن نشوم دست به عمل نمى زنم. هر كسى به صرف اين كه گفت من از جسمم ناراضى ام و مى خواهم تغيير جنسيت بدهم و اگر تغيير ندهيد خودكشى مى كنم. اين دليل نمى شود كه اختلال هويت جنسى دارد. حتماً بايد يك روانپزشك آنها را معاينه كند. بدون مشاوره پدر و مادر اين كار را نمى كنم.»

همانندسازى مستمر با جنس مخالف و ناراحتى مستمر فرد از جنسيت خودش از نشانه هايى است كه به شناسايى افراد مبتلا به اختلال هويت جنسى كمك مى كند. اين اختلال در پسرها با رفتارهايى مثل اولويت پوشيدن لباس زنانه و دخترانه، رسم تصاوير زنان، عروسك بازى، اجتناب از ورزشهاى خشن خود را نشان مى دهد. درصدى از مبتلايان پسرحتى به هنگام ادرار مانند دخترها مى نشينند. در دخترها اين اختلال با بروز واكنش هاى شديدى نسبت به طرز لباس پوشيدن زنانه، كوتاه كردن مومانند پسرها و انتخاب اسم هاى پسرانه همراه است. آنها علاقه كمى به عروسك دارند.موقع ادرار كردن دوست ندارند بنشينند و مايل به رشد سينه ها و شروع قاعدگى نيستند.»

در يك فرصت ده دقيقه اى، همسر پروفسوربهرام ميرجلالى كه وى را در اين همايش همراهى مى كرد، درباره نقش خدمات اجتماعى مناسب به اين افراد سخن گفت.

 

پيش از شروع سخنرانى وى، پروفسور ميرجلايى برنقش خدمات اجتماعى در كمك به اين افراد تأكيد كرده و گفته بود: «كار جراحى ۱۰درصد مشكل اين افراد را بر طرف مى كند. بقيه سهم خانواده و اطرافيان در پذيرش اين افراد بعد از عمل جراحى است كه خدمات رسانى اجتماعى مى تواند زمينه قبل و بعد از عمل جراحى را در محيط زندگى اين افراد فراهم كند.» همسر دكتر ميرجلالى نيز گفت: «باتوجه به اين كه اين بيماران با اين ناهماهنگى متولد مى شوند. برنامه ريزى اجتماعى و روان درمانى آنها بايد ازهمان برخوردهاى اوليه يعنى در مهدهاى كودك و دبستان شروع شود. چرا كه اين اختلال و توجه نكردن خانواده به فرد مبتلا او را در معرض انزواى اجتماعى، عدم ارتباط با ديگران، كاهش اعتماد به نفس، افت تحصيلى، اخراج از مدرسه، مشكلات خانوادگى، سوء مصرف مواد، اضطراب، افسردگى و انحرافات اخلاقى و اجتماعى قرار مى دهد.»

* * *

* يكى از مبتلايان اختلال هويت جنسى در همايش گفت: « ما كار خطايى نكرده ايم. فقط مشكلى داريم كه بايد براى آن كارى شود. آيا هيچكس نبايد دلش براى ما بسوزد و كارى بكند. بعضى از ما ازفرط فشار و گاه جامعه و برخورد مردم به بزهكارى و سوءمصرف موادمخدر وى مى آورند و يا خودكشى مى كنند. آيا ما يك انسان نيستيم؟! چقدر خوب است كه همديگر را درك كنيم. به جاى اين كه طرد كنيم!»

يكى از بخش هاى قابل توجه همايش سخنرانى حجت السلام محمد مهدى كريمى نيا، دكتراى فقه بود كه با موضوع مسائل فقهى و حقوقى بيماران تغيير جنسيت داده، نكات جالبى را مطرح كرد: «قبل و بعد از اين كه تغيير جنسيت انجام شود، پرسشهايى فقهى و حقوقى به ميان مى آيد كه بايد يك مجتهد، حقوقدان و يك روحانى پاسخ بگويد. در مواردى نظير نفقه، مهريه و ارث كه همزمان با تغيير جنسيت براى فرد به وجود مى آيد.» دكتر كريمى نيا كه تز دكتراى خود را به اين موضوع اختصاص داده گفت: جوامع وجود اين افراد را نمى پذيرند. با اين تز سعى مى كنم اين افراد را به جامعه معرفى كنم تئورى من اين است كه حق تغيير جنسيت به عنوان حقى از حقوق بشر كه در اسلام مطرح شده است، جاى دارد و در اسلام در اين زمينه راه حلى ارائه شده است. به طورى كه اسلام و فقهاى شيعه خواستار اين هستند كه بين همجنس بازى و اين بيماران فرق گذاشته شود.»

حجت الاسلام كريمى نيا تاريخچه اولين عمل جراحى تغيير جنسيت در كشور را ۷۵سال قبل ذكر كرده و ادامه داد: «آن زمان كه شخصى به نام دكتر خلعتبرى اين عمل را انجام داد، همه با شگفتى با آن برخورد كردند و حتى مخالفت هايى هم شد. اما تغيير موضع درباره درمان اين بيماران و جايز شمردن عمل تغيير جنسيت براى آنها بعد از فتواى امام خمينى(ره) و بيان آن در تحريرالوسيله صورت گرفت.»

از ديگر نكات طرح شده در اين همايش، خبر تشكيل چند .Ngo براى مبتلايان به اختلال هويت جنسى و تهيه پروتكل درمانى آنها در كشور بود.

تلاش دسته جمعى چهارپنج نفره دانشجويان روانشناسى دانشكده روانشناسى و علوم تربيتى دانشگاه فردوسى مشهد براى اجراى اين همايش در روزهاى پايانى ارديبهشت ۸۴ بقدرى قابل تأمل و جالب توجه بود كه كاستى هاى آن چندان به چشم نيامد. چند دانشجويى كه تأمين بسيارى از هزينه هاى همايش را خود متقبل شدند و با جسارت سعى كردند از برخى امكانات محدود دستگاههاى دولتى براى برگزارى بهتر همايش نهايت استفاده را ببرند. هرچند ليدا اميرپور منشى جلسه و دبيركميته اجرايى همايش در دو روز برگزارى آن از هر فرصتى استفاده مى كرد تا پشت تريبون از شهردارى مشهد، شوراى شهر، استاندارى و فرماندارى و... تشكر كند. البته مطمئناً خود او هم مى دانست همه اين ارگانها و سازمانها كارى را كرده بودند كه وظيفه شان بود. شايد هم اين كار از هوشمندى منشى جلسه خبر مى داد كه با اين كار مى خواست تا تنور داغ است نان را بچسباند و قول كمك براى برگزارى دومين همايش اختلال هويت جنسى را هم بگيرد

 

 

 

 

 

 

ابهام در مفاهیم2

ابهام در مفاهیم، ناتوانی در تطبیق

محسن آرمین

نقد نظریه«رؤیاپنداری قرآن»(۲)

.....

 

تا اینجا روشن شد که آیات مورد استشهاد آقای سروش به هیچ وجه مؤید ادعای وی در باره «خوابنامه بودن قرآن» نیست. اما هنوز یک نکته باقی است. متأسفانه باید گفت جناب سروش برای اثبات مدعای خود علاوه بر خطای در استشهاد، به خطای در ترجمه نیز گرفتار شده‌اند. به ترجمه‌ای که ایشان از آخرین آیه سوره زمر که به «وفادار بودن» به آن تأکید کرده،‌ توجه کنید:« و ملائکه گرداگرد تخت خداوند تسبیح می‌گفتند و همه چیز به نیکی و راستی سپری شد و همه جا سخن از حمد و سپاس خداوند بود.» و آن را با ترجمه صحیح زیر مقایسه کنید:«و فرشتگان را بينى كه گرد عرش را فرا گرفته‏اند، پروردگارشان را همراه با سپاس و ستايش به پاكى ياد مى‏كنند، و ميانشان براستى و درستى داورى شود، و گفته شود: سپاس و ستايش خداى راست، پروردگار جهانيان.» چنان که پیداست اولاً فعل مضارع «تری» که ناقض ادعای ایشان است ترجمه نشده است. ثانیاً فعل مضارع «یسبحون»را که امکان عدم ترجمه آن نبوده به جای حال/آینده به ماضی استمراری ترجمه شده است.شاید هم فعل «تری» ترجمه نشده تا ترجمه فعل «یسبحون» به ماضی استمراری ممکن گردد. ثالثاً عبارت «قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ» در ترجمه‌ای عجیب به «همه چیز به نیکی و راستی سپری شد» معنا شده تا به خواننده چنین القا شود که پیامبر دارد حادثه‌ای را نقل و داستانی را تعریف می‌کند.

 

اجازه بدهید در این آیه اندکی بیشتر تأمل کنیم تا دریابیم آیا چنان که آقای سروش مدعی است، افعال ماضی و مضارع در آیات مربوط به قیامت می‌تواند دلالتی بر زمان وقوع این واقعه داشته باشد یا خیر. ایشان در این زمینه مفسران را به باد انتقاد می‌گیرد که «با غفلت از نقش روایتگرانۀ پیامبر، و با ‌فرض متکلّم وحده بودن خداوند در قرآن، این آیات را به صیغۀ مستقبل و به مثابۀ خبری دربارۀ آینده تفسیر کرده‌اند، یعنی گفته‌اند خداوند به پیامبر خبر داده است که روزی خواهد آمد که انبیا و شهدا به عرصۀ محشر درآیند... الخ. این ترفندِ تبدیل گذشته به آینده، فقط به کار تأمین مواد و مصالح برای تأیید فرضیۀ متکلّم بودن خداوند می‌آید». به گمانم آیه پایانی سوره زمر برای ارزیابی این ادعا و خرده گیری آقای سروش بر مفسران قرآن کفایت کند. در این آیه در ادامه آیات ناظر به صحنه‌های قیامت که در آن‌ها فعل ماضی به کار رفته، از افعال مضارع «تری» و «یسبحون» استفاده شده است، اما در بخش پایانی این آیه به یکباره از دو فعل ماضی مجهول «قضی»(داوری شد) و «قیل» (گفته شد) استفاده شده است. درهم آمیختگی افعال ماضی و مضارع در این آیه به روشنی از سبک نثر قرآن حکایت می‌کند و نشان می‌دهد ماجرا به این سادگی‌ها نیست که در آیات ناظر به حوادث قیامت با استناد به فعل ماضی بتوان نتیجه گرفت که آن‌ها روایت پیامبر از رؤیایی هستند که در گذشته دیده است. در این آیه خداوند خطاب به پیامبر می‌فرماید: روز قیامت فرشتگان را می‌بینی که بر گرد عرش می‌گردند و پروردگارشان را به پاکی ستایش می‌کنند. بلافاصله می‌فرماید: میان ایشان به حق داوری شد/شود.[سروش این عبارت را به غلط «همه چیز به درستی و راستی تمام شد» ترجمه کرده‌است] و ندا داده شد سپاس و ستایش خدای راست که پروردگار عالمیان است. اندک آشنایی با ادبیات قرآن کافی است تا در یابیم افعال ماضی مجهول «قضی» و «قیل» در این آیه به قرینه افعال مضارع «تری» و «یسبحون» معنای مضارع دارند و به این دلیل که از حادثه‌ای محقق الوقوع در آینده خبر می‌دهند، با هیئت فعل ماضی آمده‌اند. بامشاهده این میزان از خطا و تحریف در ترجمه چند آیه دو فرض بیشتر نمی‌توان داشت؛ اول این که ایشان در محتوا و مضمون آیات مورد استشهاد خود توجه کافی مبذول نداشته‌ و به ترجمه‌های نامعتبر اعتماد کرده‌اند، که این البته خود نقیصه‌ای نابخشودنی است و دوم این که ایشان در انتخاب و ارائه استنادهای قرآنی و شواهد مثال برای نظر خود، به دیگران و دستیارانی اعتماد کرده‌اند که یا با قرآن آشنایی لازم را نداشته‌اند و یا تحریف و ترجمه غیر وفادار به متن قرآن، در نظر آنان چندان گران نیست.

 

به هر حال ما در قبال این آیه و آیات مشابه با دو رویکرد مواجهیم یکی رویکرد آقای سروش که آن‌ها را روایت پیامبر از رؤیاهایش می داند و دیگری رویکردی که آن هارا حکایت خداوند از قیامت می‌داند. رویکرد نخست برای رفع تهافت و دفع ایراد، افعال مضارع را یا ترجمه نمی‌کند و یا به ماضی ترجمه می‌کند و برای این کار هیچ توجیه معقولی به دست نمی‌دهد و رویکرد دوم که افعال ماضی را به تأویل مضارع می‌برد و برای این تأویل به ادب عرب استناد می‌کند. داوری در باره صواب و خطای این دو رویکرد را به خوانندگان وامی‌گذاریم و از این بحث در می‌گذریم.

 

۳- آقای سروش در تأیید ادعای خود مبنی بر این که «در قرآن محمّد(ص) ناظر است و راوی است. خطابی و مخاطبی و اخباری و مخبری و متکلّمی و کلامی در کار نیست، بل همه نظارت و روایت است....گویی، گوینده‌ای به نام خدا پاک از صحنه غایب است و پیامبر خود حاضر و ناظر و گزارشگر و راوی آن‌هاست»، به سوره واقعه استشهاد کرده می‌فرمایند:

«سورۀ واقعه منظرۀ دیگری از قیامت را روایت می‌کند:واقعه رخ داده و شکّی به‌جا نگذاشته است. مردم سه دسته‌ شده‌اند: گروهی در پیش، گروهی در سمت راست و گروهی در سمت چپ. پیشروان خود مشتمل بر دو طایفه‌اند: اکثریتی از پیشینیان و اقلیتی از پسینیان، روبه‌روی هم تکیه زده بر تخت‌های زربفت شسته‌اند، پسرکان گرد آن‌ها می‌گردند و شرابی به آنان می‌دهند که سرگیجه وسردرد نمی‌آورد، دست راستی‌ها در باغ‌ها به‌سر می‌برند، زیر درخت‌های بی‌خار سدر و پرسایه و موز بسیار و آب‌ریزان و میوه‌های فراوان و حوریان باکره؛ و دست چپی‌ها در تنگنا و زیر ابری داغ...(خلاصه و گزینشی از آیات اول تا ۴۲ سوره واقعه)»

صرفنظر ازبرخی خطاهای ترجمه و اشتباهات آشکاری نظیرعبارت «موز بسیار» به جای «میوه فراوان»( وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَة) -و معلوم نیست چرا مصداق میوه را تنها موز دیده‌اند-، همانند مورد پیشین در این جا برای اثبات نظر خود امانت را رعایت نکرده و به هنگام ترجمه، آیاتی را که صراحتاً ناقض ادعایشان است، از قلم انداخته‌اند. در میان آیات اول تا چهل و دوم سوره واقعه که سروش خلاصه‌ای از ترجمه آن را آورده است، آیات ۳۵ الی ۴۹ را مشاهده می‌کنیم که به صراحت گویای این حقیقت هستند که این آیات جملگی حکایت خداوند و خطاب به پیامبرند: «إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً (۳۵) إِنَّاَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً (۳۶) وَ كانُوا يَقُولُونَ أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (۴۷) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ (۴۸) قُلْ إِنَّ الْأَوَّلينَ وَ الْآخِرينَ (۴۹)»(ما ايشان را آفريده‏ايم، آفرينشى نو- يا: آفرينشى ويژه كه هرگز دگرگونى نيابد، پير نشوند و زيبايى خود را از دست ندهند-. (۳۵)و آنان را دوشيزگانى ساخته‏ايم، (۳۶)شوى‏دوستانى همسال- با يكديگر و با شوهران-، (۳۷)براى ياران دست راست- خجستگان و سعادتمندان-. (۳۸)كه گروهى از پيشينيانند، (۳۹)و گروهى از پسينيان. (۴۰)

 

چنان که پیداست در میان همین آیات که صحنه قیامت و بهشت و دوزخ را تصویر می‌کند به یکباره سیاق بیان و حکایت تغییر می‌کند و از روایت سوم شخص به روایت اول شخص تبدیل شده و مشخص می‌شود که راوی همه این روایت خداوند است و نه پیامبر؛ آن‌ها توصیف خداوند از صحنه روز قیامت‌اند و نه روایت تجربه یا رؤیای پیامبرانه. به سادگی می‌توان از این متن، تصویرگری و بیان خداوند از وضع نیکان و بدان را در جهان آخرت و در قالب تصویری فهمید که برای ما انسان‌ها ملموس باشد. با کمال تأسف در اینجا نیز با گزینش برخی آیات و حذف پاره‌ای دیگر مواجهیم، اما برخلاف مورد قبل این حذف نه مربوط به آیات قبل و بعد، بلکه مربوط به آیاتی است که در میان آیات مورد استناد آقای سروش قرار دارند. این‌ها از آشکارترین موارد تفسیر به رأی و تحمیل رأی بر قرآن است که البته از شخصیتی در جایگاه وی انتظار آن نمی‌رود.

 

۴- آقای سروش برای اثبات نظریه خود به برخی تعابیر به کار رفته در آیات که «در جهان محسوس برای ما قابلیت تحقق ندارد» استناد می‌کند و نتیجه می‌گیرد ظرف تحقق و وقوع این موارد تنها می‌تواند در عالم خواب باشد. اومی‌گوید: « در زبان رؤیا، مَجاز و کنایه راه ندارد، یعنی الفاظ بر غیر معانی حقیقی‌شان حمل نمی‌شوند گرچه برای فهمیدنشان، به کتاب لغت مراجعه نمی‌توان کرد، بلکه باید از شیوۀ خوابگزاری بهره جست. ...وقتی قرآن می‌گوید: تخت خدا بر آب است(هود: ۷)، حکایت از رؤیای محمّد(ص) می‌کند که تخت خدا را حقیقتاً بر آب دیده است، نه تخت کنایه از چیزی دیگر است و نه آب ...»

 

برای ارزیابی این سخن کافی است به متن آیه‌ای که در آن چنین تعبیری به کار رفته مراجعه کنیم در این آیه چنین می خوانیم:

«وَ هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ»(هود: ۷)(اوست آن که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید درحالی که عرش او بر آب بود تا شما را بیازماید که کدامیک عمل نیکو می کنید و اگر بگویی ایشان پس از مرگ برانگیخته می‌شوند آنان که کافر شدند گویند این چیزی جز جادوی آشکار نیست)

 

چنان که پیداست این آیه از اجزائی منطقاً مرتبط با یکدیگر تشکیل شده است. به موجب این آیه خداوند آسمان‌ها و زمین را در شش دوره آفرید درحالی که در آغاز آفرینش، عرش او بر آب بود. هدف از آفرینش عالم آن است که مشخص شود انسان‌ها کدامیک عملی نیکو می‌کنند. ظرف رسیدگی به اعمال انسان روز قیامت است. بنابراین جهان آفرینش عبث آفریده نشده و هدفی از آن در کار است و قیامت واقع خواهد شد. اما اگر بر این کافرپیشگان آیات قرآن را بخوانی و به آنان هشدار می‌دهد شما پس از مرگ برانگیخته می‌شوید، می‌گویند این قرآن سحر و جادوگری است.

 

اکنون سؤال این است آیا در این آیه فقط وجود عرش خداوند بر آب و آفرینش آسمان‌ها و زمین در شش روز رؤیاست یا همه آیه از جمله «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ». مدعای سروش این است که قرآن یکسره روایت پیامبر از رؤیاهای خویش است. بنابراین مطابق این ادعا همه بخش‌های آیه از جمله عبارات پایانی آن باید رؤیا باشد. اما به گفته سروش معنای رؤیا از معنای الفاظ آن یکسره بیگانه است. یوسف در رؤیا واقعاً یازده ستاره دیده بود اما تعبیر یازده ستاره حقیقتاً یازده ستاره نبود بلکه برادران او بود. بنابراین همان گونه که مقصود ازعبارت «كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ» معنای لفظی آن نیست، عبارات «لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ» نیز به هیچ وجه به واکنش مشرکان در برابر پیامبر و عناد و لجاجت آنان و اتهام آنان علیه پیامبر و قرآن دلالت ندارد، بلکه تعبیر آن چیز دیگری است که خوابگزاران می‌دانند و نه مفسران. به این ترتیب نه تنها این آیه بلکه تمام آیاتی که به واقعیات و حوادث محیط و زمان نزول دلالت دارند و اساساً ناظر به حوادثی هستند که سبب نزول یا بهانه نزول آن‌ها به شمار می آیند، هیچ دلالتی بر آن واقعیات و حوادث ندارند. از آیات افک نباید ماجرا افک به عایشه را فهمید(۶). از آیات ظهار نباید ماجرای مجادله آن زن با پیامبر را فهمید(۷). از آیات مربوط به جنگ بدر و احد در سوره‌های آل عمران و انفال نباید دلالت آن‌ها را بر این وقایع فهمید و الی آخر. این لوازم را کدام عقل سلیم می‌تواند بپذیرد؟

 

ج۲: عدم التزام صاحب نظریه به نظریه خود

 یک بار فشرده ادعای آقای سروش را مرور کنیم «قرآن حکایت رؤیاهای رسولانه است». معنای رؤیا صورت و ظاهر آن نیست. برای فهم حکایت‌های پیامبر یعنی قرآن «به کتاب لغت مراجعه نمی‌توان کرد» معانی الفاظ قرآن بیانگر معنا و حقیقت آیات نیستند، برای فهم آن‌ها «باید از شیوۀ خوابگزاری بهره جست».

در این بخش به صحت و سقم این ادعا کاری نداریم. با فرض صحت این ادعا طبیعی است که انتظار داشته باشیم آقای سروش خود بیش از دیگران به مفاد آن ملتزم باشد. اما ایشان برخلاف نظریه خویش بارها به آیات قرآن استناد می‌کند و به معانی الفاظ آن‌ها اعتماد می‌کند؛ تعبیر را فرومی‌گذارد و تفسیر را معتبر می‌دارد به نمونه‌های زیر بنگرید:

 

نمونه اول:

سروش می‌گوید:«این که خداوند علیم فرمود: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً»(نساء: ۸۲) (چرا در قرآن تدبّر نمی‌کنند تا دریابند اگر از سوی خدا نبود، اختلاف و تعارض بسیار در آن راه می‌یافت)، اینک معنایش روشن می‌شود. بلی در این «خوابنامه»ی محمّدی تعارضی نیست.»

چنان که پیداست ایشان دراین جا برخلاف مدعای خود عمل کرده و به جای تعبیر و خوابگزاری این آیه، از «روشنایی» معنای الفاظ و مقصود آن خبر می‌دهد.

 

نمونه دوم:

« این که قرآن می‌گوید: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ»(طارق:‌۱۴)(قرآن کلامی جدّی است وشوخی نیست)، به هیچ روی منافات با سرشت رؤیایی آن ندارد. بلی، قرآن قولی جدّی است و از سر طیبت ادا نشده است و به همین سبب است که محتاج خوابگزاری است وگرنه فروپایه و فرونهادنی است.»

اما مگر ایشان متن همین آیه را به جای تعبیر و خوابگزاری، تفسیر نکرده‌ و معنای آن را از الفاظش نفهمیده‌است؟

 

نمونه سوم:

در استنادی دیگر می‌گوید«جالب آن است که در ابتدای سوره می‌گوید: «سُورَةٌ أَنْزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنْزَلْنَا فِيهَا آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»(نور: ۱) (این سوره‌ای است که نازل کرده‌ایم و احکامش را واجب نموده‌ایم...) که نشان می‌دهد کل سوره یکپارچه است و گسستگی درونی آن از چشم «مؤلف» پنهان نبوده است.»

چنان که پیداست ایشان برای اثبات نظر خود به ظاهر این آیه و دلالت‌های لفظی آن استناد کرده‌‌ است. در ترجمه ایشان واژه‌های این ایه یعنی «سوره» و «نزول» و «فرض» و «انزال» و «آیات» و ... همگی درمعنای لغوی حقیقی یا مجازی خود به کار رفته‌اند، درحالی که قرار بود آیات قرآن را به گونه‌ای تصور کنیم که «برای فهمیدنشان، به کتاب لغت مراجعه نمی‌توان کرد، بلکه باید از شیوۀ خوابگزاری بهره جست».

 

نمونه چهارم:

از این آشکارتر آنجاست که می‌گویند:«... این توحید افعالی که به براهین حکیمانه مبرهن است و صدها تجربۀ قدسی و عرفانی مؤیّد اوست، و قرآن نیز بدان تصریح می‌کند که: «وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ» (حدید: ۴)، و«این ما تولّوا فثمّ وجه الله»(بقره: ۱۱۵) چنان مغفول اهل غفلت افتاده است که همیشه و همه‌جا واسطه می‌تراشند تا ربط و نسبتی بی‌واسطه و بی‌چون را، صورتی موهوم دهند و حقیقت را در حجاب کنند»

 

فهم سروش از این ایات دقیق و به جاست. اما این فهم نتیجه تفسیر و اعتماد به ظاهر الفاظ آیات مذکور است و نه خوابگزاری و تعبیر آن. این آیات معنا و مفهومی بدیع و رفیع دارند و به تعبیر سروش از جنس«دیدنی‌ها و امر و نهی‌هایی» نیستند که«بیانش چنان با عالم بیداری پهلو می‌زند که خواب را از چشم می‌رباید و بیداری را به جای خواب می‌نشاند»، بلکه از جنس معانی دقیق ونکته‌های ربانی و لطیفه‌های قدسی هستند که به ادعای ایشان نمی‌توان با منطق زبان بیداری معنای آن‌ها را دریافت.با این همه ایشان برخلاف ادعای خویش مفاد این آیه را منطبق با منطق بیداری یافته است، آن چنان که «به براهین حکیمانه مبرهن» هستند و در فهم آن‌ها نیازی به خوابگزاری و تعبیر ندیده‌است.

 

نمونه پنجم:

گفته‌اند: «یک فاعل در جهان بیش نیست و همۀ کارها عین فعل اوست. ... این مهم‌ترین کشف محمّد(ص) بود که بادها را در فرمان او می‌دید (فرقان: ۴۸)، و رعد را تسبیح‌خوان او (رعد : ۱۳)، و آتش را افروختۀ او (واقعه: ۷۱) و باران را فروفرستادۀ او (لقمان: ۳۴)، و جان‌ها را در قبضۀ قدرت او (زمر: ۴۲)»

آری این مهم‌ترین کشف و جان پیام قرآن است. در این نیز تردید نیست که آیاتی که سروش در عبارات فوق بدان‌ها استناد کرده است به روشنی از این توحید خالص و ناب حکایت می‌کنند، اما این معانی بلند را به روش تفسیر و دلالت الفاظ آیات مذکور فهمیده‌اند نه به شیوه خوابگزاران.

 

نمونه ششم: احادیث قدسی زبان رؤیا یا واقعیت!

 احادیث قدسی(۸) نیز مشمول همین حکمند. آن احادیث نیز براساس باور همه مسلمانان ازجمله آقای سروش وحی هستند، اما وحی غیر قرآنی و براساس نظریه «رؤیاپنداری وحی» احادیث قدسی طبعاً روایت رؤیاهای پیامبرند و فهم معانیشان در گرو تعبیر و خوابگزاری است، اما وی برای اثبات ادعای خود به ظاهر الفاظ این احادیث استناد می‌کند: « دراین حدیث[حدیث قدسی قرب نوافل] آمده است که من به بنده‌ام در اثر نوافل چندان نزدیک می‌شوم که دست و پا و چشم و گوش او می‌شوم...، اگر دست و پای او می‌شود نه عجب که ذهن و زبان او هم بشود، بلکه بنده می‌تواند ترقی کند و ذهن و زبان حق شود.» اما این روایت قدسی مطابق نظریه «رؤیاپنداری وحی» خود روایت رؤیایی است که پیامبر دیده است و لاجرم زبان آن زبان بیداری نیست و فهم معنای آن نیازمند تعبیر است و نه تفسیر، اما دکتر سروش برخلاف ادعای خویش به این حدیث استناد می‌کند و از معنای الفاظ آن برای اثبات نظریه خود بهره می‌برد.

 

به گمان ما نمونه‌های مکرر استناد به معانی حقیقی مجازی و استعاری آیات در نوشته دکتر سروش بیانگر نکات زیرند:

۱- بطلان نظریه رؤیاپنداری قرآن

۲- عدم التزام ایشان به نظریه خویش

۳- بطلان ادعاهایی نظیرعاری بودن آیات قرآن از معانی مجازی و استعاری و کنایی.

 

                                                                پایان قسمت دوم

 

 

------------------------------------------------

 توضیحات

 

۵-ادیبان سخن فاقد استعاره را که الفاظ در آن تنها در معنای حقیقی به کار رفته باشد، از فصاحت بی‌بهره و از بلاغت به دور می‌دانند. عالمان عرب رمز فصاحت قرآن را در وجود رمز و استعاره اشاره و مجاز در قرآن می‌دانند (نگاه کنید به امالی سید مرتضی ،۱: ۴)

۶-إفك در لغت به هر چيزى گفته می‌شود كه از وجهه اصلى‏اش منحرف شود ( المفردات في غريب القرآن: ۷۹ ) بهتان و تهمت را نیز افک می‌گویند. براساس روایاتی که در منابع روایی اهل سنت به نقل از عایشه آمده است که وی در غزوه بنی المصطلق همراه پیامبر بود.در مسیر بازگشت ودر نزدیکی مدینه به هنگام استراحت لشکر برای قضای حاجت از اردوگاه دور شد و در راه گردنبندش پاره شد و به جستجوی مهره‌های آن مشغول گشت و وقتی به اردوگاه رسید که لشکر به تصور این که وی در هودج است حرکت کرده بود. یکی از یاران پیامبر که مسؤلیت تأمین سپاه را بر عهده داشت تا از پشت مورد حمله قرار نگیرند،‌ عایشه را یافت و او را به لشکر رساند. منافقان به ویژه عبدالله بن ابی بادیدن همراهی عایشه با وی، به آن دو تهمت زدند و در شیوع آن کوشیدند. پس از مدتی آیات ۱۱-۲۶ سوره نور نازل شد. نگاه کنید به : الدر المنثور في تفسير المأثور،سیوطی، ۵: ۲۵

۷- رسم عرب چنین بود که اگر مردی از روی خشم به زنش می‌گفت پشت تو مانند پشت مادرم است به من، زن بر او حرام می‌شد. این عمل را «ظهار» یا «مظاهره» می‌گفتند.آیات ابتدای سوره مجادله به شکایت زنی اشاره دارد که شوهرش او را ظهار کرد و او به دادخواهی نزد رسول خدا آمد. در نتیجه وحی نازل شد و ظهار را بی‌آعتبار اعلام کرد. نگاه کنید به : الدر المنثور في تفسير المأثور،سیوطی، ‏۶: ۱۷۹)

۸- حدیث قدسی وحی و سخن خداوند با پیامبر است. به اعتقاد مسلمانان تفاوت حدیث قدسی با وحی قرآنی در این است که لفظ قرآن از خداوند است و لفظ حدیث قدسی از پیامبر.

 

 

 

 

نقد نظریه رؤیاپنداری قرآن(۳)

 

خلاصه دو قسمت گذشته

- سابقه نظریه «رؤیاپنداری قرآن» ظاهراً به شاه ولی الله دهلوی می‌رسد. او معجزات قصص انبیاء در قرآن را از جنس خواب و متعلق به عالم مثل می دانست و معتقد بود تحقق این معجزات در عالم طبیعت تابع قوانین و عادات طبیعت بوده است. به نظر می‌رسد دکتر سروش ایده «رؤیاپنداری وحی» را از دهلوی الهام گرفته و آن را به مطلق وحی تعمیم داده اند. اما ایده رؤیاپنداری قرآن/وحی اگر بر اساس دستگاه متافیزیک افلاطونی‌عرفانی (صرفنظر از درستی یا نادرستی این دستگاه)، می‌تواند تبیینی از وحی به عنوان یک واقعیت به دست دهد، تمسک به رؤیا فارق از مبانی مذکور، نتیجه‌ای جز تقلیل آن به سطح توهم و پندار ندارد.

 

- ایده «محمد راوی رؤیاهای رسولانه» در سطح مفهومی بسیار مبهم و غیر شفاف است و مشخص نیست مفاهیم «رؤیا»، «روایت‌گری» و «رسالت» و «رؤیاهای رسولانه» در آن دقیقاً با چه تعاریفی به کار رفته است.

 

- در اثبات این ادعا هیچ استدلال و برهانی ارائه نشده است و تنها با ذکر نمونه‌هایی از حوادث شگفت‌انگیز و خارق عادت در قرآن ادعا شده است نظریه رقیب از تبیین و توجیه این امور به عنوان اموری که در عالم واقع رخ داده‌اند ناتوان است و براین اساس نتیجه گرفته شده که ظرف تحقق این امور جز خواب و رؤیا نمی‌تواند باشد.

 

- نظریه «رؤیاپنداری قرآن» با واقعیات تاریخی، سخنان پیامبر و تعامل مخاطبان وحی با قرآن آشکارا ناسازگار است. پیامبر هرگز مدعی نشد آن چه به او وحی می شود رؤیاهای اوست. هرگز نگفت به جای تأمل در معانی الفاظ وحی به خوابگزاری و تعبیر آن بپردازید، این گونه نبود که آیات قرآن همواره در حالت خواب یا استراحت بر پیامبر نازل شود.

 

- واژه‌های «وحی» و «رؤیا» در قرآن به معانی کاملاً مختلف به کار رفته‌اند. قرآن مهم‌ترین و بلکه تنها تفاوت پیامبر با انسان‌های دیگر را در وحیی می‌داند که به او می‌شود. وگرنه پیامبر و دیگران در مشاهده رؤیا تفاوتی با یکدیگر ندارند. قرآن از رؤیای پیامبر نیز خبر داده و هرگز از آن تعبیربه وحی نکرده است

 

- نظریه «رؤیاپنداری قرآن» به صورتی ابطال‌ناپذیر مطرح شده است. به گونه‌ای که هیچ شاهد نقیضی در متن و سیاق قرآن و هیچ واقعیت تاریخی ناقضی را نافی خود نمی‌داند. بنابراین فاقد اعتبار علمی است. شایسته است آقای سروش مشخص کنند در چه صورت و اگر چه اتفاقی رخ دهد،‌ نقض و ابطال ادعای خود را می‌پذیرند.

 

- قرآن رابطه تنگاتنگی با واقعیات اجتماعی تاریخی دوران نزول دارد. این کتاب همپای وحی و تحولات مسیر دعوت پیامبر نازل شده است؛ به گونه‌ای که بدون توجه به آن واقعیات و این تحولات، متن قرآن بعضاً پریشان با عباراتی بی‌ارتباط با یکدیگر جلوه می‌کند. نادیده گرفتن این ویژگی و استناد به برخی فرازهای به ظاهر پریشان از متن قرآن برای اثبات رؤیا بودن وعدم تبعیت آن از منطق واقعیت، برهانی سست و عقیم است. نمی‌توان صدها نمونه در تأیید نظم و ارتباط میان آیات قرآن را نادیده گرفت و تنها به دلیل عدم آگاهی از سیاق تاریخی چند نمونه از متن ، به پریشانی متن و رؤیا بودن قرآن حکم کرد. همچنان که در مورد هیچ اثر تاریخی به محض مشاهده پریشانی در فرازهایی از آن، به خوابنامه بودن آن‌ حکم نمی‌کنیم و قرآن شأنی کمتر از دیگر متون تاریخی ندارد.

 

- قرآن به زبان قوم نازل شده است. زبان عرف عرب معاصر پیامبر، زبانی سرشار از استعاره و مجاز و تشبیه و کنایه بوده است. روشن است که زبان قرآن نمی‌توانسته از این ویژگی‌های زبانی عاری باشد. لازمه «رؤیاپنداری قرآن» همداستانی با مجسمه و مشبهه درانکار مجاز و استعاره و تشبیه و کنایه در قرآن و در نتیجه انکار تمام لطافت‌ها و زیبایی‌های بیانی و ادیبانه قرآن است. آقای سروش در باره کاربرد مجاز و استعاره در قرآن آراء متناقضی دارند.

 

- مستندات قرآنی نظریه «رؤیاپنداری قرآن» ناقص ، نارسا، گزینشی و همراه با تغییر و تحریف معنای آیات است. این مستندات و شواهد در صورت بررسی بی‌طرفانه و جامع، نه تنها به کار اثبات ادعای مذکور نمی آیند، بلکه جملگی شواهدی در نقض آن به شمار می‌ایند.

 

- آقای سروش خود به نظریه «رؤیاپنداری قرآن» و لوازم آن ملتزم نیست و بارها به ظاهر الفاظ قرآن استناد کرده‌ است.

 اینک ادامه سخن...

 ***

 

ج۳:- نسبت‌های ناروا به قرآن

۱- استناد به روایات و آراء تفسیری به عنوان قرآن

مهم‌ترین و اساسی‌ترین مستند آقای سروش در اثبات نظریه «رؤیاپنداری قرآن» حکایت قرآن از امور خارق العاده و شگفت انگیز است که به نظر ایشان با منطق بیداری سازگار نیست و لاجرم باید آن‌ها را مفاد رؤیاهای پیامبر دانست و معتقد شد که پیامبر در خواب این امور خارق العاده را دیده است. این نکته موجب شده است ایشان در ذکر نمونه‌های رخدادهای شگفت‌انگیز طریق افراط در پیش گیرد و مواردی را به قرآن نسبت دهد که قرآن هرگز به آن‌ها تصریح نکرده است، بلکه آن‌ها برداشت‌های تفسیری برخی مفسران و مضمون برخی روایات غیر قابل اعتماد است. ما این موارد را به اجمال اشاره می‌کنیم و در می‌گذریم. از جمله این که براساس نظر این مفسران آیه «وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا» (مریم: ۵۷) (۹)را اشاره به رفتن ادریس به اسمان دانسته ‌است و با تأیید برداشت گروهی از مفسران ازآیه«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُم‏»(اعراف:۱۷۲) مورچه بودن انسان‌ها در عالم ذر را به قرآن نسبت داده‌ می‌گوید: «... می­توان ... محمّد(ص) را در نظر آورد که در رؤیای وحیانی و محال­اندیش خویش، فارغ از زمان و مکان، فرزندان ولادت نیافته‌ی آدم را چون مورچگانی می­بیند که صدای خدا را می­شنوند (الَستُ) و پاسخ او را می­گویند (بلی). این مقام نه قبل از خلقت انسان است و نه بعد از آن! نه در این عالم است و نه بیرون از آن. بلکه در رؤیایی است جاندار و پرنقش و خیال، و فارغ از عوارض عالم بیداری و زبان و زمان آن!» در حالی که رفتن ادریس به آسمان و گفت و گوی آدمیان مورچه نما چنان که گفتیم در بهترین حالت استنباط مفسران از آیات مذکور است.(۱۰)

 

در جایی دیگر دوگانگی‌ها و تناقضاتی را به ناروا به قرآن نسبت می‌دهد تا رؤیا بودن قرآن و تبعیت آن از منطق رؤیا را نتیجه بگیرد. از جمله ذکر فرازی از داستان آفرینش آدم در سوره بقره و عدم ذکر آن در سوره اعراف را مصداق تناقض و نشانه‌ای دال بر رؤیا بودن آیات مذکور می‌دانند. در حالی که اجمال و تفصیل در حکایت داستان‌های قرآن و بیان فرازهای یک داستان در سوره‌ای و فروگزاردن آن در سوره‌ای دیگر، متناسب با موضوع و هدف متن، یکی از شیوه‌های بلاغی قرآن است. این شیوه‌ تنها محدود به اجمال و تفصیل نیست، بلکه گاه حتی در بیان حوادث و فرازهای قصص، تقدم و تأخر صورت می‌گیرد و ترتیب زمانی حوادث داستان به هم می‌ریزد؛ همچنان که در روایت داستان لوط در سوره‌های حجر و هود مشاهده می‌کنیم. این تقدیم و تأخیر و آن اجمال و تفصیل و نیز ابهام و تبیین خود در فلسفه قصه در قرآن داستانی نغز دارد و چنان که گفتیم اساس آن تناسب داستان با هدف متنی است که داستان در آن روایت شده است.(۱۱) روشن است که اجمال و تفصیل و ابهام و تبیین و تقدیم و تأخیر از جنس تناقض نیستد و ذکر آن‌ها به عنوان تناقض‌ و در تأیید نظریه «رؤیاپنداری قرآن» بیانگر فقر شدید ادعای آقای سروش از حیث شواهد و مستندات قرآنی است.

 

همینجا بگوییم قصص قرآن همگی حاوی امور خارق العاده و شگفت انگیز نیستند تا دلیلی بر رؤیا بودن قرآن تلقی شوند. بسیاری از آن‌ها شرح ماجراهایی تاریخی‌اند. داستان طالوت و جالوت، گوساله پرست شدن بنی اسرائیل در غیاب موسی و بازگشت موسی با الواح از کوه و مؤاخذه برادرش و قوم بنی اسرائیل، ... وقایعی تاریخی‌اند که تورات و انجیل نیز بدان‌ها گواهی داده‌اند. داستان موسی و فرعون در تورات قطعاً رؤیای موسی(ع) نبوده است همان گونه که حوادث و ماجراهای مربوط به محمد(ص) و قریش و یا ماجراهایی نظیر ماجرای افک و نبرد بدر و احد و خندق و بنی قریظه و بنی نضیر و ... در قرآن، قطعاً رؤیای آن حضرت نبوده است آن‌ها واقعیات تاریخی‌اند که امروز تنها از طریق تورات و قرآن از آن‌ها آگاهی می‌یابیم و یا در متون تاریخی صدر اسلام و سیره پیامبر می‌خوانیم.

 

مقصود ما از این سخن البته این نیست که قصصی که حاوی امور شگفت‌انگیزند واقعیات تاریخی نیستند. آن‌ها نیز واقعیاتی هستند که تجلی قدرت خداوندند و اساساً دلیل نقل آن‌ها در قرآن نیز اثبات حاکمیت قدرت و مشیت خداوند است. صاحب فرزند شدن ذکریای کهنسال و همسر نازایش و یا صاحب فرزند شدن ابراهیم و همسر پیرش اگر در عالم واقع رخ داده باشد دلیل قدرت و قاهریت خداوند است وگر نه اگر آن‌ها را رؤیا بدانیم به چه کار می‌ایند و ذکرشان در قرآن چه دلیلی می‌تواند داشته باشد؟

 

 ۲- انکارعلیت در قرآن

عالم رؤیا عالم امور شگفت‌انگیز است. حوادث بدون ارتباط با یکدیگر رخ می‌دهند و در کنار یکدیگر می نشینند. زمان و مکان در هم می‌پیچد و هیچ‌یک از منطق واقعیت پیروی نمی‌کند. از این رو سروش برآن شده است برای اثبات خوابنامه بودن قرآن، آن را با اصل علیت ناسازگار بنمایاند. به باور ایشان « در قرآن، خدا چنان از لابه‌لای حوادث می‌درخشد و جا را چنان بر اسباب طبیعی تنگ می‌کند و پیوندهایی چنان ناآشنا و ناآزموده میان حوادث برقرار می‌کند و صحنه‌هایی چنان غریب و خلاف عادت می‌آراید که از آن‌ها جز در رؤیا نشانی نمی‌توان یافت.» «چنان که می‌دانیم سبب و علّت، واژه‌های قرآنی نیستند. کلمۀ «خلق»، واژه‌ی برگزیده‌‌ی راوی این متن مقدّس است و خداوند که صاحب نام‌های نیکوست، خالق و باری و مصوِّر است، اما هیچ جا، علّت‌العلل یا واجب‌الوجود نیست.» به عقیده ایشان«مفسّر دانای المیزان، جهد فراوان کرده است تا نشان دهدکه قرآن بر قاعده‌ی علیّت مُهر تصویب نهاده است، اما حق آنست که جز با پیش‌فرض علیّت، شواهد قرآنی وی را نمی‌توان دالّ بر مطلوب وی دانست» شعر مولوی نیز تأییدی بر این نظر می‌شود:

 

جمله قرآن هست در قطـع سـبـب

عـزّ درویــش و هـلاک بـولـهـب

هـمچـنـیـن زآغاز قـرآن تـا تمام

رفض اسباب است و علّت والسّلام

 

این که مولوی عارف و پیرو کلام اشعری، به نفی علیت به طور کلی و انکار آن در قرآن باور داشته باشد، البته امری شگفت نیست. شگفت آن است که متفکری که در عرصه نواندیشی دینی خود را در زمره نومعتزلیان معرفی کرده است، این گونه به نفی علیت در قرآن فتوی دهد و فقدان اصطلاحات فلسفی علیت و علت اولی در قرآن را شاهد صحت مدعای خود اعلام کند! این درحالی است که قرآن عالم هستی را عالمی هدفمند و غایت‌گرا می‌داند که نسبت به عمل انسان حساس است و واکنش نشان می‌دهد. هرکس ذره‌ای کار نیک کند نتیجه آن را می‌بیند و هرکس ذره‌ای کار بد کند نتیجه آن را می‌بیند «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(زلزال: ۷-۸). هیچ کس نباید انتظار داشته باشد که جز نتیجه کار خود را ببیند «هَلْ يُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» (اعراف: ۱۴۷) و «هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ» (يونس: ۵۲) شقاوت در آخرت را نتیجه تبهکاری در این دنیا می‌داند «وَ مَنْ كانَ في‏ هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبيلاً» (اسراء:۷۲ ) میان پدیده‌های طبیعی رابطه سببیت قائل است و باران را نتیجه وزیدن بادها و آب‌های موجود در دل زمین را ناشی از بارش باران می‌داند«وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَيْناكُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنينَ »(حجر: ۲۲) و روئیدن گیاه از دل خاک را نتیجه بارش باران می‌داند«وَ اللَّهُ الَّذي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى‏ بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ» (فاطر:۹) و ... و البته همواره یادآور می‌شود که این همه به اراده و اذن پروردگار رخ می‌دهند تا بندگان حاکمیت ربوبیت و مشیت حکیمانه او را از یاد نبرند و همواره در نظر داشته باشند که خداوند جنودی همچون باد و باران در جهان آفرینش بسیار دارد؛ مبادا که از با اعتماد به علل ظاهری به ربوبیت او کفر بورزند و از توکل به او غفلت کنند.

سازگاری منطق قرآن با علیت نیازمند بحثی گسترده‌تر از این‌هاست که از حوصله این نوشتار خارج است بنابراین به همین حد کفایت می کند.

 

***

 

د: بخش چهارم؛ لوازم منطقی «رؤیاپنداری قرآن»

 

۱- نفی حجیت تعالیم و آموزه‌های پیامبران

خواه وحی را رؤیا بدانیم یا سروش آسمانی که فرشته بر پیامبر نازل می‌کند، دراین حقیقت نمی‌توان تردید کرد که ادیان آسمانی بر سه باور استوارند :

اولاً وحی یک واقعیت است.

ثانیاً: وحی حاوی پیام و دعوت و حکمتی است که پیامبران موظف به ابلاغ آن به انسان‌ها هستند.

ثالثاً: پیامبران آگاه‌ترین انسان‌ها به محتوای پیام اند و در تعلیم انسان‌ها و تبیین تعالیم وحی برای آنها کوشیده‌اند.(۱۲)

 

تردید در هریک از این سه گزاره اساس دین را متزلزل می‌کند. به گمان ما «رؤیاپنداری وحی» ملازمه‌ای با گزاره سوم ندارد. از این رو با پذیرش این نظریه عملاً دین بلاموضوع می‌شود. توضیح آن که مطابق نظریه متعارف در باره وحی، پیامبر با اتصال به منبع قدسی وحی را به جان و قلب خود درک می‌کند و پس از اتمام مواجهه با امر مقدس - خواه خداوند خواه فرشته وحی-، گزاره‌های وحیانی را در خود می‌یابد و آن‌ها را برای دیگران بیان می‌کند. دراین نظریه درک پیامبر از وحی درکی حضوری است و او معانی وحیانی را در خود می‌یابد. بنابراین او آگاه‌ترین انسان‌ها به محتوای وحی است، در نتیجه سخن او در تبیین معنای وحی و تعلیم آموزه‌های وحیانی حجت است. اما مطابق ادعای «رؤیا پنداری وحی»، گزاره‌های وحیانی، روایت پیامبر از رؤیاهای خویش است و فهم رؤیا نیازمند بکارگیری شیوه خوابگزارانه است و نه مفسرانه. این ادعا فاقد دلیل اطمینان بخشی است که به موجب آن پیامبر آگاه‌ترین افراد به معنای رؤیای پیامبرانه خویش باشد، زیرا شخص صاحب رؤیای صادقه لزوماً عالم‌ترین و حتی عالم به تعبیر رؤیای خود نیست. هیچ دلیلی دردست نداریم تا در چارچوب این ادعا ما را قانع کند که پیامبر به تعبیر رؤیای خویش آگاه‌ترین و یا حتی آگاه است. تنها ارتباط او با عالم ماورا [البته اگرمتافیزیک کلاسیک را بپذیریم و رؤیا را محصول ارتباط با عالم ماورا بدانیم] و تنها راه او در کشف حقایق جهان ماوراء همین رؤیاست و نه چیز دیگر. پیامبر جز رؤیا هیچ معرفتی از عالم قدس [بلکه از درون خود] دریافت نمی‌کند. اکنون می‌توان پرسید به چه دلیل پیامبر به تعبیر رؤیای خود آگاه است و می‌تواند رؤیای خود را برای دیگران رمزگشایی و خوابگزاری کند؟ سروش خود براین عقیده است که پیامبران لزوماً از تعبیر رؤیای خود آگاه نبوده‌اند. او به تأیید از محی الدین عربی نقل می‌کند که «ابراهیم در تعبیر خواب خود به خطا رفت! در خواب دیده بود که فرزندش را قربانی می‌کند و غافل بود که خواب همان بیداری نیست و باید تعبیر شود. کمر به قتل فرزند بست، اما به او نمودند که تفسیر درست خواب، قربانی کردن گوسفند است نه فرزند!» اگر ابراهیم می‌تواند در تعبیر وحی/رؤیای خود در باره ذبح فرزند مرتکب چنین خطای وحشتناکی شود، چگونه می‌توان به آگاهی او از معنای وحی/رؤیا در دعوت و هدایت انسان‌ها اعتماد کرد؟ و چه فرقی است میان ابراهیم و دیگر پیامبران؟

 

با توجه به آن چه گفته شد در نظریه «رؤیا پنداری وحی» ما با رؤیاهایی مواجه هستیم که پیامبر آن را برای ما حکایت کرده است. فهم معنای آن چه پیامبر برای ما حکایت می‌کند به شیوه خوابگزارانه ممکن است و نه از طریق اعتماد به دلالت حقیقی و مجازی الفاظ. اما خوابگزاری تابع روشی مضبوط نیست. پیامبر نه تنها قادر نیست این شیوه را به ما تعلیم دهد، بلکه حتی خود نیز به درستی از آن آگاه نیست و مانند دیگران ممکن است در فهم آن اشتباه کند. با این اوصاف چگونه می‌توان به تعالیم او اطمینان کرد و درک او را از آن چه در رؤیا مشاهده کرده است، پذیرفت؟ در این عرصه و در فهم کتاب مقدس‌اگر قداستی در کار باشد- او نیز یکی همچون ماست.

 

آقای سروش برای گریز از چنین نتیجه ویران‌گری در تفسیر داستان ابراهیم به نقل از محی‌الدین عربی می‌افزاید«به او نمودند که تفسیر درست خواب، قربانی کردن گوسفند است نه فرزند» اما این عبارت گره از کار فروبسته ادعای «رؤیاپنداری وحی» نمی‌گشاید. محی الدین عربی که وحی را در رؤیا خلاصه نمی‌کند، می‌تواند در دفاع از برداشت خود از داستان ابراهیم و ذبح اسماعیل به این توجیه متوسل شود و بگوید اشتباه او را «به او نمودند»

 

عارفان همچون محی الدین عربی و صدر الدین قونوی به گزارش صدرالمتألهین نه تنها قرآن را روایت رؤیاهای پیامبر نمی‌دانند، بلکه حتی ملاک صحت مکاشفات خود را مطابقت آن‌ها با ظواهر و مدلولات قرآن و حدیث می‌دانند:« قالوا: نحن اذا قابلنا و طبقنا عقائدنا على ميزان القرآن و الحديث وجدنا منطبقة على ظواهر مدلولاتهما من غير تأويل فعلمنا انّها الحق بلا شبهة و ريب و لمّا كانت تأويلات المتكلّمين الظاهريين من العلماء فى القرآن و الحديث مخالفة لمكاشفتنا المتكرّرة الحقّة طرحناها و حملنا الايات و الاحاديث على مدلولاتها الظاهرة و مفهومها ااول»(گفته‌اند: هرگاه عقاید خود را بر میزان قرآن و حدیث منطبق کنیم و آن‌ها را بدون هرگونه تأویلی سازگار با ظواهر و مدلولات این دو بیابیم خواهیم دانست که آن‌ها بی‌ هیچ تردیدی حق‌اند. و آن گاه که تأویلات متکلمان اهل ظاهر از قرآن را مخالف مکاشفات مکرر و حق خود بیابیم آن‌ها را به کناری می افکنیم و آیات و روایات را بر مدلول ظاهر و مفهوم اصلی خود حمل می‌کنیم)(صدرالمتالهين شيرازى، الاسفار الاربعة، ۲: ۳۴۲)

 

اما آقای سروش نمی‌تواند با توسل به توجیه مذکور از این بن بست جانکاه خود را برهاند. عبارت «به او نمودند» چگونه می‌تواند این در بسته را بگشاید درحالی که مطابق نظریه «رؤیاپنداری وحی» آن «نمودن» نیز خود خواب و رؤیا خواهد بود و لاجرم نیازمند تعبیر؟ و این سلسله تا بی‌نهایت می‌تواند ادامه یابد. آن چه گفتیم همه در صورتی است که در فهم داستان ذبح فرزند توسط ابراهیم به دلالت‌های لفظی آیات ناظر به این داستان ملتزم باشیم. که البته استناد آقای سروش به معنای لفظی این آیات خود از جمله موارد عدم التزام ایشان به نظریه خویش است.

 

 ۲-امتناع رسالت و نبوت

در قسمت پیشین نشان دادیم که چگونه «رؤیا پنداری وحی» به ویرانی پایه‌های دین و هدایت و دعوت می‌انجامد. اکنون برآنیم تا نشان دهیم لازمه این ادعا امتناع رسالت و نبوت است.

 

مطابق این ادعا تنها راه ارتباط پیامبر با خداوند و عالم قدس رؤیاهایی است که او به هنگام خواب می‌بیند. او در خواب اموری را می‌بیند و در نتیجه درکی خاص از جهان هستی پیدا می‌کند و آن را حقیقت می‌یابد. او در خواب می‌بیند که که با خداوند سخن می‌گوید. به شیوه خوابگزاران، رؤیای خود را تعبیر می‌کند، بدون این که به درستی تعبیر خود یقین داشته باشد. از نظر او پذیرش و عمل به این یافته‌های رؤیاوش موجب سعادت و رستگاری است. بنابراین به تبلیغ و دعوت دیگران می‌پردازد. اما این یافته‌های رؤياوش مگر جز برای صاحب رؤیا یقین آور و الزام آور است؟ دیگران چرا باید یافته‌های او را که حاصل رؤیاست، بپذیرند؟ و او به چه دلیل می‌تواند ازدیگران انتظار پیروی داشته باشد؟ حتی اگر بپذیریم که پیامبر با مشاهده اموری در رؤیا به قطع رسیده است، مگر این قطع می‌تواند برای دیگران حجت باشد؟ صحنه‌ای را تصور کنید که پیامبر ابوجهل را به آیین خود دعوت می‌کند. به او می‌گوید من رؤیاهایی می‌بینم. این رؤیاها البته تعابیری دارند و برای فهم آن باید به خوابگزاران مراجعه کنی. تو اگر می‌خواهی نجات بیابی و از اهل دوزخ نباشی باید به رؤیاهای من ایمان بیاوری. حال اگر ابوجهل به پیامبر بگوید من هم رؤیاهایی می‌بینم و در رؤیاهای خود می‌بینم که بت‌ها از برخی اعمال‌ما خشمگین می‌شوند و از برخی کرده‌های ما خشنود. می‌بینم کسانی که به آن‌ها باور ندارند مورد خشم و غضب بت‌ها هستند. می‌بینم که بت‌ها هریک متولی امور بخشی از جهان هستند. احتمالاً ابوجهل نیز در گفته خود صادق است، زیرا رؤیاهای انسان‌ها متناسب با اعتقادات آنان است. یک مسیحی معتقد، در رؤیای خود فاطمه زهرا(ع) و امام زمان را به خواب نمی‌بنید، بلکه مریم مقدس و پولس قدیس را به خواب می‌بیند. ابوجهل هم احتمالاً لات و عزی و منات و هبل را به خواب می‌دیده است. اکنون ابوجهل به چه دلیلی باید دعوت پیامبر را بپذیرد؟ آیا در این صحنه به ابوجهل حق نمی‌دهیم که نه تنها دعوت پیامبر را نپذیرد، بلکه او را به پذیرش رؤیاهای خود دعوت کند؟ آری در رویکردی همدلانه به ادعای «رؤیاپنداری قرآن» حداکثر می‌توانیم بپذیریم پیامبر کسی است در ردیف مولوی و باباطاهر که خواب‌هایی نیکو می‌بینند و سخنانی نغز می‌گویند. فقط همین.

 

نیازی به تأکید براین نکته بدیهی نیست که بحث ما در باره فکر و اندیشه و لوازم آن است و نه عقیده و باور صاحب اندیشه. بنابراین مقصود و هدف این بحث نظری و نقادانه به هیچ وجه انکار یا اثبات و یا انتساب عقیده‌ای به دیگران نیست.

 

سخن را با جمله‌ای معترضه به پایان می‌بریم. در شرایطی که خرافه و تحجر بیداد می‌کند وبرای فراموشی رنج و دشواری زندگی، مردم به امور موهوم ارجاع داده می‌شوند، مداحان در دلالت خواب و رؤیا غوغا می‌کنند و یکی هاله نور می‌بیند و یکی خواب ظهور و یکی ... مقتضای تعهد روشنفکری و نواندیشی دینی تشویق به حرمت نهادن به عقل و منطق است و نه ترویج خوابگزاری و تعبیر خواب و قانع کردن مردمان به این که اساس دین و ایمانشان بر خواب و رؤیا و نفی علیت استوار است. این هم طنز تلخ روزگار ما ست که جریان روشنفکری دینی که با تأکید بر ارزش عقل و دعوت به تأمل عقلانی در دین و نفی دلسپردن به قضا و قدر، در آموزه‌های سید جمال الدین اسدآبادی آغاز شد و همواره به بازگشت به قرآن و فهم عقلانی آن به عنوان کتاب زندگی فرامی‌خواند، امروز به نفی عقلانیت از قرآن دعوت می‌کند و منطق قرآن را منطق جهان واقعی نمی‌شناسد و به جای تفکر در آیات و فهم معانی آن، به خوابگزاری می‌خواند.

 

***

 

نتیجه بحث:

 در این نوشتار مقدمتاً به سابقه ایده «رؤیاپنداری قرآن» در آراء شاه ولی الله دهلوی اشاره کردیم و سپس طرح ایده «محمد راوی رؤیاهای رسولانه» را از حیث روش‌شناختی مورد بررسی قرار دادیم و نتیجه گرفتیم:

 

۱- ایده «محمد راوی رؤیاهای رسولانه» در سطح مفهومی بسیار مبهم و غیر شفاف است و مشخص نیست مفاهیم «رؤیا»، «روایت‌گری» و «رسالت» در آن دقیقاً با چه تعاریفی به کار رفته است.

 

۲- در اثبات این ادعا هیچ استدلال و برهانی ارائه نشده است و تنها با ذکر نمونه‌هایی از حوادث شگفت‌انگیز و خارق عادت در قرآن ادعا شده است نظریه رقیب از تبیین و توجیه این امور به عنوان اموری که در عالم و اقع رخ داده‌اند ناتوان است و براین اساس نتیجه گرفته شده که ظرف تحقق این امور جز خواب و رؤیا نمی‌تواند باشد.

 

۳- در تطبیق این ادعا با آیات قرآن از میان چندهزار آیه، تنها به ذکر چند نمونه از آیات ناظر به امور شگفت‌انگیز اکتفا شده و از انواع آیات قرآن ناظر به امور اعتقادی،‌اخلاقی، اجتماعی،‌ تاریخی و ... سخنی به میان نیامده است و این پرسش که رؤیا پنداشتن قرآن، در مقایسه با رویکردهای موجود چه درک سامانیافته‌تر و سازگارتری از قرآن به دست می‌دهد، بی‌پاسخ مانده است.

 

 پس از آن در بخش دوم به نقد نظریه «رؤیاپنداری» قرآن پرداختیم و نشان دادیم:

 ۱- ادعای «رؤیاپنداری قرآن» با حقایق و واقعیات تاریخی و سخنان پیامبر و تعامل مخاطبان وحی با قرآن آشکارا ناسازگار است. پیامبر هرگز مدعی نشد آن چه به او وحی می شود رؤیاهای اوست. هرگز نگفت به جای تأمل در معانی الفاظ وحی به خوابگزاری و تعبیر آن بپردازید، این گونه نبود که آیات قرآن همواره در حالت خواب یا استراحت بر پیامبر نازل شود.

 

۲- واژه‌های «وحی» و «رؤیا» در قرآن به معانی کاملاً مختلف به کار رفته‌اند. قرآن مهم‌ترین و بلکه تنها تفاوت پیامبر با انسان‌های دیگر را در وحیی می‌داند که به او می‌شود. وگرنه پیامبر و دیگران در مشاهده رؤیا تفاوتی با یکدیگر ندارند. قرآن از رؤیای پیامبر نیز خبر داده و هرگز از آن تعبیربه وحی نکرده است

 

۳- ادعای «رؤیاپنداری قرآن» به صورتی ابطال‌ناپذیر مطرح شده است. به گونه‌ای که هیچ شاهد نقیضی در متن و سیاق قرآن و هیچ واقعیت تاریخی ناقضی را نافی خود نمی‌داند. بنابراین فاقد اعتبار علمی است. شایسته است آقای سروش مشخص کند در چه صورت و اگر چه اتفاقی رخ دهد،‌ نقض و ابطال ادعای خود را می‌پذیرد.

 

۴- ادعای «رؤیاپنداری قرآن» به قرآن نگاهی انتزاعی دارد. نزول تدریجی قرآن و ارتباط تنگاتنگ آن با واقعیات اجتماعی تاریخی و همپایی وحی و تحولات مسیر دعوت پیامبر را نادیده می‌گیرد از این رو متن قرآن را پریشان و از هم گسیخته می‌بیند. اما ناتوانی در فهم ارتباط و نظم چند نمونه از آیات قرآن دلیل موجهی بر فقدان نظم قرآن نیست. نمی‌توان صدها نمونه در تأیید نظم و ارتباط میان آیات قرآن را نادیده گرفت و تنها به دلیل عدم آگاهی از ارتباط چند نمونه از متن قرآن با واقعیات ظرف نزول، به پریشانی متن و رؤیا بودن قرآن حکم کرد. همچنان که در مورد هیچ اثر تاریخی به محض مشاهده پریشانی در فرازهایی از آن، به خوابنامه بودن آن‌ حکم نمی‌کنیم و قرآن شأنی کمتر از متون تاریخی ندارد.

 

۵- قرآن به زبان قوم نازل شده است. زبان عرف عرب معاصر پیامبر، زبانی سرشار از استعاره و مجاز و تشبیه و کنایه بوده است. روشن است که زبان قرآن نمی‌توانسته از این ویژگی‌های زبانی عاری باشد. اما لازمه ایده «رؤیاپنداری قرآن»، همداستانی با مجسمه و مشبهه در انکاراستعمال مجاز در قرآن و انکار تمام لطافت‌ها و زیبایی‌های بیانی و ادیبانه قرآن است

 

 در ادامه و در بخش سوم به بررسی مستندات قرآنی ادعای «رؤیاپنداری قرآن» پرداختیم و ثابت کردیم:

 ۱- مستندات قرآنی ادعای «رؤیاپنداری قرآن» ناقص و نارساست. این مستندات و شواهد نه تنها به کار اثبات ادعای مذکور نمی آیند بلکه جملگی شواهدی در نقض آن به شمار می‌ایند.

 

۲- فقر ادعای «رؤیاپنداری قرآن» از حیث دلایل و مستندات قرآنی موجب شده است برای اثبات این ادعا مطالب ناروا و غلط و حتی برداشت‌های مفسران و مفاد روایات نامعتبر به قرآن نسبت داده شود و آیات قرآن تحریف یا با ترجمه‌ مغلوط مستند این ادعا قرار گیرند.

 

۳- صاحب نظریه« رؤیاپنداری قرآن» به رغم دعوت به وانهادن تفسیر و تمسک به تعبیر و خوابگزاری در فهم آن، خودبه این دعوت ملتزم نبوده و بارها و بارها به دلالت‌های لفظی آیات قرآن استناد کرده است.

 

۵- لازمه «رؤیاپنداری قرآن» پذیرش کلام اشعری در نفی نظام علیت و مخالفت قرآن با اصل علیت است. این درحالی است که صدها آیه در قرآن بدون اتکا به اصل علیت نه قابل فهم‌اند و نه قابل پذیرش.

 

در آخرین بخش از نوشتار به لوازم ویرانگر ایده «رؤیاپنداری وحی» پرداختیم و نشان دادیم:

مقتضای «رؤیاپنداری وحی» نه تنها امکان آگاهی از مفاد وحی را منتفی می‌کند، بلکه نفی حجیت تعالیم و آموزه‌های پیامبر و بالاتر از آن امتناع رسالت است. مطابق این ادعا هیچ دلیل عقلی وجود ندارد که ثابت کند پیامبران از دیگران به حقیقت رؤیاهای خود آگاه‌ترند، بلکه هیچ دلیلی در دست نداریم که آن‌ها در فهم معنای رؤیاهای خود خطا نمی‌کنند در نتیجه هیچ اطمینانی به تعالیم و آموزه‌های آنان نیست فراتر از این مطابق ادعای «رؤیاپنداری وحی» تنها راه ارتباط پیامبران با عالم قدس رؤیاهایی است که در عالم خواب می‌بینند و از درک حقیقت آن مطمئن نیستند. بنابراین نه آنان می‌توانند و حق دارند دیگران را به پذیرش آن چه که خود یافته‌اند یا فکر می‌کنند که یافته‌اند، ملزم بدانند و نه دیگران دلیلی در پیروی از یافته‌های آنان دارند. و علی الرسالة السلام.

 

پایان

 

توضیحات

-----------------------------------------------------

 ۹- طبری در شرح عبارت «رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا» در آیه «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْريسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا»(۵۶- ۵۷)(و در اين كتاب، از ادريس ياد كن، همانا او راست‏گفتار پيامبرى بود و او را به جايگاهى بلند و والا برداشتيم.) می‌گوید گفته شده است که خداوند ادریس را زنده به آسمان چهارم برد. سپس در این زمینه داستان‌هایی را به نقل از تابعان و نیز ابن عباس نقل می‌کند که به شدت مضطرب و دارای مضامینی متعارض‌اند و هیچ منبع شناخته‌شده‌ای ندارند. محتوای این روایات به روشنی نشان از خرافه و قصه‌پردازی دارد ( طبری، جامع البيان في تفسير القرآن، ‏۱۶، : ۷۲) تعبیر «ذکر»(گفته شده است) به صیغه مجهول، گویای این حقیقت است که طبری خود نیز چندان اعتمادی به این روایات نداشته است. علامه طباطبایی پس از نقل این روایات می‌گوید: «هیچ ناقد با بصیرتی تردید نمی‌کند که این روایات اسرائیلیاتی هستند که دستان جعل با آن بازیگری کرده است و موازین علمی و اصول مسلم دینی آن‌ها را رد می‌کند(الميزان في تفسير القرآن، ‏۱۴، : ۷۱) وی سپس از کتاب إخبار العلماء بأخبار الحکماء، اثر أبو الحسن جمال الدين علي بن يوسف بن إبراهيم الشيباني القفطي المصري (۶۴۶هـ/۱۲۴۸م) گزارشی از شخصیت و خصوصیات ادریس پیامبر نقل می‌کند. مطابق گزارش قفطی ادریس پیامبری حکیم یا همان هرمس بوده است. او در بسط علم و دانش در سرزمین مصر بسیار کوشا بود و خداوند وی را در آن رفعت بخشید.(همان)

۱۰- متن کامل آیه چنین است: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلينَ»(اعراف: ۱۷۲) (و [ياد كن‏] آنگاه كه پروردگار تو از فرزندان آدم، از پشتهاى ايشان، فرزندانشان را گرفت و آنان را بر خودشان گواه كرد [گفت:] آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا، گواه شديم [و اين گواهى را گرفتيم‏] تا روز رستاخيز نگوييد كه ما از آن بى‏خبر بودیم)

چنان که پیداست در این آیه هیچ سخنی از خلق انسان‌ها به صورت ذره و مورچه به میان نیامده است. بلکه سخن از اخذ پیمان از نسل بشر(مِنْ بَني‏ آدَمَ) است و نه آدم. البته بسیاری از تابعان از این آیه چنین فهمیده‌اند که خداوند در مرحله‌ای از آفرینش آدم تمامی انسان‌ها را از صلب او حاضر کرد و از ایشان پیمان گرفت.(نگاه کنید به جامع البیان فی تفسیر القرآن، طبری، ۹: ۷۵) برخی مفسران ضمن رد برداشت‌های تفسیری مذکور، این آیه را بیانی نمادین فطرت خدا پرستی انسان و پیمان اشاره شده در این آیه را پیمانی تکوینی دانسته‌اند که فطرت انسان گویای آن است(به عنوان نمونه نگاه کنید به التحرير و التنوير، محمد طاهر بن عاشور،‏۸: ۳۴۴) برخی دیگر نظیر علامه طباطبایی ضمن رد نظر کسانی که عالم ذر را به عالم ذره و اخذ پیمان از صلب آدم تفسیر کرده‌اند، کوشیده‌اند براساس متافیزیک عالم مثال، تبیینی از عالم ذر به دست می‌دهند(نگاه کنید به المیزان فی تفسیر القرآن، محمد حسین طباطبایی، ‏۸: ۳۱۹ .) به هر حال آن چه مسلم است در قرآن به هیچ وجه از مورچه بودن انسان در عالم ذر سخنی به میان نیامده و نسبت آراء تفسیری به قرآن، نوعی تحریف آشکار است.

۱۱- در سوره هود داستان لوط براساس ترتیب منطقی حوادث حکایت شده است؛ بدین معنی که لوط پس از هجوم اهالی شهر به منزل وی و تلاش برای منصرف کردن آنان از عملی کردن نیت پلیدشان و درست در شرایطی که در اوج استیصال قرار گرفته است از هویت فرشتگان آگاه می‌شود. آنان به او اطمینان می‌دهند دست این گروه گناه پیشه به او نخواهد رسید. اما در سوره حجر ترتیب منطقی داستان رعایت نشده است بدین معنی که آگاهی لوط از هویت فرشتگان در ابتدای داستان و پیش از هجوم اهالی شهر به منزل وی نقل شده است. این اختلاف روایت تصادفی نیست. بدیهی است اگر لوط از ماهیت فرشتگان آگاه بود از هجوم اهالی شهر نگران نمی‌شد و برای منصرف کردن از تعرض به میهمانانی که از ماهیت و قدرت ایشان آگاه بود خود را به آب و آتش نمی‌زد. علت این اختلاف را باید در تفاوت هدف حکایت این داستان در دو سوره جستجو کرد.در سوره هود هدف از حکایت داستان لوط تسلی دادن به پیامبر است تا با مشاهده رنج و تنگنای لوط پیامبر و سپس یاری خداوند و عذاب مشرکان سرکش، تحمل سختی و رنجی که در آن به سرمی‌برد بروی آسان گردد و یقین بداند که یاری خداوند فرا می‌رسد از این رو شرح رنج و سختی لوط ابتدا بیان شده است، اما در سوره حجر مقصود از حکایت داستان لوط بیان قطعیت و حتمیت فرود آمدن عذاب الهی به دست فرشتگان است از این رو بخش مربوط به افشای ماهیت فرشتگان و مأموریت ایشان در همان ابتدا ذکر شده است.

در باره فلسفه قصه در قرآن، تا کنون تحقیقات ارزشمندی انجام شده ‌است. جدیدترین این تحقیقات، کار ارزشمند مرحوم محمد عابد الجابری متفکر مشهور تونسی در کتاب مدخل الی القرآن الکریم است که در این باره سخن آخر را گفته است. ترجمه این کتاب به قلم اینجانب از سوی انتشارات نشر نی در دست انتشار است.

۱۲- آیات بسیاری در قرآن بر این حقیقت دلالت دارند که وظیفه پیامبران علاوه بر ابلاغ وحی تبیین آن برای مردمان بوده است به عنوان نمونه به این آیه توجه کنید «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحي‏ إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»(نحل:۴۴-۴۳) (و پيش از تو نفرستاديم مگر مردانى را كه به ايشان وحى مى‏كرديم- و اگر خود نمى‏دانيد از اهل ذكر- يعنى دانشمندان اهل كتاب- بپرسيد-، با حجتهاى روشن و كتابهاى پندآموز [فرستاديم‏]، و اين ذكر- ياد و پند قرآن- را به تو فروفرستاديم تا براى مردم آنچه را كه به سوى آنان فروفرستاده شده است روشن بيان كنى و تا شايد بينديشند.)

 

منابع:

 - قرآن کریم ترجمه آقای سید جلال‌الدین مجتبوی، انتشارات حکمت، تهران

- ابن عاشور محمد بن طاهر، التحریر و التنویر، الدار التونسیة للنشر، تونس‏

- اقبال لاهوري، محمد، احياء فکر ديني در اسلام، ترجمۀ احمد آرام، تهران، کانون نشر پژوهش‌هاي اسلامي، بي‌تا.

- سروش، عبدالکریم، جایگاه تمثیل و نماد در تعالیم ادیان الهی، آذر ۸۹، وب سایت عبدالکریم سروش

- سید مرتضی، الأمالی (غرر الفوائد و درر القلائد)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ط ۱، دار احیاء الکتب العربیة،۱۳۷۳ه.ق/ ۱۹۵۴م

- سیدمرتضی، الموضح عن جهة اعجاز القران(الصرفة)، تحقیق محمد رضا الانصاری القمی، بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی،۱۳۸۲ه.ش

- سيوطى،‏ جلال الدين، الإتقان في علوم القرآن،۲جلد، ‌دارالکتاب العربی، بیروت،‌۱۴۲۱/۲۰۰۱

- سيوطى جلال الدين‏، الدر المنثور فى تفسير المأثور، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى‏، قم‏، ۱۴۰۴ ق‏

- شاه ولی الله ابن عبدالرحیمالدهلوی ، حجة الله البالغه تحقیق عثمان جمعه ضمیریة، مکتبة الکوثر، ریاض۱۴۲۰/۱۹۹۹

- صدرالمتالهين شيرازى، الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، ۹جلد، دار احياء التراث‏

- طباطبايى سيد محمد حسين‏، الميزان فى تفسير القرآن‏، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏، مكان چاپ: قم‏، ۱۴۱۷ ق‏

‏- طبرى ابو جعفر محمد بن جرير، جامع البيان فى تفسير القرآن، دار المعرفه‏، بيروت‏، ۱۴۱۲ ق‏

- عابد الجابری، محمد، مدخل الی القرآن الکریم،مرکز دراسات الوحدة‌العربیة، بیروت، ۲۰۰۵

- عزیز احمد، تاریخ تفکر اسلامی درهند، ترجمه نقی لطفی- محمد جعفر یاحقی:۵۳، کیهان‌انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۶۷

- فون دنیکن، اریک. ارابه خدایان. ترجمهٔ محمدعلی نجفی. نشر اندیشه، ۱۳۵۸.

- مولانا عالم قاسمی، محمد مسعود، زندگینامه جناب شاه ولی الله محدث دهلوی با مطالعه و بررسی اندیشه‌های قرآنی ایشان، ترجمه عبدالله خاموش هروی، نشر شیخ الاسلام احمد جام، ۱۳۸۲

 

 

ابهام در مفاهیم، ناتوانی در تطبیق1

ابهام در مفاهیم، ناتوانی در تطبیق

محسن آرمین

نقد نظریه«رؤیاپنداری قرآن»(۱)

****

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پیشگفتار

استاد ارجمند آقای دکتر سروش در آخرین نظریه خویش، قرآن را روایت محمد از رؤیاهای خود دانسته‌اند. براساس نظر ایشان: «زبان قرآن، زبانِ بیداری نیست، بلکه زبانِ خواب و رمزآلود است و البته زبانی عرفی و بشری است »، «چنان نیست‌که محمد(ص)، مخاطب آواهایی قرار گرفته باشد و در گوش باطنش سخنانی را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشند، بل محمّد(ص) روایتگر تجارب و ناظر مناظری است که خود دیده است و فرقی است عظیم میان ناظر راوی و مخاطب خبر. به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی است »، « به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو که رستاخیزی هست و میزانی و دوزخی و بوستانی و حشر خلایق و نشر کتب، بل وی بنفسه و بعینه، ناظر و راوی آن مناظر بوده است»، «محمد راوی رؤیاهای رسولانه است»، «در زبان رؤیا، مَجاز و کنایه راه ندارد، یعنی الفاظ بر غیر معانی حقیقی‌شان حمل نمی‌شوند گرچه برای فهمیدنشان، به کتاب لغت مراجعه نمی‌توان کرد، بلکه باید از شیوۀ خوابگزاری بهره جست»، «رفتن از تفسیر به تعبیر، مستلزم یک شیفت پارادایمی و یک تغییر الگوی بنیادی است».

 

دکتر سروش درتحرک و پویایی اندیشه دینی ایران، نقشی در خور توجه داشته وبا طرح آراء و نقادی‌های تأمل برانگیز خود به این بازار کم‌رونق گرمی بخشیده است. از این رو باید به او به دیده احترام نگریست و وجود امثال او را در این عرصه مبارک و مغتنم شمرد. از جمله، آرائی که او در باره وحی و قرآن مطرح کرده است صرفنظر از درستی و نادرستی، ادبیات دینی ما را در این بخش فربه و توانمند ساخته است. بی‌گمان نظر اخیر ایشان نیز در باره خوابنامه دانستن قرآن، موجی از آراء و واکنش‌های مثبت و منفی برخواهد انگیخت که فی‌نفسه ستبری بیشتر اندیشه دینی در پی خواهد داشت. اینجانب متواضعانه می‌کوشم با نقد نوشتارهای سه گانه اخیر ایشان در این حرکت سهمی هرچند ناچیز ایفا کنم.

 

این نقد شامل یک مقدمه و چهاربخش به شرح زیر است:

در مقدمه، سابقه ایده رؤیا بودن قرآن - که از این پس آن را «رؤیاپنداری قرآن» می‌نامیم-، بیان می‌شود، در بخش نخست به بیان اشکالاتی می‌پردازیم که به لحاظ روش‌شناختی به نوشتار سه گانه اخیر ایشان وارد است. بخش دوم به نقد نظریه «رؤیاپنداری قرآن» و لوازم آن اختصاص یافته است و در بخش سوم مستندات قرآنی نظریه «رؤیاپنداری قرآن» مورد بررسی قرار خواهد گرفت و در بخش چهارم ازلوازم منطقی نظریه «رؤیاپنداری قرآن» خواهیم گفت.

اما از آن جا که مطالعه مقالات مفصل معمولاً از حوصله عموم خوانندگان و مراجعه کنندگان به پایگاه‌های اطلاع رسانی مجازی خارج است ابتدا چکیده مطالبی را که در این نقد از نظر خوانندگان خواهد گذشت، ارائه می‌کنم.

 

چکیده

تبیین دکتر سروش از ادعای «محمد راوی رؤیاهای رسولانه» در سطح مفهومی بسیار مبهم و غیر شفاف است و مشخص نیست در این گزاره، مفاهیم «رؤیا»، «روایت‌گری» و «رسالت» دقیقاً با چه تعاریفی به کار رفته است. در این گزاره رؤیا بر کدام مبانی فلسفی و هستی‌شناختی استوار است، روایت‌گری پیامبر در غیر امور شگفت‌انگیز و امور ناظر بر وقایع و حوادث تاریخی همپای وحی چگونه توجیه می شود، رسالت با کدام تعریف با «رؤیاپنداری وحی» سازگار می‌افتد.

 

ذکر نمونه‌هایی از حوادث شگفت‌انگیز و خارق عادت در قرآن و بیان ناتوانی نظریات رقیب در تبیین این امور، مهم‌ترین و بلکه تنها دلیل قابل توجه در اثبات این ادعاست که ظرف تحقق این امور جز خواب و رؤیا نمی‌تواند باشد. اما چنین نتیجه‌ای اعم از مقدمه است، زیرا نه وجود امور شگفت‌انگیز و خارق عادت بالضروره دلالتی بر پیروی قرآن از منطق خواب دارد و نه ناتوانی نظریات رقیب - بر فرض صحت-، دلیلی بر اثبات یک ادعا محسوب می‌شود.

 

ادعای «رؤیاپنداری قرآن» با حقایق و واقعیات تاریخی و سیره‌ی پیامبر و تعامل مخاطبان وحی با قرآن آشکارا ناسازگار است. پیامبر هرگز مدعی نشد آن چه به او وحی می شود رؤیاهای اوست. هرگز نگفت به جای تأمل در معانی الفاظ وحی به خوابگزاری و تعبیر آن بپردازید، این گونه نبود که آیات قرآن همواره در حالت خواب یا استراحت بر پیامبر نازل شود.

 

واژه‌های «وحی» و «رؤیا» در قرآن به معانی کاملاً مختلف به کار رفته‌اند. قرآن مهم‌ترین و بلکه تنها تفاوت پیامبر با انسان‌های دیگر را در وحیی می‌داند که به او می‌شود. «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَي‏»(فصلت: ۶) وگرنه پیامبر و دیگران در مشاهده رؤیا تفاوتی با یکدیگر ندارند.

 

قرآن از رؤیای پیامبر نیز خبر داده و آن را تصدیق کرده است. از جمله رؤیای پیغمبر درباره گزاردن حج در سال ششم هجری را گزارش می‌کند. بدیهی است آیه‌ی راجع به این رؤیا و نیز تصدیق آن خود مقوله‌ای غیر از رؤیا است.

 

نظریه «رؤیاپنداری قرآن» به صورتی ابطال‌ناپذیر پرداخت شده است. به گونه‌ای که هیچ شاهد نقضی در متن و سیاق قرآن و هیچ واقعیت تاریخی مغایری را نافی خود نمی‌داند. معتقدان به این نظریه باید مشخص کنند در چه صورت و اگر چه اتفاقی رخ دهد،‌ نقض و ابطال ادعای خود را می‌پذیرند.

 

قرآن رابطه تنگاتنگی با واقعیات اجتماعی تاریخی دوران نزول دارد. این کتاب همپایی وحی و تحولات مسیر دعوت پیامبر نازل شده است. به گونه‌ای که بدون توجه به آن واقعیات و این تحولات، متن قرآن بعضاً پریشان با عباراتی بی‌ارتباط با یکدیگر جلوه می‌کند. نادیده گرفتن این ویژگی و استناد به برخی فرازهای به ظاهر پریشان از متن قرآن برای اثبات رؤیا بودن وعدم تبعیت آن از منطق واقعیت، برهانی سست و عقیم است. نمی‌توان صدها نمونه در تأیید نظم و ارتباط میان آیات قرآن را نادیده گرفت و تنها به دلیل عدم آگاهی از ارتباط چند نمونه از متن قرآن با واقعیات ظرف نزول، به پریشانی متن و رؤیا بودن قرآن حکم کرد. همچنان که در مورد هیچ اثر تاریخی به محض مشاهده پریشانی در فرازهایی از آن، به خوابنامه بودن آن‌ حکم نمی‌کنیم و قرآن شأنی کمتر از دیگر متون تاریخی ندارد.

 

قرآن به زبان قوم نازل شده است. زبان عرف عرب معاصر پیامبر، زبانی سرشار از استعاره و مجاز و تشبیه و کنایه بوده است. روشن است که زبان قرآن نمی‌توانسته از این ویژگی‌های زبانی عاری باشد. لازمه «رؤیاپنداری قرآن» همداستانی با مجسمه و مشبهه درانکار مجاز و استعاره و تشبیه و کنایه در قرآن و در نتیجه انکار تمام لطافت‌ها و زیبایی‌های بیانی و ادیبانه قرآن است. هیچ عرب بیابانگردی از آیه «وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً»(اسراء:29)(دستانت را به گردنت بسته مدار و نیز بسیار مگشا که اندوهگین و حسرت زده شوی) چنین نفهمید و نمی‌فهمد که پیامبر در عالم رؤیا از بستن دست به دور گردن و باز کردن بیش از حد آن نهی شده است. هیچ اندک آشنای با زبان عرب آیه «مَن كَان َ فِي هَذِه ِ أَعمَي فَهُوَ فِي الا خِرَه ِ أَعمَي وَأَضَل ُّ سَبِيلاً« را روایت رؤیای پیامبر از صحنه کوری کافران در دنیا و آخرت نمی‌فهمید و نمی‌فهمد. حتی بیگانگان با زبان عرب نیز آیه«أُولَئِكَ الَّذِين َ اشتَرَوا الضَّلاَلَه َبِالهُدَي» را روایت رؤیای پیامبر درصحنه خرید و فروش هدایت و ضلالت ندیدند و نمی‌بینند.

 

مستندات قرآنی نظریه «رؤیاپنداری قرآن» ناقص و نارساست. این مستندات و شواهد نه تنها به کار اثبات ادعای مذکور نمی آیند، بلکه جملگی شواهدی در نقض آن به شمار می‌ایند.

 

فقر نظریه «رؤیاپنداری قرآن» از حیث شواهد و مستندات قرآنی موجب شده است برای اثبات این ادعا مطالب ناروا و غلط به قرآن نسبت داده شود، برداشت‌های تفسیری برخی مفسران و مفاد روایات نامعتبر، مفاد و مضمون آیات قرآن معرفی شود و آیات قرآن تحریف یا با ترجمه‌ مغلوط مستند این ادعا قرار گیرند.

 

آقای سروش در نوشتارهای سه گانه اخیر به مدعای خود مبنی بر رؤیاپنداری قرآن و ضرورت وانهادن تفسیر و تمسک به تعبیر و خوابگزاری در فهم قرآن، ملتزم نبوده و بارها و بارها به دلالت‌های لفظی آیات قرآن استناد کرده‌اند.

 

مقتضای «رؤیاپنداری وحی» نه تنها نفی امکان آگاهی از مفاد وحی ، بلکه انکار حجیت تعالیم و آموزه‌های پیامبر و بالاتر از آن امتناع رسالت است. مطابق این ادعا تنها راه ارتباط پیامبران با عالم قدس رؤیاهایی است که در عالم خواب می‌بینند و از درک معنای آن مطمئن نیستند. بنابراین نه به تعالیم و آموزه‌های آنان اطمینانی هست و نه می‌توانند و حق دارند دیگران را به پذیرش آن چه خود یافته‌اند یا فکر می‌کنند یافته‌اند، ملزم بدانند و نه دیگران دلیلی در پیروی از یافته‌های آنان دارند.

مقدمه: سابقه نظریه رؤیاپنداری قرآن

ماهیت و کیفیت وحی از دیرباز تا کنون همواره مورد توجه عالمان مسلمان بوده است. روایاتی که به موجب آن ها پیامبر(ص) در پاسخ به پرسش صحابه نحوه و کیفیت دریافت وحی را تشریح کرده است(سیوطی، اتقان، ۱: ۱۶۸) دلیل روشنی بر این حقیقت است که سابقه کنجکاوی در باره ماهیت و نحوه نزول وحی به دوران نزول قرآن می‌رسد. با این همه شاید شاه ولی الله دهلوی(۱۱۱۴ ق./۱۷۰۳ م. - ۱۱۷۶/۱۷۶۲) متفکر و عارف بزرگ مسلمان در شبه قاره هند شاید اولین کسی باشد که میان وحی قرآنی و رؤیا نسبتی برقرار کرده است.

 

دهلوی اگر چه در میان ما ایرانیان چندان شناخته شده نیست، اما او پدر تفکر اسلامی نوین در هند است. متفکران و مصلحان مسلمان سه قرن اخیر نظیر سید احمد خان، محمد اقبال، ابوالاعلی مودودی و خورشید احمد متأثر از افکار او هستند. اقبال او را نخستین مسلمانی می‌داند که ضرورت دمیدن روحی نوین در کالبد اسلام را حس کرد. (احیای فکر دینی دراسلام:‌۱۱۳) در ایران نیز به ویژه در دهه‌های اخیر شاهد حضور آراء او هستیم. در نظریات بحث انگیز مطرح شده از سوی نواندیشان طی سالیان اخیر در باره فقه و شریعت و کارکرد و نسبت آن با دین، مقاصد شریعت، ماهیت و امور ذاتی و عرضی دین و به عنوان جدیدترین نمونه مسئله وحی و نسبت قرآن با خداوند، می‌توان رد پای اندیشه‌های او را یافت. شرح افکار دهلوی و نقش و تأثیر آن بر اندیشه دینی معاصر در ایران را به مقاله مستقلی وامی‌گذاریم و در این فرصت تنها به بیان مختصری از عقیده او در باب نسبت وحی و رؤیا اکتفا می‌کنیم.

 

از جمله آثار ولی الله دهلوی کتابی کوچک اما بسیار مهم به زبان عربی است تحت عنوان « تأويل الأحاديث في رموز قصص الأنبياء ». او در این کتاب کوشیده است از امور شگفت انگیز و معجزات موجود در قصص انبیاء تفسیری باور پذیر به دست دهد. راهی که دهلوی برای این مقصود برگزیده است توسل به خواب و رؤیاست. به عقیده او تمام قصص قرآن و معجزاتی که در این قصص به پیامبران نسبت داده شده است، نظیر بیرون راندن آدم از بهشت و افکندن ابراهیم در آتش و اژدها شدن عصای موسی . .... از قبیل منامات و رؤیاست. او رؤیا را متعلق به عالم مثال می‌داند و براساس مبانی متافیزیکی خود در باره عالم مثال به عنوان عالمی واقعی و مستقل از ذهن، برای رؤیا واقعیتی در این عالم قائل است. به عنوان نمونه در تأویل داستان آدم و خروجش ازبهشت می‌گوید:«این همه خواب و رؤیاست و تعبیر‌آن این است که خداوند اراده کرده است که او خلیفه‌ای در زمین باشد و به کمال نوعی خود برسد، اما نهی او از خوردن میوه درخت ممنوعه و سپس وسوسه شیطان و پس از آن سرزنش و اخراج او، همگی تصویری است که خروج تدریجی او را از عالم مثال به عالم ناسوت به ذهن تقریب می‌کند. به عقیده دهلوی معجزات اموری نیستند که از هر حیث خارق عادت باشند. اگر خداوند بنا به تدبیری خارق عادتی را ظاهر می‌کند این امردر ضمن یک عادت و امر طبیعی اگر چه ضعیف و نادر محقق می‌شود. بنابراین معجزات قصص، صور مثالی و رؤیایی واقعیاتی هستند که در عالم طبیعت در قالب عادات طبیعی اگر چه نادر محقق می‌شوند. صوری که از جنس خوابند و نیازمند تعبیر. او به این ترتیب کلیه حوادث خارق عادت در قصص انبیاء را توجیه طبیعی و مادی می‌کند.

 

رؤیاپنداری وحی قرآنی در نظر دهلوی چنان که گفتیم مبتنی بر نگرش افلاطونی - عرفانی او به عالم مثال است. او مبانی نظری خود درباره عالم مثال را مشروحاً در این کتاب و نیز درمهم‌ترین و مشهورترین کتابش یعنی حجة الله البالغة بیان کرده است. براساس آن چه در کتاب اخیر آمده همه امور پیش از آفرینش در این جهان، درعالم مثال حقیقتی دارند. بنابراین وقتی اشیاء وجود می‌یابند، همان وجود مثالی هستند که تحقق خاص یافته‌اند.(حجة الله البالغه، ۱: ۷۹) رؤیا مربوط به عالم مثال است که فاقد ماده است. بنابراین حقایق در این عالم می‌توانند صوری شگفت انگیز داشته باشند. اما این امور شگفت‌انگیز از جمله رخدادهای اعجاز گونه قصص قرآن، وقتی از عالم مثال به عالم ناسوت تنزل می‌یابند بر روال عادت طبیعت تحقق می‌یابند. با این همه او رؤیا را تنها به آیات معجزات و امور شگفت‌انگیز محدود می‌کند و به مطلق وحی تعمیم نمی‌دهد. به دیگر سخن معتقد است حقیقت مثالی این رخدادها را در عالم به پیامبر نموده‌اند. از این رو آن ها به صورت مثالی خود در قرآن تصویر شده‌اند. وگرنه تحقق آن‌ها در عالم طبیعت، بسان دیگر امور تابع عادات و قوانین طبیعت بوده است.

 

با توجه به آشنایی دکتر سروش با آراء و آثار دهلوی می‌توان حدس زد که ایشان ایده «رؤیاپنداری وحی» را از دهلوی الهام گرفته و آن را به مطلق وحی تعمیم داده اند. در هر حال دهلوی براساس مشرب افلاطونی – عرفانی خویش و هستی‌شناسی خاصی که دستگاه اندیشه خود را برآن استوار کرده است، می‌تواند وحی را از سنخ رؤیا بداند؛ چه رؤیاها در این دستگاه با اعیان ثابته و به تعبیر دهلوی با ملکوت اعلی و حظیرة القدس نسبتی دارند و صرفاً اموری غیر واقعی و ذهنی یا پنداری تلقی نمی‌شوند. اما تمسک به رؤیا فارق از مبانی هستی‌شناختی افلاطونی – عرفانی آن، برای تبیین وحی، نتیجه‌ای جز تقلیل وحی به سطح توهم و پندار ندارد.

 

الف) بخش نخست:

اشکالات روش شناختی نظریه«رؤیاپنداری وحی»

 

نظریه رؤیا پنداری قرآن در بهترین حالت یک نظریه است. این نظریه به ما می‌گوید قرآن را به گونه‌ای متفاوت بفهمید. قرآن مجموعه روایات پیامبر از رؤیاهای رسولانه خویش است، بنابراین در پی تفسیر و تأویل آن نباشید، بلکه بکوشید آن را خوابگزارانه تعبیر کنید. اماهر نظریه

اولا باید با مفاهیمی روشن و بی‌ابهام عرضه شود تا امکان فهم صحیح آن فراهم آید.

ثانیاً بر مبانی برهانی استوار باشد تا باورپذیر گردد.

ثالثاً باید بتواند پدیده‌های حوزه مورد نظر را تبیین کند تا توانمندی خود را در صحنه عمل به اثبات برساند.

رابعاً از عهده اشکال‌ها و نقد‌هایی که برآن وارد می شود، برآید.

 

اما نظریه رؤیاپنداری قرآن در هر چهار ویژگی فوق با کاستی‌های غیر قابل اغماضی روبروست.

 

۱- ابهام‌ در مفاهیم

ابهام در مفاهیم از همان آغاز سخن با این نظریه همراه است. آقای سروش شرح ایده «رؤیاپنداری قرآن» را با این سخن آغاز می‌کند: «در عنوان مقال آوردم که «محمّد(ص) راوی رویاهای رسولانه» است. از یکایک این واژگان مراد ویژه‌ای دارم که یکایک باز می‌گویم»

 

طبیعتاً خواننده انتظار دارد با تعاریف روشنی از مفاهیم «روایت» و «رؤیا» و «رسالت» روبرو شود. اما این انتظار بیهوده است. سروش ابتدا در تبیین معنای «روایت» مدعی می‌شود «محمّد(ص) راوی است، یعنی مخاطب و مخبر نیست. چنان نیست که مخاطب آواهایی قرار گرفته باشد و در گوش باطنش سخنانی را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشند، بل محمّد (ص) روایتگر تجارب و ناظر مناظری است که خود دیده است و فرقی است عظیم میان ناظر راوی و مخاطب خبر. به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی است، بل او خدا را به صفت وحدت خود دیده و شهود کرده و روایتش از این مشاهده را با ما به زبان خود باز می‌گوید.» و برای تبیین روایت‌گری محمد و اثبات آن به سه نمونه از آیات قرآن استناد می‌کند. ما در بخش سوم به بررسی این سه نمونه خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که نه تنها دلالتی بر ادعای ایشان ندارند، بلکه ناقض آن هستند. اما این سه نمونه از حدود ۶۲۰۰ ایه قرآن تمام تلاشی است که برای اثبات راوی بودن پیامبر شده است و خواننده باید با مطالعه همین سه نمونه بپذیرد که قرآن روایت محمد است.

 

نقص و نارسایی در تعریف و تبیین «مراد ویژه» سروش از واژه «رؤیا» از این هم آشکارتر است. آقای سروش تعریف روشنی از رؤیا ارائه نمی دهد، از مبانی هستی‌شناختی و فلسفی مورد قبول خود در رؤیا هیچ سخنی به میان نمی آورد و تنها به بیان افسوس از عدم درک اهمیت رؤیا در این روزگار بسنده می‌کند: «دریغا که ما در عصری زندگی می‌کنیم که رؤیا اهمیت پیشین و دیرین خود را از دست داده ‌است، با شنیدن واژۀ رؤیا آدمیان به یاد خواب‌های آشفته و پریشان می‌افتند و همه را چنین می‌انگارند. این جفای بزرگی بر حقیقت است. رؤیا برای گفتن ناگفتنی‌ها و نمودن نانمودنی‌هاست» و در ادامه برای تبیین مراد خویش از رؤیا و اثبات کاشفیت آن از امر واقع، خواننده را به شهود شخصی خود ارجاع می‌دهد: «آدمیی نیست که خوابی ندیده باشد و رؤیا را در عمرخود بارها نیازموده و از تلخ و شیرین آن بی‌خبر باشد. لذا همه کس با رجوع به رویاهای خود می‌تواند چیزکی از آنچه بررسولان و عارفان در خلوت مراقبه و در اعماق مکاشفه و در حضرت خیال و در عالم مثال می‌رفته است، دریابد و کامل را با ناقص قیاس کند و بویی از آن بوستان مستور ببرد» و سپس با چند بیت شعر ازمولانا کار اثبات مبانی نظری رؤیا را به پایان می‌برد و خواننده باید با خواندن همین مجموعه، معنا و مبانی نظری رؤیا را از دید صاحب نظریه «رؤیاپنداری قرآن» دریابد و قانع شود که رؤیا کاشفیت از امر واقع می‌کند و یکی از راه‌های درک حقایق است.

 

شاید گمان شود دکتر سروش مبانی متافیزیکی عرفا و فیلسوفان مسلمان در باره رؤیا را مستند ایده «رؤیاپنداری قرآن» قرار داده و از این رو خود را بی‌نیاز از شرح و بیان آن دانسته است، کما این که می‌گوید: «ضمناً در گزیدن واژۀ رؤیا، خروجی از دایره سنّت هم صورت نبسته است. عارفان که از «کشف تامّ محمّدی» سخن گفته‌اند، اشارت به دریافتی اشراقی و ابرآگاهانه و فوق حسّی و رؤیایی داشته‌اند. از پیامبر هم آورده‌اند که رؤیای صادق یک جزء از چهل‌وشش جزء نبوت است»، اما چنین گمانی صحیح نیست. توضیحات دیگر ایشان نشان می‌دهد که استناد او به «کشف تام محمدی» عارفان تنها برای تشفی خاطر مخاطبانی است که دلبسته متافیزیک فلسفه و عرفان کلاسیک هستند، زیرا به صراحت می‌گوید مبانی هستی‌شناسانه فیلسوفان و عارفان در باره وحی و الهام و رؤیا را «مبهم»، «دست و پاگیر»، «مفاهیمی کهن» و مبتنی بر «متافیزیکی هولناک» می‌داند.

 

آقای سروش پس از ذکر نمونه‌های سه گانه از آیات قرآن در اثبات روایتگری پیامبر و ادعای این که پیامبر خود شاهد و راوی این صحنه‌ها بوده است، با طرح یک پرسش و پاسخ تکلیف خواننده را با مفهوم «رؤیا» روشن می‌کند: «این نظاره‌ها و مشاهده‌ها در کجا رخ داده است؟ پاسخ: در رؤیا» مطالب بعدی جملگی در باره تفاوت رؤیا با حقیقت و مجاز است.

 

خلاصه آن که معلوم نیست نظریه «رؤیا پنداری قرآن» بر چه تعریفی از «رؤیا» و با کدام مبانی هستی‌شناسانه و معرفت‌شناسانه استوار است. اما مطلب به همین‌جا ختم نمی‌شود. خواننده برای درک معنای گزاره «محمّد (ص) راوی رویاهای رسولانه»همچنان در انتظار است تا در یابد مقصود از «رسالت» در این گزاره چیست. بدیهی است تحویل «وحی» به «رؤیا» و تقلیل قرآن به مثابه مجموعه‌ سخنان خداوند که جبرئیل آن را بر قلب پیامبر نازل کرده است، به «خوابنامه‌» ای که محمد روایتگر آن آست، مفهوم رسالت و پیامبری را زیر و رو می‌کند. بنابراین خوانند مشتاق است آقای سروش همان گونه که خود گفته است «مراد ویژه» ‌خویش را از «یکایک واژگان» عبارت « محمد راوی رؤیاهای رسولانه» بازگوید تا روشن شود از «رؤیاهای رسولانه» و اساساً از «رسالت» چه معنایی مراد کرده است، اما این انتظار بیهوده است. مقاله به پایان می‌رسد بدون این که در باره مفهوم «رسالت» در این نظریه توضیحی داده شود.

 

۲- برهان ناتمام

از نارسایی‌ها و ابهام‌های مفهومی نظریه «رؤیاپنداری قرآن» که بگذریم، در نوشتارهای سه گانه دکتر سروش هیچ دلیل عقلی و یا نقلی در اثبات این نظریه ارائه نشده است. بیان معضلات و تناقضات ظاهری که نظریه رقیب با آن مواجه است- و ما پس از این به برخی از آن ها اشاره خواهیم کرد- تنها مستندات ارائه شده در اثبات ادعای «رؤیا پنداری قرآن» است. روشن است که اتکای به تناقضات نظریه رقیب به کار اثبات یک نظریه نمی‌اید و نظریه را به سطح ادعایی غیر مستند و تلاش مدعی را به سطح «جدل» به منظور «اسکات خصم» تنزل می‌دهد. آن تناقضات حتی اگر ثابت هم شوند تنها نارسایی نظریه رقیب را ثابت می‌کنند.

 

به عنوان مثال آقای سروش در اثبات رؤیا بودن قرآن، به وجود امور شگفت انگیز و خارق العاده در قرآن نظیر «رانده شدن شیاطین از آسمان با شهاب‌های آسمانی»، ‌یا «آفرینش اسمان در شش روز» و ... استناد می‌‌کند، اما طبیعی است اثبات این ادعا دلیلی بر صحت ادعای «رؤیا پنداری قرآن» نیست، زیرا همواره می‌توان نظریه دیگری مطرح کرد که ضمن تأیید سازگاری وحی قرآنی با منطق بیداری، عاری از چنین معضلاتی باشد. چنان‌که چنین نظریاتی مطرح شده است. ایشان خود در جایی دیگر وجود امور شگفت‌انگیز و خارق العاده در قرآن را به کمک سمبولیسم و زبان مجاز و کنایه توجیه کرده‌اند و از وجود این امور در قرآن بالضروره خوابنامه بودن قرآن را نتیجه نگرفته‌اند.(جایگاه تمثیل و نماد در تعالیم ادیان الهی، آذر ۸۹، وب سایت عبدالکریم سروش)

 

۳- ناتوانی در تطبیق

از دیگر نارسایی‌های روش شناختی در نوشتارهای سه گانه اخیر سروش این است که توانمندی این نظریه در تطبیق و تبیین انواع آیات و خطاب‌های قرآنی به نمایش گذاشته نشده است. در نوشتارهای مذکور تنها ازآیات ناظر به امور شگفت‌انگیز و خارق العاده سخن رفته و ادعا شده که منطق این آیات منطق رؤیاست و وجود امور متناقض و خارق العاده در این آیات براساس منطق رؤیا توجیه پذیر است. اما - صرفنظر از این که امور خارق العاده غیر از امور متناقض است و تناقض حتی در رؤیا نیز ناممکن است-، روشن است قرآن حاوی انواع آیات در موضوع‌ها و زمینه‌های اخلاقی، اعتقادی، هستی‌شناختی، فقهی ، تاریخی و ... است. باید توانمندی این نظریه را در توجیه همه انواع آیات و خطاب‌های قرآنی سنجید و ثابت کرد نظریه مذکور قادر به تبیین معانی همه انواع این آیات است. دکتر سروش که ظاهراً خود به خوبی واقف است مدعای وی در تطبیق بر آیات اجتماعی، سیاسی و تاریخی و اخلاقی و ... توان رقابت با نظریات رقیب را ندارد، می‌گوید: «متن مقدّس قرآن را از دو سر می‌توان خواند: یکی از سرِ غیب و دیگری از سر شهادت. وقتی سخن از نادیده‌هاست (فرشته، قیامت، شیطان، جنّ، عرش، میزان و...)، بیان قرآن چنان تصویری و هنری می‌شود که رؤیایی ندانستنش، دشوار است. و وقتی سخن از دیدنی‌ها و امر و نهی‌هاست، بیانش چنان با عالم بیداری پهلو می‌زند که خواب را از چشم می‌رباید و بیداری را به جای خواب می‌نشاند. قاطبۀ مفسرّان، خواندن قرآن را از سر شهادت آغاز کردند و چنان مفتون «قُل‌ها» و خطابات و فرمان‌های قرآنی شدند که بر غیب هم، رنگ شهادت زدند و زبان تصویر را به زبان تشریع فروختند و بر همه حکم واحد راندند. اینجا هم فقه راهزنی کرد و سلطۀ گفتمانش، قرآن را در کام کشید.» اما اولاً مگر زبان تصویر منحصر در زبان خواب است؟ و ثانیاً مگر آیات قرآن منحصر دردو گونه امور نادیده (فرشته و قیامت و شیطان ...) و احکام فقهی است؟ اگر نظریه «رؤیا پنداری قرآن» در تبیین و توجیه آیات ناظر بر«نادیده‌ها(فرشته، قیامت، شیطان، جنّ، عرش، میزان و...)» از نظریه رقیب توانمند تر باشد -که البته چنین نیست و ما بعداً در این باره سخن خواهیم گفت-، در تبیین و توجیه بخش عظیمی از آیات قرآن که ناظر بر اخلاق و عقاید و نیایش و مناسبات اجتماعی و واقعیات سیاسی اجتماعی دوران دعوت نبوی و زیست جهان مشرکان و خطاب‌های به پیامبر و مؤمنان و مشرکان و .... است، ناتوان‌تر از نظریه رقیب است و برای توجیه و تطبیق، ناگزیر از به تأویل بردن بخش عظیمی از آیات است.

 

***

ب) بخش دوم:

نقد نظریه «رؤیاپنداری قرآن»

 

۱- بی‌اعتنایی به واقعیات تاریخی.

یکی از نارسایی‌های برخی نظریات در باره قرآن در حوزه نواندیشی دینی این است که تنها دغدغه تطبیق و سازگاری با متن قرآن دارند و حتی گوشه چشمی به واقعیات تاریخی ندارند و نیازی به تطبیق و توجیه واقعیات تاریخی نمی‌بینند و به سکوت ازکنار آن می‌گذرند (۱) برخی از این نیز پا را فراتر گذارده با تحریف بدیهی ترین واقعیات تاریخی در تطبیق و توجیه مدعای خود می‌کوشند (۲). نظریه «رؤیاپنداری قرآن» در ویژگی بی اعتنایی به واقعیات تاریخی با این نظریات شریک است.

 

قرآن وحی است اما در شرایط متغیری طی بیست و سه سال نازل شده و با واقعیات اجتماعی-تاریخی - فرهنگی مختلف در آمیخته است. آورنده‌ای داشته است و مخاطبانی و این هر دو درکی از این وحی داشته‌اند. آورنده قرآن علاوه بر ابلاغ، وظیفه تبیین آن را نیز بر عهده داشته است. از این رو محل رجوع پیروان خود در فهم و تبیین مفاهیم قرآن بوده است. او دست‌پروردگان و یارانی نیز داشته است که تعالیم قرآن را از او آموخته‌اند و محل رجوع دیگران بوده‌اند (اصحاب). تاریخ هرگز نقل نکرده است که محمد (ص)آیات قرآن را به هنگام شب و یا استراحت و خواب دریافت می‌کرده است بلکه برعکس، قرآن پژوهان از دیرباز حتی آیات قرآن را از حیث شرایط و زمان نزول تقسیم بندی کرده‌اند به برهان زرکشی و اتقان سیوطی مراجعه کنید که چگونه آیات قرآن را به «حضری و سفری و لیلی و نهاری و حربی و سلمی...»(سیوطی، الاتقان، ۱، نوع دوم الی ششم: ۸۵-۱۰۵)(۳) تقسیم کرده‌اند.

 

در سراسر چند شماره نوشتارهای سروش حتی یک جمله ویک سند معتبر تاریخی به دست داده نشده است که یکی از صحابه یا امامان و دست پروردگان پیامبر و مخاطبان اولیه وحی و پیش و بیش از همه خود آورنده قرآن مدعی و معترف به خوابنامه بودن قرآن و روایتگری آن باشد. یکبار پیامبر در برابر پرسش‌های فراوان یارانش نگفته است که اینها را من در خواب می‌بینم و باید آن‌ها راخوبگزاری و تعبیر کرد. هیچ‌گاه مدعی نشده است که الفاظ قرآن را کنار بگذارید درگیر دلالت‌های الفاظ آن نباشید زیرا از جنس خوابند و نیازمند تعبیر. هیچ گاه مدعی نشده است قرآن روایت من است از خواب‌هایی که دیده‌ام. بلکه همواره اصحاب و پرسش‌گران از معنای یک آیه را به آیات دیگر ارجاع داده‌است. و یا در توجیه عملی و پاسخ به پرسشی آیه‌ای را شاهد آورده است. تمامی یاران پیامبر به همین شیوه عمل کرده‌اند. وسواس شدید پیامبر و یارانش به حفظ الفاظ قرآن و واکنش شدید نسبت به هرگونه تصرفی در آن و تلاش وسواس گونه در جمع‌آوری و حفظ آن همگی واقعیاتی تاریخی هستند که اعتبار ادعای «رؤیاپنداری قران» را مخدوش می‌کنند. اگر قرآن خوابنامه است و نباید در پی دلالت الفاظ آن بود چه ضرورتی به این همه تلاش و وسواس برای حفظ الفاظ آن؟ خواب یوسف اگر با الفاظ دیگری در قرآن ثبت می شد و مثلاً به جای یازده ستاره و ماه و خورشید ، یازده ماه و زحل و ناهید هم گفته می‌شد همان خواب بود و همان تعبیر را داشت. خواب فرعون اگر به جای هفت گاو فربه وهفت گاو لاغر، هفت شیر و هفت شتر بود باز همان تعبیر را می‌توانست داشته باشد. پس چه نیاز به ضبط و ثبت و حفظ الفاظ قرآن؟ هیچ نظریه‌ای در باره قرآن نمی‌تواند این واقعیات را نادیده بگیرد و چنان سخن بگوید که این همه گویی اساساُ وجود نداشته اند و قرآن به مثابه کتابی یکباره از آسمان به دامن بشریت افتاده است و گذشتگان به خطا برای فهم آن به تفسیر و تأویل متوسل شده‌اند درحالی که قرآن یک خوابنامه بود و نیازمند خوابگزاری و تعبیر.

 

۲-رؤیا در قرآن

مطابق آیات قرآن پیامبر موظف به ابلاغ وحیی است که از جانب خداوند دریافت می‌کند. قرآن به او تأکید کرده است که به مخاطبانش بگوید بشری مانند آن‌ها است و تنها وجه تمایزش این است که به او وحی می شود «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَي»(كهف: 110) بدیهی است وجه تمایز پیامبر از دیگران مشاهده رؤیای صادقه در خواب نبود، زیرا بسیاری از انسان‌ها تجربه مشاهده رؤیا را دارند و از این نظر میان پیامبران و غیر پیامبران تفاوتی نیست. برخلاف نظر آقای سروش به او وحی می شده که به دیگران بگو خدا و معبودشان یکی است «قُلْ إِنَّما يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِد»(انبياء:108 )

 

قرآن علاوه بر وحی از رؤیا نیز سخن گفته است. این دو واژه در قرآن به دو معنای مختلف به کار رفته‌اند. تفاوت این دو برای مخاطبان اولیه وحی کاملاً روشن بوده است. پیامبر هرگز به مسلمانان نگفت که قرآنی که به او وحی می‌شود رؤیاهای اوست، بلکه گفت: «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏» (نجم: 4) اما آن هنگام که در رؤیا دید که به همراه مسلمانان حج می‌گزارد به آنان گفت که در رؤیا چنین دیده است. قرآن به روشنی این ماجرا را نقل می‌کند«لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَريباً» (فتح:27) (همانا خدا خواب پيامبرش را بحق راست آورد- كه اگر خداى خواهد هر آينه به مسجد الحرام درخواهيد آمد، در ايمنى و سر تراشيده و كوتاه موى، بى آنكه بيمى داشته باشيد. پس مى‏دانست آنچه شما نمى‏دانستيد- از صلاح كارتان در صلح حديبيه- و جز اين [براى شما] فتحى نزديك قرار داد) این آیه گزارش خوابی است که پیامبر دیده بود. اما خود این آیه چنان که پیداست رؤیا نیست، بلکه وحی قرآنی و گزارش خداوند از رؤیای پیامبر است. چنان که پیداست قرآن از رؤیای پیامبر به صراحت به عنوان «رؤیا» یاد می‌کند و وحی و رؤیا در قرآن به یک معنا به کار نرفته‌اند. به دیگر سخن نمی‌توان در این آیه به جای «رؤیا» کلمه «وحی» را نشاند و آن را چنین ترجمه کرد:‌(همانا خداوند وحی پیامبرش را به حق راست آورد...) کما این که در آیه «...ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتي‏ أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزيدُهُمْ إِلاَّ طُغْياناً كَبيراً»(اسراء: 60) نمی‌توان به جای واژه «رؤیا» واژه «وحی» را نشاند و آن را چنین ترجمه کرد: (...ما وحیی را که نشانت دادیم جز فتنه‌ای برای مردم قرار ندادیم...) تفاوت معنایی این دو واژه در قرآن چنان روشن است که تنها در رؤیا می‌توان آن ها را به جای یکدیگر نشاند!!

 

۳- ادعایی ابطال‌ناپذیر

مطابق ادعای «رؤیاپنداری قرآن»: «محمّد (ص) روایتگر تجارب و ناظر مناظری است که خود دیده است و فرقی است عظیم میان ناظر راوی و مخاطب خبر. به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی است، بل او خدا را به صفت وحدت خود دیده و شهود کرده و روایتش از این مشاهده را با ما به زبان خود باز می‌گوید.»

مطمئن‌ترین راه در اثبات یا رد این گزاره‌ها رجوع به قرآن است تا ببینیم آیا به راستی به محمد و دیگر پیامبران گفته شده است که بروند به مردم بگویند خداوند یکی است و معادی درکار است، یا گفته نشده است؟ اگر چنین راهی باز باشد اوردن موارد نقض این ادعا در قرآن به غایت سهل است. از جمله این آیات:‌ «يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاتَّقُونِ» (نحل: 2)(فرشتگان را با روح- فرشته بزرگوارى كه همراه وحى است- به خواست و فرمان خويش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد فرو مى‏فرستد كه [مردم را] بيم دهيد كه خدايى جز من نيست پس، از من پروا داشته باشيد.) و «رَفيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ» (غافر: 15)(بلندكننده پايه‏ها- يا داراى پاي‏هاى بلند- است، خداوند عرش كه از فرمان خويش بر هر يك از بندگانش كه بخواهد روح- وحى يا فرشته وحى- را مى‏افكند- القاء مى‏كند- تا [مردم را] از روز ديدار- روز رستاخيز- بترساند ) و یا سوره‌ای که هر مبتدی آن را از حفظ است « قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ .اللَّهُ الصَّمَدُ . لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ . وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ» اما سروش راه را بر این موارد نقض می‌بندد و می‌گوید هرجا در قرآن می‌بینید کسی به پیامبر خطاب می‌کند که بگو یا بکن، آن کس خود پیامبراست که در خواب به جای فرشته وحی می‌نشیند و یا به جای خدا.

 

در اینجا ما با یک خلط آشکار میان دو امر مواجهیم. یکی این که آیا در قرآن آیاتی هست که به پیامبر/ پیامبران گفته باشد برو/بروید به مردم چنین و چنان بگو/بگویید و دیگری توجیه و تبیین حقیقت معنای این خطاب‌ها. چنان که از آیات فوق به دست می‌آید در این که در قرآن چنین خطاب‌هایی وجود دارند تردیدی نیست. اما ادعای«رؤیاپنداری قرآن» این خطاب‌ها را توجیه می‌کند و به ما می‌گوید آن‌ها را مطابق منطق رؤیا بفهمید. آن ها را سخن خداوند و جبرئيل به پیامبر ندانید، بلکه چنین بفهمید که این خود پیامبر است که مطابق منطق رؤیا گاه برجای خداوند می‌نشیند و گاه به جای جبرئیل و خود را مورد خطاب قرار می‌دهد، زیرا: «ازپیش خود به پیش خود شدن، و با خود سخن گفتن، و خود را دیگری پنداشتن، و سخن خود را از دهان دیگری شنیدن، و... از شگفتی‌های عالم رؤیا است»، اما به چه دلیل باید این توجیه را پذیرفت؟ و خطاب‌های قرآنی و موارد فراوان «قل»های قرآن را به تأویل برد و نوعی «از پیش خود به پیش خود شدن و با خود سخن گفتن ...» دانست؟

 

«رؤیاپنداری قرآن» در بهترین حالت یک نظریه است و هر نظریه لاجرم باید در سیاقی ابطال‌پذیر بیان شود. بدین معنا که همواره باید راه ابطال و نقض آن مفتوح باشد تا در صورت خطا بودن بتوان بطلان آن را نمایاند. اما صاحب این نظریه با بستن تمامی راه‌ها، ادعای خود را به نظریه‌ای ابطال ناپذیر تبدیل کرده است. او به ما می‌گوید به خطاب‌ها و ضمایر قرآن توجه نکنید زیرا منطق رؤیا با منطق بیداری تفاوت دارد. در رؤیا ممکن است انسان به جای دیگری بنشیند و دیگری را به جای خود بنشاند، به جای خدا و فرشته سخن بگوید... بنابراین حتی نص و ظاهر و منطوق و مفهوم آیات قرآن نیز که آشکارا ناقض ادعای«رؤیاپنداری قرآن» است، نمی‌تواند مستند و شاهد نقض آن باشد. اکنون باید پرسید اگر موارد آشکار نقض در نص و ظاهر و منطوق و مفهوم قرآن و نیز در سیره پیامبر و واقعیات تاریخی و فهم و درک مخاطبان وحی در عصر نزول و ... هیچ‌یک ناقض این نظریه محسوب نمی‌شوند، صاحب این نظریه در چه صورتی و چه اتفاقی اگر بیفتد بطلان نظریه خود را می‌پذیرد؟

 

طرح ادعاها و نظریاتی که برای اثبات و یا دفاع از آن نیازی به تبیینی معقول خردپسند واقعیات تاریخی و سیره پیامبر و شواهد متنی و سیاقی نباشد، امر چندان دشواری نیست. به سادگی می‌توان در تبیین پدیده‌ وحی ده‌ها طرح و ایده ابطال‌ناپذیر مطرح کرد. کما این که چنین کرده‌اند. فرض کنید کسی مدعی شود محمد و اساساً عموم پیامبران با موجودات فضایی دارای تمدن و آگاهی‌ها و توانمندی‌های فراتر از بشر دوران خود رابطه داشته‌اند، یا خود موجودی فضایی و ساکن کرات دیگر بوده‌اند و به زمین آمده‌اند و با استفاده از توانمندی‌ها و تکنولوژی‌های پیشرفته، کارهایی خارق العاده انجام داده‌اند که در نگاه انسان‌های معاصر خود جز معجزه معنایی نمی‌توانسته داشته باشد، آنان را به پیروی از خود قانع کرده‌اند. مگر چنین ادعاهایی مطرح نشده است؟ اما این ادعاها تنها به این دلیل که کوشیده‌اند با نفی و انکارواقعیات و شواهد انکارناپذیر تاریخی و متنی، خود را به صورت ادعاهایی ابطال‌ناپذیر ارائه کنند، از سطح داستان‌هایی تخیلی که تنها به کار سرگرمی عوام می‌آید فراتر نرفته و در محافل علمی هرگز جدی گرفته نشود.(۴)

 

                                                                        پایان قسمت اول

 

توضیحات

--------------------------------------------

۱- به عنوان نمونه به سلسله مقالات «قرائت نبوی از جهان» نوشته استاد محترم آقای دکتر شبستری مراجعه کنید. ایشان در مقاله «انسانیت کلام قرآنی و حقیقت تجربه محمدی؛ قرائت نبوی از جهان(۱۴)» در باره مفهوم وحی و حقیقت قرآن می‌فرمایند: «...می‌توانیم از معنای لغوی «وحی» استفاده کنیم که چنین است «الاشارة الخفیة السریعة» (اشاره پنهانی شتاب دار). ظاهراً آنچه حامل رساندن آن حقیقت واحد به پیامبر می‌شده سلسله‌ای از اشارات پنهانی شتاب دار بوده است.....به نظر می‌رسد آن اشارات پنهانی و شتاب دار که به محمد می‌رسیده و همه آن‌ها این حقیقت واحد را بر او آشکار می‌ساخته که «خدای شما خدای یگانه» است، همان تجربه‌های آیات خدا دیدن همه پدیدارهای جهان بوده است (اعم از طبیعت، تاریخ، انسان و جامعه)؛ پدیدارهای جهان برای وی نمودهای پویا و نوشونده و جاندار و زباندار «خداوند» تجربه می‌شدند.»

به دیگر سخن وحی چیزی جز فهم و تجربه شخصی پیامبر از پدیده‌های جهان هستی و تفسیری که او از این پدیده‌ها داشته نیست. تفسیر پدیده‌ها و آیات جهان هستی درنظر محمد این بوده که «خدای شما خدای یگانه است» البته در قرآن آیاتی نیز هست که تفسیر پدیده‌های جهان نیست؛ مثل آیات اخلاقی، آیات احکام، مثل مجازات مشرکان معانددر روز قیامت،مثل توصیف قیامت و بهشت و دوزخ و ... به نظر آقای شبستری این آیات اوامر و نواهی خود پیامبر است: «آنچه در بارۀ متن قرآن گفتم معنایش این نیست که همه آیات قرآن، خواندن نمودهای خداوند در جهان است. در قرآن آیات زیادی وجود دارد که خواندن پدیدارهای جهان نیست. مثلاً آیات احکام قرآن خواندن پدیدارهای جهان نیست. این‌ها اوامر و نواهی آن پیامبر است که چون حاکم شد به تنظیم امور اجتماعی بر مبنای اخلاق نبوی پرداخت»

بی شک چنین تبیینی از وحی نه با صدها آیات قرآن که سخن از نزول وحی و اوامر و خطاب‌های خداوند با پیامبر حکایت می‌کنند، سازگاری دارد و نه با سیره پیامبر و واقعیات و گزارشات تاریخی مستند . آقای دکتر شبستری در این باره می‌فرمایند: « برخی از منتقدان می‌گویند در متن قرآن درباره تجربه محمدی تعبیراتی آمده که اجازه نمی‌دهد آن متن را قرائت نبوی از جهان بدانیم. در اینجا تنها به چند سخن عمده آنها اشاره می کنم. می‌گویند اولاً در مواردی از متن قرآن گوینده‌ای بالاتر از محمد و خارج از افق و زیست جهان وی با او سخن می‌گوید و گاهی به او خطاب می‌کند که چنین یا چنان بگو. ثانیاً بارها آن مقام بالاتر از محمد در متن قرآن می‌گوید بر محمد «کتاب» نازل شده و منظور از کتاب همین متن قرآن است و ثالثاً همان مقام بالاتر می‌گوید ما بر تو «قرآن» را «نازل» یا «وحی» کردیم، رابعاً تمام تعبیرات مشتق از ماده نزل (انزال، تنزیل و مانند این‌ها) که در متن قرآن به کار برده شده نشان می‌دهد این متن از عالم دیگری آمده است....اولاً هیچگاه نمی توان از اینکه در یک متن، کسی از مقامی بالاتر از مقام نویسنده به او خطاب می‌کند به دست آورد که آن خطاب کننده واقعاً کسی است غیر از خود نویسنده » به عبارت بهتر آقای شبستری می‌فرمایند در نقض و رد نظر ایشان در باره وحی نمی‌توان به قرآن و سخن پیامبر استناد کرد، زیرا این موارد نقض در قرآن - از نظر ایشان - ادعای انسانی است که گوینده قرآن است و اگر او تصور می‌کرده خداوند با او سخن می‌گوید، ما ملزم به پذیرش این تصور و ادعا نیستیم. وقتی سخن خداوند و پیامبر بی‌اعتبار است، تکلیف مستندات تاریخی روشن است.

 

۲- در دو مقاله «قرائت رادیکال و اعتدالی از نظریه گفتاری بودن وحی» و «نظریه وحی گفتاری و مصحف:تطبیق یا تحمیل» که به ترتیب مورخه ۱۲ بهمن ۹۱و ۲۵ اردیبهشت ۹۲ در نقد نظریه وحی گفتاری در پایگاه جرس منتشر شد نشان دادم که طرفداران این نظریه چگونه برای اثبات نظر خود مبنی بر از دست رفتن وحی در قرایند تبدیل وحی گفتاری به مصحف، روشن‌ترین رخدادهای تاریخی را نادیده می‌گیرند و بل تحریف می‌کنند.

 

۳- سیوطی در اتقان پس از گزارش آیات مکی و مدنی به معرفی انواع آیاتی پرداخته است که در شب، روز، در سفر، در غیر سفر، در شرایط جنگ، در شرایط صلح و ... نازل شده‌اند. مقصود ما تأیید گزارشات در باره زمان نزول هر آیه نیست، بلکه مقصود این است که این تقسیم بندی‌ها آشکارا گویای این حقیقت‌است که آیات قرآن در خواب بر پیامبر مکشوف نمی‌شده و قرآن نمی‌تواند رؤیای پیامبر یا روایت رؤیای پیامبر باشد.

 

۴- اریک فون دنیکن در کتاب ارابه خدایان مدعی است تکنولوژی‌هایی که تمدن‌های باستانی از آن برخوردار بودند نه ساخته بشر بلکه ارمغان انسان‌های فضایی برای زمین‌‌اند. به ادعای او در این کتاب، انسان‌های باستان موجودات این موجودات فضایی را خدایان خود تصور می‌کردند و دین نیز همچون تکنولوژی‌های تمدن‌های باستان رهاورد و ساخته انسان‌ها ی کرات آسمانی برای بشر زمینی بوده است. او برای اثبات ادعای خود به بررسی برخی آثار تاریخی و عهد عتیق می‌پردازد و تفسیر متناسب با ادعای خود از آن‌ها به دست می‌دهد . کتاب ارابه خدایان با ترجمه‌های مختلف در ایران منتشر شده است. ازجمله نگاه کنید به: فون دنیکن، اریک. ارابه خدایان. ترجمهٔ محمدعلی نجفی. نشر اندیشه، ۱۳۵۸.

 

 

 

نقد نظریه «رؤیاپنداری قرآن»(۲)

 ***

 

خلاصه قسمت اول

- سابقه نظریه «رؤیاپنداری قرآن» ظاهراً به شاه ولی الله دهلوی می‌رسد. او معجزات قصص انبیاء در قرآن را از جنس خواب و متعلق به عالم مثل می دانست و معتقد بود تحقق این معجزات در عالم طبیعت تابع قوانین و عادات طبیعت بوده است. به نظر می‌رسد دکتر سروش ایده «رؤیاپنداری وحی» را از دهلوی الهام گرفته و آن را به مطلق وحی تعمیم داده اند. اما ایده رؤیاپنداری قرآن/وحی اگر بر اساس دستگاه متافیزیک افلاطونی‌عرفانی (صرفنظر از درستی یا نادرستی این دستگاه)، می‌تواند تبیینی از وحی به عنوان یک واقعیت به دست دهد، تمسک به رؤیا فارق از مبانی مذکور، نتیجه‌ای جز تقلیل آن به سطح توهم و پندار ندارد.

- ایده «محمد راوی رؤیاهای رسولانه» در سطح مفهومی بسیار مبهم و غیر شفاف است و مشخص نیست مفاهیم «رؤیا»، «روایت‌گری» و «رسالت» در آن دقیقاً با چه تعاریفی به کار رفته است.

- در اثبات این ادعا هیچ استدلال و برهانی ارائه نشده است و تنها با ذکر نمونه‌هایی از حوادث شگفت‌انگیز و خارق عادت در قرآن ادعا شده است نظریه رقیب از تبیین و توجیه این امور به عنوان اموری که در عالم و اقع رخ داده‌اند ناتوان است و براین اساس نتیجه گرفته شده که ظرف تحقق این امور جز خواب و رؤیا نمی‌تواند باشد.

- نظریه «رؤیاپنداری قرآن» با واقعیات تاریخی، سخنان پیامبر و تعامل مخاطبان وحی با قرآن آشکارا ناسازگار است. پیامبر هرگز مدعی نشد آن چه به او وحی می شود رؤیاهای اوست. هرگز نگفت به جای تأمل در معانی الفاظ وحی به خوابگزاری و تعبیر آن بپردازید، این گونه نبود که آیات قرآن همواره در حالت خواب یا استراحت بر پیامبر نازل شود.

- واژه‌های «وحی» و «رؤیا» در قرآن به معانی کاملاً مختلف به کار رفته‌اند. قرآن مهم‌ترین و بلکه تنها تفاوت پیامبر با انسان‌های دیگر را در وحیی می‌داند که به او می‌شود. وگرنه پیامبر و دیگران در مشاهده رؤیا تفاوتی با یکدیگر ندارند. قرآن از رؤیای پیامبر نیز خبر داده و هرگز از آن تعبیربه وحی نکرده است - نظریه «رؤیاپنداری قرآن» به صورتی ابطال‌ناپذیر مطرح شده است. به گونه‌ای که هیچ شاهد نقیضی در متن و سیاق قرآن و هیچ واقعیت تاریخی ناقضی را نافی خود نمی‌داند. بنابراین فاقد اعتبار علمی است. شایسته است آقای سروش مشخص کنند در چه صورت و اگر چه اتفاقی رخ دهد،‌ نقض و ابطال ادعای خود را می‌پذیرند.

 

***

 

اکنون ادامه بحث:

 

۴- نگرش انتزاعی به قرآن.

 دکتر سروش با ذکر یکی دو نمونه کوشیده‌ است ثابت کند قرآن متنی پریشان و در هم ریخته است و این پریشانی و درهم ریختگی خود قرینه‌ای بر خوابنامه بودن قرآن است. زیرا حوادث در عالم رؤیا عموماً پریشان و فاقد نظم و ارتباط حاکم بر حوادث عالم بیداری هستند.اما نیک می‌دانیم قرآن کتابی است که ظرف بیست و سه سال همپای حوادث، واقعیات و تحولات پیرامون خود برپیامبر نازل شده و تکوین یافته است. در این کتاب از جنگ و صلح و پرسش از عادت ماهانه و اهله و ظهار و ذوالقرنین و روح و شرک و از توحید و نقد بت‌‌پرستی و مسائل اخلاقی و...هریک به مناسبتی و سببی سخن رفته است و به بهانه همین مناسبت‌ها عالی‌ترین تعالیم توحیدی و نحوه زیست توحیدی را به مخاطبان خود ارائه کرده است. بنابراین هر سوره و مجموعه‌ای از آیات، ناظر به حادثه‌ای، پرسشی و واقعیتی در محیط و ظرف نزول و در نتیجه دارای نظمی منطقی است. تعامل با قرآن بدون توجه به رابطه آیات آن با شرایط مختلف دعوت محمدی و با محیط و شرایط سیاسی اجتماعی و فرهنگی دوران نزول به درکی انتزعی و غیر واقعی از قرآن می انجامد و ما را از فهم معنا و مقصود آن محروم می‌کند. از اینرو قرآن دو سیاق دارد. سیاق متنی و سیاق تاریخی . آیات و سور قرآن را باید با توجه به این دو سیاق دید و فهمید در غیر اینصورت آن را متنی پراکنده و پریشان خواهیم یافت. به سادگی می‌توان نمونه‌های بسیار و بسی فراوان‌تر از آنچه آقای سروش از قرآن عرضه کرده‌اند، ارائه کرد و با توجه به سیاق متنی و تاریخی نشان داد که اجزا و بخش‌های مختلف آن کاملاً بایکدیگر سازگارند و از منطقی روشنی که برخلاف نظر ایشان منطق بیداری است، پیروی می‌کنند. حتی در باره نمونه‌هایی که ایشان به عنوان شاهد پراکنده‌گویی و تشتت در قرآن ارائه کردند می‌توان به سادگی مناقشه کرد و معنایی بسامان از آن‌ها به دست داد.

 

اکنون فرض کنید هیچ توجیهی در اثبات نظم و ارتباط میان آیات در نمونه‌هایی که سروش ارائه کرده‌است،‌ نداشته باشیم، آیا اولاً آیا می‌توان ناتوانی در فهم ارتباط و نظم چند نمونه از آیات قرآن را دلیل بر فقدان نظم در مثال‌های مذکور دانست؟ ثانیاً آیا می‌توان دهها و صدها مثال در تأیید نظم و ارتباط میان آیات قرآن را نادیده گرفت و تنها با استناد به چند مثال از پریشانی متن به رؤیا بودن قرآن حکم کرد؟ آیا نمی‌توان فرض کرد که به علت عدم آگاهی صحیح یا کامل از شرایط نزول و ارتباط متن با واقعیات ظرف نزول، متن در نظر ما پریشان و ناهماهنگ جلوه می‌کند؟. ثالثاً آیا در مورد متون تاریخی نیز همین گونه رفتار می‌کنیم و به محض مشاهده پریشانی در چند عبارت، به خوابنامه بودن آن‌ها حکم می‌کنیم؟

 

۵- حقیقت و مجاز در قرآن:

 براساس نظریه «رؤیاپنداری قرآن»، «محمّد(ص) روایتگر تجارب و ناظر مناظری است که خود دیده است و فرقی است عظیم میان ناظر راوی و مخاطب خبر. به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی است، بل او خدا را به صفت وحدت خود دیده و شهود کرده و روایتش از این مشاهده را با ما به زبان خود باز می‌گوید.» همچنین مطابق این ادعا « در زبان رؤیا، مَجاز و کنایه راه ندارد، یعنی الفاظ بر غیر معانی حقیقی‌شان حمل نمی‌شوند گرچه برای فهمیدنشان، به کتاب لغت مراجعه نمی‌توان کرد، بلکه باید از شیوۀ خوابگزاری بهره جست»، زیرا «محمّد (ص) روایتگری است که راستگویانه رؤیاهای رسولانه و رمزآلود خود را به زبان عرف و به عربی مبین، بی‌مَجاز و بی‌کنایه، برای ما باز می‌گوید»

 

این سه نقل قول در کنار یکدیگر اساس استدلال و جوهر ادعای «رؤیاپنداری قرآن» است. اما آیا به واقع محتوای قرآن را می‌توان به صحنه‌هایی که پیامبر در خواب دیده است تحویل کرد و عاری از تعبیرات مجازی و کنایی و استعاری دانست؟

 

قرآن به زبان قوم نازل شده است. زبان عرف عرب معاصر پیامبر برخلاف ادعای فوق، زبانی سرشار از استعاره و مجاز و تشبیه و کنایه بوده است. روشن است که زبان قرآن نمی‌تواند از این ویژگی‌های زبانی عاری باشد. تعبیر خوابگزارانه از قرآن برخلاف آن چه ادعا شده است تمام لطافت و زیبایی بیانی و ادیبانه قرآن را یکسره از میان می‌برد. تغییرمکرر خطاب‌ها و التفات‌ها از حاضر به غایب و ضمایر مخاطب و متکلم و جمع تنیده شده در یکدیگر که معانی نغز و شیوایی در خود دارند،‌ قرآن را از دیگر متون ممتاز ساخته‌ و نظم و اسلوبی در انداخته که به تعبیر برخی ادیبان بزرگ عرب راز و رمز اعجاز قرآن درهمین سبک و نظم همراه با فصاحت و شیوایی کلام نهفته است.(۵) نفی یکسره استعاره و مجاز وتشبیه و کنایه و تلمیحات و ظرایف بیانی و بلاغی و اصراربر دلالت الفاظ قرآنی بر معانی حقیقی علاوه براین که یک خطای روش‌شناختی آشکار در فهم این متن دینی است، انکار فهم و درک مخاطبان عرب عصر نزول از قرآن است. تو گویی قرآن برخلاف ادعایش به زبان قوم سخن نمی‌گوید و از روش آنان برای بیان مقاصد خود بهره نمی‌جوید. حال آن که هیچ عربی از آیه «فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرينَ» (دخان: ۲۹)(پس آسمان و زمین برایشان نگریست و مهلت داده شده نبودند) گریه آسمان و زمین بر کافران را نمی‌فهمید. هیچ عرب بیابانگردی از آیه «وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً»(اسراء:۲۹)(دستانت را به گردنت بسته مدار و نیز بسیار مگشا که اندوهگین و حسرت زده شوی) چنین نفهمید که پیامبر از بستن دست به دور گردن و باز شدن بیش از حد آن نهی شده است.

 

علاوه براین قرآن جملگی روایت مشاهدات پیامبر نیست. آیاتی نظیر آیات فوق از اموری سخن نمی‌گویند که پیامبر دیده است. این‌ها نه «قل‌های» قرآنند که «بر غیب، رنگ شهادت» بزنند و نه «زبان تشریع» که « فقه راهزنی» کند و «سلطۀ گفتمانش، قرآن را در کام» کشد»؛ این‌ها زبان تصویر هم نیستند. مطابق این آیات پیامبر ندیده است که آسمان و زمین گریه می‌کنند یا دستش به گردنش بسته است، بلکه از عدم وقوع امری به او خبر داده شده و از انجام امری نهی شده است. به او گفته شده است آسمان و زمین نگریسته‌اند و دستش نباید به گردنش بسته یا خیلی باز باشد. اما پیامبر و مخاطبان وحی از این تعابیر چه می‌فهمیده‌اند؟ آیا فارغ از الفاظ و تعابیر آیه برای فهم آن به خوابگزاری متوسل می‌شدند، یا آن‌ها را گزاره‌هایی دارای مجاز و استعاره و از جنس زبان خود می‌یافته‌اند؟» نمونه این آیات در قرآن بسیارند که به هیچ روی با منطق رؤیا سازگاری ندارند آیا وقتی پیامبر بر دیگران می‌خواند «مَن كَان َ فِي هَذِهِ أَعمَي فَهُوَ فِي الا خِرَهِ أَعمَي وَأَضَل ُّ سَبِيلاً« مشاهده خود در کوری کافران در خواب را گزارش می‌کرد یا کور را در معنای مجازی گمراهی به کار می‌برد؟ و یا وقتی می‌خواند: «أُولَئِكَ الَّذِين َ اشتَرَوا الضَّلاَلَه َبِالهُدَي» مشاهدات عده‌ای در خواب را که در حال خرید و فروش هدایت و ضلالت بودند روایت می‌کرد یا به زبان مجاز سخن می‌گفت؟ به سادگی می‌توان صدها نمونه و مثال از این دست در نقض و نقد ادعای «رؤیاپنداری قرآن» فهرست کرد.

 

مجاز و استعاره و تمثیل و نماد در قرآن چنان حضور پررنگ و گسترده‌ای دارد که انکار آن مانند انکار خورشید در آسمان است.دکتر سروش خود در سخنرانی «جایگاه تمثیل و نماد در تعالیم الهی» بر وجود تمثیل و مجاز و استعاره در قرآن تأکیدی مؤکد دارد و معتقد است نفی تمثیل و استعاره و کنایه از قرآن تهی دیدن این کتاب از حقایق متعالی است که هیچ صورتی نمی‌پذیرند. حقایقی که زبان از بیان آن‌ها قاصر است و راهی جز تمسک به سمبلیسم و استفاده از مجاز نیست. در آن سخنرانی برخلاف نوشتارهای اخیر، وجود صحنه‌های شگفت و خارق العاده و متناقض مثل آبی که متعفن نمی‌شود، شیری که فاسد نمی‌شود، ماندن برای ابد در آتش... دلیل روشنی بر نمادین بودن و مجازی بودن تعابیر قرآن از بهشت و دوزخ است. بنابراین به تصریح آقای سروش در آن سخنرانی قرآن نه تنها خوابنامه نیست بلکه مجموعه‌ای از زبان مجاز و حقیقت است و نیز وحی نه تنها رؤیا نیست بلکه فهم معنای حقیقی کتاب آفرینش الهی است. ...(رجوع کنید به سخنرانی جایگاه تمثیل و نماد در تعالیم الهی، آذر ۸۹، وب سایت عبدالکریم سروش)

 

به راستی این چه اصراری است که برای اثبات یک نظریه درباب قرآن صدها شاهد نقض در خود این کتاب را نادیده انگاریم و به رسم مشبهه و مجسمه و نیز سلفی‌ها وجود بسیار فراوان مجاز و استعاره و تشبیه و کنایه را در قرآن منکر شویم؟

 

***

 

ج: بخش سوم؛ مستندات قرآنی نظریه رؤیاپنداری قرآن

 

ج-۱: نقص و نارسایی در مستندات

آقای سروش در اثبات ادعای خود به آیاتی از قرآن استناد می‌کنند که نه تنها به کار اثبات مدعایشان نمی‌آید، بلکه ناقض آن است. به این موارد توجه کنید:

 

۱- ایشان می‌گوید: «به جای این گزاره که در قرآن، الله گوینده است و محمّد(ص)شنونده، اینک این گزاره می‌نشیند که در قرآن محمّد(ص) ناظر است و محمّد(ص) راوی است. خطابی و مخاطبی و اخباری و مخبری و متکلّمی و کلامی در کار نیست، بل همه نظارت و روایت است.... » سپس نمونه‌هایی را برای اثبات این مدعا ارائه می‌دهد اولین نمونه آیه ۱۱۲ سوره مائده است که می‌فرماید: «إِذْ قالَ الْحَوارِيُّونَ يا عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ قالَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ...» (روزی [إذ به معنای آنگاه است نه روزی]حواریون به عیسی‌بن‌مریم گفتند: آیا خدای تو می‌تواند مائده‌ای از آسمان برای ما بفرستد؟ عیسی گفت: از خدا شرم بدارید[ترجمه صحیح چنین است عیسی گفت: از خدا پروا کنید اگر ایمان دارید]... ). در ادامه می‌افزاید: «گویی، گوینده‌ای به نام خدا پاک از صحنه غایب است و پیامبر خود حاضر و ناظر و گزارشگر و راوی آن‌هاست. یک جاخدا با عیسی سخن می‌گوید و عیسی جواب می‌دهد، و در جای دیگر فرشتگان با بهشتیان و دوزخیان سخن می‌گویند و آنان جواب می‌دهند. در این‌جا خدانمی‌گوید که من با عیسی چنین و چنان گفتم، بلکه کس دیگری که همان محمّد(ص) باشد، روایت می‌کند که خدا به عیسی چنین گفت و چنان شنید، یعنی محمّد مخاطب کلام خدا نیست، بلکه ناظر و راوی صحنۀ گفت‌وگوی عیسی و خداست»

 

اکنون به آیات مذکور و کمی قبل و بعد آن بنگریم و ببینیم آیا آن گونه که سروش می‌گوید «گوینده‌ای به نام خدا پاک از صحنه»‌ای که این آیات تصویر می‌کنند غایب دست و «پیامبر خود حاضر و ناظر و گزارشگر و راوی آن‌هاست» یا ماجرا از قراری دیگر است. در آیات پایانی این سوره سه آیه با لفظ «إذ» آغاز شده است. آیه مورد استناد سروش آیه سوم است. دو آیه پیش‌تر چنین است: «إِذْ قالَ اللَّهُ يا عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتي‏ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ والِدَتِكَ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلاً وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجيلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْني‏ فَتَنْفُخُ فيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْني‏ وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْني‏ وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِإِذْني‏ وَ إِذْ كَفَفْتُ بَني‏ إِسْرائيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ (۱۱۰) وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ أَنْ آمِنُوا بي‏ وَ بِرَسُولي‏ قالُوا آمَنَّا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ» (۱۱۱)

 

چنان که پیداست مضمون هر دو آیه‌ی قبل از آیه مورد نظر حکایت و وحی خداوند به پیامبر است و با لفظ «إذ قال الله» (آنگاه که خداوند گفت) و « إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ »(آن گاه که به حواریون وحی کردم) آغاز شده است. نیازی به شرح و اثبات ندارد، حتی لازم نیست کسی با زبان و ادبیات عرب اشنا باشد تا در یابد آیه ۱۱۲ به قرینه آیات ۱۱۰ و ۱۱۱ سخن و گفتار خداوند است. بسیار بعید می‌نماید جناب سروش به هنگام استشهاد به آیه ۱۱۲ سوره مائده آیات ۱۱۰ و ۱۱۱ را ندیده باشند. با مشاهده چنین مواردی جای هیچ‌گونه تردیدی باقی نمی‌ماند که ایشان برای اثبات نظر خود از میان آیات قرآن دست به گزینش می‌زند و حتی در آیات یک مجموعه به هم پیوسته و دارای سیاق واحد، آیاتی که مغایر ادعای خویش است وامی‌نهد و آیه‌ای را که ظاهراً می‌تواند مؤید نظرش باشد برمی‌گیرد.

 

۲- آقای سروش در ادامه و به عنوان نمونه دوم به آیات ۶۸ـ۷۴ سوره زمر استناد می‌کند: «وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الأَرْضِ إِلا مَنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنْظُرُونَ (۶۸) وَأَشْرَقَتِ الأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا وَوُضِعَ الْكِتَابُ وَجِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَالشُّهَدَاءِ وَقُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ(۶۹) وَوُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ وَهُوَ أَعْلَمُ بِمَا يَفْعَلُونَ(۷۰) وَسِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِ رَبِّكُمْ وَيُنْذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا قَالُوا بَلَى وَلَكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَى الْكَافِرِينَ(۷۱)...وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ(۷۵)»(در صور دمیده شد و همه اهل آسمان و زمین، جز آن‌ها که خدا می‌خواست،بیهوش افتادند و آن‌گاه دوباره در صور (بوق) دمیده شد و همه به پا خاستند. زمین به نور پروردگار روشن شد و کتاب را نهادند و انبیا و شهدا را آوردند و میانشان به حق و عادلانه داوری کردند. و هر کس به طور کامل جزای عمل خود را ستاند چون خدا به رفتارشان نیک آگاه است. آن‌گاه کافران گروه‌ گروه به سوی جهنم رانده شدند. به آن‌جا که رسیدند و درهای جهنم باز شد، خازنان جهنم از آنان پرسیدند: مگر رسولانی نزد شما نیامدند تا آیات خدای شما را بر شما برخوانند و از احوال امروز بیم‌تان دهند؟ کافران گفتند: آری، ولی چه کنیم که عذاب برای کافران مقدّر بود. ... و ملائکه گرداگرد تخت خداوند تسبیح می‌گفتند و همه چیز به نیکی و راستی سپری شد و همه جا سخن از حمد و سپاس خداوند بود.»

 

و سپس در تبیین این آیات و تطبیق آن بر ادعای خویش می‌گوید:« در صحنه‌های جاندار وجذّاب بالا ... گویی، گوینده‌ای به نام خدا پاک از صحنه غایب است و پیامبر خود حاضر و ناظر و گزارشگر و راوی آن‌هاست. ... فرشتگان با بهشتیان و دوزخیان سخن می‌گویند و آنان جواب می‌دهند. ... گویی پیامبر در صحنه‌ای پرحادثه ایستاده و انبیا و شهدا و فرشتگان در پیش چشم او می‌روند و می‌آیند ...خصوصاً صیغۀ ماضی که در ساختار این روایت به کار رفته، (و ترجمۀ نگارنده[سروش] هم وفادار به آن است)»

 

حال ببینیم آیا اولاً به راستی خداوند از صحنه این روایت «پاک»غایب است و گزارشگر این صحنه پیامبر است؟ ثانیاً آیا ترجمه جناب سروش وفادار به متن قرآن است؟ در این سوره در آیات پیش از آیات مورد استشهاد آقای سروش می‌خوانیم «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَيْسَ في‏ جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرينَ (۶۰)وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذينَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (۶۱)اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكيلٌ (۶۲)لَهُ مَقاليدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (۶۳)قُلْ أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجاهِلُونَ (۶۴)وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ (۶۵)بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرينَ (۶۶)وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ (۶۷)»(و روز رستاخيز آنان را كه بر خدا دروغ بستند- يعنى خداى را به گرفتن شريك و فرزند وصف كردند- بينى كه رويهاشان سياه است. آيا گردنكشان را جاى در دوزخ نيست؟ (۶۰)و خداى كسانى را كه پرهيزگارى كردند با رستگارى و كاميابيشان برهاند، كه نه بدى بديشان رسد و نه اندوهگين شوند. (۶۱)خداست آفريدگار هر چيزى، و او بر همه چيز كارساز و نگاهبان است. (۶۲)او راست كليدهاى [گنجينه‏هاى‏] آسمانها و زمين و آنان كه به نشانه‏هاى خدا كافر شدند همانان زيانكارانند. (۶۳)بگو: آيا مرا مى‏فرماييد كه جز خداى را بپرستم، اى نادانان؟! (۶۴)و هر آينه به تو وحى شده است، و نيز به آنان كه پيش از تو بودند، كه اگر شرك‏ورزى بى‏گمان كار تو تباه و نابود گردد و از زيانكاران باشى. (۶۵)بلكه تنها خداى را بپرست و از سپاسداران باش. (۶۶) و خداى را چنانكه شايسته اوست نشناختند، و روز رستاخيز زمين يكسره در قبضه [قدرت‏] اوست و آسمانها به دست راست- يعنى به قدرت- او پيچيده شوند پاك است او، و برتر است از آنكه با او انباز مى‏گيرند. (۶۷)»

 

چنان که پیداست این آیات و آیات بعد که مورد استناد سروش است سیاقی واحد دارند و ناظر به موضوعی واحدند. این آیات جملگی وحی و خطاب خداوند به پیامبر است. در اولین آیه(آیه ۶۰) خداوند خطاب به پیامبرمی‌فرماید: «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذينَ كَذَبُوا»(روز قیامت کسانی را که تکذیب کردند می‌بینی/خواهی دید...) در آیه ۶۱ که توصیف روز قیامت است، افعال همگی مضارع‌اند و از آینده خبر می‌دهند. در آیه ۶۴ خطاب به پیغمبر می‌گوید: «به ایشان بگو آیا مرا می‌فرمایید که جز خدای را بپرستم این نادانان؟» در آیه ۶۵ خطاب به پیامبر تأکید می‌کند که قرآن به تو وحی شده است و قابل تکذیب نیست و در آیه ۶۶ به او تأکید می‌کند مبادا تحت تأثیر سخن آنان قرار بگیری، بلکه تنها خدای را بپرست ...» آیات مورد استشهاد سروش بلافاصله پس از این آیات به توصیف روز قیامت می‌پردازد. تصویر هولناکی از قیامت و فرجام آن تکذیب کنندگان را در دوزخ به دست می‌دهد تا مگر به خود آیند. در این آیات افعال مضارع جای خود را به افعال ماضی می‌دهند تا آن چنان که مرسوم زبان عرب است بر قطعیت و حتمیت وقوع چنین فرجامی تأکید کنند؛ درست مانند ما که وقتی بخواهیم از قطعیت امری در آینده خبر دهیم، با فعل ماضی از آن یاد می‌کنیم. به واقع چقدر تکلف آمیز است این آیات را از سیاق و متن خود منتزع کنیم و بی‌توجه به تمامی شواهد و قراین مقالیه موجود در متن و ایات قبل و بعد، تنها با استناد به کاربرد فعل ماضی در یکی دو جمله مدعی شویم آن‌ها نه روایت خداوند بلکه روایت رؤیایی هستند که پیامبر پیش از آن دیده است.

 

اما این همه سخن نیست. گویی که خداوند می‌دانسته روزی کسانی با استناد به افعال ماضی آیات ۶۸-۷۴ سوره زمر مدعی می‌شوند این آیات روایت پیامبر از رؤیای خویش است؛ از این رو در آیه ۷۵خداوند یکباره مجدداُ پیامبر را با فعل مضارع مخاطب قرار داده می فرماید: «وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ»(زمر:۷۵) این آیه به یکباره ادعا و استشهاد سروش به آیات پیش از آن را نقش برآب می‌کند. بدین معنا که اولاً در آغاز آیه پیامبر مخاطب خداوند قرار می‌گیرد تا روشن شود پیامبر گزارش‌گر و حکایت‌گر و راوی این ایات نیست، بلکه آنها توصیف و حکایت خداوندند. ثانیاً این خطاب با فعل مضارع «تری»(می‌بینی/خواهی دید) صورت می‌گیرد تا روشن شود این ایات ناظر بر واقعه‌ای در گذشته مثلاً رؤیایی که پیامبر در گذشته دیده، نیستند، بلکه توصیف صحنه‌ و واقعه‌ای هستند که در آینده رخ خواهد داد. ثالثاً ازفرشتگان با فعل مضارع « يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ» یاد شده است تا ادعای انتساب این صحنه به گذشته به کلی رنگ ببازد.

 

از تجربۀ نبوی تا رؤیای رسولانه

از تجربۀ نبوی تا رؤیای رسولانه

 

سروش دباغ

 

 عبدالکریم سروش، اسلام‌شناس و روشنفکر دینیِ نامبردار معاصر، سالهاست دلمشغول مقولۀ وحی است و دربارۀ آن اندیشیده؛ از طرح ایدۀ «بسط تجربۀ نبوی»[۱] در اواخر دهه هفتاد شمسی گرفته تا مصاحبه با رادیوی هلند[۲] و روزنامۀ کارگزاران[۳] و مقالات «بشر و بشیر»[۴] و «طوطی و زنبور»[۵] در نیمۀ دوم دهۀ هشتاد شمسی، و نیز سلسله مقالاتی که اخیراً تحت عنوان «محمد(ص): راوی رؤیاهای رسولانه»[۶] منتشر شده است که همچنان ادامه دارد. انتشار این ایده‌های الاهیاتیِ نامتعارف، با واکنش وسیع روحانیون و قرآن‌پژوهان و برخی از متألهان و روشنفکران دینی مواجه شده است.[۷] در این مقاله می‌کوشم، با عنایت به آثار مختلف سروش دربارۀ وحی، سویه‌های مختلفِ این طرح نوین وحی‌شناسانه را از یکدیگر بازشناخته، مؤلفه‌های هر یک را برشمارم. چنانکه در می‌یابم، مباحثی که سروش به تفاریق طی این سال‌ها دربارۀ وحی طرح کرده، بخش‌های مختلف یک نظام معرفتی است که در تناسب و تلائم با هم‌اند و مکمل یکدیگر. به‌علاوه تلاش می‌کنم با صورتبندیِ سنخ استدلال‌های ایشان در این جستارهای گوناگون، راه نقد مدّعیات و استدلال‌های او را نشان دهم. لازمۀ این مدّعا این است که نظریۀ سروش علی‌الاصول ابطال‌شدنی است، مشروط بر این که ادلۀ مؤید نظریۀ او نقض شود و نظریۀ بدیلی که اقامه می‌شود، از محتوای معرفتی بیشتری برخوردار بوده، در عین حال در حل مسائل پیش رو رهگشاتر باشد.

 

۱. سویه معرفت‌شناختی: سروش، هم در مباحث متقدّم، هم در مباحث متأخّر خود، بحث معرفت‌شناختی دربارۀ وحی نکرده است. در واقع، او در کسوت یک متکلم و متأله، حجیت معرفت‌شناختیِ[۸] دعاوی وحیانی را مفروض گرفته و دربارۀ محتوای صدق[۹] آنها استدلالی اقامه نکرده است. یک فیلسوف دین می‌تواند از منظر معرفت‌شناختی به ارزیابی فرایند و فراوردۀ آیات «مصحف عثمان» بپردازد. مطابق با رأی خداناباوران[۱۰] و لاادری‌گرایان[۱۱] و دئیست‌ها[۱۲]، وحی، منبعی معرفت‌بخش نیست و آموزه‌های وحیانی، ارزش معرفتی ندارند؛ زیرا ایشان یا به ساحت قدسیِ هستی باور ندارند، یا حکم به تعلیق حکم کرده و در این باب اتخاذ موضع نکرده و یا به خدای ادیان باور ندارند. در مقابل، خداباوران و باورمندانِ به آموزه‌های ادیان ابراهیمی، وحی را منبعی معرفت‌بخش انگاشته، آموزه‌های وحیانی را موجه می‌انگارند. سروش در تقریر بحث خود، معرفت‌بخش بودنِ منبع وحی و داده‌های وحیانی را مفروض گرفته و در پی اقامۀ استدلالی به سود این مدعا نیست؛ از اینرو مباحث او دربارۀ وحی، صبغۀ فلسفی و معرفت‌شناختی ندارد؛ بلکه اولاً و بالذات ناظر به فهم و تبیین مکانیسم این پدیده است.[۱۳] محمد مجتهدشبستری نیز در برخی از مباحث خود دربارۀ وحی از همین منظر سخن گفته و مواجهۀ معرفت‌شناسانه با مقولۀ وحی نکرده و آموزه‌های وحیانی را «محتمل الصدق و الکذب» به حساب نیاورده است.[۱۴]

 

۲. سویه وجودشناختی (متافیزیکی): سروش در مکتوباتِ متقدم خود دربارۀ وحی، می‌کوشد از «متافیزیک وصال» به مثابۀ مفروض خود دربارۀ نسبت میان طبیعت و ماوراء طبیعت سخن بگوید و تلقی خویش از پدیده وحی را حول آن سامان بخشد. مطابق با این تلقی، عالم را تجلیات و تعین‌های عدیدۀ خداوند پرکرده و از این حیث، مفارقت و انفصالی میان خداوند و دیگر موجودات نمی‌توان و نباید سراغ گرفت؛ چرا که دیگر موجودات، بسته به ظرفیت و مرتبۀ وجودی خویش، حظّ و حصّه‌ای از تجلی‌های امر بیکرانِ بی‌صورتِ بی‌تعیّن هستند. این مبنای متافیزیکی، البته طنین عرفانی پررنگی دارد. در سنت عرفان اسلامی، «تشکیک در مراتب وجود» و «تشکیک در مراتب ظهور» به روایت محی‌الدین ابن‌عربی متناسب و متلائم با چنین درکی از امر متعالی است که در آن خداوند، «عنقاء مغرب» و بی‌رنگ و بی‌نشان است و تفاوت او با دیگر موجودات، تفاوت ماهوی و نوعی نیست، بلکه تفاوت درجه‌ای و مرتبتی است؛ تفاوت میان «اقوی» و «اضعف» است. جایی «وجود»، در نهایت قوّت و عظمت، ظهور و تجلی کرده و جهان را آکنده؛ همان «وجود لابشرط مقسَمی» که نمی‌توان دربارۀ آن سخنِ محصَّلِ ایجابی و به‌تمام بر زبان جاری کرد و تنها می‌توان به او اشاره کرد که «شبیه‌ترین چیز به خداوند سکوت است».[۱۵] در این نظام سلسله مراتبی، اگر از مرتبه عالیۀ تجلی که مختص ذات خداوندی است و متناسب با «مقام عمی» و «فیض اقدس»، عدول کنیم و پایین بیاییم، دیگر تجلیاتِ «وجود»، در سایر موجودات عالم ظاهر می‌شوند.[۱۶] این مبنای متافیزیکی که از چگونگی رابطۀ میان طبیعت و ماوراء طبیعت پرده بر می‌گیرد و در آن تفکیک‌هایی نظیر درون و برون خداوند و یا درون و برون پیامبر رنگ می‌بازد، طنین تنزیهیِ پررنگی دارد و قوام‌بخش تلقی سروش از پدیده وحی است:

اگر من گفته‌ام در پدیدۀ وحی «درون و برون پیامبر» تفاوتی ندارند، ازین روست. خدایی که موّحدان راستین می‌شناسند، در برون و درون پیامبر به یک اندازه حاضر است و چه فرقی می‌کند که بگوئیم وحی خدا از بیرون به او می‌رسد یا از درون و جبرئیل از برون فرا می‌رسد یا از درون؟ مگر خدا بیرون پیامبر است و مگر پیامبر دور از خداست؟ نمی‌دانم چرا قرب حق با عبد و اندکاک ممکن در واجب فراموش شده و تصویر سلطان و پیک و رعیت به جای آن‌ها نشسته است... متافیزیک شما متافیزیک بعد و فراق است و متافیزیک من متافیزیک قرب و وصال. تصویری که از خدا و محمد در ذهن شماست گویا تصویر خطیب و بلندگو (یا ضبط صوت) است... اما تصویر من از آن رابطۀ اقرب من حبل‌الورید، تصویر نفس و بدن، یا ساده‌تر، تصویر باغبان و درخت است. باغبان بذر می‌کارد و درخت میوه می‌دهد؛ و این میوه، همه چیزش از رنگ و عطر و شکل گرفته تا ویتامین‌ها و قندهایش مدیون و مرهون درختی است که از آن بر می‌آید، درختی که در خاک ویژه‌ای نشسته است و نور و غذا و هوای ویژه‌ای می‌نوشد. و البته هم کاشتنش، و هم میوه دادنش باذن‌الله است و موحدان در این تردیدی ندارند. و بلکه وجود درخت عین امر خدا و اذن خداست و این‌ها از هم فاصله ندارند.[۱۷]

 

مطابق با این تلقی، اذن و ارادۀ خداوند از طریق تجلیات عدیده‌اش درعالم ظهور پیدا کرده و همه جای هستی پر از خداست. به تعبیر دیگر، کل این هستی، قدسی[۱۸] و الاهی است و این قدسیت در تمام آیات خداوندی ریشه دوانده و سر بر آورده، از اینرو هم کوه قاف خداگون است و به قدر کوزۀ وجودی خویش از تجلیات امر بیکران پر شده، هم دریا، هم خورشید:

گـاه خورشـیدی و گـه دریا شـوی           گـاه کـوه قـاف و گـه عنـقـا شـوی

تو نه این باشی نه آن در ذات خویش          ای فـزون از وهـم‌ها، وز بیـش بیش

 از تـو‌ ای بی‌نقـش با چندیـن صـور         هم مشـبه هـم موحـد خیـره سـر[۱۹]

  

 در واقع، اطلاق لفظِ وجود بر خداوند در قیاس با اطلاق آن بر دیگر موجودات، تفاوت ماهوی ندارد؛ چرا که به تعبیر منطقیون مفهوم «وجود» در اینجا، «کلی مشکّک» است و امری است تشکیکی و ذومراتب.

مطابق با این نگرش عرفانی، خداوند، امرِ بی‌صورتِ بی‌چونی است که از دیگر مخلوقاتش دور نیفتاده و مفارقت وجودشناختی‌ای میان او و دیگر موجودات برقرار نیست، آن تمایز و تفاوتی که در بادی امر به نظر می‌رسد، ظاهری است و با مداقه و تأمل بیشتر از میان رخت برخواهد بست. سروش حدیث «قرب نوافل» را هم بر همین سیاق معنا می‌کند و با تطبیق آن بر مقولۀ وحی، تجربۀ وحیانی را متضمّن استغراق و اندکاک نبی در خداوند می‌انگارد، به نحوی که در اثر نوافل، خداوند دست و پا و گوش و چشم پیامبر می‌شود:

ذهن عامیان از آن نسبت بی‌چون (میان خدا و خلق)، صورتی مادّی و انسانی می‌سازد و خدایی را که جدایی از خلق ندارد، چون پادشاهی مقتدر بر تخت سلطنت می‌نشاند تا از راه دور به بندگانش پیام بفرستد. امّا همین که شیشۀ این پندار بشکند و معیّت قیّومیۀ حق با مخلوقاتش به نیکی دریافته شود، آن متافیزیک فراق به متافیزیک وصال بدل خواهد شد و ظهور و بطون حق در اشیا، چنان که در رؤیای قدسی پیامبر رؤیت شده، روی خواهد نمود و به قول صدرالدین شیرازی، اشیاء همچون شئون و نعوت حق دیده خواهند شد... نیکبختانه حدیث قرب نوافل، که شیعه و سنّی آن‌ را چون حدیثی قدسی روایت کرده‌اند و با آن چون یک حقیقت متعالی قرن‌ها زیسته‌‌اند، انکار و عناد را می‌زداید و قبول این نکته فاخر را آسان می‌سازد. درین حدیث آمده است که «من به بنده‌ام در اثر نوافل چندان نزدیک می‌شوم که دست و پا و چشم و گوش او می‌شوم...»، اگر دست و پای او می‌شود، نه عجب که ذهن و زبان او هم بشود، بلکه بنده می‌تواند ترقی کند و ذهن و زبان حق شود (قرب فرایض).[۲۰]

 

 علاوه بر این، سروش برای موجه کردن مدّعای متافیزیکیِ خویش درباره وحی و نشان دادن زمانمند و مکانمند بودن این پدیده، از یکی از اصول نظام فلسفی ملاصدرا مدد می‌گیرد: «کلّ حادث مسبوق به مادّه و مده». مطابق با این اصل، هر امر حادثی مقدر به اقدار طبیعت می‌شود و تخته‌بند زمان و مکان می‌گردد و احکام طبیعی بر آن مترتب می شود. پدیدۀ وحی نیز از این قاعده مستثنی نیست و وقتی از آسمان تنزل می‌کند و پای بر فرق طبیعت می‌نهد؛ زمانمند و مکانمند و طبیعی می‌شود، بدون این که سویۀ قدسی و الاهی آن از بین رود و محو گردد:

 

روشن‌تر بگویم گرچه همه طبیعت الهی است اما در طبیعت همه چیز طبیعی است و در بشر همه چیز بشری است و در تاریخ همه چیز تاریخی است و لذا پیامبر اسلام در فرایند وحی موضوعیت دارد نه طریقیت، و «بشر»ی است که قرآن بر او «نازل» و از او جاری شده است (و هر دو تعبیر در متن قرآن آمده است). دو قید «نزول» و «بشریت» درعمیقترین لایه‌های وحی حضور دارند و بدون توجه به این دو صفت مهم، نمی‌توان از وحی، تفسیری خردپسند عرضه کرد... مگر حکیمان (و از همه بهتر و بیشتر صدرالدین شیرازی) نگفته‌اند که کل حادث مسبوق به مادّه و مده (هر حادثی در شرایط مادی ـ زمانی خاصی بوجود می‌آید)؟ حادثۀ وحی محمّدی هم در شرایط مادّی و تاریخی ویژه‌ای قابل حدوث بوده است و آن شرایط مدخلیت تام در شکل دادن به آن داشته‌اند و نقش علت صوری و مادّی وحی را بازی کرده‌اند... قصه فراتر از لفظ و معناست، قصۀ صورت و بی‌صورت است و لفظ یکی از صورت‌هاست. خلاصه آنچه محمّد(ص) به میان می‌آورد محدودیت‌های (علمی، وجودی، تاریخی، خصلتی و ...) اوست که هیچ آفریده‌ای از آن‌ها گریز و گزیری ندارد.[۲۱]

 

همچنین، سروش برای تبیین چگونگی مدخلیت مَلَک در فرایند وحی، به آراء فارابی، بوعلی‌سینا، خواجه نصیرطوسی و علامه طباطبایی تأسی می‌کند و توضیح می‌دهد که مَلک در عالم خیال بر نبی ظاهر می‌شده و ورود وحی بر پیامبر بدون وساطت قوّۀ خیال ممکن نبوده است. طباطبایی نیز در تفسیر المیزان به صراحت می‌نویسد که فرشتگان از جنس اجسام نیستند که بال داشته باشند و مراد از بالدار بودن فرشتگان در سورۀ فاطر، غایت و غرضی است که بر بال مترتب است:

از حشویه و حنابله که بگذریم هیچ یک از فیلسوفان اسلامی، از فارابی گرفته تا بوعلی و خواجه نصیر و صدرالدین شیرازی، ورود وحی بر پیامبر را بدون وساطت قوه خیال، ممکن ندانسته اند و اگر جبرئیلی بوده، او هم در قوه خیال نزد پیامبر مصور و حاضر می شده، یعنی باز هم خلاقیت قوه خیال بود که در را به روی جبرئیل می گشود و به او صورت و صفت می بخشید... در خبرها آمده است که جبرئیل ششصد بال یا ششصد هزار بال دارد و پیامبر در معراج او را به همین صورت مشاهده کرد. قرآن هم می گوید: اولی اجنحة مثنی و ثلاث و رباع (فرشتگان دو باله و سه باله و چهار باله – سوره فاطر). عموم مفسران و عامه مقلدانشان این گفته‌ها را، بمعنای ساده و آشکار آن فهمیده اند و حقیقتا فرشتگان را پرنده هایی بالدار پنداشته اند که میان زمین و آسمانها در پریدن اند .... وقتی نوبت به صاحب المیزان می رسد... او با به میان کشیدن یک نظریه زبانی – تفسیری صریحا می نویسد که فرشتگان از جنس اجسام نیستند تا بال داشته باشند. بلکه منظور از بال، همان غایت و غرضی است که بر بال مترتب است یعنی خدماتی که می دهند و نقش هایی که ایفا می کنند و می افزاید که بلی در خیال پیامبر، فرشتگان بالدار می نمودند اما این صورت راستین آنان نبود. همچنان که فرشته نزد مریم و آتش نزد موسی و موارد دیگر... و البته این فقط طباطبایی نیست. او در سنتی گام بر می‌دارد و از اصولی فلسفی پیروی می‌کند، و اقتدا به فیلسوفانی (چون فارابی و خواجه نصیر ...) می برد که جز این مقتضا و منتهایی ندارد.[۲۲]

 

تاج‌الدین‌حسین خوارزمی هم که در شرح خود بر فصوص‌الحکم محی‌الدین ابن‌عربی، ذیل «فصّ آدمی»، ملائکه را قوای صورت عالم می‌انگارد که در اصطلاح اهل تصوف، از این صورتِ عالم به انسان کبیر تعبیر می‌شود، از تلقی‌ای از ملک پرده بر می‌گیرد که در عالم خیال بر نبی (انسان کبیر) ظاهر می‌شود؛ لذا سراغ گرفتن آن‌ها در عالم پیرامون، محلی از اعراب ندارد.[۲۳]

 

۳. سویه پدیدارشناختی: پس از تبیین سویه‌های معرفت‌شناختی و وجودشناختی، اکنون نوبت به بحث از صبغۀ پدیدارشناختیِ مدل پیشنهادی سروش دربارۀ وحی می‌رسد. در بحث پدیدارشناسانه، صدق و کذب دعاوی به اصطلاح، اپوخه و بین‌الهلالین است و به کنار نهاده می‌شود. به تعبیر دیگر، پدیدارشناس، نه در مقام اقامۀ ادلّۀ مثبِت پدیده،و نه ادلّۀ ناقض آن؛ بلکه دلمشغول فهم و درک پدیدۀ مدّ نظر است. وقتی حافظ می‌گوید:

دوش در حلقه ما قصه گیسـوی تو بود             تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود[۲۴]

 از حکایت گیسویی سخن می‌گوید که در دل شب در مجلسی گفته شده است؛ می‌توان دربارۀ صدق و کذب و روایی این روایت بحث و گفتگو کرد و ادلّۀ له و علیه آن را بررسی کرد. علاوه بر این، می توان، فارغ از صدق و کذب روایت، به فهم آن حکایت همت گمارد و روش‌های مختلفی را به کار بست و حکایت را به قدر طاقت بشری فهم کرد و دربارۀ چگونگی سرایش آن سخن گفت. مواجهۀ نخست، مواجهه‌ای معرفت‌شناسانه است؛ در حالی که مواجهۀ دوم صبغۀ پدیدارشناسانه دارد. سروش در مقالات «محمد(ص): راوی رؤیاهای رسولانه»، مواجهۀ پدیدارشناسانه با مقولۀ وحی را اختیار کرده است. این مواجهه، نه جستاری کلامی و نه مقوله‌ای معرفت‌شناختی است. از اینرو، سروش معرفت‌بخشیِ دعاوی وحیانی را در این کند و کاو پدیدارشناسانه مفروض گرفته است:

 

پدیدارشناسی وحی و رؤیا و عبور از تفسیر کلاسیک متن مقدّس به ساختارشناسی رؤیایی ـ روایی آن، نه پژوهشی است متکلّمانه، و نه کوششی است هستی‌شناسانه. یعنی این قلم، نه در پی اثبات نبوّت پیامبر اسلام است، و نه در پی آشکار کردن وثاقت و صداقت و سلامت رؤیاهای او... مومنانی که محمّد(ص) را پیامبر می‌دانند (چون صاحب این قلم)، البته مکاشفات رمزآلود و رؤیایی وی را عزیز و شریف می‌شمارند، و در رازگشایی زبان آن‌ها به جدّ می‌کوشند، و از آن برای سلوک راه آخرت و سعادت، بهره‌های عظیم معرفتی و اخلاقی می‌برند... همچنین کاوش در «نحوۀ وجود» عالم خیال و رؤیا، و هستی‌شناسی متافیزیکی آن و نسبتش با عوالم ملکوت و جبروت، و اثبات وجود جهان‌های نامشهود و نیازمودنی، و کیفیت نزول وحی و حصول رؤیا، و عروض صورت بر بی‌صورت‌ها، و مجاری نزول فیض باری، و مراتب و مدارج نفس و حضرات و درجات هستی و... با غایت این قلم به غایت بیگانه است... سخن نه در قبول نبوّت است و نه در حقیقت وحی، که مومنان داوری خود را در باب آن‌ها کرده‌اند و بدان‌ها اعتقاد ورزیده‌اند؛ بل سخن در پدیدار وحی و زبان رؤیایی و فضای رمزآلود و مه‌آلود آن است که میراث ماندگار پیامبر است و گشودن قفلش را به کوشش ما وانهاده‌‌اند.[۲۵]

 

سروش بر این باور است که برای فهم میراث گرانقدرِ ابدیِ پیامبر اسلام، آنچه در میان مسلمانان به قرآن موسوم است، تا کنون یک دقیقۀ مهم مغفول افتاده؛ و آن عبارت است از نبی را به مثابۀ ناظر و روایتگرِ رؤیاهای قدسی قلمداد کردن. در واقع، سروش در پی گمانه‌زنی و نظریه‌پردازی دربارۀ آن چیزی است که در اوقات نزولِ وحی بر پیامبر اسلام پدیدار شده؛ آنچه آیات وحیانی، بازگویی آن احوال است. ایشان با استشهاد به آیات و سوره‌های متعدد قرآن، در مقام تبیین این امر است که محمد(ص) در آیات متعددی از قرآن، ناظر اتفاقاتی بوده که در رؤیا برای او رخ می‌داده ، نه مخاطبی که در مقام مخاطبۀ با شخص دیگری است. اینکه عموم مورخان بر این امر متفق‌القولند که پیامبر گرامی اسلام در تجربه‌های وحیانی خویش احوال غریبی داشته و در مرز هوشیاری و بیداری و ناهوشیاری بسر می برده، از مؤیدات این نظریۀ پدیدارشناسانۀ سروش است. همچنین آیاتی از قرآن که متضمن ضمیر سوم شخص است و در آن تخاطبی میان «من» و «تو» صورت نگرفته، بلکه گویی این محاورات و مکالمات در منظر کسی رخ داده و او صرفاً شاهد و ناظر آن‌ها بوده، از دیگر مؤیدات این نظریه است.[۲۶] «نظم پریشان» قرآن نیز از دیگر ادلّۀ سروش برای تبیین و توجیه این مدّعا است که داده‌های وحیانی محصول رؤیاهای قدسی است که پیامبر به تفاریق می‌دیده است.[۲۷] مطابق با رأی سروش، آیات قرآن را به مثابۀ رؤیاهای نبوی لحاظ کردن و در پی تعبیر آن رؤیاها برآمدن، برای حل مشکلات درازآهنگ مفسّران دربارۀ چرایی ورود مجاز و استعاره ... به متن قرآن رهگشاتر است و گره از مشکلاتی می‌گشاید که به مدد نظریه‌های تفسیریِ پیشین گشودنی نیست. مطابق با این تلقی، قرآن را باید «خواب‌نامه»ای قلمداد کرد که احتیاج به خوابگزاری و تعبیر دارد. لازمۀ این سخن این است که آمیزه‌ای از تأویل و تعبیر، در فرایند فهم قرآن، دست بالا را دارد و از مسلمانان و مخاطبانِ این کتاب آسمانی دستگیری می‌کند.

 

چنان که در می‌یابم، نظریۀ «رؤیای نبوی» و پیامبر اسلام را راوی رؤیاهای پیامبرانه انگاشتن مکمل نظریۀ «بسط تجربۀ نبوی» است و با آن منافاتی ندارد. در «بسط تجربۀ نبوی» که متضمن نگرش پسینی ـ تجربی به مقولۀ وحی است؛ پیامبر، محلّ و موجد و قابل و فاعل وحی انگاشته شده که به مرور زمان پیامبرتر می‌شود. گویی، به تعبیر ویتگنشتاین، نبوت و پیامبری در زمرۀ امور ورزیدنی است که در آن صاحب تجربه (پیامبر) به مرور زمان مجرب‌تر می‌شود و تجربه‌های وحیانی بیشتری را از سر می‌گذارند.[۲۸] از نظر سروش، تفاوت میان طول آیات نزول در دوران بعثت، چنان که ابن‌خلدون نیز آورده، مؤید این مدّعاست. آیات مدنی در قیاس با آیات مکّی، بلندتراند؛ این امر از سهل‌تر شدنِ تجارب وحیانی و نبوی در طول زمان پرده بر می‌گیرد. در «بسط تجربۀ نبوی» از پیامبری سخن به میان می‌آید که فعّالانه به سر وقت امر بیکران می‌رود و تجربه‌های کبوترانۀ آفاقی و انفسی را نصیب می‌برد و اذواق و مواجید خود را با دیگران در میان می‌گذارد، امری که گوهر دینداری تجربت‌اندیش است؛ چرا که در این نوع دینداری، عارفان دیندار، به اقتفای نبی، به معراج خود می‌روند که از آل رسول‌اند و در حد و مرتبۀ خویش، شریکِ مواجید معنوی پیامبر می‌شوند. به نظر می‌رسد تبیین آیاتی نظیر:

 «رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةًإِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»[۲۹]

 و:

 «رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّارَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ»[۳۰]

 که متضمن دعاهایی دل‌انگیز و خالصانه به درگاه خداوند هستند و از عمق جان بر می‌خیزند، با این مدل از نبوت و چگونگی پیدایی تجارب وحیانی و مدخلیت پیامبر در تحقق این آیات، تلائم و تناسب بیشتری دارد. گویی در این آیات پیامبر با خدای خویش سخن می‌گوید و او را می‌خواند و این چنین به مخاطبان و مسلمانان درس عبودیت و نیایش می‌دهد.

 

علاوه بر این، در نظریۀ «رؤیای نبوی» سخن بر سر راوی بودن و روایتگری پیامبر است؛ پیامبری که به تفاریق سیر انفس می‌کرده و شاهد رؤیاهای قدسی بوده است. در اینجا سخن از پیامبری به میان می‌آید که شورمندانه نظاره‌گر صحنه‌هایی است که در رؤیاهای قدسی خویش مشاهده می‌کرده و آن‌ها را با دیگران در میان می‌نهاده است. سروش در مقام ایضاح بیشتر نظریۀ «بسط تجربه نبوی»، در گفت‌وگو با روزنامۀ کارگزاران و مقالات «بشیر و بشر» و «طوطی و زنبور»، مفروضات و مدّعیات متافیزیکی خویش را تبیین کرده و بسط داده، مفروضاتی که در بند دوم این نوشتار به بحث گذاشته شده؛ در حالی که در نظریۀ «رؤیای نبوی» به تبیین سویۀ پدیدارشناسانۀ مقولۀ وحی به روایت خویش پرداخته است. به مصداق «اثبات شئ نفی ما عدا نمی‌کند»، پرداختن به سویۀ متافیزیکی و وجودشناختی، ما را از پرداختن به صبغۀ پدیدارشناختی مقوله وحی باز نمی‌دارد. در باب امر وحیانی که در آن پیامبر، موجد و قابل و فاعل وحی است و به گاه از سر گذارندنِ تجارب باطنیِ ابرآگاهانۀ وحیانی، مستحیل در خداوند می‌شود (سویۀ متافیزیکی)؛ می‌توان از منظر پدیدارشناسانه نیز نظر کرد و مؤلفه‌های دخیل در فهم این پدیده را نیز به بحث گذاشت. به روایت سروش، پدیدار وحی را به مثابۀ رؤیا قلمداد کردن، نقش مهمی در فهم فراورده‌های این رؤیاهای قدسی (قرآن) دارد و متضمن نوعی پارادایم شیفت[۳۱] از امر تفسیر به تعبیر و یک تغییر الگوی بنیادی است.

 

۴. سویه معناشناختی: سروش تحت این عنوان در مباحث خویش دربارۀ وحی سخنی نگفته است. از مجموع آنچه از مکتوبات متقدم و متأخر ایشان به دست می‌آید؛ می‌توان چنین انگاشت که صاحب نظریه‌های «بسط تجربۀ نبوی» و «رؤیای نبوی» قائل به «عینیت»[۳۲] معناست و منکر «زبان خصوصی».[۳۳] مطابق با نظر ایشان، پیامبر اسلام، در مقام بازگویی تجارب و رؤیاهای نبوی خویش، به زبان قومِ عرب سخن می‌گفته و از واژگانی نظیر عرش، نور، فجور، تقوی، عدل، احسان، شمس، نفس، ناس، نار، ارض، سماء، ابل، نحل، نمل، فیل، عنکبوت، غاشیه، ملائکه، جبال، بحار، فجر... همان معانی‌ای را مراد می‌کرده که مخاطبان ایشان در زبان روزمره از این واژگان مراد می‌کردند. از اینرو، دعوت پیامبر اسلام، بیشتر معطوف به نوعی تحوّل گشتالتیِ[۳۴] مخاطبان بوده و کار سترگ او، اولا و بالذات ناظر به سوی‌گردانی و تغییرِ نگرش شنوندگان پیام وحی به جهان پیرامون بوده، که «ما هیچ، ما نگاه». پیامبر از مخاطبان خود می‌خواست که کل هستی را قدسی ببینند و مؤلفه‌هایی چون حیات، آگاهی، شعور را در آن سراغ بگیرند.[۳۵] از اینرو، پیامبراسلام بیش از آن که «تصورات» تازه برای مخاطبان خود بیاورد؛ «تصدیقات» تازه به ارمغان آورده است.[۳۶] پس، اگر پیامبر، معانیِ شخصی و خصوصیِ مدّ نظر خویش از واژگان به کار رفته در تبیین زبانیِ تجارب و رؤیاهای نبوی خود را مراد می‌کرده؛ معنایی که فقط گوینده و کاربر زبان بدان دسترسی ویژه[۳۷] دارد و لاغیر؛ لازمۀ این مدعا آن است که قائل به امکان‌پذیری و روایی دلالت‌شناختیِ زبان خصوصی باشیم. از سوی دیگر، در فلسفۀ جدید، دست کم از شصت سال پیش بدین سو، پس از طرح مبحث «استدلال علیه زبان خصوصی» از سوی لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف اتریشی ـ بریتانیاییِ کمبریج نشین در اثر دورانساز کاوش‌های فلسفی[۳۸]، کثیری از اهالی فلسفه این استدلال معناشناسانۀ او را پذیرفته و تحقق زبان خصوصی را ممتنع انگاشته‌اند.[۳۹] حال اگر کسی بخواهد در مقام دفاع از امکان زبان خصوصی برآید، باید ادلّۀ موجود در امتناعِ تحققِ زبان خصوصی را نقض کرده و دلیلی له امکان تحقق زبان خصوصی اقامه کند. اگر چنین دلیلی در دست باشد، می‌توان چنین انگاشت که پیامبر اسلام از زبان خصوصی برای القاء تجارب وحیانی خویش بهره می‌برده است. مادامی که چنین ادلّه‌ای اقامه نشده و در دست نیست؛ باید واژگانی را که در تجارب و رؤیاهای نبوی به کار بسته شده، در معنای متعارفی فهمید که کاربران زبان بکار می‌برده و می‌فهمیده‌اند. در عین حال، تعبیر کردن رؤیا و استفاده از فن خوابگزاری منافاتی با عینی بودن معنا و ملکِ مشاع بودنِ قلعۀ هزار توی زبان ندارد. در فرایند خوابگزاری، ابتدا معنای اولیۀ واژگان مدّ نظر است؛ در ادامه با عنایت در سایر قرائن و نشانه‌های فرهنگی و اقلیمی، از معنای متعارفِ واژگان عدول کرده و معانی جدیدی از عبارات و رویدادها، در سیاق‌هایی که بر زبان جاری شده و یا محقق گشته‌اند، به دست داده می‌شود.

  

۵. نتیجه‌گیری: با مروری بر سویه‌های مختلف معرفت‌شناختی، وجودشناختی، پدیدارشناختی و معناشناختیِ نظریۀ مختار سروش دربارۀ وحی و تفکیک و بازشناختن آن‌ها از یکدیگر؛ اکنون می‌توان پرسید چگونه باید دربارۀ روایی و ناروایی و میزان موجه‌بودن و معرفت‌بخشی این نظریه قضاوت کرد؟ آیا چون استشهاد به اقوال و اشعار عرفا در این جستارها زیاد است؛ مدّعیات سروش دربارۀ وحی در زمرۀ امور ذوقی و استحسانی است و ادلّه‌ای در آن‌ها یافت نمی‌شود؟

 

چنان که در می‌یابم، به رغم زبان شاعرانه و ادبی مقالاتِ متقدم و متأخر و استشهاد به آموزه‌ها و ابیات عرفا و شعرایی چون ابن عربی، مولوی، حافظ و... سروش برای موجه کردن مدعیات وحی‌شناسانۀ خویش ادلّه‌ای چند اقامه کرده است. از اینرو کسی که می‌خواهد در مقام نقد این نظریه برآید ؛ باید ابتدائا این ادلّه را صورتبندی و نقد کرده و در عین حال مدل ایجابی خویش دربارۀ چگونگی سخن گفتن خداوند با پیامبر و همچنین رابطۀ میان ماوراءطبیعت و طبیعت را اقامه کند. سروش برای تقریر موضع متافیزیکی خویش، از مفهوم خدای بی‌صورتِ بی‌تعیّنِ تنزیهی استفاده کرده؛ قرائتی از امر الاهی که به تفصیل در سنت عرفانی ما به بحث گذاشته شده و عرفایی چون ابن‌عربی و مولوی آن را تبیین کرده ‌اند.[۴۰] همچنین از یکی از قواعد فلسفی ملاصدرا بهره برده که مطابق با آن، همۀ موجودات و پدیده‌ها، وقتی وارد طبیعت می‌شوند مقدّر به اقدار طبیعی و زمانمند و مکانمند شده و احکام طبیعی بر آن‌ها بار می‌شود. در عین حال برای توجیه مدّعای خویش، به آیات متعددی از قرآن و همچنین تفاسیر متعددی نظیر تفسیرقرآنِ طباطبایی، زمخشری، فیض‌کاشانی، شیخ مفید ... و همچنین کتب روایی نظیر اصول کافی استشهاد کرده است. علاوه بر این، سروش برای تبیین سویۀ پدیدارشناختی نظریۀ خویش، اولاً با تفکیک میان جوانب مختلف بحث از یکدیگر، جغرافیای کلام را مشخص کرده و توضیح داده که دربارۀ چه مقوله‌ای بحث می‌کند و دربارۀ چه امری بحث نمی‌کند؛ ثانیاً با استشهاد به آیات و تفاسیر گوناگون متعدد؛ نظریه و تلقیِ تعبیر ـ محور خویش از مقولۀ وحی را به دست داده است. همچنین ادّعا کرده که با مدّ نظر قرار دادن این نظریه، بهتر می‌توان به معضلات تفسیری که عموم مفسران در شرایط کنونی با آن دست و پنجه نرم می‌کنند، پاسخ گفت.

 

بنا بر آنچه آمد، می‌توان چنین انگاشت که سروش برای موجه کردن مدّعیات خویش، سه نوع استدلال اقامه کرده است:

 

الف. ادلّۀ فلسفی: تمسّک به حکمت متعالیۀ ملاصدرا و قواعد فلسفی‌ای نظیر قاعدۀ «کل حادث مسبوق به مادّه و مده»؛ همچنین وام کردن آموزه‌های عرفا دربارۀ خدای تنزیهی و سلبی.

ب. ادلّۀ متنی: رجوع و استشهاد به آیات گوناگون قرآن به مثابۀ متن اصلی[۴۱]، همچنین تفاسیر متعدد قرآن به مثابۀ منابع ثانویه.[۴۲] در واقع، این استشهادات جنبۀ تنبیهی و تأییدی دارند و صاحب نظریه، در یک رابطه دیالکتیکی میان مفروضات بیرون دینیِ خویش از یکسو و مراجعات و روند و آیندهای مکرر به متن قرآن از سوی دیگر، آنها را برای تقویت نظریه خود بکار بسته است.

ج. ادلّۀ تبیینی[۴۳]: ادعای سروش این است که با پذیرش این مدل از وحی و موجه انگاشتن مدّعیات وجودشناختی، پدیدارشناختی... آن، می‌توان تبیین بهتری از ورود مقولاتی نظیر مجاز، کنایه، استعاره و... به قرآن به دست داد و نزاع‌های دراز آهنگ میان «علم و دین» و «عقل و وحی» را که خصوصاً مفسران معاصر نظیر مرحوم طباطبایی دلمشغول آن‌ها بوده‌اند، بهتر صورتبندی کرد و راهکارهایی جهت رفع آن‌ها به دست داد. همچنین با برگرفتن این نظریه، بنا بر ادّعای سروش، مسئلۀ کلام باری و چگونگی تکلّم خداوند با پیامبر به نحو معقول‌تر و خردپسندتری از منظر الاهیاتی تبیین می‌شود؛ مسئله‌ای که از عافیت سوز‌ترین مسائل کلامی است و کسانی که با تاریخ کلام اسلامی آشنا هستند، بر اهمیت و صعوبت آن وقوف دارند.

حال، اگر کارآمدیِ این مدل در قیاس با مدل‌ها و نظریات الاهیاتی سنتیِ موجود، در حل مشکلات تفسیری پیش رو بیشتر باشد و به رغم نواقص احتمالی، در مقام قیاس با نظریات موجود، در رفع معضلات و ناسازگاری‌ها و تعارضات ظاهری متن مقدس، کامیاب‌تر و تواناتر باشد؛ این امر را می‌توان به مثابۀ دلیلی له موجه بودن این نظریه قلمداد کرد. در عین حال، برای نقد این نظریه می‌توان هر یک از ادلّۀ فوق را نقد کرد؛ مثلاً خوانش سروش از اصل فلسفۀ صدرایی و یا چگونگیِ خوانش او از نزول ملک بر قوه خیال پیامبر به روایت فارابی و مرحوم طباطبایی و یا قرائت سروش از خدای عرفا را به چالش کشید، یا استشهادات او به آیات قرآن و تفاسیر قرآن و نحوۀ قرائت او از این آیات و تفاسیر را نقد کرد و یا به آیات دیگری برای توجیه نظریۀ بدیل استشهاد کرد. و یا در پی نقد استدلال تبیینیِ سروش برآمد و نشان داد مدل‌های سنتیِ موجود از مقولۀ وحی با سازگاری و شمول بیشتری می‌توانند به رفع معضلات کنونیِ تفسیر قرآن نائل آیند و در عین حال مسئلۀ چگونگی تکلم خداوند با پیامبر را به نحوی معقول تبیین کنند. در غیاب اقامۀ چنین ادلّه‌ای، می‌توان نظریۀ مختار عبدالکریم سروش دربارۀ وحی را به مثابۀ مدلی با مزیت نسبی و رهگشایی بیشتر و مشکلات معرفتی و الاهیاتی کمتر، موجه انگاشت و پذیرفت.

 

 منابع و پانوشت ها

-------------------------

 * در نهایی شدن این مقاله،از پیشنهادات و ملاحظات عالمانۀ دوستان و همکارانِ عزیزِ چندی بهره‌مند شدم؛ازایشان صمیمانه سپاسگزارم.

 [1] . نگاه کنید به: عبدالکریم سروش، بسط تجربه نبوی، تهران، صراط، 1378.

[2] . http://www.drsoroush.com/Persian/Interviews/P-CMO-KalameMohammad.html .

. [3] http://www.drsoroush.com/Persian/On_DrSoroush/P-CMO-Vahy%20va%20Quran.html

. [4] http://www.drsoroush.com/Persian/By_DrSoroush/P-NWS-BasharVaBashir.html

. [5] http://www.drsoroush.com/Persian/By_DrSoroush/P-NWS-13870200TootiVaZanboor.html

. [6] http://www.rahesabz.net/story/71738/

http://www.rahesabz.net/story/72728/

[7] . برای نمونه، نگاه کنید به پروندۀ «وحی و قرآن» در سایت عبدالکریم سروش:

http://www.drsoroush.com/Persian/On_DrSoroush/P-CMO-Vahy%20va%20Quran.html

[8] . epistemic justification

[9] . truth content

[10] . atheists

[11] . agnostics

[12] . deists

[13] . در میان روشنفکران و دین‌پژوهان معاصر، مصطفی ملکیان، بحث دربارۀ سویۀ معرفت‌شناختی مقولۀ وحی را مهم می‌انگارد. ایشان با تفکیک میان «حجیت معرفت‌شناختی وحی»، « وثاقت تاریخی» و «اعتبار هرمنوتیک متن مقدس» از یکدیگر؛ معتقد است روشنفکران دینی و متألهان باید در مباحث دین‌شناسانۀ خویش از بحث معرفت‌شناسانه دربارۀ وحی آغاز کنند و پس از آن به سر وقت دیگر مباحث بروند. ملکیان در پیگیری پروژۀ شخصی خود، موسوم به «عقلانیت و معنویت»، البته از این تفکیک استفاده نمی‌کند و از معنویتی سراغ می‌گیرد که در دل عموم ادیان و سنن معنوی به ودیعت نهاده شده و از ربط و نسبت آن با عقلانیت سخن می‌گوید. برای آشنایی بیشتر با آرای ملکیان دربارۀ مقولاتی چون روشنفکری دینی، نواندیشی دینی و « عقلانیت و معنویت»، نگاه کنید به: مصطفی ملکیان، مشتاقی و مهجوری، تهران، نگاه معاصر، 1387؛ همو، سنت و سکولاریسم، تهران، صراط، 1381.

[14] . نگاه کنید به گفت‌وگوی جلال توکلیان و سروش دباغ با محمد مجهتدشبستری، «هرمنوتیک و تفسیر دینی از جهان»، فصلنامه مدرسه، پاییز 1386؛ اکنون در: سروش دباغ، ترنم موزون حزن: تأملی در روشنفکری معاصر، تهران، کویر، 1390، صفحات 225-198.

[15] . نقل قول از مایستر اکهارت.

[16] . این تلقی از سلسله مراتب هستی، مطابق با مشرب عرفانی محی‌الدین ابن‌عربی، در اثر ذیل، به نیکی توضیح داده شده است:

آیت الله خمینی، مصباح الهدایه الی الخلاقه و الولایه، مؤسسه نشر و تنظیم آثار امام خمینی، تهران، 1381.

[17] . عبدالکرم سروش، مقالۀ «بشر و بشیر».

[18] . divine

[19] . جلال‌الدین رومی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات 54، 55 و 57.

[20] . عبدالکریم سروش، «محمد(ص): راوی رؤیاهای رسولانه (2)».

عبدالکریم سروش، مقالۀ «بشر و بشیر».[21]

عبدالکریم سروش، مقالۀ «طوطی و زنبور». [22]

. [23]تاج‌الدین‌حسین خوارزمی، شرح فصوص الحکم شیخ اکبر محی الدین ابن عربی، به اهتمام نجیب مایل هروی، تهران ،مولی،1385، صفحات 63-60.

[24] . حافظ شیرازی، دیوان، نسخه قزوینی و قاسم غنی، به اهتمام رحیم ذوالنّور، زوّار تهران 1369، غزل 210.

 . [25]عبدالکریم سروش، «محمد(ص): راوی رؤیاهای رسولانۀ 1».

[26] . به عنوان نمونه، نگاه کنید به سوره مائده آیات 120-112 و سوره الزمر آیات 74-68.

برای بسط این مطلب، نگاه کنید به : عبدالکریم سروش، " محمد: راوی رؤیاهای رسولانه(2).[27]

[28] . برای بسط این مطلب، نگاه کنید به سروش دباغ، آئین در آئینه: مروری بر آراء دین شناسانه عبدالکریم سروش، تهران، صراط، 1387، مقدمه و مدخل دوم.

[29] . آل عمران/8 .

 . آل عمران/ 193.[30]

paradime shift . [31]

[32] . objectivity

[33] . private language

[34] . Gestalt switch

[35]این نکته را در جلسات « سیری در سپهر قرآن» بسط داده‌ام. نگاه کنید به :

http://www.begin.soroushdabagh.com/lecture_f.htm

[36]. برای بسط بیشتر این مطلب، نگاه کنید به : عبدالکریم سروش، «ذاتی و عرضی در ادیان»، بسط تجربه نبوی، تهران، صراط، 1378.

[37] . privilege access

Philosophical Investigations . [38]

[39] . برای آشنایی بیشتر با مبحث «استدلال زبان خصوصی» و استدلال ویتگنشتاین در چرایی امتناعِ تحقق زبان خصوصی، به عنوان نمونه، نگاه کنید به:

سروش دباغ، «فرگه، ویتگنشتاین و استدلال زبان خصوصی»، سکوت و معنا: جستارهایی در فلسفه ویتگنشتاین، تهران، صراط، 1387.

[40] . برای آشنایی بیشتر با تلقی سروش از خدای تنزیهیِ و بی صورت، نگاه کنید به: عبدالکریم سروش، سلسله مقالات «صورت و بی صورتی»، نشریه آفتاب، پاییز و زمستان 1380 و بهار 1381. همچنین نگاه کنید به: « صورتی بر بی صورتی»: گفتگوی جان هیک و عبدالکریم سروش، ترجمه جلال توکلیان و سروش دباغ، فصلنامه مدرسه، 1384، شماره 2.

[41] . primary literature

[42] . secondary literature

[43] . explanato

HASSAN POOYA

آرش:۰۳ مرداد ۱۳۹۲, ساعت ۵:۰۲ بعد از ظهر

 

سلام بر همه دوستان

 

حتی اگر آقای دکتر عبدالکریم سروش دین پژوه نبود و حتی اگر آقای عبدالکریم سروش دکترا هم نداشت، و حتی اگر آقای عبدالکریم سروش نمی خواست درباره «وحی» و «رویا» نظریه پردازی کند... لازمه سخن گفتن (نه نظریه پردازی) درباره «وحی» و «رویا» انداختن نگاهی به آیات «رویا» با ریشه «رای» و آیات «وحی» با ریشه «وحی» در قرآن بود. بعد آیات «رسول»، «نزول»، «کتاب»، «امر»، «خلق»، «کلمه»، «روح»، «الروح»... و دیگر آیات مربوطه خود بخود می آمد.

من اینجا خیلی خودسانسوری می کنم که خدای ناکرده به این اساتید گرامی بی احترامی نشود. ولی نمی توانم اظهار تاسف نکنم از این که که نزد این دوستان کاری چنین سست و بی پایه، «نظریه» می باشد! توجه سروش و سروش دباغ را به صفحه رویا در ویکی پدیا جلب می کنم که پنج هزار سال پیش سومری ها و بابلی ها همین نظریه!! رویای پیامرانه را ارائه داده اند.

 من نمی فهم ما ایرانی ها چرا باید همیشه لقمه را هفتاد بار دور سر خود بچرخانیم و قبل از نوش جان کردن هم آب عرفان به آن ببندیم! هر جا در استدلال گیر می کنیم: اول و آخر، ظاهر و باطن، رویا و وحی، هر چه پیامبر می گوید، ... و فلان و فلان همه چیز اوست. این که نشد استدلال. علت این که هرگز اندیشمند استخوان داری از این خاک برنخاست همین نوع استدلال های ذوقی مغز تنبل کن است!

پشنهاد من به آقای سروش دباغ هم این است که قبل از وارد شدن به سویه های فلان «شناختی» نگاهی به آیات «وحی» و «رویا» در قرآن بیندازند. بعد وارد بحث شوند!

رسول نوری:۰۴ مرداد ۱۳۹۲, ساعت ۴:۴۷ قبل از ظهر

این که پیامبر از دیر شدن وحی نگران می شد و اندوه می خورد، با خوابنامه بودن مغابرتی ندارد؟

 آقای دکتر سروش گاه به مطلبی از فیلسوف یا عارفی اشاره می کند و کد می دهد. اما کد ایشان درست بر خلاف نظریه ان فیلسوف است. مثلا نظریه ابن عربی و ملا صدرا و مولوی در مورد وحی کاملا با خوابنامه تلقی کردن قران متفاوت است. حال چکونه می شود با یک جمله که معمولا خارج از متن یا کانتکست قرار می گیرد، می توان از ان نقل قول استفاده کرد؟

 مثلا ایشان مدام به مولوی استناد می کنند و تمثیل طوطی و زنبور را برای وحی به کار می گیرند. اما نمی گویند که مولوی تمثیل زنبور و ان بیت معروف را از زبان یک متنبی مطرح می کند و نه نبی

 

سپس توجه بفرمایند که این ٢ آیه نیز هر کدام فرازی از یک آموزه قرآنی هستند که متن کامل آن آموزه ها از آیات ماقبل آنها آغاز می گردد. دعای "ربنا لاتزغ قلوبنا ...." در مجموعه آیات ٧ تا ٩ (اگر نگوییم از یکم تا نهم) از سوره آل عمران است که در آن ها خداوند متعال از نزول کتاب بر پیامبر و محکمات و متشابهات آن سخن گفته و اشاره می کند که آن کسانی که در دل ناراستی و کژی را دنبال می کنند، برای فتنه گری از متشابهات بهره سوء برده و به تاویل آنها می پردازند، ولیکن اهل علم و دانش می گویند «ما بدان ایمان آوردیم، چرا که همۀ آن از سوی پروردگارمان است و جز دارندگان خرد و بینش آن را یاد آور نمی شوند – پروردگارا، دل های ما را دستخوش کژروی مگردان پس از آن که ما را رهنمون ساختی، و بر ما رحمتی از سوی خودت ارزانی دار که تو بخشاینده هستی – پروردگارا، همانا گرد خواهی آورد مردمان را در روزی که در پیدایش آن تردیدی نیست، که خداوند در وعده خود خلاف نمی کند».

آیه ٨ در حقیقت بخشی از دعا و درخواست اهل علم و دانش از خداوند متعال است که البته پیامبر گرامی هم در این زمره بوده است، ولی این دعایی نیست که حضرت رسول اکرم ابتدا به ساکن به درگاه خداوند متعال عرضه داشته و آنرا به دیگران هم سفارش کرده یا بیاموزد. یعنی تا لحظه نزول این آیات بر پیامبر گرامی، چنین دعایی (آیه ٨) شاید هیچگاه بر زبان حضرت رسول جاری نشده باشد و خود ایشان هم با دریافت این آیات دعاهای مندرج در آنها (هر "ربنا ...." یک دعا است) را فراگرفته و طبعا از آن پس مورد استفاده قرار داده است.

آیه ١٩٣ در سوره آل عمران نیز سرگذشت مشابهی دارد و باید تمامی موضوع را در آیات ١٩٠ تا ١٩٤ بخوانیم و بدانیم که دعای "ربنا اننا سمعنا ...." بخشی از کلام کسانی است که در پیدایش آسمانها و زمین اندیشه می کنند، در حالی که خداوند را در همه حالات به یاد دارند و چون اهل خرد هستند، در پیدایش آسمانها و زمین و نیز در پیدایش شب و روز برای آنها نشانه هایی وجود دارد. در این آیات ۵ دعا (که هر یک با "ربنا" آغاز می شود) از زبان خردمندان اهل اندیشه آمده است که باز هم درسی برای خود پیامبر اکرم بوده برای شیوه ارتباط با خالق و زبان شایسته در دعا کردن.

با درود خدمت جناب سروش دباغ و پدر گرامی ایشان:

 

الحق که حق مطلب را ادا کردید و به بهترین وجه نظریه استاد را شرح و بسط دادید،اما اگر اجازه دهید نکاتی به ذهن حقیر رسیده که معروض می دارم:

 1)اینکه "اگراین نظریه در توجیه ناسازگاری های متن مقدس کامیابی هایی فرادست آورد به مثابه دلیلی برای درستی آن در نظر گرفته شود"البته شرط لازم تلقی می گردداما بی شک کافی نیست!گرچه استاد "به اذن و تایید خداوند بودن" رویاها را فرض گرفته اند (و به این ترتیب از دشواری اثبات آن رهیده اند....)اما همچنان که قبلا در کامنتهای ذیل قسمتهای 1و2 مقاله به عرض رسید، مقولاتی ازاین دست(فرشتگان،جن وابلیس،داستان آفرینش،معاد وهم وحی)آنچنان به هم وابسته اند که هرگز نمی توان بدون تبیین و توضیح معانی و چیستی آنها نظریه جانشینی درنظر گرفت،درواقع هر نظریه جدید بایدعلاوه بر رفع تعارضات نظریه سنتی واجد دو شرط دیگر هم باشد یکی توضیح دقیق این مفاهیم و دیگر داشتن قرینه ای از آیات و روایات در تثبیت خود یا حداقل نداشتن منافات آشکار با آنها!در نظر بگیرید که فرضا اگر رسول الله هم اکنون به میان ما بازمی گشت آیا کسی جرات می کرد به ایشان بگوید:هرآنچه در باب جبرئیل و ابلیس و معجزات پیامبران پیشین و از همه مهمتر درباب معاد گفتید همه از جنس رویا بوده و مصداقی در عالم واقع ندارد ؟!!

 این نظریه به وضوح می گوید پیامبر خود به واقعی نبودن این رویاها(به معنی نداشتن مصداق عینی در عالم دنیاوهم آخرت)واقف نبوده ولی ما بدان پی برده ایم....در واقع به این ترتیب ایشان باید به دین ما در آید !!

 فراموش نکنیم که اگر ابراهیم(ع) خواب دیدکه فرزند را قربانی می کندوحال به زعم عرفا(؟)در تعبیر آن به خطا رفت،خود واقف بود که این مورد راخواب دیده نه اینکه سراسر عمر را خواب دیده باشد...!

 2)دیگر اینکه ظاهرا حدس حقیر درست بوده و استاد تعریف دیگری از ذات باریتعالی در نظر دارند(کامنت پیشین اینجانب ذیل قسمت دوم مقاله)به این ترتیب اصولا همان بخش اول مقاله وافی به مقصود بود و تا همانجا مطلب کاملا اثبات (بله اثبات)شده می نمود ،اگر ذات باریتعالی را عین وجود(نه آفریننده آن)و بی رودربایستی(!)خود هستی بدانیم آری،درآن صورت می توان همه وحی را رویا تلقی کردو سوالات سابق محلی از اعراب ندارد،معاد هم دید پیامبر نسبت به عاقبت عمر بشر تلقی شده و داستان همان می شود که جناب شبستری در آن مصاحبه با جنابعالی عنوان نمودند...ولی اگر تلقی دیگری از ذات حق تعال داشته باشیم(کمااینکه99%اهل ایمان دارند) فکر نمی کنید الزاما،باید و باید در مقابل آن همه تصریح به وجود فرشتگان،ابلیس،جهان آخرت و...در قرآن و روایات واصله از پیامبر،حتما مابه ازایی در عالم واقع وجود داشته باشد؟؟

 خدای آفریننده وجود با آن صفات ثبوتی که برای او قائلیم هرگز نمی تواند و نباید از گزاره های کاذب دروحی(به هر طریق که نازل شده باشد) استفاده کند.

 

محمد:۰۶ مرداد ۱۳۹۲, ساعت ۴:۱۵ قبل از ظهر

 

به نظرم سروش دباغ راه دشواری را برای حمایت از نظریه دکتر سروش انتخاب کرده...وقتی دکتر سروش قران را خوابنامه معرفی می کند و می گوید باید خوابگزاری کرد و دیگر ظاهر و باطن و تاویل و... مفهومی ندارد. به نظرم سروش دباغ هم بایست نظریه پدر را که در حقیقت خوابنامه ایشان است. یعنی خوابی که خودشان دیده اند و یا خوابی که برای قران و ما دیده اند، برای ما تعبیر کنند. دیگر این همه راه های دور و دراز ندارد.

 

تأملاتی درباره‌ی مقاله‌ی «محمّد(ص)، راوی رؤیاهای رسولانه»

تأملاتی درباره‌ی مقاله‌ی «محمّد(ص)، راوی رؤیاهای رسولانه»

متن حاضر گزارش  گفت‌وگویی است میان حجت الاسلام عبدالحمید معادیخواه با آقایان محمدرضا نوراللهیان و علی باقری‌فر در نقد  مقاله «محمّد(ص)؛ راوی رؤیاهای رسولانه» دکتر عبدالکریم سروش. این گفت‌وگو که در تاریخ 26 مردادماه 1392 انجام یافته است.

منبع: وب‌سایت بشرا:

 

 معادیخواه: قبل از اینکه سؤالات معطوف به این مقالات را بیان کنم،‌ به محظوری اشاره می‌کنم که در این گونه بحث‌ها وجود دارد و آن اینکه متأسفانه ما شرایط گفت و گو را نداریم؛ یعنی در اولین بحثی که پیش می‌آید، بلافاصله دیواری کشیده می‌شود و فضای تخاصم پیش می‌آید، در حالیکه اگر می‌شد از نویسنده سؤال شود، بحث شود، چه‌بسا مشکل حل می‌شد. انسان بعضی مسائل را از بدیهیات می‌داند و نمی‌داند چگونه قضیه برای فردی مانند دکتر سروش عکس شده است.

 

یک خاطرة کوتاهی عرض می‌کنم: در سفر مکه فردی بود به نام دکتر طلال که یک سحر مهمان او بودیم، وی شخصیت جالبی بود و ویژگی‌های نیک اخلاقی بسیاری داشت، من در صحبت با ایشان این جملة امیرالمؤمنین(ع) را نقل کردم که می‌فرماید: «... وَ لایَستَطیعُ اَن یَتَّقِی اَلله مَن یُخاصِم»، که با استقبال ایشان روبرو شدم، گویی حرف جدیدی را شنیده است و گفت که این سخن تمام بحث‌های کلامی ما را زیر سؤال می‌برد، چراکه هیچ یک از بحث‌های کلامی ما بی‌مخاصمه نیست و پیامدهای این حرف زیاد است اگر بر روی آن دقت شود.

 

در ما نحن فیه نیز انسان از ذهن آن فرد آگاه نیست، و نمی‌داند در پشت این بحث‌ها چه ذهنیتی وجود دارد، و چه مشکلی فرد را به این گونه تلاش کردن وادار می‌کند. فرض‌های مختلفی وجود دارد ...؛ اکنون به مواردی از مقاله می‌پردازیم:

 

اول: او می‌گوید: «آن دستآوردهای کلان به زبان عربی و عرفی و بشری در خور فهم آدمیان عرضه شده‌اند و از منبع ضمیر پیامبر برخاسته‌اند و قدسی بودن تجربه، زبان تجربه را قدسی و الهی نکرده است»

 

نقد: با این نوع نگاه دیگر تقدّسی برای خود کلام باقی نمی‌ماند، در حالیکه نه تنها این کلام قدسی شده است بلکه بر حسب صراحت خود قرآن، زمان و مکان آن نیز قدسی شده است، یعنی ماه رمضان تقدّسش به نزول قرآن است، «شَهرُ رَمَضان الّذی اُنزِل فیهِ القُرآن»،‌ و خصوصاً شب قدر که خود قرآن آن را شب مبارک (لیلةً مُبارَکه) می‌داند، و مدینه و مکه و بیوت نبوت هم، به عنوان مهبط وحی، دارای یک فضیلتی هستند؛ و حتی خود زبان عربی یک شرافتی پیدا کرده است وقتی قرآن زمان نزول قرآن را مبارک می‌داند، ‌چطور می‌توان گفت کلمات قرآن هیچ قُدسیّتی ندارد؟!.

 

(باقری‌فر: نقد شما کاملاً صحیح است ولی منظور ایشان ظاهراً این است که این کلمات معطوف به وقایع خارجی و متأثر از فرهنگ زمانه است، این الفاظی که به کار گرفته شده الفاظ کوچه بازاری است و متأثر از فرهنگ عمومی است و از این جهت نمی‌توان آن را مقدّس شمرد؟ شاید جمله ایشان گویای مقصودش نباشد!)

 

معادیخواه: بالاخره این الفاظ و تعبیرات وقتی ظرف وحی شده است، کسب شرافت کرده یا نکرده است؟ یک پاسخ روشن دارد.

 

دوم: این که می‌گوید قرآن جامة تاریخ و جغرافیا پوشیده است بحث جدیدی نیست و بسیار گفته شده است و در تفسیر سنتی هم مطرح است. منتها بحث این است که این جامة تاریخ و جغرافیا به «نازلة وحی» پوشانده شده است، قرآن برای خود دو مقام قائل است یکی مقام عنداللهی و دوم مقام عندالناسی. و در روایات ما نیز به بطون قرآن تمسک و استناد می‌شود. اینکه ما دسترسی نداریم بحث دیگری است. هم پیامبر و هم ائمه به همین نازله تمسک می‌جویند و می‌گویند ما از همین نازله آن حقیقت را مثلاً در آسمانِ اولِ نزول یا آسمان دوم نزول می‌بینیم. اگر ایشان [آقای سروش]‌ به روایات هیچ تمسک نمی‌کرد ما هم تماماً به قرآن مقید می‌شدیم گرچه غیر از احادیث، در خود قرآن نیز هست که این کتابی که نازله‌اش در اختیار شماست،‌اصل آن در لوح محفوظ است«کتابٌ مکنون لایمسّه الّا المطهرون»، بنابراین وقتی کسی می‌خواهد وارد بحث قرآن شود نمی‌تواند همه چیز را به نازلة قرآن محدود کند، نازلة این کتاب یک بخش و یک سطحی از این کتاب است.

 

چه‌بسا این متن‌های بشری هم غیر از آن چیزی که در دسترس است حقایقی دارد که بعضی‌ها مدعی‌اند به آن می‌رسند و بعضی‌ها نمی‌رسند، یعنی آن چیزی که در ذهن حافظ بوده غیر از آن چیزی است که ما در غزل او می‌بینیم و افرادی سعی می‌کنند از همین غزل حافظ به همان چیزی که در ذهن او بوده برسند و در واقع تفسیر و رمزگشایی، همین است. مشارکت افراد با مؤلف در متن که از بحث‌های متن شناسی است همین است؛ یعنی همه چیزِ یک متن در آن بخشی که در دسترس ما هست خلاصه نمی‌شود، یک حقیقتی را یک فرد در سطوح بالا صید می‌کند و بعد این حقیقت را در قالب‌هایی می‌ریزد، که همین متن‌هایی است که در اختیار ماست. افرادی مدعی هستند ما این قالب‌ها را می‌بینیم و از این‌ها به آن چیزی که بالاتر از این سطح هست پی می‌بریم و اینها را گاهی در حرف‌هایشان می‌آورند و انسان مشاهده می‌کند که درست است. این در کلام بشری هم وجود دارد تا چه رسد به قرآن.

 

سوم: ما روی این جزئیات و تعبیرها و اصطلاحات خیلی مناقشه نکنیم، در اینجا سؤال اساسی این است که آیا باطلی به این متن راه پیدا کرده است یا نه؟ یعنی اینکه جامة تاریخ پوشیده، جامة جغرافیا پوشیده، قدسی نشده است،‌ اینکه بالاخره ذهن و زبان پیامبر اکرم بوده به عنوان یک فردی که به هر حال در محیط خودش هست با همة مثبت و منفی‌های آن محیط و طرح این مسأله که اگر او پیامبرتر می‌شد متنِ بهتر و کامل‌تری می‌آورد، در تمامی این بحث‌ها باید به این سؤال پاسخ داده شود که آیا به دلیل همین خصوصیات که ادعا می‌شود، و از ناحیة این کاستی‌هایی که به پیامبر و محیط پیامبر مربوط می‌شود، آیا باطلی در این متن آمده است یا خیر؟

 

اگر پاسخ این سؤال منفی باشد نیازی به این بحث‌ها نیست،‌ اگر ما همین را قبول کنیم کافی است. اما علی‌الظاهر اگر ایشان هم این حرف را نزند دیگران ادامة این سخن را به اینجا می‌کشند که بنابراین بخش‌هایی از قرآن باطل‌هایی است که از محیط پیامبر وارد قرآن شده است، مانند چیزهایی که ایشان مثال می‌زند: سماوات سبع، رجم شیطان با ‌شهاب سنگ‌ها و ...

 

اگر چنین چیزی منظور باشد قرآن صریحاً نفی می‌کند، و می‌فرماید: «لا یأتیه الباطلمن بين يديه ولا من خلفه» این را باید روشن کرد و بعد وارد بحث شد و به هر کجا که بیانجامد هم مسئله‌ای نیست.

 

این ادعای قرآن که «لا یأتیه الباطلمن بين يديه ولا من خلفه» ادعای بسیار بزرگی است و گمان نمی‌کنم بشود راجع به حرف‌های بشری چنین چیزی را بیان کرد، یعنی بشری بتواند ادعا کند که من حرفی زده‌ام، متنی آفریده‌ام که این متن نه به لحاظ گذشته باطلی در آن وارد شده است نه به لحاظ آینده. چون همة مشکلاتی که یک متن با آن مواجه است به لحاظ محدودیت‌های آفریدگار آن متن، به این مریوط می‌شود که کسی که آن متن را آفریده آنجا که از گذشته سخنی می‌گوید، به دلیل اینکه در گذشته حضور نداشته، باطل‌هایی در آن وارد شده است و بخش‌هایی از متن که ناظر به آینده است چون خالق متن از آینده آگاه نیست باطلی در آن وارد می‌شود، وقتی قرآن راه این دو را می‌بندد، یعنی این متن نه به دلیل نداشتن اشراف بر گذشته و نه به دلیل بی خبری از آینده، باطلی در آن وارد نشده است؛ و شواهدی هم بر این ادعا در قرآن وجود دارد، مثلاً وقتی قرآن بحث از حمل و نقل آن زمان می‌کند «والخیل و البغال و الحمیر لترکبوها» بلافاصله جمله‌ای را بیان می‌کند که در آن روز کسی متوجه آن نمی‌شده است «و یخلق ما لا تعلمون» در آن زمان که کسی از حمل و نقل صنعتی آگاهی نداشته است، آیا کسی می‌تواند بگوید که جمله «و یخلق ما لا تعلمون» ناظر به سرنوشت حمل و نقل نیست؟ ظاهراً نمی‌شود این حرف را زد و برای ما روشن است که این جمله بی دلیل اینجا گفته نشده است،‌ یعنی وسایلی برای حمل و نقل ساخته می‌شود که اکنون وجود ندارد و این همان «لا یأتیه الباطلمن بين يديه ولا من خلفه» است، یا مثلاً آنجایی که در سورة نحل/آیه 80، دربارة وسایل خانگی حرف می‌زند که از همین پشم و پوست  و... حیوانات استفاده می‌شود «ومن أصوافها وأوبارهاوأشعارها أثاثا ومتاعا» علاوه بر گوشت اینها که می‌خورید و استفاده‌هایی که می‌کنید از پوست و پشم آنها اساس و وسایل زندگی‌تان را تهیه می‌کنید. ولی بلافاصله یک قید «الی حین» را می‌گذارد و همین دو کلمة «الی حین»، بابِ اینکه کسی بگوید قرآن زندانی زمان خود بوده است و فقط همین‌ها را دیده است، می‌بندد؛‌ از این موارد در قرآن فراوان است که بعضی‌ها بسیار روشن است و بعضی دیگر به استدلال نیاز دارد که البته این مواردی که روشن است به اندازه‌ای هست که انسان این خصوصیت قرآن را ببیند.

 

به هر حال این قسمتی که باید تکلیف آن روشن شود این است که آیا مطالبی که در بخش‌های مختلف مقاله مطرح می‌شود، گاهی هم در پیچ و خم‌ مسائل فلسفی و عرفانی می‌افتد که هیچ وقت هیچ کس نمی‌تواند به نتیجه‌گیری روشنی از آن برسد، اما اگر این یک سؤال روشن شود که آیا باطلی وارد این متن شده است یا خیر، دیگر بحثی نیست. ظاهراً قرآن با همین «لا یأتیه الباطلمن بين يديه ولا من خلفه» می‌خواهد بگوید این متن، متنی است که چنین تهمتی بدان وارد نیست و چنین برچسبی به آن نمی‌چسبد. و جاهایی هم که شما نمی‌بینید همین است. منتها در مواردی قرآن قید کرده است که بالاخره یک روز بشر می‌بیند و می‌فهمد.

 

«سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ» نشان می‌دهد که شما الان زندانی یک زمان و محیطی هستید که خیلی از افق‌ها را نمی‌شود برای شما روشن نمود و بایستی زمان بگذرد تا فرصت‌هایی فراهم شود به صورتی که در آفاق و انفس هیچ شبهه‌ای برای شما باقی نماند و قضیه‌ به جایی برسد که روشن شود «انّه الحق».

 

چهارم: نکتة دیگر در جایی است که ایشان می‌گوید پیامبر یک خوابی دیده است و این خواب هم برای خودش بوده است و کسی هم به ایشان نگفته است که این خواب را ابلاغ کن. مثلاً می‌گوید:

 

«فرقی است عظیم میان ناظر راوی و مخاطب خبر، به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی است، بل او خدا را به صفت وحدت خود دیده و شهود کرده و روایتش از این مشاهده را با ما به زبان خود باز می‌گوید، به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا و فرشتگان و دانایان بر وحدانیت خدا گواهی می‌دهند، بل او گواهی خدا و فرشتگان و دانایان را خود دیده و شنیده و اینک راوی آن است، به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو رستاخیزی هست و میزانی و دوزخی و بوستانی و حشر خلایق و نشرکتب، بل وی بنفسه و بعینه ناظر و راوی آن مناظر بوده است ...»

 

این حرف ایشان تقریباً در تقابل با همة قرآن است،‌ که به چند مورد اشاره می‌کنم:

 

ابتدا در سوره بقره می‌خوانیم که «ذلک الکتاب لاریب فیه هدیً للمتقین» اگر به ایشان نگفته‌اند که اینها را بگوید چگونه می‌خواهد متقین را هدایت کند؟ از نگاه ما که قرآن را قدسی‌تر می‌بینیم آیة اول سورة بقره در واقع پاسخ به «اهدنا الصراط المستقیم» است، یعنی در سوره فاتحة الکتاب انسان تشنة هدایت می‌شود بعد در سورة بقره جواب آن را می‌گیرد. ولی چه این را کسی بپذیرد و چه نپذیرد، «ذلک الکتاب لاریب فیه هدیً للمتقین» را نمی‌تواند با این حرف جمع کند.

 

(آقای باقری‌فر: از نظر آقای سروش حقیقت «هدیً للمتقین» بودن یک واقعیت است که پیامبر(ص) این واقعیت را دیده و اکنون بازگو می‌کند)

 

معادیخواه: در تعابیری این گونه مانند «نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» تو را وامدار تلاوتِ بخشی از خبرهای موسی و فرعون می‌کنیم، برای اینکه نفعش به مؤمنین برسد. اگر بنا نباشد که به مردم بگوید، چگونه نفعش به مؤمنین برسد؟

 

(آقای باقری‌فر: ایشان ادعا نمی‌کند که نباید بگوید، ادعای آقای سروش این است که مانند بچه‌ای به او گفته نشده است که این کلمات را عیناً بازگو کن بلکه خودش این حقیقت را دیده و در قالب این الفاظ ریخته است.)

 

معادیخواه: این متن می‌گوید ما این را بر تو تلاوت می‌کنیم اما نه برای خودت، مخاطب غیرمستقیم دارد و این خود به این معنی است که برو بگو.

 

(آقای باقری‌فر: «راوی رؤیاهای رسولانه»، نیز به همین معنی است یعنی همة آنچه را که دیده‌ای روایت‌گر باش، نه اینکه عین الفاظ را بازگو کن. چیزی که ایشان بر آن تأکید دارد این است که این الفاظ ساختة پیامبر است، می‌گوید این روحْ آنقدر ارتقا پیدا کرده است که می‌توانسته حقایق را ببیند ولی اینکه در قالب چه لفظی بریزد ساخته و پرداختة خودش است و متأثر از زمان و مکان و سطح تجربة خودش و ... است و الّا بحث این نیست که این حقایق را برای مردم نگو)

 

معادیخواه: در متن آمده است که به او نگفتند که برو به مردم بگو خدا یکی است. برو بگو ...

 

آنچه من از این عبارت می‌فهمم این است که اگر انسان خوابی را برای خودش ببیند دیگر «لقومٍ یؤمنون» در آن نیست.

 

از این عبارت سروش که می‌گوید: «این تصور که فرشته‌ای آیه‌ها را به قلب محمد فرو می‌ریخته است، و او آنها را بازخوانی می‌کرده است باید جای خود را به این تصور دهد که محمد چون گزارشگری جان‌بخش و صورتگر و حاضر در صحنه وقایع را گزارش می‌کرده است.» دریافت می‌شود که او مأموریت ابلاغ نداشته است.

 

(باقری‌فر: یعنی این الفاظ را به او نگفته‌اند، او واقعیت‌ها را دیده و حالا گزارش می‌کند. وقتی شما در مفام یک گزارشگرو خبرنگار وارد صحنه‌ای می‌شوید، رسالتی غیر از گفتن ندارید، این مفروغ عنه است، بحث این است که الفاظ را هم در صحنه به گزارشگر می‌گویند یا اینکه یک خبرنگار بر اساس آنچه می‌بیند لفظ می‌سازد و گزارش می‌کند؟

 

حرف ایشان، مورد دوم است)

 

معادیخواه: از «نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» فهمیده می‌شود که آنچه که ما بر تو تلاوت کردیم برای خودت نیست، بلکه برای ابلاغ است.

 

در متن گفته شده «محمد راوی است، ولی مخاطب و مخبر نیست، چنان نیست که مخاطبِ آواهایی قرار گرفته باشد»

 

«نَتْلُوا عَلَيْكَ ... لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» در متن این آیه و این چیزی که می‌بینی رساندن به دیگری وجود دارد و او مخاطب است.

 

(باقری‌فر: مخاطبِ حقایق هست ولی مخاطب الفاظ نیست. جملة «مخاطب و مخبر نیست» باید در کنار جملة «راوی رؤیاهای رسولانه» تفسیر شود. اشکال در این که ایشان مأموریت ابلاغ دارند یا نه نیست، چرا که محمد پیام‌بر است،‌ بلکه اشکال در واکاوی ماهیت وحی است)

 

معادیخواه: هیچ جای ادبیات قرآن با این بحث نمی‌خواند: «أيْنَمَا تَكُونُواْ يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُواْ هَـذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُواْ هَـذِهِ مِنْ عِندِكَ قُلْ كُلًّ مِّنْ عِندِ اللّهِ فَمَا لِهَـؤُلاء الْقَوْمِ لاَ يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا، مَّا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَكَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا، مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ وَمَن تَوَلَّى فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا، وَيَقُولُونَ طَاعَةٌ فَإِذَا بَرَزُواْ مِنْ عِندِكَ بَيَّتَ طَآئِفَةٌ مِّنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَاللّهُ يَكْتُبُ مَا يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَكَفَى بِاللّهِ وَكِيلاً، أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا» (نساء/ 78-82)

 

از این موارد بسیار زیاد است و لحن  قرآن به گونه‌ای است که پیامبر یک واسطه‌ای بیش نیست، حقِّ یک ذره کم و زیاد کردن را هم ندارد، و حتی وقتی به او وحی می‌شود باید صبر کند تا زمان بیان آن برسد «ولا تعجل بالقرآن من قبل أن يقضى إليك وحيه» و زمانی که وقتش رسید بگوید، و از این موارد در قرآن نمونه‌های بسیار زیادی وجود دارد.

 

«وما قدروا الله حق قدره إذ قالوا ما أنزل الله على بشر من شيء قل من أنزل الكتاب الذي جاء به موسى نورا وهدى للناس تجعلونه قراطيس تبدونها وتخفون كثيرا وعلمتم ما لم تعلموا أنتم ولا آباؤكم قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون  وهذا كتاب أنزلناه مبارك مصدق الذي بين يديه ولتنذر أم القرى ومن حولها والذين يؤمنون بالآخرة يؤمنون به وهم على صلاتهم يحافظون» (انعام/91-92)

 

و در تمام اینها پیامبر یک واسطه است و در اصل واسطه‌ای برای ابلاغ آیات به مردم است و در آیاتی دیگر خیلی ریزتر می‌پردازد،‌ به طوری که می‌گوید حق نداری حتی ذره‌ای آن را جابجا کنی.

 

«ولو تقول علينا بعض الأقاويل لأخذنا منه باليمين » (حاقه/44-45)

 

(باقری‌فر: این موارد با ادعای ایشان منافاتی ندارد)

 

معادیخواه: اگر به کسی حقایقی را گفتند،‌ او هم هر گونه که می‌خواهد، می‌تواند بیان کند؟

 

(باقری‌فر: الفاظ مناسب را برای بازگو کردن آن حقایق انتخاب می‌کند)

 

معادیخواه: الفاظی که انتخاب می‌کند،‌ تأیید لازم ندارد؟ یعنی لازم نیست از همان جایی که وحی شده، بپذیرند چیزی که تو می‌گویی دقیقاً همان چیزی است که ما گفتیم؟!

 

(باقری‌فر: چرا دقیقا لازم است، فرض این است که این فرد آنقدر رشد کرده است که می‌تواند این حقایق را ببیند، و آنقدر رشد کرده است و به حدی از اعتماد و امانتداری رسیده است که می‌تواند این حقایق را در قالب الفاظ قابل فهم برای مردم بازگو کند و در این انتقال کمترین خطا و نسیانی هم در کار نیست و یک کلمه هم که غیر خواستة ما باشد منتقل نمی‌کند و ... به نظر من مشکل آقای سروش در جای دیگر است؛ سؤال این است که آیا واقعاً ما باید وحی را این‌گونه ببینیم و تفسیر کنیم و یا اینکه الفاظ هم عین وحی است؟)

 

معادیخواه: ادعای آقای سروش اساساً با فرمایشات شما نمی‌خواند، چرا که می‌گوید:

 

«محمدی که تاریخی است و در صراط تکامل است و پای به پای زمان پیامبرتر می‌گردد و یا شکوفاتر و چشمش بیناتر می‌گردد و در صید معانی و معارف نیز پخته‌تر و خدا را بهتر می‌شناسد و وصف می‌کند، درکش از رستاخیز و عوالم برین و پسین ژرف‌تر می‌گردد و برای گشودن گره‌های جامعة خویش راه‌های تازه‌تر پیش می‌نهد و اگر عمری می‌یافت و غواصی را نیکوتر می‌آموخت و حوصله‌ای فراخ‌تر می‌یافت بسا که از دریای حقایق گوهرهای گرانتر صید می‌نمود و قرآن را فربه‌تر و جهان را توانگرتر می‌کرد»

 

یعنی در واقع در حد کمال خودش توانسته است حقایقی را بگیرد و برساند و تمام کاستی‌های او هم وارد این متن شده است و فرضاً اگر در قرن ما بود یک قرآن دیگری فربه‌تر از این عرضه می‌کرد!.

 

(باقری‌فر: اشکال کار آقای سروش هم در همین تدریجی دیدن رشد پیامبر و قرآن است، نه روایتگر بودن آن.)

 

معادیخواه: در متن قرآن است که پیامبر تو حق یک ذره کم و زیاد کردن نداری. کسی که خودش همة این الفاظ را می‌آفریند، چنین حرفی دربارة او بی‌معنی است،

 

«وإن کادوا لیفتنونک عن الذی أوحینا إلیک لتفتری علینا غیره وإذا لاتخذوک خلیلاولولا أن ثبتنک لقد کدت ترکن إلیهم شیئاً قلیلا »

 

این آیات می‌گوید: کسی که مأمور رساندن پیام‌هایی برای جامعه است نمی‌تواند این پیام‌ها را ذره‌ای جابجا کند!.

 

به هر حال مجموعة آیاتی که در قرآن هست با این نگاه آقای سروش تطبیق نمی‌کند.

 

(باقری‌فر: به نظر من اشکال عمده‌تر در ادعانامة ایشان آنجایی است که می‌گوید:

 

«پا به پای زمان پیامبرتر می‌گردد و یا شکوفاتر و چشمش بیناتر می‌گردد و در صید معانی و معارف نیز پخته‌تر و خدا را بهتر می‌شناسد و وصف می‌کند ...»

 

لازمة‌ این حرف این است که بتوانیم اثبات کنیم، سیر نزول قرآن از حداقل به حداکثر است، از نقص به کمال است و در بخش‌هایی از قرآن کاستی‌هایی وجود دارد که در مراحل بعدی کامل‌تر شده است، این اشکالِ اساسی این متن است و ما نمی‌توانیم این را بپذیریم. پیغمبر جای رشد دارد ولی اینکه آیا قرار بر این بوده که چیزی کامل‌تر از آنکه پیامبر به بشریت عرضه کرده، عرضه شود و چون پیامبر به آن رشد نرسیده است، نتوانسته عرضه کند، را نمی‌شود ثابت کرد و این خلاف باور ماست.)

 

معادیخواه: در هر صورت بنده سراسر قرآن را این‌گونه می‌بینم که پیامبر مخاطب یک پیامی برای مردم است و اصلاً این‌گونه نیست که پیامبر برای خود خواب‌هایی ببیند و ربطی به مردم نداشته باشد.

 

پنجم: در بحث‌ «قل‌»ها هم که مطرح می‌کند:

 

«... در خواب هم به خفته می‌گویند «بگو» و «بشنو» و «برو» و ... مگر این خطاب‌ها زبان خواب را به زبان بیداری بدل می‌کنند و سامع و قائل را دو تا می‌سازند؟ ...»

 

بنده این را قبول ندارم. «قل»های قرآن را نمی‌توان به این سادگی شعرآلود کرد و «قل‌«هایی که در قرآن آمده است با «قل‌«هایی که در اشعار مولوی و حافظ مطرح شده، ‌بسیار متفاوت است، یعنی شعرا بعضی وقت‌ها حدیث نفسی می‌کنند،‌ و می‌تواند مورد استفادة همگان باشد ولی در آیات قرآن بدین‌گونه نیست؛ گاهی در یک آیه سه مرتبه «قل‌« تکرار می‌شود، گاهی در یک سورة مفصل، هیچ «قل» نمی‌آید و در یک سورة دیگر به دفعات تکرار می‌شود و به هیچ وجه با شکلی که در کلام بشری هست همخوانی ندارد.

 

در یک نگاه اجمالی می‌توان گفت همه جاهایی که این «قل‌«ها آمده است توجیه دارد و فزون بر 300 گروه از آیه‌های قرآن با «قل» آغاز شده‌اند که با دیگر بخش‌ها متفاوت هستند و تقریباً بیست محور را در این «قل‌«ها می‌توان مشاهده کرد: (آیاتی که با «قل» آغاز شده به بیست گروه قابل تقسیم است که هر کدام جهت خاصی دارد)

 

1. تعدادی از این «قل‌«ها به گونه‌ای است، که اگر «قل‌« نباشد این کلام شائبة جدایی پیدا می‌کند، گویی اگر دستور ویژه‌ای نبود پیامبر رحمت لب به قطع رابطه نمی‌گشود ... (لکم دینکم ولی دین) این نوع حرف زدن طبع پیامبر نیست، اگر «قل‌« نباشد، اگر در تعبّد نباشد، اگر در جای خاصی به ایشان چنین چیزی نگویند، پیامبر این کار را نمی‌کند، چون شائبة جنگ افروزی و حساس نبودن نسبت به آرمان صلح وجود دارد و با «قل» این شائبه برطرف می‌شود.

 

مثلاً در سورة انعام آیات 56 تا 58، 135، 159، 164، 195، در سورة توبه آیات 24، 51، 83 و 129، در سورة اسراء آیات ‌107 و 110، در سورة‌ طه آیة 135، در سورة‌ شعرا آیة 216، در سورة زخرف، آیة 89، در سورة‌ یونس، آیات 41، 104، در سورة هود، آیة 121، در سورة یوسف،‌ آیة 108، در سورة کهف، آیة‌ 29، و تمام آیات سورة کافرون

 

2. در جاهایی به نظر می‌رسد پیامبر به حسب طبع از قیل و قال پرهیز دارد، مخصوصاً قیل و قال‌ها و جدل‌های مذهبی، مگر آنکه تعبّد باشد. بیشتر احتجاج‌های قرآن چنین حالتی دارد؛

 

در سورة بقره، آیات 80، 91، 94، 97، 111، 120، 135، 139، 140، 142 ، در سورة آل عمران، آیات 12، 15، 20، 61، 73، 84، 93، 95، 98، 99، 119، 154، 183، در سورة نساء، آیات 63، 77، 78، در سورة مائده، آیات 17، 18، 59، 60، در سورة انعام، آیات 12، 14، 19، 37، 40، 46، 47، 91، در سورة احقاف، آیات 4، 8، در سورة ملک، آیات 23، 24، 28، 29 و 30، در سورة یونس، آیات 18، 34 و 35، در سورة رعد، آیات 16، 28، 30، 33، 36، در سورة اسراء، آیات ‌42، 50 و 51، در سورة انبیاء، آیة 24، در سورة‌ حج، آیة 68، در سورة مؤمنون، آیات 84 تا 89 و 118، در سورة نمل، آیات 65، ‌69 و 72، در سورة قصص، آیات 49، 71، 72، 85، در سورة‌ عنکبوت، آیة 20

 

3. محور دیگر، جاهایی است که شائبة ‌پرخاش در آیه است؛

 

در سورة مائده، آیات 59 و60، در سورة زمر، آیات 8 و63، در سورة جمعه، آیة 6، در سورة حجرات، آیات 14، 16 و 17

 

(در پاسخ به سؤالی از آقای نوراللهیان، معادیخواه می‌گوید) «قل»ها ربطی به پیامبر ندارد و هر کجا آمده برای این است که یک زَهری را بگیرد و اگر پیامبر خودش بود، این را نمی‌گفت و تعبّدی باعث این کار است.

 

4. محور دیگر پرسش و پاسخ است، یعنی در «یسئلونک»های قرآن، جواب را خود پیامبر نمی‌دهد. مثلاً «یسئلونک عن الأنفال» «قُلِ الأَنفَالُ»، «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ»، «قُلْ هُوَ أَذًى» و ...

 

در سوره بقره، آیات 189، 215،217،219،220،222، در سوره رعد، آیة 16، در سوره کهف، آیة 83، درسوره طه، آیة 105

 

5. محور دیگر پرهیز از شائبة ‌استقلال است؛

 

در سورة انعام، آیات 91، 109، در سورة اعراف، آیة 203، در سورة توبه، آیة 94، در سورة یونس، آیات 15، 16، 20، 38، 104 و 108، در سورة هود، آیة 35

 

6. در جایی که بحث از سرنوشت مردم و آینده است؛

 

در سورة انفال، آیة 38، در سورة توبه، آیات 51، 52، 53، 105 ، در سورة فتح، آیات 15 و 16

 

7. در جایی که وعده و تهدید است؛

 

در سورة انفال، آیات 38 و70، سورة توبه، آیة 81، سورة یونس، آیة 50، در سورة ابراهیم، آیة 30، در سورة اسراء، آیة 56

 

8. شائبة انتقاد؛

 

در سورة اسراء، آیة 100

 

9. همراه با «انّما»ها، که اگر «قل» نبود یک نوع مطلق اندیشی بود؛ (14 مورد این چنین است). بسا در ترکیب «قل» با «انما» بتوان با این ظرافت چشم را روشن کرد که ساحت نبوی هم بی‌دستور در غرق‌گاه مطلق اندیشی گام نمی‌نهاده‌اند.

 

در سورة انبیاء، آیات 45 و 108، سورة حج، آیة 49، سورة فصلت، آیة 6، در سورة ملک، آیة 26، در سورة جن، آیة 20

 

10. ورود به حوزه‌ تعریف آن حقیقت تعریف ناپذیر، یعنی خدا؛ مانند سورة اخلاص، آیا این گمانه خرد ناپذیر است که: حتی حضرت خاتم بی‌دستور، در حوزة تعریف گام نمی‌نهاده‌اند؟

 

11. بایدها و نبایدها؛

 

در سورة نور، آیات 30 و 31

 

12. شائبة خرافه و خرافه پردازی؛ مانند سوره‌های فلق و ناس

 

13. در مورد فتوا؛ پیامبر از این حوزه هم پرهیز دارد، «يستفتونك قل الله يفتيكم» این در سورة نساء است.

 

«يستفتونك»مانند «یسئلونک‌»هاست ولی اینجا می‌گوید فتوا شأن خداست.

 

( نوراللهیان: یعنی «یستفتونک» مقام «فتوا» را از پیامبر می‌گیرد؟)

 

معادیخواه: بله، می‌گوید فتوا برای خداست و پیامبر تنها ابلاغ می‌کند، گویی قرآن کریم در پیش‌گیری از ابتذال فتوا تا جایی پیش رفته است که به دشواری می‌توان به ژرفای آن رسید!. می‌فرماید: «يستفتونك قل الله يفتيكم في الكلالة» ، و این مضمون را در موارد زیر هم می‌توان دید:

 

در سورة نور، آیات 30 و 31، سورة انعام، آیات 143، 147، 149، 151، سورة اعراف، آیات 28، 29، 32، سورة یونس، آیات 59 و 69،

 

14. شائبة زور مداری و خودکامگی و نیز در دعوت مردم به اطاعت، شاید با نقش «قل» شائبة هم‌رنگی با دیکتاتورها زدوده شده است؛

 

سورة آل عمران، آیات 31 و 32، سورة نور، آیات 53 و 54، سورة شوری، آیة 23، سورة زخرف، آیة 89 ،

 

15. شائبة شرک؛

 

سورة زخرف، آیة 81

 

16. تأکید ویژه؛

 

سورة طه، آیة 114

 

17. دفاع‌ از ساحت نبوی؛ دفاع‌هایی که از ساحت نبوی می‌شود هم با «قل» همراه است و خود پیامبر وارد این حوزه نمی‌شود.

 

سورة آل عمران، آیات 165 و 168، سورة انعام، آیة 67، سورة توبه، آیات 51، 61، 64، 65، سورة یونس، آیات 38، 41، 101، 104، 108، سورة هود، آیات 13، 35، سورة رعد، آیة 43، سورة اسراء، آیات 93، 95، 96، سورة کهف، آیة 110، سورة فرقان، آیات 6 و 57، سورة احقاف، آیات 9 و 10

 

18. شائبة غیب‌گویی؛

 

سورة آل عمران ، آیة 154، سورة انعام، آیات 11، 12 و 64، سورة توبه، آیة 105، سورة اسراء، آیة 88، سورة کهف،   آیات 22، 24 و 26

 

19. لطف حق؛ یک بخش دیگر هم هست که خدا می‌خواهد لطف خودش را به بندگانش برساند، در این موارد هم پیامبر خود را کنار می‌کشد

 

سورة انعام، آیات 54، 62 و 63

 

«وإذا جاءك الذين يؤمنون بآياتنا فقل سلام عليكم كتب ربكم على نفسه الرحمة» که بود و نبود  این «قل» خیلی تفاوت می‌کند، ابلاغ سلام خدا به بندگان خدا، استقبالی که پیامبر خدا از مؤمنین می‌نماید، «قل» خیلی به کلام ظرافت و لطافت می‌دهد و نبود آن در جمله خیلی تفاوت می‌کند.

 

«قُلْ مَن يُنَجِّيكُم مِّن ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً لَّئِنْ أَنجَانَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَقُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُم مِّنْهَا وَمِن كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنتُمْ تُشْرِكُونَقُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ انظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الآيَاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ»

 

سورة ابراهیم، آیة 31، سورة نحل، آیة 102، سورة اسراء، آیات 23، 24، 28، 53، 111، سورة مریم، آیة 75، سورة انبیاء، آیة 42، سورة فرقان، آیة 77، سورة نمل، آیات 59 و93، سورة زمر، آیة 10، سورة جاثیه، آیة 14

 

20. رنجش؛

 

سورة حجرات، آیات 14، 16 و 17

 

و این موارد با نگاه آقای سروش هم‌خوانی ندارد؛

 

استعاذه‌ها هم در قرآن ظرافت‌هایی دارد که از پیچ وخم آن می‌پرهیزیم؛ مثلاً «فإذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم» یک بحثی دارد که با حرف آقای سروش نمی‌خواند.

 

یعنی در واقع همان‌طور که آفرینش خدا با همة آفرینش‌ها متفاوت است و در قرآن هم گفته شده است این خصوصیات عیناً برای خداوند است،‌ این کلام هم عیناً همین است؛ یعنی از همه جهت جزئیاتی دارد و احاطه‌ای بر ظرافت‌ها در آن وجود دارد که این اصلاً کار بشر نیست حتی پیامبر.

 

همان‌طور که اگر بهترین وسایل ساخت بشر (مثل ابر رایانه‌ها) را در نظر بگیرید مانند آفریده‌های خداوند و اعضای بدن آدمی (مغز و...) نمی‌شود و نمی‌تواند جای آن را بگیرد.

 

(نوراللهیان: ما آیة صریح داریم که قرآن کلام خداست؟)

 

معادیخواه: «إنما يعلمه بشر لسان الذي يلحدون إليه أعجمي وهذا لسان عربي مبين»،

 

یا در جایی دیگر در سورة یوسف داریم که «إنا أنزلناه قرآناً عربياً» در صورتی که خدا در ادبیات آن دخالتی نداشته باشد و پیامبر آنرا بیان می‌کرد، این بیان که «ما آن را به صورت عربی فرو فرستادیم» بی‌معنی بود

 

«أنزلناه ... عربياً» «این قرآن با قالب عربی به پیش تو آمده است». این تعابیر به هیچ وجه با فرضیه آقای سروش قابل پذیرش نیست.

 

غیر از موارد کلی که پیامبر را در ابلاغ وحی محدود می‌کند که نباید ذره‌ای آنرا کم و زیاد کنی، قرآن می‌گوید: حتی در آن چیزی که می‌دانی و به تو وحی شده است، باز برای اینکه به مردم بگویی باید صبر کنی تا خدا به تو اجازه دهد و فرآیند وحی تمام شود:

 

«ولا تعجل بالقرآن من قبل أن يقضى إليك وحيه» علاوه بر اینها در جزئیاتی هم به او دستور داده‌اند که چنین بگو: «سيقولون ثلاثة رابعهم كلبهم ويقولون خمسة سادسهم كلبهم رجما بالغيب ويقولون سبعة وثامنهم كلبهم قل ربي أعلم بعدتهم ما يعلمهم إلا قليل» تو اصلاً وارد این حوزه نشو که بخواهی بگویی چند تا بودند؟

 

آیا با چنین تعبیرهایی،‌ پاره‌ای از سخن‌ها، به «اجتهاد در تقابل نص» نمی‌ماند؟

 

(نوراللهیان: آیا به خاطر بی‌اهمیتی این بحث نیست، و اینکه این‌ها بحث‌های فرعی هستند؟)

 

معادیخواه: در واقع وقتی یک جدلی جنبة تقدّس پیدا می‌کند و جزءِ مقدسات جامعه می‌شود، ورود در این بحث دارای مفسده است. این بحث‌هایی که اعتقاد مردم شده است «فلا تمار فيهم إلا مراء ظاهرا ولا تستفت فيهم منهم أحدا ولا تقولن لشيئ إني فاعل ذلك غدا إلا أن يشاء الله» در حالیکه همان جا قرآن نشان می‌دهد که اگر می‌خواستیم، خیلی راحت مانند زمانش (309 سال) می‌گفتیم. ولی چون جنبة کلامی پیدا کرده است جدال در آن خطرناک است.

 

ششم: از باب مطایبه می‌گویم آقای سروش یک سری بی‌دقتی‌هایی هم در آوردن آیه‌ها داشته که پرسش‌انگیز است؛ مثلاً در سورة مائده؛ «إذ قال الحواريون يا عيسى ابن مريم هل يستطيع ربك أن ينزل علينا مائدة من السماء قال اتقوا الله إن كنتم مؤمنين» روزی که حواریون به عیسی بن مریم گفتند: آیا خدای تو می‌تواند مائده‌ای از آسمان برای ما بفرستد؟ «عیسی گفت از خدا شرم بدارید» جملة «از خدا شرم بدارید» در این آیه نیست.

 

باز در این سوره است که «وإذ قال الله يا عيسى ابن مريم أأنت قلت للناس اتخذوني وأمي إلهين من دون الله قال سبحانك ما يكون لي أن أقول ما ليس لي بحق إن كنت قلته فقد علمته تعلم ما في نفسي ولا أعلم ما في نفسك إنك أنت علام الغيوب  ما قلت لهم إلا ما أمرتني به أن اعبدوا الله ربي وربكم وكنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت أنت الرقيب عليهم وأنت على كل شيء شهيد» که ایشان در ترجمه آورده است «روزی خدا به عیسی بن مریم گفت تو بودی که به مردم گفتی: تو را و مادرت را به خدایی گیرند؟ عیسی گفت: سبحان الله، سخن ناحق گفتن درخور من نیست اگر هم گفته باشم تو می‌دانی، تو ضمیر مرا می‌خوانی ولی من ضمیر تو را نمی‌خوانم، فقط تو غیب دانی. آنچه من به آنها گفتم جز این نبود که فقط خدا را بپرستید که رب من و رب شماست، مادام که من در میانشان بودم تو گواهشان بودی» در اینجا به معنای «کنتُ» و «دمتُ» دقت نکرده است و نمونه‌های قابل ملاحظه‌ای در این موارد دارد.

 

هفتم: مشکل دیگر که یک حرف عجیبی است، این است که ایشان به ماضی بودن زمان‌ها استدلال می‌کند، در حالیکه در تمامی مواردی که ایشان به ماضی بودن زمان‌ها تکیه کرده، در همان سوره مضارع آن هم وجود دارد. مانند سورة انفطار که می‌فرماید: (إِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ وَإِذَا الْکَوَاکِبُ انْتَثَرَتْ...  إِنَّ الأبْرَارَ لَفِی نَعِیمٍوَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ یَصْلَوْنَهَا یَوْمَ الدِّینِ وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الدِّینِ)، (الان هم غایب نیستند ولی یوم الدین به آن می‌رسند) این بر خلاف حرفی است که ایشان می‌زند.یعنی صدر سوره، ماضی و ذیل سوره، مضارع است، همانند این در سوره مطففین نیز قابل مشاهده است و این صرف نظر از مناقشة ادبی است.

 

در سورة مطفیین که البته از ابتدا هم با سوره انفطار متفاوت است. (أَلا یَظُنُّ أُولَئِکَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ ﴿٤﴾ لِیَوْمٍ عَظِیمٍ ﴿٥﴾ یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ ... کَلا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ مَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿١٤﴾ کَلا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ﴿١٥﴾ ثُمَّ إِنَّهُمْ لَصَالُو الْجَحِیمِ ﴿١٦﴾ ثُمَّ یُقَالُ هَذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ ﴿١٧﴾(که در این قسمت‌ها بحث ماضی نیست)کَلا إِنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ... یُسْقَوْنَ مِنْ رَحِیقٍ مَخْتُومٍ ﴿٢٥﴾ خِتَامُهُ مِسْکٌ وَفِی ذَلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ ﴿٢٦﴾ وَمِزَاجُهُ مِنْ تَسْنِیمٍ ...إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کَانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ ﴿٢٩﴾ وَإِذَا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغَامَزُونَ ﴿٣٠﴾ وَإِذَا انْقَلَبُوا إِلَى أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَکِهِینَ ﴿٣١﴾ وَإِذَا رَأَوْهُمْ قَالُوا إِنَّ هَؤُلاءِ لَضَالُّونَ ﴿٣٢﴾ وَمَا أُرْسِلُوا عَلَیْهِمْ حَافِظِینَ ﴿٣٣﴾ فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ ﴿٣٤﴾ عَلَى الأرَائِکِ یَنْظُرُونَ ﴿٣٥﴾ هَلْ ثُوِّبَ الْکُفَّارُ مَا کَانُوا یَفْعَلُونَ)(که همگی مضارع است)

 

در سورة‌ انشقاق هم دقیقاً همین است. (... بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا یُکَذِّبُونَ ﴿٢٢﴾ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا یُوعُونَ ﴿٢٣﴾ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ ﴿٢٤﴾ إِلا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ)

 

در خود سورة‌ واقعه هم که ایشان آورده است این مطلب به وضوح مشاهده می‌شود.

 

در سورة بروج و تمام مواردی که ایشان آورده است به همین منوال است و نشان دهندة این است که ایشان به اندازه کافی نیاز ندیده است که چیزی که به ذهنش آمده است را با خود قرآن چک نماید.

 

بحث ماضی آوردن افعال در محشر و معاد و جهنم و بهشت و این موارد به این علت مربوط می‌شود که جایی که این قرآن از آنجا نازل شده است جایی است که زمان و مکان ندارد و در واقع افق وحی زندانی زمان نیست، نه اینکه چون در خواب دیده است به صورت ماضی بیان می‌کند. قرآن یک خصوصیتی دارد که زمان افعال آن خیلی با آن چیزی که ما با آن سر و کار داریم تطبیق نمی‌کند و خودِ این دلیلی است بر این که این ادبیات برای پیامبر نیست. و این ادبیات متعلق به جایی است که زمان و مکان در آن مطرح نیست.

 

هشتم: مسئلة دیگر این است که چرا قرآن آن چند موردی را که خواب بوده است، صریحاً گفته خواب، چون قرآن به فراوانی همه جا گفته وحی، فقط در موارد اندکی گفته خواب «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا»

 

در مورد دیگر انبیاء، مثل حضرت ابراهیم و یوسف هم این‌گونه است. اگر بنا بود که وحی عین خواب باشد، این بی‌معنی می‌شود و این کاملاً نشان می‌دهد که بین متن قرآن و حرف آقای سروش هم‌خوانی وجود ندارد.

 

( باقری‌فر: ایشان به این مطلب پرداخته و درباره خواب‌ها هم گفته که خواب در خواب است)

 

(نوراللهیان: آقای سروش به خاطر تسلط بر زبان انگلیسی و روحیة کنکاش‌گری، گرفتار بحث‌های غربی‌ها در مورد متون مقدس تورات و انجیل شده است، کارهایی که آنها بر روی متون مقدس انجام داده‌اند را او بر روی قرآن انجام می‌دهد)

 

معادیخواه: به هر صورت وحی و رؤیا دو کلید واژه‌اند با دو مفهوم. قرآن به صراحت هر دو کلید واژه را به کار برده است و اکثراً از کلمة وحی استفاده شده، در موارد بسیار کمی هم از واژة خواب استفاده کرده است.

 

تمسکی که ایشان به این روایت می‌کند که «خواب یک جزء از چهل جزء نبوّت است»،‌ به نفع فرضیه ایشان نیست زیرا از آن روایات معلوم می‌شود که رؤیا، صد در صدِ وحی نیست بلکه یک چهلم آن است. دورة وحی تمام شد ولی این (رؤیا) چیزی است که باقی مانده و مشترک بین صلحا و مؤمنین و پیامبر است. این یکی باقی مانده و دریچه ارتباط با عالم وحی به طور کلی قطع نشده است.

 

نهم: مثانی بودن قرآن هم نکته‌ای کلیدی و راهگشاست که اگر ایشان به آن دقت کند، می‌تواند باعث تغییر دیدگاهشان بشود.

 

دهم: استنادهایی که ایشان به حرف دیگران می‌کند، مانند ابن عربی، خیلی مناسب این بحث نیست و در بحث علمی مشکل‌ساز است و بهتر است با منطق، طرف باشیم. چرا که ممکن است این افراد هم در دیدگاه‌هایشان دچار اشتباه شوند. و این استنادات مشکلی از بحث را حل نمی‌کند.

 

یازدهم: پریشانی نظم قرآن هم که ایشان مطرح کرده است، به نظر بنده خیلی کم لطفی است، درست است که سبک ادبی قرآن با سبک هیچ عرب و عجمی نمی‌خواند و این مربوط به همان تفاوت آفرینش خدا با دیگران است، نه آنچه آقای سروش مطرح می‌کند. دلیل آن این است که پیامبر در جاهای دیگر هم سخن گفته و خیلی چیزها از ایشان نقل شده است ولی بدین سبک نیست، قرآن سبک خودش را دارد و این سبک اصلاً بشری نیست و فرابشری است. ایشان نگاهی به سوره‌های مائده و نور دارد و آنها را یک مجموعه آیات پراکنده که هیچ ارتباطی به هم ندارند، می‌بیند، اما از دیدگاه بنده، اگر از یک دید دیگر نگاه کنیم کاملاً منسجم است. یعنی همان که ایشان می‌گوید «اوفوا بالعقود» هیچ ربطی به «احلت لکم بهیمة الانعام» ندارد از نظر بنده بسیار ربط ظریفی دارد؛ اگر بپذیریم که ذبح حیوان برای انسان مسئله است، که واقعاً هم هست، تصادفاً کلید «اوفوا بالعقود» این را حل می‌کند‌،‌ اساساً امتیاز جامعة مدنی که ارزش پرداخت چنین هزینه‌هایی را دارد همان «اوفوا بالعقود» است که در صدر سوره است و صداقت که در ذیل آن است.

 

اگر بپذیریم که در این سوره، قرآن تصویری از جامعة مدنی خود را بیان می‌کند تمام آیات آن منسجم و به هم مربوط است،‌ و در واقع عکس چیزی است که ایشان مطرح کرده است.

 

در سورة نور هم به همین شکل است. ایشان می‌گوید «الله نور السموات و الارض» هیچ ربطی به اجرای حدّ زانی و سارق ندارد،‌ به نظر بنده تنها چیزی که استعجاب «فاضربوا» و «ولا تأخذ بهما رأفة» را برطرف می‌کند همین است که معلوم باشد از نظر قرآن، خانه و خانواده دارای استعدادی است که اگر از آن محافظت شود مشکاتِ نور الهی از آن خارج می‌شود. «فی بيوت أذن الله أن ترفع» این خانه را به لجن نکشید. در اینجا استثنائاً قرآن حساس است و سخت می‌گیرد، و بحث حریم خصوصی مکمّل بحث حدود در این سوره است. یعنی سورة نور یک نگاه است به  بحث خانواده از یک موضع خیلی بالا و با نگاه فرهنگی و اخلاقی، (بر خلاف سوره نساء که بیشتر با نگاه حقوقی است) و صدر و ذیل این سوره یک بسته را در این زمینه تشکیل می‌دهد و اتفاقاً این سوره تنها سوره‌ای است که قرآن می‌گوید آن را به عنوان یک سوره ببینید و به عنوان یک بسته ببینید و تعبیر «سورة أنزلناها وفرضناها »دقیقا بر خلاف سخن آقای سروش است و اوج لطف و ظرافت این سوره است. منتها سبک قرآن بدین گونه است.

 

(البته این بحث که خدا چگونه می‌تواند ادبیات خلق کند، بحث دیگری است که ممکن است نتوانیم آن را حل کنیم.)

 

این بحث در روایات هم مطرح شده است،‌ از امام صادق(ع) پرسیده می‌شود که آیا صدر و ذیل فلان آیه به هم مربوط است یا خیر؟ حضرت می‌فرمایند: گاهی صدر یک آیه یک مطلب است، وسط آن یک مطلب و ذیل آن مطلبی دیگر، ولی همه به هم مربوط است. و بهترین دلیل استثنا بودن این سبک این است که پیامبر در تمام عمر خود سخن گفته ولی در سخنان ایشان یک نمونة‌ قابل مقایسه با قرآن نداریم.

 

و «لَوْ أَنزلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ» اینجا بحث محتوا نیست بلکه این ویژگی‌ها همه به دوگانگی نازلة وحی با حقیقت آن بر می‌گردد.

 

دوازدهم: این حرف که تمام قرآن خواب‌گزار می‌خواهد باعث می‌شود که این متن برای هیچ کس قابل استفاده نباشد و در تناقض با «ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر» و از این قبیل آیات قرار می‌گیرد. البته بنده معتقدم که نباید قرآن را از پیامبر جدا کرد ولی نه اینکه به طوری باشد که ظاهر قرآن را به کل ندید. چراکه «ظاهره عمیق و باطنه انیق»، این حرف درستی است که «إنما يعرف القرآن من خوطب به» ولی ظاهر قرآن را هم که حقایق و آموزه‌هایی در آن است را نباید  به کل نادیده گرفت.

 

(باقری‌فر: آیا این اشکالی که «اگر پیامبر تجربه‌اش بیشتر می‌شد، پیامبرتر می‌شد، قرآنش کامل‌تر می‌شد و ادبیاتش متفاوت‌تر می‌شد»، را وارد می‌دانید یا خیر؟)

 

معادیخواه: بله، البته قرآن با همة خصوصیاتی که دارد باز هم مطلقی که خدا باشد نیست، چراکه در این صورت شرک می‌شود، اما این گونه نیست که قرآن حرفی زده باشد که اگر پیامبر تا به امروز عمرشان ادامه داشت امروز از بیان بعضی سخنان آن ابراز پشیمانی کنند، یا اینکه می‌گوید کاش بهتر می‌گفتم، این گونه نیست.

 

(باقری‌فر: در واقع ایشان یک تلاش مجددی کرده است تا یک تفسیری از وحی ارائه بدهد، که مشکلاتش از آن حرف چند سال گذشته کمتر باشد ولی در عین حال همچنان با تناقض‌هایی روبروست و نتوانسته است معما را حل کند)

 

معادیخواه: اگر ایشان این گونه بگوید که خواب برای اینکه ما با مقولة وحی آشنا بشویم چیز خوبی است حرف درستی است، چرا که یک جزئی از وحی است. یعنی وحی می‌تواند از آن جنس باشد.

 

مثلاً در قضیة‌ افک، در یک جامعه‌ای اتفاقی افتاده، همسر پیامبر با توطئة منافقین منشأ فاجعه‌ای در شهر شده است، آیا این ‌گونه بوده که پیامبر گفته‌اند صبر کنید تا من بخوابم و خواب ببینم و بعداً بگویم ...؟!

 

(آقای نوراللهیان: در آیة آخر سورة دخان داریم که «فإنما يسرناه بلسانك»،)

 

معادیخواه: بله، با زبان تو آن را روان کردیم، زبان پیامبر (یعنی عربی) نقش دارد و در واقع زبان پیامبر یک مؤلفه از فرآیند وحی است. و این مانند این می‌ماند که بگوید «یسرناه» به زبان عربی.

 

(نوراللهیان: در سورة مریم داریم «فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين و تنذر به قوما لدا»، آیا این دو آیه در ارتباط با سخنان آقای سروش است؟)

 

معادیخواه: بدون شک این وحی با زبان پیامبر است،‌ گزارة‌ «ما این را با زبان تو آسان کردیم»، دو معنی می‌تواند داشته باشد؛ یکی اینکه گوینده تو هستی و دیگری اینکه ما زبان تو را انتخاب کردیم.

 

 

تأملی پیرامون فرضیه رویا و فهم قرآن

تأملی پیرامون فرضیه رویا و فهم قرآن

محمد نصر اصفهانی

آیا با خوابنامه دانستن قرآن، این کتاب از للناس بودن خارج نمی‌شود و تنها مخاطب آن خوابگزاران نمی‌شوند؟

 

بحثی که اخیراً آقای دکتر سروش در مورد رؤیا و فهم قرآن مطرح کرده‌اند رابطه وثیقی با فهم حقیقت وحی دارد با اینکه فرضیه ایشان به صورت مستقیم با آن مرتبط نیست. در مورد حقیقت وحی، در میان متکلمین گذشته مطالب قابل توجهی مطرح نبوده چراکه ظاهرا این موضوع دغدغه آنان هم نبوده است. شاید به این دلیل که آن را ادراکی کاملاً متفاوت از ادراک بشر تلقی می‌کرده‌اند و آن را قابل بحث نمی‌دانستند. به نظر آنان، وحی مطابق مفهوم لغوی آن، کلام مخفی خدا بود که به شیوه‌ای مخفی، به پیامبران تفهیم می‌شد،[۱] به طوری که برای شنونده آن ضروری و غیر قابل شک بود. این حقیقت از جانب خدا و از طریق یک فرشته با نوعی احساس خطاب در درون جان فرد قرار می‌گرفت.[۲] اندیشمندان معاصر به تبع تشکیک‌های وارد شده، اهتمام بیشتری به این موضوع پیدا کردند.[۳]

 

متفکرین معاصر را، در خصوص امکان شناخت وحی، می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:

 

الف) عده‌ای چون آقایان صبحی صالح و مصباح، بر غیر قابل تبیین بودن حقیقت وحی اصرار دارند و بر آن پافشاری کنند. آقای مصباح معتقد است: وحی یک دریافت باطنی است و اگر هم می گویند علم حضوری است، تعبیر آنان با تسامح همراه است. وحی نه حس، نه عقل و نه حدس است. حقیقت وحی برای ما قابل فهم نیست. نباید هم قابل درک باشد و ما نباید توقع درک آن را داشته باشیم. این توقع کودکانه، بلند پروازانه و ابلهانه است. چون ما در این مورد کور مادر زادی بیش نیستیم.[۴] ایشان ضمن بیان عجیبی مطرح می‌کنند که ما نمی‌دانیم که وحیِ به پیامبر با وحیِ به ائمه یکی است یا نه؟[۵] این در حالی که به قول شیخ مفید اجماع مسلمانان بر این است که بعد از پیامبر ما به احدی وحی نخواهد شد.[۶]

 

ب) عده‌ای دیگر تا حدودی به تبیین وحی باور داشته و خواسته‌اند این موضوع را تفسیری بشری‌تر کنند. علامه طباطبایی در عین اینکه معتقد است وحی غیر از عقل و حس است و برای غیر صاحبان وحی، شعوری مرموز محسوب می‌شود؛[۷] در تفسیر المیزان در ذیل آیه «وَ مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ.»[۸] می‌گویند: این آیه سه نوع تکلم خدا با بشر را مطرح کرده است. اول تکلم به صورت مستقیم است که با تعبیر وحیاً بیان شده است دوم از پس یک مانع است و سوم تکلم خدا با واسطه یک فرستاده مثل جبرئیل است. مصداق مورد دوم تکلم، رؤیا است.[۹] بنابراین به نظر ایشان بخشی از وحی با تجربه بشری از خواب یگانگی دارد. به نظر ایشان تکلم خدا و وحی یک حقیقت است که به سه شکل بر بشر نمود پیدا کرده است. چون همه قرآن به دلیل دو آیه (یوسف/۳) (نحل/۴۳) وحی است و قرآن ماحصل هر سه شکل از تکلم است. کلام و انواع وحی در واقع یک حقیقت هستند که به هر سه شیوه نازل شده است.[۱۰]

 

آقای سبحانی در تفسیر همین آیه برای وحی چهار مصداق فرض کرده است. منظور از «وحیا» به نظر ایشان دو چیز است یکی ادراک در رؤیا و دیگری القای در قلب. «من وراء حجاب» را ایشان وحی به وسیله امواج صوتی دانسته و یرسل رسولا را همان پیک وحی یا فرشته دانسته است.[۱۱] بر طبق دیدگاه ایشان مدل رؤیا و امواج صوتی قابل درک مشترک انبیا با انسانهای عادی است. این در حالی است که از نظر آقای مصباح در تفسیر همین آیه، وحی تنها یک مصداق دارد و آن هم ارتباط مستقیم خدا با پیامبر است که با تعبیر «وحیاً» آمده است و کلامی که از پس مانع بر پیامبر نازل شده است یا توسط پیک وحی یا جبرئیل آمده باشد از نظر قرآن، به نظر ایشان، وحی نیست.[۱۲]

 

ج) عده‌ای دیگر تا حد زیادی وحی را تبین‌پذیر می‌دانند. عرفا، فلاسفه در گذشته و متکلمین جدیدی چون علامه اقبال لاهوری و مطهری در عصر ما بر این باور هستند. ملاصدرا در رساله سه اصل خود به شدت بر علمای زمان خود می‌تازد و پس از بیان نادانی آنان در خداشناسی و معادشناسی به نبوت رسید می‌گوید: «پيامبر خدا را در دانستن كتاب و وحي، زياده از آنكه كسي به تقليد از ديگري، معاني فرا گيرد ندانسته‌اند. فرق، نزد ايشان همين است كه وي مقلد جبرئيلست و ديگران مقلد بشر... گمان ايشان چنانست كه پيغمبر به طريق معهود، قرآن را از وي حفظ نموده و همچنين ائمه هدي و اولياء خدا(ع) هر يك از ديگري به طريق نقل و روايت سخن شنيده‌اند، نه آنكه به مقتضاي «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً» از حق تعالي بر دل نوراني ايشان به سبب اتصال روحاني با عالم غيب فائض گشته، و بعد از آن از راه دل بر زبان آمده و از جانب غيب به جانب شهادت ظهور نموده... »[۱۳]

 

اقبال با یکی دانستن وحی به خودآگاهی باطنی و برشمردن ویژگی‌های مشترک تجربه باطنی انبیا و تجربیات باطنی بشری سعی داشت تا به تبیین حقیقت وحی نزدیک شود.[۱۴] به نظر مطهری با اینکه فهم وحی برای بشر به صورت کامل ممکن نیست ولی ممکن است از طریق قرائنی به فهم آن نزدیک شد[۱۵] و حتی با این قرائن برای آن فرضیه ساخت،[۱۶] چون به نظر مطهری، وحی از نظر ماهیت با سایر القائات بشر تفاوتی ندارد بلکه تنها از نظر درجه با آن متفاوت است. رؤیای صادقه بشری، نور ضعیف و وحی انبیا، نور قوی است.[۱۷] مطهری به وحی نگاهی پدیدار‌شناسانه داشته و برای نزدیک ساختن آن به ذهن افراد به حالات پیامبر اشاره می‌کند که چشم و حواس پیامبر در حال دریافت وحی حالت فرد خواب داشته است. پیامبر در این حالت چیزی نمی‌دید، گوشش نمی‌شنید، بدنش سنگین می‌شد و عرق می‌کرد[۱۸] و حتی خوف آن داشته که آنچه شنیده است از یادش نرود.[۱۹] به نظر مطهری بهترین فرضیه در مورد وحی، فرضیه حکما است که بر چهار پیش‌فرض استوار است: ۱- انسان دارای روحی و بدنی است. ۲- جهانی دیگر در مقابل این جهان وجود دارد. ۳- روح انسان با جهان دیگر سنخیت دارد. ۴- انسان استعداد ارتباط با جهان دیگر را دارد.[۲۰] بر اساس این چهار پیش‌فرض، روح پیامبر صعود می‌کند و تلاقی‌ای میان او و حقایقی که در جهان دیگر هست انجام می‌گیرد که ما چگونگی آن را نمی‌دانیم. پس از آن روح پیامبر نزول می‌کند و لباس محسوس می‌پوشد. معنی اینکه وحی نازل شد است همین است. آن حقایق در مرتبه وجود پیامبر تنزل می‌کند و به صورت امر دیدنی یا شنیدنی در می‌آید. مثل اینکه انسان در عالم خواب با یک نیروی دیگری متفاوت از چشم مادی می‌بیند و با یک نیروی دیگری می‌شنود. شهید مطهری تجربه خود را در این خصوص مطرح می‌کند که تب داشته و چیزهایی را متفاوت می‌دیده است و واقعاً خود دیدن واقع می‌شده است، نه اینکه خیال کند که دیده است. به نظر او چنین کسی در اینکه می‌بیند هرگز اشتباه نمی‌کند.آنچه دیده می‌شود یک وقت واقعیش در ماده و طبیعت است و یک وقت در واقعیتش در ماوراء طبیعت است.[۲۱] مطهری دقیقاً بر خلاف مصباح در تفسیر آیه سوره شوری وحی پیامبر را بیشتر از نوع سوم و بعد دوم و ندرتاً از نوع مستقیم دانسته است.[۲۲]

 

دیدگاه دکتر سروش در مورد وحی را می‌توان دنباله بحث مطهری و طرح فرضیه‌ای برای شناخت وحی دانست. فرضیه‌ای که ترجمه امروزی اندیشه مولوی، ابن‌عربی و ملاصدرا است که لوازم عملی آن پی گرفته شده است. دکتر سروش در پی نهاد ناآرام جهان، در نوشته‌ اخیرش به شرح نهاد ناآرام انسان پرداخته است. انسان با حرکت جوهری و استکمال جان، نهایتاً به غایت خود که حقیقت محمدیه عرفا است نائل می‌شود. سروش انسان کامل را بر پیامبر اسلام(ص) منطبق ساخته است كه با "رب زدنی علما"ي خود به وسيله رؤیا به معرفتی عینی از گذشته، حال و آینده از هستی دست یافت. رؤیای صادق، با اینکه در نظر اهل شريعت، تنها حداقلی از وحی تلقی می‌شد، به نظر سروش مي‌تواند نام همه مراتب آن باشد. استفاده دکتر سروش از تعبير رؤيا براي همه تجربه نبوي، براي بسياري نامأنوس بوده و باعث برآشفتن آنان شده است، درحالی که چنين نام‌گذاري در تراث اسلامی امر نامأنوسی نیست: علاوه بر استفاده قرآن و سنت از اين تعبير، استفاده اندیشمندانی چون مولوي به عنوان یک اسلام‌شناس شاخص، از آن غیر قابل انکار است.

 

گفت پیغمبر که عینایی تنام         لا ینام قلب، عن رب الانام

 

به نظر می‌رسد نقش کلیدی رؤیا، در عرفان سرخپوستی برای تجربیات معنوی بی‌تأثیر در انتخاب این تعبیر نبوده است چون این تعبير نامي آشنا براي روشنفكران و اهل مطالعه ايران است. تعبیر رؤیا براي همه افراد نیز قابل فهم است و عمومي‌ترين تجربه مينوي است كه همه اشخاص با آن سروكار دارند و براي فهم عمومي‌تر مباحثي رسايي لازم را دارد. اصطلاح سازی در مورد وحی در كلام قديم سابقه داشته و مورد قبول بود است چنانكه متكلمين به جای تعبير وحي براي زمین در قرآن[۲۳] از واژه قانون، برای زنبور عسل[۲۴] از واژه غريزه، براي مادر موسي و حواريون و مريم[۲۵] از واژه الهام و براي شيطان[۲۶] از تعبير وسوسه استفاده كرده‌اند.[۲۷]

 

رؤیای مد نظر سروش رؤیای عادی نیست بلکه از همان بار معنایی برخوردار است که عرفا از مکاشفه و فلاسفه از خیال منفصل یا اتحاد با عقل فعال و ملاصدرا از تبدل به عقل فعال و اهل شریعت از اثر قرب نوافل یا فرائض اراده می‌کنند. دكتر سروش هر رؤیایی را رؤیای رسولانه نمی‌داند و به سطح‌بندي آن تصريح مي‌كند.

 

کار پاکان را قیاس از خود مگیر        گرچه باشد در نبشتن شیر شیر

 

تا اینجا سروش جز یک جعل اصطلاح، حرف تازه‌ای ندارد. آنچه مهم است لوازم این دیدگاه است که دیگران کمتر به آن ملتزم شده‌اند و او درصدد است به لوازم آن پایبند باشد. سروش معتقد است آنچه به عنوان متن کتاب مقدس یا قرآن در اختیار ماست، ماحصل تجربه، رؤیاها یا مکاشفات پیامبر اسلام(ص) است و برای فهم آن قانونمندی رؤیا و مکاشفه را باید به کار گرفت. به نظر او بر خلاف تصور عموم، پیامبر(ص) چیزی نشنیده تا مخبر شنیده‌های خود باشد، بلکه آنچه بر قلب پیامبر(ص) نازل شده است همان است که پیامبر با چشم باطن و به عینه دیده است. در این صورت او راوی صادق ما فی‌الضمیر یا همان رؤیاهای خویش است نه ناقل شنیده‌های خود.

 

اگر قرآن چنانکه سروش می‌گوید خبرنامه نباشد بلکه خواب‌نامه باشد، مکانیسم فهم گزاره‌های آن با خبرنامه متفاوت است. از گزاره‌های خبرنامه انتظار می‌رود که منطقی و بین گزاره‌های آن تناقض وجود ندشته باشد. از گزاره‌های خوابنامه انتظار منطقی بودن نمی‌رود. گزاره‌های خبرنامه، مقدس نیست. با جان گوینده حقیقت یگانه‌ای دارد و گوینده در آن گم نیست. شورمندانه نیست. بیان ناپذیر نیست و ... حال آنکه اگر نتیجه مطالعات پدیدار شناسانه استیس در مورد ویژگی‌های مشترک مکاشفات اهل کشف را بپذیریم، خوابنامه هفت ویژگی مهم دارد:

 

امر مقدس، الوهی و دینی است، کثرت در آن منحل به وحدت است، همه چیز در آن جاندار و زنده و حاضر است. عینیت و واقعیت یکی است، نشاط و خشنودی در آن موج می‌زند. قابل بیان در الفاظ عادی نیست و بیانیه‌ها و گزاره‌های آن متناقض به نظر می‌رسد.[۲۸] به نظر استیس وجه افتراق اهل کشف تنها تفاوت تعابير فکری و عقلی آنهاست که تحت تاثیر فرهنگ بومی آنان یعنی تاریخ، جامعه، زبان و نهادهای مذهبی آنها دگرگون شده است.[۲۹]

 

همه مباحث عنوان شده سروش، تقریباً بیان این ویژگی‌ها برای رؤیاها یا مکاشفات پیامبر(ص) است که خود را در قرآن متجلی ساخته است. به نظر دكتر سروش، رؤيا از واقع و آفاق نمی‌گوید تا حکایت از آن را گاه حقیقی و گاه مجازی بدانیم. قرآن مجاز، استعاره و کنایه نیست؛ همه روایت از یافته‌های دریافتی پیامبر و همه گزاره‌های حقیقی است. پس قرآن عربی مبین بدون کنایه و مجاز است. قرآن بیان تاریخ هم نیست. زبان آن زبان متعارف است ولی بگو و بشنو و برو او معنای متعارف ندارد.

 

شخصی که هفت گاو چاق و لاغر را در خواب می‌بیند و یا ده ستاره به همراه خورشید و ماه را در خواب می‌بیند که بر او سجده می‌کنند و آن را حکایت می‌کند واقعاً آنها را در خواب دیده است. مجازگویی نمی‌کند آنچه حقیقتاً دیده است را بیان می‌کند. اما ماه و خورشید او و گاو چاق و لاغر او واقعاً گاو یا ستارگان و خورشید نیست. خوابگزار است که تشخیص می دهد حقیقت آنها چیستند. همانگونه که برای زندانی و یوسف، رؤیا همان مکاشفه بود. وحی و قرآن نیز یک رؤیاست و نیازمند معبر است "و اذالشمس کورت و اذا النجوم کدرت" هم خورشید و ستاره‌ای واقعی نیست. عرش خدا را پیامبر واقعاً بر آب دیده است ولی نه عرش، عرش است و نه خدا، خدا و نه آب، آب. پس وحی نیازمند تعبیر است نه تفسیر چنانچه فهم رؤیا نیازمند تعبیر و خوابگزاری است.

در تفسیر مفسر همه امور را واقعی می پندارد ولی معبر غیر واقعی. شهابی که شیطان را می‌راند از نظر معبر مادی نیست ولی از نظر مفسر مادی است، لذا ارتباط بین شهاب مادی و شیطان غیر مادی برای مفسر قابل درک نیست.

فلسفی کو منکر حنانه است         از حواس انبیا بیگانه است

همچون عاشقی که با معشوق احساس یگانگی و وحدت می‌کند او آنچه در دل معشوق می‌گذرد را از طریق رؤیا می‌بیند.

چه نزدیک است جان تو به جانم      که هر چیزی که اندیشی بدانم

زبان وحی زبان پارادوکسیکال است. هر چه زبان از وحی و رؤیا دورتر شود زبان عادی‌تر و آمرانه‌تر می‌شود و هر چه بیشتر گرانبار معنا باشد پارادوکسیکال‌تر است.

گه چنین بنماید و گه ضد این       جز که حیرانی نباشد کار دین

 

"ما رمیت اذ رمیت ولاکن الله رما". گلستان در آتش، ظاهر در باطن، اول و آخر، مختار و مجبور همه متناسب با عالم رؤیا است. در عالم رؤیا همه چیز با هم سازگار است ولی در عالم واقع جبر و اختیار با هم قابل جمع نیست. اینکه واژه «کن» همه چیز ایجاد کند در رؤیا بی‌اشکال است ولی در عالم واقع «کن» ایجاد کننده نیست و خود «کن» نمی‌تواند با «کن» ایجاد شود چون مستلزم دور و تسلسل است.

در خوابنامه اختلاف نیست ولی در کتاب عادی اختلاف هست. در رؤیا بی‌سببی معنا دارد ولی در بیداری عالم سراسر عالم علت و معلول است.

همچنین زآغاز قرآن تا تمام رفض      اسباب است و علت والسلام

 

اینکه ۹۵۰ سال نوح تبلیغ کند، اصحاب کهف۳۰۰ سال خواب روند‌، سال قیامت ۵۰ هزار سالِ دنیا باشد. خلقت عالم ۶ روز به طول انجامد، در زمان عینی و ابجکتیو معقول نیست ولی در عالم رؤیا که سوبژکتیو و ذهنی است ممکن است. رؤیا عالم لازمان است. عالم الست و حرکت باد به فرمان سلیمان و جابجایی تخت سلیمان در کمتر از چشم برهم زدنی، همه در رؤیا واقع شدنی است ولی در عالم واقع معقول نیست.

 

چشم می مالم به هر لحظه که من        خواب می بینم خیال اندر ز من

 

بنابراین خلاصه نظریه سروش این است که:

- وحی نوعی مکاشفه چون رؤیا است.

- قرآن خوابنامه است بیان واقع نیست حکایت رؤیاهای پیامبر(ص) است.

- رؤیا تفسیر نمی‌شود تعبیر می‌شود. قرآن هم مفسر نمی‌خواهد خوابگزار می‌خواهد.

 

به نظر ما باید از این دیدگاه به عنوان یک فرضیه کارآمد استقبال کرد و با نقد و بررسی آن رخنه‌های آن را شناسایی کرد. به نظر می‌رسد لازم است آقای سروش به چند پرسش دهند:

 

- اول اینکه آیا به نظر دکتر سروش همه آیات قرآن رؤیا است و نیازمند تعبیر است، اگر همه رؤیا است همه در یک سطح واقع‌نما نیستند و نیازمند تعبیر هستند؟ یا باید بین آیات محکم و متشابه تفاوت وجود دارد؟ در این صورت مرز بین آیات محکم بی‌نیاز از تعبیر و متشابه نیازمند تعبیر چیست؟

- دوم اینکه نگاه پیامبر و ائمه به قرآن نگاه خوابنامه بوده است. تاریخ بیداری پیامبر نشان می‌دهد که ایشان حداقل با همه آیات قرآن برخورد خوابنامه نداشته‌اند.

- آیا با خوابنامه دانستن قرآن این کتاب از للناس بودن خارج نمی‌شود و تنها مخاطب آن خوابگزاران نمی‌شوند چنانچه اخباریون ما هم همین نظر را داشته‌اند؟

- راهکارهای تعبیر این خوابنامه چیست؟ آیا با خوابنامه دانستن آن دست تأویل‌های بی‌اساس در فهم آیات باز نمی‌شود؟

 

منابع و پا نوشت ها

------------------------

[۱] مفید، محمد بن نعمان، تصحیح الاعتقاد، منشورات رضی، قم، ۱۳۶۳، ص۹۹-۱۰۰

[۲] دُغیم، سمیح، موسوعه مصطلحات علم کلام اسلامی، ج۲، مکتبه لبنان ناشرون، ۱۹۹۸، ص۱۴۵۴

[۳] نگاه شود به صبحی صالح، پژوهش‌هایی درباره قرآن و وحی، محمد مجتهد شبستری, ۱۳۷۰، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص۲۷-۷۰

[۴] مصباح، محمدتقی، راهنما شناسی، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، ۱۳۶۷، ص۲۲-۲۹

[۵] همان، ص۲۸

[۶] تصحیح الاعتقاد، ص۱۰۰

[۷] طباطبایی, محمد حسین، شیعه در اسلام، نشر واریان، قم، ۱۳۸۶، ص۱۸۸.

[۸] سوره شوری، آیه۵۱.

[۹] طباطبایی, محمد حسین، المیزان، موسسه الاعلمی للمطبوعات. بیروت۱۹۷۳م، ج۱۸، ص۷۵.

[۱۰] همان، ص۷۳.

[۱۱] سبحانی, جعفر، الهیات، انتشارت شفق قم، ۱۳۷۰، ص۲۲۵-۲۲۶.

[۱۲] راهنما شناسی، ص۲۳.

[۱۳] صدر الدين شيرازي، محمد بن ابراهيم، رساله سه اصل. انتشارات مولي۱۳۶۰، ص. ۱۲۷-۱۲۹.

[۱۴] نگاه شود به: اقبال لاهوری، محمد، احیای فکر دینی در اسلام، احمد آرام، کتاب پایا، بی‌تا، ص۲۱-۳۴

[۱۵] مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۴، انتشارات صدرا، ص۴۰۸.

[۱۶] همان، ص۴۱۴.

[۱۷] همان، ص۴۱۱.

[۱۸] همان، ص۴۱۱ و ۴۱۲.

[۱۹] ص۴۱۳-۴۱۴.

[۲۰] ص۴۲۱.

[۲۱] همان، ص۴۱۵-۴۱۹.

[۲۲] همان، ج۴، ص۴۰۱-۴۰۲

[۲۳] سوه زلزله، آیه۴و۵.

[۲۴] سوره نحل، آیه۶۸.

[۲۵] سوره قصص، آیه۷ و سوره مائده، آیه۱۱۱

[۲۶] سوره انعام، ایه۱۲۱ و ۱۲۲.

[۲۷] تصحیح الاعتقاد، ص۹۸-۹۹ و راهنما شناسی، ص۲۱و ۲۲.

[۲۸] و.ت. استیس، عرفان و فلسفه، بهاء الدین خرمشاهی، انتشارات سروش، ۱۳۶۸، ص۷۴

[۲۹] همان. ص۲۱

 

صدای خدا یا صدای جبرئیل؟

صدای خدا یا صدای جبرئیل؟

 

سعید آزادی

 

ملاحظاتی بر نقد آقای نکونام به نظریه ی « محمد(ص) راوی رویاهای رسولانه»

 

جناب آقای دکتر نکونام

ابتدا اجازه دهید اهتمام جنابعالی را به مسائلی که در حوزه ی قرآن پژوهی مطرح می شود، بستایم. امروز بیش از هر روز دیگر این حوزه نیازمند بحث و نقد عالمانه است. نقد جنابعالی به نظریه ی آقای دکتر سروش " محمد(ص)راوی رویاهای رسولانه" به روشن کردن برخی نکات در این زمینه یاری رساند، اما به نظر می رسد نکاتی در سخنان شما وجود دارد که قابل مناقشه است و گفتگو در باب آن‌ها به روشن شدن بحث کمک می کند این نکات را در ۹ بند با شما و خوانندگان این نوشته در میان می گذارم:

۱ - در مقدمه ی نوشته ی خود آورده اید حاصل سخن سروش این است که " آیات قرآن از قبیل صور رؤیایی رمزی پیامبر اسلام (ص) است ؛ لذا نیازمند تعبیر است" . شما بر خلاف برخی منتقدین دیگر، با آوردن واژه ی " از قبیلِ" نشان داده اید که به خوبی دریافته اید که مقصود سروش از رؤیا بودن قرآن آن است که قرآن از "جنس رؤیا" ست. عبارات خود سروش این دریافت شما را تایید می کند: "خواننده مي‌تواند به جاي واژه ی رؤيا، از واژه‌هايي مانند مکاشفه و واقعه و مثال و خيال منفصل ومتّصل و اقليم هشتم و جابلقا و جابلسا و ارض ملکوت استفاده کند (چنانکه کرده اند)، اما نگارنده بدون مخالفت با آن‌ها، واژه ی رؤيا را به ‌عمد برگزيده است تا..." و " عارفان که از «کشف تامّ محمّدي» سخن گفته‌اند، اشارت به دريافتي اشراقي و ابرآگاهانه و فوق حسّي و رؤيايي داشته‌اند " (محمد راوی رؤیاهای رسولانه ۱ ). پس به نظر می رسد اگر به جای واژه ی "رؤیا" مثلا " مکاشفه " آمده بود، منتقدان مشکل چندانی با آن نداشتند.

۲ – نکته ی دیگری که در مقدمه آورده اید آن است که از سخنان سروش برمی آید که دغدغه ی او از بیان این نظریه "حل پریشانی ساختار قرآن و وجود تناقض نمایی هایی است که میان آیات قرآن و تاریخ یا علم به چشم می خورد" و به نظر شما این مشکل را به صورت‌های دیگری می شد حل کرد.

اما به نظر می رسد دغدغه ی سروش برای بیان این نظریه چیز دیگری است؛ "فهم کلام وحیانی" و " شناخت زبان قرآن" (همان)، و بحث از پریشانی ساختار قرآن و وجود تناقض نماها در آن تنها به عنوان شواهدی برای تایید آن نظریه آورده شده است. یعنی درست برخلاف نگاه گذشتگان که ابتدا این پریشانی ها و تناقض ها را می دیدند و بعد از ابزارهایی مفهومی چون "نسخ" ،"عام و خاص" ، محکم و متشابه" و مفاهیم دیگری از این قبیل برای حل و رفع آنها یاری می جستند، سروش ابتدا از شناخت "تجربه نبوی" و چگونگی شکل گیری آن و عوامل مؤثر در شکل گیری اش( در بسط تجربه نبوی) آغاز میکند و آنگاه به زبان این تجربه می پردازد. او درنظریه ی " دین حداقلی"اش (بسط تجربه نبوی، مقالهی" دین حداقلی و حداکثری" ) مشکل تعارض آیات را با علم و تاریخ ، و به طور کلی، با عقل حل کرده است. پس دغدغه ی او در "رؤیاهای رسولانه" حل این مشکل نیست.

۳ – مدعای اصلی شما در آن نوشته عبارت از این است: این نظریه نه برای پیامبر (ص) ارزش واعتباری می گذارد و نه برای قرآن.

الف) دلیلتان برای اولی آن است که " در این نظریه گفته می شود قرآن سخن پیامبر(ص) است و این که در قرآن تصریح شده قرآن سخن خدا یا جبرئیل است، خلاف واقع است.

می فرمایید پیامبر(ص) هیچگاه به این خلاف واقع بودن تصریح نکرده و نفرموده اند که این سخن من است ونسبت دادنش به خدا و جبرئیل به خاطر آن است که صور رؤیایی من می باشد.

ب) و دلیلتان برای دومی این است: "زیرا در این نظریه ادعا می شود زبان قرآن از قبیل صور رؤیایی رمزی است و نیاز به تعبیر دارد. پس به موجب این نظریه در قرآن هیچ لفظ و تعبیری بر همان معانی عرفی معهود عرب دلالت ندارد". و جنابعالی نتیجه ی این سخن را اباحه گری و رها کردن واجبات و منهیات دانسته اید.

در دلیل اول در واقع نظر شما آن است که این نظریه پیامبر(ص) را دروغگو معرفی می کند، چون هرگز نگفته است که قرآن سخن من است نه خدا و جبرئیل. اما به نظر می رسد پاسخ این مطلب در نوشته ی سروش موجود است. " تو گويي الوهيت در پوست بشر رفت و بشري شد، و ماوراي طبيعت، جامه ی طبيعت به خود پوشيد و طبيعي شد، و ماوراي تاريخ، پا به عرصه ی تاريخ نهاد و تاريخي گرديد"(همان) . اصلا در این جا سخن پیامبر(ص) و سخن خدا و یا سخن جبرئیل را نمی توان از هم تفکیک کرد. در نظریه ی سروش پیامبر راوی تجربه‌های الهی خود است، آن چه را که دیده است باز می گوید. پس چگونه بگوید این‌ها سخنان من است نه خدا و جبرئیل. او خدا را دیده است و آن چه را دیده است به زبان خود می گوید، و آن چه را میگوید همان خدا و آیات اوست. و اعتبار پیامبر(ص) در صداقت او در روایت دیده‌های اوست.

و اما در دلیل دوم می گویید اگر قرآن از قبیل صور رمزی رویایی باشد و نیازمند تعبیر، پس هیچ لفظی بر معنای معهود عرب دلالت نمی کند و نتیجه ی آن را رها کردن واجبات و منهیات می دانید.

اگر سخنی نیاز به تعبیر داشته باشد ،چگونه می توان از آن نتیجه گرفت که پس از تعبیر و ریختن آن به قالب زبان مخاطب، امری بودن و نهی ای بودن از آن گرفته می شود و دیگر لازم نیست به آن امر و نهی عمل کرد. البته سروش احکام را نصیب‌های نازله ی نبوت می داند و یکی از معانی آن می تواند این باشد که به زبان عرف نزدیکتر است و تعبیرش آسان تر و لذا برای عموم مخاطبان قابل فهم تر. رویاها هم ساده و پیچیده دارند و به لحاظ شفافیت دارای مراتب مختلف اند. گرچه به نظر میرسد سروش در ادامه ی این نظریه تبیین بیشتر این مطلب را باید به عهده گیرد

۴ – نکته ای در نوشته ی شما وجود دارد که چندان روشن نیست. در بخش پراکندگی سوره ها می گویید" حتی اگر سبک پاشانی بودن سوره‌های قرآن را متکی بر ذهن بودن قرآن بدانیم...". منظور شما از "ذهن بودن قرآن" چیست؟ در نوشته ی سروش سخنی از "ذهن و یا ذهنی بودن قرآن" به میان نیامده است.

۵ – یکی از مشکلاتی که در نوشته ی شما به چشم می خورد، نقشی است که برای "جبرئیل" قائلید و گاه در این نقش تعارض دیده می شود. در این رابطه به چند عبارت از شما اشاره می کنم:

الف) " جبرئیل متناسب با توجهات پیامبر(ص) به موضوعات مختلف پیامهای الهی را به او القاء می کرده است"

ب) " جبرئیل چارچوب نیازها و مقتضیات ذهن پیامبر را در نظر گرفته و قرآن را در قالب آن ریخته است. ذهن پیامبر هم متاثر از شرایط خارج از ذهنش، یعنی شرایط محیطی است و لذا قرآن به تناسب نیازها و سوالات و حوادث محیط پیامبر(ص) بر او القا شده است"

ج) " شواهدی که به صراحت می گوید قرآن قول یا تعلیم یا تنزیل جبرئیل است و البته او پیام الهی را با امانت کامل می گیرد و به پیامبر (ص) القا میکند"

د) "آن که با پیامبر(ص) سخن می گوید جبرئیل است. منتها جبرئیل گاهی پیام الهی را با سبک نقل قول مستقیم می آورد و گاهی با نقل قول غیرمستقیم"

این چهار مطلب که در نوشته ی شما آمده است پرسش هایی را به ذهن میآورد:

گرچه می گویید جبرئیل پیام خداوند را با امانت کامل ابلاغ می کند (ج)، اما در (الف)، (ب) و (د) نقش تصرف کننده در پیام را به او می دهید. زیرا گویی او همه ی پیام (وحی) را در اختیار دارد و بعد متناسب با توجه پیامبر(ص) به موضوعات مختلف و در نظر گرفتن چارچوب نیازها و مقتضیات ذهن پیامبر قرآن را در قالب ذهن پیامبر می ریزد. پس جبرئیل شرایط ذهنی پیامبر(ص) را تشخیص می دهد و وحی را با آن هماهنگ می کند، یعنی آن را دستکاری میکند و متناسب میسازد. او حتی گاه پیام خدا را با نقل قول مستقیم و گاه غیر مستقیم القا میکند. آیا جبرئیل در این کار حق تام از سوی خداوند دارد؟ آیا در این هماهنگ سازی چیزی از دست نمیرود؟ آیا تبدیل یک قول مستقیم به غیرمستقیم و بالعکس مشکلی پدید نمی آورد؟ آیا این تصرفات نشان نمی دهند که الفاظ لزوما از سوی خداوند نیستند؟ چگونه جبرئیل (که خدا نیست و موجودی مادی هم نیست) شرایط ذهن پیامبر(ص) را درک میکند؟ آیا در این جا نقش جبرئیل پررنگتر از خدا نیست و آیا خدا وحی را به جبرئیل می دهد و دیگر کنار می نشیند؟ حال اگر به جای جبرئیل پیامبر (ص) این نقش را داشته باشد چه مشکلی پیش می آید؟ مگر آدمی ای چون پیامبر(ص) از فرشته برتر نیست؟

این پرسش ها نشان می دهند که صاحب این سخنان باید یک جبرئیل شناسی متناسب با دیدگاه خود ارائه دهد. و به این سوال پاسخ دهد که اگر این پرسش‌ها را ادامه دهیم نظریه سروش را مشکل گشاتر نمی بینیم؟

۶- جنابعالی در بخشی دیگر از سخنان خود گامی با سروش به جلو می آیید و می گویید "چرا اگر بناست قرآن را رؤیا بدانیم، از قبیل رؤیای صادقه یا مطابقی ندانیم که شفاف و گویاست و نیازی به تعبیر ندارد؟". منظورتان این است که چرا آن را رؤیای رمزی بدانیم؟

در پاسخ می توان گفت مگر وصف رؤیای صادقه شفاف بودن، رمزی نبودن و نیاز به تعبیر نداشتن است. به نظر میرسد رؤیای صادقه رؤیایی است که محقق می شود. رؤیای یوسف(ع) رمزی و نیازمند تعبیر بود ، اما صادقه، چون محقق شد.

شاهد مثالی که از آیات قرآن آورده اید " لقد صدق الله رسوله الرؤیا بالحق ...." ( فتح،۲۷ ) ، مؤید نظر شما نیست. در این آیه فقط می گوید: خواب رسول محقق شد، اما نگفته است این خواب شفاف بود و نیاز به تعبیر نداشت.

۷- در نقد شواهد سروش از آیات قرآن به این آیه اشاره کرده اید" قل لا یستوی الخبیث ..." (مائده،۱۰۰ ) و گفته اید گوینده ی این "قل" جبرئیل است و مخاطب قول نیز پیامبر(ص) و نتیجه گرفته اید که پس نمی توان گفت پیامبر مشاهدات خودش را در حال بازگو کردن است.

اما به واقع این مطلب نظر سروش را رد نمی کند. زیرا این مکالمه هم می تواند در رؤیا صورت گرفته باشد و پیامبر(ص) آن را روایت کرده باشد. نکته ی دیگر آن که شما می گویید جبرئیل گوینده ی این "قل" است ، آیا معنایش این است که واژه ی "قل" متعلق به خداوند نیست؟

 ۸– در بخش "صدای خدا" جنابعالی ظاهرا با درک مثالی پدیده‌ه ای غیبی مانند صدای خدا مشکلی ندارید، بلکه با آیاتی که ناظر به این دنیای مادی است مشکل دارید، یعنی نظریه ی سروش را به صورت موجبه جزییه می پذیرید.

البته سروش عبارتی کوتاه در مقالۀ دوم خود " خواب احمد خواب جمله انبیاست" دارد که تاحدی پاسخ این پرسش را می دهد ، گرچه نیاز به توضیح بیشتر از سوی وی دارد. او می گوید"اما به حکم آن که فضای وحی، فضایی رؤیایی است، تردید نباید کرد که زبان قرآن هم یکسره زبان رؤیا است".

۹- در بخش "عرش خدا" می گویید تعبیر جلوس بر عرش برای به حکومت رسیدن پادشاهان بکار می رفته است و در آیه ی مربوطه معنای مجازی مراد است. حال این سوال پیش می آید که تعبیر "خدا تدبیر عالم را به دست گرفت" هم برای عرب قابل فهم بود، پس چرا خداوند معنای حقیقی را بکار نبرد؟

 به امید توفیق

 

 

نقد نظریه رؤیاهای رسولانه1

نقد نظریه رؤیاهای رسولانه

جعفر نکونام

۱. مقدمه

آنچه اینک می آید، نقد نظریه «رؤیاهای رسولانه بودن آیات قرآن» است که از سوی نظریه پرداز محترم آقای دکتر سروش مطرح شده است. قبل از شروع به نقد نظریه ایشان نکاتی چند در خور ذکر است.

 

۱. خلاصه نظریه وی این است که آیات قرآن از قبیل صور رؤیایی رمزی پیامبر اسلام(ص) است؛ لذا نیازمند تعبیر است. به این ترتیب، نظریه او در دو گزاره خلاصه می شود: یکی این که قائل قرآن خود پیامبر اسلام(ص) است و دیگری این که قرآن صور رؤیایی رمزی اوست. بر این اساس، نقد این نوشتار، نخست ناظر به گزاره اول است و سپس ناظر به گزاره دوم.

نظر به این که عمده شواهد نظریه پرداز در زمینه مغیبات قرآن است و تفسیر مغیبات قرآن با آیاتی که در زمینه امور عادی بشر است، قدری تفاوت دارد، این دو دسته از آیات در این نوشتار جداگانه بررسی می شود. البته قبل از همه، شواهد کلی نظریه پرداز نقد می گردد.

پاره‌ای از سخنان نامبرده نشان می دهد که دغدغه او از اظهار نظریه رؤیاهای رسولانه حل مشکلات پاشانی و پراکندگی ساختار قرآن و وجود تناقض نمایی هایی بوده است که میان آیات قرآن و یا آیات قرآن و تاریخ و یا علم به چشم می خورد.

 

۲. می توان رؤیاها را به سه نوع تقسیم کرد: رؤیای صادقه، رؤیای رمزی و رؤیای نفسانی.

الف. رؤیای صادقه: رؤیایی که در آن، حقايق همان طور كه در خواب ديده شده، محقق مي‌گردد و احتياج به تعبير هم ندارد، رؤیای صادقه یا مطابقی نامیده می شود؛ مثل رؤیای پیامبر اسلام(ص) که در خواب دید، بدون جنگ به مسجد الحرام در خواهند آمد و همین طور هم واقع شد.

ب. رؤیای رمزی: رؤیایی که در آن، حقایق به صورت‌های دیگری متفاوت از آنچه محقق می گردد و به تعبیر نیاز دارد، رؤیای رمزی گفته می شود؛ مانند رؤیای حضرت یوسف که در خواب يازده ستاره را با خورشيد و ماه دید که آن ستارگان برایش سجده مى‏كنند (یوسف،‌ ۴) و تعبیر آن این بود که یازده برادر با پدر و مادرش او را در حالی که به حکومت بر مصر رسیده بود، ملاقات می کنند و برادرانش برای او به نشانه احترام به سجده می افتند (یوسف، ۱۰۰).

ج. رؤیای نفسانی: رؤیایی که در آن، خواسته‌های درونی که در عالم خارج محقق نشده، محقق شود؛ مانند گرسنه‌ای که در خوابش خوراك مي‌بيند و تشنه‌ای در خواب آب گوارا مشاهده مي‌كند.

نظریه پرداز بر این است که آیات قرآن از قبیل رؤیاهای رمزی پیامبر(ص) است. البته از پاره‌ای از سخنان او چنان بر می آید که او آیات قرآن را از سنخ رؤیاهای نفسانی آن حضرت به شمار می رود.

 

۳. نظریه رقیبی که مبنای نقد نظریه رؤیایی رمزی بودن قرآن در این نوشتار است، خطابه‌ای بودن قرآن است. بر مبنای این نظریه جبرئیل هر از چند گاهی متناسب با شرایط و مقتضیات و حوادث و سئوالات طول دوره رسالت پیامبر(ص) پیام‌های الهی را در قالب خطابه که در آن دوره سبک رایج میان عرب حجاز بوده، به پیامبر(ص) القاء می کرده است. بر اساس این نظریه، قرآن سبک سه ضلعی یا «او، من، تویی» (خدا، جبرئیل، پیامبر) دارد. زبان قرآن نیز عبارت از همان زبان معیار خطابه‌ای متعارف میان عرب حجاز عصر پیامبر(ص) است. سبب پاشانی و پراکنده بودن مطالب سوره‌های قرآن هم این بوده که هر سوره به صورت خطابه‌ای عمومی و شفاهی و ناظر به مسائل و مقتضیات متنوع مخاطبان زمان و مکان خطابه نازل شده است.

 

۴. درستی یک نظریه به این است که ادله و شواهدی در تأیید آن وجود داشته باشد یا لااقل ادله و شواهدی در رد و نقض آن وجود نداشته و یا لوازم باطلی نداشته باشد؛ بر این اساس،‌ در نقد حاضر از سویی، صحت و سقم ادله و شواهد نظریه پرداز و سوی دیگر، لوازم نظریه بررسی می شود و از دیگر سو، موارد و شواهد رد و نقض آن شناسایی و معرفی می می گردد.

 

۵. بعضی از احتمالاتی که در این نوشتار می آید، لزوماً دیدگاه ناقد نیست؛ بلکه به منظور نشان دادن رخنه هایی است که در استشهادات و استدلال‌های نظریه پرداز به چشم می خورد. وقتی نشان داده شود که می توان یک رخداد یا شاهد را به گونۀ دیگری هم تفسیر کرد و آن گونۀ تفسیری به لحاظ اعتبار علمی مساوی و یا حتی قوی تر از تفسیری است که نظریه پرداز عرضه کرده، استدلال و استشهاد وی مخدوش خواهد شد.

 

۲. نقد شواهد کلی نظریه پرداز

ادله و شواهد کلی که نظریه پرداز برای تأیید نظریه خودش می آورد، به شرحی است که در پی می آید.

 

۲. ۱. حالت پیامبر به هنگام دریافت وحی

نظریه پرداز با اشاره به روایاتی که در زمینه وحی به پیامبر(ص) رسیده، مبنی بر این که حالت وحی مثل خوابی سنگین بوده، نتیجه گرفته که پس دریافت‌های پیامبر(ص) در حالت وحی نیز با دریافت‌ها در حالت خواب یکی است و بنابراین آیات قرآن حکایت صور رؤیایی رمزی پیامبر(ص) است؛ اما این استدلال صحیح نیست؛ زیرا:

اولاً،‌ شباهت حالت خواب و وحی هرگز دلیل بر این نمی شود که پیامبر(ص) در حالت وحی مانند حالت خواب صور رؤیایی - آن هم رؤیایی رمزی – را مشاهده می کرده است. این تشابه بیش از این را ثابت نمی کند که میان حالت وحی و مکاشفه و رؤیا سنخیت هست؛ اما هرگز ثابت نمی کند که آیات قرآن عبارت از صور رؤیایی – آن هم صور رؤیایی رمزی - است که خود پیامبر(ص) مشاهده کرده است؛ چون، شخص خواب بعد از بیداری به وضوح در می یابد و تصریح می کند که صوری رؤیایی دیده؛ اما هرگز پیامبر(ص) پس از وحی چنین دریافتی نداشته و اظهار نکرده است که من در حال وحی صوری رؤیایی دیده ام؛ بلکه اظهار داشته است که من در حال وحی اصواتی را شنیده و بعد این الفاظ قرآن در ذهن او نقش بسته است.

حارث بن هشام از پیامبر(ص) نقل کرده است که او درباره نوع دریافتش در حال وحی فرمود:‌ «گاهى فرشته‏اى نزدم مى‏آيد به صورت صلصله جرس كه در پيش رويم صدا مى‏كند و من از صداى او آنچه را كه مى‏خواهد بفهماند حفظ مى‏كنم، و اين قسم وحى از هر قسم ديگرى بر من سخت‏تر است و گاهى فرشته‏اى به صورت مردى نزدم ظاهر مى‏شود و با من حرف مى‏زند و من سخنانش را حفظ مى‏كنم» (نک:‌ الدر المنثور، ج۶، ص۱۳).

بنابراین پیامبر(ص) در حال وحی، همین الفاظ قرآن را دریافت می کرده؛ نه خود آن ماجراهایی که در آیات قرآن توصیف شده است.

ثانیاً، در مواردی که آیات قرآن حکایتگر رؤیاهای پیامبر(ص) است، به صراحت حکایت رؤیا بودن آنها مشخص شده اند؛ چنان که در حکایت خوابی که هلاکت سران قریش را در آن دید، در جایی آمده است:

وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتي‏ أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزيدُهُمْ إِلاَّ طُغْياناً كَبيرا (إسراء، ۶۰)؛ و [ياد آر‏] هنگامى را كه به تو گفتيم: «به راستى پروردگارت بر مردم احاطه دارد.» و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم، و [نيز] آن درخت لعنت شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم و ما آنان را بيم مى‏دهيم، ولى جز بر طغيان بيشتر آنها نمى‏افزايد.

و در جای دیگر در حکایت رؤیایی دیگر در زمینه هلاکت سران قریش آمده است:

إِذْ يُريكَهُمُ اللَّهُ في‏ مَنامِكَ قَليلاً وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ لكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (انفال، ۴۳)؛ [اى پيامبر، ياد‌آر‏] آن گاه را كه خداوند آنان [سپاه دشمن‏] را در خوابت به تو اندك نشان داد و اگر ايشان را به تو بسيار نشان مى‏داد قطعاً سست مى‏شديد و حتماً در كار [جهاد] منازعه مى‏كرديد، ولى خدا شما را به سلامت داشت، چرا كه او به راز دلها داناست.

و در جای دیگر در روایت ورود بدون جنگ به مکه و مسجد الحرام آمده است:

لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَريباً (فتح،‌۲۷)؛‌ حقّاً خدا رؤياى پيامبر خود را تحقّق بخشيد [كه ديده بود:] شما بدون شك، به خواست خدا در حالى كه سر تراشيده و موى [و ناخن‏] كوتاه كرده‏ايد، با خاطرى آسوده در مسجد الحرام درخواهيد آمد. خدا آنچه را كه نمى‏دانستيد دانست، و غير از اين، پيروزى نزديكى [براى شما] قرار داد.

اگر آیات مذکور روایتگر رؤیاهای پیامبر(ص) نامیده شود، بی‌اشکال است؛ اما سایر آیات را هرگز نمی توان چنین نامید.

 

ثالثاً، آیات مذکور خطاب به پیامبر(ص) است و بنابراین روایتگر این رؤیاها شخص دیگری غیر از پیامبر(ص) است. اگر خود پیامبر(ص) رؤیاهایش را طی این آیات روایت می کرد، باید به خودش اسناد داده می شد و برای مثال، می فرمود که من در خواب دیدم یا خواب من چنین است؛ حال آن که روایت این رؤیاها به خود پیامبر(ص) اسناد داده نشده؛ بلکه با فعل مقدر «اذکر» (به یاد آر) خطاب به او یادآوری شده است یا با ضمایر خطابی نظیر «لَكَ»، «رَبَّكَ»، «أَرَيْناكَ» یا «يُريكَهُمُ»، «مَنامِكَ»، «أَراكَهُمْ»، «لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ» و یا «لَتَدْخُلُنَّ»، «رُؤُسَكُمْ»، «لا تَخافُونَ» و «لَمْ تَعْلَمُوا» پیامبر(ص) و قومش مورد خطاب قرار گرفته اند.

رابعاً، این رؤیاهایی که در این آیات روایت شده، صادقه و بی‌نیاز از تعبیر است؛ زیرا در این آیات همان چیزهایی روایت شده که در عالم خارج از رؤیا محقق گردیده است؛ بنابراین،‌ اگر خواسته باشیم، تمام وحی‌های قرآنی را به چنین رؤیاهایی تشبیه کنیم، باید آنها را گویا و شفاف و بی‌نیاز از تعبیر بدانیم.

 

۲. ۲. پراکندگی مطالب سوره ها

دلیل کلی دیگری که نظریه پرداز بر رؤیایی بودن آیات قرآن یاد می کند، پراکنده بودن موضوعات سوره‌های قرآن است. او نوشته است: «نظم قرآنی پریشان است. اینک سؤال بدین برمی‌گردد که چرا نظم قرآنی پریشان است، و چرا ابتدای سوره با میان و انتهای آن پیوند ندارد، و چرا سخنان خدا در هم می‌رود و قصه و اخلاق و فقه و غیب و شهادت به هم می‌آمیزند و درک مراد را بر مفسّر دشوار می‌سازند؟ مفسّران در گشودن این راز تعب‌انگیز، بخت‌آزمایی بسیار کرده‌اند و تیر گمان را به هر جانب انداخته‌اند و خسته از جهد بی‌توفیقشان، تهیدست به خانه باز گشته‌اند. که باید گفت: چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. پاره‌ای از آنان کوشیده‌اند تا به تکلّف، پیوندهای نهانی میان آیات گسسته بیابند. جلال‌الدین سیوطی در الاتقان فی علوم القرآن شرح نیکویی ازین کوشش‌ها به دست می‌دهد. پاره‌ای دیگر چون شیخ مفید، متکلّم بزرگ شیعی قرن چهارم، این گسستگی و پریشانی انکارناپذیر را کار مخالفان دانسته‌اند، و اکثریت مفسّران، قرآن را چنان که هست، پذیرفته‌اند و حتّی روایتی از پیامبر(صلوات‌الله علیه) آورده‌اند که جای آیات را در سوره‌ها او خود معیّن کرد و بر این پریشانی مهر تأیید نهاد».

او سپس افزوده است: «پراکندگی و گسستگی در آیات این سوره‌‌ها و حتی در یک آیۀ واحد چندان مشهود است که حاجت به تأکید ندارد و چنان است که حتی در نوشتۀ نویسندگان تازه‌کار هم دیده نمی‌شود. گویی باید پذیرفت که این پراکندگی نه معلول تصرّف دشمنان، نه غفلت جمع‌آورندگان، نه بی‌خبری صاحب وحی و خدای آداب‌دان، بلکه از آن است که ساختار روایی سوره‌ها تابع ساختار مه‌آلود و خواب‌آلود رؤیاهاست که غالباً نظم منطقی ندارند و از سویی به سویی و از گوشه‌ای به گوشه‌ای می‌روند و فاقد انسجام و انتظام هستند».

 

اما این سخنان نقدپذیر است؛ زیرا:

اولاً، پراکندگی مضامین قرآنی هیچ ملازمه‌ای با رؤیایی بود آنها ندارد؛‌ زیرا می توان گفت:‌ سبب نظارت آیات سوره‌ها به موضوعات مختلف این است که هر سوره به مثابه خطابه خطیبی است که ناظر به مقتضیات متنوع و متکثر زمان و مکان مخاطبان ایراد شده و چون در آن زمان و مکان، تعدد حوادث و سئوالات و مقتضیات بوده، در سوره‌ای که نازل شده، این تعدد و تکثر بروز یافته است.

براین اساس، باید گفت:‌ متن سوره‌های قرآن به سبک خطابه‌ای اجتماعی و شفاهی است و به همین جهت است که مطالب هر سوره به لحاظ سیاقی از هم گسیخته است. البته مطالب هر سوره از لحاظ موقعیتی به هم پیوسته است و سبب از هم گسیخته دیدن مطالب هر سوره از سوی ما به این جهت است که آیات آن سوره را در فضا و بستر نزولش مطالعه نمی کنیم. سبک سوره‌های قرآن را می توان به سبک خطبه‌های ائمه جمعه تشبیه کرد که در آنها ناظر به موضوعات گوناگون اعم از مطالب اخلاقی و اجتماعی سخن گفته می شود. هم گفته می شود، تقوا پیشه کنید و هم از انتخابات ریاست جمهوری و هم از انرژی اتمی و هم از رویدادهای مصر و هم از تجاوزات اسرائیل به مردم فلسطین و لبنان سخن گفته می شود. این موضوعات و مطالب به لحاظ سیاقی هیچ ارتباطی با هم ندارند؛ اما همه اینها در موقعیت زمانی واحدی مطرح هستند و آنچه اینها را به هم پیوند می دهد، موقعیت زمانی واحد است.

پراکنده دیدن مطالب هر سوره ناشی از این پیش فرض ناصحیح ماست که سبک قرآن را نوشتاری و کتابی می دانیم و توقع داریم، مطالب آن مبوب و منظم باشد و هر مطلبی در فصل و سوره جداگانه‌ای آمده باشد؛ به این ترتیب باید گفت، از هم گسیخته یافتن مطالب سوره‌ها لزوماً مؤید نظریه رؤیاهای رسولانه بودن قرآن نیست.

 

ثانیاً، حتی به اقتضای نظر خود نظریه پرداز نیز از هم گسیخته بودن قرآن با رؤیایی بودن قرآن ملازمه ندارد. چنان که خود او قرآن را به شعر تشبیه کرده که در آن هم از هم گسیختگی وجود دارد؛ علیرغم آن که آن در عالم بیداری و نه در عالم خواب انشاد می شود.

به نظر می رسد،‌ اگر در بیانات شفاهی اعم از نثر و نظم سبک پاشانی دیده می شود، به جهت خاصیت ذهن آدمی است که هر آن به سوی توجه پیدا می کند. به این ترتیب، باید سبک پاشانی قرآن را ناشی از شفاهی بودن قرآن دانست؛‌ نه رؤیایی بودن آن.

بنا بر این که سبک پاشانی سوره‌های قرآن را متکی بر ذهن بودن قرآن بدانیم، می توانیم بگوییم، جبرئیل متناسب با توجه‌های پیامبر(ص) به موضوعات مختلف، پیام‌های الهی را به او القاء می کرده است.

آیات سوره‌های مائده و نور که به سبک پاشانی آنها استشهاد شده است، وقتی در بستر تاریخی نزولشان نهاده و مطالعه شوند، به روشنی دانسته می شود که سبب تنوع و تکثر موضوعی آنها این بوده که در زمان نزولشان همه این موضوعات مطرح بوده است. بنابراین سبک پاشانی سوره‌های قرآن بر اثر تکثر و تنوع و تفرقه موضوعات و مقتضیات بیرونی زمان و مکان نزول آنها بوده است. البته آیات سوره‌های قرآن به لحاظ لفظی و سیاقی از هم گسیخته اند؛ اما به لحاظ حالی و موقعیتی کاملاً به هم مرتبط و پیوسته اند؛ چرا که همه آن موقعیت‌ها و مقتیضات در زمان و مکان نزول سوره مربوط، موجود بوده است.

اگر ما در حال حاضر میان آیات سوره‌ها گسیختگی مشاهده می کنیم، به جهت آن است که از زمان و مکان نزول قرآن فاصله گرفته ایم و سوره‌های قرآن را در همان فضا و بستر نزولش مطالعه نمی کنیم.

حاصل سخن این که سبک پاشانی سوره‌های قرآن از آن جهت است که هر سوره قرآن به مثابه خطابه‌ای است که در شرایط و مقتضیات تاریخی و جغرافیایی خاصی ایراد شده که آن شرایط و مقتضیات دارای تکثر و تنوع بوده است.

به همین ترتیب، علت این که در هر جایی از قرآن، پاره‌ای از یک قصه آمده و نیز گاهی یک پاره قصه در چند سوره تکرار شده، همگی نه به این جهت است که قرآن ساختار رؤیایی دارد؛ بلکه از این جهت است که قرآن یک کتاب قصه نیست؛ بلکه یک کتاب وعظ و خطابه است. خطابه و وعظ اقتضا می کند که بسا یک قسمت یک قصه بارها تکرار شود و هر قسمتی از قصه که می آید، متناسب با شرایط مخاطبان باشد.

نظر به این که قصه‌ها در قرآن به تناسب شرایط و مقتضیات مخاطبان و نوع حوادث و سئوالات میان مخاطبان ذکر شده، ایجاب کرده است که تمام یک قصه در یک جا ذکر نشود؛ بلکه هر پاره‌ای از آن به تناسب شرایط و مقتضیات ذکر گردد و بسا یک قسمت چندبار تکرار شود. یک سخنران می تواند در فواصل زمانی مختلف از یک قصه استفاده کند و این تکرار به جهت این است که سخنرانی‌های او در زمان‌های مختلف است.

ناگفته نماند که اینجانب نیز هرگز پراکندگی مضامین سوره‌ها را به تصرف و تحریف دشمنان یا جابجایی پیامبر(ص) و صحابه نسبت نمی دهم؛ چرا که هیچ دلیل معتبری بر آنها وجود ندارد. پیوستگی و در هم تنیدگی لفظی و معنایی آیات سوره‌ها نشان می دهد که قریب به اتفاق سوره‌های قرآن به صورت دفعی و یکجا نازل شده اند؛ جز سوره‌های معدودی که به طور تدریجی و طی چند پاره با فاصله زمانی نزدیک به هم نزول یافته اند. به این ترتیب به نظر می رسد، آنچه آیات یک سوره را در کنار هم نهاده، موقعیت زمانی واحد یا موقعیت‌های زمانی نزدیک به هم بوده است.

این که گفته اند، آیات سوره‌ها به صورت پراکنده نازل می شد و پیامبر(ص) جای آنها را در سوره‌ها مشخص می کرد، مبتنی بر روایاتی سست است و لوازم باطلی دارد. باید از قائلان چنین قولی پرسید: غرض پیامبر(ص) از چنین کاری چه بوده است؟ تنها غرض عقلائی قابل طرح این است که پیامبر(ص) از رهگذر این کار خواسته باشد، آیات متحد الموضوع را در کنار هم نهاده باشد. این در حالی است که هرگز چنین غرضی در قرآن جامه عمل به خود نپوشیده است؛ یعنی چنان نیست که یک موضوع فقط در یک سوره مطرح شده باشد و نیز چنان نیست که در یک سوره از یک موضوع سخن رفته باشد. هم یک موضوع در سوره‌های متعددی مطرح شده و هم هر سوره حاوی موضوعات متعددی است.

غرض دیگری که برخی از علمای شیعه یاد کرده اند،‌ این است که پیامبر(ص) با جابجایی آیات ولایت می خواسته است، آن آیات از تحریف نواصب دور بماند. باید از آنان پرسید: آیا وقتی چنین آیاتی نازل شد، نواصب و شیعیان دانستند که آن آیات درباره ولایت است یا ندانستند؟ اگر گفته شود، دانستند، باید گفت، این جابجایی آیات چه ثمری می تواند داشته باشد؛‌ چرا که این آیات در هر جای قرآن قرار بگیرد، باز همه می دانند که آنها درباره ولایت است. نیز اگر گفته شود، آنان نمی دانستند، باز باید گفت که جابجایی این آیات چه ثمری می تواند داشته باشد؛ چون نواصب وقتی ندانند، کدام آیه درباره ولایت است، جهتی ندارد که در صدد تحریف آن بر آیند.

بنابراین باید گفت:‌ هیچ جابجایی در آیات قرآن صورت نگرفته و سوره‌های قرآن به همان صورتی که نازل شده، چینش پیدا کرده اند. قریب به اتفاق سوره‌های قرآن نزول دفعی داشته اند و لذا هیچ نیازی به جایگذاری آیات آنها نبوده است و معدود سوره هایی هم که به تدریج نازل شده اند، هر پاره یک سوره به دنبال پاره دیگرش نازل شده تا کامل گردیده؛ بنابراین هیچ حاجتی به جایگذاری آیات سوره‌ها از سوی پیامبر(ص) نبوده است.

 

۲. ۳. رؤیای رمزی بودن زبان قرآن

نظریه پرداز زبان قرآن را رؤیایی رمزی دانسته و در توضیح آن چنین نوشته است:‌

«متن مقدّس قرآن را از دو سر می‌توان خواند: یکی از سرِ غیب و دیگری از سر شهادت. وقتی سخن از نادیده‌هاست (فرشته، قیامت، شیطان، جنّ، عرش، میزان و...)، بیان قرآن چنان تصویری و هنری می‌شود که رؤیایی ندانستنش، دشوار است و وقتی سخن از دیدنی‌ها و امر و نهی‌هاست، بیانش چنان با عالم بیداری پهلو می‌زند که خواب را از چشم می‌رباید و بیداری را به جای خواب می‌نشاند. قاطبۀ مفسرّان، خواندن قرآن را از سر شهادت آغاز کردند و چنان مفتون «قُل‌ها» و خطابات و فرمان‌های قرآنی شدند که بر غیب هم، رنگ شهادت زدند و زبان تصویر را به زبان تشریع فروختند و بر همه حکم واحد راندند. اینجا هم فقه راهزنی کرد و سلطۀ گفتمانش، قرآن را در کام کشید. شک نیست که همۀ قرآن زبان واحد دارد: یا زبان بیداری است یا زبان خواب؛ نه غیر این دو است و نه آمیزه‌ای از این دو. اما به حکم آن که فضای وحی، فضایی رؤیایی است، تردید نباید کرد که زبان قرآن هم یکسره زبان رؤیا است. و علاوه بر سرچشمۀ خیالین این زبان (که خود دلیل اصلی و استوار این مدّعاست)، چندان نشانۀ روشن در ساختار روایی قرآن هست که گمان‌های دیگر را از ذهن می‌زداید و رؤیایی بودن زبان آن را بر کرسی قبول می‌نشاند».

 

او در جای دیگر می نویسد:‌

« در زبان رؤیا، مَجاز و کنایه راه ندارد، یعنی الفاظ بر غیر معانی حقیقی‌شان حمل نمی‌شوند گرچه برای فهمیدنشان، به کتاب لغت مراجعه نمی‌توان کرد، بلکه باید از شیوۀ خوابگزاری بهره جست. آن‌که خورشید و ستاره یا گاوان لاغر و فربه را در خواب می‌بیند، واقعاً ماه و خورشید را در خواب می‌بیند نه چیز دیگر را. و وقتی خواب را روایت می‌کند، حقیقتاً از ماه و خورشید سخن می‌گوید، ، نه چون شاعران که ماه و خورشید می‌گویند و مرادشان معشوق و محبوب است! و البته، فقط پس از خوابگزاری است که معنای خواب روشن می‌شود».

 

نکاتی که در نقد این نظر باید گفت، از این قرار است:

۱. چنان که آمد، هیچ دلیل صریحی وجود ندارد که نشان دهد، آیات قرآن حکایت رؤیاهای رمزی پیامبر(ص) است.

 

۲. فرض رؤیایی رمزی دانستن آیات قرآن لوازم باطلی به همراه دارد. باید از نظریه پرداز پرسید:‌ فلسفه رؤیایی رمزی بودن قرآن چیست؟ به چه علت باید قرآن صور رؤیایی رمزی باشند؟ چه فایده‌ای بر آن مترتب است؟

اگر گفته شود، غرض از رازآلودی قرآن، این بوده است که مردم در حیرت و گمراهی به سر ببرند، پاسخ این است که این صرف ادعاست و هیچ دلیل معتبری وجود ندارد که آن را تأیید کند؛ بلکه دلایلی بر خلاف آن وجود دارد؛ از جمله این که آن با صفات جمیل خدا و پیامبر(ص) به ویژه عدالت آنان سازگاری ندارد؛ چرا به حیرت و گمراهی انداختن مردم ظلمی آشکار است؛ چنان که آمده است:

وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ (توبه، ۱۱۵)؛ و خدا بر آن نيست كه گروهى را پس از آن كه هدايتشان نمود بى‏راه بگذارد، مگر آنكه چيزى را كه بايد از آن پروا كنند برايشان بيان كرده باشد. آرى، خدا به هر چيزى داناست.

نیز اگر گفته شود، مقصود از رمزی بودن قرآن، این بوده است که برای مردم لغز و معما و وسیله سرگرمی فراهم بیاید، باز پاسخ داده می شود، این نیز صرف ادعاست؛ بلکه ادله‌ای بر خلاف آن هست؛ از جمله این که این نیز با صفات جمیل خدا و پیامبر به خصوص حکیم بودن ایشان نمی سازد؛ زیرا سرگرم ساختن مردم به امور واهی و بیهوده خلاف عقل و حکمت است؛ چنان که آمده است:

إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ *‌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ (طارق، ۱۳-۱۴)؛‌ در حقيقت، قرآن گفتارى قاطع و روشنگر است و آن شوخى نيست.

همچنین اگر گفته شود، رازگونه بودن قرآن ناشی از این است که در قرآن معارف عالیه و دور از فهم مردم عادی به ودیعت نهاده شده، پاسخ این است که این هم صرف ادعاست؛ بلکه بر خلاف شواهد بسیاری است که قرآن را آسان و روشن و قابل فهم توده مردم می خوانند؛ چنان که آمده است: «فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (دخان، ۵۸)؛ در حقيقت، [قرآن‏] را بر زبان تو آسان گردانيديم، اميد كه پند پذيرند».

یا آمده است: «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ (نحل، ۱۰۳)؛‌ و نيك مى‏دانيم كه آنان مى‏گويند: "جز اين نيست كه بشرى به او مى‏آموزد." [نه چنين نيست، زيرا] زبان كسى كه [اين‏] نسبت را به او مى‏دهند غير عربى است و اين [قرآن‏] به زبان عربى روشن است».

اساساً، انبیاء آمده بودند که در حد عقول قوم خود سخن بگویند؛ چنان که پیامبر(ص) فرمود: «إنا معاشر الأنبياء امرنا أن نكلم الناس على قدر عقولهم؛ ما گروه پیامبران فرمان یافتیم که با مردم به اندازه عقل‌هایشان سخن بگوییم» (کلینی، الكافي، ج۱، ص۲۳).

نیز امام صادق(ع) فرمود: «امام صادق(ع) فرمود: «ما كان اللهُ عز و جل لِيخاطِبَ خلقَه بما لا يعلمون؛ خداوند را نسزد که با خلقش به گونه­اي سخن بگويد که نفهمند»­ (بحار، ج۴۲، ۳۰۰).

همین طور امام باقر(ع) فرمود: «من زعم أن القرآن مبهم فقد هلک و اهلک؛ هر که پندارد، قرآن مبهم است، هم خود را نابود کرده است و هم ديگران را» (برقي، المحاسن، ج۱، ص۲۷۰).

بنابراین معنا ندارد، در قرآنی که برای هدایت توده مردم بوده، معارفی رمزی و غیرقابل فهم مردم به ودیعت نهاده شده باشد.

 

۳. چرا اگر بناست، بیانات قرآن را رؤیایی بدانیم،‌ از قبیل رؤیای صادقه یا مطابقی ندانیم که شفاف و گویاست و نیازی به تعبیر و تفسیر ندارند؛ زیرا همان طور که دیده می شوند،‌ اتفاق می افتند؛ چنان که پیامبر(ص) در خواب دید که بدون جنگ به مسجد الحرام داخل می شود و همین هم واقع شد و در سال هفتم هجرت بدون جنگ وارد مکه گردید (نک: فتح، ۲۷).

بنابراین، حتی اگر آیات قرآن را از قبیل صور رؤیایی بدانیم، دلیل بر این نیست که آنها را رموزی بشماریم که نیازمند تعبیرند. می توان آنها را از قبیل صور رؤیای صادقه به حساب آورد که شفاف و گویا و بی‌نیاز از تعبیر است.

۴. در قرآن هیچ قرینه‌ای نیست که دلالت داشته باشد، آیات قرآن عبارت از رؤیاهای خود پیامبر(ص) است؛ بلکه تصریح شده است که خود پیامبر(ص) هیچ نقشی در محتوای وحی قرآنی ندارد و سوره‌های قرآن، پیام‌های الهی است که از سوی جبرئیل به او القاء می شود؛ چنان که آمده است:

تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ *‌ وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاويلِ *‌ لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ *‌ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ (حاقه، ۴۳-۴۶)؛‌ [پيام‏] فرودآمده‏اى است از جانب پروردگار جهانيان و اگر [او] پاره‏اى گفته‏ها بر ما بسته بود، دست راستش را سخت مى‏گرفتيم، سپس رگ قلبش را پاره مى‏كرديم.

نیز آمده است:

وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لي‏ أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي‏ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى‏ إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظيم‏ (یونس، ۱۵)؛ و چون آيات روشنِ ما بر آنان خوانده شود، آنان كه به ديدار ما اميد ندارند مى‏گويند: «قرآن ديگرى جز اين بياور، يا آن را عوض كن.» بگو: «مرا نرسد كه آن را از پيش خود عوض كنم. جز آنچه را كه به من وحى مى‏شود پيروى نمى‏كنم. اگر پروردگارم را نافرمانى كنم، از عذاب روزى بزرگ مى‏ترسم.»

بنابراین پیامبر(ص) درباره قرآن هیچ نقشی جز ابلاغ نداشته است. براین اساس، باید گفت، خدا یا جبرئیل بسان نجار که خود چارچوب را اندازه می گیرد و متناسب با آن دری را می سازد، چارچوب نیازها و مقتضیات را در نظر گرفته و قرآن را در قالب آن ریخته است. این «مثال نجار و چارچوب و در» در مقابل «مثال زنبور و شهد گل‌ها و عسل» است. ما نمی گوییم، پیامبر(ص) بسان زنبوری است که شهد گل‌های ملکوت را چشیده و قرآن چون عسلی تراوش کرده است؛ بلکه می گوییم، خدا یا جبرئیل بسان نجاری است که شرایط و مقتضیات هر زمان از دوره رسالت پیامبر(ص) را به مانند چارچوبی در نظر گرفته و یک سوره‌ای را که متناسب چارچوب آن شرایط و مقتضیات است، به مثال دری برای آن چارچوب ساخته کرده است. پیامبر(ص) نیز هیچ نقشی جز ابلاغ نداشته است.

۵. نه خود پیامبر(ص) فرموده است که قرآن صور رؤیایی من است و نه هیچیک از ائمه(ع) و حتی مفسران، قرآن را صور رؤیایی پیامبر(ص) دانسته اند.

۶. حتی یک نقل معتبر هم یافت نمی شود که دلالت داشته باشد، آیات قرآن بر معناهایی رمزی دلالت دارد و بر معناهایی غیر از آنچه که مخاطبان قرآن می فهمیدند، دلالت می کند. روایاتی هم که آیات قرآن را ذووجوه یا ذوبطون یا مبهم معرفی می کنند، هیچ اعتباری ندارند؛ زیرا هم در اسناد آنها راویان غالی و جاعل به چشم می خورد و هم متون آنها مجمل و بلکه مخالف ادله معتبر است.

برای مثال در روايتي از امام صادق(ع) آمده است که فرمود: «"ثُمَّ لْيقْضُوا تَفَثَهُمْ" لقاء الامام؛ (از جمله اعمال حج این است که) بايد آلودگي­اشان را بزدایند، عبارت از ديدار امام است» و در ادامه فرمود: «إنّ للقرآن ظاهراً و باطناً؛ قرآن ظاهر و باطني دارد»­. کنايه از اين که باطن زدودن آلودگی، ديدار امام است. (کليني، الكافي، ج۴، ص۵۴۹).

این روایت به لحاظ دلالی مشکل دارد؛ زیرا هیچ ملازمه معنایی میان زدودن آلودگی و دیدار امام نیست. به علاوه در متن روايت پريشاني وجود دارد؛ چون در آن، عبارت قرآنی «ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ» به ديدار امام و دنباله آن یعنی «وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ» به موي بالاي لب را کوتاه کردن و ناخن‌ها را گرفتن و مانند آن تفسير شده است. به لحاظ سندی نیز در سند آن، سهل بن زياد آدمي قرار دارد که غالي و کذاب خوانده شده و علي بن سليمان که مجهول است و زياد بن مروان قندي که از رؤساي واقفه بود (نک: خوئي، معجم رجال الحديث، ذيل همان نام ها).

۷. پیامبر(ص) و ائمه(ع) در احادیث خود به همین معانی عرفی و نه رمزی آیات استناد می کردند. به لحاظ زبان شناختی هیچ تمایزی میان آیات قرآن و احادیث وجود ندارد. اگر آیات قرآن صور رؤیایی دانسته شود، ناگزیر باید احادیث هم صور رؤیایی به شمار آیند و این غیر قابل قبول است؛ زیرا نمی توان گفت که احادیث هم صور رؤیایی اند؛ چون آنها به زبان عرفی و رایج و قابل فهم مخاطبان بیان شده اند و هیچ رمزی در آنها نیست و توده مردم به وضوح مقاصد پیامبر(ص) و ائمه(ع) را می فهمیدند؛ براین اساس، نمی توان گفت که آنان آیات قرآن را که از سنخ احادیث اند، نمی فهمیدند؛ چرا که الفاظ احادیث در همان معناهایی استعمال شده که آیات قرآن استعمال گردیده است.

           ۸. خود پیامبر(ص) و ائمه(ع) مطابق معنای ظاهری همین آیات عمل کرده اند و این با رؤیایی رمزی بودن قرآن نمی سازد. هیچ موردی از آیات احکام قرآن به چشم نمی خورد که عین آنها را پیامبر اجرا نکرده و بر معانی رمزی رؤیایی حمل کرده و چیزی متفاوت از آن را اجرا کرده باشد. این نشان می دهد که قرآن دلالت رمزی ندارد؛ بلکه دلالت عرفی دارد و همین معنای عرفی و ظاهری قرآن قابل استناد است.

به هر حال، طبق این نظریه آیات احکام از حجیت ساقط است؛ چرا که طبق ظاهر و معنای عرفی و غیررازآلود آنها نمی توان عمل کرد؛ بلکه باید به پاره‌ای از معانی رمزی نفسانی و مانند آن تأویل برد و به این ترتیب، به اباحه منهیات و برداشتن تکالیف گرایید.

۹. به موجب این نظریه باید عهدین نیز رؤیاهای رمزی تلقی شود؛‌ زیرا بسیاری از عین همین مضامینی که در قرآن آمده، در عهدین هم آمده است. البته در عهدین نظیر قرآن برخی از رؤیاهای رمزی نقل شده؛ اما هیچ دلیلی وجود ندارد که تمام متن عهدین عبارت از رؤیاهای رمزی باشد.

 

۱۰. آنچه که راجع به رخدادهای زمان خود پیغمبر مثل جنگ بدر و احد و حنین و تبوک و بنی نظیر و فتح مکه و تغییر قبله و مانند آنها در قرآن آمده، در کتب تاریخ و سیره هم آمده است. اگر چنین باشد که چنین مضامینی در قرآن رمزی باشد و حکایت واقع نکنند، باید متون کتب تاریخ و سیره را نیز رمزی بشماریم؛‌ حال آن که این هرگز پذیرفتنی نیست.

۱۱. در این نظریه به روشنی توضیح داده نشده است که مراد از تعبیر قرآن چیست. آیا مراد همان تأویلاتی است که متصوفه یا غالیان به آن دست یازیده اند؟ یا این که روش دیگری مورد نظر است؟ آیا علم تعبیر خواب‌های قرآنی، قابل تعلیم است؟ چه قواعدی برای تعبیر خواب‌های قرآنی وجود دارد؟

۱۲. نیز در این نظریه بیان نشده است که معبّران قرآن چه کسانی اند و چه کسانی قادرند، صور رؤیایی رمزی قرآن تعبیر کنند؟ آیا خود پیامبر(ص) قادر بود؟ آیا آنها را تعبیر کرد؟ آیا می توان حتی یک نمونه از تعبیرات پیامبر(ص) را درباره آیات قرآن یافت؟

اگر قرآن را صور رؤیایی رمزی پیامبر بدانیم، باید بگوییم، این عجب خوابی بوده است که پیامبر(ص) هیچگاه بعد از بیداری‌اش هم هشیار نشده بود که بفهمد، آنچه دیده همه خواب بوده است و لذا هیچگاه اظهار نکرده بود که اینها همه خواب اند، شما هرگز اینها را حمل بر بیداری نکنید و معانی آنها غیر از آن چیزهایی است که در ظاهر قرآن توصیف شده است.

 

۳. نقد شواهد در زمینه قائل قرآن

نظریه پرداز محترم،‌ از رهگذر نظریه خود، قرآن را به خود پیامبر منتسب می سازد. او می گوید، قرآن صور رؤیایی شخص پیامبر(ص) است و اگر آن را به خدا یا جبرئیل نسبت می دهد، به جهت طبیعت رؤیایی بودن قرآن است. وی گویا بر این نظر است که این که در قرآن خطاب به پیامبر گفته شده که تو رسولی حدیث نفس بوده است.

او نوشته است: « محمّد(ص) راوی است، یعنی مخاطب و مخبر نیست. چنان نیست که مخاطب آواهایی قرار گرفته باشد و در گوش باطنش سخنانی را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشند، بل محمّد(ص) روایتگر تجارب و ناظر مناظری است که خود دیده است و فرقی است عظیم میان ناظر راوی و مخاطب خبر».

او در ادامه افزوده است: «این تصوّر که فرشته‌ای آیه‌ها را به قلب محمّد(ص) فرو می‌ریخته است و او آن‌ها را بازخوانی می‌کرده است، باید جای خود را به این تصوّر دهد که محمّد(ص) چون گزارشگری جان‌بخش و صورتگر و حاضر در صحنه، وقایع را گزارش می‌کرده است. به جای این گزاره که در قرآن، الله گوینده است و محمّد(ص) شنونده، اینک این گزاره می‌نشیند که در قرآن محمّد(ص) ناظر است و محمّد(ص) راوی است. خطابی و مخاطبی و اخباری و مخبری و متکلّمی و کلامی در کار نیست، بل همه نظارت و روایت است. آن سَری نیست بل این سَری است! و البته همه بعین‌الله و باذن‌الله».

نقد این سخنان در پی می آید.

 

۳. ۱. نقد شواهد قرآنی نظریه پرداز درباره انتساب قرآن به پیامبر(ص)

نظریه پرداز بخش هایی از آیات سوره‌ای از قرآن را شاهد می آورد که در آنها صحنه هایی از مشاهد اخروی گزارش شده است؛ بدون این که کلیت آن سوره را مورد توجه قرار دهد؛ حال آن که این شیوه استشهاد به آیات صحیح به نظر نمی رسد؛ زیرا برای شناخت قائل باید به همه قرائن متن توجه کرد؛ نه آن که پاره‌ای از متن را برگرفت و بقیه را وانهاد و از این رهگذر «مقول» (سخن) را گرفت و قائل (سخنگو) را فروگذاشت.

با تکیه بر دو دسته از شواهد قرآنی می توان ادعا کرد که قائل قرآن فرشته‌ای به نام جبرئیل است:

الف. شواهدی که به صراحت می گویند، قرآن قول یا تعلیم یا تنزیل جبرئیل است و البته او پیام الهی را با امانت کامل می گیرد و به پیامبر(ص) القاء می کند. در فرایند وحی قرآن، پیامبر، «مخاطب» و جبرئیل، «متکلم» است و او پیام الهی را به پیامبر با امانت کامل ابلاغ می کند؛ چنان که آمده است: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ * ذي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكينٍ * مُطاعٍ ثَمَّ أَمينٍ (تکویر، ۱۹-۲۱)‏؛ به راستی قرآن سخن فرستاده‌ای گرامی یعنی جبرئیل است که نيرومند و پيش صاحب عرش، بلندپايگاه است. در آنجا [هم‏] مُطاع [و هم‏] امين است».

یا آمده است: «وَ إِنَّهُ لَتَنْزيلُ رَبِّ الْعالَمينَ * نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ * عَلى‏ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرينَ *‌ بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبينٍ (شعراء، ۱۹۲-۱۹۵)؛ و راستى كه اين [قرآن‏] وحى پروردگار جهانيان است. روح الامين آن را به زبان عربی روشن بر دلت نازل كرد، تا از [جمله‏] هشداردهندگان باشى».

و یا آمده است: «قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ *‌ قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذينَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمينَ * وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ (نحل، ۱۰۱-۱۰۳)؛ مى‏گويند: "جز اين نيست كه تو دروغ‏بافى." [نه،] بلكه بيشتر آنان نمى‏دانند. بگو: "آن را روح القدس از طرف پروردگارت به حق فرود آورده، تا كسانى را كه ايمان آورده‏اند استوار گرداند، و براى مسلمانان هدايت و بشارتى است." و نيك مى‏دانيم كه آنان مى‏گويند: "جز اين نيست كه بشرى به او مى‏آموزد." [نه چنين نيست، زيرا] زبان كسى كه [اين‏] نسبت را به او مى‏دهند غير عربى است و اين [قرآن‏] به زبان عربى روشن است».

و یا آمده است: «قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْريلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُؤْمِنينَ (بقره،‌ ۹۷)؛ بگو: "كسى كه دشمن جبرئيل است [در واقع دشمن خداست‏] چرا كه او، به فرمان خدا، قرآن را بر قلبت نازل كرده است، در حالى كه مؤيد [كتابهاى آسمانى‏] پيش از آن، و هدايت و بشارتى براى مؤمنان است".»

ب. سبک قرآن به وضوح نشان می دهد که سبک سه گانه «او، من، تویی» (خدا، جبرئیل، پیامبری) است؛ یعنی اگر سبک تمامی سوره‌های قرآن مورد ملاحظه قرار بگیرد، ملاحظه می شود که یک شخصی که همان جبرئیل باشد، خطاب به پیامبر(ص) سخن می گوید و پیام‌های الهی را با امانت به او القاء می کند.

 

توضیح مطلب آن که می توان سه نوع سبک متمایز را به شرح ذیل در متون دینی شناسایی کرد:

۱. سبک قرآنی: مراد از این سبک همان سبک «من، تو، اویی» (جبرئیل، خدا، پیامبر» است. سبک تمامی سوره‌های قرآن چنین است که در آنها از خدا به صورت «او» (سوم شخص/ غایب) و از پیامبر(ص) به صورت «تو» (دوم شخص/ مخاطب) یاد می شود. این نشان می دهد که در قرآن، خود خداوند پیام‌هایش را به طور مستقیم به پیامبر(ص) القاء نمی کند؛ بلکه شخص سومی که عبارت از همان جبرئیل یا فرشتگان باشند، پیام‌های الهی را به پیامبر(ص) می رسانند.

برای مثال، پنج آیه اولین سوره‌ای که بر پیامبر(ص) نازل شد، چنین است: « اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ (علق، ۱-۵)؛ [ای پیامبر] بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. انسان را از عَلَق آفريد. بخوان، و پروردگار تو كريمترين [كريمان‏] است. همان كس كه به وسيله قلم آموخت. آنچه را كه انسان نمى‏دانست آموخت».

ضمیر مستتر «أنت» (تو) در فعل «اقرأ» (بخوان) و ضمیر بارز «ک» (تو) در کلمه «ربّک» به پیامبر(ص) و ضمیر مستتر «هو» در افعال «خَلَقَ» و «عَلَّمَ» به «ربّ» بر می گردد.

۲. سبک دعائی: در سبک دعایی چنین است که بنده خطاب به خدا سخن می گوید؛ مثل: «اللهم أنت الملك الحق المبين، لا إله إلا أنت سبحانك و بحمدك عملت سوء و ظلمت نفسي فاغفر لي إنه لا يغفر الذنوب إلا أنت؛ خدایا تو پادشاه راستین و آشکاری، هیچ معبودی جز تو نیست. پاکی و تو را می ستایم. بد کردم و به خود ستم نمودم؛ پس مرا ببخشای که جز تو گناهان را نمی بخشاید» (ابن براج، المهذب، ج۱، ص۹۲).

در لا به لای سوره‌های قرآن نیز چنین سبکی در حد بخشی از آیه یا یک یا چند آیه به چشم می خورد؛ نظیر: «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ * رَبَّنا إِنَّكَ جامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فيهِ إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْميعادَ (آل عمران، ۸-۹)؛ [راسخان در علم مى‏گويند:] پروردگارا، پس از آنكه ما را هدايت كردى، دلهايمان را دستخوش انحراف مگردان، و از جانب خود، رحمتى بر ما ارزانى دار كه تو خود بخشايشگرى. پروردگارا، به يقين، تو در روزى كه هيچ ترديدى در آن نيست، گردآورنده [جمله‏] مردمانى. قطعاً خداوند در وعده [خود] خلاف نمى‏كند».

اما که ملاحظه می شود، این دعا نقل قولی است که قائل قرآن یعنی جبرئیل از راسخان در علم کرده است؛ بنابراین وجود چنین سبکی در قرآن به سبک کلی آن که سبک سه ضلعی است، خللی وارد نمی سازد و کلیت قرآن را که به توسط جبرئیل بر پیامبر(ص) نازل شده است، مخدوش نمی سازد.

شایان ذکر است که در قرآن هیچ سوره‌ای را نمی توان یافت که سراسر آیاتش به این سبک باشد، جز سوره حمد که از آغاز تا انجام دعایی است. تمام ادعیه روایی چنین سبکی دارند که از آغاز تا پایان آنها خطاب به خداست؛ بر این اساس،‌ می توان سوره حمد را بسان دیگر ادعیه، متنی دعایی برشمرد.

از سبک دعایی می توان به «سبک دو ضلعی من، تویی صعودی» تعبیر کرد. در اینجا مراد از «من»، «بنده» و مقصود از «تو» «خدا» است.

 

۳. سبک حدیث قدسی: در سبک حدیث قدسی این گونه است که خدا خطاب به بنده سخن می گوید؛ نظیر: «عبدي! أطعني أجعلك مثلي، أنا حي لا يموت، أجعلك حيا لا تموت، أنا غني لا أفتقر، أجعلك غنيا لا تفتقر، أنا مهما أشاء يكون أجعلك مهما تشاء يكون؛ بنده ام! مرا فرمان ببر تا تو را مثل خودم کنم، من زنده‌ام و نمی میرم، تو را هم زنده‌ای می کنم که نمی میرد. من دارایم و نادار نمی شوم، تو را هم دارایی می کنم که نادر نمی شود. من هر زمانی که بخواهم هست کنم، هست می شود، تو را هم چنان می کنم که هرگاه بخواهی هست، شود، هست می شود» (سعادت پرور، سر الإسراء فی حدیث المعراج، ج۱، ص۵۹).

از این سبک می توان به سبک «من، تویی نزولی» تعبیر کرد. در اینجا مراد از «من» خدا و مقصود از «تو» بنده است. چنین سبکی در لا به لای سوره‌های قرآن، در حد بخشی از آیه یا یک یا چند آیه به چشم می خورد؛ مثل: «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنِّي فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لي‏ وَ لْيُؤْمِنُوا بي‏ لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (بقره، ۱۸۶)؛ و هر گاه بندگان من، از تو در باره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاى دعاكننده را- به هنگامى كه مرا بخواند- اجابت مى‏كنم، پس [آنان‏] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند».

چنان که ملاحظه می گردد، این قسمت هایی از قرآن که سبک «من، تویی نزولی» دارد، سخن مستقیم خدا نیست؛ بلکه نقل قول از خداست. عبارت «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنِّي» (و هر گاه بندگان من، از تو در باره من بپرسند) گواه این ادعاست.

 

۳. ۱. ۱. نقد شاهد آیات سوره زمر

همان سوره زمر که نظریه پرداز بخشی از آن آورده است،‌ اگر چند آیه قبلش ملاحظه شود، به وضوح آشکار می شود که پیامبر مخاطب است و این جبرئیل است که پیام‌های الهی را به او القاء می کند:

قُلْ أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونّي أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجاهِلُونَ * وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ * بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرينَ (زمر، ۶۴-۶۶)؛ بگو: «اى نادانان، آيا مرا وادار مى‏كنيد كه جز خدا را بپرستم؟» و قطعاً به تو و به كسانى كه پيش از تو بودند وحى شده است: «اگر شرك ورزى حتماً كردارت تباه و مسلّماً از زيانكاران خواهى شد»؛ بلكه خدا را بپرست و از سپاسگزاران باش.

این آیات به آیات استشهادی نظریه پرداز اتصال لفظی دارد و در آن ضمیر مستتر «أنت» در افعال «قل»، «لَتَكُونَنَّ»، «فَاعْبُدْ وَ كُنْ» و ضمیر بارز «ک» در کلمات «إِلَيْكَ»، «قَبْلِكَ»،‌ «لَئِنْ أَشْرَكْتَ»، «عَمَلُكَ» همگی خطاب به پیامبر(ص) است؛ لذا باید گفت: این جبرئیل است که خطاب به پیامبر سخن می گوید و این پیامبر نیست که مشاهدات خودش را بازگو می کند. هرگز معنا ندارد که خود پیامبر(ص) خودش را مخاطب ساخته باشد و آیات قرآن خطاب به خودش خوانده باشد. هیچ قرینه‌ای هم در سیاق این آیات وجود ندارد که نشان بدهد، گوینده آیات قرآن خود پیامبر(ص) است؛ بلکه به عکس، قرائن فراوانی هست که نشان می دهد، گوینده این آیات قرآن، شخص دیگری غیر از پیامبر(ص) یعنی جبرئیل است.

 

۳. ۱. ۲. نقد شاهد آیات سوره مائده

بخشی از سوره مائده که راجع به حضرت عیسی است و نظریه پرداز آن را مؤید نظر خود تلقی کرده، نیز مقول قول جبرئیل است. آیه‌ای قبل از آن چنین است:

قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبيثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي اْلأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (مائده، ۱۰۰)؛‌ بگو: «پليد و پاك يكسان نيستند، هر چند كثرت پليد [ها] تو را به شگفت آوَرَد. پس اى خردمندان، از خدا پروا كنيد، باشد كه رستگار شويد».

در این آیه که متصل به آیات استشهادی نظریه پرداز است، ضمیر مستتر «أنت» در «قل» و ضمیر بارز «ک» در «أَعْجَبَكَ» به وضوح نشان می دهد که مخاطب این آیات شخص پیامبر(ص) است و لذا خود او نمی تواند قائل و روایتگر این آیات باشد؛ بلکه باید شخصی خطاب به او چنین مضامین و مشاهدی را روایت کرده باشد.

 

۳. ۱. ۳. نقد شاهد آیات سوره واقعه

از دیگر آیاتی که نظریه پرداز مؤید نظر خود دانسته،‌ آیاتی از سوره واقعه است که طی آن مشاهدی از قیامت توصیف شده است. منتها در این آیات هیچ قرینه‌ای وجود ندارد که پیامبر در حال بازگو کردن مشهودات خود است؛ به علاوه در سیاق خود آیات قرائنی هست که نشان می دهد، این جبرئیل است که این مشاهد را برای پیامبر حکایت می کند؛ چنان که در ادامه آمده است:

قُلْ إِنَّ اْلأَوَّلينَ وَ الْآخِرينَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلى ميقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ * ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ * لآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ * فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ * فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَميمِ * فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهيمِ * هذا نُزُلُهُمْ يَوْمَ الدِّينِ (واقعه، ۴۹-۵۶)؛ بگو: «در حقيقت، اوّلين و آخرين، قطعاً همه در موعد روزى معلوم گردآورده شوند.» آن گاه شما اى گمراهان دروغپرداز، قطعاً از درختى كه از زقّوم است خواهيد خورد و از آن شكمهايتان را خواهيد آكند و روى آن از آب جوش مى‏نوشيد [مانند] نوشيدن اشتران تشنه. اين است پذيرايى آنان در روز جزا.

بی تردید ضمیر مستتر «أنت» در «قل» در آیه ۴۹ این سوره خطاب به پیامبر(ص) است و بنابراین پیامبر مخاطب این آیات است.

 

۳. ۲. توجیه نظریه پرداز در زمینه شواهد معارض

در قرآن آیات بسیاری هست که قرآن را کلام خدا و نازله از سوی او می شمارد یا آیاتی هست که پیامبر(ص) را مخاطب ساخته است. این آیات نشان می دهد که قرآن نمی تواند سخن شخص پیامبر(ص) باشد؛ اما گویا نظریه پرداز در صدد توجیه آنهاست که اینک بررسی می شود.

 

۳. ۲. ۱. توجیه انتساب قرآن به خدا

یکی از سئوالاتی که در زمینه نظریه رؤیاهای رسولانه مطرح است،‌ این است که اگر ما قرآن را رؤیاهای پیامبر(ص) بدانیم، این که طی آیات بسیاری، قرآن به خدا یا جبرئیل نسبت داده شده است، چه توجیهی می پذیرد؟

ظاهراً توجیه نظریه پرداز محترم این است که به طور طبیعی، وقتی گفته شود، گوینده قرآن شخص پیامبر است، اسناد قرآن به خدا هم این گونه توجیه می شود که پیامبر(ص) چنان خدایی شده است که میان سخن خود و خدا فرقی قائل نبود و کوس انا الحق سر می داد؛ لذا سخن خود را سخن خدا می خواند و در حالی که خود سخن می گفت، اما اظهار می کرد، خدا سخن می گوید.

 

اما این سخن مردود است؛ زیرا:

اولاً، در هیچ موردی پیامبر برای خود هیچ نقشی جز دریافت کننده وحی و ابلاغ کننده آن قائل نبود؛ چنان که آمده است:

أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لي‏ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِما تُفيضُونَ فيهِ كَفى‏ بِهِ شَهيداً بَيْني‏ وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ *‌ قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أَدْري ما يُفْعَلُ بي‏ وَ لا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى‏ إِلَيَّ وَ ما أَنَا إِلاَّ نَذيرٌ مُبينٌ * قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كانَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ كَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ عَلى‏ مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ (احقاف، ۸-۱۰)؛ يا مى‏گويند: «اين [كتاب‏] را بربافته است.» بگو: «اگر آن را بربافته باشم در برابر خدا اختيار چيزى براى من نداريد. او آگاه‏تر است به آنچه [با طعنه‏] در آن فرومى‏رويد. گواه بودن او ميان من و شما بس است، و اوست آمرزنده مهربان.» بگو: «من از [ميان‏] پيامبران، نو درآمدى نبودم و نمى‏دانم با من و با شما چه معامله‏اى خواهد شد. جز آنچه را كه به من وحى مى‏شود، پيروى نمى‏كنم و من جز هشداردهنده‏اى آشكار [بيش‏] نيستم.» بگو: «به من خبر دهيد، اگر اين [قرآن‏] از نزد خدا باشد و شما بدان كافر شده باشيد و شاهدى از فرزندان اسرائيل به مشابهت آن [با تورات‏] گواهى داده و ايمان آورده باشد، و شما تكبّر نموده باشيد [آيا باز هم شما ستمكار نيستيد؟] البتّه خدا قوم ستمگر را هدايت نمى‏كند».

 

ثانیاً، در هیچ موردی مشاهده نشده است که پیامبر(ص) بگوید، قرآن مال من است؛ به عکس مواردی مثل بچه و همسر و خانه که می فرموده است، مال من است. نسائی، اهل بیتی، بنتی و مانند آنها. در آیات قرآن، آنگاه که خطاب به همسران پیامبر(ص) سخن گفته می شود، هرگز خطاب «یا نسائی» به چشم نمی خورد تا از رهگذر آن دانسته شود، قائل آنها شخص پیامبر(ص) است؛ بلکه خطاب «نِساءَ النَّبِيِّ» به چشم می خورد که نشان می دهد، آیات خطاب به پیامبر(ص) است؛ چنان که آمده است:

يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيراً * وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَريماً * يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذي في‏ قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (احزاب، ۳۰-۳۲)؛ اى همسران پيامبر، هر كس از شما مبادرت به كار زشتِ آشكارى كند، عذابش دو چندان خواهد بود و اين بر خدا همواره آسان است، و هر كس از شما خدا و فرستاده‏اش را فرمان بَرَد و كار شايسته كند، پاداشش را دو چندان مى‏دهيم و برايش روزىِ نيكو فراهم خواهيم ساخت. اى همسران پيامبر، شما مانند هيچ يك از زنان [ديگر] نيستيد، اگر سَرِ پروا داريد پس به ناز سخن مگوييد تا آنكه در دلش بيمارى است طمع ورزد و گفتارى شايسته گوييد.

 

ثالثاً، اگر پیامبر(ص) در حال وحی به چنان حالتی می رسید که میان خود و خدایش فرقی نمی دید و سخن خود را بر دهان خدا می نهاد، ایجاب می کرد، وقتی از حال وحی بیرون می آمد و در حال وحی نبود، لااقل یکبار به آن تصریح می کرد و به صراحت می فرمود، این سخنان من است و سبب این که به خدا نسبت داده شده، این است که حالت وحی با حالت عادی فرق می کند؛ اما ما هرگز هیچ حدیثی از آن حضرت سراغ نداریم که حاکی از چنین چیزی باشد.

 

رابعاً، اگر آنچه در قرآن در زمینه مشاهد غیبی و اخروی یا قصص گذشته آمده، عبارت از مشاهدی است که خود پیامبر(ص) مشاهده کرده است، باید به آن تصریح می کرد؛‌ چنان که در نظایر آن چنین است. برای نمونه از ابن عباس نقل است که گفت: ما میان مکه و مدینه همراه رسول خدا(ص) به دره‌ای گذر کردیم. آن حضرت فرمود: این دره چیست؟ پاسخ دادند: دره ازرق است. فرمود: «كأني أنظر إلى موسى(ع) وهو هابط من الثنية وله جؤار إلى الله عز وجل بالتلبية؛ من گویا به موسی می نگرم که از این دره فرود می آید و بانگ لبیک بر می آورد». سپس ابن عباس افزود: روان شدیم تا به دره‌ای رسیدیم. فرمود: این چه دره‌ای است؟ پاسخ دادند: دره هرشاء (دره‌ای میان مکه و مدینه). فرمود: «كأني أنظر إلى يونس بن متى على ناقة حمراء جعدة عليه جبة من صوف خطام ناقته خلبة وهو يلبى؛ گویا به یونس بن متی می نگرم که بر شتری سرخ موی فرفری سوار است و جبه‌ای پشمی بر روی آن است و افسار شترش لیف خرما بود و لبیک می گفت» (مسند احمد، ج۱، ص۲۱۵-۲۱۶).

اما درباره این که پیامبر(ص) بدون هیچ قرینه‌ای می گوید، خدا یا جبرئیل به من گفت، چطور بگوییم، نه خدا و نه جبرئیلی در کار نیست. سخن خود پیامبر(ص) است؛ اما چون فانی در خدا شده، به خدا یا جبرئیل نسبت می دهد؟

 

خامساً،‌ چنين سبکي از گفتار در سیره نبوی سابقه نداشته است که پیامبر(ص) سخن خودش را بدون هيچ قرينه اي به خدا يا جبرئيل نسبت دهد؛ بلکه به عکس در سیره پیامبر(ص) موارد بسیاری مشاهده می شود که اگر سخن خودش است، تصریح می کند که سخن خودم است و هیچگاه سخن خودش را به خدا یا جبرئیل نسبت نمی داده است. در مواردی که میان صحابه و پیامبر(ص) اختلاف نظر به هم می رسیده، صحابه می پرسیدند که آیا این وحی است یا سخن خود شماست. اگر سخن وحی بود، تسلیم بودند؛ اما اگر سخن خود پیامبر(ص) بود، مجالی برای اظهار نظر خود می یافتند و امکان تغییر آن وجود داشت؛ چنان که درباه جنگ خندق آورده اند:

وقتی رسول خدا(ص) سختی کار را مشاهده کرد، به نزد عيينة بن حصن فزاري و حارث بن عوف مري پیک فرستاد که با آنان پیمان صلح ببندند، مبنی بر این که یک سوم میوه‌های مدینه را به آنان بدهند تا آنان به همراه سپاهشان برگردند و آنان به این راضی شدند؛ اما وقتی خواستند پیمان صلح را بنویسند، آن حضرت پی سعد بن معاذ و سعد بن عباده فرستاد و آنان را برای مشورت خواست. آنان گفتند: «يا رسول الله إن كان أمرا من السماء فامض له و إن كان أمرا لم تؤمر به و لك فيه هوى فسمع و طاعة و إن كان إنما هو الرأي فما لهم عندنا إلا السيف؛‌ای رسول خدا اگر این (صلح) فرمانی از آسمان است، انجام ده؛‌اما اگر به آن فرمان داده نشده‌ای و نظر خودت است و خودت می خواهی، می شنویم و اطاعت می کنیم و اگر این فکر یک نظر است، آنان نزد ما جز شمشیر ندارند». رسول خدا(ص) فرمود:‌ «لو أمرني الله ما شاورتكما الله؛ اگر خدا مرا به آن فرمان داده بود، با شما مشورت نمی کردم». (السيرة الحلبية، ج۲، ص۶۳۹)

 

۳. ۲. ۲. توجیه خطابان قرآن به پیامبر(ص)

سئوال دیگری که درباره نظریه رؤیاهای رسولانه مطرح است، این است که اگر قرآن منشأ بیرونی ندارد، خطاباتی که در قرآن به پیامبر شده، چه توجیهی می پذیرد؟ آیا باید ظاهر این آیاتی را که خطاب به پیامبر است گرفت یا آنها را به معانی رازآلودی تأویل کرد؟ اگر ظاهر این آیات اخذ شود، ‌حاکی از این است که قرآن سخن پیامبر(ص) نیست؛ چون خطاب به او ایراد شده است.

منتها ظاهر سخن نظریه پرداز محترم این است که باید این آیات را تأویل برد و از قبیل سعدیا و حافظا دانست که خود به خود خطاب کرده است. بر این اساس آن کسی که می گوید، «یا ایها الرسول» یا «قل»، این خود پیامبر است که به خود خطاب می کند؛ اما چنین قیاسی مردود است؛ زیرا در اشعار رسم عمومی شاعران چنین است که در بیت آخر با ذکر تخلص خود، خطاب به خود سخن می گویند؛ هیچ کس در شعر تردیدی نمی کند که خود شاعر خطاب به خود چنین گفته است. او تخلص خودش را ذکر کرده و این صراحت تمام در خود او دارد؛ اما طبق کدام رسم و به استناد کدام قرینه وقتی که به پیامبر خطاب «یا ایها الرسول» یا «قل» می شود، بتوان فهمید که خود پیامبر، خودش را مخاطب ساخته است؟

 

۴. نقد شواهد در زمینه آیات غیبی

نظریه پرداز محترم مشاهد غیبی مذکور در قرآن را از قبیل صور رؤیایی رمزی که نیازمند تعبیر است، بر می شمارد و برای تأیید آن شواهدی از قرآن می آورد؛ اما این نظر و شواهد آن اشکالاتی دارد که اینک بررسی می شود.

 

۴. ۱. نقد شاهد صدای خدا

از جمله شواهدی که نظریه پرداز در تأیید رؤیایی بودن مشاهد قرآنی آورده، آیاتی است که حاکی از شنیدن صدای خدا از سوی موسی(ع) در ورای درخت است که گفت: «إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ (قصص، ۳۰)؛ من خدا مالک جهانیانم» (قصص،۳۰). او نوشته است: «مگر موسی که در آن بیابان سرد پرهراس از درخت سوزان خطاب «انّی اناالله» شنید، تنها خود نشنید؟ و مگر اگر دیگرانی با او بودند، توانایی شرکت در آن تجربه و شنیدن آن خطاب را داشتند؟»

 

اما این استشهاد اشکالاتی دارد:

اولاً، این شاهد در زمینه یک حقیقت غیبی یعنی خداست. درباره حقایق غیبی می توان گفت، درک آنها برای بشر در گرو آن است که نزد خیال او متمثل شود؛ اما همه بیانات قرآن‌ در زمینه حقایق غیبی نیست که درک آنها نیازمند تمثل باشد. بسیاری از آیات قرآن مربوط به همین دنیای مادی است که خود آنها قابل مشاهده و درک مستقیم بشر است.

ثانیاً، در سیاق این آیه نه تنها هیچ قرینه‌ای وجود ندارد که دلالت داشته باشد،‌ در مقام توصیف رؤیاهای پیامبر(ص) است؛ بلکه به عکس، تصریح شده که آن، خطاب به او بیان گردیده؛ چنان که در آغاز سوره مربوط آمده است: « تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبينِ * نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى‏ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (قصص، ۲-۳)؛‌ اين است آيات كتاب روشنگر. بر تو از گزارش [حال‏] موسى و فرعون می خوانیم، براى [آگاهى‏] مردمى كه ايمان مى‏آورند».

بر این اساس، به استناد این آیه، هرگز نمی توان گفت که صدای خدا برای پیامبر اسلام(ص) متمثل شده است؛ بلکه باید گفت: صدای خدا برای حضرت موسی(ع) متمثل گردیده و آنچه در قرآن آمده، حکایت آن تمثل است؛ نه خود تمثل.

ثالثاً، این تمثل به صورت مطابقی است؛ نه رمزی؛ زیرا تعبیری جز همان که برای حضرت موسی(ع) رخ داده است، ندارد و بسان صور رؤیاهای رمزی مثل رؤیاهای مذکور در سوره یوسف که نیاز به تعبیر دارد، نیست.

 

۴. ۲. نقد شاهد عرش خدا

از شواهد دیگری که نظریه پرداز در تأیید رؤیایی بودن آیات قرآن یاد کرده، تعابیری مثل نشستن خدا بر تخت و بودن تخت خدا بر آب و یا حمل تخت خدا به توسط هشت فرشته است؛ اما به نظر می رسد، اینها تعابیری مجازی اند که در میان عرب عصر پیامبر(ص) استعمال داشته و از معنای روشنی هم برخوردار بوده است. اینک هر کدام جداگانه بررسی می شود.

الف. تعبیر جلوس خدا بر عرش: نظریه پرداز ادعا کرده که تعبیر جلوس خدا بر عرش از رؤیای پیامبر(ص)‌ است و بسان رؤیای حضرت یوسف رمزآلود است و نیاز به تعبیر دارد. او نوشته است: «نشستن خدا بر تخت و آمدنش در صفوفی از ملائکه، پرشدن آسمان و زمین از نور خداوند، نزول ملائکه در شب قدر و باغ‌های پر از موز و انار و انگور در قیامت و... این‌ها عین رویاها و مکاشفات اوست، روایتگرش خود اوست و روایتش هم بر سبیل مجاز و نماد نیست؛ امّا فهمش البته محتاج خوابگزاری است».

 

اما این سخن مردود است؛ زیرا:

اولاً، تعبیر جلوس بر عرش در زمینه به حکومت و سلطنت رسیدن پادشاهان به کار می رفته و لذا وقتی درباره پادشاهی می گفتند:‌ «استوی علی العرش» (بر تخت نشست)، مراد این بوده است که او به سلطنت رسید؛ چنان که در زبان فارسی هم عبارت «شاه به تخت نشست» به همین معنا به کار می رود و مراد از آن به سلطنت رسیدن شاه است؛‌ نه این که لزوماً شاه تختی دارد و بر روی آن نشسته است؛ بنابراین واضح بوده که در آن هرگز معنای حقیقی اراده نشده؛ بلکه معنای مجازی اراده شده است؛ چنان که در شعر ذیل چنین است:

وفاز إبراهيم بالإمامة * ومنه نال هذه الكرامة

به نجى من كل كيد وبلا * يوسف واستوى على العرش العلا

(محمد حسن اصفهانی، الانوار القدسیة، ص۲۲)

با همین سابقه کاربرد بوده که در قرآن چنین تعبیری درباره خداوند به کار رفته است. در قرآن آمده است که خدا بعد از آن که آسمان‌ها و زمین یعنی جهان را خلق کرد، بر تخت نشست؛‌ یعنی جهان را به زیر فرمان خود درآورد؛ لذا این نوع از آیات را نباید بر صور رؤیایی حمل کرد؛ بلکه باید بر مجاز حمل نمود و مجاز هم ابلغ از حقیقت است؛ بر این اساس، رمزآلود خواندن این عبارت نمی تواند درست باشد.

ثانیاً، ملاحظه سیاق آیاتی که چنین تعبیری در آنها به کار رفته است، به روشنی نشان می دهد که مراد از آن، تحت امر و تدبیر درآوردن جهان هستی است؛‌ چنان که آمده است: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفيعٍ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَكَّرُون‏ (یونس، ۳)؛ مالک شما آن خدايى است كه آسمان‌ها و زمين را در شش هنگام آفريد. سپس بر عرش استيلا يافت. كار [آفرينش‏] را تدبير مى‏كند. شفاعتگرى جز پس از اذن او نيست. اين است خدا، پروردگار شما، پس او را بپرستيد. آيا پند نمى‏گيريد؟»

همان طور که ملاحظه می شود، در ذیل تعبیر مورد بحث عبارت «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ» (کار را تدبیر می کند) آمده است که حاکی از تحت امر و فرمان ساختن هستی است؛ نه نشستن بر تخت. در سیاق آیه نیز هیچ قرینه‌ای که بر جسمانی بودن خدا و نشستن او بر تخت باشد، به چشم نمی خورد.

به علاوه، با استناد به آن، به مخاطبان قرآن، امر شده است، «این خدایی را که مالک شماست، عبادت کنید» (ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ). به واقع، امر به عبادت بر این گزاره مترتب شده که چون خدا سلطان هستی است. در اینجا به واقع یک استدلالی صورت گرفته که عبارت «خدا بر تخت نشست»، مقدمه آن است و از آن نتیجه گرفته شده است که پس باید او را عبادت کرد. حال سئوال این است که چگونه، معنای این مقدمه برای مخاطبان قرآن نامفهوم و رمزآلود بوده است؟ مگر می توان از مقدمه مجهول و رمزآلود، نتیجه گرفت؟ مگر جز این است که در استدلال از معلوم به مجهول سیر می شود و لزوماً باید مقدمه معلوم باشد، تا استدلال نتیجه بخش بگردد؟

 

ب. تعبیر تخت خدا بر آب بودن: نظریه پرداز تعبیر تخت خدا بر آب بودن را رؤیای پیامبر(ص) دانست است. او نوشته است: « وقتی قرآن می‌گوید: تخت خدا بر آب است، حکایت از رؤیای محمّد(ص) می‌کند که تخت خدا را حقیقتاً بر آب دیده است، نه تخت کنایه از چیزی دیگر است و نه آب، و آن آیه هم خبری نیست که به وی داده‌اند تا با ما در میان بگذارد، و ما با ملاحظۀ قرائن لفظی و لبّی، رازش را بگشاییم».

در این سخن تأملاتی وجود دارد:

اولاً، عبارت «وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ» در قرآن در معرفی خداوند به کار رفته است. سیاق آیه گواه این نکته است. آیه مربوط چنین است: «وَ هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا (هود، ۷)؛ و اوست كسى كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد؛ در حالی که عرش او بر آب بود، تا شما را بيازمايد كه كدام‏يك نيكوكارتريد».

نظر به این که عبارت مذکور در سیاقی جمله‌ای آمده که در مقام تعریف خداوند است، لازم است، معنای این عبارت برای عرب حجاز که مخاطبان قرآن بوده اند، روشن بوده باشد؛ چون باید مُعَرِّف اعرف از مُعَرَّف باشد. بنابراین چیزی که مسلّم است،‌ این است که هرگز این تعبیر رازآلود و نیازمند تعبیر نبوده است.

ثانیاً، عبارت مذکور در جمله‌ای آمده که در حکم مقدمه استدلال بر مخاطبان قرآن است که پس‌ای مردم، شما کار نیک کنید. حال چگونه می تواند، مقدمه چنین استدلالی برای آنان، رازآلود و مجهول بوده باشد؟

ثالثاً، لفظ «الماء» در تعبیر مذکور معرفه است و بنابراین هرگز به معنای چیزی که قبل از خلقت جهان بوده و برای عرب حجاز ناشناخته بوده، نمی تواند دلالت داشته باشد. ذهن عرب هم با شنیدن «الماء» به همین آب معهود دلالت می شد. این آب معهود نیز قبل از خلقت آسمان و زمین نبوده؛ چنان آمده است: «اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً (ابراهیم، ۳۲)؛ خداست كه آسمانها و زمين را آفريد، و از آسمان آبى فرستاد».

رابعاً، در هیچ آیه‌ای از آیات قرآن هرگز سخن از این نیست که قبل از خلقت آسمان‌ها و زمین چیزی خلق شده باشد؛ بنابراین بر اساس آیات قرآن، اولین خلقت خداوند همین آسمان‌ها و زمین است و نه آب و چیز دیگر.

خامساً، پیش از این آمد که عبارت «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏» (طه،‌۵) معنای مجازی دارد و شباهت عبارت «وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ» به آن، خود قرینه‌ای است بر این که این تعبیر نیز دارای معنایی مجازی است.

در سیاق آیه مربوط گفته شده است، خدا در حالی که تختش بر آب بود، آسمان‌ها و زمین را خلق کرد؛ بنابراین معنای این تعبیر این است که خدا آسمان‌ها و زمین را در حالی خلق کرد که هیچ چیزی قبل از آن خلق نکرده بود.

آسمان‌ها و زمین هم «مُلک» خدا خوانده شده؛‌ چنان که آمده است: «أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصيرٍ (بقره، ۱۰۷)؛ مگر ندانستى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آنِ خداست و شما جز خدا سرور و ياورى نداريد؟»

به این ترتیب، معنای آیه مورد بحث این است که خدا آسمان‌ها و زمین و به عبارت دیگر جهان را در حالی خلق کرد که هیچ ملکی نداشت.

سادساً، پنهان نیست که مخاطبان قرآن، اگر می خواستند، خالقیت خدا را درک کنند، با جز چنین تعبیری که «این جهان نبوده و خدا آن را خلق کرده است»، نمی توانستند درک کنند. بنابراین،‌ چنین بیانی متناسب با سطح فهم عرب عصر پیامبر(ص) در قرآن آمده و هیچ رازآلودی در آن نیست و البته آن با بیان فلسفی فیاض مطلق بودن خدا و قدیم بودن جهان منافاتی ندارد. زبان قرآن زبان عرفی است و البته اگر این قرآنی بیان بخواهد به زبان فلسفی بازتولید شود، همان بیان فلسفی خواهد بود.

 

ج. تعبیر حمل تخت خدا با هشت فرشته: نظریه پرداز حمل عرش الهی با هشت فرشته را از قبیل صور رؤیایی رمزی برشمرده که نیازمند تعبیر است. او نوشته است: «وحی هرچه باشد، به شهادت تاریخ و به گواهی مأثورات دینی، فضایی متفاوت با فضای بیداری دارد و به زبان ویژۀ خویش از حقایق سخن می‌گوید و چون همۀ خواب‌های دیگر نیازمند تعبیر و خوابگزاران است».

او در ادامه افزوده است: «این عروض وحی چنان خصوصی و درونی و غافلگیرانه و رؤیاوش بود که همه چیزش با حوادث دنیای بیداری، از جمله زبانش فرق داشت، مگر تجربۀ دیدن تخت خداوند بر دوش هشت‌ فرشته در بیداری صورت گرفت که زبانش را زبان بیداری بدانیم؟ آن‌ها که هنوز باور نکرده‌اند که زبان وحی زبان بیداری نیست، کمی به این دقیقه بیندیشند که اگر پدیداری به نام وحی داریم که محصول حالتی ناهشیار ونامتعارف است، آن گاه باید باور کنیم که زبانش هم نامتعارف است، حتی اگر مشابه زبان ما باشد و این عین همان باوری است که ما در بارۀ همۀ خواب‌ها داریم و بی‌تکلّف و بی‌تأمل، به دنبال خوابگزاری می‌رویم».

اما این سخن مردود است. پنهان نماند که دو تعبیر قبلی درباره همین جهان مادی بود؛‌ اما این تعبیر «حمل عرش الهی به توسط هشت فرشته» به گواهی سیاق آیه مربوط درباره آخرت است؛ چنان که آمده است:

«وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ * وَ الْمَلَكُ عَلى‏ أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ * يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفى‏ مِنْكُمْ خافِيَةٌ (حاقه، ۱۶-۱۸)؛ و آسمان از هم بشكافد، و در آن روز است كه آن از هم گسسته باشد، و فرشتگان در اطراف [آسمان‏] اند، و عرش پروردگارت را آن روز، هشت [فرشته‏] بر سر خود بر مى‏دارند. در آن روز، شما [به پيشگاه خدا] عرضه مى‏شويد، [و] پوشيده‏اى از شما پوشيده نمى‏ماند».

چنان که از سیاق دانسته می شود، ظاهر این آیات حاکی از این است که فرشتگان تخت خدا را بسان تخت پادشاهی به دوش می کشند تا خدا را بسان پادشاهی را به محل حشر و اجتماع مردم بیاورند تا مردم به دیدار او برده شوند؛ چنان که در جای دیگر آمده است:

وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً * وَ عُرِضُوا عَلى‏ رَبِّكَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونا كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً (کهف، ۴۷-۴۸)؛ و روزى را كه كوه‏ها را به حركت درمى‏آوريم، و زمين را آشكار [و صاف‏] مى‏بينى، و آنان را گرد مى‏آوريم و هيچ يك را فرو گذار نمى‏كنيم، و ايشان به صف بر پروردگارت عرضه مى‏شوند [و به آنها مى‏فرمايد:] به راستى همان گونه كه نخستين بار شما را آفريديم [باز] به سوى ما آمديد، بلكه پنداشتيد هرگز براى شما موعدى مقرر قرار نخواهيم داد.

و در جای دیگر آمده است:

وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَميعاً ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلائِكَةِ أَ هؤُلاءِ إِيَّاكُمْ كانُوا يَعْبُدُونَ *‌ قالُوا سُبْحانَكَ أَنْتَ وَلِيُّنا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ كانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ (سبأ، ۴۰-۴۱)؛ و [ياد كن‏] روزى را كه همه آنان را محشور مى‏كند، آن گاه به فرشتگان مى‏فرمايد: «آيا اينها بودند كه شما را مى‏پرستيدند؟» مى‏گويند: «منزّهى تو، سرپرست ما تويى نه آنها! بلكه جنّيان را مى‏پرستيدند بيشترشان به آنها اعتقاد داشتند».

و در جای دیگر آمده است:

وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى‏ رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (انعام، ۵۱)؛‌ و به وسيله اين [قرآن‏] كسانى را كه بيم دارند كه به سوى پروردگارشان محشور شوند هشدار ده [چرا] كه غير او براى آنها يار و شفيعى نيست، باشد كه پروا كنند.

چنین مشهد و منظری هرگز برای مخاطبان قرآن بی‌سابقه نبوده است؛ زیرا آنان کمابیش نظایر آن را از گذشتگان شنیده یا در زمان خود مشاهده دیده بودند؛ چنان که درباره حشر و اجتماع مردم در برابر حضرت سلیمان آمده است:

وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ (نمل، ۱۷)؛‌ و براى سليمان سپاهيانش از جنّ و انس و پرندگان جمع‏آورى شدند و [براى رژه‏] دسته دسته گرديدند.

بنابراین باید گفت که مخاطبان قرآن به نظایر چنین مشهد و منظری را که درباره آخرت توصیف شده، در همین دنیا آشنا بودند و لذا می توانستند به مراد آیات پی ببرند.

منتها چنان که پیش تر آمد، درباره تعابیری که مربوط به آخرت و بهشت و جهنم است، دو احتمال وجود دارد:

یک احتمال، این که این تعابیر نیز از قبیل مجاز و تمثیل باشند و بنابراین معنای حقیقی آنها اراده نشده باشد. در این صورت، تعبیر مورد بحث به معنای ظهور عظمت خدا در قیامت دانسته می شود. در این تعبیر به واقع، خدا بسان پادشاهی دانسته شده است که به جهت عظمت او، به وقت ظاهر شدن در برابر مردم، تختش را هشت نفر بر دوش می کشند. به طور طبیعی، تخت پادشاهی هرچه بزرگ تر باشد، به دوش کشندگان آن هم متعددتر خواهند بود. به این ترتیب، هشت فرشته بودن حاملان عرش کنایه از ظهور عظمت سلطنت الهی در آخرت خواهد بود.

احتمال دوم، این که تعابیر مربوط به آخرت،‌ از قبیل صور رؤیایی باشد؛ البته نه صور رؤیایی رمزی که نیازمند تعبیر باشد؛ بلکه صور رؤیایی مطابقی که عین آنچه در آیات قرآن توصیف شده است، برای آخرتیان متثمل و مجسم گردد؛ چنان که برای پیامبر(ص) در معراج متمثل شد.

حتی اگر فرض بر این نهاده شود که خداوند و فرشتگان در قیامت، تمثل پیدا می کنند و به همین صورتی که در آیه قرآن توصیف شده، ممثل می گردند، باز بیان قرآن حاکی از ظهور عظمت خدا در قیامت است؛ بنابراین، رازآلود خواندن چنین آیاتی نمی تواند صحیح باشد.

 

۴. ۳. نقد شاهد تمثل جبرئیل

از شواهد دیگری که نظریه پرداز در تأیید رؤیایی بودن مشاهد قرآنی آورده، روایاتی است که حاکی از رؤیت پرنده گونه جبرئیل از سوی پیامبر اسلام(ص) است. او نوشته است: «مگر فرشتگان را در خیال نمی‌دید و از هیئت پرهیبت آن‌ها و بال‌های شش‌صد گانه‌شان خبر نمی‌داد؟»

و در ادامه افزوده است: «این عروض وحی چنان خصوصی و درونی و غافلگیرانه و رؤیاوش بود که همه چیزش با حوادث دنیای بیداری، از جمله زبانش فرق داشت».

 

اما این استشهاد اشکالاتی دارد:

اولاً، چنان که آمد، تمثل جبرئیل به صورت انسانی زیبا یا پرنده‌ای که ششصد بال دارد، هیچ رازآلودی ندارد. صورتی که در عالم خیال رؤیت شده، عبارت از صورت یک موجود غیبی است که برای انبیاء و غیر انبیاء پیام آوری می کرده است. هرگز نمی توان صورت مثالی جبرئیل را از قبیل صور رؤیایی رمزی که فهم مراد از آن، نیازمند تعبیر است، برشمرد.

ثانیاً، بیاناتی از قرآن که درباره حقایق غیبی باشد، بخشی از قرآن را تشکیل می دهد و بخش عظیمی از بیانات قرآن درباره حقایق مادی و دنیوی و معهود بشر است که خود بشر به طور مستقیم با آنها سر و کار دارد و آنها را می شناسد و لذا هرگز رازآلود نیستند.

ثالثاً، در چنین آیاتی که از حقایق غیبی سخن رفته است، هیچ قرینه‌ای وجود ندارد که آنها در مقام توصیف رؤیاهای پیامبر(ص) اند؛ بلکه در سیاق تمام این آیات، تصریح شده که این آیات خطاب به پیامبر(ص) بیان شده است. برای مثال، خطاب به او درباره تمثل جبرئیل بر حضرت مریم(ع) چنین آمده است:

وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا * فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا (مریم،‌ ۱۶-۱۷)؛ و در اين كتاب از مريم ياد كن، آن گاه كه از كسان خود، در مكانى شرقى به كنارى شتافت. و در برابر آنان پرده‏اى بر خود گرفت. پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به [شكل‏] بشرى خوش‏اندام بر او نمايان شد.

در اینجا عبارت،‌«وَ اذْكُرْ» (و یاد آر) خطاب به پیامبر(ص) است. این ظهور دارد که پیامبر(ص) مخاطب این آیات است؛ نه ناظر آنچه در این آیات از آنها خبر داده می شود.

 

۴. ۴. نقد شاهد حدیث نفس

نظریه پرداز سخن شیطان را – که کافر شو - در آیه «كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ» (حشر، ۱۶) حدیث نفس دانسته و این تعبیر قرآنی را که روح امین قرآن را بر قلب تو نازل کرد، بر آن قیاس کرده و گفته است: «جبرئیل هم همان محمّد(ص) بود که دررؤیای قدسی بر خود او چون فرشته ظاهر شد و به او همان را داد که خود از پیش داشت. محمد(ص) تعبیر جبرئیل بود. غفلت از زبان رؤیا و مغالطۀ خوابگزارانه، جمعی را بر آن داشته است تا روح‌الامین را، تعبیر ناکرده، واسطه‌ای بپندارند که قرآن را به قلب محمد می‌رساند» و بعد افزوده است: «اما توجه به سرشت رؤیا و زبان آن، آشکار می‌کند که اینجا دو کس در کار نیستند، بلکه یک کس است که از پیش خود به پیش خود می‌رود و با خود سخن می‌گوید، و گرنه جبرئیل را با عربی سخن گفتن چه کار؟»

 

اما چنین استدلالی معیوب است؛ زیرا:

اولاً،‌ در سیاق آیه هیچ قرینه‌ای وجود ندارد که حاکی از حدیث نفس باشد؛‌ بلکه به عکس، سیاق آن نشان می دهد، آیات مربوط در مقام تشبیه سخن منافقان مدینه به یک حافظه تاریخی است که نزد مخاطبان قرآن یعنی مردم مدینه معهود و آشنا بوده است. در سیاق آیه آمده است:

«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطيعُ فيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ (حشر، ۱۱-۱۲)؛ آیا منافقان را نديدى كه به برادران اهل كتاب خود- كه از در كفر درآمده بودند- مى‏گفتند: "اگر اخراج شديد، حتماً با شما بيرون خواهيم آمد، و بر ضد شما هرگز از كسى فرمان نخواهيم برد و اگر با شما جنگيدند، حتماً شما را يارى خواهيم كرد." و خدا گواهى مى‏دهد كه قطعاً آنان دروغگويانند. اگر [يهود] اخراج شوند، آنها با ايشان بيرون نخواهند رفت، و اگر عليه آنان جنگى درگيرد [منافقان،] آنها را يارى نخواهند كرد، و اگر ياريشان كنند حتماً [در جنگ‏] پشت خواهند كرد و [ديگر] يارى نيابند».

در مقام تشبیه دروغگویی منافقان مدینه به یهودیان است که در ادامه آمده است: «كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَري‏ءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمينَ» (حشر،‌۱۶)؛ چون حكايت شيطان كه به انسان گفت: "كافر شو" و چون [وى‏] كافر شد، گفت: "من از تو بيزارم، زيرا من از خدا، پروردگار جهانيان، مى‏ترسم".»

وقتی چیزی را به چیز دیگر تشبیه می کنند، حاکی از این است که آن چیز نزد مخاطبان، شناخته شده و مفهوم تر است. حدیث نفس که بسیار مبهم تر از اصل سخنی است که در آیات قبل به نقل از منافقان گفته شده است. بنابراین، باید در حافظه تاریخی مردم مدینه شخصی از جن یا انس باشد که به یک خداپرستی از راه خدعه گفته است، به خدا کافر شو، من کفر تو را بر عهده می گیرم؛ اما بعد از آن که کافر شده، خدعه‌اش آشکار شده باشد. به این ترتیب باید گفت: «ال» در هر دو کلمه «الشَّيْطانِ» «الْإِنْسانِ» عهد باشد و به دو شخص معهود و شناخته شده‌ای اشاره می کند.

در نقل آمده است که مراد از «شیطان» یک جنی بوده که به صورت عابدی درآمده و مراد از «انسان» راهبی به نام برصیصا بوده است که گناه را نزد او جلوه داده و از او خواسته است که به او سجده کند و بعد از او بیزاری جسته است (نک: طبرسی، مجمع البیان، ذیل آیه).

بنابراین حدیث نفس بودن وسوسه شیطان با استناد به این آیه ثابت نمی شود تا با استناد به آن گفته شود، پس این هم که آمده است، جبرئیل قرآن را بر قلب تو نازل کرد، حدیث نفس است.

ثانیاً، چطور وقتی صریح آیه قرآن تأکید می کند که جبرئیل یک حقیقت بیرونی است که وحی را به پیامبر(ص) القاء کرده، می توانیم، بر خلاف آن ادعا کنیم که چنین چیزی نیست و فقط یک حدیث نفس است. در قرآن تأکید شده که پیامبر(ص) در این که دریافته است، قرآن را یک موجود بیرونی به او القاء کرده، هرگز اشتباه نکرده؛‌ چنان که آمده است:

«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ * ذي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكينٍ * مُطاعٍ ثَمَّ أَمينٍ * وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ * وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبينِ * وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنينٍ * وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شَيْطانٍ رَجيمٍ * فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ (تکویر، ۱۹-۲۶)؛‌ [قرآن‏] سخن فرشته بزرگوارى است. نيرومند [كه‏] پيش خداوند عرش، بلندپايگاه است. در آنجا [هم‏] مُطاع [و هم‏] امين است و رفيق شما مجنون نيست و به راستی آن [فرشته وحى‏] را در کرانه روشن آسمان ديده و او در امر غيب بخيل نيست و [قرآن‏] سخن دیو رانده شده نيست. پس به كجا مى‏رويد؟»

نیز در جای دیگر آمده است:

«ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى‏ * وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ * عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى‏ *‌ ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى‏ * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏ * ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى * فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏ * فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ * ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏ * أَ فَتُمارُونَهُ عَلى‏ ما يَرى‏ (نجم، ۲-۱۲)؛‌ يار شما گمراه نشد و گم نگردید و از سر هوس سخن نمى‏گويد. اين [قرآن] به جز وحيى كه وحى مى‏شود، نيست. آن را شديد القوى (جبرئیل) به او فرا آموخت، نيرومندى كه در کرانه بالای آسمان ايستاد؛ سپس نزديك آمد و نزديكتر شد، تا [فاصله‏اش‏] به قدرِ [طول‏] دو [انتهاى‏] كمان يا نزديكتر شد. آن گاه به بنده‏ خدا آنچه را بايد وحى كند، وحى کرد. آنچه را دل [او] ديد انكار نكرد. آيا در آنچه ديده است، با او جدال مى‏كنيد؟»

در این آیات به صراحت آمده است که پیامبر(ص) در اولین بار وحی، صورتِ ممثلِ جبرئیل را در کرانه روشن آسمان که عبارت از همان مشرق باشد، به چشم خود دیده است که کم کم به او نزدیک شد و قرآن را به او وحی کرد. (نک: طبرسی، مجمع البیان، ذیل تکویر، آیه۲۳) حال چگونه می توان، بر خلاف نص قرآن قائل شد که چنین چیزی در کار نبوده و سخن گفتن جبرئیل چیزی جز سخن گفتن خود پیامبر(ص) نیست و چیزی جز حدیث نفس دانسته نمی شود؟

ثالثاً، این استدلال که چون خدا یا جبرئیل سخن نمی گویند، پس نباید قرآن سخن خدا یا جبرئیل باشد، صحیح نیست؛ زیرا هیچ اشکالی ندارد که خدا یا جبرئیل از طریق ایجاد اصوات و الفاظ عربی القای پیام کند. البته خدا یا جبرئیل عرب نیستند؛ اما مخاطب ایشان یعنی پیامبر(ص) و قومش که عرب اند؛ لذا باید برای فهماندن پیام الهی به آنان به عربی القای پیام کرد. وحی به هر پیامبری به زبان قوم همان پیامبر بوده؛‌ چنان که آمده است: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُم‏ (ابراهیم،‌ ۴)؛ و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم، تا [حقايق را] براى آنان بيان كند».

 

۴. ۵. طرد شیاطین با شهاب ها

نظریه پرداز طرد شیاطین با شهاب‌ها را از قبیل صور رؤیایی رمزی و نیازمند تعبیر برشمرده است. او نوشته است: «قول به رویای رسولانه، حجم عظیمی از تعبیرات مجازی را از قرآن می‌زداید و نیاز به تأویل را از میان برمی‌دارد و عبارات قرآن را بر معانی ظاهری‌شان باقی می‌گذارد. بنگرید که مفسّر دانای تفسیر المیزان چه تکلّفی می‌ورزد تا معنای معقول و «علم»پسندی از آیاتی به دست دهد که می‌گویند شهاب‌های آسمانی دیوان را می‌رانند. وی از طرفی شهاب را به معنای فیزیکی و متعارف آن می‌گیرد و از سویی، با توسّل به مقبولات متافیزیکی خویش، شیاطین را غیرمادّی می‌شمارد، و آن‌گاه در این تنگنا می‌افتد که شهاب طبیعی چگونه شیطان ماوراء طبیعی را می‌سوزاند، و نهایتاً بدین رأی نامطمئن (برخلاف عموم مفسّران پیشین) متمایل می‌شود که شهاب‌ها هم باید کنایه از حجاب‌های غیرمادّی‌ باشند و آن آیه لاجرم باید با توجه به دستاوردهای نوین علمی تأویل شود! صاحب المیزان اگر بدین نکته متفطّن بود که رمی شیاطین، رؤیایی است که پیامبر دیده است، آن‌گاه دست از آن تأویل متکلّفانه می‌کشید و به خوابگزاری وآنتروپولوژی می‌پرداخت و به دنبال کشف این معنا می‌رفت که اگر کسی (در تاریخ و جغرافیای حجاز و در دل فرهنگ آن دوران) در خواب ببیند که شهابی در تعقیب دیوی است، تعبیرش چیست؟ نه اینکه هم شهاب را و هم شیطان را به زبان بیداری بخواند و بفهمد و آن‌گاه در مخمصۀ تفسیریِ رهایی‌ناپذیری درافتد».

 

این سخنان اشکالاتی دارد:

اولاً، هرگز نمی توان گفت که طرد شیاطین با شهاب‌های آسمانی را صور رؤیایی شخص پیامبر(ص) است؛‌ زیرا هیچ قرینه‌ای که این معنا را تأیید کند، نه در سیاق آیات مربوط و نه در جای دیگر وجود ندارد.

ثانیاً، چنان نیست که این آیات، رمزی و نیازمند تعبیر باشند و عرب حجاز عصر پیامبر(ص) مراد این آیات را درنیافته باشند. اساساً این آیات در پاسخ اتهام مشرکان مکه مبنی بر این که قرآن را جنیان به پیامبر(ص) القاء می کند و نه فرشتگان، نازل شده و در مقام بیان این است که هرگز جنیان به وحی و اخبار آسمان دسترسی ندارند. چگونه ممکن است، پاسخ اتهام مشرکان به گونه‌ای باشد که آنان مراد آیات را درنیافته باشند؟

اینک به نمونه‌ای از آیات توجه شود. در سوره حجر که در مکه و خطاب به مشرکان مکه نازل شده، آمده است:

«وَ قالُوا يا أَيُّهَا الَّذي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ * لَوْ ما تَأْتينا بِالْمَلائِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقينَ * ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ ما كانُوا إِذاً مُنْظَرينَ * إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (حجر، ۶-۹)؛ و [مشرکان مکه] گفتند: "اى كسى كه قرآن بر تو نازل شده است، به راستی تو گرفتار دیو هستی. اگر راست مى‏گويى [که قرآن را فرشته‌ها بر تو نازل می کنند]، چرا فرشته‏ها را پيش ما نمى‏آورى؟" [به آنان بگو:] فرشتگان را جز به حق فرو نمى‏فرستيم، و در آن هنگام، ديگر مهلت نيابند. بى‏ترديد، ما اين قرآن را در حالی که آن را [از دسترسی دیوان] حفظ می کنیم، نازل كرده‏ايم».

نیز در ادامه آمده است:

«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرينَ * وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجيمٍ * إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبينٌ (حجر، ۱۶-۱۸)؛ و به راستی، ما در آسمان برجهايى قرار داديم و آن را براى تماشاگران آراستيم، و آن را از هر دیو رانده‏شده‏اى حفظ كرديم. مگر آن كس كه دزديده گوش فرا دهد كه شهابى روشن او را دنبال مى‏كند».

چنان که ملاحظه می شود، در این آیات آمده است که مشرکان مکه پیامبر(ص) را متهم کرده بودند که قرآن را بر تو فرشتگان نازل نمی کنند؛ بلکه ‌شیاطین نازل می کنند. اگر راست می گویی که فرشتگان نازل می کنند، آنها را به ما نشان بده. پیامبر(ص) هم از یک سو می گوید، اگر فرشتگان را دیدید، حجت بر شما تمام خواهد شد و پس از آن، اگر انکار کنید، عذاب الهی بر شما فرود می آید، و از سوی دیگر می گوید: چنان نیست که شیاطین بتوانند به آسمان بروند و به اخبار آسمان گوش فرا دهند و از رهگذر آن، قرآن را بر من نازل کنند؛ زیرا آسمان با شهاب حفظ می شوند و چنانچه شیطانی به آسمان نزدیک شود، با شهابی تعقیب می گردد.

به هر حال، نظر به این که موضوع طرد جنیان با شهاب‌ها مربوط به مغیبات است، نباید آن را بر معنای حقیقی حمل کرد؛ بلکه باید بر مجاز و تمثیل حمل کرد؛ یعنی گفت که گویا چنین است؛ نه این که واقعاً چنین باشد. در این آیات فرشتگان به منزله ساکنان آسمان و جنیان به مثابه مهاجمین به آنها و شهاب‌ها از قبیل تیرهایی برای راندان آنها دانسته شده است.

نظر به این که قرآن برای شخص پیامبر نازل نشده و لذا باید به زبانی نازل شود که قومش مراد آیات را بفهمند، نمی توان آنها را از قبیل صور رؤیایی رمزی و نیازمند تعبیر دانست؛ چرا که این آیات در پاسخ اتهام آنان نازل شده بود و باید به روشنی از رهگذر این آیات رفع اتهام شود. بر این اساس باید گفت:‌ مخاطبان قرآن که قوم آن حضرت بودند، به روشنی در می یافتند که مراد این آیات این است که شیاطین امکان دسترسی به وحی و اخبار آسمانی را ندارند و لذا این فرشتگان اند که وحی و اخبار آسمانی را در قالب آیات قرآن برای پیامبر می آوردند.

 

۴. ۶. نقد شاهد تسبیح موجودات

نظریه پرداز در تأیید رؤیایی بودن مشاهد قرآنی به شواهدی از آیات قرآن استشهاد کرده که در آنها سخن از تسبیح رعد و دیگر پدیده‌های طبیعی به معنای زمزمه و ذکر اذکار از سوی آنهاست.

او نوشته است: « به او خبر نداده‌اند که همه چیز تسبیح خدا می‌کند، بل او خود شاهد و شنوندۀ تسبیح آن‌ها بوده است».

نیز نوشته است: «از دل‌انگیزترین رویاهای محمّد(ص) آن بود که همه زمینیان و آسمانیان و سایه‌هاشان را شب و روز، طوعاً و کرهاً، سجده‌کنان در پیشگاه خداوند می‌دید. چه رویایی! چه مکاشفه‌ای! چه خیال لطیف و چه کلک خیال‌انگیزی! محمّد(ص)، شهاب‌الدین‌یحیی سهروردی نبود تا بیدار و هشیار بنشیند و تأمل و تذوّق ورزد و قصۀ صفیر سیمرغ و عقل سرخ و لغت موران خلق کند و در هر کدام ده‌ها نماد و رمز مطابق فلسفه و جهان‌بینی خود بنشاند، و آیندگان را به گشودن غموض و رموزشان دعوت کند. او پیامبر بود. حقایق، خود را بر او به زبان ویژۀ رویا عرضه می‌کردند و او حکایت آن‌ها را با ما "بیداران" باز می‌گفت. "زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است". می‌بینم که به دیدگاه آن عزیز عرش‌نشین، جلال‌الدین‌محمّد بلخی، بسیار نزدیک شده‌ام که بر اعتزالیان خرده می‌گیرد که چرا تسبیح کردن اشیاء را چنین تأویل می‌کنند که: مراد از آیۀ "وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُم" آن است که اشیاء چنان‌اند که دیدنشان ما را به تسبیح خدا وامی‌دارد... و آن‌گاه می‌افزاید که با ورود به عالم جان، می‌توان غلغل اجزای عالم را شنید و دل را از وسوسۀ تأویل‌ها رهایی بخشید... یعنی در عالم جان و در رویای پیامبرانه، همۀ اشیا به درستی و به روشنی، تسبیح‌گویان ظاهر می‌شوند و به زبان فصیح ستایش و سپاس حق می‌گویند و در این تجربه، عارفان و پیامبران شریک‌الاذواق‌اند... چنین است که قول به رویای رسولانه، حجم عظیمی از تعبیرات مجازی را از قرآن می‌زداید و نیاز به تأویل را از میان برمی‌دارد و عبارات قرآن را بر معانی ظاهری‌شان باقی می‌گذارد».

 

اما این استشهاد ایراداتی دارد؛‌ زیرا:

اولاً، صحت استشهاد نظریه پرداز در گرو آن است که تسبیح در آیه مورد بحث به معنای حقیقی‌اش یعنی ذکر اذکار به کار رفته باشد؛ اما اگر فرض براین باشد که تسبیح در آن آیه به معنای مجازی‌اش یعنی یعنی تسلیم و مطیع بودن به کار رفته است، استشهاد نامبرده به آیه در تأیید نظریه خود بی‌اعتبار خواهد بود.

گفتنی است که در سیاق آیه مربوط، هیچ قرینه‌ای وجود ندارد که دلالت داشته باشد، تسبیح به معنای حقیقی‌اش به کار رفته است. سیاق آن آیه چنین است: «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خيفَتِه (رعد، ۱۱)؛ رعد، به حمد او، و فرشتگان [جملگى‏] از بيمش تسبيح مى‏گويند».

سپس در ادامه آمده است: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (رعد، ۱۵)؛ و هر كه در آسمانها و زمين است- خواه و ناخواه- با سايه‏هايشان، بامدادان و شامگاهان، براى خدا سجده مى‏كنند».

چنان که ملاحظه می شود، در ادامه به جای «تسبیح» از «سجده» به کار رفته که به معنای سر بر خاک ساییدن است و نه ذکر اذکار. نیز آمده است که سایه (ظلال) هم سجده می کند. این در حالی است که سایه چیزی نیست که بتواند سجده کند. در آیه دیگری درباره سجده و سایر موجودات شرح کافی آمده است:

«أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلى‏ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ * وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ * يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ (نحل، ۴۸-۵۰)؛‌ آيا به چيزهايى كه خدا آفريده است، ننگريسته‏اند كه [چگونه‏] سايه‏هايشان از راست و چپ مى‏گردد، و براى خدا در حال فروتنى سر بر خاك مى‏سايند؟ و آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است، براى خدا سجده مى‏كنند و تكبّر نمى‏ورزند. از پروردگارشان كه حاكم بر آنهاست مى‏ترسند و آنچه را مأمورند انجام مى‏دهند».

عبارت «وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ» (و آنچه را مأمورند انجام مى‏دهند) در سیاق این آیات به وضوح می فهماند که مراد از تسبیح و سجده موجودات، تحت امر و تدبیر الهی بودن آنهاست؛ بنابراین، تسبیح و سجده و مانند آنها وقتی درباره موجودات غیر انسانی به کار می رود، به معنای حقیقی آنها نیستند؛ بلکه به معنای مجازی آنها هستند.

جالب این است که طی عبارت «أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلى‏ ما خَلَقَ اللَّهُ» در آیه نخست به مخاطبان آیه که همان توده مردم بودند و هیچ صدایی به عنوان تسبیح موجودات نمی شنیدند، توصیه شده است، برای فهماندن سجده موجودات به گردش سایه آنها از راست و چپ بنگرند و به واقع از سجده آنها همین مراد شده است که حاکی از تحت فرمان بودن این موجودات است و نه ایجاد صدا به ذکر و تسبیح.

ثانیاً،‌ کاربرد مجاز در زبان عرفی رایج است و معنای مراد از آن برای مردم عادی قابل درک است؛ لذا معانی مجازی آیات هرگز برای آنان نامفهوم و رازآلود نبوده است. وقتی لفظی در زبان به معنایی به کار می رود که آن را نمی شناسند، باید گفت که نمی تواند آن به معنای حقیقی‌اش به کار رفته است. بی‌تردید مردم عادی هرگز زمزمه و ذکری از موجودات طبیعی نمی شنوند و لذا خود هیچ تصوری از آن ندارند که تسبیح را به این معنا به کار ببرند. تنها معنایی از تسبیح که مردم عادی آن را می فهمیدند و به کار می بردند، عبارت از همان اذکاری بوده است که خود به هنگام پرستش خدا یا بت‌ها بر زبان می راندند. به این ترتیب، وقتی در قرآن تسبیح برای غیر آدمیان به کار می رود، نباید به معنای حقیقی ذکر اذکار باشد؛ بلکه باید به معنای مجازی تسبیح یعنی اطاعت از امر و تدبیر الهی باشد.

ثالثاً، به فرض این که پذیرفته شود، تسبیح موجودات طبیعی در قرآن به معنای حقیقی زمزمه و ذکر آنها باشد، در آیات قرآن، هیچ قرینه‌ای وجود ندارد که دلالت داشته باشد، آنها مشاهدات رؤیایی پیامبر(ص) را حکایت می کنند. ادعای بدون دلیل و شاهد هم هیچ اعتبار علمی ندارد.

البته بی‌اشکال است که خود پیامبر(ص) تسبیح موجودات به معنای زمزمه آنها را درک کرده باشد؛ اما هرگز نمی توان آیات قرآن را حکایت شخص پیامبر(ص) از آن درک محسوب کرد؛ چرا که هیچ شاهدی بر این معنا وجود ندارد.

 

۴

محمّد(ص): راوی رویاهای رسولانه۲

محمّد(ص): راوی رویاهای رسولانه۲

مقراض تیز تناقض

عبدالکریم سروش

در این بخش به تناقض آلود بودن متن وهمچنین گسسته بودن رشته های علیت وزمان در آن اشارت می رود که آنها هم از نشانه های روایت رویایی متن اند.

محمّد(ص): راوی رؤیاهای رسولانه  (۳)

***

رؤیایی بودن روایتِ متن شواهدی در خود متن دارد. پریشان بودن یکی از آنهاست که در بخش دوم بدان اشارت رفت. در این بخش به تناقض آلود بودن متن وهمچنین گسسته بودن رشته های علیت وزمان در آن اشارت می رود که آنها هم از نشانه های روایت رویایی متن اند.

رؤیاها که فضایی فراختر از طبیعت دارند، تماشاگه رازها و میزبان حوادثی هستند که در بیداری یافت نمی‌شوند. گسستن رشته‌ی سببیّت و درآمیختن احوال و اوصاف متعارض و متضاد و بست وگشاد زمان و دست‌یافتن به آرمان‌های دست نیافتنی، و گسستن پیوسته‌ها و پیوستن گسسته‌ها، از رویدادهای آشنای حضرت خیال و عالم خواب­اند و همین است که آن‌ها را محتاج به تعبیر و تفسیر می‌کند.

گزارش عارفان از تجربه‌ها و رؤیاهای اشراقی و اَبَرآگاهانه، چنان پارادوکسیکال و متناقض‌نماست که تردیدی در این خصلت بارز و ویژه‌‌ی رؤیاهای عِلوی (و سِفلی) باقی نمی‌گذارد. و عجب نیست که آنان همواره از تنگنای زبان نالیده‌اند و خواستار زبانی دیگر شده‌اند که به خیال آنان خیانت نکند و توانای توصیف تجاربشان باشد. گله‌های جلال‌الدین بلخی از تنگنای قفس بیداری را بشنوید:

کـاشـکی هسـتی زبـانی داشـتی

تـا ز هســتان پـرده‌هـا برداشـتی

هـرچه گویی‌ای دم هستی از آن

پـرده‌ی دیگر بـر او بسـتی بـدان[۱]

نیـزه‌بـازی انـدریـن کوهای تنگ

نیـزه‌بـازان را هـمی آرد بـه تنگ[۲]

 

ای دریـغـا رهـزنـان بنشسته‌اند

صـد گـره زیـر زبـانم بسـته‌اند[۳]

 

 ابن‌سینا در داستان رمزی حیّ‌بن‌یقظان، حکایت دیدار با «پیری جوان» را می‌آورد که:

 

«...پیری از دور پدید آمد، زیبا و فرّه‌مند و سالخورده و روزگار دراز بر او برآمده و وی را تازگی بُرنایان بود که هیچ استخوان وی سست نشده بود و هیچ اندامش تباه نبود و بر وی از پیری هیچ نشانی نبود جز شُکوه پیران...».[۴]

و مولانا هم از «جانب بی‌جانبی» و «دانه‌ی بی‌دانگی» و «دوختن در عین گسیختن» و «ساکنِ روان» و «گویای بی‌زبان» و جاروب کردن دریا و غبار‌روبی از آن سخن می‌گوید که همه از جنس تصاویر و تصوّرات کژتاب و ناسازگار با خویشتن‌اند و در زهدان کلمات، چون جنینی فربه و ناآرام نشسته‌اند:

 

هر کـبوتر می‌پـرد در مذهبی

وین کـبوتر جـانب بی‌جانبی

ما نه مـرغان هـوا نـه خانـگی

دانــه‌ی مـا دانـه‌ی بی‌دانـگی

زان فراخ آمد چنین روزیّ ما

کـه دریدن شـد قـبادوزیّ ما[۵]

 

داد جاروبی به دستم آن نگار

گفت از دریا برانگیزان غبار[۶]

 

کی شـود این روانِ من سـاکن

این چنین ساکن و روان که منم

گـفـتـم انـدر زبان چـو درنامد

ایـنت گـویای بی‌زبان کـه منم[۷]

 

«برگ بی‌برگی» سنایی، و «غرقه به آب نیالوده» حافظ، و «وجود حاضرِ غایب» سعدی هم از این دست‌اند و هرچه سخن رمزی‌تر و شاعرانه‌تر و رؤیاآلودتر می‌شود، حجم و غلظت این مفاهیم سرکش و خردگریز افزون تر می‌شود تا جایی که می‌توان آن‌ها را چون سنجه‌ای برای سفرهای اَبَرهشیارانه‌ی مسافران عالم خیال به کار گرفت.

اما فرق است میان آن که هشیارانه و مقلّدانه از این پارادوکس‌های خیال‌انگیز بهره می‌جوید و آن که نامختار و ناهشیار، در تندباد تصاویر تناقض‌آمیز رؤیاهای مه‌آلود و رمزآلود می‌افتد و بویی می‌شنود که زبانش را حیران می‌کند:

 

بوی آن دلبر چو پـرّان می‌شود

آن زبان‌ها جمله حیران می‌شود

چـون نگـنجد در ترازوی خرد

پـس تـرازوی خـرد را می‌دَرَد[۸]

 

حیرانیِ زبان، نشانه‌ی حیرانی روان است و حیرانی روان، حاصل هجوم اُشتروار تجربه‌های کلان در مرغ‌خانه‌ی ذهن و ویرانی آن:

چون به خانه‌ی مـرغ اشـتر پا نهاد

خانه ویران گشت و سقفش اوفتاد[۹]

 

هرچه فیلسوفان تناقض‌گریزاند، عارفان با تناقض‌ها خوش‌اند، بل از آن گریزی ندارند، و هرچه تناقض نشانه‌ی خفّت و سخافت آرای فیلسوفانه است، در عوض، نشانه‌ی رفعت و صلابت و فراخیِ فرصتِ تجاربِ عارفانه است.

 

از کران تا به کران لشکر «عقل» است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است[۱۰]

چنین بود که در نوشته‌ی پیشین آوردم که تشریعات، نصیبه‌های نازل نبوت‌ ولازمه شؤون حکومت اند، چرا که زبانی راسته و آشکار و بی‌کژتابی و بی‌نماد دارند. هرچه زبان قرآن رؤیایی‌تر می‌شود، پیامبرانه‌تر هم می‌شود، تا آن‌جا که پارادوکس‌ها در آن پدیدار می‌شوند و خواننده را به پیچ‌وتاب می‌افکنند، و اگر «خامان ره نرفته» وجود این تناقضات را نشانه‌ی سستی و پستی قرآن گرفته‌اند،[۱۱] «آشنایان ره عشق» به زبان حال می‌گویند که «معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است» و حضور این حیرانی‌ها را در زبان قرآن، نشانه‌ی غنای رؤیاهای بلندِ رسولانه و گرانیِ گوهرهای تجارب محمّد(ص) می‌دانند که در صدفِ خُرد کلام نمی‌گنجند و بر عادات زبانی و ذهنی می‌شورند و دریچه‌های تازه‌ بر وسعت آفاق معنا می‌گشایند. جلال‌الدین بلخی که می‌گفت: «جز که حیرانی نباشد کار دین»[۱۲]، نظر به همین معنای رفیع داشت.[۱۳]

***

از آبِ آتش‌گرفته آغاز کنیم:

در تصاویر سوره‌ی مکّی تکویر، روز رستاخیز با حوادثی چون کسوف خورشید و پراکندگی ستارگان و رها شدن شتران و حشر وحوش و آتش گرفتن دریاها[۱۴] همراه خواهد بود. حضور شتران آبستن و درندگان خونخوار در کنار هم در آن محشر کبری، هرچه شگفت باشد، شگفت‌تر از آن نیست که دریاها آتش بگیرند. نه تنها پارادوکس آب آتش‌گرفته، منظره‌ی قیامت را رؤیایی و خیالین می‌کند، روییدن گیاهی در دل آتش، با شکوفه‌هایی مانند کلّه شیاطین، فراتر از همه‌ی عادات ذهنی و نمودهای رؤیایی می‌رود: «....زقّوم گیاهی است که در بُن جهنم می‌روید، شکوفه‌اش به سر دیوان یا ماران می‌ماند. ظالمان از آن می‌خورند و شکم‌ها را پُر می‌کنند و سپس بر روی آن آبی جوشان سر می‌کشند»[۱۵].

 

نشستن چنین مفاهیم و تصاویری در متن مقدّس، همه بر رؤیایی بودن روایت آن گواهی آشکار می‌دهند. به نمونه‌های دیگر بنگرید: جوانانی که پیر نمی‌شوند[۱۶]، حورانی که همیشه باکره‌ می‌مانند[۱۷]، شرابی که مستی و سردرد نمی‌آورد،[۱۸] شیری که نمی‌گندد[۱۹]، لباسی که نوشیده می‌شود[۲۰] (به جای آن که پوشیده شود)... .

بر صدر همه‌ی این شگفتی‌ها باید آن خطاب شگفت‌تر را نشاند که به پیامبر می‌گوید: تو تیر افکندی اما تو تیر نیفکندی، بل خدا بود که تیر افکند[۲۱] که در یک جمله، تیراندازی محمّد(ص) را هم نفی و هم اثبات می‌کند. بی‌جهت نبود که جلال‌الدین بلخی ــ و پیش از او غزّالی بزرگ ــ به این آیه قرآن گاه و بیگاه اشارت می‌کردند و نکته‌های تازه می‌آموختند:

 

تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت

گـفت ایـزد ما رَمَیتَ اِذ رَمیت[۲۲]

 

ما رَمیتَ اذ رَمَیتَ خوانده‌ای

لیک جسمی در تجزّی مانده‌ای[۲۳]

آن تو افکندی چو بر دست تو بود

تو نه افکندی که قوّت حق نمود[۲۴]

 

گویی جان قرآن را در این پارادوکس دیده بودند و نسبت «بی‌تکیّف و بی‌قیاس ربّ‌الناس با جان ناس»[۲۵] را از آن قیاس می‌گرفتند.

 

اما شگفتی‌های غریب‌تر در راه است. گلستان در جهنم و آتش در دریا وآتش بر درخت(قصه موسی)، گرچه رؤیایی و پارادوکسیکال‌اند، تصوّر پذیرند؛ اما چه باید گفت در باب خدایی که «آغازِ پایان و آشکارِ پنهان»[۲۶] است؟ جمع این ناسازگارها حتی در ذهن و رؤیا هم ناممکن است و حکایتگر تجربه‌ی فربه‌ رسولانه‌‌ای است که نه تنها نطق را می‌شکافد بل منطق را هم می‌شکند و دلیرانه عقل سَرتیز و پای‌سست را به سُخره می‌گیرد.

 

تورّق دفاتر تفسیر، خواننده‌ی فرهیخته را با اصناف تکلّفات مفسران در این باب آشنا می‌کند و نشان می‌دهد که:

 

قبله‌ی جان را چو پنهان کرده‌اند

هر یکی رویی به سویی برده‌اند[۲۷]

 

گاه به تغییر معنای واژه‌ها همت گماشته‌اند و مثلاً ظاهر را غالب معنا کرده‌اند تا از تناقض «ظاهر و باطن» برَهند و گاه ظهور را نه در ذات، بل در مخلوقات حق نشان داده‌اند که بلی، صانع پنهان است اما مصنوعات او آشکار است، و نیز چون در معنای «پایان» گفته‌اند که پس از فنای خلق، خدا باقی می‌ماند، آن‌گاه به صعوبت اعتقاد به بقای ارواح و خلود در بهشت و جهنم درافتاده‌اند و هکذا... حتی جلال‌الدین هم حقّ مطلب را چنان که باید ادا نکرده است که می‌گوید:

 

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها بر او

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست[۲۸]

 

از حق نباید گذشت جهد حکیمان الهی، چون صدرالدین شیرازی، در گشودن قفل این عبارات پارادوکسیکال و آیات متشابهات قابل تقدیر است. اما چنان که در باب معراج ومعاد جسمانی در پاره چهارم خواهم آورد، راه نزدیکتری برای فهم آن‌ها هست و آن اذعان به ساختار رؤیایی ـ روایی متن است و اهتمام به تعبیر رؤیاهای رسولانه و استغنا ورزیدن از متافیزیک ستبر ارسطویی ـ اسلامی، و استعارات و کنایات بلاغی ـ ادبی.

 

تناقض‌ها

از پارادوکس‌ها (تناقض نماها) که بگذریم، گذارمان به تناقض‌هایی می‌افتد که سراسر قرآن را در خود غرقه کرده‌اند و با خود قومی را به غرقاب افکنده‌اند! خدایی که یک جا پاسخگو است و جهد بلیغ می‌ورزد تا از کار خود دفاع عقلانی کند، پیامبرانی را با رسالت انذار و تبشیر می‌فرستد تا مردم بر او حجتی نداشته باشند[۲۹]، و به مردم رخصت می‌دهد تا وفای به وعده را از او طلب کنند[۳۰]، در جای دیگر برتر از هر پرسشی و مسئولیتی می‌نشیند و ندای لایُسئَل عَمّا یَفعَل[۳۱] (از آنچه او می‌کند، پرسش نمی‌توان کرد) سر می‌دهد. خدایی که از یک سو از مردم توبه و ایمان و تسلیم و شُکر و اطاعت می‌طلبد[۳۲] (ای مردم توبه‌ی صمیمانه کنید)، و آنان را از پیروی شیطان برحذر می‌‌دارد[۳۳] (از گام‌های شیطان پیروی نکنید)، و از سوی دیگر حتی ایمان آوردن را بدون اذن الهی ناممکن می‌شمارد[۳۴] (هیچ کس بدون اذن الهی نمی‌تواند ایمان بیاورد)، هدایت و ضلالت را به مشیّت الهی وامی‌نهد[۳۵] و حتی اراده کردن آدمی را منوط به اراده‌ی الهی می‌کند[۳۶] (تا خدا نخواهد شما نخواهید خواست).

 

امثال آیات یادشده چندان فراوانند و در پهنا و درازای قرآن چنان گسترده‌اند که حاجت به ذکر نمونه‌های بیشتر نیست. این تناقض‌های ستبر، خاستگاه دو مدرسه‌ی بزرگ کلامی در تاریخ اسلام شدند و دو طایفه از متکلّمان را به خصومت در مقابل یکدیگر نشاندند و نزاعی دراز دامن را درافکندند که آتش التهابش تا به امروز فرو ننشسته است. هم معتزلیان که قائل به اختیار بودند و هم اشعریان که قائل به جبر و کسب، هر دو از قرآن مدد می‌جستند و شگفت آن که هر دو طایفه، آیات مطلوب و مؤیّد خود را در قرآن می‌یافتند! مولانای تیزبین که قوّت بازوی دو طرف را در این نزاع متکلّمانه و بی‌سرانجام آزموده بود، فریادی از سر عشق و عرفان بر‌آورد و راه سومی برای گشودن آن گره‌ی کور نشان داد:

 

همـچنین بحـث است تا حشـر بشر

در مـیــان جــبـری و اهــل قَــدَر

چـون کـه مـقـضیّ بُد رواج آن رَوش

مـی‌دهــدشـان از دلایــل پــرورش

آن که بُـرَّد بحث را عشق است و بس

کـو ز گـفت‌وگو شـود فـریــاد رَس[۳۷]

 

به گمان وی، آن که جبر و اختیار را با هم آشتی می‌دهد یا با هم آتش می‌زند، نگرش عاشقانه به خداوند است که «هرچه از دوست می‌رسد، نیکوست» و «هرچه آن خسرو کند، شیرین کند». و لاف عشق‌زدن و گِله از معشوق کردن در کیش پاکبازان نیست که «عشقبازان چنین مستحق هجرانند»[۳۸].

 

بلی، در دیار عاشقان، کار چنین است و دست تصرّف معشوقان در جان و نان و ایمان عاشقان گشاده است، و شِکوه و اعتراض و پرسش و احتجاج برنمی‌دارد: «لایُسئَل عَمّا یَفعَل وَ هُم یَسئَلوُن». ولی این عشقِ جبر و اختیار سوز، مشکلات متن مقدّس را حل نمی‌کند و آن تناقضِ تفسیریِ گران را از میان برنمی‌دارد.

 

آزموده راهم آزمودن خطاست، و آیات قرآن را برای هزارمین بار ردیف کردن و از مجاز و کنایه و تمثیل و استعاره کمک گرفتن و واژه‌ها و گزاره‌ها و آیه‌ها را به مؤاخذه و محاکمه کشیدن و از دهانشان حرف‌های ظاهراً تازه بیرون آوردن و اختیار را بر جبر، یا جبر را بر اختیار برگزیدن، وفای به مقصود نمی‌کند و بیخ آن تعارض کهن را برنمی‌کَنَد؛ مگر نگاه تازه‌ای به زبان متن بیفکنیم و پرده از راز آن معمّای دیرپا برافکنیم.

 

پارادوکس‌ها و تناقض‌ها، لازمه‌ی حضرت خیال و عالم خواب و زبان رؤیایند و آنچه در بیداری ناشدنی و ناسازگار می‌نماید، در خواب، سازگار و شدنی است. هیچ چیز از این شدنی‌تر و معمول‌تر نیست که آدمی خود را در خواب، هم آزاد ببیند، هم در بند؛ هم در ارتفاع ببیند، هم در پستی؛ هم ساکن ببیند، هم روان؛ هم در آب ببیند، هم در آتش؛ هم پوشیده، هم برهنه؛ هم پیر، هم جوان و هکذا... این احوال با هم خوش می‌نشینند و مجالست و مجانست غبطه‌انگیزی دارند، اما وقتی زبان بیداری از آن‌ها حکایت می‌کند، به لکنت و حیرانی می‌افتد و نمی‌گذارد که آن‌ها در یک گلیم و در یک اقلیم بگنجند. چرا بر آن نرویم که محمّد(ص) در تجربه‌ی رؤیاوش خویش، خود را «چون قلم در پنجه‌ی تقلیب ربّ»[۳۹] و جهان را در قبضه‌ی تسخیر او می‌دیده، به‌ طوری‌که برگی بی‌اذن او از درخت نمی‌افتاده و دلی بی‌رخصت او عزم ایمان نمی‌کرده است، و در همان حال، خود را چنان آزاد می‌دیده که زبان به دعا می‌گشوده و رحمت و مغفرت را برای همگان از خدا می‌خواسته و به نام خدا، برای مجرمان و مشرکان، وضعِ عقوبت می‌کرده است.

 

«مختارِ مجبور» بودنِ آدمی در قرآن، چندان فرقی ندارد با گیاه جهنمی و آب آتش گرفته وآتش بر درخت نشسته، و آشکارِ نهان، و عادلِ جبّار و هادیِ مضلّ و... این‌ها همه میهمانان یک میزبان‌اند و ساکنان یک ایوان، و همه به معنای حقیقی، نه کنایی و استعاری، و در عین حال محتاج تعبیر و بازخوانی و کالبدشکافی.

 

دو آیه‌ی همسایه که به مقراض تیز تناقض، خاطر خواننده را می‌خلند، و پر پیداست که بی‌سببی در کنار یکدیگر ننشسته‌اند، چنین می‌گویند:

«... اگر خوشی به آنان رسد، گویند از خداست و اگر ناخوشی به آنان برسد، گویند از شومی توست. بگو همه از خداست. چرا این قوم چیزی نمی‌فهمند؟؛ هر خوشی که به تو برسد از خداست و هر ناخوشی که به تو برسد از خود توست...»[۴۰].

 

کافی است خواننده در دو تفسیر مفاتیح‌الغیب امام فخر رازی و المیزان علامه طباطبایی نظر کند تا سرگشتگی این دو قطب عالم تفسیر را در حلّ این تناقض آشکار به عین عیان ببیند. فی‌المثل علامه طباطبایی در رمزگشایی از این دو آیه، پس از افت و خیزهای بسیار، گویی فراموش می‌کند که خوشی‌ها و ناخوشی‌ها همه از خدایند و یکباره از وجودی بودن حَسَنات و عدمی بودن سیّئات، به شیوه‌‌ی فیلسوفان، مدد می‌جوید و بر آن می‌رود که خداوند خالق ناخوشی‌ها نیست، چون آن‌ها عین عدم و فقدان‌اند. و آن گاه در پایان می‌گوید: «اگر به تفاسیر مراجعه کنی از کثرت آراء و اهواء و اقوال پراکنده و اشکالات گونه‌گون در این باب متحیّر و مبهوت خواهی شد...».

 

و درست می‌گوید. امام فخر رازی هم که از ابتدا برای «ازاله‌ی تناقض میان آن دو آیه» کمر همّت می‌بندد، نهایتاً به آنجا می‌رسد که خوشی و ناخوشی و کفر و ایمان همه از خداست «و ما فقط از روی ادب، بدی‌ها و ناخوشی‌ها و کفرورزی‌ها را به او نسبت نمی‌دهیم هم‌چنان که خدا را در دعاها مدبّر آسمان‌ها و زمین می‌خوانیم، ولی مدبّر شپش‌ها و سوسک‌ها نمی‌خوانیم»، چون محضر ربوبی، رخصت مباسطت و پروای بی‌ادبی نمی‌دهد. و آن‌گاه در پایان، چنان که گویی خود از آن‌چه آورده، ناخشنود است، می‌گوید: «این عصاره‌ی مطالبی است که در شرح این آیات به خاطر ما می‌رسد و خدا به اسرار کلامش آگاه‌تر است».

 

در مقابل این‌ همه «آراء و اهواء و اقوال پراکنده» که خِردهای سترگ را به زحمت افکنده چه می‌توان گفت جز این‌که زبان قرآن اگر می‌خواست به زبان بیداری باشد، این همه تناقض‌ بی‌پرده و عریان و گسترده در آن راه نمی‌یافت و خدای هادی رحیم بندگانش را چنین به گرداب لغزها و معمّاها درنمی‌افکند. آیا جز این است که این متن مقدّس به زبان پُرتاب و تنش رؤیا با ما سخن می‌گوید که تناقض و تعارض در آن عین مقتضای روایتگری است و محمّد(ص) آن را با صداقت تمام و بی‌هیچ جهد و تکلّف و ویرایش و پیرایش، با ما در میان نهاده است؟ اگر این کتاب را حکیمان هشیار با موشکافی منطق‌ورزانه تألیف کرده بودند، البته از این پارادوکس‌های کژتاب و خردگریز در آن نشانی نبود، و مفسّران را به تعب و عسرت نمی‌انداخت و چندان قرائن و قیود محکم در آن گنجانده می‌شد که از متشابهات رمزآلود در آن نشانی نماند.

 

این که خداوند علیم فرمود: «چرا در قرآن تدبّر نمی‌کنند تا دریابند اگر از سوی خدا نبود، اختلاف و تعارض بسیار در آن راه می‌یافت»[۴۱]، اینک معنایش روشن می‌شود. بلی در این «خوابنامه»ی محمّدی تعارضی نیست. اما اگر آن را از کوره‌ی گرم خیال بیرون آوریم و در برکه‌های سرد بیداری فرو بریم، قطعه‌های درهم تنیده‌ی مذاب، پاره‌ پاره‌ می‌شوند و در مقابل یکدیگر به خصومت می‌ایستند.

 

ابداع و تخیّل دیداری و شنیداری و رؤیاهای بازیگرانه‌ی محمّد(ص) و اندیشه‌ی پیشامنطقی و وحی رازآلود و مِه‌آلود وی، متنی هنری و خوابنامه‌ای پریشان و پر پارادوکس پدید آورده که از صدر تا ذیلش به هرجا چشم بیفکنی رازهایی نشسته است ناگشوده و ناگشودنی، و همین است آن که آن را ممتاز و بدیع و چالش‌‌پرور و حیرت‌افکن می‌کند:

 

در این متن، خلقت با واژه‌ی «کُن» شروع می‌شود (إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَيْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ)[۴۲] که خود پارادوکسی عظیم است. اگر همه چیز با «کُن» خلق می‌شود، خود کلمه‌ی «کُن» با چه خلق می‌شود؟ لاجرم با یک «کُن» دیگر... و این سلسله تا بی‌نهایت ادامه خواهد یافت! خالق هم که آغاز و پایان، و آشکار پنهان، و عادل جبّار است. انسان هم که مختار مجبور است؛ و پیامبر هم که گاه خویشتن است و گاه خدا و گاه جبرئیل؛[۴۳] معاد هم، چنان که خواهد آمد، خیالین است؛ قانون علّیت هم که در آن جاری و حاکم نیست؛ زمان و مکان هم که واقعی نیستند. چنین جهانی و چنین زبانی را جز در رؤیای هنری و خیال خلّاق پیامبر کجا می‌توان یافت؟ و جز با توسّل به «تعبیر» چگونه می‌توان از آن رازگشایی کرد؟ و آیا نباید با جلال‌الدین بلخی همزبان شد که وقتی پرده‌ها بالا رود و رازها گشوده شود، آدمیان چنان که گویی از خواب برخاسته‌اند، از پندارپروری و ساده‌اندیشی خود به فغان می‌آیند،:

 

چند گویی چون غِطا برداشـتند

کاین نبودست آنک می‌پنداشتند[۴۴]

 

این کتاب حقاً به خوابنامه‌ای رازآلود می‌ماند که هنرمندانه روایت شده است و اگر کسی جز محمّد امّی(ص) راوی آن بود، البته یک اثر بدیع هنری شمرده می‌شد و بس. اما نسبتی که با واقعیت دارد (نزد مؤمنان به نبوت محمّد علیه السلام) آن را بدل به کتابی تمدن‌ساز کرده است که راهنمای سعادت و آموزگار حکمت و شناسنامه‌ی هویّت مسلمانان بوده و خواهد بود.

 

رشته‌ی گسسته زمان و سببیّت

 

مولانا فرمود:

 

جمله قرآن هست در قطـع سـبـب

عـزّ درویــش و هـلاک بـولـهـب

هـمچـنـیـن زآغاز قـرآن تـا تمام

رفض اسباب است و علّت والسّلام[۴۵]

 

حاجت به بازخوانی و بازگویی نزاع اشعریان و اعتزالیان بر سر سببیّت نیست. اشعریان رشته‌ی سببیّت را در طبیعت گسسته می‌دانستند و زمام علیّت را مستقیماً به دست جبّار خداوند می‌سپردند تا بی‌قاعده و قانون، هر چه را می‌خواهد بیاورد و هر چه را می‌خواهد ببرد. طبیعت تماشاگه «عادات» خداوند بود، نه قانون آهنین علیّت، لذا اگر عادتاً آب آتش را خاموش می‌کند، تواند بود که آب، آتش را فروزانتر کند و بر این قیاس:

 

از هلیله قبض شد، اطلاق رفت

آب آتش را مدد شد همچو نفت[۴۶]

 

بیـشـتر احـوال بـر سنّت رود

گـاه قدرت خـارق سنّت شود[۴۷]

 

می‌گفتند رشته‌ی سببیّت، دستان خدا را نبسته است، «بَل یَداهُ مَبسوطَتان».[۴۸] آن‌چه در جهان می‌رود به اذن اوست و اگر «نازی کند از هم فرو ریزند قالب‌ها». مولانا دلیرانه قبول قاعده‌ی علیّت را نوعی غفلت می‌دانست که نظام جهان بدان قائم است و اگر این پرده‌ی غفلت دریده شود و اعتماد بر اسباب از میان برداشته شود، سنگ بر سنگ قرار نخواهد گرفت:

 

از مسبّب می‌رسد هر خیر و شرّ

نیست اسـباب و وسایط‌ای پدر،

جـز خـیالی منعـقد بر شـاهراه

تا بـماند دَورِ غفـلت چـند گاه[۴۹]

 

لکن نفی مدلّل و متکلّمانه‌ی علیّت یک چیز است، و ندیدن علل، بل دیدن هیچ‌کارگی آن‌ها و تصرّف مستقیم دستان خداوند در امور، چیز دیگر.

 

آنـک ‌بینـد او مسـبّـب را عـیـان

کـی نهد دل بر سـبـب‌های جـهان؟[۵۰]

 

دوش چیزی خورده‌ام افسـانه است

آنـچ می‌آیـد ز پنـهـان‌خـانـه است[۵۱]

 

باری، چنان که می‌دانیم سبب و علّت، واژه‌های قرآنی نیستند. کلمۀ «خلق»، واژه‌ی برگزیده‌‌ی راوی این متن مقدّس است و خداوند که صاحب نام‌های نیکوست، خالق و باری و مصوِّر است،[۵۲] اما هیچ جا، علّت‌العلل یا واجب‌الوجود نیست. حتی بوده‌اند متشرّعانی که مؤمنان را از خواندن خداوند به آن القاب منع کرده‌اند و بدین آیه توسّل جسته‌اند که: «خداوند نام‌های زیبا دارد. او را فقط به همان نام‌ها بخوانید و کسانی را که دست در نام‌های خدا می‌برند، رها کنید»[۵۳].

 

مفسّر دانای المیزان، جهد فراوان کرده است تا نشان دهدکه قرآن بر قاعده‌ی علیّت مُهر تصویب نهاده است، اما حق آنست که جز با پیش‌فرض علیّت، شواهد قرآنی وی را نمی‌توان دالّ بر مطلوب وی دانست.[۵۴]

 

در قرآن، خدا چنان از لابه‌لای حوادث می‌درخشد و جا را چنان بر اسباب طبیعی تنگ می‌کند و پیوندهایی چنان ناآشنا و ناآزموده میان حوادث برقرار می‌کند و صحنه‌هایی چنان غریب و خلاف عادت می‌آراید که از آن‌ها جز در رؤیا نشانی نمی‌توان یافت.

 

پیامبری که تختش بر باد می‌رود (سلیمان)، ملکه‌یی که تختش به طرفه‌العینی نزد سلیمان حاضر می‌شود (سبا)، گناهی که بنیاد قومی را برباد می‌دهد (هود)، فرشتگانی که شهری را زیر و زبر می‌کنند (لوط)، پادشاهی که با موران سخن می‌گوید (سلیمان)، مرده‌ای که پس از صد سال زنده می‌شود و به میان خویشانش بازمی‌گردد (عزیر)، زنان سالخورده وعقیمی که در پیری باردار وفرزند دار میشوند( همسران زکریا وابراهیم)، کوهی که بر سر قومی می‌ایستد (بنی اسرائیل)، عصایی که اژدها می‌شود (موسی)، شتری که پی می‌شود و به دنبالش شهری با خاک یکسان می‌شود (صالح)، ماهی که دو نیم می‌شود (محمّد)، آتشی که سرد می‌شود و نمیسوزاند( ابراهیم)، متّهمی که همه می‌بینند که بر دار می‌رود اما همه اشتباه میکنند واو واقعاً بر دار نمی‌رود و کس دیگری بجای او مصلوب می‌شود( عیسا) و... هیچ‌کدام از جنس حوادث و علّت‌ و معلول‌های آشنا و آزمودنی نیستند و فضایی خواب‌آلود را تداعی و تصویر می‌کنند که این‌گونه حوادث در آن‌ها جاری و طبیعی است. در خواب است که آدمیان مسافت‌های بلند را به آنی طی‌ می‌کنند، بر دشمنان به راحتی ظفر می‌‌یابند، بر آسمان‌ها می‌پرند، با جانوران سخن می‌گویند و... .

 

به دنبال این نباید رفت که نوح واقعاً ۹۵۰ سال عمر کرده است یا نه. باید اندیشید که در رؤیاها که زمان و مکانشان واقعی نیست، این عمر بلند و بسی بلندتر از آن شدنی و بودنی است. نباید به دنبال پیوند سببی وتجربی میان گناهان و بلایای طبیعی (چون زلزله و سیل و طاعون و...) گشت. باید اندیشید که این ربط سببی در رؤیای پیامبرانه رؤیت می‌شود و کار مفسّران، تعبیر این رؤیاهاست، نه «واقعی» پنداشتن آن‌ها و دچار مغالطه‌ی خوابگزاران شدن و سببیّت مجازی رؤیایی را عین سببیّت واقعی و طبیعی دانستن.

 

قصه‌ی دقوقی در دفتر سوم مثنوی، از نوادر قصص رؤیایی این سِفر شریف الهامی است. دقوقی ــ که گویا خود جلال‌الدین مولوی است و کسی نشان و داستان او را در هیچ تذکره‌ای نیافته است ــ روزی مشتاق‌وار برای دیدن انوار یار به سوی ساحل روانه می‌شود. ناگهان هفت شمع افروخته را می‌بیند که نورشان تا عنان آسمان تافته است. هفت شمع ناگهان یک شمع می‌شوند، سپس دوباره هفت شمع. از آن هفت شمع، هفت مرد سر برمی‌آورند و سپس هفت درخت می‌شوند با میوه‌های نوربار، و بی‌پا و بی‌زانو، راکع و ساجد می‌شوند. دقوقی حیرت‌زده پیش می‌رود، با آن مرد/ درختان می‌نشیند، معضلات خود را از آنان می‌پرسد و جواب می‌گیرد. آنان وی را به امامت جماعت دعوت می‌کنند. دقوقی پیش می‌ایستد و نماز می‌گزارد. در میان نماز کشتی توفان‌زده‌ای را می‌بیند که سرنشینانش برای نجات متضرّعانه دست به دعا برداشته‌اند، دقوقی بر آنان رحمت می‌آورد، دعا می‌کند و خدا کشتی را از غرقاب نجات می‌دهد. میان درخت/ مردان فچ‌فچ [پِچ‌پِچ] می‌افتد که کدام بوالفضول بود که بر کار حق اعتراض کرد و نجات کشتی‌نشینان را به دعا از خدا خواست؟ درمی‌یابند که کار دقوقی بوده است. او را ترک می‌کنند و دقوقی همین که به پشت سر می‌نگرد از آنان اثری نمی‌بیند.

 

مولانا در این رؤیای سرشار از رموز و بی‌زمان و بی‌مکان، چندان نکته‌ می‌بیند و می‌شکافد که بهت‌آور است.

 

یـا مـنم دیـوانه و خـیـره شـده

دیـو چـیزی مر مـرا بر سـر زده

چشم می‌مالم به هر لحظه که من

خـواب می‌بینم خـیال انـدر زمن

خواب چه بود؟ بر درختان می‌روم

میوه‌هاشان می‌خورم چون نگروم؟

باز می‌گـویم عجب من بی‌خودم

دسـت در شـاخ خـیـالی در زدم[۵۵]

 

بی‌جهت نیست که مثنوی را عِدل قرآن خوانده‌اند، چرا که فضای رؤیایی قرآن با سنگینی تمام بر آن سایه افکنده است. مولانا در این داستان، پای ساعت (زمان) را هم به میان می‌آورد:

 

جمله تلوین‌ها ز ساعت خاسته است

رَسـت از تلوین که از ساعت برَست

چون ز سـاعت سـاعتی بیرون شوی

«چون» نمانَد، محـرم «بی‌چون» شوی

سـاعـت از بی‌سـاعـتی آگـاه نیسـت

زان‌کش آن سـو جز تحیّر راه نیست[۵۶]

 

و تصریح می‌کند که در حضرت خیال و عالم رؤیا، زمان فیزیکی در کار نیست و همین بی‌زمانی است که حیرت‌آور است.

 

کـه از آن سـو جمله ی مـلت یکیست

صد هزاران سال و یک ساعت یکیست

هـسـت ازل را و ابـد را اتـحـاد

عـقـل را ره نیـسـت سوی افتقاد[۵۷]

 

حال به قرآن بنگریم. در سوره‌‌ی معراج آمده است که روز قیامت، روح و ملائک به سوی (عرش) خداوند عروج می‌کنند و این عروج پنجاه‌هزار سال طول می‌کشد[۵۸]. مفسّران آورده‌اند که آن روز از شدت سختی بر گناهکاران چنین طولانی می‌شود وگرنه برای مؤمنان به اندازه‌ی فاصله‌‌ی ظهر تا عصر است[۵۹]. صاحب تفسیر المیزان که محتاط‌تر و فلسفی‌اندیش‌تر است، خود را به زحمت نمی‌افکند و با یک «چنان‌که گفته‌اند»، از مسئولیت تفسیر شانه خالی می‌کند و بر خلاف مشی و مشرب فیلسوفانه‌اش می‌گوید: «مراد از روزی که مقدارش پنجاه‌هزار سال است... به طوری‌که گفته‌اند ـ این است که اگر آن روز با روزهای دنیا و زمان جاری در آن تطبیق شود، معادل پنجاه‌هزار سال دنیا خواهد شد...»[۶۰]. ولی بلافاصله می‌افزاید که مراد از عروج روح و ملائک به سوی خدا این است که روز قیامت، روز از میان رفتن اسباب و علل و برخاستن پیوند سببی از میان اشیاء است و به این معنا است که همه چیز به خدا راجع می‌شود و همه چیز در مرتبه و مدرج خویش می‌نشیند و سایه‌نشین تخت خدا می‌شود.[۶۱]

 

جای پرسش است که مگر راجع شدن اشیاء به خدا و زوال اسباب و مسببّات، زمان می‌گیرد که مقدارش پنجاه‌هزار سال باشد؟ تردید نمی‌توان کرد که صاحب المیزان در اینجا رأی واقعی خود را پنهان کرده و از غوغای عوام گریخته است، وگرنه با رجوع به مبانی کلامی و فلسفی وی، به آسانی می‌‌توان حکم کرد که جهان آخرت برای او، بی‌زمان و بی‌مکان است و این گونه آیات همه از متشابهات تأویل‌پذیر (و بنابر قول مختار در این مقال، تعبیر پذیر)ند.[۶۲]

 

باری، حتی بنا بر قول دیگر مفسّران و بعضی از روایات شیعی و سنّی، آن زمان، نه زمان عینی و بیرونی، بل زمانی «سوبژکتیو» و درونی است، چرا که نسبت به کافر و مؤمن فرق می‌کند و همین نشان می‌دهد که ما در اینجا با زمان ابژکتیو روبه رو نیستیم، بل زمانی است که بر حسب خیال این و آن قبض و بسط می‌یابد و با حرکت و مسافت فیزیکی نسبتی ندارد.

 

صدرالدین شیرازی البته دلیرتر و صریح‌تر است. وی در تفسیر سوره‌ی واقعه می‌نویسد:

 کسانی که با چشمان محجوب به قرآن می‌نگرند، گمان می‌کنند که زمان آخرت از جنس زمان دنیاست، حتی گمان می‌کنند که روز قیامت، روز مخصوصی است که پس از پایان دنیا شروع می‌شود، لذا در فهم این معنا که قیامت اکنون بالفعل وقوع یافته، مشکل دارند... در حالی‌که در قرآن سخن از قیامت و احوال آن چنان رفته است که دلالت بر وقوع بالفعل آن می‌کند : نفخ‌فی‌الصّور...

 

این منحصر به قیامت نیست. به‌طور کلی، زمان در قرآن راستای ثابت و چهره‌ی واضحی ندارد و گذشته و آینده، چنان‌که شأن رؤیاها است، به هم می‌آمیزند یا بجای هم می‌نشینند. درآیات آغازین سوره‌‌ی بقره، فی‌المثل، سخن از گفت‌‌وگوی خداوند با ملائکه در فجر خلقت می‌رود که خداوند می‌گوید می‌خواهم خلیفه‌ای در زمین برای خود بگمارم. ملائک اعتراض می‌کنند. سپس قصه‌ی سجده ملائک بر آدم (پیش از خلقت فرزندان آدم) و سرپیچی شیطان پیش می‌آید. اما اجزاء همین قصه در سوره‌ی اعراف آرایش تازه‌یی می‌یابد و زنجیر زمان در آن تاب می‌خورد. آیه یازدهم چنین می‌‌گوید: «ما شما آدمیان را آفریدیم و سپس صورت‌بندی کردیم. سپس به فرشتگان گفتیم که به آدم سجده کنید. همه سجده کردند مگر ابلیس که از ساجدان نبود»[۶۳]. یعنی سجده‌‌ی فرشتگان که در سوره‌ی بقره پیش از خلقت آدمیان بود، اینجا پس‌ از خلقت آنان و صورت‌‌بندی‌شان صورت می‌پذیرد. همه‌ی مفسّران به این مغایرت وقوف داشته‌اند و هر کدام راهی برای رهایی از مخمصه پیش نهاده‌اند، اما چون همگی، این قصه را تاریخی و زمانش را عینی و واقعی پنداشته‌اند، چاره‌اندیشی‌های ناکام کرده‌اند. حق این است که زمان این اسطوره را همچون خود این اسطوره، رؤیایی بدانیم و از پاره شدن زنجیر زمان نهراسیم و حکم زمان واقعی را بر زمان رؤیا جاری نکنیم.

 

هم از این دست است آیات پایانی سوره­ی مائده ــ که در پاره­ی نخست این نوشتار ذکر آن رفت ــ که خداوند از عیسی پرسید: «تو بودی که به مردم گفتی تو را و مادرت را به خدایی برگیرند» و عیسی جواب داد: «سبحان­­الله در خور من نیست که ناحق بگویم. اگر گفته بودم تو می­دانستی ...» و نهایتاً خداوند می‌گوید: «این روزی است که صدق صادقان به آنان سود خواهد بخشید. باغ­ها با نهرهای روان جاودانه در اختیارشان است...» که در آن زبان گفت­وگو، گویا عوض می­شود و از ماضی به مستقبل می­رود.

 

هم­چنین است آیه ۱۷۲ از سوره­ی اعراف که از عجایب و عویصات آیات قرآنی است.

 

 «وقتی که خداوند فرزندان بنی­آدم را از پشت بنی­آدم بیرون آورد و آنان را به خودشان نشان داد (یا بر خودشان گواه گرفت) و پرسید: «آیا من خدای شما نیستم، همه گفتند: بلی گواهی می­دهیم که هستی. چنین کرد تا روز قیامت نگویید ما از این امر بی­خبر بودیم یا بگویید که پدرانمان مشرک بودند و ما هم فرزندان آن­ها بودیم . ما را که نباید به گناه آن باطل­گرایان هلاک کنی.»

 

این همان عهد الست و عالم ذرّ است که در روایات و ادبیات اسلامی بدان­ها اشارات فراوان رفته است. خداوند در مکانی و زمانی نامعلوم از آدمیزادگانی که هنوز در پشت پدرانند، گواهی بر خدایی خود می­طلبد و «الستُ» می­گوید .(«الست بربِّکُم؟» آیا خدای شما نیستم؟) و آنان گواهی مثبت می­دهند. این مکان رؤیایی، عالم ذرّ (عالم مورچگان) است چرا که به تصریح روایات، آدمیزادگان، از فرط کثرت و کوچکی چون مورچگان در آن حاضرند و ندای حق را به گوش­ جان می­شنوند و به زبان دل پاسخ می­گویند.

 

عجب نیست اگر مفسّران در تفسیر این آیه‌ی رمزی و رؤیایی، سخنان عجیب بگویند و تیر گُمان در کمان تأویل نهند و در تاریکی تاریخ رها کنند.جارالله زمخشری در تفسیرکشّاف آن را یکسره از جنس تمثیل و تخییل می گیرد و می گوید: خداوند چندان دلایل وشواهد عمیق بر وحدانیت خود در عمق عقول نهاده است که «گویی» ازآنان پرسیده آیا من خدای شما نیستم و آنان هم «گویی» پاسخ داده‌اند که بلی هستی. وعلامه طباطبایی در تفسیرالمیزان با صعود به نردبان فلسفه، عالمی مقدّم بر جهان انسانی را که زمان و مکانی وراء مادّه دارد، مقام تحقق این گواهی و گفت­وگوی واقعی (نه تخیّلی) می­داند. مفسّران دیگر چون امام فخر رازی و شوکانی و طبری، مواضعی میان این دو دارند و امام فخر بالاخص پس از ذکر آراء معتزله و اشاعره درین باب، راه سومی را برای درک و حل معضلات این آیه پیشنهاد می­کند و به اجمال از آن درمی­گذرد و آن قائل شدن به وجود ارواح قبل از اجساد است.

 

فیض‌کاشانی در تفسیر صافی، بر خلاف شیوه­ی مرسومش، دست به تأویلات بس غریب می­زند و حتی از کلمه­ی ظَهر (پشت) هم نمی­گذرد و آن را با ظهور هم­ریشه می­کند تا از مادّه­­ی این هم­ریشگی صورتی معقول برای عالم مورچگان بتراشد. ملا سلطان­علی گنابادی هم در بیان السعادة علاوه بر آدم ابوالبشر، آدم­های دیگر مثالی و جبروتی و... پیشنهاد می­کند تا نسل­هاشان را بتوان از پشت­‌شان بیرون کشید و هلمّ جرّا .

 

رؤیا را با بیداری برآمیختن و زمان و علّیّت رؤیایی را واقعی و جدّی [ملموس] پنداشتن، شاهدی شیرین­تر از این ندارد. البته که فرزندان به دنیا نیامده را از پشت پدران به دنیا نیامدشان بیرون آوردن ــ به فرض این­که نطفه آدمی در پشت باشد! و به فرض آن­که آدمیان به­راستی فرزندان آدم اسطوره­ای باشند ــ و با آن­ها سخن گفتن، نامعقول و ناممکن است و زنجیر زمان را پاره می­کند و رشته­ی علّیّت می­گسلد و آینده را به گذشته می‌برد و آن را باور‌نکردنی ومحتاج تأویل می‌کند. اما همین حادثه را به همین هیئت محال، بل صدبار مهیب­تر و محال­تر، در رؤیا می­توان دید و باور کرد.

 

گرچه این آیه مفسّران را حقّاً به تعب افکنده است اما بارگران تکلّفات تفسیری را از دوش آن مفسّران مکرّم به راحتی می­توان فرو نهاد و محمّد(ص) را در نظر آورد که در رؤیای وحیانی و محال­اندیش خویش، فارغ از زمان و مکان، فرزندان ولادت نیافته‌ی آدم را چون مورچگانی می­بیند که صدای خدا را می­شنوند (الَستُ) و پاسخ او را می­گویند (بلی). این مقام نه قبل از خلقت انسان است و نه بعد از آن! نه در این عالم است و نه بیرون از آن. بلکه در رؤیایی است جاندار و پرنقش و خیال، و فارغ از عوارض عالم بیداری و زبان و زمان آن! و به قول ویلسون فولت، یکی از محققان نظریه ادبیات: «همه چیز در این داستان حقیقت دارد، مگر کلّ آن!»[۶۴]

 

قصۀ آفرینش آسمان­ها و زمین در شش روز نیز از این مقوله است. در قرآن همه­جا به تبع تورات، سخن از شش روزه بودن آفرینش می­رود [در اوستا هم چنین است] ــ تا جایی­که پاره­ای از مفسّران چون سیوطی تعیین کرده­اند که آفریده­های روز دوشنبه کدامند و روز سه شنبه کدام ــ مگر در آیات آغازین سورۀ فصلّت که تعداد این ایام به هشت می­رسد.[۶۵] مفسّران جهد کرده­اند که با مندرج کردن بعضی از ایام در بعض دیگر، تعداد را به شش برسانند. فخر رازی هم چنین می­کند، اما بحث تازه­ای را به میان می­کشد و می­پرسد: در این آیات آسمان­ها پس از زمین خلق شده­اند، در حالی­که در آیۀ سی­ام سورۀ نازعات می­گوید: «وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذَلِكَ دَحَاهَا» (خداوند پس از بناکردن آسمان­ها زمین را گسترد) که ظاهراً حاکی از تناقضی است. آن­گاه پاسخ بعضی از مفسّران را می­آورد که گفته­اند بلی، اول خداوند زمین را آفرید و پس از آن آسمان را و سپس دوباره به سراغ زمین آمد تا آن را پهن کند و بگسترد (دحوالارض).

 

امام فخر، اما، این پاسخ را نمی­پسندد و آن را به چالش می گیرد و إن قلتَ قلتُ‌های بسیار در میان می آورد و نهایتاً هم مسئله را بی جواب رها می کند!

 

حقّ این است که پیش و پس شدن آسمان و زمین درخلقت جز با توسّل به رؤیایی بودن زمان آفرینش حلّ مقنعی پیدا نمی­کند و دل­بستن به افسانه­هایی چون گسترده­شدن زمین از زیر خانۀ کعبه یا از زیر صخره­ای در بیت­المقدس، آب در هاون کوبیدن است.

 

همین­طور است قصۀ «یوم»های شش­گانۀ آفرینش که آیا از جنس ایّام هفته­اند یا به معنی روزهای هزارساله[۶۶] یا به معنی مطلق دوره و مدّت؟ هر یک از آن­ها اشکالی دارد و کمترینش این است که قبل از وجود مادّه، زمان نمی­تواند وجود داشته باشد چه یک روز چه یک قرن! اما گویی حاجت به تکلّف نیست. این روزها می­توانند همین روزهای هفته باشند. درست است که قبل از خلقت آسمان­ها و زمین، روزی و شبی و ماهی و سالی، بل زمانی نبوده است تا ظرف خلقت آسمان­ها و زمین واقع شوند، اما این محاسبات متعلّق به عالم بیداری است و در ظرف رؤیا، این گونه پیش و پس شدن­ها، متضمّن هیچ تناقض زمانی نیست.

 

برای ناواقعی بودن زمان در روایت قرآنی، هیچ آیه­ای، چون آیۀ ۴۷ سورۀ حج، حجّیت و دلالت و صراحت ندارد که می­گوید: «یک روز خداوند معادل هزار سال شماست». از این جمله چه باید فهمید؟ آیا خداوند قراردادی با خود (یا با ملائک) کرده است که یک هزار سال زمینی را یک روز ربوبی بخواند، همچنان­ که ما آدمیان یک هزار کیلو را یک تُن می­خوانیم؟ یا جهانی هست که یک روزش (یعنی ۲۴ ساعتش) معادل هزار سال ماست؟ مگر می­شود که در جهان طبیعت، یک امتداد زمانی داشته باشیم که هم بیست و چهار ساعت باشد هم هزار سال؟[۶۷] مگر این­که بگوییم عالمی هست ورای عالم مادّه و طبیعت که یک روزش معادل یک­هزار سال ما می­شود، که این هم فرض باطلی است چون جهان برتر از طبیعت، جهان برتر از زمان هم هست و لذا این دو عالم قیاس ناپذیرند. می­ماند که زمان را سوبژکتیو و کیفی و نسبی کنیم، چنان­که بسیاری از مفسّران کرده­اند، و بگوییم یک روز عذاب الهی از حیث شدّت و مشقّت باندازه هزارسال مشقّت دنیوی است (همچنان که یک شب قدر کیفاَ نه کمّاَ برابر هزار ماه است) یعنی روز همان روز بیست وچهار ساعته است امّا همچون هزار سال حس می­شود، چون روزهای طولانی هجر و فراق در قیاس با شب­های کوتاه وصال!

 

گرچه همین تفسیر سوبژکتیو و نسبی از زمان هم می­تواند زمان را غیرواقعی کند و کوتاهی و بلندی فیزیکی را از آن بستاند، اما مقبول­تر همان است که بگوییم روز ربوبی در رؤیا برابر یک­هزار سال است، و آن را در خواب باید آزمود و هزار سال هم، نه عددی ثابت، بلکه حاکی از یک حالت ممکن است. والّا چنان که صدرالدین شیرازی آورده، طول روز قیامت گاه کوتاه است چون یک چشم به­هم زدن (کلمحِ بالبصر) و گاه هزار سال است[۶۸] و گاه پنجاه­هزار سال... و این­ها همه در رؤیای محمّد(ص) در کنار هم خوش می نشینند، بی‌نزاعی و بی‌تزاحمی، که:

 

لامـکانـی کـه درو نــور خـداسـت

ماضی و مسـقبل و حالـش کجـاست؟

ماضی و مسـتقبلش نسـبت به توست

هر دو یک چیزند، پنداری که دوُست[۶۹]

 

                                                                                                  ادامه دارد...

 

منابع و پانوشت ها

------------------------------

[۱] . مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی)، مثنوی معنوی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران ۱۳۸۶، دفتر سوم/ ۴۷۲۴ ـ ۴۷۲۵.

[۲] . همان، دفتر چهارم/ ۱۴۸۵.

[۳] . همان، دفتر چهارم/ ۳۳۸.

[۴] . پورنامداریان، تقی، رمز و داستان‌های رمزی در ادب فارسی، ص ۳۲۰؛ به نقل از ابن‌سینا و تمثیل عرفانی صص ۲۸ـ ۳۴.

[۵] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم/ ۳۵۱ ـ ۳۵۳.

[۶] . مولانا جلال‌الدین محمّد بلخی (مولوی)، غزلیّات شمس تبریز، مقدمه، گزینش و تفسیر: محمّدرضا شفیعی کدکنی، تهران سخن ۱۳۸۷، غزل شماره ۴۰۳، ج ۱ ص ۶۰۵.

[۷] . همان، غزل شماره ۶۵۴، ج ۲، ص ۹۰۹.

[۸] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم/ ۳۸۴۳ و دفتر چهارم/ ۳۷۸.

[۹] . همان، دفتر چهارم/ ۴۶۶۸.

[۱۰] . حافظ، دیوان، غزل شماره ۴۹.

[۱۱] . علی دشتی، بیست‌وسه سال.

[۱۲] . گه چنین بنماید و گه ضدّ این / جز که حیرانی نباشد کار دین

مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول/ ۳۱۲.

[۱۳] . شرح این مقوله را در مقاله‌ی «ایمان و حیرت» به تفصیل آورده‌ام. نک: فربه‌تر از ایدئولوژی، صراط، تهران ۱۳۸۰.

[۱۴] . تکویر/ ۶؛ وَ إذا البحَارُ سُجِّرَت.

[۱۵] . الصافات/ ۶۲ ـ ۶۷؛ أَذَٰلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ/ إنَّا جَعَلنَّاهَا فِتنَة لِلظَّالِمِین/ إنَّهَا شَجَرَهٌ تَخرُجُ فِی أصل الجَحیم/ طُلعُهَا کَأنَّهُ رُءُسُ الشَّیاطین/ فَإنَّهُم تَأکِلُونَ مِنهَا فَمَالِئُونَ مِنهَا البُطُونَ/ ثُمَّ إنَّ لَهُم عَلَیهَا لشَوباً مِن حَمیمٍ...

[۱۶] . الواقعه/ ۱۷؛ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ.

[۱۷] . الرحمن/ ۵۶؛ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ.

[۱۸] . الواقعه/ ۱۸ـ ۱۹؛ بِأَكْوَابٍ وَأَبَارِيقَ وَكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ؛لا يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلا يُنْزِفُونَ.

[۱۹] . محمّد/ ۱۵؛ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ.

[۲۰] . النحل/ ۱۱۲؛ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ.

[۲۱] . الانفال/ ۱۷؛ وَمَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَی.

[۲۲] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول/ ۶۱۸.

[۲۳] . همان، دفتر چهارم/ ۷۶۲.

[۲۴] . همان، دفتر سوم/ ۳۶۶۰.

[۲۵] . اتصالی بی‌تکیف، بی‌قیاس/ هست رب‌الناس را با جان ناس

همان، دفتر چهارم/ ۷۵۹.

[۲۶] . الحدید/ ۳؛ هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ .

[۲۷] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم/ ۳۲۸.

[۲۸] . مولوی، غزلیّات شمس تبریز، غزل ۱۳۴، ج ۱ ص ۲۹۷.

[۲۹] . النساء/ ۱۶۵؛ رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا . اعراف/ ۱۷۲: وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ.

[۳۰] . الفرقان/ ۱۶؛ كَانَ عَلَى رَبِّكَ وَعْدًا مَسْئُولًا.

[۳۱] . الانبیاء/ ۲۳؛ لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ .

[۳۲] . التحریم/ ۸ ؛ يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحًا.

[۳۳] . النّور/ ۲۱؛ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ.

[۳۴] . یونس/ ۱۰۰؛ وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ.

[۳۵] . المدّثر/ ۳۱؛ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ .

[۳۶] . التکویر/۲۹؛ وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ .

[۳۷] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم/ ۳۲۱۴، ۳۲۱۷ و ۳۲۴۰.

[۳۸] . لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ/ عشقبازان چنین مستحق هجرانند

حافظ، دیوان، غزل شماره ۱۹۳.

[۳۹] . خفته از احوال دنیا روز و شب/ چون قلم در پنجه‌ی تقلیب ربّ

مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول/ ۳۹۴.

[۴۰] . النسّاء/ ۷۸ ـ ۷۹ ؛ وَإِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هَذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ۖ وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هَذِهِ مِنْ عِنْدِكَ ۚ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، فَمَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا؛ مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ۖ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ...

[۴۱] . النسّاء/ ۸۲ ؛ أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ۚ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرًا .

[۴۲] . النحل/ ۴۰. البته مفسرانی چون جارالله زمخشری کاربرد این واژه را کاملا تمثیلی و تخییلی دانسته اند.

[۴۳] مطلق این آوازه‌ها از شه بود/ گر چه از حلقوم عبدالله بود

گفته او را من زبان و چشم تو/ من حواس و من رضا و خشم تو

گر تویی گویم تو را گاهی منم/ هر چه گویم افتاب روشنم

دفتر اول، ۱۹۴۰

[۴۴] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر دوم/ ۱۷۹۶.

[۴۵] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم/ ۲۵۲۰ و ۲۵۲۵.

[۴۶] . همان، دفتر اول/ ۵۴.

[۴۷] . همان، دفتر پنجم/ ۱۵۴۴.

[۴۸] . المائده/ ۶۴؛ وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ ۚ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا ۘ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ

[۴۹] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم/ ۱۵۵۴و ۱۵۵۵.

[۵۰] . همان، دفتر دوم/ ۳۷۹۶.سخن مولانا البته درباره علیت در طبیعت است اما آنچه صاحب این قلم دنبال میکند غیبت این مفهوم درروایت قرآنی ست.

[۵۱] . همان، دفتر سوم/ ۲۵۱۴.

[۵۲] . الحشر/ ۲۴؛ هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ .

[۵۳] . الاعراف/ ۱۸۰؛ وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا ۖ وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ ۚ سَيُجْزَوْنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ .

[۵۴] . نگاه کنید به تفسیر آیه ۲۵ از سوره بقره.

[۵۵] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم/ ۲۰۲۵ـ۲۰۲۷ و ۲۰۳۲.

[۵۶] . همان، دفتر سوم/ ۲۰۷۴ـ ۲۰۷۶.

[۵۷] . همان، دفتر اول/ ۳۵۱۰ ـ ۳۵۱۱.

[۵۸] . المعارج/ ۴؛ تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ .

[۵۹] . تفسیر کشّاف، جارالله زمخشری و تفسیر مفاتیح‌الغیب امام فخر رازی.

[۶۰] . علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج بیستم، قسمت اول.

[۶۱] . «منظور از عروج ملائكه و روح به سوى خدا در آن روز، رجوع آن‌ها است به سوى خداى تعالى در هنگامى كه همه‌‌ی عالم به سوی او برمی‌گردند، چون روز قيامت روزى است كه اسباب و وسائط از بين مى رود و روابط بين آنها و بين مسبباتشان مرتفع می‌گردد و ملائكه، كه وسائط موكل بر امور عالم و حوادث هستى‌اند، هنگامى كه سببيّت بين اسباب و مسببات قطع گردد و آن را خداوند زايل گرداند و همه به سوى او برگردند آن‌ها نيز بر مى‌گردند و به معارج خود عروج مى‌كنند. و همه ملائكه پيرامون عرش پروردگارشان را فرا می‌گيرند و صف می‌كشند...». همان.

[۶۲] . ذکر این خاطره بی‌مناسبت نیست که وقتی صاحب المیزان به سال ۱۳۵۶ خورشیدی برای معالجه‌ی تنگی‌نفس و رعشه‌‌ی دست به لندن آمد و صاحب این قلم به مدت یک ماه معاشر و مترجم و برخوردار از نعمت مصاحبت با آن بزرگوار بود، روزی از وی پرسید: چرا شما بر بخش معاد اسفار اربعه صدرالدین شیرازی، حاشیه ننوشته‌اید؟ جواب این بود که: من ملاصدرا را یک آخوند چیزفهم می‌دانم و نه بیشتر! پیدا بود که از پاسخ صریح می‌گریزد و در عین حال آرای معادشناسانه‌‌ی صدرالدین را که موجب تکفیر او شده بود، نفی نمی‌کند.

[۶۳] . الاعراف/۱۱؛ وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ

[۶۴] . رنه ولک، نظریه ادبیات، ترجمه ضیاء موحد و پرویز مهاجر، تهران انتشارات علمی­وفرهنگی، ۱۳۸۲، ص ۲۴۲

[۶۵] . فصلّت/ ۸ ـ ۱۲؛ (۸)، بگو آیا به کسی که زمین را در دو روز آفریده است، کافر می‌شوید و برای او همتایان قرار می‌دهید؟ اوست پروردگار جهانیان (۹)، بر روی زمین کوه‌ها پدید آورد و آن را پربرکت ساخت و به مدت چهار روز رزق همه را معین کرد، یکسان برای همه سائلان (۱۰)، پس به آسمان پرداخت و آن دودی بود. پس به آسمان و زمین گفت: خواه‌ یا ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم (۱۱)، آن‌گاه هفت آسمان را در دو روز پدید آورد و در هر آسمانی کارش را به آن وحی کرد و آسمان فرودین را به چراغ‌هایی بیاراستیم و محفوظش داشتیم، این است تدبیر آن پیروزمند دانا (۱۲). نک: قرآن کریم، ترجمه محمد آیتی.

[۶۶] . چنان­که در آیۀ ۴۷ سورۀ حج آمده است که یک روز الهی معادل هزار سال شماست. وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ ۚ وَإِنَّ يَوْمًا عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ.

[۶۷] . شاید پاره­ای از خوانندگان هوشمند با طرح این سؤال به یاد تئوری نسبیت خاص اینشتاین بیفتند، اما همان هوشمندان نیک می­دانند که معنای آن تئوری چیست و جای درج و خرجش اینجا نیست.

[۶۸] . السجده/ ۵؛ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاء إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ.

[۶۹] . مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم/ ۱۱۵۰ ـ ۱۱۵۱.

 

محمّد(ص): راوی رویاهای رسولانه

محمّد(ص): راوی رویاهای رسولانه

عبدالکریم سروش

آن‌چه دراین مقال می آیدهستی‌شناسی خیال و حضرات خمس ومعرفت شناسی آن‌ها نیست، بل پدیدار شناسی خیال و بیان ویژگی‌های روایت رؤیاهاست 

 

به نام خدا

آغاز نوشتن روز مبعث نبوی

۲۷ رجب ۱۴۳۴ قمری

۱۷ خرداد ۱۳۹۲ خورشیدی

 

محمّد(ص): راوی رویاهای رسولانه (۱)

 ***

 

یکم. جلال‌الدین محمّدبلخی گفت:

«هست قرآن حال‌های انبیا»[۱]، و من می‌خواهم با کسب اجازه از روح آن عزیز چنین بگویم:

«هست قرآن خواب‌های مصطفی»، و البته از آن خواب‌ها که:

 

خواب می بینم ولـی، در خواب نه

مـدّعـی هـســتم ولـی کـذّاب نه[۲]

 

مدّعای من در این نوشتار این است که ما در فهم کلام وحیانی از نکته‌ای ساده و مهم غفلت کرده‌ایم. تا کنون بر این معنای درست پای فشرده‌ایم که زبان قرآن، انسانی و بشری است، و قرآن مستقیماً و بی‌واسطه، تألیف و تجربه و جوشش و رویش جان محمّد(ص) و زبان و بیان اوست، محمّدی که تاریخی است و در صراط تکامل است و پابه‌پای زمان پیامبرتر می‌شود، جانش شکوفاتر و چشمش بیناتر می‌گردد و در صید معانی و معارف تیزپنجه‌تر می‌شود. خدا را بهتر می‌شناسد و وصف می‌کند، درکش از رستاخیز و عوالم برین و پسین، ژرف‌تر می‌شود و برای گشودن گره‌های جامعۀ خویش، راه‌های تازه‌تر پیش می‌نهد. و اگر عمر بیشتری می‌یافت و غوّاصی را نیکوتر می‌آموخت و حوصله‌ای فراخ‌تر و هاضمه‌ای قوی‌تر می‌یافت،‌ای بسا که از دریای حقایق، گوهرهای گران‌تر صید می‌نمود و قرآن را فربه‌تر و جهان را توانگرتر می‌کرد.[۳]

 

گفته‌ایم که آن دستاوردهای کلان به زبان عربی و عرفی و بشری و در خور فهم آدمیان عرضه شده‌اند و از منبع ضمیر پیامبر برخاسته‌اند، و قدسی بودن تجربه، زبان تجربه را قدسی و الاهی نکرده است. حتی در مقام تکوّن هم، احوال شخصی و صور ذهنی و حوادث محیطی و وضع جغرافیایی و زیست‌ ـ قبائلی پیامبر، صورت‌بخش تجارب او بوده‌اند و بر آن‌ها جامۀ تاریخ و جغرافیا پوشانده‌اند. یعنی خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود. تو گویی الوهیت در پوست بشر رفت و بشری شد، و ماورای طبیعت، جامۀ طبیعت به خود پوشید و طبیعی شد، و ماورای تاریخ، پا به عرصۀ تاریخ نهاد و تاریخی گردید. با این همه پنجره‌های گشوده به روی فهم وحی، هنوز یک پنجرۀ بزرگ ناگشوده مانده است، و این مقال در صدد گشودن آن پنجرۀ ناگشوده است.

 

دوم. در عنوان مقال آوردم که «محمّد(ص) راوی رویاهای رسولانه» است. از یکایک این واژگان مراد ویژه‌ای دارم که یکایک باز می‌گویم:

 

الف.

محمّد(ص) راوی است، یعنی مخاطب و مخبر نیست. چنان نیست که مخاطب آواهایی قرار گرفته باشد و در گوش باطنش سخنانی را خوانده باشند و فرمان به ابلاغ آن داده باشند، بل محمّد(ص) روایتگر تجارب و ناظر مناظری است که خود دیده است و فرقی است عظیم میان ناظر راوی و مخاطب خبر. به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا یکی است[۴]، بل او خدا را به صفت وحدت خود دیده و شهود کرده و روایتش از این مشاهده را با ما به زبان خود باز می‌گوید. به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو خدا و فرشتگان و دانایان بر وحدانیت خدا گواهی می‌دهند[۵]، بل او گواهی خدا و فرشتگان و دانایان را خود دیده و شنیده، و اینک راوی آن است. به او نگفته‌اند برو و به مردم بگو که رستاخیزی هست و میزانی و دوزخی و بوستانی و حشر خلایق و نشر کتب، بل وی بنفسه و بعینه، ناظر و راوی آن مناظر بوده است. بهشتیان را در حال مبادلۀ جام‌های شراب[۶] و دوزخیان را در حال ریزش پوست‌های سوخته و رویش پوست‌های نو دیده است[۷]. به او خبر نداده‌اند که همه چیز تسبیح خدا می‌کند[۸]، بل او خود شاهد و شنوندۀ تسبیح آن‌ها بوده است و قس علیهذا.

 

این تصوّر که فرشته‌ای آیه‌ها را به قلب محمّد(ص) فرو می‌ریخته است و او آن‌ها را بازخوانی می‌کرده است، باید جای خود را به این تصوّر دهد که محمّد(ص) چون گزارشگری جان‌بخش و صورتگر و حاضر در صحنه، وقایع را گزارش می‌کرده است. به جای این گزاره که در قرآن، الله گوینده است و محمّد(ص) شنونده، اینک این گزاره می‌نشیند که در قرآن محمّد(ص) ناظر است و محمّد(ص) راوی است. خطابی و مخاطبی و اخباری و مخبری و متکلّمی و کلامی در کار نیست، بل همه نظارت و روایت است. آن سَری نیست بل این سَری است! و البته همه بعین‌الله و باذن‌الله.

 

مناظر و وقایعی که این رسول صادق روایت می‌کند، بسیار گونه‌گون است. از زندگی پیامبران گرفته تا نزول فرشتگان در شب قدر[۹]، از سیلی‌زدن فرشتگان بر ستمگران در هنگام مرگ[۱۰]، تا حدیث هول قیامت[۱۱]، از نشستن خدا بر تخت[۱۲] تا فرو شدن خورشید در گل[۱۳]، از سجدۀ فرشتگان به آدم[۱۴] تا مجادلۀ ابراهیم با خدا[۱۵]، از قصۀ اصحاب کهف تا ماجرای اسراء و معراج محمّد(ص).[۱۶]به این نمونه‌ها بنگرید:

 

نمونۀ اول:

«روزی حواریون به عیسی‌بن‌مریم گفتند: آیا خدای تو می‌تواند مائده‌ای از آسمان برای ما بفرستد؟ عیسی گفت: از خدا شرم بدارید. گفتند: می‌خواهیم از آن بخوریم تا دلمان آرام بگیرد و یقین کنیم که تو به ما راست گفته‌ای و شاهدان صداقت تو باشیم. عیسی‌بن‌مریم گفت: خدایا برای ما مائده‌ای بفرست تا هم عیدانه یی برای اول و آخر ما باشد هم نشانه‌ای از تو. تو که روزی رسانی، ما را روزی ده. خداوند گفت: من این مائده را نازل می‌کنم، اما اگر کسی بعد از آن کفر ورزد، او را شکنجه‌ای کنم که احدی را نکرده باشم. نیز روزی خدا به عیسی‌بن‌مریم گفت: تو بودی که به مردم گفتی تو را و مادرت را به خدایی برگیرند؟ عیسی گفت: سبحان‌‌‌الله، سخن ناحق گفتن در خور من نیست، اگر هم گفته باشم تو می‌دانی. تو ضمیر مرا می‌خوانی ولی من ضمیر تو را نمی‌خوانم. فقط تو غیب‌دانی. آن‌چه من بدانان گفتم جز این فرمان تو نبود که خدا را بپرستید که ربّ من و ربّ شماست. مادام که من در میانشان بودم، تو گواهشان بودی، حالا هم که جان مرا گرفته‌ای باز ناظر بر آنانی و تو بر همه چیز ناظر و گواهی. اگر عذابشان کنی، بندگان تواند و اگر ببخشی‌شان، خود دانی که عزیز و حکیمی. خدا گفت: این روزی است که صادقان بهرۀ صدق خود را می‌برند، باغ‌هایی با جوی‌های جاری در اختیار آنان است و تا ابد در آن خواهند بود. خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند. و رستگاری عظیم همین است. زمین و آسمان‌ها و هرچه در آن‌هاست، از آنِ خداوند است و او بر همه چیز تواناست»[۱۷].

 

نمونۀ دوم:

«در صور دمیده شد و همه اهل آسمان و زمین، جز آن‌ها که خدا می‌خواست، بیهوش افتادند و آن‌گاه دوباره در صور (بوق) دمیده شد و همه به پا خاستند. زمین به نور پروردگار روشن شد و کتاب را نهادند و انبیا و شهدا را آوردند و میانشان به حق و عادلانه داوری کردند. و هر کس به طور کامل جزای عمل خود را ستاند چون خدا به رفتارشان نیک آگاه است. آن‌گاه کافران گروه‌ گروه به سوی جهنم رانده شدند. به آن‌جا که رسیدند و درهای جهنم باز شد، خازنان جهنم از آنان پرسیدند: مگر رسولانی نزد شما نیامدند تا آیات خدای شما را بر شما برخوانند و از احوال امروز بیم‌تان دهند؟ کافران گفتند: آری، ولی چه کنیم که عذاب برای کافران مقدّر بود. کافران را گفتند که برای ابد به جهنم روید که جای ناخوش متکبّران است. پارسایان هم گروه گروه به سوی بهشت هدایت شدند. به آنجا که رسیدند و درهای بهشت که باز شد و... خازنان بهشت به آنان سلام کردند و خوشامد گفتند و آنان را به ورود در بهشت فراخواندند. پارسایان گفتند: حمد خدا را که به وعده‌اش وفا کرد و این سرزمین را به ما بخشید که در هرجای آن بخواهیم می‌توانیم اقامت کنیم. و ملائکه گرداگرد تخت خداوند تسبیح می‌گفتند و همه چیز به نیکی و راستی سپری شد و همه جا سخن از حمد و سپاس خداوند بود.[۱۸]

 

در صحنه‌های جاندار وجذّاب بالا (که مرحوم سیّد قطب تصویرپردازی هنری دل‌انگیزی از آن‌ها کرده است)[۱۹] گویی، گوینده‌ای به نام خدا پاک از صحنه غایب است و پیامبر خود حاضر و ناظر و گزارشگر و راوی آن‌هاست. یک جاخدا با عیسی سخن می‌گوید و عیسی جواب می‌دهد، و در جای دیگر فرشتگان با بهشتیان و دوزخیان سخن می‌گویند و آنان جواب می‌دهند. در این‌جا خدا نمی‌گوید که من با عیسی چنین و چنان گفتم، بلکه کس دیگری که همان محمّد(ص) باشد، روایت می‌کند که خدا به عیسی چنین گفت و چنان شنید، یعنی محمّد مخاطب کلام خدا نیست، بلکه ناظر و راوی صحنۀ گفت‌وگوی عیسی و خداست. منظرۀ روز رستاخیز از این هم جذاب‌تر و گویاتر است. گویی پیامبر در صحنه‌ای پرحادثه ایستاده و انبیا و شهدا و فرشتگان در پیش چشم او می‌روند و می‌آیند و کتاب و بهشت و دوزخ، و گشوده‌شدن درهای آن‌ها را و به تعبیر قرآن آن «مشهد عظیم» را نظاره و روایت می‌کند. خصوصاً صیغۀ ماضی که در ساختار این روایت به کار رفته، (و ترجمۀ نگارنده هم وفادار به آن است) از رویدادی تحقق‌ یافته و رؤیت‌ شده، حکایت می‌کند.

 

مفسّران با غفلت از نقش روایتگرانۀ پیامبر، و با ‌فرض متکلّم وحده بودن خداوند در قرآن، این آیات را به صیغۀ مستقبل و به مثابۀ خبری دربارۀ آینده تفسیر کرده‌اند، یعنی گفته‌اند خداوند به پیامبر خبر داده است که روزی خواهد آمد که انبیا و شهدا به عرصۀ محشر درآیند... الخ. این ترفندِ تبدیل گذشته به آینده، فقط به کار تأمین مواد و مصالح برای تأیید فرضیۀ متکلّم بودن خداوند می‌آید. اما کسی چون صدرالدین‌شیرازی که گویی بویی از روایتگری محمّد برده است، در تفسیر سورۀ واقعه صریحاً می‌نویسد که: إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ[۲۰] یعنی واقعۀ قیامت واقعاً رخ داده، نه اینکه چون مضارع محقّق‌الوقوع است به صیغۀ ماضی ادا شده، گرچه هنوز نیامده است[۲۱].

 

نمونۀ سوم:

سورۀ واقعه منظرۀ دیگری از قیامت را روایت می‌کند:

واقعه رخ داده و شکّی به‌جا نگذاشته است. مردم سه دسته‌ شده‌اند: گروهی در پیش، گروهی در سمت راست و گروهی در سمت چپ. پیشروان خود مشتمل بر دو طایفه‌اند: اکثریتی از پیشینیان و اقلیتی از پسینیان، روبه‌روی هم تکیه زده بر تخت‌های زربفت نشسته‌اند، پسرکان گرد آن‌ها می‌گردند و شرابی به آنان می‌دهند که سرگیجه وسردرد نمی‌آورد، دست راستی‌ها در باغ‌ها به‌سر می‌برند، زیر درخت‌های بی‌خار سدر و پرسایه و موز بسیار و آب‌ریزان و میوه‌های فراوان و حوریان باکره؛ و دست چپی‌ها در تنگنا و زیر ابری داغ...

 

ب.

سؤال: این نظاره‌ها و مشاهده‌ها در کجا رخ داده است؟

پاسخ: در رؤیا.

 

خواننده می‌تواند به جای واژۀ رؤیا، از واژه‌هایی مانند مکاشفه و واقعه و مثال و خیال منفصل ومتّصل و اقلیم هشتم و جابلقا و جابلسا و ارض ملکوت استفاده کند ( چنانکه کرده اند)، اما نگارنده بدون مخالفت با آن‌ها، واژۀ رؤیا را به ‌عمد برگزیده است تا اولاً از ابهامات دست‌وپا گیر آن مفاهیم کهن و متافیزیک هولناکشان حذر کند، و ثانیاً حقیقت تجربۀ پیامبرانۀ محمّد(ص) را آشکارتر و دست‌یافتنی‌تر نماید. آدمیی نیست که خوابی ندیده باشد و رؤیا را در عمرخود بارها نیازموده و از تلخ و شیرین آن بی‌خبر باشد. لذا همه کس با رجوع به رویاهای خود می‌تواند چیزکی از آنچه بر رسولان و عارفان در خلوت مراقبه و در اعماق مکاشفه و در حضرت خیال و در عالم مثال می‌رفته است، دریابد و کامل را با ناقص قیاس کند و بویی از آن بوستان مستور ببرد. گرچه به قول مولانا:

 

کـار پـاکـان را قـیــاس از خـود مـگـیـر

گرچـه بـاشـد در نبشـتن شـیـر و شـیـر[۲۲]

سـوی شــهـر از بــاغ، شــاخـی آورنـد

بــاغ و بـســتـان را کـجا آنـجـا بـرنـد؟

خاصـه باغی کاین فلک یک بـرگ اوست

بلکه آن مغز است و این عالم چو پوست[۲۳]

 

ضمناً در گزیدن واژۀ رؤیا، خروجی از دایره سنّت هم صورت نبسته است. عارفان که از «کشف تامّ محمّدی» سخن گفته‌اند، اشارت به دریافتی اشراقی و ابرآگاهانه و فوق حسّی و رؤیایی داشته‌اند. از پیامبر هم آورده‌اند که رؤیای صادق یک جزء از چهل‌وشش جزء نبوت است.[۲۴] مفسّرانی هم بوده‌اند که معراج پیامبر را تجربه‌ای معنوی و رویایی نبوی و عروجی روحانی دانسته‌اند، نه پروازی جسمانی.[۲۵] همچنین به گواهی مأثورات تاریخی، در حین نزول وحی ، خوابی سنگین همراه با تعرّق به پیامبر دست می‌داد که گاه طاقت اورا طاق می‌کرد وهمین بهانه یی شد تا پاره‌ای از معاصران محمّد(ص) او را مجنون و برخی از روحانیان مسیحی او را مصروع بشمارند.

 

باری، آن‌چه در این مقال دنبال می‌شود، هستی‌شناسی خیال و مثال و حضرات خمس ومعرفت شناسی آن‌ها نیست، بل پدیدار شناسی خیال و بیان ویژگی‌های روایت رؤیاهاست. و این است آنچه قلب این مقال است، و همین است آن غفلتی که در آغاز سخن از آن یاد کردم، یعنی همان پنجرۀ بسته‌ای که گشودنش، فریضه‌ای مبارکست:

 

ما هنگام قرائت قرآن، گویی فراموش می‌کنیم که «خواب‌نامه»‌ای را می‌خوانیم که زبانش، زبانِ بیداری نیست، بلکه زبانِ خواب است. درست است که زبانی عرفی و بشری و شیرین است، اما زبانِ خواب هم هست. خواب همواره و در صریح‌ترین صورتش، باز هم رمزآلود و مِه‌آلود است و نیازمند خوابگزاری، و زبانِ آن را معادل زبانِ بیداری گرفتن، خطایی مهلک و عظیم است. این مغالطه که باید آن را مغالطۀ خوابگزارانه نامید، مهلک‌تر از خطای خلط حقیقت و مجاز و استنتاج «باید» از «است»، و عظیم‌تر از مغالطۀ طبیعت‌گرایان است.

 

می‌توانم ادّعا کنم که تفسیر عموم مفسّران مسلمان آلوده به مغالطۀ خوابگزارانه است. یعنی واژه‌های آتش، خورشید، باغ، غضب، رحمت، آب، تخت، حور، ترازو، کتاب، و... را که در قرآن دیده‌اند، گمان برده‌اند که مراد همین آب و باد و آتش و کتاب و ترازوست که در بیداری می‌بینیم و می‌شناسیم، و غافل بوده‌اند از این‌که روایتگری تیز چشم ، آن‌ها را در رؤیا و خیال دیده و شنیده است، آنهم با زبانِی رمزی که بیگانه با زبانِ بیداریست. فی‌المثل مفسّران در قرآن خوانده‌اند که: إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ، وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ[۲۶] (وقتی که خورشید گرفت و ستارگان تیره شدند...) و چنین معنا کرده‌اند: روزی که همین خورشید که در آسمان است، بگیرد و همین ستارگان که در بیداری می‌بینیم، تیره شوند... الخ؛ یعنی روز قیامت.‌ و نیندیشیده‌اند که خورشید و ستارگان رؤیا، تعبیری دیگر دارند و لزوماً بر خورشید و ستارگان واقعی دلالت نمی‌کنند، چنان‌که داستان خواب یوسف در سورۀ یوسف بر آن گواه است. چرا نگوییم که محمّد(ص) درخواب دیده است که خورشید گرفته است، و آن‌گاه به‌ دنبال تعبیر صحیح آن خواب برویم؟

 

نیک می‌دانم که از نمادین بودن مناسک دینی و معارف متون مقدس سخن بسیار رفته است و داستان‌های رمزی و نمادین، چون آثار شهاب‌الدین سهروردی، در همۀ زبان‌ها چندان فراوانند که حاجت به اشارت ندارند.[۲۷] امّا سخن صاحب این قلم چیزی دیگرست. این‌که فی‌المثل داستان آدم در قرآن و تورات، نمادین باشد و هر یک از قهرمان‌های داستان چون آدم و حوّا و شیطان، تشخّص‌یافتۀ حقایقی نامتشخّص قلمداد شوند؛ یا این‌که فی‌المثل در داستان پادشاه و کنیزک «مثنوی»، پادشاه نماد عقل باشد و کنیزک نماد شهوت؛ یا این‌که در شعر حافظ، مِی و چنگ و رباب و ابرو و زلف، هر یک (به زعم زاعمان)، کنایه و استعاره‌ای از حقیقتی دیگر باشند و مثلاً ابرو (که در عربی بدان حاجب گفته می‌شود)، کنایه از صفات حق باشد که حاجب ذات‌اند؛ یا این‌که معانی الفاظی چون میزان و قلم در قرآن، منحصر به مصادیق متعارف و مادّی آن‌ها نباشند و فی‌المثل، بر هرچه کار نوشتن و سنجیدن کند، خواه مادّی و خواه غیرمادّی، دلالت کنند[۲۸]، هیچ‌کدام از جنس خوابگزاری نیستند. همچنین است سمبولیسم آداب و مناسکی چون حج که مثلاً هنگام قربانی کردن گوسفند، به قول ناصر خسرو، باید از قربانی کردن نفس لئیم یاد کرد و «محنت بادیه خریده به سیم»[۲۹] از حج بازنگشت، یا ورود سیل‌وار تعبیرات مجازی (اعمّ از کنایه و استعاره و تمثیل و...) در متون مقدس و دیوان‌های شعر که گرچه مشابهتی با زبان رؤیا دارند، امّا به هیچ روی خود آن نیستند.

 

در زبان رؤیا، مَجاز و کنایه راه ندارد، یعنی الفاظ بر غیر معانی حقیقی‌شان حمل نمی‌شوند گرچه برای فهمیدنشان، به کتاب لغت مراجعه نمی‌توان کرد، بلکه باید از شیوۀ خوابگزاری بهره جست. آن‌که خورشید و ستاره یا گاوان لاغر و فربه را در خواب می‌بیند[۳۰]، واقعاً ماه و خورشید را در خواب می‌بیند نه چیز دیگر را. و وقتی خواب را روایت می‌کند، حقیقتاً از ماه و خورشید سخن می‌گوید، ، نه چون شاعران که ماه و خورشید می‌گویند و مرادشان معشوق و محبوب است! و البته، فقط پس از خوابگزاری است که معنای خواب روشن می‌شود. وقتی قرآن می‌گوید: تخت خدا بر آب است[۳۱]، حکایت از رؤیای محمّد(ص) می‌کند که تخت خدا را حقیقتاً بر آب دیده است، نه تخت کنایه از چیزی دیگر است و نه آب، و آن آیه هم خبری نیست که به وی داده‌اند تا با ما در میان بگذارد، و ما با ملاحظۀ قرائن لفظی و لبّی، رازش را بگشاییم. همچنین است وقتی محمّد(ص) از گرفتن خورشید و ستارگان، قرآن شنیدن جنّیان، سجدۀ فرشتگان بر آدم و بال‌های دوگانه و سه‌گانه و چهار‌گانۀ آنان، شهاب‌های ثاقب و طرد دیوان، نوزده نفر بودن آتش‌بانان، نشستن خدا بر تخت و آمدنش در صفوفی از ملائکه، پرشدن آسمان و زمین از نور خداوند، نزول ملائکه در شب قدر و باغ‌های پر از موز و انار و انگور در قیامت و... سخن می‌گوید. این‌ها عین رویاها و مکاشفات اوست، روایتگرش خود اوست و روایتش هم بر سبیل مجاز و نماد نیست؛ امّا فهمش البته محتاج خوابگزاری است.

 

از دل‌انگیزترین رویاهای محمّد(ص) آن بود که همه زمینیان و آسمانیان و سایه‌هاشان را شب و روز، طوعاً و کرهاً،[۳۲] سجده‌کنان در پیشگاه خداوند می‌دید. چه رویایی! چه مکاشفه‌ای! چه خیال لطیف و چه کلک خیال‌انگیزی!

 

محمّد(ص)، شهاب‌الدین‌یحیی سهروردی نبود تا بیدار و هشیار بنشیند و تأمل و تذوّق ورزد و قصۀ صفیر سیمرغ و عقل سرخ و لغت موران خلق کند و در هر کدام ده‌ها نماد و رمز مطابق فلسفه و جهان‌بینی خود بنشاند، و آیندگان را به گشودن غموض و رموزشان دعوت کند. او پیامبر بود. حقایق، خود را بر او به زبان ویژۀ رویا عرضه می‌کردند و او حکایت آن‌ها را با ما «بیداران» باز می‌گفت. «زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است»[۳۳].

 

می‌بینم که به دیدگاه آن عزیز عرش‌نشین، جلال‌الدین‌محمّد بلخی، بسیار نزدیک شده‌ام که بر اعتزالیان خرده می‌گیرد که چرا تسبیح کردن اشیاء را چنین تأویل می‌کنند که: مراد از آیۀ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُم[۳۴] آن است که اشیاء چنان‌اند که دیدنشان ما را به تسبیح خدا وامی‌دارد:

 

پس چو از تسبیح یادت می‌دهد

آن دلالـت عـین گـفتن مـی‌بود

ایـن بـود تـأویـل اهـل اعـتزال

و آنِ آن کس کو ندارد نور حال[۳۵]

 

و آن‌گاه می‌افزاید که با ورود به عالم جان، می‌توان غلغل اجزای عالم را شنید و دل را از وسوسۀ تأویل‌ها رهایی بخشید:

 

از جـمادی عالَم جـان‌ها روید

غـلـغل اجـزای عالم بشـنـوید

فـاش تسـبیح جمـادات آیدت

وسـوسـۀ تـأویـل‌هـا نربایدت

چـون ندارد جـان تو قندیـل‌ها

بهـر بینش کـرده‌ای تـأویـل‌ها[۳۶]

 

یعنی در عالم جان و در رویای پیامبرانه، همۀ اشیا به درستی و به روشنی، تسبیح‌گویان ظاهر می‌شوند و به زبان فصیح ستایش و سپاس حق می‌گویند و در این تجربه، عارفان و پیامبران شریک‌الاذواق‌اند. همچنین است ناله‌کردن ستونی که پیامبر علیه‌السلام، هنگام خطابه در مسجد بر آن تکیه می‌کرد. وقتی منبری برای پیامبر ساختند، آن ستون چنان از فراق پیامبر نالید که ناله‌اش به گوش او رسید. مولانا می‌گوید:

 

فلسفی کو منکر حنّانه است

از حـواس انبیـا بیگـانه است[۳۷]

 

یعنی فیلسوف (که در کلام مولانا همان متکلّم معتزلی است)، چون حسّ نبوی و تجربۀ پیامبرانه و رویای رسولانه ندارد، نمی‌تواند این حکایت را باور کند وگر نه، شنیدن نالۀ دیوار در خواب چرا ممکن و معقول نباشد؟

 

چنین است که قول به رویای رسولانه، حجم عظیمی از تعبیرات مجازی را از قرآن می‌زداید و نیاز به تأویل را از میان برمی‌دارد و عبارات قرآن را بر معانی ظاهری‌شان باقی می‌گذارد. بنگرید که مفسّر دانای تفسیر المیزان چه تکلّفی می‌ورزد تا معنای معقول و «علم»پسندی از آیاتی به دست دهد که می‌گویند شهاب‌های آسمانی دیوان را می‌رانند.[۳۸] وی از طرفی شهاب را به معنای فیزیکی و متعارف آن می‌گیرد و از سویی، با توسّل به مقبولات متافیزیکی خویش، شیاطین را غیرمادّی می‌شمارد، و آن‌گاه در این تنگنا می‌افتد که شهاب طبیعی چگونه شیطان ماوراء طبیعی را می‌سوزاند، و نهایتاً بدین رأی نامطمئن (برخلاف عموم مفسّران پیشین) متمایل می‌شود که شهاب‌ها هم باید کنایه از حجاب‌های غیرمادّی‌ باشند و آن آیه لاجرم باید با توجه به دستاوردهای نوین علمی تأویل شود![۳۹] صاحب المیزان اگر بدین نکته متفطّن بود که رمی شیاطین، رؤیایی است که پیامبر دیده است، آن‌گاه دست از آن تأویل متکلّفانه می‌کشید و به خوابگزاری وآنتروپولوژی می‌پرداخت و به دنبال کشف این معنا می‌رفت که اگر کسی (در تاریخ و جغرافیای حجاز و در دل فرهنگ آن دوران) در خواب ببیند که شهابی در تعقیب دیوی است، تعبیرش چیست؟ نه اینکه هم شهاب را و هم شیطان را به زبان بیداری بخواند و بفهمد و آن‌گاه در مخمصۀ تفسیریِ رهایی‌ناپذیری درافتد. تکلّفات این مفسّر معاصررا در باب شکافتن ماه ،به منزله اعجاز پیامبر، باید هم ازین جنس دانست.او همچون همه پیشگامان خویش، یک مفسّر بود نه یک معبّر! و جان کلام همین است .

 

رفتن از تفسیر به تعبیر، مستلزم یک شیفت پارادایمی[۴۰] و یک تغییر الگوی بنیادی است.

ادامه دارد...

 

منابع و پا نوشت ها

---------------------------------

 

[۱] . مولوی، مثنوی‌معنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۵۴۱.

[۲] . همان، دفتر ششم، بیت ۴۰۶۵.

[۳] . همۀ این‌ها را می‌توان مدلول و معلول و مستفاد و مستنبط از دعای پیامبر دانست که: رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا (طه، ۱۱۴). خداوند با اجابت این دعا، علم او را زیادت بخشید و او را در صراط تکامل افکند و پیامبرتر کرد.

[۴] . الحشر، ۲۲، (هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ).

[۵] . آل‌عمران، ۱۸، (شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ)

[۶] . الطور، ۲۳، (يَتَنَازَعُونَ فِيهَا كَأْسًا لَا لَغْوٌ فِيهَا وَلَا تَأْثِيمٌ).

[۷] . النساء، ۵۶، (کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها).

[۸] . الاسراء، ۴۴، (تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا).

[۹] . القدر، ۱ و ۴ ، ( إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ، تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ).

[۱۰] . محمّد(ص)، ۴۷، (فَكَيْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ).

[۱۱] . مریم، ۳۷، (فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا مِن مَّشْهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍ).

[۱۲] . طه، ۵، (الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى).

[۱۳] . الکهف، ۸۶ ، (حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ في‏ عَيْنٍ حَمِئَةٍ).

[۱۴] . البقره، ۳۴، (وَإِذْ قُلْنَالِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الكَافِرِينَ).

[۱۵] . هود،۷۴، (فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءتْهُ الْبُشْرَى يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ).

[۱۶] . سوره‌های کهف، اسراء و نجم.

[۱۷] . سورۀ مائده، ۱۱۲ـ۱۲۰، (إِذْ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ يَعِيسى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَستَطِيعُ رَبُّك أَن يُنزِّلَ عَلَيْنَا مَائدَةً مِّنَ السمَاءِ؟ قَالَ اتَّقُوا اللَّهَ إِن كنتُم مُّؤْمِنِينَ‏(۱۱۲) قَالُوا نُرِيدُ أَن نَّأْكلَ مِنهَا وَ تَطمَئنَّ قُلُوبُنَا وَ نَعْلَمَ أَن قَدْ صدَقْتَنَا وَ نَكُونَ عَلَيْهَا مِنَ الشهِدِينَ‏(۱۱۳) قَالَ عِيسى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَيْنَا مَائدَةً مِّنَ السمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيداً لأَوَّلِنَا وَ ءَاخِرِنَا وَ ءَايَةً مِّنكوَ ارْزُقْنَا وَ أَنت خَيرُ الرَّزِقِينَ‏(۱۱۴) قَالَ اللَّهُ إِنى مُنزِّلُهَا عَلَيْكُمْ فَمَن يَكْفُرْ بَعْدُ مِنكُمْ فَإِنى أُعَذِّبُهُ عَذَاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِّنَ الْعَلَمِينَ (۱۱۵) وَ إِذْ قَالَ اللَّهُ يَعِيسى ابْنَ مَرْيَمَ ءَ أَنت قُلْت لِلنَّاسِ اتخِذُونى وَ أُمِّىَ إِلَهَينِ مِن دُونِ اللَّهِ؟ قَالَ سبْحَنَك مَا يَكُونُ لى أَنْ أَقُولَ مَا لَيْس لى بِحَقٍإِن كُنت قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فى نَفْسى وَ لا أَعْلَمُ مَا فى نَفْسِ كإِنَّك أَنتَ عَلَّمُ الْغُيُوبِ‏(۱۱۶) مَا قُلْت لهَُمْ إِلاّ مَا أَمَرْتَنى بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبّى وَ رَبَّكُمْوَ كُنت عَلَيهِمْ شهِيداً مَّا دُمْت فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنى كُنت أَنت الرَّقِيب عَلَيهِمْوَ أَنت عَلى كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ شهِيدٌ(۱۱۷) إِن تُعَذِّبهُمْ فَإِنهُمْ عِبَادُكوَ إِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّك أَنت الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(۱۱۸) قَالَ اللَّهُ هَذَا يَوْمُ يَنفَعُ الصدِقِينَ صِدْقُهُمْ لهَُمْ جَنَّتٌ تجْرِى مِن تحْتِهَا الأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَداً رَّضىَ اللَّهُ عَنهُمْ وَ رَضوا عَنْهُذَلِك الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏(۱۱۹) للَّهِ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ مَا فِيهِنَّوَ هُوَ عَلى كلّ‏ِ شىْ‏ءٍ قَدِيرُ(۱۲۰).

[۱۸] . الزّمر، ۶۸ـ۷۴، (وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الأَرْضِ إِلا مَنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنْظُرُونَ (۶۸) وَأَشْرَقَتِ الأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا وَوُضِعَ الْكِتَابُ وَجِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَالشُّهَدَاءِ وَقُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ(۶۹) وَوُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ وَهُوَ أَعْلَمُ بِمَا يَفْعَلُونَ(۷۰) وَسِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِ رَبِّكُمْ وَيُنْذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا قَالُوا بَلَى وَلَكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَى الْكَافِرِينَ(۷۱) قِيلَ ادْخُلُوا أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ(۷۲) وَسِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاءُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ(۷۳) وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ(۷۴).

[۱۹] . التصویر الفنّی فی‌القرآن.

[۲۰] . الواقعه، ۱.

[۲۱] . چنان که جارالله زمخشری در تفسیر کشّاف آورده است و چون او بسی بسیار.

[۲۲] . مولوی، مثنوی‌معنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۳.

[۲۳] . همان، دفتر دوم، ابیات ۳۲۳۵ـ۳۲۳۶.

[۲۴] . نجم‌الدین رازی، صاحب مرصادالعباد، در شرح این حدیث، سخن بدیع و غریبی می‌آورد: دوران نبوت پیامبر بیست‌وسه سال بود، یعنی چهل‌وشش نیم‌سال. و چون پیامبر در نیم‌سال نخست پیامبری رویاها و ارهاصات داشت، رویا را یک جزء از چهل‌وشش جزء نبوت شمرده است.و الله‌اعلم.

[۲۵] . از جمله صاحب تفسیر المیزان در شرح آیات نخستین سورۀ اسراء و سورۀ نجم.

[۲۶] . التکویر، ۱ و ۲.

[۲۷] . رمز و داستان‌های رمزی در ادب پارسی، تألیف دکتر تقی پورنامداریان از بهترین مراجع در این موضوع است.

[۲۸] . راهی که فیض‌کاشانی در تفسیر صافی و علاّمه طباطبایی در تفسیر المیزان رفته‌اند و به این شیوه خواسته‌اند که مشکل متشابهات قرآن را حل کنند.

[۲۹] . ناصرخسرو، دیوان، قصیده ۱۴۷.

[۳۰] . داستان یوسف در قرآن.

[۳۱] . هود، ۷، (وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاء).

[۳۲] . الرّعد، ۱۵، (وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ).

[۳۳] . سحر کرشمۀ چشمت به خواب می‌دیدم / زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است (حافظ)

[۳۴] . الاسراء، ۴۴.

[۳۵] . مولوی، مثنوی‌معنوی، دفتر سوم، ابیات ۱۰۲۶ـ ۱۰۲۷.

[۳۶] . همان، ۱۰۲۱ـ۱۰۲۳.

[۳۷] . همان، دفتر اول، بیت ۳۲۸۵.

[۳۸] . الصافات، ۱۰، (إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ).

[۳۹] . تفسیر المیزان، ج ۱۷.

[۴۰] .Paradigm Shift

 

 

 

خواب احمد، خواب جمله انبیاست

عبدالکریم سروش

 

محمّد(ص): راوی رؤیاهای رسولانه(۲)

 

گـفت پیغـمبـر که عَـینایَ تَنـام                 لایَـنـامُ قَـلـبِ عَـن رَبِّ‌‌الاَنــام[۱]

 آن خـیـالاتـی کـه دام اولـیاست              عکـس مهرویان بستان خـداست[۲]

 

 

یکم: آوردم که محمّد(ص) روایتگری است که راستگویانه رؤیاهای رسولانه و رمزآلود خود را به زبان عرف و به عربی مبین، بی‌مَجاز و بی‌کنایه، برای ما باز می‌گوید و قرآن که «خوابنامه» اوست، نیازمند خوابگزاران است تا حقایقی را که به زبان ویژۀ رؤیا بر او پدیدار شده‌اند، به زبان شهادت برای ما بازگویند و زبان خواب را به زبان بیداری برگردانند و تعبیر را به جای تفسیر و تأویل متن بنشانند و بی‌ میانجی زبان، خود را به جهان پرغموض و پررموز رؤیا نزدیک کنند، و چشم ما را به عکس مهرویان بستان خدا بگشایند.

 

پدیدارشناسی وحی و رؤیا و عبور از تفسیر کلاسیک متن مقدّس به ساختارشناسی رؤیایی ـ روایی آن، نه پژوهشی است متکلّمانه، و نه کوششی است هستی‌شناسانه. یعنی این قلم، نه در پی اثبات نبوّت پیامبر اسلام است، و نه در پی آشکار کردن وثاقت و صداقت و سلامت رؤیاهای او. مومنانی که محمّد(ص) را پیامبر می‌دانند (چون صاحب این قلم)، البته مکاشفات رمزآلود و رؤیایی وی را عزیز و شریف می‌شمارند، و در رازگشایی زبان آن‌ها به جدّ می‌کوشند، و از آن برای سلوک راه آخرت و سعادت، بهره‌های عظیم معرفتی و اخلاقی می‌برند. این بهره‌ها هیچ نباشد، کم از کشف راز زبان مولانا و حافظ و شرکت در اذواق و مواجید آن‌ها، و گشودن چشم ‌هنرمندانه به انسان و جهان، و بهجت حاصل از آن نیست. آن‌ها هم که التزامی و اعتقادی به نبوت ندارند، با تار و پود وحی نبوی و زبان تو در توی آن آشناتر می‌شوند و بی‌گدار به آب نمی‌زنند و در فهم و نقد کتابی که سرچشمه‌ای مِه‌آلود و زبانی خیالین دارد، گام به احتیاط می‌زنند و کام به تأمل می‌گشایند.

 

 

همچنین کاوش در «نحوۀ وجود» عالم خیال و رؤیا، و هستی‌شناسی متافیزیکی آن و نسبتش با عوالم ملکوت و جبروت، و اثبات وجود جهان‌های نامشهود و نیازمودنی، و کیفیت نزول وحی و حصول رؤیا، و عروض صورت بر بی‌صورت‌ها، و مجاری نزول فیض باری، و مراتب و مدارج نفس و حضرات و درجات هستی و... با غایت این قلم به غایت بیگانه است. نگارنده تهوّر و توان عروج بر آن بام‌های بلند را ندارد و از قصور پای چوبین و بی‌تمکین خِرد، نیک باخبر است. شرح آن عجایب را از عارفان باید پرسید که طایران آسمان معنا و سالکان طریق باطن‌اند و شرق و غرب ملکوت اسفل و اعلا را بارها به پای همّت و ریاضت درنوردیده‌اند و با ساکنان حَرم سِتر و عفاف ملکوت بادۀ مستانه زده‌اند و آب حیات خورده‌اند و از غصّه نجات یافته‌اند. محبوسان سجن طبیعت را همین بس که از غار افلاطونی خود به سایه‌های حقیقت بنگرند و طلب روزی ننهاده نکنند.

 

 

باری، سخن نه در قبول نبوّت است و نه در حقیقت وحی، که مومنان داوری خود را در باب آن‌ها کرده‌اند و بدان‌ها اعتقاد ورزیده‌اند؛ بل سخن در پدیدار وحی و زبان رؤیایی و فضای رمزآلود و مه‌آلود آن است که میراث ماندگار پیامبر است و گشودن قفلش را به کوشش ما وانهاده‌اند.

 

 

وحی هرچه باشد، به شهادت تاریخ و به گواهی مأثورات دینی، فضایی متفاوت با فضای بیداری دارد و به زبان ویژۀ خویش از حقایق سخن می‌گوید و چون همۀ خواب‌های دیگر نیازمند تعبیر و خوابگزاران است. مگر امام علی نگفت که «رؤیای انبیاء وحی است»[۳] و مگر پیامبر هنگام دریافت وحی به ناهشیاری نمی‌رفت و غفلتی گران بر او عارض نمی‌شد و پس از هشیاری دیده‌ها و شنیده‌های بیخودانۀ خویش را با صحابیان، در میان نمی‌نهاد؟ مگر فرشتگان را در خیال نمی‌دید و از هیئت پرهیبت آن‌ها و بال‌های شش‌صد گانه‌شان خبر نمی‌داد؟ مگر موسی که در آن بیابان سرد پرهراس از درخت سوزان خطاب «انّی اناالله» شنید، تنها خود نشنید؟ و مگر اگر دیگرانی با او بودند، توانایی شرکت در آن تجربه و شنیدن آن خطاب را داشتند؟ این عروض وحی چنان خصوصی و درونی و غافلگیرانه و رؤیاوش بود که همه چیزش با حوادث دنیای بیداری، از جمله زبانش فرق داشت، مگر تجربۀ دیدن تخت خداوند بر دوش هشت‌ فرشته[۴] در بیداری صورت گرفت که زبانش را زبان بیداری بدانیم؟

 

آن‌ها که هنوز باور نکرده‌اند که زبان وحی زبان بیداری نیست، کمی به این دقیقه بیندیشند که اگر پدیداری به نام وحی داریم که محصول حالتی ناهشیار ونامتعارف است، آن گاه باید باور کنیم که زبانش هم نامتعارف است، حتی اگر مشابه زبان ما باشد و این عین همان باوری است که ما در بارۀ همۀ خواب‌ها داریم و بی‌تکلّف و بی‌تأمل، به دنبال خوابگزاری می‌رویم.

 

این که قرآن می‌گوید: إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ[۵] (قرآن کلامی جدّی است وشوخی نیست)، به هیچ روی منافات با سرشت رؤیایی آن ندارد. بلی، قرآن قولی جدّی است و از سر طیبت ادا نشده است و به همین سبب است که محتاج خوابگزاری است وگرنه فروپایه و فرونهادنی است.

 

در خواب هم به خفته می‌گویند «بگو» و «بشنو» و «برو» و... و مگر این‌ خطاب‌ها زبان خواب را به زبان بیداری بدل می‌کنند و سامع و قائل را دوتا می‌سازند؟ اگر «آتش» و «آب» در خواب همان معنی را دارند که در بیداری، آن‌گاه «بگو» و «بشنو» هم همان مقتضا و مدلول متعارف را خواهند داشت. از جلال‌الدین بلخی بشنویم:

 همچـو آن وقـتی که خـواب انـدر روی         تـو ز پـیش خـود به پـیش خـود شوی

بشـنـوی از خـویـش و پـنـداری فـلان          با تـو انـدر خواب گـفـتـسـت آن نهان

 تـو یکی تـو نـیـسـتی‌ای خوش رفیـق           بـلـکـه گــردونـی و دریـای عـمــیـق

 خود چه جای حدّ بیداریسـت و خواب           دم مــزن والـلّـه اعــلـم بـالـصــواب[۶]

  از پیش خود به پیش خود شدن، و با خود سخن گفتن، و خود را دیگری پنداشتن، و سخن خود را از دهان دیگری شنیدن، و... از شگفتی‌های عالم رؤیا است، همان شگفتی‌های فریبنده که توهّم دوگانگی را دامن می‌زند و میان شنونده و گوینده فاصله می‌افکند و خلقی را گرفتار خطا می‌کند. محی‌الدین‌عربی هم که گفت: فمن شجرةنفسه جنی ثمرة علمه (کاشف، میوۀ علم را از درخت وجود خویش می‌چیند)،[۷] به همین لطیفه نظر داشت و بر رؤیایی بودن عالم کشف و درون‌زا بودن آن صحّه می‌گذاشت. باز هم به بیان لطیف مولانا:

 کـانِ قـنــدم نیــسِـتـان شـکـرّم                هم ز مـن می‌روید و مـن می‌خورم[۸]

 

 

 

دوم: متن مقدّس قرآن را از دو سر می‌توان خواند: یکی از سرِ غیب و دیگری از سر شهادت. وقتی سخن از نادیده‌هاست (فرشته، قیامت، شیطان، جنّ، عرش، میزان و...)، بیان قرآن چنان تصویری و هنری می‌شود که رؤیایی ندانستنش، دشوار است. و وقتی سخن از دیدنی‌ها و امر و نهی‌هاست، بیانش چنان با عالم بیداری پهلو می‌زند که خواب را از چشم می‌رباید و بیداری را به جای خواب می‌نشاند. قاطبۀ مفسرّان، خواندن قرآن را از سر شهادت آغاز کردند و چنان مفتون «قُل‌ها» و خطابات و فرمان‌های قرآنی شدند که بر غیب هم، رنگ شهادت زدند و زبان تصویر را به زبان تشریع فروختند و بر همه حکم واحد راندند. اینجا هم فقه راهزنی کرد و سلطۀ گفتمانش، قرآن را در کام کشید.

  شک نیست که همۀ قرآن زبان واحد دارد: یا زبان بیداری است یا زبان خواب؛ نه غیر این دو است و نه آمیزه‌ای از این دو. اما به حکم آن که فضای وحی، فضایی رؤیایی است، تردید نباید کرد که زبان قرآن هم یکسره زبان رؤیا است. و علاوه بر سرچشمۀ خیالین این زبان (که خود دلیل اصلی و استوار این مدّعاست)، چندان نشانۀ روشن در ساختار روایی قرآن هست که گمان‌های دیگر را از ذهن می‌زداید و رؤیایی بودن زبان آن را بر کرسی قبول می‌نشاند.

 

خطای اصلی نافیان و ناقدان، چنان که در نوشتارهای دیگر آورده‌ام،[۹] در تبیین نسبت خلق و خالق است. ذهن عامیان از آن نسبت بی‌چون، صورتی مادّی و انسانی می‌سازد و خدایی را که جدایی از خلق ندارد، چون پادشاهی مقتدر بر تخت سلطنت می‌نشاند تا از راه دور به بندگانش پیام بفرستد. امّا همین که شیشۀ این پندار بشکند و معیّت قیّومیۀ حق با مخلوقاتش به نیکی دریافته شود، آن متافیزیک فراق به متافیزیک وصال بدل خواهد شد و ظهور و بطون حق در اشیا، چنان که در رؤیای قدسی پیامبر رؤیت شده، روی خواهد نمود و به قول صدرالدین شیرازی، اشیاء همچون شئون و نعوت حق دیده خواهند شد.

 نه تنها خدا، درپیامبر بود که پیامبر در خدا بود و هر چه می‌اندیشید، اندیشۀ او بود. و این جز بدان سبب نیست که خدای موحّدان، بی‌فاصله و بی‌حجاب در کائنات و ممکنات حاضر است و جمیع ممکنات وکائنات هم در اوست. جهان، الاهی است. و این مهم‌ترین کشف محمّد(ص) بود که بادها را در فرمان او می‌دید[۱۰]، و رعد را تسبیح‌خوان او[۱۱]، و آتش را افروختۀ او[۱۲] و باران را فروفرستادۀ او[۱۳]، و جان‌ها را در قبضۀ قدرت او[۱۴]، و... گویی وی در همۀ این حوادث نشسته است، چون وجود در دل ماهیّت، و مستقیماً بر آن‌ها فرمان می‌راند. باد که می‌وزد، دریا که موج می‌زند، باران که فرو می‌ریزد و آدمی که جان می‌دهد، گویی خداست که می‌وزد و موج می‌زند و فرو می‌ریزد و جان می‌دهد. یک فاعل در جهان بیش نیست و همۀ کارها عین فعل اوست. به تصریح صدرالدین شیرازی: انّه تعالی ینزل منازل الاشیاء و یفعل فعلها[۱۵] (خدای تعالی به منزلت اشیاء فرود می‌آید وکارهای آن‌ها را می‌کند). این توحید افعالی که به براهین حکیمانه مبرهن است و صدها تجربۀ قدسی و عرفانی مؤیّد اوست، و قرآن نیز بدان تصریح می‌کند که: وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ [۱۶]، واین ما تولّوا فثمّ وجه الله چنان مغفول اهل غفلت افتاده است که همیشه و همه‌جا واسطه می‌تراشند تا ربط و نسبتی بی‌واسطه و بی‌چون را، صورتی موهوم دهند و حقیقت را در حجاب کنند:

 مـی‌فـزایـد در وســایــط فـلـسـفـی            از دلایـل، بـاز بـرعـکـسـش صـَفـیّ

 گـر دخــان او را دلـیـل آتـش ســت          بی دخان ما را در آن آتش خوش سـت[۱۷]

 صدرالدین‌شیرازی بدین دقیقۀ لطیف که می‌رسد، بانگ برمی‌آورد که مبادا با شنیدن این سخنان گمان کنی خدا در عالم حلول کرده یا با آن متّحد شده است: «هیهات انّ الحالّیة و المحلّیة ممّا یقتضیان الاثنینیّة ...»[۱۸] حلول مستلزم دوگانگی است، اما در وحدت جایی برای دوگانگی نیست: «ظهر ان لا ثانی فی‌الوجود و ان لیس فی‌الدّار غیره دیّار[۱۹]» (جز او در خانه کسی نیست و در کنار او، دیگری وجود ندارد). به قول شیخ محمود شبستری:

   حـلـول و اتـحاد این جا محال است                 که در وحدت دویی عین ضلال است[۲۰]

 مولانا که عشق و انجذابش به شمس تبریزی شهرۀ آفاق است، جانش چنان با جان شمس آمیخته بود که در خطاب به او می‌گوید:

چه نزدیک است جان تو به جانم                  که هرچـیزی کـه انـدیشـی بدانم[۲۱]

 این قصۀ عشق دو روح مشتاق است در جهان سفلی. قیاس کنید که جان علوی وعاشق محمّد(ص) با معشوق ازلی چه قرب و نسبتی داشت که هر چه خدا می‌اندیشید، او می‌دانست، بل می‌دید، و وحی و رؤیا مگر جز این است؟ تنگنای عبارت، رخصت مباسطت نمی‌دهد.

 بعد ازین گر شرح گویم ابلهـی‌ست              زان کـه شـرح آن ورای آگـهـی‌ست[۲۲]

 اندریـن محضـر خردها شد ز دست                  چون قلم اینجا رسید و سر، شکست[۲۳]

 این رؤیا و رؤیت گرچه سراپا قدسی و الاهی بود، ملوّن به الوان طبیعت و مقدّر به اقدار بشریّت هم بود که جان تا در کالبد است، احکام کالبد بر او جاری است و نفس تا در طبیعت است، شئون طبیعت با اوست:

 جزو کل شد چون فرو شد جان به جسـم                کــس نسـازد زیـن عـجـایب‌تـر طـلـسـم[۲۴]

 

 سوّم. وحی را رؤیا انگاشتن، نه تنها از قوّت وغنای آن نمی‌کاهد که بر آن می‌افزاید. مفسّران وحی را مسموعات نبیّ می‌پنداشتند، ولی اینک معلوم می‌شود که مرئیّات اوست. اگر آنان می‌گفتند پیامبر خبر قیامت را از خدا شنیده و برای ما بازگفته است، اکنون می‌گوییم او صحنۀ قیامت را دیده است، جنّ و مَلک و شیطان و عرش و کرسی را هم. اگر آنان می‌گفتند خدا قصۀ سجدۀ فرشتگان بر آدم و سرپیچی شیطان را برای پیامبر تعریف کرده است، اکنون می‌گوییم آن صحنه با شکوه را پیامبر به چشم رؤیابین خود دیده است و برای ما تعریف کرده است، و چه تصویر هوش‌ربایی و چه حکایت پر رمز و نکته‌ای!

 دریغا که ما در عصری زندگی می‌کنیم که رؤیا اهمیت پیشین و دیرین خود را از دست داده ‌است، با شنیدن واژۀ رؤیا آدمیان به یاد خواب‌های آشفته و پریشان می‌افتند و همه را چنین می‌انگارند. این جفای بزرگی بر حقیقت است. رؤیا برای گفتن ناگفتنی‌ها و نمودن نانمودنی‌هاست. همچنان که شعر اصیل و هنر اصیل چنین‌اند. پرندۀ حقیقت که در قفس تنگ واقعیت نمی‌گنجد، به فراخنای فضای خواب و شعر پناه می‌برد تا دهان خود را بگشاید و به زبان شعر و رؤیا سخن بگوید. رؤیا و واقعیت، خواب و بیداری یک پیوستاراند و هرجا زبان بیداری قاصر آید رؤیا به کمکش می‌شتابد تا ناگفتنی‌ها را بگوید. پیامبران قهرمانان عالم خیال وبرتر از آنند و مکشوفاتشان دنیای تنگ طبیعت را گشاده‌تر می‌کند.

  بلی، خواب‌های پریشان داریم، همچنان که شعرهای سست و تهی داریم. ولی خواب‌های متعالی هم داریم، و رؤیاهای رسولانه از این جنس‌اند. و همین است که آن‌ها را محتاج تعبیر می‌کند. صد عبارت کنایی و نمادین در بیداری، جای یک رؤیای سمین و ثمین را نمی‌گیرد. رؤیاهای متعارف را چون معادن زمینی هرچه بکاوی، بی‌نصیب نمی‌مانی، چه جای رؤیاهای رفیع رسولان و عارفان که به فراخی آسمان بی‌نهایت است. آدمیان را از روی رؤیاهاشان می‌توان شناخت، همچنان که پیامبران را. و در این رؤیاهاست که پیامبری چهر‌ۀ خود را باز می‌کند نه در تشریعات که نصیبه‌های نازل نبوّت‌اند. حکیم ابوالقاسم فردوسی بیهوده نگفت:

 نگر خواب را بیهده نشـمـری           یکـی بهـره دانـی ز پیغمبری[۲۵]

 

رؤیای رسولانۀ محمّد(ص)، دایرۀ تجربه‌های او را چنان گسترش داد که تجارب همۀ پیامبران پیشین را در کام کشید و در بر گرفت، گویی محمّد(ص) با موسی بود، وقتی او از درخت نکتۀ توحید می‌شنید[۲۶]؛ با عیسی بود، وقتی به گمان اطرافیانش بر دار رفت[۲۷]؛ با ابراهیم بود، وقتی فرزند را به قربانگاه می‌برد[۲۸]؛ با ذوالنون بود وقتی از خدا قهر کرد و سپس توبه کرد[۲۹]؛ و با همۀ پیامبرانی زیست که در اضطراب یأس و لرزۀ تردید افتادند و گمان بردند که خدا به آنان دروغ گفته و قول خود را زیر پا گذاشته است. ترس بی‌پناهی و ننگ فریب‌خوردگی، جانشان را به جنون رساند، تا ناگهان نصرت خدا را شهود کردند و به سکینه و بهجت یقین رسیدند.[۳۰]تجربه و رؤیای انبیاء پیشین، رؤیای محمّد(ص) هم بود. او از قصّۀ موسی و مواجهه‌اش با امر قدسی و خطاب شیرین و سهمگین الاهی، نه فقط خبر یافت، بلکه خود آن را زیست. او هم «انّی انالله» را از بوتۀ آتش شنید و شریک‌الاذواق موسی شد. همچنین بود تجربۀ احوال دیگر پیامبران. و حالا سخن جلال‌الدین راست می‌آید که گفت:

 هـسـت قــرآن حـال‌هـای انـبــیــا                مـاهـیــان پــاک بـحــر کــبــریــا

 نـام احـمـد نـام جـمـلـۀ انبـیـاسـت             چون که صد آمد، نود هم پیش ماست[۳۱]

 بلکه اینک باید گفت: «خواب احمد، خواب جمله انبیاست».

 تاریخ انبیا در رؤیاهای محمّد(ص)، تکرار می‌شود و او آدم و نوح و ابراهیم و یعقوب و یوسف و موسی و عیسی... و قومشان را می‌بیند و می‌آزماید. در خواب می‌بیند که نوح نهصدوپنجاه سال دعوت می‌کند[۳۲]؛ پاره‌ای از یهودیان به سبب نافرمانی‌شان خوک و بوزینه می‌شوند[۳۳]؛ عیسی بر صلیب نمی‌رود، بل کس دیگری می‌رود و به غلط او را عیسی می‌پندارند؛ عزیر و مرکبش دوباره زنده می‌شوند و به جهان بازمی‌گردند[۳۴]؛ موسی نیل را می‌شکافد[۳۵]، عصا را اژدها می‌کند[۳۶]، فرعون در دریا غرق می‌شود[۳۷] و ذوالقرنین سدّ آهنین می‌سازد[۳۸]؛ ادریس به آسمان می‌رود[۳۹] و... این همه رؤیاهایی هستند که محمّد(ص) روایتگر آن‌هاست و چه باک اگر نشانی از آن‌ها در تاریخ نیست! مگر خوک و بوزینه‌ای که در خواب می‌بیند، همانست که در بیداری است؟ مگر دوباره زنده‌شدن عزیر و بازگشتش را به جهان نباید تفسیر خوابگزارانه کرد؟ آیا شکافتن دریا و دیدن اژدها در خواب همان دیدن اژدها و شکافتن دریا در بیداری است؟ این‌ها همه محتاج تعبیرند تا معنای مستقیمی بیابند وگرنه، در چاه ویل تکلّفاتی خواهیم افتاد که پیامشان را مخدوش می‌کند.

 فراتر از این هم می‌توان رفت. چنین می‌نماید که محمّد(ص) در رؤیا، گاه از پیش خود به پیش خود می‌رود و چهرۀ دیگران را می‌گیرد، و خود به جای پیامبران می‌نشیند. گاه آدم می‌شود و گاه ابراهیم و گاه موسی، و از زبان آنان حرف می‌زند و تجربه‌های باطنی خود را بازتاب می‌دهد. لذا نه فقط «نام احمد نام جمله انبیاست»، بلکه نام همۀ انبیاء احمدست.

 وقتی محمّد(ص)، ابراهیم را در خواب می‌بیند که از خدا طلب یقین و اطمینان می‌کند و می‌خواهد کیفیت رستاخیز مردگان را ببیند و خدا او را به سربریدن چهار مرغ و نهادن اجزایشان بر سر چهار کوه فرمان می‌دهد تا ابراهیم آن‌ها را فراخواند و زنده‌ شدنشان را به ‌چشم ببیند،[۴۰] گویی خود محمّد(ص) است که به صورت ابراهیم بر خود ظاهر می‌شود و خواستۀ خود را از زبان او می‌گوید و پاسخ می‌گیرد. آیا تجربۀ ابراهیم که ابتدا ستاره و سپس ماه و خورشید را خدا می‌بیند و نهایتاً به خدایی می‌رسد که هرگز افول نمی‌کند،[۴۱] تجربۀ محمّد(ص) نیست که در رؤیا، جامۀ مبدّل می‌پوشد و تجربۀ ابراهیمی می‌شود؟

 مصطفـا زین گفت کـآدم و انبیاء              خـلـف من باشـند در زیـر لـواء

 بهر این فرموده است آن ذوفـنون            رمـز نـحـن الآخـرون السّـابقون[۴۲]

  رؤیاها چنین‌اند و اگر جز این باشند، عجب است. لعب معکوس‌اند و نعل باژگونه. در رؤیا زمان پیش و پس می‌شود، شخصیت‌ها به‌جای هم می‌نشینند، پارادوکس و تناقض ممکن می‌شود، نظم‌ها پریشان می‌شود و اندازه‌ها و معیارها بر هم می‌خورد و...

 قرآن برای ما باز می‌گوید که خدا دشمنان محمّد(ص) را، در خواب، در چشم او اندک نمود تا دلیری یابد و به سپاهیان خود دلیری دهد تا در جنگ پیروز شوند، و پیروز شدند. محمّد(ص) به راستی گمان کرده بود که دشمنان اندک‌اند و خواب خود را عین بیداری پنداشته بود. و این تدبیر الهی و مقتضای سرشت خواب بود که وارونه‌نمایی کرد و اندک را بسیار، و بسیار را اندک نشان داد.[۴۳]

 محی‌الدّین‌عربی هم به ما می‌گوید که ابراهیم در تعبیر خواب خود به خطا رفت! در خواب دیده بود که فرزندش را قربانی می‌کند و غافل بود که خواب همان بیداری نیست و باید تعبیر شود. کمر به قتل فرزند بست، اما به او نمودند که تفسیر درست خواب، قربانی کردن گوسفند است نه فرزند!

 

 

 انّ ابراهیم الخلیل قال لابنه: «انّ ی أری فی المنام أنّی أذبحک». والمنام حضرة الخیال فلم یعبّرها. و کان کبش ظهر فی صورة ابن ابراهیم فی المنام فصدّق ابراهیم الرؤیا. ففداه ربّه ... فالتّجلّی الصّوری فی حضرة الخیال محتاج الی علم آخر یدرک به ما أراد الله تعالی بتلک الصّورة.

 ابراهیم به پسرش گفت در خواب دیدم که تو را سر می‌بُرم. خواب عالم خیال است، اما ابراهیم این خواب را تعبیر نکرد. منظور از پسر ابراهیم در خواب، قوچ بود و ابراهیم خواب را تصدیق کرد. و خدا به‌جای آن ذبح عظیم را نشاند... آن صورتی که در عالم خیال جلوه می‌کند، محتاج علم دیگری است که مراد خدا را آشکار کند.[۴۴]

 

جبرئیل هم همان محمّد(ص) بود که دررؤیای قدسی بر خود او چون فرشته ظاهر شد و به او همان را داد که خود از پیش داشت. محمد(ص) تعبیر جبرئیل بود. غفلت از زبان رؤیا ومغالطۀ خوابگزارانه، جمعی را بر آن داشته است تا روح‌الامین را، تعبیر ناکرده، واسطه‌ای بپندارند که قرآن را به قلب محمد می‌رساند : نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ؛ عَلَىٰ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ؛ بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ.[۴۵] (روح‌الامین این قرآن را به‌ زبان عربی بر قلب تو وارد کرده است)، اما توجه به سرشت رؤیا و زبان آن، آشکار می‌کند که اینجا دو کس در کار نیستند، بلکه یک کس است که از پیش خود به پیش خود می‌رود و با خود سخن می‌گوید، و گرنه جبرئیل را با عربی سخن گفتن چه کار؟ همچنان که وقتی شیطان به آدمی می‌گوید کفر بورز، شیطان نیست که می‌گوید، بل خود آدمیست که حدیث نفس می‌کند ووسوسه می‌شود، اما خوابنامۀ قرآن این را به صورت مکالمۀ انسان و شیطان نقل می‌کند: كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمین.[۴۶]

 به گواهی مولانا:

 نفـس و شیطان هردو یک تن بوده‌اند           در دو صـورت خویـش را بنموده‌اند

 چون فرشـته و عقل کایشان یک بدند          بهـر حـکمـت‌هاش دو صورت شدند[۴۷]

 

 ازین بالاتر، پیامبر در رؤیا به جای خدا هم می‌نشیند و از زبان او سخن می‌گوید. همۀ انزلناها و قل ها را در قرآن می‌توان چنین خواند و فهمید.

 اگر خطاب به خویشتن جایز است که هست، همچون موارد بسیار که در شعر حافظ و سعدی و دیگران داریم (حافظا، سعدیا...) و اگر در رؤیا می‌توان به‌ جای دیگری نشست و از زبان او با خود سخن گفت، چه جای شگفتی است که خدا در پیامبر رود و پیامبر به جای او بنشیند و از زبان او با خود سخن بگوید؟

 نیکبختانه حدیث قرب نوافل، که شیعه و سنّی آن‌ را چون حدیثی قدسی روایت کرده‌اند و با آن چون یک حقیقت متعالی قرن‌ها زیسته‌اند، انکار و عناد را می‌زداید و قبول این نکته فاخر را آسان می‌سازد. درین حدیث آمده است که «من به بنده‌ام در اثر نوافل چندان نزدیک می‌شوم که دست و پا و چشم و گوش او می‌شوم...»، اگر دست و پای او می‌شود نه عجب که ذهن و زبان او هم بشود، بلکه بنده می‌تواند ترقی کند و ذهن و زبان حق شود (قرب فرایض).

 جلال‌الدین بلخی گویا این نکته را نیک دریافته بود که می‌گوید هر جا در قرآن یاعبادی (ای بندگان من) آمده است، خطاب محمد(ص) است به مردم:

 بندۀ خود خواند احمد در رشاد               جمله عالم را . بخوان قل یا عباد[۴۸]

 

 چهارم. علاوه بر مأثورات ومنقولات که خواب انبیاء را وحی میدانند وعلاوه بر فضای خواب گونه نزول وحی که زبانش را رمز آلود وتعبیر پذیرمیکند،نشانه‌های متنی وساختاری بسیار در قرآن هست که برآن مدّعا مهر تأیید می نهد:

 الف.

 حافظ گفت:

 حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت            طـایـر فـکـرش بـه دام اشـتـیـاق افـتـاده بـود[۴۹]

 

 

 

پاشان و پریشان بودن نظم حافظی، رازِ ناگشوده‌ای نیست. همه می‌دانند که هر بیتی از غزلش در مقصدی است و ابتدا و انتهایش از هم بیگانه‌اند. چرایی آن مهم است. حافظ‌پژوه نامبردار معاصر، بهاءالدین خرمشاهی، معتقد است که حافظ در این امر از قرآن الگو گرفته است.[۵۰] در این سخن، نکتۀ مکشوف دیگری مندرج است و آن این که نظم قرآنی پریشان است. اینک سؤال بدین برمی‌گردد که چرا نظم قرآنی پریشان است، و چرا ابتدای سوره با میان و انتهای آن پیوند ندارد، و چرا سخنان خدا در هم می‌رود و قصه و اخلاق و فقه و غیب و شهادت به هم می‌آمیزند و درک مراد را بر مفسّر دشوار می‌سازند؟

 مفسّران در گشودن این راز تعب‌انگیز، بخت‌آزمایی بسیار کرده‌اند و تیر گمان را به هر جانب انداخته‌اند و خسته از جهد بی‌توفیقشان، تهیدست به خانه باز گشته‌اند.که باید گفت:

 چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.

 پاره‌ای از آنان کوشیده‌اند تا به تکلّف، پیوندهای نهانی میان آیات گسسته بیابند.جلال‌الدین سیوطی در الاتقان فی علوم القرآن شرح نیکویی ازین کوشش‌ها به دست می‌دهد. پاره‌ای دیگر چون شیخ مفید، متکلّم بزرگ شیعی قرن چهارم، این گسستگی و پریشانی انکارناپذیر را کار مخالفان دانسته‌اند[۵۱]، و اکثریت مفسّران، قرآن را چنان که هست، پذیرفته‌اند و حتّی روایتی از پیامبر(صلوات‌الله علیه) آورده‌اند که جای آیات را در سوره‌ها او خود معیّن کرد و بر این پریشانی مهر تأیید نهاد.

 به سورۀ مائده که گویند آخرین سورۀ نازله بر محمّد(ص) است، بنگرید:

 «آیه نخستین از وجوب وفای به پیمان آغاز می‌کند و سپس از حلال بودن گوشت پاره‌ای از چهارپایان سخن می‌گوید و بعد به احکام شکار در حال احرام می‌پردازد. بعد سخن از حرمت خون و مردار و گوشت خوک می‌رود و نیز حیوانات خفه‌شده یا پرتاب‌شده از کوه یا کشته‌شده در اثر شاخ زدن به یکدیگر، نیز از حرمت قمار. و بعد ناگهان در همین آیه می‌گوید که امروز دین شما کامل شد و نعمت من بر شما تمام شد، و اگر کسی گرفتار گرسنگی شود می‌تواند از گوشت مردار بخورد. و در آیه بعد سخن از صید توسط سگ شکاری می‌رود و بعد حلال بودن طعام اهل کتاب بر مومنان و نیز حلیت زنان عفیفۀ مومنه و کافره بر مومنان، و سپس سخن از کیفیت وضوست و در صورت نیافتن آب، کیفیت تیمم با خاک. بعد توصیه به عدل است و سپس یادآوری نعمت الهی بر مومنان است که خدا دفع دشمن آنان کرده است. و سپس سخن از پیمان گرفتن از بنی‌اسرائیل است و آن گاه نقض میثاقشان؛ و بعد پیمان گرفتن از نصاری و نقض میثاقشان. و سپس سخن از پیامبر کنونی می‌رود و کتابش که نور است و مبین؛ و سپس قصۀ کفر مسیحیان که پسر مریم را خدا دانستند و آن گاه سخن یهودیان و نصاری که گفتند ما دوستان و فرزندان خداییم؛ و سپس خطاب به اهل کتاب که پیامبر و بشیر و نذیر کنونی را دریابید؛ و آن گاه سخن موسی با قومش و تشویق‌شان به جهاد و سرپیچی آنان، و به همین سبب چهل سال در بیابان ماندنشان. سپس قصۀ دو پسر آدم است و قربانی‌هاشان، و کشته شدن هابیل به دست قابیل و آمدن کلاغی و نشان دادن چگونگی کندن زمین و دفن جسد در آن. و آن گاه حکم مجازات قاتلان و محاربان که دست و پاهاشان باید قطع شود و سپس حکم سارقان و قطع دستانشان و سپس دلداری دادن به پیامبر که طعن طاعنان مبادا بیازاردش، علی‌الخصوص یهودیان که رباخوارند. و بعد از آن، احکام جزایی در تورات که جان در برابر جان و چشم در برابر چشم، و بینی و گوش و دندان در مقابل بینی و گوش و دندان؛ و پس از آن توصیه به مومنان که یهود و نصاری را به دوستی برنگیرند که ولیّ حقیقی مومنان آنان‌اند که نماز به جا می‌آورند و زکات می‌پردازند؛ و سپس خطاب به اهل کتاب که اکثر شما فاسقید و این که بعضی از شما گرفتار لعنت خدا شدید و خوک و بوزینه شدید؛ و سپس سخن یهودیان که دستان خدا را بسته می‌بینند و نفی این سخن و تأکید بر گشاده بودن دستان خداوند؛ و آن گاه فرمان به پیامبر که پیام خدا را برسان که اگر نرسانی پیامبر نیستی؛ و سپس خطاب به اهل کتاب که باید به تورات و انجیل عمل کنید؛ و آن گاه این سخن که از یهود و نصاری و مسلمان و صائبین، هر کس به خدا و رستاخیز باور آورد و عمل نیک کند، بیمی از عذاب نداشته باشد؛ و پس از آن باز قصّۀ کفر مسیحیان که خدا را همان مسیح پسر مریم دانستند، و نیز آنان که گفتند خدا یکی از آن سه نفر است، در حالی که مسیح پیامبری بیش نیست که با مادر صدیقه‌اش غذا می‌خورد؛ و سپس بحث از غلّو مسیحیان و عداوت شدید یهودیان با مومنان و نرم‌دلی مسیحیان و اشک ریختنشان هنگام شنیدن قرآن؛ و سپس سخن از رزق حلال می‌رود و بعد حکم سوگند خوردن و کفّارۀ آن که اِطعام ده مسکین است یا سه روز روزه؛ بعد از آن حکم حرمت قمار و شراب است و دوباره بحث از شکار کردن هنگام احرام؛ و بعد حلّیّت صید حیوانات آبزی و سپس نفی تابوهای اعراب (شترهایی که نباید شیرشان را دوشید یا بار بر آن‌ها نهاد...)؛ و سپس مسائل مربوط به وصیّت و میراث؛ و سپس دوباره سخن خداوند با عیسی و منّت نهادن بر او که من تو را با روح‌القدس تأیید کردم که در گهواره سخن می‌گفتی و کتاب و حکمت به تو آموختم و معجزات دادم که مرغ گِلین را با دمیدن زنده می‌کردی و مرده زنده می‌کردی؛ و روزی که به حواریون وحی کردم که به من و رسولم ایمان آورند و آوردند؛ و روزی که حواریون از عیسی خواستند که خدایش مائده‌ای از آسمان فرو فرستد و عیسی دعا کرد و خداوند اجابت کرد؛ و نیز روزی که خدا به عیسی گفت: «تو بودی که گفتی مردم تو را و مادرت را بپرستند؟ وعیسی گفت: سبحان‌الله، تو می‌دانی که من چنین نگفته‌ام. اگر آنان را عذاب کنی، بندگان تواند و اگر نه خود دانی».

 مثال دوم را در سوره نور ببینید که ابتدا سخن از تهمت زنا واحکام فقهی آن می‌رود وپس از چند آیه ناگهان آیۀ نور پدیدار می‌شود که از غرر آیات توحیدی قرآن واز نوادر رؤیاهای قدسی محمد ص است (اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ...) و به دنبالش چند آیۀ دیگر در همین زمینه، و سپس باز احکام ازدواج کنیزکان وجوانان کم بضاعت و...

 جالب آن است که در ابتدای سوره می‌گوید: سُورَةٌ أَنْزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنْزَلْنَا فِيهَا آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (این سوره‌ای است که نازل کرده‌ایم و احکامش را واجب نموده‌ایم...) که نشان می‌دهد کل سوره یکپارچه است و گسستگی درونی آن از چشم «مؤلف» پنهان نبوده است.

 پراکندگی و گسستگی در آیات این سوره‌‌ها و حتی در یک آیۀ واحد چندان مشهود است که حاجت به تأکید ندارد و چنان است که حتی در نوشتۀ نویسندگان تازه‌کار هم دیده نمی‌شود. گویی باید پذیرفت که این پراکندگی نه معلول تصرّف دشمنان، نه غفلت جمع‌آورندگان، نه بی‌خبری صاحب وحی و خدای آداب‌دان، بلکه از آن است که ساختار روایی سوره‌ها تابع ساختار مه‌آلود و خواب‌آلود رؤیاهاست که غالباً نظم منطقی ندارند و از سویی به سویی و از گوشه‌ای به گوشه‌ای می‌روند و فاقد انسجام و انتظام هستند. موسای آداب‌دان که بر شبان پریشان‌گو و سوخته‌جان خرده گرفت، مگر عتاب از حق نشنید که:

 مـوسـیا آداب‌دانـان دیـگرند               سوخته جان و روانان دیگرند[۵۲]

 این ادب خواب است که آداب بیداری را ندارد. اگر به قول مولانا «ادب عشق جمله بی‌ادبی‌ست»[۵۳]؛ حالا باید گفت که ادبیات و «ادب خواب جمله بی‌ادبی‌ست»!

 داستان‌سرایی‌های قرآن هم آشکارا صورتی رؤیایی دارد. پرش‌ها، حفره‌ها و خلاءهای روایتگرانه در این داستان‌ها چنان است که خواننده به خوبی حس می‌کند که راوی از روی حوادث می‌پرد و همه چیز را نمی‌بیند ونمی‌گوید، و گاه چیزهایی را می‌بیند و می‌گوید که در بیداری دیدنی نیست، و این شباهت تمام دارد با رؤیاها که وقایع در آن‌ها به سرعت عوض می‌شوند، پاره پاره می‌شوند، زمان ‌را در می‌نوردند و دچار گسستگی‌های مکانی می‌شوند، گاه راوی را به درون داستان می‌کشند، و گاه او را در جایگاه تماشاچی می‌نشانند. از اول شخص به سوم شخص می‌روند و بالعکس. و البته درک معنای آن‌ها هم جز با نگاه خوابگزارانه و غیرمورّخانه میسّر نیست.

 پیامبر در تقریر جنگ‌های زمان خود هم واقعیّت را به خیال و خواب را به بیداری می‌آمیزد و گاه خبر از چند هزار فرشته می‌دهد که در جنگ به یاری مومنان آمده‌اند؛ وگاه ابلیس را می‌بیند که کافران را فریب می‌دهد و به جنگ ترغیبشان می‌کند و سپس پشتشان را خالی می‌کند و تنهایشان می‌گذارد.یعنی وقتی پیامبر گزارش حوادث دوران خود را میدهد باز هم زبانش مورّخانه نیست وحادثه را گویی در فضای دیگری می بیند ومولّفه‌های نادیدنی ورؤیایی برآن می افزاید.[۵۴]

 

 

نیز چنان که پیداست پیامبر گرامی اسلام، بیش از صد بار موسی(علیه‌السلام) را به خواب دیده است و هر بار که قصۀ او را روایت کرده، ( در بیش از سی سوره) صحنه‌آرایی جدیدی کرده است که همگونی‌ها و ناهمگونی‌هایی با هم دارند. یک مؤلف هیچ‌گاه چیزی را این همه تکرار نمی‌کند، امّا یک رویابین می‌تواند ده بار دوستی را در خواب ببیند وحکایتش را به تفاریق و به تفاوت باز گوید. مولانا جلال‌الدین که نظم پریشان «حسامی‌نامه»‌اش به قوّت، یادآورِ سبک و ساختار قرآنی ا‌ست، و شاید هم ازین‌رو خود آن را قرآن به زبان پارسی میدانست ، در میان دویست و پنجاه داستان مثنوی فقط یک داستان مکرّر دارد.

 تداعی آزاد، رهنمای ذهن پرذخیرۀ مولانا و کلام پر کمال او بود و همین بود که او را در مثنوی ازین سو به آن سو می‌برد تا داستان در داستان آورد و قصه و موعظه و تاریخ و هزل و جدّ را بـه‌هم بیامیزد، و گاه گسست‌ها و حفره‌هایی را به‌ جا گذارد که ناسخان بعدی، آن‌ها را به خیال خود پُر کنند و خوانندگان را از سرگردانی بدر آورند! وساختار متن قرآنی گاه چه حکایت روشنی از تداعی آزاد دارد.هیچ‌کس چون خود جلال الدین محمد سرشت راستین داستان‌گوییش را نمی‌شناخت که گفت:

 ایـن حـکایت گفته شد زیر و زبر          همـچـو کار عاشـقـان بی‌‌پا و سر[۵۵]

 و نیز هیچ‌کس چون او صفت وحی و رؤیا را چنین نیکو بیان نکرد که او در حق موسی (ع) گفت:

 بـر دل موسـی سـخن‌ها ریختند         دیـدن و گـفتـن به هـم آمیختند[۵۶]

 به سببِ همین نظم گسستۀ رؤیاگونه است که قرآن و مثنوی را از هرجا باز کنی، گویی در آغاز جلسه آمده‌ای و درس آموزگار، تازه شروع شده است.سهروردی که گفت قرآن را چنان بخوان که گویی بر تو نازل شده است ،لاجرم باید چنین تکمیل شود که «گویی در خواب بر تو نازل شده است» .

 ب. پارادوکس‌های قرآن.

منابع و پا نوشت ها

 ---------------------------------

[۱] . جلال‌الدین محمّدبلخی، مثنوی‌معنوی، به تصحیح عبدالکریم سروش، تهران انتشارات علمی‌وفرهنگی ۱۳۷۶، دفتردوم/ ۳۵۵۸.پیامبر گفت که چشمانم به خواب می‌رود ولی دلم به خواب نمی‌رود.

[۲] . همان، دفتراوّل/ ۷۲.

[۳] . شيخ طوسي، امالي، ج ۱، ص ۳۳۸، حديث ۲۸، و نیز: مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۶۴، حديث ۴. این حدیث را اهل سنت از پیامبر آورده‌اند. این سخنان از غزالی که فیض کاشانی در کتاب علم‌الیقین آورده، نیز خواندنی است:

 یکی از عالمان گوید: کلمه‌ای از قرآن نیست مگر آن که در تحت آن رمز و اشاره‌ای به معنایی نهان نهفته است که تنها کسی آن را می‌فهمد که بتواند موازنه و مناسبت میان عالم مُلک و شهادت و عالم غیب و ملکوت را درک کند... .

 بنگر که آنچه برای شخص خواب از رؤیاهای صحیح که یک چهل‌وششم از نبوت است، منکشف می‌شود، چگونه با مثال‌های خیالی انکشاف می‌یابد. مثلاً کسی که حکمت را به نااهل می‌آموزد در خواب چنان می‌بیند که مروارید به گردن خوک می‌آویزد.

 و یکی در خواب دید که گویی انگشتری به دست دارد و با آن فرج زنان و دهان مردان را مهر می‌کند، ابن سیرین (معبّر معروف) به او گفت: تو مردی هستی که در ماه مبارک رمضان پیش از صبح اذان می‌گویی؟ گفت: آری. دیگر در خواب دید که گویی روغن زیتون را در خود زیتون می‌ریزد، ابن سیرین گفت: کنیزی داری که در واقع مادر توست، او اسیر شده و فروخته شده و تو او را نمی‌شناخته و خریده‌ای؛ و واقعیت نیز همین بود. ببین چگونه مهرزدن بر دهان‌ها و فرج‌ها با اذان قبل از صبح در روح عمل ختم که همان بازداشتن است مشارکت دارد، گرچه در صورت همانند آن نیست. مطالب آینده را نیز بر همین اساس قیاس گیر... .

 بدان که قرآن و اخبار نیز شامل بسیاری از این قبیل است. به این حدیث دقت کن: «قلب مومن میان دو انگشت از انگشتان خداست (که هرگونه بخواهد آن را می‌گرداند)».!.......

 

بالجمله بدان که آنچه را که فهم تو قادر به درک آن نیست، قرآن کریم آن را به همان صورتی که در عالم خواب با روح خود از لوح محفوظ درک می‌کنی به سوی تو القا می‌کند تا آن را به شکلی مناسب تمثیل کند، و این نیازمند به تعبیر است.

 و بدان که تأویل همان راه تعبیر را می‌رود، و از همین رو گفتیم: مفسّر حول و حوش پوستۀ مطلب دور می‌زند، زیرا کسی که کلمۀ خاتم و فروج و افواه را ترجمه می‌کند و توضیح می‌دهد، چون کسی نیست که از این‌ها اذان قبل از صبح را درمی‌یابد... .

 و چون این را دانستی خواهی دانست که تو در این عالم، خواب هستی گرچه ظاهراً بیدار باشی، زیرا مردم خوابند و چون بمیرند بیدار می‌شوند و هنگام این بیداری که با مرگ حاصل می‌شود حقایق و ارواح آنچه که به صورت مثال شنیده بودند برای آنان کشف می‌گردد....

 فیض‌کاشانی، علم‌الیقین، ج ۱، صص ۶۵۴ ـ ۶۵۸.

[۴] . الحاقه/ ۱۶، وَالْمَلَكُ عَلَىٰ أَرْجَائِهَا ۚ وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ.

[۵] . الطارق/ ۱۳ـ۱۴.

[۶] . جلال‌الدین محمّدبلخی، مثنوی‌معنوی، دفتر سوم/ ۱۲۹۸ ـ ۱۳۰۲ و ۱۳۰۴.

[۷] . فایّ صاحب کشف شاهد صورة تلقی الیه مالم تکن قبل ذلک فی یده فتلک الصورة عینه لاغیره. فمن شجرة نفسه جنی ثمرة علمه.

ابن عربی، فصوص‌الحکم، برگردان محمدعلی موحد و صمد موحد، تهران نشر کارنامه ۱۳۸۵، ص ۵۴۲. نیز: ان ّموطن الخیال یطلب التّعبیر، ص ۵۷۱.

[۸] . جلال‌الدین محمّدبلخی، مثنوی‌معنوی، دفتر دوم/ ۲۴۳۰.

[۹] . مقالات «بشر و بشیر» و «طوطی و زنبور»، http://www.drsoroush.com

[۱۰] . الفرقان/ ۴۸، (وَ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً (و او کسى است که بادها را بشارت‌گرانى پیش از رحمتش فرستاد، و از آسمان، آبى پاک کننده نازل کردیم).

[۱۱] . الرعد/ ۱۳، (وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلَائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَيُرْسِلُ الصَّوَاعِقَ فَيُصِيبُ بِهَا مَنْ يَشَاءُ وَهُمْ يُجَادِلُونَ فِي اللَّهِ وَهُوَ شَدِيدُ الْمِحَالِ).

[۱۲] . الواقعه/ ۷۱، (أَفَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ).

[۱۳] . لقمان/ ۳۴، (إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ ۖ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا ۖ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ).

[۱۴] . الزمر/ ۴۲، (اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا ۖ فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَىٰ عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَىٰ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).

[۱۵] . صدرالدین شیرازی، حکمت متعالیه، فصل چهارم، رساله «خلق الاعمال».

 

[۱۶] . الحدید/ ۴، هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۚ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا ۖ وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.

[۱۷] . جلال‌الدین‌محمّد بلخی، مثنوی‌معنوی، دفتر پنجم/ ۵۶۹ و ۵۷۱ .

 [۱۸] . صدرالدین شیرازی، اسفار اربعه، ج۱.

 [۱۹] . همان.

 [۲۰] . شیخ‌محمود شبستری، گلشن راز، تهران انتشارات صفی‌علیشاه ۸۷۱۳ ، ص ۴۴.

[۲۱] . جلال‌الدین محمّدبلخی، کلیات شمس‌تبریزی، غزل شماره ۱۵۱۵.

 [۲۲] . همان، دفتر دوم/ ۱۷۷۵.

[۲۳] . همان، دفتر سوم/ ۴۶۶۲.

[۲۴] . عطار نیشابوری، منطق الطیر، فی‌التوحید باری تعالی جلّ‌ ‌و علا، «حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت».

 [۲۵] . ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، «خواب دیدن نوشیروان و گزارش کردن بوذرجمهر آن را».

[۲۶] . القصص/ ۳۰، (فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَىٰ إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ).

 [۲۷] . النساء/ ۱۵۷، (وْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ ۚ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ ۚ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبَاعَ الظَّنِّ ۚ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًا).

 [۲۸] . الصافات/ ۱۰۲، (فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ۚ قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ).

[۲۹] . الانبیاء/ ۸۷ ، (وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَىٰ فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ).

 [۳۰] . یوسف/ ۱۱۰، حَتَّىٰ إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَنْ نَشَاءُ ۖ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ.

 [۳۱] . جلال‌الدین‌محمّد بلخی، مثنوی‌معنوی، دفتر اول/ ۱۵۴۱ و ۱۱۰۹.

 [۳۲] . العنکبوت/ ۱۴، (وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ).

 [۳۳] . المائده/۶۰، (أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذَٰلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ ۚ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ ۚ أُولَٰئِكَ شَرٌّ مَكَانًا وَأَضَلُّ عَنْ سَوَاءِ السَّبِيلِ).

 [۳۴] . البقره/ ۲۵۹، (أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَىٰ قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ يُحْيِي هَٰذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا ۖ فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ ۖ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ ۖ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ ۖ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانْظُرْ إِلَىٰ طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ ۖ وَانْظُرْ إِلَىٰ حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ ۖ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا ۚ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ).

 [۳۵] . البقره/ ۳۶، (وَإِذْ فَرَقْنَا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْنَاكُمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ).

 [۳۶] . الاعراف/ ۱۰۷ و نیز: الشعراء/ ۳۲، (فَأَلْقَىٰ عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُبِينٌ).

 [۳۷] . القصص/۴۰، (فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ ۖ فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ).

 [۳۸] . الکهف/ ۹۳ـ۹۴، (حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمَا قَوْمًا لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا؛ قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَىٰ أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا).

 [۳۹] . مریم/ ۵۶ـ۵۷، (وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ ۚ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَبِيًّا ؛ وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا).

 [۴۰] . البقره/ ۲۵۹، (نک: پی نوشت ۳۶)؛ و نیز ۲۶۰، (وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ ۖ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ ۖ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي ۖ قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا ۚ وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ).

 [۴۱] . الانعام/ ۷۶ـ۷۹ ، فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ؛ فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَٰذَا رَبِّي هَٰذَا أَكْبَرُ ۖ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ؛ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ).

 [۴۲] . جلال‌الدین‌محمّد بلخی، مثنوی‌معنوی، دفتر چهارم/۵۲۴ـ۵۲۵.

 [۴۳] . الانفال/ ۴۳ ، إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنَامِكَ قَلِيلًا ۖ وَلَوْ أَرَاكَهُمْ كَثِيرًا لَفَشِلْتُمْ وَلَتَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ ۗ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ

 [۴۴] . ابن عربی، فصوص الحکم، ۱۳۸۵، فصّ اسحاقی صص ۳۶۴ـ ۳۶۵.

 [۴۵] . الشعراء/ ۱۹۲ـ۱۹۴.

 [۴۶] . الحشر/ ۱۶.

 [۴۷] . جلال‌الدین‌محمّد بلخی، مثنوی‌معنوی، دفتر سوم/ ۴۰۵۲ـ۴۰۵۳.

 [۴۸] . همان، دفتر اول/ ۲۵۰۱.

 [۴۹] . حافظ، دیوان، تهران زوّار ۱۳۶۹، غزل شماره ۲۱۲.

 [۵۰] . بهاءالدین خرمشاهی، ذهن و زبان حافظ، تهران ناهید ۱۳۸۰.

 [۵۱] . شیخ مفید، اوائل‌المقالات.

 [۵۲] . جلال‌الدین‌محمّد بلخی، مثنوی‌معنوی، دفتر دوم/ ۱۷۶۴.

[۵۳] . جلال‌الدین محمّدبلخی، کلیات شمس‌تبریزی، غزل شماره ۳۱۷.

 [۵۴] . انفال/ ۴۸ (وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَکُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَکُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَکَصَ عَلى‏ عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَري‏ءٌ مِنْکُمْ إِنِّي أَرى‏ ما لا تَرَوْنَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَديدُ الْعِقابِ) و آل عمران/ ۱۲۳ـ۱۲۴، (وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ؛ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِين).

 [۵۵] . جلال‌الدین‌محمّد بلخی، مثنوی‌معنوی، دفتر اول/ ۲۹۰۲.

 [۵۶] . همان، دفتر دوم/ ۱۷۷۳.

 

تخالف قرآن با حدیث

تخالف قرآن با حدیث

 دکتر غروی

 توضیحی پیرامون عدالت صحابه، علم غیب پیامبر، سب و لعن، سبقت در ایمان، ساحت مغفرت الهی          

 

قطعاً اعمال و افعال انسان، بما هو انسان، در مقایسه با اطلاقات و مطلقات صفات حسنه، که از حادثه وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي (حجر 29) نشأت می‌گیرد، از امور نسبیه است پس صفت عدالت در هیچ بنده‌یی از بندگان خدا، به طور مطلق متحقق نمی‌گردد. بناءبراین میزان در سنجش عدالت و نیز سایر صفات بارز در انسان عمل و کارکرد عملی او است.

لَن نُّؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللّهُ مِنْ أَخْبَارِكُمْ وَ سَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (توبه 94). بگو (ای پیامبر) هرگز ایمان نیاوریم به شما، هر آینه باخبر ساخته است ما را خدا از اخبار شما و خواهد دید خدا عمل شما را و نیز رسول او، سپس بازگردانده شوید به سوی آگاه به پنهان و پیدا، پس خبر دهد شما را بدانچه می‌کرده‌اید.

 و باز در همان سوره خطاب به رسولش (ص) فرموده:

وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (توبه 105).

 و بگو (ای پیامبر) عمل کنید پس خواهد دید خدا عمل شما را و نیز رسول او و مؤمنان و بازگردانده خواهید شد به سوی آگاه به پنهان و پیدا پس خبر دهد شما را بدانچه می‌کرده‌اید.

 عملکرد اصحاب به طور مطلق و به تمامه مورد تأیید و قبول رسول خدا نبوده است و خود، این نارضایی را با به تصویر کشیدن روز قیامت و حشر بیان فرموده و گفته است:

اَنا فَرَطُکم علی الحوضِ و ساُنازِعُ رِجالاً فاَغلِبُ علیهم فلاَقولَنّ رَبّ اُصَیحابی! اُصَیحابی! فلَیُقالَنَّ لی: اِنَّکَ لا تدرِی ما اَحدَثوا بَعدَک. (احمد حنبل، ج 1، ص 453/ ابن ماجه، مناسک، 76)من پیشاهنگ شمایم بر حوض، و منازعه خواهم کرد با مردانی پس بر ایشان غالب می‌گردم آنگاه می‌پرسم: ای پروردگار من! اصحابک‌های من! اصحابک‌های من! پس پاسخ داده می‌شود به من که: تو نمی‌دانی چه‌ها پدید آوردند بعد از تو.

و نیز در روایتی دیگر آمده است که فرمود:

لَتَرِدَنَّ الحَوضَ عَلَیَّ رجالٌ مِمَّن صَحِبَنی و رَآنی، فاذا رُفِعُوا اِلَیَّ و رَاَیتُهُم اُختُلِجوا دُونی، فَلَاَقولَنَّ: اَصحابی! اَصحابی! فَیُقالَ: اِنّک لاتَدری ما اَحدَثوا بَعدَک! (احمد حنبل، 5، 50) حتماً وارد می‌شوند در حوض بر من مردانی از آن کسان که با من هم صحبتی کردند و مرا دیدند، پس آنگاه که به سوی من هدایت شدند و من دیدمشان، ربوده شدند از برابر من، پس هر آینه حتماً می‌پرسم: اصحاب من! اصحاب من! آنگاه پاسخ داده می‌شود: تو نمی‌دانی چه‌ها پدید آوردند بعد از تو.

 

خدای تعالی نیز در کتاب مجیدش تا آن حد دائره اجراء عدالت و عادل بودن را تنگ و مضیّق ترسیم فرموده که دیگر هیچ جای شبهه‌یی در عدم عدالت مطلق اصحاب باقی نمی‌ماند، بلکه در ضمن امور نسبی قرار داده می‌شود با حفظ مراتب. برحسب ظاهر و معنا، اِعمال عدالت توسط یک مرد نسبت به همسرانش، از آسانترین موارد اظهار این صفت است، با این حال خدای تعالی می‌فرماید:

وَلَن تَسْتَطِيعُواْ أَن تَعْدِلُواْ بَيْنَ النِّسَاء وَلَوْ حَرَصْتُمْ (نساء 129)و هرگز نتوانید که عدل برقرار سازید بین زنان هرچند (بر این کار) حریص باشید.

بر این اساس، و با توجه به تکالیفی که خدای عزوجل برای رسولش مقرر فرموده، و با عنایت به آیاتی که پیامبر (ص) از غیبت ندانستن خود خبر می‌دهد، و حتی می‌گوید نمی‌دانم با من چه می‌کنند، مثل این آیات:

قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ (انعام 50)

بگو (ای پیامبر) نمی‌گویم شما را که نزد من گنجینه‌های خداوند است و نمی‌دانم غیب را و نمی‌گویم شما را که من فرشته‌ام، پیروی نمی‌کنم جز آنچه را که وحی می‌شود بر من.

 

قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ (نمل 65) بگو (ای پیامبر) نمی‌داند هر کس که در آسمان‌ها و زمین است غیب را جز خدا.

 وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ (اعراف 188) و چنانچه می‌دانستم غیب را، هر آینه زیاده می‌ساختم خیر را و نمی‌بَسود مرا هیچ گزندی.

 قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنْ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ (احقاف 9) بگو (ای پیامبر) نبوده‌ام نوآوری از رسولان و نمی‌دانم چه می‌کنند با من و نیز نه با شما، پیروی نکنم جز آنچه بر من وحی شود و من بیم دهنده‌یی روشنگرم.

 ... وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَّا تُوعَدُونَ (انبیاء 109)... و نمی‌دانم آیا نزدیک است یا دور است آنچه وعده داده می‌شوید.

پس دیگر حقی برای او باقی نمی‌ماند که از بهشتی یا جهنمی بودن آحاد مردم و حتی اصحاب خود خبر دهد. بناءبراین روایاتی مثل حدیث عشرۀ مبشره یا احادیث طینات کلاً و تماماً مجعول و منحول می‌باشد.

و اما در خصوص سب و لعن

سبّ در لغت به معنای «شتم» است و آن سخن زشت بر زبان آوردن است که به لغت فارسی آن را «دشنام» گویند و رازی می‌گوید «سب» مقال است و مشافهه، که ابزار آن زبان و دهان و لبها هستند. آیه 108 سوره انعام نیز مشعر بر همین معنا است.

وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ: و ناسزا مگویید آن کسان را که می‌خوانند غیر خدا را پس آنگاه آنان نیز ناسزا گویند خدا را به دشمنی به ندانستن، این چنین بیاراستیم برای هر امتی عملشان را سپس به سوی پروردگارشان بازگشت ایشان است پس خبر دهد ایشان را بدانچه می‌کرده‌اند.

ولی «لعن» جز این است. لعن یک اقدام عملی است به معنای طرد کردن و از خود راندن و به دوستی نگرفتن، که اینها همه حتماً به زبان انجام نمی‌گیرد، التبه طرد عملی می‌تواند همراه با سب و شتم یا دشنام به زبان نیز ملازم گردد، ولی لزوماً چنین نیست.

لعن در لغت: لعن فلاناً اخزاه و سبّه و ابعده من الخیر، طرده.:خفیفش ساخت و دشنامش داد و از خیر دورش کرد، طردش نمود.

قاموس در ثلاثی مجرد فقط معنای «طرد و ابعاد» را آورده است ولی در باب تفاعل به معنای «تشاتم و تماجن یا تمازح» آورده است.

و راغب نیز در مفردات همان معنای «طرد و اِبعاد» را ذکر کرده ولی شگفت این است که قسمت عملی را فقط به خدای تعالی نسبت داده آن هم در آخرت و گفته است: اللعن؛ الطرد و الابعاد علی سبیل السخط و ذلک من الله تعالی فی الآخرة عقوبة. و فی الدنیا انقطاعٌ من قبول رحمته و توفیقه. اما به انسان که می‌رسد، آن را شبیه «سبّ» ساخته می‌گوید: و من الانسان دعاءٌ علی غیره. و این اشتباه فاحشی است که راغب در لغت مرتکب شده و بی‌تردید تابع مفهوم شایع در عرف عامه گشته است.

با توجه به جمیع آیاتی که لفظ «لعن» در آنها مذکور است، به وضوح این مفهوم حاصل است که خدای تعالی معنای حقیقی لغت را اراده فرموده و مرادش این است که کافران و مشرکان و گنهکاران و ستمگران همه از ساحت رحمت و مغفرت الهی طرد می‌گردند و بدان راه ندارند و مؤمنان نیز آنان را از دایره دوستی و محبت و ارادت خود دور می‌سازند و به آنها دورباش می‌دهند به این آیه توجه کنیم:

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ (بقره 159): همانا آن کسان که می‌پوشانند آنچه را که فروفرستادیم از بینات و هدایت، پس از آنکه روشن ساختیم آن را برای مردم در کتاب، هم اینان را خدای از خود دروشان سازد و دروکنندگان (که حتماً از اهل ایمانند) آنان را از خود دور سازند.

 

نتیجه آنکه سبّ با لعن متفاوت است، اولی به زبان و توسط بندگان و در دنیا صورت می‌گیرد، ولی لعن، دورباش عملی توسط خدای تعالی و نیز بندگان مؤمن او که هم در دنیا رخ می‌دهد و هم در آخرت، از این رو ارتباطی با زبان ندارد و آنان که چنین معنا کرده‌اند دچار خبطی آشکار شده‌اند و کلام را از مفهوم و مصداق حقیقی خود خارج ساخته‌اند.

پس مؤمنان حقیقی، زمانی کافران و مشرکان و ستمگران و سایر گنهکاران را مورد لعن راستین خود قرار می‌دهند که نه به زبان بلکه عملاً از روشها و اعمال و اخلاق نکوهیده ایشان دوری جویند و خود را شبیه آنان نسازند و از سوی دیگر با آنها فاصله بگیرند و از اجرت و کارمزد ایشان ارتزاق نکنند و به زبان و علم و عمل و ماده و معنا حمایتشان ننمایند و از هر گونه فتح باب جهت دوستیشان پروا و پرهیز کنند.

سبقت در ایمان:

بیان آیه : رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ (حشر 10) به وضوح روشن است که «سبقت در ایمان» یک امر واقع در زمان نیست، بلکه سبقت گرفتن در انجام عمل صالح است، چون قضیه در سباق است، و سباق در صورتی مصداق پیدا می‌کند که چند نفر در آن مشارکت داشته باشند و برای وصول به یک هدف، نهایت توان خود را به کار بندند تا از دیگری پیشی گیرند. چه در گزشته چه در حال.

راغب می‌نویسد: اصل السَّبق المتقدّمَ فی السیر ... و یُستَعارُ السبقُ لاحراز الفضل و التبریز ...

اصل «سَبق» تقدم و پیشی گرفتن در سیر و حرکت ... و این واژه برای احراز فضل و اظهار و ابراز نیز استعاره می‌گردد.

در معنای اول، یعنی تقدم در سیر به آیه زیر نگاه می‌کنیم: وَاسُتَبَقَا الْبَابَ ... (یوسف 25)، و هر دو از یکدیگر پیشی گرفتند به سوی در / يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ (یوسف 17)، گفتند ای پدرما همانا ما رفتیم که از یکدیگر سبقت گیریم (در مسابقه دو شرکت کنیم)

و در مفاهیم معنوی به این آیات توجه کنید: ... وَلَكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَآ آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ (مائده 48)، ولکن (اختلاف) جهت این است که بیازماید شما را در آنچه که داده است شما را پس پیشی جویید (سبقت گیرید) در انجام نیکی‌ها /... وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ... (فاطر 32)، و از ایشانند سبقت گیرنده در انجام نیکی‌ها به اذن خدا.../ سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ ... (حدید 21)، سبقت گیرید به سوی آمرزشی که از پروردگار شما است...

و اما در مفهوم سبقت زمانی آیه زیر شاهد مدعا است: مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا يَسْتَأْخِرُونَ (حجر 5 و مؤمنون 43)، پیشی نگیرد هیچ امتی از مهلت خود و به تأخیر هم نیندازند.

سبقت گرفتن در زشتکاری‌ها نیز، هم زمان حال و هم زمان گزشته را شامل می‌شود؛ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِّن الْعَالَمِينَ (اعراف 80 و عنکبوت 28)، آیا مرتکب فاحشه‌یی می‌شود که پیشی نگرفته است بدان هیچ یک از جهانیان.

بازگردیم به آیه مورد بحث.

در این آیه دعائی است که اهل ایمان برای آن کسان از مؤمنان بر زبان  خود جاری می‌سازند و بر ذهن و فکر خود خطور می‌دهند، که در ایمان، چه در گزشته، چه در حال و حتی آینده، گوی سبقت را از ایشان ربوده و به مراتب عالی‌تر و مدارج کمال یافته‌تری رسیده‌اند. حال ببینیم خدای تعالی در کتاب مجیدش به چه کسانی اجازه داده است برای دیگران طلب مغفرت کنند، و آیا هر طلب آمرزشی پذیرفته و در آستان ربوبی مورد قبول قرار می‌گیرد؟

وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَى (طه 82).:و همانا من بسیار آمرزنده‌ام مر آن کس را که بازگشته و ایمان آورده و عمل به صلاح و درستی کرده سپس راه یافته است.

... وَإِن تُصْلِحُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ اللّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا (نساء 129).:اگر کار را به صلاح و درستی آورید و پرهیز از گناه را پیشه سازید پس همانا خدا پیوسته آمرزنده‌یی رحیم است.

رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلأَوَّابِينَ غَفُورًا (اسراء 25).پروردگارتان داناترین است به آنچه در نفس‌هاتان هست اگر صالح و درستکار باشید پس او برای بازگشت کنندگان (به سویش) آمرزنده است.

إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا (فرقان 70).:جز آن کس که بازگردد و ایمان آورد و هر کار به صلاح و درستی بانجام رساند پس هم اینانند که خدا بدی‌هاشان را به نیکی مبدل سازد و پیوسته خدا آمرزنده‌یی رحیم بوده است.

وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ يُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَهُمْ يَعْلَمُونَ، أُوْلَئِكَ جَزَآؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ (آل‌عمران 135 و 136): و آنان که هرگاه مرتکب کار زشتی شدند یا بر خویشتن خویش ستمی رواداشتند، خدا را یاد کردند پس طلب آمرزش برای عقب افتادگی‌هاشان کردند و چه کسی عقب افتادگی‌ها را می‌آمرزد جز خدا و پافشاری بر آنچه کرده‌اند ننمودند، در حالی که می‌دانند. هم اینان سزایشان آمرزشی از پروردگارشان می‌باشد و نیز بهشت‌هایی که نهرهای آب از زیر (درختانش) جاری است و بهترین مزد عمل کنندگان است.

«ذنب» که در لغت فارسی «گناه» ترجمه شده، در اصل از «ذَنَب» به معنای «دُم» اتخاذ شده است. راغب می‌نویسد: و الذَّنبُ فی الاصلِ الاخذُ بِذَنَبِ الشئ، ... و یُستَعملُ فی کلِّ فعلٍ یُستَوخَمُ عُقباه اِعتباراً بِذَنَبِ الشئِ، و لهذا یُسمَّی الذَنبِ تَبِعَةً اعتباراً لما یَحصُلُ من عاقبته. و «ذَنب» در اصل گرفتن دُمِ چیزی است ... در هر فعلی استعمال می‌شود که عاقبتش وخیم باشد. به اعتبار دُم یک چیز، و از اینرو ذنب را «تَبِعَه» یا پایان بد نیز گویند، به جهت آنچه در عاقبت رخ می‌دهد.

المنار در ذیل آیه 31 آل‌عمران می‌نویسد: «ذنوب» اعتقادات باطله و اعمال سیئه می‌باشد و اتباع از رسول اعتقاد حق و عمل صالح است. این دو تاریکی باطل را از لوح نفس می‌زدایند و آثار معاصی و رذائل را از آن زایل می‌سازند. و این عین مغفرت است. پس «مغفرت» اثر فطری ایمان و عمل صالح است بعد از ترک ذنوب. همانگونه که «عِقاب» اثر طبیعی کفر و معاصی است.

علامه غروی می‌گوید: «ذَنب» مأخوذ از «ذَنَب» است که محل مؤخر جسم حیوان می‌باشد و تَه و پایان هر چیزی. بناءبراین به معنای تأخیر در عمل یا عمل متأخر می‌باشد که چون در وقت خود انجام نگرفته موجب تولید خسارت می‌گردد، که جبران اینگونه خسارت‌ها از راه بازگشت (توبه) از تکرار تأخیر و باز تولید عمل صالح امکان پذیر است. و این دو محقق نگردد مگر به تعمیق ایمان به خدا و آخرت. بر این پایه است که خدای تعالی به واسطه فرستاده خود به بندگانش که بر خود ستم روا داشته‌اند، نوید می‌دهد که از غفران او مأیوس نگردند به شرط بازگشت از راه خطاء.

قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (زمر 53): بگو (ای پیامبر) به بندگان من که در حق خود از حد گزشتند (و در ارتکاب گناه زیاده‌روی کردند) نا امید نگردید از رحمت خدا، همانا خدا می‌آمرزد همۀ گناهان را (که زاییدۀ تأخیر در انجام عمل صالح است) همانا او آمرزندۀ صاحب رحمت است.

اما اگر کسی به این پایه از توبه و این درجه از عمل صالح و ایمان به خدا و آخرت نرسد که گذشته تباه و فاسد خود را جبران کند، هیچ طلب مغفرتی وی را کارساز نیست و خدای عزوجل چنین دعاء و درخواستی را اجابت نخواهد کرد. چنانکه این معنا را در آیات عدیده به وضوح می‌بینیم.

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ، سَوَاء عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ (منافقون 5 و 6): و هرگاه گفته شود به ایشان که بیایید تا طلب آمرزش کند مر شما را رسول خدا برتافتند سرهای خود را و می‌بینیشان که راه (خدا) می‌بندند در حالی که مستکبرانند (گردن کشانند) برابر است مر ایشان را چنانچه طلب آمرزش کنی برای آنها یا اینکه طلب آمرزش نکنی برای آنها، همانا خدا هدایت نمی‌کند قم تبهکاران را.

وَمَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَن مَّوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ (توبه 114): استغفار ابراهیم برای پدرش به جهت وعده‌یی بود که به او داده بود (نه به سبب لیاقت پدرش و توبه و اصلاح او)

نتیجه آنکه طلب مغفرت برای اشخاصی از صحابه و تابعین که دیگر در دنیا نیستند تا عمل خود را اصلاح نمایند و توبه کنند، و هر آنچه از بدی‌ها و تبهکاری که کرده‌اند در نامه عمل آنها به ثبت رسیده طبق آیات کتاب و سنن لایتغیر الهی، هیچ سودی ندارد و خدای تعالی همه پیامبرانش را از چنین استغفاری نهی فرموده است که نمونه‌هایی از آن را متذکر شدم.پس در آیه دهم سوره حشر ما برای خود و برای آن دسته از مؤمنان که در نفس و ذات و محتوای ایمان از ما پیشی گرفته‌اند چه در قید حیات باشند و چه نباشند طلب آمرزش می‌کنیم، و این خلاف سنتهای پیش گفته در آیات قبل نیست، بلکه چهارچوب طلب آمرزش همین است که در این آیه خدای تعالی بدان تصریح فرموده است. بر این اساس استغفار به زبان اگر خالی از چنین مغزایی باشد بلااثر است و حتی متضمن گناه. زیرا برای گنهکاران و فاسقان و ظالمان و مشرکان و عاصیان و طاغیان و کافران و مانند اینها از خدای عزوجل طلب مغفرت کرده‌ایم و حال آنکه آفریدگار عالم همه آنها را مستوجب عذاب دانسته است.

امام؛ الگوی ایمانی و پیشوای سیاسی / محمدعلی شاه‌آبادی

امام؛ الگوی ایمانی و پیشوای سیاسی / محمدعلی شاه‌آبادی

 چهارشنبه اول آبان در استقبال از عید سعید غدیر، مقاله‌ای با عنوان «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی» در صفحه اول روزنامه بهار به چاپ رسیده بود. نویسنده محترم ضمن پذیرش خاتمیت پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم و حادثه غدیر در پی تبیین تفسیر دیگری از آن برآمده‌اند. البته این تفسیر پیشینه‌ای دراز و گسترده داشته و پاسخ‌های فراوانی هم دریافت کرده و نزد اهل علم و دانش روشن و واضح است. اما طرح چنین مباحثی در رسانه‌های عمومی و برای مخاطبان غیرتخصصی اندوهی است که همواره انسان با خود دارد. به هر حال ایشان در اثبات مدعای خود ابتدا (مقدمتا) به کلام الهی و آیه 124 سوره بقره «و اذا ابتلی ابراهیم ربه بکلمات ....» چنین استناد می‌کند: «ای پیامبر به خاطر داشته باش که خداوند، ابراهیم را برگزید و برای او کلمات خودش را به اتمام رسانید و گفت ای ابراهیم (اکنون که کلمات بر تو تمام شده است) من تو را پیشوای مردم قرار می‌دهم» از مضمون آیه چنین برمی‌آید که با اتمام کلمات، بر ابراهیم هر آنچه را که او در راستای هدایت جامعه به سوی دعوت الهی نیازمندش بوده است، خداوند در اختیارش قرار داده و اکنون می‌تواند نقش امام و پیشوا را ایفا کند. در اینجا نکته‌ای را یادآور می‌شوم؛ اولا: قرآن می‌فرماید، «اذا ابتلی ابراهیم ربه ....» به یاد آر هنگامی‌که خداوند، ابراهیم را بیازمود.... نویسنده محترم این بخش از آیه را ترجمه نمی‌کند. کسی نمی‌داند چرا؟

ثانیا: معنی ظاهری و روشن ابتلا، آزمایش است و آن را به دعا و ذکر و غیر آن حمل کردن نامانوس است. البته در آیه، ابتلاء به کلمات آمده است، بنابراین به جهت وجود کلمات از معنای ظاهری ابتلاء صرف‌نظر شده است، در حالی‌که کلمه در قرآن کاربردهای متنوعی دارد. مثلا حضرت عیسی علیه‌السلام را کلمه خوانده است. «یا مریم ان الله یبشرک بکلمه منه اسمه المسیح عیسی بن مریم»(آیه 45/ آل عمران) ای مریم، خدا تو را به کلمه خود بشارت می‌دهد. نام او مسیح، عیسی پسر مریم است.

بنابراین بهتر است با وجود واژه ابتلا، معنی دیگر کلمات را جست‌وجو کرد که در جایگاه خود باید بدان پرداخت.

ثالثا: قرآن صریح و روشن می‌فرماید: «انی جاعلک للناس اماما» نویسنده محترم نیز به خوبی ترجمه می‌کنند که، من تو را پیشوای مردم قرار می‌دهم اما سپس این سوال را مطرح می‌کند: آیا مراد از این امامت، پیشوایی سیاسی جامعه است؟ معلوم نیست چرا نویسنده وحشت دارد که پیشوایی سیاسی و الگوی ایمانی بر هم منطبق شود. مگر این دو در پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و بسیاری از پیامبران (سلیمان، داوود، یوسف و....) جمع نشد. مگر پیامبران از سوی حق متعال، برانگیخته و برگزیده نبودند؟ مگر حکام و سلاطین نافرمان از پیامبران و امامان، حکام و سلاطین ظلم و جور شمرده نمی‌شوند؟ زیرا انتخاب خدا، پیامبران و امامان هستند.

«وما کان لمومن و لا مومنه اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم و من یعص الله فقد ضل ضلالا مبینا» هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی‌که خدا و پیامبرش، امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هرکس نافرمانی خدا و رسولش را کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است (آیه 36/ احزاب). این حکم عقلی است، انسان اگر خدا و رسولش را پذیرفت و او را حکیم و آگاه مطلق دانست نافرمانی از او به جز گمراهی چه می‌تواند باشد؟ این کلام خدا بر همه موضوعات و مسائل منطبق است تا چه رسد به انتخاب خلیفه‌الله و جانشین رسول‌الله صلی الله و علیهوآله که در کلام امام رضا علیه‌السلام است: «امام یگانه روزگار خویش است، احدی نه همپایه او و دانشمندی نه هم مایه اوست، نه برایش عوضی و نه مثلی و نه مانندی است... پس کیست که به شناخت امام برسد یا بتواند او را انتخاب کند، هیهات هیهات که خردها از توصیف مقامی از مقامات او و فضیلتی از فضایل او گم‌اند و خاطرها سرگردان و مغزها حیران...» (رهاورد خرد «ترجمه تحف العقول»/صفحه 452)

نویسنده محترم می‌فرماید:

«تمام اعتراض وی (امیرالمومنین علیه‌السلام) معطوف به نگرش حذفی بوده است، یعنی اینکه خلیفه یا هر کس دیگری دامنه اختیار مردم را تنگ کند مثلا این که خلیفه، خلیفه بعد از خود را نصب کند یا به گونه‌ای عمل کند که نتیجه برآیند آرا انتخاب فرد خاصی باشد.»

در جایی دیگر می‌فرماید: «رفتار علی با هر سه خلیفه پیش از خود و به ویژه ابوبکر و عمر نشان می‌دهد که وی آنها را کسانی نمی‌پندارد که سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند...» اگر انسان تنها به فهرست موضوعات نهج‌البلاغه مراجعه کند از این سخنان شگفت زده می‌شود. امیر مؤمنان درباره خلافت پیش از خود می‌فرماید: هان به خدا سوگند فلان (ابوبکر) جامه خلافت را پوشید و می‌دانست خلافت جز مرا نشاید (امام علیه‌السلام در ادامه شرایط را چنین بیان می‌کنند) جهان تیره است و بلا بر همگان چیره، بلایی که پیران در آن فرسوده شوند و خردسالان پیر و دیندار تا دیدار پروردگار در چنگال رنج اسیر. (بازهم ادامه می‌دهند) با آنکه می‌دیدم میراثم را به غارت می‌برند مانند کسی که خارش در چشم نشسته و استخوانش در گلو شکسته باشد بردباری پیشه کردم. نویسنده محترم! آیا این سخنان خطاب به کسانی است که سخن پیامبر را بر زمین نزده و حکومت غصب نکرده باشند؟ و در جای دیگر امام علیه‌السلام به طلحه و زبیر در جنگ جمل می‌فرمایند:

به خدای سوگند از آن هنگام که خدای پیغمبر خویش را به سوی خود فرا خواند و به سوی خود برد تا امروز، پیوسته مرا از حقم بازداشته‌اند و دیگری را در آن حق بر من برتری داده‌اند. نویسنده عزیز! اگر طلحه و زبیر همانند دیگر مردم حق انتخاب داشته و صاحب اختیار بودند امیرالمومنین علی علیه‌السلام از چه شکایت می‌کند؟!

نویسنده گرامی، می‌فرمایید:

«آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و عدل خدا را جاری سازد؟»

جای بسی شگفتی است که پاسخ امیرالمومنان علی علیه‌السلام به خود را از پاسخ به ابوسفیان نیافته‌اید، آنجا که پیشنهاد بیعت برای خلافت پس از رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلم به امام می‌دهد و امام در پایان آن می‌فرمایند: ولی اسراری در دل نهفته دارم که اگر آشکار کنم لرزه بر اندام‌تان افتد، چونان که طناب فرو شده در چاه عمیق می‌لرزد. اما آنچه موجب تاسف است تعجب از آن است که چرا آیات قرآن و کلمات امیرالمومنین علیه‌السلام در نوشتار شما مثله می‌شوند؛ «مثلا شاورهم فی الامر»(در کار با آنان مشورت کن) را می‌آورید اما جمله بلافاصله پس از آن «فاذا عزمت فتوکل فتوکل علی الله ...» (اما هنگامی‌که تصمیم گرفتی قاطع باش و برخدا توکل کن...) از بیم آن‌که معنای مورد استفاده شما سست شود، نمی‌آورید. و همچنین آیه 124 سوره بقره درباره حضرت ابراهیم علیه‌السلام تا آنجا که انی جاعلک للناس اماما (من تو را به پیشوایی برگزیدم) می‌آورید اما ظاهرا می‌بینید خداوند و حضرت ابراهیم معنای دیگری از این کلام فهمیده‌اند. ادامه آیه را نمی‌آورید زیرا حضرت ابراهیم می‌فرماید همان‌گونه که مرا به سمت منصوب کردی فرزندانم را نیز منصوب فرما، خدا نیز در پاسخ نمی‌فرماید این دراختیار مردم است، بلکه می‌فرماید ستمکاران آنها را نصب نمی‌کنم «قال و من ذریتی قال لا ینال عهد الظالمین» (ابراهیم گفت: فرزندانم را هم؟ خدا فرمود: پیمان من ستمکاران را در بر نگیرد).

و همچنین پایان خطبه شقشقیه این قسمت که امام علیه‌السلام درباره حکومت فرموده (زمام شترش را بر گردنش می‌افکند و رهایش می‌سازد) دیده می‌شود اما ابتدای خطبه که می‌فرماید: «با آنکه می‌دیدم میراثم را به غارت می‌برند مانند کسی که خارش در چشم نشسته و استخوانش در گلو شکسته باشد بردباری پیشه کردم» دیده نمی‌شود.

در پایان دو نکته را یادآور می‌شوم؛

1) آنچه را که درباره نصب امام یا پیشوا و حاکم سیاسی گفته شد مخصوص دوازده امام معصومین علیهم‌السلام است.

2) به نظر می‌رسد نویسنده گرامی بر این عقیده است هر گاه کسی یا کسانی با انتخاب مردم به حکومت گماشته شوند آن حکومت از صلاح و سداد بیشتر برخوردار و به ظلم و بیداد کمتری گرفتار خواهد بود، اما غافل از آن است که به هم آمیختن حکومت معصومین‌علیهم‌السلام با هر حکومت دیگری از مخلوط دوغ و دوشاب هم ناخوشایندتر است و برای آنکه حکومت‌های غیر معصوم را از دیدگاه معصومین عیار گیرند تنها به دو حدیث اشاره می‌شود.

امام علی علیه‌السلام: جز با حکومت‌های صالح جامعه اصلاح نشود و جز با پایداری و همکاری مردم حکومت‌ها موفق نخواهند بود. هرگاه مردم وظایف خود را، در برابر حاکمیت درست انجام دهند و حاکمیت نیز به وظایف خود در برابر مردم، درست عمل کند، «حق» (در همه چیز) ملاک قرار می‌گیرد ... و چون چنین شد: احکام تعالی آفرین دین اجرا می‌گردد. عدالت گستری فراگیر می‌شود. سنت‌های رشد آموز، هر یک در جای خود، ملاک عمل قرار می‌گیرد. آن‌گاه زمان، زمان زندگی می‌شود و امید به بقای دولت حاکم، در دل‌ها زنده می‌گردد و دشمنان همه (داخلی و خارجی)، از هرگونه نفوذ و اخلالگری ناامید می‌شوند... اما اگر جامعه، در برابر حاکمیت (و برنامه‌های اصلاحی او) سرپیچی کند یا حاکمیت حقوق جامعه را نادیده بگیرد: در بیان مردم اختلاف می‌افتد. بنیاد ستمگری محکم می‌شود. به نام «دین» (و اجرای احکام دین و حفظ دین)، همه گونه خلافکاری جریان می‌یابد. معیارهای ارزشی فراموش می‌گردد. همگان در پی هوی و هوس خویش می‌روند. احکام تعالی بخش دین عملی نمی‌شود. اعتدال روانی جامعه از بین می‌رود... دیگر برای پایمال شدن حقوق عالیه اجتماع کسی نگران نمی‌شود و برای اقدام‌های زیانبار بزرگ، انسانی دل نمی‌سوزاند. در چنین جامعه‌ای، با چنین حاکمیتی؛ انسان‌های والا و نیک اندیش، کنار گذاشته می‌شوند. مردمان خبیث (و اشرار امت و نفوذی‌ها)، بر سر کار می‌آیند و «پست»های حساس را در دست می‌گیرند... و چون چنین شد، مردمان به مؤاخذه‌های سنگین خدایی (و گرانی و بی‌پناهی و...)، دچار می‌گردند ... پس، ای مردم! خیرخواه یکدیگر باشید و از جان و دل با هم همکاری و همیاری کنید! ... و (بدانید)، هیچ‌کس ـ دارای هر مقام و منزلتی باشد و از نظر دینی، هر فضیلت و سابقه‌ای داشته باشد‌ـ در حدی نیست که در اجرای حکومت الهی، از کمک فکری (مشورت و نظر‌خواهی) و همکاری عملی دیگران بی‌نیاز باشد و هر کس ـ اگرچه از افراد پایین و فراموش شده اجتماع‌ـ چنان نیست که نتواند در اصلاح جامعه و جریان امور کمک کند و نظر دهد. (نهج‌البلاغه، امیرالمؤمنین امام علی علیه‌السلام، خطبه 216 به نقل از حکومت اسلامی استادمحمدرضا حکیمی)

سدير صيرفى گويد: شنيدم امام صادق عليه‌السلام مى‏فرمود: به پيغمبر صلى الله عليه و آله خبر وفاتش داده شد، در صورتى كه تندرست بود و دردى نداشت- اين خبر را جبرئيل آورد- حضرت براى نماز همگانى جار زد و مهاجر و انصار را دستور داد تا سلاح برگيرند، مردم جمع شدند و پيغمبر صلى الله عليه و آله بر منبر برآمد و خبر وفات خود را به آن‌ها داد و سپس فرمود:

«خدا را به‌والى بعد از خود به‌ياد مى‏آورم، از اينكه مبادا بر جماعت مسلمين رحم نكند، بايد بزرگ‌شان را احترام كند و به‌ضعيف‌شان رحم كند و عالم‌شان را بزرگ شمرد و به آن‌ها زيان نرساند تا خوارشان كند و نيازمندشان نسازد تا از دين‌شان به‌در برد و در خانه خود را روى آنها نبندد (و از حال آن‌ها بى‏خبر نماند) تا تواناى آن‌ها ناتوان‌شان را بخورد و در لشكركشى آنها سختى روا ندارد [همه را در مرزها نگه ندارد] تا نسل امتم را قطع كند، سپس فرمود: شاهد باشيد كه من ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم.»

امام صادق عليه‌السلام فرمود: اين آخرين سخنى بود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله بالاى منبرش فرمود.

(اصول الكافي / ترجمه مصطفوى، ج‏2، ص: 263)

*دین‌پژوه و دانش‌آموخته حوزه علمیه قم

امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟

امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟

علی‌اصغر غروی

 

برای ما که باور داریم پیامبر اسلام خاتم انبیاء الهی است، رحلت او معنایی می‌یابد، ورای رنج‌ها و تاثرهای عاطفی فقدانش. زیرا بسته شدن لب‌های او یعنی خاموش شدن آخرین نداهای آسمان در هدایت بشر. گرچه خداوند پیوسته بندگانش را به صراط مستقیم رهنمون است اما نزول اینچنین حقایق هستی و تبیین رموز سعادت انسانی پایان یافته است. با این وصف روشن است که آخرین کلمات چنین پیامبری، اهمیتی صد چندان می‌یابند. پس باید آخرین وصایای او در ماجرای غدیر، به عنوان بخشی از آخرین سخنانش، کاوشی جدی و عمیق را در پی‌داشته باشد. و بی‌خود نیست که این‌ها همه بحث و نظر را به‌دنبال کشانده است. این هم نظری است در میان نظرها.

 

 

یکی از مهم‌ترین مسائلی که قرآن بر آن تاکید داشته و اقدام برای به انجام رساندنش را از همه انبیاء و پیروانشان طلب کرده، امامت و پیشوایی از یکسو و تشکیل امت است از دیگر سو، به منزله گروهی که از نظر تفکر در زندگی متحدند، و از یک امام و پیشوا تبعیت می‌کنند. در فرهنگ قرآنی ما ابراهیم اولین پیامبری است که به توحید فراخوانده و سپس تشکیل امت داده، یعنی توانسته است گروهی از انسان‌ها را که دارای یک ملت (اندیشه) هستند گرد هم آورد و صاحبان آن اندیشه، به جهت طرز فکر و ملتِ واحدی که دارند، در اخلاق، ‌‌منش وکنش، متمایل، منسجم، متماسک، متحد، متعاون، همراه، هم‌مقصد، هماهنگ و هم‌پیمان هستند.

«وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَاما» (بقره 124)

ای پیامبر به‌خاطر داشته باش که خداوند ابراهیم را برگزید و برای او کلمات خودش را به اتمام‌رسانید وگفت‌ ای ابراهیم (اکنون که کلمات بر تو تمام شده است) من تو را پیشوای مردم قرار می‌دهم» از مضون آیه چنین بر می‌آید که با اتمام کلمات بر ابراهیم، هرآنچه را که او در راستای هدایت جامعه به سوی دعوت الهی نیازمندش بوده است، خداوند در اختیارش قرار داده و اکنون می‌تواند نقش امام و پیشوا را ایفا کند. آیا مراد از این امامت، پیشوایی سیاسی جامعه است؟ برای پاسخ به این سوال، آیه فوق را در کنار آیه سوم از سوره مائده می‌نشانیم که از آن موضوع معرفی علی(ع) برای جانشینی سیاسی پیامبر(ص) استخراج شده است:

«الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلَامَ دِینا» (مائده 3)

 

 

آیا برداشت مذکور از آیه فوق پذیرفتنی است؟ از چشم‌اندازهای گوناگونی می‌توان پاسخ این پرسش را جست‌وجو کرد:

1- آیات قبل و بعد از آیه فوق موید این معنی است که خداوند پیامبر را موظف می‌کند هر آنچه بر او نازل می‌شود، بی‌کم‌وکاست، ابلاغ کند و در این میان هیچ پیشامد و گزندی وی را از انجام رسالت باز ندارد و بر طغیان و مخالفت و سرکشی کافران اندوهگین نباشد. پس، از سیاق آیات چنین به‌نظر می‌رسد نعمتی که تمام شده است، همان وحی خداوندی (قرآن) و تحقق عینی آن (اسلام) باشد. یعنی اکنون که وحی بدون هیچ نقص و گزندی به مردم ابلاغ شده است، نعمت بر ایشان تمام است.

2- اگر موضوع«بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیک» معرفی علی(ع) به خلافت می‌بود، باید بلافاصله در همین جا آن را ذکر می‌فرمود، زیرا خداوند حکیم است و تاخیر بیان از وقت حاجت از حکیم، قبیح.

3- تخصیص آیات کتاب به یک موضوع، باید همراه با دلائل بسیار روشن صورت پذیرد، در غیر این ‌صورت موجب بروز ناهماهنگی در آیات، می‌شود. در اینجا نیز اگر مضمون آیه فوق را همان «نصب سیاسی» بپنداریم، با آیاتی ناسازگار می‌شود که به پیامبر دستور می‌دهد در اداره دنیای مردم (یعنی همان «امر») با آنان مشورت کند: «وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر» و «وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَینَهُمْ»

4- علی (ع) خود در جای‌جای نهج‌البلاغه بر این نکته تاکید می‌نهد که حکومت سیاسی از طریق بیعت و رای در اختیار قرار می‌گیرد. به عنوان نمونه امیرالمومنین در نامه ششم نهج البلاغه خطاب به معاویه می‌نویسد:

«مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، هم بدانسان بیعت با مرا پذیرفتند. پس کسی که حاضر است نتواند دیگری را خلیفه گیرد و آن‌که غایب است نتواند کرده حاضران را نپذیرد. شورا از آن مهاجرین و انصار است. پس اگر اینان بر امامت کسی گرد آمدند و او را امام خود نامیدند، خشنودی خدا هم در آن است... .»

 

 

کلمات مولی آشکارا بیانگر این حقیقت است که خلافت، امری انتصابی از جانب خداوند نیست و جانشین سیاسی رسول خدا باید توسط مردم انتخاب شود.

5- علی(ع) هرگز از حقی در امر خلافت و حکومت که از جانب خدا برای او در نظر گرفته شده و توسط پیامبر ابلاغ شده باشد، حرفی به میان نمی‌آورد. حتی آنجا که می‌خواهد از حق خود برای خلافت دفاع کند، بر ارزش‌ها و شایستگی‌های خودش تاکید می‌کند و مردم را بر این نکته «آگاه» می‌سازد که مبادا در «انتخابِ» خود دچار اشتباه شوند. در تمام خطبه‌های نهج‌البلاغه، نسبت بین «آگاهی و انتخاب» چنان آشکار است که جای هیچ تردیدی باقی نمی‌گذارد که نگرش علی(ع) به مقوله حکومت چگونه و چیست! علاوه براین، نگاهی به گفتار،‌منش و کنش وی در طول 25 سال کناره‌گیری و 5سال حکومت، موید این مطلب است.

6- رفتار علی (ع) با هر سه خلیفه پیش از خود و به‌ویژه ابوبکر و عمر، که در بسیاری از کتب تاریخی مکتوب شده، به روشنی نشان می‌دهد که وی آن‌ها را کسانی نمی‌پندارد که سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند! همکاری‌های شگفت‌انگیز علی(ع) با خلفا، که بارها از جانب خودشان مورد تاکید قرار گرفته، آن چنان مشفقانه است که جای هیچ شائبه‌ای باقی نمی‌گذارد. به عنوان نمونه، در کتاب الغارات ثقفی شیعی از قول امیرالمومنین علی(ع) آورده است که: «چون رسول خدا (ص) فرائضی را که بر عهده اوست به انجام رسانید، خداوند عزوجل او را از این جهان فانی به دیار باقی برد، صلوات خدا و رحمت و برکاتش بر او باد، سپس مسلمین دو نفر امیر شایسته را جانشین او کردند و آن دو امیر به کتاب و سنت عمل کرده و سیره خود را نیکو کرده و از سنت و روش رسول خدا(ص) تجاوز نکردند آنگاه خدای عزوجل ایشان را قبض روح کرد. خداوند ایشان را مورد مرحمت قرار دهد.»

7- اگر امیرالمومنین فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم(ص) می‌یافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟! و آیا از دروازه حکمت و شهر علم نبوی بعید نبود که بیان این حق را از وقت حاجت به تاخیر اندازد؟!

 

 

8- مروری بر مجموعه دغدغه‌های علی(ع) در باب «حکومت» در آن دوران، که در کتب تاریخی و نیز نهج‌البلاغه مندرج است، نشان می‌دهد که تمام اعتراض وی معطوف به نگرش حذفی بوده است. یعنی این‌که خلیفه یا هرکس دیگری دامنه اختیار مردم را تنگ کند. مثلا این‌که خلیفه، خلیفه بعد از خود را نصب کند، یا به‌گونه‌ای عمل کند که نتیجه برآیند آرا، انتخاب فرد خاصی باشد. اعتراض علی معطوف به چنین فرآیندی است. همان چیزی که ما امروز انتخاب مدیریت شده یا هدایت یافته می‌نامیم. او به عدم انتخاب خود در شورای سقیفه هیچ اعتراضی ندارد، بلکه واکنش وی به محدود شدن عرصه انتخاب بود و نیز این‌که نتوانست خود را در معرض انتخاب مردم قرار دهد. نگرانی علی(ع) تنها محدود شدن وسعت گزینش مردم بود و از کلماتش این امر به آسانی قابل استنباط است. بندهای هشتگانه فوق، هرچند بسیار مجمل و مختصر طرح شد، اما آشکار می‌سازد که مراد از «اتمام نعمت» در آیه مذکور، نه حکومت و پیشوایی دنیوی، بلکه اتمام بعثت نبی، نزول، دریافت و ابلاغ بدون کاستی و نقصان قرآن است. همین قرآن کامل و تمام است که قادر است امام و پیشوای امت واقع شود. این دُرُست همان چیزی است که درباره ابراهیم واقع شد. ابراهیم به مقام امامت نائل شده و اسوه ملت شد، چون نعمت بر او تمام شد. برای مسلمانان نیز به همین سان، از طریق بعثت رسول و با ابلاغ وحی و شکل‌گیری کامل قرآن، نعمت تمام شده است و اکنون باید مسلمانان به کتاب خدا و عمل رسولشان اقتدا کنند تا در اندیشه و عمل، شاهد و الگوی سایر امم باشند.

 

 

پس در راستای عمل به همین آیه است که علی(ع) تمام همت خود را مصروف تامل و تدقیق در قرآن و اجرایی کردن آن می‌سازد، تا آنجا که شیخ محمد عبده در بیان اندیشه و رفتار علی، وی را قرآن مجسم می‌نامد. ولی متاسفانه، بنا به فرموده مولی(ع)، شیعیان «به جای آن‌که کتاب را امام خود بدانند خود را امام کتاب می‌دانند» و برخلاف خواست او، بنده جهالت خود شده‌اند و مدام بر حق ضایع شده علی در حکومت چند روزه دنیوی می‌گریند! حکومتی که طبق فرموده مولی، ارزش آن از عطسه بز نزد وی کمتر بود. آیا می‌شود چیزی که از منظر امیر مومنان (ع) قدر و منزلتش از عطسه بز کمتر است، از طرف خدا باشد و تازه از این فراتر، اتمام نعمت و اکمال دین نیز باشد؟! مولی علیه‌السلام چه عالمانه از چنین روزهایی خبر داده می‌فرماید:

«و بعد از من بر شما زمانی خواهد آمد که هیچ چیز در آن زمان پوشیده‌تر از حق و هیچ چیز هم پیداتر از باطل‌ و هیچ چیز هم شایع‌تر از دروغ بر خدا و رسول نیست! در نزد اهل آن زمان هیچ کالایی کسادتر و بی‌مشتری‌تر از کتاب خدا نیست، البته اگر در جایگاه خود باشد! اما بسیار پرمشتری می‌شود، اگر از جایگاه خود تحریف گردد... کتاب و اهل کتاب دو نفر تبعیدی مطرود هستند که در راه حرکت می‌کنند و هیچ صاحب پناهی آن‌ها را پناه نمی‌دهد... مردم درآن زمان اجتماعشان بر تفرقه است، از جماعت گریزانند، گویا که این مردم پیشوایان کتابند و گویا که پیشوای آنان قرآن نیست. آنگاه از قرآن جز نامی نزد آنان باقی نماند و آنان جز خطی از قرآن نشناسند... .»

... در باور چه کسی می‌گنجد که شیعیان این علی، رسم وی و موعظه او را، که چنگ یازیدن به حبل متین الهی (قرآن) و اتحاد مسلمانان است، کنار نهاده‌اند و به جای تدقیق و تفقُّه در آیات قرآن و عمل به آنچه خداوند در کتاب از آنان خواسته، اسم علی را با فهم ناقص و ناصحیح خود از آیات کتاب و روایات مجعوله در هم می‌آمیزند و بر آتش تفرقه و اختلاف مسلمین هیزم می‌ریزند و آتش‌بیار معرکه می‌شوند و در قالب حُبّ و وَلایت امیرالمومنین، بزرگ‌ترین مظالم را در حق اهداف عالیه، الهی و انسانی شریف‌ترین و زبده‌ترین گوهر جهان بشریت مرتکب می‌شوند و بی‌آن که کوچک‌ترین سنخیتی در بینش،‌منش و کنش ایشان با علی (ع) وجود داشته باشد، مفتخرند که شیعه او هستند و منتظر شفاعت و دستگیری وی در آخرت!

 

 

البته این امر جدیدی نیست. از همان زمان نیز رسم و سنت علوی را کسی نمی‌پسندید. خطبه‌ها و نامه‌های آن حضرت در روزگار خلافتش، مبین این است که وقتی او، به انتخاب و بیعت مردم، بر مسند حکومت نشست، به‌خوبی می‌دانست که مردم تاب تحمل عدالت او را ندارند. از این رو پیوسته از پیروان و شیعیان خود گله‌مند و آزرده خاطر بود، که اسم علی را می‌خواهند اما رسمش را برنمی‌تابند.

چگونه می‌توان تصور کرد که اندیشه علی (ع) معطوف به کسب و حفظ قدرت بوده است؟! و چگونه می‌شود گزاره معطوف به کسب و حفظ قدرت را با این حقیقت تاریخی وفق داد که او می‌دانست ابن‌ملجم مرادی، به دستور خوارج، که اتفاقا همه خود را شیعه و پیرو علی می‌نامیدند، قصد کشتنش را کرده، ولی محافظی بر خود اختیار نکرد و مجرم را قبل از ارتکاب جرم مجازات نکرد؟! علی امام است و مهم‌ترین نقش او، همین امامت و پیشوایی امت است تا قیام قیامت. او حاکم سیاسی مردم برای چند روز گذرا و ناپایدار دنیا نیست. یعنی علی بیش از آن‌که حاکم مسلمین باشد، امام و الگوی بشریت است. او زعامت کبری دارد. امر خلافت در برابر این نقش یگانه امامت تا قیامت، آن‌قدر ناچیز است که علی آن را به سادگی فرو می‌نهد، تا با ریخته شدن خونش، الگویی بسازد برای رهبران و حاکمان در طول تاریخ. او بیش و پیش از هرکس و هرچیز یک امام است. امام اخلاق و شرف و کرامت و آزادی و آزادگی و عدالت و انسانیت. امامی که یگانه دغدغه‌اش تبیین راهی است که خداوند در کتابش، به وسیله کلام رسولش به او آموخته است، اما ذهنش هرگز مشغول خلافت و حکومت دنیایی نیست. حکومتی که تاکید فرموده است «زمام شترش را بر گردنش می‌افکند و رهایش می‌سازد». او که خود را تجسم کامل پیام وحی می‌دانست، آرزو داشت امام امتی باشد که نعمت هدایت از طریق همین کلام بر آن‌ها تمام شده است.

 

 

چنین عملکردی است که علی (ع) را به شخصیتی مبدل ساخته که مسلمان و غیرمسلمان و شیعه و سنی در وصفش قلم‌ها رانده و سخن‌ها گفته‌اند. پس علی نقش امامتش را به تمامی ایفا کرده و به‌راستی امام و الگوی امت‌ها شده است. مرحوم حکیم علامه غروی، در خطبه نماز جمعه 18 آبان 1358، با توجه به عرصه‌های گوناگون حیات امام علی (ع) و نقش انکار‌ناپذیر و بی‌مثال او در تبیین و ابقاء مفاهیم بنیادین اسلام، امیرالمومنین را «جزء اخیر علت تامه دین اسلام» می‌نامد و می‌گوید: «چنان مساوات و برابری را به معنای واقعی و صحیح کلمه میان امت جاری کرد، چنان آزادی افکار و اندیشه را به مردم شناساند و به این‌ها عمل کرد به‌طوری‌که حتی از حق خودش هم صرف‌نظر کرد تا آراء مردم محترم باشد و این قانون اسلام باقی بماند و حکومت مردم بر مردم و سرنوشت مردم به دست مردم بودن، برای همیشه الگو باشد و این از مختصات و امتیازات دین اسلام است. پس همه مطالب و همه احکام را امیرالمومنین اجرا کرد، برنامه‌ها و کارهای امیرالمومنین هم همه نوشته شده است، بیاناتش همه نوشته شده است... این است که مطلب تمام است و امیرالمومنین جزء اخیر علت تامه دین اسلام است.» ‌این انسان کامل، طبیعتا شایسته این وصف نبی می‌شود که:

«مَنْ کنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَا» (کافی، ج1، ص293، باب الإشاره و النص

علی امیر المومنین) «هر که من دوست اویم علی هم دوست اوست. خداوندا هرکه او را دوست دارد دوستش بدار و با هر که وی را دشمن می‌دارد دشمن باش.»

 

 

اکنون اگر به آیه ابتدای بحث درباره امامت ابراهیم بازگردیم، خواهیم دید که ابراهیم(ع) نیز با اتمام کلمات الهی، امام می‌شود. یعنی امامت امت آنگاه میسر است که انسان پیام هدایت الهی را در خود مجسم و تمام سازد و به مقام خلیفه اللهی نائل شود. علی(ع) نیز چون تمامی کلمات خالق را در خود محقق و صفات جمال او را در خود متجلّی ساخته، به امامت امت، نائل شده است، نه فقط در حیاتش و نه تنها برای پنج سال، که تا قیام قیامت و برای همه دوران‌ها و برای همه انسان‌ها؛ و این همان زعامت کبراست. البته هر آن کس که امامش قرآن باشد و به کتاب و کلام الهی دل بسپارد، به‌مثابه الگو و امام برای تمام جهانیان است.

«هُوَ سَمَّاکمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَفِی هَذَا لِیکونَ الرَّسُولُ شَهِیدا عَلَیکمْ وَتَکونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ» (حج 78)

آیا معنای «زعامت کبری» که تا قیام قیامت ادامه خواهد داشت، جز این است؟ آیا میان این زعامت و امامت، که علی(ع) مصداق اَتَمّ آن است، با خلافت و زعامت سیاسی، هیچ سنخیت و شباهتی وجود دارد؟ یا تنها اشتراک لفظی ساده‌ای است که انحراف‌های شگفت‌ به‌بار آورده؟! (ر. ک. کتاب چند گفتار/ اثر آیت‌الله سیدمحمدجواد موسوی غروی)

 

 

نتیجه آن‌که جزو وظایف رسولان الهی، از جمله پیامبر اسلام، تعیین جانشین یا خلیفه، که اصطلاحا نصب می‌گویند، برای تشکیل حکومت و اداره امور دنیای مردم نبوده است. پیامبران و به‌ویژه پیامبر اعظم برای رهایی بشر از همه قیود و بندهای جهل و بردگی و اسارت مبعوث شده‌اند (اعراف 157). نصب یا تعیین، در خود، مفهوم سلب آزادی و نوعی از بندگی و بردگی را دارد. از این‌رو ناقض هدف بعثت رسول اسلام، مذکور در آیه 157 اعراف است. بر این پایه حتما رسول اسلام خود ناقض پیامی که آورده است نمی‌شود. بر همین اساس است که شیعه با نصب عمر توسط ابی‌بکر و نصب عثمان توسط عمر شدیدا مخالف است و آن را مغایر با کتاب و سنت و متضاد با اصل آزادی انسان قلمداد کرده است. وقتی خدای تعالی در کتاب مجیدش انسان را در قبول دین، ماندن در آن یا خروج از آن آزاد و مخیر گذاشته است، چگونه اذن داده است حاکمان بر این مردم، منتخب و برگزیده آن‌ها نباشند و در این امر با این اهمیت مسلوب‌الاختیار باشند؟! پس پیام غدیر از سوی رسول آزادی و رهایی و عدل، معرفی ولی و امام مردم است تا قیام قیامت، نه تعیین و نصب حاکم سیاسی برای مدتی کوتاه. بارخدایا! در پرتو تعالیم کتابت از ظلمات، کژی‌ها و تباهی‌ها رهایمان ساز و به نور ایمان و آگاهی داخلمان گردان، تا وعده تو را محقق ساخته باشیم و بسان پیشوایمان علی، الگو برای همه مردم باشیم. خداوندا! درود

همیشگی ات را بر او فرست که چه نیکو امامی است برای ما و چه صالح بنده‌ای است برای تو.

منبع: روزنامه بهارتاریخ انتشار: ۰۷ آبان ۱۳۹۲, ساعت ۸:۳۰ بعد از ظهر

 

نه انکار امامت، نه انکار ولایت!

 

سید علی اصغر غروی

 

در پاسخ به نقدهای وارد بر مقالۀ «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟»

در آمد : در این نوشته برآنم که ضمن پاسخگویی به منتقدان نوشتار «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟ » نشان دهم :

۱- سخن من، همانگونه که در آغاز مقال گفته ام، نظری است در میان نظرها و بحثهای عالمانه می طلبد نه جار و جنجال.

۲-  اثبات غدیراست نه انکار آن با تفاوت برداشت از محتوی .

۳- اکثر علماء شیعه از مفسران و محدثان قدیم و جدید از الهی بودن خلافت سیاسی علی (ع) سخنی بمیان نیاورده اند.

۴- خلافت سیاسی امری دنیایی و ناپایدار است، اما وصایت و نصب پیامبر در غدیر خم راجع به امری جاودانه و همیشگی است.

۵- محور قول و فعل امیرالمؤمنین علیه السلام قرآن است و سپس آنچه از پیامبر در عمل به قرآن فراگرفته است.

۶- در خلال مقاله منتشر شده در روزنامه بهار، به اشخاص حقیقی و حقوقی از شیعه و سنی ذره یی جسارت و اهانت نشده است.

۷- هدف من از طرح این بحث یافتن مدخلی برای حل اختلافات بین شیعه و سنی بوده تا بلکه به این همه خونریزی‌های مذهبی در عراق و سوربه و پاکستان و افغانستان و سومالی و نیجریه و برمه (میانمار) و نقاط دیگر از کشورهای اسلامی به نحوی پایان داده شود.

۸- اثبات این معنی که خلافت سیاسی مولی علیه السلام، اگر نصب الهی یا حتی نصب رسول صلوات الله علیه بود، امیرالمؤمنین به هیچ روی از آن صرف نظر نمی کرد، و این از کلمات خود آن حضرت مفهوم است. چرا که در چند جای نهج البلاغه از جمله خطبه سوم که شقشقیه نام دارد، خود را شایسته احراز این مقام قلمداد می کند اما ذکری از الهی بودن آن نمی آورد.

۹- مولی خود بارها تأکید می کند که حکومت سیاسی از حقوق مردم است، حتی اگر در انتخاب خود اشتباه کنند.

۱۰-اثبات عدم انطباق خلافت سیاسی با ولایت عامۀ الهیه که همان امامت است.

۱۱-اثبات این معنی که طرح این مسائل هیچ ارتباطی با آمریکا و انگلیس ندارد و از صدر اسلام اختلافاتی بر سر این موضوع پدیدار گشته است.

۱۲-از قضاء هدف، رفع اختلافات شیعه و سنی بوده است نه طرح آن، البته مطالب و اتهامات دیگری نیز مطرح شده که در خلال بحث به آنها پرداخته خواهد شد.

 

نه انکار امامت، نه انکار ولایت! (بخش اول)

 

 

 

 

۱-  من نمی‌دانم چه چیزی از مسلمات دین و کدام آیه از آیات کتاب و کدامین اصل از اصول نبوت و چه رکنی از ارکان امامت را انکار کرده‌ام که متهم به وهابی درون شیعی و یا هتاکی شده‌ام؟! من خود زادۀ زهرایم و اولی به حفظ حریم عترت، و بر این امر در طول عمر مراقب و مراعی.

به نظر می‌رسد اساتید مکرم و سروران عزیز در این نوشته قدیمِ جدید دقت نفرموده‌اند. اگر کسی بگوید-آن هم به عنوان بازخوانی و نه طرح نو یک نظر-که بیش هزار سال است در میان مسلمانان مطرح بوده،که مولی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قرآن مجسم است، هتاکی کرده؟! و اگر بگوید امام پرهیزگاران عالَم است تا قیام قیامت، وهابی شده؟! و اگر بگوید زعامت کبری در غدیر خم برای همۀ مسلمانان، بر عهدۀ علی نهاده شده، بی‌پروایی کرده؟! و اگر بگوید مولی علی علیه السلام ایمانش را فدای چند روز کسب حکومت دنیا نمی‌کرده و نکرده، خلاف حق گفته؟! و اگر بگوید امامت مقامی جاودانه است برای علی اما خلافت، به معنای حکومت سیاسی، فقط دورانی کوتاه از عمر یک نفر است و مقامی نیست که علی بدان مفتخر گردد، و خود بارها در کلماتش بر این معنی اصرار ورزیده، از شأن شامخ علی فروکاسته است؟! و اگر بگوید علیرغم ناروایی‌هایی که دید و بر وجود مبارکش تحمیل شد، سکوت را برای حفظ ارکان اسلام و رشد ایمان ترجیح داد، هدفش ایجاد تفرقه بین مسلمانها بوده است؟! آیا مولی امیرالمؤمنین از شجرۀ نبوت است یا شجرۀ خلافت سیاسی؟ وقتی می‌فرماید در آخرین عبارات خطبة ۱۰۹؛

«نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِكَةِ وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ يَنَابِيعُ الْحُكْمِ نَاصِرُنَا وَ مُحِبُّنَا يَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا يَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ»

آیا این همان درختی نیست که خدای تعالی از جاودانگی آن سخن می‌گوید:

«أَلَمْ تَرَ كَيفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيبَةً كَشَجَرَةٍ طَيبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ،تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَيضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يتَذَكَّرُونَ» (ابراهیم ۲۴ و ۲۵)

۲-  مولی از همۀ عترت و آل و خاندان نبوّت سخن می‌گوید:

«ماییم درخت نبوت، و فرودگاه رسالت و مستقر فرشتگان (محل آمد و شد آنها) و معادن علم و چشمه‌های حکمت. یاور ما و دوستدار ما منتظر رحمت است و دشمن ما و کینه توز ما در انتظار عذاب.

و رسول اکرم (ص) بر این دیدگاه مولی پیش از او نظر داده و خطاب به او فرموده است:

«یا علی لا یُبغِضُکَ مُؤمنٌ و لا یُحِبُّکَ مُنافقُ»

و مولی خود می‌گوید:

«لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي مَا أَبْغَضَنِي وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلَى أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِي» (ق ۴۵)

چنانچه با این شمشیرم بینی مؤمن از بیخ بر کنم تا از من کینه به دل گیرد، حتماً متنفر از من نگردد، و اگر چنانچه همۀ دنیا را بر منافق فروریزم که مرا دوست بدارد، حتماً دوست نخواهد داشت.

آیا مراد از این کلمات گهربار و صریح در میانۀ خطبه ۱۴۴ خلافت سیاسی است، یا خلافت الهی؟! آیا مولی خود بین این دو تمایز قائل نشده است؟! إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً؟ آیا انبیاء مذکور در قرآن خَلائِف فِی الاَرض نبوده‌اند؟ اگر بوده‌اند که حتماً بوده‌اند، کدامیک حکومت سیاسی داشته‌اند، حتی یوسف خود پیشنهاد داد وزیر خزانه‌داری شود، و خود حکومتی مستقل تشکیل نداد. ابراهیم موجد «ملت» و ملت به معنای اندیشۀ راهبردی است؛ وَمَنْ يرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ (بقره ۱۳۰)

«أَيْنَ الَّذِينَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ دُونَنَا كَذِباً وَ بَغْياً عَلَيْنَا أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ بِنَا يُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ يُسْتَجْلَى الْعَمَى. کجایند آنان که گمان بردند که ایشان راسخان در علمند نه ما؟! و این به دروغ و تجاوز بر ما بوده است (آیا نمی بینند) که خدا ما را سربلندی داد و آنان را پست کرد؟ و ما را عطاء فرمود و آنان را محروم ساخت، و ما را داخل نمود و ایشان را خارج کرد، طلب اعطاء هدایت از ما می‌شود، و به وسیلۀ ما کوری به روشنایی می‌گراید.»

 

 

۳-  مغنیه در شرح این کلمات مولی علیه السلام می‌نویسد:

«رِفعت یا ذلت شخص به مقامات و مناصب و احراز کرسی‌ها قیاس نمی‌گردد، و نه به پیروزی‌ها و شکست‌ها در جنگها، و نه به تیزهوشی یا کند ذهنی، بلکه رفعت و عظمت هر شخص با اثر مفیدی قیاس می‌گردد که از او صادر شود و برادر انسانش (و البته نه تنها مؤمنش) از آن منتفع می‌شود ... هر کس که در سیرۀ اهل بیت کَند و کاو کند، درمی‌یابد که مبادی و اصول آنها تقریر حق انسان است، و تعالیم آنها اعلان چنین حقی است. اعمال آنها جانفشانی خود و اهلشان است به خاطر انسان و خیر او و هدایت او. از اینرو است که امیرالمؤمنین در وصیت خود به فرزندش حسن می‌گوید: بهترین گفتار آن است که سودمند باشد، و هیچ نیکی در علمِ بی‌فائده نیست ... خود را به سختی‌ها فرو افکن برای احقاق حق، هر طور که باشد، و در راه خدا به سزاواری و شایستگی مجاهدت کن، و در این راه سرزنش هیچ سرزنش کننده‌یی تو را از (طی طریق) باز ندارد.»

۴- مغنیه در ادامه توضیح خود می‌نویسد:

«در فصاحت و بلاغت و علوم و فلسفه و فنون و آداب در مذهب اهل بیت هیچ نیکی لحاظ نشده جز آنکه خیر انسان را نشانه گرفته باشد و نیز پیشرفت او در حیاتش را و تحقق آرزوها و آمالش را با توسل به همۀ وسائل. و افضل همۀ آنها جدیت و جهاد و فرورفتن در سختی‌ها و شدائد است. فقط بدین جهت است که خدای سبحان جایگاه اهل بیت را به اعلی درجات رفعت بخشید، در مراتب عزت و کرامت منزلشان داد و آنچه را به آن راضی گردند و دوست داشته باشند عطاءشان فرمود» (فی ظلال نهج البلاغه، مغنیه، ج ۲- ص ۳۲۲)

۵-  مرحوم مغنیه در جای جای شرح خود به بیان این مطلب پرداخته است که عزت و کرامت و رفعت و سربلندی و عظمت اهل بیت در جهاد پیگیر آنها برای احقاق حقوق مردمان بوده است، نه برای احراز حکومت، زیرا لزوماً احقاق حقوق مردم با در دست داشتن زمام امر حکومت یکی نیستند.

۶-  در پایان همین خطبه که در آنیم، مولی امیرالمؤمنین در جستجوی عقلهایی است که به چراغهای هدایت روشن گشته‌اند، و دیدگانی که بر مناره‌های پرهیزگاری دوخته شده‌اند و دلهایی که خود را به خدا بخشیده‌اند و با او پیمان طاعت بسته‌اند.

«أَيْنَ الْعُقُولُ الْمُسْتَصْبِحَةُ بِمَصَابِيحِ الْهُدَى وَ الْأَبْصَارُ اللَّامِحَةُ إِلَى مَنَارِ التَّقْوَى أَيْنَ الْقُلُوبُ الَّتِي وُهِبَتْ لِلَّهِ وَ عُوقِدَتْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ ازْدَحَمُوا عَلَى الْحُطَامِ وَ تَشَاحُّوا عَلَى الْحَرَامِ وَ رُفِعَ لَهُمْ عَلَمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَصَرَفُوا عَنِ الْجَنَّةِ وُجُوهَهُمْ وَ أَقْبَلُوا. کجایند عقلهای منور به انوار هدایت، و دیدگان دوخته شده به منارۀ تقوی. کجایند دلهایی که خود را وقف خدا کرده‌اند و بر طاعت از خدا پیمان بسته‌اند؟! (اما افسوس که) بر گرِد حطام بی‌ارزش دنیا ازدحام کرده و برای کسب حرام حرص می‌ورزند، در حالی که پرچم بهشت و دوزخ در برابرشان برافراشته شده، روی‌های خود از بهشت برتافتند و به کردارهای خود روی به سوی آتش نهادند، و پروردگارشان ایشان را بخواند اما گریختند و پشت کردند، و شیطان بخواندشان پس اجابت کردند و روی آوردند»

۷-  اینگونه سخن گفتن از هدایت و انوار الهی، و مذمت از حطام دنیا، تا چه اندازه می‌تواند بیانگر اشتیاق مولی به حکومت چند روزۀ دنیا باشد؟!

امیرالمؤمنین در لابلای سطور خطبه ۱۷۵ در اثبات راستگویی خود به خدایی سوگند می‌خورد که پیامبر را به حق مبعوث کرده و او را بر خلق برگزیده است؛ «وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ وَ اصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ مَا أَنْطِقُ إِلَّا صَادِقا» و در پایان همین خطبه خطاب به همۀ مردم، تا قیام قیامت، با سوگندی دیگر می‌گوید:

«أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا.‌ای مردم سوگند به خدا که من شما را بر طاعتی ترغیب نمی‌کنم مگر آنکه در انجامش از شما پیشی گرفته باشم، و شما را از معصیتی باز نمی‌دارم جز آنکه پیش از شما از آن دوری گزیده باشم.»

۸- مغنیه در ص ۵۲۳ ج ۲ در ذیل همین عبارت می‌نویسد:

«این حقیقتی است که دشمنان پیش از دوستان برآن گواهی می‌دهند. و چنانچه امام از پاره‌یی از بنیانهای اخلاقی خود دست بر می‌داشت، روز شوری برندۀ میدان بود، همان وقتی که ابن عوف به او گفت: من با تو بیعت می‌کنم بر کتاب خدا و سنت پیامبرش و سیرۀ دو خلیفه. اما علی نپذیرفت جز آنکه به قدر علم خود به کتاب و سنت عمل کند. اگر علی در همان وقت خدعه‌یی بکار می‌برد، هیچ یک از جنگهای جمل و صفین و نهروان رخ نمی‌داد، و هیچ اثری هم از اشعث بن قیس نبود. ولی آیا ابن ابی طالب «امام» حق و عدل بود اگر اقوالش با افعالش منسجم نمی‌بود؟!»

 

 

۹-  اینها فرصتهایی است که برای امیرالمؤمنین علیه السلام پیش می‌آید تا حق الهی خود را در اقامۀ حکومت که از طرف خدا و از طریق رسول بر عهدۀ او نهاده شده به چنگ آورد، اما او بقاء در دایرۀ صدق و راستی را، که فرمان الهی است، ترجیح می‌دهد. او امام است، او الگوی عملی قرآن است، او قرآن مجسم است، او در سخت ترین شرایط هیچ یک از اوامر و نواهی الهی را بر زمین نمی‌نهد. و این همان وصف و سمتی است که پیامبر اکرم در غدیر و در همه جا در شأن علی مرتضی بر زبان رانده است. علی امام است تا قیام قیامت، و حق با او است هر کجا که باشد؛ «اَلحقُّ معَ علیٍّ حیثُ ما دارَ یَدُور». و این همان ولایتی است که حتی اگر رسول هم اعلام نفرموده بود، و نگفته بود: مَن کنتُ مَولاهِ فعَلیٌّ مَولاه، ذاتی وجود مبارک علی بن ابی طالب بود. هیچ یک از علماء و بزرگان شیعه و سنی این «ولایت» ذاتی و خدشه ناپذیر را انکار نکرده اند و یا نتوانسته‌اند انکار کنند.

۱۰-  علامۀ طباطبائی در ذیل آیۀ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا...» ضمن بحثی مطول در چگونگی اکمال دین و اتمام نعمت و ذکر حوادث روز غدیر، با ذکر راویان و منابع روایات، می‌نویسد:

«در آن روز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مردم برای علی بن ابیطالب بیعت گرفت، و فرمود: هر کس که من مولای اویم علی مولای او است، باراِلها دوست بدار هرکس که او را دوست بدارد، و دشمن بدار هرکس را که با او دشمنی کند، و یاری کن هرکس که او را یاری کند. پس عمر بن خطاب گفت، بَخّ بَخّ لَک یا بنَ اَبی طالِب، اَصبَحتَ مَولایَ وَ مَولی کُل مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ. مبارک باد مبارک باد، بر تو‌ای پسر ابیطالب، که مولای من و مولای هر مرد و زن با ایمانی شدی، در این هنگام بود که خدای تعالی آیۀ: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ... را نازل کرد.» (ج ۵ ذیل آیه، ص ۳۱۳)

سپس تأکید می‌کند که آیۀ شریفه دربارۀ «ولایت» نازل شده است. علامۀ طباطبایی هیچ تصریح یا اشاره‌یی که دال بر جانشینی سیاسی مولی امیرالمؤمنین علیه السلام باشد، ندارد. اما بر اساس روایت مذکور، آیه اکمال دین و اتمام نعمت، بعد از ابلاغ ولایت نازل شده است. مرحوم طباطبایی در پایان بحث، روایتی را از امام صادق از امیرالمؤمنین علیهما السلام آورده است که مُثبِت ولایت عامّۀ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و زعامت کبرای او است:

«از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می‌فرمود: بنای اسلام بر پنج پایه و اساس است، بر شهادتین و بر قرینَـتَین پرسیدند، معنای دو شهادت را می‌دانیم، بفرما دو قرینه چیست؟ فرمود: نماز و زکات، و بدین جهت این دو قرینۀ یکدیگرند که یکی از آنها به تنهایی و بدون دیگری قبول نیست، سوم بر روزه، چهارم بر حج خانۀ خدا، برای کسی که استطاعت آن را دارد، و خاتمۀ همۀ آنها پنجمی است که «ولایت» است، و خدای تعالی دربارۀ آن این آیه را نازل فرمود که: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا». ( همان، ص ۳۲۱ )

۱۱-  مولی امیرالمؤمنین حداقل در پنج خطبه از نهج البلاغه به نقل وقایع صفین و چگونگی جریان حکمیت پرداخته است، و متوالیاً بر این مسأله تأکید دارد که؛ من مخالف حکمیت بودم و شما مرا مجبور کردید، و گزینه من ابن عباس بود و شما ابوموسی را بر من تحمیل نمودید.

در این خطبه‌ها که عبارتند از ۳۵، ۳۶، ۱۲۰، ۱۲۵ و ۱۷۵، از حقانیت خود سخن می‌گوید و از ضرورت پیروی از قرآن، اما در قبول رهبری سیاسی، تابع نظر مردم است در عین اینکه می‌داند به خطاء می‌روند و دچار خسران و تباهی می‌شوند. از هر خطبه قسمتی را می‌آورم.

۱۲- « .... أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ وَ الْمُنَابِذِينَ الْعُصَاة. پس همانا نافرمانی از نصیحت‌گر دلسوز دانشور تجربه اندوخته موجب حسرت گردد و پشیمانی در پی ‌دارد. و من هر آینه پیوسته شما را در این داوری (حکمیت حَکَمین) فرمان دادم، و از گنجینۀ رأیم صافی آن را برایتان بدر آوردم، البته اگر امری از قصیر اطاعت می‌شد، اما شما (از قبول فرمانم) اباء کردید، همانند مخالفان ستم پیشه و سرپیچان عصیانگر.» (خطبه ۳۵)

می‌بینیم که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه علیرغم همۀ ناروایی‌هایی که از شیعیان خود بر خویشتن خویش هموار می‌سازد، اما در عین اینکه رئیس حکومت است، از آن نامی نمی‌برد و در عوض آن، خود را ناصحِ شفیقِ عالمِ مجرب می‌خواند و اینها است که تا بشر بشر است، به کارش آید و از آن بهره برد به شرط آنکه از سرپیچی کنندگان و عاصیان نباشد. و مولی نیز بر این حقیقت واقف است که چه چیزی از انسان جاودانگی می‌یابد و چه چیزی دچار اضمحلال و نابودی می‌شود. در قسمتهای بعدی خطبه‌های دیگر نهج البلاغه را مورد مداقه قرار می‌دهیم.

۱۳- مغنیه در ذیل کلمات شکوه آمیز امیرالمؤمنین علیه السلام، عباراتی را از کتاب «علی و پسرانش» نوشتۀ طه حسین نقل می‌کند و می‌گوید: رأی طه حسین در این تمرد و جفاء، سببِ مستقیمِ اصرارِ شیعیانِ علی را، بر تعیین اشعری روشن می‌سازد. نظر طه حسین را ذیلاً می‌آوریم:

«گمان بیشتر بر این است که بعضی از بزرگان (رؤساء) اصحاب علی دنیاپرست و از اصحاب دنیا بودند نه اصحاب دین، و بر روزهای گوارا و راحتی که در دوران عثمان گزرانده بودند افسوس می‌خوردند که پیوسته در نعمت بودند و صله و جائزه دریافت می‌کردند. ... گذشته از این، در لشکر علی در صفین بسیاری از اهل بصره حضور داشتند که در روز جمل با او جنگیده بودند. و بعد از مقتل طلحه و زبیر شکست خورده بودند. از اینرو در اصحاب علی هم انسانهای مخلص بودند و هم مدخول (منافق)... و من بعید نمی‌دانم که قیس بن اشعث با ابن عاص دسیسه کرده باشند جهت ایجاد تفرقه بین اصحاب علی، و آنچه را که می‌خواستند، اتفاق افتاد، و سرانجام اشعث و پیروانش علی را وادار به دست برداشتن از جنگ کردند. و علی هم چاره‌یی ندید جز قبول. و همۀ این امور تصادفاً رخ نمی‌داد. بلکه در پی دسیسه چینی و تدبیر دنیا خواهان از اصحاب علی و اصحاب معاویه اتفاق افتاد.»

۱۴- نکته محوری سخنان طه حسین این است که علی را از «اصحاب دین» می‌شمارد که هرگز دین را فدای حطام دنیا، از جمله حکومت داری نمی‌کند، در حالی که بخشی از اصحاب او در پی کسب قدرت و ثروت بودند، نه اجراء عدالتی که علی طالب آن بود.

مغنیه خود در توضیح کلمات طه حسین می‌نویسد:

«منطق حوادث، رأی دکتر طه حسین را تأیید می‌کند، زیرا مردم، طالب دنیا و سرسبزی آن هستند و این چیزی است که نزد معاویه بود، اما نزد امام چیزی جز دین نبود، از اینرو از کنار او به سمت معاویه متمایل شدند و دینشان را به دنیاشان فروختند، و اطاعت مخلوق را در معصیت خالق کردند.»

۱۵- مخاطبان خطبه سی و ششم نهج البلاغه خوارجند که بر خروج از دین و سرکشی از فرمان امیرالمؤمنین اجتماع کرده‌اند، در حالی که مولی پیش از آن ایشان را از قبول حکمیت نهی کرده بود ـ وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ. و من که شما را از قبول این حکمیت بازداشته بودم.

مغنیه می‌گوید: «اگر امام بر رأی خود اصرار می‌ورزید در محذوری سخت‌تر واقع می‌شد، زیرا آنان سفیهانی سبک مغز بودند، که تهدید کرده بودند امام را دستگیر و تحویل معاویه می‌دهند.

۱۶- در خطبه ۱۲۲ (۱۲۰) مخاطبان مولی علیه السلام مردمان کوفه‌اند که حول او گرد آمده‌اند حتماً در مسجد. از آنان خواست حاضران در صفین به یک سو نشینند و دیگران به سویی دیگر، تا هر یک را جداگانه مخاطب سازد. آنگاه روی به شرکت کنندگان در جنگ صفین کرده و نافرمانی‌هاشان را به رخ کشید که منجر به قبول حکمیت و شکست شد. آنگاه می‌فرماید:

«وَ اللَّهِ لَئِنْ أَبَيْتُهَا مَا وَجَبَتْ عَلَيَّ فَرِيضَتُهَا وَ لَا حَمَّلَنِي اللَّهُ ذَنْبَهَا وَ وَ اللَّهِ إِنْ جِئْتُهَا إِنِّي لَلْمُحِقُّ الَّذِي يُتَّبَعُ وَ إِنَّ الْكِتَابَ لَمَعِي مَا فَارَقْتُهُ مُذْ صَحِبْتُه. به خدا سوگند اگر از پذیرفتن آن (یعنی حکومت) اباء می‌کردم، هیچ اقدامی در این خصوص بر من واجب نمی‌گشت و خدا گناهش را بر گردنم نمی‌افکند، و سوگند به خدا اگر به سوی آن آمدم همان صاحب حقی هستم که باید از من پیروی شود، و همانا کتاب با من است و از وقتی که با او همراه شده‌ام از او جدا نگشته‌ام»

۱۷- اینها کلمات خدشه ناپذیر مولی است در باب حکومت و به صراحت امر تبعیت و محق بودن در شأن حکومت را به جهت همراه همیشه با قرآن بودن اعلام می‌کند و نه چیز دیگری. وجوب تبعیت از امام، ناشی از تبعیت محض او از کتاب خدا است. آیا این صراحت مولی علیه السلام قابل انکار است؟ اعتبار ذاتی مولی در هر امری، حتی حکومت به جهت پیوستگی همیشگی او با قرآن است ولاغیر. و به همین سبب است که به مقام ولایت و امامت نائل می‌گردد که تثبیت آن برای عامۀ مردم در غدیر خم اتفاق می‌افتد.

۱۸- از سوی دیگر امام در ضمن خطاب به اهالی صفین عظمتی دیگر از خود ابراز می‌دارد که برتر از تصور بشر عادی است! درک آن بسی دشوار است! چگونه امام صاحبان آن همه خدعه و مکر و تضلیل و اضلال را برادران دینی خود می‌نامد و می‌فرماید:

 

«وَ لَكِنَّا إِنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِي الْإِسْلَامِ عَلَى مَا دَخَلَ فِيهِ مِنَ الزَّيْغِ وَ الِاعْوِجَاجِ وَ الشُّبْهَةِ وَ التَّأْوِيلِ فَإِذَا طَمِعْنَا فِي خَصْلَةٍ يَلُمُّ اللَّهُ بِهَا شَعَثَنَا وَ نَتَدَانَى بِهَا إِلَى الْبَقِيَّةِ فِيمَا بَيْنَنَا رَغِبْنَا فِيهَا وَ أَمْسَكْنَا عَمَّا سِوَاهَا. ولکن ما درگیر نبردی شدیم با برادرانمان دربارۀ اسلام بر سرِ آن کژی و اعوجاج و شبهه و تأویلی که در آن پدیدار گشته، پس اگر به سرشتی نیکو چشم دوختیم تا پراکندگی ما را به اجتماع مبدل سازد، با توسل به باقیمانده‌یی که در میانمان بجا مانده بهم نزدیک شویم، حتماً بدان سرشت نیکو رغبت نمودیم و از ماسوا دست شستیم»

مولی علیه السلام در هر شرایطی در پی اصلاح امور و بازگرداندن قرآن به جایگاه اصلی خویش است و توسل به خصلت نیکو را در رسیدن به هدف، برتر از اعمال خشونت و جنگ می‌داند.

۱۹- مغنیه در ذیل این کلمات مولی در شرح نهج البلاغه در ج ۲ ص ۲۲۵ می‌نویسد:

امام در آرزوی خیر و امید به صلاح از نبرد دست می‌کشد تا بواسطه آنچه بجامانده از اسلام یعنی کلمه لا اله الا الله و محمد رسول الله بهم نزدیک شویم، به جهت عشقی که به این کلمه داریم نه به آنها و از افعال ناشایستشان در گزریم به شرطی که تجاوزگری و دشمنی را رها سازند، و گرنه حصانت از ایشان برداشته شود حتی اگر ناطق به شهادتین باشند. پس امیرالمؤمنین چون عین حق است پیوسته مدافع حق است و از حمایت و احراز و ابقاء آن، در هر شرایطی چشم پوشی نمی‌کند. پس اگر در قبال حکومت خلفاء سکوت می‌نماید، نه بدان جهت است که نمی‌تواند، بلکه بر مصلحتی بزرگتر می‌اندیشد که آن جمع کُل مسلمانان است.

  ۲۰- امیرالمؤمنین صلوات الله علیه انسان کامل است، اکمل انسانهاست بعد از رسول خدا، نه آنکه چند آیه از قرآن در شأن او باشد، بلکه او قرآن مجسم و ناطق است و همۀ قرآن دربارۀ او است. شجره نبوت است، کلمۀ طیبه است، درخت همیشه پرثمر اخلاق و کمالات است. باز هم به سخن گفتن متواضعانه او با خوارج بنگریم:

«فَإِنْ أَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ( صلى‏الله‏عليه‏وآله )بِضَلَالِي وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِي. پس اگر اباء نکردید جز بدان سبب که گمان بردید من خطاء کرده‌ام و گمراه شده‌ام، پس چرا عموم امت محمد صلی الله علیه و آله را به خاطر گمراهی من به گمراهی نسبت می‌دهید، و به جهت خطاء من آنها را مؤاخذه می‌نمایید و به علت گناهان من تکفیرشان می‌کنید؟!»

۲۱- محمد جواد مغنیه در شرح کلمات فوق، عبارات زیر را از کتاب «المذاهب الاسلامیه» شیخ ابوزهره نقل می کند:

«از دیدگاه خوارج تکفیر اهل ذنوب واجب است، و بین گناه و گناه هم فرقی قائل نیستند. بلکه خطاء در رأی را هم گناه تلقی می‌کنند، اگر آن را با نظر خود که صوابش می‌دانند، مخالف ببینند. از اینرو در قضیۀ تحکیم علی را تکفیر کردند در حالیکه گزینه‌یی را هم به او ارائه ننمودند. پس لجاج آنها در تفکیر علی دلیلی است بر اینکه خطاء در اجتهاد را خروج از دین می‌دانند.»

 ۲۲- علیرغم این همه جفاء، مولی علیه السلام به باقیماندگان آنها امان می‌دهد تا به کوفه بازگردند، بی‌آنکه تغییری در اندیشه خود داده باشند. علی امام است به جهت کمال یافتگی در اخلاق قرآنی، امام است که می‌تواند در اوج قدرت در خلافت، با مخالفان خود اینگونه رفتار نماید. و به این سبب است که در غدیر خم منصوب به ولایت و امامت می‌گردد، برای همیشه، برای ابد، برای دنیا و آخرت، تا قیام قیامت. همین خوی انسانی او است که از دوستداران و محبانش میانه روی طلب می‌کند و آنها را، اگر چنین کنند، بهترین مردم می‌داند.

«وَ سَيَهْلِكُ فِيَّ صِنْفَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ وَ خَيْرُ النَّاسِ فِيَّ حَالًا النَّمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَة. دربارۀ من دو صنف هلاک خواهند شد، دوستدار گزافه کار که دوست داشتن او وی را به ناحق می‌کشاند، و کینه توز زیاده پوی که کینه توزی او وی را به ناحق می‌برد، و بهترین مردم دربارۀ من گروه میانه رو هستند.»

۲۳- مولی علیه السلام به هنگام بیعت بر سرِ قبول حکومت، پس از قتل عثمان، می فرماید:

من بر اساس کتاب خدا که هرگز از آن جدا نشده‌ام و سنت رسول، عمل خواهم کرد، اما پیوسته قرآن را بر صدر نشانده و آن را اسّ اساس دانسته و محور اجتماع و توافق و همراهی و تعاون.

 

«فَإِنَّمَا حُكِّمَ الْحَكَمَانِ لِيُحْيِيَا مَا أَحْيَا الْقُرْآنُ وَ يُمِيتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ وَ إِحْيَاؤُهُ الِاجْتِمَاعُ عَلَيْهِ وَ إِمَاتَتُهُ الِافْتِرَاقُ عَنْهُ فَإِنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إِلَيْهِمُ اتَّبَعْنَاهُمْ وَ إِنْ جَرَّهُمْ إِلَيْنَا اتَّبَعُونَا. جز این نیست که دو حکم گماشته شدند تا زنده کنند آنچه را که قرآن زنده کرده است، و بمیرانند آنچه را که قرآن می‌رانده است، و زنده کردن قرآن به معنای اجتماع کردن حول آن است، و میراندنش جدایی از آن است. پس اگر قرآن ما را به سوی آنها کشانید از ایشان پیروی می‌کنیم، و اگر آنان را به سوی ما کشانید، آنها از ما تبعیت می‌کنند.» (خطبه ۱۲۵ یا ۱۲۷)

۲۴- این بخشهای نهج البلاغه را بدان سبب می‌آورم تا به اثبات قول خود بپردازم که گفته‌ام قرآن و اسلام نیازمند علت اخیر تامه است و مولی علیه السلام همین علت است، می‌بینیم چگونه از کتاب خدا دفاع می‌کند و آن را اساس هر عمل می‌داند. هر قولی و هر فعلی باید بر اساس آیات کتاب باشد. ۸۱ یا ۸۲ روز بعد از واقعه غدیر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از دنیا می‌رود، پس اگر آیه بلغ ما انزل الیک هم در شأن قرآن باشد و در وصف جزء اخیر علت تامه، تناقضی پدیدار نمی‌گردد، زیرا به فرموده خود مولی از وقتی قرآن را شناخته هرگز از آن جدا نگشته است و این عبارت را در قسمت اول آوردم. و باز هم از همان خطبه (۱۲۵ یا ۱۲۷)

۲۵- «إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَلَّا يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِه. جز این نیست که رأی بزرگان شما بر انتخاب دو شخص قرار گرفت و ما از آنها پیمان گرفتیم که تجاوز از قرآن نکنند، اما از آن فاصله گرفته و به بیراهه رفتند، و حق را وانهادند در حالی که نسبت به آن بصیرت داشتند».

چه راز و رمزی است که علی علیه السلام در ضرورت تبعیت از کتاب پای می‌فشارد، شاید با گزری به خطبه‌یی دیگر بتوان رمزی از آن رموز را دریافت.

۲۶- در میانه خطبه ۸۵ یا (۸۷) مولی علیه السلام از مردم می‌پرسد:

«أَ لَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَر. آیا من در میان شما بر اساس آن چیز گرانبهای بزرگتر (قرآن) عمل نکرده‌ام؟ و آیا آن چیز گرانبهای کوچکتر را در میان شما وا ننهاده‌ام (اهل بیت را)؟!»

امیرالمؤمنین تصریح می‌کند که بر اساس مفادِ وصیت رسول خدا (ص) عمل کرده‌ام که فرمود: إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ ثَقَلَيْنِ....

مغنیه در ذیل این عبارت مولی می‌نویسد:

«امام آیات قرآن را از کلمات قابل حفظ یا کتابت به واقعی تبدیل کرد که در شخص او و صفاتش قابل حس و لمس باشد و نیز در هر گامی که در حیات و سلوکش برمی‌داشت. و اگر خدا قرآن را به صورت شخص می‌آفرید، آن شخص علی بن ابی طالب بود»

۲۷- در بیش از ۵۰ خطبه و روایت امیرالمؤمنین ضرورت تبعیت محض از قرآن را مطرح می‌سازد، البته بیان قرآن را عترت کرده‌اند، اما آن کلامی از عترت صحیح و پذیرفتنی است که قرآن مؤید آن باشد. پس قرآن قابل فهم است و باید برنامۀ عملی مسلمانان باشد به ویژه شیعه بناء بر اصرار و الزامی که امیرالمؤمنین در این خصوص دارد.

 

حکومت: حاکمیت و حکمیت

سید علی اصغر غروی

 امیرالمؤمنین (ع) خُطَب و جملات بسیاری در این معنی دارد که حکومت و خلافت را طالب نبوده است و به خواست مردم آن را پذیرفته است. 

سلام و برکات خداوندی بر آن دوست معزز. از نقدها و تذکرات حضرتعالی که موجب تعلّم و تعمق بیشتر در فهم و نیز وسعت آموخته‌ها می‌گردد تشکر می‌کنم و پاسخ خود را در چند نکته تقدیم حضور می نمایم.

نکته اول- اشارتی داشتید به «قلّت علم»، که حتماً اینچنین است و هرگز بنده را سودایی در معاملتی پایاپای با دانسته‌هایم نبوده است، و معترف به دانش اندک خود هستم و پیوسته این بیت از ابن سینا را (البته اگر سرایندۀ آن را به اشتباه نگفته باشم) زمزمه می‌کنم:

تا بدانجا رسید دانش من       تا بدانم همی که نادانم

 

 

نکته دوم- ایراد به ذکر عبارت ـ حتماً مسجد ـ به جای ـ معسکر یا اردوگاه نظامی ـ بوده است. عنوانی که به خطبه داده شده، شاید توسط خود سید رضی رحمة الله علیه یا شارحان بعد از او بوده است که انطباق کامل با محتوای آن، یا حداقل، با عبارت اول آن ندارد. بدین معنی که اگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به اردوگاه ـ معسکر ـ خوارج رفته است، و این اردوگاه هنوز در حواشی صفین است، و این سخنان پس قبول حکمیت و پیش از عزیمت به کوفه است، و بعد از واقعه دومة الجندل، سؤال امیرالمؤمنین از جمعیت که کدامین آنها در صفین شرکت داشته‌اند و کدامین شرکت نداشته‌اند، بی‌مورد می‌نماید. چون هنوز لشکر صفین به کوفه بازنگشته و مخاطبان مولی همه از کسانی بوده‌اند که در صفین شرکت داشته‌اند، منتهی بعضی با پذیرفتن حکمیت (حکومت) مخالف شده‌اند، در حالی که خود سبب آن بوده‌اند.

حال اگر بدون عنوان به خطبه بنگریم، سؤال مولی که کدامین شما در صفین بوده و کدامین نبوده است، باید پس از بازگشت از صفین و استقرار در کوفه و بلندتر شدن ساز مخالف، مطرح شده باشد تا منطقی باشد. پس اگر بگوییم در کوفه و در مسجده بوده است، واقعی‌تر بنظر می‌رسد. زیرا اندک زمانی پس از مراجعت امیرالمؤمنین و لشگریان او از صفین، خوارج خروج از کوفه را تدریجاً آغاز کردند و یاران خود را هم از بصره فراخواندند تا در نهروان استقرار یابند.

امیرالمؤمنین علیه السلام پس از خیانت ابوموسی اشعری، یا فریب خوردنش، در همان صفین با اصحاب خود پیمان بست که پس از تجدید قُوا به سمت شام حرکت ‌کند، و در نبردی دیگر، سرانجام معاویه را یکسره سازد. اما اجتماع خوارج در نهروان موجب شد بدان سو کشانده شود. این خطبه می‌تواند در نهروان خطاب به خوارج ایراد شده باشد.

نکتۀ سوم- ابن اعثم کوفی شیعی که شاید مفصل‌ترین بخش کتابش را به نزدیک به ۵ سال حکومت مولی علیه السلام اختصاص داده است، کلمات این خطبه را به صورت پراکنده آورده ولی عبارت «واللهِ لَئِن اَبَـیتُها ...» را اصلاً نیاورده است.

عبدالفتاح عبد المقصود در مجلد پنجم ـ بازی حکمیت ـ فصل هفتم از بخش حروراء (ص ۳۰۲ به بعد) را به طور کامل به بیان این خطبه اختصاص داده است، اگرچه از محل ایراد آن ذکری بمیان نیاورده است، اما بنظر می‌رسد در حروراء بوده باشد، زیرا در پایان همین بخش آورده است.

در نقل عبدالفتاح عبارت مورد مناقشه «والله لئن ابیتها» وجود دارد (ص ۳۰۶) و از ترجمه، چنین مفهوم است که او نیز، همانند برخی دیگر، این عبارت را در باب «حکمیت» دانسته است. توضیحات عبدالفتاح به گونه‌یی است که گویا مردم در مسجد نشسته‌اند، همه از صفین بازگشته‌اند، حال در حروراءند یا در کوفه، به اصل مطلب زیانی نمی‌رساند.

 اما این اشکال باقی می‌ماند که اصحاب حروراء همه در صفین شرکت داشته‌اند، پس به چه علت مولی علیه السلام طرح سؤال نموده و آنان را به دو گروه تقسیم می‌کند؟ شرکت کنندگان در صفین و غائبان از آن. آیا این احتمال وجود دارد که این خطبه، یا دست کم، این عبارتِ از آن در نهروان ایراد شده باشد؟!

 نکته چهارم - اینکه در متن خطبۀ منقول در شرح ابن ابی الحدید، و نیز در شرح مختصر ملافتح الله کاشانی صاحب منهج الصادقین، بر نهج البلاغه، چاپ سنگی ۱۳۱۳ قمری، ، در خطبه مورد بحث که به شماره ۱۴۴ ضبط شده، این عبارت محذوف است. یعنی بعد از جمله (و قد کانَت هذهِ الفِعلَه)، عبارت (و لَقد کُـنّا مع رسولِ الله) را آورده است. بنابراین جملۀ مورد بحث ما (و الله لَئِن اَبَـیتُها...) را فاقدند.

 از اینرو این احتمال وجود دارد که امیرالمؤمنین (ع) این عبارت را در شأن قبول خلافت فرموده باشد، و سید رضی آن را در میان این خطبه جا داده باشد.

 نکتۀ پنجم - اگر چنانچه امیرالمؤمنین (ع) این عبارت را هم اصلاً نفرموده باشد، یا در شأن «حکمیت» گفته باشد، اما خُطَب و جملات بسیاری در این معنی دارد که حکومت و خلافت را طالب نبوده است، و به خواست مردم آن را پذیرفته است. مضافاً بر اینکه حضور آن حضرت در صفّین و مقابله با معاویه، ناشی از بیعتی است که مردم بر سرِ حکومت با او کرده‌اند، و بر آمده از مسؤولیتی است که به موجب آن بیعت، بر دوش او نهاده‌اند (یعنی خلافت). براین پایه، اگر بگوید طالب حکمیت نبوده است، گویا تکرار کلمات پیشین او در مدینه بوده است که فرموده: «طالب خلافت نیستم و آن را به هر کس بسپارید من از همه شما نسبت به اوشنواتر و فرمان بردارتر خواهم بود.» (خ ۲۲)

 

 

نکته ششم- این استدلالات را البته بدان جهت نیاورده‌ام که خطاء پوشی کرده باشم و اشتباه ناشی از قلّت علم خود را توجیه نمایم، بلکه اطالۀ کلامم بدان سبب است تا بنمایانم که عبارت مذکور در محل سهو و اشتباه قرار دارد، خصوصاً که مغنیه در شرح خود، مرجع ضمیر «هاء» را حکومت دانسته است. توضیحات او را از نظر می‌گذرانیم، در مجلد دوم، ص ۲۲۴ می‌نویسد:

«مرجع ضمیر «هاء» در «اَبَـیتُها» حکومت است و معنای آن این است که امر حکومت نه واجب است نه حرام، و هرکس که آن را پذیرفت می‌تواند هر وقت که بخواهد از آن عدول نماید. پس امام علیه السلام هم می‌تواند آن را قبول کند یا نپذیرد. بلکه می‌تواند قبول کند و سپس ردّش نماید. یا برعکس، بر حسب آنکه اقتضاء حال چه باشد. و هیچ خلافی در مذاهب نیست که «ولیّ»، می‌تواند بر اساس مصلحت، وجوداً و عدماً، تصرف در امور نماید.»

همانطور که پیش از این هم گفتم، نقل نظرات مرحوم محمد جواد مغنیه، از شرحی که بر نهج البلاغه نگاشته، از آن رو حائز اهمیت است که اولاً از بزرگان علماء شیعۀ لبنان است، و ثانیاً دیدگاه‌های او برآیند عقاید بزرگان علماء شیعه در اعصار گذشته در این باب می باشد. البته بسیارند از نویسندگان قدیم و جدید از اهل سنت که در خصوص خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام کتاب یا رساله یا مقاله نوشته‌اند، از جمله شیخ محمد عبده، عبدالکریم الخطیب، طه حسین و امثال اینها.

نکتۀ ششم - آیا حکومت و حکمیت می‌توانند به یک معنی باشند، همیشه، یا در پاره‌یی از اوقات؟!

نگاهی به کتب لغت بیندازیم:

 

المنجد: حَکَم یَحکُمُ؛ حُکماً و حکومةً: بالامرِ و لِلرَّجُلِ، او علیه و بیَنهُم؛ قَضی و فَصَلَ. حکم کردن به امری و به سود شخصی و بر ضد شخصی، یا میان اشخاصی، داوری کردن و فیصله دادن.

حکَمَ یحکُمُ حُکماً و حکومةً؛ فی البلاد، تَوَلّی ادارةَ شؤونها فهو حاکم.

حکمرانی کرد در شهرها. یعنی متولی ادارۀ امور و شؤون آنها شد، پس او حاکم است.

الحَکَم؛ الحاکم و الفاصل؛ یُستَعمل للمفرد و الجمع، المُـنـَفِّذ لِلحُکم.

به معنای حاکم و جدا کننده است، هم برای مفرد و هم برای جمع استعمال می‌شود، مجری حکم.

الحاکم؛ ج حُکّام و حاکمون؛ القاضی. المنفِّذُ للحُکم / الحکومة: ارباب السیاسةِ و الحُکم، الهیئةَ الحاکمةُ المؤلّفةُ مِمَّن یَتَوَلَّون ادارةَ شؤون البلاء: ارباب سیاست و حکمرانی، هیأت حاکمۀ متشکل از کسانی که ادارۀ امور کشور را بدست می‌گیرند.

 قاموس فیروز آبادی ـ الحُکم بالضمِّ؛ القضاء (داوری کردن)

و قد حَکَمَ علیه بالامر، حُکماً و حکومةً و حَکمَ بینهم؛ کذلک و الحاکم، منفّذُ الحُکم. کالحَکَمُ.

می‌بینیم که در قاموس، حاکم و حَکَم را به یک معنی آورده ضمناً معنای ادارۀ شؤون شهر را نیاورده، پس در نظر او «قضاء» هم داوری بین خصوم است و هم ادارۀ امور. اما «حکمیت» که یک مصدر جعلی است و در زبان فارسی ساخته شده، در کتب لغت عرب نیامده، و به جای آن همان مصدر «حُکم و حکومت» را بکار برده‌اند. پس «حکومت» هیأت دولت است به معنای امروز، و اعمال قدرت از طریق آن، و هم منصب قضاء و داوری است.

الرائد: حکَمَ یحکُمُ حُکماً و حکومةً؛ بالامرِ، او لَه، او علیه، او بینَ القومِ، قضی، فَصَلَ. حَکَمَ الـبَلَدَ؛ تولّی ادارَةَ شُؤونه و سیاسَةَ شعبِه.

الحَکَمَ؛ ج الحَکَمَة: الحاکم، القاضی، الفاصِل بین المُتـنازِعَین.

الحُکم: ج احکام: القضاءُ بِالعدل، توَلّی ادارَة شُؤونِ البلاد و سیاسةَ شَعبِها. الحِکمة؛ العِلم.

در این لغت نامه هم مثل المنجد و قاموس، حَکَم را، هم در معنای حاکم و متولی ادارۀ شؤون مملکت و مردم آورده، و هم به معنای قاضی. مصدر آن، «حُکم» را هم به همین مفهوم ذکر کرده است.

لغتنامۀ دهخدا- حُکم: حکومت، امر، مثال فرمودن، احتکام، تحکُّم، امر کردن، فرمان دادن، حکم راندن، فرمان، دستور، فرمان دادن، فتوی دادن، رأی دادن قاضی.

دهخدا در بیان معانی «حُکم» از نفایس الفنون مطلب زیر را آورده است:

«(اصطلاح فقه و اصول) بدانکه «حُکم» عبارتست از خطاب باریتعالی متعلق به افعال متکلفان به اقتضاء، شامل وجوب و نَدب و حرمت و کَراهت. چه آن اقتضاء فعل بُوَد یا اقتضاء ترک. و برهر دو تقدیر، یا منع از نقیض بُوَد یا بی‌منع. اگر اقتضاء فعل بود با منع از نقیض، که ترک است، وجوب و فرض مرادف اوست، پیشِ اکثر، و اگر بی‌منع از نقیض بُوَد، ندب و سنت و نقل است، و اگر اقتضاء ترک بُوَد با منع از نقیض، که فعل است، حرمت و حظر مرادف اوست، و اگر بی‌منع از نقیض، کراهت. پس از اینجا معلوم می‌شود که احکام پنجند: وجوب، ندب، حرمت، اباحت، کراهت، و افعال را به اعتبار تعلق این احکام بدان واجب و مندوب و محظور و مکروه و مباح خوانند.

حَکَم: داور، حکم کننده، حاکم، قاضی، داوری کننده.

حَکَمیت: مصدر جعلی است، میانجیگری در ترافع. داوری.

نکتۀ هفتم - مرحوم دکتر صبحی صالح در کتاب تحقیقی خود تحت عنوان «النُظُمُ الاسلامیه» در صفحۀ ۲۵۱ می‌نویسد:

«حسبُنا ان الاسلام وضع للحکم قواعد العدل و الشوری، و ان النبی فی مجتمع الصحابة کاد یؤلف حکومة کاملة تدبّر للدولة منهاجها، و تضع لها تخطیطها و نظامها، مع تقدیر مقتضیات المصالح و دواعی الحاجات. فها هو ذا القرآن یأمر الحکام بالعدل امراً صریحاً: «وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَينَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ» و قد یتناول هذا النص اول ما یتناول حکم القضاء، و لکنّ صیاغته الشاملة تعمّ بلا ریب عدل السیاسة و تدبیر شؤون الرعیة، فلا موجب للتقیید، و لا مسوّغ للتخصیص. و هو ضرب من العدل لا یمیل له میزان، فلا یتأثر بالقربی و الحنان، و لایتغیر بالتباغض و الشنأن: «وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَى»، و «وَلَا يجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى». و‌ها هو ذا الرسول علیه السلام یتحدث عن أحبّ الناس الی الله یوم القیامة و أقربهم منه مجلساً فیراه اماماً عادلاً، و عن أبغض الناس الی الله یوم القیامة و أشدهم عذاباً فیراه اماماً جائراً. و ذلک یقطع فی أن العدل المقصود هو عدل الائمة و الحکام، و لیس مجرّد عدل الاخلاق القائم علی التوازن و الاعتدال، کما فی قوله تعالی: «إِنَّ اللَّهَ يأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ». و إن یفرض القرانُ و السنّة العدلَ علی الحکام، فقد فَرَضا علی الرعیة الطاعة و التقید بالنظام.

 ترجمه- ما را بسنده است که اسلام برای حکومت، قواعد «عدل و شوری» را وضع نمود، و اینکه پیامبر، در آستانۀ تشکیل حکومتی کامل، در میان صحابه بود، تا روش و منهاج دولت را تدبیر کند، و نقشه و نظام آن را وضع نماید، همراه با محاسبۀ مقتضیات مصالح و انگیزه‌های نیازها، پس همین قرآن است که حاکمان را به عدالت، به صراحت، فرمان می‌دهد؛ وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَينَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ (نساء ۵۸). این فرمان اول چیزی را که نشانه می‌رود، حکم قضاء (داوری) است، اما بافت و ترکیب فراگیر آن عدل در سیاست و تدبیر شؤون ملت را هم بی‌تردید در بر می‌گیرد. پس موجبی برای مقید کردن و بهانه‌یی برای تخصیص زدن وجود ندارد. و این گونه‌یی از «عدل» است، هیچ میزانی بدان منحرف نگردد، و هرگز از خویشاوندی و دلسوزی متأثر نمی‌شود، و نیز به کنیه توزی و بدخواهی متغیر نگردد. وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَى (انعام ۱۵۲). وَلَا يجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى (مائده ۸). و این شخص رسول علیه السلام است که از محبوب‌ترین مردم نزد خدا و نزدیکترینشان به او در روز قیامت سخن می‌گوید، که او «امام عادل» است. و نیز از منفورترین آنها نزد خدا و سخت عذاب‌ترین آنها را در روز قیامت، که «امام جائر» است. و قطعاً مراد قول رسول از «عدل مقصود» عدل پیشوایان و حاکمان است، و تنها به مفهوم عدل اخلاق قائم بر توازن و اعتدال نیست. چنانکه فرموده: إِنَّ اللَّهَ يأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ (نحل ۹۰). پس اگر قرآن و سنت، «اجراء عدالت» را بر حاکمان واجب سازد، پس محققاً، بر ملت اطاعت از آن و تقید بر آن را هم واجب ساخته است.»

صبحی صالح در صفحۀ ۲۵۴ همان کتاب مطلبی را از کتاب «الفتنة الکبری» تألیف طه حسین می‌آورد که گفته است:

«و الاسلام لم یسلب المسلمین حریتهم، و لم یُلغ ارادتهم، و لم یملک علیهم أمرهم کله، و انما ترک لهم حریتهم فی الحدود التی رسمها لهم، و لم یُحصِ علیهم ما ینبغی ان یفعلوا، و کلّ ما ینبغی ان یترکوا، و انّما ترک لهم عقولاً تستبصر، و قلوباً تستذکر، و أذِنَ لهم أن یتوخّوا الخیر و الصواب، و المصلحة العامة و المصالح الخاصة، ما وجدوا الی ذلک سبیلاً.»

اسلام آزادی مسلمانان را ابداً سلب نکرده است، و ارادۀ ایشان را بی‌اثر ننموده است و همۀ امور ایشان را به تملک خود درنیاورده است، و جز این نیست که در مرزهایی که برای ایشان ترسیم نموده آزادی‌شان را عطاء کرده است، و همۀ آنچه را که انجام یا ترکش برای ایشان شایسته است احصاء ننموده، و اما عقلهایی مر ایشان را وانهاد تا بدان بینش یابند، و دلهایی را تا بدان پند گیرند، و ایشان را اجازت داد تا پیوسته در پیِ کسب خیر و صواب باشند، و نیز مصالح فرد و جامعه، خلاصه هر عملی که مفید باشد برای وصول به این هدف.

صبحی صالح بحث خود را در این فصل با این عبارات به پایان می‌برد:

«و الخلاصة ان الرسول الکریم لم یلحق بالرفیق الاعلی الاّ وقد خَطا بالسیاسة الرشیدة خُطُوات واسعة أتاحت للراشدین بعده أن یکملوا بتجاربهم ما بدأ، و أن یضمنوا للناس العدل و الحریة، و یحموهم من العسف و الجور، و یرسّخوا فی نفوسهم فقه القواعد العامة التی نادی بها رسول الاسلام، و التی یمکن تلخیصها فی الاصول الاربعة التالیة:

۱- أن الوَلاء للأمة یحل محلّ الولاء للقبیلة. ۲- أن الأخوّة الدینیة هی اساس النظام الاجتماعی. ۳- أن الحاکم المسلم ـ بأی اسم یُسمّی ـ یَجمع فی آنٍ واحد سُلطَتَیِ الدنیا و الدین. ۴- أن الشوری بین الحکام و المحکومین هی الاسلوب المفضّل لضمان التوازن الاجتماعی.»

و خلاصه آنکه رسول کریم به رفیق اعلی نپیوست تا آنکه گامهای بلندی را در ایجاد سیاستی کمال یافته برداشت. و همین امر به (خلفاء) راشدین بعد از او فرصت داد تا با تجارت خود، آنچه را که او شروع کرده بود به قوام آورند، و عدالت و آزادی را برای مردم ضمانت کنند، و از سرکوب و ستم محفوظشان دارند، و در نفسهاشان فهمِ قواعد عامّه را رسوخ دهند، همان قواعدی را که رسول اسلام منادی آن بود، و شاید بتوان در چهار اصل زیر خلاصه‌شان کرد:

۱- ولاء امّت جایگزین ولاء قبیله می‌گردد ۲- برادری دینی اساس نظام اجتماعی است ۳- حاکم مسلمان ـ به هر اسمی که خوانده شود ـ در آنِ واحد قدرت دنیا و دین را دارد ۴- شوری بین حکومت گران و حکومت شدگان، اسلوب برتر برای ضمانت توازن اجتماعی است.

 

 

شرح سورةحمد

شرح سورةحمد

دکتر عبدالعلی بازرگان

ابتدا باید از شیطان نفس که رانده شده، اعلام برائت و دوری کرد(اعوذ بالله من الشیطان الرجیم). سپس باید با نام و یاد خدا هر چیزی را شروع کرد . "بسم الله" یعنی مقامی که اسم خدا را جای اسم خود می نهم . به این معناست که خدایا من ، نفسم را کنار می گذارم تا به نیت قربت به تو آغاز کنم . این خدا هم رحمان است( که مطابق فیض عامش به همه چیز هستی بخشیده) و رحیم است(که مطابق فیض خاصش به این موجودات رحم همه می کند و با آنها مهربان است)( الرحمن الرحیم). مولانا می گوید:

                                  آن یکی که فیضش گدا آرد پدید         فیض دیگر،  مرگدایان  را  مزید

سپس می گوییم " الحمد" یعنی همة (الف و لام افاده کلیت و استغراق می کند) ستایش ها مختص خدای جهانیان است. الف و لامی که در ابتدای «الْحَمْد» آمده است، به معنای منحصر شناختن هر حمدي برای خداست يعنی منشاء هر حمدی در جهان خداوند است و بقيه ستايش ها در طول (نه در عرض) حمد خدا هستند. مولانا می گوید:

مدحها شد جملگی آمیخته                   کوزه‌ها در یک لگن در ریخته

زانک خود ممدوح جز یک بیش نیست     کیشها زین روی جز یک کیش نیست

دان که هر مدحی بنور حق رود              بر صور و اشخاص عاریت بود

مدحها جز مستحق را کی کنند              لیک بر پنداشت گم‌ره می‌شوند

همچو نوری تافته بر حایطی                  حایط آن انوار را چون رابطی

لاجرم چون سایه سوی اصل راند             ضال مه گم کرد و ز استایش بماند

یا ز چاهی عکس ماهی وا نمود               سر به چه در کرد و آن را می‌ستود

در حقیقت مادح ماهست او                   گرچه جهل او به عکسش کرد رو

مدح او مه‌راست نه آن عکس را              کفر شد آن چون غلط شد ماجرا

کز شقاوت گشت گم‌ره آن دلیر              مه به بالا بود و او پنداشت زیر

 

حمد مقام رضایت است که  اگر حقش ادا شود انسان به بالاترین مقام خود رسیده و چون راضی به رضای حق است هیچ چیزی او را آزار نمی دهد و با اعتماد به خدا، آسیب ناپذیر و رویین جان می شود. اما حمد به دو چیز بر می گردد، رحمانیت خدا که نفس وجودمان را به ما داده و شکر برای وجودمان و دوم شکر برای رحیمیت خدا و مهر بی کرانش به مخلوقات. شکر برای هستی مان، و شکر برای آنچه به این هستی بخشیده . مرتبه اول حمد یعنی خدایا ما می توانستیم نباشیم و چیزی هم از تو نخواهیم:

                                             ما نبودیم و تقاضامان نبود              لطف تو ناگفتة ما می شنود

 مرتبه دوم آن یعنی خدایا شکر به خاطر هر چه که دارم . از ایمان و سلامت و خانواده و دوستان خوب تا رزق و روزی و شغل و غیر آن.

"عالمین" می تواند اشاره به جهان های تو در تویی باشد که فیزیک نوین هم از آن سخن گفته . یعنی به جای یک یا دو عالم ، عوالم و جهان ها داریم که لایه لایه اند و عالم مشهود و متعارف تنها یکی از این عوالم است. "الرحمن و الرحیم" هم که گفتیم اشاره به فیض عام و خاص او دارد. " مالک یوم الدین" یعنی هیچ نیک و بدی بی اجر نمی ماند و حساب و کتابی در کار است که اشاره به قانون عمل و عکس العمل یا به قول هندوان "کارما" دارد. یعنی بدانیم دنیا و آخرت دار مکافات است. قانون عمل و عکس العمل بر عالم حکمفرماست و هر چه می کاری ، می دروی.

"ایاک نعبد" مبین توحید عبادی و اهمیت مقام عبودیت و بندگی است . کمال بشر در رسیدن به مقام بندگی و عبودیت خداوند است. به قول حافظ:

                             به ولای تو که گر بندة خویشم خوانی            زِ سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم

" ایاک نستعین" هم موید مقام توکل به او ودل بریدن از غیر اوست. "صراط مستقیم"  هم کوتاهترین راه بین بنده و خدا و رسیدن به سعادت و رستگاری است .

« اهدِنا » یعنی ما را هدايت كن . نمی گويد من را.

این صراط همان دین حنیفِ حق گرا و خالص و پاکدلانه ابراهیم و سایر انبیاست و این صراط کسانی است که به سعادت و نعمت می رسند "صراط الذین انعمت علیهم" که در مقابل بیراهه کسانی است که از سر جهل گمراه شده اند یا از سر عناد و مغضوب گردیده اند. "صراط" کلمه اي رومی است که وارد زبان عربی شده . «street » از همين ريشه است . کلمه يونانی اش « استراتو » است که به جاده های وسيع و سنگ فرش امپراطوری روم اطلاق می شد، مثل بزرگراه های کنونی .

نکته مهم در باب سوره حمد آن است که این سوره از زبان بشر خطاب به خدا بیان می شود در حالی که بقیه قرآن از زبان الله خطاب به بشر است و همین نکته باعث شده عده ای آن را جزء قرآن ندانند. اما عرفا رمزی در این تخاطب وارونه می بینند. تو گویی خدا از زبان بشر خود را ستایش می کند و به وساطت بشر با خود سخن می گوید.

 

5/4/1392

اتوبیوگرافی آیت الله سید محمد جواد غروی

اتوبیوگرافی آیت الله سید محمد جواد غروی

اشاره : اين مطلب ، حسب حالی است از آیت الله سید محمد جواد غروی که در آن ، شکل گیری اندیشه های خود و بسط و توسعه یافتن آنها را شرح می دهد . برای مطالعه زندگی نامه (خانواده ، اساتید ، تحصیلات ، شیوه تحقیق و ...) «زندگی نامه» را بخوانید .

 

در ایام جوانی و در طول تحصیل ، که عصر تحول استعمار قدیم به استعمار نو بود ، اندیشه حل مشکلات جهان اسلام و یافتن طرق اصلاح نابسامانی هایش سخت فکرم را به خود مشغول داشت . سرانجام به این نتیجه رسدم که مسلمین برای رسیدن به قافله علم و تمدن و عمران و آبادانی و آزادی راهی در پیش رو ندارند جز تمسک به حبل الله المتین ، اجتماع زیر پرچم قرآن و سنت قطعیه نبویه ، و بالاخره ایجاد امت واحده .

برای دست یابی به این هدف منشود ، از هیچ جد و جهدی فروگزار ننمودم و از هر فرصتی استفاده کردم و اساس و مبنای همه تالیفات خود را وصول به همین هدف قرار دادم که از سال 1326 شمسی ، تدریجا به رشته تحریر درآمده و به طبع رسیده است . در کتاب «نمازجمعه یا قیام توحیدی هفته» به اثبات وجوب عینی این نماز پرداختم و مبین نمودم که یکی از عوامل بسیار مهم ایجاد وحدت بین مسلمین همین نماز است . در کتاب «قربانی در منی» سوزاندن و دفن کردن و از بین بردن گوشت های قربانی را خلاف شرع دانسته و با استدلال به آیات و اخبار قطعی الصدور ثابت کردم که قربانی باید در نقطه یی انجام گیرد که گوشتش همانگونه که خدای متعال مقرر فرموده به مصرف برسد و فقراء و مستمندان جهان از آن بهره مند گردند . در کتاب «فلسفه حج» تبیین نمودم که این فریضه علاوه بر آثار معنوی و روحی که دربردارد باید کنگره عظیمی باشد در ایجاد امت واحده و حل مشکلات و مصاعب آن . در کتاب «مغرب و هلال» به اثبات این مطلب پرداختم که اختلاف در وقت شرعی مغرب و غره شهور قمریه به طوری که بین اکثر فقهاء شیعه مشهور شده خلاف سنت نبویه است و موجب اختلاف در اعیاد اسلامی می گردد و یکی دیگر از موانع وحدت مسلمین و عوامل تفریق بیشتر امت می باشد . کتاب چند جلدی «آدم از نظر قرآن» که 2 مجلد آن به طبع رسیده و مجلد سوم آن نیز در دست طبع است ، تفسیر متشابهات آیات می باشد . کتب بسیاری هم تحریر نمودم که هنوز به طبع نرسیده است . مجموع آثار مطبوع و غیرمطبوع اینجانب در فقه و اصول استدلالی و تفسیرو حدیث و فلسفه و حکمت بیش از پنجاه مجلد است.

از هنگامی آشنایی با متون فقهی بر این عقیده شدم که فقه شیعه باید کاملا پاکسازی و بازنویسی شده ، استدلالی و مبتنی بر کتاب و سنت قطعیه گردد . همه موضوعات مطروحه در علم اصول را مفید فائده ندیدم و به تنقیح آن پرداختم . حجیت ظن را مردود شمرده ، در کتابی به نام «حجیت ظن فقیه و کاربرد ان درفقه» آراء متضاد فقهاء را در این باب آورده ام که آن هم به طبع رسیده است . در موضوع علم قاضی ، حدود ، قصاص ، دیات ، ارث ، ولایت فقیه و سایر احکام نیز آنچه را که از کتاب و سنت حاصل آمد ، مستدل و مستند ، مدون ساختم که بخشی از آن در مجلد اول «فقه استدلالی در مسائل خلافی» منشر شده است .

در مورد تفسیر نیز به این نتیجه رسیدم که مفسرین کمتر مشکلات و متشابهات قرآن را دریافته و به آنها پرداخته اند ، مثل موضوع آدم ، ابلیس ، شیطان ، انس ،جن ، ملک ، قصص انبیاء و غیر آن . ازینرو در مجموعه «آدم از نظر قرآن» در حد وسع و توان به حل مشکلات قرآن پرداختم .

در تاریخ اسلام مجعولات بسیار یافتم که زندگی پیامبر و ائمه صلوات الله علیهم را زیر سوال برده و خدشه دار ساخه است ، به تنقیح و تصفیه آنها نیز پرداختم ، شکوک و شبهات را از آن زائل نمودم .

در موضوع حکمت به این نتیجه رسیدم که حکماء هم در اثبات مدعاهای خود کمتر قرآن را مستند خود قرار داده اند ، جز حکیم آخوند ملا صدرا و استاد او میرداماد .

سرانجام در طول ایام به این حقیقت دست یافتم که اختلاف نظر مسلمین در همه مسائل ، باید از میان برداشته شود . زیرا اجانب به خوبی دریافته اند که وحدت مسلمین ، عامل تعالی و ترقی و سربلندی آنهاست . ولی مسلمانها هنوز خود به این حقیقت روشن پی نبرده اند. به همین جهت خود با علماء اهل سنت در داخل کشور مذاکرات و مباحثات عدیده یی نمودم . در سال 1327 که به حج مشرف شدم ، مدتی با شیخ عبد الرحمن افریقی که از علماء بنام مدینه بود ، در رفع اختلافات شیعه و سنی مباحثه کردم .

خلاصه آنکه هدف حقیر در تمام عمر ، ایجاد اتحاد بین فرق اسلام با استدلال به کتاب مجید و اخبار قطعیه فریقین بوده و با نظر شریف دانشوران محقق موافق ، و با تفریق امت و القاء عناد بین آنها مخالف بوده و هستم . چون با هیچ ابزاری مغلوب ساختن مسلمین و استیلاء اعداء بر آنها امکان پذیر نیست مگر از راه تفرقه افکندن میان آنها .

از علماء وقت با تنها کسی که با هم حشر و نشر و بحث و تنقیب و تحقیق و تدقیق داشتیم ، آیت الله حاج آقا رحیم ارباب ، رحمت الله علیه ، بود .از میان علماء نیز او تنها کسی بد که از روش من در بیان و ارائه موضوعات دینی حمایت صریح و جدی می نمود .

به امید روزی که چنین اتحادی بوجود آید و این مجاهدت ها به ثمر نشیند و رزق مسلمین جهان میوه های شجره طیبه باشد و شجره خبیثه تفرقه و عداوت و کینه توزی ، همان طور که قرآن وعده فرموده از میان ایشان و از روی زمین برکنده شود .

نسب و خانواده

مرحوم والد ، سید محمود ، که از وعاظ متقی بود در تاریخ پنجم آبان ماه 1355 هجری شمسی در سن 96 سالگی در اصفهان دار فانی را وداع کرد و در قسمت شمالی تکیه گلزار تخت پولاد به خاک سپرده شد . مرحومه والده ، آمنه بیگم ، صبیه مرحوم آقا سید محمود که در بهمن ماه 1344 شمسی بدرود حیات گفت در تکیه گلزار جدید به خاک سپرده شد . از ایشان دو پسر و یک دختر به جا ماند . اینجانب و (مرحوم) سید حسین احمدی که از اهل علم و ساکن اصفهان بودند و رقیه بیگم که در جوانی از دنیا رفت . جد امی نیز از علماء مبرز و از سادات مورد احترام اهالی بلوک کوهپایه و برزاوند اردستان بود و مدفن او در قریه تودشک (در 95 کیلومتری جاده اصفهان نایین) قرار دارد . جد پدری مرحوم آقا حاج میرمحمد علی که در سال 1350 قمری در سن 94 سالگی به رحمت ایزدی پیوست و در کربلاء مدفون گشت . جد ابی و امی از اهل علم بودند و ضمنا به کار تجارت اشتغال داشتند ، و محل سکونت آنها در یکی از قرای بلوک کوهپایه اصفهان ، به نام «الون آباد» بود . (توضیح : «الون» به معنی اتاقی است گلی که در روستاهای ییلاقی ساخته می شده است . «الونک» که در لغت فارسی امروز رایج می باشد ، به معنی اتاقک است . در حال حاضر نام این روستا ، به غلط ، به حرف عین «علون آباد» نوشته می شود) . نسب ما با سی و چهار پشت به امام موسی بن جعفر (ع) می رسد.

از سال 1333 قمری اکثر روستاهای منطقه اردستان و نایین و کوهپایه دست خوش تاخت و تاز و قتل و غارت دزدان و راهزنان فراوان گردید . در آن سالها حسین کاشانی و پسرش ، یاغی بودند . پس از آنها نوبت رسید به رضا جوزدانی و جعفرقلی چرمهینی که به ترتیب به چپاول روستاهای منطقه پرداختند که شرح آن را باید در تاریخ صد سال اخیر ایران مطالعه کرد . اموال جد ما نیز از این غارت ها در امان نماند . گروهی از ایل بختیاری گوسفندان بسیاری از پدر و عمو و جد ابی و جد امی بردند .از منطقه کوهپایه بیش از بیست هزار راس گوسفند به غارت رفت و وضع به گونه یی شد که دیگر دامی در منطقه باقی نماند .

در تابستان همان سال ، مصیبت دیگری نیز ناحیه کوهپایه را فرا گرفت و آن بیماری وبا بود . شیوع وبا موجب شد خانواده ما از قریه الون آباد به قریه نیسیان که از توابع برزاوند اردستان است ، کوچ نمایند . این روستا در سه فرسخی شمال غرب الون آباد واقع است . هنوز دو سال از سکونت ما در نیسیان نگذشته بود که جعفر قلی با هزار و پانصد سوار مسلح به آنجا آمد و در ظرف سه روز اکثر دام ها را در خانه ها ذبح کردند ، در خانه ها و اتاق ها را کندند و آتش زدند و گوشت ها را کباب کردند و خوردند ، زنان را مجبور ساختند هرچه آرد در خانه ها بود تبدیل به نان کردند یا خوردند یا با خود بردند.

در پس این حوادث ، قحطی ، فقر ، گرسنگی و بیماری همه آن بلوک را فرا گرفت . در این احوال جد ابی اقدام به فروش مستغلات خود در قریه الون آباد و دهکده بلان (از توابع نایین) و سهم برخی از مزارع نیسیان نمود و در قبال آن غلات می گرفت و شبانه برای فقراء و اهل علم قرای آن حوالی می فرستاد . کم کم طوری شد که برای املاک او هم دیگر خریداری نبود ، و اگر به ندرت کسی پیدا می شد ، به هر قیمتی که می خواست می خرید ، و شرط همان بود که بهای ملک را به صورت غله بپردازد تا ایشان بتواند مردم بیشتری را از گرسنگی و مرگ نجات دهد . به تدریج خود ما هم دچار قحطی شدیم . ابتداء تا انتهاء این شدائد هفت سال به طول انجامید . در همین ایام بود که برای فراگیری علوم به اصفهان آمدم و در نهایت سختی آن دوران را پشت سر گذاشتم .

 

تحصیلات

مرحوم والد ، رحمت الله علیه ، مرا از چهار سالگی به مکتب برد . در سن پنج سالگی ، در منزلی که در الون آباد داشتیم ، اتاقی را برای درس و مشق حقیر اختصاص داد . خواندن و نوشتن و خط نسخ و مقدمات زبان فارسی و عربی ، از صرف میر و تصریف و شرح آن را نزد مرحوم ملا علی یزدی فرا گرفتم . معلومات او تا حدود سیوطی بیشتر نبود . خط نسخ تعلیق و شکسته و کتاب نصاب را نزد مرحوم آخوند ملا رضا تعلیم دیدم . او هم ساکن همان روستا بود . دو سال بدین منوال در آنجا گذشت و بعد از آن به سبب حوادثی که ذکرش رفت به نیسیان رفتیم . ولی چون جد ابی و امی هر دو در الون آباد بودند ، هر سه چهار ماه یک بار به آنجا مراجعت کرده ، چندی توقف می نمودم و نزد همان اساتید به تعلم میپرداختم .

در نیسیان سه مدرس مشهور بودند.یکی حاج ملا قاسم علی اثیمی بود که معلوماتی داشت تا حدود شرائع و مغنی و نجات العباد و حاشیه ملا عبد الله و مقداری از شرح لمعه و مطول و معالم . وی شخصی بود آزاد و متقی . دیگری مرحوم حاج ملا حسین فائق بود که او هم معلوماتی داشت نزدیک به دانش حاج ملا قاسم علی. وی نسخ و نستعلیق و شکسته را خوب می نوشت . طبع شعر نیز داشت و هر سال بهاریه یی می ساخت . نفر سوم مرحوم حاج سید محمود روحانی بود که برای وعظ و خطابه بین نیسیان و زواره آمد و شد می کرد . خصوصا در ماه محرم و صفر مرحوم حاج سید علیرضا زواره یی که به او ارادتی تام داشت ، وی را به زواره دعوت می نمود . عربیت او کمی ضعیف تر از آن دو نفر بود ، ولی اطلاعات تاریخی و احادیث و اخبار و جامعه شناسی او ، به سبب همان مسافرت ها ، بیش از آن دو بود.

تا سن یازده سالگی هرچه می توانستم از این سه استاد استفاده کردم ، تا اینکه هر سه نفر به طور جداگانه به مرحوم والد تاکید کردند مرا برای ادامه تحصیل به اصفهان بفرستند . در آن هنگام هفت سال از خشکسالی در منطقه اصفهان و نایین و یزد و کرمان می گذشت .

نزدیک به دوازده سال داشتم که به اتفاق مرحوم والد به اصفهان آمدیم ، و در مدرسه ملا عبدالله حجره گرفتیم ، و به درس مرحوم شیخ علی یزدی حاضر شدم . آن مرحوم سه کتاب مغنی ، شرح لمعه و مطول را تدریس می کرد من هم هر سه درس را می خواندم . حاشیه ملا عبد الله و شرح شمسیه در منطق را نزد سید محمد کاظم کرونی شروع نموده همه را به تمام رساندم .سپس معالم و قوانین را نزد مرحوم شیخ محمود مفید و مرحوم میرزا احمد فراگرفتم . آنگام مکاسب شیخ انصاری و کفایه خراسانی را نزد مرحوم سید محمد نجف آبادی تا آخر خواندم و نزد مرحوم حاج میرمحمد صادق صادقی به تعلم فرائد شیخ انصاری پرداختم . در عرض این دروس ، منظومه منطق و حکمت حاج ملا هادی سبزواری و بعد از آن شرح فصوص ابن عربی و اسفار ملاصدرا را نزد مرحوم شیخ محمد خراسانی فرا گرفتم و بیش از ده سال به درس ایشان رفتم . آن مرحوم حقا استاد معقول بود و در اصول فقه و ادبیات هم ید طولی داشت .

آنگاه به درس خارج مرحوم حاج میرمحمد صادق رفتم که خارج فقه و اصول بود و شش سال به طول انجامید . او هم شخص زاهد و عابد و متقی بود . اواخر عمر که چشم آن مرحوم کم سو شده بود ، صبح ها به مسجد ایشان می رفتم و بعد از نماز به اتفاق به منزلشان می رفتیم و در آنجا بعضی از عبارات کتاب ها را که در درس مورد استناد بود ، برایشان قرائت می نمودم . بعد از آن برای درس ، به مدرس آن مرحوم که مدرسه جده بزرگ بود ، می رفتیم . در اواخر ، سطح فرائد را تعطیل کردند و به تدریس خارج فقه و اصول اکتفاء نمودند.

از دیگر اساتیدی که از ایشان بهره گرفتم ، مرحوم شیخ محمد رضا نجفی فرزند مرحوم شیخ محمد حسین بود که در ادبیات عرب استادی کم نظیر و در فقه و اصول نیز تبحر کافی داشت ، و کتاب وقایت الاذقان و الالباب را در اصول تالیف نمود . کتاب دیگری هم در نجف تحریر کرد به نام نقد فلسفه داروین ، در دوجلد ، که از من خواستند آن را به فارسی برگردانم و چنین کردم . ولی آن کتاب مفقود شد و مرحوم مجد العماء ، فرزند ایشان هم از پیدا شدن متن ترجمه اظهار بی اطلاعی کرد.

 

دروان تدریس و تبلیغ

از چهارده سالگی به بعد ، تدریس سطوح را آغاز نمودم . چهار سال در مدرسه ملا عبدالله و سپس در مدرسه صدر بازار . مرحوم شیخ الاسلام که در آن زمان متولی مدرسه ملا عبد الله بود ، رسیدگی به وضع طلاب آنجا را به من محول نمود . آن مرحوم می گفت طلابی که خوب درس نمی خوانند باید اخراج شوند . ولی من با حسن اخلاق و تدبیر و نصیحت ، آن را به تحصیل جدی ترغیب می نمودم .

من قصد نداشتم به منبر و تبلیغ روی آورم ، ولی وقتی برای تدریس به مدرسه صدر آمدم ، شبهای جمعه و شنبه در مدرس ، به طور نشسته، برای طلاب موعظه و ارائه طریق و ارشاد می نمودم . در این نشستها ، گاهی بعضی از کسبه بازار نیز شرکت می کردند . حضور آنها موجب شد ماه رمضان یکی از آنها سالها ، بعد از ظهرها در همان مدرس ، منبر بروم . این امر بدانجا منتهی شد که برخی از بازاریان برای وعظ و تبلیغ از اینجانب دعوت نمودند . ولی چون من قصد چنین کاری را نداشتم ، و آنها نیز مصر بودند ، به محضر مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب مراجعه و برای وساطت به ایشان متوسل شدند . ایشان هم فرمودند ارشاد و هدایت مردم بر شما فرض است .

روش من در تبلیغ از ابتداء چنین بود که از راه استدلال به کتاب و سنت و ادله عقلیه ، با بدعتها و غلو و اغراق و دروغ که بسیاری از احکام اسلام آلوده به آن بود ، مخالفت نمایم . بنابراین اخبار مخالف قرآن و ناهمگون با مذهب شیعه را جدا رد می کردم و تفسیرهای غلطی که از برخی آیات شده بود ، مردود می شمردم .

اتخاذ این طریقه موجب بروز اختلافاتی شد که برای حصول اطلاع از عمق آن ، باید به تالیفات و خطابه های اینجانب مراجعه شود . به طور کلی هدف این بوده که گوهر منور دین مبین اسلام و مذهب تشیع که از متن کتاب الهی و احادیث متواتره نبوی منبعث شده ، از آلایش بدعت و اشتباه و خلل و خطاء پیراسته و پاک گردد تا مورد قبول تمام عقلاء بشر واقع شود و احدی نتواند نقطه ضعفی بر آن وارد سازد و هر صاحب اندیشه یی تصدیق و اذعان کند که این دین ساخته و پرداخته بشر نیست ، بلکه وحی الهی است . آنگاه شک و شبهه اش زائل و احکام دین را مورد عمل قرار دهد . ولی افسوس که در این زمینه هم فکر و هم عنان و معاضد انگشت شمار بوده اند . به این سبب در این هدف عالی و مقصد متعالی ، به نتیجه مطلوب نائل نگشته ایم و امیدواریم تالیفات و تصنیفاتی که عمری برای تحصیل و تدوین آنها بکار رفته ، در آینده سودمند باشد و امت اسلام از آن ها بهره مند گردد . اما تا عقل و انصاف و تجارب را اعمال نکنند ، تا با شیطان نفس مجاهدت ننمایند ، تا از جاه و مال حرام چشم نپوشند و خلاصه تا باطن و ظاهر خود را از آلودگی ها مطهر و مصفی نسازند ، امکان وصل به آن نتیجه مقصود وجود نخواهد اشت . چنانکه حکیم بزرگ سنائی می گوید :

ده بود آن نه دل که اندر وی

گاو و خر باشد و ضیاع و عقار

دیو باشد نه عالم آنکه از او

بشنوی گفت و نشنوی کردار

ره رها کرده ای از آنی گم

عز ندانسته ای از آنی خار

 

روش تحصیل و تحقیق

از آغاز تحصیل به حفظ قرآن پرداختم . هنگام تعلم قواعد و ادب عرب ، تمام اشعاری که در کتب ادبی مورد استشهاد بود ، به حافظه می سپردم . این کار از کتاب نصاب الصبیان شروع شد . در این خلال در حفظ احادیث سعی بلیغ داشتم . نهج البلاغه و بسیاری از روایات چهار کتاب و کتب صدوق را حفظ کردم . قصائد سبعه ، قصائد سبع ابن ابی الحدید ، قصیده برده ، قصیده فرزدق در مدح حضرت سجاد (ع) ، قصیده شنفری و اشعار شعراء نامی عرب و اکثر دیوان متنبی و اشعار حکماء ادب فارسی مانند مولوی ، سعدی ، حافظ ، سنائی و سائر شعراء معروف هرچه را پسندیدم حفظ نمودم . دوره بحار الانوار را مطالعه کردم و اخباری که مورد استشهاد واقع می شد ، حفظ کردم . بسیاری از متون کلمات علماء را در مطالب عدیده و اکثر منظومه منطق و منظومه حکمت را از بر نمودم . سرانجام در سن بیست و پنج سالگی حدود چهار هزار روایت در حافظه داشتم .

بعد از آن که فقه و اصول و تفسیر و ادبیات و معقول را از اساتید فن فراگرفتم و دیگر نیازی به استاد نداشتم ، به مطالعه کتب علمی پرداختم و با تحقیق عمیق مطالب و مسائل هر علمی را بررسی نمودم ، هر چیز که دلیل قطعی داشت ، بدان معتقد شدم و به قدر طاقت نیز عمل کردم . در راستای تحقیق ، شخصیت رجال را ضمیمه دلائل نکردم و فقط کلام و دلیل را مورد دقت قرار دادم ، و دانستی های علوم را بیشتر از راه استدلال های قطعی بدست آوردم نه از راه اقاویل علماء . زیرا اقوال ایشان ، من حیث هی ، دلیل شرعی واجب الاتباع نیست . ولی به طور کلی از کتب و صحائف ایشان بهره ها بردم و استفاده های بزرگ نمودم .

 

اجازات

در بیست و دو سالگی ، با توان علمی که در تدریس و تبلیغ از خود ابراز نموده بودم ، چند تن از علماء معروف اصفهان به اینجانب اجازه اجتهاد دادند . من جمله مرحوم شیخ محمد رضا نجفی و مرحوم آقا سید محمد نجف آبادی و حاج میرمحمد صادق صادقی . ولی نظر به اینکه برخی از اشخاص که در مرتبه تجزی هم نبودند ، اجازاتی در دست داشتند ، بنابراین داشتن اجازه کاشف علم ، و نداشتن آن دلیل عدم علم نیست ، عطر آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید .

 

کوششها و مجاهدت های دینی

تا سال 1355 قمری (1314 شمسی) با مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب ارتباطی نداشتم . رابطه ما از وحدت نظر در وجوب عینی نمازجمعه از طریق ادله آغاز شد . آیت الله ارباب ، رحمت الله علیه ، که جز در نماز ، هرگز عمامه بر سر ننهاد و از کلاه پوستی استفاده می کرد ، هم فقیهی کامل بود و هم حکیم مشائی و اشراقی . وی جامع محامد اخلاق و محاسن افعال بود . داب ایشان این بود در مذاکرات علمی چنان بود که با کسانی از اهل علم که از معقول و حکمت اطلاعی نداشتند هم صحبت نمی شد ، زیرا اینگونه مباحثات را زحمت بیهوده می دانست . ایشان علی رغم وقوف کامل بر حکمت ، درس حکمت نداشت ، ولی در منزل فقه و اصول تدریس می کرد و بسیاری از موضوعات اصولی را با ادله کافی رد می نمود . چندین بار از محضر ایشان خواستم در هر علم و موضوعی که صلاح بدانند ، کتابی تالیف نمایند ، ولی هربار این وظیفه را به عهده خود من محول کردند و می گفتند : هرچه را باید نوشت شما بنویسید ، چون هم اهل تحقیق هستید و هم به هر دو زبان فارسی و عربی مسلط . حقیر هم سعی اکید در تصنیف و تالیف علوم مختلف ، خصوصا علوم دینی ، از تفسیر و حدیث ، و نقض و ابرام ، و رد و قبول اقوال مبذول داشتم ، و حتی الامکان تحقیقات خود را به عربی و فارسی نوشتم که غالب آنها هنوز به طبع نرسیده است . امید است ، بعونه تعالی، آنها نیز مطبوع گردد و در دسترس مسلمین بویژه محققین قرار گیرد.

ایشان (آیت الله ارباب) از ابتداء خط مشی جدا از قاطبه روحانیون داشت و به مدرسه نمی آمد و در منزل و مسجد حکیم تدریس می نمود و نمازجمعه را هم در منزل اقامه می کرد . در طول آن مدت فقط دوبار ایشان را در مدرسه صدر دیدم که به حجره مرحوم شیخ محمد خراسانی حکیم آمد . حکیم خراسانی هم جایی نمی رفت جز منزل مرحوم ارباب که از عصر چهارشنبه تا صبح شنبه در آنجا توقف می کرد . حکیم خراسانی نه همسری اختیار کرد نه منزلی ابتیاع نمود .خلاصه آنکه در آن سال ، یعنی 1314 شمسی با مرحوم ارباب دیدار کردم و علی رغم عدم تمایل ایشان برای خروج از منزل ، درخواست کردم نمازجمعه را در منزل ما اقامه کنند که همان منزل مرحوم حاج سید حسن بنکدار بود و در اجاره ما قرار داشت . طبقه فوقانی آن دارای سالن بزرگی بود که حدود هشتاد نفر گنجایش داشت . سرانجام پذیرفتند و نمازجمعه به منزل ما منتقل شد .

در آن هنگام سطوح را در مدرسه صدر تدریس می کردم ، یعنی شرح لمعه ، مکاسب ، مطول ، منظومه سبزواری و مغنی ابن هشام . برای رونق دادن به نمازجمعه به هر یک از طلاب خود یک طاقه عبای نایینی اهداء نمودم و آنها را به نماز جمعه آیت الله ارباب دعوت کردم ، در نتیجه اطاق منزل دیگر گنجایش نداشت و مجبور شدیم نماز را به مسجد تکیه گرگ یراقها که مانعی نداشت و نزدیک منزل مرحوم ارباب هم بود منتقل نماییم . دیری نگذشت که آنجا هم دیگر ظرفیت جمعیت را نداشت . در این موقع مرحوم ارباب را با اصرار برای اقامه جمعه به مسجد جامع بردند . چهار جمعه نماز در آن مسجد اقامه شد وشاید در هفته آخر تعداد نمازگزاران به پنج هزار نفر رسید . در این ایام بود که مرحوم حاج شیخ اسماعیل پشمی وفات یافت . مخالفان نماز جمعه ، هفتمین روز را که پنجشنبه بود ، به جمعه انداختند و دسته های عزادار برای رفتن به تخت پولاد در آنجا اجتماع کردند و در نتیجه اقامه جمعه غیرممکن شد . مرحوم ارباب ، آن جمعه مخصوص را به تخت پولاد رفته و نمازجمعه را در مسجد رکن الملک اقامه نمودند ولی بعد از آن نمازجمعه تعطیل شد . مرحوم شیخ حسین علی صدیقین که از این قضیه مطلع شده بود ، آمده مرحوم ارباب را برای اقامه جمعه به مسجد درکوشک دعوت کرد و ایشان هم موافقت نمود . من هم حدود نیم ساعت یا بیشتر قبل از نماز به ارشاد و موعظه و بیان اهمیت نماز جمعه می پرداختم .

مدتی بدین منوال سپری شد تا در سال 1327 شمسی به حج مشرف شدم . در مراجعت مدتی در عتبات عالیات ، به ویژه نجف ماندم . این سفر جمعا شش ماه به طول انجامید . در این مدت ، مخالفان ، امام جمعه یی از شاه خواسته بودند که طی جشن و مراسمی به امامت منصوب شده بود . بالنتیجه نمازجمعه مرحوم ارباب مجددا به اطاقی در منزل خودشان انتقال یافته بود . مدتی گذشت تا توانستیم مرحوم ارباب را برای اقامه جمعه به مسجد گورتان ببریم که دهکده یی است در غرب اصفهان نزدیک منارجنبان . وضع چندین سال بدین حال سپری گشت تا وقتی هر دو چشم مرحوم ارباب دراثر عمل جراحی نابینا شد و آن مرحوم خانه نشین گردید .در این موقع حاج عباس لاهیجانی که خداوند به سلامت و عمر او بیفزاید محلی را که انبار چوب فروشی بود ،اختصاص به اقامه نمازجمعه داد . از سال 1346 تا 1354 شمسی نماز در آنجا برگزار می شد .

این مکان کم کم به صورت نمازخانه یی با محراب و سقف موقت درآمد . مدتی گذشت ولی مخالفین نمازجمعه ساکت ننشسته ، نامه یی به رئیس شهربانی وقت نوشتند که فلانی (یعنی بنده) ، زیرپوشش نمازجمعه ، چریک تربیت می کند . این اقدامات به آنجا منتهی شد که سازمان امنیت آن وقت از اقامه نمازجمعه در آن محل ممانعت نمود . از آن تاریخ به بعد ، یعنی از سال 1354 نمازجمعه به صورت سیار در منازل اشخاص درآمد .

در طول دو سال با خودیاری نمازگزاران ساختمانی در زمین دیگری که به همت همان آقای حاج عباس لاهیجانی وقف مسجد ، فقط برای اقامه جمعه شد ، بناء گردید ، که گنجایش زیر سقف آن حدود دو هزار نفر بود . از اوائل سال 1356 نماز مجددا از منازل به آن مسجد موقوف که وقف نامه آن نزد صندوق قرض الحسنه چهارسوق اصفهان است ، منتقل گردید . تا اول تابستان 1360 نماز در آن محل اقامه می شد. در آن تاریخ ، گروهی ناشناس ، موقع اقامه نماز ، به نمازگزاران حمله کردند و آنها را مضروب و مجروح و پراکنده ساختند . از آن پس نمازجمعه یی که بنیان گزارش ، به عنوان اداء یک واجب عینی ، اینجانب بودم ، تعطیل شد و آن محل نیز به تصرف مهاجمین درآمد .

چون غرض آمد ، هنر پوشیده شد

سد حجاب از دل به سوی دیده شد

تخالف قرآن با حدیث

تخالف قرآن با حدیث

دکتر غروی

  توضیحی پیرامون عدالت صحابه، علم غیب پیامبر، سب و لعن، سبقت در ایمان، ساحت مغفرت الهی         

 

قطعاً اعمال و افعال انسان، بما هو انسان، در مقایسه با اطلاقات و مطلقات صفات حسنه، که از حادثه وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي (حجر 29) نشأت می‌گیرد، از امور نسبیه است پس صفت عدالت در هیچ بنده‌یی از بندگان خدا، به طور مطلق متحقق نمی‌گردد. بناءبراین میزان در سنجش عدالت و نیز سایر صفات بارز در انسان عمل و کارکرد عملی او است.

لَن نُّؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللّهُ مِنْ أَخْبَارِكُمْ وَ سَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (توبه 94). بگو (ای پیامبر) هرگز ایمان نیاوریم به شما، هر آینه باخبر ساخته است ما را خدا از اخبار شما و خواهد دید خدا عمل شما را و نیز رسول او، سپس بازگردانده شوید به سوی آگاه به پنهان و پیدا، پس خبر دهد شما را بدانچه می‌کرده‌اید.

 و باز در همان سوره خطاب به رسولش (ص) فرموده:

وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (توبه 105).

 و بگو (ای پیامبر) عمل کنید پس خواهد دید خدا عمل شما را و نیز رسول او و مؤمنان و بازگردانده خواهید شد به سوی آگاه به پنهان و پیدا پس خبر دهد شما را بدانچه می‌کرده‌اید.

 عملکرد اصحاب به طور مطلق و به تمامه مورد تأیید و قبول رسول خدا نبوده است و خود، این نارضایی را با به تصویر کشیدن روز قیامت و حشر بیان فرموده و گفته است:

اَنا فَرَطُکم علی الحوضِ و ساُنازِعُ رِجالاً فاَغلِبُ علیهم فلاَقولَنّ رَبّ اُصَیحابی! اُصَیحابی! فلَیُقالَنَّ لی: اِنَّکَ لا تدرِی ما اَحدَثوا بَعدَک. (احمد حنبل، ج 1، ص 453/ ابن ماجه، مناسک، 76)من پیشاهنگ شمایم بر حوض، و منازعه خواهم کرد با مردانی پس بر ایشان غالب می‌گردم آنگاه می‌پرسم: ای پروردگار من! اصحابک‌های من! اصحابک‌های من! پس پاسخ داده می‌شود به من که: تو نمی‌دانی چه‌ها پدید آوردند بعد از تو.

و نیز در روایتی دیگر آمده است که فرمود:

لَتَرِدَنَّ الحَوضَ عَلَیَّ رجالٌ مِمَّن صَحِبَنی و رَآنی، فاذا رُفِعُوا اِلَیَّ و رَاَیتُهُم اُختُلِجوا دُونی، فَلَاَقولَنَّ: اَصحابی! اَصحابی! فَیُقالَ: اِنّک لاتَدری ما اَحدَثوا بَعدَک! (احمد حنبل، 5، 50) حتماً وارد می‌شوند در حوض بر من مردانی از آن کسان که با من هم صحبتی کردند و مرا دیدند، پس آنگاه که به سوی من هدایت شدند و من دیدمشان، ربوده شدند از برابر من، پس هر آینه حتماً می‌پرسم: اصحاب من! اصحاب من! آنگاه پاسخ داده می‌شود: تو نمی‌دانی چه‌ها پدید آوردند بعد از تو.

 

خدای تعالی نیز در کتاب مجیدش تا آن حد دائره اجراء عدالت و عادل بودن را تنگ و مضیّق ترسیم فرموده که دیگر هیچ جای شبهه‌یی در عدم عدالت مطلق اصحاب باقی نمی‌ماند، بلکه در ضمن امور نسبی قرار داده می‌شود با حفظ مراتب. برحسب ظاهر و معنا، اِعمال عدالت توسط یک مرد نسبت به همسرانش، از آسانترین موارد اظهار این صفت است، با این حال خدای تعالی می‌فرماید:

وَلَن تَسْتَطِيعُواْ أَن تَعْدِلُواْ بَيْنَ النِّسَاء وَلَوْ حَرَصْتُمْ (نساء 129)و هرگز نتوانید که عدل برقرار سازید بین زنان هرچند (بر این کار) حریص باشید.

بر این اساس، و با توجه به تکالیفی که خدای عزوجل برای رسولش مقرر فرموده، و با عنایت به آیاتی که پیامبر (ص) از غیبت ندانستن خود خبر می‌دهد، و حتی می‌گوید نمی‌دانم با من چه می‌کنند، مثل این آیات:

قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَآئِنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ (انعام 50)

بگو (ای پیامبر) نمی‌گویم شما را که نزد من گنجینه‌های خداوند است و نمی‌دانم غیب را و نمی‌گویم شما را که من فرشته‌ام، پیروی نمی‌کنم جز آنچه را که وحی می‌شود بر من.

 

قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ (نمل 65) بگو (ای پیامبر) نمی‌داند هر کس که در آسمان‌ها و زمین است غیب را جز خدا.

 وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ (اعراف 188) و چنانچه می‌دانستم غیب را، هر آینه زیاده می‌ساختم خیر را و نمی‌بَسود مرا هیچ گزندی.

 قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنْ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ (احقاف 9) بگو (ای پیامبر) نبوده‌ام نوآوری از رسولان و نمی‌دانم چه می‌کنند با من و نیز نه با شما، پیروی نکنم جز آنچه بر من وحی شود و من بیم دهنده‌یی روشنگرم.

 ... وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَّا تُوعَدُونَ (انبیاء 109)... و نمی‌دانم آیا نزدیک است یا دور است آنچه وعده داده می‌شوید.

پس دیگر حقی برای او باقی نمی‌ماند که از بهشتی یا جهنمی بودن آحاد مردم و حتی اصحاب خود خبر دهد. بناءبراین روایاتی مثل حدیث عشرۀ مبشره یا احادیث طینات کلاً و تماماً مجعول و منحول می‌باشد.

و اما در خصوص سب و لعن

سبّ در لغت به معنای «شتم» است و آن سخن زشت بر زبان آوردن است که به لغت فارسی آن را «دشنام» گویند و رازی می‌گوید «سب» مقال است و مشافهه، که ابزار آن زبان و دهان و لبها هستند. آیه 108 سوره انعام نیز مشعر بر همین معنا است.

وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ: و ناسزا مگویید آن کسان را که می‌خوانند غیر خدا را پس آنگاه آنان نیز ناسزا گویند خدا را به دشمنی به ندانستن، این چنین بیاراستیم برای هر امتی عملشان را سپس به سوی پروردگارشان بازگشت ایشان است پس خبر دهد ایشان را بدانچه می‌کرده‌اند.

ولی «لعن» جز این است. لعن یک اقدام عملی است به معنای طرد کردن و از خود راندن و به دوستی نگرفتن، که اینها همه حتماً به زبان انجام نمی‌گیرد، التبه طرد عملی می‌تواند همراه با سب و شتم یا دشنام به زبان نیز ملازم گردد، ولی لزوماً چنین نیست.

لعن در لغت: لعن فلاناً اخزاه و سبّه و ابعده من الخیر، طرده.:خفیفش ساخت و دشنامش داد و از خیر دورش کرد، طردش نمود.

قاموس در ثلاثی مجرد فقط معنای «طرد و ابعاد» را آورده است ولی در باب تفاعل به معنای «تشاتم و تماجن یا تمازح» آورده است.

و راغب نیز در مفردات همان معنای «طرد و اِبعاد» را ذکر کرده ولی شگفت این است که قسمت عملی را فقط به خدای تعالی نسبت داده آن هم در آخرت و گفته است: اللعن؛ الطرد و الابعاد علی سبیل السخط و ذلک من الله تعالی فی الآخرة عقوبة. و فی الدنیا انقطاعٌ من قبول رحمته و توفیقه. اما به انسان که می‌رسد، آن را شبیه «سبّ» ساخته می‌گوید: و من الانسان دعاءٌ علی غیره. و این اشتباه فاحشی است که راغب در لغت مرتکب شده و بی‌تردید تابع مفهوم شایع در عرف عامه گشته است.

با توجه به جمیع آیاتی که لفظ «لعن» در آنها مذکور است، به وضوح این مفهوم حاصل است که خدای تعالی معنای حقیقی لغت را اراده فرموده و مرادش این است که کافران و مشرکان و گنهکاران و ستمگران همه از ساحت رحمت و مغفرت الهی طرد می‌گردند و بدان راه ندارند و مؤمنان نیز آنان را از دایره دوستی و محبت و ارادت خود دور می‌سازند و به آنها دورباش می‌دهند به این آیه توجه کنیم:

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ (بقره 159): همانا آن کسان که می‌پوشانند آنچه را که فروفرستادیم از بینات و هدایت، پس از آنکه روشن ساختیم آن را برای مردم در کتاب، هم اینان را خدای از خود دروشان سازد و دروکنندگان (که حتماً از اهل ایمانند) آنان را از خود دور سازند.

 

نتیجه آنکه سبّ با لعن متفاوت است، اولی به زبان و توسط بندگان و در دنیا صورت می‌گیرد، ولی لعن، دورباش عملی توسط خدای تعالی و نیز بندگان مؤمن او که هم در دنیا رخ می‌دهد و هم در آخرت، از این رو ارتباطی با زبان ندارد و آنان که چنین معنا کرده‌اند دچار خبطی آشکار شده‌اند و کلام را از مفهوم و مصداق حقیقی خود خارج ساخته‌اند.

پس مؤمنان حقیقی، زمانی کافران و مشرکان و ستمگران و سایر گنهکاران را مورد لعن راستین خود قرار می‌دهند که نه به زبان بلکه عملاً از روشها و اعمال و اخلاق نکوهیده ایشان دوری جویند و خود را شبیه آنان نسازند و از سوی دیگر با آنها فاصله بگیرند و از اجرت و کارمزد ایشان ارتزاق نکنند و به زبان و علم و عمل و ماده و معنا حمایتشان ننمایند و از هر گونه فتح باب جهت دوستیشان پروا و پرهیز کنند.

سبقت در ایمان:

بیان آیه : رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ (حشر 10) به وضوح روشن است که «سبقت در ایمان» یک امر واقع در زمان نیست، بلکه سبقت گرفتن در انجام عمل صالح است، چون قضیه در سباق است، و سباق در صورتی مصداق پیدا می‌کند که چند نفر در آن مشارکت داشته باشند و برای وصول به یک هدف، نهایت توان خود را به کار بندند تا از دیگری پیشی گیرند. چه در گزشته چه در حال.

راغب می‌نویسد: اصل السَّبق المتقدّمَ فی السیر ... و یُستَعارُ السبقُ لاحراز الفضل و التبریز ...

اصل «سَبق» تقدم و پیشی گرفتن در سیر و حرکت ... و این واژه برای احراز فضل و اظهار و ابراز نیز استعاره می‌گردد.

در معنای اول، یعنی تقدم در سیر به آیه زیر نگاه می‌کنیم: وَاسُتَبَقَا الْبَابَ ... (یوسف 25)، و هر دو از یکدیگر پیشی گرفتند به سوی در / يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ (یوسف 17)، گفتند ای پدرما همانا ما رفتیم که از یکدیگر سبقت گیریم (در مسابقه دو شرکت کنیم)

و در مفاهیم معنوی به این آیات توجه کنید: ... وَلَكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَآ آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ (مائده 48)، ولکن (اختلاف) جهت این است که بیازماید شما را در آنچه که داده است شما را پس پیشی جویید (سبقت گیرید) در انجام نیکی‌ها /... وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ... (فاطر 32)، و از ایشانند سبقت گیرنده در انجام نیکی‌ها به اذن خدا.../ سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ ... (حدید 21)، سبقت گیرید به سوی آمرزشی که از پروردگار شما است...

و اما در مفهوم سبقت زمانی آیه زیر شاهد مدعا است: مَّا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا يَسْتَأْخِرُونَ (حجر 5 و مؤمنون 43)، پیشی نگیرد هیچ امتی از مهلت خود و به تأخیر هم نیندازند.

سبقت گرفتن در زشتکاری‌ها نیز، هم زمان حال و هم زمان گزشته را شامل می‌شود؛ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِّن الْعَالَمِينَ (اعراف 80 و عنکبوت 28)، آیا مرتکب فاحشه‌یی می‌شود که پیشی نگرفته است بدان هیچ یک از جهانیان.

بازگردیم به آیه مورد بحث.

در این آیه دعائی است که اهل ایمان برای آن کسان از مؤمنان بر زبان  خود جاری می‌سازند و بر ذهن و فکر خود خطور می‌دهند، که در ایمان، چه در گزشته، چه در حال و حتی آینده، گوی سبقت را از ایشان ربوده و به مراتب عالی‌تر و مدارج کمال یافته‌تری رسیده‌اند. حال ببینیم خدای تعالی در کتاب مجیدش به چه کسانی اجازه داده است برای دیگران طلب مغفرت کنند، و آیا هر طلب آمرزشی پذیرفته و در آستان ربوبی مورد قبول قرار می‌گیرد؟

وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَى (طه 82).:و همانا من بسیار آمرزنده‌ام مر آن کس را که بازگشته و ایمان آورده و عمل به صلاح و درستی کرده سپس راه یافته است.

... وَإِن تُصْلِحُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ اللّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا (نساء 129).:اگر کار را به صلاح و درستی آورید و پرهیز از گناه را پیشه سازید پس همانا خدا پیوسته آمرزنده‌یی رحیم است.

رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلأَوَّابِينَ غَفُورًا (اسراء 25).پروردگارتان داناترین است به آنچه در نفس‌هاتان هست اگر صالح و درستکار باشید پس او برای بازگشت کنندگان (به سویش) آمرزنده است.

إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا (فرقان 70).:جز آن کس که بازگردد و ایمان آورد و هر کار به صلاح و درستی بانجام رساند پس هم اینانند که خدا بدی‌هاشان را به نیکی مبدل سازد و پیوسته خدا آمرزنده‌یی رحیم بوده است.

وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ يُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَهُمْ يَعْلَمُونَ، أُوْلَئِكَ جَزَآؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ (آل‌عمران 135 و 136): و آنان که هرگاه مرتکب کار زشتی شدند یا بر خویشتن خویش ستمی رواداشتند، خدا را یاد کردند پس طلب آمرزش برای عقب افتادگی‌هاشان کردند و چه کسی عقب افتادگی‌ها را می‌آمرزد جز خدا و پافشاری بر آنچه کرده‌اند ننمودند، در حالی که می‌دانند. هم اینان سزایشان آمرزشی از پروردگارشان می‌باشد و نیز بهشت‌هایی که نهرهای آب از زیر (درختانش) جاری است و بهترین مزد عمل کنندگان است.

«ذنب» که در لغت فارسی «گناه» ترجمه شده، در اصل از «ذَنَب» به معنای «دُم» اتخاذ شده است. راغب می‌نویسد: و الذَّنبُ فی الاصلِ الاخذُ بِذَنَبِ الشئ، ... و یُستَعملُ فی کلِّ فعلٍ یُستَوخَمُ عُقباه اِعتباراً بِذَنَبِ الشئِ، و لهذا یُسمَّی الذَنبِ تَبِعَةً اعتباراً لما یَحصُلُ من عاقبته. و «ذَنب» در اصل گرفتن دُمِ چیزی است ... در هر فعلی استعمال می‌شود که عاقبتش وخیم باشد. به اعتبار دُم یک چیز، و از اینرو ذنب را «تَبِعَه» یا پایان بد نیز گویند، به جهت آنچه در عاقبت رخ می‌دهد.

المنار در ذیل آیه 31 آل‌عمران می‌نویسد: «ذنوب» اعتقادات باطله و اعمال سیئه می‌باشد و اتباع از رسول اعتقاد حق و عمل صالح است. این دو تاریکی باطل را از لوح نفس می‌زدایند و آثار معاصی و رذائل را از آن زایل می‌سازند. و این عین مغفرت است. پس «مغفرت» اثر فطری ایمان و عمل صالح است بعد از ترک ذنوب. همانگونه که «عِقاب» اثر طبیعی کفر و معاصی است.

علامه غروی می‌گوید: «ذَنب» مأخوذ از «ذَنَب» است که محل مؤخر جسم حیوان می‌باشد و تَه و پایان هر چیزی. بناءبراین به معنای تأخیر در عمل یا عمل متأخر می‌باشد که چون در وقت خود انجام نگرفته موجب تولید خسارت می‌گردد، که جبران اینگونه خسارت‌ها از راه بازگشت (توبه) از تکرار تأخیر و باز تولید عمل صالح امکان پذیر است. و این دو محقق نگردد مگر به تعمیق ایمان به خدا و آخرت. بر این پایه است که خدای تعالی به واسطه فرستاده خود به بندگانش که بر خود ستم روا داشته‌اند، نوید می‌دهد که از غفران او مأیوس نگردند به شرط بازگشت از راه خطاء.

قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (زمر 53): بگو (ای پیامبر) به بندگان من که در حق خود از حد گزشتند (و در ارتکاب گناه زیاده‌روی کردند) نا امید نگردید از رحمت خدا، همانا خدا می‌آمرزد همۀ گناهان را (که زاییدۀ تأخیر در انجام عمل صالح است) همانا او آمرزندۀ صاحب رحمت است.

اما اگر کسی به این پایه از توبه و این درجه از عمل صالح و ایمان به خدا و آخرت نرسد که گذشته تباه و فاسد خود را جبران کند، هیچ طلب مغفرتی وی را کارساز نیست و خدای عزوجل چنین دعاء و درخواستی را اجابت نخواهد کرد. چنانکه این معنا را در آیات عدیده به وضوح می‌بینیم.

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ، سَوَاء عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ (منافقون 5 و 6): و هرگاه گفته شود به ایشان که بیایید تا طلب آمرزش کند مر شما را رسول خدا برتافتند سرهای خود را و می‌بینیشان که راه (خدا) می‌بندند در حالی که مستکبرانند (گردن کشانند) برابر است مر ایشان را چنانچه طلب آمرزش کنی برای آنها یا اینکه طلب آمرزش نکنی برای آنها، همانا خدا هدایت نمی‌کند قم تبهکاران را.

وَمَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَن مَّوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ (توبه 114): استغفار ابراهیم برای پدرش به جهت وعده‌یی بود که به او داده بود (نه به سبب لیاقت پدرش و توبه و اصلاح او)

نتیجه آنکه طلب مغفرت برای اشخاصی از صحابه و تابعین که دیگر در دنیا نیستند تا عمل خود را اصلاح نمایند و توبه کنند، و هر آنچه از بدی‌ها و تبهکاری که کرده‌اند در نامه عمل آنها به ثبت رسیده طبق آیات کتاب و سنن لایتغیر الهی، هیچ سودی ندارد و خدای تعالی همه پیامبرانش را از چنین استغفاری نهی فرموده است که نمونه‌هایی از آن را متذکر شدم.پس در آیه دهم سوره حشر ما برای خود و برای آن دسته از مؤمنان که در نفس و ذات و محتوای ایمان از ما پیشی گرفته‌اند چه در قید حیات باشند و چه نباشند طلب آمرزش می‌کنیم، و این خلاف سنتهای پیش گفته در آیات قبل نیست، بلکه چهارچوب طلب آمرزش همین است که در این آیه خدای تعالی بدان تصریح فرموده است. بر این اساس استغفار به زبان اگر خالی از چنین مغزایی باشد بلااثر است و حتی متضمن گناه. زیرا برای گنهکاران و فاسقان و ظالمان و مشرکان و عاصیان و طاغیان و کافران و مانند اینها از خدای عزوجل طلب مغفرت کرده‌ایم و حال آنکه آفریدگار عالم همه آنها را مستوجب عذاب دانسته است.

حجاب: اجبار یا اختیار

حجاب: اجبار یا اختیار

 دکتر غروی

دوست مکرم و معزز جناب سروش دباغ سلام علیکم و رحمة الله، متن زیر حاشیه‌یی است بر دو مقاله‌یی تحت عنوان «حجاب در ترازوی اخلاق» و «بی‌حجابی یا بی‌عفتی، کدام غیر اخلاقی است». در مدخل بحث بر این حقیقت تأکید نهم که مقدمه هر امر اخلاقی حتماً اخلاقی است.

 

مدتها است محققان ارجمند و صاحب نظری در جهان اسلام، از عرب و غیر عرب می‌کوشند در پاره‌یی از مسائل، قرآن را روزآمد کنند، و بعضاً بر این باور شده‌اند که قرآن یک کتاب بیشتر متضمن احکام فقهی است، و از پس آن چند پاره‌اش سازند، که در هر دوره با عبور از یک گذرگاه تاریخی، بخشی از هویت ساختاری خود را از کف داده یا به عمد بر زمین بنهاده، و اکنون که به ما رسیده، تنها یک نام از آن باقی مانده، قرآن کتاب مقدس. کتابی که فقط به جهت مقدس بودنش مورد احترام باید باشد، و همین تقدس می‌تواند من حیث المجموع، آثار معنوی محدودی بر پیروانش داشته باشد، و تابعان و ایمان آورندگان به آن هم چیزی جز همین مقدار نباید از آن توقع داشته باشند. حقیر، با بضاعت اندکی که در این ساحت دارم، و با احترامی که برای همه مردمان و همۀ مکاتب اعتقادی قائلم، و هر چند کوشش می‌کنم در این مجادلات خود را درگیر نسازم، همانگونه که در مقاله «قرآن گفتار یا نوشتار» عرض کردم، بهتر است در اینگونه جدلها، که تا حدود زیادی حکم محاکمه و صدور حکم هم برای قرآن دارد، اجازه دفاع به خود متهم هم داده شود. ببینیم خود آیات متن بر این گفته مهر تأیید و صحت می نهد که: «مراد خداوند در این باب، در متن مقدس منصوص نیست، و صراحتی در آیات دیده نمی‌شود، و بیش از یک قرائت از آن ممکن و متصور است»

آیا لغت عرب اجازه فتح این باب را می‌دهد که هر جا، سخن یا آیه با دلخواه ما مغایرت داشت، متوسل به تعدّد قرائتها شویم، بی‌آنکه حتی به معنای لغت، آنگونه که تکلم اهل لغت است، مراجعه کنیم! مفهوم گزارۀ: بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ (شعراء 195) چیست؟! البته یک لغت ابعاد متعددی در مفاهیم مادی و معنوی و محکم و متشابه می‌تواند داشته باشد، اما به شرطی که بتوان آن را با بناء جمله تطبیق داد.

و موضوعی که بیشتر مورد استناد قرار گرفته، جهت اثبات تخالف «ابتناءات اخلاقیِ» برون دینی، و «ابتناءات فقهی» درون دینی، ارتداد و سنگسار است، که البته هیچ یک از این دو حکم در قرآن وجود ندارد، و از طریق تعلیمات یهودانِ اسلام آورده، و جعل روایاتی در این خصوص توسط هم اینان، وارد متون فقهی ما شده است. عدم دقت این بزرگواران به این مسأله، جای شگفتی است. چون بسیاری از پژوهندگان عرصۀ دین و حتی شماری از فقهاء بر این معنا تأکید ورزیده‌اند.

بر این حقیقتِ دیگر نیز باید واقف باشیم که اگر نیت از طرح مباحثی از این دست، جذب بیشتر بانوان به ساحت دین داری، یا دین ورزی است، حتماً از این راه به هدف مقصود دست نخواهیم یافت. زیرا اگر آزادی در انتخاب پوشش، برای زنان و مردان باشد، هر یک، بی‌عنایت به آنچه ما اظهار می‌داریم، یا در فقه یا متون مقدس آمده، لباس و پوشش خود را بر می‌گزیند.

می‌خواهم بگویم مستمعین ما در محدودۀ اندکی از عرصه پهناور جهان اسلام حضور دارند، یعنی فارسی زبانان. اندیشه‌های نصر حامد ابوزید و صبحی منصور هم اثرات وضعی گسترده‌یی بر اندیشه جهان عرب نداشته است. چون در هیچ کشور عرب زبانی جز عربستان سعودی، آن هم در مکه و مدینه حجاب اجباری نیست. و از زنان هم کسی نیست که «خمار» را شال بداند و بر گردن پیچد، یا آن را عمامه بداند و بر سر گزارد. حجاب زنان معتقد به حجاب تونسی، مراکشی، الجزایری، مصری، یمنی، قطری، پاکستانی و غیره را دیده‌ایم که هیچ یک عمامه بر سر ننهاده‌اند و شالی بر گردن نپیچیده‌اند، پس به «لسانٍ عربیٍ مبین»، حدود معنای خمار را دانسته‌اند.

و آن دسته از زنان هم که نخواسته‌اند حجاب برگیرند، آزاد بوده‌اند، و به سبب تعبیر حامد ابوزید یا صبحی منصور، شال بر گردن نبسته یا خمار از سر بر نداشته‌اند.

از منظر اینجانب، بهتر است به جای طرح این مباحث که ابداً موجب جذب زنان به اسلام نمی‌شود، بر اصول آزادی عقیده در قرآن پای بفشریم. بگوییم: حکم حجاب در دو آیه از قرآن مشخص شده. اما خدای تعالی بندگان خود از زنان را آزاد گزارده است که این پوشش را برگیرند یا بر زمین نهند. بگوییم طبق آیات کتاب، ایمان آوردن به تمام آیات یا برخی از آنها آزاد است، هر کس بخواهد به همه یا بعضی از آنها ایمان می‌آورد. حساب‌رسی با پروردگار است در روز قیامت. تبعیت از هدایت الهی تأمین کننده سعادت بشر است. اگر کسی نخواهد که پیروی کند، بداند که دچار زیان آشکار می‌گردد.

وَالَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ (زمر 63)و آنان که کافر شدند به آیات الهی هم ایشان همان زیانکارانند.

لاَ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الآخِرَةِ هُمُ الْخَاسِرونَ (نحل 109)ناگزیر هم ایشان در آخرت همان زیانکارانند.

فَاعْبُدُوا مَا شِئْتُم مِّن دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخَاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَلَا ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ (زمر 15)پس هر چه را جز خدا که خواسته‌اید (دوست داشته‌اید) بپرستید، بگو (ای پیامبر) همانا زیانکاران آن کسانند که در روز قیامت خود و اهل خود را درباخته‌اند. آگاه باش (ای پیامبر) که این همان زیانکاری آشکار است (پیدا و روشن است)

پس در این دنیا آزاد است که هر گونه بخواهد عمل کند. خدای رحمان در این دنیا نعمت را از او سلب نمی‌نماید و عرصه عمل را بر او تنگ نمی‌کند. این انسان است که باید مصالح و مضار خود را فهم نماید، و این نیازمند رشد عقلی است که تا بدست نیاید راه به جایی نبرد.

مَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَمَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِن نَّصِيبٍ (شوری 20)هر کس که می‌خواسته است حاصل آخرت را بر حاصل او بیفزاییم، و هر کس که می‌خواسته است حاصل دنیا را، از آن می‌دهیمش و اما در آخرت او را بهره‌یی نیست.

مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى، إِلَّا تَذْكِرَةً لِّمَن يَخْشَى (طه 2و 3)ما فرو نفرستادیم قرآن را بر تو تا به رنج درافتی، جز آنکه یادآوری باشد مر آن کس را که بیم داشته باشد.

إِنَّ هَذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَن شَاء اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا (مزمل 19)این (آیات فقط) یادآوری است (بشر به طور فطری حسن و قبح را درک می‌کند، آیات خدا فقط یادآوری است)، پس هر کس که خواسته باشد راهی را به سوی پروردگارش در پیش گرفته است.

همین آیه عیناً در سوره انسان آیه 29 تکرار شده است. به آیات 11 عبس و 54 مدثر نیز نگاه کنید. همه گویای آزادی انسان در انتخاب طریق است. انسان حتماً در برابر قوانین خود ساخته مجبور است، اما در پیشگاه خالق هستی و قبول هدایت او کاملاً آزاد است. و اساساً وقتی از اخلاق و ضرورت نهادینه شدن آن سخن می‌گوییم باید توجه داشته باشیم که قائل شدن و محترم شمردن آزادی‌های مورد تأیید عقول مستقله بشری از مبانی و اصول اخلاق است. و اجبار و اکراه، خصوصاً در امر عقیده و ایمان، غیر اخلاقی و بی‌حاصل و سرانجام ویران‌گر و تباهی ساز است.

اگر دین را گزاره‌های موجود در متون عهد عتیق و جدید و قرآن تلقی کنیم، داده‌هایی در تمجید و تبیین عدالت یا ظلم، نیکی یا بدی، عفت یا فحشاء در آنها یافت نمی‌شود، بی‌آنکه به ذکر حسن و قبح عقلی این مسائل نپرداخته باشند. و این بدان معنا است که ما عدالت، آزادی، عفت و امثال اینها را، تنها به این دلیل از ارزشهای گرانسنگ به شمارشان نمی‌آوریم که در قرآن یا سایر متون نامبرده، بر حسن و خوبی‌شان تأکید نهاده شده، بلکه می‌گوییم انبیاء الهی هم، بمانند سایر عقلاء بشر، اما با استعانت از وحی الهی، أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى الیّ (کهف 110) که به قول مرحوم بازرگان «راه میان بر است و بی‌خطاء، و دارای ضمانت و پشتوانۀ خداوندی»،  نیازهای فطری بشر و راههای دست یابی آنها را همراه با موانع و مشکلات تباهی‌ساز متذکر شده‌اند، و در این راستا بارها بر اصل آزادی بشر در انتخاب راه تأکید نهاده‌‌اند که هر کس بخواهد به آیین آنها بگرود و هر کس نخواهد نگرود.

مناسب دیدم در اثبات مدعای خود قطعه‌یی را از رسائل اخوان صفا ترجمه کنم.

الرسالة السابعه من النفسانیات العقلیات فی البعث و القیامة- ج 3 ص 287)

 

این محاوراتی است که بین دو شخص درگرفته (البته هر دو اهل دیانت) اما یکی از ایشان از اولیاء خدای تعالی است و نیز از بندگان صالح او که خدا از آتش دوزخ نجاتشان داده و از اسارت آن آزادشان ساخته و جان‌هاشان را از دشمنی اهل آتش خلاصی بخشیده، و دل‌هاشان را از درد معذَّبین در آن راحت نموده است. و دیگری از هلاک شدگان معذب در آتش است به انواع عذاب، که دل‌هاشان به شرارۀ دشمنی اهل آن آتش سوخته و جان‌هاشان به عقوبت‌هاش دردمند شده است. (پیدا است از آتشی سخن به میان است که در همین دنیا واقع می‌گردد و از آثار زشتکاری‌های بشر می‌باشد)

ناجی از هالک پرسید: چگونه‌ای؟

گفت: در نعمت خدایم، طالب افزونی، دل بسته بر آن، حریص در گردآوریش، نصرت دهندۀ دین خدا، دشمن دشمنان خدا، در جنگ با ایشان!!

ناجی پرسید: این دشمنان خدا کیانند؟!

هالک گفت: هر کس که با من در مذهب و اعتقادم مخالفت ورزد!

ناجی پرسید: حتی اگر از اهل لا اله الا الله باشد؟!

هالک گفت: آری!

ناجی پرسید: اگر بر آنها ظفر یابی، با آنها چه خواهی کرد؟!

هالک گفت: آنها را به مذهب و اعتقاد و رأی خود فرامی‌خوانم!

ناجی پرسید: اگر آن را پذیرا نشوند؟!

هالک گفت: از درِ نبرد با ایشان درآیم و خونها و مالهاشان را حلال سازم، و فرزندان و زنانشان را به اسارت گیرم؟!

ناجی پرسید: اگر بر ایشان قدرت نیابی چه خواهی کرد؟

هالک گفت: شبانه روز ایشان را نفرین کنم، و در نماز لعنتشان گویم (برای‌شان تمنای مرگ کنم) و همۀ اینها را برای تقرب به خدای تعالی می‌کنم!

ناجی پرسید: آیا تو آگاهی از اینکه اگر نفرینشان فرستی و لعنتشان کنی، واقعاً آسیبی بدیشان رسد؟!

هالک گفت: نمی‌دانم، لکن اگر آنچه را برایت گفتم بانجام رسانم، در قلبم راحت و در نفسم لذت و در سینه‌ام شفاء احساس می‌نمایم!

ناجی از او پرسید: می‌دانی چرا چنین است؟!

گفت: نمی‌دانم! تو برایم بگو!

ناجی گفت: زیرا تو به نفس، بیماری و به قلب دچار عذاب و به روح گرفتار. می‌دانی که لذت یعنی برون رفت از دردها است؟! و نیز بدان که تو در یکی از طبقات دوزخ به زندانی و آن «حطمه» نام دارد، نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ، الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ (همزه 5 تا 7)، همان آتش برافروخته‌یی که در دلها برتابد. تا آنگاه که خود از آن خلاصی یابی و نفس تو از عذاب آن رهایی یابد. تا آنگاه که خدای عزوجل را دیدار کنی. چنانچه بدین آیت وعده فرموده است که: ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا (مریم 72) سپس آنان را که پرهیزگاری کرده‌اند نجات می‌دهیم و ستمگران را در آن (آتش) بر زمین (دوزخ) برچسبیده رهاشان می‌سازیم.

آنگاه هالک از ناجی پرسید: اکنون تو از رأی و مذهب و حال نفست برایم بگو که چگونه است؟!

ناجی گفت: آری. اما من خود را چنین می‌بینم که در نعمتی از خدا غوطه ورم و نیز در احسانی که عددش بشمار و شکرش بجا نتوانم آورد. به آنچه خدا سهم ساخته و به اندازه آورده خشنودم، در برابر احکام او شکیبایم، برای احدی از آفریدگان، بدی نمی‌خواهم، و در نهان برای ایشان هیچ دَغلی ندارم و نیت هیچ شری مر آنان را نکرده‌ام. نفسم در راحت است و قلبم در گشایش، و آفریدگان از سوی من درامانند. تسلیم پروردگار خویشم، دین من دین ابراهیم است علیه السلام، همان گویم که او بگفت:

فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (ابراهیم 36)پس آن کس که مرا پیروی کرد همو از من است، و آن کس که مرا نافرمانی نمود پس همانا تو هستی آمرزنده‌یی صاحب رحمت.

 

عیسی علیه السلام می‌گوید: إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ  (مائده 118)اگر عذابشان دهی پس هم اینان بندگان تو اند و اگر بیامرزیشان پس همانا تو هستی عزیز حکیم.

نظر حقیر بر این است که نه لغت را تغییر معنا دهیم و نه احکام خدا را جابه جا کنیم، بگذاریم آنها همانگونه که هستند و معنا می‌دهند باشند، البته هم در گونۀ محکم و هم در گونۀ متشابه، در عوض خُلق و خو و منش و کنش رسولان الهی خصوصاً پیامبر اسلام را گسترش دهیم.

قرآن در خصوص اخلاق پیامبر اسلام می‌گوید: وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ (قلم 4)، تو بر خُلقی بس بزرگ می‌باشی و نیز: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ (حاقه 40)، همانا او هر آینه گفتار فرستاده‌یی بس بزرگوار است.

کریم» انسانی است که از سر کرامت و بزرگواری اقدام به عملی می‌نماید به نفع مردم، بی‌آنکه از آنها چیزی طلب کند، و این صفت برای رسول در آیه 19 سوره تکویر نیز مذکور است. و نیز این رسولی است که رنج بردن شما مردم، بر او گران است و قلبی رؤوف دارد و صاحب رحمت و عطوفت است. آیه 128 سوره توبه ناظر بر این معنا است:

لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ

و نیز چنان با ملاطفت و نرمخو است که خدای تعالی درباره اش می‌گوید:

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ (آل عمران 159)

ونیز خود گفته است: بُعِثتُ بالحَنَفیةِ السهلة السمحة.

و نیز: اَحَبُّ الدّینِ اِلَی الله الحَنِیفِیَّةُ السَمحَةُ (بخاری- ایمان 29/ ترمذی، مناقب،32، 64/ احمد حنبل، ج1،236)

دوست داشتنی‌ترین دین نزد خدا دینی است که بر استقامت بناء شده و صاحب بخشایش و گذشت است.

و در مقایسه دیگر ادیان با دین خود که در آن استقامت راه و بخشایندگی و گذشت اساس است، می‌گوید:

انی لم اُبعَث بالیهودیةِ و لا بالنصرانیة و لکنّی بُعثتُ بالحَنیفیَّة السَمحَة. (احمد حنبل، ج 5، 266)

همانا من به یهودیت و نصرانیت مبعوث نگشته‌ام، بلکه به دینی مبعوث گشته‌ام که پای بر راه راست دارد و کژی‌ها را به راستی متمایل می‌گرداند و بخشاینده و درگزرنده است. و این بدان معنا است که آن دو دینِ مذکور در روایت، از دین اسلام سخت‌گیرترند.

از این گزشته خدای تعالی به هیچ یک از پیامبران خود اجازه نداده است بندگان خدا را به پیروی از خود وادار سازند. تنها وظیفۀ آنها دعوت به عبودیت خداوند است. به آیه زیر توجه کنید:

مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُواْ عِبَادًا لِّي مِن دُونِ اللّهِ... (آل عمران79)

بناءبراین با عنایت به اصول مذکور، جولانگاه اخلاق و رشد و تعالی آن که موجب کمال یافتن بشر و احراز صفات عالیه توسط او است، تنها و تنها در عرصه و بر مدار آزادی است. و این نعمتی است که خدای تعالی بر بشر منت نهاده و کسی را در محدود، یا محصور یا منکوب کردن آن محق نداشته است. آیات عدیده بر این معنا صراحت دارند.

علاوه بر این، بناءبر قول الهی، اگر سه ویژگی در انسان نهادینه گردد، حتماً اهل نجات است. در دو آیه از قرآن کریم این سه ویژگی و نتیجۀ آن مذکور است. آیات 62 بقره و 69 مائده؛ إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالصَّابِؤُونَ وَالنَّصَارَى مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وعَمِلَ صَالِحًا فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ.

همانا آنان که ایمان آوردند (به اسلام) و آنان که یهود شدند و گرویدگان دیگر مذاهب و مسیحیان هر کس که ایمان آورد به خدا و روز پایان و آخرت و عمل به صلاح آورد پس ترسی بر ایشان نیست و اندوهگین نیز مباشند.

در آیه 62 بقره دو کلمه نصاری و صابئین جابه‌جا شده‌اند و عبارت فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ (و ایشان مزدشان نزد پروردگارشان محفوظ است) را افزون دارد.

اساسی‌ترین سخن انبیاء این است که بشر تا مثقال ذرّه، نتایج و آثار اعمال صالح و طالح خود را در این دنیا و هم در آخرت می‌بیند. فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ، وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ (زلزلة 7 و 8)

اگر انسان در ساحت عمل مختار و آزاد نباشد، موضوع آزمون و سزا و کیفر بی معنا است.

وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَكِنْ لِيبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ (مائده 48)چنانچه خدا می‌خواست همه شما را یک امت قرار می‌داد ولی (این گونه گونی) برای آزمون شما است در آنچه به شما داده است. و قطعاً انسانها در مراتب مختلف از عمل صالح و ایمان به خدا و آخرت قرار می‌گیرند. این قاعده به حدی عمومیت دارد که پیامبران را نیز شامل می‌گردد.

تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ (بقره 253)

و در خصوص عموم مردم هم می‌گوید: وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ الْأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ (انعام 165)

و او است که شما را جانشینان روی زمین قرار داد (نسلی پس از نسل دیگر) و برخی از شما را در مراتب، به بعضی رفعت داد تا بیازمایدتان در آنچه شما را داده است.

نتیجۀ بحث

1-       قرآن، آیاتش که از محکمات است بر حسب لغت معنا شود و متشابهات آن نیز بر حسب تمثیلات و تعابیر رایج در زبان، و البته نه تنها زبان عربی، که غالب لغتهای شایع در جهان، تفسیر و تأویل گردند.

2-       مسلمانها و غیر مسلمانها دین خود را، البته اگر بخواهند دین‌دار باشند، به طور کامل یا ناقص، با آزادی و نه به اجبار و نه به اکراه برگزینند، زیرا خدای آفریدگار هستی چنین اجازه‌یی را به آنها داده است.

3-       بر حسب آموزه‌های خدای تعالی در قرآن، هیچ کس حتی پیامبران حق ندارند به نام دین و خدا، مردم را عبد و بندۀ خود سازند.

4-       آنچه مسلمانها در حال حاضر بدان سخت نیازمندند، آزادی‌هایی است که از حقوق مسلم و انسانی آنها است و خدای تعالی به احدی از بندگانش، اجازه نداده است تحت هیچ عنوانی، این حق را سلب نماید.

5-       پیامبر اسلام و نیز خدای تعالی دین اسلام را دینی آسان‌گیر، روان، تعالی بخش صفات انسانی، پیام‌آور سلام و صلح و آشتی دانسته‌اند.

سب و لعن

سب و لعن

دکتر غروی

سؤال: منظور از لعن در آیات عدیدۀ قرآن چیست؟ آیا اینکه در زیارت عاشورا لعنت می‌کنند، درست است یا نه و این که بنده‌های خدا حق دارند بنده‌یی از جنس خود را لعنت کنند حتی اگر بدترین باشد؟

پاسخ:

متأسفانه بسیاری از معانی لغت در مفاهیم اصولی و ریشه‌یی قرآنی دچار تغییر و انحراف شده است. «لعنت» در لغت، اصلاً به این معنایی که ما امروز بکار می‌بریم نیامده است. در فرهنگ عامیانه ما، «لعنت» یک لفظ است که بر زبان جاری می‌شود و متضمن مفهومی زشت و در واقع فحش آلود است. گویا به این مضمون در ذهن ما جای گرفته است که وقتی می‌خواهیم ناسزایی به کسی بگوییم و یا اظهار تنفر از کسی را ابراز داریم، از این لفظ بهره می‌جوییم. که البته همۀ این کژی در فهم ناشی از تلقی نادرست ما از لغت است و نیز تقلید نادرست از آنچه رایج، شایع و مصطلح گشته است.

لعنت در لغت مفردات راغب: اللعن: الرّدُ و الاِبعادُ عَلَی سبیلِ السَّخَطِ و ذلک من اللهِ تعالی فی الآخرةِ عُقُوبةٌ و فی الدُّنیا انقِطاعٌ مِن قَبولِ رحمتهِ و توفیقهِ و مِن الانسانِ دُعاءٌ عَلَی غََیرِهِ.

لعن: ردّ کردن و دور کردن است از سرِ خشم و این عقوبت خدای تعالی است در آخرت و منقطع شدن از رحمت و توفیق او است در دنیا. و از انسان، دورباش دادن دیگری است از خود. در سایر کتب لغت هم به معنای دور کردن از خیر و طرد کردن و سبّ کردن آمده است.

بناءبراین لعن یک اقدام عملی است که از سوی خدای تعالی و فرشتگان و همه نیروهای عالم و نیز انسانهای صالح نسبت به بزهکاران و ستمگران و فاجران و کلیه بدکاران صورت می‌گیرد که خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ (بقره 7)، کسانی که دیگر بازگشتشان به دایرۀ انسانیت و کسب صفات و اخلاق انسانی ممکن نیست. اینها خود به خود ملعونند یعنی دیگر ورودشان به حیطه و ساحت رحمت و هدایت الهی غیر ممکن است. و این در نظام هستی خود به خود رخ می‌نماید. کسی که ظلم و تعدی و تجاوز به حقوق و آزادیهای دیگران را شیوه و شیمۀ خود ساخته و به هیچ روی دست از این رفتار بر نمی‌دارد و نصیحت ناصحان در او اثر نگزارد، خود به خود از قلوب مردمان ملعون و مطرود می‌گردد و نیز از آستان رحمت ربوبی رانده می‌شود و از آن عبور نتواند کرد. خدای تعالی این حقیقت واقع در میان بشر را بیان می‌نماید. هشدار می‌دهد که مبادا انسانی به وادی لعنت و طرد گام نهد. شرح احوال این آدمیان را از خدای تعالی بشنویم:

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ، يُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا يَشْعُرُونَ، فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا وَلَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ، وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ، أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَكِن لاَّ يَشْعُرُونَ ، وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُواْ كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَكِن لاَّ يَعْلَمُونَ ، وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ، اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ، أُوْلَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرُوُاْ الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِينَ  (بقره 8 تا 16)

ما کسانی را که به ظلم بارز نمی‌شناسیم و یا حتی اگر بشناسیم، نمی‌توانیم بر آنان، به زبان، لعنت بفرستیم که به معنای سبّ و ناسزا گفتن است. زیرا خدای تعالی حتی ما را از ناسزاگویی به کافران منع فرموده و گفته است:

وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ (انعام 108).

وقتی به ما این حق داده نشده که کافران را ناسزا گوییم، و در عمل از متعدیان و خودکامگان و مستبدان نیز فاصله نمی‌گیریم، چگونه به خود اجازه می‌دهیم اصحاب پیامبر را که مورد توجه او بوده و نیز مولی امیر المؤمنین علیه السلام با آنان مجالس و مصاحب بوده، مورد ناسزا گویی قرارشان دهیم؟! این اخلاقی است مغایر با فرمان خدا و اخلاق رسول او و اولیاءش، و نیز موجب بروز شقاق و جدایی و سرانجام دشمنی و کینه توزی و قتل و خونریزی بین خود مسلمانها. که همه اینها ضد دستورات الهی است، دایر بر اعتصام به حبل الهی و تمسک همۀ مسلمانها به عروة الوثقای او که هدایت و کتاب او می‌باشد. انشاء الله خدای تعالی نصرت فرماید تا مسلمانها در راه بیداری خود کوشا گردند و بر این ساحت، ساحت وحدت و یکرنگی، گام نهند.

 برای توضیح بیشتر می توانید به کتاب «فقه استدلالی» تألیف حکیم علامه غروی صفحات 202 تا 242 تحت عنوان «غیبت و بهتان» مراجعه کنید.

شرحى بر سوره حمد

`          

شرحى بر سوره حمد (فاتحة الكتاب) (۱)

 

همان طورکه ملاحظه می فرمائيد، قرآن با سوره های بلند آغاز شده است؛ سوره بقره ، آل عمران ، نساء ، مائده ، انعام ، اعراف ، انفال ، توبه ، هود ، يونس ، ويوسف و غيره .

اين ها سوره های بلندی هستند که به نظر می رسد به ترتيب طول متوسط آيات و حجم سوره ها چيده شده‌اند. هرچه به انتهای قرآن می‌رسيم ، طول متوسط آيات و سوره ها کوتاه تر می شوند . مثل سوره های ناس و فلق.

وضعيت سوره حمد از اين نظر بسيارجالب توجه است . چرا اين سوره با حجم كوچکش ، که حدود يک دويستم سوره بقره است ، مقدم بر آن قـــرار گرفته و اين نظم تقريبي را به هم زده است؟ فرق اين سوره با بقيه سوره های قــرآن چيست؟نام سوره حمد « فاتحه الکتاب » يعنی افتتاح کننده کتاب است . قرآن با اين سوره افتتاح می شود. افتتاح يعنی گشوده شدن .

قرآن مثل هرکتابی فهرستی دارد، فهرست مندرجات هرکتاب مطالب موجود در آن را نشان مي دهد. سوره حمد که آغاز کننده قرآن است ، به نظر می رسد فهرست مندرجات و افتتاح کننده آن باشد.

در مجالس ترحيم و ختم معمولا سوره حمد را می خوانند اما کمتر به معنای آن توجه دارند. هرمسلمان در نمازهای يوميه خود حداقل ده بار اين سوره را می خواند، عدد ده در فرهنگ قرآن عدد تمام است و معنای نمادين خاصی دارد.

از قول پيامبر مكرم اسلام نقل شده كه فرمود : « لا صلاه الی بفاتحه الکتاب» ( هيچ نمازی نيست که در آن حمد خوانده نشود) اما شما می توانيد هر سوره اي را به دلخواه خود انتخاب نمائيد.

خداوند براي اين سوره وضعيت خاصي قائل شده و به پيامبرفرموده : مابه تو هفت « مثاني» داديم « لَقَدْ آتَيْنَاكَ سَبْعًا مِّنَ الْمَثَانِي » و همچنين قرآن عظيم را « وَالْقُرْآنَ الْعَظِيمَ » به نظر می آيد خدا دو چيز جدا از هم به پيامبر داده است ؛ يکـــی قرآن و ديگری سوره حمد ، که البته جزء قرآن است اما استقلال هم دارد !

بيشتر مفسرين مي گويند:« سَبْعًا مِّنَ الْمَثَانِي » همين هفت آيه سوره حمد است.

يعنی هفت تا از چيزهائی که به هم عطف می شونــد، يعنی هر آيه ای مقدمه آيه بعدی است و يكپارچه مي باشد.

در زبان عربي به عدد دو مي‌گويند «ثاني». ثانی عطف به عدد يک است، تا يك نباشد دو به وجود نمي آيد .

قرآن مثل يک تپه شن نيست که اجزای آن جداي از يکديگرباشند ، يک مجموعه به هــم پيوسته است. مثل بدن انسان که همه اجزايش باهم کار می کنند و هماهنگي و ارتباط با يكديگر دارند.

به تعبير حضرت علي :« ان القرآن يفسر بعضه بعضا» هر جزئی از قرآن جزئي ديگر را تفسير می کند. يعني بهترين شيوه تفسير قرآن استفاده از خود قرآن است،

 سوره حمد خلاصه و فهرست قرآن است و همه مطالب اساسي قرآن به طور کلی در اين سوره گفته شده است که شامل: حمد، الوهيت ( الله ) ، ربـوبيـت (رَبِّ الْعَالَمِينَ) ، رحمانيت خدا، رحيميت خدا و مالکيت يوم الدين می باشد(مي گويند حدود يک چهارم قرآن درباره آخرت است ولی دراينجا خلاصه اش با يک کلمه آمده است).

سپس مسئله "عبادت", که از واژه های کليدی قرآن است ذکر مي شود (إِيَّاكَ نَعْبُدُ)، آنگاه از خدا کمک گرفتن (وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) و در آخر، مسئله هدايت (صِرَاطَ المُستَقِيمَ) . راه کسانی که برخوردار از نعمت های خدا شدند (أَنعَمتَ عَلَيهِمْ)، مانند پيامبران، صديقين، شهدا وصالحين ، که به طور تفصيل درسوره هاي ديگر درباره آنها توضيح داده شده و در اينجا با يک کلمه بيان گشته است . همچنين کسانی که به انحراف کشيده شده و مشمول غضب خدا شده اند (المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ) كه مجموعا اشاره اي است تاريخی به کسانی که راه درست رفته و مشمول نعمت خدا شده اند و آنهائی که به بيراهه رفته يا مشمول غضب واقع شده اند. اين ها در واقع کليات اين سوره است.

 

 

ملاحظات آمارى

نکات فنی و آماری جالبی هم در اين سوره وجود دارد که بسيار قابل توجه مي باشد.

اين سوره هفت آيه دارد، عدد هفت معنای نمادين خاصی در قرآن دارد ؛ مثل هفت آسمان، هفت گاو لاغر و هفت گاو چاق( در داستان حضرت يوسف) ، تشبيه انفاق در راه خدا به دانه گندمي كه هفت خوشه مي روياند و هر خوشه صد دانه و در مجموع هفتصد دانه می دهد. همچنين هفت روز روزه تنبيهي در سفر حج براي شكستن حرمت آن و هفت درياي مرکب براي نوشتن كلمات الهي و ....

جمله : « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ » فقط با اين سوره نازل شده است و در شمارش آيات يک آيه محسوب می شود . درسوره های ديگر قرآن البته « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ » آمده ولي آيه مستقل محسوب نشده است .

مي دانيد که جمله « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ» نوزده حرف دارد واجزاء اين جمله در قرآن( طبق تحقيق دكتر رشاد خليفه) مضربی از عدد نوزده مي باشد. يعنی « اسم» پنجاه وهفت بار تکرار شده (۳*۱۹). « الله » دو هزار و ششصد و نود و هشت بار (۱۴۲*۱۹) ،« رَّحْمنِ» نيز پنجاه وهفت بار (۳*۱۹) و « رَّحِيمِِ » نود و پنج بار (۵*۱۹)!!

قرآن نيز دارای صد و چهارده سوره (۶*۱۹) می باشد. يعنی هم « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ» نوزده تا حرف دارد و هم تک تک کلمات آن در قرآن مضربی از عدد نوزده می باشـنـد.

اين کشفياتی بود که حدود سي چهل سال پيش رشاد خليفه انجام داد. حال اين عدد نوزده چه می گويد و چه کدی را بيان مي كند ، بحث ديگری است.

علاوه بر نكات فوق، سه آيه ديگر از اين سوره نيز مضربی از نوزده است: « الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ » ، « إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ » و « اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ ». نکته جالب اين که سوره حمد از بيست و نه کلمه تشکيل شده است. بيست و نه مساوی ده ( عدد تمام) به اضافه نوزده است.

تعداد کلمات اين سوره صد و چهل و چهار (۱۶*۹) حرف است. به نظر مي رسد اعداد : ۹ و ۱۹ و ۲۹ کد های اين سوره باشند ( واله اعلم). يعني ۹ ، ۹+۱۰ ، ۹+۱۰+۱۰

ده هم به گونه اي نمادين نشان دهنده عدد تمام است ( اتممناها بعشر). روابط عددی بسيارشگفتي در اين سوره وجود دارد. از جمله کلمات : « صراط » و « الْحَمْد » که هرکدام سی وهشت بار(۲*۱۹) در قرآن تكرار شده اند !!

در جمله: « اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ »، ترکيب هدايت با صراط مستقيم درست ۱۹ بار در قرآن آمده است!! همچنين واژه «غضب»۱۹ بار در ارتباط با خدا در قرآن آمده است (در ارتباط با انسان چهار يا پنج بار). عجيب است که ارقام ۹ و ۱۹ و ۲۹ مثل يک کد و يا کليد رياضی و آماری در اين سوره (و چه بسا در كل قرآن) عمل می کنند.

بعضی از واژه های متضاد نيز در قرآن به طور مساوی به کار رفته اند ، مثل « ضلال» يعنی گمراهی که مقابلش « صراط مستقيم» است و هردو سی ويک بار تکرارشده اند، يا بصورت نكره: « ضلالا» و «مستقيما» كه هر دو كلمه به طور مساوي شش بار در قرآن آمده اند.

اين ارتباط ها ممكن است گفته شود جنبه هدايتی ندارند ، ولی مارا متوجه اين حقيقت می کند که کلمات قرآن سخن پيامبر نيستند ، بلكه مانند بقيه پديده های طبيعي، که دارای نظم وحساب و کتاب می باشند، اين کلمات نيز قانونمندی فوق‌العاده‌ای دارند کـــه خارج از ذهن و انديشه بشری بوده و سخن هيچ بشرى دارای چنين روابط منظم رياضی نبوده و نيست.

در اين سوره سه اصل مهم قرآنی تبيين شده است. مهمترين موضوعات قرآني درمثلث توحيد، نبوت و معاد خلاصه می شود که اصل و اساس دين است.

اول خداشناسی خالص توحيدی می باشد . همه مردم کم و بيش خالقی را قبول دارند ، اما اين اعتقاد اغلب آلوده به شرك است . دوم آخرت، اعتقاد به اينکه بعد از اين دنيا جهان ديگری نيز هست و ما به سوی خدا بر مي گرديم و اسامی مختلفی در قرآن برای آن جهان آمده است. سومين نکته آنکه خداوند برای درست زند گی کردن ما راهنمائی هائی فرموده که می توان اسم آنرا هدايت و يا نبوت گذاشت.. پس هر سه موضوع اصلی در اين سوره کوتاه گفته شده است.

 « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ »

 اين آيه يا عنوان آغازين ، همانطوري که عرض شد مختص اين سوره است.

بنام الله. "الله" اسم ذات خداوند است. بقيه اسامی که از خدا می شناسيم همگی صفات او هستند . مثل ما که هرکدام در شناسنامه خود اسم مشخصی داريم ولی ممكن است دارای صفاتی چون: شجاعت، مديريت، مهربانی و غيره هم باشيم. آغاز سوره بنام ذات پاک خداوند است. اکثر مردم الله را به عنوان خدا و خالق خود قبول دارند و معتقدند که ما اتفاقي به وجود نيامده ايم بلكه کسی ما را آفريده است، ولی نکته مهم اينست که اين الله را چگونه درك كرده ايم.

ما ميدانيم کهکشان های بسيار عظيمی در جهان وجـــود دارند ، ولی هيچ گونه رابطه ای بين ما و آنها برقرار نيست. اين يک نوع خداشناســـی است که در همين حد خلاصه می شود. ولی جمله « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ »به ما می فهماندکه آن الله، آن کسی که مارا خلق کرده، به ما رحمت دارد ، يعنی نسبت به ما بی تفاوت نيست.شبيه ارتباط ما و خورشيد است که از نور و گرمای آن استفاده می کنيم و اگر خورشيد نباشد ما زنده نمي مانيم.

خورشيد رحمتي براي جهان است. قرآن ميگويد « اللَّهُ نُورُالسَّمَاوَاتِ وَالْأَرْض» خدا مثل نور جهان هستی است. اگر نور نباشد همه چيز در تاريکی و خاموشــی است .اگر گرمای آن نباشد حياتی وجود نخواهد داشت ، در حالی که ممکن است کهکشان های دور دست هيچ ربطی با ما نداشته باشند و اثری از آثار آنها نيز به ما نرسد. ماهم نيازی به آنها نداريم ، ولی رابطه ما با خدا رابطه تنگاتنگی است و هر لحظه در معرض رحمت او هستيم.

خداوند دو نوع رحمت دارد : يکی "رحمـن" و ديگری «رحِيم». رحمـن رحمت عام است . يعنی برای همه است . مثل خورشيد که به همه جای زمين يکسان می تابــد، ولی هركجا بيشتر قابليت جذب داشته باشد به آن بيشتر نور و گرما می دهد. وقتی نور خورشيد به خشکی و يا سنگ می خورد باز تاب کرده و جذب آنها نمی شود ولی آب و جنگل نور و گرما را بيشتر جذب می کنند و خورشيد هم بيشتر به آنها نور و گرما می دهد.

«رحِيم» رحمت خاص است . به نسبتی که بندگان بيشتر خود را در معرض رحمت قرار دهند ، بيشتر به آنها مي دهد . يعنی يک رابطه دو طرفه است. مثل معلم که درس را برای همه به طور يکسان می دهد، ولی به شاگردانی که بيشتر گوش داده و بيشتر سئوال می کنند، بيشتر تو جــه کرده و تمرين بيشتری به آنها می دهد. پس دو نوع رحمت است ؛ اولـــی «رحمن » رحمتي يکطرفه است، ولی دومی «رحيم » رحمت خاص است.

می گويند خدا رحمن است به تمام بندگان، رحيم است به مومنين ، زيرا مومنين خودشان را بيشتر در معرض نور هدايت قرار می دهند.

هر دو صفت « رحمـن» و « رحِيم » از يک ريشه هستند ولی با دو حالت مختلف. در قرآن مکرر آمده است که مشرکين رحمانيت را قبول نداشتند و هنگامي كه به آنها گفته می شد برای رحمن سجده کنيد، « قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ »، می گفتند رحمن چيست؟ مشكل پيامبر اسلام با مشرکين زمان خودش اثبات وجود خدا نبوده است. اصلا" در قرآن آيه اي وجود ندارد که پيامبر بخواهد الله را ثابت کند، همه آنها الله را قبول داشتند، حتی دعا می کردند:

« اللَّهُمَّ إِن كَانَ هَـذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِّنَ السَّمَا» بارخدايا ، اگر قرار است اين رسول تو باشد، از آسمان سنگ برما ببار.يعنی يك يتيم بی کس و کار چگـــونه می تواند نماينده تو باشد.

 قرآن می گويد اگر ازآنها سئوال کنيد چه کسی آسمانها و زمين را خلق کرده است؛ حتما" می گويند «الله». اگر بپرسيد چه کسی شمارا خلق کرده است؛ حتما" می گويند «الله». چه کسی به شما رزق و روزی مي دهد؛ حتماً می گويند «الله». حتی در قرآن آمده است كه اگر از آنها بپرسيد چه کسی آسمانها و زمين را خلق کرده است، می گويند : « خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيم»، يعنی حتی خدا را به صفت عزيز و عليم هم قبول داشتند. مشكل اصلي آنها عدم قبول رحمانيت و ربوبيت بوده است. تمام بحث پيامبران با مشرکين ربوبيت است. نمرود هم منکر الله نبود. ربوبيت را قبول نداشت .سخن حضرت موسی با فرعون نيز مسئله ربوبيت بود نه الوهيت. الله را همه کم و بيش قبول داشتند و معتقد بودند که جهان خالقی دارد . هرچند درزمان ما منکران خدا نيز پيدا شده اند.

رحمانيت که سرچشمه رحمت و عشق و عاطفه و محبت است ، رابطه ای دو طرفه است. رابطه دو طرفه خورشيد با ما ، با رابطه ما با خداوند که عاشقانه و قلبی است فرق دارد، به تعبير قرآن بعضی از مردم آن گونه ديگران را دوست دارند که خدا را بايد دوست داشته باشند. مي گويد مومن واقعی « أَشَدُّ حُبًّا لِّلّه»، هر چند همه را دوست دارد ،اما حب، عشق و علاقه شديدش فقط به خداست.

 « الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ »

حمد به تمامه براي خدائي است که رب عالميان است. دراين آيه تاکيد دارد بر ربوبيت که صفت بعدی خداوند است.

در ترجمه های انگليسی قرآن« رَبِّ » را Senior يا Lord معنا می کنند، يعنی خدا رئيس است. ممکن است خدا را به عنوان خالق جهان و آفريننده ای مهربان و دلسوز باور داشته باشيم ، ولی آن احساس را نداشته باشيم که او رئيس ماست و جهان را می گرداند. اين خيلی فرق می کند که شما کسی را رئيس و صاحب اختيار و همه کاره خود بدانيد، تا اين كه فقط او را آفريدگار خود بدانيد .در صورت اول، به او نيازمند بوده و هر لحظه سعی می کنيد رضايت او را جلب کنيد. خيلی ها فقط با خدا يک رابطه قلبی دارند ، يعنی هر وقت نيازي داشته باشند سراغ او می روند! اين کافی نيست؛ هم اميد انسان به خداست، هم بيم او. انسان در زندگی بايد هم رجاء داشته باشد هم خوف.

پس شروع سوره با خداشناسی در سه بعد: الوهيت، رحمانيت و ربوبيت است و کل قرآن براين سه اصل بنا شده است.

« الْحَمْد» : حمد ، احســاس ستايشی است که ما نسبت به هر چيزی که خوب و زيباست پيدا می کنيم، " ديدن يک گل زيبا و خوشبو ما را به تحسين واميدارد ! ولی اغلب آنرا به باغبان نسبت می دهيم. همچنين ديدن يک منظره يا يک تابلوي زيبا و يا يک موسيقی اعجاب آور تحسين ما را بر می انگيزد و آنها را ستايش می کنيم، ولی بايد از خود بپرسيم که پديد آورنده اصلی آنها کيست؟

به قول شمس:

ای دوست شکر خوشتر يا آنکه شکر سازد           خوبي قمر بهتر يا آنكه قمر سازد ؟

 ای دوست شکر خوشتر يا آنکه شکر سازد. بخشی از علايق بشر به شيرينی ها و غذاهای خوشمزه است. منظور از شکر تمام چيزهای شيرين و خوش كام است.

آن که اين ميوه ها ، شيرينی ها و لذات غذائی را ساخته و احساس تلخــــی ،شيرينی، شوری و ترشی را در زبان ما نهاده تا از مزه ها لذت ببريم بهتر است ، يا مواد شيرينی ها ؟ . خوبی قمر بهتر است يا آنکه قمر سازد ؟ . قمر ماه است که سمبل تمام زيبائی هاست. گرايش بشر به انواع زيبائی ها، از چهره ، اندام و ... كه نيازهاي غريزي اش را اشباع می کند ، بايد او را بــه سمت کسی که اين احساسات را ساخته است سوق دهد . خالقی که از يكطرف اين تناسبات و زيبائی ها را آفريده و از طرف ديگر در روح و روان ما استعداد درک آنها را نهاده است. اگر مـا اين زيبائي ها را نمی فهميديم چقدر زندگي خشن مي شد ! راستي مركز درك اين تناسبات در کجای مغز و قلب ماست؟

ای باغ تو خوش باشی در گلشن و گل در تو        يا آنکه بر آرد گل صد نرگس تر ســــازد

 ای باغ تو خوش باشی در گلشن و گل در تو قسمتي از توجهات ما به گل و گياه، به زيبائی های طبيعت، عطر و رنگ و اين گونه شگفتی هاست. آيا اينها بايد ما را جذب کنند، يا خداوند جميلي که اين همه جمال ساخته است؟

ای عقل تو خوش باشی در دانش و در بينش       يا آنکه به هر لحظه صد عقل و نظر سازد

ای عقل تو خوش باشی در دانش و در بينش بعضی‌ها شيفته عقلانيت هستند؛ عقلانيت مدرن ، اين دوران، دوران عقلانيت است ، عقل خود کفا ! عقل خود بنياد!! که شيفته‌اش شده‌ايم و خدا را کنار گذاشته ايم . آيا هيچ از خود سئوال مي كنيم كه چه کسی اين عقل را به ما عطا کرده است؟

 

آيا داستان موران را از زبان مولوی شنيده ايد ؟... يکبار چند مور به بوم نقاشی هنرمندي راه پيدا کردند ! مور اولی به دوستش گفت اين قلم را ببين كه چه زيبا اين گل هاي ياسمن و نرگس را تصوير كرده. دومی می گويد انگشت ها را ببين که چقدر هنرمندانه اينها را می کشد. مورچه سوم می گويــد از اين انگشت های لاغر که چيزی بر نمی آيد ، به مچ دست نگاه کنيد که چطور انگشتان را حرکت می دهد. همينطور مورچه ها باهم در حال بحث بودند كه مور بعدی مي رسد و مي گويد اين بازوست که مچ را حرکت مي دهد . پس از مدتي مهتر موران ميرسد و ميگويد: نه، اين عقل است که به همه اينها فرمان مي دهد و سر انجام شاعر چنين نتيجه ميگيرد كه :

بي خبر بود او كه آن عقل و فواد         بي ز تغليب خدا باشد جماد

گر كه يک لحظه عنايت برکند           عقل زيـر ک ابلهی ها می کند

 اگر يک لحظه عنايت خدا منصرف شود، همين عقلی که به آن مغرور هستيم ،ابلهی ها خواهد کرد.

الف و لامی که در ابتدای «الْحَمْد» آمده است، به معنای منحصر شناختن هر حمدي برای خداست يعنی منشاء هر حمدی در جهان خداوند است و بقيه ستايش ها در طول (نه در عرض) حمد خدا هستند.

اگر كسي هنری دارد ، عقلش به چيزی می رسد، از دنيا بهره‌مند است يا توفيق خير و خدمتی پيدا می کند ، تماما از يکجا ناشی شده است.

پس « الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ». يعنی خدا رئيس ، گرداننده ، سرور و صاحب اختيار همه عالمين ،يعنی همه انسان های جهان است . پس اين دو آيه مقدمه سوره در خداشناسی است.

 « الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ »

اين جمله يکبار در « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ » و بار ديگر بعد از « رَبِّ الْعَالَمِينَ » آمده است . اين يک وصف است در دو حالت متفاوت؛ « الرَّحْمنِ الرَّحِيمِِ » اولی که بعد از « بِسْمِ اللهِ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ » آمده است ، الهی را که سرچشمه رحمت خاص و عام است معرفی می کند ، يعنی ذات خدا توام بــــا رحمانيت است. دومی بعد از ربوبيت آمده است ، يعني ربوبيت خدا هم توام با مهربانی و رحمت است، هم اولوهيتش ، و هم ربوبيتش.

ممكن است كسي در روابط خانوادگي خيلی مهربان ، ولی در محيط کار و اداره خشن و سخت گير باشد و به کارمندان اعتنائي نكند. يعنی ذاتا خوب است، ولی نه در رابطه با ديگران و مناسبات اداری . ربوبيت در واقع همان نقش اداره کنندگی است. خداوند هم ذاتش رحمن و رحيم است ، و هم ربوبيتش ، يعنی مديريت اش در جهان به خاطر نياز به ما يا موجودات ديگر نيست. به خاطر رحمت است. مثل معلم و يا پدر و مادر که ما را در آموزش و تعليم ، نه از روی نياز، بلکه از روی مهربانی در معرض رحمت و رشد و بالندگی قرار می دهند .

 « مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ »

 آيه سوم « مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ »، مالک روز جزاست. مالک يعنی صاحب اختيار، بعضی ها آنرا مَلِک هـم می خوانند « مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ ». « يَوْمِ » نه به مفهوم بيست و چهار ساعت، بلكه مرحله اي در آينده است. « الدِّينِ» . ريشه لغوی کلمه دين جزا و پاداش است ، منظور دين اسلام نيست. ما در طول عمرمان تلاش هائی می کنيم و در آخرت نتيجه عمل مان را می گيريم، همان طور كه در پايان هر دوره آموزشی مدرک می گيريم و نتيجه اش در وجودمان تحقق پيدا می کند و در زندگی از آن استفاده می کنيم.

« مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ » ، چه کسی مالک آن روز است؟ چه کسی تصميم گيرنده است؟ مالک هم به معنای مالکيت است، هم ملک بودن ، يعنی پادشاه، صاحب اختيار و کسی که مالک و تصميم گيرنده است. اين خيلی مهم است که آدم بداند که او هم "الله" ، هم "رحمن" و هم "رب" است . ما نه تنها در دنيـا نيازمند او هستيم ، بلکه آينده مان هم به او وابسته است. او مالک و صاحــب اختيار آينده و آخرت نيز می باشد. اين طور نيست که وقتی از اين جهان رخت بربستيم ، در آنجا ارباب و پروردگار ديگری وجود داشته باشد. آينده هم باز به دست اوست.

 « إِيَّاكَ َنعْبُدُ »

حال که آينده ما دردست اوست ، پس : « إِيَّاكَ َنعْبُدُ ». در اينجا مسئله عبادت مطرح می شود.

عبادت را در ترجمه های قرآن پرستش معنا كرده اند ، در حالي که پرستش معنای كاملي براي عبادت نيست و متاسفانه معادل آنرا هم در فارسی نداريم. عبادت بيان كننده حالت تسليم و تمکين انسان است. اولين بار دکتر شريعتی اين مفهوم را بيان کرد که عبادت يعنی هموار کردن جاده . « عبدالطريق» يعنی راه را آسفالت و هموار کرد « طريق معبد» يعنی جاده ای که عبد شده، يعنی براي راننده صاف شده و سنگلاخ و دست انداز ندارد . ماشين های جاده سازی را در عربستان نيز "عابد" ميگويند!!

ما وجودمان را برای خداوند بايد صاف و هموار کنيم ، يعنی در برابـر فرامين خدا مقاومت نکنيم. اگر می فرمايد انفاق کن، عفوکن، جهاد کن، و يا مهربان باش، وجودمان اين فرامين را مثل اسفنج بايد جذب کرده و پذيرای اوامر خداوند باشد.

پس چون خدا مالک قيامت است، ما فقط از او درخواست می کنيم و فقط نسبت به او اين حالت را داريم. يعنی در برابر شيطان مقاومت مي كنيم و او نمی تواند در وجودمان رخنه کند. شيطان يعنی تکبر، حرص، بخل ، حسد، خشم، کينه و..... . ما به خود تلقين مي كنيم كه فقط در برابر آفريدگارمان تسليم و تابع هستيم و نه هيچ كس ديگر. اين مي شود مفهوم عبادت.

آيا همين کافی است که ما چنين درخواستي داشته باشيم يا بايد از خدا هم کمک بگيريم ؟ البته که ما به کمک خداوند نيازمنديم. در واقع ما در عين تلاش از خدا نيز کمک می طلبيم .

 «و إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ »

پس : «و إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ » در زندگی فقط از تو کمک می گيريم و پيش هيچ کس سر خم نمی کنيم.

استعانت فقط از "الله" است. يعنی در ارتباط با خالق و مربوط به هدايت ، نه کمک های عادی و متعارف بين انسانها . منظور از جمله : "فقط از تو کمک می گيريم" ، اين است که از هيچكس ديگر كمك نمی گيريم. « إِيَّاكَ » يعنی فقط تو، نه متوليان ديني. « إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ » بعد دوم است، که راجع به هرکدام از اين ابعاد صدها آيه در قرآن آمده است.

 « اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ »

بعد سوم « اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ » است. نبوت از نباء می آيد، يعنــی خبرمهم . پيامبران و کتاب برای هدايت ارسال و نازل شده اند . هدايت يعنی چه؟ هدايت "راه "نمائی نيست ، "راه" بردن است. کسی از شما آدرس می خواهد ؛ اگر به او آدرس بدهيد ، تا راهش را پيدا کند، او را راهنمائــــی کرده ايد . ولی اگر بگوئيد دنبال من بيا تا به مقصد برسانمت ، او را هدايت کرده‌ايد. در مفهوم هدايت تنها دانستن مطرح نيست ، بلکه تبعيت نيز در آن نهفته است.

قبل از اسلام عنوان "هادی" به کسی داده مي شد که کاروان را به مقصد می رساند. در آن زمان به علت گرمای شديد عربستان ، مسافران شب ها با نور ستارگان سفر می کردند. از آنجا که همه با موقعيت ستاره ها از نظرجهت شناسی آشنا نبودند، احتياج به کارشناس که همان هادی يا "بلدِ راه" باشد داشتند.

در ابتدي سوره بقره كه مي گويد :« ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ » ، نمی گويد« هدی للعالمين» . می گويد اين کتاب برای متقين هدايت است( نه عالمان). اگر معناي هدايت راهنمائی بود ،اين کتاب بايد برای هرکسی که آنرا بشناسد و بخواند و حافظ آن و يا مفسر آن باشد هدايت مي بود ، اما علم و آگاهي هر چند لازم ، اما كافي نيست . مي گويد براي متقين هدايت است .تقوا يعنی اراده و ترمز داشتن، يعنی آدم بتواند جلوی خواهش هاي دل و هوي و هوس و رذايل اخلاقي اش را بگيرد.

شما ممکن است بهترين قرآن شناس جهان باشيد ، ولی هدايت نشده باشيد . مي گويند تيمور لنگ قرآن را وارونه هم حفظ بود! می گفت حافظ که هنری نکرده! من قرآن را از آخر هم حفظ هستم !! با اين حال می گفت بزرگترين لذت جهان و تماشائی ترين مناظر، تماشاي فوران خون هنگام زدن ِگردن مخالفين است !!. او در لشگرکشی هايش هميشه محراب سياري همراه داشت که بيست نفر آنرا حمل می کردند! و به هر شهری كه به زور وارد می شد، ابتدا با علمايش بحث و مباحثه می کرد! ولی کارش قتل عام مردم بود . آيا چنين حافظي را ميتوان هدايت يافته تلقي كرد ؟ مفهوم هدايت رفتن است. ما در دعاها می گوييم خدايا بما توفيق بده تسليم فرامين تو باشيم ، نه اينکه فقط بدانيم. ما همه کم و بيش چيزهائي می دانيم ، دانشِ تنها که هدايت نيست ، مهم رفتن در اين مسير و به مقصد رسيدن است.

« اهدِنَــــا » ، ما را هدايت كن . نمی گويد من را . در اين سوره جاي« من» نيست ، همه اش «ما» ست. سرنوشت ما به هم ارتباط دارد. همگی به اصطلاح سوار يك كشتي هستيم.

خدايا دستمان را بگير و به ما توفيق بده که بتوانيم با هدايت تو به صراط مستقيم بيائيم. صراط يعنی راه . خيلی کلمات در قرآن معنای راه دارد؛ مثل طريق، جاده و سبيل و... مذهب يعنی شيوه رفتاري ، ذهب از رفتن می آيد. مسلک نيز از سلوک مي آيد كه رويه و رفتار است . صراط کلمه اي رومی است که وارد زبان عربی شده . «street » از همين ريشه است . کلمه يونانی اش « استراتو » است که به جاده های وسيع و سنگ فرش امپراطوری روم اطلاق می شد، مثل بزرگراه های کنونی .

صراط در ريشه عربی با سين بوده که تبديل به صاد شده است که جذب و بلعيدن هم معنی می دهد. اين راهی است اصلی و مستقيم که انگار ما را به سمت خودش جذب مي كند ، نه راهی پرپيچ و خم و سر در گم كننده.

ما روزی هفده بار از خدا می خواهيم ما را به صراط مستقيم هدايت کند . آيا نبايد بدانيم که « واقعا » چگونه راهی را از او طلب مي كنيم ؟!

در قرآن سه باراز زبان حضرت عيسی نقل شده که فرمود: « إِنَّ اللّهَ هوربي و ربكم فاعبدوه »، « إِنَّ » تاکيد است . يعنی مسلما و فقط همان الله است که « رَبِّي وَرَبُّكُمْ » ،يعني هم ارباب من است و هم ارباب شما، « فَاعْبُدُوهُ » پس فقط او را عبادت کنيد ، نه من و نه ديگري را.

عبادت يعنی تسليم و رام شدن. مسيحيان می گويند اگر عشق عيسی دردلت باشد نجات پيدا می کنی. آيا اين ادعا درست است ؟. عيسي می گويد هرچه هست از اوست ، نسبت به او حالت تسليم و تمکين و عشق داشته باشيد. " هَـذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ . صراط مستقيم اين است. خدا به پيغمبـرما هم ميگويد اعلام نمايد : « قُلْ إِنَّنِي هَدَانِي رَبِّي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ »، بگو الله من را به صراط مستقيم هدايت کرده است . به کدام صراط مستقيم؟ « دِينًا قِيَمًا »، به دين بر پا دارنده ای كه انسان را رشد می دهد. اين دين از کجا آمده است؟ « مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ »، ملت ابراهيم، يعنی همان زندگی و شيوه و آئين ابراهيم. « مِّلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» ابراهيمی که حق گرا و صد در صد پاک و خالص و خدائی بود و هيچ انگيزه شرک آميزي در زند گی اش نداشت.

خداوند به ابليس می گويد بر آدم سجده کن، او سرپيچی می کند و از درگاه حق رانده مي شود . سپس مي گويد اگر به من مهلت دهي همه آدميان را ( كه برمن برتري دادي) گمراه خواهم كرد مگر بندگان خالصت را ! « وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ » . خدا هم می گويد « هَـذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ » يعنی صراط مستقيم همين است. همين كه از وسوسه هاي شيطان دور شويم و او را در نفس خود راه ندهيم .

ما اگر مفهوم صراط مستقيم را ندانيم، چه تاثيری در زندگيمان مي گذارد ؟ ما بايداز خدا بخواهيم تمام ناخالصی هامان را پاک کند و اگر در مسير او هستيم، خود را فراموش کرده و خالصانه فقط او را در نظر گرفته و هر كاري را در مسير رضای او انجام دهيم تا به سعادت و رستگاري برسيم.

 « صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ  »

در اين آيه ما آشكارتر مي گوئيم که از او چه می خواهيم. تمام قرآن سخن خدا با ماست ، اين سوره سخن ما با خدا ! شايد اين است علت آن که سوره حمد جدا از بقيه قرآن است. در سوره های ديگر خداوند از گذشتگان ، معاصرين پيامبر، آينده وآخرت، پيامبران وکارهای خوب و بد صحبت می کند، ولی در اين سوره به ما ياد مي دهد چگونه با او حرف بزنيم و ازاو بخواهيم که ما را به صراط مستقيم هدايت کند . ممکن است ندانيم صراط مستقيم چيست. او به ما مي فهماند كه : « صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ » ، صراط مستقيم ، صراط کسانی است که به آنها نعمت داده ای.... خدا به چه کسانی نعمت داده است؟ منظور اين آيه نعمت های کلی نيست ؛ ما تمام وجودمان نعمت خداست. « اللهم ما بنا من نعمه فمنک» ، يعنی خدايا هرچه نعمت داريم از جانــب توست. منظور از "« صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ » نعمتهای خاص است.

در دو آيه ديگر قرآن، کسانی را که خدا به آنها نعمت ويژه داده معرفي كرده است :

يكي آيه ۶۹ سوره نساء : « فأُوْلَـئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم.... » خدا به اين ها نعمت داده است:

« مِّنَ النَّبِيِّينَ » پيامبران، « وَالصِّدِّيقِينَ » آنهائی که پيامبران را تصديق کردند. مثل حواريون عيسی، ياران موسی ، اصحاب بدر و ‌احد که پيامبر اسلام را ياری کردند. يعنی آنهائی که تصديق کنندگان واقعی بودند. «وَالشُّهَدَاء»، شهيد تنها کشته شده در راه خدا نيست . شهيد كسي است که با فدا کردن جان يا با رفتارش مدل و الگوی قابل مشاهده شده است . " وَالصَّالِحِينَ . يعني اصلاحگران ،مبارزين با فساد ، مصلحين . وَحَسُنَ أُولَـئِكَ رَفِيقًا " اينها عجب دوستان خوبی هستند. كسي كه در نماز می گويد ما را به صراط کسانيکه به آنها نعمت دادی هدايت كن ، آنهائی را که دارای چنين صفاتي هستند در نظر مي آورد. مورد ديگرآيه ۵۸ سوره مريم است .

 « غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ »

مفسرين می گويند « مَغضُوبِ عَلَيهِمْ » بــه يهود اطلاق می شود. چون در قرآن زياد تکرار شده است که بني اسرائيل مشمول غضب خدا شدند. و "ضَّالِّينَ" هم مسيحياني هستند که با شرك در تثليث به بيراهه رفتند.

در قرآن گناهان ديگری مثل: شرک، ضلالت ، نفاق، کفر و ... از موارد مغضوب واقع شدن ذكرشده است. خلاصه ما مي گوئيم خدايا که من راه کسانی را که برخوردار از نعمت های تو شدند طلب می کنم، يعني آدم های خوب تاريخ ، از پيامبران تا پيروانشان، الگوها و شخصيت های برتر جوامع انسانی. نه راه كساني که خلاف و خطا کرده و خشم و غضب تو را برانگيخته اند .

در واقع اين سوره چشم ما را به سه بعد : الوهيت ، ربوبيت و رحمانيت خدا باز می کند. نگاهی به آينده مان می کنيم ، به اين نکته پی می بريم که دنيا و آخرت در دست اوست . با او عهد می بنديم که من فقط نسبت به تو رام و تسليم هستم و فقط ترا عبادت کرده و از تو کمک می گيرم ، از تو يک خواسته دارم که فقط تــو رهبر من باشی و به من توفيق و همت پيروی از خود را بدهی .

در روز قيامت خداوند از ما سئوال می کند که :« يَا بَنِي آدَمَ »، ای فرزندان آدم ،« أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ »، مگرمن با شما عهد نبسته بودم كه: « أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ »، نسبت به شيطــــان رام و تسليم و گيرنده و جذب کننده نباشيد « وَأَنْ اعْبُدُونِي »، فقط نسبت به من( ارزش هاي مثبت اخلاقي) وجودتان گيرنده باشد، « هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ » ، اين است راه مستقيم.

 دعا کنيم خدا به ما توفيق دهد عبادت خالصانه او را به جا آوريم ، فقط از او استعانت کنيم، مارا به راه پيامبــــران و پيروان پاکشان و شهدا و صالحين هدايت کند و بما توفيق دهد ازگمراهی ها و از آنچه موجب غضب او می شود دور شويم.

 

۱- متن پياده و پيرايش شده توضيحات عبدالعلي بازرگان در باره سوره حمد

 

علامه غروی کیست ؟

علامه غروی کیست ؟

کوشا آزادی

سيد محمدجواد غروي (موسوي غروي) به سال 1282 هجري شمسي در دهستان الون آباد از توابع كوهپايه واقع در يكصد كيلومتري شمال شرق اصفهان ‏ ، ديده به جهان گشود . شناسنامه او در سال 1308 هجري شمسي در اردستان صادر شده و به سبب همين فاصله زماني ‏ خود او معتقد بود شناسنامه 4 سال بزرگتر از سن حقيقي اوست. شناسنامه روز تولد او را روز دوم ماه اسد (مرداد) سال 1282 شمسي مي نويسد . وي‏ آنگونه كه خود نگاشته است نزديك دوازده سالگي از روستاي نيسيان پس از گذراندن مقدمات صرف و نحو ‏‌، به حوزه اصفهان آمد و در مدرسه ملاعبد الله به فراگرفتن علوم ديني مشغول گشت. (ر.ک. مباني حقوق در اسلام ، سيد محمد جواد موسوي غروي ، جهاد دانشگاهي ، 1372) ‏‌. نبوغ خاصي که او در طفوليت و ابتداي تحصيلاتش از خود ظاهر ساخت ، موجب پيشرفت سريع او در كسب علوم منقول و معقول و پيشي گرفتن از اقرانش گرديد به طوري كه در سنين هجده تا بيست سالگي ‏ در حالي كه حافظ كل قرآن و نهج البلاغه و چهار هزار حديث بود به درجه اجتهاد نائل شد و در سال 1356 قمري مطابق با 1312 شمسي از دست مرحوم حاج شيخ رضا نجفي از علماء برجسته آن زمان اجازه اجتهاد دريافت نمود . مقارن همين ايام از ديگر اساتيدش نيز که در زمره برجسته ترين علماء دوران بوده اند ، موفق به کسب اجازه اجتهاد مي گردد همانند سيد محمد نجف آبادي و مير محمدصادق صادقي. متون مکتوبي که اين اساتيد در وصف آيت الله غروي ‏نگاشته اند عمق شگفتي و حيرت آنان را از تسلط وي بر منابع ديني به روشني نشان مي دهد . وي به تصديق اساتيد خود ، در علم فقه و تفسير و كلام و حكمت و منطق و ادبيات عرب از اقران خود پيشي گرفت و سرآمد دوران شد و تا پايان عمر در اين منزلت بماند . غروي از آغاز تحصيل و آشنايي با علوم قرآن و تفسير و فقه ‏، سنت حاكم بر حوزه هاي علميه را مغاير با هدف خالق متعال از بعثت انبياء ‌و انزال كتب ، خصوصا رسول اسلام (ص) و قرآن كريم تشخيص داد و چون روش آنها را در جهت هدايت و ارشاد مردم بر طبق كتاب خدا وسنت رسول او نديد ، دامن همت بر كمر زد تا آن همه را تغيير دهد و تصحيحي پديد آورد و طرحي نو دراندازد .

اما در هنگامه يي كه گام هاي نخست را در اين راه برداشت و در تدريس حوزوي خود به بيان حقايق و تفريق حق از باطل و سره از ناسره پرداخت ،‌با ديواره يي بس حجيم و سخت از مخالفت رجال دين و عوام مقلدين برخورد كرد . از اين رو به حمايت و ترغيب و تشويق مرحوم حاج آقا رحيم ارباب (از حکماء بزرگ معاصر در اصفهان) به منبر و وعظ و خطابه پناه برد تا بلكه از راه آگاهي بخشي به توده ها ‏‌منفذي در آن سد سخت ايجاد كند . سياق رفتاري آيت الله غروي که دريافت وجوهات به منظور تبليغ ديني را (طبق نص صريح آيات قرآن) مجاز نمي شمرد ، در کنار ‏آراء و انديشه هاي او ،كه خود همه را منطبق با قرآن و سنت قطعيه پيامبر اسلام و ائمه اطهار صلوات الله عليهم مي دانست ، و با استفاده از روايات متواتره و قطعيه ثابت مي نمود ،‌ موجب پديد آمدن جبهه يي سرسخت در برابرش شد . سرانجام سيل مخالفت ها و تکفيرها و تهمت ها به آن جا انجاميد که وي در مردادماه 1350 شمسي در يک سخنراني ، با برشمردن اصول فکري خود و بيلان کاري اش در سي سال مبارزه با خرافات و موهومات ، از منبر خداحافظي کرد و ديگر هيچ گاه بر منبر نرفت و در مدرسه حاضر نشد . (ر.ك. نوار ضبط شده سخنراني وداع با منبر ، مسجد جوبشاه اصفهان ، 1/5/1350‏) البته وي جلسات درس را به منزل شخصي و وعظ و خطابه را به خانه ها منتقل ساخت . هر چند از اين تاريخ تا هنگام وفاتش در پنجم مهرماه 1384 شمسي ، هيچ گاه از محاق تهمت ها و تکفيرهاي متوليان دين خارج نشد اما وي دست از مبارزه نکشيد و نگارش مجموعه کتاب هايي را آغاز نمود که تسلط شگفت انگيز وي را بر فقه و حکمت و تفسير نشان مي دهد .

علامه غروي در باب مستندات احكام فقهيه ، كه بيشتر روايات است تا آيات كتاب، بر اين منهج رفته كه روايات احكام بايد حتما شاهد از كتاب يا عمل قطعي رسول خدا (ص) داشته باشد و گرنه جزء اخبار آحاد غير محفوف به قرائن صدور محسوب مي گردد و غيرقابل اعتناء‌ است . اين نظريه را در كتاب «حجيت ظن فقيه و كاربرد آن در فقه» تدوين نموده كه به زبان فارسي در ايران و به زبان عربي در لبنان تحت عنوان «مصادر المعرفه الدينيه - خبر الواحد نموذجا» به طبع رسيده است . در اين كتاب به طرح دعوا پرداخته و نظريات شيخ بهايي ، كاظمي و شيخ انصاري را به نقد كشيده و راي آنها را در حجت دانستن خبر واحد، كه موجب صدور فتاواي گوناگون در يك مساله گشته و مبناي اجتهاد و تقليد است ، مردود دانسته . در مقدمه كتاب «مباني حقوق دراسلام» چنين مي گويد : «روش من در تبليغ از ابتداء ‌چنين بود كه از راه استدلال به كتاب و سنت و ادله عقليه با بدعتها و غلو و اغراق و دروغ، كه بسياري از احكام اسلام آلوده به آن بود،‏ مخالفت نمايم . بناءبراين اخبار مخالف قرآن و متضاد با مذهب شيعه را جدِاًٍ رد مي كردم و تفسيرهاي غلطي را كه از بعضي آيات شده بود مردود مي شمردم» .

علامه غروي، بر اين پايه، در استنباط مسائل شرعيه و احكام فقيهه فقط سه ركن را قبول دارد : «كتاب‏، سنت و عقل» . وي «اجماع» و «شياع» را غيرقابل استناد مي شمارد و معتقد است که اجماع (نه محصل و نه منقولش) هرگز محقق نگشته و دومي يعني شياع هم در احكام الهي نمي تواند اساس قرار گيرد . ازين رو به نقد و رد آراء‌ فقهي كه بر اين دو پايه بناء شده پرداخته و مغايرت آنها را با كتاب خدا و سنت قطعيه به اثبات رسانده است . مسائل زير از اهم احكام فقه ، كلام و تفسير است كه وي با استناد به آيات كتاب و سنت قطعيه و اخبار محفوف به قرائن صدور ‏، خلاف نظر غالب فقهاء و علماء خاصه و عامه، استنباط و اثبات نموده است . البته اينها را غروي به عنوان يک فتوا در ميان فتواهاي ساير مراجع مطرح نمي کند بلکه تمامي اين نظرات را بر دلائلي استوار ساخته و نظرات ديگران را رد نموده و مي گويد اگر مجتهدي مي خواهد غير از اين فتوا ، نظري بدهد بايد در برابر اين ادله ،‌ استدلالات محکم تري بياورد و در غير اين صورت اين ها را بپذيرد . غروي عمل بر مبناي اخبار آحاد و صدور فتواهاي متغاير بر اساس گمان فقيهان را به هيچ وجه نمي پذيرد:

1- اجتهاد :‌ وي معتقد است مجتهد بايد در احكام الهي به علم يقيني برسد ، زيرا احكامي را كه خداوند مقرر فرموده همه تعليلي است و بناء بر حكمتي آنها را معين كرده است كه متضمن مصالح خلق مي باشد. طبق آيات كتاب مهم ترين اثري را كه خالق گيتي از وضع اين احكام اراده فرموده ، ايجاد امت واحده و رفع اختلاف و تفرقه بوده است . پس نبايد ظن فقيه در بيان حكم الهي دخيل گردد . بر اين اساس وجوه متفاوت در يک حكم خداوند ، مغاير و ضد هدف منشود از وضع آن حكم مي باشد و به همين سبب احتياط در بيان حكم ، بي مفهوم و به معناي آن است كه مجتهد خود در آن حكم شك دارد . پس چگونه از مقلد خود مي خواهد به شك او عمل كند؟ غروي در شرحي كه بر رساله عمليه آيت الله بروجردي نگاشته ، چگونگي علمي كردن مسائل و نفي احتياط را نشان داده است. (ر.ک. شرح رساله - حواشي آيت الله غروي بر رساله توضيح المسائل آيت الله بروجردي ، نشر نگارش ، 1382 / ر.ك. حجيت ظن فقيه و كابرد آن در فقه، نشراقبال ‏، 1378)

2- تقليد : مقلد هم بايد در شناخت احكام الهي به علم برسد ازاينرو تبعيت از يك فقيه رفع مسئوليت از او نمي كند و بايد با حكميت عقل، از هر فقيهي كه مساله يا مسائل احكام را با استناد به كتاب خدا و سنت قطعيه عقليه بيان مي نمايد ، پيروي كند . پس مقلد مي تواند در هر حكمي از يك مجتهد ‏، مستقلا تبعيت نمايد نه اينكه در تمامي مسائل، از يك فقيه تقليد کند و در مسائل ثابت شرع نيازي نيست كه فقيه در قيد حيات باشد . (ر.ک. شرح رساله / حواشي آيت الله غروي بر رساله توضيح المسائل آيت الله بروجردي ، نشر نگارش ، 1382)

3- قضاء : عدالت و آگاهي و شجاعت و استقلال قاضي را بر اساس آيات و اخبار قطعيه متواتره شرط در داوري و حكم مي داند و بر همين پايه شديدا مخالف است كه قاضي بر مبناي علم خود به صدور حكم مبادرت نمايد زيرا اين خلاف صريح قرآن است كه براي اقامه هر دعوايي ، شاهد عادل مي طلبد . وي در رساله يي كه در باب علم قاضي نگاشته تفصيلا به اين موضوع پرداخته كه هنوز به طبع نرسيده است.

4- حکومت :‌ آن را يك امر دنيايي نه الهي مي داند كه مردم بر اساس همفكري و مشورت و ايجاد هم رايي به تشكيل آن مبادرت مي كنند و استدلال او اين است كه كلمه امر كه جمع آن امور است در قرآن به معناي كارهاي دنيايي مردم از جمله تشكيل دولت و حكومت است . پيامبر اكرم (ص) هم در يك عبارت كوتاه فرموده : «كما تكونون يولي عليكم» همانگونه كه شما هستيد بر شما حكومت مي شود . اگر مردمي هستيد مسلمان و مومن و اهل تقوي و خداترس و عادل و صادق ، حكومت و دولت شما هم همين طور خواهد بود و اگر ظالم و فاسق و خائن باشيد ، حكمروايي بر شما نيز همين گونه است . بناءبراين وصايت پيامبر در غدير خم و معرفي مولي امير المومنين (ع) براي جانشيني او در امور دنيوي و حكومتي نبود ضمن اينكه يك امر الهي هم در اين باب نبود . اگر امر خدا بود ، علي (ع) نبايد اجراء آن را به تعويق مي انداخت و ناديده مي گرفت و بيست و پنج سال سكوت مي كرد. پس «غدير خم» يك وصيت بود به مردم كه علوم دين خود را از چه كساني فراگيرند و الگوهاي عملي دين چه كساني هستند ؟ از اين گذشته ، علي (ع) حداقل دريازده جاي نهج البلاغه تاكيد مي كند كه من حكومت را به خواست شما مردم قبول كردم و هرگاه از سپردن آن بدست من ناخشنوديد ،‌همان لحظه افسارش را بر گردنش انداخته رهايش مي كنم . (ر.ک. چندگفتار ، نشر نگارش ، 1381‏‏‏ ، گفتار اول: غدير خم / ر.ك. مباني حقوق در اسلام ، نشر جهاد دانشگاهي ، 1373‏، فصل ششم:‌ حقوق ملت و دولت / ر.ك. حكومت در اسلام آماده چاپ)

5- نوع حكومت‌: وي اصول قرآن را مخالف و در تقابل با مباني دموكراسي نمي داند ولي معتقد است در جوامع عقب افتاده ، «راي اكثريت» غالبا به نفع هوچي گران وعوام فريبان بوده و منجر به انزوا و طرد انديشمندان و نخبگان از عرصه تصميم گيري هاي كلان شده است. در همين چارچوب براي آزادي قلم و بيان براي همه اقشار و انواع افكار از مومن تا كافر، اعتبار ويژه قائل است و آن را از لوازم دموكراسي و از ضروريات غلبه عدل بر ظلم و آزادي بر استبداد مي داند. هم چنين با استناد به آيات كتاب خدا و سنت قطعيه رسول (ص) به اثبات اين معني پرداخته كه قرآن نه تنها با حقوق شهروندي مخالف نيست ، بلكه عميق تر و دقيق تر از هر متن ديگري به دفاع از آن پرداخته است . (ر.ك. مباني حقوق در اسلام ، نشر جهاد دانشگاهي ، 1373 ، فصل ششم : حقوق ملت و دولت / ر.ك. نمازجمعه يا قيام توحيدي هفته ، دفترنشرجمعه ‏، 1358 ، ذيل عنوان تشيع و آزادي قلم و بيان)

6- جنگ ابتدائي : آن را مجاز نمي شمارد و اثبات مي كند كه جنگ هاي پيامبر ‏، تماماً،‌ دفاعي بوده و هيچ گاه نمي توان به منظور توسعه اسلام ، به سرزميني هجوم برد. (ر.ك. حكومت در اسلام آماده چاپ)

7- حكم رجم : سنگسار كردن زاني و زانيه را از احكام دين بني اسرائيل مي داندكه خود بردين موسي افزوده اند و ذكري از چنين حكمي در قرآن نيامده و در عمل قطعي پيامبر نيز وارد نشده است. (ر.ک. فقه استدلالي در مسائل خلافي ، نشر  اقبال ، 1377،  بخش پنجم : حدود و تعزيرات)

8-حكم قتل مرتد :‌ اين نيز در قرآن نيست و در زمان رسول خدا و پس از او كه «رده» پديد آمدند و گروه مرتدان بسيار گشتند ‏‏، كسي از آنها به حكم پيامبر يا خلفاء راشدين به قتل نرسيد . بناءبراين مرتد را نمي توان به قتل رساند زيرا خلاف اختيار و آزادي است كه خدا به بشر عطا‌ء فرموده . (ر.ک. فقه استدلالي در مسائل خلافي ، نشر  اقبال ، 1377، بخش پنجم : حدود و تعزيرات)

9- ناسخ و منسوخ : به نسخ در آيات كتاب خدا معتقد نيست و آن را موهن مقام الهي و مغاير علم خداوند مي داند . وي آيه «ما ننسخ من آيه او ننسها...» را متضمن اديان پيشين و آيات كون مي شمارد يعني قرآن ، اديان قبل از خود را نسخ نمود و هم چنين هر پديده يي وقتي در اثر مرور زمان از بين برود و يا از كار بيفتد ، مثل آن يا بهتر از آن ساخته مي شود و اين سنت الهي است و معناي نسخ، جز اين نيست. (ر.ك. آدم از نظر قرآن ، مجلد سوم ، نشر نگارش ، 1384)

10-اخبار موضوعه : «مقبوله عمر بن حنظله» (مورد استناد در موضوع ولايت فقيه) و «حديث من بلغه ثواب» (مورد استناد در موضوع تقليد و ظن فقيه) را از مجعولات شمرده و اين دو را از موثرترين اخبار آحاد منحوله در ايجاد انحراف و كژي در اسلام و شيعه قلمداد كرده است. (ر.ک. فقه استدلالي در مسائل خلافي ، نشر  اقبال ، 1377، بخش چهارم : بحثي در اخبار موضوعه)

11- قطع يد : وي استدلال مي كند كه چون آيه در معناي «يد» مجمل است ، غرض، صدور حكم بريدن دست نبوده و معتقد است «يد» در آيه به معناي قدرت بكارفته زيرا آن كه مي دزدد با تكيه بر مقام و منصب و قدرتي است كه توان و ابزار و امكان دزديدن را برايش فراهم مي آورد . بنابراين بايد دست او را از آن مقام و قدرت قطع نمود ، يعني توان و ابزار دزدي را از او گرفت و اگر كسي به جهت نياز و فقر دست به دزدي زد ،حرج و گناهي بر او نيست و با توسعه عدالت و توزيع عادلانه ثروت بايد دست او را هم از اين كار قطع نمود .  اين معني در لغت و ادب و روايت ، وارد است . (ر.ك. حجيت ظن فقيه و كابرد آن در فقه، نشراقبال ‏، 1378)

12- طهارت اهل كتاب : مراد از رجس و نجاست مذكور در قرآن كه براي مشركان آورده ‏، پليدي باطني آنها است كه موجب اخلال در نظم حيات مادي و معنوي مسلمان ها و هر انساني مي شود . يعني صفات زشت آنها مثل حسد ‏، بخل ، كينه ، رياء ، نفاق و مانند اينها . بناءبراين چنين صفاتي در هركه باشد كافر ، مشرك يا مسلم نجس است و رجس در او لانه كرده است و بدن هر انساني كه آلوده به نجاسات ظاهري نباشد ، همانند لباسش ، پاك است. (ر.ک. فقه استدلالي در مسائل خلافي ، نشر  اقبال ، 1377، بخش دوم : پيرامون برخي احكام فقهيه)

13-حليت ذبائح اهل كتاب : باز با مستند آوردن آيات و احاديث قطعيه الصدور به اثبات اين معني پرداخته كه نام و ذكر خدا در ذبح حيوان آن است كه در نيت ذابح ‏،‌ كه اصولا هم قصاب است و هم مصرف كننده گوشت، ‌اين باشد كه گوشت حيوان مذبوح در راه خدا و تعالي انسان مصرف شود ؛ نه اينكه گوشت را بخورند و پشت سر بت ها بدوند و به پاي مقاصد آنها جان فشاني كنند. بلکه اين تواني را كه از اين گوشت بدست آورده اند در راه رضا و خشنودي حق مصرف نمايند . بناءبراين اگر ذابح ، مسلمان باشد و به هنگام ذبح هم بارها نام خدا را بر زبان جاري كند، ولي اين گوشت در راه حمايت از بتها و ظالمان و جباران صرف شود و يا هر انساني كه از آن قدرت جسمي و ذهني يافته ، دست به معصيت و عصيان و سرپيچي از اوامر و نواهي الهي بزند ، در واقع اين حيوان «ذبح علي النصب» بوده و گوشتش حرام گشته است . (ر.ک. فقه استدلالي در مسائل خلافي ، نشر اقبال ، 1377، بخش دوم : پيرامون برخي احكام فقهيه)

14-غيبت و بهتان : غيبت از كفار ، اهل سنت و اهل كتاب و نيز بهتان زدن به آنها و هر انساني را ، طبق آيات كتاب و روايات متواتره ، حرام مي داند. (ر.ک. فقه استدلالي در مسائل خلافي ، نشر  اقبال ، 1377، بخش دوم : پيرامون برخي احكام فقهيه)

15- تقيه : در اين باب نيز نظر او خلاف شايع است و آن را براي امام درمقام بيان حكم خلاف قرآن مي داند . بناءبراين احاديثي را كه ائمه صلوات الله عليهم در برخي مسائل گفته اند و نظر آنها با اهل سنت يكي بوده است ، چون در مقام بيان حكم بوده اند ، نمي توان حمل بر تقيه نمود و بايد به آنها عمل كرد . زيرا اگر امام از بيان حكم پروا داشته باشد ، از مقام امامت ساقط مي گردد . (ر.ک. چندگفتار ، نشر  نگارش ، 1379، گفتار سوم : تقيه)علامه غروی کیست ؟ / قسمت دوم

-  مغرب و هلال :‌ در موضوع مغرب ، زمان فرارسيدن نماز مغرب و افطار را همان غروب آفتاب مي داند و به فاصله احتياطي قائل نيست . غره شهور قمريه را هم طلوع ماه بر كره زمين دانسته قائل به افق و تفكيك كشورها بر حسب مرزهاي جغرافيايي نمي باشد و اختلاف موجود بين كشورهاي اسلامي را يك  امر سياسي زيان بار مي داند نه يك مساله شرعي. زيرا جنبه غالب و عملي در همه احكام اسلام ، ايجاد وحدت بين امت است نه انتشار تفرقه . (ر.ک. مغرب و هلال ، نشرحجت  ، 1370)

17- مناسک حج و قرباني :‌ وي معتقد است اين اعمال بايد در حد يك كنگره عظيم ساليانه براي جهان اسلام و رفع مشكلات آن باشد و علماء و نخبگان هر كشور اسلامي در اين ايام به بازنگري مسائل سال پيش و بررسي معضلات و موانع پيش رو بپردازند . همان گونه كه خداوند در كتابش مقرر فرموده (ليشهدوا منافع لهم) در كتاب فلسفه حج ضمن بيان احكام حج به تبيين فلسفه آن نيز پرداخته است . در خصوص قرباني در منطقه مني و يا نزديك آن كه گوشتش به مصرف نرسد ، نظر مخالف مشهور و مطابق با قرآن دارد . مي گويد قرآن دستور داده است از گوشت آن بخوريد و به آبرومندان و بينوايان و فقراء بخورانيد . اما در وضع فعلي قرباني، از اين هر دو فرمان الهي به وضوح سرپيچي مي شود . بناءبراين چون حاج مي تواند نائب بگيرد تا در همان روز اضحي ، در جاي ديگري برايش قرباني كند و نيز زمان قرباني تا پايان ذي الحجه است و خود مكلف وقت دارد به وطن خود بازگردد و قرباني كند ، پس در هر صورت ، نبايد قرباني در مني صورت گيرد . (ر.ک. فلسفه حج، نشرجاويد ‏، 1350 /  ر.ک. قرباني در مني ‏، دفتر نشر جمعه ‏، 1362)

18- نماز جمعه :‌  اين نماز را واجب عيني مي داند يعني به جاي نماز ظهر روز جمعه حتما بايد نماز جمعه اقامه شود . و اين حكم صريح خداوند است در سوره جمعه و نيز سنت قطعيه . نماز عيدين (فطر و قربان) را هم جزو نمازهاي واجب مي شمرد. (ر.ک. نماز جمعه يا قيام توحيدي هفته، دفتر نشر جمعه، 1358 )

19- برده داري :‌ اين مساله را مورد تاييد قرآن يا سنت نمي داند ، بلكه ثابت كرده است كه اين عمل ضد كرامت انساني و مغاير با احكام كلي و انساني قرآن مي باشد و پيامبر اسلامي (ص) تدريجا آن را از جامعه اسلامي كه هنوز با عادات جاهلي بود حذف نمود . (ر.ک. نماز جمعه يا قيام توحيدي هفته، دفتر نشر جمعه، 1358 )

20-حقوق زن : معتقد است خداوند متعال در قرآن به بيان صريح و نص بليغ گفته است كه زن و مرد را از يك نفس آفريده و شرط كرامت انسان (چه زن باشد يا مرد) را در تقواي او دانسته است و هر دو را در حقوق مادي و معنوي برابر و حتي در برخي موارد زن را ترجيح داده است. بناءبراين بايد در فهم آياتي كه معناي تقابل و تفاوت درجه بين زن و مرد از آنها استنباط مي شود (مثل شهادت شهود) بيشتر دقت و تفحص نمود و حكمتشان را دريافت . وي در كتاب مباني حقوق در اسلام به توضيح پاره يي از اين آيات پرداخته است. (ر.ک. مباني حقوق در اسلام ، نشر جهاد دانشگاهي ، 1373 ،‌ فصل پنجم: حقوق زن و فصل اول: حقوق خانواده)

21- بلوغ دختران و پسران : اين موضوع را تابع جغرافياي محيط مي داند که ربطي به سن آنان ندارد . قرآن براي بلوغ دو جنبه قائل است :‌ فكري و جسمي كه تا هر دو در يك شخص پديدار نگردد مسئوليتي متوجه او نيست و مكلف به انجام حكمي نمي باشد . اين دو بلوغ علائمي دارد كه قرآن تعيين مي نمايد . بلوغ جسمي وقتي است كه دختر و پسر بتوانند توليد مثل كنند پس بلوغ دختران به حيض است و بلوغ پسران به احتلام . بلوغ فكري نيز منوط است به آزموني كه در مسائل اجتماعي ‏،‌ اقتصادي و اخلاقي از دختران و پسران به عمل مي آيد . (ر.ک. رساله بلوغ (ضميمه کتاب مباني حقوق در اسلام) ، نشر جهاد دانشگاهي ، 1373)

22-ارث زوجه :‌ اين ارث را از تمام ما ترك مي داند (طبق آيات كتاب) و آن را منقسم به منقول و غير منقول نمي كند . (ر.ک. فقه استدلالي در مسائل خلافي ، نشر اقبال ، 1377 ، بخش سوم : احكامي چند در تعدل ثروت)

23-زكوه : زکات را منحصر در نه چيز نمي داند ، چون قرآن همه توليدات را ذكر فرموده كه صنعتي ، كشاورزي و غير آنها را شامل مي شود (ر.ک. خورشيد معرفت ‏، ج 3، نشرجاويد ، 1350 / ر.ک.  شرح رساله ، نشر نگارش ، 1382).

24- خمس: آن را در ارباح مكاسب (سود تجارت) واجب مي شمارد و يك ششم آن را، طبق آيه ، متعلق به فقراء بني هاشم مي داند و معتقد است ارباح مكاسب ، امروز ، چون رنج توليد را ندارد ، همان غنيمت است و بايد خمس ان را در شش موردي كه قرآن تعيين نموده هزينه كرد و ضرورتي ندارد حتما به علماء و مراجع داده شود ، بلكه خود شخص مي تواند به مصارفي كه خداوند تعيين فرموده برساند. (ر.ک. فقه استدلالي در مسائل خلافي ، نشر اقبال ، 1377 ،  بخش سوم : احكامي چند در تعديل ثروت)

25- موسيقي : در اين باب كه نظراتش هنوز به چاپ نرسيده ، قائل به حرمت مطلق نيست و موسيقي و آلات آن را هم مثل ساير پديده ها دو وجهي مي داند كه هم جنبه منفعت و سودبخشي دارد و هم مي تواند مضر و آسيب رسان باشد مانند چاقو و امثال آن . اين انسان است كه بايد اين ابزار و پديده را به اختيار خود ، در راستاي شكوفايي معنويات ، اخلاقيات ، تلطيف احساسات و ايجاد شور و شجاعت در جامعه بكار گيرد .

26- آب كر : اين تعريف و ميزان را منتفي و بلاموضوع مي داند و براي آب فقط سه خصوصيت قائل است : «رنگ ، بو و مزه» . اگر يکي از اين سه خصوصيت، بواسطه نجاست تغيير كرد قابل استفاده براي طهارت و غسل نمي باشد . (ر.ک. فقه استدلالي در مسائل خلافي ،‌ نشر اقبال ، 1377 ، بخش دوم : پيرامون برخي احكام فقهيه)

27- و مجموعه يي از ده ها حکم فقهي ديگر که همه آنها را با روايات و آيات متعدد به اثبات رسانده است از جمله :‌ حليت انواع ماهي ها (طبق آيه قران «و اهل لكم صيد البحر/ هرچه از دريا صيد شود براي شما حلال است») ، طهارت ظاهري خمر (شراب) و خبث باطني آن ، عدم حرمت ريش تراشي، جواز وضوء و غسل با لاك ناخن و ساير رنگ ها كه زائل كردن آنها ايجاد عسر و حرج مي كند، كفايت هر غسلي از وضوء و صحت نماز با آن غسل ، عدم تکليف نفساء تا طهارت كامل حتي اگر يك ماه يا بيشتر طول بكشد ، زمان يائس شدن زنان بر حسب مناطق و اقوام مختلف بين پنجاه تا شصت سالگي است كه بايد بر قاعده استصحاب عمل نمود و ميان سيده و غير سيده و قرشيه و غير آن تفاوتي نيست ... (ر.ک. فصول مختلف از كتاب فقه استدلالي در مسائل خلافي ،‌ نشر اقبال ، 1377 / ر.ك. شرح رساله حواشي آيت الله غروي بر رساله توضيح المسائل آيت الله بروجردي ، نشرنگارش، 1382)

اما آيت الله غروي بيشتر يك حكيم است تا فقيه و آراء فقهي او كاملا متاثر از انديشه هايش در باب حكمت مي باشد . كساني كه از نزديك با او مباحثات كلامي و حكمي در باب توحيد و معرفت الله و معاد و خلقت نداشته اند وي را در چارچوب آراء فقهي اش مي شناسند و نه بيشتر . اما او بر حكمت متعاليه صدر المتالهين احاطه كامل داشت و خود را از اعضاء و پيروان آن مكتب ميدانست و معتقد بود از اين منظر نگريستن به قرآن فهم عميق و عقلي از آيات كتاب و كون (آفرينش) را بدست ميدهد . بناءبراين اگر كسي مدعي شد حكمت متعاليه را خوانده و فهم كرده ولي اين امر اثري در نگرش او به كتاب خدا و تبيين و تفسير و تاويل آيات الهي نداشته است ، قطعا به درك دقيق اين مكتب فكري و فلسفي دست نيافته است . علاوه بر آراء فقهي او ،كه تعليل حكيمانه آيات خداوند مي باشد، بيانش از آيات متشابهات و مشكل قرآن ، حاكي از تاثير پذيري او از حكماء سلف خصوصا ميرداماد و صدر المتالهين است . از عرفاء ، حكيم سنائي و جلال الدين محمد بلخي (مولانا) را در اوج مي دانست و معتقد بود قرآن را عميقا درك كرده اند . از ميان مفسران ، هيچ كس را سراغ نداشت كه از عهده حل همه آيات مشكله قرآن برآمده باشد .با اين حال در حل غموضات ادبي قرآن و بيان لغت ، زمخشري را در كشاف پيشتاز مي ديد و فخر رازي را علي رغم اينكه جبري مذهب بوده ، صاحب يد طولي در تفسير و حكيم مولي صدرا را در بيشتر تفسيرش مصيب مي دانست. از متاخرين ، تفسير المنار را كه تاثيرات انديشه هاي سيد جمال الدين اسدآبادي و تقريرات محمد عبده و كتابت سيد رشيد رضا مي باشد ، با اينكه تا ميانه هاي سوره يوسف بيشتر نيست ، تفسير خوب و قابل قبولي مي شمرد . خصوصا از جهت برخورد منطقي كه با آيات كتاب دارد و تطبيق آنها با وضع موجود مسلمانها . نظر آيت الله غروي نسبت به تفسير الميزان علامه طباطبايي نظريست مثبت ، ولي معتقد است علي رغم آشنايي طباطبايي با حكمت ، در آيات متشابهات ،‌ نشان كمتري از آن ديده مي شود و غالب آيات مشكل در اين تفسير هم چنان لاينحل باقي مانده است. در علم اخلاق هم معتقد است امام محمد غزالي در بيان اصول و فروع اين علم ، سرامد مي باشد . غروي به حكمت مشاء و مكتب اشراق كاملا محيط بود و بر آثار ابن سبنا ، فارابي و بيروني ، سهروردي ، ابن عربي ، ابوالعلاء معري، جنيد بغدادي ،‏ سفيان ثوري ، منصور حلاج ،‌بايزيد بسطامي ، ابوسعيد ابوالخير اشراف داشت . (براي آشنايي با آراء حکمي و تفسيري آيت الله غروي رجوع کنيد به مجموعه چند جلدي آدم از نظر قرآن / مجلد اول : نماي گفتار و روح گفتار ‏/ مجلد دوم : شيطان ، جن و ابليس : صفات و اسماء گوناگون انسان / مجلد سوم : حالات ومقامات انسان «پيرامون انسان ، ملك (فرشته) و خليفه الله»).  در مباحث علم كلام در نظرات علماء سلف غور عميق كرده و به رد و ابرام انديشه هاي اشاعره و معتزله پرداخته و انديشه معتزله را در بسياري از مسائل كلامي خصوصا در جبر و اختيار مصيب مي داند و خود نيز پيرو مكتب اختيار است يعني بشر را در انتخاب روش فكري و دين و عمل مختار و آزاد دانستن .(ر.ک. چندگفتار ، نشر نگارش ، 1382، گفتار چهارم: جبر و اختيار) . علامه غروي حكمت را به جهت عقل‌ گرايي آن پذيرفته و اين مباني   فكري را در انديشه هاي فقهي خود وارد كرده است . از اينرو بسياري از مباحث علم اصول را بي حاصل دانسته و خواندن آنها را اتلاف وقت مي شمارد و نيز روش اخباريون را نادرست قلم داد مي كند و اين طور نتيجه مي گيرد كه اوامر و نواهي خداوند قابل تجزيه و تشكيك و تقسيم نيستند، اوامر حلالند و نواهي حرام كه كردن و نكردنشان واجب است . پس مكروه و مستحب و مباح،‌ حواشي آن دو اصلند و جزو احكام الهي محسوب نمي شوند . بناءبراين در مقام بيان حكم هيچ كس نمي تواند نه تقيه نمايد ، نه احتياط و نه حلال را حرام و نه حرام را حلال كند . از اينجاست كه وي معتقد است در باب بيان حكم خدا بايد حتما علم حاصل شود كه اين حكم خدا هست يا نه . سپس تعليل او اين است كه اگر خداوند امت را امر به وحدت كرده ، از تفرق نهي مي نمايد ، احكامي صادر نمي كند كه نقض غرض باشد و موجب تفرقه و پراكندگي و چند دستگي شود . هر حكمي كه چنين وحدتي را ببار آورد ، ضد هدايت الهي و هدف منشود از بعثت انبياء است خصوصا رسول رحمت او ، پيامبر اسلام (ص)  .

در ادب عرب بر معلقات سبع و شعر جاهلي و اشعار جاحظ ، متنبي و نابغه زبياني احاطه داشت و در زبان فارسي در آثار شعراء و ادباء بزرگ تفحص نموده و زبده تحريرات آن ها را در حافظه داشت كه در آثارش به وفور از اشعار آنان استفاده نموده است .

قرآن به مثابۀ گفتار یا نوشتار

قرآن به مثابۀ گفتار یا نوشتار

حاشیه‌یی بر بحث درگیر میان مهدی خلجی، یوسفی اشکوری، عبدالعلی بازرگان

دکتر غروی

جناب استاد مهدی خلج را دورادور می‌شناسم، و با اندکی از آراء و نظراتشان آشنایی دارم، که البته بیشتر برگرفته یا تأیید مبانی اندیشگی متفکران و نظریه پردازان دیگر است. از جمله همین بحث اخیری را که از نوشته آخر مرحوم نصر حامد ابوزید برگرفته و مورد تصدیق قرار داده اند. اما با جناب یوسفی اشکوری سالها محشور و مباحث بوده‌ام. و در مبانی چندان اختلافی با هم نداریم. پیش از آنکه به موافقان یا مخالفان گفتاری بودن یا نوشتاری بودن وحی یا متن ملحق شوم، می‌خواهم مخصوصاً چند سؤال را مطرح سازم.

 

1-                 با طرح این موضوع یا شبیه آن چه هدف یا اهدافی را تعقیب می‌کنیم؟

2-                 آیا اگر همه مفسران و تأویل گران متن، به گفتاری بودن آن ایمان آوردند نتیجه چه خواهد شد؟

3-                 مراد از زیر و زبر کردن چیست؟ چه چیزهایی زیر و زبر می‌شوند؟ متون تفسیر و تأویل؟! اعتقاد و ایمان مردم به خدا و آخرت و عمل صالح؟! خود آیات کتاب؟! محو شدن قرآن از پهنه گیتی؟! رها شدن مردم از چنگال حکومتهای استبدادی؟! آزاد شدن مردم از اسارت فقه و فقهاء؟! رفع موانع دموکراتیزه شدن دولتها و کشورهای اسلامی؟! عمیق‌تر شدن ایمان مردم به قرآن؟! تبعیت فراگیر مردم از آموزه‌های قرآن؟!

و قس علیهذا، ده‌ها سؤال دیگری که می‌تواند در این خصوص به ذهن متبادر گردد.

من دیدگاه جناب اشکوری را می‌پذیرم که گفتاری بودن و متن بودن قرآن چیزی را عوض نمی‌کند. اگر جناب خلج یا مرحوم ابوزید بر این باورند که در متن، صوت و تصویر و حرکات ویژه پیامبر به هنگام تلاوت آیات را نداریم، می‌توان به موارد مشابه استناد کرد و پرسید آیا هر متنی که از قدیم یا جدید باشد و صوت و تصویر خالق خود را همراه نداشته باشد، بی‌اثر است؟! یا محکوم به فناء است؟! یا غیر قابل فهم است؟! یا تأویل پذیر نیست؟!

مثلاً ما نمی‌توانیم جمهوریت افلاطون، یا منطق ارسطو یا شفای ابن سینا یا مبداء و معاد ملاصدرا یا نظریه نسبیت انیشتین یا سخنرانی فلان شخص را فهم کنیم که همه تبدیل به متن شده‌اند. چون صوت و تصویر و حرکات چشم و سر و دست مؤلفان و گویندگانشان را همراهشان نداریم؟! اگر بگوییم گفتار در تبدیل شدن به نوشتار دچار تحریف شده است، مطلب تازه‌یی نیست و از همان صدر اسلام این مسأله مطرح بوده و حتی پیش از آن. و یکی از دلائل رسول خدا که دستور داد تا خود در قید حیات است، آیات و سوره‌ها و حتی ترتیب آنها کتابت شود همین بوده است.

و آیا این تحریفی که از آن سخن می‌گویند در همۀ آیات رخ داده است یا در بعضی از آنها؟! آیا تحریف‌گران آیاتی را که به زیانشان بوده حذف یا تحریف کرده‌اند؟! یا بر حسب تصادف یا فراموشی برخی از آیات دچار تحریف یا نسخ یا ترک و حذف شده است؟! آیا این آیات مشخص شده‌اند؟! اگر نشده‌اند، امروز می‌توان با بحثی عمیق و تفحصی وسیع به اِعداد و تفکیک آنها پرداخت؟!

آیا هیچ عملی از اعمال پیامبر و هیچ سنتی از سنن او به درستی، بجا مانده است؟! یا شکل نمازهای واجب و حتی مستحب که همه مسلمانها ارکان آن را به یک صورت و هیأت اداء می‌کنند، از دروغهای بزرگ و ساخته و پرداخته کسانی است که بعد از پیامبر به خلق و ابداع این عبادت اقدام کرده‌اند؟! مثلاً اگر آیه صوم را از متن به صورت گفتار بازگردانیم، عبارت «شهر رمضان» چه مفهومی پیدا می‌کند؟! آیا اصلاً نباید روزه بگیریم؟! باید چند ماه اضافه‌تر روزه بگیریم یا چند روز؟! آیا آیات دیگری را مثل: «إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يِهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»(اسراء 9) یا آیه «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ»(نساء 46)؟ یا «ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ»(بقره 2)،  «وإِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ»(بقره 62)، و یا «مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى»(طه 2) و صدها آیه دیگر و همه آیات کتاب.

 

و در بسیاری از موارد این متنها هستند که تبدیل به صوت وتصویر و حرکات می‌شوند، مثل فیلمنامه‌ها و سناریوهایی که برای نمایشنامه‌ها جهت اجراء در تأتر نوشته می‌شود. و بر این اساس اگر کسی در متن گویش زبان عربی و حال و هوای آن قرار گیرد می‌تواند متن آیات کتاب را با همان حالت و صوت پیامبر اداء کند.

آیا اندیشه‌های بزرگان عرفاء و حکماء و اندیشمندان ما که به صورت شعر یا نثر است، گفتار است یا متن؟! اول نوشته‌اند و بعد خوانده‌اند؟! و یا اول گفته‌اند و بعد خود، یا دیگران نوشته‌اند؟! اکنون ما هستیم و انبوهی از این مکتوبات بین الدفتین! چه برخوردی با آنها باید بکنیم. اگر تلقی گفتاری از آنها داشته باشیم، چه مفاهیمی را استنباط می‌کنیم و اگر درک نوشتاری داشته باشیم معانی حاصله چه خواهد بود؟! مشکل فقط در قرآن نیست. من باب مثال اگر سخنان اوباما را درباره افغانستان استماع کنیم یا در روزنامه بخوانیم چه تفاوتهایی را شاهدیم؟! کدام مفاهیم عوض می‌شوند؟! اگر سخنرانیهای آبراهام لینکلن را امروز در صحائف یا صحف بخوانیم چیزی جز آنچه گفته است درک می‌کنیم؟! و چون نوشته و مکتوب است، چیزی جز آنکه مراد او بوده است درک می‌کنیم؟!

و اما آنچه که هیچ یک از دو باحث دانشور بدان عنایتی نکرده‌اند، یا لازم ندیده‌اند بدان توجه نمایند، این است که بگویند قرآن خود درباره خود چه می‌گوید. بر حسب قاعدۀ؛ عطر آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید.

آیا ما که در پی احقاق حق هر مظلومی هستیم و انسان را صاحب حق می‌دانیم، این حق را برای قرآن قائل نیستیم که خود از خود سخن بگوید، خود بگوید که گفتار است یا نوشتار، یا هر دو. جالب است که همه ما که در این وادی قدم نهاده‌ایم، حداقل بر حسب ظاهر، که حکم هم به ظاهر است، معتقد به پدیده‌یی به اسم «وحی» می‌باشیم. حال کیفیت چگونه است، شاید من نتوانم از آن سخنی بگویم، چون تجربه آن را ندارم، ولی آثارش را می بینم.

 

در 263 آیه از قرآن لفظ «کتاب» آمده که در شش آیه به صورت جمع است. که می‌توان این دسته از آیات را تحت عناوین زیر تقسیم نمود:

1-تلاوت کتاب 2- ایتاء کتاب 3- کتابت کتاب 4- مجئ کتاب 5- تعلیم کتاب 6- تبیین در کتاب 7- انزال کتاب 8- تنزیل کتاب 9- ایمان به کتاب 10- تصدیق کتاب 11- تمسک به کتاب 12- کتمان کتاب 13- نبذ کتاب 14- ایمان به بعض کتاب 15- اختلاف در کتاب 16- دعوت به سوی کتاب 17- کتاب خدا بر شما 18- چرخاندن زبان به آیات کتاب 19- نصیبی از کتاب 20- اهل کتاب 21- استحفاظ از کتاب 22- تفریط در کتاب 23- کتاب مبارک 24- میثاق کتاب 25- وراثت کتاب 26- اخفاء کتاب 27- کتاب مبین 28- کتاب الله 29- کتاب حکیم 30- کتاب عزیز 31- کتاب منیر 32- کتاب کریم 33- ابتغاء کتاب 34- وحی کتاب 35- وضع کتاب 36- اخذ کتاب 37- آیات کتاب 38- ذکر در کتاب 39- تکذیب کتاب 40- القاء کتاب 41- جعل کتاب 42- علمی از کتاب 43- کتاب حفیظ 44- کتاب مسطور 45- کتاب مکنون 46- کتاب مرقوم 47- کتاب موقوف 48- کتاب منشور 49- کتاب معلوم 50- کتاب متشابه.

اگر در مجموع آیاتی که ذیل هر یک از عناوین بالا قرار می‌گیرند، «کتاب» به معنای قرآن متن نباشد، در 90 درصد آنها، کتاب به معنای همین قرآن است. آیا کتاب در زبان عربی به معنای گفتار است یا نوشتار، یا هر دو؟!

این چگونه است که ما از هر سخنور، دانشور، عارف، حکیم، شاعر، فیلسوف یا هر عالم دیگری که بخواهیم سخن بگوییم، با استناد به گفته‌ها و نوشته‌های او، به تبیین و نقد اندیشه‌هایش می‌پردازیم. و باز چگونه است که در خصوص رسول اسلام و کتاب او، که در عین حال کتاب خدا نیز هست، بی‌استناد حتی به یک آیه، به رد یا قبول، و نفی یا اثبات، و حک یا اصلاح آن اقدام می‌نماییم؟! چگونه است که قرآن، دربارۀ خود حق سخن گفتن ندارد، و ما مجبوریم هر چه هر کسی پیرامون آن گفت بپذیریم؟! حقاً این یک بی‌انصافی محض است. این کلام را نه از سکوی دفاع از قرآن بر زبان می‌آورم، بلکه در مقام دفاع از حق، حقی که برای هر متهمی قائلیم! که وقتی او را بر کرسی اتهام نشاندیم، حق دفاع از خویش را از او سلب ننماییم. قرآن متهم به مجهول بودن است، قرآن متهم به محرّف بودن است، قرآن متهم به منسوخ بودن است و قرآن متهم به اتهامات بیشماری است. چرا مجاز نیست خود از خود سخن بگوید، و به کلام و لحن و آوای خویش به رفع اتهاماتش بپردازد؟!

قرآن وقتی خود می گوید:

«كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»(ابراهیم 1)این کتابی است که بر تو فرودش آوردیم تا بیرون بری مردمان را از تاریکی‌ها به سوی نور.

«وَهُوَ الَّذِي أَنَزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتَابَ مُفَصَّلًا وَالَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِّن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ»(انعام 114)

و اواست که فرود آورد بر شما کتاب را به تفصیل، و آنان که کتابشان دادیم می‌دانند که این فرود آمده از پروردگار تو است به درستی، پس (ای پیامبر) از تردیدکنندگان مباش، و به تمامت و کمال یافته است کلمه (گفتار) پروردگار تو به راستی و عدل، هیچ چیز کلمات او را مبدل نسازد (و چیزی جایگزین کلمات او نگردد) و او است شنوای دانا.

اگر «کلمه و کلمات» را در این آیه گفتار تلقی کنیم، که چنین هم هست، قرآن در این آیه خود را هم متن و نوشتار می‌داند و هم گفتار.

البته «کلمه و کلمات» در قرآن مفهومی وسیع‌تر از «گفتار» دارد، به معنای انسان تعالی یافته و به کمال رسیده نیز هست، عیسی و موسی کلمه الهی هستند، و سایر نعمتها نیز کلمه الهی می‌باشند. اما آیه‌یی از انزال کلمه یا کلمات سخن نگفته است. در عین حال از اتمام کلمه و نعمت در چند آیه سخن رفته است.

و اما لفظ قرآن، به معنای خواندن است، و بیشتر خواندن از روی متن. در لغت عرب معنای آن چنین آمده است:  قرأَ یقرءُ قِراءَةً و قرآناً، الکتابَ، نطَقَ بالمکتوب فیه، او؛ القَی النَظَر فیه و طالعه. به چیزی که مکتوب است، ناطق شد، یعنی از روی نوشته خواند، و یا بر آن نظر افکند و مطالعه کرد. به معنای ابلاغ سلام نیز آمده است.

حال نام این کتاب که بر سر او جدل است، «قرآن»  نیز هست. یعنی متنی که از روی آن می‌خوانند. اجازه دهیم قرآن خود از این بابت هم سخن بگوید و خود را معرفی نماید.

«... قُلِ اللّهِ شَهِيدٌ بِيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ...»(انعام 18)بگو ای پیامبر که خدا میان من و شما گواه است و این قرآن بر من وحی شده است تا بدان شما را بیم دهم و نیز به هر کس (که این پیام) برسد.

«حم‌ تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ  كِتَابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآنًا عَرَبِيا لِقَوْمٍ يعْلَمُونَ»(فصلت 1 تا 3)تنزیلی است از رحمان رحیم (تدریجاً فرود آمده است) کتابی است که آیاتش از هم گشوده شده قرآنی است عربی برای مردمانی که بدانند.

در آیه سوم متن هم نوشتاری معرفی شده که باید خوانده شود. و اگر بگوییم «قرآن» «خواندنی» است و خواندن نوعی از گفتار است، پس در این آیه، متن هم نوشتاری است و هم گفتاری. منتهی گفتاری که به جهت قرائت نوشتار حادث می‌گردد.

«وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَينَكَ وَبَينَ الَّذِينَ لَا يؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَابًا مَسْتُورًا»(الإسراء 45)و هر گاه تو (ای پیامبر) قرآن خواندی بنهادیم بین تو و آنان که ایمان به آخرت نمی‌آورند پرده‌یی ناپیدا.

در هر حال در هفتاد آیه از آیات متن، لفظ قرآن مذکور است. که می‌توان آن را به هر دو معنای نوشتار و گفتار تلقی کرد، زیرا در ماهیت و حقیقت امر مشکلی و اختلافی پدید نمی‌آید.

نتیجه آنکه طرح این مباحث، نه تنها زیانی بر قرآن ندارد، و خسارتی بر شاکله آن وارد نمی‌سازد بلکه مفید هم هست، زیرا خود قرآن را وادار به دفاع از خود می‌سازد. اساساً به چالش کشاندن قرآن بسیار سودمند است. به حال مسلمانها نیز سودمند است. اما نتیجه این مباحث، حتی اگر راهبردی هم باشند، به این زودی راه به جایی نمی‌برد.

اما اگر گمان بریم که زمانی برسد که قرآن هم به مانند سایر کتب پیامبران مثل عهد عتیق و جدید، یا اوستا، به تاریخ بپیوندد و اثری وضعی و ماهوی بر جامعه مسلمانان نداشته باشد، تا ما از حکومتهای استبدادی با نام دین رها شویم و از قیودات اسارت بار احکام فقهی بر آمده از مذاهب مختلف اسلام آزاد گردیم، چنین چیزی اتفاق نمی‌افتد، زیرا شاکله قرآن و ساختار آیات آن کاملاً متفاوت است. گویا از یک حیات عینی جاودانه برخوردارند. به نظر می‌رسد راه درست بررسی دقیق گزاره‌های قرآن در موضوع حکومت و فقه است. گسل عمیقی بین این دو نهاد با داده‌های قرآن وجود دارد.

آیا استبدادهای سرکوب گر چین، کره شمالی، برزیل و حکومتهای امثال اینها به علت وجود متنی به اسم قرآن است که بر سر گفتار بودن یا نوشتار بودن آن اختلاف شده و از دل این اختلاف استبداد دینی و فقهی سربرآورده است؟!

آیا چون نظرات مارکس و انگلس به صورت مکتوب به نسلهای پسینی منتقل شد، و حالت گفتاری خود را از دست داد، استبدادهای این چنینی از دل آن برآمد. آیا استبدادهای مارکسیستی زاییدۀ تأویل متن بود؟! یا بی‌توجهی به متن و دستاویز قرار دادن آن؟!

و اما نکته دیگر که قابل ذکر است این که، کمتر محققی در طول تاریخ یافت شده است، خصوصاً در زمینه‌های علوم انسانی و جامعه شناسی که نظرات دیگری را که هم آوا با دیدگاههای خود نیست بپذیرد، و یا اگر پذیرفت اعلام کند.

بر این پایه من نیز دیدگاههای خودم را نسبت به قرآن اظهار داشتم، بی آنکه بخواهم محققانِ مخالف آن را بپذیرند. در پایان همه به این نکته توجه داشته باشیم که این مباحث از همان صدر اسلام تا کنون مطرح بوده، مکاتبات گوناگونی پدید آمده، مدتی بر پهنۀ جهان اسلام زنده بوده و از میان رفته‌اند. قرآن مانده و مسلمانان، که تقریباً می‌توان گفت هیچ ارتباط معنوی و سازمانی با هم نداشته و ندارند. به امید روزی که چنین رخداد میمون و مبارکی حادث گردد.

وقتی مقاله را بپایان بردم و آماده ارسال آن شدم، پاسخ دانشمند قرآن پژوه و دوست گران سنگ جناب مهندس عبدالعلی بازرگان را هم دیدم و خواندم. البته ایشان هم به بخش مهمی از معرفی ساختاری قرآن پرداخته‌اند، که باید برای آشنایی بیشتر با دیدگاه‌هایشان به کتابها و مقالاتشان که در سایت شخصی ایشان موجود است مراجعه کرد. ضمناً برای دریافت شرح بیشتر در خصوص آنچه بر قلم حقیر جاری شد، و نیز آراء علامه حکیم آیت الله سید محمد جواد غروی به سایت www.arbabehekmat.com مراجعه فرمایید.

 

 

 

ژولیا کریستوا


 ژولیا کریستوا (julia kristeva) در سال 1941 در بلغارستان به دنیا آمد . کریستوا در سال 1966 از بلغارستان به پاریس آمد، او از اواخر دهه 1970 به بعد کارش عمدتا مربوط به روانکاوی، جنسیت و فمنیسم  بوده . کریستوا بخشی از سنت فلسفی محسوب می‌شود که مفهوم سوبژکتیو را نقطه ی آغاز کار خویش قرار داده‌است .

کریستوا ، اصطلاح سوبژکتیو (فاعلیت / ذهنیت ) را به عنوان جایگزین "خود"(self) مطرح می کند . او معتقد است که اشخاص ،  تابع انواع پدیده هایی همچون فرهنگ ، تاریخ ، بافت ، روابط و زبان شان هستند و این عناصرهستند که انسان را تشکیل می دهند .

همچنین انسانها از تمام پدیده هایی که هستی آنها را تشکیل می دهند ، آگاهی کامل  ندارند.و این امر را نا خودآگاه ، که قلمروی امیال ، رانش ها ، تنش ها ، انرژی و سرکوب هایی است که به سطح خودآگاه نرسیده است ، تقویت می کند بنابر همین کریستوا انسان ها را بیشتر یک سوژه می داند تا یک «خود» آگاه به کنش و عمل خویش.

ژولیا کریستوا از پیشگامان پسا ساختارگرایی محسوب می شود او به عنوان کسی که زمینه های مختلف و پراکنده ای همچون نظریه روان کاوی،زبان شناسی ،دین پژوهی ،ادبیات آوانگارد و فلسفه را گرد هم آورده یکی از نو آورترین و خلاق ترین متفکران زمانه ما می باشد.

ژولیا کریستوا در تمام نوشته هایش بر« موجودات سخن گو» تمرکز می کند .او می گوید که افراد تنها زبان را مصرف نمی کنند ،بلکه توسط استفاده خود از زبان شکل می گیرند .

کریستوا دو عرصه بزرگ تحقیق سوبژکتیویته و زبان را به هم می آمیزد ،چنانکه برای درک هریک از این دو عرصه ،ما مستلزم شناخت و تحقیق درباره عرصه دیگرنیزهستیم.

او فلسفه زبان و برداشت های ما را از ایده ،چیزی فراتر از افکار بایگانها،دیرینه شناسان و مرده پرستان که زبان را ایستا مطالعه می کنند ،می داند او معتقد است که زبان باید به عنوان یک فرایند دلالتی پویا مطالعه گردد . «فرایند دلالتی پویا» از دیدگاه کریستوا عبارت است از: رانه ها و انرژی های بدنی که برون فکنی می شود و از طریق زبان تخلیه  می گردد.او این اصطلاح را دراشاره به شیوه ای به کار می برد که کردارهای دلالتی که ازآن طریق سوبژکتیویته و  تجربه ما را شکل می دهند.

از دیدگاه او تحولات زبانی،تحول در وضعیت سوژه ،ارتباط او با تن،با دیگران و با ابژه ها را موجب می شود،بنابر این ما زبان را نمی توانیم فارغ از سوژه بیان مطالعه کنیم ،نیروی حیاتی«سوژه بیان» است که معنا را در زبان می دمد در واقع این نیروی حیاتی ،فرا روی های زبان است که در برخی از حوزه ها مانند هنرها،ادیان،آئین ها اجازه ورود می یابند

کریستوا در راستای همین 2 شیوه عملکرد زبان را مورد توجه قرار می دهد:

1-    زبان به عنوان بیان واضح و قاعده مند معنا

2-    زبان به عنوان انگیزش احساس یا به طور مشخص تر تخلیه رانه ها و انرژی های سوژه

او به شق اول زبان اصطلاح « نمادین» و به شق دوم اصطلاح «نشانه ای» را اختصاص می دهد.

 این دوگانگی زبان را یعنی امر نشانه ای و امر نمادین را می توانیم به ترتیب با دوگانگی ها آشکار چون طبیعت و فرهنگ یا تن و ذهن و یا نا خود آگاه و خودآگاه و همچنین احساس یا عقل منطبق دانست .بنابراین امر نشانه ای هم معنای طبیعت،تن،نا خودآگاه ،خودش را در قطب دیگر یعنی امر نمادین یعنی فرهنگ،ذهن،خودآگاهی تخلیه می کند. همانگونه که می بینیم کریستوا بجای تقابل دوگانه ها که در خرد غربی وجود دارد به هم آمیختگی آنها اشاره می کند.

امر نشانه ای را می توانیم در موسیقی ،رقص،شعر و... بیابیم و امر نمادین را در بیان دانشمندان ،منطق دانان و....

وجه نمادین دلالت با کلماتی واضح و با معنایی مشخص ور مستدل بیان می شوند در حالی که وجه نشانه ای به نحوی تجلی می کند که این نظم را دچار دستخوش می کند.

وجه نمادین دلالت از کلماتی استفاده می کند که از قواعد معنایی معین ومشخص پیروی می کند که انرژی خود را از وجه نشانه ای وام گرفته اند.

او با عاریه گرفتن کلمه «کورا la chora» از افلاتون به بسط و گسترش نظریه خویش می پردازد،کورای نشانه ای ؛آوند نالم ناپذیر،نامحتمل ،ناهمرگه،سابق بر نام گذاری،برپدر و در نتیجه به گونه ای مادرانه تلویحا بر عرصه ای دلالت دارد که اصلا به زبان در نمی آید و هجا پذیر نیست. کورا، مولفه ای است که در هر شخص پیش از آنکه چارچوب هویتی اش کاملا شکل بگیرد از آن برخوردار است ،در این مکان یا فضای اولیه،کودک انبوهی از رانه ها(احساسات،غرایز و...) را تجربه می کند؛ (زهدان مادر) ،اگر این تجربه نبود، رابطه کودک با تن مادرش، می توانست بسیار حیران کننده و مخرب باشد.

کریستوا اصطلاح کورا را در پیوند با اصطلاح امر نشانه ای قرار می دهد، کورای نشانه ای در باز آوایی ها،زبان پریش ها،ضرب آهنگ ها و طنین بیان کودکی که هنوز نحوه استفاده از زبان برای ارجاع به اشیاء را نیاموخته ، یا بیان «روان پریشی» که توانایی استفاده از زبان به شیوه صحیح را ندارد می توان یافت.

ژولیا کریستوا مرحله نهاده ای (امر نهادیthe thetic) را حد فاصل دو امر نشانه ای و امر نمادین قرار می دهد  در واقع امر نهاده ای یک پل از امر نشانه ای به امر نمادین ایجاد می کند او در این مورد می گوید:

ما مرحله نهادهای _استقرار انگاره(imago) ،اختگی، و ایجاد جنبندگی نشانه ای_ را به عنوان جایگاه دیگری و پیش شرط دلالت ،یعنی پیش شرط استقرار زبان در نظر می گیریم ،مرحله نهاده ای نشان گر یک آستانه و مرز میان و قلمرو نامتجانس است؛یعنی قلمرو نشانه ای و قلمرو نمادین

کریستوا معتقد است که یک متن در دو سطح عمل می کند سطح امر نشانه ای که متن زایشی را مطرح می کندکه مولف در آن سطح رانه ها و انرژی نشانه ای اش را آشکار می کند و سازمان می دهد و سطح امر نمادین که او متن ظاهری، که دارای ارتباط ساختارمند و قطعه ای قابل بازنمایی است را طرح می کند.

او برای این دو مفهوم از نوشتار و گفتار زبان چینی مثال می آورد و زبان نوشتاری چینی را همچون متن ظاهری می داند که فرایند دلالتی را بازنمایی و تبیین می کند،و زبان گفتار چینی که متن زایشی است که عناصر ضروری برای مبادله ی معنا میان دو سوژه را ارائه می دهد.معنا کاوی و بینامتنیت دو واژه ای دیگری هستند که کریستوا آنها را وضع نموده است:

او با حمله به تصورات موجود از ارتباطات در ذهن خویش به ایجاد شیوه ای جدیدی از نشانه شناسی اقدام می کند که آن را معنا کاوی(semianalysis) می نامد. او تلاش می کند تا در قالب این رویکرد متون را به عنوان مواردی همواره در حال تولید ،و نه محصولاتی برای مصرف بی درنگ در نظر گیرد.کریستوا در آثار مدرنیسم ادبی مانند جویس،مالارمه ولوترئامون معتقد است که ایده ها به عنوان فرآورده های کامل شده و قابل مصرف عرضه نمی شود،بلکه عرضه آنها به گونه یی است که خواننده خود ترغیب می شود تا در مسیر فرآوری معنا گام بردارد.

کریستوا گذر از یک نظام نشانه یی به یک نظام نشانه یی دیگر را بینامتنیت(intertextuality  )یا به بیان کامل تر جایگشت می نامد.شیوه ای که یک کردار دلالتی ا آن طریق به کردار دلالتی دیگر تحویل می یابد.

آلوده انگاری(abjection) از دیگر مفاهیم مهم در نظریه کریستوا ست. که او در نظریه سوبژکتیویته و نقادی ادبی از آن استفاده می کند.آلوده انگاری ،به عنوان یک فرآیند،با بیرون راندن آن چه که برای «خود» یک «دیگری » فرض شده ،وسیله ای برای دفاع از مرزهای سوبژکتیویته فراهم می آورد.مهمترین مصداق آلوده انگاری از دیدگاه کریستوا مادر آلوده است: سوژه خود را در جدایی/یگانگی ناممکنی با تن مادر در می یابد .سوژه از آن تن متنفر است زیرا استقلال او را در خطر می اندازد اما تنها به این دلیل که قادر به رها شدن ارآن نیست .آن تن، تن بدون مرز، تنی که این سوژه ی آلوده از آن نشات گرفته،ناممکن است.کودک از هر سو به بن بست برخورد می کند ؛از سویی جست و جو برای یگانگی خود شیفته وار با عشق اولیه اش و از سویی نیاز به صرف نظر کردن از این یگانگی به منظور تبدیل شدن به سوژه.وی باید بخشی از خودش را تا جایی که هنوز با مادرش یکی است- از یاد ببرد تا به یک خود بدل شود.کریستوا بیشتر آفرینش ادبی را ابزار این هوشیاری می داندیعنی گونه ای از والایش آن چیزی که دیگری آلوده انگاشته شده است. اما اغلب این آفرینش های ادبی سویه ی تاریک بشریت را نشان می دهد،سویه ایکه بیگانگان را ناپاک می یابد .

مالیخولیا و افسردگی در دیدگاه کریستوا وضعیت هایی هستند که موجود سخنگو در آنها امر نشانه ای را گم می کند . شخص مالیخولیایی با بازگشت چیزهای از دست رفته و عرصه ی خودشیفته وار تصاویر ذهنی ، و نه ورود به عرصه ای از ابزه ها و نشانه ها ، چالش مضاعفی دارد . شخص مالیخولیایی با روی گرداندن از امر نمادین ، کردار دلالتی ، بدون وحدت نفسی که امر نمادین عرضا می دارد به سر می برد . سوژه در واپس روی از امر نمادین به حالت خود شیفتگی بر می گردد . به نظر می رسد که ساختار خودشیفتگی وجوه اشتراکی با رانه ی مرگ دارد . رانه ی مرگ دو جزء دارد یک جزء آن به صورت بیرونی و در قالب تخلیه ی مخرب محض انرژی نمود پیدا می کند ، که میل به کشتن دیگران را بر می انگیزد و جزء دیگر به صورت درونی و در قالب یک فروپاشی خود زنده میلی به بازگشتن به یک حالت غیر ارگانیک و ثبات بدون تغییر است که مصادف است با میل به نابود سازی خود .رانه ی مرگ در اینجا اشاره به غریزه ی خودویرانگری دارد . هم خودشیفتگی و هم رانه ی مرگ به نوعی به تهدید فروپاشی سوبژکتیویته منجر می شود . سوژه توانایی منسجم ساختن تجرباتش را از دست می دهد و در معرض خطر فروپاشی بیشتر قرار می گیرد . فراد مالیخولیایی همین فروپاشی مرزها ، شکاف خوردن یا تکه تکه شدن خود را تجربه می کنند .

در نهایت ژولیا کریستوا با مطرح کردن ایده ها و نظریاتی بکر در زمینه ی زبان ، روانکاوی ، نشانه شناسی و فمنیسم ، توانسته است به بسط و گسترش این نظریات در سطح جهانی کمک شایانی بنماید .کریستوا اکنون سرپرست آموزشگاه دکترای زبان ، ادبیات و تمدن در شعبه ی هفتم دانشگاه پاریس و در عین حال به کار روانکاوی مشغول است . نظریات و آرای او در زمینه های فلسفه ، فرهنگ زبان و ... بیش از آن است که در این مقال بگنجد . و این تنها یک شمای کلی از رویکردهای او می باشد . منابع:

 

آلن گراهام/بینامتنیت/ژیام یزدانجو/تهران/مرکز/چاپ اول/۱۳۸۰

 

ساراپ مادن/راهنمایی مقدماتی بر پساساختارگرایی و پسا‌مدرنیسم/محمدرضاتاجیک/تهران/نی/چاپ اول/۱۳۸۲

 

مک‌آفی نوئل/ژولیا‌کریستوا/مهرداد‌پارسا/تهران/ مرکز/چاپ اول/۱۳۸۵

 

ژین مایکل/لکان.دریدا.کریستوا/پیام‌یزدانجو/تهران/مرکز/۱۳۸۰

 

 

نویسنده : عباس جان نثاری -

 

 

جورج لوکاچ

جورج لوکاچ (Gyorgy Lukacs) جورج لوکاچ (Gyorgy Lukacs) فیلسوف و اندیشمند مردد مجارستانی درابتداء بیشتر آثار و مکتوباتش موضع « آنچه را که گفته ام نمی دانم درست است یا نه» را به انحاء مختلف اتخاذ می کند. او همواره برا این امر تاکید داشت که معرفت و شناخت نسبت به تاریخ امریست نسبی و با گذر زمان صورتبندی های شناخت دستخوش تغییر می گردند. لوکاچ نظریه را با تاریخ درهم تنیده ومعرفت ما را به شرایط تاریخی وابسته می دانست نه شرایط فردی ،از دیدگاه او جوامع مختلف در مراحل متفاوت تاریخی اشکالی متفاوت از معرفت را پدید می آورند. بنابراین می توان بنابراین می‌توان تردید و احتیاط لوکاچ را در بیشتر آثارش ناشی از این دیدگاه او بر معرفت دانست .اما لوکاچ بر این نظر بود که ما در هر دوره تاریخی می بایست دست به انتخاب بزنیم و از اشکال متفاوت شناخت آن معرفتی را برگزینیم که جامعیت(Comprehensiveness) داشته باشد و او این معیار را معرفت بر کل می دانست. لوکاچ با تاسی به هگل شناخت کلیت را معتبر برمی‌شمرد به سبب آنکه در این نوع شناخت سوژه و ابژه شناخت همسانند.از نظر او واقعیت تنها به عنوان کلیت، قابل شناخت است و تنها ذهنی که خودش عین کل است ،قادر به ادراک می باشد. بنابر این آگاهی شناخت، یک ابژه(عین) متقابل نیست بلکه همان خود آگاهی ابژه است. بنظر من این کلید شناخت اندیشه جورج لوکاچ است چه اندیشه های لوکاچ جوان که به رمان و نقد ادبی گرایش داشت و چه لوکاچ متاخر که نظریاتش در فضای سیاسی تولید می شد. جورج لوکاچ در دوره اول که تحت تاثیر ایدئالیسم آلمانی و اندیشمندانی چون زیمل،وبر و بلوخ بود به نوشتن کتابهای : " جان و صورت ،فرهنگ زیباشناسی و..." اقدام نمود. او برای انضمامیت اثر هنری دو ویژگی عمده را لحاظ می کرد اول آنکه هر چیز بر اساس تجربه فردی دریافت می شود دیگر آنکه تنها کلیت آن چیز دریافت می گردد. او نقل روایت(narrative form) را درسه ژانر صورتبندی می کند. 1- ژانر حماسی : هنگامی که معنا یا ماهیت با هستی انضمامی انسان یا زندگی روزمره او یکی است در این ژانر زندگی روزمره با همه جزئیاتش به نظر با معنا و قابل فهم می آید.در حماسه میان ذهن / عین – درونگرایی/برونگرایی – معنا / زندگی و... هیچ شکافی نیست و انسان در یگانگی مطبوع با جهان به سر می برد این ژانر با ژانر کلاسیک هگل در صورتبندی او از هنر مطابقت دارد.در حماسه همه چیز بی پایان است و جان آدمی به دنبال حادثه و ماجراست او از خطر واقعی و رنج غافل است بنابراین او به فکر یافتن خویش نیست ،سفر در خارج او و در دنیایی بیرونی و عینی جریان دارد: در این ژانر معنا و زندگی با هم تنیده شده اند. 2- ژانر تراژدی: معنا و زندگی مقابل هم قرار دارند و زندگی جایگاه معنا نیست و معنا از جهان رخت بربسته و تنها در لحظه خاص و بحرانی تراژدی است که وحدت معنا و زندگی میسر می شود و قهرمان تراژیک معنای زندگی را فقط در لحظه زجروحرمان خویش می یابد:(خود آگاهی انسان ) و جهان دشمن اوست. لحظه خاص و بحرانی تراژدی همچون معنای تروما در بحث لکان است که سوژه با "امر واقعی" مواجه می شود همچنین با ژانر رمانتیک هگل در همان صورت بندی هنر ژانر تراژدی همخوانی دارد 3- ژانر فلسفی: هنگامی که معنا و زندگی هر دو ناپدید می شوند،زندگی روزمره فاقد ارزش است ، معنا و ماهیت در اقلیم فکری محض جا دارندکه هیچگاه تحقق نمی یابد و با ژانر" کنایی" هگل می توان آن را یکی دانست. در ژانر حماسی اسطوره تولید می شود در ژانر تراژدی رمان معنا می یابد و فلسفه محصول ژانر فلسفی است. از دیدگاه لوکاچ رمان حماسه جهانی است که معنا یا خدایان از آن رخت بربسته اند و از شکل قطعی و مشخصی برخوردار نیست وپیرو قوانین خاصی نیز نمی‌باشد. درژانر حماسه قهرمان در مسیر گذشته اش،خود جزئی از جهان معنا است اما قهرمان رمان همواره یک فرهنگرای منزوی باقی می ماند و با قهرمان تراژدی موقعیت مشابه و یکسانی دارد قهرمان رمان پرسشگر است او در جستجوی معنا و حقیقت گمشده است. هدف او معنا بخشیدن به جهان بیرونی و تجربه هایش می‌باشد ، قهرمان رمان دیوانه ایست که رمان سرگذشت اوست و برعکس ژانر حماسه تنها ذهن رمان نویس است که می کوشد به کل اثر وحدت ببخشد . رمان ارزش اخلاقی دارد چرا که انسان در جستجوی جهانی بهتر است . لوکاچ تلاش می کند تا خود رمان را نیز تیپ بندی بکند : 1- ایده آلیسم مجرد .2- رومانتیک سرگردان. در ایده آلیسم مجرد، محتوا از جهان عینی تغذیه می شود و قهرمان رمان هنوز به شکلی راسخ به معنا زندگی و جهان معتقد است.دن کیشوت نمونه بارز این قهرمان است اما در رومانتیک سرگردان تاکید بر روی جان و روح قهرمان و روی تجربه ذهنی اوست . انسان و قهرمان رمان دنیا را بر اساس آگاهی خودشان درک ، دریافت وتغییر می خواهن بدهند.(تربیت احساسات فلوبر) لوکاچ طرفدار انسان رمان تراژیک است انسانی که حرکت می کند نه برای شناخت جهان درون بلکه برای تغییر جهان بیرون ،تنازع انسان تاریخ است نه ناکجاآباد و مابعدالطبیعه .این گرایش لوکاچ به رئالیسم سبب آن شد که او با مدرنیسم و ادبیات مدرن مخالفت کند در واقع او طرفدار مشی ،فرهنگ و هنر فئودالیسم است و سرمایه داری را به تولید انبوه آثار هنری از خویش بیگانه کننده و بی ارزش و دروغ به آرمانها و افکار اولیه متهم می کند. او با ناتورالیسم نیز مخالف بود و آن را کپی و عکس برگردان مضحکی از واقعیت می دانست و به لایه های زیرین بی توجه . لوکاچ به تمجید از آثار بالزاک ،تولستوی ،گوته و شکسپیر می پرداخت چون آنها را اندیشمندانی رئالیسم می شناخت. لوکاچ جوان در بررسی روایت ورمان همواره انسان را در مقابل طبیعت قرار می دهد و تقابل را بین انسان و طبیعت می بیند او در سالهای بعد خود تقابل انسان با انسان را مطرح کرد. اگر خوب بنگریم او در بازسازی نظریه ش ، سرمایه دار و سرمایه داری را جایگزین جهان بیرونی و طبیعت و پرولتاریا را جایگزین قهرمان رمان می کند. او با تکیه بر نظریه بتواره سازی مارکس ،نظریه شی شدگی خود را مطرح می کند .از نظر لوکاچ : شی شدگی نه تنها در بعد اقتصادی و روابط تولید بلکه در تمام شئون زندگی انسان رخ می دهد. لوکاچ معتقد است که پرولتاریا و تنها پرولتاریا در موقعیتی است که توانایی ادراک جامعه سرمایه داری به عنوان یک کل را داراست وکارگر تنها زمانی می تواند بر وجود خویش در جامعه آگاهی یابد که از کالابودگی خود آگاه شود. بنابراین آگاهی کارگر ،خود آگاهی کالابودگی اوست و به خوانشی دیگرخودشناسی و خوداکتشافی جامعه سرمایه داری که برتولید و مبادله کالا مسلط است.اما چرا لوکاچ چنین جایگاهی برای کارگر قائل است چرا او کارگر را در این کلیت سوژه و ابژه همسان می پندارد ؟ لوکاچ پرولتا ریا را ابژه کامل می داند که توان شناخت جامعه و کلیت آن را دارد زیرا شناخت کارگر از موقعیت اش مستلزم شناخت مجموعه روابطی است که خود به عنوان کالای مطلق منبع آن می باشد . در اصل لوکاچ همه چیز سرمایه داری را در وجود کارگر می داند پس کارگر انسان نا آگاهیست که توسط انسان دیگر به استثمار گرفته شده است و ازین بعد کارگر هستی وجودی سرمایه داری را تشکیل می دهد بدون آکاهی و هنگامی که پرولتاریا این ابژه کامل بتوان به خویش آگاه شود در اصل به کل جامعه شناخت و معرفت می یابد. از دیدگاه لوکاچ فرآیندی که کارگران به موقعیت واقعیشان در جامعه آگاهی می یابد از نوع فکری(intellectual ) است .آگاهی کارگر باید در عمل(praxis) تجلی یابد . او خود آگاهی کارگر را دارای پیامد عملی میداند.«کنش آگاهی، صورت عینی ابژه خود را دگرگون می سازد» . در اصل از نظر لوکاچ کارگران در نبرد های طبقاتی به ناچار شرایط اقتصادیشان سازماندهی می شوند و آگاهیشان را متحول می سازند و در نهایت ساختار شی شده جامعه سرمایه داری باژگونه خواهد شد. اوهمچنین دیالکتیک مارکسیستی را مبتذل می داند زیرا که رابطه زیر بنا و روبنا را یک رابطه یکسو می پندارند در حالی که از دیگاه لوکاچ این رابطه یک تعامل است ویک ارتباط دوسویه می باشد. در نظریات لوکاچ و فرآیند آن هسته اصلی که همان کلیت باوری شناخت و تعامل دوسویه زیر بنا و رو بناست دستخوش تغییر نمی شود و آنچه تغییر می کند موضوعات مورد بررسی اوست. لوکاچ خود مانند انسان ایده آلیسم مجرد "قهرمان رمان" به معنای جهان و زندگی بیرونی معتقد است وپرولتاریا را ابزار مناسب تغییر جهان و رسیدن به جهانی بهتر می داند . اما همانگونه که خود لوکاچ مطرح می کند معرفت و شناخت ما با ادغام شدن در نظام بزرگتری از شناخت تغییر می کند و شناخت ما مطلق نیست و همواره جنبه درست و غلط دارد و معرفت ما ،معرفتیست تاریخ مند. لوکاچ با نظریاتش توانست اثری شگرف در مکاتب و نحله های مختلف علوم اجتماعی،فلسفی،سیاسی،ادبی و... بگذرد و هنوزاهنوز نیاز به مطالعه وبازسازی نظریات او با وضعیت معاصر احتیاج است و از رویکرد او می توان بسیاری از پدیده های اجتماعی را بررسی و تحلیل نمود. نویسنده : عباس جان نثاری

بررسی فیلم بلوار مالهلند اثر دیوید لینچ(با تاکید بر آرای ژک لکان)

بررسی فیلم بلوار مالهلند اثر دیوید لینچ(با تاکید بر آرای ژک لکان)

ژک مری لکان

 ژک مری لکان "jacques marie lacan" روانکاو فرانسوی در سال 1901 به دنیا آمد و به اذعان بسیاری از برجسته ترین اندیشمندان حوزه روانکاوی،او بعد از زیگموند فروید ،بزرگترین و موثرترین روانکاو محسوب می شود

 "نوشته های لکان ،به عنوان نمایه ای از دیدگاه های وی درباره زبان، بسیار کنایی است ، زبان او آمیخته ای از تئوریک و شعری است .سبک تداعی گرانه اش درصدد است تا سرعت خواننده را کاهش دهد .متن لکان در پی متقاعد کردن نیست ، بلکه بر آن است تا بر خواننده اش تاثیر نهد.او به شدت به استعاره و بازی کلمات تاکید می کند".از دیدگاه لکان زبان در روانکاوی امری بنیادین محسوب می شود"«درک دیالکتیکی معنا» در تجربه ی روانکاوانه متضمن سوژه یی است که خود را بر نیت فرد دیگر عرضه می کند"

 "نظریه لکان به همبستگی زبان،نا خوداآگاه ، والدین ،نظام نمادین و مناسبات فرهنگی وابسته است.زبان چیزی است که اگر چه وجود درونی ما را به ضمیر آگاه و ناخودآگاه تقسیم می کند ،اما در عین حال، وجود بیرونی ما را به نهاد های دیگری از فرهنگ پیوند می زند،همه ما به واسطه ی مناسبات مربوط به امیال شهوانی به فرهنگ وابسته می شویم"

 استعداد و توانایی لکان در تلفیق کلیدی رشته های زبان شناسی،انسانشناسی و روانکاوی بوده است .او با تعریف مفاهیمی چون؛ مرحله آئینه ای «Stade du miroir »،امر خیالی«L'imagiaire»،امر نمادین« Le symbolique»،امر واقعی «Le re'el»،نام پدر«Le nom du pe`re»،فالوس«phallus»،دیگری کوچک«petit autre»،دیگری بزرگ «Le grand Autre»،کیف «la jouissance» و ....توانست نظریات خود را بسط و گسترش بدهد

 اصل ثنویت مبنای نظریه لکان در مورد مرحله آئینه ای است،او ،اغلب به مرحله آینه از این منظر که تجسم گر کلی دیالکتیک میان احساس تنهایی و ذهنیت است اشاره می کند.لکان مرحله آینه ای را در سه مرحله تقسیم می کند؛مرحله اول؛"کودکی که با فرد بالغی جلوی آینه قرار می گیرد و تصویرخود را با تصویر آن فرد اشتباه می گیرد.مرحله دوم؛تصویری از آن تصور کسب می کند و در می یابد که آن تصویر موجودی واقعی نیست و مرحله سوم؛نه تنها در می یابد آن بازتاب فقط یک تصویر است ،بلکه می فهمد که تصویر خودش است نه تصویر دیگری.

 در مرحله اول آینه کودک به درک وجود خود به عنوان «من»«Le moi» دسترسی پیدا می کند این دستیابی همراه با حس خود بزرگ بینی یعنی پارانویاست که هسته اصلی امر خیالی محسوب می شود.امر خیالی مبتنی بر غفلت فرد از ذات اصلی و حقیقی آدمی یعنی امرنمادین است .این «من» تصویری است که فرد از دیگران دارد ، از تصویری که آینه به او می دهد.از خصوصیت آن ؛ خشونت ، پرخاشگری چشم و هم چشمی ، رقابت ، تقلید ، حسادت و واحد تظاهراتی بیمارناکی مانند جنون ،محبوبیت،توهمات پارانوی مانند تحت تعقیب یا مورد آزار اذیت قرار گرفتن ... می باشد.

 کودک کلیت خویش را در آینه می یابد و تصور می کند که بر پراکندگی خویش (رانش های دیگری کوچک) فائق آمده است و متفاخر می گردد.مرحله آینه ای انسان را پیش از تعین اجتماعیش در مسیر خیالی قرار می دهد . کودک سعی می کند با مکانیسم انطباق هویت Identification خود را با تصویر فرد مورد نظرش مطابقت دهد با تصویری که لکان آن را من آرمانی می خواند این همان «من» در شکل ابتدایی است پیش از آنکه وارد زبان (امر نمادین) شود.

 پیش از سه مرحله ی آیینه ای مرحله ی اولیه ای وجود دارد که شارلوت بهلر از آن با عنوان ترانزیتیویسم Transitivisme نام می برد ، که کودک تصویر خود و فرد مورد تقلیدش را یکی می گیرد . و رفتار او را رفتار خود و رفتار خود را رفتار او میگیرد. (مانند ادا در آوردن کودک)

 ترانزیتیویسم یک مکانیسم تقلیدی ابتدایی است ،که تصویر حالتی مطلق می یابد و فرد کاملادر آن جذب و خود را جای دیگری می گیرد . تعکیس ، ماهیت این مکانیسم را تشکیل می دهد . یعنی فاعل و مفعول پیوسته جای خود را به یکدیگر می دهند.

 

 

در امر خیالی من و دیگری کوچک در جدالی مرگبار درگیرند . منشا اصلی تشکیل من ، نارسی سیسم (خود شیفتگی ) می باشد . که هر لحظه می تواند به صورت  معکوس (خود آزاری) یا امحای شخصیت تبدیل شود .

 در مکانیسم انطباق هویت ، من فرد جنبه یا خصوصیتی را از شخص دیگری گرفته و سعی در انطباق خود با او دارد . انواع مختلف انطباق هویت عبارت است از :

 درون فکنی ، که فرد به موجب آن مطلوب آرزو مندی خود ، یا خصوصیتی از او را به طور خیالی در درون خود جذب می کند .

 درون فکنی پدیداری ، که طی آن فرد چنان از جدایی هراس دارد که به مدد فانتسم های خود ، مطلوب تمنا را گویی جذب جسم خود کرده و آن را می بلعد .

 نارسی سیسم ، میل جنسی فرد نسبت به خودش .

 من آرمانی و آرمان من

 لکان ، من آرمانی Ideal ego را از آرمان من Ego ideal جدا می کند . من آرمانی بدین گونه مشخص می شود ، که ذهن خودش را به ابژه ها برون فکنی می کند . و به سوی همانند شدن با آنها حرکت می کند . آرمان من ، از سوی دیگر هنگامی شکل می گیرد که ابژه های بیرونی ، درونی می شود . من آرمانی انسان در آن نقطه ای که او مشتاق است خود را در خود ارضا کند عیان می شود ولی آرمان من ، در نقطه ای عیان می شود که از آن ، انسان خود را ، به اصطلاح آن طور که دیگران او را می بینند ، می بیند .

  من آرمانی هسته اصلی حیث خیالی است. تصویری است اغراق آمیز که فرد از وجود خود ساخته و مبتنی بر آرزومندی اوست .من آرمانی در تفاخر و بسندگی است در حالی که آرمان من محک و معیاری است که همواره فرد خود را مورد قضاوت و ارزیابی قرار می دهد.

 سه وجه اساسی در آدمی از دیدگاه لکان عبارتند از :امر خیالی/امر نمادین/ امرواقعی.

 امر خیالی هم آنگونه که گفته شد مجموعه ای است مبتنی بر رابطه تحریف  آمیز آدمی با عالم و آدم که تصویرویژگی اصلی آن را شکل می دهد.

 اما امر نمادین به طور کلی به زبان و به طور اخص به دلالت متکی است. گستره امر نمادین از زبان گرفته تا قانون را شامل می شود.امر نمادین سازنده ی بخش عمده ی آن چیزی است که ما معمولا واقعیت می نامیم.امر نمادین چارچوب غیرشخصی جامعه است.

 لکان معتقد است ضمیر نا آگاه به قانون متعلق است و ساخت آن از ساخت زبان تکلم تبعیت می کند انسان عاملی اعتباری است و ذات او منوط به زبان تکلم است و وجود آدمی متکی به دوگانگی ذاتی میان خود و دیگری است،اشتباهات لفظی،اعمال سهوی،رویاها و دیگر پدیدارهای نفس انسان چیزی جز زبان این دیگری نیست. برخورد لکان با زبان بر گرفته شده از نظام زبانی سوسور بوده است ولی تاکید او بر دال های زبانی است و رابطه بین دال و مدلول را نه ذاتی بلکه اختیاری دانسته و تفکیک ساختارگرایانه ی زبان از ارجاع یا معنی لفظی را تکمیل کرده ومعنی هر گفته یا نوشته یی را به اندیشه ها و انگیزه های ناآگاهانه ی گوینده یا نویسنده وابسته دانسته است و نه رابطه بین واژه ها و جهان عینی.

 لکان عقده ادیپ را محور انسانیت و به مثابه گذاری از نوع طبیعی به نوع فرهنگی حاصل از تعامل گروهی و با کمال قوانین ،زبان وسازمان می داند،که در امر نمادین به وقوع می پیوندد.لکان مدعی است که در ابتدا کودک فقط نیازمند تماس و مراقبت مادر نیست او شاید به صورتی ناخوداگاهانه آرزو می کند چیزی را که مادرش ندارد ،تکمیل کند یعنی آلت مردانگی phallus   را. در این مرحله کودک نه یک سوبژه بلکه یک حفره ،یک فقدان است بدن مادر برای کودک مجموعه ای از اشیای خرد و جداجدا است و فاقد کلیت.هرعضوء از جسم مادر پاره و جزئی بیش برای او نیست.لکان این اجزاء را که متعلقات میل کودک را تشکیل می دهدرا دیگری کوچک می نامد. این دیگریهای کوچک هر جزء به مثابه مادر پراکنده اضافاتی هستند که حاصل رابطه کودک با مادر است.مادر از آنجا که دارای میل به کودک خویش است دیگری بزرگ را برای او تشکیل می دهد اما از سوی دیگروقتی کودک وارد امر نمادین می شود وارد زبان می شود در عین حال به قانون پدر،به قوانین جامعه،قوانینی که از سوی دیگری بزرگ معین شده اند ،تن در می دهد.دیگری بزرگ اصطلاحی است که با امر نمادین،زبان وقانون پدر همریشه است.بنابراین دیگری بزرگ مظهر قانون پدر و خطر اختگی ودیگری کوچک دلالت بر روابط خیالی با دیگری که در امر خیالی (تصویر آینه ای مادر) برقرار می شود متکی است،بنابراین دیگری کوچک متعلق به امر خیالی است و دیگری بزرگ متعلق به امر نمادین.

 مرحله بعد پدر دخالت می کند و کودک را از خواسته اش و مادر را از فالوس محروم می کند و کودک با قانون پدر مواجه می شود.وجود پدر در تعین و تشکیل آرزومندی مادر که خود تابع دیگری است مدخلیتی قاطع دارد و برای نخستین بار کودک با تثلیث پدر،مادر،وخودش مواجه می شود.پدر به عنوان دلیل اصلی جدایی کودک از مادر محسوب می گردد دسترسی به اینکه تمنای مادر تابع دیگری است چون پدر. دیگر تمنای مادر برای کودک به او معطوف نیست بلکه میل مادر متوجه پدر است.مدخلیت پدر حکم ممنوعیت از تمتع وجود مادر را برای کودک بازی می کند و ساحت قانون و موازین مربوط با ناموس را برای او پایه ریزی می کند.از این رو قانون زنا با محارم شکل می گرد و تمتع مادر از طریق پدر موجب پی بردن تفاوت بین مرد و زن برای کودک می شود؛ مادر ،یعنی زن ،فاقد آن چیزی است که پدر به عنوان مرد دارنده آن است.پدر به عنوان ساحت قانون و ممنوعیت ،برای کودک  رابطه بین فالوس وحاکمیت قدرت پدررا معنا می بخشد. و این فقدان کودک را به کسترسیون نزد مادر راهنمایی می کند .از این پس قبول محرومیت مادر از فالوس سبب آن می شود که فالوس تنها مطلوب آرزومند جنسی فرد می گردد و فالوس در فانتسم ها از این به بعد نقش اصلی را ایفا می کند .و کودک برای یافتن دیگری بزرگ که مادر باشد در روابط جنسی خویش در پی یافتن مطلوب اصلی این فقدان یعنی فالوس می باشد. بنابر این یکی شدن با دیگری یادگاری است از شورانگیزی دوران هم آمیختگی اولیه در اینجا است که عشق ترجمه می شود و جای آن یگانگی محال را می گیرد.کسترسیون یعنی قبول محرومیت از فالوس ،و وجود قانون پدر افکار و توهمات جنسی کودک را به سوی ضمیر نا آگاه سوق می دهد وباعث فراغت کودک از افکار جنسی می شود این پذیرش شرط اصلی دسترسی به زبان تکلم است کلام با فراموشی پیوند عمیقی دارد . ضمیر ناآگاه و فراموشی که در زبان تحصیل می شود او را در جهت اکتسابات اجتماعی و آموخته های فرهنگی هدایت می کند.

 زبان تکلم،خویشاوندی،اسم خاص افراد ،محرمات،عهد و پیمان ،مراسم اجتماعی،تشریفات و....همگی متعلق به امر نمادین محسوب می شود.امر نمادین مبتنی بر رابطه دیالکتیکی است که میان حضور و غیاب حاصل می شود،انسان همواره باید به عنوان فاعل از خود غایب شود تا بتواند حضور دیگری  را برای خودش امکان پذیر سازد.

 اما امر واقعی از مفاهیم پیچیده  و تا حدودی گنگ و مبهم در نظریه لکان محسوب می شود که به هیچ نظم و سیاقی از زبان تکلم و در واقع امر نمادین در نمی آید. امر واقعی ممکن است تحت تاثیر امر خیالی و امر نمادین قرار گیرد به آن معنا که دستیابی به امر واقعی از طریق آنها انجام پذیرد چون هیچ امر نمادینی نمی تواند خود بسنده باشد زیرا توامان نیاز مند حضور وغیاب است .امر واقعی فی نفسه فاقد هرگونه تفاوت وتمایزی است .امر واقعی هیچگونه انفصام و شکافی ندارد و امری کاملا مسدود و بسته می باشد. امر واقعی سویه زیرین پنهان و آسیب زای Traumatic هستی و درک ما از واقعیت است و تاثیرات و جلوه های آشوبگرش در جاهایی نامنتظر و غریب احساس می شود.امر واقعی همیشه در جایگاهش قرار گرفته است بنابراین اجزایش نمی تواند جدا شده و به حوزه زبان و امر نمادین وارد شود. امر واقعی همانگونه که آلن شریدان می گوید امری است که امر خیالی در مقابل آن به لکنت می افتد امری که امر نمادین را به چالش و لغزش می کشد ، امری سرکش و مقاوم است ،پس مانده ی فسادناپذیر همه تبیین ها و عنصر انسداد یافته ای است که می توان به آن نزدیک شد اما هرگز درک و در برگرفته نمی شود.امر نمادین و امرواقعی به شدت وابسته به یکدیگر اند،امر نمادین در امر واقعی برش ایجاد می کند و به شکل های متنوع و متعدد آن را قطعه قطعه می سازد.در واقع ،یکی از راه های که از طریق آن می توان امر واقعی را تشخیص داد این است که گوش به زنگ باشیم چه وقت یک چیز نسبت به نمادین شدن بی تفاوت نشان می دهد.پس هرآنچه که بصورت متفاوت تفسیر می شود حضور امر واقعی را افشاء می کند.اما امر واقعی از یک طرف آن چیزی است که مقدم بر امر نمادین است. پُری چیزهای است که امر نمادین برآنها عمل می کند و آنها را به قطعاتی مرتبط تقسیم می کند، از سوی دیگر باقی مانده نیز هست ،آن چیزی که وقتی امر نمادین فرآیند خود را به پایان می برد اضافه و باقی می ماند. به چنین تعبیری ،امر واقعی مابعد امر نمادین است و مازادی محسوب می شودکه باقی می ماند و تن به نمادین نمی دهد و صرفا همچون یک شکست یا خلاء و حفره در امر نمادین ظاهر می شود.

 لکان امر نمادین را عبارت از حفره ای Trou می داند که در امر واقعی  ایجاد شده است به بیان دیگر این امر را باید پذیرفت که زبان تکلم در واقع درز و سوراخی است که در امر نمادین ایجاد می شود.از طریق چنین مقوله ای است که زبان تکلم سلطه خود را بر امر واقع می گسترد لذا زبان به معنای دقیق کلمه حالت پیام را ندارد،زیرا کارکرد اصلی آن ایجاد سوراخ و انفصام در امر واقعی است.

 لکان رابطه امرخیالی،امر نمادین و امرواقعی  را با هندسه موضعی Topologie نشان می دهد .پیوستگی آنها بصورت سه حلقه متصل به هم است که در صورت گسست هر یک به متلاشی شدن کل سیستم می انجامد.گره برومه ای که این سه امر را به یکدیگر پیوند مدهد،در نهایت در گرد همین حلقه «حفره» پدید می آید حفره ای که چیزی جزء خلاء اساسی این عناصر نیست لذا حفره محل و مکان ضمیر ناآگاه است و جای تعجب نیست که این همه شکل مختلف به خود می گیرد از فقدان موجود در دیگری تا کارکرد اسم دلالت.

 اما از دیگر مفاهیم اساسی نظریه لکان ژوئیسانس است .ژوئیسانس همیشه با گرفتاری همراه است و این آن اجباری است که سد راه خوشبختی و سعادت است. آنچه لکان دانش نا خودآگاه می خواند همین گرفتاری ژوئیسانس است.سوژه در حرکت به ژوئیسانس اش ناگزیر به رویارویی با درد و رنج است و این همان چیزی است که باعث واپس زدن سوژه از ارضاء کردن سائق هایش شود. ژوئیسانس در امر واقعی نهفته است هنگام که امر نمادین با تعددی باعث نمایان شدن امر واقعی می گردد.لکان می گوید ژوئیسانس لحظه ای است که نمی توانیم بگوئیم زیرا نمی توانیم آن را تعریف کنیم .در واقع چیرگی امر نمادین بر انسان بزرگترین مانع بر سر ژوئیسانس است. کسترسیون امر نمادین سوژه را از ژوئیسانس اش محروم می کند و تنها قسمت کمی از آن می تواند از این اختگی عبور کند که لکان آن را لذت افزوده می نامد« plus de jouir » که به صورت عشق ، اشتیاق و ... در امر نمادین بروز می کند. ژویسانس در واقع آنگاه جلوه می کند که امر واقعی به امر نماین تعدی می کند و روال معمول آن را به هم می ریزد در این موقع است که ژوئیسانس خود را می تواند نشان دهد در آسیب ها وضایعات روانی که بیشتر در پسیکوزها اتفاق می افتد.

 در نهایت می توان امر واقعی را به اتمسفری تشبیه کرد که امرنمادین در آن شکل می گیرد و بدون این فضا وجود اش به غیاب می رود .فضایی که تمام وجوه امر نمادین به شکل حاد و ناب از پیش و از پس وجود دارد و امر نمادین تنها شمایی تضعیف شده آن هستند. در امر خیالی ،فانتسم ، خیال و تصویر نقش اصلی را ایفا می کنند در امر نمادین زبان و قوانین و واقعیتی که با آن در دنیای ملموس سرو کار داریم بازی گر اصلی است و در امر واقعی ما با حقیقت یا واقعیت حاد شده مواجه هستیم ،واقعیتی که تنها با تعدی به امر نمادین می توان آن را مشاهده کنیم .

 

نویسنده : عباس جان نثاری

 

بررسی فیلم بلوار مالهلند اثر دیوید لینچ(با تاکید بر آرای ژک لکان)

 

در این مقاله یکی از آثارسینمایی دیوید لینچ (بلوار مالهلند) را با تاکید بر نظریه روانکاوی ژک لکان مورد بررسی و مطالعه قرار دهیم

برند هرز وگنرات و اسلاوی ژیژک از جمله کسانی هستند که با توجه به نظریه لکان به تحلیل فیلم بزرگراه گمشده این کارگردان پرداخته اند.

در ادامه  به مطالعه فیلم «بلوار مالهلند» دیوید لینچ بر اساس تئوری لکان می پردازیم هرجا که نیاز به توضیح بیشتر نسبت به مفاهیمی که به کار می رود شد آن را در ادامه توضیح  خواهیم داد.

 دیوید لینچ David Lynch کارگردان و فیلمساز شهیر آمریکایی و خالق آثار ؛بزرگراه گمشده،مخمل آبی، بلوار مالهلند،توئین پیکس:آتش با من گام بردار،دیون،دیوانه از ته دل و...می باشد که آثار او با عکس العمل های متفاوتی از ستایش تا مزمت مواجه بوده است اکنون بیش از بیست سال است که دیوید لینچ برای مخاطبان آمریکایی ،اروپایی و در واقع کل دنیا به ساختن فیلم می پردازد . او که به سینماگری مولف معروف است از سبک و سیاق اروپایی فیلم سازی پیروی می کند و گاه او را فیلم سازی پست مدرن می نامند که در نهایت جزء مشتی ابهامات برای مخاظبان چیزی به ارمغان نمی آورد.

 تکنیک دیوید لینچ از کنار هم قرار دادن دو قلمرو متناقض یکدیگر که در عین حال به آنها اجازه تعددی به یکدیگر را نمی دهد تشکیل شده است. اسلاوی ژیژک ،کل هستی شناسی لینچ را مبتنی بر نا همخوانی میان واقعیت که از فاصله امن به آن نگریسته می شودو نزدیکی مطلق امر واقعی به ما می داند.در واقع شیوه پایه ای فیلم های لینچ حرکت از یک نمای ثابت از واقعیت به یک نمای نزدیک ناراحت کننده است که ذات نفرت انگیز لذت «ژوئیسانس» یعنی وجه برجسته زندگی خلل ناپذیر را نشان می دهد. 

 خلاصه ای از فیلم بلوار مالهلند:

 فیلم با صحنه ی رقص چند جوان آغاز می شود ، که تصویر بازیگر نقش اول زن با قیافه ای خندان و راضی به شکلی که گویا مورد تشویق مخاطبان است همراه با یک زن و مرد سالمند به صورت محو و گنگ برتصویر ظاهر می شود .

 صحنه ی بعدی با نشان دادن یک پتوی قرمز و یک کلوزآپ مات از آن ادامه میابد . نمای بعد حرکت یک لیموزین در جاده ای تاریک است که سرنشینان آن دو مرد و یک زن ((ریتا ، دایان، کاملیا))که در صندلی عقب نشسته است تشکیل شده ."نام اصلی زن کاملیا است که در جریان فیلم با دو نام دیگر خطاب می شود و کاملیا نامی است که ما در پایان به آن پی می بریم .

 ریتا با خارج شدن ماشین از مسیر اصلی به اعتراض پرداخته و با تهدید اسلحه راننده  روبرو می گردد . که با رسیدن دو ماشین با سرنینان جوان و هیجان زده و تصادف آن با لیموزین ، از جاده خارج شد و مصدوم می گردد .

 ریتا در حالی که مصدوم شده است از مسیر میان جنگل وارد شهر شده و برای دیده نشدن توسط عابرین به باغچه ی خانه ای ویلایی پناه برده و به خواب می رود.

صبح در حالی که صاحب خانه به گذاشتن وسایل خود داخل ماشین می پردازد ، کاملیا وارد خانه می شود .

در صحنه ی بعد آمدن بازیگر نقش اول زن (( دایان ، بتی "که در ابتدا بتی و در پایان دایان نام اصلی او مشخص می شود")) همراه با زن و مرد سالمند به شهر "هالیوود" مشاهده می گردد. بتی به همان خانه ای که ریتا در آن پناه گرفته بود وارد می شود .این خانه منزل عمه ی بتی است و او برای دادن تست بازیگری به هالیوود آمده است . مدیریت خانه ها با همسایه روس (عمه) با نام کو کو است .

ریتا در جریان تصادف حافظه ی خود را از دست داده است . بتی سعی میکند به ریتا که حافظه اش را از دست داده است ، کمک کند تا هویتش را بدست آورد.در یک صحنه ی دیگر حضور دو مرد در یک کافه را نشان می دهد که مرد جوان مدعی دیدن این صحنه در رویا هایش است . او در خارج از کافه در حالی که مرد مسن او را همراهی می کند با قیافه یی ترسناکی مواجه می شود و از هوش می رود .

 در عین حال شاهد ماجرای کارگردانی به اسم "آدام کشر" هستیم که از طرف سرمایه داران هالیوود برای انتخاب هنرپیشه نقش اول زن فیلمش تحت فشار است. برادران "کاستیگ لیانی" با نشان دادن عکس دختری با نام "کامیلا رودز" با موهای بلوند و گوشواره های مروارید (که این دختر را دردو جای دیگر هم میبینیم،یکی هنگام تست گرفتن آدام کشر از او و دیگری در مهمانی کامیلا در  حال بوسه زدن بر لبان کامیلا ) به آدام کشر تاکید می کنند " که این همان دختر است " ، آدام کشر از پذیرفتن این موضوع سرباز می زند و به خانه خود میرود. در انجا باهمسرش که با یک مرد (که بعداً مشخص می شود استخردار خانه اش بوده است) همبستر است.

در صحنه ی دیگری از فیلم همرمان با رد کردن پیشنهاد توسط کشر، شاهد دیدار یک آدم کش با شخصی در دفتر کار هستیم که بر اساس تعریف های آدم کش متوجه حضور او در یکی از ماشین های حاضر در سکانس اول در تصادف لیموزین می شویم .در این صحنه او پس از کشتن آن شخص و دو نفر دیگر( به صورت اتفاقی) و برداشتن کتابی((به گفته ی مقتول "تاریخ بشر در شماره تلفن ها")) از انجا خارج می شود "این بخش بعد از دیدار مدیریت فیلم با پیرمردی معلول که هدایت گر اصلی هالیوود به نظر می آید اتفاق افتاد."

این ادم کش را مادر دو صحنه ی دیگر خوهیم دید اول به دنبال دختری گمشده در گفتگو با زنی خیابانی در پشت کافه و بعد در ملاقات با بتی در همان کافه .

آدام کشر همان شب در ملاقاتش با کابوی بطور ضمنی تهدید به مرگ میشود ، کابوی به اون میگوید "اگه کارت رو درست انجام بدی من رو یکبار میبینی و اگر بد انجام بدی دو بار" ، که روز بعد آدام کشر بازیگرها را تست میکند و برخلاف میلش "کامیلا"را انتخاب میکند.

در ادامه شاهد تمرین متن تست بتی همراه با ریتا هستیم سپس بتی برای انجام تست اصلی به محل قرار خود می رود . او بازی خوبی را انجام داده و پذیرفته می گردد و برای دیدن تست بازیگری آدام کشر به استدیوی دیگری می رود که در اینجا بعد از رد و بدل شدن نگاه هایی بین او و آدام کشر به سرعت از محل خارج می شود تا به دوست خود ریتا برسد .در اینجاست که بازیگر زن((کاملیا رودز)) توسط آدام کشر تایید می شود .در کل فیلم افرادی در تعقیب دختر گمشده ای هستند .

 در صحنه های بعد بتی و ریتا به خانه کسی به اسم داین میروند (که ریتا از اعماق ذهنش بعد از دیدن زن خدمتکار درهمان کافه ای که مرد جوان خواب آن را دیده بود ،این اسم را بخاطر آورده است) .البته قبل از آن ، انها به خانه داین زنگ می زنند که بتی به ریتا میگوید "خیلی عجیبه که به خودت زنگ بزنیم" ، در جواب ریتا پاسخ میده "من مطمئن نیستم" و صدای آنطرف تلفن (داین) تاکید می کند "It’s me" . بهر حال انها وارد خانه داین می شوند و جسد فاسد شده ای را پیدا می کنند.

بتی با ریتا که در بازگشت از خانه ی دایان بسیار منقلب است و در حال بریدن موهای خویش است کلاه گیس بلوند می دهد تا اورا از شکل واقعی خود در آورد .(در اینجا و پنهان شدن ریتا در صندلی تاکسی متوجه آن می شویم که ان افراد در تعقیب ریتا می باشند ).سپس بتی در تخت  خوابشش با ریتا هم آغوشی می کند در همان شب در حالی که ریتا در خواب صحبت می کرد نام سکوت (Silencio) را چندین بار برزبان آورد و خطاب به بتی از او می خواهد به جایی بروند.

در ادامه انها به کلوپ "Silencio" میروند . در این کلوپ نمایشی بر روی صحنه است مردی دائما تکرار می کند : "سکوت ،گروهی نیست  ارکستری نیست ، این تماما نوار ضبط شده است ولی هنوز صدای گروه را می شنویم ...." در این نمایش بازی ها و آوازهایی هستیم ، که حتی بدون اجرا و توقف صدا در آن ادامه دارد . ریتا و بتی هر دو متاثرهستند و گریه می کنند .لرزش بتی نشان دهنده ان است که وی رنج بیشتری نسبت به ریتا متحمل میشود .

در همان سالن تئاتر بتی جعبه آبی را در کیفش پیدا می کند، جعبه ای که ریتا در ابتدا  کلید آن را د ر کیف داشت هنگامی که دایان او را در خانه ی عمه ی خود دیده بود. درصحنه ی بعد در خانه قبل از باز کردن جعبه بتی ناپدید شده و وقتی ریتا در جعبه را باز میکند بداخل جعبه کشیده میشود .

از این قسمت فیلم به بعد شاهد ماجراهایی هستیم که با چند فلش بک همراه است.

دایان رو یتخت خواب خود در خانه ای که جنازه را در آن پیدا کرده بودند خوابیده است همان جای جنازه و به همان صورت . کابوی در اتاق را باز می کند و میگوید : "بلند شو کوچولوی خوشگل وقت بیدار شدنه "

همسایه به در خانه آمده و وسایلش را می خواهد .روی میز کلیدی آبی است .همان کلیدی که در کافه آدم کش به نشانه ی کشته شدن کاملیا به دایان نشان می دهد و در مقابل سفارشی که برای کشتن کاملیا دارد به دایان میگوید که بعد انجام کار این کلید را خواهی دید.

 دایان سرخورده ازعشق کاملیا بار دیگر با ریتا این بار در خانه ی خود با او در روی کاناپه هم آغوشی می کند که با ممانعت ریتا مواجه می شود . وبتی به او می گوید :به خاطر اوست؟

در صحنه ای دیگرهنگام فیلمبرداری دایان شاهد معاشقه ی کاملیا و آدام کشر است این صحنه در واقع به یاد دایان آمده و کاملیا را به خانه راه نمی دهد .

در ادامه شاهد خود ارضایی دایان هستسم و دعوت او توسط کاملیا به مهمانی آدام کشر.در اینجاست که صحنه ی اول فیلم در جاده ی مالهالند تکرار می شود .اینبار دایان سوار بر لیموزین است .در مهمانی مشخص می شود که دایان کیست  و چه گونه با کامیلا آشنا شده است.کامیلا عاشق کارگردانی است که دایان را به خانه اش دعوت کرده است . در اینجا یکبار دیگر کابوی را می بینیم اما اینبار دایان او را دیده است

دریکی از سکانس های آخر فیلم ما شاهد اجیر کرن آدم کش توسط دایان برای کشتن کاملیا هستیم و بعد از آن جعبه آبی در دست مرد وحشتناک پشت دیوار کافه است . که زن و مرد سالمند همراه دایان در ابتدای فیلم به صورت آدمک های کوچک از جعبه درامده و از زیر در خانه ی دایان در حالی او خیره بر کلید ابی روی میز گریه می کند وارد می شوند .دایان با وحشت از آنها می گریزد و به سمت اتاق خواب رفته با اسلحه به صورت خود شلیک می کند و به صورت همان جسد فاسد روی تخت می افتد.

در پایان تصویر مرد وحشتناک پشت کافه همراه با "بک راند " تصویر خندان دایان وکاملیا نشان داده میشود.ودر نهایت زنی روی لژ تئاتر کلوپ" Silencio " نشسته و می گوید :"سکوت"

   بررسی فیلم

 

 فیلم بلوار مالهلند در دو بعد جریان دارد. بعدی که در توهمات و خیالات دایان است .کارگردان با "کوزآپ " اولیه از پتوی قرمز به بیننده این نشانه را می دهد که فیلم در امر خیالی شروع شده است و کلیه اتفاقاتی که برای شخصیت "بتی" و "ریتا" در سکانس های فیلم اتفاق می افتد در حیث خیالی است .و سایر سکانس ها در دنیای واقعی و امر نمادین اتفاق می افتد.

فیلم بولوارمالهلند دیوید لینچ را می توانیم در دو بخش کلی تقسیم کنیم؛

 

  1- امر خیالی 2-امرنمادین

 

 فیلم در اصل با خیال و تصورات دایان شروع می شود ،زمانی که دایان بجای خودش در لیموزین هنگام رفتن به مهمانی آدام کشر کاملیا را جایگزین می کند و سناریو تصورات او به نحوی پیش می رود که کاملیا حتی در شناختن هویت خویش وابستگی شدیدی به دایان دارد این همان مطلوب آرزومند دایان است ،آن «آرمان من» که دایان در امر خیالی خویش می جوید.رابطه میان جفت شدن امر خیالی و امر نمادین یا بین من آرمانی و آرمان من در فیلم لینچ را، ما می توانیم در دنیای واقعی و دنیای خیالی دایان پیدا بکنیم. این یکی شدن دایان با تصویر مطلوب خود که در آن او به چشم خویش دوست داشتنی به نظر می آید یکی شدن خیالی است . ویکی شدن نمادین ، یکی شدن با همان جایگاهی است که دیگران از آن جا دایان را مشاهده می کنند و او از همان جایگاه خود را می نگرد ، تا به چشم خویش دوست داشتنی وشایسته عشق کاملیا باشد.

در این فیلم دایان سعی می کند کاملیا را هرچه بیشتر به خود شبیه کند (مانند انتخاب کلاه گیس بلوند برای او) این یکی شدن با امر بیرونی ، و در صورت امکان شبیه کردن آرمان من به خودش است . مشخصه ی این یکی شدن دایان با کاملیا نوعی شکست ، ضعف و گناه متعلق به دیگری بزرگ است . دیگری ای که قوانین و راهکارهای اصلی را در جامعه ایفا می کند . در این فیلم کاملیا نقش دیگری کوچک را برای دایان تعریف می کند . دیگری ای که نشانه ی از کلیت دیگری بزرگ است .کلیتی که هالیوود و ستاره شدن در آن ساخته است .دایان سعی می کند با نامیدن کاملیا به نام خود در تصوراتش او را به نحوی به یکی شدن خیالی با خود در آورد . یکی شدن خیالی از یکی شدن و هویت یابی بر حسب علاقه و خواست نگاهی خاص در دیگری به وجود می آید . هنگامی که دایان سوژه ی خودش را با تصویر کاملیا یکی می کند ، به یک نمایش "هیستریک "  و روان پریش وسواسی دچار آمده است. البته واضح است ، دایان این کارها را انجام می دهد تا خود را همچون ابژه ی میل کاملیا عرضه کند.

"فانتزی" دایان در ورطه ی میل دیگری (کاملیا) شکل می گیرد . یکی از انطباق هویت های دایان با" آرمان من" او عاریه دادن نامش ،رنگ موهایش خانه اش ، و در نهایت خودش به کاملیا شکل می گیرد.دایان در مر خیالی با به دست اوردن" دیگری کوچک " (کاملیا) در واقع می خواهد درامر نمادین " دیگری بزرگ " که همان سوپر استار شدن در هالیوود است را تصاحب کند.بنابراین عشق بتی به ریتا حسادت دایان به آدام کشر بر اساس به دست آوردن کاملیا که همگی برخواسته از حیث خیالی دایان است چیزی نیست جز کسب امر سرکوب شده ی خویش نیست.

در نهایت دایان سه مرحله را در کسب مطلوب تمنای خود در امر خیالی طی میکند .اول به دست آوردن دیگری کوچک (عشق ریتا) برای دست یابی به دیگری بزرگی چون سوپر استار شدن .و در نهایت سرکوب عقده ی اختگی .اینجاست که می توان به پیوستگی "دال"ها و ارتباط معنایی بر اساس ایده ی لکان و تقلیل "مدلول" دست یابیم .

 در صحنه ای که دایان کاملیا را برای دیدن جسد خویش به خانه ی خود می برد ، برای دیدن عاقبت خود از چشم کاملیا است. در واقع این صحنه تصور دایان از عکس العمل کاملیا بعد از مرگش است که از دیدن واکنش او نسبت به صحنه ی مرگ خود به نوعی کیف ((ژوئیسانس)) دست میابد .

 اما دیگری برای دایان در واقع می تواند ورای یک چهره ی شدیدا زنانه باشد بلکه او نوعی یکی شدن پدران و مردانه را با ابژه ی میل کاملیا (آدام کشر) به وجود می آورد . دایان نقش زنانگی را ایفا می کند ، اما در واقع در سطح نمادین او با نگاه پدرانه یکی می شود . نگاهی که کاملیا میل دارد در برابرش دوست داشتنی گردد .

در فیلم بلوار مالهالند سه حلقه ی امر نمادین ، امر خیالی و امر واقعی را می توانیم در تعامل و ارتباط با هم بیابیم  .جعبه ی آبی در فیلم نشانه ی "حفره" میباشد .جایی که امر خیالی و امر نمادین با هم پیوند می خورند مانند صحنه ای که ریتا با کلید جعبه را باز می کند و فیلم به دنیای واقعی باز می گردد. تعدی های موجود  بر امر نمادین در فیلم برای نشان دادن امر واقعی را می توان در صحنه های حضور مرد وحشتناک در پشت دیواریافت .

دایان به عنوان یک روان نژد هیستریک خودش را همچون شخصی تجربه  می کند که در حال ایفای یک نقش برای دیگری است . یکی شدن خیالی اش همان بودن برای دیگری اوست .

دایان که بر اساس خصیصه های "من" یا "le moi  " که برساخته ی امر خیالی اوست سعی در بدست آوردن جایگاه از دست رفته ی خویش در دنیای واقعی و امر نمادین می کند . اما چون این امر در نظم نمادین مقدور نیست او بالاجبار امر سرکوب شده ی خویش را در دنیای خیالی خود می جوید.

 در فیلم "من" دایان در دو شق نمادین و خیالی به بیننده ارائه می گردد . در شکل خیالی خود به صورت "نارسیسیم" یا خودشیفتگی و در بعد نمادین به صورت و شکل "حسادت ، خود آزاری ، " و در نهایت امحا ی خویش به نمایش درمی آید .

در این می توان عشق را آنگونه که در تئوری لکان صورت بندی شده است در بلوار مالهلند دریافت.یعنی بر اساس وجه یا صورت فریبنده ی آن : دایان می کوشد با عرضه ی خود به کاملیا همچون ابژه ی میلش ، خلا میل دیگری را پر کند . اینجا عشق و دوست داشتن تفسیری از میل کاملیا است .دایان می خواهد خود را آنگونه نشان دهد که خلا کاملیا را بپوشاند .با دلیستگی وایثار نسیت به او . بنابراین دایان با عرضه ی خودش به دیگری به منزله ی ابژه ای که "فقدان " یا "جای خالی" را در دیگری پر می کند در واقع "فقدان " یا "جای خالی" خودش را پر می کند . این را می توان در شکل نوار موبیوس لکان یافت .

"نوار موبیوس " یکی از اشکال توپولوژیکی است که لکان مورد بررسی و مطالعه قرار داده است و از آن به عنوان مدلی برای تجسم «بازگشت امر سرکوب شده » استفاده کرده است این نوار موجب فروپاشی امر طبیعی (نورمال) می شود .که بر اساس منطق هندسه ی فضایی این شکل دو وجه دارد اما در واقع تنها یک وجه دارد ، در هر نقطه می توان دو وجه مختلف نوار را به آسانی از هم تشخیص داد .اما وقتی کل نوار رادر نظر بگیریم ، دو وجه پیوسته و به دنبال هم است ، در نتیجه تنها یک وجه داریم . با استفاده از این مفهوم ما می توانیم دو وجه تکه تکه شده از دایان ، یک وجه بتی به صورت شخصی زیبا ،سرحال و پر تلاش و با اعتماد به نفس بالا (امر خیالی)و خود دایان که شخصی غمگین ، ناراحت ، مستاصل و به هم ریخته نشان می دهد را یافت و یا صورتی که دایان در خانه ی خویش خواستار هم آغوشی مجدد با کاملیا است که هر دوی آنها در مهمانی آدام کشر (بتی خیالی و دایان ) نشان دهنده ی یک شخص با یک وجه خصوصیت رفتاری،یعنی دایان مستاصل و شکست خورده هستند.

در این فیلم "کابوی" نشانه ایست از دیگری بزرگ . دیگری ای که قوانین ، خواست ها و روند های امر نمادین را رقم می زند . و در دنیای واقعی حضور دارد . همین دیگری بزرگ است که به "آدام کشر" هشدار می دهد ، دایان را از خواب بیدار می کند و او را به امر نمادین باز می گرداند و در نهایت در تثبیت نظم نمادین در مهمانی کشر ، چون فضای موجود جاری می سازد . و همیشگی بودن خود را به اثبات می رساند .

کلید دو شقه بودن فیلم را دیوید لینچ در صحنه ی کافه و صحبت های دو مرد و در" کلوپ سکوت " و تئاتری که اجرا شد ، به بیننده نشان می دهد و در هر دوی این صحنه ها چیزی فراتر از امر نمادین و امر خیالی وجود دارد که بر این دو وجه محیط و تقدم و تاخر دارد . و آن چیزی نیست به جز "امر واقعی". که آن را می توانیم بر اثر آسیب ها و ضایعات روانی در یابیم :انجا که دایان به صورت یک بیمار روان پریش وسواسی با خیالات هجوم زن و مرد سالمند مواجه شده و با اسلحه این شکاف ایجادشد بین امر نمادین و امر خیالی را با کشتن خود پر می کند .

منابع :

 ·        هیوار سوزان/ مفاهیم کلیدی در مطالعات سینمایی / فتاح محمدی / زنجان/ نشر هزاره سوم / چاپ اول /1381

 

 ·   موللی کرامت / مبانی روانکاوی / تهران / نشر نی / چاپ دوم / 1384

 

 ·   ناتیوز اریک / فلسفه ی فرانسه در قرن بیستم / محسن حکیمی / تهران / انتشارات ققنوس / چاپ اول  / 1378

 

 ·   ژیژک اسلاوی/ هنر ، امر متعالی مبتذل / ملزیار اسلامی / تهران / نشر نی / چاپ اول / 1384

 

 ·  کدیور میترا / مکتب لکان ، رولنکاوی در قرن بیست و یکم / تهران / اطلاعات / چاپ اول 1381

 

 ·  امون ژک ماری میشل / تحلیل فیلم / علی هاشمی / مشهد / انتشارات سیاه سفید / چاپ اول / 1385

 

 · پیر کلرو ژان / واژگان لکان / کرامت موللی / تهران / نشر نی / چاپ اول / 1385

 

 · ایستوب انتونی / ناخود آگاه / شیوا رویگریان / تهران / نشر مرکز / 1382

 

 · مایرز تونی / اسلاوی ژیژک / احسان نوروزی / تهران / نشر مرکز / چاپ اول / 1385

 

 ·  گنراد هرزو / درباره ی بزرگراه گمشده / نیما ملک محمد امیر احمدی آریان / فصلنامه سینمایی فارابی / دوره پانزدهم / شماره اول / 1384

 

 · استم رابرت و ... / اصول روانکاوی / آرش معیریان / فصلنامه سینمایی فارابی / دوره پانزدهم / شماره اول / 1384

 

 · سارپ مادن / پساساختارگریی و پسا مدرنیسم / محمد رضا تجیک / تهران / نشر نی / چاپ اول / 1382

 

 · پین مایکل / لکان ، دریدا ، کریستوا / پیام یزدانجو / تهران / نشر مرکز / چاپ اول / 1380

 

 . ژیژک اسلاوی / رخداد / مراد فرهادپور - .... / تهران / گام نو / چاپ اول / 1384

 

 لاکاتوش   

  لاکاتوش  

 

مفهوم معقولیت

شاید اصلى‏ترین وجه تمایز آدمى نسبت به انواع دیگر موجودات، شبکه‏ى پیچیده‏ى باورها و تصمیم‏هاى او باشد. تصمیم‏ها و باورها در زندگى ما اهمیت و جایگاه خاصى دارند. ما معمولاً عقل یا قوه‏ى تعقل خود را به کار مى‏گیریم تا بهترین شکلِ باورها و تصمیم‏ها را به‏دست آوریم و کم‏تر به شانس یا تصادف و تمایلاتِ خود متکى باشیم. میل به موفقیت در امور و داشتن باورها و عقاید موردِ اطمینان ما را به این کار وامى‏دارد. همه‏ى آدمیان در پى جواب‏هایى مطمئن براى سؤالات خود هستند؛ جواب‏هایى که به وسیله‏ى اطلاعات و داده‏هایى حمایت گردند؛ براى مثال، ما مى‏پذیریم که مجموع زوایاىِ هر مثلث 180 درجه است، چون اصول موضوعه‏ى اقلیدسى مى‏توانند دلایل کافى براى آن فراهم آورند؛ به عبارت دیگر، چون 180 درجه بودن زوایاى مثلث به نحوى از انحا براى ما مسجّل و به عبارتى معقول مى‏گردد، آن را مى‏پذیریم. نکته‏ى دیگر این‏که، آدمى تنها در طلب باورها و تصمیم‏هاى درست یا معقول نیست، گاهى وى درصدد آزمون مجدد باورها و تصمیم‏هاى مورد اعتماد خود برمى‏آید؛ لذا علاوه بر باورها و تصمیم‏هاى مورد اعتماد، در جست‏وجوىِ دلیل درستى یا مورد اعتماد بودن این باورها و تصمیم‏ها نیز هست. از این‏رو روشى مورد نیاز است که نه فقط در اتخاذ تصمیم و حصول باورها به کمک او بیاید، بلکه هم‏چنین دلیلى براى قبول و پذیرش آن تصمیم‏ها و آن باورها فراهم سازد

به‏طور کلى یک تصمیم یا باور معقول تصمیم یا باورى است که یا دلایل کافى و یا، با توجه به شرایط موجود، دلایلى رضایت‏بخش براى پذیرش آن موجود باشد. این معنا را مى‏توان به امور دیگرى، چون روش‏ها، اهداف، دلایل و نتایج معقول نیز تعمیم داد؛ از این رو، مثلاً روش معقول، روشى خواهد بود که ما را به حصول تصمیم‏ها و باورهاى معقول رهنمون شود.

در اوایل نیمه‏ى دوم قرن 20، به‏تدریج مسائلى از فلسفه مطرح شد که وجود روش‏هاى ثابت براى علم و در نتیجه معقولیت علم را زیرسؤال برد. تجربه‏گرایان منطقى، علم را محصول انباشته شدن معرفت مى‏دانستند. در نظر آنها علم به تدریج از رودخانه‏هاى حس و تجربه از درون واقعیت به درون ذهن جریان داشت که این جریان باعث انباشته شدن معرفت در مخزنى بدون مفرّ و منفذ مى‏گردید؛ بنابراین، این افزایش کمّى معرفت و اطمینان‏بخشىِ مشاهدات و استقلال آنها از نظریه‏ها، معقولیت علم را به خوبى تضمین مى‏کرد.

اما وضع به همین روال پیش نرفت. فلاسفه‏ى جدید نیز، همانند هیول (1798ـ1866) که سال‏ها پیش این امر را متذکر شده بود، به شدت با رویکرد انباشتى معرفت مخالف بودند. آنها مسیر رودخانه‏هاى حس و تجربه را یک‏طرفه از عالم خارج به درون ذهن نمى‏دانستند. بلکه به‏نظر آنها گاهى این ذهن است که ماحصل فعالیت‏هاى خود را به دنیاى خارجى جارى مى‏سازد و در نتیجه به آنها تعیّن مى‏بخشد. به نظر این فلاسفه استقرا یا هر نحوه‏ى دیگر از رویکرد انباشتى علم، نه‏تنها عقیم است، بلکه در طول تاریخ علم به هیچ‏وجه استفاده نشده و بنابراین اسطوره‏اى بیش نیست. به نظر آنها انتظارات و معارف و نظریه‏هاى آدمى مى‏توانند در مشاهدات او تأثیر بگذارند و آنها را به نحوى با خود متناسب سازند؛ و این همان جریان رودخانه از سوى ذهن به درون عالم اعیان است. روشن است که این برداشت از معرفت علمى، پایه‏هاى معقولیتِ آن علم را که مبتنى بر انباشته شدن معرفت از طریق حواس بود، به‏راحتى به لرزه درمى‏آورد.

اما، اگر روشى نباشد که با به‏کارگیرى آن، علم به نحوى از دیگران پیش بیفتد، به چه دلیلى تنها نتایج علم را قابل اطمینان و معقول بدانیم.

پاپر براى حل مسأله‏ى فوق، ابطال‏گرایى روش‏شناختى را بنیان مى‏نهد که در آن قواعدى روش‏شناختى براى تصمیم در مورد گزاره‏هاى پایه و آزمون حدس‏ها یا نظریات ارائه شده است. بدین‏گونه او روشى را که به نظرش موجب پیشرفت و معقول شدن علم مى‏شود به دست مى‏دهد. به‏نظر پاپر معقولیت علم در نگرش ابطال‏گرایانه و نقدگرایانه‏ى دانشمندان خلاصه مى‏شود.

اما علم‏شناسى چون کوهن، راه‏حل پاپر براى مسأله‏ى معقولیت (یا تمیز) را نمى‏پذیرد. به نظر او روش‏ها و موازین ثابتى در علم وجود ندارد. انقلاب‏هاى بزرگ علمى که دوره‏هاى علم را از هم جدا مى‏سازند موازین و روش‏هاى جدیدى را به همراه خود مى‏آورند. بیش‏ترِ نوشته‏هاى او دال بر این است که او معقولیتى را جدا از تصمیم جامعه‏ى علمى به رسمیت نمى‏شناسد؛ هر چه هست جامعه‏ى علمى است؛ به عبارت ساده‏تر، آنچه جامعه‏ى علمى معقول بداند، معقول است. اما پل فایرابند، فیلسوف معاصر علم، پا را از این فراتر مى‏گذارد و از سخنان کوهن نتیجه مى‏گیرد که معقولیتى که براى علم پذیرفته مى‏شود، معلول تبلیغات حساب‏شده‏ى دانشمندان و دست‏پروردگان آنها، یعنى فلاسفه‏ى علم سیانتیست یا علم‏گراست.

 

لاکاتوش نیز یکى از فلاسفه‏اى است که با در نظر گرفتن دو دیدگاه مخالف، یعنى دیدگاه پاپر و دیدگاه کوهن نظریه‏ى ترکیبى جدیدى را مدنظر قرار مى‏دهد. لاکاتوش از یک سو فلسفه‏ى علم را با تعلیمات پاپر آغاز کرد و در مسأله‏ى ابطال‏پذیرى پیرو وى بود؛ از سوى دیگر، نقدهایى را که از طرف تامس کوهن، فایرا بندوپولانى و... متوجه نظریه‏ى پاپر بود وارد مى‏دانست. اما او همه‏ى آراى فایرابند و کوهن را نمى‏پذیرفت. به نظر لاکاتوش، فایرابند و تا اندازه‏اى کوهن، از آن‏جا که راهى براى معقول ساختن علم نیافته بودند، تسلیم شک‏گرایى و آنارشیسم معرفتى شده بودند. آنها راهى نیافته بودند تا نشان دهند که علم پیشرفت مى‏کند؛ بنابراین نه تنها پایه‏هاى معقولیت علم، بلکه پایه‏هاى هر نوع معقولیتى را ویران ساخته بودند. اما لاکاتوش نمى‏خواست به این راحتى تسلیم شود و نظر آنها را تأیید کند. نظریه‏ى پاپر به او امید مى‏دهد که اگر هم نایل شدن به حقیقت غیرممکن باشد، حداقل نزدیک شدن به آن ممکن است. این مسأله موجب شد که لاکاتوش در صدد تکمیل نظریه‏ى پاپر برآید، تا بتواند نظریه‏هاى بهتر (یا به احتمال زیاد بهتر) را شناسایى کند.

 

بر اساس ابطال‏گرایى روش‏شناختى پیچیده، براى علمى بودن یک نظریه باید دو شرط موجود باشد: اولاً، محتواى تجربى بیش‏ترى نسبت به نظریه‏ى رقیب داشته باشد که این شرط به‏سرعت با تحلیل منطقىِ نظریه قابل آزمون است؛ ثانیا، قسمتى از محتواى اضافى تقویت شود. این شرط که فقط به صورت تجربى قابل بررسى است به سرعت محقق نمى‏شود .

زمینه‏ى پیشنهاد چنین معیارهایى این است که به عقیده‏ى لاکاتوش همواره مى‏توان با کمک فرضیه‏هاى کمکى یا تفسیر دوباره‏ى عبارات و مفاهیم نظریه، آن را از خطر ابطال نجات داد. البته اگر این کار موجب افزایش محتواى نظریه گردد مجاز شمرده مى‏شود. بدین‏ترتیب، شرایط علمى بودن و ابطال براى زنجیره‏اى از نظریه‏ها (مجموعا) تعریف مى‏شود.

زنجیره‏ى... T2, T3 و T1 از نظریه‏ها را در نظر مى‏گیریم که هر نظریه با افزودن الحاقیه‏اى کمکى به نظریه‏ى پیش از خود، یا با تفسیر مجدد معنایىِ آن براى رفع یک ناهنجارى به دست مى‏آید. هر نظریه دست کم به اندازه‏ى محتواى ابطال ناشده‏ى نظریه‏ى پیش از خود، محتوا دارد. چنین زنجیره‏اى یک «انتقال مسأله» نامیده مى‏شود. اگر در این انتقال مسأله، نظریه‏ى جدید محتواى بیش‏ترى از نظریه‏ى پیش از خود داشته باشد و به پیش‏بینى‏هاى جدیدى منجر شود، آن انتقال مسأله از جهت نظرى پیش‏رونده است و اگر مقدارى از این محتواى اضافى و پیش‏بینى‏هاى جدید تقویت شده باشد، از نظر تجربى نیز پیش‏رونده خواهد بود، و در این صورت، این پیشرفت، ما را به سوى کشف واقعى یک پدیده‏ى جدید هدایت خواهد کرد. حال اگر انتقال از هر دو جهت (نظرى و تجربى) پیش‏رونده باشد، انتقال مسأله پیش‏رونده است .

بنابراین بر خلاف شکل‏هاى قبلى ابطال‏گرایى، اگر نظریه‏ى جدیدى با محتواى بیش‏تر ظهور نکند، هیچ نوع ابطالى وجود نخواهد داشت بنابراین به نظر لاکاتوش علم مى‏تواند بدون توسل به ابطال‏ها رشد و پیشرفت کند .

لاکاتوش، که بیش از همه‏ى فلاسفه‏ى هم‏عصر خود اصرار بر تاریخى کردن واحد ارزیابى شونده در علم داشت، روش‏شناسى برنامه‏ى پژوهشى خود را که در آن، واحدِ ارزیابى شونده، یک برنامه‏ى پژوهشى یا سلسله‏اى از نظریه‏هاى مربوط به هم مى‏باشد، بنا مى‏نهد. او روش‏شناسى خود را شکلى از ابطال‏گرایى روش‏شناختىِ پیچیده مى‏خواند که مى‏تواند ایده‏ى پیشرفت علمى را نجات دهد.

هر برنامه‏ى پژوهشى با هسته‏ى سخت آن مشخص مى‏شود. هسته‏ى سخت، مقوم بنیانى است که با تکیه بر آن، برنامه‏ى پژوهشى باید تحول و توسعه یابد. این فرضیه‏ها بنابر تصمیم‏هاى روش‏شناختىِ حامیان برنامه‏ى پژوهشى، ابطال‏ناپذیرند . در هر برنامه فرضیه‏هاى کمکى‏اى وجود دارد که کمربندِ حفاظتى در اطراف هسته‏ى سخت تشکیل مى‏دهند و ابطال همواره به سمت این فرضیه‏ها هدایت مى‏شود.

مفروضات اساسى برنامه‏ى پژوهشى نباید طرد و یا جرح و تعدیل شود. این مفروضات اساسى را یک کمربند محافظ، مشتمل بر فرضیه‏هاى معین، شرایط اولیه و غیره، از ابطال مصون نگاه مى‏دارد.

حال همان‏گونه که در مورد ابطال‏گرایى روش‏شناختى پیچیده صادق بود، اگر یک برنامه‏ى پژوهشى، با تغییر در فرض‏هاى کمکى‏اش موجب تشکیل نظریه‏اى گردد که پیش‏بینى‏هاى جدید به ارمغان مى‏آورد، این برنامه به لحاظ نظرى پیشرو است و مى‏توان از انتقال مسأله‏اى پیشرو سخن گفت. اگر برخى از این پیش‏بینى‏ها، تقویت [یا به عبارتى تأیید] شوند این برنامه به لحاظ تجربى نیز پیشرو خواهد بود؛ اما اگر تغییرات و تفاوت‏هایى که نظریه‏ى جدید نسبت به نظریه‏ى قبلى در سلسله‏ى نظریه‏ها دارد، به نحوى باشد که از لحاظ الهام‏بخشى ترغیب کننده نباشند و صرفا مانع از ابطال هسته‏ى سخت گردند و به هیچ پیش‏بینى جدیدى منجر نگردند، این تغییرات «تبصره‏اى» بوده و انتقالِ مسأله‏اى رو به زوال را تدارک خواهند دید .

در چارچوب فلسفه‏ى لاکاتوش، روش‏شناسى علمى به دو مرحله‏ى جدید مربوط مى‏شود. روش‏شناسى درون برنامه‏ى پژوهشى و روش‏شناسى بین برنامه‏هاى پژوهشى. روش‏شناسى درون برنامه‏ى پژوهشى، مربوط به فعالیت‏هایى است که در یک برنامه‏ى پژوهشى انجام مى‏شود و طبق آن هرگونه تغییر و اصلاح کمربند محافظ برنامه‏ى پژوهشى باید مستقلاً آزمون‏پذیر باشد. دانشمندان کمربند محافظ را به هر نحوى که مایل باشند توسعه مى‏بخشند؛ به شرط این‏که اقدامات آنها امکان آزمون‏هاى تازه و در نتیجه امکان اکتشاف جدید را فراهم سازد.

روش‏شناسى بین برنامه‏هاى پژوهشى، به مقایسه‏ى برنامه‏هاى پژوهشى رقیب مى‏پردازد. لاکاتوش معتقد به کثرت‏گرایى در برنامه‏هاى پژوهشى است. او مى‏گوید:

تاریخ علم، تاریخ برنامه‏هاى پژوهشى رقیب است و باید چنین باشد.

از سوى دیگر تاریخ علم نشان‏دهنده‏ى حذف و طرد برنامه‏هاى پژوهشى (مثلاً فیزیک ارسطویى) است. سؤال این است که یک برنامه‏ى پژوهشى چرا و چگونه حذف مى‏شود؟ لاکاتوش پاسخ مى‏دهد که حذف یک برنامه‏ى پژوهشى، به‏وسیله‏ى برنامه‏ى پژوهشى رقیب است که موفقیت‏هاى آن را تبیین نموده و به خاطر توان الهام‏بخشىِ(  بالاتر جانشین آن مى‏شود  منظور از توان الهام‏بخشى، توانایى در پیش‏بینى تئوریک پدیده‏هاى بدیع است . 

روش‏شناسان و فلاسفه‏ى علم، از ابتدا تلاش مى‏کردند که روش‏شناسى یا نظریه‏ى معقولیتى ارائه دهند که در آن این قواعد و ملاک‏ها را معرفى نمایند و اکثرا آنها را به عنوان سرمشق‏هایى براى آیندگان معرفى مى‏کردند. اما بسیارى از این روش‏شناسى‏ها ناموفق، «آرمان‏گرایانه» و «نادرست»بوده‏اند

به نظر لاکاتوش، تنها پاپر توانسته است به حل این مسأله نزدیک شود و کسانى چون فایرابند، که مأیوسانه همه‏ى موازین فکرىرا ترک مى‏گویند، رشد علم را «رشد آشفتگى، و یک هرج و مرج واقعى» مى‏دانند و بعضى‏ها نیز که هیچ معیارى را بالاتر از معیار جامعه‏ى مربوطه نمى‏دانند، راهى براى نقد آن معیار باقى نمى‏گذارند: اگر در علم هیچ راهى براى ارزیابى یک نظریه جز به وسیله‏ى ارزیابى تعداد حامیان نظریه، و اعتقاد و انرژى لفظى آنها وجود نداشته باشد، در این صورت... حقیقت در قدرت نهفته مى‏شود .

 روش‏شناسى برنامه‏هاى پژوهش علمى شاخه‏اى از ابطال‏گرایى روش‏شناختى پیچیده است. لاکاتوش این نوع ابطال‏گرایى را از آن‏رو که در عین قبول خطاپذیرانگارى، توان فایق آمدن بر شک‏گرایى را دارد، مى‏پذیرد.

در روش‏شناسى لاکاتوش واحد ارزیابى شونده نظریه‏اى منفرد نیست که در زمان خاصى در نظر گرفته مى‏شود، بلکه نظریه‏اى است که در کل دوره‏ى تاریخى‏اش همراه با تغییرات فراوانى که به هویت (یا هسته‏ى سخت) آن صدمه‏اى نمى‏زند، در نظر گرفته مى‏شود؛ یعنى برنامه‏ى پژوهشى؛ لذا در روش‏شناسى او دو نوع ملاک براى ارزیابى مورد نیاز است: نوع اوّل براى ارزیابى نظریات جدید در زنجیره‏ى متوالى نظریات؛ نوع دوم براى ارزیابى برنامه‏هاى پژوهشى و انتخاب بهترین آنها؛ از این‏رو ملاک‏هاى لاکاتوش به دو نوع درون‏برنامه‏اى و برون‏برنامه‏اى تقسیم مى‏شوند.

ملاک ارزیابى درون‏برنامه پژوهشى، همان «افزایش محتواى نظرى» و پیش‏بینى‏هاى جدید به‏وسیله‏ى نظریه است که حداقل تعدادى از آنها باید تقویت شوند؛ اما در مورد ملاک‏هاى برون‏برنامه پژوهشى روایت‏هاى متعددى در آثار لاکاتوش مى‏توان یافت. لاکاتوش در آخرین نوشته‏هایش از ارائه‏ى قواعدى براى تعیین این‏که یک برنامه‏ى پژوهشىِ رو به زوال چه زمانى باید کنار گذاشته شود امتناع مى‏ورزد، ولى در برخى از نوشته‏هایش به نظر مى‏رسد در این امر مردد است و به ارائه‏ى چنین موازینى چندان بى‏علاقه نیست. ملاک‏هایى که گاهى وى درصدد ارائه‏ى آنها به عنوان ملاک‏هاى برون‏برنامه‏اى است چند قسم‏اند:

1ـ ارائه‏ى پدیده‏هاى بدیع: ملاک تجربى براى زنجیره‏ى نظریات [برنامه‏ى پژوهشى[ این است که باید پدیده‏هاى جدیدى ارائه نماید

2ـ قدرت الهام‏بخشى بیش‏تر: دلیل عینىِ حذف یک برنامه‏ى پژوهشى به‏وسیله‏ى برنامه‏ى پژوهشى رقیب که موفقیت‏هاى برنامه‏ى پیشین را تبیین مى‏نماید و با ارائه‏ى توان الهام‏بخشىِ بالاترى جانشین آن مى‏شود فراهم مى‏گردد.

3ـ ملاک‏هاى نظرى، تجربى و الهام‏بخشى: اگر برنامه‏اى پژوهشى یک مجموعه‏ى وسیع‏تر پدیده‏ها را پیش‏بینى کند و آن پیش‏بینى‏ها به‏وسیله‏ى پدیده‏هاى بدیع تقویت شوند و نیز اگر وحدتِ الهام‏بخشى بیش‏ترى نسبت به رقباى خود داشته باشد، از آنها برتر است  البته چنان‏که بعدا خواهیم دید، بدعت پدیده‏هاى بدیع از پیش معلوم نیست و بعد از پیروزى و تقویت شدن نظریه مشخص مى‏گردد و مى‏توان ملاک نظرى را به ملاک تجربى تحویل کرد. دو ملاک تجربى و الهام‏بخشى نیز همان ملاک‏هاى ارائه شده در موارد 1 و 2 هستند.

 

منبع:  ح‍وزه‌ و دان‍ش‍گ‍اه‌، ش‌ ۳۴، (ب‍ه‍ار ۱۳۸۲)

معجزه و علم غیب پیامبران

معجزه و علم غیب پیامبران

 

صالح نظری پیروان ادیان توحیدی, پیامبران الهی را دارای ویژگی داشتن معجزه و دانستن علم غیب می‌دانند و راه شناختن پیامبران راستین و دروغین را همین دو خصوصیت معرفی می‌کنند، عوام از پیروان انبیاء علاقه‌مندند که پیامبرشان دارای ویژگی‌های خاصی باشد به طوری که دیگران در مقابل آنان ناتوان باشند و متولیان دین هم که می‌خواهند سوار بر گرده آنان شوند به این جهالت عوامانه دامن می‌زنند، قرآن که هدفش هدایت است با صراحت به متولیان ادیان الهی اعلام می‌دارد، درباره دینتان غلو نکنید " لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ" در دین خود غلو مکنید و در باره خداى تعالى جز حق چیزى مگویید.(سوره نساء, آیه ۱۷۱) اما افسوس که متولیان منافع دارند و مایل نخواهند بود حقیقت دین خدا بر مردم آشکار شود.

سؤال این است: آیا براستی راهی برای شناختن پیامبران راستین و دروغین وجود دارد؟ آیا پیامبران دارای معجزه و علم غیب بودند؟ این مقاله قصد بررسی قرآنی دو ویژگی معجزه و علم غیب پیامبران مورد را دارد.

الف: معجزه

۱) آیه ۵۹ سوره اسراء می‌فرماید:

وَ مَا مَنَعَنَا أَن نُّرْسِلَ بِالاَیَاتِ إِلَّا أَن کَذَّبَ بهِا الْأَوَّلُونَ وَ ءَاتَیْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُواْ بهِا وَ مَا نُرْسِلُ بِالاَیَاتِ إِلَّا تخَوِیفًا

و [چیزى‏] ما را از فرستادن معجزات باز نداشت جز اینکه پیشینیان، آنها را به دروغ گرفتند، و به ثمود ماده شتر دادیم که [پدیده‏اى‏] روشنگر بود, و [لى‏] به آن ستم کردند، و ما معجزه‌ها را جز براى بیم ‏دادن [مردم‏] نمى‏فرستیم.

آنچه از ظاهر آیه فهمیده می‌شود:

۱. در زمان پیامبران گذشته, معجزات خداوند برای اثبات نبوت پیامبران صورت می‌گرفت مانند معجزه شتر حضرت صالح

۲. هدف معجزه, برای ترساندن مردم, در عدم پیروی از پیامبران بوده است

۳. اما مردم, علیرغم مشاهده معجزه, آن را دروغ و باز به انکار نبوت پیامبران می‌پرداختند

۴. همین بی تاثیر بودن معجزه, سبب شد, تا برای اثبات نبوت پیامبر اسلام, معجزه‌ای صورت نگیرد

علامه طباطبائی در تفسیر المیزان خود و در ذیل آیه فوق می‌نویسد:

"مردم- که آخرینشان مثل اولینشان هستند- به خاطر آن غریزه فسق و فساد که در ایشان است مستحق آمدن هلاکت و انواع دیگر عذابهاى شدید هستند, و خداى تعالى هم در باره قریه‏ها این سرنوشت را مقرر فرموده که همه هلاک و یا معذب به عذاب شدید شوند, و همین معنا باعث شد که خداى تعالى آیاتى که کفار پیشنهاد مى‏کنند نفرستد, چون با در نظر گرفتن اینکه آخرین بشر با اولین او یکسانند, و هر چه اولین را وادار به عصیان کرد آخرین را هم وادار مى‏کند, و نیز با در نظر گرفتن اینکه اولین با آمدن آیات پیشنهادى خود باز کفر ورزیدند این مسئله وجود دارد که اینها نیز بعد از دیدن معجزه و آیت پیشنهادى خود ایمان نیاورند, و در نتیجه به عذاب هلاک و یا عذاب شدید دیگرى مبتلا شوند, هم چنان که پیشینیان ایشان شدند, و چون خدا نمى‏خواهد این امت را به عذاب عاجل و زودرس مؤاخذه نماید, لذا آیات پیشنهادى کفار را نمى‏فرستد.

ناگزیر باید بگوئیم معنایش این است که از آنجا که آیات پیشنهادى هیچگونه مصلحتى نداشته, و صاحبان پیشنهاد و بطور کلى هیچکس از آن نفعى نمى‏برده و هیچیک به آن ایمان نمى‏آوردند از این نظر خداى تعالى آن آیات را نفرستاد.

و اگر خواستى بگو کلمه" منع" در آیه شریفه معناى دیگرى غیر از" جلوگیرى" را مى‏رساند و آن منافات میان دو امر زیر است.

فرستادن آیات پیشنهادى مردم با اینکه امتهاى گذشته آن را تکذیب کرده و آخرین هم راه ایشان را مى‏روند باعث انقراض و استیصال ایشان مى‏شود. و مشیت خدا تعلق گرفته بر اینکه امت اسلام را مهلت دهد.

معناى آیه این است که ما آن آیاتى را که قریش پیشنهاد کردند نفرستادیم, زیرا اگر مى‏فرستادیم ایمان نمى‏آوردند و ما هلاکشان مى‏کردیم, ولى قضا و خواست ما بر این شده است که این امت را عذاب نکنیم مگر بعد از مدتى مهلت, و این خصوصیت امت اسلام, در مواردى از کلام خداى تعالى استفاده مى‏شود و تنها آیه مورد بحث نیست."

 

 

 

نقد نظر علامه:

علامه معجزات را به دو دسته تقسیم می‌نماید, معجزاتی که بنا به پیشنهاد مردم, پیامبران به اذن خدا انجام می‌دادند و معجزاتی که پیامبران به اذن خدا, بدون درخواست مردم انجام می‌دادند و علامه معتقد است, خداوند معجزه‌ای را که مردم درخواست کرده‌اند به دلیل اینکه نمی‌خواهد امت پیامبر اکرم منقرض و یا مستاصل شوند صورت نمی‌دهد.

این نظر علامه دارای اشکال است

۱. اگر هدف از معجزه به تعبیر قرآن ترساندن مردم از ایمان نیاوردنشان است, چه معجزه پیشنهاد مردم باشد یا نباشد تفاوت نمی‌کند, آنکه کار خارق العاده پیشنهادی خاص خود را نمی‌پذیرد, مسلمأ کار خارق العاده بدون مقدمه را نخواهد پذیرفت, به عنوان مثال, اگر تردستی با ورق‌های خود, کار خارق العاده‌ای انجام دهد بیشتر مورد توجه شما قرار می‌گیرد؟ یا شما ورق‌های خود را در اختیار او قرار دهید و او بتواند با ورق‌های شما, کار خارق العاده‌ای انجام دهد؟

۲. چرا باید رفتار خداوند با امت پیامبر, با رفتاری که با سایر امت‌ها انجام داده متفاوت باشد؟ چرا باید این تبعیض روا باشد؟ چرا برای توجیه باور خود راضی شویم رفتار خدا را تبعیض گونه سازیم؟

۲) آیه ۱۱۸ سوره بقره تقاضای رویت خدا و معجزه را به نادانان نسبت می‌دهد

وَ قَالَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ لَوْ لَا یُکلَِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِینَا ءَایَةٌ کَذَالِکَ قَالَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِم مِّثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَبَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَیَّنَّا الاَْیَاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ

افراد نادان گفتند: «چرا خدا با ما سخن نمى‏گوید؟ یا براى ما معجزه‏اى نمى‏آید؟ » کسانى که پیش از اینان بودند [نیز] مثل همین گفته ایشان را مى‏گفتند. دلها [و افکار] شان به هم مى‏ماند. ما نشانه‏ها [ى خود] را براى گروهى که یقین دارند, نیک روشن گردانیده‏ایم.

این آیه کسانی که انتظار سخن گفتن خداوند را دارند و یا انتظار معجزه از پیامبر گرامی را دارند نادان خطاب می‌کند و آنان را همدل افراد اقوام گذشته که همین انتظارات را داشته و با دیدن معجزه باز ایمان نیاوردند می‌شمرد.

۳) آیه ۱۴۵ سوره بقره باز بی تاثیری معجزه را یادآوری می‌کند

َ لَئنِ‏ْ أَتَیْتَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ بِکلُ‏ِّ ءَایَةٍ مَّا تَبِعُواْ قِبْلَتَکَ وَ مَا أَنتَ بِتَابِعٍ قِبْلَتهَُمْ وَ مَا بَعْضُهُم بِتَابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئنِ‏ِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم مِّن بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّکَ إِذًا لَّمِنَ الظَّالِمِینَ

و اگر هر گونه معجزه‏اى براى اهل کتاب بیاورى [باز] قبله تو را پیروى نمى‏کنند, و تو [نیز] پیرو قبله آنان نیستى, و خود آنان پیرو قبله یکدیگر نیستند, و پس از علمى که تو را [حاصل‏] آمده, اگر از هوسهاى ایشان پیروى کنى, در آن صورت جدّا از ستمکاران خواهى بود.

این زمانی نازل شد که پیامبر به امر خدا تغییر قبله داد از سوی بیت المقدس به سوی کعبه و اهل کتاب (مسیحی و یهودی) بر پیامبر خرده گرفته و دلیل عدم نبوتش دانستند و خداوند فرمود اگر معجزه هم بیاوری اهل کتاب از قبله تو پیروی نخواهند کرد.

۴. آیات ۵ و ۶ سوره انبیاء نیز نمونه دیگر از بی تاثیری معجزه است

بَل قَالُواْ أَضْغَاثُ أَحْلَمِ بَلِ افْترََئهُ بَلْ هُوَ شَاعِرٌ فَلْیَأْتِنَا بَِایَةٍ کَمَا أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ (۵) مَا ءَامَنَتْ قَبْلَهُم مِّن قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا أَ فَهُمْ یُؤْمِنُونَ (۶)

بلکه گفتند: «خوابهاى شوریده است, [نه‏] بلکه آن را بربافته, بلکه او شاعرى است. پس همان گونه که براى پیشینیان هم عرضه شد, باید براى ما نشانه‏اى بیاورد.» (۵) قبل از آنان [نیز مردم‏] هیچ شهرى- که آن را نابود کردیم- [به آیات ما] ایمان نیاوردند. پس آیا اینان [به معجزه‏] ایمان مى‏آورند؟ (۶)

این آیات ادعای مشرکین را بیان می‌کند که نبوت وی را خواب و خیال, بافته ذهن او و شاعر (خیال باف) می‌دانستند و همانند پیشینیان انتظار معجزه از او داشتند و خداوند تاکید می‌کند اقوام گذشته که معجزات انبیاء را دیدند و ایمان نیاوردند و خداوند آن اقوام را نابود کرد, اینان نیز حتی اگر معجزه‌ای بیاوری- ایمان نخواهند آورد.

بنا بر آنچه از آیات بدست می‌آید پیامبر اکرم هیچ معجزه‌ای نداشته‌اند, چه معجزه درخواستی و چه معجزه غیر درخواستی و دلیل آن را هم قرآن, عدم تاثیر معجزه در پروسه ایمان می‌داند.

اینکه اینهمه اصرار توسط متولیان دین برای معجزه سازی برای پیامبر صورت می‌گیرد جای تامل دارد, این متولیان دین دامنه معجزه را از نبی زنده به نبی مرده نیز گسترش داده و به این هم بسنده نکرده و ائمه شیعه را نیز مرده یا زنده صاحب معجزه می‌دانند و ایکاش باز به این مقدار بسنده می‌کردند و دست از معجزه سازی برای امامزاده‌ها بر می‌داشتند!

ب علم غیب

آیاتی که نشان می‌دهد فقط خدا غیب می‌داند

۱. داناى نهان است, و کسى را بر غیب خود آگاه نمى‏کند, (سوره جن آیه ۲۶)

۲. خدا [ست که‏] داناى نهان آسمانها و زمین است, و اوست که به راز دلها داناست. (سوره فاطر آیه ۳۸)

۳. بگو: «هر که در آسمانها و زمین است- جز خدا- غیب را نمى‏شناسند و نمى‏دانند کى برانگیخته خواهند شد؟ » (سوره نمل آیه ۶۵)

۴. و نهان آسمانها و زمین از آنِ خداست, و کار قیامت جز مانند یک چشم بر هم زدن یا نزدیکتر [از آن‏] نیست, زیرا خدا بر هر چیزى تواناست. (سوره نحل آیه ۷۷)

۵. و نهان آسمانها و زمین از آنِ خداست, و تمام کارها به او بازگردانده مى‏شود پس او را پرستش کن و بر او توکّل نماى, و پروردگار تو از آنچه انجام مى‏دهید غافل نیست. (سوره هود آیه ۱۲۳)

۶. و کلیدهاى غیب, تنها نزد اوست. جز او [کسى‏] آن را نمى‏داند, و آنچه در خشکى و دریاست مى‏داند, و هیچ برگى فرو نمى‏افتد مگر [اینکه‏] آن را مى‏داند, و هیچ دانه‏اى در تاریکیهاى زمین, و هیچ تر و خشکى نیست مگر اینکه در کتابى روشن [ثبت‏] است. (سوره انعام آیه ۵۹)

۷. [یاد کن‏] روزى را که خدا پیامبران را گرد مى‏آورد پس مى‏فرماید: «چه پاسخى به شما داده شد؟ » مى‏گویند: «ما را هیچ دانشى نیست. تویى که داناى رازهاى نهانى.» (سوره مائده آیه ۱۰۹)

 آیاتی که پیامبران مامورند اقرار کنند علم غیب نمی‌دانند

۱. و مى‏گویند: «چرا معجزه‏اى از جانب پروردگارش بر او نازل نمى‏شود؟ » بگو: «غیب فقط به خدا اختصاص دارد. پس منتظر باشید که من هم با شما از منتظرانم.» (سوره یونس آیه ۲۰)

۲. بگو: «به شما نمى‏گویم گنجینه‏هاى خدا نزد من است و غیب نیز نمى‏دانم و به شما نمى‏گویم که من فرشته‏ام. جز آنچه را که به سوى من وحى مى‏شود پیروى نمى‏کنم.» بگو: «آیا نابینا و بینا یکسان است؟ آیا تفکّر نمى‏کنید.» (سوره انعام آیه۵۰)

۳. بگو: «جز آنچه خدا بخواهد, براى خودم اختیار سود و زیانى ندارم, و اگر غیب مى‏دانستم قطعاً خیر بیشترى مى‏اندوختم و هرگز به من آسیبى نمى‏رسید. من جز بیم‏دهنده و بشارتگر براى گروهى که ایمان مى‏آورند, نیستم.» (سوره اعراف آیه ۱۸۸)

۴. «و به شما نمى‏گویم که گنجینه‏هاى خدا پیش من است, و غیب نمى‏دانم, و نمى‏گویم که من فرشته‏ام, و در باره کسانى که دیدگان شما به خوارى در آنان مى‏نگرد, نمى‏گویم خدا هرگز خیرشان نمى‏دهد. خدا به آنچه در دل آنان است آگاهتر است. [اگر جز این بگویم‏] من در آن صورت از ستمکاران خواهم بود.» (سوره هود آیه۳۱ )

 

آگاه کردن پیامبران از بعضی اخبار نهانی (غیب) فقط بوسیله وحی

 

 

 

۱. این [جمله‏] از اخبار غیب است که به تو وحى مى‏کنیم, و [گرنه‏] وقتى که آنان قلمهاى خود را [براى قرعه‏کشى به آب‏] مى‏افکندند تا کدام یک سرپرستى مریم را به عهده گیرد, نزد آنان نبودى و [نیز] وقتى با یکدیگر کشمکش مى‏کردند نزدشان نبودى. (سوره آل عمران آیه ۴۴)

۲. خدا بر آن نیست که مؤمنان را به این [حالى‏] که شما بر آن هستید, واگذارد, تا آنکه پلید را از پاک جدا کند. و خدا بر آن نیست که شما را از غیب آگاه گرداند, ولى خدا از میان فرستادگانش هر که را بخواهد برمى‏گزیند. پس, به خدا و پیامبرانش ایمان بیاورید و اگر بگروید و پرهیزگارى کنید, براى شما پاداشى بزرگ خواهد بود. (سوره آل عمران آیه ۱۷۹)

۳. هنگامى که به سوى آنان بازگردید براى شما عذر مى‏آورند. بگو: «عذر نیاورید, هرگز شما را باور نخواهیم داشت خدا ما را از خبرهاى شما آگاه گردانیده, و به زودى خدا و رسولش عمل شما را خواهند دید. آن گاه به سوى داناى نهان و آشکار, بازگردانیده مى‏شوید, و از آنچه انجام مى‏دادید به شما خبر مى‏دهد.» (سوره توبه آیه ۹۴)

۴. این از خبرهاى غیب است که آن را به تو وحى مى‏کنیم. پیش از این نه تو آن را مى‏دانستى و نه قوم تو. پس شکیبا باش که فرجام [نیک‏] از آنِ تقواپیشگان است. (سوره هود آیه ۴۹)

۵. این [ماجرا] از خبرهاى غیب است که به تو وحى مى‏کنیم, و تو هنگامى که آنان همداستان شدند و نیرنگ مى‏کردند نزدشان نبودى. (سوره یوسف آیه ۱۰۲)

یکی از آیات گروه دوم را بیشتر بررسی می‌کنیم

آیه ۳۱ سوره نوح می‌فرماید:

وَ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ وَ لا أَقُولُ لِلَّذینَ تَزْدَری أَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللَّهُ خَیْراً اللَّهُ أَعْلَمُ بِما فی‏ أَنْفُسِهِمْ إِنِّی إِذاً لَمِنَ الظَّالِمینَ

و به شما نمى‏گویم که گنجینه‏هاى خدا پیش من است, و غیب نمى‏دانم, و نمى‏گویم که من فرشته‏ام, و در باره کسانى که دیدگان شما به خوارى در آنان مى‏نگرد, نمى‏گویم خدا هرگز خیرشان نمى‏دهد. خدا به آنچه در دل آنان است آگاهتر است. [اگر جز این بگویم‏] من در آن صورت از ستمکاران خواهم بود.

آنچه از ظاهر آیه فهمیده می‌شود:

۱. بعضی از مردم انتظار داشتند پیامبران به عنوان نماینده و فرستاده خدا مالک بخشی از دارائی‌ها و گنجینه‌های خدا باشند, لذا به پیامبر می‌گفتند: "یا [باید] براى تو باغى از درختان خرما و انگور باشد و آشکارا از میان آنها جویبارها روان سازى, یا چنان که ادعا مى‏کنى, آسمان را پاره پاره بر [سر] ما فرو اندازى, یا خدا و فرشتگان را در برابر [ما حاضر] آورى, یا براى تو خانه‏اى از طلا [کارى‏] باشد, یا به آسمان بالا روى, و به بالا رفتن تو [هم‏] اطمینان نخواهیم داشت, تا بر ما کتابى نازل کنى که آن را بخوانیم"." سوره اسراء, آیات ۹۰- ۹۲" و نیز انتظار داشتند رازهای نهانی و مخفی را بداند, فرشته باشد نه انسانی مانند خودشان و اینکه چه خیری در گرویدن انسانهای محروم است در حالیکه اشراف به او نمی‌گروند.

۲. آیه از زبان پیامبر تمام انتظارات آنان را نفی می‌کند و به مردم می‌فهماند که انتظار معجزه و علم غیب از پیامبر نداشته باشند و نیز منتظر فرشته‌ای برای پیامبری نباشند.

 علامه طباطبائی در تفسیر المیزان خود و در ذیل آیه فوق می‌نویسد:

این جمله پاسخى است از این قسمت گفتار کفار که گفتند:" وَ ما نَرى‏ لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْلٍ ما شما را برتراز خود نمی‌بینیم" و این چنین گفتار آنان را رد مى‏کند که شما گویا به خاطر اینکه من ادعاى رسالت کرده‏ام انتظار دارید من ادعاى فضیلتى بر شما بکنم, و مى‏پندارید بر هر پیغمبرى لازم است که خزائن رحمت الهى را مالک و کلیددار باشد, و مستقیما و مستقلا هر فقیرى را که خواست غنى کند, و هر بیمارى را که خواست شفا دهد, و هر مرده‏اى را که خواست زنده کند, و در آسمان و زمین و سایر اجزاى عالم به دلخواه خود و به هر نحوى که خواست تصرف نماید. و نیز مى‏پندارید که پیغمبر آن کسى است که علم غیب داشته و بر هر چیزى که از نظر دیگران پنهان است آگاه باشد, و بتواند آن چیزها را به طرف خود جلب کند, و نیز بر هر شرى‏ که دیگران از آن بى خبرند با خبر باشد, و آن را از خود دفع نماید. و کوتاه سخن اینکه پیغمبر باید داراى خیرات بوده و از شرور مصون باشد.

و نیز مى‏پندارید که یک پیغمبر باید از رتبه بشریت تا مقام فرشتگان بالا برود, به این معنى که مانند فرشتگان از لوث‏هایى که لازمه بشریت و طبیعت است منزه بوده و از حوائج بشریت و نقائص آن مبرا باشد, نه غذا بخورد, نه آب بنوشد, نه ازدواج بکند, و نه براى کسب روزى و تهیه لوازم و اثاث زندگى خود را به تعب بیندازد. آیا به نظر شما جهات فضل اینها است که مى‏پندارید یک پیامبر باید داشته و در مالکیت آنها مستقل باشد؟ در حالى که اشتباه مى‏کنید و رسول به غیر از مسئولیت رسالت, هیچ یک از این امتیازات را ندارد, و من نیز هیچ ادعایى در این باره نکرده‏ام, نه ادعا کرده‏ام که خزائن خدا نزد من است, و نه گفته‏ام که من فرشته‏ام.

نقد نظر علامه:

علامه دقیقأ آنچه مد نظر آیه است را بیان می‌کند منتها یک کلمه مستقیما و مستقلا و مستقل هم چاشنی آن می‌کند و برای بیان آن هم هدفی دارد.

هر فعلی که در جهان صادر شود فاعل استقلال ندارد و تا خدا نخواهد آن فعل صورت تحقق نمی‌پذیرد و حتی اینکه بقاء فاعل و اراده او نیز به اراده و خواست خدا می‌باشد, از اصول اولیه باور به توحید است ارتباطی به بحث آیه ندارد آیه بحث استقلال داشتن در مالکیت یا آگاهی از غیب پیامبران را مطرح نمی‌کند, بلکه کلأ نفی می‌کند.

علامه می‌خواهد بگوید بله پیامبران مالک خزائن خدا و عالم به غیب هستند اگر خدا بخواهد والا مستقیمأ و مستقلآ نه مالک خزائن خدا هستند ونه علم غیب دارند در حالیکه صراحتأ آیه نفی بلا شرط می‌کند, اگر با آن دیدگاه توحیدی نگاه کنیم هیچ کس حتی پیامبران نمی‌تواند مستقلأ مالک خزائن خود هم باشند چه رسد به خزائن خدا و نیز هیچ کس نمی‌تواند مستقلأ علم آشکار داشته باشد چه رسد به علم اسرار, به تعبیر دیگر همه کس و همه چیز با فرض استقلال هیچ‌اند, بنابراین با به کار بردن کلمات مستقیما و مستقلا و مستقل نمی‌توان واقعیت مفهوم آیه را تغییر داد.

 از طرف دیگر مگر مخالفان پیامبران مستقلأ و مستقیمأ از آنان انتظار مالکیت خزائن خدا و دانستن غیب را داشته‌اند که آیه در جهت نفی آن باشد؟ اتفاقأ مخالفان مدعی بودند برای راستی آزمائی ادعای پیامبران که از ناحیه خدا آمده و ماموریت دارند و طبیعتأ باید باحمایت و خواست خدایشان مالک خزائنش باشند و بر امور غیبی و رازهای پنهانی آگاهی داشته باشند, که اگر ویژگی غیر عادی نداشته باشند, چگو نه راستی و دروغین بودن ادعایش قابل بررسی خواهد بود؟

نکته دیگر اینکه وقتی پیامبر علم غیب ندارد تا بتواند خیرات غیبی را به خود جلب کند و شرور غیبی را از خود دفع کند چطور علامه نتیجه می‌گیرد " کوتاه سخن اینکه پیغمبر باید داراى خیرات بوده و از شرور مصون باشد"؟ مگر سخن علامه را حمل به صحت کرده و بگوئیم منظور وی خیرات و شرور آشکار است نه خیرات و شرور غیبی.

ادامه نظرعلامه طباطبائی

و مراد از جمله" خَزائِنُ اللَّهِ" همه ذخیره‏ها و گنجینه‏هاى غیبى است که عوام الناس معتقدند که کلیدهایش به دست انبیاء و اولیاء است, و مى‏پندارند که آن حضرات مالک مستقل آنها و در نتیجه صاحب قدرتى هستند که هر کارى بخواهند مى‏توانند بکنند, و هر حکمى که بخواهند مى‏رانند, هم چنان که نظیر این توقعات را از نبى گرامى اسلام (ص) داشتند, نوح (ع) در این سخنش در باره همه آنچه از خود نفى کرد اینطور تعبیر کرد که من نمى‏گویم چنین و چنانم, ولى در نفى علم غیب فرمود:" وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ- و من غیب نمى‏دانم" دیگر نگفت:" و لا اقول انى اعلم الغیب- من نمى‏گویم غیب مى‏دانم" و این بدان جهت بوده که علم غیب از اسرارى است که هر کس داراى آن باشد به آسانى اظهارش نمى‏کند, بلکه تا بتواند از اظهار آن خوددارى مى‏نماید, و اگر کسى بگوید:" من نمى‏گویم غیب مى‏دانم" براى شنونده دلیل نمى‏شود بر اینکه او به راستى نمى‏داند, (چون ممکن است علم غیب داشته باشد و در عین حال بگوید من نمى‏گویم غیب مى‏دانم) ولى اگر بگوید" غیب نمى‏دانم" دلیل مى‏شود بر اینکه نمى‏داند, به خلاف آن امور دیگرى که از خود دفع کرده و گفت:" لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزائِنُ اللَّهِ" و یا گفت:" وَ لا أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ" که در آنها کلمه" نمى‏گویم", شنونده را به تردید نمى‏اندازد.

نقد نظر علامه:

اگر از کلمه مستقل صرف نظر کنیم این عبارت علامه صحیح است که می‌گوید:" اگر کسى بگوید:" من نمى‏گویم غیب مى‏دانم" براى شنونده دلیل نمى‏شود بر اینکه او به راستى نمى‏داند, (چون ممکن است علم غیب داشته باشد و در عین حال بگوید من نمى‏گویم غیب مى‏دانم) ولى اگر بگوید" غیب نمى‏دانم" دلیل مى‏شود بر اینکه نمى‏داند"

اشکال دوم برداشت نادرست او میان دو عبارت "من نمی‌گویم" و "نمی دانم" است مثلآ آنجا که می‌فرماید "من نمی‌گویم فرشته هستم" این معنا را نمی‌دهد که ممکن است فرشته باشم ولی من نمی‌گویم فرشته هستم, بنابراین هر دو عبارت نفی قطعی است.

به نظر می‌آید علامه در کل می‌پذیرد که پیامبران فضلیت‌های انتظاری مردم, نظیر داشتن گنجینه الهی و دانستن علم غیب را ندارد اکنون باید دید از نظر علامه پیامبران چه فضیلتی داشته اند؟

ادامه نظرعلامه طباطبائی

خداى تعالى رسول گرامى خود را نیز دستور داد تا همان جوابى را که نوح (ع) به قوم خود داد به قوم خود داده و بگوید:" لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ" و سپس دنباله‏اى به آن اضافه کرد که به وسیله آن, منظور روشن شود, و آن دنباله این است" إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما یُوحى‏ إِلَیَّ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمى‏ وَ الْبَصِیرُ أَ فَلا تَتَفَکَّرُونَ" من پیروى نمى‏کنم مگر آنچه را که به من وحى شده, بگو آیا کور و بینا یکسانند؟ پس چرا تفکر نمى‏کنید؟!." سوره انعام, آیه ۵۰"

خواننده عزیز! یک بار دیگر به دقت در جمله" لا أَقُولُ لَکُمْ" و سپس در جمله" إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما یُوحى‏ إِلَیَّ", و آن گاه در جمله" قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمى‏ وَ الْبَصِیرُ" نظر کن, آن گاه خواهى فهمید که آیه سوره انعام, نخست آن سنخ برترى و فضیلتى را که عوام الناس‏ از پیغمبر خود توقع دارند نفى مى‏کند, و سپس تنها رسالت را براى رسول اثبات مى‏کند و آن گاه بدون درنگ, به اثبات نوعى فضیلت براى رسول پرداخته غیر آنچه عوام توقع دارند و آن فضیلت عبارت است از اینکه او به وسیله بصیرت و بینایى خدایى داراى بصیرت است, ولى دیگران نسبت به ایشان, همانند کورانند نسبت به دارندگان چشم, و همین داشتن بصیرت است که پیروى کردن از رسول را بر مردم واجب مى‏سازد همانطور که افراد کور مجبورند به راهنمایى و دستگیرى بینایان راه بروند و هر جا آنها رفتند قدم بگذارند, و مجوز اینکه رسول, مردم خود را دعوت به پیروى از خود مى‏کند نیز همین است.

نقد نظر علامه:

عبارت "بگو آیا کور و بینا یکسانند؟ پس چرا تفکر نمى‌‏کنید؟ " خطاب به دو گروه از مردم است, گروهی که برای راستی آزمائی معجزه و علم غیب می‌خواستند و معمولأ هم ایمان نمی‌آوردند و گروهی که برای ایمان آوردن به سخن و رفتار پیامبر توجه داشتند و قرآن گروه اول را به نابینا و گروه دوم را به بینا تشبیه کرده و عدم تساوی آنها را یادآور شده است.

بنابراین آیه نقل فضیلت برای پیامبر نیست هر چند پیامبر افضل بشر است و این چنین نیست که خداوند همه بشریت را برای همیشه کور و فقط پیامبر بزرگوار را بینا خطاب کند! آیات بسیاری نشان می‌دهد پیامبران تذکر دهنده و یادآوری کننده است, وظیفه آنان بینا ساختن انسانهای نابیناست نه ساختن انسانهایی که همیشه مانند نابینا یان باشند و تا آخر عمر نیاز به دستگیری برای کوچک‌ترین کارها یشان باشند. مگر فقط انسانهای نابینا نیازمند راهنمایی هستند؟ فضیلت بشری امری نسبی است هر انسانی بهره‌ای از فضیلت دارد, ماجرا صفر و یک نیست, انسانها در محدوده صفر و یک هستند.

نتیجه اینکه:

۱. پیامبران گذشته, دارای معجزات بودند که هدف آن ترساندن مردم, در عدم پیروی از پیامبران بوده است, اما مردم علیرغم مشاهده معجزه, آن را دروغ و باز به انکار نبوت پیامبران می‌پرداختند, همین بی تاثیر بودن معجزه, سبب شد تا برای اثبات نبوت پیامبر اسلام, معجزه‌ای صورت نگیرد.

 

۲. قرآن, درخواست معجزه را هم ردیف تقاضای رویت خداوند تلقی نموده و این نوع درخواست را درخواستی جاهلانه و از روی نادانی شمرده است.

۳. علم غیب مخصوص خداوند است و هیچ کس بر غیب آگاه نیست لذا پیامبران فاقد علم غیب هستند و فقط در حد بسیار محدود خداوند از طریق وحی آنان را به بعضی امور آگاه می‌کرد و پیامبران موظف بودند آن آگاهی را در اختیار پیروانشان قرار دهند, بنابراین پیامبران فضیلت خاصی در این باب نداشته‌اند.

حجاب در ترازوی قرآن

حجاب در ترازوی قرآن

سروش دباغ

در قرآن، پوشاندن گردن و موی سر «وجوب اخلاقی» ندارد ؛ در مقابل بر لزوم «غض بصر»، « حفظ فرج» و« عدم تبرّج» تأکید شده است. 

در چند ماه گذشته مقالات چندی در نقد و شرح مقالات سه‌گانه من درباره مسئله حجاب تحت عناوین «حجاب در ترازوی اخلاق»[۲]، «بی‌حجابی یا بی‌عفتی: کدام غیراخلاقی است؟»[۳] و «مسئله حجاب و فهم روشمند از قرآن»[۴] منتشر شده است.[۵] در این مقاله می‌کوشم با صورتبندی مجدد و ایضاح مدعیات و استدلال‌های مقالات یاد شده، نکاتی را درباره حدود و ثغور رفتار عفیفانه واخلاقی از منظر قرآن و نسبت آن با حجاب و پوشش گردن و موی سر تبیین کنم.

 ۱. مدعیات مقالات نگارنده بدین قرار است:

الف. علاوه بر منظر فقهی، می‌توان به مسئله «پوشش گردن و موی سر» از منظر اخلاقی نیز پرداخت.

ب. دغدغۀ اصلی نگارنده پرداختن به مسئله «پوشش گردن و موی سر» از منظر اخلاقی است، نه فقهی؛ که تخصصی در قلمرو فقه ندارم و در مقام افتاء نیستم.

ج. هم «حجاب اجباری» غیراخلاقی و نارواست و هم «بی‌حجابی اجباری»؛ چرا که هر دو متضمن نادیده انگاشتن اختیار و کرامت انسانی است. عموم عالمان اخلاق گفته‌اند که انجام افعال اجباری وغیراختیاری در دایره اخلاق قرار نمی‌گیرد و حسن و قبحی بر آن مترتب نیست.

د. «پوشاندن گردن و موی سر» در زمره افعال طبیعیِ دیگر نظیر دویدن، خوردن، دراز کشیدن و... است و هنگامی «ربط اخلاقی»[۶] پیدا می‌کند که ذیل یکی از «عناوین اخلاقی» یا «مفاهیم اخلاقی ستبر»[۷] نظیر «عدالت»، «وفاداری»، «تواضع»، «سپاسگزاری»، «مهربانی» و... قرار گیرد.

ه. مفهوم «عفت»، در زمره مفاهیم اخلاقیِ ستبر است و می‌توان فعل طبیعیِِ«پوشاندن گردن و موی سر» را ذیل آن برد و قرار داد.

و. با مدّ نظر قرار دادن نظریه دیوید راس مبنی بر «اخلاق وظایف در نظر اول»،[۸] می‌توان «عفت» و رفتار عفیفانه را در زمره «وظایف در نظر اول» قرار داد. مطابق با نظام اخلاقی راس، اگر وظیفۀ در نظر اولی در یک سیاق اخلاقی بدل به «وظیفه واقعی» شود، باید از آن تبعیت کرد و فرونهادن آن، اخلاقاً ناموجه است و ناروا.

ز. «نپوشاندن گردن و موی سر» در روزگار کنونی، متضمن نقضِ «وظیفه اخلاقیِ در نظر اولِ» عفت نیست و امری است اخلاقاً موجه و روا.

ح. برخی از فقها نظیر احمد قابل، قائل به روایی نپوشاندنِ گردن و موی سر بوده و انجام این کار را شرعاً جایز می دانند. مطابق با تحلیل ایشان، احکام حجاب اولاً و بالذات ناظر به تفکیک میان زنان حرّه از زنان غیرحرّه (برده و کنیز) در عصر پیامبر بوده و سویه هویتی پررنگی داشته و «ربط اخلاقی» نداشته است، چرا که پوشاندن گردن و موی سر برای همه زنان مسلمان واجب نبوده و کنیزان مسلمان از آن مستثنی بوده‌اند. در عین حال برخی از اسلام‌شناسان نظیر محمد عابدالجابری، نصر حامد ابوزید و محمدسعید عشماوی نیز بر سویه هویتی پوشاندن گردن و موی سر تأکید کرده و تفکیک میان زنان حرّه از زنان غیرحرّه را قوام‌بخش صدور آن احکام دانسته‌ و بر این باورند که با منسوخ شدن نظام برده‌داری در روزگار کنونی، پوشاندن گردن و موی سر در زمره واجبات نیست.

ت. با در نظر داشتن نکته فوق و عنایت به حدود و ثغور پوشش شرعی در عصر پیامبر، در پرتو تتبعات و تحقیقات امیر ترکاشوند از سویی، و پذیرش «نظریه حداقلی فرمان الهی»[۹] از سوی دیگر، می‌توان آیات مربوط به حجاب در متن مقدس (قرآن) را به نحو دیگری نیز تفسیر کرد. در واقع، فهم روشمندِ موجه از متن مقدس، متوقف بر داد و ستد و دیالوگ میان مفروضاتی است که به نحو دیالکتیکی و بر اثر تعامل میان متن مقدس و مفروضاتی نظیر تلقی ما از «زبان دین»، «رابطه دین و اخلاق»... به دست می‌آید. این مفروضات که ناظر به مقام «ثبوت» و تکونِ متن مقدس است، در مقام «اثبات» و جهت به‌دست دادن فهم روشمند از متن مقدس به کار مخاطب امروزی می‌آید.

ی.مدعای اخیر هم صبغه «توصیفی» دارد و هم سویه «توصیه‌ای». بنا بر سویۀ توصیفی آن، فهم‌های گوناگون و متنوع مفسران و قاریانِ متن مقدس، در طول تاریخ و به نحو پسینی‌ـ‌تجربی رخ داده و محقق شده است. مطابق با سویه «توصیه‌ای» آن، برای احراز فهم روشمند از متن مقدس، «باید» این گونه عمل کرد و با تنقیح مبانی و مبادیِ مفروضات، به سروقت متن مقدس رفت و قرائتی موجه و سازگار از آن به‌دست داد.

۲. بنا بر مدعیات فوق، می‌توان چنین انگاشت که روی سخن این مقالات، هم با دیندارانِ معیشت اندیش و معرفت‌اندیش است، هم با فقیهان و کسانی که بر مسند افتاء تکیه زده‌اند.[۱۰] اگر استدلال‌های نگارنده موجه باشد، لازمه آن، این است که کسانی که گردن و موی سر خود را نمی‌پوشانند، کار غیراخلاقی نمی‌کنند. پس دینداران معیشت‌اندیش باید تلقی و قضاوت خویش را از کسانی که موی سر و گردن خود را نمی‌پوشانند، عوض کنند؛ چرا که این کار حرمت اخلاقی ندارد و فعلی ناموجه و فرونهادنی نیست؛ هر چند از منظر عموم این دینداران، مخالف با فتاوای غالب فقها درباره مسئله حجاب است. به تعبیر دیگر، از این مدعا که که پوشاندن گردن و موی سر « وجوب فقهی» دارد، نمی توان نتیجه گرفت که پوشاندن گردن و موی سر «وجوب اخلاقی» نیز دارد؛ چرا که ملازمتی میان « وجوب فقهی» و « وجوب اخلاقی» برقرار نیست.برخی از افعال « وجوب فقهی» دارند، اما« وجوب اخلاقی ندارند». مثلا مسئله « ذبح حیوانات» را در نظرآوریم. مطابق با فتاوای کثیری از فقها، هنگام ذبح شرعی، باید نام خداوند بر زبان آورده شود و حیوان رو به قبله قرار داده شود؛ در غیر اینصورت ذبحی که انجام می شود، شرعی نیست.اماانجام این امور حین ذبح کردن، ضرورت اخلاقی ندارد و کسیکه آنها را رعایت نمی کند، مرتکب فعل قبیحی نمی شود؛ در واقع، «شهودهای اخلاقی متعارف»[۱۱] بر ضرورتِ انجام این امور حکم نمی کند.

افزون بر این، خوبست دینداران معیشت‌اندیش بدانند که مطابق با فتوای مرحوم قابل، نپوشاندن گردن و موی سر حرمت شرعی ندارد. پس، دست کم از منظر یک مجتهد جامع‌الشرایط،انجام دادن این فعل جایز است و حرام نیست. بر این باورم که متشرعان به جای تبعیت از یک فقیه و مجتهد، می‌توانند از سنت فقهی، اعم از فتاوای شیعیان و اهل سنت، تبعیت کنند که بسان رودخانه‌ای در درازنای تاریخ جاری شده و متضمن فتاوای فقها در ادوار گوناگون است. بنابراین یک دیندار معیشت‌اندیش، علی‌الاصول می‌تواند از مرحوم قابل تبعیت کند و گردن و موی سر خود را نپوشاند و تأسی به سنت ستبرِ فقهی کند و همچنان در دایره اطاعت باقی بماند. شایان توجه است که در اینجا سخن بر سر رواییِ نپوشاندن گردن و موی سر است؛ نه بر این‌ که نپوشاندن موی سر و گردن بر پوشاندن آن برتری دارد و یا اخلاقی‌تر است. تأکید بر این امر است که نپوشاندن گردن و موی سر قبح اخلاقی ندارد.

علاوه بر این، دینداران معرفت‌اندیش می‌توانند با نظر کردن در تتبعاتی که درباره فلسفه حجاب و حدود پوشش شرعی در عصر پیامبر صورت گرفته، همچنین با تنقیحِ درک خویش از مقوله زبان دین و رابطه میان دین و اخلاق، قرائت دیگری از مسئله حجاب و احکام آن به‌دست دهند. در عین حال، تبیین چراییِ رواییِ اخلاقیِ نپوشاندن گردن و موی سر از سوی دینداران معرفت‌اندیش و روشنفکران دینی می‌تواند در صدور فتاوای فقها درباره مسئله حجاب در آینده مؤثر افتد. به تعبیر دیگر، اگر فقیهی بپذیرد که نپوشاندن گردن و موی سر در روزگار کنونی قبح اخلاقی ندارد، این آموزۀ اخلاقی می‌تواند در صدورِ فتوای فقهی او درباره حجاب مؤثر افتد. چنانکه مباحثات قلمی مرحوم آیت‌الله منتظری و عبدالکریم سروش درباره مقوله «ارتداد» و چرایی ناروایی آن در روزگار کنونی از منظر عبدالکریم سروش، در اواخر دهه هفتاد شمسی، آثار و نتایج نیکویی در پی داشت و به صدور فتاوای جدید آیت‌الله منتظری منجر شد.[۱۲] پس، اگر مدعیات این مقالات درباره روایی اخلاقیِ نپوشاندن گردن و موی سر به سمع قبول شنیده شود، می‌تواند در فتاوای فقهی جدید درباره حجاب در روزگار کنونی مؤثر افتد.

 

 

۳. چنان که پیشتر استدلال کرده‌ام، نپوشاندن گردن و موی سر از نظر اخلاقی امری رواست. با مدّ نظر قرار دادن نظریه «اخلاق وظایفِ در نظر اول»، می‌توان «عفت» را در زمره وظایفِ در نظر اولِ مشتقی به‌حساب آورد که در صورت نبودن مانع و رادعی، بدل به وظیفه واقعی می‌شود و عمل کردن مطابق با آن بر عهده کنشگر اخلاقی است. بنابراین نپوشاندن موی سر و گردن در روزگار کنونی، مصداق کنش غیرعفیفانه نیست و از این‌رو موجه است و برگرفتنی.

اکنون می‌کوشم با توجه به آیاتی از سوره‌های احزاب و نور که متضمن مفاهیم «عفت»، «غض بصر»، «حفظ فرج» و «تبرج» است؛ سویه اخلاقیِ(نه فقهی) مسئلۀ حجاب و «نپوشاندن گردن و موی سر» از منظر قرآن را به بحث بگذارم.[۱۳]

خداوند در سوره نور، خطاب به پیامبر می‌فرماید:

«قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ».[۱۴]

به مردان مسلمان بگو که در مناسبات و رفتار خویش با جنس مخالف، «غض بصر» و «حفظ فرج» و خویشتنداری و پاکدامنی پیشه کنند. توصیۀ خداوند این است که مردان، زنان را به چشم ابزاری نگاه نکنند که به کار ارضاء غرایز جنسی ایشان می‌آیند. استدلال خداوند در این باب این است که اگر مؤمنین چنین کنند، برای تزکیه ایشان البته بهتر است. خداوند خطاب به زنان مسلمان نیز می‌گوید که «غض بصر» و «حفظ فرج» و پاکدامنی پیشه کنند و در عین حال زینت‌های خویش را آشکار نکنند، مگر بخشی که خود آشکار است و پوشاندنی نیست.[۱۵] همچنین از زنان خواسته شده که خِمارها[۱۶] را بر روی سینه‌های خویش قرار دهند:

«و قُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَايُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ».[۱۷]

در این سوره، به کسانی که امکان ازدواج ندارند، توصیه شده عفت بورزند تا به فضل خداوند گشایشی در کار ایشان پدید آید:

«وَلْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ نِكَاحًا حَتَّى يُغْنِيَهُمْ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ»[۱۸]

علاوه بر این، زنان بازنشسته و به تعبیر برخی از مفسران یائسه‌ای که امیدی به ازدواج آنها نمی‌رود، می‌توانند پوشش و جامه خود را کنار بنهند، به شرطی که «تبرج» و «زیورنمایی» نکنند؛ همچنین اگر ایشان عفت بورزند، بهتر است:

«وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاء اللَّاتِي لَا يَرْجُونَ نِكَاحًا فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُنَاحٌ أَن يَضَعْنَ ثِيَابَهُنَّ غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ وَأَن يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَّهُنَّ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»[۱۹]

مطابق با آیات سوره نور، «غض بصر» و «حفظ فرج» و خویشتنداریِ زنان و مردان مسلمان و نیز ملتزم بودن به رفتار عفیفانه در این میان محوریت دارد و اخلاقاً الزامی است. در آیه شصتم این سوره از رفتار عفیفانه‌ای سخن به میان آمده که متوقف بر پوشاندن گردن و موی سر نیست. در واقع، زنان یائسه می‌توانند گردن و موی سر خود را نپوشانند و در عین حال رفتارشان عفیفانه و موقر قلمداد گردد، مشروط بر این که حریم عفت را حرمت نهند و پاس بدارند. چنین زنانی می‌توانند پوشش خود را بردارند، زیورنمایی نکنند و در عین حال رفتاری عفیفانه داشته باشند. مطابق با آنچه از آیه سی‌ویکم سورۀ نور بر می‌آید، نشان دادن زینت‌هایی که به نحو طبیعی ظهور دارد، حرمت اخلاقی ندارد و مجاز است. در عین حال در آیه شصتم همین سوره، زنان یائسه از تبرج و زیورنمایی نهی شده‌اند و بر پوشش عادی و متعارف ایشان صحه گذاشته شده است. مرحوم طباطبایی نیز در تفسیر المیزان ذیل این آیه، بر رفتار عفیفانه و موقرانه زنانِ پا به سن گذاشته و یائسه تأکید می‌کند؛ رفتاری که با نپوشاندن گردن و موی سر منافاتی ندارد.[۲۰]

در پرتو آیات فوق، می‌توان چنین انگاشت که لزوم و وجوب اخلاقیِِ پوشاندنِ تمام موی سر و گردن، در سوره نور، صراحت و ظهوری ندارد و محل بحث قرار نگرفته است. همچنین، نپوشاندن گردن و موی سر، مصداق امر غیرعفیفانه و غیراخلاقی قلمداد نشده؛آشکار کردن زینت‌هایی که به نحو طبیعی ظهور دارد، اخلاقاً روا انگاشته شده است. از این‌رو برخی پنداشته‌اند که موی سر در زمره زیورهایی است که به نحو طبیعی ظهور دارد و نپوشاندن آن مصداق تبرج و زیورنمایی نیست. در مقابل، آنچه صراحتاً منع شده، زیورنمایی زنان است و نه هویدا بودن گردن و موی سر ایشان. افزون بر این، زنانِ یائسه می‌توانند با حفظ پوشش متعارف خویش، و نه لزوماً پوشاندن گردن و موی سر، رفتارعفیفانه‌ای داشته باشند. همچنین، به کسانی که شرایط ازدواج ندارند، توصیه شده که عفت بورزند؛ عفت ورزی‌ای که متضمن رفتار موقرانه و انسانیِِ خالی از غرض با جنس مخالف است و قید دیگری ندارد. پس مطابق با این آیات، میان امر عفیفانه و پوشاندن گردن و موی سر، رابطۀ ضروری دیده نمی‌شود و به قول فیلسوفان، این دو مقوله «مساوق» یکدیگر نیستند و تحقق یکی، علی‌الاصول، بدون تحقق دیگری متصور است. می‌توان سیاقی را در نظر گرفت که در آن کسی موی سر و گردن خود را نپوشانده و در عین حال رفتاری عفیفانه پیشه کرده است؛ به تعبیر قرآن، مردان و زنانی که «غض بصر» پیشه نمی‌کنند، رفتارشان غیرعفیفانه است. بر این اساس اگر زن مسلمانی موی سر و گردن پوشیده‌ای داشته و در عین حال، «غض بصر» نداشته باشد، رفتارش غیرعفیفانه و مآلاً غیراخلاقی خواهد بود. آنچه در اینجا محوریت دارد و مؤمنان و مؤمنات بدان توصیه شده‌اند، عبارتست از «غض بصر» و «رفتار عفیفانه». پس چنان که پیشتر هم آورده‌ام، «پوشاندن گردن و موی سر» و «حجاب» ذیل مفهوم «عفت» قرار می‌گیرند، نه «عفت» ذیل «پوشاندن گردن و موی سر».[۲۱] تأکید مرحوم مطهری بر محوریت مفهوم عفت نیز چنان معنا و لازمه‌ای دارد، ولو این که ایشان بدان تصریح نکرده است:

 

«...می‌گویند در میان بعضی اقوام حجاب خوب است و بی‌حجابی بد، و در میان اقوام دیگری بی‌حجابی خوب است و حجاب بد، پس معلوم می‌شود که این خوبیها و بدیها یک امر ثابتی نیست. در پاسخ باید گفت موضوع این است‏ كه نباید مسئله را روی حجاب و بی‌حجابی آورد. چیزی كه در فطرت بشر است، مسئله عفت است یعنی خداوند انسان را و مخصوصاً زن را طوری آفریده‏ كه به حقوق خانوادگی احترام بگذارد... چیزی كه در وجدان هر مرد و زنی هست، مسئله عفت است ... آن كسی كه می‏گوید حجاب خوب است‏ آیا می‏خواهد بگوید كه حجاب خودش از آن نظر كه حجاب است، خوب است قطع‏‌نظر از عفت؟ و اگر زن حجاب داشته باشد خوب است ولو این كه این زن‏ صد درجه بی‌عفت‏تر باشد از وقتی كه بی‌حجاب بود؟ آیا آن كسی كه می‏گوید حجاب خوب است، از این نظر می‏گوید كه حجاب را مقدمه و حافظ و نگهبان‏ خوبی برای عفت می‏داند؟»[۲۲]

حجابی که با رفتار عفیفانه همراه نباشد، ارزش اخلاقی ندارد؛ همان طور که بی‌حجابیِ توأم با رفتار غیرعفیفانه فرونهادنی است. آنچه از آموزه‌های قرآنی مستفاد می‌شود، این است که به جای تأکید بر دوگانه باحجابی و بی‌حجابی، باید بر دوگانۀ رفتار عفیفانه و رفتار غیرعفیفانه متمرکز شد و آن‌ها را از یکدیگر تفکیک کرد و بازشناخت.[۲۳]

از سوره نور در گذریم و به سوره احزاب بپردازیم. عموم دستوراتی که در این سوره خطاب به زنان آمده، صرفاً ناظر به زنان پیامبر است و نمی‌توان آنها را بدون دلیل تعمیم داد و متوجه تمام زنان مسلمان دانست.[۲۴] مثلاً از مؤمنان خواسته شده که بدون اجازه وارد منزل پیامبر نشوند و برای خوردنِ طعام باید اجازه بگیرند و پس از خوردن طعام نیز بهتر است پراکنده شوند؛ همچنین سؤال کردن و سخن گفتن با زنان پیامبر باید از پس پرده و ورای حجاب صورت گیرد:

« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا».[۲۵]

در آیه فوق، کلمه «حجاب»[۲۶] به معنای پرده است و از مردان خواسته شده تا از ورای پرده با زنان پیامبر سخن بگویند. قابل تأمل است که در این آیه، مردان مورد خطاب قرار گرفته‌اند، نه زنان؛ و از ایشان خواسته شده که سرزده و بدون هماهنگی وارد منزل زنان پیامبر نشوند، چرا که ممکن است زنان پوشش مناسبی نداشته باشند. استعمال کلمه «حجاب» در این آیه و برخی دیگر از آیات با معنای امروزین این واژه در زبان فارسی متفاوت است.[۲۷] در زبان فارسی کنونی، «حجاب» به معنای پوشاندن گردن و موی سر است و زن «محجبه» کسی است که گردن و موی سر خود را می‌پوشاند؛ چنان که در اصطلاح فقها، «مکشفه» زنی است که کشف حجاب کرده و گردن و موی سر خود را نمی‌پوشاند. اما معنای کلمه «حجاب» در آیه فوق و دیگر آیات قرآن، به معنای پرده و پوشش است و دلالتی بر پوشاندن گردن و موی سر ندارد.در متون عرفانی نیز، همین معنا از واژه حجاب مد نظر بوده و به کار رفته است؛ حجابی که از جنس پردۀ غیر مادی است و باید بر آن فائق آمد و از آن عبور کرد:

حـجـاب چـهـره جـان مـی‌شـود غـبـار تـنـم                         خوشـا دمـی که از آن چهره پرده بر فکنم

 

چنین قفس نه سـزای چو من خوش‌الحانی است                 روم به روضه رضـوان که مـرغ آن چمنم [۲۸]

علاوه بر این، در سوره احزاب، زنان پیامبر به عدم تبرج و زیورنمایی و به‌پا داشتن نماز و دادن زکات و اطاعت از خداوند و پیامبر امر شده‌ و از حضوری در خانه که با نمایاندن خود از درب و پنجره به رهگذران توأم است، نهی شده اند تا ناپاکی از وجودشان رخت بربندد و مطّهر شوند:

« وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»[۲۹]

 آیه فوق و سیاق آیاتِ پیش و پس از آن نشان می‌دهد که روی سخن خداوند در این آیات با زنان پیامبر است و نه همه زنان مسلمان در جوامع اسلامی. در آیۀ سی‌وچهارم سوره احزاب، زنان پیامبر توصیه شده‌اند که آنچه از آیات خدا در منزل ایشان خوانده می‌شود را یاد آورند و ذکر کنند:

« وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ وَالْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفًا خَبِيرًا»[۳۰]

تعمیم این خطاب‌ها و احکام به دیگر زنان مسلمان، دلایل محکمتری می‌خواهد. در غیاب چنان ادلّه‌ای، باید مخاطبان این آیات را تنها زنان پیامبر در نظر گرفت و امر و نهی خداوند را صرفاً متوجه ایشان دانست.

از مسئله خطاب قراردادنِ زنان پیامبر که بگذریم، در اواخر سوره احزاب، به آیه‌ای می‌رسیم که روی سخن آن با عموم زنان مؤمن است. در این آیه از زنان و دختران پیامبر و همچنین زنان مسلمان خواسته شده که «جلابیب» را بر خود فروتر گیرند؛این امر برای این که شناخته شوند و مورد آزار و اذیت قرار نگیرند، بهتر است :

«يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا»[۳۱]

در اینجا، برخلاف آیات سورۀ نور، ذکری از «غض بصر»، «حفظ فرج»، «تبرّج» و زیورنمایی در میان نیست؛ بلکه برای شناخته شدن زنان و جلوگیری از آزار و اذیت، از ایشان خواسته شده، جلابیب را بر خود فروتر گیرند. برخی از محققان، بر این باورند که واژه «جلابیب» نیز ، نظیر واژه «خمار»، دلالتی بر خصوص پوشاندن گردن و موی سر و به کار بردن روسری و مقنعه که پوشاننده تمام گردن و موی سر است، ندارد.[۳۲] همچنین تأکید بر شناخته شدن و آزار و اذیت نشدن زنان در این آیه، تناسبی تام دارد با سویۀ هویتیِ احکام حجاب و تأکید بر تفکیک و بازشناختن زنان حرّه از زنان غیرحرّه در جامعه اعراب آن روزگار؛ امری که محل تأکید برخی از اسلام‌شناسان معاصر نیز قرار گرفته است.[۳۳]

۴. بنا بر آنچه آمد، می‌توان چنین انگاشت که مطابق با فهم روشمند و سازوار از آیات دو سوره نور و احزاب، «وجوب اخلاقیِ» پوشاندن موی سر و گردنِ زنان، ظهور و صراحتی ندارد و نپوشاندن موی سر و گردن اخلاقاً منع نشده است. در واقع، نفس پوشیده بودن بدن زنان و مردان مسلمان، مدّ نظر خداوند بوده، چنان که در سوره اعراف بر الزامی بودن و بایستگی «ستر عورت» انگشت نهاده شده؛[۳۴] اما وجوبِ اخلاقیِ پوشیده بودن گردن و موی سر به صراحت تبیین نشده و واژگانی نظیر «جلابیب» و «خمار» در سوره‌های احزاب و نور را می‌توان بر معانی دیگری نیز حمل کرد. علاوه بر این، «غض بصر» و «حفظ فرج» و پاکدامنی و خویشتنداریِ مردان و زنانِ مسلمان در قرآن صراحتاً مورد تأکید قرار گرفته و از مؤمنان و مؤمنات خواسته شده سلوک و رفتار خود را حول آن تنظیم کنند؛ اموری که قوام‌بخش رفتار عفیفانه است و «ربط اخلاقی» دارد. به تعبیر دیگر، آنچه از منظر اخلاقی در این آیات محل تأکید واقع شده و وجوب اخلاقی دارد، پیشه کردن پاکدامنی و خویشتنداری بوده، نه لزوماً پوشاندن گردن و موی سر.

برای ایضاح بیشتر مدعای فوق، خوبست به مصداق «تعرف الاشیاء باضدادها»، نواهیِ اخلاقیِ صریح قرآن درباره اموری چون «زنا»، «خوردن مال یتیم»، «پیمان شکنی»، «کم فروشی» و «خودشیفتگی و غرور» را در نظر آوریم:

 

«وَلاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاء سَبِيلًا»[۳۵]

«ولاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤُولاً . وَأَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَزِنُواْ بِالقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا»[۳۶]

« وَلاَ تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولًا»[۳۷]

مطابق با آیات فوق، مسلمانان از ارتکاب «زنا»، «پیمان‌شکنی»،«خوردن مال یتیم» و «کم‌فروشی» صریحاً منع شده‌اند؛ همچنین از ایشان خواسته شده که با «نخوت» بر روی زمین راه نروند که نه می‌توانند زمین را بشکافند و نه به بلندی کوه‌ها برسند؛ از این‌رو بهتر است فروتن باشند. به تعبیر قرآن، این فرمان ها، در زمره «حکمت‌هایی» است که خداوند به پیامبر وحی کرده است.[۳۸] می‌توان چنین انگاشت که دستورات هنجاریِ یاد شده که هم شامل مفاهیم اخلاقی ستبرند (پیمان شکنی و نخوت) و هم متضمن افعال طبیعی که می توان آنها را ذیل مفاهیم اخلاقی ستبر قرار داد (زنا، خوردن مال یتیم و کم فروشی)؛ فرمان هایی‌اند که «ربط اخلاقی» دارند و ارتکاب آن‌ها اخلاقاً ناموجه است. بر همین سیاق، در مقوله حجاب، آنچه صراحتاً در قرآن آمده و تمام مردان و زنان مؤمن اخلاقاً بدان امر شده‌اند، «غض بصر»، «حفظ فرج» و «رفتار عفیفانه» است. همچنین زنان مسلمان از ارتکاب «تبرّج» و زیورنمایی نهی شده‌اند؛ و در عین حال به پوشاندن گردن و موی سر صراحتاً ملزم نشده‌اند.

درباره رابطه میان دین و اخلاق، چنان که پیشتر آورده‌ام، به «نظریۀ حداقلی فرمان الهی» باور دارم.[۳۹] بنا بر این نظریه به روایت نگارنده، در سیاق‌هایی که فهم روشمند و سازوار از متن مقدس، بر روایی و یا نارواییِِ اخلاقیِ کاری دلالت نمی‌کند و انجام یا ترک آن فعل در متن مقدس ظهور ندارد و یا نسبت بدان ساکت است؛ همچنین شهودهای اخلاقیِ عرفی بر روایی آن حکم می‌کند؛ می‌توان بر روایی اخلاقی آن صحه گذاشت. از سوی دیگر، در سیاق‌هایی که فهم روشمند از متن مقدس بر ناروایی اخلاقی امری دلالت می‌کند؛ و شهودهای اخلاقی عرفی نیز بر ناروایی آن دلالت می‌کند، انجام آن فعل، اخلاقا ناروا و غیرموجه است. (نظیر «کم فروشی» و «غش در معامله» که هم فهم روشمند از قرآن و هم شهودهای اخلاقی عرفی، در ناروایی آن همداستانند).[۴۰]

چنانکه در می یابم، فهم روشمند و سازوار از قرآن در مسئله حجاب، بر الزامی بودنِ اخلاقیِ «غض بصر» و «حفظ فرج» و همچنین نارواییِ «تبرّج» و زیورنمایی تأکید می‌کند و الزامی بودنِ اخلاقیِِ « پوشاندن موی سر و گردن» در قرآن ظهوری ندارد؛ در واقع، پوشاندن گردن و موی سر در قرآن، «وجوب اخلاقی» ندارد. از سوی دیگر، با وام کردن نظریه‌های اخلاقی گوناگون، نظیر «اخلاق وظایف در نظر اول» می‌توان از رواییِ اخلاقیِ نپوشاندنِ گردن و موی سر دفاع کرد.

با عنایت به نکات فوق، می‌توان چنین نتیجه گرفت که نپوشاندن گردن و موی سر در روزگار کنونی اخلاقاً رواست؛ همچنین بر این امر صحه گذاشت که در قرآن، پوشاندن گردن و موی سر «وجوب اخلاقی» ندارد؛ در مقابل از مقولاتی چون «غض بصر»،« حفظ فرج» و « عدم تبرّج» صراحتا سخن به میان آمده و وجوب اخلاقی آنها محل تأکید قرار گرفته است.

پی‌نوشت:

------------------------------

* در نهایی شدن این مقاله،از پیشنهادات و ملاحظات عالمانۀ دوستان و همکاران عزیزِ متعددی بهره بردم.ازایشان صمیمانه سپاسگزارم.

[2] http://www.rahesabz.net/story/63763/

[3] http://www.rahesabz.net/story/65483/

[4] http://www.rahesabz.net/story/67548/

[5] نگاه کنید به:فرشادحبیبی، «نگاهی به حجاب در ترازوی اخلاق»:

http://www.rahesabz.net/story/64359/

مسعود صادقی، «در باب حجاب»:

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/135.pdfسید علی اصغر غروی، «حجاب، اجبار یا اختیار» و «حجاب، محکم یا متشابه»:

http://www.rahesabz.net/story/65990/

http://www.rahesabz.net/story/69447/

حسین غلامی، «حجاب: پدیدار اجتماعی یا قدسی» و «مسئله حجاب: پیام قرآن یا پدیداری اجتماعی؟»:

http://www.rahesabz.net/story/67036/

http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/136.pdf

ناهید توسلی: «نیاز به خوانش، ترجمه، تفسیر و تأویل زنانه از قرآن»:

http://www.rahesabz.net/story/68981/

[6] moral relevance

[7] thick moral concepts

[8] The Ethics of Prima Facie Duties

[9] Weak Divine Command Theory

[10] تفکیک میان دینداری معیشت‌اندیش، دینداری معرفت‌اندیش و دینداری تجربت‌اندیش از عبدالکریم سروش است. برای آشنایی بیشتر با آن، به عنوان نمونه، نگاه کنید به: سروش دباغ، آئین در آئینه: مروری بر آراء دین شناسانه عبدالکریم سروش، تهران، صراط، 1387، فصل پنجم.

[11] common-sensical moral intuitions

[12] نگاه کنید به مقالات: عبدالکریم سروش، «فقه در ترازو» و حسینعلی منتظری، «باب مفتوح اجتهاد»، در اندر باب اجتهاد: درباره کارآمدی فقه اسلامی در دنیای امروز، به کوشش سعید عدالت نژاد، تهران، طرح نو، 1382.

[13] کاوش در روایات دینی و سیره پیامبر در این باب مجال دیگری می طلبد و درحوصله این مقال نمی گنجد. در این نوشته در پی بدست دادن فهم روشمند و سازوار از آیات دو سورۀ «نور» و «احزاب» و توسعا دیگر آیات قرآن درباره مقوله حجاب از منظر اخلاقی هستم.

[14] سوره نور، آیه 30.

[15] ﻣﺤﺴﻦ ﮐﺪﻳﻮﺭ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺸﻲ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺣﺪﻭﺩ ﭘﻮﺷﺶ زنان در روزگار کنونی،در باب زینت های ظاهر و آشکار، با عنایت به آیه سی و یکم سوره نور می گوید:

« ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻣﻌﻲ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻧﭙﻮﺷﺎﻧﺪﻥ [ﺳﺮ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﻮ]...ﻣﻔﺴﺪﻩﺍﻱ ﻣﺘﺮﺗﺐ ﻧﻴﺴﺖ، ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻟﺰﺍﻣﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺍﺿﻊ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ «ﺯﻳﻨﺖ ﻇﺎﻫﺮ» ﻣﺤﺴﻮﺏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻳﻪ ۳۱ ﺳﻮﺭﻩ ﻧﻮﺭ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﺎﻧﻴﺪﻥ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ: «ﻭﻻ ﻳﺒﺪﻳﻦ ﺯﻳﻨﺘﻬﻦ ﺍﻻ ﻣﺎ ﻇﻬﺮ ﻣﻨﻬﺎ »:

http://kadivar.com/?page_id=8218

[16] محققانی چون علی طهماسبی و امیر ترکاشوند بر این باورند که «خمار» در این آیه لزوما به معنای «روسری» و «مقنعه» در روزگار کنونی نیست؛ روسری و مقنعه ای که پوشاننده تمام گردن و موی سر زنان است. برای بسط بیشتر این مطلب، نگاه کنید به:

علی طهماسبی، «کند و کاوی در مسئله حجاب»:

http://www.ali-tahmasebi.com/index.php/2013-01-11-10-33-41/27-2013-01-08-14-16-54

همچنین، نگاه کنید به: سروش دباغ، «حجاب در ترازوی اخلاق».

[17] سوره نور، آیه 31

[18] سوره نور، آیه 33.

[19] همان، آیه60.

[20] نگاه کنید به: سید محمد حسین طباطبایی، تفسیر المیزان، مجلد پانزدهم.

[21] نگاه کنید به: سروش دباغ، «بی‌حجابی یا بی‌عفتی: کدام غیراخلاقی است؟».

[22] مرتضی مطهری، ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﻣﻘﺘﻀﻴﺎﺕ ﺯﻣﺎﻥ، ﺻﺪﺭﺍ، ﺗﻬﺮﺍﻥ، ﻣﺠﻠﺪ ﺍﻭﻝ، ﺻﻔﺤﺎﺕ ۴۰۳ -۴۰۵

[23] قابل تأمل است که پدر شعر نو ایران، نیمایوشیج نیز در نوشته های خود بر محوریت مفهوم « عفت» تأکید کرده است:

«چند وقت پیش یکی از جوانان بیسواد و بی‌حیا که میدان را به دست گرفته و حرافی در حضور من می‌کرد می‌گفت: عفت یعنی چه؟ این حر‌ف‌ها امروز معنی ندارد. اما تا وقتی که ازدواج معنی دارد و حقوقی در این خصوص هست، نباید به حق دیگران تجاوز کرد. کسی که چشم می‌پوشد و تجاوز نمی‌کند و حفظ نفس دارد یعنی قادر به جهاد با نفس هست (جهاد اکبر) به او می‌گویند عفیف، چه مرد و چه زن. رسول (ص) گفت: (من عفف فی عشقه فهو شهید) مقام عفت مثل مقام شهادت است». نقل از :نیما یوشیج، دفتر یادداشت‌های روزانه: دنیا خانه من است؛ به مناسبت بزرگداشت یکصدمین سال تولد نیما یوشیج، مرکز انتشارات کمیسیون ملی یونسکو در ایران، 1375، صفحه 243.

[24] امیر ترکاشوند در کتاب «حجاب شرعی در عصر پیامبر» این نکته را به نیکی توضیح داده است. نگاه کنید به نسخه الکترونیکِ پی دی اف این کتاب، بخش دوم، فصل چهارم.

[25] سوره احزاب، آیه53.

[26] در مفردات راغب اصفهانی آمده‌ است: الحجب والحجاب المنع من الوصول؛ حجب و حجاب به‌ معنای این است که‌ مانع از رسیدن است یا در کتب دیگر لغت آمده‌، هرچیز که‌ بین دو چیز فاصله‌ بیفکند یا ساتری که‌ چیزی را از نظر پنهان می‌دارد. نگاه کنید به: (أبو القاسم الحسين بن محمد المعروف بالراغب الاصفهانى، مفردات غريب القرآن، موقع يعسوب، ص 108)

[27]در آیه 46 سوره اعراف (و بينهما حجاب و على الأعراف رجال) نیز، «حجاب» به معنای پرده بکار رفته است. همچنین در آیه 51 سوره شوری (و ماكان لبشر أن يكلّمه الله إلاّ وحياً أو من وراء حجاب) واژه « حجاب» مجازاً به معنی مكالمه از پشت پرده است.

[28] ﺧﻮﺍﺟﻪﺷﻤﺲﺍﻟﺪﻳﻦ ﻣﺤﻤﺪحافظ شیرازی؛ ﺩﻳﻮﺍﻥ؛ ﺑﻪﺍﻫﺘﻤﺎﻡ ﻣﺤﻤﺪﻗﺰﻭﻳﻨﻲ ﻭ ﻗﺎﺳﻢﻏﻨﻲ؛ ﻣﻘﺪﻣﻪ، ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﻭ ﮐﺸﻒﺍﻻﺑﻴﺎﺕ ﺍﺯ ﺭﺣﻴﻢﺫﻭﺍﻟﻨﻮﺭ؛ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ ﺯﻭار؛ ﺗﻬﺮﺍﻥ۱۳۶۹.

شمس تبریزی هم تأکید می‌کرد که پیامبر در پی بیدارکردن خلق و دریدن حجابِ غفلت و متنبه و متفطن ساختن مردم بود به آنچه دارند، نه دادنِ آنچه ندارند:

«این نبی چیزی ننهد در امتِ خود که نیست، بلکه آنچه هست و در پیشِ آن حجابی است، افسون می‌گوید و می‌کوشد تا آن حجاب برخیزد... درِ دل می‌باید که باز شود. جان کندنِ همه انبیاء و اولیا و اصفیا برای این بود، این می‌جستند». نقل از: محمدعلی موحد، باغ سبز: گفتارهایی درباره شمس و مولانا، تهران، کارنامه، 1387، صفحه 33.

[29] همان، آیه33.

[30] همان، آیه34.

[31] سوره احزاب، آیه 59.

[32] نگاه کنید به:امیر ترکاشوند، حجاب شرعی در عصر پیامبر، نسخه پی دی اف، بخش دوم، فصل چهارم. همچنین،علی طهماسبی، «کندوکاوی در مسئله حجاب». علاوه براین دو، در مقاله « بی حجابی یا بی عفتی: کدام غیر اخلاقی است؟»، تلقی برخی از اسلام شناسان معاصر درباره واژگان « خمار» و « جلابیب» توضیح داده شده است.

[33] در مقاله«بی‌حجابی یا بی‌عفتی: کدام غیراخلاقی است؟» این نکته به تفصیل توضیح داده شده است.

[34] سوره اعراف، آیات 28-26.

[35] سوره اسراء، آیه32.

[36] همان، آیات 35-34.

[37] همان، آیه 37.

[38] همان، آیه39 .

[39] نگاه کنید به مقالات «حجاب در ترازوی اخلاق» و «مسئله حجاب و فهم روشمند از قرآن».

[40] به عنوان نمونه، نگاه کنید به: سوره مطففین، آیات 4-1.

برآيش هستی از ديدگاه داروين

    

برآيش هستی از ديدگاه داروين

ابراهیم هرندی، روان زیست شناس و پژوهشگر

 

تئوری داروین که براساس آن همه گیاهان و جانوران کنونی جهان از دگرگون شدن تدریجی گیاهان و جانوران پیشین شکل گرفته‏اند، در دوسده ِگذشته واتاب ِ ژرفی بر بسیاری از دانش‏های مدرن مانند؛ زیست شناسی، ژن پردازی، یاخته شناسی، دام پروری، پزشکی و درمان، داروسازی و رفتار شناسی داشته است.

متاسفانه گزاره‏های بنیادین ِاین تئوری آن گونه که باید به زبانِ فارسی برگردانده نشده است. از این رو، برای بسیاری از ما شنیدن نام داروین، همیاد با، "تئوری تکامل" و این جمله کلیشه‏ای است که؛ "انسان از نسل میمون است."

چارلز رابرت‌ داروین‌، زیست‌ شناس‌ِ انگلیسی‌ که‌ در سده‌ نوزدهم‌ میلادی‌ می‌ زیست‌، تئوری‌ تازه‌ای‌ درباره‌ چگونگی‌ِ پیدایش‌ زیندگان ارائه‌ داده‌ است‌ که‌ من‌ آن‌ را تئوریِ "بَرآیش‌" می خوانم.(برآيِش بر وزن مراکش را در اين جا در برابرِ"Evolution" آورده‏ام. پيش از اين در زبانِ فارسی واژه "تكامل"، براى اين مفهوم به كار برده شده است كه بارِ معنايى آن مخالفِ Evolution است. تكامل، اشاره به پروسه اى هدفمند و حساب شده دارد كه در آن رده بندىِ زيندگان، ساختارى نردبانى دارد و انسان بر بالاترين پله آن جا گرفته است. نگرشِ داروينيست، درست روياروى اين چشم انداز قرار مى گيرد و از اينرو، من واژه "برآيش" را بجاى تكامل در برابرEvolution مى گذارم.)

از دیدگاه داروین، برآیش‌، روندِ دگرگونی‏های‌ ساختاری‌ِ زیندگان‌ از آغاز پیدایش‌ هستی ‌تاکنون‌ بر روی‌ زمین‌ است‌.

این‌ روند نزدیک‌ به‌ سه‌ میلیارد سال‌ پیش‌ با آغاز نخستین‌ جرقه‌ زندگی‌ آغاز شده‌ است‌ و همزمان‌ و همگام‌ با دگرگونی‏های ‌زیست‌بومی‌، گونه‌ها و دسته‌ها و رسته‌های‌ گوناگونی‌ از قارچ‏ها، ویروس‏ها، باکتری‏ها، گیاهان‌ و جانوران‌ گوناگون‌ پدید آورده ‌است‌.

برآیش‌، روندی‌ هماره‌ در کار و پایان‌ ناپذیر است‌ و تا هنگامی‌ که‌ زندگی‌ بر روی‌ زمین‌ هست‌، کشش‏ها و کوشش‏ها و واکنش‏های ‌برآیشی‌ نیز در کار خواهد بود.

از این‌ چشم‌ انداز، همه‌ زیندگان‌ کنونی‌ زادگان‌ِ تک‌ یاخته‌ای‌ هستند که‌ اندی‌ پس‌ از سرد شدن‌ پوسته‌ رویین‌ِ زمین‌ در دریا برآمد و اندک‌ اندک‌ در گذرِ تاریخ‌، فواره‌ وار به‌ شاخه‌ها و خوشه‌ها و ذره‌های‌ گوناگون ‌روی گردانیدند.

بنابراین‌، هستی‌ چشمه‌ای‌ همگون‌ داشته‌ است‌ و همه‌ زیندگان‌ هنوز نیز نیازهای‌ بنیادین‌ِ همگونی‌ دارند: نمونه‌ این‌ چگونگی‌، نیاز به‌ هوا، آفتاب‌، خوراک‌ و نوشاک‌ است‌.

دگرگونی‏های‌ برآیشی‌، پیگیرِ هدف‌ ِ ویژه‌ای‌ نیست‌ و خواستی‌ جز سازگارتر ساختن‌ تن‌ و جان‌ زیستاران‌ برای‌ ماندگارتر کردن ژن‏های‌ آنان‌ درجهان‌ ندارد.

این‌ روند آنچنان‌ کُند است‌ که‌ انسان‌ را یارای‌ دیدن‌ آن‌ نیست‌ زیرا دگرگونی‏های‌ برآیشی‌ که‌ همان‌ دگرگونی‏های‌ ژنتیک‌ است‌، پس‌ از صدها و گاه‌ هزارها سال‌ شکل‌ می‌ گیرد و پدید می‌ آید.

اندیشه پیوند زیندگان با یکدیگر، ریشه درازی در تاریخ هستی شناسی دارد اما تا پیش از داروین کسی چیزی از چگونگی شکل گیری این پیوند نمی دانست.

داروین نشان داد که ویژگی‏های ساختاری گیاهان و جانوران که در پاسخ به نیازهای زیستبومی آنان شکل می‏گیرند، در گذر ِ زمان به پیدایش گونه‏ها و دسته‏ها و رسته‏های گوناگونی کشیده می شود.

هرجا که زیستبوم زینده‏ای در پرتو دگرگونی آب و هوا دیگرگون شده است، تنها زیندگانی که تاب ماندن و سازگارساختن خود با زیستگاه خود بوده‏اند، ماندگار شده‏اند و دیگران به ناگزیر، از گستره هستی به در شده‏اند. این چگونگی در سه و نیم میلیارد سال گذشته، به پیدایش گیاهان و جانوران گوناگونی که هم روزگار ما هستند، کشیده شده است.

پنداره‌ برآیش‌ِ هستی‌ به‌ گونه‌ای‌ که‌ از آن‌ سخن‌ رفت‌، با دیدمان‏ها وگفتمان‏های‌ زمان‌ِ داروین‌ ناسازگار بود زیرا که‌ بازتاب‏های‌ آن‌، باورهای‌ بنیادین‌ِ مردم‌ آن‌ روزگار را به‌ پرسش‌ می‌ گرفت‌ و سازمان‌ ارزشی‌ آن‌ باورها را ویران‌ می‌ساخت‌.

پنداره‌ِ هم‌ ریشگی‌ِ همه‌ زیندگان‌، نه‌ تنها هر گونه‌ برتری‌ِ نژادی‌ وفرهنگی‌ را بی‌ پایه‌ می‌ کند و اندیشه‌ همگان‌ را به سوی‌ برابری‌ می‌راند بلکه‌ جانوران‌ و گیاهان‌ را نیز به‌ انسان‌ نزدیکتر می‌ کند و اندیشه‌ِ حریم‌ و حقوق‌ِ آن‏ها را در ذهن‌ انسان‌ زنده‌ می‌ کند.

گذشته‌ از برآیندهای‌ ارزشی‌، اندیشه‌ برآیشی‌، دیدمان‏های‌ تاریخی‌ و باوری‌ زمان‌ِ خود را نیز به‌ پرسش‌ می‌گرفت‌.

برآیش‌، انسان‌ را رسته‌ای‌ از دسته‌ میمون‏ها می‌ داند که‌ در پی‌ِ روندی‌ هزاران‌ ساله‌ به‌ جایگاه‌ کنونی‌ِ خود رسیده‌ است‌. این‌ چشم‌انداز با باورهای‌ دینی‌ و فرهنگی‌ِ آن زمان‌ ناسازگار بود زیرا که‌ از دیدگاه‌ آئین‌ عیسوی‌ انسان‌ نزدیک‌ به‌ شش‌ هزار سال‌ پیش‌ آفریده‌ شده‌ است‌ و زمین‌ نیز اندی‌ پیش‌ از آن‌ پدید آمده‌ است‌.

بخشی‌ از اندیشه‌های‌ داروین‌ درباره‌ چگونگی‌ِ پیدایش‌ِ هستی‌، نخستین‌ بار در کتابی‌ به‌ نام‌ِ؛ "خاستگاه‌ِ رسته‌ها" در سال‌ ۱۸۵۹ میلادی ‌در لندن‌ منتشر شد.

انتشارِ این کتاب، آنسان‌ که‌ پیش‌ بینی‌ شده‌ بود جنجال‌ِ فراوانی‌ برانگیخت‌. برخی‌، پنداره‌ جهان‌ خودرو و بی‌ راهبر را سهمناک‌ترین‌ خطای‌ اندیشه‌ بشر دانستند و گروهی‌ جانور پنداری ‌انسان‌ را با زهرخندِ تمسخر نکوهیدند و تا به‌ امروز داروین‌ و داروینیسم‌، سوژه‌ِ پسندیده‌ای‌ برای‌ طنزآوران‌ و کاریکاتوریست‏ها بوده ‌است‌.

اما آشنایی‌ بسیاری‌ از مردم‌ با تئوری‌ داروین و هیاهوی‌ بسیار درباره ‌آن‌ سبب‌ شد که‌ چاپ‌ دوم‌ "خاستگاه‌ رسته‌ها" در سال‌ ۱۸۶۰ در نخستین ‌روزِ انتشارِ آن‌ نایاب‌ شود و همه‌ ۱۲۵۰ شماره‌ آن‌ به‌ فروش‌ برسد. این‌ کتاب‌ پس‌ از چاپ‌ دوم‌، شش‌ بارِ دیگر در زمان‌ حیات‌ داروین‌ بازچاپ‌ شد.

واکنش‌ همگانی‌ آن‌ چنان‌ بود که‌ پنج‌ سال‌ پس‌ از چاپ‌ این‌ کتاب‌، بیش‌ از چهار هزار کتاب‌ و جزوه‌ و مقاله ‌درباه‌ آن‌ نوشته‌ شده‌ بود.

در این‌ نوشتارها، یکی‌ او را " میمونی‌ پیر با صورتی‌ پر مو" خوانده‌ بود و دیگری‌ وی‌ را پایه‌ گذارِ زیست‌ شناسی ‌ِمدرن‌ نام‌ داده‌ بود. با این‌ همه‌، پس‌ از چندی‌، تئوری‌ برآیش‌ پذیرفته ‌شد و داروین‌ در سال‌ ۱۸۷۱ کتاب‌ِ دیگری‌ بنام‌ "دودمان‌ِ انسان‌" به‌ چاپ ‌سپرد که‌ ویژه‌ برآیش‌ انسان‌ است‌.

آنچه از روزگار داروین تاکنون تن به رازگشایی بررسی‏های علمی نداده است، زمان برآیش انسان و جدایی او از رسته انسان -میمون است که تاکنون هیچ نشان ِ روشنی از آن بدست نیامده است. این چگونگی در زیست شناسی، "حلقه گمشده" نام گرفته است.

پس از روزگار داروین، دو دستاورد بزرگ علمی، زمینه ساز پذیرش تئوری وی بعنوان برترین تئوری بنیادین زیست شناسی شد. نخست پیدایش دانش ژنتیک که چگونگی گذر ویژگی‏های ساختاری زیندگاه را از نسلی به نسل دیگر آشکار کرد.

دوم شناسایی ساختار ِ دی ان ای (DNA) که برنامه شیوه کارکرد هر یاخته و در بر دارنده هسته توارث است.

دانش ژنتیک، پیوند میان ژن‏ها و ویژگی‏های ساختاری کالبد زیندگان را روشن ساخت. دستاورد دوم نیز سبب شد که دسته بندی گیاهان و جانوران و شناسایی دسته ها و رسته ها و خانواده های آن‏ها به شیوه روشمند و دانش پذیرتری سامان پذیرد.

این دو دستاورد، پاسخ یابی برای پرسش‏هایی بی پاسخ نمای زمان داروین را آسان ساخت و آنچه را که اکنون؛ "سنتز مدرن" می‏نامند که نام دیگر آن داروینیسم نوین است،

برآيش هستی از ديدگاه داروين

برآيش هستی از ديدگاه داروين 

ابراهیم هرندی، روان زیست شناس و پژوهشگر  

تئوری داروین که براساس آن همه گیاهان و جانوران کنونی جهان از دگرگون شدن تدریجی گیاهان و جانوران پیشین شکل گرفته‏اند، در دوسده ِگذشته واتاب ِ ژرفی بر بسیاری از دانش‏های مدرن مانند؛ زیست شناسی، ژن پردازی، یاخته شناسی، دام پروری، پزشکی و درمان، داروسازی و رفتار شناسی داشته است. متاسفانه گزاره‏های بنیادین ِاین تئوری آن گونه که باید به زبانِ فارسی برگردانده نشده است. از این رو، برای بسیاری از ما شنیدن نام داروین، همیاد با، "تئوری تکامل" و این جمله کلیشه‏ای است که؛ "انسان از نسل میمون است." چارلز رابرت‌ داروین‌، زیست‌ شناس‌ِ انگلیسی‌ که‌ در سده‌ نوزدهم‌ میلادی‌ می‌ زیست‌، تئوری‌ تازه‌ای‌ درباره‌ چگونگی‌ِ پیدایش‌ زیندگان ارائه‌ داده‌ است‌ که‌ من‌ آن‌ را تئوریِ "بَرآیش‌" می خوانم.(برآيِش بر وزن مراکش را در اين جا در برابرِ"Evolution" آورده‏ام. پيش از اين در زبانِ فارسی واژه "تكامل"، براى اين مفهوم به كار برده شده است كه بارِ معنايى آن مخالفِ Evolution است. تكامل، اشاره به پروسه اى هدفمند و حساب شده دارد كه در آن رده بندىِ زيندگان، ساختارى نردبانى دارد و انسان بر بالاترين پله آن جا گرفته است. نگرشِ داروينيست، درست روياروى اين چشم انداز قرار مى گيرد و از اينرو، من واژه "برآيش" را بجاى تكامل در برابرEvolution مى گذارم.) از دیدگاه داروین، برآیش‌، روندِ دگرگونی‏های‌ ساختاری‌ِ زیندگان‌ از آغاز پیدایش‌ هستی ‌تاکنون‌ بر روی‌ زمین‌ است‌. این‌ روند نزدیک‌ به‌ سه‌ میلیارد سال‌ پیش‌ با آغاز نخستین‌ جرقه‌ زندگی‌ آغاز شده‌ است‌ و همزمان‌ و همگام‌ با دگرگونی‏های ‌زیست‌بومی‌، گونه‌ها و دسته‌ها و رسته‌های‌ گوناگونی‌ از قارچ‏ها، ویروس‏ها، باکتری‏ها، گیاهان‌ و جانوران‌ گوناگون‌ پدید آورده ‌است‌. برآیش‌، روندی‌ هماره‌ در کار و پایان‌ ناپذیر است‌ و تا هنگامی‌ که‌ زندگی‌ بر روی‌ زمین‌ هست‌، کشش‏ها و کوشش‏ها و واکنش‏های ‌برآیشی‌ نیز در کار خواهد بود. از این‌ چشم‌ انداز، همه‌ زیندگان‌ کنونی‌ زادگان‌ِ تک‌ یاخته‌ای‌ هستند که‌ اندی‌ پس‌ از سرد شدن‌ پوسته‌ رویین‌ِ زمین‌ در دریا برآمد و اندک‌ اندک‌ در گذرِ تاریخ‌، فواره‌ وار به‌ شاخه‌ها و خوشه‌ها و ذره‌های‌ گوناگون ‌روی گردانیدند. بنابراین‌، هستی‌ چشمه‌ای‌ همگون‌ داشته‌ است‌ و همه‌ زیندگان‌ هنوز نیز نیازهای‌ بنیادین‌ِ همگونی‌ دارند: نمونه‌ این‌ چگونگی‌، نیاز به‌ هوا، آفتاب‌، خوراک‌ و نوشاک‌ است‌. دگرگونی‏های‌ برآیشی‌، پیگیرِ هدف‌ ِ ویژه‌ای‌ نیست‌ و خواستی‌ جز سازگارتر ساختن‌ تن‌ و جان‌ زیستاران‌ برای‌ ماندگارتر کردن ژن‏های‌ آنان‌ درجهان‌ ندارد. این‌ روند آنچنان‌ کُند است‌ که‌ انسان‌ را یارای‌ دیدن‌ آن‌ نیست‌ زیرا دگرگونی‏های‌ برآیشی‌ که‌ همان‌ دگرگونی‏های‌ ژنتیک‌ است‌، پس‌ از صدها و گاه‌ هزارها سال‌ شکل‌ می‌ گیرد و پدید می‌ آید. اندیشه پیوند زیندگان با یکدیگر، ریشه درازی در تاریخ هستی شناسی دارد اما تا پیش از داروین کسی چیزی از چگونگی شکل گیری این پیوند نمی دانست. داروین نشان داد که ویژگی‏های ساختاری گیاهان و جانوران که در پاسخ به نیازهای زیستبومی آنان شکل می‏گیرند، در گذر ِ زمان به پیدایش گونه‏ها و دسته‏ها و رسته‏های گوناگونی کشیده می شود. هرجا که زیستبوم زینده‏ای در پرتو دگرگونی آب و هوا دیگرگون شده است، تنها زیندگانی که تاب ماندن و سازگارساختن خود با زیستگاه خود بوده‏اند، ماندگار شده‏اند و دیگران به ناگزیر، از گستره هستی به در شده‏اند. این چگونگی در سه و نیم میلیارد سال گذشته، به پیدایش گیاهان و جانوران گوناگونی که هم روزگار ما هستند، کشیده شده است. پنداره‌ برآیش‌ِ هستی‌ به‌ گونه‌ای‌ که‌ از آن‌ سخن‌ رفت‌، با دیدمان‏ها وگفتمان‏های‌ زمان‌ِ داروین‌ ناسازگار بود زیرا که‌ بازتاب‏های‌ آن‌، باورهای‌ بنیادین‌ِ مردم‌ آن‌ روزگار را به‌ پرسش‌ می‌ گرفت‌ و سازمان‌ ارزشی‌ آن‌ باورها را ویران‌ می‌ساخت‌. پنداره‌ِ هم‌ ریشگی‌ِ همه‌ زیندگان‌، نه‌ تنها هر گونه‌ برتری‌ِ نژادی‌ وفرهنگی‌ را بی‌ پایه‌ می‌ کند و اندیشه‌ همگان‌ را به سوی‌ برابری‌ می‌راند بلکه‌ جانوران‌ و گیاهان‌ را نیز به‌ انسان‌ نزدیکتر می‌ کند و اندیشه‌ِ حریم‌ و حقوق‌ِ آن‏ها را در ذهن‌ انسان‌ زنده‌ می‌ کند. گذشته‌ از برآیندهای‌ ارزشی‌، اندیشه‌ برآیشی‌، دیدمان‏های‌ تاریخی‌ و باوری‌ زمان‌ِ خود را نیز به‌ پرسش‌ می‌گرفت‌. برآیش‌، انسان‌ را رسته‌ای‌ از دسته‌ میمون‏ها می‌ داند که‌ در پی‌ِ روندی‌ هزاران‌ ساله‌ به‌ جایگاه‌ کنونی‌ِ خود رسیده‌ است‌. این‌ چشم‌انداز با باورهای‌ دینی‌ و فرهنگی‌ِ آن زمان‌ ناسازگار بود زیرا که‌ از دیدگاه‌ آئین‌ عیسوی‌ انسان‌ نزدیک‌ به‌ شش‌ هزار سال‌ پیش‌ آفریده‌ شده‌ است‌ و زمین‌ نیز اندی‌ پیش‌ از آن‌ پدید آمده‌ است‌. بخشی‌ از اندیشه‌های‌ داروین‌ درباره‌ چگونگی‌ِ پیدایش‌ِ هستی‌، نخستین‌ بار در کتابی‌ به‌ نام‌ِ؛ "خاستگاه‌ِ رسته‌ها" در سال‌ ۱۸۵۹ میلادی ‌در لندن‌ منتشر شد. انتشارِ این کتاب، آنسان‌ که‌ پیش‌ بینی‌ شده‌ بود جنجال‌ِ فراوانی‌ برانگیخت‌. برخی‌، پنداره‌ جهان‌ خودرو و بی‌ راهبر را سهمناک‌ترین‌ خطای‌ اندیشه‌ بشر دانستند و گروهی‌ جانور پنداری ‌انسان‌ را با زهرخندِ تمسخر نکوهیدند و تا به‌ امروز داروین‌ و داروینیسم‌، سوژه‌ِ پسندیده‌ای‌ برای‌ طنزآوران‌ و کاریکاتوریست‏ها بوده ‌است‌. اما آشنایی‌ بسیاری‌ از مردم‌ با تئوری‌ داروین و هیاهوی‌ بسیار درباره ‌آن‌ سبب‌ شد که‌ چاپ‌ دوم‌ "خاستگاه‌ رسته‌ها" در سال‌ ۱۸۶۰ در نخستین ‌روزِ انتشارِ آن‌ نایاب‌ شود و همه‌ ۱۲۵۰ شماره‌ آن‌ به‌ فروش‌ برسد. این‌ کتاب‌ پس‌ از چاپ‌ دوم‌، شش‌ بارِ دیگر در زمان‌ حیات‌ داروین‌ بازچاپ‌ شد. واکنش‌ همگانی‌ آن‌ چنان‌ بود که‌ پنج‌ سال‌ پس‌ از چاپ‌ این‌ کتاب‌، بیش‌ از چهار هزار کتاب‌ و جزوه‌ و مقاله ‌درباه‌ آن‌ نوشته‌ شده‌ بود. در این‌ نوشتارها، یکی‌ او را " میمونی‌ پیر با صورتی‌ پر مو" خوانده‌ بود و دیگری‌ وی‌ را پایه‌ گذارِ زیست‌ شناسی ‌ِمدرن‌ نام‌ داده‌ بود. با این‌ همه‌، پس‌ از چندی‌، تئوری‌ برآیش‌ پذیرفته ‌شد و داروین‌ در سال‌ ۱۸۷۱ کتاب‌ِ دیگری‌ بنام‌ "دودمان‌ِ انسان‌" به‌ چاپ ‌سپرد که‌ ویژه‌ برآیش‌ انسان‌ است‌. آنچه از روزگار داروین تاکنون تن به رازگشایی بررسی‏های علمی نداده است، زمان برآیش انسان و جدایی او از رسته انسان -میمون است که تاکنون هیچ نشان ِ روشنی از آن بدست نیامده است. این چگونگی در زیست شناسی، "حلقه گمشده" نام گرفته است. پس از روزگار داروین، دو دستاورد بزرگ علمی، زمینه ساز پذیرش تئوری وی بعنوان برترین تئوری بنیادین زیست شناسی شد. نخست پیدایش دانش ژنتیک که چگونگی گذر ویژگی‏های ساختاری زیندگاه را از نسلی به نسل دیگر آشکار کرد. دوم شناسایی ساختار ِ دی ان ای (DNA) که برنامه شیوه کارکرد هر یاخته و در بر دارنده هسته توارث است. دانش ژنتیک، پیوند میان ژن‏ها و ویژگی‏های ساختاری کالبد زیندگان را روشن ساخت. دستاورد دوم نیز سبب شد که دسته بندی گیاهان و جانوران و شناسایی دسته ها و رسته ها و خانواده های آن‏ها به شیوه روشمند و دانش پذیرتری سامان پذیرد. این دو دستاورد، پاسخ یابی برای پرسش‏هایی بی پاسخ نمای زمان داروین را آسان ساخت و آنچه را که اکنون؛ "سنتز مدرن" می‏نامند که نام دیگر آن داروینیسم نوین است،

هبوط در هیچستان  

هبوط در هیچستان سروش دباغ بازخوانی تطبیقیِ کویریات شریعتی و هشت کتاب سپهری ( به مناسبت سالگرد درگذشت سهراب سپهری ) مدتهاست در اندیشۀ مقایسه میان کویریات علی شریعتی و اشعار و نوشته‌های عرفانی سهراب سپهری هستم.[۱] شریعتی، متفکر و روشنفکر دینی معاصر، تأثیر شگرفی بر فضای اندیشگی و دینی ما گذاشته است. عموم دست‌نوشته‌های او که ناظر به دغدغه‌های وجودی و باطنی او بود، پس از وفاتش در قالب دو کتاب به نام گفتگوهای تنهایی و هبوط در کویر منتشر شد. گفتگوهای تنهایی چنانکه خود شریعتی بعدها در نامه‌ای آورده، متضمن دغدغه‌های شخصی و باطنی و کویری، فارغ از اسلامیات و اجتماعیات اوست و به نحو پررنگی دغدغه‌های وجودیِ یک روشنفکر و احیاگر دینی را نشان می‌دهد. در اینجا، او سر در گریبان فرو برده و آن‌چه را که در خلوت به آن می‌اندیشیده، آشکار کرده است. در این مجال می‌کوشم قرابت‌ها و تفاوت‌های تأمل برانگیز میان نوشته‌های وجودی و عرفانیِ هبوط در کویر[۲] با اشعار و ایده‌های عرفانی سپهری را به بحث بگذارم.دراین بحث تطبیقی، علاوه بر نوشته‌هایی چون «کاریز»، «نامه‌ای به دوست»، «دوست داشتن از عشق برتر است»، «نامه‌ای خطاب به دوستان عزیزم»؛ به مقاله «معبد» نیز خواهم پرداخت که مهم‌ترین نوشتۀ هبوط در کویر است. از سوی دیگر، اشعار دفاتر گوناگون هشت کتاب نظیر « زندگی خواب ها»، «مسافر»، « حجم سبز»، « ما هیچ، ما نگاه»... و نوشته‌های اطاق آبی را که متضمن احوال باطنی و تجربه‌های شخصی سپهری است، در این مقایسه مد نظر قرار خواهم داد. سپهری و شریعتی هم‌عصر بودند و کمابیش در یک افق زمانی زندگی می‌کردند. سپهری متولد ۱۳۰۷ بود و شریعتی ۱۳۱۲، سهراب ۱۳۵۹ از دنیا رفت و شریعتی ۱۳۵۶. سپهری متعلق به خطه کاشان بود و شریعتی در سبزوار به دنیا آمد. کاشانی هم که در نوشته‌های سپهری به آن اشاره رفته، خالی از کویر نیست و دست‌کم دشت‌های بزرگِ کم‌آب در آن زیاد یافت می‌شود. خودش در اطاق آبی می‌گوید: «من کویر کم ندیده‌ام»؛ شریعتی هم که در کویر بزرگ شده بود. فضای نیمه شهری و غیرصنعتی که این دو در آن رشد کرده‌ بودند، بدون تردید در زیست‌جهان آنها و نگرششان به جهان پیرامون مؤثر بوده است. ۱. مقاله‌ «کاریز» که در مجموعه ‌آثار هبوط در کویر منتشر شده است، از پاره‌ای الهامات شریعتی که در خلوت خود با آن‌ها مواجه بوده است، یا بختیاری‌هایی که به او روی آورده و عنایتی که خداوند به او داشته، پرده برمی‌دارد. البته در گفتگوهای تنهایی نیز از این سنخ سخنان یافت می‌شود.[۳] این مقاله علی‌الظاهر شرح اتفاقی است که برای شریعتی افتاده و آن ملاقات با یک مقنی ورزیده و زبردست یزدی بوده که بر روی کاریزی کار می‌کرده است. شریعتی به کمک این استعاره، به نحو دل‌انگیزی احوال شخصی‌اش را شرح می‌دهد. ظاهر قصه ساده است؛ وقتی که وی در مزینان بوده، در سالهای میان کودکی و جوانی، بااصرار زیادی که به یک مقنی کرده، توانسته به داخل یک چاه برود. این سفر برای او واجد درس‌های معنوی زیادی بوده و می‌پنداشته است که این مقنی تصادفی بر سر راهش قرار نگرفته است: «من گاهی فکر می‌کنم که او روحی بزرگ و اسرارآمیز بوده است که برای بیدار کردن من مأمور شده بود تا نخستین درس را به روان این کودک ــ که در آینده آتش‌های بسیاری در او شعله خواهد کشید و عشق جنون‌آمیزش به بیداری و رهایی، جهان را با همه فراخی بر او تنگ خواهد کرد ــ با این نمایش ساده اما سمبلیک بیاموزد. درس‌هایی این چنین را، نه با گچ و تخته، جمله و جزوه، که با رمز می‌آموزند، به «اشاره» تعلیم می‌کنند، که این علم، نه علم «داشتن» است، علم «شدن» است، فن «دگرگون گشتن» است؛ اطلاع نیست، انقلاب است؛ نه دانستگی، که پیوستگی است. انباشتن حافظه نیست، به آتش کشیدن روح است. نه لذت که ریاضت؛ نه قلم که الم؛ نه ناز، نیاز؛ نه راحت، رنج؛ نه آرامش، اضطراب؛ نه سعادت، عظمت؛ نه سیرابی، عطش؛ نه رامش، عصیان؛ نه «بودن»، گشتن؛ نه ماندن، رفتن... چنین می پندارم که او یک مقنی نبود. هم «او» بود که این بار، در صورت یک مقنی، مرا از زیر این آسمان، از روی این زمین، برای تعلیم نخستین درس، برای فرود آمدن نخستین تازیانه بر یک روح بی‌درد و خواب‌آلود، به دل خاک برد، قلب سنگین زمان، آنجا که کمتر زندگی است، آنجا که به عدم نزدیک تریم، آنجا که سفر بزرگ‌مان را، پس از این حیات، باید از آنجا آغاز کنیم.»[۴] می‌بینید که شریعتی از مواجهه‌ای ساده با یک مقنی، چه پرداختی کرده است؛ پرداختی که از نظر نحوۀ روایت، شباهتی به داستان عاشق بخارایی و وکیل صدر جهان، در انتهای دفتر سوم مثنوی دارد. در آن‌جا هم، قصه، قصه‌ ساده‌ای است، اما پرداخت مولانا ناب و تاثیرگذار است. شریعتی در انتهای مقاله اشاره می‌کند: «از صحرا بازمی‌گشتم و نسیم، همچون مادر مهربان و آداب‌دانی که کودکان خویش را حق شناسی و ادب می‌آموزد، سرهای نهال‌های جوان و بوته‌های نوزاد و ساقک‌های شیرخوارۀ غلات شیرمست خویش را، به نشانه حرمت وداع با من، خم کرده بود و من، در آخرین نقطه‌ای که شبح مبهم‌شان را در دور دست صحرا گم می‌کردم، سرم را بار دیگر برگرداندم، و با تکان پروقار و بزرگ‌منشانه دست‌هایم، سرشار از توفیق و لذت و غرور و نوازش، به احساسات خاموش و لبریز از خلوص و سرشار از معصومیتِ سبز این سبزهای معصوم پاسخ می‌گفتم.» سپهری نیز در کتاب «اطاق آبی»، از تجربه‌های کودکانه‌ خود پرده برداشته و آن‌ها را به رشته‌ تحریر درآورده است. این کتاب ۱۰ سال پس از وفات سپهری منتشر شد. نوشته‌ای که در ادامه می‌آید، مربوط به سال ۵۵ شمسی است، یعنی ۴ سال قبل از وفات سپهری.[۵] او به اطاق آبی که در باغ کاشان و محل زندگی خانواده او بود اشاره می‌کند، به خاطر ماری که در آن اطاق دیده می‌شود، خانواده به سمت دیگر باغ نقل مکان می‌کنند. اما آن اطاق برای سپهری اسرارآمیز باقی می‌ماند و هنگامی که حوالی پنجاه سالگی احوال خود را می‌نویسد، به این تجربه‌های دل انگیزِ کودکانه اشاره می‌کند و از حال خوش خود پرده برمی‌گیرد: «اطاق آبی خالی افتاده بود. هیچ‌کس در فکرش نبود. این میستریوم مگنوم پشت درختان باغ کودکی من قایم شده بود. اما برای من پیدا بود. نیرویی تاریک من را به اطاق آبی می‌برد. گاه میان بازی، اطاق آبی صدایم می‌زد. از همبازی‌ها جدا می‌شدم، می‌رفتم تا میان اطاق آبی بمانم. و گوش بدهم. چیزی در من شنیده می‌شد. مثل صدای آب که خواب شما بشنود. جریانی از سپیده‌دم چیزها از من می‌گذشت و در من، به من می‌خورد. چشمم چیزی نمی‌دید: خالی درونم نگاه می‌کرد و چیزها می‌دید. به سبکی پر می‌رسیدم و در خودم کم‌کم بالا می‌رفتم و حضوری کم‌کم جای مرا می‌گرفت. حضوری مثل وزش نور. وقتی که این حالت ترد و نازک مثل یک چینی ترک می‌خورد، از اطاق می‌پریدم بیرون. می‌دویدم میان شلوغی اشکال. جایی که هر چیز اسمی دارد. طاقت من کم بود. من بچه بودم. اطاق آبی در همه جای کودکی‌ام حاضر بود. وارد خواب‌هایم می‌شد... پنهانی به اطاق آبی می‌رفتم. نمی‌خواستم کسی مرا بپاید. عبادت را همیشه در خلوت خواسته‌ام. هیچ وقت در نگاه دیگران نماز نخوانده‌ام (مگر وقتی که بچه‌های مدرسه را برای نماز به مسجدی می‌بردند و من میانشان بودم). کلمه «عبادت» را به کار بردم، نه من برای عبادت به اطاق آبی نمی‌رفتم. اما میان چاردیواری‌اش هوایی به من می‌خورد که از جای دیگر می‌آمد. در وزش این هوا غبارم می‌ریخت. سبک می‌شدم. پر می‌کشیدم. این هوا آشنا بود. از دریچه‌های محرمانه خواب‌هایم آمده بود. اما صدایی که از اطاق آبی مرا می‌خواند، از آبی اطاق بلند می‌شد...آبی آشنا بود. من کنار کویر بودم و بالای سرم آبی فراوان بود. روی زمین هم ذخیره آبی بود: نزدیک شهر من معدن لاجورد بود. روی کاشی‌ها آبی‌ها دیده بودم. در تذهیب قرآن‌ها، لاجورد کنار طلا می‌نشست. با لاجورد، مادرم ملافه‌ها را آبی می‌کرد و بند رخت تماشایی می‌شد.»[۶] همان‌طور که پیشتر آمد، تجربه زیستن در کویر هم برای سپهری رخ داده هم برای شریعتی؛ در عین حال سپهری عمیق‌تر و شاعرانه ‌تر به حس نوستالژیکِ دوران کودکی پرداخته است. چنانکه در می‌یابم، برای سپهری به گواهی آن‌چه در «ما هیچ، ما نگاه» آمده، دوران کودکی علاوه بر دربرداشتن حس نوستالژیک ناشیِ از عدم مسئولیت و سبکباری، فرصتی است که شخص به نحو بی‌واسطه و بدون مدد گرفتن از مفاهیم و تصورات و تصدیقات، با جهان پیرامون مواجه می‌شود و این نوع مواجهۀ غریب، شبیه آن چیزی است که عرفا از آن به «حیرت» یاد می‌کنند؛ یعنی مواجهه پیشامفهومی[۷] و پیشاتصوری با هستی. عنوان یکی از اشعار کتاب «ما هیچ، ما نگاه» عبارت است از «بی‌روزها عروسک» که در آن سهراب به کودکی و تجارب غریبِ باطنی خود اشاره می‌کند. از آن روشن‌تر در شعر «از آب‌ها به بعد» و «اینجا پرنده بود»، تجارب نابِ عارفانه خویش را به تصویر می‌کشد: «روزي كه/ دانش لب آب زندگي مي‌كرد/ انسان/ در تنبلي لطيف يك مرتع/ با فلسفه‌هاي لاجوردي خوش بود/ در سمت پرنده فكر مي‌كرد/ با نبض درخت ، نبض او مي زد/ مغلوب شرايط شقايق بود/ مفهوم درشت شط/ در قعر كلام او تلاطم داشت/ انسان/ در متن عناصر/ مي‌خوابيد/ نزديك طلوع ترس، بيدار/ مي‌شد/ اما گاهي/ آواز غريب رشد/ در مفصل ترد لذت/ مي‌پيچيد/ زانوي عروج/ خاكي مي‌شد».[۸] زمانی که انسان در سمت پرنده فکر می‌کرد و نبض او با نبض درخت می‌زد و در متن عناصر می‌خوابید، وقتی است که به نحو پیشامفهومی و غیرتصوری با جهان پیرامون رابطه برقرار می‌کرد و این ذهن بکر و بسیط بسیار مستعد مواجهه با امر بیکران بود.[۹] به همین دلیل، دوران کودکی که تداعی‌کنندۀ سادگی لطیف ذهن است، در سپهری حسی نوستالژیک برمی‌انگیزد: «روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود/ روزگاری که در سایه برگ ادراک/ روی پلک درشت بشارت/ خواب شیرینی از هوش می رفت/ از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از شمش اشراق می شد».[۱۰] ارتباط ما با جهان پیرامون، تخاطب معنایی و انتقال معرفت از طریق مفاهیم است. ما بدون مفاهیم و تصورات و تصدیقات نمی‌توانیم بیندیشیم و عبارت پردازی کرده و با یکدیگر سخن بگوییم. سهراب از دوران کودکی که نمادِ بساطت ذهنی و حداقلی بودن تصورات و تصدیقات است، یاد می‌کند: «كودك آمد ميان هياهوي ارقام‌/ اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب!/ خیس حسرت، پی رخت آن روزها می‌شتابم/ كودك از پله هاي خطا رفت بالا/ ارتعاشي به سطح فراغت دويد/ وزن لبخند ادراك كم شد».[۱۱] مولانا نیز از منظر خویش، در دفتر سوم مثنوی به این امر اشاره می کند: این جلالت در دلالت صادق است جمله ادراکات پس او سابق است جمله ادراکات بر خرهای لنگ او سوار باد پران چون خدنگ[۱۲] بنا بر رأی مولوی، رابطۀ پیشامفهومی با مبدأ عالم بیکران، لبّ و گوهر حیرت عارفانه است؛ جملۀ ادراکات و تصورات و تصدیقات پس از آن مواجهه در می‌رسد. به نزد سپهری، دوران کودکی نماد خوبی برای اشاره به دوران بساطت ذهن است؛ بساطتی که تداعی‌کننده حیرت و بی‌چونی و بی‌صورتی است: از قدح‌های صور کم باش مست تا نگردی بت تراش و بت پرست حیرت محض آردت بی‌صورتی زاده صدگون آلت از بی‌آلتی[۱۳] مطابق با رأی برخی شارحان هشت کتاب، سهراب در کتاب «ماهیچ، ما نگاه»، بر بازگشت به دوران اساطیری و نوستالژی دوران کودکی تأکید می‌کند.[۱۴] باید سرّ این مطلب را به درستی فهمید و متوجه شد که او چه معنایی را از این امر مراد می‌کند. این سخنان درباره دوران کودکی، نه فقط صبغه نوستالژیک بلکه سویه سلوکی و معرفتی هم دارد. سپهری در جایی از اطاق آبی، می‌گوید که با ورود به اطاق آبی، به آرامش در تهی می‌رسید: «در اطاق آبی فرش نبود. صندوق مخمل نبود. لاله و آیینه نبود. هیچ چیز به خالی اطاق چنگ نمی زد. اطاق آبی خالی بود مثل روان تائوئیست. می‌شد در آن به «آرامش در تهی» رسید. به السکینه رسید. هیچ کس به اطاق آبی نمی‌رفت. من می‌رفتم.» مفهوم سکینه، یادآور "امپتینس" در سنت شرقی و عرفان بودیستی و چینی است و بیش از هر چیز با خالی کردن ذهن از تصورات و تصدیقات ارتباط دارد. اشعار دفتر «ما هیچ، ما نگاه» بیش از هر چیز متضمن این معناست. به جای این که ذهن با جهان پیرامون ارتباط برقرار کند؛ دیدن در اینجا محوریت می‌یابد، دیدنی که حیرت دل‌انگیزی را برای سالک به همراه می‌آورد. ۲. اکنون به دیگر نوشتۀ کویری شریعتی تحت عنوان «نامه‌ای به دوست» نظر می‌‌افکنیم. در این متن شریعتی از من‌های مختلف خود یاد کرده است. به نظر می‌رسد او در خلوت با خود می‌اندیشیده که تصویری که دیگران از او دارند، با تصویری که علی شریعتی از خویشتن داشته ، بسیار متفاوت است و با خود زمزمه می‌کرده که «زین دو هزاران من و ما، ‌ای عجبا من چه منم»: « من از مدت‌ها پیش متوجه شده‌ام که یکی نیستم. شعر ابوالفضل سحابی یادت هست که مرا نقاشی کرده بود؟ می‌دیدم که چندین منم. یک من زاده مدینه که قبله‌اش کعبه است و ایمانش در حرا بسته شده است و روح و هیجان و احساسش در زیر دست‌های ابراهیم و موسی و مسیح و محمد و علی و ابوذر و سلمان و عمار و یاسر و سمیه... شکل گرفته است. یک من بیگانه با مدینه، که آنجا را نمی‌شناسد، ایمان را احساس نمی‌کند. سراپا عقل است و منطق خشک است و فلسفه است و دو دو تا چهار تا. زاده آتن و پرورده سقراط و همچنان آمده تا افلاطون و ارسطو و بوعلی و ابن رشد و ابن خلدون و رفته تا هگل و دکارت و کانت و سارتر و افتاده در علم و سر درآورده از سوربن. یک من بیگانه با این هر دو. آنکه بیشتر از «من»‌های دیگرم شهرت یافته است و خود را نشان داده و همان که تو او را به نام من و در زیر عکس من توصیف کردی که جوان است و نویسنده است و پر دل و گرده است و هوشیار است و خلاصه بهترین طرز تبلیغ آگهی از رادیو! چه شگفت‌انگیز! این من که مردم همه مرا بدان می شناسند، از همه من‌های دیگرم با «من» بیگانه‌تر و ناشناس‌تر است... یک من فکر می‌کند. من دیگری هست که احساس می‌کند. من دیگری است که عصیان می‌کند و من‌های دیگر و من‌های دیگر که همه هستند، اما دروغین. منِ راستین، دیگر است. کدام؟ اینجاست که ناچار از گفتن می‌مانم. نمی‌توانم. سکوت سنگین و دردبار همین جا فرا می‌رسد.»[۱۵] شریعتی در انتهای این مقاله از تعبیری استفاده می‌کند که به یکی از اشعار سپهری شباهت زیادی دارد. جالب است که تاریخ نوشته شدن این دو هم کم و بیش یکسان است. شریعتی می‌نویسد: «زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگین بر من گام می‌نهند و دیر می‌گذرند که احساس می‌کنم خفه می‌شوم. هیچ نمی‌دانم چرا؟ اما می‌دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنان بی‌طاقت کرده است که احساس می‌کنم دیگر نمی‌توانم در خودم بگنجم. در خودم بیارامم. از «بودنِ» خویش بزرگ‌تر شده‌ام و این جامه بر من تنگی می‌کند. این کفش تنگ و بی‌تابی فرار! عشق آن سفر بزرگ!... اوه چه می‌کشم!! چه خیال‌انگیز و جانبخش است «اینجا نبودن» ![۱۶] و سپهری این‌چنین می‌سراید: «كفش‌هايم كو،/ چه كسي بود صدا زد: سهراب؟/ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌/ ... بايد امشب بروم‌/ من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم/ حرفي از جنس زمان نشنيدم‌/ ...‌بايد امشب بروم‌/ بايد امشب چمداني را/ كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم/ و به سمتي بروم/ كه درختان حماسي پيداست‌/ رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند/ يك نفر باز صدا زد: سهراب!/ كفش‌هايم كو؟».[۱۷] سفر بزرگ معنوی که شریعتی از آن سخن می‌گوید، متلائم با طلب کفش و عزم سفر به نزد سپهری است. در شعر دیگری از دفتر « حجم سبز»، باز هم سهراب بی‌تابی خود را به وضوح نشان می‌دهد: «در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!/ ... در دل من چيزي است‌، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح/ و چنان بي‌تابم‌، كه دلم مي‌خواهد/ بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر كوه‌/ دورها آوايي است‌، كه مرا مي‌خواند».[۱۸] این سبکباری و سبکبالی و شوق به سفر و در جا نزدن و نماندن و عبور کردن، هم در «نامه‌ای به دوست» شریعتی و هم در دو شعر یاد شده از سپهری دیده می‌شود. ۳ . اینک مایلم به مقولۀ عشق در آثار این دو شخصیت فرهنگی معاصر بپردازم. آنچه محل استشهاد من در آثار شریعتی است، مقالۀ مشهوری است باعنوان «دوست داشتن از عشق برتر است» که در هبوط در کویر منتشر شده؛ تصویری که نویسنده در این مقاله از عشق به دست می‌دهد، با تصویر متعارف از مفهوم عشق، متفاوت است. در این نوشته، شریعتی به عشق بار معنایی منفی می‌دهد و عشق را نوعی حس تملک‌خواهانۀ شخص نسبت به معشوق معنا می‌کند؛ در مقابلِ دوست داشتن که در خویشاوندی میان دو روح پدید می‌آید، مانند تلقی‌ای که افلاطون از مفهوم «عشق» در رساله ضیافت بدست می‌دهد. در واقع در نگاه شریعتی، دوست داشتن از مقوله عشق رمانتیک نیست؛ عشقی که به رابطه جنسی ختم می‌شود. چنانکه برای سپهری هم عشق، غیررمانتیک است و بیشتر از سنخ احوال باطنی و وجودی است. برای ایضاح بیشتر بحث، خوب است اصناف عشق‌ورزی را از یکدیگر تفکیک کنیم. عنایت داشته باشیم که این تقسیم‌بندی صبغۀ استقرایی دارد و به حصر منطقی انجام نشده است.[۱۹] مطابق با تلقی اول، رابطۀ عاشقانه‌ای که بین دو شخص برقرار می‌شود، سویۀ رمانتیک و اروتیک دارد و با ابراز علاقۀ شدید عاطفی و روابط جنسی عجین است. این نوع رابطۀ عاشقانه خود بر دو نوع است: متملکانه و غیر متملکانه.در نوع متملکانه، عاشق می خواهد معشوق را برای خود تصاحب کند و صرفا در این اندیشه است که از مواهب این همنشینیِ جسمانی و عاطفی برخوردار گردد؛ در حالیکه در رابطۀ عاشقانۀ غیر متملکانه، عاشق محبوب را در تملک خود نمی خواهد و کامیابی و خوشبختی معشوق برایش محوریت دارد و محبوب را در وهله نخست برای خودِ معشوق می خواهد، نه آنچه از این همنشینی عاید او می شود.از عشق نوع نخست که در گذریم، دیگر اصناف عاشقی که در ذیل می آید، جملگی غیر متملکانه اند. تلقی دوم، عشق افلاطونی است که در آن عاشق بدون شائبه و با تمام وجود به شخصی دیگر عشق می‌ورزد؛ کسی که در زندگی شخصی و تحول روحی و معرفتی او تاثیر شگرفی داشته است: نظیر رابطه مولانا و شمس تبریزی؛ رابطه شریعتی با ابوذر و ماسینیون؛ رابطه اقبال لاهوری و عبدالکریم سروش با مولانا. این سنخ روابط، عاشقانه هستند؛ عشق یک روح به روحی دیگر که شریعتی از آن تعبیر به «دوست داشتن» می‌کند. تلقی سوم، سنخ دیگری از عشق افلاطونی است که متعلقش در یک انسان متجلی و محقق نمی‌شود؛ همان عشقی که عرفا از آن به عشق آسمانی یاد می‌کنند و متعلقش محبوب ازلی است. وقتی که مولانا از خداوندی که چون عشق است سخن می‌گوید، این معنا از عشق را مدنظر دارد. به بیان دیگر، در این تلقی، خود خداوند، عشق است؛ نه این که در محبوبی دیگر مثل شمس تبریزی تجلی کرده باشد: دو هزار ملک بخشد شه عشق، هر زمانی من ازو به جز جمالش طمعی دیگر ندارم سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی که ز روز و شب گذشتم، خبر از سحر ندارم[۲۰] در ابیات «نی‌نامه» مثنوی و همچنین داستان «پادشاه و کنیزک» در دفتر اول، این مضامین بلند عشق‌شناسانه به تصویر کشیده شده است.[۲۱] در آنجا،متعلقِ این رابطه سلوکی و عاشقانه، خود خداوند است: شاد باش‌ای عشق خوش‌سودای ما ای طبیب جمله علت‌های ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق آن زنده گزین کو باقیست کز شراب جان فزایت ساقیست عشق آن بگزین که جمله انبیا یافتند از عشق او کار و کیا[۲۲] نوع چهارم عبارت است از عشق نوع‌دوستانه[۲۳]، که در آن، عاشق بی‌علت و بی‌رشوت به دیگر موجودات عشق می‌ورزد؛ عشقی که متضمن دستگیری کردن از دیگران و شریک درد و رنج آنها شدن بدون هیچ چشمداشتی است؛ مانند عشقی که مادر ترزا نسبت به هم‌نوعان خود می‌ورزید. به میزانی که شخص در راستای کاهش درد و رنج دیگران گام بردارد، این نحوه از مناسبات عاشقانه را تحقق بخشیده است.[۲۴] وقتی شریعتی از رابطۀ عاشقانه در این مقاله سخن می‌گوید، به نظر می‌رسد از «عشقی» سخن می‌گوید که می‌تواند ذیل عشقِ رمانتیکِ نوع اول قلمداد گردد؛ عشقی که متملکانه است. اما وقتی از «دوست داشتن» یاد می‌کند، نوع دومِ عشق‌ورزی را مد نظر دارد؛ عشق غیر متملکانه‌ای که انسان به خویشاوند روحی خود می‌ورزد. شریعتی در دیگر نوشته‌های کویری خود، علاوه بر عشق نوع دوم، از عشقی یاد می‌کند که در این تقسیم بندی چهارگانه جایی ندارد؛ عشقی که ناظر به تأمل و درنگ در باب «سرشت سوگناک هستی» و وجه تراژیک زندگی است و با تنهاییِ معنوی عجین؛ و در عین حال، با درک سپهری از مفهوم عشق متلائم و متناظر است. خوبست بخش هایی از مقاله «دوست داشتن از عشق برتر است» را مرور ‌کنیم: «و چه می‌داند که از آن عشق‌ها که همه حیله‌هایی است تا بشر را کارگزار طبیعت کنند و خدمتگزار اجتماع، عشق بزرگ‌تری نیز وجود دارد که همچون دیگر عشق‌ها ابزار کار نیست و آن عشق انسان به انسان، عشق یک روح به یک روح است. یک روح تنها و نیازمند به یک روح زیبا و نفیس و ثروتمند، عشق یک «خویشاوند» به «خویشاوند» خود، در این انبوه خلق که همچون حشرات از زمین می‌رویند و هر یک به «مصلحتی» در این «روزمرگی» آلوده، در هم می‌لولند و می‌میرند. دریغم آمد که آن را نیز «عشق» بنامم که شاعران آلوده‌اش کرده‌اند. خواستم «ارادت» بخوانم، ملاها به حماقتش کشانده‌اند. گفتم بهترین کلمه در اینجا «خویشاوندی» است، خویشاوندی دو روح، دو بیگانه: با لطافت زیبایی که در ساختمان این کلمه است: «خویش» و «وند»! ترسیدم که نفهمند. به هر حال می‌گویم دوست داشتن. و مقصودم عشق و ارادت و ایمانِ دو روح آشنای خویشاوند است. دو «انسانی» که جز آن خمیرۀ صمیمی و ناب و منزهی که «منِ انسانی خالص» هر کسی را می‌سازد، هیچ مصلحتی و ضرورتی آنان را به یکدیگر نمی‌پیوندند، پیوندی که نه طبیعت، نه خلقت، بلکه تنهایی میان دو تنهای خویشاوند بسته است و... نمی دانم چه بگویم؟ به هر حال، آنچه من از ماسینیون در مغز استخوانم، در عمق فطرتم، احساس می‌کنم. آن که در حیاتش احساس می‌کردم هر روز، دست در دست او، به آن «نمی‌دانم کجایی» که همواره حسرت دورافتادنش را داریم، نزدیک‌تر می‌شوم، و در نگاهش «آن نمی‌دانم که»‌ای را که همیشه در انتظار بازیافتنش بی‌آرامیم، می‌بینم.»[۲۵] ماسینیون یکی از افرادی است که مصداق تجلی این رابطۀ عاشقانه برای شریعتی است؛ رابطه عاشقانه‌ای که از خویشاوندی یک روح با روحی دیگر حکایت دارد؛ اما شریعتی نام این رابطه را دوست داشتن می‌گذارد. پس از این مقدمات او می‌گوید: « عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال... عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه‌‌ بلندش روز و روزگار را دستی نیست... عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنان که شوپنهاور می‌گوید : "شما بیست سال بر سن معشوق‌تان بیفزایید آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساس‌تان مطالعه کنید!"... عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست... در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که «هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند» ... دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی‌مرز است، از جنس این عالم نیست... عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن «هم‌زبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است.»[۲۶] شریعتی در ادامه توضیح می‌دهد که وقتی رابطۀ دوستانه بین دو نفر برقرار است و یکی روی در نقاب خاک می‌کشد و در گور می‌خوابد، از دوست خویش به جد می‌خواهد که آن چنان مویه و زاری نکند و به خود بپردازد؛ اما در رابطۀ عاشقانۀ متملکانه، فرد در سوگ دیگری ناگزیر باید ماه‌ها و سال‌ها عزادار و سیاه پوش بنشیند : «آری تو‌ای مملو از بودن و توانستن و حس کردن و تپیدن. و‌ای پر از زندگی،‌ای سرشار از بودن!... مرا در اینجا، در این تنهایی جاوید و ساکتم، آرام بگذار! تو بیست سال دیگر بی‌من، باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن؛ باشی و زندگی کنی... باشی و زندگی کنی... آری، باشی و زندگی کنی... که دوست داشتن از عشق برتر است و من، هرگز خود، را تا سطح بلندترین قله عشق‌های بلند، پایین نخواهم آورد.»[۲۷] در این تلقی، از دوست داشتنی سخن به میان آمده که فوق عشق می‌نشیند، البته از عشقی که توأم با تملک است. بر آن نیستم که بر تقسیم‌بندی شریعتی صحه بگذارم و بگویم نمی‌توان عشق رمانتیکِ غیرمتملکانه‌ای را سراغ نگرفت؛ اما می توان واقعیتی هم در این رابطۀ عاشقانه‌ای که توأم با تملک است، سراغ گرفت.[۲۸] اما علاوه بر این‌ها، معنای دیگری از عشق را هم می‌توان در کویریات شریعتی سراغ گرفت. عشقی که ناظر به جداافتادگی سالک از مبدأ عالم است، اما نه با تصویری که مولانا می‌سازد؛ چرا که مؤلفه «تنهایی» در تلقی شریعتی پررنگ است. مولانا هم از «جدایی» یاد می‌کند، اما بسامد واژه تنهایی در کویریات بسی بیشتر است. شریعتی خطاب به دوستانش می‌‌نویسد: «مثنوی را پیدا کنید و بخوانید. چه خوب است که خود را کم‌کم به مثنوی معتاد کنید. معتاد! می‌دانی چه می‌گویم ؟ کتاب من کویر است و کتاب او، بهشتی که در کویر رویانده است؛ من تا آنجا آمده‌ام که این مرتعِ ‌آباد زندگی را که در آن می‌چرند و می‌خرامند کویر دیده‌ام، مولوی از این مرحله گذشته ‌است و بر این کویر، مرتعِ‌ آباد یک زندگی را ساخته‌ است، کاشته و رویانده است.»[۲۹] این تفاوتی است که شریعتی بین خویش و مولانا احساس کرده، در ادامه می‌گوید : «این که می‌گویم مسأله دین و بی‌دینی مساله اساسی نیست، اینجا است. مسأله اساسی که در وجود و در حیات مطرح است، «چه اندازه بودن» است، «چگونه بودن» و «چقدر بودن» خود آدم است. دریا بودن یا انگشتوانه بودن؟ مرغ خانگی بودن یا شاهین شکارجو بودن. انگشتوانه! چه با آب زمزم پر شود و چه با آب آبگوشت، چه با شیر مادر و چه با شیر خشک؟ چه خواهد بودن؟».[۳۰] از نظر شریعتی مهم آن است که انسان هاضمه فراخ وجودی کسب کرده باشد، نه این‌ که چیزهایی لقلقه زبانش باشد. در انتهای این نامه باز به قصۀ عدم و کویر گریز می‌زند: «صحرای بی‌کرانه عدم، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول، ... آسمان! کشور سبز آرزوها، چشمه مواج و زلال نوازش‌ها، امیدها و انتظار! ... و آن‌گاه می‌بینی، در این کویری که به عدم می‌ماند، عدم ــ آن چنان که خدا نیز خلقت جهان را در اینجا آغاز کرد ــ «انسانی تنها»، این خدا گونه تبعیدی، در اعماق دور این کویر بی‌کرانۀ پرآفتاب، دست اندر کار یک «توطئه بزرگ» است.»[۳۱] انسانی که در اعماق دور این کویر، به تعبیر شریعتی، تبعیدی شده، انسانی است که با تنهایی معنوی خو کرده‌ است. مولانا بر روی این کویر است که یک مرتعِ آباد می‌سازد؛ اما شریعتی همین جا می‌ایستد و به همین خاطر، تنهایی‌اش با حزن عجین است، همان‌طور که سهراب می‌گوید: «آدم اینجا تنهاست/ و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاریست».[۳۲] خلاصه کنم؛ عاشقی و دوست داشتن در کویریات متضمن سه معناست: یکی عشقی که با تملک عجین است و مذموم است. دومی، دوست داشتن که همان عشق دو خویشاوند به یکدیگر است. و سومی، عشقی که ناظر به سرشت سوگناک هستی است و با تنهایی عجین است. عشقی که در کویرِ برهوت می‌روید و بیش از هر چیز نمادی است از مواجهۀ با بیکرانگی و عدم؛ عدم نه به معنای پوچی، بلکه به معنای ساحتی از هستی که فوق اعداد و اضداد است و بی‌رنگ و بی‌چون است و سالک را در بر می‌گیرد: فارغ از سودم و زیان، چو عدم طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم![۳۳] سپهری هم وقتی از عشق در هشت کتاب سخن می‌گوید، همین معنای اخیر را مراد می‌کند. او نه از عشق رمانتیک یاد می‌کند، نه از عشق خویشاوند به خویشاوند روحی و نه از عشقی که نمادش محبوب ازلی است؛ بلکه از عشقی سخن می‌گوید که با تنهایی و کویری بودن عجین است: «دچار یعنی/ عاشق/ و فکر کن که چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد».[۳۴] نوعی از عاشقی که تنهایی از مقومات آن است: «و عشق/ سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست/ و عشق/ صدای فاصله‌هاست/ صدای فاصله‌هایی که/ غرق ابهامند/ نه/ صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند/ و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر/ همیشه عاشق تنهاست/ و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست».[۳۵] اینجا منظور از عاشقی، نه آشنایی با یک روح خویشاوند است، که شریعتی به آن دوست داشتن می‌گوید، نه عشق نوع‌دوستانه و نه عشق به خداوند؛ بلکه عشقی است که با تنهاییِ وجودی عجین است. اگر سپهری را با شاعر معاصر، فروغ فرخزاد مقایسه کنیم، این تفاوت به مصداق «تعرف الاشیا باضدادها» آشکارا دیده می شود.[۳۶] عشق در اشعار فروغ، سویۀ رمانتیک پررنگی دارد: «من از نهایت شب حرف می‌زنم/ من از نهایت تاریکی/ و از نهایت تاریکی/ اگر به خانه من آمدی برای من‌ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم».[۳۷] در مقابل، سپهری در عشق، غربت و حیرتی را می بیند و سراغ می گیرد که ناظر به سرشت سوگناک زندگی است: «صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است/ که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید/ در ابعاد این عصر خاموش/ من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم/ بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است/ و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی‌کرد/ و خاصیت عشق این است».[۳۸] عاشقی در نگاه سپهری علاوه بر این که صبغۀ تراژیک و حزینی دارد و غیررمانتیک است، با سبکباری و سبکبالی و رهایی در می‌رسد. بدین معنا که شخص گویی تجربۀ به خود وانهاده شدن و ترک تعلقات را هم از سر می‌گذراند: «و عشق، تنها عشق/ ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس/ و عشق، تنها عشق/ مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد/ مرا رساند به امکان یک پرنده شدن».[۳۹] امکان پرنده شدن، بیش از هر چیز متضمن ترک تعلقات است و پرواز کردن در فضاهای بیکران؛ سپهری این مؤلفه را در عاشقی می‌بیند. یکی از دلایل دلباختگی او در برابر پدیده باد همین است؛ چرا که باد، نماد بی‌جایی و ترک تعلقات است. ۴. مقاله دیگری از کویریات که در این مقایسه از نظر می‌گذرانیم، «معبد» است.[۴۰] مقاله «معبد» ترجمانِ تطورِ احوال باطنی شریعتی است؛ روزگاری که در شب زندگی می‌کرد و ضمیر سرد و زمستانی و فسرده‌ای داشت تا روزگاری که احوال گوناگونی را از سر گذراند و ناگهان در وجودش شعله‌های نور زبانه کشید تا انتهای مقاله که با فضایی ابهام‌آمیز و مه‌آلود مواجهیم. خوانش من از این مقاله و توسعا کویریات با قرائت رایج و متعارف از آن، متفاوت است.[۴۱] چنانکه در می‌یابم، شریعتی در انتهای مقالۀ «معبد»، روشنی را فراچنگ نمی‌آورد و به گواهی متن، ابهام و فضای خاکستری همچنان در ذهن و ضمیر او بر جای می‌ماند. او این دغدغه‌ها را به نیکی بر آفتاب افکنده و کوشیده از مؤلفه‌هایی مانند تنهایی و برخی مفاهیم برساختۀ‌ خویش مدد بگیرد تا احوال وجودی خود را بهتر روشن سازد: « و من این چنین در شب می‌زیستم؛ این چنین با شب خو کرده بودم. و من ـ که دلکش‌ترین سرودها را در ستایش روز می‌ساختم... خود، هرگز، چشم به راه خورشید نبودم، انتظار روز، در عمق ناپیدای روح بیقرارم، مدفون شده بود و از او، جز گوری، بر جای نمانده بود؛ گوری که در زیر ضربه‌های باد و باران‌های شب‌ها، با زمین یکسان شده بود و چنان هموار که از زمین قبرستانِ همه خواستن‌های دیگرم نتوان بازش شناخت و چنان با دیگر گورها درآمیخته، که نتوان بازش یافت. لوح آن نیز شسته و شکسته و اسم و رسم و تاریخ زاد و مرگ این که در این خاک آرمیده است، چنان محو و پاک شده بود که دیگر خوانده نمی‌شد؛ یک حرف درست، یک کلمه خوانا بر آن نمانده بود... و من این چنین شب را می‌گذراندم. و من این چنین پایگاهی در شب داشتم. و مرا اشباح این چنین دوست می‌داشتند. و من این چنین با شب خو کرده بودم. و من این چنین با شب بودم و من اینچنین «بودم» و من «این چنین» بودم... شب بود و من دیگر از روز نمی‌گفتم؛ دیگر در ستایش خورشید قصیده نمی‌ساختم.»[۴۲] در جملات فوق، تعابیر رسا و در عین حال تلخ و تکان‌دهنده‌ای هست که کم و بیش، فضای تلخی را که شریعتی دست کم برهه‌ای در آن به سر می‌برده به تصویر می‌کشد. مطالعۀ چند باره این مقاله توجه‌ام را به این نکته جلب کرد که شریعتی از اصطلاح «آرامش سرد» برای تبیین احوال خویش مدد گرفته است. به یاد فرهنگ و ارزش ویتگنشتاین افتادم که در آن اصطلاح «حکمت سرد» برساخته و بکار رفته است. مؤلفه‌هایی که ویتگنشتاین برای «حکمت سرد» بر می‌شمارد، تداعی کننده مفهوم «آرامش سرد» شریعتی است؛ بسیار بعید می‌نماید که شریعتی، ویتگنشتاین خوانده باشد، چرا که با زبان آلمانی و انگلیسی و سنت فلسفه تحلیلی آشنایی چندانی نداشت. اما جالب است که وقتی به تجربه‌های وجودی می‌رسیم، قرابت‌های تأمل‌ برانگیزی در احوال متفکران می‌بینیم؛ متفکرانی که پیشینه‌های تربیتی و معرفتیِ مختلفی داشته‌اند، اما تلاطم‌های وجودیِ مشابهی را تجربه کرده‌اند. ویتگنشتاین از حکمت سردی سخن می‌گوید که با طمأنینه و آرامش و سکوت عجین است و عاری از شورمندی و گرمابخشی؛ شریعتی نیز از آرامش سردی سخن می‌گوید که در عمق جان تجربه می‌کند؛ آرامشی که پس از فرو نشستن قیل و قال‌ها و هیاهوها در می‌رسد و فرد را در کام می‌کشد. در ادامه مقاله معبد، شریعتی می‌گوید: «ناگهان همه چیز دگرگون شد، پرده سیاه و یکدست شب هر لحظه از هزاران نقطه و به هزاران گونه و به صد هزاران رنگ می‌سوزد، آتش می‌گیرد، روزن روزن می‌شود ...! منظره شگفتی است! هیچ چشمی تاکنون گرفتار چنین تماشایی نشده است. شب آتش گرفته است! شب دارد می‌سوزد! دست ناپیدایی، در هر چشم به‌هم زدنی، هزاران گونه آتش به جان شب می‌افکند و او را به هزار گونه داغدار می‌کند! ... من حریق خیمه‌ها را تماشا نمی‌کنم؛ «من اکنون تماشای حریق خیمه‌ها هستم»؛ تماشا شده‌ام. شبحی بودم و اکنون دیگر شبح نیستم. اکنون دیگر تماشایم. تماشای سوختن دسته جمعی خیمه‌هایم؛ تماشای این آتش بازی شگفتم. آتش بازی شگفت، شگفت، شگفت!!». تعبیر بدل شدن به تماشا، یکی از مؤلفه‌هایی است که در هشت کتاب می‌بینیم؛ عارفی چون مولوی نیز درباره «تماشا کردن» و طلب کردن دیده و نگریستن سخنان نغزی گفته است.[۴۳] عنوان آخرین دفتر هشت کتاب، «ما هیچ، ما نگاه» است؛ نام یکی از اشعار دفتر « حجم سبز» نیز «سوره تماشا» است که در آن بر مفهوم تماشا و همه تن چشم شدن و اهمیت آن در وادی سلوک تأکید شده‌است. دومین شعر از دفتر «ما هیچ، ما نگاه»، «نزدیک دورها» است: «زن دم درگاه بود/ با بدنی از همیشه/ رفتم نزدیک:/ چشم مفصل شد/ حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق/ سایه بدل شد به آفتاب/ رفتم قدری درآفتاب بگردم». بدل شدن حرف به شور و به اشراق و محوریت یافتن نگریستن از امهاتِ مضامینِ آخرین دفتر شعر سپهری است. این امر در تجربه‌های سلوکی شریعتی هم دیده می‌شود؛ زمانی که شب‌صفتی کنار رفته و فضای ضمیر او معطر شده و آتش‌بازی شکل گرفته‌است: «من از ابر خوشم نمی‌آید، از باران خوشم می‌آید. از جَستن‌های شتابان فواره خوشم نمی‌آید، از آن هنگام که قامتش را برای بازگشتن خم می‌کند خوشم می‌آید؛ از انفجار شلوغ و تند پرواز ناگهانی کبوترانی که سحرگاه، درِ آشیانشان را می‌گشایم و به شتاب بیرون می‌پرند و خود را دیوانه‌وار بر سر و صورت من می‌زنند و به هوا می‌گریزند خوشم نمی‌آید. از آن هنگام خوشم می‌آید که با اشاره نرمی که از زمین می‌کنم، کبوتران من در اوج آسمان بالهایشان را باز نگه می‌دارند و سینه بر نسیم می‌نهند و ... خود را، با آغوش‌های مهربانشان که به روی من گشوده‌اند، به بام خانه من نزدیک می‌کنند».[۴۴] باران برای سپهری، هم تداعی‌کننده نو شدن است و هم یادآور سمت بی‌سو و بیکرانه هستی.[۴۵] شریعتی در نوشته‌های کویری خود به تفصیل راجع به باران سخن نگفته، اما به نظر می‌آید باران بیش از هر چیز برای او با طراوت و تازگی هم عنان بوده است. به انتهای مقاله «معبد» که می‌رسیم، بر خلاف تصوری که گویی شب‌ از میان رخت برخواهد بست و نورصفتی و نورخواری فضای ضمیر شریعتی را پر خواهد کرد، به نظر می‌آید که دنیای او، مه‌آلود و تیره می‌شود: « عمرم همه در نالیدن، بر باد رفت و زندگیم، همه در جرعه نوشیدن بر آب! و اکنون بر لب بحر فنا منتظرم؛ بتم شکسته، اسماعیلم ذبح شده، برج نورم خاموش و مناره معبدم دود زده ... در اینجا که منم، کسی چه می‌داند که «بودن» نیز همچون زیستن طاقت فرساست؟! ... افسانه من به پایان رسیده است و احساس می‌کنم که این آخرین منزل است؛ دیگر نه بانگ جرس کاروانی، دیگر نه آوای رحیلی! تنهایی آرامگاه جاوید من است و درد و سکوت همنشین تنهایی جاودانه من! ... لب فرو بسته از ترانه، لب فرو بسته از ترنم، سر به این دشت بی‌امید می‌نهم».[۴۶] به گواهی آنچه در هبوط در کویر و گفتگوهای تنهایی آمده، فضای روح و ضمیر شریعتی نه روشن و آفتابی است و نه سیاه و فسرده، بلکه در مجموع یک فضای سایه روشن است. او مقاله «معبد» را با نوعی حیرت که با عدم یقین همراه است، به اتمام می‌رساند. زمانی که کویر منتشر شد، آن را «معجزه سیاه» نامیدند؛ قلم سحار و استفاده از واژگان و تصاویر دل‌انگیز و هولناکی که شریعتی می‌سازد، مخاطب را مفتون می‌کند. چنان که برخی آورده‌اند، با خواندن برخی از فقرات کویر، مخاطب به یاد صداق هدایت هم می‌افتد. اما این همۀ نوشته‌های کویری شریعتی نیست؛ چرا که بخش هایی هم یافت می‌شود که روشن و آفتابی است؛ شریعتی احوال خوشی را هم نصیب برده و با مخاطب خود در میان گذاشته است. تصور می‌کنم احوال منعکس شده شریعتی در کویریات به احوال سپهری متقدم یا سپهری «دوران گذار» شبیه‌تر باشد، یعنی دوران میانی شعر او؛ پس از سرایش دفتر «مرگ رنگ» که فضای تلخ و سردی دارد، و پیش از سرایش دفتر «صدای پای آب» که روشن است؛ این دورانِ سایه روشنِ سپهری باابهام و تلخی و حیرت عجین است. به نظر می‌آید فضای کویریات بیشتر با این دورانِ آفرینش هنری سپهری متناسب است. شریعتی از سویی تلخ و سرد و تیره است و از سویی دیگر دلباخته باران و مثنوی است و در اندیشه کویر و عدم؛ عدمِ اعداد و اضدادی که یاد آور بیکرانگی و ساحت قدسیِ هستی است: « و آن گاه می‌بینی، در این کویری که به عدم می‌ماند، عدم ــ آن چنان که خدا نیز خلقت جهان را در آن جا آغاز کرد ــ «انسانی تنها»، این خداگونۀ تبعیدی، در اعماق دور این کویر بی‌کرانه پر آفتاب، دست اندر کار یک «توطئه بزرگ» است!»[۴۷] سپهری نیز در دوران گذار فضای سایه روشنی دارد، از سویی حیران است و از سویی دیگر در اندیشه عدمستان و هیچستان. خوبست اشعاری از دفاتر «زندگی خواب‌ها» و «آوار آفتاب» را برای روشن‌تر شدن این مدعا با هم مرور کنیم: «پنجره‌ام به تهی باز شد/ و من ویران شدم/ پرده نفس می‌کشید/ دیوار قیراندود!/ از میان برخیز/ ... در هم شکن بی‌جنبشی‌ات را/ و از مرز هستی من بگذر/ سیاه سرد بی‌تپش گنگ!»[۴۸] تعبیر «سیاه سرد بی‌تپش گنگ» که با ابهام و تلخی عجین است، بخشی از مقالۀ معبد شریعتی را به ذهن متبادر می‌کند و از اشعار توأم با ابهامی است که در فضای دو دفتر «زندگی خواب‌ها» و «آوار آفتاب» می‌بینیم. شعر دیگر «بی‌پاسخ» نام دارد که آخرین شعر دفتر «زندگی خواب‌ها»ست: «در تاريكي بي‌آغاز و پايان/ دري در روشني انتظارم روييد/ خودم را در پس در تنها نهادم/ و به درون رفتم‌:/ اتاقي بي‌ روزن تهي نگاهم را پر كرد/... در اتاق بي روزن/ انعكاسي نوسان داشت‌/ پس من كجا بودم؟/ در تاريكي بي آغاز و پايان/ بهتي در پس در تنها مانده بود». این شعر نیز از حیرتی خبر می‌دهد که گریبان شاعر را رها نمی کند؛ او برای ادای مقصود‌ش از واژه «بهت» استفاده کرده است.این بهت بیش از هر چیز با عدم تیقن و ابهام اگزیستانسیلی که وجود سهراب را فراگرفته عجین و با حال و هوای بخش‌هایی از مقالۀ‌ «معبد» که پیشتر مرور کردیم، متناظراست. شعر بعدی متعلق به دفتر «آوار آفتاب» است: «بام را بر افکن، و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست/ بشتاب، درها را بشکن، وهم را دو نیمه کن، که منم/ ... ترا دیدم، از تنگنای زمان جستم، ترا دیدم شور عدم/ در من گرفت/ و بیندیش، که سودایی مرگم. کنار تو، زنبق سیرابم/ دوست من هستی ترس انگیز است ».[۴۹] «ترس انگیز بودن هستی» با دلهره وجودی در می‌رسد و کنایه از احوالِ سایه روشن دوران گذارِ سپهری متقدم است. سپهری در این شعر مفهوم «عدم» را هم به‌کار برده، عدمی که تداعی کننده عدمِ مد نظر شریعتی است؛ عدمی که متضمن فراتر رفتن از تنگنای زمان و مکان، بر خلاف تجربه‌های مکانمند و زمانمند متعارف، و مواجهه با امر بیکران است.[۵۰] «ترسی» که سپهری و شریعتی از آن یاد می‌کنند، از جنس ترس‌های متعارف نیست که به تعبیر بیولوژیست‌ها ارزش ابقایی[۵۱] دارند و برای فرار از خطر در نهاد همه انسانها یافت می‌شود؛ بلکه منظور از ترس انگیز بودن هستی، همان حیرت و اضطراب وجودیِ عمیقی است که بر اثر مواجهه با مهابت هستی به جان سالک می‌افتد؛ سالکی که تجربۀ رستن و جستن از تنگنای زمان را از سر گذرانده و شور عدم در او وزیدن گرفته است. سهراب در دفتر «حجم سبز» نیز به چنین ترسی اشاره می‌کند: «پس به‌سمت گل تنهایی می‌پیچی/ دو قدم مانده به گل/ پای فواره‌ جاوید اساطیر زمین می‌مانی/ و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد/ در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:/ کودکی می‌بینی/ رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ نور».[۵۲] ترس شفافی که سپهری از آن سخن می‌گوید، همان هراس‌انگیز بودن هستی است. برای سالکانی چون سپهری و شریعتی، هراس انگیز بودنِ هستی یادآور پای نهادن در اقلیم هیچستان و کویر است؛ هیچستان و کویری که « تا انتها حضور» است و « سمت خیال دوست» در آن ناپیدا. ۵. طنین بودیستیِ برخی از نوشته‌های کویری شریعتی با برخی از اشعار هشت کتاب قابل قیاس است. اشارۀ شریعتی در مقاله «معبودهای من» به شاهزاده‌ای که با ترک تعلقات توانست از فضای پیشین خود فاصله بگیرد، آشکارا تداعی کنندۀآموزه‌های بودیستی است: «و آن شاهزاده آسوده‌ بنارس، پرورده‌ی خاک دربسته‌‌ سلطنت ساکیا، جهانش، دورترین مرزهای گریز و پرواز خیالش قرقگاه باغ شاهی و نخجیرگاه محصور «اختصاصی»؛ شاهباز آسمان پرواز، زندانی قفس زرین! که ناگاه آن چهار «اشاره» مرموز غیبی از قفس کاخ و زندان زندگی و باغ بیهودگی و خوشبختی راکد و مردابی، فرارش دادند و سرتراشیده و جامه زرد در پوشیده و پیرایه‌ها از تن و دل در آن رودخانه شسته و در سایه درخت «بدهی» ناگهان «بودا» گشت و راه دراز و درشتناک میان شهزادگی و بودایی را به معراجی طی.»[۵۳] شریعتی در مقالۀ «معبد» هم به ایده‌های بودیستی گریزی می‌زند: «چون نیلوفر، بی‌آلایش آب، سخن «خویشاوند خورشید» را به جان شنیده چونان کرگدن تنها سفر کردم»[۵۴] که اشاره‌ای است به شعری بودایی درباره سفر که از کتاب «بودا» نوشته ع.پاشایی در مقالۀ «معبد» نقل شده است . این اشارات حاکی از عنایت شریعتی به ایده‌های بودیستی است. سپهری نیز در دفتر «شرق اندوه» چندین بار به «بودایی در نیلوفر آب» و ایده‌های بودیستی اشاره می‌کند، از جمله در شعر «شورم را»؛ همچنین عنوان یکی از اشعار این دفتر «بدهی» است: « آنی بود، درها وا شده بود/ برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود/...من رفته، او رفته، ما بی‌ما شده بود/ زیبایی تنها شده بود/ هر رودی، دریا/ هر بودی، بودا شده بود». ۶. چنانکه آمد، سپهری و شریعتی هم‌عصر بودند. یکی بر اثر بیماری سرطان جان باخت و دیگری بر اثر هیجانات عمیق روحی و سکته قلبی. از بخت بد، هیچ کدام عمر درازی نکردند و پرواز بی‌بازگشتِ نابهنگامی داشتند. در این جستار کوشیدم نوشته‌های کویری شریعتی را با اشعار و ایده‌های عرفانی سپهری با تأکید بر مفاهیم «عشق»، «عدم»، «تنهایی»،«آرامش سرد»،«ترس‌انگیز بودن هستی» ... مقایسه کرده، تشابهات و تفاوت‌های آن دو را تبیین کنم. فضای سایه روشن نوشته‌های کویری شریعتی با فضای سایه روشن سپهری متقدم قرابت زیادی دارد؛ سهرابی که در کار سرایش دفاتر «زندگی خواب‌ها»، «آوار آفتاب» و «شرق اندوه» بود و آمیزه‌ای از حیرت و سردی و پای نهادن در هیچستان و عدمستان را تجربه می‌کرد. در مقابل، دوران سپهری متأخر که با خلق منظومۀ «صدای پای آب» آغاز می‌شود و تا آخر عمر او ادامه می‌یابد، دورانی است که در آن سپهری از فضای سایه روشن جسته و سبزی و روشنی و نورخواری و طمأنینه و آرامش را فراچنگ آورده و با جهان و طبیعت یکسره بر سر مهر است؛ روزگاری که چنانکه سهراب در آخرین شعر از آخرین دفتر سروده: «ساقه معنی را/ وزش دوست تکان خواهد داد/ بهت پرپر خواهد شد/ ...داخل واژه صبح/ صبح خواهد شد.»[۵۵] سپهری و شریعتی در زمرۀ سالکان مدرنی هستند که در جهان راز زدایی شدۀ کنونی همچنان دلمشغول ساحت قدسی هستی‌اند و در پی جستن راهی به «اقلیم گمشده وجود». بازخوانیِ تجارب ناب و نغز وجودی ایشان در این زمانۀ پر تب و تاب برای کسانی که صورت و سیرت دیگری یافته و ذهنیت مدرنی پیدا کرده و در عین حال همچنان از زیستن در ساحت قدسی مأیوس نشده و دغدغه‌های معنوی پررنگی دارند، البته شورانگیز و خردنواز و عبرت آموز است. منابع و پانوشت ها --------------------------------------------------- [1] متن منقح شده و بازنویسی شدۀ سخنرانی جلسات 1 و2، سلسله جلسات " پیام عارفان برای زمانه ما"، سری دوم، پاییز 1391، مرکز اسلامی ولیعصر، تورنتو. [2] . علی شریعتی، هبوط در کویر، تهران، چاپخش، مجموعه آثار 13، 1389. [3] . در منبع ذیل، احوال وجودی و زمزمه های عرفانی شریعتی به نیکی تبیین شده است: علی رهنما، مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد، ترجمه کیومرث قرقلو، تهران، گام نو، 1383، فصول 11 و 12. [4] . همان، صفحات 296-294. [5] . برای آشنایی بیشتر با احوال شخصی و دغدغه های وجودی سپهری، نگاه کنید به : پریدخت سپهری، هنوز در سفرم: شعر و یادداشت های منتشر نشده از سپهری، تهران، فرزان، 1380 کامیار عابدی، دو رساله درباره سهراب سپهری، تهران، نشر بازتاب نگار، 1387. [6] . سهراب سپهری، اطاق آبی، تهران، سروش، 1383، صفحات 23-21. [7] . pre-conceptual [8] . سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر " ما هیچ، ما نگاه"، شعر " از آب ها به بعد" [9] . در باره مواجهه غیر مفهومی و تصوری با امر بیکران در دفتر « ما هیچ، ما نگاه» به تفصیل سخن گفته ام. نک: سروش دباغ، " فلسفه لاجوردی سپهری"، سایت جرس، شهریور 1391: [10] . سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر « ماهیچ، ما نگاه»، شعر "اینجا پرنده بود" [11] . همان، شعر " چشمان یک عبور" . [12] جلال الدین رومی، مثنوی معنوی، به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش، دفتر سوم، ابیات 3721-3720. [13] . همان، مجلد ششم، ابیات 3707 و 3713. . [14] کامیار عابدی، از مصاحبت آفتاب: زندگی و شعر سهراب سپهری، تهران، نشر ثالث، 1386، صفحات 269-261. [15] . هبوط در کویر ، صص 311-308 و 317-315. [16] . همان، صفحات 322-321 [17] . هشت کتاب، دفتر حجم سبز، شعر " ندای آغاز" [18] . همان، شعر " در گلستانه" [19] در مصاحبه ذیل تحت عنوان " فیلسوف هم بازیگر عشق و هم تماشاگر عشق است" ، از اصناف عشق ورزی به تفصیل سخن گفته ام: http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/85.pdf [20] . جلال الدین محمد بلخی ، گزیده غزلیات شمس ، به کوشش محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران،شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1377، غزل 262. [21] . برای بسط بیشتر این تلقی از مفهوم عشق، به عنوان نمونه، نگاه کنید به : عبدالکریم سروش، قمار عاشقانه، تهران، صراط، 1379. [22] . جلال الدین رومی، مثنوی معنوی، به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش، مجلد اول، ابیات 23 و 25، 220-219. [23] altruistic . [24] در مقاله " طرحواره ای از عرفان مدرن 3: در غیاب رنج دیگری"، از این نوع رابطه عاشقانه سخن گفته‌ام. نگاه کنید به: http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/201.pdf [25] . هبوط در کویر، صفحات 327-326. [26] . همان، صفحات 327،331 -329. [27] . همان، صفحات 343-342. [28] . هنگامیکه به مقاله « دوست داشتن از عشق برتر است» می‌اندیشیدم، به یاد پدیدۀ تلخ اسیدپاشی افتادم که در چند سال گذشته در ایران شیوع پیدا کرده است. در این‌موارد وقتی فرد پاسخ دلخواهش را از محبوبش نمی‌گیرد، بلافاصله دشمن او می‌شود، به‌طوری‌که حتی حاضر نیست که آن محبوب سابق دمی پس از او خوشبخت باشد و به راحتی زندگی کند. این همان رابطه متملکانه است که بدل به نفرت می شود و شخصیت فرد را ویران می کند. این پدیدۀ دل آزار، البته آسیب شناسی اجتماعی مخصوص به خود را طلب می‌کند. [29] . همان، صفحه 671. [30] . همان، صفحات 7674-673. [31] . همان، صفحه 676. [32] . هشت کتاب، دفتر « حجم سبز»، شعر « واحه ای در لحظه» [33] . گزیده غزلیات شمس، غزل 281. [34] . هشت کتاب، «مسافر» [35] . همان [36] . در مقاله ذیل، مفهوم عشق در اشعار فروغ فرخزاد و سهراب سپهری را با یکدیگر مقایسه کرده ام: سروش دباغ، " ناتوانی دستهای سیمانی"، سایت جرس، تابستان 1391: http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/215.pdf [37] . فروغ فرخزاد، مجموعه اشعار فروغ،آلمان، انتشارات نوید، دفتر « تولدی دیگر»، شعر « هدیه» [38] . سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر «حجم سبز»، شعر « به باغ همسفران». [39] . همان، دفتر « مسافر» [40] . در باب این مقاله در قلمرو شریعتی پژوهی، نوشته‌های متعددی موجود است. به عنوان نمونه، نگاه کنید به : فرامرز معتمدی دزفولی، کویر؛ تجربه مدرنیته ایرانی، تهران، قلم، 1387. [41] . نگاه کنید به: سروش دباغ، " می‌‌باش چنین زیر و زبر: درنگی در کویریات علی شریعتی"، مهرنامه، بهار 1390. اکنون در: فکر نازک غمناک: تأملاتی در روشنفکری، اخلاق و عرفان؛ در دست انتشار؛ همو، " عرفان و میراث روشنفکری دینی"، ترنم موزون حزن؛ تهران، کویر، 1390، صفحات 71-61. [42] . هبوط در کویر، صفحات 464-462 و 468. [43] . به عنوان نمونه، می توان ابیات زیر از دیوان شمس را ذکر کرد: تماشا مرو! نک تماشا تویی/ جهان و نهان و هویدا تویی چه اینجا روی و چه آنجا روی/ که مقصود از اینجا و آنجا تویی تو درمان غمها ز بیرون مجو/ که پازهر و درمان غمها تویی گزیده غزلیات شمس، غزل 465. [44] . هبوط در کویر، صفحات 478-477. [45] . دلالت های عرفانی و شاعرانه مفهوم «باد» در نظام عرفانی سپهری در مقاله ذیل به بحث گذاشته شده است: سروش دباغ، " سمت خیال دوست"، سایت جرس، تابستان 1391: http://www.begin.soroushdabagh.com/pdf/203.pdf [46] . همان، صفحات 540-539 [47] . همان، صفحه 676. [48] . هشت کتاب، دفتر « زندگی خواب ها»، شعر « پرده» [49] . هشت کتاب، دفتر " آوار آفتاب"، شعر " نزدیک آی". [50] . برای بسط مفهوم « عدم» و رستن از مکان و زمان در نظام عرفانی سپهری، نگاه کنید به: سروش دباغ، فایل های صوتی " کارگاه شعر سپهری و فروغ فرخزاد"، جلسات 5-2: http://www.begin.soroushdabagh.com/lecture_f.htm [51] . survival value [52] . هشت کتاب، دفتر « حجم سبز»، شعر « نشانی». [53] هبوط در کویر،صفحه 367. [54] . همان، صفحه 531. [55] هشت کتاب، دفتر « ما هیچ، ما نگاه»، شعر « تا انتها حضور».